رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'تخیلی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


موزیک پروفایل

  1. نام رمان: کابوس افعی نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب ژانر: تخیلی، فانتزی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن. ساعت پارت گذاری: روزانه خلاصه: در جهان حومورا در خاندانی اصیل زاده، حاصل ازدواج ملکه و پادشاه پرنسسی متولد شد، با تولد پرنسس درختان راش پژمرده شدند و برگ هایشان همچون باران شهاب سنگ سقوط کردند، حواسیل ها همراه پرستو ها قوچ کردند و خشکسالی همه جا را فرا گرفت، چشمه های آب باز در زمین فرو رفتند و مخفی شدند تا شاهد آن پرنسس نباشند! ناظر: @-Madi- ویراستار: @.Aryana. صفحه نقد صفحه شخصیت ها تیزر رمان
  2. نام مجموعه کتاب: در جستجوی خورشید کتاب اول: فرزندان زمین نویسنده: Arrtahoor کاربر نودهشتیا ژانر: پسارستاخیزی_ تخیلی_ترسناک_معمایی پارتگذاری: چهارشنبه و پنجشنبه ساعت 9 شب هدف: انتقال مفاهیم عشق به خانواده، عشق به معشوق، آزادی، سرکشی و جسارت و تئوری های باستانی مربوط به خدای بزرگ هرمس. خلاصه داستان: خلاصه: خورشید جهان میکل پشت لایه‌ای از ابرهای سنگین و سیاه مدفون شده است. روزها جهان پوشیده در مه است. شب‌هنگام بی‌وقفه می‌بارد با این‌حال ابرهای سیاه هرگز آسمان را ترک نمی‌کنند. بیماری جهش یافته‌ی هاری، مانند یک نفرین سیاه مردم را گرفتار می‌کند و از آن‌ها مردگانی متحرک و نامیرا می‌سازد. زمین به بار نمی‌نشیند. فقر و قحطی و بیماری مردم را یاغی و راهزن کرده است. در چنین جهان افسارگسیخته‌ی نا امنی، میکل باور دارد که خواهر گمشده‌اش، ماری، هنوز زنده است. او در جستجوی خورشیدِ فراریِ زندگی‌اش، به همراه دشمنش که عاشق اوست، به سرزمین‌هایی سفر را آغاز می‎کند که روی نقشه وجود ندارند. مقدمه: هزاران سال پیش پادشاهی بود به نام نمرود. از هر طمعی در دنیا وجود داشت، انتهایش را دارا بود. قدرت اورا گستاخ و ظالم کرد. ابراهیم اورا هشدار داد که خدایی قدرتمند تر از او هست که اگر به ظلمش ادامه دهد در جهان پس از مرگ اورا کیفر می­دهد. نمرود خشمگین شد. هیچ خوبه قدرتمند تر از او نبود. به بالای برج بابل رفت و تیری به سوی آسمان پرتاب کرد و خدای ابراهیم را به مبارزه طلبید. تیر او خدای ابراهیم را نکشت . اما خدای ابراهیم حشره ای فرستاد که از مجرای گوش نمرود به درون مغزش رفت و اورا کشت. سال ها قصه ی عاقبت نمرود زینهار دهنده ی مردم زمین شد و سالیان سال مبلغان خدای ابراهیم مارا از عذاب جهنم ترسنادند. سرانجام زمانی رسید که مردم زمین را بهشت کردند و از هر طمعی که در دنیا وجود داشت ، انتهایش را بدست آوردند. اما هنوز جهنم آن بالا یا شاید هم آن پایین منتظر ما بود. انسان اینبار هم به سمت خدا تیر پرتاب کرد. اما هوشمندانه تر. اگر هرگز نمی­مردیم، آن وقت جهنم خدا هم خالی می­ماند. خیال می­کردیم که چقدر باهوشیم. خیال می­کردیم خدای ابراهیم از آن بالا انگشت به دهان مارا نگاه می­کند که چه ساده به او رودست زدیم. هه! جهنم؟! منتظر بمان تا بیاییم. ما به دنبال زندگی جاودان رفتیم. به دنبال دانشی که حتی بزرگ­ترین عذاب های الهی هم فرو نریزاندش. خدا هم حشره اش را فرستاد. ولی هوشمندانه تر از قبل. .او به ما عمر جاودان داد و زمین را جهنم مان کرد و ما محکوم شدیم که تا ابد در آن عذاب بکشیم لینک صفحه‌ی نقد و بررسی رمان در جستجوی خورشید ناظر: @Asma,N ویراستار: @bita.mn
  3. نام رمان: کابوس افعی نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب ژانر: تخیلی، فانتزی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن. ساعت پارت گذاری: هر شنبه یک پارت خلاصه: در جهان حومورا در خاندانی اصیل زاده، حاصل ازدواج ملکه و پادشاه پرنسسی متولد شد، با تولد پرنسس درختان راش پژمرده شدند و برگ‌هایشان همچون باران شهاب سنگ سقوط کردند، پرندگان از فراز آسمان‌ها بر زمین افتادند و چشمه‌های آب باز در زمین فرو رفتند تا شاهد آن پرنسس نباشند! چرا که پرنسس کودکی زیبا با چشمانی خاکستری بود که زل زدن به چشمانش، شما را به عالم اموات راهی می‌کرد! رمان کابوس افعی
  4. به نام خدا نام رمان: آئیشما نام نویسنده: نجمه صدیقی ژانر: معمایی_ تخیلی _ ترسناک هدف: گنجاندن تمام ایده های ذهن در کلمات لینک نقد گالری کاراکترها خلاصه: آئیشما روح شیاد شیطان صفت! نیرویش را تحت شعاع قرار می‌دهد. غبارهای تاریک و پر محنت، تمام شهر را فرا می‌گیرد. آن رخسار بیمناک و پر ز حرارتش دل آسمان را می‌خراشد و آفتاب سوزناک، پرده‌ای کبود بر سر خویش می‌کشد. تشویش و دگرگونی آغاز راه اوست! تعویذ شوم وسیلهٔ مکر او؛ خشم و قهقهه‌هایش پرده‌ای پر ز بیم بر تمام نقاط خواهد کشید و هیچ نیرویی مقاوم او نخواهد بود. به راستی چه حقیقتی پشت ابرهای کبود و نگون بخت پنهان گشته؟ دلیل تشویش و آشوب‌ روح پر ز حیله چیست؟ ویراستار: @زری گل مقدمه: 🌷 مقدمه: 🌷 هیس...! خموش باش جانم...! بیم و ترس تنها، تو را در جال می‌اندازد؛ او با وحشتت نفسی بِکر می‌گیرد و با ناله‌هایت وعده‌ی خویش را نوش جان می‌کند. گوشه‌ای آرام بگیر! خموش باش و فریب آن دلْ کبود را مخور! او روح نحیف جنون‌زده‌ها را می‌خواهد! او قلب کبود بیچاره‌ها را می‌خواهد! خموش باش نازک دلم...! این رقص و آواز هم، روزی به پایان خود می‌رسدـ ناظر: @melika_sh
  5. 《به نام او که قلبش را آفرید》 عنوان: استوانه‌های تمام‌نما ژانرها: فانتزی، تخیلی، معمایی، طنز به قلم: عطیه حسینی(otayehs) خلاصه: امروز کسالت به اندازه‌ی پانصد و پنجاه و پنج مزرعه‌ی ماهی، با من فاصله دارد. مبهوت نشوید! ماهیِ کاشتنی‌مان، گلی بنفش رنگ با عصاره‌ای سیرکننده است. همواره از آن تغذیه می‌کنیم و حقیقتاً، گاهی تحمل شهد ترش و شیرینش خسته‌کننده می‌شود. اساس دنیای ما استوانه‌ها اند! لمس استوانه‌های اندازه‌دار و پراکنده‌، رویای همه‌ی کوچک‌‌ترها است! چرا فقط کوچک‌ترها؟ چون هرکس، پس از گذراندن بیست سالِ سرزمینمان، اجازه‌ی دست زدن به رویای کودکی‌اش را کسب می‌کند. امروز بالاخره، بیستمین رستاخیزِ گل‌های ماهی، از زمان تولدِ من رخ می‌دهد و من می‌توانم به پیشواز استوانه‌ها بروم! امروز روزِ اوج است؛ روز سقوط‌هایی شورانگیز!
  6. نام رمان : دو رگه ی نامیرا 1(معامله) ژانر رمان : ترسناک,تخیلی, معمایی نویسنده : سکوت خلاصه : تصمیم سرنوشت ساز و خودخواهی اطرافیان منجر به معامله ای می شود که سرنوشت انسانی را تغییر می دهد و سال ها بعد که در حال طی کردن روزمرگی های زندگی‌اش هست؛ درگیر اتفاقاتی می شود که از گذشته اش نشات می گیرد. گذشته ای که او حتی کوچکترین اطلاعی از آن ندارد! و سرانجام به دنبال یافتن جواب و حل معماهایی که زندگی اش را تحت شعاع قرار داده, حقایقی تلخ برایش نمایان می شود که ..... مقدمه : اجازه بدهید مقدمه ی رمانم رو با یک سوال شروع کنم به نظرتون چه اتفاقی می افتد اگر دنیای انسان با با دنیای موجودات ماورایی تداخل پیدا کند؟ آیا همیشه انسان ها باعث شکل گیری این ارتباط هستند؟ به نظرتون انسان ها که اشرف مخلوقات هستن توانایی مقابله با این موجودات را دارند؟ حالا تجسم کنید; بدون هیچ دلیل خاصی یکی از این موجودات شروع به آزار و اذیت شما کند اون وقت شما هر بار از خودتون می پرسید " چرا این کار و می کند؟ این داستان درباره ی انسان معمولی است, که به اجبار در جریان اتفاقاتی قرار می گیرد که خودش هیچ نقشی در شکل گیری اون نداشته. تلاش می کند تا خودش را از مخمصه ی بزرگی که در آن گرفتار شده است نجات بدهد, ولی.... به نظرتون, می تواند جلوی اتفاقات بیشتر را بگیرد و یا تسلیم سرنوشت خود می شود؟ @مدیر گرافیست
  7. نام رمان : دو رگه ی نامیرا 1(معامله) ژانر رمان : ترسناک,تخیلی, معمایی نویسنده : سکوت خلاصه : تصمیم سرنوشت ساز و خودخواهی اطرافیان منجر به معامله ای می شود که سرنوشت انسانی را تغییر می دهد و سال ها بعد که در حال طی کردن روزمرگی های زندگی‌اش هست؛ درگیر اتفاقاتی می شود که از گذشته اش نشات می گیرد گذشته ای که او حتی کوچکترین اطلاعی از آن ندارد! و سرانجام به دنبال یافتن جواب و حل معماهایی که زندگی اش را تحت شعاع قرار داده حقایقی تلخ برایش نمایان می شود که ..... مقدمه : اجازه بدهید مقدمه ی رمانم رو با یک سوال شروع کنم به نظرتون چه اتفاقی می افتد اگر دنیای انسان با با دنیای موجودات ماورایی تداخل پیدا کند؟ آیا همیشه انسان ها باعث شکل گیری این ارتباط هستند ؟ به نظرتون انسان ها که اشرف مخلوقات هستن توانایی مقابله با این موجودات را دارند ؟ حالا تجسم کنید; بدون هیچ دلیل خاصی یکی از این موجودات شروع به آزار و اذیت شما کند اون وقت شما هر بار از خودتون می پرسید " چرا این کار و می کند ؟ این داستان درباره ی انسان معمولی است که به اجبار در جریان اتفاقاتی قرار می گیرد که خودش هیچ نقشی در شکل گیری اون نداشته و تلاش می کند تا خودش را از مخمصه ی بزرگی که در آن گرفتار شده است نجات بدهد ولی.... به نظرتون می تواند جلوی اتفاقات بیشتر را بگیرد یا تسلیم سرنوشت خود می شود ؟ آدرس پارت : آدرس فایل word: https://s20.picofile.com/file/8444412826/دو_رگه_ی_نامیرا_1.docx.html ویراستار : @Aryana ناظر: @Negin jamali
  8. نام رمان: عصیانگر قرن! نویسندگان: پردیس نیساری @Pardis، فاطمه السادات هاشمی نسب @سادات.۸۲ ژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن ساعات پارت گذاری: آخر هفته خلاصه: گاهی اینقدر به دست بقیه مسخره میشی که تحملت تموم میشه. اونا هرگز فکر نمی کردن ممکنه با حرف هاشون، من تبدیل به من بشم! از زنجیر و حسار حرف هایی که اون ها دورم انداختن ازاد بشم! اره... بخاطر اوناست که من به من تبدیل میشم! چی میشه مگه؟ فقط انگار قراره عصیانگر بیدار بشه!توی این جهان امگاورس، اونا من رو به یه امگای بدبخت و تنها تبدیل کردن، امگایی که توی نفرت و غم غرق شد، یه روزی بهتون ثابت می کنم، من فقط من نیستم! بلکه منم! برای بار اخر میگم... من رو دست کم نگیرین! می پرسی من کیم؟ لابد نژاد برتر؟ هه، نه! من، منم! من خودمم! صفحه رمان
  9. نام رمان: روبینا نویسنده: نَوا کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: #تخیلی #معمایی #عاشقانه خلاصه: دختری بی‌همتا با قدرت‌هایی فراتر از حد انتظار، اما بی‌خبر از آنها! ماموریتی به دختر واگذار و حقایقی آشکار میشود. اما چه حقایقی؟ توسط چه کسی؟... مقدمه ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ بمانی؛ ﻳﮏ ﺭﻭﺯ، ﻳﮏ ﻣﺎﻩ یا ﻳﮏ ﺳﺎﻝ؛ ﻣﻬﻢ ﮐﻴﻔﻴﺖ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺳﺖ. ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻰ ﺩﻫﻨﺪ. ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ، ﻳﮏ ﻋﻤﺮ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺟﺰ ﺩﺭﺩ، ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺑﺮﺍﻳﺖ ندارند ﻭ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺭﻭﺣﺖ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﺍﺷﻨد! ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ ﻧﺎﺏ ﻫﺴﺘﻨﺪ! ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻯ ﻧﺎﺏ ﺗﺮﻯ ﻫﺪﻳﻪ ﻣﻰ ﺩﻫﻨﺪ! ﺍﻳﻦ ﺑﻌﻀﻰ ﻫﺎ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ، ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻳﺎﺩﺷﺎﻥ و ﺣﺲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﺴﺖ... گالری رمانمونه :) ناظر: @M.f
  10. به نام دارا🌏 رمان محصور در حباب نویسنده: آریانا خوشکام ژانر: عاشقانه، فانتزی، تخیلی «عاشقانه‌ای را به رخ می‌کشد که بین انسان و خدایش وجود دارد» هدف: نشان دادن بهشت حقیقی‌ای که در زمین وجود دارد! پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: ماتریکس، مسکنی ازبهر ذهن‌هایی است که در حباب سیاهی محاصره شده‌اند. حباب‌هایی که هرچقدر برای رهایی از چنگال‌هایشان، تقلا و تلاش کنی، فایده‌ای ندارد و تنها راه نجات از تله‌ای که در زندگی‌ات جای دادند، ایمان آوردن به همان انرژی‌ای است که سعی دارد تو را از دست نیرو‌های سیاهی، در امان بدارد. آری! انرژی همان نیروی سپیدی است که تا جان دارد، اهتمام می‌کند تا از روح پسرک، در برابر نیرو‌های سیاهی و اندوه، محافظت کند. نیروهای سپید و مثبت، به درستی می‌دانند روح پسرک، لایق ورود به بُعد پنجم را دارد؛ اما آیا در جدالی که بین نیروهای سیاه و سپید شکل گرفته است، چه نیرویی بازنده و چه نیرویی پیروز می‌شود؟ آیا پسرک به متعالی بودن خدای خود ایمان می‌آورد و از شر بیماری ماتریکس، نجات پیدا می‌کند؟! مقدمه: به طبیعت اطرافت بنگر، به گلی که عطر و بویش همه جا پیچیده، به درخت سرسبزی و بلند قامتی که خانه‌ای امن برای پرندگان شده، به همان پرندگانی که پرواز می‌کنند و در آسمان آواز سر می‌دهند. در تک- تک این‌ها ردپایی از خدا وجود دارد. تمام این ها خدا را به تو نشان می‌دهند، قدرتش را به تو یادآوری می‌کنند و به واسطه آن‌ها می‌توانی خدا را بهتر بشناسی. حتما لازم نیست خدا زباناً با تو صحبتی کند؛ گاهی وقتی به همان گل می‌نگری، به همان درخت می‌نگری که اینگونه زیبا و تنومند شده‌اند، می‌فهمی که خدا با تو صحبت می‌کند و می‌گوید که اگر این آفریده‌ام، این را این‌گونه زیبا پرورش داده، حتم داشته باش که زندگی تو را هم زیبا خواهم کرد. توجه: خواندن این رمان، تنها برای کسانی توصیه می‌شود که قصد آگاه شدن درباره‌ی زمین حقیقی را دارند! این رمان رمز و رازهایی دارد که قطعاً می‌تواند مسیر زندگیتان را تغییر دهد! سال‌ها برایت داستان تعریف کرده‌اند تا بخوابی، اما محصور در حباب برایت داستان تعریف می‌کند تا بیدار شوی. ناظر: @مُنیع
  11. @مدیر منتقد گلم از اونجایی که رمان قراره طولانی باشه، فعلا از پارت 1 تا 40 فقط نقد بشه، من پس از رسیدن به پارت 80 باز درخواست میدم و اون وقت از پارت 40 تا 80 نقد بشه که هم نتقد سختش نباشه هم حرفه ای تر کار پیش بره و به همین منوال تا اتمام رمان.
  12. نام رمان : گذشته را باید دید نام نویسنده : parmis15_8888 ژانر: تخیلی ، فانتزی ، غمگین توضیح : این داستان در یک دنیای نوازی است همچیز مانند دنیای اصلی اما با یه تفاوت .. خلاصه : روزی روزگاری یه شاهزاده روسی به نام ( پارمیس دارک وایت ) سه هزار قبل با خانوادش زندگی میکرد . پارمیس یه برادر دوقلو و سه تا خواهر داشت ، مادرش پاراتیس دارک وایت . این خانواده یه خانواده معمولی نبودند اونها جادویی بودند ، پارمیس و برادرش ببرینه ، پرنیا و پانیا خرگوش و شاهین ، و تک دونه شاهدخت ولیعهد ها لونا که هنوز موجودیتش نامعلومه الان سه هزار سال از اون زمان میگذره و همه تغییر کردند همه ... مقدمه : دوباره بال های تاریک رو باز کن ای شیطان قدرتمند .. ای زاده تاریکی ... ای قانون شکن جهنمی دوباره بیا و فرمانروا شو .. فرمانروای بی رحم جهنم .. ای لوسیفر دوباره شلاق بدست بگیر و خیانتکاران را مجازات کن فرمانده جهنم برگرد و ببین بدون تو جهنم اتش شکنجه گر ندارد @Mobina_sh
  13. ........

    ...

    ...
  14. عزیزم لطفا سریع اماده کنید. https://uupload.ir/view/رمان_عصیانگرقرن_1swz.docx/ @مدیر ویراستار
  15. اسم رمان: الهه دریایی نویسنده: نورا هدف: تقویت قلم زمان پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: بنده پریسا هستم. زندگی پر ماجرای من از زمانی شروع میشه که همراه دوستم به کتابخونه رفتیم. اون‌جا با یک آقای جذاب و مرموز آشنا شدیم و این شروع زندگی ماورایی من هستش. رمانی تخیلی با وجود پسری چشم عسلی، دختری مرموز و کمی لوس، پدر و مادری مهربان و نامهربان. به نظر شما در این راه پر رمز راز چه خواهد افتاد؟! مقدمه: از کجا آغاز کنم؟! این قصه‌ای که گویای عظمت و شکوه یک خیال است. قصه‌ی‌‌ شیرین سرنوشت. حقایق و رازهایی که در پی هر نفس گنجیده شده است. به دنیای من راهی پیدا کرد، راهی که دنیای درخشان دیگری را به من نشان داد، آن روی وحشی زندگی را به من نشان داد. قلب مرا لبریز کرد و با آوای فرشتگان برای من تخیلی مه آلود را رقم زد. لینک نقد رمان الهه دریایی ویراستار: @sita_ni @N.a25 @[email protected]_E @آتنا شکاری@melcmy @دخترخورشید@[email protected]@[email protected]@[email protected]@[email protected] @هــhanaــانا @سحرصادقیان@fatiw [email protected] Cha @hany.rS *ویراستار/ setare.n* @Otayehs
  16. نام رمان:ارسا ژانر:عاشقانه،تخیلی،طنز نویسنده:پانیذ خلاصه: ارسا دختری که از بچگی با همه متفاوت بوده و هیچوقت دلیل این تفاوتشو نفهمیده اون به همراه دوست صمیمیش توی یه شرکت تجاری مشغول به کار میشه ولی این تازه شروع ماجراست شروعِ عجایب زندگی اون عجایبی که اونو تبدیل به الیسی در سرزمین عجایب زندگیش می‌کنه و اون رو با حقایق اشنا می‌کنه:) ناظر: @عمو ساتی ویراستار: @mahdiye11 مقدمه: در خیالت خود غرق بودم. با یک تلنگر به خود امدم! سیاهی و سفیدی دورم حلقه بسته بودند. من سیاهم یا سفید؟ با کدام یک می‌مانم؟ مردی از جنس پلیدی و سیاهی. یا مردی از جنس سفیدی و درستکاری. درسته! من طرف سفیدی هستم! ولی چه کسی تأیین میکند که سفیدی دقیقا کیست؟ من کسی هستم که او را از سیاهی نجات میدهم. قلب سرد و پردرد او برای من است. اما با اشکار شدن حقایق بازی واقعی شروع می‌شود! تا کنون همه چیز فقط یک مقدمه بود. مقدمه‌ی برای وارد شدن خون. کدام یک برنده هستیم؟ در میان سیاهی غرق می‌شوم. اری من خود تاریکی هستم! گاهی سیاهی در حقیقت قهرمان واقعی است. من با سیاهی به جنگ خون می‌روم. به جنگ با ملکه‌ی سرخ. این بار باید گفت: (سیاهی برنده است یا سرخی؟) قسمت اول: با صدای زنگ گوشیمو از رو میز برداشتم و با دیدن اسم مانلی رو صفحه سریع به ساعت نگاه کردم. با دیدن ساعت نزدیک بود پنج تا سکته رو پشت سر هم رد کنم ساعت هشت و چهارده دقیقه بود من قرار بود ساعت هشت برای مصاحبه برم شرکت. سریع گوشی رو جواب دادم تا امدم حرف بزنم صدای جیغ مانلی بلند شد _ارسا کجایی تو؟ دو ساعته در شرکت منتظرم پس کجایی؟ یه ماهه دم گوش من ناله میکنه که کار ندارم کار ندارم الان خودش غیبش زده، معلوم نیست کدوم گوریه الهی بمیری من حلواتو بخورم دختره احمق بیریخت گور به گور شده خر ایشالله موهای دماغت دراز بشه بره زیر کفشت ایشالله کور بشی کسی نباشه بگیرتت ایشالله... . تا امد ادامه بده سریع گفتم: -نفس بکش بابا خفه شدی به خدا خواب موندم الان اماده میشم میام. دوباره صدا جیغش بلند شد. _یعنی تو هنوز اماده نشدی؟ وایی الهی من... . -وای مانلی تروخدا غر نزن الان سریع میام. قبل اینکه چیزی بگه سریع گوشی رو قطع کردم و تند پریدم سمت دسشویی، تو اینه نگاهی به خودم انداختم . من همیشه خیلی عجیب بودم از همون بچگی موهای بلند و سفیدی داشتم و چشمای عجیبی که با هر احساسم به یه رنگ در میومدن. در حالت عادی و تقریبا همیشه چشمام ابی هست ولی وقتی بعضی احساساتو به شدت تجربه میکنم مثلا خیلییی زیاد میترسم یا عصبی میشم یا خیلی خوشحال میشم رنگش عوض میشه. و در عصبانیت (سیاه) استرس و ترس(سرمه ای) شادی (سبز) ناراحتی (طوسی) بخواطرش دکتر هم رفتم ولی هیچکی دلیلشو نمیدونه و میگن حالا همچین چیزی ندیدن، بعد از چند سال که پیگیر شدیم و دلیلی پیدا نکردیم بیخیال شدیم. یهو یادم افتاد که مانلی منتظرمه. وایی خدایا من یه ساعته نشستم به دید زدن خودم مانلی رو یادم رفته . سری ابی به صورتم زدم و موهامو شونه کردم و کج بافتم، تند رفتم سر کمدم یه شلوار لی مشکی و یه مانتو جلو باز مشکی پوشیدم و شال مشکیمو از روی تخت برداشتم و هول هولکی سرم انداختم. رفتم جلو اینه و به صورتم نگاه کردم. خیلی بی روح بودم. ریمل و خط چشمم و برداشتم از همشون خیلی کم استفاده کردم تا فقط از بیحالی در بیام و چشمام خوش حالت بشه. نگاهم به لبای قلوه ایم افتاد، خشک و پوست پوستی شده بود. رژ قرمزم رو برداشتم و خیلی ملیح روی لبم کشیدم. به به چه دافی شدم. مانلی همیشه بهم می‌گفت با این هیکل و قیافه‌ی که تو داری باید بری امریکا مانکن بشی. نگاهمو به سختی از خودم گرفتم و کیف و کفش ست ابیم رو برداشتم. به سمت پله ها رفتم و دو تا یکی ازشون پایین امدم. مثل همیشه صدای دعوای ارسام و مهرسا میومد. تا خواستم از در خونه برم بیرون صدای مامانم از پشت سرم شنیدم. -کجا میری ارسا تو که صبحونه نخوردی. -وای مامان به خدا دیرم شده تو راه یه چیزی میخورم خدافظ جیگر. دیگه منتظر جواب نموندم و به سمت جنسیس کوپه ابی رنگ خشگلم که عاشقش بودم رفتم و سوارش شدم. در پارینگ رو با ریموت باز کردم و پام رو روی گاز گذاشتم و دِ برو که رفتیم. اهنگ مورد علاقمو گذاشتم صداشو بردم بالا و بلند بلند باهاش شروع به خوندن کردم. با دیدن چراغ قرمز رو به روم پوفی کشیدم و زدم رو ترمز ، حالا که من عجله داشتم همه چراغا باید قرمز بشه. من از این شهره وحشی خیلی ضربه خوردم میدونی من انگار خیلی وقت مُردم من اصن به هیچکی هیچ حسی ندارم میدونی این وضعیت خیلی سخته کلا (دوباره لش-امیرتتلو) یهو چشمم افتاد به سمت راستم که یه پسر عینکی و ریشو با دهن باز داشت نگاهم می‌کرد. از دیدن قیافش زدم زیر خنده، قشنگ شکل سکته ی ها شده بود. با سبز شدن چراغ چشمکی بهش زدم که و پامو رو گاز فشار دادم. ساعت نه بود و من یه ساعت دیر کرده بودم. با رسیدن دم در شرکت ترمز کردم و از ماشین پیاده شدم. با دیدن ساختمون ابروهام رو انداختم بالا. یه ساختمون بزرگ و اسمون خراش جلوم بود، فکر نمی‌کردم اینقدر خوب باشه، اخه از بس مانلی خل و چله بعیده اینطور جاهایی راهش بدن. نمی‌دونستم شرکت طبقه چندمه، رفتم سمت نگهبان که در حال چرت زدن بودو زدم به در و گفتم: -اقا اقا ببخشید میشه یه دیقه بیاید. هول از خواب بیدار شد و در حالی که داشت زیر لب حرفایی که مطمئنن فوش بودن رو زمزمه می‌کرد به سمتم امد. _بله خانوم چیکار دارید؟ -ببخشید اقا شما میدونید شرکت تجاری کیوان کدوم طبقه است؟ _طبقه اخرِ. یه تشکر کردم و به سمت اسانسور رفتم و دکمه طبقه اخر رو زدم. با شنیدن صدای زنی که می‌گفت به مقصدم رسیدم از اسانسور بیرون رفتم. نگاهم افتاد به تابلو بزرگی که رو به روم بود.(شرکت تجاری کیوان) به سمت میز منشی رفتم که دیدم مانلی کنار منشی نشسته و داره شکل قاتلا منو نگاه می‌کنه. هر لحظه حس می‌کردم شکل این فیلم هندیا با موز میاد من رو می‌کشه و وقتی داشتن میزاشتنم تو قبر، یهو زنده میشم و با مدادی که معلوم نبود تو قبرستون چیکار می‌کنه میزنم تو چشمش بعد یهو مانلی میمیره و من و شاهرخ خان میایم تو صحنه و قر میدیم و هندی میخونیم و کل کسایی هم که امدن حلوای منو بخورن پشت سرمون قر میدن. با صدای مانلی از افکار احمقانم دست کشیدم و بهش نگاه کردم. -دختره الاغ یه ساعت دیر امدی. شانس اوردی رئیس خودش نیومده، مگرنه الان باید با کار خداحافظی می‌کردی. با شنیدن اینکه رئیس شرکت خودش هنوز نیومده نیشم تا بناگوش باز شد. -اخیش این اسکل نیومده هنوز مگرنه خشتکم پرچم بود، البته ولا این رئیسه بایدم دیر بیاد کسی نیست بگه مرتیکه من بدبخت خواب موندم تو چته که نیومدی البته واسه من که بد نشد ولا بهتر که نیومد. همینطور داشتم چرت و پرت می‌گفتم که یهو یه صدای از پشت سرم بلند شد. -اگه حرفاتون پشت سر بنده تموم شد بفرمایید کنار میخوام رد بشم. سریع برگشتم به پشت سرم نگاه کردم، یه پسر گوگولی پشت سرم بود. این رئیسه ؟ اصلا بهش نمیخوره که با این موهای بلوند و چشم ابرو مشکی و فک زاویه دار و لباسای اسپرت رئیس شرکت باشه. با دیدن نیشش که باز بود و با شیطنت نگاهم می‌کرد خجالت کشیدم. دو ساعته دارم پسر مردم و دید میزنم. سریع از جلو در رفتم کنار تا رد بشه. اونم انگار نه انگار که اینقدر چرت و پرت بارش کردم برگشت سمتم و گفت: -مرسی بانو و خیلی بیخیال رفت توی اتاقی که روش نوشته بود. (مدیریت) چشمم به مانلی افتاد که سرخ شده بود و کم مونده بود از خنده بترکه. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: -راحت باش، راحت باش بخند، الان میترکی. یهو زد زیر خنده طوری میخندید انگار یه تریلی بدون بنزینه. با حرص نگاهش کردم و گفتم : -تقصیر توِ دیگه، ابروم رفت. نیومده شرفم رو بردی. با شیطنت نگاهم کرد و گفت: -اتفاقا دلم خنک شد، هر چی حرص از صبح تا حالا از دستت خوردم تلافیش سرت در امد. با ناراحتی نگاهش کردم. -بابا ابروم رفت، من روم نمیشه دیگه برم باهاش رو در رو بشم. -نه بابا خیالت راحت، سهیل خیلی پسر خوبیه اصلا به دل نمیگیره. خودش از همه بدتر و شیطون تره، البته شانس اوردی کیوان نبود. مگرنه یه راست باید خودت میرفتی بیرون. با تعجب گفتم: -کیوان، کیوان کیه؟ مگه رئیس این نیست؟ -نه بابا کیوان رئیس اصلیِ ، این مدیر عامله، ولی در نبود کیوان این جانشینشه. الانم یه مدته کیوان کار داره، سهیل به جاش امده. -اوهو نه بابا، اینطور که تو میگی خوب شد اون اینجا نبود . خب برم دیگه، خدا کنه چیزایی که بهش گفتم رو به روم نیاره. -نه بابا همچین پسری نیست، خیالت تخت. به سمت اتاق سهیل رفتم و در زدم. وقتی اجازه ورود داد. وارد اتاق شدم و سرمو با خجالت پایین انداختم. نه اینکه ادم خجالتی باشم، ولی خواستم همین اول کاری اخراجم نکنه. بزار بعدا بفهمه چه عجوبه‌ی هستم. -همینطوری میخوای اونجا وایسی؟ بیا بشین. با این حرفش خیلی اروم رفتم روی مبل رو به روش نشستم. نگاهش خیلی مهربون بود، معلومه پسر مغروری نیست. -خب خانمه ... . -اریایی هستم، ارسا اریایی. -بله خانم اریایی تعریفتون رو از خانم تهرانی شنیدم میشه لطفا مدارکتون رو ببینم؟ البته خانوم تهرانی راجب شرایطتون برام گفتن و فقط باید یه نگاهی به مدارکتون بندازم. مدارک رو از کیفم در اوردم و به سمتش گرفتم، شروع کرد به برسی کردنشون. -به نظر من که مدارکتون مشکلی نداره. برید پیش خانم رضایی تا فرم استخدام رو بهتون بده، اونو پر کنیدو بهش بگید ببرتتون محل کارتون رو نشونتون بده، فردا هم راس ساعت هشت اینجا باشید. و با شیطنت ادامه داد: -و لطفا مثل امروز دیر نیاید. عه-عه پسره پرو، دو دیقه نمیزاره من ادای ادمای با شعورو در بیارم و خجالتی بمونم. -ببخشیدا ولی خودتونم که امروز دیر امدید. وقتی خودتون دیر میاید چه انتظاری از کارمندتون دارید. ابروهاشو انداخت بالا، معلوم بود انتظار نداره منی که تا دو دیقه پیش نگاهشم نمی‌کردم پرو-پرو جوابشو بدم. ولی انگار بدشم نیومده بود که باهام کلکل کنه. -خانم اریایی من برام کاری پیش امده بود. مگرنه من همیشه به موقع سر کار میام. -منم برام مشکلی پیش امده بود که دیر امدمـ با شیطنت گفت: -بله بله در جریانم، خودتون گفتید خواب موندید، بله کار بسیار مهمی هست. دیگه یواش یواش داشتم از رو می‌رفتم. پس مثل بچه ادم ترجیح دادم زر نزنم تا ضایع نشم. پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: -با اجازه من دیگه برم. -فعلا بانو. به سمت در رفتم و پشت بهش یه دهن کجی کردم و اداشو در اوردم. -فعلا بانو تر تر تر. از اتاق بیرون رفتم و به سمت منشی که باید همون خانم رضایی رفتم. -ببخشید میشه فرم استخدام رو بهم بدید. با یه لبخند فرم رو بهم داد. منم بهش لبخندی زدم و رفتم نشستم رو صندلی و شروع به نوشتن کردم. وقتی فرم و کامل کردم دادمش به خانم رضایی و یه نگاه به اطراف انداختم ببینم مانلی کجاست که منو ببره محل کارمو نشون بده. -ببخشید خانم رضایی شما این مانلی ما رو ندیدی؟ -یه کاری براش پیش امد رفت. در ضمن مهشید صدام کن عزیزم. -اوکی مهشید جون، پس بی زحمت شما محل کار منو نشونم بده. باشه‌ی گفت و بلند شد، منم به همراهش راه افتادم. دختر مهربون و خوبی به نظر میرسید.قیافشم خیلی دلنشین و با نمک بود. مخصوصا با اون چشماش طوسی و موها ی قهوه‌ایش. -خب عزیزم گفتی اسمت چیه؟ -ارسا، ارسا اریایی. -خب ارسا جون چند سالته؟ - بیست و چهار سالمه، تو چی؟ -منم بیست و پنج سالمه. -خوشبختم عزیزم. -همچنین گلم، خب اینجا بخش بایگانیه تو اینجا کار میکنی و همکار اتوسا هستی که فردا باهاش اشنا میشی. وارد یه اتاق شد. منم پشت سرش رفتم تو. یه اتاق با ست کرمی قهوه‌ی ، دو تا میز و صندلی هم با فاصله از هم قرار داشتن. یکیشون کلی برگه روش بود معلوم بود مال همکارمه. -خب گلم اینم از این، اگه میخوای برو کل شرکتو بگرد، اگرم نه که برو استراحت کن تا فردا. اصلا حوصله فضولی رو نداشتم پس ترجیح دادم که بعدا بهش بپردازم. -نه عزیزم یکم خسته‌ام بمونه واسه بعدا. -باشه عزیزم هر طور راحتی. -پس فعلا بای. -خداحافظ گلم. از شرکت زدم بیرون و سوار ماشین عزیزم شدم و به سمت خونه رفتم . در پارکینگ رو باز کردم و ماشینمو پارک کردم. رفتم تو خونه.برقا خاموش بود.بابا که مثل همیشه سر کار بود. ارسامم که احتمالا با دوستاش بیرون بود، مامان و مهرسا هم حتما بیرون بودن. یه راست رفتم تو اتاقم و بی حوصله خودم رو روی تخت انداختم. حوصله خونه موندن رو نداشتم مخصوصا حالا که همه بیرون بودن. گوشیمو از تو کیفم برداشتم و به مانلی زنگ زدم. (مشترک مورد نظر خاموش میباشد) اینم که معلوم نیست کجاست. بلند شدم لباسامو عوض کردم و رفتم سمت اشپزخونه رو میز یه برگه بود ، با کنجکاوی برش داشتم. (عزیزم منو و مهرسا رفتیم خونه خاله سمیرا، اگه دوس داشتی تو هم شب بیا، احتمالا شب اونجا میمونیم. غذا هم برات تو یخچال گذاشتم گرم کن بخور.) کاغذ رو انداختم روی میز و به سمت یخچال رفتم، غذا رو برداشتم گذاشتم تو ماکروفر تا گرم بشه. چون صبحونه نخورده بودم از بس گشنم بود کل ماکارونی رو تا تهش خوردم. ظرفا رو شستم لباسامو برداشتم و رفتم حموم، مثل همیشه ۳ ساعت تو حموم موندم و بعد در امدم. با همون موهای خیس رو تخت ولو شدم و خوابیدم . {تاریکی بود و تاریکی، توی اون تاریکی یه روشنایی دیدم. یهو دو تا چشم ابی جلو چشمام امد، یه سایه از یه مرد، هیچی از صورتش معلوم نبود.یهو اون چشمای ابی تبدیل به دو تا چشم قرمز شد و یه خنده شیطانی و بعد همه چی محو شد و باز هم تاریکی. -ارسلا وقتشه برگردی. هزاران صدا پشت سر هم یک صدا می‌گفتن: -بیا ارسلا برگرد همه چیز به تو بستگی داره. چشمامو باز کردم به اطرافم نگاه کردم. تو اتاقم بودم، هر چی فکر کردم یادم نمی امد چه خوابی دیدم. هیچ وقت خوابام یادم نمی‌موند. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت هشت شب بود. مگه چقدر خوابیده بودم؟ دیگه نمیتونستم خونه رو تحمل کنم. به سمت کمدم رفتم، یه تیپ سر تا پا مشکی زدم و از خونه زدم بیرون. سوار ماشینم شدم و از پارکینگ بیرون امدم. مجبورم امشب رو تنها بگذرونم. صدای اهنگ (تهران کنارت-سارن) رو زیاد کردم و به سمت جای که همیشه موقع تنهایم می‌رفتم روندم. با رسیدن به مقصد از ماشین پیاده شدم و به سمت درختا رفتم. اینجا رو خیلی وقت پیش با ارمان کشف کردیم، یه جا که کل شهر زیر پاته، همیشه وقتی تنهام می‌امدم اینجا. ارمان نامزد سابقم بود خیلی دوسش داشتم ولی اون بخواطر عجیب بودنم ولم کرد و با یکی از دخترای شرکای باباش نامزد کرد تنها دلیلش این بود که ظاهرم عجیب بود یا بعضی وقتا خوابای عجیب میدیدم و حدسای میزدم که درست از اب در میومد هه البته شاید دلیل اصلیش این بود که بابای ساناز از بابای من پولدار تر بود اروم اروم قدم میزدم تا به بالای دره برسم جای خیلی خشگلی بود یه سطح صاف بود که دور تا دورش درخت های پیچ در پیچ بود و جلوش یه دره خیلی بزرگ بود که از بالای دره رود های خیلی باریک تا پایین میرفت نشستم لب پرتگاه و به چراغای شهر نگاه کردم حس میکنم یه زندگی بی معنی دارم واقعا اینکه هیچ انگیزه ی واسه زندگی نداشته باشی خیلی بده +خدایا خسته شدم یه تغییر میخوام تو زندگیم یه تغییر بزرگ خیلی بزرگ هر چی باشه مهم نیست فقط یه هیجان میخوام. با شنیدن صدای خش خشی از پشت سرم نگاهی به عقب کردم. با دیدن یه مرد از جا بلند شدم و با تعجب گفتم: +ببخشید شما اینجا چیکار میکنید فکر نمیکردم کسی اینجا رو بلد باشه -منم فکر نمیکردم کسی تو محل ارامش من پاشو گذاشته باشه با شنیدن صداش یخ زدم خیلی سرد و یخی حرف میزد، بیخیال از کنارم رد شد و لب پرتگاه نشست نمیدونم چرا ولی ازش نمیترسیدم کنارش با فاصله نشستم +اینجا و چطوری پیدا کردید؟ هیچی نگفت ، انگار نه انگار که من اونجا بودم +الـو با تو بودما چطور اینجا رو پیدا کردی بازم چیزی نگفت منم ترجیح دادم خفه شم و منتظر بمونم تا خودش حرف بزنه. چند دیقه بعد دیدم هیچی نمیگه حس یه مزاحم بهم دست داد. پاشدم و اروم به سمت درختا رفتم. -چندین سال پیش اتفاقی از اینجا رد شدم از اون به بعد چند وقتی یه بار میام اینجا برگشتم سمتش چ عجب یه چیزی گفت رفتم و دوباره نشستم کنارش با سکوت بهش نگاه کردم تو تاریکی چیز زیادی از صورتش معلوم نبود ولی معلوم بود مرد زیباییه. سرشو برگردوند و چشم تو چشم شدیم نه اون نگاهشو برمیداشت نه من در اخر اون نگاهشو از من گرفت و نفسشو پر صدا بیرون فرستاد و از جاش بلند شد و رفت حتی اسمشو هم بهم نگفت وقتی که اون مرد مرموز رفت دیگه انگار حال و حوصله اونجا موندن رو نداشتم حس میکنم این اخرین دیداریمون نیست و حدس های منم که همیشه درستن
  17. لطفا @Aramis.R_U گرافیستم باشه. @مدیر گرافیست
  18. نام رمان:از جنس آب، از جنس آتش نام نویسنده:بهاره رهدار|bhreh_rah ژانر:معمایی،تخیلی،فانتزی،عاشقانه تراژدی. هدف: عشق نوشتن! پارت گذاری: نامعلوم. خلاصه:دختری سر گردان و مونده بین دو مسیر.. یک مسیر دوست‌هاش و یک مسیر راز‌های عجیب خانواده‌ش، نمی‌دونه کدوم رو بپذیره، کدوم رو رها کنه و‌کدوم رو دو دستی نگه داره، هم از دنیای فانیه و هم از دنیای ابدی، مسئله اینه چرا نمی‌تونه ؟ سوال‌های عجیبی درون ذهنش شنا می‌کنه، چرا توی این سفر؟ چرا این آدم‌ها؟ چرا من؟ دانستنی‌ها رو روزی همه می‌فهمن مثل دخترک ما؛اما همیشه این دانستنی‌ها حقیقت شیرین نیستن، شاید حقیقت تلخی باشن که از درون یک دروغ مصلحتی شعله ور میشن! مقدمه: و این منم، زنی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان! «فروغ فرخزاد» شاید آغاز هر فصل جدیدی از زندگی فرح بخش نباشه، حتی شاید زیبا و دل نشین! اما من امید دارم به ادامه زیبا و خود ساخت از هر فصل جدید یا ره ناهمواری! آغاز بهترین هرفصل یا پایان هرآنچنه که تو اراده کنی را تو می‌تونی زیبا بنویسی؛ چون تو نویسنده این فانی‌ها هستی، خود تو! https://forum.98ia2.ir/topic/151-معرفی-و-نقد-رمان-از-جنس-آب-از-جنس-آتشbhreh_ rah/ ویراستار: @-Aryana- ناظر: @Asma,N @mahdiye11 @هانی @Sara @sara.s312 @sanaz87 @SaNiA18 @FAR_AX @Iparmidw @im._baran @im._byta @im._sayw @N.a25 @nina4011 @Noora @شقایق.نیکنام @haniye_sh @hany.rS @banouyehshab @Healer @Delito @Maedeh @Snowrita @[email protected] Cha
  19. خلاصه: مردگانی در دل زمین که به فراموشی سپرده شده‌اند! قدرت خود را بار یافته! ملکه‌های خود را به دست آورده! و ناقوس مرگ سر میدهند! آنگاه است که باید آنان را صدا زد: "لشکر شکست ناپذیر!" لینک رمان:
  20. نام داستان: نگهبانان اصل نویسنده : Gh.azal ژانر: فانتزی، تخیلی خلاصه: سال‌ها پیش یونانیان باستان عناصر چهارگانه را عنصرهای جهان می‌دانستند. خاک، باد، آب، آتش! کمتر کسی به این عناصر های اولیه جهان آگاه هستند، این عناصر ها به تنهایی نمی‌توانند حاکمیت کنند بلکه در کنار هم معنا دارنند همه به هم وابستند اما اگر زمانی روی دیگرانشان را نشان دهند یا جنبه منفیشان رخ دهد، چه اتفاقی می‌افتد؟! مقدمه : خاک: رمز زندگی، بخشی از تشکیل دهنده وجود انسان،جنگل،جهان و در همان حال پایان حیات مادی محسوب می شود. باد: نمادی از جنبش لحظه های حیات هست و در همان حال خشم طبیعت نابودگر یاد می شود. آب: ماده عنصر حیاتی است،بخشی از وجود انسان و جهان که بدون آن دنیایی وجود ندارد و در همان حال پیوند ناگسستی دارد. آتش: نماد آرامش و آسودگی و همین طور صمیمت گرما ولی در همان حال می توانند عامل ویران گر تخریب کننده باشد. لینک نقد داستان نگهبانان اصل
  21. نام مجموعه کتاب: در جستجوی خورشید کتاب اول: فرزندان زمین نویسنده: Arrtahoor کاربر نودهشتیا ژانر: تخیلی_ترسناک_معمایی پارتگذاری: چهارشنبه و پنجشنبه ساعت 9 شب هدف: انتقال مفاهیم عشق به خانواده، عشق به معشوق، آزادی، سرکشی و جسارت و تئوری های باستانی مربوط به خدای بزرگ هرمس. خلاصه داستان: خلاصه: خورشید جهان میکل پشت لایه‌ای از ابرهای سنگین و سیاه مدفون شده است. روزها جهان پوشیده در مه است. شب‌هنگام بی‌وقفه می‌بارد اما ابرهای سیاه هرگز آسمان را ترک نمی‌کنند. بیماری جهش یافته‌ی هاری، مانند یک نفرین سیاه مردم را گرفتار می‌کند و از آن‌ها مردگانی متحرک و نامیرا می‌سازد. زمین به بار نمی‌نشیند. فقر و قحطی و بیماری مردم را یاغی و راهزن کرده است. در چنین جهان افسارگسیخته‌ی نا امنی، میکل باور دارد که خواهر گمشده‌اش، ماری، هنوز زنده است. او در جستجوی خورشیدِ فراریِ زندگی‌اش، به همراه دشمنی که عاشق اوست، به سرزمین‌هایی سفر را آغاز می‎کند که روی نقشه وجود ندارند. مقدمه: هزاران سال پیش پادشاهی بود به نام نمرود. از هر طمعی در دنیا وجود داشت، انتهایش را دارا بود. قدرت اورا گستاخ و ظالم کرد. ابراهیم اورا هشدار داد که خدایی قدرتمند تر از او هست که اگر به ظلمش ادامه دهد در جهان پس از مرگ اورا کیفر می­دهد. نمرود خشمگین شد. هیچ خوبه قدرتمند تر از او نبود. به بالای برج بابل رفت و تیری به سوی آسمان پرتاب کرد و خدای ابراهیم را به مبارزه طلبید. تیر او خدای ابراهیم را نکشت . اما خدای ابراهیم حشره ای فرستاد که از مجرای گوش نمرود به درون مغزش رفت و اورا کشت. سال ها قصه ی عاقبت نمرود زینهار دهنده ی مردم زمین شد و سالیان سال مبلغان خدای ابراهیم مارا از عذاب جهنم ترسنادند. سرانجام زمانی رسید که مردم زمین را بهشت کردند و از هر طمعی که در دنیا وجود داشت ، انتهایش را بدست آوردند. اما هنوز جهنم آن بالا یا شاید هم آن پایین منتظر ما بود. انسان اینبار هم به سمت خدا تیر پرتاب کرد. اما هوشمندانه تر. اگر هرگز نمی­مردیم، آن وقت جهنم خدا هم خالی می­ماند. خیال می­کردیم که چقدر باهوشیم. خیال می­کردیم خدای ابراهیم از آن بالا انگشت به دهان مارا نگاه می­کند که چه ساده به او رودست زدیم. هه! جهنم؟! منتظر بمان تا بیاییم. ما به دنبال زندگی جاودان رفتیم. به دنبال دانشی که حتی بزرگ­ترین عذاب های الهی هم فرو نریزاندش. خدا هم حشره اش را فرستاد. ولی هوشمندانه تر از قبل. .او به ما عمر جاودان داد و زمین را جهنم مان کرد و ما محکوم شدیم که تا ابد در آن عذاب بکشیم لینک صفحه‌ی رمان در جستجوی خورشید
  22. نام رمان: در جستجوی یک بوقلمون نام نویسنده: سیما موحد (بوقلمون) هدف: کاربر عادی شدن😁🙈🦃وگرنه من همان خاکم که هستم! اما نویسنده نچ! نیستم😂🦃😥 مقدمه: ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم ما باک نداریم ز دشنام و ملامت ما میل نداریم به آثار و علامت گر باده نباشد سر وافور سلامت ازنام گذشتیم همه مایل ننگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم شب فکر شرابیم سحر طالب بنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم یک روز به میخانه و یک روز به مسجد هم طالب خرما و همی طالب سنجد هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم اسباب ترقی همه گردید مهیا پرواز نمودند جوانان به ثریا گردید روان کشتی علم از تلک دریا ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان! خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم مردم همه گویا شده مال و خموشیم چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم تا گربه پدیدار شودما همه موشیم باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان داریم جمیعا هوس حوری و غلمان نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگی افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم https://forum.98ia2.ir/topic/636-نقد-و-بررسی-رمان-در-جستجوی-یک-بوقلمون-بوقلمون-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  23. *⁩به نام خالق جادوی طبیعت*⁩ نام رمان: (The Sense of Lisi (Retrouvaiile حس لِیسی (رِترووِیل) [مجموعه اول] نویسنده: ستایش سادات حکیمی (Aramis Rajina) ژانر: تخیلی_فانتزی ، تراژدی هدف: حس لِیسی قرارِ حقیقتی رو برای شما به نمایش بگذاره که تا به حال شاید به چشم یک تخیل بهش نگاه می کردین، و تخیلی که شاید تا الان براتون یک حقیقت بوده. در حال که فقط کافی بود از یک زاویه ی دیگه، به پازل حوادث تون نگاه می کردین. حضور پر رنگش در زندگی من، باعث میشه من هر روز صبح که از خواب بیدار می شم، به فکر این باشم که افرادی، منتظر حس لیسی هستند و من نسبت به انتظارشون مسئولم.اراده ای که من برای نوشتن حس لیسی دارم، در یک جمله خلاصه می شه: When you feel like quitting rem ember why you started. ( هر زمان احساس کردی می خوای جا بزنی، یادت بیار از اول، اصلا چرا شروع کردی!) درضمن... حس لِیسی قرارِ نشون بده که عشق ها چقدر متنوع هستند و هر کدوم، چه رابطه ای رو آغاز می کنند. پارت گذاری: مشخص نیست مقدمه: در امتداد بال هایش، غروب، خونین تر از همیشه به چشم می‌آید. جایی در میان گام های تنهایی، بلور های نگاهش آسمان سرخ را می‌شکافد و اشک هایش را گلگون می سازد. حقیقت، درون منجمدش را پشت نقاب سلطه گری پر حرارت، پنهان می کند. حتی آبیِ موج های خروشان هم جرئت رویارویی با آسمان ناآرامِ خفته در نگاهش را ندارند. آوای لالاییِ دلربایی بر می خیزد و دستانی محو شده در ظلماتِ زمان، سویش دراز می شوند... و او تا به آنجایی که رویای بر باد رفته اش در رخ آیینه پدیدار شوند، احساساتش را در قعر وجود، به دار می آویزد. ریسمانی بی رحم، یاد گمشده در وهمی تلخ را لحظه لحظه به سوی فراموشی می کشد. به یاد بیاور! احساساتت را، نقش لبخند بر لب هایت و تپش های گرم قلبت را! دست از بریدن نفس های زندگی بردار و به یاد بیاور، آنچه که از یاد بردی را! خلاصه: صدای گام هایی هیجان زده، سکوت ظاهرِ سلطنتیِ کاخ را می شکافد. بی گانه ای انسان، پا به سرزمینی گم شده نهاده است! آنجایی که حضورش نقش لبخند بر تار و پود غبارگرفته ی کاخ می اندازد، اما... این صدای ناله چیست که پس از هر خنده، دردناک تر بلند می خیزد؟ چرا همه احساس خلا را پشت شادمانی هایشان حمل می کنند؟ آیا همه چیز از همان لحظه آغاز شد؟ لمس سوزان قفسه ی سینه ی شاهی زخم دیده توسط او... و پدیدار گشتن قامت نامرئی اش. شاید هم جوشیدن جادویی سرخ در رگ هایش بود که چنین طوفان سهمگینی به جان عناصر به ظاهر در صلح انداخت... و هیچکس از رازِ وجودِ کاخی که در شعله هایی انتقام جو می سوخت و حضور پادشاهی ای دیگر، آگاه نبود. و این آغازی برای طلوع یک ققنوس بود، هرچند که ققنوسِ دیگر خاموش نشده باشد! دلبری های شما *تاپیک نقد* {تقدیم به سرزمین وسیع و شیرین جادو و جادو آموزان آن} ویراستار: @زری بانو ناظر: @m.azimi
  24. نام رمان: عصیانگر قرن! نویسندگان: پردیس نیساری @Pardis، فاطمه السادات هاشمی نسب @سادات.۸۲ ژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن ساعات پارت گذاری: آخر هفته خلاصه: گاهی اینقدر به دست بقیه مسخره میشی که تحملت تموم میشه. اونا هرگز فکر نمی کردن ممکنه با حرف هاشون، من تبدیل به من بشم! از زنجیر و حسار حرف هایی که اون ها دورم انداختن ازاد بشم! اره... بخاطر اوناست که من به من تبدیل میشم! چی میشه مگه؟ فقط انگار قراره عصیانگر بیدار بشه!توی این جهان امگاورس، اونا من رو به یه امگای بدبخت و تنها تبدیل کردن، امگایی که توی نفرت و غم غرق شد، یه روزی بهتون ثابت می کنم، من فقط من نیستم! بلکه منم! برای بار اخر میگم... من رو دست کم نگیرین! می پرسی من کیم؟ لابد نژاد برتر؟ هه، نه! من، منم! من خودمم! صفحه شخصیت های رمان صفحه نقد رمان تیزر رمان ویراستار ناظر: @m.azimi
  25. نام نویسنده :شقایق بهرامی فرد(ماه تی تی) هدف: نوشتن یک ایده ی جدید و خواندنی که تخیل را در واقعیت ادغام می کند. نام داستان: از نگاه او ژانر:تخیلی_عاشقانه خلاصه: پیچیده است،زندگی همه اش پیچیده است... حتی اگر آسانش بگیریم و حتی اگر راحت باشد باز هم پیچیده است ؛حتی آنکس که خود را مانند کف دست صاف و صادق می پندارد،لایه های عمیقی از پیچیدگی شخصیت در وجودش نهفته است حتی دیوانه ها هم پیچیده اند، به راستی درکش برای خودمان نیز سخت است! ولی او نمی دانست هرگز نمی دانست قرار است با چه رو به رو شود چون او همه چیز را ساده می پنداشت ولی هیچ چیز در زمین ساده نیست هیچ چیز و هیچکس... مقدمه: تو را دوست می‌دارم بی آنکه بدانم تو ضرورتِ منی آب را که می‌نوشی هوا را که می‌بلعی نمی‌فهمی جیره‌بندی چه مکافاتی‌ست تنها در نبودِ تو بود که فهمیدم دوست داشتنِ تو مایه‌ی حیات من است…
×
×
  • اضافه کردن...