رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'ترسناک'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


موزیک پروفایل

25 نتیجه پیدا شد

  1. نام رمان: فریاد ژولیت «تناسخ» نویسنده: هستی عبدالشاهی راد ساعات پارت‌گذاری: هر روز ژانر رمان: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی، تخیلی، جنایی، ترسناک، ناظر: @M.f ویراستار: @ملکه سکوت تناسخ به معنی: خارج شدن روح از بدن کالبدی و داخل شدن آن به کالبد دیگر «به ایده‌ی بعضی از انسان‌ها روح آدم نیکوکار پس از مردن در بدن انسان عاقل و هوشیار داخل می‌شود و روح آدم بدکار در جسم حیوانی داخل می‌شود که بار بکشد و رنج ببرد.» خلاصه‌ی رمان: به دست‌هایم چشم دوختم؛ دست‌هایی که روح من در آن دمیده نشده بود، غیر طبیعی اما غیر ممکن نبود؛ چطور می‌توانستم خود را به سادگی ببازم؟ راهی نداشتم جز آن که کالبدم را پس بگیرم؛ کالبدی که روح سردی آن را احاطه کرده بود. روحی که از آن من نبود؛ هیچ دست یا نوایی نبود که مرا در این مسیر یاری رساند. به جز سه گناه . مقدمه: اتفاق پشت اتفاق! اشتباه پشت اشتباه! من پریدم با آن که ترس از ارتفاع داشتم!هرقدر بیشتر بفهمی، تنهاتر می شوی. یک عمر با ترس هایمان زندگی کردیم. ترس هایی که در مغزمان فرو کرده اند. این تنها چیزی است که یاد گرفته ایم. اگر از بچگی می گذاشتند وقتی دلمان می خواهد فریاد بزنیم و آن را در گلویمان خفه نکنیم، وضعمان بهتر از این بود.روزگار غریبی ست. جان را در پستوی خانه پنهان میکنیم انسانیت را در اعماق خاک. شب را روز سپری میکنیم روز را شب. انگار نه انگار. در خیالم هم نمی گنجید، ترس همزاد من باشد.
  2. نام مجموعه کتاب: در جستجوی خورشید کتاب اول: فرزندان زمین نویسنده: Arrtahoor کاربر نودهشتیا ژانر: پسارستاخیزی_ تخیلی_ترسناک_معمایی پارتگذاری: چهارشنبه و پنجشنبه ساعت 9 شب هدف: انتقال مفاهیم عشق به خانواده، عشق به معشوق، آزادی، سرکشی و جسارت و تئوری های باستانی مربوط به خدای بزرگ هرمس. خلاصه داستان: خلاصه: خورشید جهان میکل پشت لایه‌ای از ابرهای سنگین و سیاه مدفون شده است. روزها جهان پوشیده در مه است. شب‌هنگام بی‌وقفه می‌بارد با این‌حال ابرهای سیاه هرگز آسمان را ترک نمی‌کنند. بیماری جهش یافته‌ی هاری، مانند یک نفرین سیاه مردم را گرفتار می‌کند و از آن‌ها مردگانی متحرک و نامیرا می‌سازد. زمین به بار نمی‌نشیند. فقر و قحطی و بیماری مردم را یاغی و راهزن کرده است. در چنین جهان افسارگسیخته‌ی نا امنی، میکل باور دارد که خواهر گمشده‌اش، ماری، هنوز زنده است. او در جستجوی خورشیدِ فراریِ زندگی‌اش، به همراه دشمنش که عاشق اوست، به سرزمین‌هایی سفر را آغاز می‎کند که روی نقشه وجود ندارند. مقدمه: هزاران سال پیش پادشاهی بود به نام نمرود. از هر طمعی در دنیا وجود داشت، انتهایش را دارا بود. قدرت اورا گستاخ و ظالم کرد. ابراهیم اورا هشدار داد که خدایی قدرتمند تر از او هست که اگر به ظلمش ادامه دهد در جهان پس از مرگ اورا کیفر می­دهد. نمرود خشمگین شد. هیچ خوبه قدرتمند تر از او نبود. به بالای برج بابل رفت و تیری به سوی آسمان پرتاب کرد و خدای ابراهیم را به مبارزه طلبید. تیر او خدای ابراهیم را نکشت . اما خدای ابراهیم حشره ای فرستاد که از مجرای گوش نمرود به درون مغزش رفت و اورا کشت. سال ها قصه ی عاقبت نمرود زینهار دهنده ی مردم زمین شد و سالیان سال مبلغان خدای ابراهیم مارا از عذاب جهنم ترسنادند. سرانجام زمانی رسید که مردم زمین را بهشت کردند و از هر طمعی که در دنیا وجود داشت ، انتهایش را بدست آوردند. اما هنوز جهنم آن بالا یا شاید هم آن پایین منتظر ما بود. انسان اینبار هم به سمت خدا تیر پرتاب کرد. اما هوشمندانه تر. اگر هرگز نمی­مردیم، آن وقت جهنم خدا هم خالی می­ماند. خیال می­کردیم که چقدر باهوشیم. خیال می­کردیم خدای ابراهیم از آن بالا انگشت به دهان مارا نگاه می­کند که چه ساده به او رودست زدیم. هه! جهنم؟! منتظر بمان تا بیاییم. ما به دنبال زندگی جاودان رفتیم. به دنبال دانشی که حتی بزرگ­ترین عذاب های الهی هم فرو نریزاندش. خدا هم حشره اش را فرستاد. ولی هوشمندانه تر از قبل. .او به ما عمر جاودان داد و زمین را جهنم مان کرد و ما محکوم شدیم که تا ابد در آن عذاب بکشیم لینک صفحه‌ی نقد و بررسی رمان در جستجوی خورشید ناظر: @Asma,N ویراستار: @bita.mn
  3. به نام خدا نام رمان: آئیشما نام نویسنده: نجمه صدیقی ژانر: معمایی_ تخیلی _ ترسناک هدف: گنجاندن تمام ایده های ذهن در کلمات لینک نقد گالری کاراکترها خلاصه: آئیشما روح شیاد شیطان صفت! نیرویش را تحت شعاع قرار می‌دهد. غبارهای تاریک و پر محنت، تمام شهر را فرا می‌گیرد. آن رخسار بیمناک و پر ز حرارتش دل آسمان را می‌خراشد و آفتاب سوزناک، پرده‌ای کبود بر سر خویش می‌کشد. تشویش و دگرگونی آغاز راه اوست! تعویذ شوم وسیلهٔ مکر او؛ خشم و قهقهه‌هایش پرده‌ای پر ز بیم بر تمام نقاط خواهد کشید و هیچ نیرویی مقاوم او نخواهد بود. به راستی چه حقیقتی پشت ابرهای کبود و نگون بخت پنهان گشته؟ دلیل تشویش و آشوب‌ روح پر ز حیله چیست؟ ویراستار: @زری گل مقدمه: 🌷 مقدمه: 🌷 هیس...! خموش باش جانم...! بیم و ترس تنها، تو را در جال می‌اندازد؛ او با وحشتت نفسی بِکر می‌گیرد و با ناله‌هایت وعده‌ی خویش را نوش جان می‌کند. گوشه‌ای آرام بگیر! خموش باش و فریب آن دلْ کبود را مخور! او روح نحیف جنون‌زده‌ها را می‌خواهد! او قلب کبود بیچاره‌ها را می‌خواهد! خموش باش نازک دلم...! این رقص و آواز هم، روزی به پایان خود می‌رسدـ ناظر: @melika_sh
  4. بسم الله الرحمن الرحیم نام داستان: از این دیوار خون می‌چکد! نام نویسنده: 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai ژانر: جنایی، معمایی، ترسناک هدف: قوی شدن قلم ساعت پارت گذاری: نامعلوم *** خلاصه: شاید این داستان باید جور دیگری ادا میشد اما تو از زبان من چنین بشنو. دختری زیبا به زیبایی و ظرافت برگ های گل رز اما زبل، کنجکاوی و جسارتی بی حد و مرز که دخترک را با خود به هر سو می‌کشد. با آن مغز کوچک زنگ زده‌اش کلبه‌ی نفرین شده را همراه با دو نوجوان بی دست و پا زیر و رو می‌کند. کسی چه میداند این ماجرا تا به کجا ادامه خواهد داشت ...شاید اینبار تقدیر بازی جدیدی را با او شروع کند، یک بازی مرگبار ... صفحه نقد: گالری شخصیت: @N.a25 @مدیر راهنما
  5. نام رمان : دو رگه ی نامیرا 1(معامله) ژانر رمان : ترسناک,تخیلی, معمایی نویسنده : سکوت خلاصه : تصمیم سرنوشت ساز و خودخواهی اطرافیان منجر به معامله ای می شود که سرنوشت انسانی را تغییر می دهد و سال ها بعد که در حال طی کردن روزمرگی های زندگی‌اش هست؛ درگیر اتفاقاتی می شود که از گذشته اش نشات می گیرد. گذشته ای که او حتی کوچکترین اطلاعی از آن ندارد! و سرانجام به دنبال یافتن جواب و حل معماهایی که زندگی اش را تحت شعاع قرار داده, حقایقی تلخ برایش نمایان می شود که ..... مقدمه : اجازه بدهید مقدمه ی رمانم رو با یک سوال شروع کنم به نظرتون چه اتفاقی می افتد اگر دنیای انسان با با دنیای موجودات ماورایی تداخل پیدا کند؟ آیا همیشه انسان ها باعث شکل گیری این ارتباط هستند؟ به نظرتون انسان ها که اشرف مخلوقات هستن توانایی مقابله با این موجودات را دارند؟ حالا تجسم کنید; بدون هیچ دلیل خاصی یکی از این موجودات شروع به آزار و اذیت شما کند اون وقت شما هر بار از خودتون می پرسید " چرا این کار و می کند؟ این داستان درباره ی انسان معمولی است, که به اجبار در جریان اتفاقاتی قرار می گیرد که خودش هیچ نقشی در شکل گیری اون نداشته. تلاش می کند تا خودش را از مخمصه ی بزرگی که در آن گرفتار شده است نجات بدهد, ولی.... به نظرتون, می تواند جلوی اتفاقات بیشتر را بگیرد و یا تسلیم سرنوشت خود می شود؟ @مدیر گرافیست
  6. نام اثر: خفاش خاموش ژانر: جنایی_تخیلی نویسنده: یگانه رمضانی هدف: زندگی هر آدمی، با یک تقدیری گره خورده، تقدیری که خوب یا بد، زشت یا زیبا برای تومقدرشده، ازسرنوشت نباید فرارکرد یا با اون جنگید، فقط بایدباهاش کناراومد. خلاصه: آرام یک دخترتحصیل کرده ومحجوب هست که ازشانس بدش تویک خونواده‌ی قاچاقچی به دنیا امده، آرام بخاطراستعدادخارق العاده‌ای که فقط سه درصدازمردم دارن وخیانتی که توکذشته به یکی ازدوستان دوران کودکیش کرده، توسط یک گروه قاچاق آدم واسلحه دزدیده شخص کیه؟ یاچراداره باآرام بازی می‌کنه؟ مقدمه: هر انسانی توی سرنوشتی که داره فقط یکبار می‌میره ولی من هرروز وهرلحظه مرگ رو تجربه می‌کنم، مرگ من یک چیز عجیبی هست، هرروز یک خفاش من رو قورت می‌ده، هضم می‌کنه وبعد دوباره ازآب دهانش من به وجودمیام وباز همون اتفاق،مرگ من سرآغاز یک زندگی بود. ویراستار: @Gisoo_f @همکار ویراستار صفحه نقد
  7. نام اثر: رمان دوست خیالی من ژانر: #ترسناک #عاشقانه # درام خلاصه: اغلب ما انسان‌ها دوست‌خیالی در دوران خردسالی داشته‌ایم که او را حداقل یک‌بار "بهترین دوست"خود می‌نامیدیم؛ اما واقعیت، چیزی بود که دیده می‌شد؟ یا تنها ظاهر کوتهی از آن؟! اگر دوست‌خیالی که لقب بهترین‌ دوست گذشته را دارا بود، خودش را با چهره‌ی مرگ‌بارش به ما نشان می‌داد چه خواهد شد؟ یا حتی بدتر از آن، درخواستی داشته باشد که جام هستی‌مان را با مایع سیاه رنگین کند؟ تمنایی که نقطه حقیقی آن از یک پروانه با طالعی نحس آغاز می‌شود. آغازی سرشار از بهت، وهمی که بعد از مدتی در سرش مچاله می‌شد و در دور دست‌ها پرتاب! لینک نقد زمان پارت‌گذاری: نامشخص ناظر: @M.f
  8. نام اثر: رمان دوست خیالی من ژانر: #ترسناک #عاشقانه #فانتزی خلاصه: اغلب ما انسان‌ها دوست‌خیالی در دوران خردسالی داشته‌ایم که او را حداقل یک‌بار "بهترین دوست"خود می‌نامیدیم؛ اما واقعیت، چیزی بود که دیده می‌شد؟ یا تنها ظاهر کوتهی از آن؟! اگر دوست‌خیالی که لقب بهترین‌ دوست گذشته را دارا بود، خودش را با چهره‌ی مرگ‌بارش به ما نشان می‌داد چه خواهد شد؟ یا حتی بدتر از آن، درخواستی داشته باشد که جام هستی‌مان را با مایع سیاه رنگین کند؟ تمنایی که نقطه حقیقی آن از یک پروانه با طالعی نحس آغاز می‌شود. آغازی سرشار از بهت، وهمی که بعد از مدتی در سرش مچاله می‌شد و در دور دست‌ها پرتاب! لینک رمان
  9. نام مجموعه کتاب: در جستجوی خورشید کتاب اول: فرزندان زمین نویسنده: Arrtahoor کاربر نودهشتیا ژانر: تخیلی_ترسناک_معمایی پارتگذاری: چهارشنبه و پنجشنبه ساعت 9 شب هدف: انتقال مفاهیم عشق به خانواده، عشق به معشوق، آزادی، سرکشی و جسارت و تئوری های باستانی مربوط به خدای بزرگ هرمس. خلاصه داستان: خلاصه: خورشید جهان میکل پشت لایه‌ای از ابرهای سنگین و سیاه مدفون شده است. روزها جهان پوشیده در مه است. شب‌هنگام بی‌وقفه می‌بارد اما ابرهای سیاه هرگز آسمان را ترک نمی‌کنند. بیماری جهش یافته‌ی هاری، مانند یک نفرین سیاه مردم را گرفتار می‌کند و از آن‌ها مردگانی متحرک و نامیرا می‌سازد. زمین به بار نمی‌نشیند. فقر و قحطی و بیماری مردم را یاغی و راهزن کرده است. در چنین جهان افسارگسیخته‌ی نا امنی، میکل باور دارد که خواهر گمشده‌اش، ماری، هنوز زنده است. او در جستجوی خورشیدِ فراریِ زندگی‌اش، به همراه دشمنی که عاشق اوست، به سرزمین‌هایی سفر را آغاز می‎کند که روی نقشه وجود ندارند. مقدمه: هزاران سال پیش پادشاهی بود به نام نمرود. از هر طمعی در دنیا وجود داشت، انتهایش را دارا بود. قدرت اورا گستاخ و ظالم کرد. ابراهیم اورا هشدار داد که خدایی قدرتمند تر از او هست که اگر به ظلمش ادامه دهد در جهان پس از مرگ اورا کیفر می­دهد. نمرود خشمگین شد. هیچ خوبه قدرتمند تر از او نبود. به بالای برج بابل رفت و تیری به سوی آسمان پرتاب کرد و خدای ابراهیم را به مبارزه طلبید. تیر او خدای ابراهیم را نکشت . اما خدای ابراهیم حشره ای فرستاد که از مجرای گوش نمرود به درون مغزش رفت و اورا کشت. سال ها قصه ی عاقبت نمرود زینهار دهنده ی مردم زمین شد و سالیان سال مبلغان خدای ابراهیم مارا از عذاب جهنم ترسنادند. سرانجام زمانی رسید که مردم زمین را بهشت کردند و از هر طمعی که در دنیا وجود داشت ، انتهایش را بدست آوردند. اما هنوز جهنم آن بالا یا شاید هم آن پایین منتظر ما بود. انسان اینبار هم به سمت خدا تیر پرتاب کرد. اما هوشمندانه تر. اگر هرگز نمی­مردیم، آن وقت جهنم خدا هم خالی می­ماند. خیال می­کردیم که چقدر باهوشیم. خیال می­کردیم خدای ابراهیم از آن بالا انگشت به دهان مارا نگاه می­کند که چه ساده به او رودست زدیم. هه! جهنم؟! منتظر بمان تا بیاییم. ما به دنبال زندگی جاودان رفتیم. به دنبال دانشی که حتی بزرگ­ترین عذاب های الهی هم فرو نریزاندش. خدا هم حشره اش را فرستاد. ولی هوشمندانه تر از قبل. .او به ما عمر جاودان داد و زمین را جهنم مان کرد و ما محکوم شدیم که تا ابد در آن عذاب بکشیم لینک صفحه‌ی رمان در جستجوی خورشید
  10. رمان: مشکوک نویسنده: A.A ژانر: ترسناک، طنز، معمایی ساعات پارت‌گذاری: هر روز به جز جمعه‌ها خلاصه: همه‌جا از اون جایی شروع شد که تصمیم به مستقل بودن گرفتم؛ اصرارهای و التماس‌های مادرم و نادیده گرفتم و گفتم که دوست ندارم برای همیشه سربار شما باشم، باید قدر آرامشم رو می‌دونستم. مقدمه: قدر چیزی را که داری بدان! قبل از اینکه زمان به تو یاد آوری کند، باید قدر چیزی را که داشتی می‌دانستی. ویراستار: @m.azimi ناظر: @ساتیار
  11. "رمانی تخیلی و ترسناک در مکان های واقعی" نام نویسنده: matin نام رمان: فرمول آخرالزمان هدف: برای سرگرمی شخصی و تلف نکردن وقت و داستان نویسی، لذت بردن دیگران. ژانر: ترسناک، تخیلی خلاصه: وقتی در دنیا همه چیز به روال عادی ادامه پیدا میکنه و همه درگیر زندگی روزمره خودشونن، متین یک چیز عجیب پیدا میکنه، یک چیز عجیب و ترسناک، خیلی ترسناک! داستان از اونجا شروع میشه که پشت خونشون چیزی باور نکردنی می بینه.خیلی باور نکردی.اما اون چیز چیه؟آیا فیلم های تخیلی و ترسناک قراره به واقعیت بپیوندن؟ از این رو، گروهی نظامی در اقیانوس آرام؛ در حال انجام ماموریت و عملیاتی حیاتی هستن؛ اما ناگهان..... پیشنهاد می کنم ماجراهاش رو از دست ندید.مخصوصا اگر این ژانر رو دوست دارید.شاید شما هم مثل پسر قصه ی ما لرزه به اندامتون افتاد!البته شب ها این داستان رو نخونین بهتره! مقدمه: زامبی، مرده متحرک، هیولا، هر اسمی دوست دارید برایش بگذارید. موجودی وحشتناک که با قیافه‌ی ترسناکش آدم را می ترساند و با صدای نخراشیده و مخوفش لرزه بر اندام می‌اندازد و از کاری که می‌خواهد بکند تا سر حد مرگ می‌ترساند! کارش این است که مغز آدم را از جمجمه‌اش بیرون بکشد و نوش جان کند. بعد هم به سراغ بقیه بدنش برود و آن را کامل بخورد. طوری که انگار آن انسان بخت برگشته اصلاً وجود نداشته است! زامبی چیزی که تازه به جان کره زمین افتاده است و از هفت میلیارد نفر شاید شش میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر از آن ندانند که زمین با چه مشکل بزرگی روبه‌رو شده است. مشکلی خیلی‌خیلی بزرگ! من از وجودشان خبر دارم. دیشب یکی از آنها را در تاریکی پشت خانه‌مان دیدم. خیلی خوش شانس بودم که خورده نشدم. خوشبختانه یک ماشین از آنجا رد شد و زامبی هم بلافاصله غیبش زد. من همین الان از خطری که زمین را تهدید می‌کند با خبر شدم. چون وقتی به آن چهره خیره شدم و در ذهنم آن‌ را مانند موتور تجزیه و تحلیل کردم فهمیدم چه بوده است و چه خطری از بیخ گوشم گذشته است. ویراستار ناظر: @_Zeynab
  12. عنوان رمان: زنبور سیاه نویسنده: 𝐒𝐧𝐨𝐰𝐫𝐢𝐭𝐚|تیاناطهماسبی. ژانر: ترسناک، تخیلی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: تَخَتی از انسانیت؛ جرمی‌ که سال‌هاست به دوش می‌کشد و به میل خودش بوده. کارش دامن‌گیر چندصد نفر بی‌گناه دیگر شده. گویی برایش اهمیت ندارد چه کسی را می‌کشد و چه کسی را زنده می‌گذارد! کارهایش ‌ چیزی در فراسوی تفکر آدم‌های معمولیست ‌ اما هیچ‌گاه به تمایزش اهمیت نداده و نمی‌دهد؛ بلند می‌خندد و با پیرهن بلند مشکیش می‌رقصد! مقدمه: بهشت و جهنم آن‌سوی اینجاست و جهان من در فراسوی تفکر آدمیان است. چیزی میان بدترین و بدترین‌ها، بلند می‌خندم و می‌رقصم. من خودم شیطانی جدا هستم، در دنیایی جداگانه، درد می‌کشم اما خوشحالم. من زندگیم را به تباهی می‌کشانم و برایم اهمیت ندارد، من با درد کشیدنم قدرت می‌گیرم. من بارها مرده‌ام، یادتان باشد مرا نمی‌توانید از مردن بترسانید! برای خواندن، کلیک کنید🤍🦋
  13. نام رمان: بختک حقیقی نام نویسنده: نسیمه معرفی«Nasim.M» ژانر: ترسناک خلاصه: پسری است که پا توی دنیای ناشناخته می‌گذارد، دنیایی پر از ترس و دلهره و وحشت است، دنیایی که تمام آرامش زندگی‌اش را از او می‌گیرد. پا در جایی می‌گذارد که جای اجنه و اشباح سیاه، اجنه‌های ترسناک و دلهره آور است! آیا بعد از خارج شدن از آن جا بی‌خیالش می‌شوند؟ یا آن هم باید مانند بقیه جان بدهد و مانند خودشان به یک جن و یا یک شبح تبدیل شود؟! مقدمه: کسی به او نگوید مرگ در انتظارش است، شاید بترسد و پا پس بکشد. کسی به او نگوید در انتظارش هستم با چشم‌های طوفانی و با دست‌های مشت شده. نمی‌خواهم بداند تا بترسد، می‌خواهم بیاید و با دست‌هایش مسرتش را خموش کند، آب را پاک و آتشی را شعله ور کند. آتشی در درون من یعنی عصبانیت، و در آخر، اگر آتش را شعله ور کرد دیگر در این دنیای پلیدی من وجود نخواهد داشت. لینک رمان:
  14. ۞ زنبور سیاه ۞ نویسنده: تیانا طهماسبی| 𝐒𝐍𝐎𝐖𝐑𝐈𝐓𝐀 ژانر: ترسناک، تخیلی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: تَخَتی از انسانیت؛ جرمی‌ که سال‌هاست به دوش می‌کشد و به میل خودش بوده. کارش دامن‌گیر چندصد نفر بی‌گناه دیگر شده. گویی برایش اهمیت ندارد چه کسی را می‌کشد و چه کسی را زنده می‌گذارد! کارهایش ‌ چیزی در فراسوی تفکر آدم‌های معمولیست ‌ اما هیچ‌گاه به تمایزش اهمیت نداده و نمی‌دهد؛ بلند می‌خندد و با پیرهن بلند مشکیش می‌رقصد! مقدمه: بهشت و جهنم آن‌سوی اینجاست و جهان من در فراسوی تفکر آدمیان است. چیزی میان بدترین و بدترین‌ها، بلند می‌خندم و می‌رقصم. من خودم شیطانی جدا هستم، در دنیایی جداگانه، درد می‌کشم اما خوشحالم. من زندگیم را به تباهی می‌کشانم و برایم اهمیت ندارد، من با درد کشیدنم قدرت می‌گیرم. من بارها مرده‌ام، یادتان باشد مرا نمی‌توانید از ‌ مردن ‌ بترسانید! سخن نویسنده: تمامی اتفاقات، ‌ صحنه‌ها و مکان‌ها، برگرفته از تخیل می‌باشند و هرگونه تشابه اسمی به صورت اتفاقیست. هدف نویسنده: علاقه‌ به نویسندگی و نوشتن، تقویت قلم و همچنین تخلیه و آرامش فکری. برای نقد رمان، اینجا کلیک کنید ناظر: @-Madi-
  15. نام رمان: دالهان نویسندگان: فرخنده جوانمرد، روشنا اسماعیل زاده ژانر: تخیلی، فانتزی، ترسناک ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم هدف: به تصویر کشیدنِ رو در روییِ زشتی‌ها و زیبایی ها خلاصه: هیچ فکرش را نمی‌کرد از دروازه‌ای ممنوع عبور کند و وارد دنیایی شود که از آن خودش نیست. پنهان شدن گاهاً تنها شروعش دل انگیز است؛ اما ماه هرگز پشتِ‌ گرمای طاقت فرسای خورشید تاب نمی‌آورد. خون شهر را عریان می‌کند بی‌آن که کسی بداند دلیل این خونابه‌‌ی روان چیست! مکانی که توسط ارواح شیطانی اداره شود چه بر سرش می‌آید؟! آیا شهر از پیله‌ی شیاطین و حصاری مخوف که در آن گرفتار شده است رهایی می‌یابد؟ آن‌گاه که فاصله‌ی میان جهنم و بهشت تنها به تک تار موی نازکِ کسی است که طالعَش را استوار بودن ثبت کردند، در این بازی دست آخر پرتاب تاس شانس برد را به کدامین گروه می‌دهند؟! صفحه نقد رمان: -معرفی-و-نقد-دالهان- ناظر رمان: @m.azimi ویراستار: @آری بانو تگ نویسندگان: @FAR_AX، @Roshana برای خواندن، رمان را دنبال کنید. به‌جز ناظر و ویراستار هیچکس در رمان تگ نمی‌شود!
  16. ༒︎نام رمان: اخگر کیفر༒︎ نویسندگان: Nasim.M , Gh.azal ژانر: ترسناک، تخیلی، عاشقانه خلاصه: بختک می‌افتد بر جثه‌ی دختری نادان از همه چیز! و بانی ضیق النفس او می‌شود. دختری که اتفاقی خودش را در جایی خمول می‌بیند! در همان جای ناشناخته، شخصی یا شبحی را با نام جن، عاشق و دل‌باخته‌ی دخترک می‌شود! اما با مطلع شدن از تزاحمی که دختر در زندگی‌اش به وجود آورده است، سعی بر این می‌کند که پای دختر را از آن ماجرا بیرون بکشد؛ اما آیا موفق می‌شود؟ یا فقط باعث نابودی دوستی دختر با رفیقش می‌شود؟ مقدمه: جنی‌ام و جنی کافر از اخگری بی‌دود! آمدم و آمدنم مساوی با کیفری کینه توز. نمی‌تواند سد راهم بشود طین! آتشی زدند بر جسد کوچک و نحیف... شعله‌ور شده‌ام و خموشی در کار نیست! انتقامم را خواهم گرفت، حتی اگر آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود. جهان را طغیان می‌کنم اگر بخواهند دست‌هایم را بدوزند! آمدم، ولی با دلی پر از کینه و چشمانی به خون نشسته! ویراستار: @زری گل ناظر: @m.azimi لینک صفحه نقد: @-Aryana- @G.Ha
  17. ༒︎نام رمان: اخگر کیفر༒︎ نویسندگان: Nasim.M , Gh.azal ژانر: ترسناک، تخیلی، عاشقانه خلاصه: بختک می‌افتد بر جثه‌ی دختری نادان از همه چیز! و بانی ضیق النفس او می‌شود. دختری که اتفاقی خودش را در جایی خمول می‌بیند! در همان جای ناشناخته، شخصی یا شبحی را با نام جن عاشق و دل‌باخته‌ی دخترک می‌شود! اما با مطلع شدن از تزاحمی که دختر در زندگی‌اش به وجود آورده است، سعی بر این می‌کند که پای دختر را از آن ماجرا بیرون بکشد؛ اما آیا موفق می‌شود؟ یا فقط باعث نابودی دوستی دختر با رفیقش می‌شود؟ مقدمه: جنی‌ام و جنی کافر از اخگری بی‌دود! آمدم و آمدنم مساوی با کیفری کینه توز. نمی‌تواند سد راهم بشود طین! آتشی زدند بر جسد کوچک و نحیف... شعله‌ور شده‌ام و خموشی در کار نیست! انتقامم را خواهم گرفت، حتی اگر آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود. جهان را طغیان می‌کنم اگر بخواهند دست‌هایم را بدوزند! آمدم، ولی با دلی پر از کینه و چشمانی به خون نشسته! لینک رمان: @-Aryana- @G.Ha @Viyana
  18. نام رمان: بختک حقیقی نام نویسنده: نسیمه معرفی«Nasim.M» ژانر: ترسناک خلاصه: پسری است که پا توی دنیای ناشناخته می‌گذارد، دنیایی پر از ترس و دلهره و وحشت است، دنیایی که تمام آرامش زندگی‌اش را از او می‌گیرد. پا در جایی می‌گذارد که جای اجنه و اشباح سیاه، اجنه‌های ترسناک و دلهره آور است! آیا بعد از خارج شدن از آن جا بی‌خیالش می‌شوند؟ یا آن هم باید مانند بقیه جان بدهد و مانند خودشان به یک جن و یا یک شبح تبدیل شود؟! مقدمه: کسی به او نگوید مرگ در انتظارش است، شاید بترسد و پا پس بکشد. کسی به او نگوید در انتظارش هستم با چشم‌های طوفانی و با دست‌های مشت شده. نمی‌خواهم بداند تا بترسد، می‌خواهم بیاید و با دست‌هایش مسرتش را خموش کند، آب را پاک و آتشی را شعله ور کند. آتشی در درون من یعنی عصبانیت، و در آخر، اگر آتش را شعله ور کرد دیگر در این دنیای پلیدی من وجود نخواهد داشت. ویراستار: @زری بانو ناظر: @Niyayesh_khatib لینک صفحه نقد:
  19. به نام خدا نام داستان: طلوع خورشید نویسنده: Gisoo_f/گیسو ژانر: ترسناک هدف: تقویت نویسندگی ساعت پارت گذاری: نا معلوم خلاصه: اکیپ دانش آموزی، که برای تفریح به یکی از جنگل‌های نزدیک شهر‌شون میرن که اتفاقات مخوف و ترسناکی براشون میوفته و فقط تا طلوع خورشید فرصت زنده بودن و نجات دادن خودشون رو دارن و از طلوع خورشید به بعد، همه چی تموم میشه. ولی سوال اینجاست! آیا اکیپ دانش‌آموزی، ما زنده از جنگل ترسناک بیرون میان و به بقیه زندگی‌شون می‌پردازن و اتفاقات اون جنگل فقط براشون خاطره می‌شه یا می‌میرن و اسیر جنگل خاموش می‌شن؟ بررسی و نقد داستان طلوع خورشید: https://forum.98ia2.ir/topic/291-داستانطلوع-خورشیدgisoo_f-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  20. به‌نام خدا نام داستان: طلوع خورشید نویسنده: Gisoo_f/گیسو ژانر: ترسناک هدف: تقویت نویسندگی ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: اکیپ دانش آموزی، که برای تفریح به یکی از جنگل‌های نزدیک شهر‌شون میرن که اتفاقات مخوف و ترسناکی براشون میوفته و فقط تا طلوع خورشید فرصت زنده بودن و نجات دادن خودشون رو دارن و از طلوع خورشید به بعد، همه چی تموم میشه. ولی سوال اینجاست! آیا اکیپ دانش‌آموزی، ما زنده از جنگل ترسناک بیرون میان و به بقیه زندگی‌شون می‌پردازن و اتفاقات اون جنگل فقط براشون خاطره می‌شه یا می‌میرن و اسیر جنگل خاموش می‌شن؟ @N.a25
  21. به‌نام خدا نام داستان: طلوع خورشید نویسنده: Gisoo_f/گیسو ژانر: ترسناک هدف: تقویت نویسندگی ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: اکیپ دانش آموزی، که برای تفریح به یکی از جنگل‌های نزدیک شهر‌شون میرن که اتفاقات مخوف و ترسناکی براشون میوفته و فقط تا طلوع خورشید فرصت زنده بودن و نجات دادن خودشون رو دارن و از طلوع خورشید به بعد، همه چی تموم میشه. ولی سوال اینجاست! آیا اکیپ دانش‌آموزی، ما زنده از جنگل ترسناک بیرون میان و به بقیه زندگی‌شون می‌پردازن و اتفاقات اون جنگل فقط براشون خاطره می‌شه یا می‌میرن و اسیر جنگل خاموش می‌شن؟ https://forum.98ia2.ir/topic/291-داستان طلوع-خورشیدgisoo_f-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  22. اسم داستان:شبه‌ تنهایی من اسم نویسنده: حدیث‌محمدی #خلاصه در مورد یه دختریه که شب تو خونه تنهاست اتفاق هایی براش میفته که... ایا اون دختر زنده می مونه؟ ایا کسی هست که ان دختر را نجات دهد؟ #مقدمه هیچکس نمی داند برای من چه اتفاقی افتاده که من ان طور دیوانه شدم دلم می خواست همگی از اتفاقی که برایم افتاده خبر داشته باشند تا مرا دیوانه فرض‌ نمی کردند ان شب همکاری می‌کردم تا زنده به مانم 👻👻👻👻👻👻👻👻 👻👻👻👻👻👻👻 👻👻👻👻👻👻 👻👻👻👻👻 👻👻👻👻 👻👻👻 👻👻 👻 #شروع شَبَه تنهایی من در خونه رو باز کردم و داخل شدم خونه ما از یک راهروی خیلی باریک و تنگ شروع میشه که وجود وسیله های کار بابا این راه رو تنگ تر کرده ،از راه رو باریک عبور کردم و وارد راه پله ها شدم،راه پله هامون جوری بود که از یک طرف به سمت و پایین و از طرف دیگه به سمت بالا می رفت ،طبقه پایین یک انباری بزرگ بود که دو تا فرش ۱۲ متری ودوتا فرش ۶ متری برای پوشاندن زمینش کافی بود. به سمت پله های طبقه بالا رفتم و وارد خونه شدم خونه خیلی ساکت بود و این نشونه این بود که کسی خونه نیست و من بازم تنها موندم تازه یادم اومد که همشون واسه یک مهمونی دعوت شدن و تا فردا برنمیگردن،وسایل هامو روی مبل گذاشتم و به سمت اشپرخونه رفتم در یخچال رو باز کردم و بطری اب رو برداشتم به طرف جا ظرفی رفتم و لیوان برداشتم بعد از ریختن اب داخل لیوان بطری سر جاش گذاشتم و در یخچال رو بستم سرم رو برگردوندم که یک چیز سیاه به سرعت نور از جلوم رد شد حتما بازم مثل قبلا توهم زدم این که یک سیاهی از جلوم رد بشه مشکلی نیست احتمالا چشمام تار دیده :دفعه قبل که یک چیز سیاه دیدم به مامانم گفتم اونم در جوابم گفت توهم زدی منم دیگه بهش توجهی نکردم دقیقا مثل همین الان؛از اشپزخونه بیرون اومدم و به سمت مبل راحتی رفتم لم دادم روش و کنترل تلویزیون رو از روی میز عسلی برداشتم و روشنش کردم همه شبکه هارو زیر و رو کردم ولی دریق از یک فیلم خوب تلویزیون رو خاموش کردم و کنترلش رو گذاشتم سر جاش ،حوصلم خیلی سر رفته بود پس گوشیم رو از توی کولم که روی مبل ولو شده بود برداشتم ایترنتش رو روشن کردم و رفتم داخل گروه بچه های اکیپمون خواستم بنویسم سلام که صدای عجیبی شنیدم که گفت:(سلام من تو) سرم رو برگردوندم و دور تا دور خونه رو نگاه کردم ولی کسی نبود خیلی ترسیده بودم سریع تلویزیون رو روشن کردم ،زدم یه اهنگ خوب و صداش رو بلند کردم ؛وسطای اهنگ بود که یهو اهنگ بعدی پلی شد رفتم داخل برنامه اهنگا که روی اسم اهنگ زده بود (سلام دادم جواب سلام رو باید داد) گوشی رو پرت کردم روی زمین خدایا این واقعی بود یا توهم؟از ترس داشتم سکته می کردم رفتم توی اشپز خونه و دست صورتم رو اب زدم دشتم صورتم رو دست میکشیدم که نگاهم به سینک افتاد روش با رنگ قرمز نوشته بود :《برو جلوی آیینه》 مونده بودم چه کار کنم من توهم زده بودم یا واقعی بود؟ تا الان باید از ترس شلوارمو خیس میکردم از اشپزخونه رفتم بیرون آیینمون توی اون یکی سالنمون آیینمون اونجا بود یک ائینه قدی بزرگ.. به سمتش رفتم که روش نوشته بود -افرین دختر خوب چرا جواب سلامم و ندادی !؟ و دوباره همون صدای عجیب و قریب متن خوند قلبم اومد تو دهنم خدایا این کیه اصلا کجاست !؟، از اینه فاصله گرفتم اروم اروم اومدم عقب که همون صدا هه. دوباره حرف زد این دفعه با صدای بلندتر که داشت جیغ می زد گفت -می دونی من از چی بدم میاد از اینکه کسی جواب سلامم ونده می فهمی !؟(با جیغ و صدای بلند) از ترس جیغ کشیدم بدو بدو اومدم توی این فرش وگفتم تو کی هستی‌(با گریه زیاد و وحشت) -جواب سلام مو ندادی (با جیغ) بد می بینی بد از حرفش گریم شدید تر شد دستام یخ شده بود صدامو بلند کردم جوابشو دادم -سلام توکی هستی !؟ -الان سلامت دیگه فایده نداره! من یادت نیست من همونم که رام ندادی و سلامم وندادی حالام اومدم انتقامم بگیرم من- از ترس داشتم می‌ مردم اروم اروم اومدم عقب به اپن چسیبدم نگام و سمت پنجره بردم که دیدم چند تا انگشت روی میله های پنجر ست طرف پنجره رفتم و که یه هو یه صورت وحشتناک اومد جلوم که باعث شد جیغ بزنم با دستاش صورتم و چنگ زد دستاش از روی صورتم می خواستم بردارم که نتونستم انقدر سفت بود اون یکی دستش‌ گذاشت رو سرم که جیغی کشید با دوتا دستام دستش بزور برداشتم که جیغی وحشتناک کشید خودم به عقب حول دادم اومدم عقب دیدم داره دستاش یکی می زاره رومیله از میله سفت گرفت صورتش اورد بالا من و دید خندید که از خنده هاش خون می بارید موهای عجیب غریبش‌ جلوش گرفته بود از ترس مات مونده بودم که دیدم همین طوری بهم زل زده اروم اروم اومدم عقب داخل اشپز خونه شدم که خودش به طور عجیبی از لای میله ها جا داد داخل خونه شد قلبم داشت میومد دهنم اروم اروم داشت میومد سمتم نمی دونم چیشد که به عقلم رسید از توی جا ظرفی چاقویی بگیرم دستم از پشت بردم به سمت جا ظرفی و یه چاقو برداشتم که نمی دونم اسمش و چی بزارم تعرفم دوئید منم چاقو رو گرفتم و په طرفش پرت کردم که با صدای عجیبی وحشتناکی که داشت می خندید گفت -می خوای من و با یه چاقو بکشی ها (با داد وفریاد) فکر کردی من با این جور چیزا می‌میرم من- اومد سمتم دستش و گذاشت رو پیرهنم بوی سوسکی رو می‌داد که مرده خونش پخش شده از ترس یه،جیغی کشیدم که باعث شد خیلی عظر می خوام شاشم روم بره و بد همین نمی دونم زن بود یا دختر گوشم گاز گرفت که جیغی کشیدم ،گوشم داشت ازش خون میومد زن درسته گوشم غورت داد و خونمم لیس زدو بعداز چند دقیقه که به خودم اومدم پرتش کردم اون طرف که خورد به سینک ظرف ها یه جیغی ترسناک وقیح کشید بدو بدو اومد طرفم منم بدو بدو کردم رفتم اون فرش داخل کمدی شدم که تنک تاریک بود هروقت داخلش می شدم احساس خفگی بهم دست می داد ، اروم در بستم که همجا تاریک شد،بعداز چند دقیقه صاف وای ستادم احساس کردم روی شونم دستیه کلمو برگردوندم که دیدم دستی لاغر وناخن هایی مشکی روی شونم یه جیغی کشیدم و در کمد هول دادم پریدم بیرون و افتادم رو زمین نفس نفس می زدم که همون شبه چیه از کمد دراومد اومد سمتم اروم اروم اومدم عقب که اونم داشت میومد سمتم همین طور که من داشتم میومد عقب اون میومد برقا رفت که همین شبه خندید از دهنش خون اومد بیرون عقب عقب اومدم دست گیر ره در از پشت وا کردم سریع از خونه اومدم بیرون در از بیرون قفل کردم نفس راحتی کشیدم خودم برگر دوندم ، که یه جیغی کشیدم اخه این...این... جلوم بود که گفت -فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی ها(با داد) اون موغ حول کرده بودم از ترس همینجور مونده بودم بعد از چند دقیقه به ذهنم رسید که به طرف بالا که اتاقم برم بی توجه به اون شبه بدو بدو از پله های اون طرفی بالا رفتم از پشتم احساس کردم که داره دنبالم میاد نفس نفس زنان در و بستم لعنت بر این شانس اتاقم کلید نداشت سریع صندلی هر چی دم دست بود اوردم گذاشتم که دیدم داره رو در چنگ می زنه معلوم بود با اون ناخن هایی که اون داره حق داره چنگ بزنه ،به دور از حرفا همون موقع بود که در وا شد می خواست بیاد طرف که به ذهنم رسید من دوتا در دارم یکی وارد میشیم یکی خارج میشیم می ریم زیر زمین که یه هو جیغغغ این شبه اومد یه قَم رو گرفت بدو بدو کرد کلمو زد رو دیوار از سر گیجه همین طور مونده بودم از سرم داشت خون میومد اون شبه می خندید همون جا بود که شیشه گلدونم رو دیدم دوباره کلمو گرفت هی می زد رو میز ولی بد از چند دقیقه دیگه نکرد جلو چشام داشت سیاهی می رفت خون داشت همین طور از سرم می ریخت که این شبه دوباره حرف زد -می دونی اون همه حرفا دروغ بود (با خنده) همین طور که داشت حرف می زد خون از دهنش می ریخت حالم داشت بهم می خورد ولی خودم کنترل کردم دستمو به طرف شیشه بردم وشیشه رو گرفتم زدم تو مخ این شبه ودستش و گاز گرفتم بدو بدو به طرف اون یکی در رفتم در وا کردم بدو بدو از پله ها پایین رفتم که صدای جیغش در اومد داشت بدو بدو بسمتم میومد . داخل زیر زمین مون شدم در و قفل کردم یه نفس راحتی کشیدم که برگشتم دیدم جیغ مثل دفعه قبل جلوم بود داشت میومد سمتم که منم اروم اروم عقب می رفتم بد که دیدم داره نزدیک میشه بدو بدو کردم و در حموم قدیمی مون رو وا کردم رفتم توش چراغ ها خاموش بود و اب چکع می کرد در وقفل کردم و وایسادم همین تور داشت در رو می کوبید که صدای بوم بوم می داد در دیگه داشت وا می شد که اومدم عقب به طرف دوش رفتم همون موقع بود که فهمیدم نه چشم داره نه دماغ قلبم وایساد داشت همین طور میومد سمتم که به طرف دوش رفتم اومد طرفم وقتی که اومد زیر دوش خودم عقب رفتم اب داغ روش تا ته وا کردم که جیغ نازکی می کشید منم از فرصت استفاده کردم از حموم زدم بیرون نفس نفس می زدم سرم گیج می دم در بودم که افتادم روی زمین چشام وبستم که یه هو یه چیزی خورد رو کمرم خودم اونوری کردم که دیدم این شبه هست گریه می کردم و می خواستم از دستش فرار کنم دست و پا می زدم که با سر دوش هی می زدم رو کمرم من خودم بزور برگردوندم و موهاش کشیدم از پس دراز بود که از دردموهاش جیغی کشید و ولم کرد منم از فرست استفاده کردم بلند شدم دیدم شبه داره دور خودش می چرخه ازش هیچی نمونده بود سرخ شده بود بیخیال به این شبه لنگ لنگان رفتم بالا برق ها خاموش بود پله ها رو یکی یکی و به سختی بالا می رفتم از پشتم صدای پا احساس کردم برای همین بدو بدو کردم رفتم بالا از درد پام توراه پله ایستادم نگام وعقب برگشتوندم که دیدم کسی نیست ولی من حس کردم یکی از پشتم میاد همه جا سکوت بود ک یک دفعه -جیغغغ یه چیز افتاد که باعث شد جییغی فرا بنفش بکشم یه دیقه حواسم تو کوچه رفت انگار بگو یکی داشت میومد و صدای پا هم میومپ ولی هر چقدر که نگاه کردم دیدم کسی نیست دوباره همون صدا، قلبمداشت میومد تو دهنم اروم اروم بلند شدم از نرده کمک کردم و پایین رفتم دم در کوچه وایساده که جیغغغغغغغغغغغ یکی پشتم گاز گرفت منم دستش گاز گرفتم که جیغی کشید که با عث شد گوشم صوت بکشه بدو بدو به سمت خونه رفتم در و بستم . وای خدا چیکار کنم همونجا بود که افتادم نشستم رو زمین گریه کردم چشام بستم که یاد صحنه زیر زمین افتادم که باعث شد جیغ بکشم از ترس بدنم می لرزید مخصوصاً اونجایی که شبه رفت زیر دوش همین موقع بود که یادم افتاد وقتی رفت زیر دوش بدنش نصف شد پس یعنی وقتی بره زیر دوش می سوزه نصف می شه . پس باید ببرمش زیر دوش اوکیه پس بلند شدم در وا کردم رفتم بیرون .دیدم تو راه رو کسی نیست این کجا رفته بود از پله ها پایین رفتم که یک هو دستی رو شونم حس‌کردم برگشتم که شبه بود جیغغ زدم که گفت -دنبال من می گشتی!؟ ازش دور شدم عقب عقب رفتم دوباره بدو بدو کردم رفتم پایین سریع داخل حموم شدم در وا گذاشتم خودمم رفتم زیر همون دوش که من و دید اومد داخل حموم اومد پیشم که جا خالی دادم رفت زیر دوش اب و داغ تا ته باز کردم. چون که کله دوش کنده بود یه جا اب میومد همین طور جیغ صوت دار میکشید گوشم گرفتم هی می خواست از زیر دوش بیاد بیرون ولی چون اب داغ وبد جونی نداشت نمی تونست داشت همین طور پودر میشد بعد از وند دقیقه پودر شد همون جا بود که نفسی راحت کشیدم ..... 👻👻👻👻👻👻(چند سال بد )👻👻👻👻👻👻👻👻👻 (تیمارستان.زنانه) اون اون اونجاست تر خدا کمکم کنید نزارید ... نزارید ...بیا نزدیکم پرستار- دخترم کسی اونجاست اروم باش جیغ چرا اونجاست ترخدا نزارید بیاد (با گریه ) رفتم نزیدک پنجره که برگشتم خودم به درو دیوار می زدم پرستار- بچه ها بدو ئید باز این توهم زد بیاین دستاش بگیرد به تخت ببندید ....... نویسنده :(دخترک بد از انکه برایش اتفاق افتاد روانی شد و به بیمارستان رفت ) خدا می داند ان شبه از جان ان دخترک چه می خواست وهیچکس متوجه ی ان شبه نشد وهمه فکر می کردند دخترک توهم می زند ... پایان @سادات.۸۲
  23. به نام خالق یکتا نام داستان: تشنه به خون💀 نویسنده: بیتافولادی ژانر: ترسناک خلاصه: زندگی، پر از قصه های عجیب است، قصه هایی ترسناک و پر از زار های مخوف، داستان پسر بچه ۷ ساله ای که با چیز های عجیبی مواجه می‌شود، چیزی که باعث اتفاقات عجیبی برای او خواهد شد. اگر به داستان ترسناک علاقه دارید با من همراه باشید، داستانی از دل تاریکی!
  24. نام رمان: ! بدیمن! نام نویسنده: !مهسا۲۳! ژانر: !ترسناک، جنایی! خلاصه: در مورد چهار دوست است که به ماجراجویی علاقه زیادی دارند. این چند دوست تصمیم می‌گیرند که برنامه‌ای برای سفر کردن به کوه و جنگل بریزند، اما غافل از اینکه آدم‌خوار ها که فقط منتظر گوشت حیوان ها و انسان ها هستند و... . هدف: !نترس بودن در بین انسان ها! ساعات پارت گذاری: !نامعلوم! لینک صفحه نقد و بررسی رمان بدیمن(کلیک کنید) ناظر: @shahrzad.rh
  25. نویسنده: mah86کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر: طنز_ معمایی_ ترسناک هدف: تقویت سطح قلم و علاقه به نویسندگی. ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: تاریکی بالاخره در تله می‌افتد! تله‌ای که اگر شکارچی برسد، چیزی جز مرگ در انتظارش نخواهد بود! ولی شاید دو نفر از راه برسند و آن ‌را آزاد کرده، و نجات دهند. نویسنده سرنوشت قادر است داستان را پاک کند و از سر بنویسد تا شاید پایان خوشی در انتظار او و دوستانش باشد! ناظر: @m.azimi ویراستار: @عسل ابراهیمی
×
×
  • اضافه کردن...