رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'طنز'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • سرگرمی
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


موزیک پروفایل

  1. نام رمان:ارسا ژانر:عاشقانه،تخیلی،طنز نویسنده:پانیذ خلاصه: ارسا دختری که از بچگی با همه متفاوت بوده و هیچوقت دلیل این تفاوتشو نفهمیده اون به همراه دوست صمیمیش توی یه شرکت تجاری مشغول به کار میشه ولی این تازه شروع ماجراست شروعِ عجایب زندگی اون عجایبی که اونو تبدیل به الیسی در سرزمین عجایب زندگیش می‌کنه و اون رو با حقایق اشنا می‌کنه:) ناظر: @عمو ساتی ویراستار: @mahdiye11 مقدمه: در خیالت خود غرق بودم. با یک تلنگر به خود امدم! سیاهی و سفیدی دورم حلقه بسته بودند. من سیاهم یا سفید؟ با کدام یک می‌مانم؟ مردی از جنس پلیدی و سیاهی. یا مردی از جنس سفیدی و درستکاری. درسته! من طرف سفیدی هستم! ولی چه کسی تأیین میکند که سفیدی دقیقا کیست؟ من کسی هستم که او را از سیاهی نجات میدهم. قلب سرد و پردرد او برای من است. اما با اشکار شدن حقایق بازی واقعی شروع می‌شود! تا کنون همه چیز فقط یک مقدمه بود. مقدمه‌ی برای وارد شدن خون. کدام یک برنده هستیم؟ در میان سیاهی غرق می‌شوم. اری من خود تاریکی هستم! گاهی سیاهی در حقیقت قهرمان واقعی است. من با سیاهی به جنگ خون می‌روم. به جنگ با ملکه‌ی سرخ. این بار باید گفت: (سیاهی برنده است یا سرخی؟) قسمت اول: با صدای زنگ گوشیمو از رو میز برداشتم و با دیدن اسم مانلی رو صفحه سریع به ساعت نگاه کردم. با دیدن ساعت نزدیک بود پنج تا سکته رو پشت سر هم رد کنم ساعت هشت و چهارده دقیقه بود من قرار بود ساعت هشت برای مصاحبه برم شرکت. سریع گوشی رو جواب دادم تا امدم حرف بزنم صدای جیغ مانلی بلند شد _ارسا کجایی تو؟ دو ساعته در شرکت منتظرم پس کجایی؟ یه ماهه دم گوش من ناله میکنه که کار ندارم کار ندارم الان خودش غیبش زده، معلوم نیست کدوم گوریه الهی بمیری من حلواتو بخورم دختره احمق بیریخت گور به گور شده خر ایشالله موهای دماغت دراز بشه بره زیر کفشت ایشالله کور بشی کسی نباشه بگیرتت ایشالله... . تا امد ادامه بده سریع گفتم: -نفس بکش بابا خفه شدی به خدا خواب موندم الان اماده میشم میام. دوباره صدا جیغش بلند شد. _یعنی تو هنوز اماده نشدی؟ وایی الهی من... . -وای مانلی تروخدا غر نزن الان سریع میام. قبل اینکه چیزی بگه سریع گوشی رو قطع کردم و تند پریدم سمت دسشویی، تو اینه نگاهی به خودم انداختم . من همیشه خیلی عجیب بودم از همون بچگی موهای بلند و سفیدی داشتم و چشمای عجیبی که با هر احساسم به یه رنگ در میومدن. در حالت عادی و تقریبا همیشه چشمام ابی هست ولی وقتی بعضی احساساتو به شدت تجربه میکنم مثلا خیلییی زیاد میترسم یا عصبی میشم یا خیلی خوشحال میشم رنگش عوض میشه. و در عصبانیت (سیاه) استرس و ترس(سرمه ای) شادی (سبز) ناراحتی (طوسی) بخواطرش دکتر هم رفتم ولی هیچکی دلیلشو نمیدونه و میگن حالا همچین چیزی ندیدن، بعد از چند سال که پیگیر شدیم و دلیلی پیدا نکردیم بیخیال شدیم. یهو یادم افتاد که مانلی منتظرمه. وایی خدایا من یه ساعته نشستم به دید زدن خودم مانلی رو یادم رفته . سری ابی به صورتم زدم و موهامو شونه کردم و کج بافتم، تند رفتم سر کمدم یه شلوار لی مشکی و یه مانتو جلو باز مشکی پوشیدم و شال مشکیمو از روی تخت برداشتم و هول هولکی سرم انداختم. رفتم جلو اینه و به صورتم نگاه کردم. خیلی بی روح بودم. ریمل و خط چشمم و برداشتم از همشون خیلی کم استفاده کردم تا فقط از بیحالی در بیام و چشمام خوش حالت بشه. نگاهم به لبای قلوه ایم افتاد، خشک و پوست پوستی شده بود. رژ قرمزم رو برداشتم و خیلی ملیح روی لبم کشیدم. به به چه دافی شدم. مانلی همیشه بهم می‌گفت با این هیکل و قیافه‌ی که تو داری باید بری امریکا مانکن بشی. نگاهمو به سختی از خودم گرفتم و کیف و کفش ست ابیم رو برداشتم. به سمت پله ها رفتم و دو تا یکی ازشون پایین امدم. مثل همیشه صدای دعوای ارسام و مهرسا میومد. تا خواستم از در خونه برم بیرون صدای مامانم از پشت سرم شنیدم. -کجا میری ارسا تو که صبحونه نخوردی. -وای مامان به خدا دیرم شده تو راه یه چیزی میخورم خدافظ جیگر. دیگه منتظر جواب نموندم و به سمت جنسیس کوپه ابی رنگ خشگلم که عاشقش بودم رفتم و سوارش شدم. در پارینگ رو با ریموت باز کردم و پام رو روی گاز گذاشتم و دِ برو که رفتیم. اهنگ مورد علاقمو گذاشتم صداشو بردم بالا و بلند بلند باهاش شروع به خوندن کردم. با دیدن چراغ قرمز رو به روم پوفی کشیدم و زدم رو ترمز ، حالا که من عجله داشتم همه چراغا باید قرمز بشه. من از این شهره وحشی خیلی ضربه خوردم میدونی من انگار خیلی وقت مُردم من اصن به هیچکی هیچ حسی ندارم میدونی این وضعیت خیلی سخته کلا (دوباره لش-امیرتتلو) یهو چشمم افتاد به سمت راستم که یه پسر عینکی و ریشو با دهن باز داشت نگاهم می‌کرد. از دیدن قیافش زدم زیر خنده، قشنگ شکل سکته ی ها شده بود. با سبز شدن چراغ چشمکی بهش زدم که و پامو رو گاز فشار دادم. ساعت نه بود و من یه ساعت دیر کرده بودم. با رسیدن دم در شرکت ترمز کردم و از ماشین پیاده شدم. با دیدن ساختمون ابروهام رو انداختم بالا. یه ساختمون بزرگ و اسمون خراش جلوم بود، فکر نمی‌کردم اینقدر خوب باشه، اخه از بس مانلی خل و چله بعیده اینطور جاهایی راهش بدن. نمی‌دونستم شرکت طبقه چندمه، رفتم سمت نگهبان که در حال چرت زدن بودو زدم به در و گفتم: -اقا اقا ببخشید میشه یه دیقه بیاید. هول از خواب بیدار شد و در حالی که داشت زیر لب حرفایی که مطمئنن فوش بودن رو زمزمه می‌کرد به سمتم امد. _بله خانوم چیکار دارید؟ -ببخشید اقا شما میدونید شرکت تجاری کیوان کدوم طبقه است؟ _طبقه اخرِ. یه تشکر کردم و به سمت اسانسور رفتم و دکمه طبقه اخر رو زدم. با شنیدن صدای زنی که می‌گفت به مقصدم رسیدم از اسانسور بیرون رفتم. نگاهم افتاد به تابلو بزرگی که رو به روم بود.(شرکت تجاری کیوان) به سمت میز منشی رفتم که دیدم مانلی کنار منشی نشسته و داره شکل قاتلا منو نگاه می‌کنه. هر لحظه حس می‌کردم شکل این فیلم هندیا با موز میاد من رو می‌کشه و وقتی داشتن میزاشتنم تو قبر، یهو زنده میشم و با مدادی که معلوم نبود تو قبرستون چیکار می‌کنه میزنم تو چشمش بعد یهو مانلی میمیره و من و شاهرخ خان میایم تو صحنه و قر میدیم و هندی میخونیم و کل کسایی هم که امدن حلوای منو بخورن پشت سرمون قر میدن. با صدای مانلی از افکار احمقانم دست کشیدم و بهش نگاه کردم. -دختره الاغ یه ساعت دیر امدی. شانس اوردی رئیس خودش نیومده، مگرنه الان باید با کار خداحافظی می‌کردی. با شنیدن اینکه رئیس شرکت خودش هنوز نیومده نیشم تا بناگوش باز شد. -اخیش این اسکل نیومده هنوز مگرنه خشتکم پرچم بود، البته ولا این رئیسه بایدم دیر بیاد کسی نیست بگه مرتیکه من بدبخت خواب موندم تو چته که نیومدی البته واسه من که بد نشد ولا بهتر که نیومد. همینطور داشتم چرت و پرت می‌گفتم که یهو یه صدای از پشت سرم بلند شد. -اگه حرفاتون پشت سر بنده تموم شد بفرمایید کنار میخوام رد بشم. سریع برگشتم به پشت سرم نگاه کردم، یه پسر گوگولی پشت سرم بود. این رئیسه ؟ اصلا بهش نمیخوره که با این موهای بلوند و چشم ابرو مشکی و فک زاویه دار و لباسای اسپرت رئیس شرکت باشه. با دیدن نیشش که باز بود و با شیطنت نگاهم می‌کرد خجالت کشیدم. دو ساعته دارم پسر مردم و دید میزنم. سریع از جلو در رفتم کنار تا رد بشه. اونم انگار نه انگار که اینقدر چرت و پرت بارش کردم برگشت سمتم و گفت: -مرسی بانو و خیلی بیخیال رفت توی اتاقی که روش نوشته بود. (مدیریت) چشمم به مانلی افتاد که سرخ شده بود و کم مونده بود از خنده بترکه. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: -راحت باش، راحت باش بخند، الان میترکی. یهو زد زیر خنده طوری میخندید انگار یه تریلی بدون بنزینه. با حرص نگاهش کردم و گفتم : -تقصیر توِ دیگه، ابروم رفت. نیومده شرفم رو بردی. با شیطنت نگاهم کرد و گفت: -اتفاقا دلم خنک شد، هر چی حرص از صبح تا حالا از دستت خوردم تلافیش سرت در امد. با ناراحتی نگاهش کردم. -بابا ابروم رفت، من روم نمیشه دیگه برم باهاش رو در رو بشم. -نه بابا خیالت راحت، سهیل خیلی پسر خوبیه اصلا به دل نمیگیره. خودش از همه بدتر و شیطون تره، البته شانس اوردی کیوان نبود. مگرنه یه راست باید خودت میرفتی بیرون. با تعجب گفتم: -کیوان، کیوان کیه؟ مگه رئیس این نیست؟ -نه بابا کیوان رئیس اصلیِ ، این مدیر عامله، ولی در نبود کیوان این جانشینشه. الانم یه مدته کیوان کار داره، سهیل به جاش امده. -اوهو نه بابا، اینطور که تو میگی خوب شد اون اینجا نبود . خب برم دیگه، خدا کنه چیزایی که بهش گفتم رو به روم نیاره. -نه بابا همچین پسری نیست، خیالت تخت. به سمت اتاق سهیل رفتم و در زدم. وقتی اجازه ورود داد. وارد اتاق شدم و سرمو با خجالت پایین انداختم. نه اینکه ادم خجالتی باشم، ولی خواستم همین اول کاری اخراجم نکنه. بزار بعدا بفهمه چه عجوبه‌ی هستم. -همینطوری میخوای اونجا وایسی؟ بیا بشین. با این حرفش خیلی اروم رفتم روی مبل رو به روش نشستم. نگاهش خیلی مهربون بود، معلومه پسر مغروری نیست. -خب خانمه ... . -اریایی هستم، ارسا اریایی. -بله خانم اریایی تعریفتون رو از خانم تهرانی شنیدم میشه لطفا مدارکتون رو ببینم؟ البته خانوم تهرانی راجب شرایطتون برام گفتن و فقط باید یه نگاهی به مدارکتون بندازم. مدارک رو از کیفم در اوردم و به سمتش گرفتم، شروع کرد به برسی کردنشون. -به نظر من که مدارکتون مشکلی نداره. برید پیش خانم رضایی تا فرم استخدام رو بهتون بده، اونو پر کنیدو بهش بگید ببرتتون محل کارتون رو نشونتون بده، فردا هم راس ساعت هشت اینجا باشید. و با شیطنت ادامه داد: -و لطفا مثل امروز دیر نیاید. عه-عه پسره پرو، دو دیقه نمیزاره من ادای ادمای با شعورو در بیارم و خجالتی بمونم. -ببخشیدا ولی خودتونم که امروز دیر امدید. وقتی خودتون دیر میاید چه انتظاری از کارمندتون دارید. ابروهاشو انداخت بالا، معلوم بود انتظار نداره منی که تا دو دیقه پیش نگاهشم نمی‌کردم پرو-پرو جوابشو بدم. ولی انگار بدشم نیومده بود که باهام کلکل کنه. -خانم اریایی من برام کاری پیش امده بود. مگرنه من همیشه به موقع سر کار میام. -منم برام مشکلی پیش امده بود که دیر امدمـ با شیطنت گفت: -بله بله در جریانم، خودتون گفتید خواب موندید، بله کار بسیار مهمی هست. دیگه یواش یواش داشتم از رو می‌رفتم. پس مثل بچه ادم ترجیح دادم زر نزنم تا ضایع نشم. پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: -با اجازه من دیگه برم. -فعلا بانو. به سمت در رفتم و پشت بهش یه دهن کجی کردم و اداشو در اوردم. -فعلا بانو تر تر تر. از اتاق بیرون رفتم و به سمت منشی که باید همون خانم رضایی رفتم. -ببخشید میشه فرم استخدام رو بهم بدید. با یه لبخند فرم رو بهم داد. منم بهش لبخندی زدم و رفتم نشستم رو صندلی و شروع به نوشتن کردم. وقتی فرم و کامل کردم دادمش به خانم رضایی و یه نگاه به اطراف انداختم ببینم مانلی کجاست که منو ببره محل کارمو نشون بده. -ببخشید خانم رضایی شما این مانلی ما رو ندیدی؟ -یه کاری براش پیش امد رفت. در ضمن مهشید صدام کن عزیزم. -اوکی مهشید جون، پس بی زحمت شما محل کار منو نشونم بده. باشه‌ی گفت و بلند شد، منم به همراهش راه افتادم. دختر مهربون و خوبی به نظر میرسید.قیافشم خیلی دلنشین و با نمک بود. مخصوصا با اون چشماش طوسی و موها ی قهوه‌ایش. -خب عزیزم گفتی اسمت چیه؟ -ارسا، ارسا اریایی. -خب ارسا جون چند سالته؟ - بیست و چهار سالمه، تو چی؟ -منم بیست و پنج سالمه. -خوشبختم عزیزم. -همچنین گلم، خب اینجا بخش بایگانیه تو اینجا کار میکنی و همکار اتوسا هستی که فردا باهاش اشنا میشی. وارد یه اتاق شد. منم پشت سرش رفتم تو. یه اتاق با ست کرمی قهوه‌ی ، دو تا میز و صندلی هم با فاصله از هم قرار داشتن. یکیشون کلی برگه روش بود معلوم بود مال همکارمه. -خب گلم اینم از این، اگه میخوای برو کل شرکتو بگرد، اگرم نه که برو استراحت کن تا فردا. اصلا حوصله فضولی رو نداشتم پس ترجیح دادم که بعدا بهش بپردازم. -نه عزیزم یکم خسته‌ام بمونه واسه بعدا. -باشه عزیزم هر طور راحتی. -پس فعلا بای. -خداحافظ گلم. از شرکت زدم بیرون و سوار ماشین عزیزم شدم و به سمت خونه رفتم . در پارکینگ رو باز کردم و ماشینمو پارک کردم. رفتم تو خونه.برقا خاموش بود.بابا که مثل همیشه سر کار بود. ارسامم که احتمالا با دوستاش بیرون بود، مامان و مهرسا هم حتما بیرون بودن. یه راست رفتم تو اتاقم و بی حوصله خودم رو روی تخت انداختم. حوصله خونه موندن رو نداشتم مخصوصا حالا که همه بیرون بودن. گوشیمو از تو کیفم برداشتم و به مانلی زنگ زدم. (مشترک مورد نظر خاموش میباشد) اینم که معلوم نیست کجاست. بلند شدم لباسامو عوض کردم و رفتم سمت اشپزخونه رو میز یه برگه بود ، با کنجکاوی برش داشتم. (عزیزم منو و مهرسا رفتیم خونه خاله سمیرا، اگه دوس داشتی تو هم شب بیا، احتمالا شب اونجا میمونیم. غذا هم برات تو یخچال گذاشتم گرم کن بخور.) کاغذ رو انداختم روی میز و به سمت یخچال رفتم، غذا رو برداشتم گذاشتم تو ماکروفر تا گرم بشه. چون صبحونه نخورده بودم از بس گشنم بود کل ماکارونی رو تا تهش خوردم. ظرفا رو شستم لباسامو برداشتم و رفتم حموم، مثل همیشه ۳ ساعت تو حموم موندم و بعد در امدم. با همون موهای خیس رو تخت ولو شدم و خوابیدم . {تاریکی بود و تاریکی، توی اون تاریکی یه روشنایی دیدم. یهو دو تا چشم ابی جلو چشمام امد، یه سایه از یه مرد، هیچی از صورتش معلوم نبود.یهو اون چشمای ابی تبدیل به دو تا چشم قرمز شد و یه خنده شیطانی و بعد همه چی محو شد و باز هم تاریکی. -ارسلا وقتشه برگردی. هزاران صدا پشت سر هم یک صدا می‌گفتن: -بیا ارسلا برگرد همه چیز به تو بستگی داره. چشمامو باز کردم به اطرافم نگاه کردم. تو اتاقم بودم، هر چی فکر کردم یادم نمی امد چه خوابی دیدم. هیچ وقت خوابام یادم نمی‌موند. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت هشت شب بود. مگه چقدر خوابیده بودم؟ دیگه نمیتونستم خونه رو تحمل کنم. به سمت کمدم رفتم، یه تیپ سر تا پا مشکی زدم و از خونه زدم بیرون. سوار ماشینم شدم و از پارکینگ بیرون امدم. مجبورم امشب رو تنها بگذرونم. صدای اهنگ (تهران کنارت-سارن) رو زیاد کردم و به سمت جای که همیشه موقع تنهایم می‌رفتم روندم. با رسیدن به مقصد از ماشین پیاده شدم و به سمت درختا رفتم. اینجا رو خیلی وقت پیش با ارمان کشف کردیم، یه جا که کل شهر زیر پاته، همیشه وقتی تنهام می‌امدم اینجا. ارمان نامزد سابقم بود خیلی دوسش داشتم ولی اون بخواطر عجیب بودنم ولم کرد و با یکی از دخترای شرکای باباش نامزد کرد تنها دلیلش این بود که ظاهرم عجیب بود یا بعضی وقتا خوابای عجیب میدیدم و حدسای میزدم که درست از اب در میومد هه البته شاید دلیل اصلیش این بود که بابای ساناز از بابای من پولدار تر بود اروم اروم قدم میزدم تا به بالای دره برسم جای خیلی خشگلی بود یه سطح صاف بود که دور تا دورش درخت های پیچ در پیچ بود و جلوش یه دره خیلی بزرگ بود که از بالای دره رود های خیلی باریک تا پایین میرفت نشستم لب پرتگاه و به چراغای شهر نگاه کردم حس میکنم یه زندگی بی معنی دارم واقعا اینکه هیچ انگیزه ی واسه زندگی نداشته باشی خیلی بده +خدایا خسته شدم یه تغییر میخوام تو زندگیم یه تغییر بزرگ خیلی بزرگ هر چی باشه مهم نیست فقط یه هیجان میخوام. با شنیدن صدای خش خشی از پشت سرم نگاهی به عقب کردم. با دیدن یه مرد از جا بلند شدم و با تعجب گفتم: +ببخشید شما اینجا چیکار میکنید فکر نمیکردم کسی اینجا رو بلد باشه -منم فکر نمیکردم کسی تو محل ارامش من پاشو گذاشته باشه با شنیدن صداش یخ زدم خیلی سرد و یخی حرف میزد، بیخیال از کنارم رد شد و لب پرتگاه نشست نمیدونم چرا ولی ازش نمیترسیدم کنارش با فاصله نشستم +اینجا و چطوری پیدا کردید؟ هیچی نگفت ، انگار نه انگار که من اونجا بودم +الـو با تو بودما چطور اینجا رو پیدا کردی بازم چیزی نگفت منم ترجیح دادم خفه شم و منتظر بمونم تا خودش حرف بزنه. چند دیقه بعد دیدم هیچی نمیگه حس یه مزاحم بهم دست داد. پاشدم و اروم به سمت درختا رفتم. -چندین سال پیش اتفاقی از اینجا رد شدم از اون به بعد چند وقتی یه بار میام اینجا برگشتم سمتش چ عجب یه چیزی گفت رفتم و دوباره نشستم کنارش با سکوت بهش نگاه کردم تو تاریکی چیز زیادی از صورتش معلوم نبود ولی معلوم بود مرد زیباییه. سرشو برگردوند و چشم تو چشم شدیم نه اون نگاهشو برمیداشت نه من در اخر اون نگاهشو از من گرفت و نفسشو پر صدا بیرون فرستاد و از جاش بلند شد و رفت حتی اسمشو هم بهم نگفت وقتی که اون مرد مرموز رفت دیگه انگار حال و حوصله اونجا موندن رو نداشتم حس میکنم این اخرین دیداریمون نیست و حدس های منم که همیشه درستن
  2. « به نام آنکه بودنش تسکینی است برای درد های لاعلاجم! » 👑» با من بمان🎸 🌞» “به قلم معصومه فردی" « مهربان » ʕ •ᴥ• ʔ 🌹صفحه مطالعه رمان با من بمان🌹 تصاویر صحنه‌ها، شخصیت‌ها، ملزومات و نکات رمان💥😎
  3. بسم الله‌ الرحمن الرحیم نام رمان: اتاق ۷۲۱ نام نویسنده: 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: طنز- تراژدی- معمایی هدف: علاقه به نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم *** خلاصه: باید تیز رأی بود همانند گرد و باد سهمگین روزگار و سارق دنیای اطراف! و خود را تا حد توان به جنون رساند، و رفت ... رفت و رفت از میان این انسان نماهای خون خوار! باید بروی به جایی که سرودی نغمه خوان با لبخندی آهنگین دارد. نه جایی میان انفرادی‌های سوخته شهر! باید دنبال آرامش بود حتی اگر مجبور شوی خودت را دیوانه بخوانی، آرامش درست جایی است در میان اتاق ۷۲۱. اتاق نقد! ناظر: @Hasti.m ویراستار: @Z sadghinjad
  4. «به نام آنکه بودنش تسکینی است برای درد‌های لاعلاجم » 👑» با من بمان🎸 🌞» “به قلم معصومه فردی" « مهربان » ʕ •ᴥ• ʔ تصاویر صحنه‌ها، شخصیت‌ها، ملزومات و نکات رمان💥😎 صفحه نقد رمان با من بمان جهت پذیرایی از حضور گرم شما به صرف با هم بودن مان 🤭🎈 ناظر: @melika_sh
  5. به نام خدا... نام رمان: پالس وابستگی نام نویسنده: نجمه صدیقی ژانر رمان: عاشقانه_ طنز نقد رمان کاراکترها و تیزر پالس وابستگی خلاصه: وجودش پر بود از حرارت بازیگوشی؛ لحظه‌هایش را ورق می‌زدی، شیطنت خوراکی بود که دقایق‌ها آن را نوش‌جان می‌کرد؛ امّا زندگی‌اش مایحتاج به چیز دیگر بود؛ واژه ‌ای همچون عشق که قلمروی احساسش را پر از اضطراب و تشویش کند. حوریا وابسته شد و با یک نگاه وجودش را به دست سرنوشت سپرد. چیست نتیجه‌ی این وابستگی بی حد و مرز؟ پایان تمام احساسات به کجا ختم خواهد شد؟ و در آخر عنوان کتاب پالس وابستگی را چه کلماتی به رقص در خواهد آورد؟ مقدمه: دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم و بر روی یک نام مکث می‌کنم. به یک باره لبخند بر لبانم بوسه می‌زند و نوری در قاب چشمانم به رقص در می‌آید! آری! این نام تو است که لبخند را مهمان لب‌هایم می‌کند و قلبم را تسکین می‌دهد؛ تو حاکم قلمروی قلبی هستی که بی‌اختیار برای تو می‌زند. می‌خواهم بدانی و ببینی نام و خاطراتت را در دست گرفته و مهر و نشانت را به رقص در آورده‌ام! می‌خواهم بخوانی و بدانی در تمام لحظات زندگی‌ام تو را طلب کرده و حال رویای شیرینی هستی که معجزه‌ی بودنت را در کنارم، هزاران بار از خدای آسمان و زمین، طلب کرده‌ام.
  6. نام رمان: تنگنای انزجار نویسنده: F.Naseri | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تراژدی، طنز، عاشقانه، لودگی هدف: علاقه به نوشتن و تقویت قلم ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه داستان: انگار همه چیز به گذشته ها وصل است! گره ریسمانی ضخیم و کهنه، همه‌ی آن‌‌ها را در سرنوشتشان وا می‌دارد؛ به تعارض، به وازدگی، به انزجار! به راستی شراره‌ی این اَخگر، بر دوش کدامینشان رقت بارتر است؟! تا کجا باید بزهکار باشند در نقش بی گناهی؟ بازی، از آن روزِ نحسِ حساب شده، آغاز شده بود؛ امّا به کجا خاتمه خواهد یافت؟! صفحهٔ نقد و بررسی تنگنای انزجار ویراستار: @Z sadghinjad ناظر: @im._.elif
  7. نام رمان: کله شق من نویسنده: مبینا نجفی مسکن شب کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: طنز، اجتماعی، عاشقانه ساعت پارت‌گذاری: مشخص نیست. خلاصه: زندگی کاملیا قصه‌ی ما پر از قشنگی و لذته تا این‌که دست سرنوشت زندگی رو براش یک جور دیگه رقم می‌زنه‌، ‌ هیچ‌وقت‌ همه چیز بر وفق مراد انسان نیست! گاهی با یک چشم بر هم زدن همه چیز تغییر می‌کنه. مقدمه: جان من و جهان من، روی سپید تو شده‌ست. عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو از تو برآید‌ از دلم، هر نفس و تنفسم‌ من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو 《مولانا》 ناظر: @Fateme Cha ویراستار: @Snowrita
  8. نام رمان: مافوق قلبم نویسنده: نیایش خطیب ژانر: #عاشقانه‌ #طنز #پلیسی خلاصه: داستان درمورد آوا یه پلیسِ شیطون و لجباز پسر ها رو دشمن خودش می‌دونه تا اینکه مافوق‌ش یعنی آرین پارسا وارد زندگیش میشه پایان خوش مـــقــدمـــه آهـؤ هـمــیـشــهــ آهـــؤ عـــقـــربـــ هـــمــــیـــشــهــ عــقــربـــ بـــبـــر هــمـــ هــیــچـــ ؤقـــتـــ عـلــفــ نــمـــیـــ‌خـؤرهـــ تاپیک نقد ویراستار: @bita.mn ناظر: @Asma,N
  9. رمان چشم گربه ای | Ninonani کاربر انجمن نود هشتیا نویسنده: Ninonani هدف: تمرین نویسندگی ژانر: عاشقانه- اکشن- متفاوت- ترسناک- طنز خلاصه: پر از دیوونه بازی های جذاب و باحال! مقدمه: بهاری که در آن خزان من باشد دل بشکسته ی من را کی دگر خریداری باشد آن شب که مه دل ز فراق یار خون شد آواز من در هیاهو ی شب گم شد ... ویراستار: @زری گل
  10. نام رمان: خانم و آقای بازیگر نام نویسنده:shahrzad.rh(ستایش) ژانر: عاشقانه،طنز هدف: علاقه به نوشتن ساعات پارت گذاری:نامعلوم خلاصه: رمان در مورد دخترک ۱۹ ساله‌ای که خیلی مغرور و سرده ولی به پاش بیوفته انقدرشیطونی می‌کنه که داد و جیغ همه بلند میشه می‌ندازنش از خونه بیرون. یک روز که سر صحنه است متوجه چیزی میشه که واسش سخته ولی باورش می‌کنه و بهش ایمان میاره حالا چیه اون؟ خدا داند... چند کلام با نویسنده: ❦︎این رمان چندمین رمانی که که دارم می‌نویسم یعنی تو دفترم چند تا نوشتم ولی هیچ جایی ثبتش نکردم چون خیلی ساده و بی‌بند و اساس بود بااینکه یک سری هاش قشنگ بود ولی اونجوری که باید زیاد خوب نبود و مورد پسند قرار نمی‌گرفت و الان بعد بی‌نهایت رمان خوندن فکرمی‌کنم خیلی بهترازقبل شده و امیدوارم خوشتون بیاد❦︎ ناظر: @Hasti.m ویراستار: @.Aryana. https://forum.98ia2.ir/topic/2268-معرفی-و-نقد-رمان-خانم-وآقای-بازیگرshahrzadrستایشکاربر-انجمن-نودهشتیا/
  11. به نام خدا... نام رمان: پالس وابستگی نام نویسنده: نجمه صدیقی ژانر: طنز و عاشقانه هدف: هیچـــــــــــــــ خلاصه: هست تو تاپیک خود رمان😎 مقدمه: و همچنین.
  12. نام:اقای تیمارستانی ژانر :عاشقانه ، کلکلی ،طنز نویسنده: پانیذ خلاصه: نازلی دختری که از بچگی توی ناز و نعمت بزرگ شده و همه چیز براش فراهم بوده. ولی طی یه اتفاق یهویی باباش میگه که دیگه خبری از بخور و بخواب نیست و باید نازلی روی پای خودش وایسته. اینطور میشه که دخترِ داستان ما مجبور میشه که از خونه بیرون بره و وقتی که داره توی خیابون قدم میزنه..... . مقدمه: من دختری نازپرورده هستم! من برای این امده ام که تو را از دیوانگی نجات دهم. ولی با عشق تو تبدیل به دیوانه‌ی عاشق می‌شوم. چه شد که شیطنت های تو تبدیل شد به دنیای من! من پسری از جنس شیطنت هستم. هیچ وقت کسی من را درک نکرد. همه به من گفتند: (یک اشراف زاده هیچ وقت شیطنت نمی‌کند) وقتی رفتار های من را دیدند، مرا دیوانه خواندند. ولی من دیوونه نیستم! من فقط زخم خورده‌ام! اینها با یکدیگر فرق دارند. ولی تو فقط تو ، من را درک کردی! با من دیوانگی کردی و در قلبم نفوذ کردی. چه شد که عاشقت شدم؟ شاید داستان عاشقیِ من فقط یک جمله بود. {عاشق کسی باش که از دیوونه بازیات لذت ببره، نه احمقی که مجبورت میکنه مدام عادی باشی ...} تو پا به پای من دیوانگی کردی. و حالا این دیوونه میمیره اگه تو نباشی! ناظر: @Fateme Cha
  13. نام رمان : ماموریت نا متعادل نام نویسنده : نویسندگان فرنیا موضوع رمان : عاشقانه ، طنز ، پلیسی ، اجتماعی خلاصه ای از رمان : داسـتانـ دوخواهر کهـ بدونـ اطلاعـ یکدیگر در یکـ هدفـ پاگذاشتهـ اند ... یکـ اتفاقـ رازهـا را بـرمــلا می‌کنــد ... پـسـ از سالهـا گمشــدهـ بازمیـگردند ، نفرتـ ها عشـقـ میـشوند ... برخـی میـروند و برخـی میمـانند ... ناظر: @Asma,N ویراستار: @_Zeynab
  14. رمان : همسایه وروجک به قلم : ماه طلا ژانر : عاشقانه ، طنز خلاصه: آیدان الف دختر اشرافی پولداری هستش که در کنار پدر و نامادری اش زندگی پر از دردسر و سختی داره روز اول دانشگاه با خواهر نامادری اش شرطی میزاره که باعث تغییر بزرگی تو زندگیش میشه و همسایه کنار دستی استاد دانشگاهش میشه که...!! مقدمه : در پستی و بلندی زندگی منتظر یه هیجانم هیجانی پر از فریاد پر از دردسر ولی تو دردسر ناخواسته بودی!! با تو هیجان و دردسر درد داشت با تو دردسر آرزوی مرگ داشت....!! ولی کم کم میگزرم تازه میفهمم دردسر با تو رنگ داشت حس ام وصف ناپذیر نیس حس ام چیزی به نام عاشقی است!!!
  15. نام رمان: حریر روی خاکستر نویسنده: Nilay07 ژانر ها: طنز، عاشقانه، اجتماعی، معمایی ساعات پارت گذاری: نامعلوم هدف: هر زندگی تلخی و شیرینی های خاص خودشو داره؛ این بین فقط خداست که می‌تونه یه پایان خاص و عسلی رو برات رقم بزنه؛ پس توکلت به خدا باشه که همه‌چی حلّه. خلاصه: دو شروع و یک پایان! شروعی به وسعت غرور و جدایی، و پایانی مملؤ از گَرد رهایی و سکون؛ گذشته‌ای، آتش سرخش رو به خاکستر سوخته می‌رود و آینده، همچو نسیمی به لطافت حریر ابریشمی، بر سرش پهنه می‌گستراند و درد سوختنش را التیام می‌بخشد. اما... اما برای یک پرندهٔ محبوس در قفس، این کلمات، رویای شیرین ولیکن دروغینی، بیش نیست! مگر با حضور یک یاری‌گر... فردی شکست ناپذیر با قلبی آکنده از مهر و امید که هدفش، حفاظت از پرنده‌ای بی‌پناه باشد و برای موفقیت در این مسیر، به جدال با گرگ‌صفتان به پا خیزد. اما، آیا چنین فردی بالاخره از راه می‌رسد، یا دخترک قصه، در انتظار تحقق رویای عسلیَش، در هم می‌شکند؟ صفحه نقد رمان حریر روی خاکستر ویراستار: @.Aryana. ناظر: @-Madi-
  16. نام رمان: گذشته خاموش نویسنده: حانیه شامل ژانر: اجتماعی_ تراژدی _ عاشقانه_ طنز هدف: به کسی اعتماد کن که به او ایمان داری، نه احساس! زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: زندگی..! مثلث سه ضلعی است... یک ضلع دختری ساکت و بی‌حس، طرفی دیگر پسری بی‌گناه و مجنون و در آخرین ضلع پیرمردی گناهکار است. ! که هر سه آن ها با خطوطی کج به هم پیوند خورده‌اند.! دخترکی که سال هاست خودش را از یاد برده.، پیرمردی که گناهکار است اما در آرامش و بی‌گناهی به سر می‌برد. و در مقابل پسرکی که در بی تقصیری قربانی می شود و مثل همه در حسرت لیلی می سوزد! همه اتفاقات سرمنشا دارند؟ شروع این حوادث کجاست؟ کجا قرار است پایان یابد؟ مقدمه: مقدمه: تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک! صدای ساعت همانند آواز در گوشم می‌پیچد. نمی‌دانم چند دقیقه است! یا چند ساعت! شاید هم چندی از روز یا ماه یا سال! نمی‌دانم! از چه موقع این گونه غرق شدم؟ از چه موقع اینگونه باختهٔ بازی روزگار شده ام؟ می‌پرسی غرق چه؟ غرق در آن چشمان زیبایش، در لحن صدای گیرایش، در لبخند بی پروایش و عطر دل انگیز تنش! کاش باز هم مثل قدیم مرا در آغوش بگیری! طوری که باز هم غرق شوم آن هم در آغوشت! جوری که گمان کنم زندان رفته ام و توهم زندان بان دائم منی! جنست از کدامین عنصر است؟ محبت! آتش! خاک! یا آب! که اینگونه تو را از همزاد هایت جدا ساخته؟ کدامی عشق دردانهٔ من؟ لینک صفحه نقد ناظر: @NOORA_1995 ویراستار: @Otayehs
  17. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: اتاق ۷۲۱ نویسنده: 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن نودهشتیا هدف: علاقه به نویسندگی ساعات پارتگذاری: نامعلوم *** مقدمه: در من یک تیمارستان وجود دارد، یک تیمارستان با هفتاد تخت‌خواب، هفتاد تخت‌خواب با هفتاد دیوانه و سخت‌ترین کار دنیا را من می‌کنم، زمانی که از من می‌پرسند: - خوبی؟! و من باید یک تیمارستان هفتاد تخت‌خوابی را آرام کنم و با متانت صادقانه‌ای بگویم: - بله امروز خیلی خوبم! #پویان_اوحدی پ.ن: خلاصه یک از زبون پسر ماجرا و مقدمه از زبون دختر این رمان! لینک رمان: @مدیر منتقد @N.a25
  18. نام رمان: یه دندگی به سبک ما نام نویسنده: sahel56 (ساحل۵۶) ژانر: طنز- عاشقانه- اجتماعی هدف: توی اوضاع قرنطینه بهترین چیز خندیدن و ناامید نشدن از تمومی این وضعیته! شاید با این رمان بتونم خنده روی لبانِ خواننده ها بیارم و تا حدی اون ها رو سرگرم کنم. ساعات پارت گذاری: نا معلوم خلاصه: دوتا دختر خوب و بد پیش هم ناقصن چه برسه به رو به روی هم؟ این وسط دو تا دوستی که نمی دونن طرف کدوم یکی باشن گیج میشن! اگه می خواید جنگ جهانی سوم رو البته تو دانشگاه بین این دو دختر و اونهایی که نمی تونن انتخاب کنن ببینید پیشنهاد می کنم با ما همراه باشید! مقدمه: تو بدی و من خوب... تقصیر خودته که این جنگ آغاز شد منم قسمت بدِ وجود خودمو دارم. این وسط اونا نمی دونن طرف من باشن یا تو خوب هر چی باشه یه دندگی و لجبازی به سبک ماست! لینک رمان یه دندگی به سبک ما:
  19. نام رمان: در جستجوی یک بوقلمون نام نویسنده: سیما موحد (بوقلمون) هدف: کاربر عادی شدن😁🙈🦃وگرنه من همان خاکم که هستم! اما نویسنده نچ! نیستم😂🦃😥 مقدمه: ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم ما باک نداریم ز دشنام و ملامت ما میل نداریم به آثار و علامت گر باده نباشد سر وافور سلامت ازنام گذشتیم همه مایل ننگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم شب فکر شرابیم سحر طالب بنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم یک روز به میخانه و یک روز به مسجد هم طالب خرما و همی طالب سنجد هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم اسباب ترقی همه گردید مهیا پرواز نمودند جوانان به ثریا گردید روان کشتی علم از تلک دریا ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان! خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم مردم همه گویا شده مال و خموشیم چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم تا گربه پدیدار شودما همه موشیم باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان داریم جمیعا هوس حوری و غلمان نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگی افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
  20. نام رمان: در جستجوی یک بوقلمون نام نویسنده: سیما موحد (بوقلمون) هدف: کاربر عادی شدن😁🙈🦃وگرنه من همان خاکم که هستم! اما نویسنده نچ! نیستم😂🦃😥 مقدمه: ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم ما باک نداریم ز دشنام و ملامت ما میل نداریم به آثار و علامت گر باده نباشد سر وافور سلامت ازنام گذشتیم همه مایل ننگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم شب فکر شرابیم سحر طالب بنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم یک روز به میخانه و یک روز به مسجد هم طالب خرما و همی طالب سنجد هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم اسباب ترقی همه گردید مهیا پرواز نمودند جوانان به ثریا گردید روان کشتی علم از تلک دریا ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان! خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم مردم همه گویا شده مال و خموشیم چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم تا گربه پدیدار شودما همه موشیم باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان داریم جمیعا هوس حوری و غلمان نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگی افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم https://forum.98ia2.ir/topic/636-نقد-و-بررسی-رمان-در-جستجوی-یک-بوقلمون-بوقلمون-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  21. ♥●• بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ نام رمان: ویروس عشق نویسنده: نعیمه سلیمانی ژانر: اجتماعی، عاشقانه، طنز هدف:علاقه به نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم خلاصه:در میان دریای پر طلاتم زندگی دختری از تبار درد و غم عاشق مردی می‌شود که خدا برای افرینشش سنگ تمام گذاشته و برای رسیدن به او کیلومتر ها جاده سنگی و چه کسی چه می‌داند سرنوشت این عشق یک طرفه غزل به این پدر مجرد به کجا ختم می شود. مقدمه:شوخی بزرگی به نام زندگی و بازی مهیجی به نام تقدیر ما را به چالش های بزرگ و کوچک دعوت می‌کند و کسی برنده است که در مسیر درست از تمام لحظاتش لذت برده باشد. ویراستار: @زری بانو ناظر:@shahrzad.rh
  22. نام رمان: شری گنگز نام نویسندگان: @im._baran - @im._byta- @-Atria- ژانر: طنز- اجتماعی- جنایی- عاشقانه هدف: در حومه شهر پرسه زده‌ای؟ همه آن را، آب جهل و ستم برد. ساعات پارت گذاری: نام معلوم *** خلاصه: از کوچه پس کوچه‌های قیرگون گذر می‌کند. هوا گرگ و میش شده است؛ خاطرات تلخ آن اتاقک شب نما را در ذهنش تداعی می‌کند. وای بر او که این چنین زخم خورده زمانه است. ذهنش، او را به سمت گذشته‌ها می‌خواند. نه! الان وقتش را ندارد. آنان به انتظار او پشت به شلاق کرده‌اند؛ و صبوری را خرج می‌کنند. باید قدم بردارد. آنان تنها طالب یک زندگی بدون مرگ هستند. سهم آن سه چه بود از این سیاهی مطلق زندگی؟ *** سخن با خواننده: با سلام! این رمان بر اساس زاده ذهن سه نویسنده ذکر شده است؛ و گر بودن تشابهی از آن با دنیای حقیقی، کاملا اتفاقی و غیر عمد است. امیدوارم از خواندن رمان نهایت لذت را ببرید و ما را همراهی کنید. با تشکر! *** (هر گونه کپی برداری از متن و مطالب این اثر، پیگرد قانونی دارد.) *** پ.ن¹: نام رمان، ترکیبی خلاقانه از زبان انگلیسی و زبان لکنتی بیماران مواد مخدر، به معنی نام "سه معتاد" پ.ن²: هدف ما از تضاد ژانرها به این دلیل است؛ که در کنار طنز بودن رمان، به اتفاقات تراژدی و اسفناک زندگی‌ این روزهای جوانان بپردازیم. *** 👀نقدستون💋 ناظر: @melika_sh
  23. *ویروس عشق* 🔅خوشحال میشم نظراتتون رو درباره رمانم برام بنوسید❤️😍 نویسنده: نعیمه سلیمانی ژانر: اجتماعی، عاشقانه، طنز خلاصه:در میان دریای پر طلاتم زندگی دختری از تبار درد و غم عاشق مردی می‌شود که خدا برای افرینشش سنگ تمام گذاشته و برای رسیدن به او کیلومتر ها جاده سنگی و چه کسی چه می‌داند سرنوشت این عشق یک طرفه غزل به این پدر مجرد به کجا ختم می شود. مقدمه:شوخی بزرگی به نام زندگی و بازی مهیجی به نام تقدیر ما را به چالش های بزرگ و کوچک دعوت می‌کند و کسی برنده است که در مسیر درست از تمام لحظاتش لذت برده باشد.
  24. نام رمان:شرور های دوست داشتنی نام نویسنده: Fateme cha ژانر: طنز، اجتماعی، واقعی هدف: ثابت کردن عشق و علاقه ، دوست‌‌دار خانواده بودن ، ثابت کردن اینکه داستان زندگی واقعی مثل رمان هاست و دست کمی از رمان ها نداره ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: داستان درباره دو دختر با شخصیت شیطون اما روحیه ای لطیف هست، دخترایی که با شیطنت های رنگارنگو بامزشون عامل شادی یه خانواده هستن. و حالا تقدیر میخواد ورق زندگی فاطمه و عسل داستان مارو عوض کنه. تقدیری که با عاشقانه های زیادی همراه است تقدیری به زیبای هرچه تمام تر که به دست خالق هستی نوشته شده، گاه تلخ مثل یه فنجان اسپرسو و گاه شیرین تر از عسل! ناظر: @NOORA_1995 ویراستار: @Aryana
  25. بسم تعالی نام رمان: بلای شکلاتی! نویسنده: ملیکا یعقوبی ژانر: عاشقانه، طنز هدف: علاقه پارتگذاری: نامعلوم خلاصه: سکوت کن؛ حرف نزن؛ لبخند بزن؛ آری، لب هایت را به سمت بالا ببر و بخند تا کسی نتواند درونت را ببیند؛ تو محکوم شده ای به لبخند زدن! ثابت کن که تو، تافته جدا بافته ای از تمام کسانی که در کنار اسمت مینویسند "دهه هشتادی، گودزیلا!" صفحه رمان: https://forum.98ia2.ir/topic/446-رمان-بلای-شکلاتی-ملیکا-یعقوبی-کاربر-انجمن-نودوهشتیا/
×
×
  • اضافه کردن...