رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'هیجانی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


موزیک پروفایل

11 نتیجه پیدا شد

  1. بـہ نـام آنکـہ بـہ مــن دلـے بلـورین و بـہ تـو دلـے سنـگے بخشـید. نام رمان: ابـراز احسـاس جنــون نام نویسنده: Negin jamali کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، معمایی، هیجانی خلاصہ: بعضی بازی‌ها برنده ندارند، مثل بازی با دل آدم‌ها. زیرا شخص دلشکسته خود را می‌بازد و شخصی که دل شکسته شرافتش را:) پایان این بازی شطرنج نیز برنده‌ای نخواهد داشت، آغاز و اتمامی همچون پات! داستانی که شاید در پارت‌های آغازین جذابیت زیادی نداشته باشه ولی با پیشرفت داستان، شخصیت‌های این رمان مهیج و سرسختانه به دنبال پیروزی خواهند بود. ناظر: @طهورا ویراستار: @Z sadghinjad همکار ویراستار: @همکار ویراستار
  2. چه کسی گفته است که مرگ فقط برای جسم است؟! به نام خدایی که مرگ را پایان زندگی و شروعی دوباره قرار داد. رمان: اولین مرگ نویسنده: مبینا حاج سعید ژانر: پلیسی، عاشقانه هدف: ایجاد هیجان، نشان دادن زندگی شخصیت‌های بد خلاصه: سرگرد ماهر سازمان نیروی انتظامی، با یک تصادف غیر عمد می‌میرد؛ البته این چیزیست که بقیه از آن خبر دارند، در حالی که مسئله پیچیده‌تر است! سرگرد مُرده‌ی دیروز، تبدیل به رئیس باند امروز شده است که هدفی مهم دارد اما... مقدمه: مبهوت از جمعیت رو به رویم، چشمانم را بسته بودم و تظاهر به مردن می‌کردم؛ در حالی که روحم از آن لحظه به بعد، مُرد! اولین صحنه‌، اولین مرگ روح من! صحنه‌ها پشت صحنه‌ها، دروغ‌ها پشت دروغ‌ها، گلوله‌ها پشت گلوله‌ها! احساسات مرده، هرگز زنده نمی‌شوند. احساس که بمیرد، روح دمیده شده‌ی خدا در وجودت هم برای ابدیت چشم‌ می‌بندد اما... ناگه در رگ‌ احساسی که مرده بود، خون جریان گرفت. نوری پشت پلک‌هایم را روشن کرد. خنده‌های مستانه‌ای در گوش‌هایم زنگ می‌خوردند؛ دیگر صدای گلوله و فریادهای از سر خشم شنیده نمی‌شد... و تمام! احساس‌های دفن شده‌ام، از خاک رطوبت‌ خورده‌‌ از اشک‌هایم بیرون زدند! سخن نویسنده: این رمان، داستان زندگی‌هایی پر از پیچیدگی و گره‌هاییست که سخت باز می‌شوند. صبور باشید، تک- تک گره‌ها تا پایان رمان باز خواهند شد. ⚔️🖤نقد و بررسی رمان اولیـــن مـــرگ🖤⚔️ ⚔️🖤لینک تیزر رمان اولــین مــرگ🖤⚔️ ⚔️🖤گالری رمان اولیــــن مــــرگ🖤⚔️ ناظر: @Hasti.m
  3. نام رمان: عاشقتم ❤️ مرد خاص من نام نویسنده: حانیه شریفی ژانر رمان: عاشقانه، طنز، کلکلی، پلیسی، هیجانی، غمگین خلاصه : با اینکه در حقم بدی کردی من را از عالم و آدم جدا کردی ولی... اخم هایت را لبخند هایت را اشک هایت را ذوق کردن هایت را عاشقانه هایت را غیرت هایت را بد اخلاقی هایت را و.. شکنجه های بی‌رحمانه‌ات را میپرستم💔 حال باید اعتراف کنم..... (عاشقتم ♥️ مرد خاص من) نقد و برسی رمان عاشقتم❤️مرد خاص من ناظر: @Fateme Cha
  4. نام رمان :چهل روز تا اتمام نویسنده : ولف گرل (wolf girl) ژانر : هیجانی_اکشن_جنایی خلاصه : سوگند دختری با زندگی عادی و تکراری ، برای پایان دادن به وضع موجود خود ،تصمیم به مستقل شدن و رفتن میگیرد؛ بی خبر از آنچه که در پیش رویش دارد ، قدم در راهی می گذارد که شاید سر انجام آن چیزی نباشد جز مرگ! مقدمه : همه ما بار ها و بار ها این جمله را شنیده‌ایم «پول خوشبختی نمیاره » آیا این جمله حقیقت دارد ؟ اینجا داخل حقیقت ، زندگی جور دیگریست. برای رسیدن به خوشبختی باید سخت تلاش کرد ؛ گاهی اوقات تلاش بسیار نیز کارساز نیست .... در زندگی انسان های زیادی را دیده ام که برای رسیدن به «پول»دست به هر کاری زده اند بعضی بی خبر از عاقبتی که داشتند قدم در راه اشتباه گذاشتند و گمان میکنم تا حدودی می توانید پایان را حدس بزنید ، نابودی! ناظر: @Hasti.m ویراستار: @Z sadghinjad
  5. نام رمان: دلوان به قلم: شقایق نیکنام زمان پارت گذاری: نامشخص ژانر: عاشقانه، هیجانی، معمایی، تراژدی خلاصه: عشق ناکام و نافرجام و بچه گانه او تمام زندگی اش را به تباهی می کشد. دختری که گاهی دلش ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍش تنگ می شود، ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟش ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ قلبش میگیرد، چه آسان به بازی گرفته شد. گاهی آرزو می کند ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند … تمامِ آن چیزی که درباره‌ی او در سرش هست، ده‌ها کتاب می‌شود، اما تمام چیزی که در دلش هست، فقط دو کلمه است. هنوز او را دوست دارد و او قلبش تحت مالکیت کسی دیگر است. ارغوان قصه ای است که پایانی برایش نیست، دوری خانه و خانواده در فرسنگ ها آن طرف تر برای رسیدن به یک هدف تحمل می کند، فکر می کند زندگی را از نو ساخته ولی با یک تلنگر، یک زنگ تلفن، سرنوشت جا به جا می شود. مقدمه صبر کردن و رسیدن به آرزوهای کودکانه و دست نیافتنی بهایی سنگین دارد. این بها می تواند از دست دادن خانواده باشد، عشق باشد یا شاید هم به دست آوردن آدم هایی تازه برای کمک و هموار کردن راهت. سنگ جلوی پایت می اندازند که نمی شود و نمیتوانی، خم شو سنگ را بردار و جلوی چشم آنها بگیر و بگو من از روی این مانع میپرم برای رسیدن و خواسته هایم، آدم تسلیم شدن نیستم، به قیمت جانم تلاش می کنم و به دست می آورم. ولی ای کاش ته این تلاش نتیجه اش غم نباشد، پشیمانی نباشد. وقتی که سر بلند می کنی و به میبینی پیر و جوان ایستاده تشویقت می کنند چشمت به در نباشد که روزی کسی که انتظارش را داری تا برایت ایستاده دست بزند از راه برسد. آرزوی رسیدنش آرزوی دیگرت نباشد، ارزش دارد رسیدن به چنین آرزویی؟ آرزویت را که یک طرف دلت بگذاری میمانی بین دو راهی ماندن یا رفتن و دل کَندَن آدمی که کل وجودش روح داده به زندگی ات. ارغوان شهرآشوبه داستان دلوان که برای رسیدن به خواسته هایش غوغا به پا می کند، می گذارد و می گذرد ولی مدام به پشت سر نگاه می کند تا دلخوشی پیدا کند برای برگشتن به وطنش. چتری موهایش نشان دهنده دل گرفته و چشمای بارانی اوست که هیچ مرهمی زخم دلش را دوا نمی کند زخم سرش پیشکش. هنوز در گذشته زندگی می کند ولی به زبان می گوید گذشته رو بگذار و به فردایت فکر کن.
  6. نام رمان: حریر روی خاکستر نویسنده: Nilay07 ژانر ها: طنز، عاشقانه، اجتماعی، معمایی ساعات پارت گذاری: نامعلوم هدف: هر زندگی تلخی و شیرینی های خاص خودشو داره؛ این بین فقط خداست که می‌تونه یه پایان خاص و عسلی رو برات رقم بزنه؛ پس توکلت به خدا باشه که همه‌چی حلّه. خلاصه: دو شروع و یک پایان! شروعی به وسعت غرور و جدایی، و پایانی مملؤ از گَرد رهایی و سکون؛ گذشته‌ای، آتش سرخش رو به خاکستر سوخته می‌رود و آینده، همچو نسیمی به لطافت حریر ابریشمی، بر سرش پهنه می‌گستراند و درد سوختنش را التیام می‌بخشد. اما... اما برای یک پرندهٔ محبوس در قفس، این کلمات، رویای شیرین ولیکن دروغینی، بیش نیست! مگر با حضور یک یاری‌گر... فردی شکست ناپذیر با قلبی آکنده از مهر و امید که هدفش، حفاظت از پرنده‌ای بی‌پناه باشد و برای موفقیت در این مسیر، به جدال با گرگ‌صفتان به پا خیزد. اما، آیا چنین فردی بالاخره از راه می‌رسد، یا دخترک قصه، در انتظار تحقق رویای عسلیَش، در هم می‌شکند؟ صفحه نقد رمان حریر روی خاکستر ویراستار: @.Aryana. ناظر: @Hasti.m
  7. «به نام خدا» رمان: اولین مرگ ژانر: پلیسی، عاشقانه نویسنده: مبینا حاج سعید خلاصه: سرگرد ماهر سازمان نیروی انتظامی، با یک تصادف غیر عمد می‌میرد؛ البته این چیزیست که بقیه از آن خبر دارند، در حالی که مسئله پیچیده‌تر است! سرگرد مُرده‌ی دیروز، تبدیل به رئیس باند امروز شده است که هدفی مهم دارد اما... مقدمه: مبهوت از جمعیت رو به رویم، چشمانم را بسته بودم و تظاهر به مردن می‌کردم؛ در حالی که روحم از آن لحظه به بعد، مُرد! اولین صحنه‌، اولین مرگ روح من! صحنه‌ها پشت صحنه‌ها، دروغ‌ها پشت دروغ‌ها، گلوله‌ها پشت گلوله‌ها! احساسات مرده، هرگز زنده نمی‌شوند. احساس که بمیرد، روح دمیده شده‌ی خدا در وجودت هم برای ابدیت چشم‌ می‌بندد اما... ناگه در رگ‌ احساسی که مرده بود، خون جریان گرفت. نوری پشت پلک‌هایم را روشن کرد. خنده‌های مستانه‌ای در گوش‌هایم زنگ می‌خوردند؛ دیگر صدای گلوله و فریادهای از سر خشم شنیده نمی‌شد... و تمام! احساس‌های دفن شده‌ام، از خاک رطوبت‌ خورده‌‌ از اشک‌هایم بیرون زدند! لینک رمان اولیــن مـــرگ🖤⚔️
  8. نام رمان: قشاع عاشقان نام نویسنده: مبینا کچویی ژانرهای رمان: عاشقانه، تراژدی، معمایی، سیاسی، پلیسی هدف: من در اوج تنهایی دست به قلم شدم و وارد دنیایی شدم که از همه نظر به من آرامش عجیبی می‌دهد. نوشتن من رو به اوج می‌برد و دوست دارم بقیه را با خوندن رمانم وارد دنیای خودم کنم تا تمام عواطف را با تمام وجودشون حس کنند. زمان پارت گذاری: نامعلوم خلاصه رمان: دختری از تبار مسیح (ع) و پسری از تبار محمد (ع)، عاشق و دلباخته‌ی همدیگر شده‌‌اند اما تاثیر سرگذشت نیاکان بر زندگی‌شان، راه را برایشان دشوار می‌کند و فرسنگ‌ها از هم دور می‌شوند‌. اتفاقات و مشکلات، یکی پس از دیگری جلویشان قرار می‌گیرد و آن‌ها را در شوک فرو می‌برد. به همدیگر نزدیک اند اما در واقع نسبت به هم، در دور‌ترین نقطه در زندگی‌شان هستند. با وجود این مشکلات، کِی قرار است این دو به یکدیگر برسند؟ آیا اصلا به هم می‌رسند یا ورود شخص سومی، این رسیدن را تحت شعاع قرار می‌دهد؟! پ.ن: این رمان پر از رمز و راز‌هایی هست که شما خوانندگان عزیز را به وجد خواهد آورد. ناظر: @مُنیع
  9. اسم رمان:خلع سلاحم کن نویسنده:فاطمه محمدپور ژانر:عاشقانه | هیجانی خلاصه:داستانمون راجبه یه زنه.... اوه نه! زن نیست... دختره... نه! دخترم نیست. اون یه مرده... البته از نوع خانومانه اش. دختری که نه ناز و نیاز های دخترونه رو داره و نه دلبری های اونا رو.... دختر قصه مون اهل کتک کاری و دعواس.... مرده زندگیه خودش و عزیزاشه.... اهل کم آوردن نیست... میجنگه. اوه نه! بازم اشتباه شد!!! شایدم کم بیاره... البته فقط جلوی یک نفر... یه نفری که همه فن حریفه. اون کیه؟؟؟؟؟ و چطور قراره زندگی آهیو رو کاملا کن فیکون کنه و اونو از نو بسازه؟؟
  10. بنام پناه بی پناهان! نام رمان: خلع سلاحم کن نویسنده: فاطمه محمدپور هدف: تغییر و ریسک همیشه هم بد نیس... گاهی وقتا لازمه ی ضروری بهتر شدن زندگیه! ساعت پارت گذاری: نامعلوم مقدمه: بعضی وقتا توصیف زندگی و احوالاتت رو دیگه حتی کلمه هاهم نمیتونند أدا کنند...میبینی،میشنوی ولی چیزی برای گفتن نداری!چون خیلی وقتا دیگه حرف زدن هیچ دردی رو دوا نمی کنه..گاهی باید بیخیال همه چی بشی و قمار کنی! برای زندگی عزیز ترین هات! برای بهتر شدن یا به همون وضع مردن!گاهی باید فدا کنی!همه ی زندگی تو، فدای لبخند ها و خوشبختی عزیزترین هات کنی....گاهی وقت ها فکر میکنی ریسکی که داری میکنی اخرین بُعد زندگی ته،ولی برگه برمیگرده و میشه بهترین و درست ترین انتخاب و بُعد زندگیت...کسی چه میدونه؟!شاید قمار کردن همیشه همیشه هم بد نباشه....!...حتی اگه نادرست باشی...حتی اگه سهم من نباشی...حتی اگه گناهم باشی..،قمار می کنم! برای چشمانت با زندگی و دنیای دخترانه ام! حتی به گناه...! خلاصه : داستانمون راجبه یه زنه.... اوه نه! زن نیست... دختره... نه! دخترم نیست. اون یه مرده... البته از نوع خانومانه اش. دختری که نه ناز و نیاز های دخترونه رو داره و نه دلبری های اونا رو.... دختر قصه مون اهل کتک کاری و دعواس.... مرده زندگیه خودش و عزیزاشه.... اهل کم آوردن نیست... میجنگه. اوه نه! بازم اشتباه شد!!! شایدم کم بیاره... البته فقط جلوی یک نفر... یه نفری که همه فن حریفه. اون کیه؟؟؟؟؟ و چطور قراره زندگی آهیو رو کاملا کن فیکون کنه و اونو از نو بسازه؟؟ ناظر ویراستار: @_Zeynab پارت اول: وقتی توی خونه هم زیر بارونیم...!وقتی توی گرماهم پاهامون سرد میشه...وقتی توی یه کشور ثروتمند، شکم مون صدا میده....وقتی پارگی هارو با دست مون پنهان میکنیم از نگاه ها...وقتی مایه ننگیم و به جرم بی خوبه و بی پناه بودن هرزه خطاب میشم....عدالت خدا کجاست؟ به چه جرمی؟ از فکر بیرون میام و اخمام بیشتر توی هم میره. چراغا سبز میشن....چراغا محکوم هستن به سبز شدن...به عوض شدن...به موندن زیر برف و بارون و سرما..و عجیب شباهت دارن به ما آدما...ولی رنک اونا سبز میشه،زندگی ما چی؟رنگ قرمزی و بد بختس با تار و پودش یکی شده! شکر....شکر که هستی خدا و بازم از این بدتر نشده..همیشه بدتر از بد هم هست.تاوقتی تو هستی امید دارم که یه روز عدالت و خوشبختی نصیب ماهم میشه! سی شرت هدیه ی تولد دوسال پیشمو که هدیه عزیز ترین کسم بود دور خودم محکم تر فشار میدم..امان از زمستون و سرمای بی رحمش!صدای آمبولانس به گوشم میرسه..بی رحم ترین صدای دنیا به! به راهم ادامه میدم...و سری که خیلی وقتا پایینه الان هم طبق معمول پایین هست و حواسم به خط کشی خیابونه.حس میکنم سرم داره میفته پایین...خیلی پایین...حداقل جلو پام!شرمندگی؟ شرمندگی برای توصیف یه لحظه ی حاله منه...صورتم زیر سرمای سوزدار زمستون بی رحم داره یخ میزنه...باید شرمنده ی بدنمم باشم؟!بس نیس؟ دیگه گرمای تنم به کل از بین رفته حس میکنم سرما توی مغز استخونامم رفته! خستگی یعنی چی؟!یعنی دوشیفت مداوم سگ دو بزنی توی جهنم دره هایی که بانگاه هر لحظه ادمو خار و خفیف میکنن؟ یعنی خرج های کمرشکن دوا دکتر عزیزترین ادم زندگیت؟ یعنی سرما خوردگی های مداوم توی زمستون برای نبود لباس گرم مناسب؟ یعنی نیش و کنایه های بی پایان؟شرمندگی یعنی چی؟خستگی یعنی چی؟شرمندگی یعنی من...خستگی یعنی من...شرمندگی یعنی منی که بخاطر 500تومن عزیز دردونه م داره درد میکشه...مینای دلبندم!شرمنده م که بازم پول کم اوردیم تا تو درد نکشی..شرمنده که قلبت ضعیفه! و بغضی که قرار نیس هیچوقت بشکنه!من مثل چراغ راهنمایی که توی رنگ قرمز حبس شده محکومم به نباریدن! درست میشه... تاوقتی هست!و بودنش یعنی هنوز امیدی هست و جای بغض و گریه و ناامیدی نیس! نفس عمیقی کشیدم و سرمو بالا اوردم و با دقت به اطراف نگاه کردم.این صدای دردمند از کجا میاد؟سع ی کردم دنبال صدایی که بابغض داشت کمک میگرفت،بگردم! به سمت صدا دویدم توی کوچه پس کوچه های فرعی... لینک نقد رمان خلع سلاحم کن 🌱
  11. ممنون میشم نظراتتون رو راجب رمانم بدونم. دوست‌دار شما، مبینا🕊 لینک رمان:👇👇
×
×
  • اضافه کردن...