رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'اجتماعی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران
  • پاتوق نویسندگان نودهشتیا موضوع ها
  • کلاسیکیون نقد و معرفی کتاب تکمیلی در انجمن
  • کلاسیکیون نقد و معرفی کتاب خارج از انجمن
  • کلاسیکیون نقد و معرفی کتاب رمان یا داستان در انجمن
  • کلاسیکیون نقد و معرفی شعر و دلنوشته در انجمن
  • کلاسیکیون @@
  • کلاسیکیون Writer's Academy
  • کلاسیکیون Writer's Academy- Ideas to write- Rules

وبلاگ‌ها

  • وبلاگ خونه1
  • وبلاگ خونه2
  • پاتوق نویسندگان نودهشتیا پاتوق نویسندگان
  • مدرسه نویسندگی نودهشتیا وبلاگ (آموزشات متفرقه)

جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me

  1. «به نام یگانه کردگار هستی» عنوان: شناساترین ناشناس ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی، معمایی نویسنده: h.noora هدف: شروع: ۱۴۰۱/۴/۲۷ خلاصه: جانا گذشته ای دارد مبهم و‌ سرشار از رازهای نهفته... گذشته ای که قلبی مالامال از عشق به شناسایی ناشناس را در قلب جانا به یادگار گذاشته و این در حالیست که جانا بی‌خبر از بسیاری راز های نهفته است، راز هایی که... اصلا قصه این عشق از کجا اغاز شد؟ چه شد که آنی که نباید شناسا ترین ناشناسِ زندگی جانا شد؟ مقدمه: از ابتدا به آهویی می‌مانست که در مقابل کرکس ناتوان تر از هر ناتوانی بود! همه‌ی این‌ها معجزه وجود حامی بود که اجازه تعرض را به کرکس ها نمیداد اما حالا که او بی‌وفایی کرده گیسوهای مواج و به رنگ شبش را پنجه های ستم با خشونت شانه میکند و او آهو بودن را به کناری انداخته و همچون ققنوسی هر بار از خاکستر خود متولد میشود. او دختری است که با وجود ظریف و دختر بودنش مرد تر از هر مردیست و با هر بار متولد شدن از خاکستر هایش تنها با لبخندی براق پنجه های ظلم را نابود میکند. او دختری است که نمی‌گذارد ظلم بر او چیره شود! دختری که ظریف بودن را سال هاست رها کرده و با نقابی از جنس قدرت به مبارزه با ظلم میرود اما او هم احتیاج به استراحت دارد و چه زیباست حامیِ جانا بودن...چه زیباست تکیه گاه جانایی شوی که پاهایش دیگر توان ایستادن ندارد و زره های فولادین بر تنش از شدت داغی قلبش ذوب گشته اما این معجزه‌ی عشق است که باز هم به او قوتی برای ادامه میدهد. زمان پارت گذاری: نامعلوم. ویراستار: @ فاطمه مومنی ناظر: @ rozhi-
  2. ژوراسیک-zhurasik-(دورانِ‌ رهایی) نویسنده: (strange) ژانر: معمایی، عاشقانه، اجتماعی سبک: کلاسیک، روانشناختی، رمزآلود شروع رمان: 1401/3/2 اتمام رمان: نامعلوم پارتگذاری: هرروز خلاصه: بهارمجد دختر ساکتی که از نگاه اطرافیان آرام است و کاری به کار کسی ندارد. او از طبقه‌یِ متوسط جامعه بوده و خانواده و زندگی‌ بی‌نقص و بی‌دغدغه‌اش زبان‌زده عام و خاص است. ولی با به‌وجود آمدنِ گردآبِ عظیمی که پدرش ایجاد می‌کند، علاوه بر زندگی‌اشان، اسم و رسمشان در معرضِ خطر قرار می‌گیرد. همین باعثِ تنهایی بهار و پنهان کردنِ ناگفته هایش می‌شود. بهارِ داستان که می‌بیند همه‌چیز در حالِ ویرانی است، دل به دریا می‌زند و تصمیم به مهاجرت می‌گیرد. دخترکِ داستان پس از تلاش‌هایِ پی در پی موفق می‌شود‌. ولی پس از سکونت در خانه‌یِ جدیدش، متوجه برخورد عجیب از سویِ هم‌خانه‌ای هایش شده و این بهار را حتی بیش از گذشته دلسردتر می‌کند! مقدمه: یه‌جایی شنیده بودم: " آدما هیچ‌وقت قابلیت دیدنِ خودِ واقعی‌شون رو ندارن! یکی از دلایلی که اکثرمون داخل آینه‌ها متفاوت‌تر دیده می‌شیم می‌تونه همین باشه! " این جمله مدت‌ها می‌تونه آدم رو به این فکر فرو ببره که ما واقعاً کی هستیم؟ آیا خودِ حقیقی‌مون هستیم یا شخصیت ساختگی‌ای که سعی داره چیزی که نیستیم رو نشون بده؟! شاید هم تشبیه همه‌یِ ما آدم‌ها به یه جعبه پاندورا درست باشه! زمانی که همه‌ی ذاتمون مثل باز شدن این جعبه رو می‌شه و حرف‌هایی‌رو به گوشِ عزیزان و اطرافیان‌مون می‌رسونه. این دقیقاً همون کاریِ که جعبه‌یِ پاندورا انجام میده! چیزی جز مصیبت، شوربختی، غم‌ و یک چهره‌ی خاکستری به جای نمی‌ذاره! در نهایت هم شاید چیزهایی مثل افسوس، حرص جایگزین‌شون بشن! >به دنیایِ آویِِ بارانی، استشام عطرِ قهوه و گل هایِ خشک شده داخل کتاب ها خوش اومدید< <این سرزمین کلاسیک تقدیم به شما خواننده ی محبوب ژوراسیک باد.> ویراستار: @ Aytak☆ویژه☆
  3. نام رمان: لحظات بعد از تو ژانرهای رمان: عاشقانه، اجتماعی. نام نویسنده: مهشید عظیمی پور. خلاصه: آغازی از پایان قصه‌ی لیلی و مجنون عاشق. آیا پرنده‌ی زخمی می‌تواند پرواز نکردنش را اثبات کند؟ گاهی باید دور شد، گاهی باید سرد شد، گاهی باید چشم‌هایت را ببندی، سکوت کنی و مانند رهگذر، از کنار قلب سنگی یار بگذری! مقدمه: دستانم را رها کرد؛ بدون ذره‌ای تردید جهانم را ربود. ماه بودم و خورشید بود؛ در اوج تضاد با یکدیگر، عاشقانه یکدیگر را می‌پرستیدیم، تا این‌که روزی، چشم‌هایش، چشم دیگری را دید و قصه شروع شد. ( برخی اتفاقات این رمان، الهام گرفته شده از واقعیت‌ است). صفحه نقد رمان: https://forum.98ia2.ir/topic/2973-معرفی-و-نقد-رمان-لحظات-بعد-تو-mazimi-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ @ Aytak☆ویژه☆ @ F_MAHGOL @ حانی @ حـانیه @ Reyhan @ MCH @ Straange @ Gemma @ زهرا بانو @Aryana ناظر: @Negin jamali
  4. "به نام پروردگار قلم" عنوان رمان: دامیده نویسندگان: میم.ز/دینا.ق ژانر: اجتماعی، عاشقانه تایم پارتگذاری: نامشخص! هدف: روایت درخت هدف‌هایی که به دست خانواده‌ها از بیخ قطع میشن! 1400/12/6 ناظر: @ مَهرو خلاصه: روایت آرزوهایی که دامیده شدند! زمانی که درخت آرزوهایش را با رویاپردازی آب‌یاری می‌کرد، تبرِ افکار پوسیده‌ی پدرش آن‌ها را از بیخ قطع کرد. مسیر زندگی‌اش تغییر یافت و با اجبار هدفش را فدای خواسته‌ی پدرش کرد. حال که پس از مدت‌ها حقایقی برایش رو می‌شوند که تصمیم به ساختن ویرانه‌های آرزویش کرده است. باری دگر می‌جنگد؛ اما این‌بارقوی و با عشق! مقدمه: آرزوها از همان کودکی در دل ریشه می‌کنند. با مرور زمان آن‌قدر رشت می‌کنند که به «هدف» تبدیل می‌شوند! هدف او از همان کودکی سوخت و در دل به خاک سپرده شد. اصرار، احساس را از او ربود و حال او مانده است با آرزوهای دامیده شده! آرزوهایی که یک روز برای رسیدن به آن تلاش می‌کرد و حال آن‌ها تبدیل به حسرت شده‌اند! «دامیده: برباد رفته» گالری شخصیت ها صفحه نقد *توجه: رمان درحالِ ویرایش مجددِ. دوست داشتین یه نگاه بندازین^-^
  5. عنوان: شرورهای دوست داشتنی(2) نویسنده: fateme cha ساعت پارت گذاری:‌ نامعلوم هدف: نشون دادن علاقه و همبستگی بین افراد و اینکه زندگی واقعی هم کم از یک رمان نداره. خلاصه:طعم عشق، گاهی مثل عسل شیرین است و گاهی مثل یک فنجان اسپرسو تلخِ‌ تلخ! اینبار دنیا روی بدش رو نشون فاطمه و اکیپ پر شر و شور، یعنی «شرور‌های دوست داشتنی» نشون میده. با مرگ آرتام، فاطمه‌ی شرور ما تبدیل به یک دختر گوشه‌گیر و آروم میشه، اما اینبار اکیپ «شرور‌های دوست داشتنی» با ورود دو عضو جدید سعی می‌کنند فاطمه‌‌ی رمان ما رو باز هم سرحال کنند و اون شور و شوق قبل رو بهش برگردونند، و حالا بعد مدت‌ها با اتفاقی که میوفته همه در بهت و شوک شدیدی فرو می‌روند. سخن نویسنده:این رمان، اثر زندگی واقعی خود نویسنده است و برای بهتر متوجه شدن داستان پیشنهاد میشه رمان شرور‌های دوست داشتنی جلد یک رو هم بخونید، خوندنش هم خالی از لطف نیست! مقدمه: زندگی مثل قطار شهربازیه.. گاهی با تموم سرعت اوج می‌گیره و جوری مسافرانش رو غرق در خوشی می‌کنه که هیچی از دنیای اطرافشون نمی‌فهمند... گاهی با تموم قدرت به سمت سرازیری و سقوط میره که وحشت و ترس رو در دل افراد سوار بر قطار زندگی میریزه... گاهی هم مسافرانش بین راه دل میدن و اونقدر در دلدادگی‌شان غرق می‌شوند که این عذابِ شیرین اون‌ها رو از حقایق زندگی دور می‌کنه؛ به طوری که تموم فکر و ذکرشان رسیدن به چیزی می‌شود که دل طلب می‌کند و هیچ چیز جز این برایشان اهمیتی ندارد. این قطار دلدادگی گاهی بی‌وفایی می‌کند و درد فراغ رو تحمیل می‌کند و گاهی وفادار است و شیرینی وصال رو در دل جای می‌دهد. ویراستار: @ SARAM ناظر: @ برهون
  6. نام رمان: اندوه بی‌پایان جلد دوم (ژینای من) نویسنده: نینا ساعی ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی ساعت پارت گذاری: نامعلوم هدف: چیرگی بر تیرگی‌ها و دانستن نادانسته‌هاست و انگیزه، شوری و عشقی بشری که زاییده روان آدمی است. نویسنده‌ای که شور و عشقی ندارد، درد را نمی‌شناسد و فکری تازه در سر نمی‌پروراند. سخنی از نویسنده: این رمان، جلد دوم رمان ژینای من هست. کسانی که جلد اول رو نخوندن، توصیه می کنم حتما جلد اول رو بخونن که موضوع براشون گنگ و نامفهوم نباشه. خلاصه: تو ای قرار بی قراری های من کجا هستی؟ می سوزد این دلم چون شمع از این جدایی، بگو کجا هستی؟ تقدیر ما چیست؟ تقدیر شومی که مرا محکوم به تباهی و اندوه می‌سازد. اندوهی که پایان ندارد، اما این بار تقدیر، سر در تباهی من و تو دارد. تو که از جانم مهم تر و از تک‌تک نفس‌هایم با ارزش‌تری برایم. عاقبت مان چیست؟ تقدیرمان را کی می‌توانیم بر وفق مراد سازیم؟... مقدمه: چه می‌کنم؟! چه کودکانه بی تو گریه می‌کنم! نبودن تو را بهانه می‌کنم! شکایت از تو و زمانه می‌کنم… رها مکن؛ مرا به حال خود، دگر رها مکن شب مرا اسیر کوچه ها نکن… بمان، مرا به گریه مبتلا نکن! ببین که رگ به رگ شده تمام قلبم از غمت، دیوانه مرا که می‌خورم زمین، چه از تو من بجز همین ویرانه... لینک صفحه نقد: ناظر: @-Madi-
  7. عنوان: سادیسم هدف: جلوگیری از منفجر شدن مغزم با ایده‌ها!:) نویسنده: سایکو ژانر(ها): "هر داستان ژانر متفاوتی داره" خلاصه: خیلی کوتاه باید تعبیر کرد... زندگی یک شوخی کثیف از طرف دلقک مرموز و شیطانیِ سیرک هستی بود! همان‌قدر سورئال و همان‌قدر پیچیده که خنده‌ای پر وحشت بر لب تماشاچیان می‌نشاند. مقدمه: 🖋فاقد مقدمه🖋
  8. به نام خدا نام رمان: هدهد صبا نویسنده: شوق نوشتن کاربرد انجمن نودهشتیا ژآنر: اجتماعی، عاشقانه خلاصه: همیشه از عاشقانه‌ها می‌نوشتند و می‌نویسند. می‌رسیدند و لیلی و مجنون‌های جدیدی می‌شدند. این‌بار پا فراتر از دلدادگی‌ها می‌گذاریم. به عمق بعضیشان که فرو می‌رویم، کودکانی مثل فاطمه را می‌بینیم. آن‌ها که جدا می‌شوند، بنظر می‌رسد مسائل تمام شده؛ ولی ... 💟💟 ✅نام رمان از «آسمان مال من است» ،به دلیل حق تکثیر، به «هدهد صبا» تغییر یافت.✅ هدف: ذکر نکات و انتقاد در پرده‌ی اتفاقات. زمان: سعی میکنم بگذارم هفته‌ای یک بار. ولی مشخص نیست. و سپاس از @ زهرا بانو ی عزیز که بهم شجاعت شروع کردن رو یاد داد🌹 همینطور پیشاپیش، از همه عزیزانی که در این مسیر همراهم هستن، ازجمله دوستان ویراستار و ناظر و خوانندگان گرامی این رمان، کمال تشکر رو دارم❤️ ویراستار: @ SARAM @ همکار ویراستار♥️ ناظر: @ Crazy purple
  9. پادشاهانه کرده‌ایم قمار داو اول خزانه باخته‌ایم نام رمان: داو اول نویسنده: زهرا. ا. د. ژانر: اجتماعی، عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: ساجده دانشجوی سال سوم مهندسی کامپیوتر است که همیشه زیر سایه خواهرهای زیباتر از خودش زندگی کرده است. او درصدد ازدواج با یکی از همکلاسی‌هایش است که با افتادن در دام یک رسوایی، زندگیش بیش از پیش دچار آشوب می‌شود. تلاش برای برگرداندن همه چیز به حالت عادی، او را در مسیری پیش بینی نشده قرار می‌دهد. مقدمه: چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟ سهل باشد پیش آب زندگی جان باختن با کمال علم، ملزم گشتن از نادان خوش است این قمار برده را شرط است آسان باختن «صائب تبریزی» سخنی با خوانندگان: 1. خط سیر اصلی داستان، زاده تخیل نویسنده است اما موضوعات حاشیه‌ای شخصیت‌های فرعی (مانند ساختن لیست ترین‌ها) و فضاسازی برگرفته از واقعیت و تجربیات نویسنده است. 2. زاویه دید رمان، اول شخص هست و برای بررسی جنبه‌های مختلف ماجرا از سه راوی استفاده شده است: ساجده، مهرداد و اویس. اویس به دلیل شرایطی که دارد کمی دیرتر وارد داستان می‌شود. اول هر فصل نام راوی آورده شده است. 3. در داستان شاهد تلاقی طرز فکرهای متفاوتی هستیم. طرز فکر و واکنش‌ها و رفتارهایی که شخصیت‌ها نسبت به هم دارند برگرفته از واقعیت و تجربیات نویسنده است. در این رمان، قصد توهین به هیچ قشری وجود ندارد و هدف فقط به تصویر کشیدن واقعیت‌ها است. ویراستار: @_Zeynab ناظر: @Asma,N
  10. نام رمان: فریاد ژولیت «تناسخ» نویسنده: هستی عبدالشاهی راد ساعات پارت‌گذاری: هر روز ژانر رمان: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی، جنایی، ترسناک ناظر: @ mahl ویراستار: @ nina4011☆ویژه☆ تناسخ به معنی: خارج شدن روح از بدن کالبدی و داخل شدن آن به کالبد دیگر «به ایده‌ی بعضی از انسان‌ها روح آدم نیکوکار پس از مردن، در بدن انسان عاقل و هوشیار داخل می‌شود و روح آدم بدکار، در جسم حیوانی داخل می‌شود که بار بکشد و رنج ببرد.» خلاصه‌ی رمان: به دست‌هایم چشم دوختم؛ دست‌هایی که روح من در آن دمیده نشده بود. غیر طبیعی، اما غیر ممکن نبود؛ چطور می‌توانستم خود را به سادگی ببازم؟ راهی نداشتم جز آن که کالبدم را پس بگیرم؛ کالبدی که روح سردی آن را احاطه کرده بود. روحی که از آن من نبود؛ هیچ دست یا نوایی نبود که مرا در این مسیر یاری رساند، به جز سه گناه. مقدمه: اتفاق پشت اتفاق! اشتباه پشت اشتباه! من پریدم با آن که ترس از ارتفاع داشتم! هرقدر بیشتر بفهمی، تنهاتر می‌شوی. یک‌ عمر با ترس‌هایمان زندگی کردیم. ترس‌هایی که در مغزمان فرو کرده‌اند. این تنها چیزی است که یاد گرفته‌ایم. اگر از بچگی می‌گذاشتند وقتی دلمان می‌خواهد فریاد بزنیم و آن را در گلویمان خفه نکنیم، وضع‌مان بهتر از این بود. روزگار غریبی ست. جان را در پستوی خانه پنهان می‌کنیم، انسانیت را در اعماق خاک. شب را روز سپری می‌کنیم، روز را شب؛ انگار نه انگار. در خیالم هم نمی‌گنجید، ترس همزاد من باشد.
  11. نام نویسنده: ملیکا شیری (melika_sh) نام اثر: لامکان ژانر: تراژدی- عاشقانه- اجتماعی هدف: تقویت قلم ساعت پارت‌گذاری: هر روز خلاصه: در میانه‌ی راه مانده است. چشم‌هایش جایی در میان ردپایش گیر کرده‌اند. پاهایش رو به جلو حرکت می‌کنند و دست‌هایش در خنثی‌ترین حالت ممکن به سر می‌برند. نه راه پس داشت و نه راه پیش! نه کسی در انتظار لبخندش بود و نه رد پایش در برف پاک می‌شد. فرار را به ماندن ترجیح می‌دهد. ترجیح می‌دهد لامکان بماند تا به آن خانه بازگردد. تردید او را ویران کرده بود و ناگاه دست‌هایی به او زندگی می‌بخشند. مقدمه: همیشگی، غمی که سنگینی‌اش شانه را توان نبود و دردی که بر جانم چنگ می‌سایید. اگر همراه نمی‌شد دست‌هایت با پاهایم من می‌دویدم؛ تا خانه‌ای، کلبه‌ای حتی! از مشرق بازوانت تا مغربش داشته باشم. دست‌هایت نیرویی که احتیاجم بود و هر چه گام برداشتی بر این زمین سبز، از ارمغان پاهایم نشأت می‌گرفت. در بورانِ زندگی، گرمای دستانت شوق پیمودن شد. می‌رویم عاشقانه‌تر ز یکدیگر و بوی عشق در مشام رهگذار هر تبار! تا ابد تا ابد تا ابد *شادی رخصتی* رمان تکمیل شده هست؛ نیازی به ناظر ندارم. تاپیک صرفاً جهت ویراستاری و رصد زده شده. صفحه شخصیت های رمان برای ارتباط بهتر ویراستار تعویض شد: @ nina4011☆ویژه☆
  12. (به نام خدای بلندآسمان) عنوان رمان: آیینه‌ی ابری ژانرهای رمان: عاشقانه، معمایی، اجتماعی عنوان نویسنده: نگین جمالی "Yasmina" خلاصه: اضافه می‌شود! مقدمه: ماجرای من و تو، باور باورها نیست ماجرایی‌‌ست که در حافظه دنیا نیست نه دروغیم، نه رویا، نه خیالیم، نه وهم ذات عشقیم که در آینه‌ها پیدا نیست تو گمی در من و من در تو گمم، باور کن جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست شب که آرام‌تر از پلک تو را می‌بندم با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست من و تو ساحل و دریای همیم؛ اما نه! ساحل این‌قدر که در فاصله با دریا نیست… (این رمان هیچ ارتباطی با رمانِ (پایانی ندارد) نداشته و کاملاً مجزا است!)
  13. رمان: بی‌سر و ‌سامان به قلم: Melika_sh (ملیکا شیری) ژانر: تراژدی، عاشقانه، اجتماعی زمان پارت گذاری: هر روز هدف: تقویت قلم خلاصه: زنی از جنس گلبرگ های یاس، محکوم است به اسارت در دستان بی رحم باد. محکوم است زندگی کند، برای زندگی باید کوچ می‌کرد. بی رمق تر از آن است که خودش را نجات دهد. اما مگر می‌توانست از خودش بگریزد؟ حالا دیگر نه سری داشت و نه سامانی. آری او بی سر و سامان بود. مقدمه: ناگزیر از سفرم بی سرو سامان چون باد به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت بال تنها غم غربت به پرستوها داد اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست غربت آن است که یاران ببرندت از یاد عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟ نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد فاضل نظری ویراستار: @ Paradise☆ویژه☆
  14. نام رمان: آفند درد نویسنده:masoo کاربر انجمن نودهشتیا هدف: نوشتن ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی خلاصه: تنیده شده بود در روزمرگی زندگی که آرامش با فریادِ طوفانی به لرزه در آمده، ورق برگشت. زندگی روی دگر خود را به او نشان داده، قصد کرد عیار او را بسنجد. تا آن دم به جز ناز و نعمت را ندیده بود، ولی حال روزگار می‌خواست صد و هشتاد درجه چرخیده، طعم مشقت را به او بچشاند. ایستاده میان موج سختی‌ها، به امید طلوع آفتاب خوشبختی، خیره‌ی آسمان سیاه پیش‌رویش بود. نمی‌دانست در نهایت زندگی به مانند قبل به روی او لبخند خواهد زد یا تا ابد مجبور بود خیره‌ی چهره‌ی اخم‌آلود و پیشانی چین افتاده‌اش بماند. ویراستارِ جدید: @ Negin jamali☆ویژه☆ ناظر: @ Negin Yazdani99
  15. نام رمان: گولان نویسنده: زینب هادی مقدم| zeinabHDM کاربر انجمن نود هشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی هدف: دانستن، یکی از موهبت های الهی است؛ نوشته ها نیز مجموعه ای از دانسته ها را به همراه دارند و رسالت یک نویسنده نیز انتقال دانسته هاست.این یک نعمت است که بتوانم اندکی به دانسته های خوانندگان اضافه کنم؛ هر چند کم، هرچند کوتاه و هر چند ناچیز؛ اما این برای من بهترین رویداد است. ✓مقدمه: بین گلبرگ های کاغذی؛ نام تو را حک کردم؛ آن ها را در گوشه ای از صندوقچه ی دلدادگی پنهان ساختم تا راز دل فاش نشود؛ این است دنیای پر از خیال تو که در اطرافم پرسه میزند؛ این است دل بی‌قراری که بنا است در خفا و دور از دیگران به دنبال تو بتپد؛ روا نیست که پنهان شوی؟!کاش برسد آن فصلی که وصال میسر میشود؛ کاش گولان میسر شود تا صدای بلبلان در میان سبزه ها طنین انداز شود و با آوازشان صدای تپش های قلبم را به گوشت برسانند؛ آن زمان است که زمزمه خواهم کرد: چو باران در چمنزاری رسد، گلها بروید چو باوان(۱) در گلستانی رسد، دلها بکوبد در آن بوی گل یاس و سمن در دشت ایران چو گولان(۲) در بیابانی رسد، غم ها سرآید ✓خلاصه : عشق را در شاخه ای خشکیده یافتم. شاخه ای رشد یافته از میان صخره ها، آن که بوی تیر داغ شده را به خوبی حس میکند. آن که بوی خون پاشیده بر روی خاک وطن را حس میکند. آن که در سرمای سوزنده در خود جمع شده، آن که معنای آرزوی نهال کاشته شده را میفهمد. آن که صدای ریزش اشک دخترک را به گونه ی یخ زده اش، حس میکند. عشق همان شاخه ای خشکیده است، آن که در شهریور کاشته شده، در بهمن قدمی برای رشد برمیدارد و در گولان بار و بر میدهد. عشق دقیقا همان شاخه ی خشکیده است، همان که سختی راه را پس زده و با قدرت خود را از میان صخره های در هم فرو ریخته بیرون می‌کشد و برای دلبر لبخند می‌زند. و این است معجزه ی عشق؛ اوست که از پس دشواری رخ مینماید و لبخندش را قاب گرفته و با چشمکی دلبرانه؛ خود را نمایان می‌سازد. ۱. باوان: نام دختر، دردانه ی پدر ۲.گولان: اردیبهشت نقد گولان🌄 ناظر: @ faeze ویراستار: @ Niayesh1389
  16. ♥●• بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ نام رمان: ویروس عشق نویسنده: نعیمه سلیمانی ژانر: اجتماعی، عاشقانه، طنز هدف:علاقه به نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: در میان دریای پر طلاتم زندگی دختری از تبار درد و غم عاشق مردی می‌شود که خدا برای افرینشش سنگ تمام گذاشته و برای رسیدن به او کیلومتر ها جاده سنگی، سر انجام در واپسین لحظه ‌های رسیدن آتشی تمام وجودش را به خاکستر می‌کشد. اما در نهایت آیا عشق میتواند التیام بخش روزهای سخت او باشد؟ مقدمه: شوخی بزرگی به نام زندگی و بازی مهیجی به نام تقدیر ما را به چالش های بزرگ و کوچک دعوت می‌کند چالش هایی گاهاً دردناک و عذاب آور در این بازی کسی برنده است که در مسیر درست از تمام لحظاتش لذت برده باشد. ویراستار: @ Asali _mA @زری بانو ناظر:@shahrzad.rh
  17. نام رمان: گاراژ کوکب خانم نویسنده: هانیه اقبالی ژانر: طنز، عاشقانه، اجتماعی هدف: شاد کردن دلتون زمان پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: عشقی بی‌دلیل، ازدواجی ناگهانی، تعهدی مشکل ساز و در پی آن ارتباط دو خانواده که یکی خوش‌حال و دیگری غمگین است از این وصال؛ ولی گویی در این دو خانواده همه چیز دگرگون شده است. دختری با حسرت راندن ماشینی گران قیمت و پسری در حسرت رهایی... . مقدمه: پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچک‌تر از من پرسید. من به او خندیدم. کمی آزرده و حیرت زده گفت: - روی دیوار و درختان دیدم. بازهم خندیدم، گفت: - دیروز پسر همسایه، پنج‌وارونه به جانان می‌داد. آن‌قدر به خنده افتادم که طفلک ترسید. بغلش کردم و با خود گفتم: - بعدها، وقتی بارش بی‌وقفه‌ی درد، سقف کوتاه دلت را خم کرد، بی‌گمان می‌فهمی پنج‌وارونه چه معنا دارد. ویراستار: @ ماهک @Ad Manager elif @Aramesh @Aramis.R_U @arrtahoor @Asma,N @Atlas _sa @Azin18 @Qazal @Wolf @eyegen @Raha @Red_girll @Redgirl @Rey1387 @Roar @Roshana @ROyaye._.ROman @Teimouri.z @thezeynaw @Yegane_amv @im._baran @im._byta @im._sayw @Iparmidw @Otayehs @Omaay @Paradise @parastoo.kamrani @admin @[email protected] @im._baran @im._byta @im._sayw @Imaryam @inegar @Iparmidw @Omaay @Otayehs @p8366y @Paradise @parastoo.kamrani @Pardis @pariandry @Parisa.r @Parmis @Partomah @pegah11z @Laleh @LioOla @Lo_ghazal1 @K.A @Keramt.mk @kimia.sagharchi @Jesseunoff @NAEIMEH_S @Bhreh_rah @Viyana @Crystal. @Z.A.D @zahra.m @z̸a̸h̸r̸a̸ @Zzd @خدانگهدار @خاتم @هانی پری @هــhanaــانا @هانیه.پ @هدیه @عسل ابراهیمی @فاطمه شبان @فاطمه کیومرثی @فاطی.ع.م @شقایق.نیکنام @شکارچی @سحرصادقیان @سادات.۸۲ @سایان @سوگند @ببعی معتاد3 @بوقلمون @لاله @تهران @نوازش @نوازش @نیکتوفیلیا @مانشMansh @ماه تی تی @مبینا @مبینا ادیب @محمد @مدیر انتقال @مدیر راهنما @مدیر رصد @مدیر کلوپ @مدیر گرافیست @دخترخورشید @زری بانو @زهرارمضانی دوستان ممنون میشم لایک کنید💙🧡❤😍 ویراستار: @setare.n ناظر: @Asma,N
  18. نام رمان: گذشته خاموش نویسنده: حانیه شامل ژانر: اجتماعی_ تراژدی _ عاشقانه_ طنز هدف: به کسی اعتماد کن که به او ایمان داری، نه احساس! زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: زندگی..! مثلث سه ضلعی است... یک ضلع دختری ساکت و بی‌حس، طرفی دیگر پسری بی‌گناه و مجنون و در آخرین ضلع پیرمردی گناهکار است. ! که هر سه آن ها با خطوطی کج به هم پیوند خورده‌اند.! دخترکی که سال هاست خودش را از یاد برده.، پیرمردی که گناهکار است اما در آرامش و بی‌گناهی به سر می‌برد. و در مقابل پسرکی که در بی تقصیری قربانی می شود و مثل همه در حسرت لیلی می سوزد! همه اتفاقات سرمنشا دارند؟ شروع این حوادث کجاست؟ کجا قرار است پایان یابد؟ مقدمه: مقدمه: تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک! صدای ساعت همانند آواز در گوشم می‌پیچد. نمی‌دانم چند دقیقه است! یا چند ساعت! شاید هم چندی از روز یا ماه یا سال! نمی‌دانم! از چه موقع این گونه غرق شدم؟ از چه موقع اینگونه باختهٔ بازی روزگار شده ام؟ می‌پرسی غرق چه؟ غرق در آن چشمان زیبایش، در لحن صدای گیرایش، در لبخند بی پروایش و عطر دل انگیز تنش! کاش باز هم مثل قدیم مرا در آغوش بگیری! طوری که باز هم غرق شوم آن هم در آغوشت! جوری که گمان کنم زندان رفته ام و توهم زندان بان دائم منی! جنست از کدامین عنصر است؟ محبت! آتش! خاک! یا آب! که اینگونه تو را از همزاد هایت جدا ساخته؟ کدامی عشق دردانهٔ من؟ لینک صفحه نقد ناظر: @NOORA_1995 ویراستار: @Otayehs
  19. 《به نام او که قلبش را آفرید》 رمان: تشنج به قلم: otayehs《عطیه حسینی》 ژانر: تراژدی_ معمایی_ اجتماعی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: زنی محکوم به سنگسار می‌شود. همان زمانی که قلبش چون ماهیِ از آب پریده در سینه‌اش جست و خیز می‌کند، همان زمانی که گلویش از خوف خشکیده است و نفسش برای دخول و خروج تضرع می‌کند، به سمت گودال کشیده می‌شود. دخترانش، شاهد آخرین آبی اند که او نوش می‌کند؛ پسرش، آن واله‌ی سینه سوخته، کلوخ و سنگ در دست می‌گیرد تا نفس‌بُر مادرش شود و همسرش، شاید او بیش از حد متحمل زجر شده که رحم را به بی‌رحمی می‌فروشد و فواره‌ی خشم از چشمانش زبانه می‌کشد! سرگذشت چگونه گذشت که جوهر قلم زندگی زن، در این نقطه از صفحه خشکید؟ جوهر هفت رنگ دفترچه‌ی حیات سایرین، قرار است چه چیزی را بِنِگارد و چگونه بی‌نم شود؟ مقدمه: ناگهان جان دادن چیز بدی است؟ ابداً! ضربه‌ای به سرت می‌خورد و دنیا سیاه می‌شود و تو از میان هزاران پرتوی زَرافشان، عروج می‌یابی. گلوله‌ای به قلبت یا به مغز هزارتویت اصابت می‌کند و دَردَم به خواب مرگ سلام می‌گویی. ولی سنگسار... این مرگ، سطلی از هراس است که به جان گنه‌کار ریخته می‌شود. به مانند سوخته شدن در آتشی جان‌سوز است؛ همان‌قدر دردناک! نه تنها برای بزهکارِ روسیاه، بلکه برای هر کدام از عزیزانش که نظاره‌گر جان کندنش اند. داستان از اینجا شروع می‌شود، از لحظه‌ی جان کندن یک زن... نقد
  20. رمان: تلاطم زندگی نویسنده: محدثه گل گیران مقدم ژانر: اجتماعی، عاشقانه خلاصه: گاهی یک تصویر مبهم از آینده، قدرت بر هم زدن زمان حال رو در دست می گیره. تولد بیست و دو سالگی؛ آغاز دنیای جدیدی برای من شد. قبل از اون روز من یک عروسک متحرک برای پدرم بودم؛ همه‌ی روزهام برنامه‌ای از پیش تعیین شده بود.ولی دیگه وقتش بود، من باید سرنوشتم رو اون جوری که دوست داشتم می‌نوشتم. شب تولدم........ مقدمه: قفس؛ به معنی اسیر و در بند شده. ترس؛ چیزی که قدرت تفکر رو از آدمی می گیره. سکوت؛ همیشه کمک نخواهد کرد. زمانی که درگیر این سه شدی باید از تمام رویاها و آرزوهات دست برداری؛ ولی اگر قدرت و اراده و چاشنی وجود درونت کنی. هیچ کلمه سنگین و پرمعنی نمی تونه جلوی تو بایسته؛ دست از جنگیدن با خودت و افکارت بردار اگر فکر می‌کنی نیاز به تغییر هست.شروع کن و تغییرش بده. ویراستار: @ shirin_s ناظر: @ Fateme71
  21. نام رمان: فریادرس ژانر: اجتماعی،تراژدی، عاشقانه، طنز به قلم: آیلار مومنی تاریخ شروع: 1400/8/25 خلاصه: گردباد حوادث او را در خود مستغرق می‌سازد و جای- جای فضای غم‌آلود سرنوشتش را فرا می‌گیرد. نمی‌داند این فقط غباری دردآلود و زودگذر است که امواجش او را در دریایی از خاطرات گم می‌کند. او زنی مستقل و دوران‌‌دیده است؛ اکنون که از بند رهایی یافته به دنبال رویاهای جوانی‌اش قدم در پیچ و خم‌های تقدیر نهاده است. تقدیر شومی که چندی پیش او را هدف قرار داد اکنون چه در سر دارد؟ این قصه‌ هم قصه‌ی نداشتن‌ها و هم قصه‌ی دلدادگی است‌؛ قصه‌ی عشقی کهنه که زیر خروارها خاک خفته و داستان عاشقی زنی که از او انتظار چنین دلبسته شدن نمی‌رود. دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی مقدمه: باید كسی باشد شبی ماتم بگیرد وقتی نبودم صورتش را غم بگیرد باید كسی باشد كه عكس خنده‌ام را در لابه لای گریه‌اش محكم بگیرد چشمش به هر كوچه، خیابانی بی‌اُفتد باران تنهاتر شدن، نَم- نَم بگیرد هی شهر را با خاطراتش در نَوَردَد آینده‌اش را سایه‌ای مبهم بگیرد از گریه‌های او خدا قلبش بلرزد از گریه‌های او نفس‌هایم بگیرد من جای خالی باشم و او هم برایم هر پنج شنبه شاخه‌ای مریم بگیرد (شعر از: پویا جمشیدی) صفحهٔ نقد رمان😍 گالری شخصیت‌های رمان😎 ناظر: @Negin jamali ویراستار: @ Negin jamali
  22. به نام خالق قلم رمان: عَدم نویسنده: علی حیدری ژانر: عاشقانه، معمایی، اجتماعی خلاصه روستایی کوچک در حاشیه ی شهر « دِویل » بود. اغلب نور خورشید را به خود نمی دید. یا شب بود و یا گرگ و میش و ابری! « داسک »، آری، از همینجا شروع شد. جایی که آدمی رو به زوال رفت و شکست. محلی که بزرگترین دشمن او، برخاست و بزرگ شد؛ عَدم! مقدمه - الو! + سلام! - میتونم بهتون کمک کنم؟ + راستش من ... راستش من ... اون بهم حمله کرده! - کی بهتون حمله کرده؟ آقا؟ شما کجایید؟ + من ... خواهش می کنم کمکم کنید! داره منو می کشه! - آقا شما کجایید؟ کی داره شما رو می کشه؟ + .... ( جیغ بلند ) - آقا! آقا! اون صدای چی بود؟ هنوز پشت خطید؟ + ... ( بوق ممتد تلفن ) ارتباط قطع شد ... ویراستار: @ فاطمه مومنی ناظر: @ TARANEH.M
  23. ..

    ..

    ..
  24. نام رمان: طلاق نویسنده: Paradise ژانر: اجتماعی خلاصه: طلاق که می‌گیری از قید و بند زندگی که در آن آسایش نداشتی رها می‌شوی؛ اما قبل از آن به فرزندی که دنیا آورده‌ای فکر کن که از امروز باید یا با کمبود مادر یا کمبود پدر بزرگ بشود. بنظر من زن و شوهر تا قبل از این که مشکلاتشان را حل نکردند نباید اجازه دهند پای فرزند به زندگی‌شان باز شود. ناظر: @ MO-BIN
  25. ریشه های مخفی کاربر انجمن نود هشتیا zeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم ژانر : اجتماعی، عاشقانه نحوه‌ی ﭘارتگذاری: نامعلوم ویراستار: @ زهراعاشقی ناظر: @سرونوفیل خلاصه: ریشه ها آغازگر رشد نهالی بی ریشه اند؛ آنها می‌رویانند؛ از داخل نهالی بی بنیاد، زندگی می‌آفرینند. ریشه ها برای بخشش یک زندگی امیدبخش در تکاپواند، وای از روزی که دور باشند؛ از هم جدا باشند؛ از هم مخفی باشند، آن زمان است که زندگی بار و برگ نخواهد داشت؛ آن زمان است که معنایی وجود نخواهد داشت. ریشه‌ ها گرچه مخفی اند اما رشد را باور دارند؛ با هم می‌رویند و زندگی میکنند و زندگی میدهند؛ اما اگر بدانند مخفی بوده اند؛ آیا می‌توانند بستر رشدی دیگر باشند؟! کاش ریشه ها بدانند، بدانند که کنار هم هستند، بدانند مخفی بودنشان به منزله در مقابل بودنشان نیست؛ بدانند این پایان ماجرا نیست! مقدمه: ریشه ها آغاز رشدی تازه اند ریشه ها بنیاد عشقی ساده اند ریشه ها هرچند مخفی از همند اما در عشقی لطیف، آواره‌اند ریشه ها در بند کین روزگار اما در دنیای خود، آزاده اند ریشه ها در خانه‌ای تاریک و سرد اما در آشانه شان، گرماده اند ریشه ها درگیر رنج این دیار اما در اقلیم خود، آسوده اند. @Otayehs لینک رمان
×
×
  • اضافه کردن...