رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'تراژدی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


موزیک پروفایل

  1. «به نام آنکه بودنش تسکینی است برای درد‌های لاعلاجم » 👑» با من بمان🎸 🌞» “به قلم معصومه فردی" « مهربان » ʕ •ᴥ• ʔ تصاویر صحنه‌ها، شخصیت‌ها، ملزومات و نکات رمان💥😎 صفحه نقد رمان با من بمان جهت پذیرایی از حضور گرم شما به صرف با هم بودن مان 🤭🎈 ناظر: @melika_sh
  2. نام رمان: سی و هشت روز نویسنده: somayeh.59 کاربر نودهشتیا نودهشتیا ویراستار: ناظر: @rana.82 ژانر: عاشقانه_ تراژدی_معمایی هدف: من برعکس همه که می‌گویند معلولیت محرومیت نیست می‌خواهم بگویم که اتفاقا معلولیت محرومیت است ولی وقتی یاد بگیری با این محرومیت چه‌جوری قهرمان و الگو بشی آن زمان است که معلولیت خودش را نشان نمی‌دهد. ساعت پارت گذاری: هر روز چهار پارت خلاصه: شکست نقطه مقابل موفقیت نیست، بلکه بخشی از موفقیت است. به خودم میگم "قصه عشق در یک کتاب جا میشه؟ تا حالا کدوم رمان عاشقانه‌ای تونسته قصه عشق رو درست تعریف کنه؟ اون‌وقت دیگه این همه قصه‌ی عاشقانه نوشته نمی‌شد. این همه سطر، این همه مرکب. سالهاست برای نوشتن همین درد نوشته شدن. پس هر عشقی ارزش نوشتن رو داره و برای عشق، قلب عاشق چقدر با ارزش! نمی‌دونم یه روزی کتابی پیدا میشه که قصه‌ی عشق ما رو خوب تعریف کنه؟ هر سال تولدت یک عالمه دفتر برات جمع می‌کنم. دفترهای عشق‌مون؛ از لحظه‌هامون، از لحظه‌هایی که دلم از نگاه‌ات می‌لرزه، از لحظه‌هایی که هربار من رو صدا می‌کنی و دلم برات میره، وقت‌هایی که دستم رو می‌گیری، از نفست، ازعطرت، از خنده‌هات و هر چیزی که باعث شده من، من بشم؛ این دفتر یه مسیر کوچک از عشق‌مون به طرف تو باشه، نمی‌دونم شاید یه روزی یه کتابی شد، یه کتابی که ما دوتا و برای اولین بار عشق واقعی رو نشون میده. چه خوب که به دنیا آمدی عشقم، مثل خورشید تو زندگیم، شکر که قلبم رو بوسیدی." @N.a25 لینک صفحه نقد و بررسی رمان سی و هشت روز
  3. نام رمان: دختری از جنس شب نویسنده: Heara (هِرا) ژانر: تراژدی، عاشقانه، جنایی خلاصه: این داستان روایت زندگی دختری است به نام رایکا که پس از واقعه‌ای سهمگین در کودکی‌اش، به عنوان قاتلی حرفه‌ای آموزش می‌بیند به امید روزی که بتواند انتقام خوشبختی ربوده شده‌اش را از مسببین آن بگیرد، اما درست لحظه‌ای که به هدفش نزدیک می‌شود، مردی برآمده از همان گذشته سد راهش می‌شود و زمانی که رایکا او را می‌شناسند، به یک‌باره در دوراهی بی‌انتهایی قرار می‌گیرد که یا به پایان دادن این نفرت ختم می‌شود و یا به نابودی تنها عشق و هم‌بازی کودکی‌اش... انتخاب او چه خواهد بود؟ مقدمه: وقتی که ما برای نخستین بار یک دیگر را ملاقات کردیم، تصور نمی کردم که سرنوشت ملاقات دیگری را مقدر کرده باشد؛ و حالا که ما در کنار یک دیگر قرار گرفته‌ایم، من محکوم به دنبال کردن اهدافی بلندتر هستم، اهدافی سیاه تر، اهدافی تاریک تر، پس دستانت را رها می‌کنم در حالی که می‌دانم تا ابد به خاطرش خون خواهم گریست؛ آری، من تو را رها می‌کنم تا به همراه من در لجن‌زار انتقام فرو نروی... من این‌گونه تو را تنها می‌گذارم، پیش از آن که تو نقابم را کنار بزنی و شاهد حقیقت زشت پشت آن باشی؛ و تو تنهایم بگذاری... چرا که من، دختری از جنس شب هستم. لینک صفحه نقد: ناظر: @m.azimi
  4. نام رمان: دوستت دارم💔 نویسنده: غزل نیک نژاد ژانر: عاشقانه، تراژدی، جنایی هدف از نوشتن: پر کردن وقت و به رخ کشیدن عشق واقعی:) ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: عشق را از هر طرف نگاهش کنی یک چیز را بهت می‌رساند؛ گاهی درد، گاهی محبت، گاهی اعتماد و گاهی زندگی! چه دردیست این عشق؟! عشقی که از سر اجبار باشد زندگی را زندان می‌کند اما عشق داریم تا عشق، عاشق داریم تا عاشق و معشوق داریم تا معشوق...! مقدمه: نمی‌دانم چه حسی است این عاشقی...! وقتی می‌نشینم، وقتی راه می‌روم، وقتی می‌خوابم دوستت دارم! وقتی صدایی می‌آید! دوستت دارم! وقتی سکوت است! دوستت دارم! دوست داشتنت اندازه ندارد! حجم نمی‌خواهد! وقتی تمام کشور وجودم، سرزمین حکمرانی توست....! ناظر: @مُنیع ویراستار: @Snowrita شخصیت‌های رمان دوستت دارم💔 صفحه نقد رمان دوستت دارم💔
  5. 《به نام او که قلبش را آفرید》 رمان: تشنج به قلم: otayehs《عطیه حسینی》 ژانر: تراژدی_ معمایی_ اجتماعی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: زنی محکوم به سنگسار می‌شود. همان زمانی که قلبش چون ماهیِ از آب پریده در سینه‌اش جست و خیز می‌کند، همان زمانی که گلویش از خوف خشکیده است و نفسش برای دخول و خروج تضرع می‌کند، به سمت گودال کشیده می‌شود. دخترانش، شاهد آخرین آبی اند که او نوش می‌کند؛ پسرش، آن واله‌ی سینه سوخته، کلوخ و سنگ در دست می‌گیرد تا نفس‌بُر مادرش شود و همسرش، شاید او بیش از حد متحمل زجر شده که رحم را به بی‌رحمی می‌فروشد و فواره‌ی خشم از چشمانش زبانه می‌کشد! سرگذشت چگونه گذشت که جوهر قلم زندگی زن، در این نقطه از صفحه خشکید؟ جوهر هفت رنگ دفترچه‌ی حیات سایرین، قرار است چه چیزی را بِنِگارد و چگونه بی‌نم شود؟ مقدمه: ناگهان جان دادن چیز بدی است؟ ابداً! ضربه‌ای به سرت می‌خورد و دنیا سیاه می‌شود و تو از میان هزاران پرتوی زَرافشان، عروج می‌یابی. گلوله‌ای به قلبت یا به مغز هزارتویت اصابت می‌کند و دَردَم به خواب مرگ سلام می‌گویی. ولی سنگسار... این مرگ، سطلی از هراس است که به جان گنه‌کار ریخته می‌شود. به مانند سوخته شدن در آتشی جان‌سوز است؛ همان‌قدر دردناک! نه تنها برای بزهکارِ روسیاه، بلکه برای هر کدام از عزیزانش که نظاره‌گر جان کندنش اند. داستان از اینجا شروع می‌شود، از لحظه‌ی جان کندن یک زن... نقد
  6. نام رمان: سی و هشت روز نویسنده: somayeh.59 کاربر نودهشتیا نودهشتیا ویراستار: ناظر: ژانر: عاشقانه_ تراژدی_ معمایی هدف: من برعکس همه که می‌گویند معلولیت محرومیت نیست می‌خواهم بگویم که اتفاقا معلولیت محرومیت است ولی وقتی یاد بگیری با این محرومیت چه‌جوری قهرمان و الگو بشی آن زمان است که معلولیت خودش را نشان نمی‌دهد. ساعت پارت گذاری: هرشب خلاصه: شکست نقطه مقابل موفقیت نیست، بلکه بخشی از موفقیت است. به خودم میگم "قصه عشق در یک کتاب جا میشه؟ تا حالا کدوم رمان عاشقانه‌ای تونسته قصه عشق رو درست تعریف کنه؟ اون‌وقت دیگه این همه قصه‌ی عاشقانه نوشته نمی‌شد. این همه سطر، این همه مرکب. سالهاست برای نوشتن همین درد نوشته شدن. پس هر عشقی ارزش نوشتن رو داره و برای عشق، قلب عاشق چقدر با ارزش! نمی‌دونم یه روزی کتابی پیدا میشه که قصه‌ی عشق ما رو خوب تعریف کنه؟ هر سال تولدت یک عالمه دفتر برات جمع می‌کنم. دفترهای عشق‌مون؛ از لحظه‌هامون، از لحظه‌هایی که دلم از نگاه‌ات می‌لرزه، از لحظه‌هایی که هربار من رو صدا می‌کنی و دلم برات میره، وقت‌هایی که دستم رو می‌گیری، از نفست، ازعطرت، از خنده‌هات و هر چیزی که باعث شده من، من بشم؛ این دفتر یه مسیر کوچک از عشق‌مون به طرف تو باشه، نمی‌دونم شاید یه روزی یه کتابی شد، یه کتابی که ما دوتا و برای اولین بار عشق واقعی رو نشون میده. چه خوب که به دنیا آمدی عشقم، مثل خورشید تو زندگیم، شکر که قلبم رو بوسیدی." @N.a25 لینک  رمان سی و هشت  روز
  7. masoo

    رمان خراش/masoo کاربر انجمن نودهشتیا

    نام رمان: خراش هدف: علاقه به نوشتن ژانر:عاشقانه، تراژدی، معمایی خلاصه:هر زخم هر چند عمیق پس از مدتی خوب می شود ولی رد زخم پاک شدنی نیست.جراحت قلبم با گذر زمان نه تنها خوب نشد بلکه هرازگاهی سر باز کرده و گذشته را پیش رویم نمایان می کند.هرگاه از روی زخم هایم گذر می کنم تصویرت روی مردمک هایم شکل گرفته و راهی صورتم می شود. برای فراموشی راهی هست یا باید تا آخر عمر زجر بکشم؟ گالری-رمان-خراش معرفی-و-نقد-رمان-خراش ویراستار: @Aryana ناظر: @melika_sh
  8. به‌نام آفریننده موسیقی، سوناتِ‌مَهتاب ... . ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی نویسنده: هستیِ‌غفوری " نوازش " "روایتِ غِیرخَطی" هدف: اگر بنا را از همین ابتدا به صداقت بگذاریم، هدف اولیه‌ام از برای نوشتن سونات؛ تنها و تنها محک زدن توانایی‌هام در هنرِ نوشتن بوده است. باشد که هدف والای یک نویسنده، و چیزی که قطعاً ارجح قرار می‌گیرد، کمکِ به جامعه، بشریت و انسانیت است. خلاصه: بگذار اینبار را طور دیگری برایت نقل کنم. بگذار این‌بار، از قصه‌ی دختر پادشاه که عاشق تار‌زن شهر شده بود، بگذرم و برسم به سیارک‌های کهکشان شازده کوچولو! دومین ستاره، از سمت چپ را که دور بزنی، شاید در پهنه‌ی اقیانوس چشمان یک‌نفر، شخصی به تنهایی خو گرفته و شاید، کسی به انزوا عادت کرده باشد. این‌بار می‌خواهم، قوانین را طور دیگری بازگو کنم و بهت بگویم، که اگر روزی در کنج خلوتی لمیده بودی و دلت گرفت، آنوقت اگر به آسمان نگاه کنی، مهتاب مرا در خواهی یافت‌. در پشت ابر، و یا در زیر کاغذ‌های خاک‌گرفته‌ی گوشه اتاق، می‌خواهم قصه‌ی مهتاب را برات بگویم‌. داستانِ خموش شدن دخترک رقصان گوی نقره‌ای را بازگو کنم و از لابلای نت‌های موسیقی، در دل تاریخی که پهنه‌ی وسیع‌ترین اقیانوس منظومه را نام گرفت، آهنگ قلب‌های بازیگوشی را بنوازم که نازوارانه، فاصله را به میان انداخته و چنگک تیز زمان را غلاف کردند. می‌خواهم از هنر بگویم؛ از عشق. مقدمه: کوتاه می‌خواهمت، کوتاه‌تر از عمر شبنم‌ها. دردناک می‌شوی و انگار یخ‌زدن چشم‌های دریایی‌ات، در آخرین روزی که دیدمت، دور می‌شوی. کوتاه می‌خواهمت؛ آن‌قدر کوتاه که نبودنت، حتی به عمر شکننده‌ی شکفتن گل‌های رنجمان، قد نمی‌دهد. ای که دوری‌ات، زوال آفتاب را می‌ماند؛ طلوعت، کی فرا می‌رسد!؟ ویراستار: @_Zeynab ناظر: @-Madi- صفحه نقد و بررسی رمان سونات مهتاب هستی غفوری یاعلی، نوازش.
  9. این هم عکس رضوان مظاهری دختری مستقل و آزاد
  10. سلام عزیزان و همراهان مانگ امید 😁💗 عکس‌های جدید رو آپلود میکنم به دلیل اینکه⬅️ اسم بعضی از شخصیت‌ها رو تغییر دادم🤭 و اینکه برای بعضی از شخصیت‌ها عکس مناسبتری پیدا کردم که بیشتر به چهره‌ی اصلی شخصیت‌ها شبیهه همونطور که قبلا هم گفته بودم چون رمان بر اساس واقعیت هستش، پیدا کردن عکسی که کاملا شبیه به شخصیت‌ها باشه سخته اما سعی کردم عکس‌هایی رو آپلود کنم که بیشترین شباهت رو به شخصیت‌ها دارن مرسی از همراهی و حمایتتون🤭💗 رمان مانگ🌙 امید
  11. بسم الله‌ الرحمن الرحیم نام رمان: اتاق ۷۲۱ نام نویسنده: 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai ژانر: طنز- تراژدی- معمایی هدف: علاقه به نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم *** خلاصه: باید تیز رأی بود همانند گردباد سهمگین روزگار و سارق دنیای اطراف! و خود را تا حد توان به جنون رساند، و رفت ...از میان این انسان نماهای خون خوار! باید بروی به جایی که سرودی نغمه خوان با لبخندی آهنگین دارد. نه جایی میان انفرادی‌های سوخته شهر! باید دنبال آرامش بود حتی اگر مجبور شوی خودت را دیوانه بخوانی، آرامش درست جایی است در میان اتاق ۷۲۱. اتاق نقد! تیزر-و-عکس-شخصیت‌های-رمان-اتاق-۷۲۱ ناظر: @مُنیع ویراستار: @Z sadghinjad
  12. اسم نویسنده: Sara.Rş اسم رمان: مانگ امید ژانر: عاشقانه، تراژدی هدف: این رمان رو شروع کردم به امید این که سرگذشت شخصیت اصلی رمانم به آینده ی دختران سرزمینم کمکی کرده باشه. صفحه‌ی نقد رمان گالری عکس شخصیت‌های رمان خلاصه: «مانگ به معنای ماه» تو برای همان من نوری بودی که در اوج تاریکی نمایان شد، همان رنگین کمان پس از طوفان، که به روزهای خاکستری‌ام رنگ تازه بخشیدی. تو همان خوشبختی‌ِ کوچکِ تهِ قلبم بودی که در اوج غصه‌ها، لبخندی از سر دل‌گرمی بر لبم می‌نشاندی. اما ناگهان چشم گشودم و دیدم دیگر نیستی! تو رفته‌ای و من دلیل رفتنت را نمی‌دانم، نمی‌دانم و داستنش هم دردی را دوا نمی‌کند! تو فرسنگ‌ها از من دور شده‌ای اما ریشه‌های وجودم در تو جامانده! سخن نویسنده: این داستان کاملاً واقعی است. برای منسجم تر شدن داستان اندکی دخل و تصرف در آن صورت گرفته، تمامی اسامی مستعار هستند. مقدمه ای که برداشتی از شانه‌ی موری، باری بهتر آن بود که دست از سر من برداری ظاهر آراسته‌ام در هوس وصل ولی من پریشان‌تر از آنم که تو می‌پنداری هر چه می‌خواهمت از یاد برم، ممکن نیست! من تو را دوست نمی‌دارم اگر بگذاری! موجم و جرأت پیش آمدنم نیست مگر به دل سنگ تو از من نرسد آزاری بی‌سبب نیست که پنهان شده‌ای پشت غبار تو هم ای آیینه! از دیدن من بیزاری شاعر‌: فاضل نظری ساعت پارت گذاری: نامعلوم ناظر: @مُنیع ویراستار: @زری گل
  13. "سیاهچاله" "نوازش" ژانر: تراژدی خلاصه: دلنوشته هم خلاصه می‌خواهد؟ دلنوشته‌ است دیگر. آدم دِلی می‌نویسد. یعنی منظورم این است که دل آدم که حرف حالی‌اش نمی‌شود. یا شاید دل من اینطور است. مثلا بهش می‌گویم بخواب؛ و او ساز نوشتن کوک می‌کند. تنگ که می‌شود، می‌زند زیر گریه. سازش آهنگ نواخته و کاغذ من، پر از نت‌های کلمات می‌شود. مقدمه: از اسمش که پیداست. این، سرآغاز داستان‌سرایی‌ها و آهنگ نواختن‌های دلِ من است. گاهی کوک می‌شود و گاهی از سوز عجز، سیم‌هاش پاره می‌شوند. کاغذم را مچاله کرده و کلماتم را ناموزون می‌کند. مقدمه است. مقدمه‌ی شب‌بیداری‌ها و ماتم گرفتن‌های من. ***
  14. ♡رمان عمارت مه آلود♡ به قلم:ریحانه اسماعیلی(دخترخورشید) خلاصه:در زندگی دنیا تو را آسوده نخواهد گذاشت. اما تو باید قوی باشی، همانند نسیم که قد خم نکرد جلوی کسانی که قصد خراب کردن زندگی‌اش راداشتند. کنار بزن تمام مشکلات را. تو می‌توانی همانطور که نسیم مشکلات عمارتی مه آلود را پشت سر گذاشت و خود را به آرامش رساند... ژانز: عاشقانه، تراژدی هدف: نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم مقدمه:با امید قدم بر می‌دارم و روبه رو می‌شوم با تمام چیزی که سرنوشت برایم رقم خواهد زد‌. انسان‌های بیراده آب‌های جاری‌اند که به دره سقوط می‌کنند شاید اراده ی دیگریست که آن‌ها را می‌برد تا دریا شوند. ناظر: @melika_sh ویراستار: @Snowrita
  15. رمان ( به تو بر می گردم ) به قلم : فائزه تَوَند ۳۰/۵/۱۴۰۰ ژانر: عاشقانه مقدمه خاطرات گذشته دیوانگی را تا اعماق جان نفوذ می‌دهند، مثل اونجایی که "عباس معروفی" میگه: روح آدم را می جَوَند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند... نه به عشق فکر می‌کنند و به گذشته ها و يادشان نمی آید که روزی روزگاری گفته اند : دوستت دارم . . . . ●فصل اول با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم ،مثل اینکه امروز حالم خیلی بهتره .... دست و صورتم رو شستم ،جلو آینه وایسادم و به خودم گفتم : _چطوری عزیزم ...نهههه...مثل اینکه امروز خیلی بهتری؛ لبخندی به خودم تو آینه زدم ...سر وضعم رو درست کردم و رفتم بیرون ...با یه لبخند گشاد و با صدای بلند گفتم:صبح بخیر دایی جونم، چطوری جذاب من؟ .... _سلام بر دختر گل خودم، صبح شما هم بخیر _دایی جونم، قربونت برم، تو نمیگی اینقدر جذاب لباس میپوشی من و دیوونه میکنی ،بابا نکن با دل من این کارارو ...یهو دیدی اومدم دزدیمت... خندید و گفت : برووو خودتو لوس نکننن ... همینجوری که داشتم برا خودم یه لقمه درست میکردم که نوش جان کنم ،با دهن پر گفتم : دایی جونم ...من دیگه امروز بر میگردم خونه ،دستتم درد نکنه این چند روز منو تحمل کردی، وبال گردنت بودم ...بخشید .. _ چی میگی عزیز من ..اصلا هم مزاحم من نبودی، ولی حالا میخوای بری هم برو ،جلوتو نمیگیرم... _دایییییی ... بلند خندید ،از همون خنده های جذاب همیشگی ............................... در اتاقو بستمو رفتم سمت آشپزخونه، از رو کانتر یه کاغد خود کار برداشتم و یادداشت نوشتم، چسبوندمش به یخچال ،کوله پشتیمو از رو مبل برداشتمو از خونه زدم بیرون...آژانس دم در بود، سوارش شدمو رفتم سمت خونه... ................ در خونه رو که باز کردم از همونجا بلند گفتم : _سلام مامان خانم...دخترت اومده مامان از تو آشپزخونه گفت :_سلام زلزله...مامانو بغل کردمو لپشو ماچ کردم .... ......................................... خودمو رو تخت ولو کردم...._اخیششششش ،هیج جا اتاق خود آدم نمیشه،(البته از حق نگذریم خونه دایی هم کیفی میداد ها ) ،صدای مامان اومد:_بیا پایین ناهار..._اومدم مامانی.... (رضا) همین که در خونه رو باز کردم بوی قرمه سبزی خورد به دماغم، رفتم سمت آشپزخونه، در قابلمه رو برداشتم و بو کشیدم....هومممممممم....درشو گذاشتم و برگشتم از آشپزخونه بیام بیرون که یه یادداشت رو یخچال دیدم ..(جذاب جان من ،ممنونم که بازم مثل همیشه تو روزای سخت من تنهام نذاشتی، این چند روز خیلی بهت زحمت دادم، عوضش برات قرمه سبزی درست کردم، مواظب خودت باشیا دوست دارم قربانت شهرزاد ) یه لبخند اومد رو لبم.._دختره ی منگل تو نمی گی ول میکنی میری ،دلم برات تنگ میشه خل و چل من... (شهرزاد ) چراغو خاموش کردم و رفتم رو تخت چهار زانو نشستم ( دیگه وقت خوابه) _ خدا جونم ،باز دوباره منم ...ممنونم که کنارمی ،ممنونم که هوامو داری، ممنونم که ....دیگه گریه امونم نداد ...نمیدونم چقدر گذشت که داشتم گریه میکردم و با خدا درد دل میکردم که آخرشم نفهمیدم کی خوابم برد.... آروم چشامو باز کردم ...یه صبح دیگه...همینجوری که داشتم لباس خوابمو عوض میکردم ،زیر لب داشتم کارای امروزمو به خودم یادآوری میکردم _یادم باشه حتما یه زنگ به شیوا بزنم بهش بگم بریم یه چرخی بیرون بزنیم ...این چند وقت اصلا بیرون نرفتیم، یه سرم برم خرید یه چند تا جینگول پینگولی بخرم دلم واشه، یه کش عروسکی مشکی بخرم که با اون لباس زر.....اخخخخخخ....دستتم واییییییییییی...دستمو بغل کردمو همونجا نشستم رو زمین و آخ و وای کردم...مامان اومد تو اتاق...._چی شدی باز تو؟چت شد؟ همینجوری که از درد دستم اشک تو چشام جمع شده بود با صدای از چاه دراومده گفتم:هیچی....داشتم دستمو از تو استین رد میکردم که ارنجم محکم خورد به کمد...ایییییییی....مامان نچ نچی زیر لب کرد و گفت :_پاشو پاشو رو زمین نشین...بیشتر هم حواستو جمع کن...اینقدر سر به هوا نباش...و رفت بیرون... منم بعد چند دیقه که دستم بهتر شد لباسمو صاف و صوف کردمو رفتم پایین... . . . چند ساعت بعد.... میسکال های شیوا پشت سر هم داشت میومد ....دیگه آخر سر دیوونه شدم و جواب دادم..._چته پیله خانم ؟حالا آدم نتونه جواب بده تو باید هی زنگ بزنی عزیز من؟اومدم دیگه...گوشی بیچارم هنگ کرد بس که زنگ زدی...و بدون اینکه بزارم جوابی بده قطع کردم و گوشی رو گذاشتم رو پاتختی...رفتم جلو آینه و یه نگاه به تیپم انداختم...واوو مثل همیشه عالی(چقدرم خود شیفتم )یه مانتوی مشکی که بلندیش تا زیر زانوم بود ،کمرش تنگ بود و کلوش و یه کمر بند نقره ای هم داشت، ساپورت تنگ مشکی، شال دومتری صورتی چرک با کیف همرنگش، یه آرایش معمولی کردمو از اتاق زدم بیرون...بعد از پوشیدن کفشام داشتم از در سالن بیرون میرفتم که گوشیم زنگ خورد، نگاش کردم دیدم شیواس، جواب ندادم از در خونه رفتم بیرون..... شیوا جلو ماشینش دست به سینه به یه نگاهی که ازش خون می‌بارید به استقبالم وایساده بود، منم بدون اینکه به عصبانیتش برا دیر اومدنم توجه کنم، راست رفتم صندلی جلو نشستم و با یه لبخند گشاد به شیوا که حالا خون خونشو می‌خورد زل زدم...شیوا با قدم های حرصی اومد سوار ماشین شد و هنوز درو نبسته منو مورد عنایت قرار داد...دختره ی ک.......بوووووووق....شیوا همینطور داشت کلمات و توصیف های زیبا بارم می‌کرد که دیگه منم خسته شدم گفتم:اههه ...شیوا ...بسه دیگه...خیلی خب بابا بخشید که دیر کردم(حق به جانب گفتم:البته یه کم دیر کردم....حالا دیگه برو، و بعد دست به سینه به جلو نگاه کردم، شیوا هم بدون این که حرفی بزنه راه افتاد.... )شیوا بهترین دوست من بود، از سال اول دانشگاه با هم دوست شدیم، همیشه تو همه‌ی لحظه های خوب و بد کنارم بوده و به ناله و شادی هام گاهی با بغض و گاهی با خنده گوش کرده ،همیشه برام مثل یه خواهر مهربون بوده و البته بعضی وقتا مثل امروز اگه عصبانی بشه کسی جلو دارش نیست و همه رو به گ..× میده ولی در کل دختر مهربون و خوبیه، راستی گفتم دانشگاه، رشتم نقاشی بود و عاشقش بودم...از وقتی که فوق دیپلم گرفتم دیگه ادامه ندادم چون.‌.. _پیاده شو رسیدیم... از فکر و خیال اومدم بیرون و یه نگاه از شیشه بقل دستم به بیرون انداختم...شیوا جلو یه پاساژ نگه داشته بود...پیاده شدیم و شونه به شونه هم وارد پاساژ شدیم.... ........................... (چهار ساعت بعد...) صدای غرغر ها و ناله ها ی شیوا بود که از پشت سرم میومد، اما من بهشون توجهی نمیکردم و یکی یکی داشتم لباسای دخترونه ی پشت ویترین ها رو از نگاه میگذروندم، شیوا دستمو از پشت کشیدو گفت: _تو رو خدا ،خسته شدم شهرزاد...بریم دیگه...تو که هر چی میخواستی خریدی...بغض کرد و ادامه داد:پاهام درد گرفتن، گشنمم شده، تازه دستشویی هم باید برم...التماست میکنم..بیا بریم دیگه..ببین..بریم یه پیتزا بزنیم تو رَگ؟ها؟ بریم؟...یه لحظه دلم براش سوخت، گناه داشت ۴ ساعته داره پا به پای من میاد ...نگاش کردم و گفتم : _باشه عشقم بریم...خوشحال شد، دست انداختیم دور گردن همو راه افتادیم سمت در خروجی ...همینطوری که شیوا داشت چرت و پرت میگفت و البته منم باهاش میگفتم و میخندیدم، از دور چشم به آقای مسنی افتاد که داشت پله ها رو تی می‌کشید، یه لحظه خودمو گذاشتم جاش و دلم برا زحمت کشیدناش سوخت، بیچاره از صبح تا شب باید اینجاهارو تمیز کنه، همین طوری که به سمت در خروجی میرفتیم تا از پله ها که حالا به خاطر تی کشیدن لیز بود بریم پایین و خارج بشیم داشتم به خودم میگفتم که رفتیم ناهار بخوریم یه غذا هم برا این آقاهه بگیریم و برگشتنی بهش بدیم که یهو نفهمیدم چی شد که زیر پام خالی شد ،صدای شکستن پامو شنیدم و بعد از هوش رفتم.... . . . (سهیل) کیسه های خرید رو از رو میز فروشنده برداشتم و با یه تشکر از مغازه اومدم بیرون، همین که رفتم بیرون چشم به جمعیتی افتاد که جلو در پاساژ جمع شده بودن...انگار کسی طوریش شده، با سرعت رفتم سمت شلوغی و بقیه رو کنار زدم، دختریو دیدم که انگار از پله ها سر خورده بود...رفتم نزدیکش و رو زانو نشستم، رو پهلو افتاده بود و شالش از سرش افتاده بود، دست بردم زیر سر و کمرش و رو دستم برش گردوندم که یکی دستمو کشید و گفت:ولش کن چیکار داری میکنی!؟...برگشتم سمتش نگاش کردم، چشاش پر از اشک بود، گفتم : _تو دوستشی؟ با گریه گفت:آره ،میگم برو کنار _نترس من پزشکم، بزار ببینم چش شده... انگار که خیالش راحت شده بود دستشو عقب کشید...به صورت دختری که بیهوش رو دستام بود نگاه کردم ،بیهوش بود هنوز ... اول زنگ زدم به اورژانس، تو اون شلوغی مطمئنم کسی به غیر از فیلم گرفتن به فکر چیز دیگه ای نیست..‌ بعد از تماس گوشی رو تو جیبم گذاشتم و از دوستش پرسیدم: _موقعی که افتاد سرش ضربه نخورد ؟ با بغض گفت :نه پرسیدم مطمئنی؟که گفت آره ندیدم سرش به جایی بخوره... با انگشتم پلکاشو باز کردم و نشانه های حیاتیشو چک کردم، کتف و دست و پاهاشم معاینه کردم که ببینم شکستگی داره یا نه ...به مچ پاش که رسیدم فهمیدم شکسته، خب ،دستاش ...دستش شکستگی یا در رفتگی نداشت اما به شدت کبود شده بود....به بالای سرم نگاه کردم..مردم بیکارنا، جمع شدن اینجا، دیدن داره اخه؟! سرمو برگردوندم سمت دوستش و ناخود آگاه دلداریش دادم: _ چیزیش نیست ،نگران نباش هنوز داشت گریه میکرد، دوباره گفتم:فقط پاش شکسته جای نگرانی نیست... ........................................... بعد از ۱۰ دیقه هنوز اورژانس نرسیده بود، تصمیممو گرفتم ،بلند شدم و دخترو که هنوز بیهوش بود رو رو دستام بلند کردم، رو به دوستش گفتم: _پاشو، وسایلشم بردار،خودمون میریم بیمارستان.... دختره با عجله بلند شد و وسایلشون رو برداشت و دنبالم راه افتاد، از بین جمعیت رد شدیم، ماشینو یه ذره قبل از پاساژ پارک کرده بودم، زود رسیدیم بهش، به دوستش گفتم سوئیچو از تو جیبم در بیاره و درو باز کنه، همین کارو کرد و بعد خودش زود در عقبو باز کرد و رفت آخر صندلی نشست، با احتیاط دخترو داخل ماشین گذاشتم و سرشو گذاشتم رو پای دوستش، درو بستم و خودم نشستم پشت فرمون و روندم سمت بیمارستان ‌..‌‌.‌ ناظر: @مُنیع ویراستار: @bita.mn
  16. اسم رمان: فتنهِ زیبا نویسنده: Atlas _sa کاربر انجمن نود هشتیا هدف از نوشتن :سفر به دنیای خیالی که می خواهم ژانر: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه خلاصه: قدرت! این واژه ی سنگین و با ارزش. چیزی که همه به دنبالش کشیده می شوند و خواهانش هستند. اما آیا کسی حاضر است به خاطر داشتنش، تمام معصومیتش را کنار بزند؟ این سوالی است که دخترِ ما، باید جوابش را بدهد. مقدمه: قرار نیست همه خوب باشند. گاهی وقت ها این دنیا به بدها هم نیاز دارد. شاید با فهمیدن داستان زندگی اش به او حق بدهیم تا سنگدل باشد. اما این ها اصلا اهمیت ندارد. فقط همین مهم است که او خاکستری است! او تو را به زانو درمی آورد! خب تعجبی هم ندارد او یک فتنه ی زیباست. ویراستار: @زری گل ناظر: @melika_sh @N.a25 @m.azimi @-Madi- @-Tehyan- @-Byta- @-Atria- @مانشMansh @عاطی @Healer @Asma,N @Talatom @Nasim.M @آیلار مومنی @سوگند @FAR_AX @_Zeynab @_NAJIW80_
  17. سلام عزیزم رمانم تکمیل شده اینم وردشه! https://uupload.ir/view/باید_رفت_ملیکا_شیری_h66h_oezf.docx/ عکسشم انتخاب کردم ببینید اگه تاییده با همین جلدش رو با همین بیزحمت بزنین. ممنونم❤️ و اینکه اسمم هم ملیکا شیری بخوره هم داخل پرانتز بیزحمت (Melika_sh) بخوره. @مدیر گرافیست @همکار گرافیست
  18. نام رمان: تکامل متناقض نویسنده: حانیه شامل و مبینا غلام‌نژاد ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه، هدف: هر احساسی عشق نیست♡ رمان پارت‌گذاری: نامعلوم ویراستار: @_Zeynab خلاصه: قصه از جایی شروع شد که دخترک کتاب زندگی را باز کرد... و موجی از غم, تنهایی و خوشحالی که روی آن خاکستر نشسته بود به صورتش برخورد کرد. کتاب زندگی مملو از اتفاقاتی بود که در آینده هم ردپایش دیده می‌شد. اما مگر در کتاب چه چیزی بود که زندگی دخترک را طوفانی کند؟ اصلا دخترک چرا باید کتاب زندگی را باز کند؟ آن کتاب مال چه کسی بوده و چگونه به دست دخترک رسیده؟
  19. «به نام خالق هستی» نام رمان: پشیمان می‌شوی نویسنده: غزل محمدی ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی، معمایی هدف: علاقه به نویسندگی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم شروع: 25 شهریور 1400 ساعت 14:35 سخن نویسنده: قبل از شروع جلد دوم رمان، می خوام از نازنین بهترین دوستم که در این چندسالی که رمان و شروع کردم هیچ وقت پشتم و خالی نکرد و با حمایت هاش به من انگیزه داد تشکر کنم و اینکه ممنون از شما خواننده‌ی گرامی که رمان بنده رو انتخاب کردین. جلد اول رمان هنوز منتشر نشده و ارتباطی به جلد دوم نداره و کلا جداست. تمامی نام‌ها و شخصیت ها زاده‌ی ذهن نویسنده هستند و وجود خارجی ندارند. ممنون از نگاه های گرمتون خلاصه: یک تصادف سرآغاز یکی شدن سرنوشت پریا با مردی می‌شود. که همسرش را از دست داده و در لبه‌ی پرتگاه زندگی‌اش است. حال پس از گذشت چندماه؛ سایه‌ی گذشته روی زندگی پریا سایه می‌اندازد. یک ردپا از عشق قدیمی پریا را وادار به ترک آشیانه و پناهش می‌کند، پا در مسیری می‌گذارد که نمی‌داند پایانش چیست؛ میان دو راهی می‌ماند. یک طرف مسیر مردی چشم انتظارش است که بدون او امیدی ندارد و سمتی دیگر عشقی خالص و قدیمی. حال کدام را انتخاب می‌کند؟ انتهای این جاده چه کسی برنده می‌شود؟ یا شاید هم چه کسی بازنده است؟! ویراستار: @.Aryana. ناظر: @Asma,N مقدمه: نشسته ام وسطِ عاشقانه ای بی رحم و خیره ام به شروعِ ترانه ای بی رحم هنوز متّهمم که تو را نفهمیده ام و پایبند تو هستم به خانه ای بی رحم همیشه اشک چکیده میان قلبم، تا نلرزد آینه ی بغضِ چانه ای بی رحم هنوز هم که هنوز است عاشقت هستم جواب عشقِ من؛ اما بهانه ای بی رحم تمام بی کسی ام بی اراده می گرید بر استخوان پُر از دردِ شانه ای بی رحم ببین که سوختم از لحظه های تبدارت و مانده ام تهِ جیبِ زمانه ای بی رحم صفحه ‌ی نقد: https://forum.98ia2.ir/topic/2201-معرفی-و-نقد-رمان-پشیمان-می‌شوی-qazal-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ عکس شخصیت‌های رمان: https://forum.98ia2.ir/topic/2000-شخصیت‌های-رمان-سرپناهی-دیگر-qazal-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-22589
  20. *به نام خالق هستی* نام نویسنده : جانان بانو نام رمان : خلاف عاشقی ژانر :#عاشقانه #پلیسی # تراژدی #معمایی هدف :علاقه مندی زمان پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، دختری که سختی کشیده و سختی داده است و چه می‌شد اگر دنیا سر ناسازگاری با اون بر نمی‌داشت، حال چه می‌شود پایان این دخترک؟ آیا می‌تواند زیر کول بار سنگین خاطرات دوام بیاورد؟ ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمه : گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست ده‌ ها کتاب می‌ شود اما تمام چیزی که در دلم هست فقط دو کلمه است دوستت دارم… لینک رمان :
  21. نام رمان: تنگنای انزجار نویسنده: F.Naseri | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، طنز، عاشقانه، لودگی هدف: علاقه به نوشتن و تقویت قلم ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه داستان: انگار همه چیز به گذشته ها وصل است! گره ریسمانی ضخیم و کهنه، همه‌ی آن‌‌ها را در سرنوشتشان وا می‌دارد؛ به تعارض، به وازدگی، به انزجار! به راستی شراره‌ی این اَخگر، بر دوش کدامینشان رقت بارتر است؟! تا کجا باید بزهکار باشند در نقش بی گناهی؟ بازی، از آن روزِ نحسِ حساب شده، آغاز شده بود؛ امّا به کجا خاتمه خواهد یافت؟! صفحهٔ نقد و بررسی تنگنای انزجار ویراستار: @Z sadghinjad ناظر: @im._.elif
  22. بسم تعالی نام رمان: آهوی مست نام نویسنده: ملیکا یعقوبی ژانر: تراژدی، عاشقانه پارتگذاری: نامعلوم خلاصه: من تافته جدا بافته بودم. جدا شده بودم از همه چیز؛ زندگی، نفس کشیدن، روشنایی و احساس. همیشه حسرتم به دل رهگذران دنیوی میماند تا روزی که دچار شدم. دچار یک جفت چشم غمگین و اخلاقی بدون اساس. من دل به چه چیز تو دادم؟ چرا من باید در آتش عشقی بسوزم که بی شک سرانجامی ندارد؟ چرا من باید دل میباختم؟ لینک صفحه نقد رمان: ناظر: @Asma,N
  23. نام رمان: روز دوم نویسنده: فریناز رستمیان کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتمایی، تراژدی هدف: تقویت قلم ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: در میان روزها از "روز دوم" بدم می‌آید ...! روز دوم بی‌رحم‌ترین روز است، با هیچکس شوخی ندارد، در روز دوم همه‌چیز منطقی‌ست، حقایق آشکار است و به هیچ وجه نمی‌توان سر ِخود را شیره مالید ...! مثلا وقتی کسی از دنیا می‌رود، روز اول خدا بیامرز است و روز دوم عزیزِ از دست رفته ...!!! یا مثلا جدایی ... روزِ اول شوکه‌ایم و شاید حتی خوشحال باشیم که زندگی جدیدی در راه است، تیریپ مجردی و عشق و حال ور می‌داریم، اما دریغ از روز دوم، تازه می‌فهمیم کسی رفته ...! باید روز دوم را خوابید ... باید روز دوم را خورد ... باید روز دوم را مُرد ...! مقدمه: تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمندش را از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد مادرم تاب ندارد غم فرزندش را عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو به تو اصرار نکرده است فرایندش را 😉❤ شخصیت های رمان روز دوم ناظر: @Mobina_sh
  24. ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌ *به نام خالق هستی* ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ نام نویسنده : جانان بانو ‌‌ ‌‌ ‌‌‌نام رمان : خلاف عاشقی ‌ ژانر :عاشقانه، پلیسی، تراژدی، معمایی ‌ هدف :علاقه مندی ‌ زمان پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، دختری که سختی کشیده و سختی داده است و چه می‌شد اگر دنیا سر ناسازگاری با اون بر نمی‌داشت، حال چه می‌شود پایان این دخترک؟ آیا می‌تواند زیر کول بار سنگین خاطرات دوام بیاورد؟ (نکته: دوستان خواننده، عزیزان اگر در تاریخی که شخصیت های رمان کاری انجام دادن مثل خوندن اهنگ، طرز لباس پوشیدن، حتی وسایل جانبی و...که در اون تاریخ این چیزا وجود نداشته ازتون عذر خواهم، چون همه اینها ساختار ذهن نویسنده اس، ممنونم عزیزان) ‌ مقدمه : ‌ گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود ‌ ‌ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد ‌ گاهی آرزو میکنم ‌ ‌‌‌‌‌ ای کاش دلی نبود ‌ تا تنگ شود ‌ تا خسته شود ‌ تا بشکند ‌ تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست ‌ ده‌ ها کتاب می‌ شود ‌ اما تمام چیزی که در دلم هست ‌ فقط دو کلمه است ‌ دوستت دارم… ❤️لینک رمان خلاف عاشقی❤️
  25. نام رمان: حجرت تنهایی نام نویسنده: نسیمه معرفی«Nasim.M» ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: یک دختر است که به‌ خاطر آن عشق دروغین، بدل به پسری می‌شود که از سنگ است. حرف‌های دلش را می زند اما همه فکر کرده‌اند حرف‌های دلش نیست، فقط شهرت می‌خواهد. مگر آن دل ندارد؟ چرا همه فکر کرده‌اند دردی در سینه ندارد؟! مگر چشم‌های پر از اشکش را نمی‌بینند؟ پس چرا فکر می‌کنند غمی ندارد؟! مقدمه: گذشت اما خیلی بد! کسی که سال‌ها دور از دید تو، بهت می‌گفت عاشقت هست؛ اما بعد از دیدن تو، دست از دوست داشتن برمی‌دارد و با کلی تنفر توی چشم‌هایش، بهت خیره می‌شود و می‌گوید دوستت ندارد! چقدر بد است! به خاطر او، همه را از دست می‌دهی؛ اما او حاضر نیست دیگر حتی نگاهت هم کند. تو چه می‌دانی؟! شاید هم اتفاقی افتاده باشد! خلاصه: دل می‌بازد و دل می‌دهد. تعشق سر راهش قرار می‌گیرد. پا به انهزام می‌گذارد ولی هربار بر روی پاهایش می‌ایستد. پسری عاشق و مغلوب، دل می‌برد و پا به رفتن می‌گذارد. اما او... دختری است مستغرق در اوهام ماضی و مأیوس از دنیای آتی! در روزهای انزوایش، به یاد می‌آورد که چه‌چیز گران‌بهایی از دست داده، عائله را، عاشقی را و خود را اما... با واصل شدن وجه جدیدی در زندگی‌اش یاد می‌گیرد که... مقدمه: می‌کوبد بر در این قلب مفتون! مرا بازیچه می‌داند. تلاش بر شکستن قلب من می‌کند! مگر می‌گذارم وداد شود تنفر؟ مگر می‌گذارم به هدفش برسد؟! من همان عاشق حقیقی هستم، تعشق در تمام وجود من است. دگر نمی‌گذارم همه را از من بگیرد و مرا در حجرتی انزوا ترک کند! لینک رمان: https://forum.98ia2.ir/topic/87-رمان-حجرت-تنهایی-نسیمه-معرفی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
×
×
  • اضافه کردن...