رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

یگانه

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    450
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

یگانه آخرین باز در روز آذر 1 برنده شده

یگانه یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره یگانه

  • تاریخ تولد ۰۱/۰۷/۱۴

موزیک نودهشتیا

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,714 بازدید کننده نمایه

دستاورد های یگانه

Experienced

Experienced (11/14)

  • One Month Later
  • Dedicated
  • Very Popular
  • Conversation Starter
  • First Post

نشان‌های اخیر

2.6k

اعتبار در سایت

  1. سلام 🌸 شما علاقه ای به همکاری با تیم منتقدان دارید؟ 

  2. من اگربخوام گرافیستم @Gh.azalباشه امکانش هست؟ آخه دفعه قبلی هم ایشون بودن
  3. چشم، عکسی مدنظرمن ندارم، تاپیک رمان روهم میفرستم
  4. عزیزم دوست داری وارد تیم ناظر ها بشی؟

    1. یگانه

      یگانه

      نه ممنون. درخواست ویراستاری دادم

    2. یک عدد خسته

      یک عدد خسته

      اها..موفق باشی💕

  5. چطور مطوری یگانه؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Sanaz87

      Sanaz87

      مرسی بد نیستم.

      سلامتی. تو چه خبر؟

    3. یگانه

      یگانه

      الحمدالله شکرخدا

    4. Sanaz87

      Sanaz87

      خدا رو شکر.

  6. مرسی بابت لایک هات قشنگم

    نظری نداری؟

    رمانمم میخونی یافقط لایک؟

    1. Ghazal

      Ghazal

      وظیفه‌اس گلم

      فعلا فقط لایک کردم اما سر فرصت هم میخونم و هم نقدت میکنم:)♥

  7. سلام عزیزم، نظری نداری؟

    مرسی بابت لایک هات قشنگم

    رمانمم رو میخونی یافقط لایک؟

  8. پارت بیست ویکم ۱۲ظهر روز پنجشنبه# کلبه حقارت آرنولد: از پشت شیشه نگاهی به آرام انداختم، صورتش باخون یکی شده بود، موهای مشکی ومجعدش از شال بیرون ریخته بود، گردنش به یک سمت کج شده بود، چشمانش نیمه بازبود. کلنجار رفتن دیگه بس بود، بالاخره تصمیم خودم روگرفتم، اسلحه رو برداشتم وچندخشاب داخلش انداختم، دستانم رو به خون آغشته کردم، کتم رو از روی مبل برداشتم وروی دستم انداختم. اخم کردم، باعصبانیتی ساختگی بالگدمحکمی درانباری رو بازکردم، حالش خوب نبود ولی برای من حداقل جنبه‌ی سرگرمی داشت. باصدای لگدمن ازجاپریدونگاهش درنگاه من قفل شد،تن وبدنش می‌لرزید، خودش رو جمع کرد، ترس رو تو وجودش احساس می‌کردم، مثل ماربه خودش پیچید، نگاهی تحقیرآمیز بهش انداختم وگفتم: - خب خب! آرام خانم، نه بهتره بگم سانازجون حالت چطوره؟ سرش رو بالا آورد وباترس توچشمام نگاه کردوگفت: - خ.... خی.... خیلی.... درد دارم. پوزخندی تمسخرآمیز زدم وگفتم: - آخی درد داری؟ ومشت محکمی نثاربازو‌های ظریف وکوچکش کردم، ازشدت دردی که بهش واردشد برای چند لحظه نفسش قطع شد، کمی بعد دوباره نفسش برگشت. گریه‌اش گرفت، اشک ازچشمانش پایین ریخت که با سیلی محکمی که به گوشش نواختم، برق ازصورتش پریدو اشک چشم‌هاش خشک شد. پوزخندی زدم وگفتم: - درس اول! حتی اگه خواستی بمیری هم حق گریه‌کردن جلوی من رونداری وهمیشه هم حالت خوبه فهمیدی؟ سرش رو تندوتند به نشونه‌ی مثبت تکون داد، زبونش ازترس بنداومده بودولی بریده بریده گفت: - ب... ب.... بله آرنولدخان! روی صندلی روبروش نشستم، سیگاری ازجیبم درآوردم و بافندک روشنش کردم، انداختمش زیرپام وگفتم: - دیدی چطور خاموشش کردم؟ آب دهنش رو به زورقورت دادوگفت: - بله. خنده‌ای کردم و گفتم: - شمع عمرتوروهم به همین راحتی می‌تونم خاموش کنم،پس لطفا عاقل باش و بهم بگو که پدرم کامبیزکجاست. رنگ از رخش پرید، چشم‌هاش بارونی شدو با بغضی که توصداش بودگفت: - من ن...ن...نمی‌دو.... نمیدونم! دستم رو بردم بالاو تودهنی محکمی بهش زدم، خون مثل فواره ازدهانش ریخت بیرون، خیلی این دخترسگ جون بود، هرکسی جای اون بود تاحالا صدبارمرده بود. نعره‌ای کشیدم وگفتم: - کجاست؟ سرش رو برگردوند تامن متوجه گریه‌هاش نشم، دستم رو زیرچونه‌اش گرفتم و صورتش رو بالا آوردم و صورتش رو به صورتم نزدیک کردم که یک‌دفعه دادزد: - نکن! توروخدا نکن! می‌گم می‌گم کجاست. سرم رو عقب کشیدم، ولی همچنان دستم زیرچونش قرارداشت، خنده‌ای کردم‌وگفتم: - خب؟ می‌شنوم، بگو! صدای تندشدن تپش‌های قلبش رو می‌شنیدم، گریه‌اش شدت گرفت، هق هق کرد، نفسش داشت بندمی‌اومد، هرچی صداش می‌کردم نمی‌شنید. بادادبلندی سهند رو صداکردم: - سهند؟ کدوم گوری هستی؟ سهندباعجله خودش رو به من رسوند، سراسیمه به انباراومدوگفت: - چی‌شده آقا؟ حالتون خوبه؟ با انگشت به آرام اشاره کردم وگفتم: - آب وغذا براش بیار، ببرش تو اتاق تکی کلبه، فعلا کاربه کارش نداشته باش، تاحالش جابیاد. - چشم آقا! دستی کلافه به موهام کشیدم واز اتاق بیرون زدم، اَه‌ بازم نشد، یک‌قدم تاحقیقت وپدرم فاصله داشتم ولی نشد، نشدکه نشد. ازپشت شیشه به سهندوآرام نگاهی انداختم، سهند دست وپای کبودشده‌ی آرام رو بازکرد، بادستمال خونی که روی لبش خشک شده بود رو پاک کردو بطری آب رو به دستش داد، اما آرام جون نداشت، تابطری وگرفت، ازدستش افتادو آب روی زمین ریخت.خواست بلندبشه، که تعادلش رو ازدست دادو سرش گیج رفت وازحال رفت. واقعا کارمن بود؟ من همچنین بلایی سرآرام آورده بودم؟ به خاطرپدرم؟ عجیبه خیلی عجیبه. سهند آرام رو روی دستانش انداخت و از انباری به سمت اتاق تکی کلبه حقارت برد، اون رو روی تخت خوابوندو به سمت من اومد. نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت وگفت: - اگه به‌هوش نیادچی؟ می‌دونی چی می‌شه؟ اشاره‌ای به آرام کردم وبه سهندگفتم: - شالش رو ازسرش دربیار! چشم‌هاش ازحدقه داشت می‌زد بیرون، ازاین حرف من تعجب کردوپرسید: - چی؟ یک سیلی تو گوشش نواختم وگفتم: - نشنیدی مگه؟ گفتم شالش رو دربیار! سهند سمت آرام رفت، شالش رو ازسرش درآورد، آرام ازخواب پرید ودست سهندروگرفت و دوباره خوابش برد. ازاین صحنه خندم گرفت، این دخترمثل بچگی‌هاش شیرین و ملوس بود، هنوزهم همون خصلت هارو داشت، سهندبه آرومی دستش رو ازداخل دست آرام بیرون کشیدو شالش رو برای من آورد. شال رو ازسهندگرفتم وبوکردم، بوی گذشته‌ها از اون شال به خوبی حس می‌شد. - سلام میای باهم بازی کنیم؟ - معلومه که نه! برو ردکارت! - آخه چرا؟ من تنهام! - بابام گفته باهات بازی نکنم! - آهان! آفرین به بابات! - خیلی خب! بیابریم بازی، ولی یک شرط داره! - چه شرطی؟ - توبایدچشم بزاری! - باشه! - پس بریم. @همکار ویراستار ویراستار: @Gisoo_f @آتنا شکاری. @یک عدد خسته. @فائزه اکبریان. @فاطیما. @Gh.azal. @Ghazal. @Soniya-Aslan. @سادات.۸۲. @آقای مانش Mansh. @نارسیس بانو.arabzade. @..Raha... @طهورا. @Shadimirmohmmadi. @_Asal_. @Z sadghinjad. @reyyan
  9. پارت بیست خفاش خاموش ارسال شد

    کیامیخونن؟ دستابالا

    خیلی هیجان دارم😂 برخلاف کسایی که نمیخونن😂

  10. درخواست تعیین سطح دارم @مدیر انتقال
×
×
  • اضافه کردن...