رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'عاشقانه'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


موزیک پروفایل

  1. «به نام آنکه بودنش تسکینی است برای درد‌های لاعلاجم » 👑» با من بمان🎸 🌞» جلد دوم🥰 “به قلم معصومه فردی" « مهربان » ʕ •ᴥ• ʔ تصاویر صحنه‌ها، شخصیت‌ها، ملزومات و نکات رمان💥😎 صفحه نقد رمان با من بمان جهت پذیرایی از حضور گرم شما به صرف با هم بودن مان 🤭🎈 ناظر: @melika_sh توجه: بخش‌های تاریخیِ رمان از نظر زمان، مکان و ... هیچ مطابقتی با تاریخ نداشته و بر اساس واقعیت نیستند!
  2. «به نام خالق هستی» نام رمان: پشیمان می‌شوی نویسنده: غزل محمدی ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی، معمایی هدف: علاقه به نویسندگی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم شروع: 25 شهریور 1400 ساعت 14:35 سخن نویسنده: قبل از شروع جلد دوم رمان، می خوام از نازنین بهترین دوستم که در این چندسالی که رمان و شروع کردم هیچ وقت پشتم و خالی نکرد و با حمایت هاش به من انگیزه داد تشکر کنم و اینکه ممنون از شما خواننده‌ی گرامی که رمان بنده رو انتخاب کردین. جلد اول رمان هنوز منتشر نشده و ارتباطی به جلد دوم نداره و کلا جداست. تمامی نام‌ها و شخصیت ها زاده‌ی ذهن نویسنده هستند و وجود خارجی ندارند. ممنون از نگاه های گرمتون خلاصه: یک تصادف سرآغاز یکی شدن سرنوشت پریا با مردی می‌شود. که همسرش را از دست داده و در لبه‌ی پرتگاه زندگی‌اش است. حال پس از گذشت چندماه؛ سایه‌ی گذشته روی زندگی پریا سایه می‌اندازد. یک ردپا از عشق قدیمی پریا را وادار به ترک آشیانه و پناهش می‌کند، پا در مسیری می‌گذارد که نمی‌داند پایانش چیست؛ میان دو راهی می‌ماند. یک طرف مسیر مردی چشم انتظارش است که بدون او امیدی ندارد و سمتی دیگر عشقی خالص و قدیمی. حال کدام را انتخاب می‌کند؟ انتهای این جاده چه کسی برنده می‌شود؟ یا شاید هم چه کسی بازنده است؟! ویراستار: @.Aryana. ناظر: @Asma,N مقدمه: نشسته ام وسطِ عاشقانه ای بی رحم و خیره ام به شروعِ ترانه ای بی رحم هنوز متّهمم که تو را نفهمیده ام و پایبند تو هستم به خانه ای بی رحم همیشه اشک چکیده میان قلبم، تا نلرزد آینه ی بغضِ چانه ای بی رحم هنوز هم که هنوز است عاشقت هستم جواب عشقِ من؛ اما بهانه ای بی رحم تمام بی کسی ام بی اراده می گرید بر استخوان پُر از دردِ شانه ای بی رحم ببین که سوختم از لحظه های تبدارت و مانده ام تهِ جیبِ زمانه ای بی رحم صفحه ‌ی نقد: https://forum.98ia2.ir/topic/2201-معرفی-و-نقد-رمان-پشیمان-می‌شوی-qazal-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ عکس شخصیت‌های رمان: https://forum.98ia2.ir/topic/2000-شخصیت‌های-رمان-سرپناهی-دیگر-qazal-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-22589
  3. masoo

    رمان خراش/masoo کاربر انجمن نودهشتیا

    نام رمان: خراش هدف: علاقه به نوشتن ژانر:معمایی، عاشقانه، تراژدی خلاصه:هر زخم هر چند عمیق پس از مدتی خوب می شود ولی رد زخم پاک شدنی نیست.جراحت قلبم با گذر زمان نه تنها خوب نشد بلکه هرازگاهی سر باز کرده و گذشته را پیش رویم نمایان می کند.هرگاه از روی زخم هایم گذر می کنم تصویرت روی مردمک هایم شکل گرفته و راهی صورتم می شود. برای فراموشی راهی هست یا باید تا آخر عمر زجر بکشم؟ گالری-رمان-خراش معرفی-و-نقد-رمان-خراش ویراستار: @Aryana ناظر: @melika_sh
  4. اشعار محمد صالح خوب متخلص به صامد ببخشید اگر مطالب مشکل یا نقصی داشت و ممنون میشم اگر نقد کنید و در رفع کردن کاستی آ کمک کنید ❤️
  5. نام رمان: تکامل متناقض نویسنده: حانیه شامل و مبینا غلام‌نژاد ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه، هدف: هر احساسی عشق نیست♡ رمان پارت‌گذاری: نامعلوم ویراستار: @16Nian خلاصه: قصه از جایی شروع شد که دخترک کتاب زندگی را باز کرد... و موجی از غم, تنهایی و خوشحالی که روی آن خاکستر نشسته بود به صورتش برخورد کرد. کتاب زندگی مملو از اتفاقاتی بود که در آینده هم ردپایش دیده می‌شد. اما مگر در کتاب چه چیزی بود که زندگی دخترک را طوفانی کند؟ اصلا دخترک چرا باید کتاب زندگی را باز کند؟ آن کتاب مال چه کسی بوده و چگونه به دست دخترک رسیده؟
  6. نام رمان : ریشه های مخفی کاربر انجمن نود هشتیاzeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم ژانر : عاشقانه ، اجتماعی نحوه ی ﭘارتگذاری: نامعلوم ویراستار: @Nava0_o ناظر: @سرونوفیل خلاصه: روزگار است دیگر دست ستمگرش همیشه در ﭘی ضربتی سخت برتن رنجورمان روان است و من و تو .... من و تو مانند خاری در مقابل چشمان کینه توزش ایستاده ایم و او باز یارای جداییمان را ندارد ... من و تو هستیم که با نیروی عشق، دست سنگین روزگار و آدمهایش را از اتحاد وجودیمان می رهانیم ... و این دلنشین است... ریشه ی مخفی روایتگر عاشقانه های جذاب و نابی است که روح را نوازش می دهد و عقل را به یغما میبرد. مقدمه: تمام عمرم در پی چیزی بودم که سایه ی نبودش بارها و بارها به روی چهره ی سرگردانم ریشخند می زند و تنهایی این روزهایم را به من یادآور می شود، تنهایی و سکوت و سیاهی همنوای با آن، عجیب قصد جانم را کرده اند و دیوار سنگی سیاه روبه رویم را حاصل تمام یافته هایم می دانند. اما می دانم که ریشه ی مخفی وجودی ام سرود روشنایی سر خواهد داد و آفتاب حضورش بر تارک دنیای تلخم لبخند خواهد زد. @مدیر گرافیست https://forum.98ia2.ir/topic/1160-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85-zeinabhdm-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7/?tab=comments#comment-11186
  7. نام رمان: تنها نوای من نویسنده: عسل ابراهیمی ژانر: عاشقانه_ پلیسی_ غمگین هدف: به نویسندگی علاقه مندم و این اولین رمانیه که می‌نویسم. ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: راجب دختری به نام مینو هست که در سن نوزده سالگی حس شیرین عشق رو تجربه می‌کنه. همین‌طور آرش با وجود موقعیت شغلیش هر لحظه وابستگیش نسبت به مینو بیشتر و بیشتر میشه و همین وابستگی، باعث رخ دادن اتفاق‌های پی در پی و گوناگون میشه؛ اتفاق‌هایی که زندگیشون رو از هم می‌پاشه و پستی و بلندی‌هایی رو به همراه داره. آیا اون‌ها می‌تونن مثل قبل یه زندگی جدید رو بسازن؟ ناظر: @rana.82
  8. «به نام خدا» نام رمان: افق طلایی نویسنده: mahdiye11 ژانر: عاشقانه، اجتماعی، جنایی زمان پارت گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نویسندگی. خلاصه: افق طلایی، روایتگرِ ورودِ زنی به مرحله‌ای نفس‌گیر و خون‌آلود از زندگی است. او که در شرفِ جدایی از همسرِ وصل شده به جانش است، با پیشنهادی دچار تردید شده و آخرین راه‌ را برای حفظ زندگی‌ با همسرش امتحان می‌کند؛ اما ناخواسته وارد مسیری می‌شود که از قبل برایش تعیین شده و او را لحظه به لحظه دور و دورتر از همسرش می‌کند و به سبب گام نهادن در این مسیر، با شخصی آشنا می‌شود که درعین غریبگی، بیش از همه به او و زندگی‌اش وصل و آشنا است. مسیری پر از ترس، تنش، یأس. با ورود به این مسیر، مثلثی شکل خواهد گرفت که گاه روی مدار عشق، گاه روی مدار ناامیدی و گاه روی مدار جنایت می‌چرخد. در افق طلایی، شاهد رشدِ یک انسان، نمایان شدنِ عشقی که تنها در مسیر رفت در حرکت است و گذر از ناهمواری‌هایی که جنگجوی ضلع سوم مثلث را می‌طلبد، هستیم. باید دید سرنوشت این مثلث چه خواهد شد! مقدمه: گاه عرصه چنان بر آدمی تنگ می‌شود که جهانش ژرف شده چون سیاه‌چاله‌ای او را می‌بلعد. درخت پر بارِ غم که از بذر اتفاقات تلخ حیاتت در وجودت سر بلند کرده، چنان شاخه‌هایش را در تن و روحت فرو می‌کند و از ناچاری زندانت می‌کند که گاهاً خودت میل رسیدن به افق رویدادِ آزادی را در وجودت می‌سازی و برای فرود آمدن بر تکینگیِ زندگی از پل‌هایی ساخته شده به دست امدادگر هر غریبه‌ای رد می‌شوی. در خیالت با غرق شدن در آن سوی پل‌ها، غم به ستوه می‌آید و قوانینش را بر تو نقض می‌کند؛ اما نمی‌دانی با گذر از هر پل، پشت سرت ویرانه‌ای از پل‌های زندگی باقی می‌گذاری. باید منتظر ماند، هر کجای جهان آسمان یک رنگ است، باید منتظر دستی ماند تا برای نجات تو، پل‌های پشت سرت را از نو بسازد. نقد و بررسی: https://forum.98ia2.ir/topic/148-نقد-و-بررسی-رمان-افق-طلایی-mahdiye11-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ ناظر: @مُنیع
  9. {به نام خدا} نام رمان: نبضِ مرگ نام نویسنده: غزل نیک نژاد ژانر: عاشقانه، تراژدی، جنایی هدف: پر کردن وقت! لوکیشن: ترکیه خلاصه: تا به حال به دنیای بعد از مرگ فکر کرده‌ای؟ به کسانی که قبل از جان دادن به زیرِ خاک می‌روند؟ نبضِ مرگ ضربانِ کوبنده‌ی کسانی‌ست که با مرگ نمی‌میرند چون یک انسانِ مرده نمی‌تواند دوبار بمیرد! آن شب تمامِ زندگی‌اش دود شد و به هوا رفت؛ همان لحظه مرد...! نفس می‌کشید اما تفاوت چندانی با مرده‌ی متحرک نداشت! آن شب تمامِ گذشته‌اش را ورق زد؛ پر از لحظه‌های سیاه! به جز خاموشی، سکوت، اشک و سوختن چیزی نیافت! دلش می‌خواست تمامِ بغض‌هایش را یک‌جا جمع کند و با تمام وجود فریاد بزند... معرفی و نقد رمان نبضِ مرگ کاراکترهای رمان نبض مرگ ویراستار: @reyyan ناظر: @Mobina_sh
  10. به نام خالق من و قلم من ( نام رمان تغییر پیدا کرده است بنابراین نام روی جلد هم ویرایش خواهد شد ) نام رمان: کاکادو نویسنده: نیکتوفیلیا ( مهدیه سادات ابطحی ایوَری ) ژانر: عاشقانه_معمایی هدف: علاقه_چاپ پارتگذاری: نامشخص خلاصه: مانا با شرکت در یک بازی معمایی و هیجانی با آندریاس پیپر آشنا می‌شود. او برخلاف مانا مردی نامعتقد است و خدای یکتا را نمی‌پرستد اما بااین‌حال، میان او و دخترک یک کشش عاطفی شکل می‌گیرد. در این میان هنگام گذر از یکی از مراحل سخت و پرپیچ‌وخم بازی، مانا با یک قاتل و آدمکش حرفه‌ای برخورد می‌کند که ارتباطی با بازی " قدرت ذهن " ندارد اما تأثیر بسزایی روی سرنوشت او می‌گذارد. مقدمه: کاکادو، نوعی طوطی سفیدرنگ کاکل دار است که هوش و خلاقیت شگفت انگیزی دارد. این پرنده می داند برای آنکه به خواسته اش برسد چطور باید رفتار کند. او از چالش های فکری و معماهای مکانیکی استقبال می کند و به راحتی می تواند با کمی وقت گذاشتن، درب قفس و قفل آن را باز کند. کاکادو احساساتی، اجتماعی، دوست داشتنی و زورگوست. همه چیز را خراب می کند و هیچ برایش مهم نیست که چه ضربه ی روحی ای به صاحبش می زند. او، ذاتاً کنجکاو و بازیگوش است و می تواند خود را با هر شرایطی وفق بدهد. اما به اجبار، نمی مانَد. توجه 1 شخصیت مانا، تماماً از شخصیت نویسنده برگرفته شده است. شامل همه ی ( رفتار، کردار، گفتار، علایق، تنفرها، افکار، اعتقادات، گذشته ی او تا سن 18 سالگی، دوستان، سبک زندگی و ... ) توجه 2 تیپ های شخصیتی کارکترها به این صورت است: مانا: infp / آندریاس: intj / کریس: infj
  11. نویسنده : dark fire ( صحورا نیکخواه ) عنوان : راز آخرین قطعه هدف : تحلیل یک درام سیاه عاشقانه ژانر : تراژدی - جنایی - عاشقانه خلاصه : نفیر شلاق خاطرات دوران فلاکت ، اندوه و درد بی پایان ، لذت گرسنگی و سوز استخوان سوز سرما ، مشابهت و اشتراک رقم زننده سیاه ترین دوران زندگی هر دو آنهاست . روان رنجور و کاوش وسواس گونه برای یافتن معنای حقیقی حیات ، دو جبهه را در دو جناح شر و خیر به وجود آورد . نفرت ، خشم و پوچی به طرز سرگرم کننده‌ای گمراه کنندگی بازی را با فلسفه خودساخته چند ذهن بیمار می‌امیخت . و در این هیاهوی خونین حقیقت پارادوکس طبیعت به فراموشی سپرده شد تا در نهایت عشق نفرت را در جهنم بسوزاند . مقدمه : توان هر عملی از وجودش رخت بسته بود . در آن واویلا و محشر پرخون که تیغ بر یکایک آن بدن هایی که از حیات تنها گرمایی رو به افول را دارا بودند ، چیزی جز اجزای جدای از هم و خون دلمه بسته در هر‌سو دیده نمی‌شد ؛ با اینحال برای اویی که در تئاتر خون و مرگ رشد یافته بود چیزی هولناک‌تر از برق خاموش آن دو چشم ، و لبخند دندان نمای سرخ فام نقش بسته بر آن لبان هوس انگیز نقش بسته بر بوم نبود . مرگ سایه سکوتی هلاکت‌بار تر از خودش را گسترانده با فراغ بال به هر طرف دست اندازی می‌کرد . گویی تمام آن چشمان نیمه باز ، چشم دوخته به سرخی گندیده زمین ، بلاجبار زیر نگاه برنده درون تابلو سکوت کرده‌اند . او هم ! در سکوت به آن ساحره می‌نگریست . فریاد سکوت با صدای کشیده شدن چخماق آن فندک برنجی در گلو خفه شد . آتش با عشق زبانه کشیده و لبخند او را سوزاند ؛ در حالیکه آن دو چشم فریبنده هنوز در ورای سوزش آتش فخر می‌فروختند ، جرعه دیگری از جام شوکران به افتخارش نوشیده شد . ساعات پارت گذاری : هر روز ساعت دوازده شب ناظر: @khakestar
  12. نام رمان: شعله رقصان این آتش تویی نویسنده: عاطفه لاجوردی (Atefeh L) ژانر:عاشقانه، معمایی، هیجانی هدف: علاقه به نویسندگی ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم ویراستار: @Neda(ویراستارصفحه چهارم تا آخر) خلاصه: همتا دختری ست که مادر و پدر داروسازش را سال ها قبل در یک سانحه ی تصادف از دست داده است و از کودکی در کنار مادربزرگ و عموی جوانش بزرگ شده است. با این وجود، تحت حمایت‌های عمو و مادربزرگش، دختری مستقل و شاد بار آمده است؛ دختری که از وارد شدن به آتشی که افراد سودجو سعی در شعله ور کردنش دارند، واهمه‌ای ندارد ..... ورودش به شرکت شهریار و شرکایش شروعی برای اتفاقاتی می شود که ناخواسته همتا را با مردی همراه می کند که با وجود شخصیت جدی و به ظاهر نفوذناپذیرش، بارها با همتا همراه شده و او را از میان شعله ی خطرات بیرون می کشد..... مقدمه: بدان ای آتش سوزان، که من از تو هراسم نیست؛ بدان ای شعله ی رقصان، که چون بازیگری خوش نقش؛ میان کورسوی شب شدی همبازی و هم دست دزدانی، که چون گرگان خون خوارند، و تو همراه آنانی؛ ولی افسوس پایانت همان خاکستر لرزان و بی جان است؛ منم از جنس تو هستم، منم از شعله لبریزم؛ ولی پایان ندارم من که آتش پاره ی عشقم؛ من آن جانم که می سوزد، که عشقی را برافروزد.... گالری عکس و تیزر شخصیت های رمان شعله رقصان این آتش تویی صفحه نقد و معرفی رمان ناظر: @Negin jamali
  13. • نام : لاتاری • نام نویسنده : زهره‌مقدم. • ژانر : عاشقانه / اجتماعی خلاصه : صبا، دختری که در یک خانواده سنتی و مذهبی زندگی میکنه اما رویاهاش متفاوته! تصمیم میگیره برای رسیدن به اهدافش فعالانه تلاش کنه و در برابر سختی های راه قد علم کنه... مقدمه : که داند بجز ذات پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار تو این دنیا هیچ‌کس پیدا نمی‌شه که بدونه سرنوشت چه خوابی‌هایی براش دیده! شاید اگه ده سال دیگه ی خودت رو بهت نشون بدن، باورت نشه که اون فرد تو باشی! حقیقت اینه که ما فقط مهره‌هایی تو بازیِ تقدیر هستیم که انتخاب‌هامون، بین گزینه‌هایی است که روزگار پیش روی ما قرار میده...! ناظر: @M.f
  14. رمان عطش قصاص نویسنده: آریانا خوشکام ژانر: پلیسی، جنایی، تراژدی، عاشقانه پارت‌گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نوشتن خلاصه: بوی مایع زلال سرخ رنگ که به مشامش رسید، تازه پی برد که مسیر را اشتباه آمده است. به آدم اشتباهی برخورد کرده و نهایتاً نتیجه‌ای اشتباه را درو کرده بود. او نقابش را برداشت و مات ماند؛ گفت همانی نیست که باید باشد. در این بازی کیش و مات دست در دست یکدیگر داده و او را از دور خارج کردند. ماهیت تازه‌ای که از او نمایان شد، چیست؟ او واقعا چه کسی است؟ چرا مسیرش بر روی خون بنا شد و چگونه راهش به این‌جا ختم شد؟
  15. نام رمان: لحظات بعد از تو ژانرهای رمان: عاشقانه، اجتماعی نام نویسنده: مهشید عظیمی پور خلاصه: این داستان تصمیمات ناگهانی افراد و قضاوت نادرست را به تصویر می‌کشد. آیا این تصمیمات زندگی آن فرد را تحت تأثیر قرار می‌دهد؟ دست سرنوشت چه روزگاری برایش رقم خواهد زد؟ اسیر تاریکی می‌شوند یا نور را پیدا کرده و مسیر خود را پیدا می‌کنند؟ در این بین افرادی که در گذشته نه چندان دور در بازی زندگی نقش آفرینی کردند، موجب تغییر و تحولی می‌شوند؟ مقدمه: دستانم را رها کرد بدون ذره‌ای تردید جهانم را ربود ماه بودم و خورشید بود دنیا برایم تبدیل به زندانی شد که فرار از آن محال ممکن به نظر می‌رسید تو آمدی و به دنیای تیره و تارم رنگ امید بخشیدی تو همانی بودی که نور چشمانت را ندیدم سوز صدایت را نشنیدم به کدامین گناه به این برزخ محکوم شده‌ام؟ به کدامین اشتباه اکنون فرسنگ‌ها از تو دورم؟ چگونه از غریبه، غریبه‌ تر شدیم؟ دست‌هایت کی دستانم را رها کرد؟ قلبت چه زمانی از تپیدن برای من ایستاد؟ صفحه نقد رمان: https://forum.98ia2.ir/topic/2973-معرفی-و-نقد-رمان-لحظات-بعد-تو-mazimi-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ @Aryana ناظر: @Negin jamali
  16. ملسا

    فقط عشق بماند

    گر سنگ ببارد گر ننگ ببارد دانم که اگر عشق بماند نه سنگ مهم است نه ننگ مهم است دانم که فقط عشق مهم است از آدم صد رنگ بترسید از آدم یک رنگ نگریزید آن رنگ به رنگ، زخم زند تو! آن تک رنگ عشق، عاشق کند تو! بر زخم دلت هر دم زند سوز بر مهرش بیافزاید هر روز بر جان دلت اگر نشیند، هر دم نفست می شود درد گر جام شرابش می بگیری، عشقت می شود آتش سرد
  17. نام رمان : مغرور بی‌رحم نویسنده : mahsa۸۳ ژانر : تراژدی_عاشقانه_تخیلی هدف : سرگرمی ساعت پارت گذاری : نامعلوم خلاصه : ختری که در کشور سوئد زندگی می‌کنه و از بچگی مورد آزار و اذیت پدر ناتنیش قرار گرفته که بعد از فرارش از خونه و همراه دوستش به کشور آلمان رفتن زندگیش عوض میشه... مقدمه : چرا بعضی از مردان فکر می‌کنن که دخترا ضعیف و ناتوانن ؟ اما برعکس تفکرشون یه دختر می‌تونه کارهای زیادی انجام بده، یه دخترم می‌تونه مثل پسر زندگیشو بسازه بدون کمبود و میتونه حقوق دختر و پسر برابر باشه اگه به توانایی های اون شخص شک نکنی.
  18. خب اینجا فضاها و شخصیت های رمان لانه واز رو باهم مرور میکنیم. ایشون فرزندم دنیزه رنگ چشماش توی‌ رمان گفته شده قهوه ای اما چون به لنز علاقه داره اینجا رنگ چشماش رنگیه.🙂
  19. نام رمان: انقلاب عاشقی نام نویسنده: غزل مرفوع کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:مذهبی، عاشقانه خلاصه رمان: زاده از تبار خاک و خونم و نهال جوانی‌ام، قامت راست نکرده بود که با یک تلنگر، مسیر زندگی‌ام دست‌خوش تغییراتی گشت. من در دوراهی سرونشت، آن راه را برگزیدم! مسیری ناهموار که رویایی بزرگ را بر من به ارمغان می‌ آورد، رویایی که آن روزها فکر و ذهن جوانان ایران زمین را به خود مدهوش کرده بود و برای رسیدن به پرتره‌ای که شمیم رویا می‌داد، بایستی با کسانی نبرد داشت که زمانه را به درست گرفته بودند! مقدمه: رویا‌های ما تحقق خواهند یافت، به شرطی که ما شهامت تعقیب آن‌ها را داشته باشیم. انقلاب یکی از رویاهای خمینی کبیر «ره» بود! رویایی که شد رویای جوانان ایران! جوانانی که برای رسیدن به رویای خویش لحظه ای درنگ نکرده اند! جوانانی از جنس ایثار و مقاموت...! حال می خواهیم از آن جوانان و اندکی از وقایع قبل از انقلاب و تا پایان هشت سال دفاع مقدس، یکی از این جوانان سخن بگوییم! ناظر : @khakestar
  20. به نام خدا! نام رمان: عشق و مرگ. نام نویسنده: دیناgh ژانر: عاشقانه_ جنایی. ناظر: @Parya ویراستار: @Gisoo_f خلاصه: در لحظه به لحظه‌ی عمر خود، مرگ را به چشم دید! جان داشت؛ اما مرده متحرکی بیش نبود! روح داشت؛ اما زندگی نمی کرد. "مرگ" روایت زندگی سیاه اوست! وقتی دفتر سیاه خود را ورق زد، جز خط- خطی‌های مشکی چیزی نیافت. تمامش مرگ بود و مرگ! خاطرات کودکی‌اش را ورق زد، لحظه به لحظه آن چیزی جز شکنجه، کتک، آزار و اذیت نیافت. روزها برایش به همین ترتیب می‌گذشتند تا این‌که در نوجوانی مجبور به تغییر شد، تغییری که نمی‌خواست آن را بپذیرد؛ اما اجبار بود! اجباری که همیشه همراهش بود. اما چه شد که حاضر به انجام بزرگترین ریسک زندگی اش شد؟! ریسکی که به قیمت جانش بود. به حدی به سیاهی رسیده بود که حاضر به انجام آن ریسک بزرگ و امضا کردن سند مرگ خود شد. "عشق" اطرافش پر بود از زیبایی؛ اما درونش اندکی زیبایی یافت نمی‌شد فقط سیاهی بود و سیاهی در چشم به هم زدن همه چیز عوض شد در دره‌ای از سیاهی و ناامیدی افتاده بود لحظه به لحظه به عمق دره نزدیک‌تر می شد، تا این‌که نور امیدی دید! نوری که چشم را می زد، نوری که از آن فراری بود؛ اما او می‌خواست سیاهی درون دخترک قصه را پاک کند. عشق! مقدمه : قلم سرنوشت همیشه به رنگی که می‌خواهی نیست! سفید، قرمز، آبی و سیاه! سیاهی مطلق! سیاه؛ اما با عشق! هارمونی از عشق و مرگ! شروع کننده این داستان ما بودیم!خود ما هم آن‌ را تمام می‌کنیم. این داستان با مرگ ما تمام نمی‌شود. آغازش با عشق و سیاهی بود پایان آن‌هم با عشق ماست! با این تفاوت که دنیایمان رنگی خواهد شد! @همکار ویراستار
  21. نام رمان: سنگسار نویسنده: سونیا جهانبخشی ژانر: اجتماعی، پلیسی، عاشقانه هدف: اشتراک گذاری عقاید با خواننده خلاصه: رگبار جماد مشکلات، روان شیشه مانند سهیل را در هم می‌شکاند و چیزی جز گس بودن باقی زندگانی‌‌اش عایدش نمی‌شود. آنگاه که شعله‌های فروزان آتش تیر خلاص را از کمان رها می‌کند، سوز و عطش انتقام سرتا پایش را در بر می‌گیرد و حال تنها چیزی که غلبه‌ی دوران و عبور از سنگسار می‌شود؛ دلدادگیست... . ویراستار: @reyyan ناظر: @نویسندهیفضابیـے
  22. « به نام خدا » نام رمان: هورتانسیا بلو نویسنده: mahdiye11 ژانر: طنز، اجتماعی، عاشقانه هدف: علاقه به نویسندگی خلاصه: هورتانسیا بلو درست از زمانی آغاز می‌شود که دریا بعد از گذراندن سال‌های شاهانه و پر ناز و آسودگیِ زندگی وارد مرحله‌ای می‌شود که تمام ناز و ظرافتش را بر باد می‌دهد. او که به همراه صمیمی‌ترین دوست خود برای گذراندن سختی‌های زندگی کافه، رستوران کوچکی را اداره می‌کند، ناخواسته هم‌مسیر شخصی می‌شود که به باور دریا، تمام بی‌چارگی‌هایش از غرور و دلِ شکسته‌ی او آب می‌خورد؛ اما این‌بار ورق برگشته، این‌بار او است که غرور دریا را به بازی می‌گیرد و دریا وادار می‌شود برای محافظت از غرور، شخصیت و قلبش دل شخص مقابلش را ببرد، برای این کار ناچار می‌شود از پسری کمک بخواهد که آوازه‌ی آزادی و دیوانگی‌اش در تمام شهر پیچیده؛ اما آیا دریا با کمک تجربیات پسری آزاد و بی‌پروا، می‌تواند دل پسر موردنظرش را ببرد؟! خواهیم دید! مقدمه: تویی که ناب ترین فصل هر کتاب منی شروع وسوسه‌انگیز شعر ناب منی من آن سکوت شکسته در آسمان توام و تو درآمد دنیا و آفتاب منی چقدر هجمه‌ی تشویش بی تو بودن‌ها تویی که نقطه‌ی پایان اضطراب منی برای زندگیِ بی‌جواب و تکراری به موقع آمدی و بهترین جواب منی روان در اوج خیالم چو رود می‌مانی همیشه جاری و مانا در عمق خواب منی نفس پس از گذرت از حساب می‌افتد و تو دلیل نفس‌های بی‌حساب منی رها مکن غزلم را همیشه با من باش که ختم خاطره‌انگیزه شعر ناب منی *** هورتانسیا بلو: گل ادریسی آبی، نماد رد کردن درخواست ازدواج، درخواست بخشش و پشیمانی. @Aryana @Qazal @Masoome @Beretta @Ghazal @Gh.aꨄ︎ @Gh.azal @masoo @[email protected]ş @sita_ni @Maria @Nilay07 @Atria ناظر: @مُنیع
  23. اسم رمان:«رمان بد و دیوانه» ژانر: عاشقانه'غمگین'تراژدی؛ جنایی نویسنده: الما بانو ناظر: @Parya ویراستار: @Gisoo_f روند پارت گذاری روزهای: شنبه ☆دوشنبه ☆چهارشنبه هدف: علاقه ای زیاد به نویسنده گی و بیان احساسات درونی و به تصویر کشیدن احساس های مختلف و بهترین حس دنیا عشق . خلاصه:دختری که نگرانی های پدرش را نادیده میگیرد و سرخود کاراهای انجام میدهد که تاوانش را پس میدهد تاوانی که زندگی دختر را عوض میکند روزهایی در انتظاردختر است که به هیچ وجه فکرش را هم نمیکند...... مقدمه: تـو با قلب ویرانه مـن چـه کردی؟ ببین عشق دیوانه مـن چـه کردی در ابریشم عادت آسوده بودم توبا بال پروانۀ مـن چـه کردی؟ ننوشیده ازجام چشم تومستم خماراست میخانۀ مـن چـه کردی؟ مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تـو با حسرت شانۀ مـن چـه کردی؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفرکرده باخانۀ مـن چـه کردی؟ جهان مـن از گریه ات خیس باران تـو با سقف کاشانه ي مـن چـه کردی «پارت اول: 1» (آتش) مشتهایم فشردم نگاهی به در طلایی سفید روبه رویم انداختم صاف ایستادم و با قدم های محکم به سمت در رفتم زنگ در را فشردم صدای مردی توجه ام رو جلب کرد. - بفرمایید با کی کار دارید - از طرف اقای مهر افزون اومدم بادیگارد هستم - بفرمایید داخل در با صدای تیکی باز شد قدم به داخل گذاشتم که چشمم به دختری افتاد که شال نخی سفید که روی شونه هاش افتاده بود و موهای قهوه ای بلند در هوا تاب میخود به سمت پشت خانه می دوید. نگاه ازش گرفتم و به سمت داخل خانه رفتم مردی سالخورده با موهای سفید منو به سمت بالا راهنمایی کرد جلوی در قهوه ای ایستاد در زد و گفت: - اقا بادیگاردی که منتظرش بودید اومده بفرستمش داخل. - بیاد تو مرد اشاره ای بهم کردو در را باز کرد وارد اتاق شدم کمی خم شدم و سلام کردم. مردی سالخورده با موهای جوگندمی و کت شلوار طوسی رنگ پشت میز نشسته بود عینکش را از روی میز برداشت با تک سرفه ای شروع به حرف زدن کرد: - سلام خوش اومدی مهر افزون خیلی از تواناییت صحبت میکرد رزومت رو بده ببینم. روزمه ام رو بهش دادم نگاهی انداخت و گفت امروز عصر ساعت 4 بیا یه تست ازت میگیرم اگه قبول شدی میتونی کارت رو از فردا شروع کنی. تشکری کردم و رفتم بیرون ساعت 2 نیم بود از نزدیک ترین فست فودی چیزی گرفتم و خوردم توی پارکی نشستم سرم رو به درختی تکیه دادم و ارنجمو روی صورتم گذاشتم . توی جام جابه جا شدم که نور مسقیم خورشید چشمم رو زد چشممو باز کردم بلند شدم گردنم بخواطر تکیه دادت به درخت درد گرفته بود، نگاهی به ساعتم کردم ساعت ۳:۴۵دقیقه رو نشون میداد لباس هام رو تکون دادم و به سمت خونه اریامنش به راه افتادم..... نگاهی به مرد هیکل درشت روبه ایم انداختم قرار بود با بادیگارد شخصی اقای اریا منش مبارزه کنم تا توانایی هام رو بسنجه به سمت هم رفتیم و شروع کردیم... با حوله ای که مش کاظم طرفم گرفته بود عرق روی پیشونیم رو پاک کردم که اقای اریامنش لبخندی از سر رضایت زد و بهم گفت: بیا اتاقم. پشت سرش وارد اتاق شدم که از توی کشو پرونده ای بیرون اورد و بعد ازپشت میز بلند شد و روی مبل های چرمی نشست و به من که از اونموقع تاحالا سر پا بود اشار ه کرد که بشینم بدون حرف روبه روش نشستم پرونده ارو روی میزگذاشت و گفت: - بخونشون همه قوانین و مسائل مهم داخلش موجوده ببین چون من هر چند ماه یکبار بخواطر کارم تو لندن میتونم بیام ایران و من و خانواده ام بخواطر موقعیت شغلیم توی خطریم رقیب های زیادی دارم که می خوان منو شکست بدن و همیشه در خطرم من وهمسرم داخل لندن بادیگارد های زیادی داریم ولی دخترم بخواطر سرتق بازی هاش همیشه بادیگارد های شخصیش رو قال میزاره و میره و من بابت این موضوع خیلی نارحتم و ترو انتخاب کردم که ازش محافظت کنی هر جا رفت باهاش بری خیلی دختر زرنگیه از هر راهی برای پیچوندنت استفاده میکنه حواست باشه. پرونده ارو بستم و گفتم: - اقای اریامنش مطمئن باشید با تمام توانم از دخترتون محافظت میکنم و نمیزارم اسیبی بهشون وارد بشه اگه ایشون زرنگن من هم بادیگاردم و به هیچ عنوان ایشون رو ترک نمیکنم خیالتون راحت. سرش رو تکون داد و گفت: چنتا قانون هست که باید رعایت کنی. •یک هیچوقت ازش دور نشو بقیر از زمانی که توی خونه هستین و موارد خاص. • دو ساعتی رو انتخاب کن که در روز باهاش دفاع شخصی کار کنی. •سه به هیچ وجه بقیر از موارد حفاظتی بهش دست نمیزنی. نمی خوام مسائل احساسی به وجود بیاد متوجه ای که. سرم رو با اطمینان تکون دادم و گفتم: - از این بابت خیالتون راحت جناب من ایشون رو جز خانم اریامنش به هیچ چشم دیگه ای نمیبینم. خودکاری به دستم داد و سندی از توی پرونده بیرون اورد و جای را نشان داد که امضا کردم بعد از امضا دستشو روی شونم گذاشت و فشار داد: بهت اعتماد دارم پسرم میسپرمش بهت حالا هم برو استراحت کن و از فردا کارت رو شروع کن چشمی گفتم و بلند شدم و با مش کاظم به سمت در رفتم. @Gisoo_f @مدیر انتقال @مدیر راهنما @مدیر اسپم @مدیر ویراستار
  24. نام رمان: اندوه بی‌پایان جلد دوم (ژینای من) نویسنده: نینا ساعی ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی ساعت پارت گذاری: نامعلوم هدف: چیرگی بر تیرگی‌ها و دانستن نادانسته‌هاست و انگیزه، شوری و عشقی بشری که زاییده روان آدمی است. نویسنده‌ای که شور و عشقی ندارد، درد را نمی‌شناسد و فکری تازه در سر نمی‌پروراند. سخنی از نویسنده: این رمان، جلد دوم رمان ژینای من هست. کسانی که جلد اول رو نخوندن، توصیه می کنم حتما جلد اول رو بخونن که موضوع براشون گنگ و نامفهوم نباشه. خلاصه: تو ای قرار بی قراری های من کجا هستی؟ می سوزد این دلم چون شمع از این جدایی، بگو کجا هستی؟ تقدیر ما چیست؟ تقدیر شومی که مرا محکوم به تباهی و اندوه می‌سازد. اندوهی که پایان ندارد، اما این بار تقدیر، سر در تباهی من و تو دارد. تو که از جانم مهم تر و از تک‌تک نفس‌هایم با ارزش‌تری برایم. عاقبت مان چیست؟ تقدیرمان را کی می‌توانیم بر وفق مراد سازیم؟... مقدمه: چه می‌کنم؟! چه کودکانه بی تو گریه می‌کنم! نبودن تو را بهانه می‌کنم! شکایت از تو و زمانه می‌کنم… رها مکن؛ مرا به حال خود، دگر رها مکن شب مرا اسیر کوچه ها نکن… بمان، مرا به گریه مبتلا نکن! ببین که رگ به رگ شده تمام قلبم از غمت، دیوانه مرا که می‌خورم زمین، چه از تو من بجز همین ویرانه... لینک صفحه نقد: ناظر: @-Madi-
×
×
  • اضافه کردن...