رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'اجتماعی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقاب نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me

  1. به نامش و در پناهش نام رمان: ده سانت تا قصور نویسنده: ساجده کمالی هدف: بیان کردن تجربیات دیگران برای پند ژانر: عاشقانه، اجتماعی زمان پارت گذاری: نا مشخص خلاصه: داستان درباره دختری است که فکر می کرد اگر بجنگد موفق خواهد شد ولی امان از جوانی و جاهلی که باعث می‌شد بیشتر در اشتباهش غرق شود. کسی که ده سانت مانده بود تا در باتلاق فرو رود و در طلب یاری و دادخواهی بود. رمانی که سرگذشت پاک و بی ریای یک مادر را روایت می کند، حکایتی واقعی از ناملایماتی که ممکن است پیش روی هر دختری ظاهر شود. مقدمه: وقتی وسط باتلاق گیر می‎افتی و با هر‎بار دست و پا زدن بیشتر درونش فرو میری، متوجه میشی که فکرت اشتباه بوده، اگه زود متوجه نشی غرق میشی. ده سانت تا قصور یعنی همین! معرفی و نقد رمان ده سانت تا قصور( بر اساس واقعیت) ویراستار: @-Aryana- ناظر: @Asma,N
  2. نام رمان : تونل کاربر انجمن نود هشتیاzeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم ژانر : عاشقانه ، اجتماعی نحوه ی ﭘارتگذاری: نامعلوم ویراستار: @Otayehs ناظر: @-Madi- خلاصه: خلاصه: روزگار است دیگر دست ستمگرش همیشه در ﭘی ضربتی سخت برتن رنجورمان روان است و من و تو .... من و تو مانند خاری در مقابل چشمان کینه توزش ایستاده ایم و او باز یارای جداییمان را ندارد ... من و تو هستیم که با نیروی عشق، دست سنگین روزگار و آدمهایش را از اتحاد وجودیمان می رهانیم ... و این دلنشین است... تونل دارای عاشقانه های جذاب و ناب می باشد که روح را نوازش می دهد و عقل را به یغما میبرد. مقدمه: نفس نفس می زدم ، در جاده ای خالی از نشانه های زندگی گرفتار بودم ، گویی همیشه اینگونه زندگی کرده ام که راهی برای رهایی نمی یافتم .. راهی جز مسیر مستقیم ﭘیش رویم سراغ نداشتم؛ گام هایم تند شده بود ، می دویدم ، می رفتم ، نمی دانستم مقصدم کجاست فقط می دانستم که باید رفت ، باید از این زندگی رها شد ...مسیر ﭘیش رویم جلوی دیدگانم خودش را به نمایش می گذاشت و من طول آن را طی می کردم ... هیچ صدایی جز صدای نفسهایم سکوت تلخ اطرافم را نمی شکست و این برایم گزنده بود ، چرا که جسم و روحم در آغوش تنگ تنهایی اسیر شده بود و این بیش از ﭘیش مرا آزار می داد ... در هنگاهمه دویدن، با دیدن تونلی در مقابل دیدگان خسته ام متوقف می شوم ، با دیدنش در آن جاده ی ﭘر ﭘیچ و خم زیاد متعجب نمی شوم ، حال صدای نفسهایم ﭘس از دویدن مسیر طولانی بلندتر به گوش می رسد ، اندکی می ایستم و بار صبر را بر دوش می کشم ؛ کمی بیشتر خود را متوجه تونل مقابل می کنم ، حجمی انبوه از سیاهی ها را در خود جای داده بود ، گویی سالهاست که با تاریکی انس دارد ، کمی جلوتر می روم ؛ حال گامهایم نسبت به دقایقی قبل آهسته تر شده اند ، گویی تردید در مسیر همنوا با ترس مرا یاری می دهند ، اما چاره ای نیست ، باید بروم ، انگار دراین جاده جز این مسیر تنها ، مسیری دیگر در تقدیر من نیست .... خود را در آغوش تونل ﭘر از سیاهی جای می دهم ، با ورودم در درون تونل ، حجمی از بویی آشنا مشامم را نوازش می دهد انگار که فضای تنگ تونل تصویر ﭘر هیاهوی زندگی جنجالی ام را به من یادآور می شود واین تلخ است ، بودن در آن فضای ﭘر ازسیاهی برایم زجر آور است ومن این را نمی خواهم ... محض دلخوشی ام حتی صدای آواز ﭘرنده ای به گوش نمی رسد وهمه چیز صدای سکوت را فریاد می زند ، گویی این صدا برای آن محیط دلنشینتر است ، زندگی ام همچون تونل منظور ﭘر بود از خالی ها ، روشن بود از تاریکی ها و شیرین بود از تلخی ها .... اما راهی برای گریز نداشتم ، کسی چه میداند ؟ شاید ﭘایان این سیاهی ها ، توآغازگر روشنایی روزهای تارم باشی ؟ شاید در ﭘایان این راه تو شعر روشنایی را برایم بسرایی....
  3. نام رمان: قشر ناهمگون نام نویسنده: بیتا فولادی ژانر: پلیسی، معمایی،اجتماعی، عاشقانه خلاصه: پسری از جنس خوشی، که تنها فکرش مهمانی های شبانه است، گیر پرونده‌ای سخت میوفتد، پرونده‌ای که خود او نیز از رازش بی خبر است، چه کسی می‌تواند در این راه او را نجات دهد؟! شاید یک انسان و یا شاید یک ملت!! خود او نیز از آینده خبر ندارد و زندگیاش شاید دست خوش تقدیر می‌شود. ناظر: @Hasti.m ویراستار: @زری گل منتظر نظراتتون تو صفحه نقد هستم🥰😘
  4. پادشاهانه کرده‌ایم قمار داو اول خزانه باخته‌ایم نام رمان: داو اول نویسنده: زهرا. ا. د. ژانر: اجتماعی، عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: ساجده دانشجوی سال سوم مهندسی کامپیوتر است که همیشه زیر سایه خواهرهای زیباتر از خودش زندگی کرده است. او درصدد ازدواج با یکی از همکلاسی‌هایش است که با افتادن در دام یک رسوایی، زندگیش بیش از پیش دچار آشوب می‌شود. تلاش برای برگرداندن همه چیز به حالت عادی، او را در دوراهی یک انتخاب قرار می‌دهد که هیچ‌کدام به نفع ساجده نیستند. اما در پایان او ناچار است یکی از این دو راه را انتخاب کند. سخنی با خوانندگان: 1. خط سیر اصلی داستان، زاده تخیل نویسنده است اما موضوعات حاشیه‌ای شخصیت‌های فرعی (مانند ساختن لیست ترین‌ها) و فضاسازی برگرفته از واقعیت و تجربیات نویسنده است. 2. زاویه دید رمان، اول شخص هست و برای بررسی جنبه‌های مختلف ماجرا از سه راوی استفاده شده است: ساجده، مهرداد و اویس. اویس به دلیل شرایطی که دارد کمی دیرتر وارد داستان می‌شود. هر فصل، از زبان یک راوی نوشته می‌شود و برای دنبال کردن بهتر، اول هر پارت نام راوی را ذکر می‌شود که در ویرایش نهایی این قسمت حذف می‌شود. 3. یکی از شخصیت‌های داستان (لوکاس) مسیحی و یکی از شخصیت‌های فرعی زرتشتی است. من با اطلاعاتی که داشتم این شخصیت‌‌ها را خلق کردم. در صورتی که کسی اطلاعات بیشتری در این زمینه دارد و یا من جایی اشتباه کردم، لطفا با من در میان بگذارد. 4. در داستان شاهد تلاقی طرز فکرهای متفاوتی هستیم. طرز فکر و واکنش‌ها و رفتارهایی که شخصیت‌ها نسبت به هم دارند برگرفته از واقعیت و تجربیات نویسنده است. در این رمان، قصد توهین به هیچ قشری وجود ندارد و هدف فقط به تصویر کشیدن واقعیت‌ها است. 5. از آنجایی که بیشتر فضاسازی‌ها واقعی است، در قسمت گالری شخصیت‌ها یا در نمایه‌ام عکس فضاهای مختلف برای تصویرسازی بهتر گذاشته می‌شود. 6. رنج سنی شخصیت‌های اصلی حول و حوش بیست یا بیست و یکسال است. بنابراین در هر تصمیمی که شخصیت‌ها می‌گیرند، ناپختگی‌های این سن را هم در نظر بگیرید. 7. و در پایان از همه خوانندگانی که رمان را می‌خوانند و نظرتشان را بیان می‌کنند پیشاپیش کمال تشکر را دارم. 🙂 ویراستار: @_Zeynab
  5. « به نام آنکه بودنش تسکینی است برای درد های لاعلاجم! » 👑» با من بمان🎸 🌞» “به قلم معصومه فردی" « مهربان » ʕ •ᴥ• ʔ 🌹صفحه مطالعه رمان با من بمان🌹 تصاویر صحنه‌ها، شخصیت‌ها، ملزومات و نکات رمان💥😎
  6. نام رمان: دلبر بلاگردان نویسنده: آیلار مومنی ژانر: عاشقانه_ اجتماعی_ تراژدی_جنایی خلاصه رمان: همه چیز از یک انفجار شروع شد. همه چیز به کاخ مخوفی برمی‌گردد که رُزا پا در آن گذاشت. این انفجار، آغازگر روزهای تنهایی رزای قصه است. آن بمبی بود که در عمق ریشه‌ی قلب رُزا منفجر شد. همین بود که عشق را شروع کرد. و اما پایان آن در‌ دست کسی نیست، جز رُزا. یک بغل تنهایی، یک بغل آغوش سرد و یک بغل فداکاری. دنیای شخصیت قصه‌ی من، همین بود. و فداکاری‌ای که بوی مرگ می‌داد. مقدمه رمان: گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی میکشم از پنجره سر اندوه که خورشید شدی، تنگ غروب! افسوس که مهتاب شدی، وقت سحر! https://forum.98ia2.ir/topic/511-نقد-و-بررسی-رمان-دلبر-بلاگردان-آیلار-مومنی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-4759 صفحه نقد😍 صفحه عکس شخصیت ها😍 @Otayehs ناظر: @m.azimi
  7. نام رمان : ماموریت نا متعادل نام نویسنده : نویسندگان فرنیا موضوع رمان : عاشقانه ، طنز ، پلیسی ، اجتماعی خلاصه ای از رمان : داسـتانـ دوخواهر کهـ بدونـ اطلاعـ یکدیگر در یکـ هدفـ پاگذاشتهـ اند ... یکـ اتفاقـ رازهـا را بـرمــلا می‌کنــد ... پـسـ از سالهـا گمشــدهـ بازمیـگردند ، نفرتـ ها عشـقـ میـشوند ... برخـی میـروند و برخـی میمـانند ... ناظر: @Asma,N ویراستار: @_Zeynab
  8. نام دلنوشته: تاسیان نام نویسنده: نیلوفر هلالات ژانر: اجتماعی و عاشقانه، تراژدی خلاصه: گاهی به وقت تاسیان راهی به جز سکوت نمی‌یابیم، سکوتی که زیر نقاب خنده‌هایمان فریاد می‌شود و آن‌گاه نوشتن راهی می‌شود برای از بین بردن تنهایی، و دروازه‌ای به جهانی که ما برای خودمان رقم خواهیم زد. مقدمه: از تمام دنیا پنجره‌ای باران خورده می‌خواهم و یک فنجان چای با عطر بهارنارنج و یک صندلی چوبی زیبا روبه‌روی پنجره، با موسیقی ملایمی که در خانه طنین انداز شود و ذهنی که به هیچ کجا پر نکشد ذهنی به دور از فکر و دغدغه... ***** معنای کلمه‌ی تاسیان: حالتی که به خاطر نبودن کسی به انسان دست می دهد. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتن. دلتنگی غریب. غم فزاینده https://forum.98ia2.ir/topic/1030-معرفی-و-نقد-دلنوشته-تاسیان-niloofarh-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  9. «به نام خدا» نام رمان: افق طلایی نویسنده: mahdiye11 ژانر: عاشقانه، اجتماعی، جنایی زمان پارت گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نویسندگی. خلاصه: افق طلایی، روایتگرِ ورودِ زنی به مرحله‌ای نفس‌گیر و خون‌آلود از زندگی است. او که در شرفِ جدایی از همسرِ وصل شده به جانش است، با پیشنهادی دچار تردید شده و آخرین راه‌ را برای حفظ زندگی‌ با همسرش امتحان می‌کند؛ اما ناخواسته وارد مسیری می‌شود که از قبل برایش تعیین شده و او را لحظه به لحظه دور و دورتر از همسرش می‌کند و به سبب گام نهادن در این مسیر، با شخصی آشنا می‌شود که درعین غریبگی، بیش از همه به او و زندگی‌اش وصل و آشنا است. مسیری پر از ترس، تنش، ناامیدی. با ورود به این مسیر، مثلثی شکل خواهد گرفت که گاه روی مدار عشق، گاه روی مدار برادری و گاه روی مدار جنایت می‌چرخد. در افق طلایی، شاهد رشدِ یک انسان، نمایان شدنِ عشقی که تنها در مسیر رفت در حرکت است و گذر از ناهمواری‌هایی که جنگجوی ضلع سوم مثلث را می‌طلبد، هستیم. باید دید سرنوشت این مثلث چه خواهد شد! مقدمه: گاه عرصه چنان بر آدمی تنگ می‌شود که جهانش ژرف شده چون سیاه‌چاله‌ای او را می‌بلعد. درخت پر بارِ غم که از بذر اتفاقات تلخ حیاتت در وجودت سر بلند کرده، چنان شاخه‌هایش را در تن و روحت فرو می‌کند و از ناچاری زندانت می‌کند که گاهاً خودت میل رسیدن به افق رویدادِ آزادی را در وجودت می‌سازی و برای فرود آمدن بر تکینگیِ زندگی از پل‌هایی ساخته شده به دست امدادگر هر غریبه‌ای رد می‌شوی. در خیالت با غرق شدن در آن سوی پل‌ها، غم به ستوه می‌آید و قوانینش را بر تو نقض می‌کند؛ اما نمی‌دانی با گذر از هر پل، پشت سرت ویرانه‌ای از پل‌های زندگی باقی می‌گذاری. باید منتظر ماند، هر کجای جهان آسمان یک رنگ است، باید منتظر دستی ماند تا برای نجات تو، پل‌های پشت سرت را از نو بسازد. نقد و بررسی: https://forum.98ia2.ir/topic/148-نقد-و-بررسی-رمان-افق-طلایی-mahdiye11-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ ناظر: @shahrzad.rh
  10. نام رمان : تونل کاربر انجمن نود هشتیاzeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم ژانر : عاشقانه ، اجتماعی نحوه ی ﭘارتگذاری: نامعلوم مقدمه: نفس نفس می زدم ، در جاده ای خالی از نشانه های زندگی گرفتار بودم ، گویی همیشه اینگونه زندگی کرده ام که راهی برای رهایی نمی یافتم .. راهی جز مسیر مستقیم ﭘیش رویم سراغ نداشتم؛ گام هایم تند شده بود ، می دویدم ، می رفتم ، نمی دانستم مقصدم کجاست فقط می دانستم که باید رفت ، باید از این زندگی رها شد ...مسیر ﭘیش رویم جلوی دیدگانم خودش را به نمایش می گذاشت و من طول آن را طی می کردم ... هیچ صدایی جز صدای نفسهایم سکوت تلخ اطرافم را نمی شکست و این برایم گزنده بود ، چرا که جسم و روحم در آغوش تنگ تنهایی اسیر شده بود و این بیش از ﭘیش مرا آزار می داد ... در هنگاهمه دویدن، با دیدن تونلی در مقابل دیدگان خسته ام متوقف می شوم ، با دیدنش در آن جاده ی ﭘر ﭘیچ و خم زیاد متعجب نمی شوم ، حال صدای نفسهایم ﭘس از دویدن مسیر طولانی بلندتر به گوش می رسد ، اندکی می ایستم و بار صبر را بر دوش می کشم ؛ کمی بیشتر خود را متوجه تونل مقابل می کنم ، حجمی انبوه از سیاهی ها را در خود جای داده بود ، گویی سالهاست که با تاریکی انس دارد ، کمی جلوتر می روم ؛ حال گامهایم نسبت به دقایقی قبل آهسته تر شده اند ، گویی تردید در مسیر همنوا با ترس مرا یاری می دهند ، اما چاره ای نیست ، باید بروم ، انگار دراین جاده جز این مسیر تنها ، مسیری دیگر در تقدیر من نیست .... خود را در آغوش تونل ﭘر از سیاهی جای می دهم ، با ورودم در درون تونل ، حجمی از بویی آشنا مشامم را نوازش می دهد انگار که فضای تنگ تونل تصویر ﭘر هیاهوی زندگی جنجالی ام را به من یادآور می شود واین تلخ است ، بودن در آن فضای ﭘر ازسیاهی برایم زجر آور است ومن این را نمی خواهم ... محض دلخوشی ام حتی صدای آواز ﭘرنده ای به گوش نمی رسد وهمه چیز صدای سکوت را فریاد می زند ، گویی این صدا برای آن محیط دلنشینتر است ، زندگی ام همچون تونل منظور ﭘر بود از خالی ها ، روشن بود از تاریکی ها و شیرین بود از تلخی ها .... اما راهی برای گریز نداشتم ، کسی چه میداند ؟ شاید ﭘایان این سیاهی ها ، توآغازگر روشنایی روزهای تارم باشی ؟ شاید در ﭘایان این راه تو شعر روشنایی را برایم بسرایی.... خلاصه: تونل روایتگر داستان زندگی دو دوست از دو قشر متفاوت را رقم می زند ، که در راه طولانی ﭘیش رویشان به دنبال اهداف دور و درازی که در سر می ﭘرورانند ، روان هستند ... در طی این مسیر مشکلاتی عدیده آنان تهدید می کنند اما با نیروی عشق سعی در شکست مشکلات در طی این مسیر دارند ... این داستان دارای عاشقانه های جذاب و ناب می باشد که روح را نوازش می دهد و عقل را به یغما میبرد ...
  11. نام رمان: کله شق من نویسنده: مبینا نجفی مسکن شب کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: طنز، اجتماعی، عاشقانه ساعت پارت‌گذاری: مشخص نیست. خلاصه: زندگی کاملیا قصه‌ی ما پر از قشنگی و لذته تا این‌که دست سرنوشت زندگی رو براش یک جور دیگه رقم می‌زنه‌، ‌ هیچ‌وقت‌ همه چیز بر وفق مراد انسان نیست! گاهی با یک چشم بر هم زدن همه چیز تغییر می‌کنه. مقدمه: جان من و جهان من، روی سپید تو شده‌ست. عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو از تو برآید‌ از دلم، هر نفس و تنفسم‌ من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو 《مولانا》 ناظر: @Fateme Cha ویراستار: @Snowrita
  12. رمان: مالاگاسی (آفتاب پرست) نویسنده: معصومه بخشی ژانر: معمایی-اجتماعی-عاشقانه خلاصهٔ رمان: رویا جوانی سرکش که برخلاف خاندان مذهبی‌اش پایبند هیچ خطوط قرمزی نیست. نیمه شب به طور پنهانی به مهمانی های مختلط پا می‌گذارد، ماجرای او وقتی شروع می‌شود که مردی ناشناس به طور عجیبی او را می دزدد. لیکن او ناخواسته وارد بازی حربایی شده است که تنها قانون‌اش زنده ماندن در قبال زندگی گرفتن است! یک بازی مرگبار مافیایی که با انجام کارهای خلاف می‌توان به زندگی ادامه داد! اما چگونه رویا می‌تواند برندۂ این بازی شود؟! در حالی که نه قاتل می‌شود، نه مجرم! مقدمه: وقتی از خواب بیدار شدم انتظار زیادی داشتم نور آفتاب را از لابه لای پرده‌های پنجره ام بنگرم، آری شاید گمان می‌کردم مثل همیشه با صدای فریاد مادر چشمانم را باز خواهم کرد اما هنگامی که از خواب شیرینم بلند شدم، تلخ ترین کابوس زندگی‌ام روبه‌رو ام بود! چشمانم با من غریبی می‌کرد که نه تخت را می‌دید نه روی دلنشین آفتاب را، انگار که مرده بودم... همه جا سفید بود، همه جا خالی از هر کسی جز خودم، کسانی که نمی‌دانستم کیستند و چیستند چون خدای مقدس فرصتی دیگر برای زنده ماندن و زندگی کردن به من دادند به شرط، مالاگاسی بودن! هدف رمان: برای بهتر زندگی کردن نه خودمان بلکه باید دیدگاهمان را عوض کنیم! در این داستان انگیزهٔ افراد زیادی به تصویر کشیده شده است که بر اساس همان انگیزه به جایگاه خود می‌رسند! ناظر: @Hasti.m ویراستار: @_Zeynab
  13. «به نام آنکه بودنش تسکینی است برای درد‌های لاعلاجم » 👑» با من بمان🎸 🌞» “به قلم معصومه فردی" « مهربان » ʕ •ᴥ• ʔ تصاویر صحنه‌ها، شخصیت‌ها، ملزومات و نکات رمان💥😎 صفحه نقد رمان با من بمان جهت پذیرایی از حضور گرم شما به صرف با هم بودن مان 🤭🎈 ناظر: @melika_sh
  14. نام داستان: خاکستر رخسار نویسنده: آیلار مومنی ژانر: اجتماعی _ درام هدف: حمایت از دختران آسیب دیده از این گونه حوادث خلاصه: داستان خاکستر رخسار، داستان درد دخترانی سوخته‌ی سرزمین من است. درد کسانی که در گوشه‌ی اتاق خانه کز کرده و منتظر روز مرگ خود هستند. دخترانی از جنس سوختن، آن‌ها سوختن را از نزدیک لمس کرده‌اند؛ سوختن آرزو‌ها، سوختن رویاها و سوختن جوانی‌شان. مقدمه : نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی! به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم می گذرد! آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند، لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز… (سهراب سپهری)
  15. ♥●• بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ نام رمان: ویروس عشق نویسنده: نعیمه سلیمانی ژانر: اجتماعی، عاشقانه، طنز هدف:علاقه به نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه:در میان دریای پر طلاتم زندگی دختری از تبار درد و غم عاشق مردی می‌شود که خدا برای افرینشش سنگ تمام گذاشته و برای رسیدن به او کیلومتر ها جاده سنگی و چه کسی چه می‌داند سرنوشت این عشق یک طرفه غزل به این پدر مجرد به کجا ختم می شود. مقدمه:شوخی بزرگی به نام زندگی و بازی مهیجی به نام تقدیر ما را به چالش های بزرگ و کوچک دعوت می‌کند و کسی برنده است که در مسیر درست از تمام لحظاتش لذت برده باشد. ویراستار: @زری بانو ناظر:@shahrzad.rh
  16. به نام خدا نام رمان:پالتِ بدون رنگ نام نویسنده:میم.چ ژانر:اجتماعی_روانشناسی_عاشقانه هدف:خالی کردن مغزم. خلاصه: اون مجبوره به خانه پدربزرگی بره که ۱۷ سال پیش دیدتش...چه چیزی باعث این همه وقفه بین دیدار اون و پدربزرگش شده؟و بعد از این ۱۷ سال چه اتفاقاتی پیش روش قرار می‌گیره؟کسی می‌تونه منکر بشه که دیدن اون فرد زندگیش رو زیبا نکرد؟ مقدمه: از نظر من رنگ‌ها زندگی و شخصیتی دارن...نه!درواقع شخصیت‌ و زندگی‌ِ انسان‌ها بر گرفته از رنگ هاست. مشخصه که به اندازه طیف‌های رنگی و بیشتر از اون، زندگی‌هایی وجود دارن که رنگ‌های متفاوتی به خودشون گرفتن.نکته اینجاست که زندگی رنگش رو بر شخصیت انسان حاکم می‌کنه و داستان هرکسی از اینجا شروع میشه. من همون بنفش کدری هستم که به قول خودت، یکی از معنوی‌ترین رنگ‌هاست. خشم رو آروم می‌کنه،درد رو تسکین می‌ده،حس ارزش رو القا می‌کنه،نمادی از شجاعته و... و توهم همون خاکستریه معروف؛ رنگی با اصالت خنثی،با مادر سفید و پدری سیاه؛پدری که تاثیر بیشتری روت گذاشته؛رنگی که سرده اما در دسته‌ی گرم‌های سرد قرار داره. من با تو فهمیدم عشق نه قرمزه نه مشکی،بنفش نه فقط با زرد زیباست نه با قرمز...من با وجود تو فهمیدم که هر رنگی حق نداره به روی رنگ خنثی بشینه،من باتو فهمیدم زندگیه انسان‌ها یه پالت رنگه؛زندگیه منو توهم همین بود ولی خب یه فرقایی با زندگیه بقیه داشت...زندگیه منو تو پالت بود اما پالتِ بدون رنگ... سخن نویسنده با مخاطب:اینجا نه قراره از خنده دل درد بگیری،نه با هرصفحه از غم اشک بریزی و حتی قرار نیست هربار از زور هیجان ضربان قلبت بره بالا؛این رمان قراره آروم‌آروم،عمیق بودن رو نشونت بده. رمان من عاشقانست اما نمی‌خوام درد فراغ یار رو توضیح بدم،نمی‌خوام دائم تکرار کنم عشق جاودانست،مثلث عشقی بسازم و در نهایت کسی رو حذف کنم،غیرتی شدن پسری سر رژ قرمز رو بنویسم،عصبانیت دختری برای پوشیدن لباس مورد علاقش رو به نمایش بزارم و... من قراره ساختن زندگی رو در کنار هم نمایش بدم؛اینکه جهان کثیف و آلوده‌ی الان رو توی داستانم پاک و زیبا کنم.قراره بفهمونم هرچیزی عمقی داره و عمق،چیزیه که این روزا همه بی‌توجه بهش،از کنارش می‌گذرن. «عمیق باشیم تا درک بالایی داشته باشیم» "رمان من رو زمانی بخون که عمیق بودن برات ارزش داشته باشه" ویراستار و ناظر: @_Zeynab
  17. 《به نام او که قلبش را آفرید》 نام رمان: تشنج نام نویسنده: عطیه حسینی ژانر: تراژدی_ معمایی_ عاشقانه_ اجتماعی_ پلیسی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: زنی محکوم به سنگسار می‌شود. همان زمانی که قلبش چون ماهیِ از آب پریده در سینه‌اش جست و خیز می‌کند، همان زمانی که گلویش از خوف خشکیده است و نفسش برای دخول و خروج تضرع می‌کند، به سمت گودال کشیده می‌شود. دخترانش، شاهد آخرین آبی اند که او نوش می‌کند؛ پسرش، آن واله‌ی سینه سوخته، کلوخ و سنگ در دست می‌گیرد تا نفس‌بُر مادرش شود و همسرش، شاید او بیش از حد متحمل زجر شده که رحم را به بی‌رحمی می‌فروشد و فواره‌ی خشم از چشمانش زبانه می‌کشد! سرگذشت چگونه گذشت که جوهر قلم زندگی زن، در این نقطه از صفحه خشکید؟ جوهر هفت رنگ دفترچه‌ی حیات سایرین، قرار است چه چیزی را بِنِگارد و چگونه بی‌نم شود؟ مقدمه: ناگهان جان دادن چیز بدی است؟ ابداً! ضربه‌ای به سرت می‌خورد و دنیا سیاه می‌شود و تو از میان هزاران پرتوی زَرافشان، عروج می‌یابی. گلوله‌ای به قلبت یا به مغز هزارتویت اصابت می‌کند و دَردَم به خواب مرگ سلام می‌گویی. ولی سنگسار... این مرگ، سطلی از هراس است که به جان گنه‌کار ریخته می‌شود. به مانند سوخته شدن در آتشی جان‌سوز است؛ همان‌قدر دردناک! نه تنها برای بزهکارِ روسیاه، بلکه برای هر کدام از عزیزانش که نظاره‌گر جان کندنش اند. داستان از اینجا شروع می‌شود، از لحظه‌ی جان کندن یک زن... نقد ناظر: @mahdiye11
  18. نام رمان: دیو سیاه مرگ نویسنده: محدثه گل گیران مقدم ژانر : اجتماعی- تراژدی -عاشقانه زمان پارت‌گذاری: نامعلوم هدف: فقر، بیماری و غرور ترکیبی که باید او را دید و لمس کرد خلاصه: کسی چه می‌داند؟ شاید قرار بر این است، سرنوشت این چنین رقم بخورد.گویا دستها و پاهایم با‌هم یکی شده‌اند تا مرا به زمین بزنند و گوشه نشینم کنند. و یا شاید قرار است نفسم را در سینه زندانی کنم و آرزوهایم را خواب کنم تا دست به دست مرگ با آن هیبت ترسناک بدهم. در میان تمام دردهایم او بود؛ نمی‌دانستم او را درمان خطاب کنم یا خود دردی دیگر برای تنه خسته‌ی من است.ای کاش آدمی می‌توانست آینده‌اش را پیش از آمدن ببیند. مقدمه: سرم سنگین، دهانم تلخ، چشمم شمع بی‌نورست نفس در سینه زندانیست چو روز آید بچشمم دختر خورشید، بیمارست شبانگه در نگاه من عروس ماه، رنجور‌ست تمام شهر، گورستان وهم‌انگیر سراسر خانه‌ها آرامگاه سرد و متروکست فضا انباشته از بوی تند سدر و کافورست وهرجا دیده میچرخد چراغانست اما در نگاه من چراغی بر سر گورست لینک معرفی و نقد رمان ویراستار: @-Atria- ناظر: @مُنیع
  19. نام داستان: هیس ... فریاد نزن! نویسنده: Z sadghinjad(زینب صادقی نژاد) ژانر: درام، اجتماعی هدف: نشان دادن تکه‌ای از واقعیت های جامعه خلاصه: فریاد بزن ... او در راهست تا زمان داری فریاد بزن ... فریاد بزن و گذشته‌ات را بازگو کن. فرصت نداری ... قصاص در راه است. نگذار دستش را بر دهانت بگذارد و در گوشت نجوا کند: - هیس ... فریاد نزن! سخنی از نویسنده: داستان تکه‌ای از واقعیت در دنیاست اما با کمی پیاز داغ بیشتر
  20. *ویروس عشق* 🔅خوشحال میشم نظراتتون رو درباره رمانم برام بنوسید❤️😍 نویسنده: نعیمه سلیمانی ژانر: اجتماعی، عاشقانه، طنز خلاصه:در میان دریای پر طلاتم زندگی دختری از تبار درد و غم عاشق مردی می‌شود که خدا برای افرینشش سنگ تمام گذاشته و برای رسیدن به او کیلومتر ها جاده سنگی و چه کسی چه می‌داند سرنوشت این عشق یک طرفه غزل به این پدر مجرد به کجا ختم می شود. مقدمه:شوخی بزرگی به نام زندگی و بازی مهیجی به نام تقدیر ما را به چالش های بزرگ و کوچک دعوت می‌کند و کسی برنده است که در مسیر درست از تمام لحظاتش لذت برده باشد.
  21. اسم: فتنهِ زیبا نویسنده: Atlas _sa کاربر انجمن نود هشتیا ژانر: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: قدرت! این واژه ی سنگین و با ارزش. چیزی که همه به دنبالش کشیده می شوند و خواهانش هستند. اما آیا کسی حاضر است به خاطر داشتنش، تمام معصومیتش را بدهد؟ این سوالی است که دخترِ ما، باید جوابش را بدهد. مقدمه: قرار نیست همه خوب باشند، گاهی وقت ها این دنیا به بدهاهم نیاز دارد. شاید با فهمیدن داستان زندگی اش به او حق بدهیم تا سنگدل باشد. اما این ها اصلا اهمیت ندارد. فقط همین مهم است که او خاکستری است! او تو را به زانو درمی آورد. خب تعجبی هم ندارد او یک فتنه ی زیباست. با نظرات خودتون منو خوشحال کنید🙏🏻 @مدیر منتقد @N.a25
  22. اسم رمان: فتنهِ زیبا نویسنده: Atlas _sa کاربر انجمن نود هشتیا هدف از نوشتن :سفر به دنیای خیالی که می خواهم ژانر: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: قدرت! این واژه ی سنگین و با ارزش. چیزی که همه به دنبالش کشیده می شوند و خواهانش هستند. اما آیا کسی حاضر است به خاطر داشتنش، تمام معصومیتش را کنار بزند؟ این سوالی است که دخترِ ما، باید جوابش را بدهد. مقدمه: قرار نیست همه خوب باشند. گاهی وقت ها این دنیا به بدها هم نیاز دارد. شاید با فهمیدن داستان زندگی اش به او حق بدهیم تا سنگدل باشد. اما این ها اصلا اهمیت ندارد. فقط همین مهم است که او خاکستری است! او تو را به زانو درمی آورد! خب تعجبی هم ندارد او یک فتنه ی زیباست. ویراستار: @زری گل ناظر: @melika_sh @N.a25 @m.azimi @-Madi- @-Tehyan- @-Byta- @-Atria- @مانشMansh @عاطی @Healer @Asma,N @Talatom @Nasim.M @آیلار مومنی @سوگند @FAR_AX @_Zeynab @_NAJIW80_
  23. نام رمان: ماه زندگی تارم نویسنده: مبینا نجفی مسکن شب کاربر انجمن نودهشتادیا ژانر: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی هدف از نویسندگی: نوشتن خیلی دوست دارم‌. دوست دارم رمان‌هام برن توی گوگل تا همه بتونن‌ بخونن‌ و بعد از تموم شدن رمانم انجمن با سه تا فرمت بهم تحویل بده‌. ساعت پارت گذاری: مشخص نیست بیشتر سعی می‌کنم عصرها بنویسم. خلاصه: زندگی ساحل مثل دریا شفاف و بی‌انتهاست! مثل تونل تاریک اما، کوتاه! مثل کوه استوار و پابرجا‌! مثل آتش داغ! و مثل برف سرد‌، سرد‌! روایت‌گر دختری‌ست که برای هدفش‌ هر کاری می‌کند‌. هدفش‌ شیرین،‌ شیرین‌ است اما، دست سرنوشت چه با این دختر می‌کند؟ مقدمه: ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی؟ چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟ تو که آتشکده عشق و محبت بودی! چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی؟ تو به صد نغمه، زبان بودی و دل‌ها همه گوش! چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی؟ خلق را گرچه وفا نیست ولیکن‌ گل من نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی! "شهریار" پ.ن: رمان دو فصل هست‌. این رمان اصلاً این‌طوری نیست که دختر داستان ما عاشق پسر خلافکار میشه و... اصلاً این طوری نیست‌. پیشنهاد می‌کنم این رمان هیجان انگیز از دست ندید. ویراستار ناظر: @_Zeynab
  24. نام داستان: قص در قلب نام نویسنده: (Atria) ژانر: تراژدی- عاشقانه- اجتماعی هدف: قلم بر می‌دارم و به تصویر می‌کشم؛ دردهای نهفته در قلب یک دخترک را! ساعات پارت گذاری: نامعلوم *** خلاصه: دخترکی در میان عصر یخبندان زندگی با عداوت پدر و مادر خویش بر سر دیگری، گم گشته در این شلوغی بازار خانه، به دنبال مقداری محبت است. باران تنهایی سخت بر گریبانش می‌بارد و او با چشمان خیس شده از اشک به سایه زیر بام عشق پناهنده می‌شود؛ که امان از این عشق شوریده، تنها ارمغانش نمک بر زخمش بود و بس! و در این برهوت زمانه اتفاقات تیر زهرآگهین خود را روانه قلب داغان او می‌کنند. *** سخن با خواننده: ابتدا معنی واژه‌های به کار برده شده در نام داستان را برای شما شرح می‌دهم: قص استخوانی است‌‌؛ پهن و میانی که در جلو استخوان بندی قفسة سینه واقع است. طولش در حدود بیست سانتی‌متر و به شکل خنجر است و دارای یک دسته، یک تنه و یک انتها است‌؛ که به زایدة خنجری موسوم است. قلب یک عضو با ساختمانی عضلانی است که خون را با قادرت و سرعت به درون بدن پمپ می‌کند. مورد بعدی، بررسی معنی شخصیت اصلی داستان است، آدیرا! آدیرا: این نام عبری به معنی «قوی» هم ساده و هم عجیب و غریب است. این نام دوست داشتنی هر ساله فقط به تعداد انگشت شماری از دختران داده می‌شود و آن را به یکی از نادر ترین نام‌های عجیب و غریب تبدیل می‌کند. این نام ریشه‌ای در نام‌های عربی هم دارد، در زبان عربی به معنای استوار و مرتب است. شاید برایتان جالب باشد که بدانید نام یکی از شیمیدان‌های برجسته انگلیسی نیز می‌باشد و نکته تعجب‌آور ماجرا زمانی است که هم نام یکی از مکان‌های سرزمین پاکستان است. در داستان حالات، افکار و رفتار یک انسان در طی مراحل مختلف زنگی‌اش به تصویر کشیده می‌شود و قصد هیچ‌گونه توهینی به هیچ شخص‌، مکانی عقاید و ... ندارد. امیدوارم خوانندن این داستان لذت و آرامش برایتان به ارمغان بیاورد. *** (هرگونه کپی برداری از مطالب یا متن داستان پیگرد قانونی دارد.) *** «این تاپیک براساس واقعیت است! » (نظرات، پیشنهادات، نقد و... خود را در نمایه یا خصوصی ارسال کنید.)
  25. " بسم الله الرحمن الرحیم " ( تقدیم به فرشته ی زندگی ام ، به کسی که دستانش ، حامی تمام روزهایم و حامی تمام دردهایم است ، به کسی که زیباترین و بهترین هدیه ی تمام زندگی ام است و به کسی که نامش را " مادر " میخوانند ! ) نویسنده : سوگند آقائی ( @سوگند ). هدف از نوشتن : علاقه ای که به نویسندگی دارم و به جا گذاشتن یه اثر از خودم❤ عنوان رمان : شکسته ام . ژانر رمان : اجتماعی ،تراژدی ، عاشقانه خلاصه : شکسته ام ، با تمام روح و جانم ! نمی خواستم که بشکنم ولی اشتباهاً و شاید هم عمداً سنگ های بی توجهی و تحقیر ها به شیشه ی قلب و جانم برخورد کرد و مرا شکست ! ترمیم این شیشه ی شکسته کمی زمان می خواهد ای جانم ! قلب من ظریف و شکننده است همچون ظروف چینی و ای جانا کسی هست که مرا بازسازی کند و از نو قلب شکسته ام را با عشق و مهرش لبریز کند ؟! کسی هست که جان خسته ام را شستشویی دهد در تازگی و سرزندگی ؟! من در آرزوی بازسازی و ترمیمم ، آری خیلی وقت است که در سکوت و خاموشی خود شکسته ام ! ساعات پارت گذاری : نا مشخص @N.a25 ناظر: @Amoo_sati ویراستار: @_Zeynab
×
×
  • اضافه کردن...