رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'معمایی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • سرگرمی
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


موزیک پروفایل

  1. نام رمان :چهل روز تا اتمام نویسنده : ولف گرل (wolf girl) ژانر : هیجانی_اکشن_جنایی خلاصه : سوگند دختری با زندگی عادی و تکراری ، برای پایان دادن به وضع موجود خود ،تصمیم به مستقل شدن و رفتن میگیرد؛ بی خبر از آنچه که در پیش رویش دارد ، قدم در راهی می گذارد که شاید سر انجام آن چیزی نباشد جز مرگ! مقدمه : همه ما بار ها و بار ها این جمله را شنیده‌ایم «پول خوشبختی نمیاره » آیا این جمله حقیقت دارد ؟ اینجا داخل حقیقت ، زندگی جور دیگریست. برای رسیدن به خوشبختی باید سخت تلاش کرد ؛ گاهی اوقات تلاش بسیار نیز کارساز نیست .... در زندگی انسان های زیادی را دیده ام که برای رسیدن به «پول»دست به هر کاری زده اند بعضی بی خبر از عاقبتی که داشتند قدم در راه اشتباه گذاشتند و گمان میکنم تا حدودی می توانید پایان را حدس بزنید ، نابودی! ناظر: @Hasti.m
  2. نام رمان: کابوس افعی نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب ژانر: تخیلی، فانتزی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن. ساعت پارت گذاری: روزانه خلاصه: در جهان حومورا در خاندانی اصیل زاده، حاصل ازدواج ملکه و پادشاه پرنسسی متولد شد، با تولد پرنسس درختان راش پژمرده شدند و برگ‌هایشان همچون باران شهاب سنگ سقوط کردند، پرندگان از فراز آسمان‌ها بر زمین افتادند و چشمه‌های آب باز در زمین فرو رفتند تا شاهد آن پرنسس نباشند! چرا که پرنسس کودکی زیبا با چشمانی خاکستری بود که زل زدن به چشمانش، شما را به عالم اموات راهی می‌کرد! ناظر: @-Madi- ویراستار: @.Aryana. صفحه نقد صفحه شخصیت ها
  3. « به نام آنکه بودنش تسکینی است برای درد های لاعلاجم! » 👑» با من بمان🎸 🌞» “به قلم معصومه فردی" « مهربان » ʕ •ᴥ• ʔ 🌹صفحه مطالعه رمان با من بمان🌹 تصاویر صحنه‌ها، شخصیت‌ها، ملزومات و نکات رمان💥😎
  4. بسم الله‌ الرحمن الرحیم نام رمان: اتاق ۷۲۱ نام نویسنده: 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: طنز- تراژدی- معمایی هدف: علاقه به نویسندگی ساعت پارت گذاری: نامعلوم *** خلاصه: باید تیز رأی بود همانند گرد و باد سهمگین روزگار و سارق دنیای اطراف! و خود را تا حد توان به جنون رساند، و رفت ... رفت و رفت از میان این انسان نماهای خون خوار! باید بروی به جایی که سرودی نغمه خوان با لبخندی آهنگین دارد. نه جایی میان انفرادی‌های سوخته شهر! باید دنبال آرامش بود حتی اگر مجبور شوی خودت را دیوانه بخوانی، آرامش درست جایی است در میان اتاق ۷۲۱. اتاق نقد! ناظر: @Hasti.m ویراستار: @Z sadghinjad
  5. عزیزم لطفا سریع اماده کنید. https://uupload.ir/view/رمان_عصیانگرقرن_1swz.docx/ @مدیر ویراستار
  6. به نام خالق پوتوس ها نام رمان: پوتوس نویسنده: نیکتوفیلیا ( مهدیه سادات ابطحی ) ژانر: معمایی_طنز_عاشقانه هدف: علاقه مندی_چاپ یه اثر خفن پارتگذاری: نامشخص خلاصه: مانا با شرکت در یک بازی معمایی و هیجانی با آندریاس پیپر آشنا می‌شود. او برخلاف مانا مردی نا معتقد است و خدای یکتا را نمی‌پرستد اما بااین‌حال، میان او و دخترک یک کشش عاطفی شکل می‌گیرد. در این میان هنگام گذر از یکی از مراحل سخت و پرپیچ‌وخم بازی، مانا با یک قاتل و آدمکش حرفه‌ای برخورد می‌کند که ارتباطی با بازی " قدرت ذهن " ندارد اما تأثیر بسزایی روی سرنوشت او می‌گذارد. ویراستار: @زری بانو ناظر: @Asma,N مقدمه: تو آمدی و نماندی. شاید تنها رسالتت همین بود که دکتر جکیل وجود مرا بیدار سازی و بروی. شاید تنها آمده بودی که آقای هاید مرا خاموش کنی و باز بروی. شاید فقط آمده بودی تا قلبم را بربایی و آن چنان تنهایم گذاری که هیچگاه، نتوانم جز تو به هیچ زیبای دیگری فکر کنم. تو همان پوتوسی بودی که زندگانی ام به آن نیاز داشت. شاید تنها آمده بودی که غبار آلودگی ها را از وجودم بزدایی! توجه: شخصیت مانا، تماماً از شخصیت نویسنده برگرفته شده است. شامل همه ی ( رفتار، کردار، گفتار، علایق، تنفرها، افکار، اعتقادات، گذشته ی او تا سن 18 سالگی، دوستان، سبک زندگی و ... ) گالری
  7. نام رمان: اکسیر نویسنده: اسما نقیبی ژانر: فانتزی- تخیلی، عاشقانه، معمایی زمان پارت‌گذاری: هر روز هدف: آدم‌ها گاهی تفاوت‌های زیادی با هم دارن. ولی برای رسیدن به یک هدف، اون‌ها مجبور میشن با این تفاوت‌ها کنار بیان. اکسیر نشون میده که حتی با وجود ترس و نفرت، افرادی برای حفظ زندگی چطور در کنار هم مبارزه می‌کنن. خلاصه: سیصد سال پیش، تیم پنج نفره‌ای از بهترین جوانان کشور به اتهام جاسوسی و زمینه‌سازی برای کشتار مردم بی‌گناه به مرگ محکوم میشن. با این وجود هیچکس نمی‌دونست که بعدها، اون پنج نفر به واسطه یک نفرین دوباره متولد میشن و حتی در کنار هم قرار می‌گیرن. آینده مبهم و نامعلوم هست؛ آیا قراره که اون سرنوشت شوم دوباره تکرار بشه؟ مقدمه: زمان درگذر است، درختان برگ‌ها و میوه‌ها را هنگامه رسیدن، از دست می‌دهند. ابرهایی که پس از ماه‌ها گردش پربار شدند، می‌بارند. خورشید به خواب می‌رود و ماه پس از کامل شدن، تا مرز خمیده شدن می‌شکند. امواجی که خود را به تن عریان ساحل می‌زنند، در عمق شن و ماسه‌هایش غرق می‌شوند. آدم‌ها می‌میرند. ارواح به آسمان‌ها و اجسام به زیر خاک می‌روند. خوبی‌ها جایی چشم انتظار رسیدن ما ایستاده‌اند. کینه‌ها به کندن چاه‌های عمیق در انتهای مسیر مشغولند. زمان می‌گذرد، همه چیز در چرخش است. و ما، بازخواهیم گشت؟ باز یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد؟ این بار مرگ آسان‌تر خواهد بود یا زندگی سخت‌تر؟ باران نیست که می‌بارد، اشک‌های من است. طوفانی در راه نیست، صدای من است که تو را می‌جوید. زمین نیست که می‌لرزد، قلب من هنوز تو را به یاد می‌آورد. و در این گردش بی‌انتها، هزاران بار زمزمه می‌کنم، باز متولد خواهیم شد؟ سوگند به عهد خونینی که بستیم، تا ابد برای تو می‌بارم! هیچ ابری در آسمان شب نیست، آن لکه‌های خاکستری، چشم‌های من‌ هستند. برای نقد و بررسی رمان اکسیر کلیک کنید.. ناظر: @مُنیع ویراستار: @.Aryana.
  8. نام رمان : مالاگاسی ( آفتابپرست) نام نویسنده: معصومه بخشی ساعت پارت گذاری: نامعلوم هدف رمان: برای بهتر زندگی کردن نه خویش را بلکه بایستی دیدگاه مان را به زندگی عوض کنیم! در این داستان انگیزهٔ افراد زیادی به تصویر کشیده شده است که بر اساس همان انگیزه به جایگاه خود می‌رسند! دَواوُکَ فیکَ وَ ما تُبْصِرُ و داوکٌَ ولاِ تَشْعُرُ اتَزعَمُ انّکَ جِرْم صَغیر و فیکَ انْطَوَی الْعالَمُ الْاکبَر دوای تو در خود توست و تو آن را نمی بینی و درد تو از خود توست و تو نمی دانی آیا تصور می کنی که تو موجود کوچک و ناچیزی هستی در حالی که عالم اکبر در درون تو درهم پچیده و نهفته است خلاصهٔ رمان: رویا جوانی سرکش که برخلاف خاندان مذهبی‌اش پایبند هیچ خطوط قرمزی نیست. نیمه شب به طور پنهانی به مهمانی های مختلط پا می‌گذارد، ماجرای او وقتی شروع می‌شود که مردی ناشناس به طور عجیبی او را می دزدد. لیکن او ناخواسته وارد بازی حربایی شده است که تنها قانون‌اش زنده ماندن در قبال زندگی گرفتن است! یک بازی مرگبار مافیایی که با انجام کارهای خلاف می‌توان به زندگی ادامه داد! اما چگونه رویا می‌تواند برندۂ این بازی شود؟! در حالی که نه قاتل می‌شود، نه مجرم! مقدمه: وقتی از خواب بیدار شدم انتظار زیادی داشتم نور آفتاب را از لابه لای پرده‌های پنجره ام بنگرم، آری شاید گمان می‌کردم مثل همیشه با صدای فریاد مادر چشمانم را باز خواهم کرد اما هنگامی که از خواب شیرینم بلند شدم، تلخ ترین کابوس زندگی‌ام روبه‌رو ام بود! چشمانم با من غریبی می‌کرد که نه تخت را می‌دید نه روی دلنشین آفتاب را، انگار که مرده بودم. همه جا سفید بود، همه جا خالی از هر کسی جز خودم، کسانی که نمی‌دانستم کیستند و چیستند چون خدایی مقدس فرصتی دیگر برای زنده ماندن و زندگی کردن به من دادند به شرط، مالاگاسی بودن!
  9. نام رمان : مالاگاسی ( آفتابپرست) نام نویسنده: معصومه بخشی ساعت پارت گذاری: نامعلوم هدف رمان: برای بهتر زندگی کردن نه خویش را بلکه بایستی دیدگاه مان را به زندگی عوض کنیم! در این داستان انگیزهٔ افراد زیادی به تصویر کشیده شده است که بر اساس همان انگیزه به جایگاه خود می‌رسند! دَواوُکَ فیکَ وَ ما تُبْصِرُ و داوکٌَ ولاِ تَشْعُرُ اتَزعَمُ انّکَ جِرْم صَغیر و فیکَ انْطَوَی الْعالَمُ الْاکبَر دوای تو در خود توست و تو آن را نمی بینی و درد تو از خود توست و تو نمی دانی آیا تصور می کنی که تو موجود کوچک و ناچیزی هستی در حالی که عالم اکبر در درون تو درهم پچیده و نهفته است خلاصهٔ رمان: رویا جوانی سرکش که برخلاف خاندان مذهبی‌اش پایبند هیچ خطوط قرمزی نیست. نیمه شب به طور پنهانی به مهمانی های مختلط پا می‌گذارد، ماجرای او وقتی شروع می‌شود که مردی ناشناس به طور عجیبی او را می دزدد. لیکن او ناخواسته وارد بازی حربایی شده است که تنها قانون‌اش زنده ماندن در قبال زندگی گرفتن است! یک بازی مرگبار مافیایی که با انجام کارهای خلاف می‌توان به زندگی ادامه داد! اما چگونه رویا می‌تواند برندۂ این بازی شود؟! در حالی که نه قاتل می‌شود، نه مجرم! مقدمه: وقتی از خواب بیدار شدم انتظار زیادی داشتم نور آفتاب را از لابه لای پرده‌های پنجره ام بنگرم، آری شاید گمان می‌کردم مثل همیشه با صدای فریاد مادر چشمانم را باز خواهم کرد اما هنگامی که از خواب شیرینم بلند شدم، تلخ ترین کابوس زندگی‌ام روبه‌رو ام بود! چشمانم با من غریبی می‌کرد که نه تخت را می‌دید نه روی دلنشین آفتاب را، انگار که مرده بودم. همه جا سفید بود، همه جا خالی از هر کسی جز خودم، کسانی که نمی‌دانستم کیستند و چیستند چون خدایی مقدس فرصتی دیگر برای زنده ماندن و زندگی کردن به من دادند به شرط، مالاگاسی بودن! ناظر: @Hasti.m ویراستار: @_Zeynab
  10. *به نام خالق هستی* نام نویسنده : جانان بانو نام رمان : خلاف عاشقی ژانر :#عاشقانه #پلیسی # تراژدی #معمایی هدف :علاقه مندی زمان پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، حال آیا این دخترک میتواند به اشتباهش پی ببرد؟ ایا میتواند این کول بار سنگین خاطرات را از خود دور کند ؟ آینده این دخترک شرور چه میشود؟ باما همراه باشید تا به گذشته و اینده مرموز این دخترک پی ببریم . ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمه : گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست ده‌ ها کتاب می‌ شود اما تمام چیزی که در دلم هست فقط دو کلمه است دوستت دارم… لینک رمان :
  11. 《به نام او که قلبش را آفرید》 رمان: تشنج به قلم: otayehs《عطیه حسینی》 ژانر: تراژدی_ معمایی_ اجتماعی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: زنی محکوم به سنگسار می‌شود. همان زمانی که قلبش چون ماهیِ از آب پریده در سینه‌اش جست و خیز می‌کند، همان زمانی که گلویش از خوف خشکیده است و نفسش برای دخول و خروج تضرع می‌کند، به سمت گودال کشیده می‌شود. دخترانش، شاهد آخرین آبی اند که او نوش می‌کند؛ پسرش، آن واله‌ی سینه سوخته، کلوخ و سنگ در دست می‌گیرد تا نفس‌بُر مادرش شود و همسرش، شاید او بیش از حد متحمل زجر شده که رحم را به بی‌رحمی می‌فروشد و فواره‌ی خشم از چشمانش زبانه می‌کشد! سرگذشت چگونه گذشت که جوهر قلم زندگی زن، در این نقطه از صفحه خشکید؟ جوهر هفت رنگ دفترچه‌ی حیات سایرین، قرار است چه چیزی را بِنِگارد و چگونه بی‌نم شود؟ مقدمه: ناگهان جان دادن چیز بدی است؟ ابداً! ضربه‌ای به سرت می‌خورد و دنیا سیاه می‌شود و تو از میان هزاران پرتوی زَرافشان، عروج می‌یابی. گلوله‌ای به قلبت یا به مغز هزارتویت اصابت می‌کند و دَردَم به خواب مرگ سلام می‌گویی. ولی سنگسار... این مرگ، سطلی از هراس است که به جان گنه‌کار ریخته می‌شود. به مانند سوخته شدن در آتشی جان‌سوز است؛ همان‌قدر دردناک! نه تنها برای بزهکارِ روسیاه، بلکه برای هر کدام از عزیزانش که نظاره‌گر جان کندنش اند. داستان از اینجا شروع می‌شود، از لحظه‌ی جان کندن یک زن... نقد
  12. ﷽ نام رمان:در راه برمو نویسنده: فردیس فرهودی ژانر: عاشقانه و معمایی هدف: شاید مرهمی شود بر وجود به آتش کشیده‌ام. خلاصه : در پی بودن با تو انتظار ها کشیدم تا به تو برسم! به بودن هایت عادت کرده و به تپش قلبت معتاد شده بودم و من در راه برمو قدم گذاشته بودم تا دوتایی بدون هیچ هراسی از روی پل فرسوده روزگار قدم برداریم؛ اما، نمیدانستم و نمیدانستی پل فرسوده روزگار توان نگهداری من و تو را کنار هم ندارد و زیر پایمان را خالی کرد...خالی کرد و امید و آرامان هایم از من گرفت و من تنها میان این راه باقی می‌مانم ... ناظر: @_Zeynab ویراستار: @mahdiye11
  13. نام رمان: مافیای عشق نویسندگان: سوزان و سادات ژانر: پلیسی، عاشقانه، معمایی خلاصه: دختری که سختی‌های زندگیش اون رو بدل کرده به سرگردی که اسمش وحشت به تن خلافکارها می‌ندازه. سرگردی که پرونده های زیر دستش همگی سرانجامشون پیروزیه. بجز یه پرونده! پرونده فوینیکس بند بدجور ذهن سرگرد آنجلا ویلیامز و مشغول کرده. اولین پرونده‌ای که دوساله روش کار می‌کنه اما... ته همه‌ی مدرک هایی که جمع کرده بن بسته. فقط یک راه برای موفقیت در این پرونده وجود داره. همکاری با کسی که دلیل بیشتر مشکلات زندگیشه. همراهی با ریچارد میلر و رفتن از لندن و پا گذاشتن به ایران. کشوری که هیچ اطلاعاتی ازش نداره... این ماموریت سرانجامش چی میشه؟ اونم با وجود سرهنگ جذابمون اهورا ستوده! ویراستار: @آری بانو {#مافیای_عشق⚔💙} مقدمه: مقدمه: عزممو جزم کرده بودم و لباس رزم به تن کردم تا در برابر ناعدالتی ها وایسم. به همه کسایی که باعث شده بودن احساس کنم چه‌قدر ضعیفم، قدرتم رو نشون بدم. من دختر سرسختی‌ام که وقتی بخوام چیزی رو به دست بیارم هیچ چیزی جلودارم نیست و الان می‌خوام تو این بازی باشم وگرنه بازی رو خراب می‌کنم! - شغلت چیه؟ - پلیس - چی‌کار می‌کنی؟ - روزهای عادی فحش می‌خورم، روزهای ناامنی گلوله! ناظر: @shahrzad.rh
  14. ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌ *به نام خالق هستی* ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ نام نویسنده : جانان بانو ‌‌ ‌‌ ‌‌‌نام رمان : خلاف عاشقی ‌ ژانر :عاشقانه، پلیسی، تراژدی، معمایی ‌ هدف :علاقه مندی ‌ زمان پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، حال آیا این دخترک میتواند به اشتباهش پی ببرد؟ ایا میتواند این کول بار سنگین خاطرات را از خود دور کند ؟ آینده این دخترک شرور چه میشود؟ باما همراه باشید تا به گذشته و اینده مرموز این دخترک پی ببریم . ‌ مقدمه : ‌ گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود ‌ ‌ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد ‌ گاهی آرزو میکنم ‌ ‌‌‌‌‌ ای کاش دلی نبود ‌ تا تنگ شود ‌ تا خسته شود ‌ تا بشکند ‌ تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست ‌ ده‌ ها کتاب می‌ شود ‌ اما تمام چیزی که در دلم هست ‌ فقط دو کلمه است ‌ دوستت دارم… ❤️لینک رمان خلاف عاشقی❤️
  15. نام مجموعه کتاب: در جستجوی خورشید کتاب اول: فرزندان زمین نویسنده: Arrtahoor کاربر نودهشتیا ژانر: پسارستاخیزی_ تخیلی_ترسناک_معمایی پارتگذاری: چهارشنبه و پنجشنبه ساعت 9 شب هدف: انتقال مفاهیم عشق به خانواده، عشق به معشوق، آزادی، سرکشی و جسارت و تئوری های باستانی مربوط به خدای بزرگ هرمس. خلاصه داستان: خلاصه: خورشید جهان میکل پشت لایه‌ای از ابرهای سنگین و سیاه مدفون شده است. روزها جهان پوشیده در مه است. شب‌هنگام بی‌وقفه می‌بارد با این‌حال ابرهای سیاه هرگز آسمان را ترک نمی‌کنند. بیماری جهش یافته‌ی هاری، مانند یک نفرین سیاه مردم را گرفتار می‌کند و از آن‌ها مردگانی متحرک و نامیرا می‌سازد. زمین به بار نمی‌نشیند. فقر و قحطی و بیماری مردم را یاغی و راهزن کرده است. در چنین جهان افسارگسیخته‌ی نا امنی، میکل باور دارد که خواهر گمشده‌اش، ماری، هنوز زنده است. او در جستجوی خورشیدِ فراریِ زندگی‌اش، به همراه دشمنش که عاشق اوست، به سرزمین‌هایی سفر را آغاز می‎کند که روی نقشه وجود ندارند. مقدمه: هزاران سال پیش پادشاهی بود به نام نمرود. از هر طمعی در دنیا وجود داشت، انتهایش را دارا بود. قدرت اورا گستاخ و ظالم کرد. ابراهیم اورا هشدار داد که خدایی قدرتمند تر از او هست که اگر به ظلمش ادامه دهد در جهان پس از مرگ اورا کیفر می­دهد. نمرود خشمگین شد. هیچ خوبه قدرتمند تر از او نبود. به بالای برج بابل رفت و تیری به سوی آسمان پرتاب کرد و خدای ابراهیم را به مبارزه طلبید. تیر او خدای ابراهیم را نکشت . اما خدای ابراهیم حشره ای فرستاد که از مجرای گوش نمرود به درون مغزش رفت و اورا کشت. سال ها قصه ی عاقبت نمرود زینهار دهنده ی مردم زمین شد و سالیان سال مبلغان خدای ابراهیم مارا از عذاب جهنم ترسنادند. سرانجام زمانی رسید که مردم زمین را بهشت کردند و از هر طمعی که در دنیا وجود داشت ، انتهایش را بدست آوردند. اما هنوز جهنم آن بالا یا شاید هم آن پایین منتظر ما بود. انسان اینبار هم به سمت خدا تیر پرتاب کرد. اما هوشمندانه تر. اگر هرگز نمی­مردیم، آن وقت جهنم خدا هم خالی می­ماند. خیال می­کردیم که چقدر باهوشیم. خیال می­کردیم خدای ابراهیم از آن بالا انگشت به دهان مارا نگاه می­کند که چه ساده به او رودست زدیم. هه! جهنم؟! منتظر بمان تا بیاییم. ما به دنبال زندگی جاودان رفتیم. به دنبال دانشی که حتی بزرگ­ترین عذاب های الهی هم فرو نریزاندش. خدا هم حشره اش را فرستاد. ولی هوشمندانه تر از قبل. .او به ما عمر جاودان داد و زمین را جهنم مان کرد و ما محکوم شدیم که تا ابد در آن عذاب بکشیم لینک صفحه‌ی نقد و بررسی رمان در جستجوی خورشید ناظر: @Asma,N ویراستار: @bita.mn
  16. *به نام خالق هستی* نام نویسنده : جانان بانو نام رمان : خلاف عاشقی ژانر :#عاشقانه، پلیسی، تراژدی، معمایی هدف :علاقه مندی زمان پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، دختری که سختی کشیده و سختی داده است و چه می‌شد اگر دنیا سر ناسازگاری با اون بر نمی‌داشت، حال چه می‌شود پایان این دخترک؟ آیا می‌تواند زیر کول بار سنگین خاطرات دوام بیاورد؟ (نکته: دوستان خواننده، عزیزان اگر در تاریخی که شخصیت های رمان کاری انجام دادن مثل خوندن اهنگ، طرز لباس پوشیدن، حتی وسایل جانبی و...که در اون تاریخ این چیزا وجود نداشته ازتون عذر خواهم، چون همه اینها ساختار ذهن نویسنده اس، ممنونم عزیزان) ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمه : گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست ده‌ ها کتاب می‌ شود اما تمام چیزی که در دلم هست فقط دو کلمه است دوستت دارم… ❤️👈🏻تیزر، مکان و شخصیت های رمان خلاف عاشقی👉🏻❤️ ناظر: @مُنیع ویراستار: @زری بانو
  17. نام مجموعه کتاب: در جستجوی خورشید کتاب اول: فرزندان زمین نویسنده: Arrtahoor کاربر نودهشتیا ژانر: تخیلی_ترسناک_معمایی پارتگذاری: چهارشنبه و پنجشنبه ساعت 9 شب هدف: انتقال مفاهیم عشق به خانواده، عشق به معشوق، آزادی، سرکشی و جسارت و تئوری های باستانی مربوط به خدای بزرگ هرمس. خلاصه داستان: خلاصه: خورشید جهان میکل پشت لایه‌ای از ابرهای سنگین و سیاه مدفون شده است. روزها جهان پوشیده در مه است. شب‌هنگام بی‌وقفه می‌بارد اما ابرهای سیاه هرگز آسمان را ترک نمی‌کنند. بیماری جهش یافته‌ی هاری، مانند یک نفرین سیاه مردم را گرفتار می‌کند و از آن‌ها مردگانی متحرک و نامیرا می‌سازد. زمین به بار نمی‌نشیند. فقر و قحطی و بیماری مردم را یاغی و راهزن کرده است. در چنین جهان افسارگسیخته‌ی نا امنی، میکل باور دارد که خواهر گمشده‌اش، ماری، هنوز زنده است. او در جستجوی خورشیدِ فراریِ زندگی‌اش، به همراه دشمنی که عاشق اوست، به سرزمین‌هایی سفر را آغاز می‎کند که روی نقشه وجود ندارند. مقدمه: هزاران سال پیش پادشاهی بود به نام نمرود. از هر طمعی در دنیا وجود داشت، انتهایش را دارا بود. قدرت اورا گستاخ و ظالم کرد. ابراهیم اورا هشدار داد که خدایی قدرتمند تر از او هست که اگر به ظلمش ادامه دهد در جهان پس از مرگ اورا کیفر می­دهد. نمرود خشمگین شد. هیچ خوبه قدرتمند تر از او نبود. به بالای برج بابل رفت و تیری به سوی آسمان پرتاب کرد و خدای ابراهیم را به مبارزه طلبید. تیر او خدای ابراهیم را نکشت . اما خدای ابراهیم حشره ای فرستاد که از مجرای گوش نمرود به درون مغزش رفت و اورا کشت. سال ها قصه ی عاقبت نمرود زینهار دهنده ی مردم زمین شد و سالیان سال مبلغان خدای ابراهیم مارا از عذاب جهنم ترسنادند. سرانجام زمانی رسید که مردم زمین را بهشت کردند و از هر طمعی که در دنیا وجود داشت ، انتهایش را بدست آوردند. اما هنوز جهنم آن بالا یا شاید هم آن پایین منتظر ما بود. انسان اینبار هم به سمت خدا تیر پرتاب کرد. اما هوشمندانه تر. اگر هرگز نمی­مردیم، آن وقت جهنم خدا هم خالی می­ماند. خیال می­کردیم که چقدر باهوشیم. خیال می­کردیم خدای ابراهیم از آن بالا انگشت به دهان مارا نگاه می­کند که چه ساده به او رودست زدیم. هه! جهنم؟! منتظر بمان تا بیاییم. ما به دنبال زندگی جاودان رفتیم. به دنبال دانشی که حتی بزرگ­ترین عذاب های الهی هم فرو نریزاندش. خدا هم حشره اش را فرستاد. ولی هوشمندانه تر از قبل. .او به ما عمر جاودان داد و زمین را جهنم مان کرد و ما محکوم شدیم که تا ابد در آن عذاب بکشیم لینک صفحه‌ی رمان در جستجوی خورشید
  18. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: اتاق ۷۲۱ نویسنده: 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن نودهشتیا هدف: علاقه به نویسندگی ساعات پارتگذاری: نامعلوم *** مقدمه: در من یک تیمارستان وجود دارد، یک تیمارستان با هفتاد تخت‌خواب، هفتاد تخت‌خواب با هفتاد دیوانه و سخت‌ترین کار دنیا را من می‌کنم، زمانی که از من می‌پرسند: - خوبی؟! و من باید یک تیمارستان هفتاد تخت‌خوابی را آرام کنم و با متانت صادقانه‌ای بگویم: - بله امروز خیلی خوبم! #پویان_اوحدی پ.ن: خلاصه یک از زبون پسر ماجرا و مقدمه از زبون دختر این رمان! لینک رمان: @مدیر منتقد @N.a25
  19. رمان چهارشنبه| nightrage کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: معمایی، عاشقانه هدف از نویسندگی: به اشتراک گذاری تخیلات و افکار. ساعت پارت گذاری: نامعلوم. خلاصه رمان: سال ها سکوت و گریه شبانه. دور از خانه و خانواده. چهارشنبه چهارسال پیش همه چیز برای همیشه از بین رفت. کی فکرش را میکرد؟ من، لاله ی خوش خنده و شوخ طبع، بشوم یک گل پژمرده! لاله ی این روزها مغرور تر از همیشه، بی رحم تر از هربار و سنگدل تر از دیروز به راهش ادامه می داد. تا اینکه او را دید!ً چند کلام با نویسنده: به نام خدا. سلام به همه کاربرای عزیز. داستان چهارشنبه قبلا در سایت به صورت کامل قرار گرفته بود. با توجه به شرایط و حذف شدن سایت، تصمیم گرفتم که رمان رو بازنویسی کنم. این اولین کار من نیست و به طبع آخریش هم نخواهد بود. ممنون که با نظرات و حمایت هاتون دلگرمی میدید برای ادامه این راه.امیدوارم که لذت ببرید. معرفی و نقد رمان چهارشنبه| nightrage کاربر انجمن نودهشتیا ناظر: @melika_sh
  20. نام رمان: فصل پلیکان‌ها نویسنده: زهرا. ا. د. ژانر: اجتماعی، عاشقانه، معمایی هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: کاوه، فرزند خانواده متمولی است که با گذشتن از عشق و علاقه‌اش، مسئولیت زیادی را در خانواده، بعد از مرگ برادرش به عهده می‌گیرد اما در برابر آخرین خواسته خانواده که ازدواج با همسر برادر مرده ‌اش است، مقاومت می‌کند. برای فرار از این خواسته، به ناچار مسیری را انتخاب می‌کند که شک و بی‌اعتمادی در آن انتظارش را می‌کشد. مقدمه: آواز گوشخراش پلیکان‌ها از دور به گوش می‌رسد. آوازی که نشان از اعتراض به سرنوشتشان دارد. سرنوشتی که با فداکاری بی انتها نوشته شده است. فداکاری که در آن مادر خانواده، خون خود را به بچه‌های مرده‌اش می‌بخشد تا زنده شوند. صدای آواز گوشخراش پلیکان‌ها هر لحظه بلندتر و بلندتر از قبل می‌شود. گویی می‌خواهند به تمام دنیا اعلام کنند که اگر چاره‌ای داشتند مسیر دیگری را برای زندگی برمی‌گزیدند. معرفی و نقد رمان: معرفی و نقد رمان فصل پلیکان‌ها ناظر: @melika_sh
  21. ' به نام خالق قلم ' اسم رمان: هاتف نویسنده: سَ م آ ژانر: عاشقانه، معمایی زمان پارتگذاری: نامعلوم. هدف: نویسندگی دنیای شیرینی‌ست که غرقش میشوی. من از غرق شدن در کلمات لذت می‌برم و برایش تلاش می‌کنم!.. مقدمه: لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غلفت گونه ام تیغ های! نپریشی صفای زلفکم را دست و نریزی آبرویم دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است لحظه دیدار با پسری که بعد از بیست سال خدا نعمت بودن در کنارَش را به من داد، از لذت‌های دنیوی بود که ناکام از لمس کردنش بودم. از لحظه تولد، خوشی در زندگی ندیدم، شاید خدا می‌خواست این لحظه، در همین زمان، ناکامی‌ام را جبران کند. نکند باز بلایی بر سرم آوار شود، نکند لحظه‌ای دلم ویران شود. خلاصه: پسر، جوان بود. اما نه مانند جوانان این دوره و زمانه. جوانی راسخ، با ادب و کمی گستاخ. با دیدنش یاد پسر کوچکم حسین که زیر آورا با کودکی‌اش خداحافظی کرد افتادم. همانند پسرم می‌دیدمش. تصمیمم بر آن بود که زندگی‌ تلخم را برایش شرح دهم. زندگی که روی خوشش را از من پنهان کرده بود. قبلا از پدربزرگش شنیده بودم که نویسنده قهاری است. مو به موی زندگیم را برایش دیکته کردم، از کودکی که طعم بدبختی داشت تا زمانی که در این آسایشگاه ساکن شدم.
  22. نام رمان: عصیانگر قرن! نویسندگان: پردیس نیساری @Pardis، فاطمه السادات هاشمی نسب @سادات.۸۲ ژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه هدف: علاقه به نوشتن ساعات پارت گذاری: آخر هفته خلاصه: گاهی اینقدر به دست بقیه مسخره میشی که تحملت تموم میشه. اونا هرگز فکر نمی کردن ممکنه با حرف هاشون، من تبدیل به من بشم! از زنجیر و حسار حرف هایی که اون ها دورم انداختن ازاد بشم! اره... بخاطر اوناست که من به من تبدیل میشم! چی میشه مگه؟ فقط انگار قراره عصیانگر بیدار بشه!توی این جهان امگاورس، اونا من رو به یه امگای بدبخت و تنها تبدیل کردن، امگایی که توی نفرت و غم غرق شد، یه روزی بهتون ثابت می کنم، من فقط من نیستم! بلکه منم! برای بار اخر میگم... من رو دست کم نگیرین! می پرسی من کیم؟ لابد نژاد برتر؟ هه، نه! من، منم! من خودمم! @N.a25 ویراستار ناظر: @m.azimi
  23. رمان: مشکوک نویسنده: A.A ژانر: ترسناک، طنز، معمایی ساعات پارت‌گذاری: هر روز به جز جمعه‌ها خلاصه: همه‌جا از اون جایی شروع شد که تصمیم به مستقل بودن گرفتم؛ اصرارهای و التماس‌های مادرم و نادیده گرفتم و گفتم که دوست ندارم برای همیشه سربار شما باشم، باید قدر آرامشم رو می‌دونستم. مقدمه: قدر چیزی را که داری بدان! قبل از اینکه زمان به تو یاد آوری کند، باید قدر چیزی را که داشتی می‌دانستی. ویراستار: @m.azimi ناظر: @ساتیار
  24. نام داستان: هراس از تاریکی نام نویسنده: غزل نیک نژاد ژانر: پلیسی, معمایی و جنایی ساعات پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: از ثانیه به ثانیه‌ی زندگی لذت ببر! گه گاهی خوشبخت ترین آدم روی کره‌ی زمین هستی، اما فقط یک آن، فقط یک لحظه کافیست تا بی‌گناه وارد بازی بشوی که بازگشت ندارد، استاپ ندارد، استراحت ندارد و آخرش مرگ است! دنیا، دختری که غم را نمی‌شناخت و لبخند از لبانش کنار نمی‌رفت، یک باره زندگی‌اش تغییر می‌کند! دختری از جنس عشق و محبت، که تحمل بار سنگینی که روزگار بر دوشش می‌گذراند را ندارد! تنهایی، اتهام به قتل، ضربه خوردن از اطرافیان، سرنوشتی است که ناخواسته با خودکار مشکی، برای آن دختر نوشته شد! اما آیا این دختر دستش را به خون آلوده کرده است؟! دختری که آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسد، توانایی قاتل شدن را دارد؟! مقدمه: پشیمانی بعد از ماشه‌ی کشیده شده و قتلی که انجام شده فایده ندارد! اما هنوز هم راه نجاتی بود به نام فرار! اثرات جرم، گلدان شکسته شده، اسلحه‌ای که اثبات قتل را گردن می‌گیرد، همه‌ی این‌ها را رها کرده و با وحشت فرار می‌کند! اما ذره‌ای تحقیق برای فهمیدن نام قاتل، یعنی نام او کافی بود! ریسک گیر افتادن را به جان خرید و بازگشت تا محل را از روز اولش هم بی گناه تر کند! و چقدر درست است این جمله که قاتل، همیشه به محل جرم بازمی‌گردد! منتظر نظراتتون هستم 👆💕😉
  25. نام رمان: سی و هشت روز نویسنده: somayeh.59 کاربر نودهشتیا نودهشتیا ویراستار: ناظر: @_Zeynab ژانر: عاشقانه_ تراژدی_ معمایی هدف: من برعکس همه که می‌گویند معلولیت محرومیت نیست می‌خواهم بگویم که اتفاقا معلولیت محرومیت است ولی وقتی یاد بگیری با این محرومیت چه‌جوری قهرمان و الگو بشی آن زمان است که معلولیت خودش را نشان نمی‌دهد. ساعت پارت گذاری: هرشب خلاصه: شکست نقطه مقابل موفقیت نیست، بلکه بخشی از موفقیت است. به خودم میگم "قصه عشق در یک کتاب جا میشه؟ تا حالا کدوم رمان عاشقانه‌ای تونسته قصه عشق رو درست تعریف کنه؟ اون‌وقت دیگه این همه قصه‌ی عاشقانه نوشته نمی‌شد. این همه سطر، این همه مرکب. سالهاست برای نوشتن همین درد نوشته شدن. پس هر عشقی ارزش نوشتن رو داره و برای عشق، قلب عاشق چقدر با ارزش! نمی‌دونم یه روزی کتابی پیدا میشه که قصه‌ی عشق ما رو خوب تعریف کنه؟ هر سال تولدت یک عالمه دفتر برات جمع می‌کنم. دفترهای عشق‌مون؛ از لحظه‌هامون، از لحظه‌هایی که دلم از نگاه‌ات می‌لرزه، از لحظه‌هایی که هربار من رو صدا می‌کنی و دلم برات میره، وقت‌هایی که دستم رو می‌گیری، از نفست، ازعطرت، از خنده‌هات و هر چیزی که باعث شده من، من بشم؛ این دفتر یه مسیر کوچک از عشق‌مون به طرف تو باشه، نمی‌دونم شاید یه روزی یه کتابی شد، یه کتابی که ما دوتا و برای اولین بار عشق واقعی رو نشون میده. چه خوب که به دنیا آمدی عشقم، مثل خورشید تو زندگیم، شکر که قلبم رو بوسیدی." @N.a25 لینک صفحه نقد و بررسی رمان سی و هشت روز
×
×
  • اضافه کردن...