رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahdiye11

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    139
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره mahdiye11

  • تاریخ تولد 06/01/2002

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,029 بازدید کننده نمایه

دستاورد های mahdiye11

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Dedicated
  • Conversation Starter
  • First Post
  • Collaborator
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

1.9k

اعتبار در سایت

  1. جیییییییییغ

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. پرتوِماه

      پرتوِماه

      نه چیزی که زیاده نمایه😂😐

      ماچ بهت جیییییغ💖

    3. mahdiye11

      mahdiye11

      اینم حرفیه قانع شدم😂😐

      متقااااابل جیییییییغ❤️

    4. پرتوِماه

      پرتوِماه

      بعلههه😂

      جییییییغ تر💖

  2. به به ن به بهههه.

    ب قول بردیا عملکردشون خیلی هوشمندانه بود من یکی ک اصن برگ ب تنم نموند😐😂

    آدرس شاهو رو داره؟ تقابل شاهو و بردیا؟ جی جی جینگگگگ.

    چقد از شاهو میترسه بچه😂

    حقم داره بچم شاهو ب جز وقتایی ک پیش رهاس اندکی زیاد ترسناکه😐😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 9
    2. Masoome

      Masoome

      میدونم😎😂

      مرررررررض وایسادی تهدیدم میکنی ایش😐😂

    3. mahdiye11

      mahdiye11

      یس همینی که هست😎👊

    4. Masoome

      Masoome

      کوفت😐😂

  3. پارت پنجاه و هفتم چانه‌اش جمع شد و نگاهش که به وضوح رنگِ عذاب‌وجدان را به دوش می‌کشید، روی میز لغزید. بینی‌اش را بالا کشید و نگاهی پر از شرم که دیگر به هیچ کارم نمی‌آمد، به سمتم انداخت، از روی چشمانم برای لحظه‌ای به پیرهن مشکی رنگم رسید و دوباره درحالی‌که ناخن می‌جوید، با عجز به چشمانم خیره شد. بی‌توجه به او و حالت درمانده‌اش، به میزِ نقره‌ای رنگ تکیه دادم و برگه‌ای از اعترافاتش را برداشتم. اخمی کم‌رنگ از روی دقت بین ابروهایم نشاندم و همان‌طور که مشغول تا کردنِ کاغذ بودم، گفتم: - حدوداً شش یا هفت ماه پیش پات به گل‌فروشیِ رها رستگار باز میشه، طرح دوستی باهاش می‌ریزی و... با چهره‌ای جمع شده نگاهش کردم و گفتم: - همسر من هم ساده، باهات دوست میشه. دوباره مشغول تا کردنِ کاغذ شدم و ادامه دادم: - و بعد از این‌که تونستی خوب خودت رو توی دلش جا کنی و جیک و پوک زندگیش رو بفهمی، از نقطه ضعف زندگیش با همسرش سوءاستفاده می‌کنی و بهش پیشنهاد تعقیب بردیا رو میدی، حقیقتاً اگه بخوام در سطح خودت بهت امتیاز بدم... نیم‌نگاهی با لبخندی یک‌طرفه به سویش انداختم و گفتم: - هوشمندانه بود! خودکار را از روی میز برداشتم و درحالی‌که روی برگه مشغول نوشتن نام‌ها بودم، ابروهایی بالا انداختم و گفتم: - اون شب خودت سریع دررفتی، قصدت گیر افتادنِ رها نبود. اون شب رها به هیچ عنوان نمی‌تونسته فرار کنه و از ویلا دور بشه، پس یک نفر کمکش کرده، یکی که مشخصه همچین نقشه‌ای داشته. یکی که می‌خواسته با یک گزارش من رو به اون ویلا بکشونه و بعد رها رو وارد ماجرا کنه. صدای زمزمه‌وار و خسته‌اش را در پایان حرفم شنیدم: - یکی مثل شاهو. ابتدا نگاهش کردم، بعد به سمتش برگشتم و آرنج‌هایم را روی میز گذاشتم. کمی خود را کنار کشید و مضطرب، با چشمانی گود افتاده نگاهم کرد. می‌ترسید بلایی سرش بیاورم؟! نفسی عمیق کشیدم، انگشتانم را درون کاغذ عقب و جلو کردم و با قرارگیریِ نام‌ها کنار هم، لبخندی زدم و گفتم: - خوبه، داری شروع می‌کنی. نگاهش مسیر نگاهم را گرفت و به چهار اسم روی کاغذ خیره ماند. رها، بردیا، شاهو و نگار. نام خودم و شاهو سمت راست اوریگامیِ فالگیر و نام رها و نگار در سمپ چپ افتاده بود. خیره به نام‌ها، زمزمه‌وار گفت: - هدف اصلی شاهو از این نقشه تو نبودی، رها بود. سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم و با باز و بسته کردنِ انگشتانم و تغییر دادن شکل فالگیر، سعی داشتم خود را آرام نشان دهم که صدای گرفته‌اش را شنیدم. - شاهو عاشق رها بود. نگاهم به اسامی جدیدی که کنار هم افتاده بودن خیره ماند، شاهو و رها. فالگیر را در مشتم فشردم و صاف ایستادم. تمایلی به شنیدن این حرف‌ها نداشتم. حقیقتاً دلِ شنیدن این چرندیات را نداشتم و مغزم داغ و پر دود می‌شد از این‌که اکنون رها کنار مردی است که می‌دانم حتی در زندگیِ عاشقانه‌ام رقیبم است. نفسی سخت کشیدم، لبم را محکم زیر دندان کشیدم و گفتم: - هر آدرسی از شاهو داری بنویس. نگار که انگار از این وضعیت کلافه شده بود، نفسش را لرزان بیرون فرستاد و با بغض نالید: - من هیچ آدرسی ازش ندارم، راستش رو بخوای جرئت هم ندارم که بهت بدم. پوزخندی روی لبم نشست. خودش می‌گفت و خودش ادعایش را رد می‌کرد! کاغذ مچاله شده را روی میز انداختم و دوباره تکرار کردم. - هر آدرسی از شاهو داری، بنویس! کلافه‌تر از پیش، با صدایی که کمی بالاتر رفته بود، ناله کرد و گفت: - چرا متوجه نیستی؟ شما که خودتون شاهو رو می‌شناسید، کافیه به گوشش برسه من این‌جا اسمش رو آوردم، سر به تنم نمی‌مونه. حالتی عصبی به خود گرفت و با کوبیدنِ مشتش به میز گفت: - من رو می‌کشه، شاهو جز رها به احدی رحم نمی‌کنه، من رو می‌کشه. میل عجیبی به شکستن دندان‌هایش داشتم، به سختی دست مشت شده‌ام را کنترل کردم و از میان دندان‌های کلید شده‌ام غریدم: - گفتم هر آدرسی که ازش داری، بنویس! دو انگشت اشاره و وسطم را دورانی تکان دادم و خیره به چهره‌ی رنگ پریده و بیچاره‌اش گفتم: - این‌جا هیچ اتفاقی واست نمیفته. فهمیدی؟ بنویس! مشخص بود خیالش راحت نشده؛ اما نگاهِ جدی و منتظرم، رنگِ بی‌چارگی را به صورتش پاشید و او فهمید، تا آن‌چه را که می‌خواهم برایم ننویسد، رهایش نمی‌کنم. نفسش را نصفه و نیمه بیرون فرستاد و ناچار، با صدایی مرتعش گفت: - فقط... من فقط یک آدرس... یک آدرس از اون دارم. ناظر: @shahrzad.rh
  4. دنبالش گشتم... گشتم... گشتم و یهو گفتم: یافتم! همون رمانی که نیازمند خوندنشم!

    به صرف پاپایا... بذار اول از دو پارت بگم که رسماً از دست بنفشه و حالت‌های بامزش دلم میخواست غش کنم. آخر هردو پارت که مهدیه‌کُش بود، از تیکه تیکه کردنِ بنی تا بوی فرند هور😂آمبولانس خبر کن که من کشته مرده‌ی بنفشه شدم

    شروعت خیلی عالی بود، خلاصه، اسم.. همه چیز. پا به پا همراهِ به صرف پاپایا😎🔥

    1. Otayehs

      Otayehs

      اوه مرسی مهدیه؛ من سند بنفشه رو میارم تقدیم به تو می‌کنم رسمااا:))🤍

      و به من بگو باوجود این قشنگی‌هایی که چشمای قشنگت دید، نکته‌ی منفی قابل توجهی وجود نداشت که من بخوام اصلاح کنم؟

  5. نگار با شاهو ارتباط دارههههه؟

    گاد.

    بردیا چ پرستیژ خاصی داره برا بازجویی کردن، خوشم اومد ولی هیچی و هیچکس شاهو نمیشه😎😂

    عاطی چ قشنگ همه چی و گفته، قیافه نگار موقع شنیدنِ ویساش دیدنیه😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. mahdiye11

      mahdiye11

      بخدا😂عمر و جوونیمو پاش میذارم، افق طلایی رو کارش دارم😎

      اره همون لحاظ😂😐آماده شو، از این به بعد هیجان داریم.. ی هیجانایی هم داریم😎

    3. Masoome

      Masoome

      جووووووون😎😂

      یا ابلفضل😐😂اوه گاد من میمیرم برا این هیجانا دیگه😎💛🤞

    4. mahdiye11
  6. امیرو کشتی؟؟؟؟

    تازه داشتم بهش امید میبستم!!

    جابر براش بمیره!!

    خیلی موقعیت خفنیه ولی😐هیجان انگیزه این دو پارت

    نیره کجایی امیرتو کشتن

  7. پارت پنجاه و ششم #بردیا در گوشه‌‌ای از اتاق بازجویی که در تاریکی و سایه فرورفته بود، ایستادم و منتظر به نگار که سر روی میز گذاشته بود، خیره شدم. میل عجیبی به فشردن گلوی این دختر و خفه کردنش داشتم؛ اما شدیداً خودم را کنترل می‌کردم. تقریباً ربع ساعتی از وقت بازجویی گذشته بود و او کم- کم درحال کلافه شدن بود. همان‌طور که انتظارش را داشتم، سرش را بلند کرد و با صدای بلندی نالید: - پس چرا کسی نمیاد؟ خونسردانه دست به جیب بردم و گوشی موبایل را درآوردم. لبم را به دندان گرفتم و ویسی که عاطفه فرستاده بود را پخش کردم. - اصلاً اون روز جفتشون خونه‌ی من بودن، مگه میشه یادم نباشه؟ رها می‌نالید از مشکوک بودن بردیا و بچه‌دار نشدن، نگار با اون پیشنهادش رها رو تحریک کرد. سرش ثابت ماند و انگار نگاهش به نقطه‌ای خیره شد. با انگشت شست، ضربه‌ای به صفحه‌ی گوشی وارد کردم و ویس بعدی را پخش کردم. - درست یادمه، نگار گفت فهمیدن این‌که چرا بردیا وقت و بی‌وقت بیرون میره کار سختی نیست، کافیه یک‌بار دنبالش کنیم تا بفهمیم ماجرا از چه قراره، شاید چیز خاصی نباشه و کارتون به طلاق نکشه. صدای عاطفه که قطع شد، سر نگار آهسته به عقب چرخید. نور اندکِ صفحه‌ی گوشی باعث شده بود چهره‌ام در بینِ تاریکیِ اطرافم مشخص باشد. اخمی بین ابروهایم نشاندم، نگاه از مکث او برای به عقب برگشتن گرفتم و گوشی موبایل را در جیب گذاشتم. تکیه از دیوار گرفتم، از جهت مخالفِ چرخش او عبور کردم و ضربه‌ای با انگشت اشاره به میز زدم. همانند جن دیده‌ها، شانه‌هایش بالا پرید و به سمتم برگشت. حدقه‌ی چشمانش با دیدنم رو به گشادی رفت و رنگ از رخش پرید. هر دو دستم را به میز تکیه دادم و به نگاه سبز و وحشت‌زده‌اش لبخندی محو و پر نفرت زدم. لحظاتی گذشت و کلافه از این نگاه خیره و حیرت‌زده‌اش، کوتاه خندیدم و با اخمی مصنوعی و از روی مسخره گفتم: - شنیدم برای اعتراف دنبال شخص خاصی بودی. لبان بی‌رنگش روی هم برخورد کرد و با صدایی گرفته گفت: - ب... بردیا؟! ساق دست‌هایم را به صندلیِ مقابلش تکیه دادم و خم شدم. یک تای ابرویم را بالا انداختم، خنده‌ام را به لبخندی یک‌طرفه تبدیل کردم و گفتم: - انقد شوکه‌کننده بود؟! بطری آب را به سمتش هول دادم، نفسی گرفتم و لبخندم را محو کردم. بدون پلک زدن به چشمانش خیره ماندم و زیرلب گفتم: - اما بنظرم شخصی خاص‌تر از من پیدا نمی‌کنی! با مکث کوتاهی ابروهایم را بالا انداختم، کفِ دستانم را از هم باز کردم و گفتم: - درواقع در این وضعیت و برای تو، صرفاً جهتِ باز شدنِ زبونت شخصی خاص‌تر از من وجود نداره. حالم از مات بودنش بهم خورد، گوشه‌ی راست بالای لبم کمی پرید و با نفرت نگاه از او گرفتم. صاف ایستادم، دست به جیب بردم و گفتم: - هیچ حوصله و وقت منتظر موندن واسه از بین رفتن این حال حیرت‌زده‌ات رو ندارم. مکث کوتاهی کردم، چشمان ریز شده‌ام را به حرکتِ آهسته و لرزانِ دستش به سوی بطری آب دادم و گفتم: - زود باش. نگاهش مضطرب روی چشمانم نشست که گفتم: - وقت آب خوردنت هم ندارم. به سرعت دستش افزود، بطری را با دستانِ لرزانش بالا برد و جرعه‌ای نوشید. همین که دهانه‌ی بطری از لبانش جدا شد با جدیت پرسیدم: - شاهو رو از کجا می‌شناسی؟ آب در گلویش پرید و سرفه‌ای کوتاه کرد. بی‌توجه خیره به چشمانِ گرد شده و پر استرسش ماندم. نگاه جدی و خیره‌ام را که دید، لب باز کرد. - من شاهو رو نمی‌شنا... قدم به سمتش برداشتم، حرفش را بریدم و گفتم: - نه دیگه! فکر کردی چرا این‌جایی؟ اگه اطلاعاتی از رابطه‌ی تو و اون فاش نشده بود، تو الان این‌جا بودی؟ نکنه فکر کردی فقط واسه اون پیشنهادت به خانم رستگار این‌جایی؟ پلکش لرزید و سریعاً گفت: - خانم رستگار؟ خارش انتهای ابروی راستم را با ناخن انگشت اشاره برطرف کردم و زیرلب گفتم: - جلسه قبل نیاز به معرفی کردن نداشتی. دستم را به درون جیبم برگرداندم و کمی بلندتر ادامه دادم: - همسرم، خانم رها رستگار. ناظر: @shahrzad.rh
  8. مصی اومدم بت بگم تاپیک شخصیتارو نمیزنم اینجا😂

    اونور هایلایت درست کردم براشون، بعد برات میفرستم که ببینی چون اینجا نمیذارمشون

    1. Masoome

      Masoome

      عه؟ همون ور میام میبینم البته دیشب کاور و دیدم😂

    2. mahdiye11

      mahdiye11

      ع دیدی؟ سین زده ها رو ندیدم. باشه پس همونجا ببین😂

    3. Masoome

      Masoome

      اره دیشب دیدمش همون ور هایلایت کن میبینمشون😂

  9. وای چقدر عاشقانه میثم و بیتا قشنگ بود، خیلی آرامش بخش بود حتی برای من.

    چقدر از این رفتار امیر خوشحالم، حالا داره دقیقا مثل یه پدر فوق جنتلمن کم کم رفتار میکنه

     

    1. masoo

      masoo

      جیغ دیگه  وقتی تو بگی خوب بوده یعنی خوب شده عاشقانه نویس برتر انجمن

      خدایی تمام تلاشم اینه بتونم شبیهت بشم البته اندکی

      امیر جنتلمنِ فقط شرایط طوری بود که نشد خودشو نشون بده 😂

      حالا وایسا جنتملن تر هم خواهد شد ایح ایح

    2. mahdiye11

      mahdiye11

      فداتشم من، در این حدم نیستم

      هققق من غش، تو خیلی بهتری دیوونه

      الان انقدر جنتلمن میشه هممون براش میمیریم😂

  10. مهدیع واقعا باورم نمیشه

    بابای شاهو یع حیوووننننهههه

    لعنت بهش چه طوری دلش اومد

    زود تند سریع منو وارد رمانت کن بیام خفه اش کنم

    دشمنیش با خانواده ی بردیا چیه؟

     

    1. mahdiye11

      mahdiye11

      هعی آره واقعا.. یه حیون بی رحم و روانی که به پسرشم رحم نکرد.

      تو رو هم بیارم اونو از کجا بیارم خفش کنی😂

      اونم کم کم لو میره، خوب دقت کردیا، آشکار شدن اون تیم بردیا و شاهو رو میطلبه😎😂

    2. masoo

      masoo

      من نمیدونم پیداش کن دستاشو ببند 

      من کلا آدم با دقتیم ایح ایح

    3. mahdiye11

      mahdiye11

      قبوله، پیداش میکنم😎

       

  11. وااای باورم نمیشه بابای شاهو از عمد صورتشو سوزونده؟

    چقد عوضی آخه.

    بازم ب معرفتِ طوبی، حداقل اون هوای شاهو رو داره.

    ولی خدایی دلم خیلی برا بچم سوخت، حقش این نبودT_T

    من فک میکردم شاید خونه ای جایی آتیش گرفته شاهو مونده توش اینگونه شده ولی این خیلی دردناک بود لعنتییییی.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Masoome

      Masoome

      موافقم😂

      ها؟ چیشد؟ چی گفتی؟😐😂

      آماده کن تا کچلت نکردممممممممممممممم😐

    3. mahdiye11

      mahdiye11

      خودمم نفهمستم😂

      باشه باشه😐😂

    4. mahdiye11

      mahdiye11

      خودمم نفهمستم😂

      باشه باشه😐😂

  12. پارت نهم رمان پاپیروس💛

     

  13. پارت پنجاه و پنجم گردنم را بالا کشید. ناله‌ای کردم و محکم‌تر دستش را فشردم؛ اما حتی یک انگشتش هم از روی گردنم برداشته نشد. نگاهِ نم‌دار و پر نفرتم را درحالی‌که چهره‌ام از درد جمع شده بود، به شعله‌های آتش خیره شده بود و لحظه به لحظه ترس و وحشتم بیشتر می‌شد. زمزمه‌وار خندید و گفت: - می‌خوام از دخترهای حیوون‌صفتی مثل خودم دورت کنم. با این حرفش، اندک جانی به پاهایم ریخته شد و خود را به زمین چسباندم. بلند خندید و دوباره زانوهایم را به زمین زد. فرو رفتنِ سنگ‌ریزه‌ها در زانوهای دردناکم باعث شد ناله‌ای کنم و بغض به گلویم هجوم آورد. صدای جیغ طوبی همراه با گریه‌اش به گوشم رسید: - یا امام حسین! آقا شاهین التماست می‌کنم ولش کن. و با لحنی چون مادرانِ نگران و وحشت‌زده خطاب به من ادامه داد: - شاهو مادر بگو غلط کردم! پدرم با لذت سرش را کمی پایین آورد و درحالی‌که مرا به سمت آتش می‌کشید، با لبخندی کثیف گفت: - آره؟ می‌خوای بگی؟ می‌شنوم. ترسیده بودم؛ اما از بروزش مقابلِ حیوانی چون او، بی‌زار بودم و می‌دانستم اگر مقابلش ضعفم را ابراز کنم بعد از این خودم به خودم رحم نخواهم کرد. فشاری به گردنم وارد کرد و بلندتر گفت: - بگو غلط کردم! نفسم کمی گرفت، چنگی به سنگ‌ریزه‌ها زدم و بلند و با درد فریاد زدم: - غلط کردی! خنده‌ای عصبی کرد و ناخن در گردنم فرو کرد که دندان‌هایم را روی هم فشردم مبادا صدایم دربیاید. سوزش انتهای دهانم در اثر هجومِ محتویات معده‌ام بالا گرفت. کوبش‌های قلبم را حس نمی‌کردم؛ اما تنم یخ و منجمد بود. کنار آتش ایستاد، دستش را دور گردنم محکم کرد و صورتم را رو به آتش شعله‌ور گرفت و گفت: - خوب نگاهش کن. نگاهم روی چوب‌های قرمز و ذغالی نشست و بعد شعله‌های پر حرارت آتش را دنبال کرد. آنقدر حرارتش بالا بود که تمام تنم به یک‌باره عرق کرد. صدای ضجه‌ها و التماس‌های طوبی سوت‌مانند به گوشم رسید. لبانم که بی‌شک کبود شده بودند، همانند ماهی روی هم برخورد کردند و با صدای ضعیفی که خودم هم نشنیدم نالیدم: - بابا! زبان گزیدم تا صدایم بلند نشود. نگاهِ وحشت‌زده و پر بغضم به شعله‌ی آتش خیره ماند. ضربان قلبم به شدت بالا رفت و تمام وجودم لحظه‌ای به لرزش افتاد. ترس، وحشت، لرزش همه به تنم تزریق شده بود و به سختی خود را برای التماس نکردن، کنترل می‌کردم. قدمی جلو گذاشت که قلبم از وحشت فریاد کشید. با نیمه‌جانی که در بدن داشتم، کمی دست و پا زدم بلکه رهایم کند؛ اما نمی‌توانستم با نیرویی که او داشت، مقابله کنم. لبه‌ی پیرهنش را میان مشتم کشیدم؛ اما بخاطر لرزش شدیدی که دستم داشت، از مشتم بیرون پرید. با قدرت، گردنم را بالا کشید. زانوهایم اندکی از زمین فاصله گرفت. چهره‌ام از درد جمع شد، ناله‌ای کردم و فریادی خفیف و بغض‌آلود کشیدم؛ اما او با لحنی که روانی بودنش را کاملاً واضح نشان می‌داد، گفت: - دلم واسه صورتت تنگ میشه پسرم. فرصت هضمِ حرفش را نداد، با سرعتی چون سرعت نور و با قدرتی چون قدرت شیر، سرم را از سمت راست در آتش فرو کرد و به هیزم‌های سوزنده و داغ کوفت. *** نخ سیگار از میان انگشت اشاره و وسطم رها شد و دستم سیخ شده روی گونه‌ام نشست. در حرکتی عصبی سرم به چپ چرخید و گوش و ذهنم از صدای نعره‌هایی که آن شب می‌زدم، پر شد. احساس کردم بوی دود و آتش را استشمام کردم، کمی بی‌نفس شدم و جان از پاهایم فراری شد. خود را به نرده‌های سنگی تکیه دادم و چشمانم را محکم بستم. گرفتگی و سوزش عمیقی در قلب و ناحیه‌ی چپ بدنم حس کردم. میان سوت‌های پی‌در‌پی‌ای که در سرم می‌پیچید، صدای باز شدن در تراس را شنیدم. سرفه‌ای کردم و سعی کردم گرفتگیِ گلویم را از بین ببرم؛ اما نشد. سر و شانه‌ام کمی رو به جلو خم شد و با خارشِ گلویم، شدیدتر به سرفه افتادم. صدای نگران طوبی را همزمان با قرار گرفتن دستش روی کمرم، شنیدم: - شاهو مادر؟ چی شدی؟ بوی سیگار میاد، مگه مینا نگفت نکش واسه قلبت ضرره؟ خودش را پایین کشید و نالید: - بذار مینا رو صدا کنم. تمام وجودم را درحال سرفه حس می‌کردم، مغزم میان سرفه‌هایش، حالِ رها را یادآور شد و دستم سریعاً مچِ دست دیگر طوبی را که برای بلند شدن به زمین تکیه‌اش داد بود، چنگ زد. مادری کرده بود، هم برای من و هم برای مینا، دردم را می‌فهمید. - رها خوبه مادر، بذار بگم مینا بیاد ببینتت الان زبونم لال از بی‌نفسی میمیری. پیش از این‌که بلند شود، بوسه‌ای مادرانه روی موهایم نشاند و مضطرب برخاست و کمی بلند گفت: - مینا؟ بغض به گلویش حمله کرد و گریان گفت: - مینا بیا ببین شاهو چیزیش نشه. خودش سریعاً کنارم نشست. سرم را درآغوش گرفت و زمزمه‌اش را میان سرفه‌های کوتاه شده‌ام شنیدم: - خدایا حق بچم این نبود. و من میان حال بدی‌هایم اندیشیدم که خدا اگر مادرم ویدا را سرِ بدنیا آمدن منِ نحس پیشِ خودش برد، فرشته‌ای را برای کنارم بودن به نام طوبی برگزید. نشستنِ فرد دیگری را کنارم حس کردم و دستی ظریف طوبی را از من جدا کرد. دست پشت گردنم گذاشت و سرم را به نرده تکیه داد. از لای چشمان نیمه‌بازم به چشمان ریمل‌زده و میشی رنگِ مینا خیره شدم. چشمم روی پوستِ سبزه‌اش حرکت کرد و درنهایت پلک‌هایم روی هم افتاد. سرفه‌ی محکمی کردم که مینا با نگرانی گفت: - الان خوب میشی چیز خاصی نیست، مامان برو یک لیوان آب بیار. دستش را از پشت گردنم به شانه‌ام رساند و با پشتِ دست دیگرش عرق را از روی پیشانی‌ام پاک کرد که همزمان با برخورد پارچه‌ای به صورتم، عطر یاس موهای رها در بینی‌ام پیچید. سرم بی‌اختیار به سمت راست کج شد، به سختی سرفه‌ام را کنترل کردم و نفسی عمیق کشیدم. گوشه‌ لبم به حالت نبض زده شد و لبخندی محو و زیرپوستی روی لبم نشست. صدای طوبی را شنیدم که خطاب به مینا گفت: - حالش خوبه؟ بیا مادر این لیوان آب رو بهش بده. دستم کمی ضعیف بالا رفت و آستین مینا را گرفت. وادارش کردم دستش را همان کنار سرم نگه دارد، دوباره و دوباره نفس عمیق کشیدم و با هرنفس عطر موهای منبع آرامش را به تمام سلول‌های نیمه‌جانم رساندم. صدای مات مینا را شنیدم که گفت: - دیگه نیاز نیست! ناظر: @shahrzad.rh @Masoome
  14. پارت پنجاه و چهارم دست به نرده‌ی سنگی شیری رنگ گرفتم و پشتِ دستِ دیگرم را به گونه‌ی ناسالمم کشیدم، زبری و ناهموار بودنش پشتِ دستم را آزار داد. ساق دستم بطور ناگهانی و شدیدی صاف شد و اعصابم بهم ریخت. سرم را به چپ چرخاندم و با نگاهی به ماهِ کامل، نفسم را محکم بیرون فرستادم. آرنج‌هایم را به نرده تکیه دادم و سرم را به عقب چرخاندم. حرکتِ دست مینا را روی سر و صورت رها دنبال کردم و خیره به حرکات دستش، جای رها خودم را دیدم. آن شب نحس هم مینا همین‌طور دست به صورت من کشید و نالید که هنوز نمی‌داند برای درمان سوختگی چه کند. پوزخندی تلخ روی لبم نشست و به جنگلِ زیر پایم چشم دوختم. صاف ایستادم، از جیب راست شلوارم پاکت سیگارم را درآوردم و یک نخ گوشه‌ی لبانم قرار دادم و به هنگامِ روشن کردنش، سعی کردم ذهنم را به آن شب برگردانم. دودی غلیظ بیرون فرستادم و با چشمانی خمار، به درختان سبز و قد کشیده‌ی مقابلم خیره شدم. *** جیغ بلندِ طوبی و التماس‌هایش میان سوت کشیدن‌های مداوم مغزم، به سختی به گوشم رسید. - آقا شاهین تو رو خدا، التماستون می‌کنم! جای سیلی‌ها سرخه. پدرم با صدایی بلند که من آن را شبیه به نعره‌های حیوانات وحشی می‌شنیدم، فریاد زد: - مگه نشنیدی؟ شازده پسر شاهین ملکی، عاشق و شیفته‌ی رها شده، نه هر رهایی. هجوم محتویات معده‌ام به دهان را حس کردم و لبانم را محکم فشردم تا نه ناله کنم، نه بالا بیاورم. قدمی با چشمان بسته شده از روی درد، عقب برداشتم که با اسیر شدنِ گردنم بین دست قوی و نیرومندِ پدرم، کوبش‌های قلبم شدید و شدیدتر شد و درنهایت با حس قطرات عرق روی لبانم، دندان‌هایم را روی هم فشردم و ناله‌ی خفه‌ام در میان فریادش گم شد. - رهایی که به زودی میشه رها آریانژاد، میشه عروسِ دشمنِ من. گردنم را طوری بالا آورد، که صدای ترق- ترقش به گوشم رسید و کف پایم از زمین فاصله گرفت. بی‌اختیار دست مشت شده و سرخم را به ساق دستِ چون سنگش که کنار گردنم بود، زدم و با تمام قدرتم آب دهان اندکم را به سمت صورتش پرت کردم. می‌دانستم به قدری از این حرکت نفرت دارد که حداقل برای لحظه‌ای راحتم می‌گذارد. همین هم شد، با چندش مرا به عقب پرت کرد و دستش را روی صورتش کشید. افتاده روی زمین، خس- خس کنان خنده‌ای روی لبم آمد که گردنم را به درد آورد. طوبی روی زمین کنارم زانو زد و با وحشت زمزمه کرد: - پسر می‌خوای بمیری؟ خنده‌ام شدت گرفت و با چشمانی که کمی تار می‌دید، رو به درگیریِ وسواسیِ پدرم با صورتش گفتم: - هنوز که رها رستگاره. دست از روی صورتش برداشت و در سکوتی که مطمئناً طوفان را به دنبال داشت، نگاهم کرد. پوزخندی از حالت افتاده و درازکشِ من روی لبش نشست و با نگاهی مشکی و وحشی گفت: - چشم می‌چرخونی می‌بینی هرکی سمتت میاد واسه قیافته، اون دختر حتی به قیافتم کشش نداشت. چشمانم را بستم و با همان خنده، تصویرِ رها را با آن مقنعه‌ی مشکی و عقب رفته‌اش درحالی‌که به جان باقیِ دانشجوها غر می‌زند، تصور کردم. آب دهانم را با درد و به سختی فروفرستادم و گفتم: - این‌هایی که تو میگی مثل خودت حیوون هستن جز قیافه و پول نمی‌خوان، اون دختر فرشته است. چشمانم را باز کردم و به ساییده شدنِ دندان‌هایش خیره شدم. خنده‌ام کمی کم‌رنگ شد و زیرلب گفتم: - حیفِ واسه پسر شاهین ملکی. خوی درنده‌اش دوباره بیدار شد. بیش از پیش تحریکش کردم. - فرشته رو چه به پسر آدم شیطان‌صفتی مثل تو؟ قبل از این‌که حرکتی از او سربزند، طوبی با التماس پادرمیانی کرد. - آقا شاهین این بچه عقلش رو از دست داده، شما کوتاه بیا. قدمی به سمتم برداشت. ابتدا عصبانیتش را با نگاهش نشانم داد. پا روی ساقِ پایم گذاشت، دردم بالا گرفت. چشمانم بی‌اختیار از درد بسته شد که صدای پوزخندش را شنیدم. طوبی با لحنی که در آن نگرانی‌اش فریاد می‌زد، گفت: - آقای شاهین به پات میفتم، شما رو به خاکِ ویدا خانم قسم، ولش کنید. پا از روی ساقِ پایم برداشت، نفسِ حبس شده‌ام آزاد شد که با شنیدن صدایش در نزدیک‌ترین فاصله، چشم باز کردم و متوجه شدم طوبی را به سمتی پرت کرده است. - برو کنار عوضی! دستش دوباره گردنم را شکار کرد و بی‌رحمانه و به سرعت تنم را تا نیمه و به همان شکل درازکش بالا کشید. فهمیده بود بیش از همه گردنم از درد گرفته و می‌دانست چقدر روی گردنم حساس هستم. چهره‌ام از درد جمع شد و تلاشم را به کار گرفتم تا روی پا بایستم؛ اما همین که صاف ایستادم، لگدی پشت زانوهایم زد که با زانو زمین افتادم. فریاد خفیفی کشیدم و چشمانم کمی سیاهی رفت. گردن‌کشان مرا از آشپزخانه بیرون کشید. با لگدی محکم، در ورودی را که درست کنار درگاه آشپزخانه بود، هول داد و کشان- کشان تن بی‌جان شده و ضعف رفته‌ام را بیرون کشید. هجوم سنگ‌ریزه‌ها به پاهایم درد دیگری را به دردهایم افزود. چشمان نیمه‌بازم را به مقابل دوختم. با دیدنِ شعله‌ی آتشی که وسط محوطه به پا شده بود، دستم بالا رفت و روی دستش که دور گردنم بود، نشست که صدای پر خباثتش به گوشم رسید: - هان؟ چیه؟ آخ! یادم نبود از آتش می‌ترسی. خنده‌ای خبیث و شیطانی کرد، دستم برای آزاد کردنم ساق دستش را چنگ زد؛ اما بی‌فایده بود. هرچه تلاش کردم نتوانستم نگاهم را از آتش بگیرم، وحشت در دلم افتاد و لبانم را روی هم فشردم تا تحت تأثیر ترسم از آتش، ناله نکنم. صدای پر تنفرش درحالی‌که مشخص بود همان یک ذره حالِ نرمالش را از دست داده، به گوشم رسید. - می‌خوام بهت لطف کنم شاهو، لطفی که نه یادت بره نه موندگاریش می‌ذاره که یادت بره. ناظر: @shahrzad.rh @Masoome
  15. وای روشنا😂قشنگ سر کلوچه خرمایی ترکیدم😂خیلی خوبی تو

    آخ مخصوصا پارت جوراب پارازین😂چون دقیقا سر تولد یکی ا دوستام همینکارو باهاش کردم منتها اون به شکلات کره‌‌ای رسید. الا میبینم اک هی جوراب پارازین باحالتر بود😂😐

    کچلیِ باباش و فکر کردن زیاد، خیلیییی خوب بودا😂

    روانم نصفه شبی شاد شد، دمت بمب اتمی💙

    1. Roshana

      Roshana

      خداروشکر میکنم ک   باعث نشستن لبخند رو لبت شدم، مرسی بابت انرژی اخره شبیت چون منم مث تو با این پیام انرژی گرفتم😂❣همیشه بخندی جانا🙂💎

    2. mahdiye11

      mahdiye11

      فداو هزارتا بوس❤️

      قربانت، نشد تخلیه نکنم😂

      🌸❤️

×
×
  • اضافه کردن...