رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ara.wr.o.O

🚸ناظر راهنما🚸
  • تعداد ارسال ها

    10,620
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

Profile Song

آخرین بار برد Ara.wr.o.O در 25 فروردین

Ara.wr.o.O یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

18,575 Excellent😃😃😃😃

درباره Ara.wr.o.O

  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 22 آذر 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

17,185 بازدید کننده نمایه
  1. ممنون بابت لایک^^

  2. عزیزم، توی پارت دوم پرتقال کال اشتباها «به حتم» رو «بهحتم» نوشتی^^
    همچنین به نظرم «با ملاحضه تر» یه ذره جلوه ی بدی داره. مثلا «با ملاحضه‌‌ی بیشتر»، بهتر میشه.
    «راحته» رو هم نوشتی «رحته» عزیزدلم.

    1. N.a25

      N.a25

      مرسی عزیزم:-<

  3. ویوم^^ آشوب وارونگیم رو خوندی؟^^

    1. Viow𖣘

      Viow𖣘

      اری اراورم-^

      عالی نوشته بودی، در عین‌گنگ بودن لحن، می‌شد متوجه اصل داستان شد.

      از ایده‌ات خیلی خوشم اومد!

      همینطور پر قدرت ادامه بده زیبای من-^

      منم تگ کن، یادت نره!*-*

    2. Ara.wr.o.O

      Ara.wr.o.O

      هق گلبم^^ ذوق و غش^^
      چشمممم بوس بهت-*

  4. عزیزدلم توی داستانت یه چیزی دیدم. پارت یک.
    پیرمرد زیر لب تشکری کرد. و بعد از گرفتنِ نسخه
    بعد از «.» دیگه «و» نمیاد! باید نقطه رو پاک کنی عسلم^^

    1. masoo

      masoo

      مرسی که گفتی.از دستم در رفته.راستی خوشحال میشم نظرتم بدونم

    2. Ara.wr.o.O

      Ara.wr.o.O

      تا آخرش بخونم نقد میکنم عزیزم^^ تا اینجاش کنجکاوم کرد تا حدودی...

      این هم لینک داستان من=)

       

    3. masoo

      masoo

      اوکی منم میخونم.مرسی

  5. آراورم-^

    فک‌کنم ی داستان داشتی اسمش آشوب بود؟ 

    یا ی همچین چیزی، درسته؟

    لینکشو می‌دی عزیزم؟

    1. Ara.wr.o.O

      Ara.wr.o.O

      بفرما دلبر^^

  6. رنگت مبارک دلبر

    1. Ara.wr.o.O

      Ara.wr.o.O

      مرسی خوشگلم^^

  7. قلم زیبایی داری هستی جانdf:-<از خوندن رمان زیبات لدت بردم

    1. Ara.wr.o.O

      Ara.wr.o.O

      لطف داری عزیزدلم^^ خوشحال شدم خوشت اومده

  8. *_پارت نود و هفت_* رهشاد، محترمانه دستش را سوی من و رایا نگاه داشت و خطاب به شیوا گفت: - آقای سام و خانوم رو راهنمایی کن تا لباس‌‌های مد نظرشون رو پیدا کنند. دختر، چشمی زیر لب گفت و به سمت بخش لباس‌‌های زنانه راهنمایی‌‌مان کرد. درحالی که خودش جلوتر از ما مقابل رگال لباس‌‌ها قفسه‌‌های پر از انواع شال‌‌های خوش طرح قدم بر می‌‌داشت، لب زد. - دنبال چه مدل لباسی هستید؟ رایا، با خونسردی اطرافش را نظاره کرد و متفکر، جواب داد. - برای خانوم، چند دست لباس رسمی، مانتو و یک دست ست کامل لباس مجلسی پوشیده می‌‌خوام! با شرم، سری تکان دادم و به توضیحات شیوا در رابطه با
  9. عزیزم، تمایل به ناظر شدن داری؟
    آموزش هم داده میشه^^

  10. عزیزم، کاربر @مهسا۲۲ دیگه ما رو دیوانه کردن. چندتا از راهنما و خودم بارها براشون توضیح دادیم، تو نمایه، خصوصی و توی تاپیک ها اما همچنان دارن توی تاپیک کاربر دیگه، رمان خودشون رو پارت گذاری میکنن، خصوصی رو هم چک نمیکنن! لطفا رسیدگی بشه جان دل.

  11. جان دل چرا به اخطارها توجه نمیکنی؟ توی تاپیک رمان دیگران چیزی نفرست گلم!

    @مدیرراهنما عزیزجان این کاربر بیش از حد توی تاپیک کاربران اسپم میدن ابدا توجهی به اخطارها نمیکنن!!

    1. مدیرراهنما

      مدیرراهنما

      @مهسا۲۲عزیزدلم لطفا دیگه تو تاپیک های رمان اسپم ندید. اگه میخواید ارسالی و امتیاز جمع کنید برید تاپیک های سرگرمی:-< یه بار دیگه ببینم گزارش میکنم به مدیر ارشد.

      @Ara.wr.o.O خسته نباشید عزیزم♡

  12. درخواست انتقال به تالار داستان برتر^^ @مدیر انتقال
  13. *_پارت پنج_* *** در کافه‌‌ی هوم سوئیت هوم، از معروف‌‌ترین کافه‌‌های شهر منچستر نشسته بودم و زیر باد خنکی که از کولر بیرون می‌‌آمد، احساس خوشایندی داشتم. تقریباً سه شب از رو به رو شدن اتفاقی من با خبر معروفیت آن پسر ناشناس در یوتیوب می‌‌گذشت و تقریباً، همه چیزش را به دست فراموشی سپرده بودم. عصر آن روز کلاس سختی را با استاد پیر و خرفت آناتومی بدن داشتم و می‌‌دانستم اگر اینبار به سوالاتش پاسخ‌‌های بی‌‌سر و ته بدهم، به علت کم کاری در مطالعه‌‌ی کتاب درسی از کلاسش به بیرون پرتم خواهد کرد! صفحات ابتدایی جزوه را روزنامه‌‌وار ورق می‌‌زدم و سرسری می‌‌خواندم که با آمدن نوتیفیکیشن، م
  14. رنگت مبارک دلبر^^

    1. .eliifac.

      .eliifac.

      مرسی خوش رنگم😜🤩

  15. *_پارت چهار_* ناشناس، آرام و بدون هیچ اشتیاقی، بازوی سوخاری شده را به دست گرفت. به کندی، غذا را به دهانش نزدیک کرد و پس از مکثی کوتاه از غذا مقابل دهانش، لبخند ضعیفی به لب آورد و با صاف کردن صدای دورگه‌‌اش، خفه لب گشود. - یه چیز سخت و سوخاری شده ست... ایده‌‌ای ندارم که چیه! لحن حرف زدنش به گونه‌‌ای بود که رغبتی نداشت. اما هرطور بود، قسمت کوچکی از بازوی سوخاری را درون دهانش فرو برد و گاز محکمی زد. صدای «خرچ» خُرد شدن آن بازو، در گوش‌‌هایم طنین انداخت و احساس کردم معده‌‌ام به هم می‌‌خورد. اما آنقدر کنجکاو بودم که از حالات افتضاحم چشم پوشی کردم و به ال سی دی خیره ماندم. دلیل
×
×
  • اضافه کردن...