رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'عاشقانه'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقاب نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me

  1. به نامش و در پناهش نام رمان: ده سانت تا قصور نویسنده: ساجده کمالی هدف: بیان کردن تجربیات دیگران برای پند ژانر: عاشقانه، اجتماعی زمان پارت گذاری: نا مشخص خلاصه: داستان درباره دختری است که فکر می کرد اگر بجنگد موفق خواهد شد ولی امان از جوانی و جاهلی که باعث می‌شد بیشتر در اشتباهش غرق شود. کسی که ده سانت مانده بود تا در باتلاق فرو رود و در طلب یاری و دادخواهی بود. رمانی که سرگذشت پاک و بی ریای یک مادر را روایت می کند، حکایتی واقعی از ناملایماتی که ممکن است پیش روی هر دختری ظاهر شود. مقدمه: وقتی وسط باتلاق گیر می‎افتی و با هر‎بار دست و پا زدن بیشتر درونش فرو میری، متوجه میشی که فکرت اشتباه بوده، اگه زود متوجه نشی غرق میشی. ده سانت تا قصور یعنی همین! معرفی و نقد رمان ده سانت تا قصور( بر اساس واقعیت) ویراستار: @-Aryana- ناظر: @Asma,N
  2. نام رمان: عصیانگر قرن! نویسندگان: پردیس نیساری @Pardis، فاطمه السادات هاشمی نسب @سادات.۸۲ ژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن ساعات پارت گذاری: آخر هفته خلاصه: گاهی اینقدر به دست بقیه مسخره میشی که تحملت تموم میشه. اونا هرگز فکر نمی کردن ممکنه با حرف هاشون، من تبدیل به من بشم! از زنجیر و حسار حرف هایی که اون ها دورم انداختن ازاد بشم! اره... بخاطر اوناست که من به من تبدیل میشم! چی میشه مگه؟ فقط انگار قراره عصیانگر بیدار بشه!توی این جهان امگاورس، اونا من رو به یه امگای بدبخت و تنها تبدیل کردن، امگایی که توی نفرت و غم غرق شد، یه روزی بهتون ثابت می کنم، من فقط من نیستم! بلکه منم! برای بار اخر میگم... من رو دست کم نگیرین! می پرسی من کیم؟ لابد نژاد برتر؟ هه، نه! من، منم! من خودمم! @N.a25 ویراستار ناظر: @m.azimi
  3. ‎اسم رمان : من که نمی دانستم نويسنده: Atlas_saکاربرنودوهشتیا هدف از نوشتن : سفر به دنیای خیالی که می‌خواهم ژانر: عاشقانه، معمايی، تراژدی، تاریخی خلاصه داستان: همه چيز از يک سفر شروع می‌شود؛ سفر به درون خطرات، جايی به نام جبهه‌های جنگ جهانی دوم. هر دو عاشق و معشوق، یعنی هیلدا و آلی یوش در جبهه‌های شرقی اروپا هستند اما از حضور یکدیگر با خبر نیستند. چه می‌شود اگر هر دو آنها خائن شوند؟ به عشق خیانت می‌کنند؟ یا به میهن؟ این یک سوال بزرگ است. مقدمه: یک چیز میان ما اشتباه است. یک چیز از قلب من گم شده‌است. شاید زیر خاکستر جنگ، یا که روی خاک‌هایی که بوی مرگ می‌دهند. آری اینجا آخر دنیاست، اما تو بگو من و تو می‌توانیم در این مهلکه مرگ و زندگی، عشق‌مان را هم مثل جان‌مان در امان بداریم؟ سخنی از نویسنده: تمام اشخاص و اتفاقات در این رمان ساخته ذهن نویسنده است و واقعی نیست، در صورت هر گونه تطابق یک امر اتفاقی محسوب می‌شود. البته باید بگویم که تمام حوادث رمان طی سال های هزار و نهصد و چهل و یک تا هزار و نهصد و چهل و پنج است؛ جریان حمله آلمان نازی را به شوروی در جنگ جهانی دوم بین نیروهای متفقین و نیروهای محور روایت می‌کند. پ ن: نیروهای متفقین شامل: انگلیس و فرانسه و آمریکا می‌شد. نیروهای محور شامل: کشورهای آلمان، ایتالیا، ژاپن و...می‌شدند. زمان پارت گذاری: نامعلوم ناظر: @shahrzad.rh ویراستار: @m.azimi @N.a25 @دخترخورشید @آیلار مومنی @آتنا شکاری @-Aryana- @-Atria- @-Madi- @-Ghazal- @Damon.S_E @Dark deram @Delito @Sara @Sahar_66 @Samaneh @SaNiA18 @sanaz87 @Gisoo_f @haniye_sh @Healer @hany.rS @سحرصادقیان @Fardis @FAR_AX @nina4011 @nazi nima @negar @im._baran @im._byta @Iparmidw @mahdiye11 @masoo @Mahfam @-Madi- @-mAhsA.86- @Mehraban @melcmy @Melika.Y @melika_sh
  4. نام رمان: هابیل و قابیل نویسنده: زهرا. ا. د. ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: هامین و کامین! دو پسری که از بدو تولد با یک اشتباه غیر عمد سرنوشتشان به هم گره خورد. هامین وارث فقر و بدبختی شد و کامین وارث رفاه و خوشبختی. رویارویی این دو سرآغاز رقابت‌های دنباله‌داری شد که با باز شدن پای دختری به زندگیشان این رقابت‌ به اوج خود رسید. سخنی با خوانندگان: 1. این رمان قبلا در انجمن گذاشته شده و اکنون با کمی تغییرات و ویرایش، دوباره گذاشته می‌شود. 2. اصل داستان نسبت به قبل تغییری نمی‌کند. در ویرایش قبلی از روی یک سری جزییات سرسری رد شده بودم که الان با توصیفات بیشتری در داستان مطرح می‌شود. 3. داستان دارای چند برهه زمانی متفاوت است که هر برهه با یک پاره مشخص می‌شود. فهرست بندی داستان به شکل زیر است: پاره صفر: پیش از شروع (لحظه تولد) پاره یک: شانزده سالگی پاره دو: هجده سالگی پاره سه: بیست سالگی پاره چهار: بیست و چهار سالگی 4. پاره یک و پاره چهار قبلا در انجمن گذاشته شده بود. پاره ها جدیدی به ویرایش جدید داستان اضافه می‌شود. 5. در صفحه نقد که به زودی اضافه می‌شود منتظر نظرات و پیشنهاداتتان هستم.
  5. نام رمان : تونل کاربر انجمن نود هشتیاzeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم ژانر : عاشقانه ، اجتماعی نحوه ی ﭘارتگذاری: نامعلوم ویراستار: @Otayehs ناظر: @-Madi- خلاصه: خلاصه: روزگار است دیگر دست ستمگرش همیشه در ﭘی ضربتی سخت برتن رنجورمان روان است و من و تو .... من و تو مانند خاری در مقابل چشمان کینه توزش ایستاده ایم و او باز یارای جداییمان را ندارد ... من و تو هستیم که با نیروی عشق، دست سنگین روزگار و آدمهایش را از اتحاد وجودیمان می رهانیم ... و این دلنشین است... تونل دارای عاشقانه های جذاب و ناب می باشد که روح را نوازش می دهد و عقل را به یغما میبرد. مقدمه: نفس نفس می زدم ، در جاده ای خالی از نشانه های زندگی گرفتار بودم ، گویی همیشه اینگونه زندگی کرده ام که راهی برای رهایی نمی یافتم .. راهی جز مسیر مستقیم ﭘیش رویم سراغ نداشتم؛ گام هایم تند شده بود ، می دویدم ، می رفتم ، نمی دانستم مقصدم کجاست فقط می دانستم که باید رفت ، باید از این زندگی رها شد ...مسیر ﭘیش رویم جلوی دیدگانم خودش را به نمایش می گذاشت و من طول آن را طی می کردم ... هیچ صدایی جز صدای نفسهایم سکوت تلخ اطرافم را نمی شکست و این برایم گزنده بود ، چرا که جسم و روحم در آغوش تنگ تنهایی اسیر شده بود و این بیش از ﭘیش مرا آزار می داد ... در هنگاهمه دویدن، با دیدن تونلی در مقابل دیدگان خسته ام متوقف می شوم ، با دیدنش در آن جاده ی ﭘر ﭘیچ و خم زیاد متعجب نمی شوم ، حال صدای نفسهایم ﭘس از دویدن مسیر طولانی بلندتر به گوش می رسد ، اندکی می ایستم و بار صبر را بر دوش می کشم ؛ کمی بیشتر خود را متوجه تونل مقابل می کنم ، حجمی انبوه از سیاهی ها را در خود جای داده بود ، گویی سالهاست که با تاریکی انس دارد ، کمی جلوتر می روم ؛ حال گامهایم نسبت به دقایقی قبل آهسته تر شده اند ، گویی تردید در مسیر همنوا با ترس مرا یاری می دهند ، اما چاره ای نیست ، باید بروم ، انگار دراین جاده جز این مسیر تنها ، مسیری دیگر در تقدیر من نیست .... خود را در آغوش تونل ﭘر از سیاهی جای می دهم ، با ورودم در درون تونل ، حجمی از بویی آشنا مشامم را نوازش می دهد انگار که فضای تنگ تونل تصویر ﭘر هیاهوی زندگی جنجالی ام را به من یادآور می شود واین تلخ است ، بودن در آن فضای ﭘر ازسیاهی برایم زجر آور است ومن این را نمی خواهم ... محض دلخوشی ام حتی صدای آواز ﭘرنده ای به گوش نمی رسد وهمه چیز صدای سکوت را فریاد می زند ، گویی این صدا برای آن محیط دلنشینتر است ، زندگی ام همچون تونل منظور ﭘر بود از خالی ها ، روشن بود از تاریکی ها و شیرین بود از تلخی ها .... اما راهی برای گریز نداشتم ، کسی چه میداند ؟ شاید ﭘایان این سیاهی ها ، توآغازگر روشنایی روزهای تارم باشی ؟ شاید در ﭘایان این راه تو شعر روشنایی را برایم بسرایی....
  6. پادشاهانه کرده‌ایم قمار داو اول خزانه باخته‌ایم نام رمان: داو اول نویسنده: زهرا. ا. د. ژانر: اجتماعی، عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: ساجده دانشجوی سال سوم مهندسی کامپیوتر است که همیشه زیر سایه خواهرهای زیباتر از خودش زندگی کرده است. او درصدد ازدواج با یکی از همکلاسی‌هایش است که با افتادن در دام یک رسوایی، زندگیش بیش از پیش دچار آشوب می‌شود. تلاش برای برگرداندن همه چیز به حالت عادی، او را در دوراهی یک انتخاب قرار می‌دهد که هیچ‌کدام به نفع ساجده نیستند. اما در پایان او ناچار است یکی از این دو راه را انتخاب کند. سخنی با خوانندگان: 1. خط سیر اصلی داستان، زاده تخیل نویسنده است اما موضوعات حاشیه‌ای شخصیت‌های فرعی (مانند ساختن لیست ترین‌ها) و فضاسازی برگرفته از واقعیت و تجربیات نویسنده است. 2. زاویه دید رمان، اول شخص هست و برای بررسی جنبه‌های مختلف ماجرا از سه راوی استفاده شده است: ساجده، مهرداد و اویس. اویس به دلیل شرایطی که دارد کمی دیرتر وارد داستان می‌شود. هر فصل، از زبان یک راوی نوشته می‌شود و برای دنبال کردن بهتر، اول هر پارت نام راوی را ذکر می‌شود که در ویرایش نهایی این قسمت حذف می‌شود. 3. یکی از شخصیت‌های داستان (لوکاس) مسیحی و یکی از شخصیت‌های فرعی زرتشتی است. من با اطلاعاتی که داشتم این شخصیت‌‌ها را خلق کردم. در صورتی که کسی اطلاعات بیشتری در این زمینه دارد و یا من جایی اشتباه کردم، لطفا با من در میان بگذارد. 4. در داستان شاهد تلاقی طرز فکرهای متفاوتی هستیم. طرز فکر و واکنش‌ها و رفتارهایی که شخصیت‌ها نسبت به هم دارند برگرفته از واقعیت و تجربیات نویسنده است. در این رمان، قصد توهین به هیچ قشری وجود ندارد و هدف فقط به تصویر کشیدن واقعیت‌ها است. 5. از آنجایی که بیشتر فضاسازی‌ها واقعی است، در قسمت گالری شخصیت‌ها یا در نمایه‌ام عکس فضاهای مختلف برای تصویرسازی بهتر گذاشته می‌شود. 6. رنج سنی شخصیت‌های اصلی حول و حوش بیست یا بیست و یکسال است. بنابراین در هر تصمیمی که شخصیت‌ها می‌گیرند، ناپختگی‌های این سن را هم در نظر بگیرید. 7. و در پایان از همه خوانندگانی که رمان را می‌خوانند و نظرتشان را بیان می‌کنند پیشاپیش کمال تشکر را دارم. 🙂 ویراستار: @_Zeynab
  7. خوب اینم شخصیت های رمانم برای ارتباط بیشتر باهاشون @Masi.fardi@.Aryana.@Masoome@MOBINA.H@mahdiye11@Narges.Sh
  8. 《به نام او که قلبش را آفرید》 نام رمان: به صرفِ پاپایا به قلم: عطیه حسینی ژانرها: عاشقانه- طنز خلاصه: دو طیف شخصیتیِ جیغ و نامتوازن، خود را در ‌مداری می‌یابند که رغبتی به حتی یک ثانیه سکون در آن را هم ندارند؛ چه برسد به سینه‌‌خیز جست زدن اندرونش! یکی گوشه‌گیر و اجتماع‌گریز که ناچاراً، به دنبال بهترین دوستش اردک‌وار راهی می‌شود تا تور مالدیو را با کج‌خلقی‌هایش به گند بکشاند؛ دیگری تور لیدر خوش خوی و منشی که چون موش در سوراخ‌های تهران مخفی شده بود و با حضور فردی آشنا در تورش، خبط‌هایش برملا می‌شوند و مجبور به رو کردن ورق صداقت می‌گردد. حال ده روزِ باردار پیش روی هر کدام است که می‌بایست گریزناپذیرانه هر دویست و چهل ساعتش را به پایان برسانند. مقدمه: اگر چشم بر جهان اطراف ببندی، اگر خودت نخواهی نیازها را، قشنگی‌ها را و حال خوب را به تماشا بنشینی، خب واضح است که هر چیزی برایت تیره رخ‌نمایی می‌کند. باید بخواهی؛ باید قلبت را آنقدر کش دهی که بزرگ شود و جا برای قشنگی‌های جهان باز نماید. اگر چشم ببندی، همه چیز تاریک است؛ بنگر تا روشنی سوی چشمانت را برباید! 《پاپایا: نام میوه‌ای استوایی است و نوعی خربزه‌‌ی درختی محسوب می‌شود.》 لینک صفحه‌ی نقد
  9. ✨رمان عطش قصاص✨ نویسنده: آریانا خوشکام ژانر: تراژدی، عاشقانه، پلیسی پارت گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نوشتن خلاصه: دلش آشوب است، همچون آتش فشانی که می‌خواهد فوران کند و دخترک داستان ما را بسوزاند. قصاص چیست؟! عقوبتی که می‌تواند عشقِ دلداده‌ای را در یک آن، با خاک یکسان کند... عشق دخترکی که معصوم است و بی ریا! اما آیا این حق است؟ چرا خنجر به دل پاکش می‌زنند؟! دخترک غم به دلت راه نده! مطمئن باش که آرام می‌گیری... مقدمه: او گناه کاری بود که عاشق شلاق شده. شلاقی که با هر ضربه‌، دلش را بیشتر می‌برد. شلاقی که آن روز ها برایش از جنس نوازش بود. انگار خودش نبود... افتاد و شکست... زير باران پوسید... آدم که نکشته بود... عاشق شده بود! صفحه‌ی اصلی رمان عطش قصاص: رمان عطش قصاص
  10. عنوان دلنوشته شاید من ، شاید تو ژانر تراژدی عاشقانه هدف از نوشتن : برخی درد ها نتیجه برخی رفتارات ناموزون ماست! درد هایی که تمامی ندارند! نه میتوانیم با آنها بجنگیم و نه میتوانیم فراموششان کنیم! گاهی به این می اندیشم که کاش برخی واژگان را هرگز بر زبان نمی اوردم و یا برخی را جا نمی انداختم نوشتن این مجموعه تنها برای برزبان اوردن اندیشه هایی است که برایم درد دارند... نه میتوانم با آنها بجنگم و نه میتوانم فراموششان کنم... مقدمه : ارام ارام قدم هایم به سوی تو کج شد ارام ارام مسیر اصلی ام از یاد رفت تنها چیزی که ماند من بودم تو بودی و عاشقانه هایمان شاید خیلی زود بود برای انحراف از مسیرم... صفحه نقد دلنوشته https://forum.98ia2.ir/topic/1740-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88-sara-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/ نقد دلنوشته شاید من شاید تو
  11. نام رمان: دلبر بلاگردان نویسنده: آیلار مومنی ژانر: عاشقانه_ اجتماعی_ تراژدی_جنایی خلاصه رمان: همه چیز از یک انفجار شروع شد. همه چیز به کاخ مخوفی برمی‌گردد که رُزا پا در آن گذاشت. این انفجار، آغازگر روزهای تنهایی رزای قصه است. آن بمبی بود که در عمق ریشه‌ی قلب رُزا منفجر شد. همین بود که عشق را شروع کرد. و اما پایان آن در‌ دست کسی نیست، جز رُزا. یک بغل تنهایی، یک بغل آغوش سرد و یک بغل فداکاری. دنیای شخصیت قصه‌ی من، همین بود. و فداکاری‌ای که بوی مرگ می‌داد. مقدمه رمان: گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی میکشم از پنجره سر اندوه که خورشید شدی، تنگ غروب! افسوس که مهتاب شدی، وقت سحر! https://forum.98ia2.ir/topic/511-نقد-و-بررسی-رمان-دلبر-بلاگردان-آیلار-مومنی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-4759 صفحه نقد😍 صفحه عکس شخصیت ها😍 @Otayehs ناظر: @m.azimi
  12. نام رمان: فصل پلیکان‌ها نویسنده: زهرا. ا. د. ژانر: اجتماعی، عاشقانه، معمایی هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: کاوه، فرزند خانواده متمولی است که با گذشتن از عشق و علاقه‌اش، مسئولیت زیادی را در خانواده، بعد از مرگ برادرش به عهده می‌گیرد اما در برابر آخرین خواسته خانواده که ازدواج با همسر برادر مرده ‌اش است، مقاومت می‌کند. برای فرار از این خواسته، به ناچار مسیری را انتخاب می‌کند که شک و بی‌اعتمادی در آن انتظارش را می‌کشد. مقدمه: آواز گوشخراش پلیکان‌ها از دور به گوش می‌رسد. آوازی که نشان از اعتراض به سرنوشتشان دارد. سرنوشتی که با فداکاری بی انتها نوشته شده است. فداکاری که در آن مادر خانواده، خون خود را به بچه‌های مرده‌اش می‌بخشد تا زنده شوند. صدای آواز گوشخراش پلیکان‌ها هر لحظه بلندتر و بلندتر از قبل می‌شود. گویی می‌خواهند به تمام دنیا اعلام کنند که اگر چاره‌ای داشتند مسیر دیگری را برای زندگی برمی‌گزیدند. معرفی و نقد رمان: معرفی و نقد رمان فصل پلیکان‌ها ناظر: @melika_sh
  13. نام رمان : ماموریت نا متعادل نام نویسنده : نویسندگان فرنیا موضوع رمان : عاشقانه ، طنز ، پلیسی ، اجتماعی خلاصه ای از رمان : داسـتانـ دوخواهر کهـ بدونـ اطلاعـ یکدیگر در یکـ هدفـ پاگذاشتهـ اند ... یکـ اتفاقـ رازهـا را بـرمــلا می‌کنــد ... پـسـ از سالهـا گمشــدهـ بازمیـگردند ، نفرتـ ها عشـقـ میـشوند ... برخـی میـروند و برخـی میمـانند ... ناظر: @Asma,N ویراستار: @_Zeynab
  14. دلنوشته: تاسیان نویسنده: نیلوفر هلالات ژانر : عاشقانه، تراژدی ، اجتماعی خلاصه: گاهی به وقت تاسیان راهی به جز سکوت نمی‌یابیم، سکوتی که زیر نقاب خنده‌هایمان فریاد می‌شود و آن‌گاه نوشتن راهی می‌شود برای از بین بردن تنهایی و دروازه‌ای به سوی جهانی که ما برای خودمان رقم خواهیم زد.
  15. نام دلنوشته: تاسیان نام نویسنده: نیلوفر هلالات ژانر: اجتماعی و عاشقانه، تراژدی خلاصه: گاهی به وقت تاسیان راهی به جز سکوت نمی‌یابیم، سکوتی که زیر نقاب خنده‌هایمان فریاد می‌شود و آن‌گاه نوشتن راهی می‌شود برای از بین بردن تنهایی، و دروازه‌ای به جهانی که ما برای خودمان رقم خواهیم زد. مقدمه: از تمام دنیا پنجره‌ای باران خورده می‌خواهم و یک فنجان چای با عطر بهارنارنج و یک صندلی چوبی زیبا روبه‌روی پنجره، با موسیقی ملایمی که در خانه طنین انداز شود و ذهنی که به هیچ کجا پر نکشد ذهنی به دور از فکر و دغدغه... ***** معنای کلمه‌ی تاسیان: حالتی که به خاطر نبودن کسی به انسان دست می دهد. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتن. دلتنگی غریب. غم فزاینده https://forum.98ia2.ir/topic/1030-معرفی-و-نقد-دلنوشته-تاسیان-niloofarh-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  16. نام رمان:شرور های دوست داشتنی نام نویسنده: Fateme cha ژانر: طنز، اجتماعی، واقعی هدف: ثابت کردن عشق و علاقه ، دوست‌‌دار خانواده بودن ، ثابت کردن اینکه داستان زندگی واقعی مثل رمان هاست و دست کمی از رمان ها نداره ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: داستان درباره دو دختر با شخصیت شیطون اما روحیه ای لطیف هست، دخترایی که با شیطنت های رنگارنگو بامزشون عامل شادی یه خانواده هستن. و حالا تقدیر میخواد ورق زندگی فاطمه و عسل داستان مارو عوض کنه. تقدیری که با عاشقانه های زیادی همراه است تقدیری به زیبای هرچه تمام تر که به دست خالق هستی نوشته شده، گاه تلخ مثل یه فنجان اسپرسو و گاه شیرین تر از عسل! ناظر: @NOORA_1995 ویراستار: @Aryana
  17. «به نام خدا» نام رمان: افق طلایی نویسنده: mahdiye11 ژانر: عاشقانه، اجتماعی، جنایی زمان پارت گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نویسندگی. خلاصه: افق طلایی، روایتگرِ ورودِ زنی به مرحله‌ای نفس‌گیر و خون‌آلود از زندگی است. او که در شرفِ جدایی از همسرِ وصل شده به جانش است، با پیشنهادی دچار تردید شده و آخرین راه‌ را برای حفظ زندگی‌ با همسرش امتحان می‌کند؛ اما ناخواسته وارد مسیری می‌شود که از قبل برایش تعیین شده و او را لحظه به لحظه دور و دورتر از همسرش می‌کند و به سبب گام نهادن در این مسیر، با شخصی آشنا می‌شود که درعین غریبگی، بیش از همه به او و زندگی‌اش وصل و آشنا است. مسیری پر از ترس، تنش، ناامیدی. با ورود به این مسیر، مثلثی شکل خواهد گرفت که گاه روی مدار عشق، گاه روی مدار برادری و گاه روی مدار جنایت می‌چرخد. در افق طلایی، شاهد رشدِ یک انسان، نمایان شدنِ عشقی که تنها در مسیر رفت در حرکت است و گذر از ناهمواری‌هایی که جنگجوی ضلع سوم مثلث را می‌طلبد، هستیم. باید دید سرنوشت این مثلث چه خواهد شد! مقدمه: گاه عرصه چنان بر آدمی تنگ می‌شود که جهانش ژرف شده چون سیاه‌چاله‌ای او را می‌بلعد. درخت پر بارِ غم که از بذر اتفاقات تلخ حیاتت در وجودت سر بلند کرده، چنان شاخه‌هایش را در تن و روحت فرو می‌کند و از ناچاری زندانت می‌کند که گاهاً خودت میل رسیدن به افق رویدادِ آزادی را در وجودت می‌سازی و برای فرود آمدن بر تکینگیِ زندگی از پل‌هایی ساخته شده به دست امدادگر هر غریبه‌ای رد می‌شوی. در خیالت با غرق شدن در آن سوی پل‌ها، غم به ستوه می‌آید و قوانینش را بر تو نقض می‌کند؛ اما نمی‌دانی با گذر از هر پل، پشت سرت ویرانه‌ای از پل‌های زندگی باقی می‌گذاری. باید منتظر ماند، هر کجای جهان آسمان یک رنگ است، باید منتظر دستی ماند تا برای نجات تو، پل‌های پشت سرت را از نو بسازد. نقد و بررسی: https://forum.98ia2.ir/topic/148-نقد-و-بررسی-رمان-افق-طلایی-mahdiye11-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ ناظر: @shahrzad.rh
  18. نام رمان: یافتمت اما... هدف: علاقه به نوشتن ژانر: تراژدی، عاشقانه خلاصه: به کدام سمت قدم بردارم؟ بگو از کدام خاک پیدایت کنم؟ از کدام هوا بویت را استشمام کنم؟ من در این سرزمین غریب، در کدام خانه را بکوبم تا بلکه نشانی از تو بیابم؟ پاهای خسته‌ام دگر تاب یاریم را ندارند حتی اگر آن‌ها هم خسته شوند، من با پای قلبم به دنبالت خواهم گشت. سر آخر یافتمت اما... . صفحه نقد:نقد-و-بررسی-رمان-یافتمت-اما ناظر: @shahrzad.rh ویراستار: @Aryana
  19. نام رمان : تونل کاربر انجمن نود هشتیاzeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم ژانر : عاشقانه ، اجتماعی نحوه ی ﭘارتگذاری: نامعلوم مقدمه: نفس نفس می زدم ، در جاده ای خالی از نشانه های زندگی گرفتار بودم ، گویی همیشه اینگونه زندگی کرده ام که راهی برای رهایی نمی یافتم .. راهی جز مسیر مستقیم ﭘیش رویم سراغ نداشتم؛ گام هایم تند شده بود ، می دویدم ، می رفتم ، نمی دانستم مقصدم کجاست فقط می دانستم که باید رفت ، باید از این زندگی رها شد ...مسیر ﭘیش رویم جلوی دیدگانم خودش را به نمایش می گذاشت و من طول آن را طی می کردم ... هیچ صدایی جز صدای نفسهایم سکوت تلخ اطرافم را نمی شکست و این برایم گزنده بود ، چرا که جسم و روحم در آغوش تنگ تنهایی اسیر شده بود و این بیش از ﭘیش مرا آزار می داد ... در هنگاهمه دویدن، با دیدن تونلی در مقابل دیدگان خسته ام متوقف می شوم ، با دیدنش در آن جاده ی ﭘر ﭘیچ و خم زیاد متعجب نمی شوم ، حال صدای نفسهایم ﭘس از دویدن مسیر طولانی بلندتر به گوش می رسد ، اندکی می ایستم و بار صبر را بر دوش می کشم ؛ کمی بیشتر خود را متوجه تونل مقابل می کنم ، حجمی انبوه از سیاهی ها را در خود جای داده بود ، گویی سالهاست که با تاریکی انس دارد ، کمی جلوتر می روم ؛ حال گامهایم نسبت به دقایقی قبل آهسته تر شده اند ، گویی تردید در مسیر همنوا با ترس مرا یاری می دهند ، اما چاره ای نیست ، باید بروم ، انگار دراین جاده جز این مسیر تنها ، مسیری دیگر در تقدیر من نیست .... خود را در آغوش تونل ﭘر از سیاهی جای می دهم ، با ورودم در درون تونل ، حجمی از بویی آشنا مشامم را نوازش می دهد انگار که فضای تنگ تونل تصویر ﭘر هیاهوی زندگی جنجالی ام را به من یادآور می شود واین تلخ است ، بودن در آن فضای ﭘر ازسیاهی برایم زجر آور است ومن این را نمی خواهم ... محض دلخوشی ام حتی صدای آواز ﭘرنده ای به گوش نمی رسد وهمه چیز صدای سکوت را فریاد می زند ، گویی این صدا برای آن محیط دلنشینتر است ، زندگی ام همچون تونل منظور ﭘر بود از خالی ها ، روشن بود از تاریکی ها و شیرین بود از تلخی ها .... اما راهی برای گریز نداشتم ، کسی چه میداند ؟ شاید ﭘایان این سیاهی ها ، توآغازگر روشنایی روزهای تارم باشی ؟ شاید در ﭘایان این راه تو شعر روشنایی را برایم بسرایی.... خلاصه: تونل روایتگر داستان زندگی دو دوست از دو قشر متفاوت را رقم می زند ، که در راه طولانی ﭘیش رویشان به دنبال اهداف دور و درازی که در سر می ﭘرورانند ، روان هستند ... در طی این مسیر مشکلاتی عدیده آنان تهدید می کنند اما با نیروی عشق سعی در شکست مشکلات در طی این مسیر دارند ... این داستان دارای عاشقانه های جذاب و ناب می باشد که روح را نوازش می دهد و عقل را به یغما میبرد ...
  20. ﷽ نام رمان:در راه برمو نویسنده: فردیس فرهودی ژانر: عاشقانه هدف: از بچگی علاقه به نوشتن داشتم و دوست دارم با نوشتن از دنیای اطرافم به دنیای جدیدی برم. خلاصه : در پی بودن با تو انتظار ها کشیدم تا به تو برسم! به بودن هایت عادت و به تپش قلبت معتاد شده بودم و من در راه برمو قدم گذاشته بودم تا دوتایی بدون هیچ هراسی از روی پل فرسوده روزگار قدم برداریم؛ اما، نمیدانستم و نمیدانستی پل فرسوده روزگار توان نگهداری من و تو را کنار هم ندارد و زیر پایمان را خالی کرد...خالی کرد و امید و آرامان هایم از من گرفت و من تنها میان این راه باقی می‌مانم ... مقدمه: مات بـرده، گوشی از دستِ سردِ بی جانم رها می‌شود؛ صدای بلندِ برخوردش با زمین هم زمان با شکستن قلبم می‌شود و این سرآغاز پایان یک زندگی است...
  21. *به نام خالق هستی* نام نویسنده : JANAN_GH نام رمان : خلاف عاشقی ژانر :#عاشقانه #پلیسی # تراژدی هدف :علاقه مندی زمان پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، حال آیا این دخترک میتواند به اشتباهش پی ببرد؟ ایا میتواند این کول بار سنگین خاطرات را از خود دور کند ؟ آینده این دخترک شرور چه میشود؟ باما همراه باشید تا به گذشته و اینده مرموز این دخترک پی ببریم . مقدمه : گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست ده‌ ها کتاب می‌ شود اما تمام چیزی که در دلم هست فقط دو کلمه است دوستت دارم… لینک رمان : https://forum.98ia2.ir/topic/1203-خلاف-عاشقی-jajanan-ooo-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  22. نام رمان : عفو ماه نام نویسنده :سونیا اصلانی مطلق (nura_savagelove) ژانر:جنایی ، عاشقانه خلاصه: دختر قصه ما نه دنیای دخترونه صورتی رنگ با حباب های بزرگ دارد و نه قلبی شیشه ای که با کوچکترین لمسی بشکند. او حتی دختری نیست که با پول پدرش به بالادست ها رسیده باشد.دخترک دارای دنیایی پر از کینه ، انتقام و تاریکی است. او از عمارت بچگی هایش طرد شد چرا که به او لقب "بد کاره" بودن چسباندند و قلب کوچک ظریفش را شکستند ولی او بعد از 5 سال برگشته است، با قلبی تبدیل شده به یک تکه سنگ تا با آتش وجودش ویرانی به بار آورد . حال باید دید چگونه زندگی این آشنا های خیانتکار را به لرزه در می آورد! مقدمه: می خواهم گرگ باشم نه به خاطر رام نشدنش بخاطر درندگیش چون قانون بقا همین است بکش تا کشته نشوی سنگ باش تا شکسته نشوی چرا که دنیا رحمی برای برّه های معصوم ندارد! آری !برّه ی معصوم نه کفتاری در لباس برّه اکنون وقت تقاص دادن رسیده و توبه و بخشش دیگر معنایی ندارد چرا که توبه گرگ مرگ است تعداد پارت گذاری: روزی 2 پارت ویراستار: @mahdiye11 ناظر: @Fateme Cha
  23. نام رمان: کله شق من نویسنده: مبینا نجفی مسکن شب کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: طنز، اجتماعی، عاشقانه ساعت پارت‌گذاری: مشخص نیست. خلاصه: زندگی کاملیا قصه‌ی ما پر از قشنگی و لذته تا این‌که دست سرنوشت زندگی رو براش یک جور دیگه رقم می‌زنه‌، ‌ هیچ‌وقت‌ همه چیز بر وفق مراد انسان نیست! گاهی با یک چشم بر هم زدن همه چیز تغییر می‌کنه. مقدمه: جان من و جهان من، روی سپید تو شده‌ست. عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو از تو برآید‌ از دلم، هر نفس و تنفسم‌ من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو 《مولانا》 ناظر: @Fateme Cha ویراستار: @Snowrita
  24. رمان: مالاگاسی (آفتاب پرست) نویسنده: معصومه بخشی ژانر: معمایی-اجتماعی-عاشقانه خلاصهٔ رمان: رویا جوانی سرکش که برخلاف خاندان مذهبی‌اش پایبند هیچ خطوط قرمزی نیست. نیمه شب به طور پنهانی به مهمانی های مختلط پا می‌گذارد، ماجرای او وقتی شروع می‌شود که مردی ناشناس به طور عجیبی او را می دزدد. لیکن او ناخواسته وارد بازی حربایی شده است که تنها قانون‌اش زنده ماندن در قبال زندگی گرفتن است! یک بازی مرگبار مافیایی که با انجام کارهای خلاف می‌توان به زندگی ادامه داد! اما چگونه رویا می‌تواند برندۂ این بازی شود؟! در حالی که نه قاتل می‌شود، نه مجرم! مقدمه: وقتی از خواب بیدار شدم انتظار زیادی داشتم نور آفتاب را از لابه لای پرده‌های پنجره ام بنگرم، آری شاید گمان می‌کردم مثل همیشه با صدای فریاد مادر چشمانم را باز خواهم کرد اما هنگامی که از خواب شیرینم بلند شدم، تلخ ترین کابوس زندگی‌ام روبه‌رو ام بود! چشمانم با من غریبی می‌کرد که نه تخت را می‌دید نه روی دلنشین آفتاب را، انگار که مرده بودم... همه جا سفید بود، همه جا خالی از هر کسی جز خودم، کسانی که نمی‌دانستم کیستند و چیستند چون خدای مقدس فرصتی دیگر برای زنده ماندن و زندگی کردن به من دادند به شرط، مالاگاسی بودن! هدف رمان: برای بهتر زندگی کردن نه خودمان بلکه باید دیدگاهمان را عوض کنیم! در این داستان انگیزهٔ افراد زیادی به تصویر کشیده شده است که بر اساس همان انگیزه به جایگاه خود می‌رسند! ناظر: @Hasti.m ویراستار: @_Zeynab
  25. «به نام آنکه بودنش تسکینی است برای درد‌های لاعلاجم » 👑» با من بمان🎸 🌞» “به قلم معصومه فردی" « مهربان » ʕ •ᴥ• ʔ تصاویر صحنه‌ها، شخصیت‌ها، ملزومات و نکات رمان💥😎 صفحه نقد رمان با من بمان جهت پذیرایی از حضور گرم شما به صرف با هم بودن مان 🤭🎈 ناظر: @melika_sh
×
×
  • اضافه کردن...