رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'جنایی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


موزیک پروفایل

  1. نام رمان: فریاد ژولیت «تناسخ» نویسنده: هستی عبدالشاهی راد ساعات پارت‌گذاری: هر روز ژانر رمان: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی، تخیلی، جنایی، ترسناک، ناظر: @M.f ویراستار: @ملکه سکوت تناسخ به معنی: خارج شدن روح از بدن کالبدی و داخل شدن آن به کالبد دیگر «به ایده‌ی بعضی از انسان‌ها روح آدم نیکوکار پس از مردن در بدن انسان عاقل و هوشیار داخل می‌شود و روح آدم بدکار در جسم حیوانی داخل می‌شود که بار بکشد و رنج ببرد.» خلاصه‌ی رمان: به دست‌هایم چشم دوختم؛ دست‌هایی که روح من در آن دمیده نشده بود، غیر طبیعی اما غیر ممکن نبود؛ چطور می‌توانستم خود را به سادگی ببازم؟ راهی نداشتم جز آن که کالبدم را پس بگیرم؛ کالبدی که روح سردی آن را احاطه کرده بود. روحی که از آن من نبود؛ هیچ دست یا نوایی نبود که مرا در این مسیر یاری رساند. به جز سه گناه . مقدمه: اتفاق پشت اتفاق! اشتباه پشت اشتباه! من پریدم با آن که ترس از ارتفاع داشتم!هرقدر بیشتر بفهمی، تنهاتر می شوی. یک عمر با ترس هایمان زندگی کردیم. ترس هایی که در مغزمان فرو کرده اند. این تنها چیزی است که یاد گرفته ایم. اگر از بچگی می گذاشتند وقتی دلمان می خواهد فریاد بزنیم و آن را در گلویمان خفه نکنیم، وضعمان بهتر از این بود.روزگار غریبی ست. جان را در پستوی خانه پنهان میکنیم انسانیت را در اعماق خاک. شب را روز سپری میکنیم روز را شب. انگار نه انگار. در خیالم هم نمی گنجید، ترس همزاد من باشد.
  2. "به نام آفریدگار رافلزیا و اویی که قربانی شد" عنوان رمان: "رافلزیا" نویسنده: سایه (مهدیه 82) ژانر: جنایی، معمایی، تراژدی خلاصه: پول، ثروت، سرمایه، میراث و شهرت چیز هایی بود که ذهنش را مسموم کرد، آنقدری که حرص و طمع در درونش به غلیان افتاد و بعد برای آنکه خودش را از مرداب اتفاقات زندگی اش بیرون بکشد کبریت کشید به زندگیِ کبریت های بی خطرِ تمام ماجرا، حال "سایه" ای مانده که هیجان خونش او را به سمت حقایق هل می دهد، حقایقی که شاید مدت طولانی ای ناشناخته باقی بمانند. حقیقت، راز قتلِ مشکوک و مرموزی است که کسی قاتل را نمیشناسد. شاید قاتل در سایه ها خوابیده است، سایه های دروغ و تظاهر! ناظر: @مُنیع
  3. «به نام خدا» نام رمان: افق طلایی نویسنده: mahdiye11 ژانر: عاشقانه، اجتماعی، جنایی زمان پارت گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نویسندگی. خلاصه: افق طلایی، روایتگرِ ورودِ زنی به مرحله‌ای نفس‌گیر و خون‌آلود از زندگی است. او که در شرفِ جدایی از همسرِ وصل شده به جانش است، با پیشنهادی دچار تردید شده و آخرین راه‌ را برای حفظ زندگی‌ با همسرش امتحان می‌کند؛ اما ناخواسته وارد مسیری می‌شود که از قبل برایش تعیین شده و او را لحظه به لحظه دور و دورتر از همسرش می‌کند و به سبب گام نهادن در این مسیر، با شخصی آشنا می‌شود که درعین غریبگی، بیش از همه به او و زندگی‌اش وصل و آشنا است. مسیری پر از ترس، تنش، ناامیدی. با ورود به این مسیر، مثلثی شکل خواهد گرفت که گاه روی مدار عشق، گاه روی مدار برادری و گاه روی مدار جنایت می‌چرخد. در افق طلایی، شاهد رشدِ یک انسان، نمایان شدنِ عشقی که تنها در مسیر رفت در حرکت است و گذر از ناهمواری‌هایی که جنگجوی ضلع سوم مثلث را می‌طلبد، هستیم. باید دید سرنوشت این مثلث چه خواهد شد! مقدمه: گاه عرصه چنان بر آدمی تنگ می‌شود که جهانش ژرف شده چون سیاه‌چاله‌ای او را می‌بلعد. درخت پر بارِ غم که از بذر اتفاقات تلخ حیاتت در وجودت سر بلند کرده، چنان شاخه‌هایش را در تن و روحت فرو می‌کند و از ناچاری زندانت می‌کند که گاهاً خودت میل رسیدن به افق رویدادِ آزادی را در وجودت می‌سازی و برای فرود آمدن بر تکینگیِ زندگی از پل‌هایی ساخته شده به دست امدادگر هر غریبه‌ای رد می‌شوی. در خیالت با غرق شدن در آن سوی پل‌ها، غم به ستوه می‌آید و قوانینش را بر تو نقض می‌کند؛ اما نمی‌دانی با گذر از هر پل، پشت سرت ویرانه‌ای از پل‌های زندگی باقی می‌گذاری. باید منتظر ماند، هر کجای جهان آسمان یک رنگ است، باید منتظر دستی ماند تا برای نجات تو، پل‌های پشت سرت را از نو بسازد. نقد و بررسی: https://forum.98ia2.ir/topic/148-نقد-و-بررسی-رمان-افق-طلایی-mahdiye11-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ ناظر: @مُنیع
  4. {به نام خدا} نام رمان: نبضِ مرگ نام نویسنده: غزل نیک نژاد ژانر: عاشقانه، تراژدی، جنایی هدف: پر کردن وقت! لوکیشن: ترکیه خلاصه: تا به حال به دنیای بعد از مرگ فکر کرده‌ای؟ به کسانی که قبل از جان دادن به زیرِ خاک می‌روند؟ نبضِ مرگ ضربانِ کوبنده‌ی کسانی‌ست که با مرگ نمی‌میرند چون یک انسانِ مرده نمی‌تواند دوبار بمیرد! آن شب تمامِ زندگی‌اش دود شد و به هوا رفت؛ همان لحظه مرد...! نفس می‌کشید اما تفاوت چندانی با مرده‌ی متحرک نداشت! آن شب تمامِ گذشته‌اش را ورق زد؛ پر از لحظه‌های سیاه! به جز خاموشی، سکوت، اشک و سوختن چیزی نیافت! دلش می‌خواست تمامِ بغض‌هایش را یک‌جا جمع کند و با تمام وجود فریاد بزند... معرفی و نقد رمان نبضِ مرگ کاراکترهای رمان نبض مرگ ویراستار: @reyyan ناظر: @Mobina_sh
  5. بسم الله الرحمن الرحیم نام داستان: از این دیوار خون می‌چکد! نام نویسنده: 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai ژانر: جنایی، معمایی، ترسناک هدف: قوی شدن قلم ساعت پارت گذاری: نامعلوم *** خلاصه: شاید این داستان باید جور دیگری ادا میشد اما تو از زبان من چنین بشنو. دختری زیبا به زیبایی و ظرافت برگ های گل رز اما زبل، کنجکاوی و جسارتی بی حد و مرز که دخترک را با خود به هر سو می‌کشد. با آن مغز کوچک زنگ زده‌اش کلبه‌ی نفرین شده را همراه با دو نوجوان بی دست و پا زیر و رو می‌کند. کسی چه میداند این ماجرا تا به کجا ادامه خواهد داشت ...شاید اینبار تقدیر بازی جدیدی را با او شروع کند، یک بازی مرگبار ... صفحه نقد: گالری شخصیت: @N.a25 @مدیر راهنما
  6. نام اثر: خفاش خاموش ژانر: جنایی_تخیلی نویسنده: یگانه رمضانی هدف: زندگی هر آدمی، با یک تقدیری گره خورده، تقدیری که خوب یا بد، زشت یا زیبا برای تومقدرشده، ازسرنوشت نباید فرارکرد یا با اون جنگید، فقط بایدباهاش کناراومد. خلاصه: آرام یک دخترتحصیل کرده ومحجوب هست که ازشانس بدش تویک خونواده‌ی قاچاقچی به دنیا امده، آرام بخاطراستعدادخارق العاده‌ای که فقط سه درصدازمردم دارن وخیانتی که توکذشته به یکی ازدوستان دوران کودکیش کرده، توسط یک گروه قاچاق آدم واسلحه دزدیده شخص کیه؟ یاچراداره باآرام بازی می‌کنه؟ مقدمه: هر انسانی توی سرنوشتی که داره فقط یکبار می‌میره ولی من هرروز وهرلحظه مرگ رو تجربه می‌کنم، مرگ من یک چیز عجیبی هست، هرروز یک خفاش من رو قورت می‌ده، هضم می‌کنه وبعد دوباره ازآب دهانش من به وجودمیام وباز همون اتفاق،مرگ من سرآغاز یک زندگی بود. ویراستار: @Gisoo_f @همکار ویراستار صفحه نقد
  7. نام رمان:بردیس نویسنده:سوران ژانر:جنایی، پلیسی، عاشقانه خلاصه: انتقام حس زیبایی برای زندگیست ، انگیزه ای که هرکسی را به حرکت وا می دارد. در این میان مردی که سال هاست در اتش تنهایی خود می سوزد ، مردی که هر کسی را که سر اهش قرار گیرد همراه خود می سوزاند او همه چیز را می نگرد او همه چیز را می داند... دختری که تمام زندگی خود را صرف انتقام می کند ،شعله هایی از خشم که او را در برمی گیرند . دودشمن برعلیه هم شورش می کنند یکی از سمت عدالت دیگری از سمت تاریکی به ارامی برمی خیزند... وافرادی که در این میان گرفتار می شوند و کسی که انها را هدایت می کند کیست؟ پیروز میدان کدام سمت خواهد بود؟ کدام سمت می تواند سمت دیگر را ببلعد؟ "در اینجا تنها قانون بقا کارساز است اگر برخلاف قانون عمل کنی ، نابود خواهی شد." مقدمه: دلنوشته غرور: زندگی انسان ها همیشه آن طور که باید پیش نمی رود. گاهی برای آنکه دراین دنیا زنده بمانی وزندگی کنی باید از خیلی چیزها بگذری... باید تغییرکنی و همانند بازیگران نقاب برچهره بزنی... باید از مرز هایی که برای خودت وزندگی ات ساخته ای رد شوی... وگاهی باید سنت ها را بشکنی تا... زندگی کنی، نه آن طور که خودت می خواهی آن طور که آنها می خواهند. اما من... من برای خودم زندگی می کنم وهرچیز که بخواهم به دست می آورم و آن طور که خودم بخواهم زندگی ام را می گذرانم ، برایم مهم نیست که دیگران چه می گویند آنها فقط قضاوت می کنند چون نمی توانند کسی غیر از خودشان رابپذیرند ... آنها خود را جای من قرار نمی دهند ،از مسیر زندگی من عبور نمی کنند خود را در لحظات زندگی من قرار نمی دهند و از آنچه بر من گذشت خبر ندارند وآن را درک نمی کنند پس فقط برای دلخوشی خود ازآن لحظات به سادگی می گذرند وفقط چیزهایی راکه می بینند باور می کنند ولی تو... ولی توپیش از آنکه درباره زندگی ، گذشته و شخصیت من قضاوت کنی.... خودت راجای من بگذار، ازمسیری که من گذشته ام عبور کن، با غصه ها ،تردیدها،ترس ها،دردها و خندهایم زندگی کن.... یادت باشد هر کسی سر گذشتی دارد. هرگاه به جای من زندگی کردی آنگاه میتوانی درباره من قضاوت کنی. ویراستار ناظر: @m.azimi
  8. از شما خواننده‌های عزیز عطش قصاص، دعوت می‌کنم به دیدن عکس شخصیت‌های رمان^^ اگه تمایل به نظر دادن داشتید، در نمایه بسی منتظرتون هستم؛) لینک رمان عطش قصاص
  9. نام رمان: دنیای بی‌‌رحم نویسنده: reyyan (ریحانه مقنی) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: جنایی، عاشقانه، تراژدی هدف: علاقه ساعت پارتگذاری: نامعلوم خلاصه: ریحانه، دختر باهوش و قدرتمندی است که توسط یکی از نزدیکان خود دزدیده شده است. او را به یکی از پرورشگاه‌های غیر قانونی برده‌اند؛ اما سرنوشت و تقدیر او را همواره به خانواده‌ی خود نزدیک می‌سازد؛ اما خود متوجه‌ی این موضوع نیست و سعی می‌کند زندگی خود را بدون حضور دیگران بگذراند.در ادامه زندگي خود با مشكلاتي، كوچك و بزرگ همراه مي‌شود.... مقدمه: میکشم نقش دنیای پر مهر و عطوفت را! گرچه دنیا، بسی بی‌رحم است. می‌ کشم نقش انسان خوش خلق را! گرچه انسان بدخلق و با‌اخم است. گاهی اوقات به تمام چیزهایی که می‌‌خواهیم و یا آرزوی آن‌‌ها را داریم، نمی‌‌رسیم؛ چون یا برای آن‌‌ها تلاش نکردیم و یا درخواست بیهوده داریم. گاهی اوقات هم تلاش برای آرزوها و خواسته‌‌ها، خسته‌‌کننده است؛ پس هر وقت خسته شدیم، جا نزنیم؛ استراحت کنیم و دوباره برخیزیم. منتظر نقد هاتون درباره ي رمانم هستم 🥰 لينك تيزر رمان :https://www.namasha.com/v/x94QPlhk ناظر: @m.azimi
  10. نام رمان : مالاگاسی ( آفتاب‌پرست) نام نویسنده: معصومه بخشی ساعت پارت گذاری: نامعلوم ژانر: معمایی، اجتماعی، جنایی هدف رمان: برای بهتر زندگی کردن نه خویش را بلکه بایستی دیدگاه‌مان را به زندگی عوض کنیم! در این داستان انگیزهٔ افراد زیادی به تصویر کشیده شده است که بر اساس همان انگیزه به جایگاه خود می‌رسند! خلاصهٔ رمان: کوچک‌تر که بود همیشه موهایش را به رنگ سرخ مزین می کرد. در بیان سخنانش، شیرینی لحن جودی‌ابت را به نمایش می گذاشت. اما، نبود بابا لنگ دراز داستان تنها چیزی بود که کامش را تلخ می‌کرد. همیشه دلش می‌خواست یک سایهٔ بلند و بالا پشت سرش نقش ببندد تا نفس گرمش را از هوای بودن او بکشد... حال که بزرگ‌تر شد سایه ای را پشت سر خود دید. اما نه سایه ی بابا لنگ دراز را! این سایه‌ی رنگارنگ هیچ شباهتی به بابا لنگ دراز نداشت. سایه ای با خوی مالاگاسی که هر لحظه به رنگی در آمد جز رنگ واقعی خودش! ولیکن چه کسی می‌داند؟ داستان دختری را که غرق در آغوش سایه ای هزار شد. مقدمه: وقتی از خواب بیدار شدم انتظار زیادی داشتم نور آفتاب را از لابه لای پرده‌های پنجره ام بنگرم، آری شاید گمان می‌کردم مثل همیشه با صدای فریاد مادر چشمانم را باز خواهم کرد اما هنگامی که از خواب شیرینم بلند شدم، تلخ ترین کابوس زندگی‌ام روبه‌رو ام بود! چشمانم با من غریبی می‌کرد که نه تخت را می‌دید نه روی دلنشین آفتاب را، انگار که مرده بودم. همه جا سفید بود، همه جا خالی از هر کسی جز خودم، کسانی که نمی‌دانستم کیستند و چیستند چون خدایی مقدس فرصتی دیگر برای زنده ماندن و زندگی کردن به من دادند به شرط، مالاگاسی بودن! گالری شخصیت ها: https://forum.98ia2.ir/topic/2470-گالری-شخصیت-های-رمان-مالاگاسی/#comment-26628 نقد و انرژی شما دوستان: ناظر: @Negin jamali @_Zeynab
  11. نام مجموعـه داستـان: اسـرار واژگون جلد یک: دنـده‌‌ی شکسته نویسنده: آرا (هستی همتی) ژانر: معمایی، جنایی *هدف: نوشتن یه داستان متفاوت گیج کننده! *خلاصه: ظاهر و باطن، دو چیز مجزا و در آن واحد، وابسته به یکدیگرند. باطن، نهانِ آن چیزی ست که در ظاهر می‌‌بینیم و گاه نگاهی عمیق به ظاهر، آدمی را به عمق باطن ماجرا می‌‌کشاند. اما، جایی خواهد بود که ظاهر، باطن حقیقت را نقض کند و تکه پازل‌‌های معما، با حقیقتی که دیده می‌‌شود جور در نیایند. آن گاه گیجی و سردرگمی اوج می‌‌گیرند و تمام معما، خودش زاده‌‌ی معمای دیگری می‌‌شود. ۲۸ خرداد ۱۴۰۰ ساعت هشت صبح
  12. رمان عطش قصاص نویسنده: آریانا خوشکام ژانر: پلیسی، جنایی، تراژدی، عاشقانه پارت‌گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نوشتن «خلاصه» بوی مایعِ زلالِ سرخ رنگ که به مشامش رسید، تازه پی برد که مسیر را اشتباه آمده. به آدمِ اشتباهی برخورد کرده و نهایتاً نتیجه‌ای اشتباه را درو کرده. او نقابش را برداشت و مات ماند؛ او گفت همانی نیست که باید باشد. در این بازی، کیش به همراهیِ مات پیوست و او را از دور خارج کرد. ماهیتِ تازه‌ای که از او نمایان شد، چیست؟ او واقعا چه کسی است؟ چرا مسیرش بر روی خون بنا شد و چگونه راهش به این‌جا ختم شد؟! «مقدمه» دلش آشوب است؛ همچون آتش فشانی که می‌خواهد فوران کند و روحِ او را بسوزاند. جانش را مانندِ یک شهید، در راهِ دلبستگیِ اشتباهش از دست می‌دهد. میانِ صحرایی همچون دلِ سیاهِ گناهکاران، گمشده و به دنبالِ خود واقعی‌اش می‌گردد. اما آیا می‌تواند خودش را در‌‌ آن صحرایی که تنها سیاهی و مه را مهمانِ نگاهش می‌کند، دریابد؟! او گناهکارِ عاشقی بود که به جرمِ دلداده‌گی، شلاق به جانش می‌زدند شلاقی که با هر ضربه‌‌اش، بیشتر دلش را می‌برد شلاقی که در آن‌ روزهایش، مانندِ یک نوازش بر تنِ خسته‌اش حس می‌کرد انگار خودش نبود افتاد و شکست زير باران پوسید آدم که نکشته بود عاشق شده بود
  13. دلبر بلاگردان رو دنبال کنید😍 خلاصه داستان : تصمیمات احمقانه‌ام مرا در سراشیبی مرگ قرار داد، در این سراشیبی هر آنچه را که ترس از دست دادنش را داشتم گم کردم. اکنون من مانده ام و یک دنیا هراس و پل‌های شکسته‌ی پشت سرم. چگونه به جایی که به آن تعلق داشتم برگردم؟ چگونه خود را از این مهلکه‌ی عشق و عاشقی نجات دهم؟ همیشه میپنداشتم توان تمییز اتفاقات را دارم و آنچه بر آن‌ها اثر می گذارد من هستم اما این نیز اندیشه ای پوچ و بی‌حاصل بود از همان اندیشه ها که فکر می‌کنی هست اما نیست... فکر میکنی میشود اما نمیشود. من تا پایان این راه را خواهم رفت حتی اگر به قیمت جانم تمام شود. من میروم تا کسانی را که از دست داده ام نجات دهم من میروم تا حسرت های پوچ و تهی مرا به قعر آتش زندگی نکشاند. آری من ادامه میدهم من خود را فدا میکنم تا کسی جز من فدا نشود. مقدمه رمان: گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی میکشم از پنجره سر اندوه که خورشید شدی، تنگ غروب! افسوس که مهتاب شدی، وقت سحر! 💖دلبر بلاگردان💖 صفحه نقد💟
  14. نام رمان: دلبر بلاگردان نویسنده: آیلار مومنی ژانر: عاشقانه_ اجتماعی_ تراژدی_جنایی خلاصه داستان : تصمیمات احمقانه‌ام مرا در سراشیبی مرگ قرار داد، در این سراشیبی هر آنچه را که ترس از دست دادنش را داشتم گم کردم. اکنون من مانده ام و یک دنیا هراس و پل‌های شکسته‌ی پشت سرم. چگونه به جایی که به آن تعلق داشتم برگردم؟ چگونه خود را از این مهلکه‌ی عشق و عاشقی نجات دهم؟ همیشه میپنداشتم توان تمییز اتفاقات را دارم و آنچه بر آن‌ها اثر می گذارد من هستم اما این نیز اندیشه ای پوچ و بی‌حاصل بود از همان اندیشه ها که فکر می‌کنی هست اما نیست... فکر میکنی میشود اما نمیشود. من تا پایان این راه را خواهم رفت حتی اگر به قیمت جانم تمام شود. من میروم تا کسانی را که از دست داده ام نجات دهم من میروم تا حسرت های پوچ و تهی مرا به قعر آتش زندگی نکشاند. آری من ادامه میدهم من خود را فدا میکنم تا کسی جز من فدا نشود. مقدمه رمان: گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی میکشم از پنجره سر اندوه که خورشید شدی، تنگ غروب! افسوس که مهتاب شدی، وقت سحر! https://forum.98ia2.ir/topic/511-نقد-و-بررسی-رمان-دلبر-بلاگردان-آیلار-مومنی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-4759 صفحه نقد😍 صفحه عکس شخصیت ها😍 @Otayehs ناظر: @m.azimi
  15. به نام آفریننده‌ی قلم… {رمان معشوقه ی آتش } نویسنده: عسل اکبری کاربر انجمن نودهشتیا. ژانر: جنایی، تراژدی، عاشقانه. هدف:‌ به رخ کشیدن عشقی واقعی، این بار از جنس انتقام و به رنگ خون . ساعات پارت گذاری: نامعلوم. خلاصه: داستان راز آلود زندگی بولوت، دختر ناامید و بی انگیزه، اما خان زاده‌ی ثروتمند، از همان جایی شروع شد که دخترک در قصد گرفتن انتقامی سخت، قدم در راهی بی سر و ته گذاشت؛ بی خبر از آن که عشقی شیرین، اما از طرفی تلخ، میان این راه پر پیچ و خم، انتظار او را می‌کشد… مقدمه: ماه که باشد، آسمان‌ بوسه‌هایش را در فنجان شب می‌ریزد و باران مستانه می‌رقصد. می‌بینی؟ پای عشق که در میان باش، ابر هم سر پوش می‌گذارد، بر معاشقه‌ی آسمان… تایپیک نقد: 🔥 تایپیک نقد رمان معشوقه‌ی آتش تایپیک عکس شخصیت ها: 🔥تایپیک عکس شخصیت‌ های معشوقه‌ی آتش ویراستار: @reyyan ناظر: @مُنیعابزارک span
  16. نام رمان: دلتنگ آغوش نویسنده: سوگند غلامی ژانر:‌‌ عاشقانه_جنایی_ اجتماعی ساعات پارت گذاری: نامعلوم هدف از نوشتن رمان: به رخ کشیدن عشق واقعی ناظر: @مُنیع ویراستار: @m.azimi خلاصه:‌‌ روزی روزگاری دختری که به خاطر بیماری سوزناک مادرش شروع به کار کردن می‌کندوپسری که با دیدن دخترک قصه گل از گلش شکفت و زندگیش را با او تاخت زد اما هم نمی‌داند که اسم این حس را چه باید بگذاردکه صدای او ملودی مست کننده و چشمانش آن دو تیله جنگلی سر سبز را می‌ماند. ‌همیشه آن چیزی که ما می‌خواهیم انجام نمی‌شود و اتفاقات ناهمواری می افتدو سرنوشت تلخ رقم می‌خورد اما روزی ارباب روستا به شهر می‌آید برای انتقامی تلخ و ترس برانگیز و می‌خواهد.! مقدمه: ای شکوه بی‌کران اندوه من! آسمان، دریای جنگل، کوه من، گم شدی اِی نیمه‌ی سیب دلم اِی منِ من! اِی تمام روح من! اِی تو تیله در چشمانت تمام من! اما آخرش چنین نتوانست فهمید دریا یا جنگل؟ من در آن گم شده‌ام اِی عشق من!
  17. نام رمان :چهل روز تا اتمام نویسنده : ولف گرل (wolf girl) ژانر : هیجانی_اکشن_جنایی خلاصه : سوگند دختری با زندگی عادی و تکراری ، برای پایان دادن به وضع موجود خود ،تصمیم به مستقل شدن و رفتن میگیرد؛ بی خبر از آنچه که در پیش رویش دارد ، قدم در راهی می گذارد که شاید سر انجام آن چیزی نباشد جز مرگ! مقدمه : همه ما بار ها و بار ها این جمله را شنیده‌ایم «پول خوشبختی نمیاره » آیا این جمله حقیقت دارد ؟ اینجا داخل حقیقت ، زندگی جور دیگریست. برای رسیدن به خوشبختی باید سخت تلاش کرد ؛ گاهی اوقات تلاش بسیار نیز کارساز نیست .... در زندگی انسان های زیادی را دیده ام که برای رسیدن به «پول»دست به هر کاری زده اند بعضی بی خبر از عاقبتی که داشتند قدم در راه اشتباه گذاشتند و گمان میکنم تا حدودی می توانید پایان را حدس بزنید ، نابودی! ناظر: @Hasti.m ویراستار: @Z sadghinjad
  18. اسم رمان: تکرار عذاب نویسنده:سوران ژانر:جنایی،عاشقانه خلاصه: کلمه عذاب برایش معنایی ندارد. دختری که با دشمن خود همسو می شود اما برای چه؟ در راهی پر از خطر و ترس، پر از درد و رنج ... اشک هایی که ریخته می شوند، غم هایی که به دل می نشینند و لبخند هایی که بر لب نشانده می شوند، امیدهایی که داده و پس گرفته می شوند و در اخر شخصی که در اعماق خاک خوابیده بود ناگهان بیدار می شود اما... ایا دختر در این راه زنده می ماند؟ ایا هدف او برای رفتن به این راه پر از خطر معلوم می شود ؟ ایا استوار در برابر خطر ها می ایستد؟ یا در برابر عذاب خود سر خم می کند؟ هیچ چیز تا پایان معلوم نیست... مقدمه: مرگ من روزی فرا خواهد رسید دربهاری روشن از امواج نور درزمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای از امروز و دیروز ها به راستی که مرگ انسان ها روزی فرا می رسد. درد و رنج عوامل طبیعی در زندگی ما هستند. همه چیز تکرار پذیر است حتی گذشته فقط کافیست تا کسی بخواهد... همه ما دردهایی را در زندگی داریم همه ما خسته از تکرار روز های پوچ هستیم و همه ما میخواهیم که در صلح زندگی کنیم اما اتفاق خبر نمی دهد مانند طوفانی ناگهانی به خانه و زندگی می زند و همه چیز را درون خود می بلعد. من همیشه از مرگ می ترسیدم با انکه خودم این را متوجه نبودم زندگی من در تاریکی عجیب فرو رفته بود. می دانی تازه به این قسمت از زندگی که رسیده ام یاد ان جمله فروغ می یوفتم که می گوید: "گاهی اوقات فکر می کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است ، اما ادم تنها جلوی این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند. این یک مسئله است که هیچ کارش نمی توان کرد. حتی نمی توان برای از میان بردنش مبارزه کرد... فایده ای ندارد... باید بشود..." ناظر: @Asma,N ویراستار: @bita.mn
  19. ༆مرداب خونین༆ نویسندگان: @Masoome✫@mahdiye11✫@.Aryana. ژانر: جنایی، پلیسی، تراژدی، عاشقانه هدف: نوشتن یک رمان گروهی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: به بمبِ ساعتیِ درونِ دستش نگریست که با گذرِ هر ثانیه، بیش از پیش به نقطه‌ی انفجار نزدیک می‌شد! اعدادی که مدام از شماره‌ی ده به عقب و عقب ترِ خویش رانده می‌شدند، آتشِ شعله افکنده‌ی ترس در جانش را شعله‌ورتر می‌کردند. دستش برای پس زدنِ بمب بسته بود و عاقبت، آخرین شماره که رهگذرِ جاده‌ی مرگش شد، صدایی مهیب را رقم زده و انفجاری مهیب، گوش‌ها تا سوت کشیدن برده و او میانِ مردابی خونین، دست و پا زنان، جا ماند! ابتدای روایتش که با جوهرِ خون روی برگه‌های دفترِ سرنوشت، نوشته شده بود، از کجا شروع شد؟ عاقبتش به کجا خواهد رسید؟ مقدمه: دریای سرخِ خون به دیدگانم چشمک می‌زد؛ نگاهی سرتاسر غم، به ماهی‌های بیرون جسته که تمنای جرعه‌ای آب را بر لبانِ خشکیده‌شان داشتند و این نیاز را با باز و بسته کردنِ دهانشان، بیان می‌کردند، انداختم. نگاه چرخاندم و چرخاندم تا... چشمانم به رویشان ثابت ماند. خودش بود! خودش بود که میان خیلِ عظیم و سرخ رنگِ مایعی، غوطه‌ور بود. نفسم رفت و پاهایم عاجزانه، خواهانِ دسترسی به وجودش بودند اما با جسمی که کنارش دیدم، تنفسم از میدانِ ریه‌هایم خارج شد. من بودم و نگاهِ سرد شده‌ام؛ او بود و سوزشی عیان در نگاهش که خود را با جای گیری میانِ اشک‌هایش، از بندِ کالبدِ خسته‌اش رها می‌ساخت! و من ماندم و او و دنیای خاکستری‌مان...
  20. نام رمان : عفو ماه نام نویسنده : سونیا اصلانی مطلق (nura_savagelove) ژانر: جنایی-مافیایی ، عاشقانه خلاصه: دختر قصه ما نه دنیای دخترونه صورتی رنگ با حباب های بزرگ دارد و نه قلبی شیشه ای که با کوچکترین لمسی بشکند. او حتی دختری نیست که با پول پدرش به بالادست ها رسیده باشد.دخترک دارای دنیایی پر از کینه ، انتقام و تاریکی است. او از عمارت بچگی هایش طرد شد چرا که به او لقب "بد کاره" بودن چسباندند و قلب کوچک ظریفش را شکستند ولی او بعد از 5 سال برگشته است، با قلبی تبدیل شده به یک تکه سنگ تا با آتش وجودش ویرانی به بار آورد . حال باید دید چگونه زندگی این آشنا های خیانتکار را به لرزه در می آورد! لینک صفحه رمان:
  21. 𖣘رمان: حجیم نگاهت𖣘 نویسنده: غزل‌عباسی ژانر: عاشقانه،پلیسی،جنایی،تراژدی خلاصه: داستان ما از همان وقتی شروع شد که در عطش نگاه تو غرق شدم. همه چیز آسان پیش می‌رفت آن‌طور که ما می‌خواستیم اما حقیقت این است که هیچ‌کس از فردای خویش خبر ندارد. فردای که واسطه همه اتفاق‌های تلخ و شیرین بین من و تو است! (با ضربه دیگه ای که زد دهنم پر خون شد به سرفه کردن افتادم آب دهنم که زیر زبونم مزه خون میداد به بیرون تف کردم. سرم رو کج بالا گرفتم پوزخندی رو لبام نشست که دندون‌هاش بیشتر روهم فشار داد - همه زورت همین بود!؟ دست‌هاش محکم مشت کرد مشخصه که خیلی داره جلو خودش میگیره. صدای شهاب تو گوشم پچید که به آرومی گفت: - آفرین، ادامه بده! دستم آوردم بالا به گوشه ای از لبم که پاره خونی شده بود اشاره کردم گفتم: - خوبه فکر می کردم زورت فقط به بچه ها دخترای ضعیف می رسه! چند قدم ازم دور شد به کنار میزش رسید به در دیوار اتاق نگاهی انداخت گفت: - می خوای بدونی زورم به کجا ها می رسه! با کمک دست‌هام از رو زمین فاصله گرفتم اخمی به صورتم دادم حرکتی انجام ندادم تا ببینم چیکار می کنه. چهار تا انگشتش که هر چهارتاش انگشتر داشت آورد بالا دستش رو تکون داد. با ناباوری زیر لب گفتم: - نه! این دفعه شهاب فریاد زد و گفت: - لنا زود باش بپر. چند قدم به عقب رفتم طناب رو از پشتم کشیدم به گوشه ای گیر کرد. اِرتیان که تا اون لحظه من و تماشا می کرد با خونسردی گفت: - خیلی دیر شده. شهاب: زود باش! با تمام سرعتم به عقب رفتم پریدم پایین‌، همزمان با پرش من صدای انفجار بلند شد صداش اینقدر زیاد به گوشم می رسید که اون لحظه آرزوی مرگ کردم. بین زمین و آسمون معلق بودم چشم‌هام رو بستم دیگه توانای فکر کردن به چیزی نداشتم.) مقدمه: اتفاق های کوچک و بزرگ. تلخ و شیرین که در گذشته رخ دانند در آینده تکرار می‌شوند میان این همه آشوب، نهالی به وجود میایید نهالی که ریشه‌هایش از حجیم نگاه من و تو آغاز شد. ویرستارا: @.Aryana. صفحه نقد رمان
  22. نام رمان: رعب از مرگ نویسنده: نسیمه معرفی«Nasim.M» ژانر: تراژدی، جنایی خلاصه: ترس، دلهره، هراس، وحشت، مرگ! کدام را باید درک کرد؟ ترس از مرگ عزیزانت بدترین دردیست. ترس از امیدی که ممکن است به نا امیدی بدل شود. قلب و احساسی ندارند؟ همه جا را باید از خون شست. خون تو بر دست‌های یخ زده‌ام خشک شده است. وحشت کرده است دلم در این همه غریبه‌گی! وحشت کرده است دلم در این همه تنهایی! رعب و ترس افتاده بر تنم، می‌دانم کسی نخواهد بود که مرا همراه کند. مقدمه: چه اتفاق تلخ و بدی افتاده است این‌جا! خبر مرگ آمده است. مرگ کیست؟! مرگ من است یا او؟ اگر خبر مرگ من است چه خبر خوشیست. فقط خبر مرگ عزیزانم را ندهند کافیست! چه اتفاق تلخ و هولناکی! می‌شکند دلم، در این همه تنهایی... چه اتفاق ناگواری! بوی خون می‌خورد بر مشام! خون کیست؟ خون من است یا او؟ می‌خورد دست‌های خونین بر دیوار! تماشا می‌کنم قاتل مهیب را... بوی انتقام می‌آید. انتقام از کیست؟ انتقام از قاتل قلب و احساس دخترانه‌ام را... ویراستار: @زری بانو صفحه نقد رمان: @MOBINA H @masoo @[email protected] nima @shahrzad.rh @sanaz87 @sara.s312 @Satiyar @setare.n @Gisoo_f @_Ghazal @z̸a̸h̸r̸a̸ @_Zeynab @_NAJIW80_ @دخترخورشید @سحرصادقیان @نیکتوفیلیا @نوازش @ببعی معتاد3 @Red_girll @Redgirl @Asma,N @hany.rS @haniye_sh @melcmy @Melika.Y @melika_sh @Mehraban @Melika @asal_janam @Aramis.R_U @Atlas _sa @-Aryana- @[email protected]@-mAhsA.86- @سوگند ناظر: @مُنیع
  23. « به نام خداوند پاکان و گناهکاران » نام رمان: دوپامین نویسندگان: -Madi- / Mahdiye11 ژانر: تراژدی، جنایی، عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی زمان پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: در خطه‌ای از سرای جهان هستی، مقیمان چهره‌ی عبوس خود را به رخ سیمای منزهِ قدیسه‌ی بی‌گناهی می‌کشند. معصیت در وجود آکنده از پستی و فرومایگی‌شان، مالامال می‌شود؛ و این است که طهارتِ پاکدامنی چون او را گرفته و گناه را به وجودش تزریق می‌نمایند. حال او کیست؟! ملکی که مبدل به اهریمن شد. دیوی که تنها قادر به زنده بودن است، نه زندگی! و یا تندیسی بی‌جان و بی‌عاطفه! مقدمه: در این بازی مرگ و زندگی، اولین تاس را من به زمین پرتاب می‌کنم. اگر پذیرای مرگ هستی، شهامت داشته باش! مقابلم بنشین و بازی کن! ساده می‌گویم و ساده درک کن، برد تنها از آنِ من است. این بازی فقط یک قانون دارد: اگر باخت را قبول نکنی، مجبور به پذیرفتن مرگ هستی. و در صورت باختن، مهره‌ی موردعلاقه‌‌ام خواهی شد. با تو بازی می‌کنم چون تنها تویی که مرا آنگونه که هستم می‌پذیری؛ یک رزلِ شیاد! یک تندیس! اگر دستان آلوده به خونمان درهم قفل شود، کلید بهترین پیروزی‌ها خواهیم شد و آنگاه لبخندم را خواهی دید. حال دست در دست هم، مهره‌های سیاهی را پشت سر گذاشته و همه را در هم بافته‌ایم. دقیقه‌ی نود رسید، راه نجاتی نیست. برای اولین و آخرین بار برایت می‌خندم شاید معجزه‌ای قبل از سوت پایان شود. *** پ.ن: قابل توجه خوانندگان گرامی، نام رمان یعنی دوپامین؛ مربوط به نظریه‌ایست که می‌گوید: افزایش میزان دوپامین در مغز، علت بیماری اسکیزوفرنی است و می‌توان گفت علائم مثبت اسکیزوفرنی، ناشی از افزایش فعالیت دوپامین در دستگاه لیمبیک است. *** صفحه‌ی نقد رمان: ناظر: @m.azimi
  24. رمان عطش قصاص نویسنده: آریانا خوشکام ژانر: پلیسی، جنایی، تراژدی، عاشقانه پارت‌گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نوشتن خلاصه: بوی مایع زلال سرخ رنگ که به مشامش رسید، تازه پی برد که مسیر را اشتباه آمده است. به آدم اشتباهی برخورد کرده و نهایتاً نتیجه‌ای اشتباه را درو کرده بود. او نقابش را برداشت و مات ماند؛ گفت همانی نیست که باید باشد. در این بازی کیش و مات دست در دست یکدیگر داده و او را از دور خارج کردند. ماهیتِ تازه‌ای که از او نمایان شد، چیست؟ او واقعا چه کسی است؟ چرا مسیرش بر روی خون بنا شد و چگونه راهش به این‌جا ختم شد؟! مقدمه: دلش آشوب است؛ همچون آتش فشانی که می‌خواهد فوران کند و روحِ او را بسوزاند. جانش را مانندِ یک شهید، در راهِ دلبستگیِ اشتباهش از دست می‌دهد. میانِ صحرایی همچون دلِ سیاهِ گناهکاران، گمشده و به دنبالِ خود واقعی‌اش می‌گردد. اما آیا می‌تواند خودش را در‌‌ آن صحرایی که تنها سیاهی و مه را مهمانِ نگاهش می‌کند، دریابد؟! او گناهکارِ عاشقی بود که به جرمِ دلداده‌گی، شلاق به جانش می‌زدند شلاقی که با هر ضربه‌‌اش، بیشتر دلش را می‌برد شلاقی که در آن‌ روزهایش، مانندِ یک نوازش بر تنِ خسته‌اش حس می‌کرد انگار خودش نبود افتاد و شکست زير باران پوسید آدم که نکشته بود عاشق شده بود توجه: در این رمان، با داستان ها و اتفاقاتِ پیچیده‌‌ و گره‌هایی رو‌به‌رو خواهید شد که سخت و به دشوار رفع می‌شوند. لطفاً تا گشوده شدنِ گره‌ها، صبور باشید! اتاق نقد: نقد و بررسی عطش قصاص گالری رمان: تصاویر صحنه‌ها، مکان‌ها، شخصیت‌ها
  25. نام رمان: شری گنگز نام نویسندگان: @im._baran - @im._byta- @-Atria- ژانر: طنز- اجتماعی- جنایی- عاشقانه هدف: در حومه شهر پرسه زده‌ای؟ همه آن را، آب جهل و ستم برد. ساعات پارت گذاری: نام معلوم *** خلاصه: از کوچه پس کوچه‌های قیرگون گذر می‌کند. هوا گرگ و میش شده است؛ خاطرات تلخ آن اتاقک شب نما را در ذهنش تداعی می‌کند. وای بر او که این چنین زخم خورده زمانه است. ذهنش، او را به سمت گذشته‌ها می‌خواند. نه! الان وقتش را ندارد. آنان به انتظار او پشت به شلاق کرده‌اند؛ و صبوری را خرج می‌کنند. باید قدم بردارد. آنان تنها طالب یک زندگی بدون مرگ هستند. سهم آن سه چه بود از این سیاهی مطلق زندگی؟ *** سخن با خواننده: با سلام! این رمان بر اساس زاده ذهن سه نویسنده ذکر شده است؛ و گر بودن تشابهی از آن با دنیای حقیقی، کاملا اتفاقی و غیر عمد است. امیدوارم از خواندن رمان نهایت لذت را ببرید و ما را همراهی کنید. با تشکر! *** (هر گونه کپی برداری از متن و مطالب این اثر، پیگرد قانونی دارد.) *** پ.ن¹: نام رمان، ترکیبی خلاقانه از زبان انگلیسی و زبان لکنتی بیماران مواد مخدر، به معنی نام "سه معتاد" پ.ن²: هدف ما از تضاد ژانرها به این دلیل است؛ که در کنار طنز بودن رمان، به اتفاقات تراژدی و اسفناک زندگی‌ این روزهای جوانان بپردازیم. *** 👀نقدستون💋 ناظر: @melika_sh
×
×
  • اضافه کردن...