رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

nina4011

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    1,687
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4,559 Excellent😃😃😃😃

درباره nina4011

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 22 آذر 1398

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,820 بازدید کننده نمایه
  1. پارت ششم دلارام نگاهی به صورت خسته مانی انداختم که انگار انرژی اش بعد از این اتفاق، تحلیل رفته بود. سرش را پایین انداخته و زودتر از همه ما به پایین رفت. کیا آرام شیما را روی تختش گذاشته و با گریه گفت: - چشم های نازت رو باز کن قربونت برم. آخه چه بلایی سر تو اومد؟ بدون معطلی، پشت سر مانی پایین رفتم که او را داخل سالن، درحالی که سرش را به تاج مبل تکیه داده و چشمانش را بسته بود، یافتم. نزدیکش شده و آرام گفتم: - چه بلایی سر شیما اومده؟ با صدای من، چشمان خسته اش را باز کرده و گفت: یه جور تسخیر. سوال دیگری در ذهنم بود که می خواستم از مانی بپرسم؛ تا خواستم دهان باز ک
  2. سلام سلام نویسنده های ناناز

    یه سوال ازتون داشتم.

    به نظرتون داستان نفرین خاموش چطوره؟ اون ترسی که لارم بهتون القا می شه یا نه؟ کسانی که خوندن نظر بدن.

    https://forum.98ia2.ir/topic/24956-داستان-کوتاه-نفرین-خاموش-نینا-ساعی-کاربر-انجمن-نودوهشتیا98/?do=findComment&comment=653528

    1. ف افتخاری

      ف افتخاری

      سلام عزیز دلم 

      آره عزیزم خیلی خوب از عهدش براومدی در ضمن با موهاش توی هوا معلق بود واضح تر بشه ملموس تر هست

      خدا شب رو بخیر کنه😉 

    2. nina4011

      nina4011

      مرسی خانومی چشم حتما درستش می کنم.😙

      @ف افتخاری

  3. سلام درخواست انتقال داستانم به تالارهای برتر رو داشتم. https://forum.98ia2.ir/topic/24956-داستان-کوتاه-نفرین-خاموش-نینا-ساعی-کاربر-انجمن-نودوهشتیا98/?do=findComment&comment=653528 @M@hta @N.a25 @مدیر انتقال
  4. پارت پنجم دلارام مقداری از آب میوه ای که خریده بودیم، داخل لیوان یک بار مصرف ریخته و دست شیما دادم. شیما هنوز گریه اش بند نیامده بود و همچنان گریه می کرد. کیا با مهربانی روبه شیما گفت: - آخه بگو ببینم چی اون تو دیدی که تا این حد ترسیدی؟ شیما کمی از آب میوه را نوشیده، با هق هق و بریده- بریده گفت: - دا... داشتم دس... دست هام رو می... شستم که چش... چشمم به آی... آینه افتاد، یه زن با مو... موهای سیاه و صورت خاک... خاکستری پشتم ایس... ایستاده بود. نیلوفر هین بلندی کشید که محسن برایش چشم و ابرو آمد که چیزی نگوید. کیا موهای شیما را نوازش کرده و گفت: - چیزی نیست عزیز
  5. من هستم مطمئنم با غزل جون همکارهای خوبی می شیم. نزدیک بیست ساله رنگ روغن کار کردم و سیاه قلمم بلدم، البته یه زمانی تدریس هم می کردم😊
  6. هانی جان برای من تموم شده @N.a25 @Hany Pary
  7. پارت شانوزدهم رادوین همراه مسعود و اکیپش وارد حیاط خونه شدیم. مسعود هی می گفت: " پشت سرش بمونم و جایی نرم". آروم و پاورچین به سمت ساختمان نزدیک شدیم؛ این حجم از سکوت حاکم برخونه برام یکم عجیب بود! زیر پنجره شیشه ی بزرگی نشسته بودیم و یکی از مامورها رفته بود تا ببینه کسی دور اطراف هست یا نه که یک لحظه تپش قلبم بالا رفته و یه حسی وادارم کرد که از پنجره به داخل خونه نگاهی بندازم. سرم رو بلند کرده و نگاهی بهدداخل انداختم، به نظرم آشپزخونه بود. یک لحظه نگاهم به سمت آشپزخونه چرخید که ناگهان حرکت سایه ای رو دیدم. دوباره با دقت نگاه کردم؛ دختری نزدیک در آشپزخونه نشسته بود که یک ل
  8. پارت چهارم دلارام دیشب کلید خانه را از پدربزرگ گرفتم؛ زمانی که کلید را به دستم داد، لرزش دستانش را به وضوح احساس می کردم. نگاهی به مردک چشمان لرزان پدربزرگ انداخته و گفتم: - پدربزرگ خیالت راحت باشه، تنها نمیرم؛ همکلاسی هام همراهم میان. پدربزرگ سرش را تکان داد و با تردید گفت: فقط بهم قول بده، اگه کوچکترین چیزی توی اون خونه دیدین که باعث ترستون شد، فورا از اون خونه خارج بشین. چشمی گفته و بوسه ای برگونه ی چروک پدربزرگ که نشان از کهولت سنش بود زدم. واقعا این حجم از ترس پدربزرگ را درک نمی کردم! مگر چه چیزی در آن خانه وجود داشت که انقدر پدربزرگم را می ترساند؟! ***
  9. پارت سوم دلارام آزیتا رو به دخترها پرسید: خیلی خوب، به نظرتون پسرها الان کجان؟ نیلوفر درحالی که سرش را با گوشی اش گرم کرده بود، زیر لب نجوا کرد: - من از سام پرسیدم، مگه توی سلف هستیم. من از عشقی که بین سام و نیلوفر بود، خبر داشتم ولی آزیتا و شیما هیچ دراین مورد نمی دانستند. نگاهی به آزیتا و شیما انداختم که با ابروان بالا پریده، نیلوفر را تماشا می کردند. برای اینکه ذهنشان را منحرف کنم، روبه دخترها گفتم: - پاشین بریم باهاشون حرف بزنیم، ببینیم حاظرن با ما بیان. دخترها سرشان را به معنای تایید تکان دادند؛ جلوتر از دخترها به سمت سلف دانشگاه قدم برداشتم. پسرها را از
  10. رمان: میکده ی عشق نویسنده نینا ساعی دریا دست در دست بهراد به سمت بالای کوه می‌رفتیم. نگاهی به نیمرخ جذاب بهراد انداختم؛ ته ریش کوتاهی که روی صورتش بود، او را بیش از اندازه جذاب کرده بود. چند قدمی بیستر نرفته بودیم که از حرکت ایستادم و بهراد نیز با من ایستاد، به عقب برگشته و نگاهی به من که قصد تکان خوردن از جایم را نداشت، انداخته و گفت: - چرا نمیای؟ نزدیکش شده و درست مقابل او قرار گرفته و گفتم: چرا با من این کار رو می‌کنی؟ یک تای ابرویش را بالا انداخته و جواب داد؟ چیکار می‌کنم؟ مگه نمی‌خواستی برف بازی کنیم؟ سرم را تکان داده و گفتم: منظورم اینه که چرا انقدر
  11. پارت دوم دلارام داخل حیاط دانشگاه نشسته بودم و گوشی ام را چک می کردم که با صدای آزیتا به سمتش بازگشتم. - دلی جون کجایی پس؟ دوساعته دارم دنبالت می گردم! صفحه ی گوشی ام را بسته و آن را داخل جیب مانتوام گذاشتم. آزیتا کنارم روی نیمکت جای گرفت و گفت: - زبونت رو موش خورده؟ سلامت کو؟ چشمانم را برایش لوچ کرده و گفتم: مگه تو سلام دادی که من جواب بدم؟! کف سرش را با انگشتانش خاراند و با قیافه ی با نمکی جواب داد: ا، ببخشید سلام. خنده ی ریزی کرده و جواب دادم: علیک سلام! آزیتا خودش را کمی به من نزدیکتر کرده و جواب داد: هنوزم تصمیم داری به اون خونه بری؟ سرم
  12. بچه ها یه لایک بدید رند بشم فقط یه لایک ها😂😂😂😂

  13. گلم زیر پارتای رمان اندوه بی پایان تگم کن از این به بعد

    خیلی وقته منتظرم پارت بذاری!500

    1. nina4011

      nina4011

      سلام گلم خوشحالم که رمانم رو دوست داری؛ حتما تگت می کنم😘

      @Narges.85

    2. Narges.85
  14. پارت پانوزدهم رادوین نیم ساعتی از رفتن مسعود گذشته بود که گوشی رادین زنگ خورد؛ درحالی که دستم روی صورتم بود، سرم رو بالا آورده و به رادین نگاه کردم. انگار تماس از طرف مسعود بوده، چون رادین به اون فردی که پشت خط بود گفت: - منتظر خبرهای خوبت هستیم. از روی مبل بلند شدم و به سمت رادین رفتم، گوشی رو از دستش کشیده و گفتم: - مسعود بگو کجا؟ مسعود با شنیدن صدای من، مکث کوتاهی کرد و گفت: صبر کن ما بریم، اگه هنوز هم اونجا بودن، بهت زنگ می زنم. دادی زدم و گفتم: گفتم آدرس رو بده. مسعود آدرس رو که گفت، بدون معطلی سوئیچم رو از روی میز قاپیدم و به سمت بیرون خونه راه افت
  15. ساداتم تو هم بازنشسته شدی؟😢

    @سادات.82

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. سادات.82

      سادات.82

      مرسی گلی لطف داری ولی خب دیگه وقتش بود بیام بیرون :D

    3. nina4011

      nina4011

      موفق باشی گلکم 💋🌹

      @سادات.82

    4. سادات.82

      سادات.82

      همچنین گلی:-<500

×
×
  • اضافه کردن...