رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

جستجو در تالارهای گفتگو

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'پلیسی'.

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالارهای گفتگو

  • تالار اصلی
    • سر آغاز به نودهشتیا خوش آمدید
    • ارتباط با مدیران
    • تالار انتشارات های همکار
  • کتاب
    • تایپ و شروع نویسندگی
    • تالار ویراستاری
    • تالار معرفی و نقد کاربران
    • تالار طراحی جلد
    • گویندگان انجمن
    • تالار ترجمه
    • تالار مسابقات نودهشتیا
  • تالار آموزش
    • آموزش نویسندگی
    • آموزش نقد کردن
    • آموزش های متفرقه
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • اشعار کاربران انجمن
    • تاریخ ادبیات ایران
    • پاتوق نویسندگان
    • کتابخانه سایت نودهشتیا
    • تالار موسیقی
  • تالار عمومی
    • بحث و گفتگو
    • منتفرقه
    • تالار ورزشی
    • روانشناسی و پزشکی
    • مذهبی
    • تالار اخبار نودهشتیا
    • بحث و گفتگو کپی
  • تالار عکس
    • بیوگرافی
    • گالری شهر ها و آثار تاریخی
    • عکس های متفرقه
    • گالری شخصیت های رمان
    • گالری شخصیت های خارجی
    • گالری عکس فیلم و سریال
  • تالار فیلم و سریال
    • اخبار و معرفی سریال
    • دانلود فیلم و مستند مجاز
    • معرفی و دانلود کارتون و انیمیشن
    • نقد فیلم و سریال
    • نمایشنامه و تئاتر
  • آموزشگاه نودهشتیا
  • تالار ویژه
    • خانواده نودهشتیا
    • ویژه نامه نودهشتیا
  • هاگوارتز
    • سرای مخصوص
    • عمارت خونین
    • جنگل سیاه
    • آکادمی جادوگران

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد


جستجو در ...

نمایش نتایجی که شامل ...


تاریخ ایجاد

  • شروع

    پایان


آخرین بروزرسانی

  • شروع

    پایان


فیلتر بر اساس تعداد ...

تاریخ عضویت

  • شروع

    پایان


گروه


About Me


موزیک پروفایل

  1. نام رمان: فریاد ژولیت «تناسخ» نویسنده: هستی عبدالشاهی راد ساعات پارت‌گذاری: هر روز ژانر رمان: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی، تخیلی، جنایی، ترسناک، ناظر: @M.f ویراستار: @ملکه سکوت تناسخ به معنی: خارج شدن روح از بدن کالبدی و داخل شدن آن به کالبد دیگر «به ایده‌ی بعضی از انسان‌ها روح آدم نیکوکار پس از مردن در بدن انسان عاقل و هوشیار داخل می‌شود و روح آدم بدکار در جسم حیوانی داخل می‌شود که بار بکشد و رنج ببرد.» خلاصه‌ی رمان: به دست‌هایم چشم دوختم؛ دست‌هایی که روح من در آن دمیده نشده بود، غیر طبیعی اما غیر ممکن نبود؛ چطور می‌توانستم خود را به سادگی ببازم؟ راهی نداشتم جز آن که کالبدم را پس بگیرم؛ کالبدی که روح سردی آن را احاطه کرده بود. روحی که از آن من نبود؛ هیچ دست یا نوایی نبود که مرا در این مسیر یاری رساند. به جز سه گناه . مقدمه: اتفاق پشت اتفاق! اشتباه پشت اشتباه! من پریدم با آن که ترس از ارتفاع داشتم!هرقدر بیشتر بفهمی، تنهاتر می شوی. یک عمر با ترس هایمان زندگی کردیم. ترس هایی که در مغزمان فرو کرده اند. این تنها چیزی است که یاد گرفته ایم. اگر از بچگی می گذاشتند وقتی دلمان می خواهد فریاد بزنیم و آن را در گلویمان خفه نکنیم، وضعمان بهتر از این بود.روزگار غریبی ست. جان را در پستوی خانه پنهان میکنیم انسانیت را در اعماق خاک. شب را روز سپری میکنیم روز را شب. انگار نه انگار. در خیالم هم نمی گنجید، ترس همزاد من باشد.
  2. 《به نام او که قلبش را آفرید》 رمان: تشنج به قلم: otayehs《عطیه حسینی》 ژانر: تراژدی_ معمایی_ اجتماعی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: زنی محکوم به سنگسار می‌شود. همان زمانی که قلبش چون ماهیِ از آب پریده در سینه‌اش جست و خیز می‌کند، همان زمانی که گلویش از خوف خشکیده است و نفسش برای دخول و خروج تضرع می‌کند، به سمت گودال کشیده می‌شود. دخترانش، شاهد آخرین آبی اند که او نوش می‌کند؛ پسرش، آن واله‌ی سینه سوخته، کلوخ و سنگ در دست می‌گیرد تا نفس‌بُر مادرش شود و همسرش، شاید او بیش از حد متحمل زجر شده که رحم را به بی‌رحمی می‌فروشد و فواره‌ی خشم از چشمانش زبانه می‌کشد! سرگذشت چگونه گذشت که جوهر قلم زندگی زن، در این نقطه از صفحه خشکید؟ جوهر هفت رنگ دفترچه‌ی حیات سایرین، قرار است چه چیزی را بِنِگارد و چگونه بی‌نم شود؟ مقدمه: ناگهان جان دادن چیز بدی است؟ ابداً! ضربه‌ای به سرت می‌خورد و دنیا سیاه می‌شود و تو از میان هزاران پرتوی زَرافشان، عروج می‌یابی. گلوله‌ای به قلبت یا به مغز هزارتویت اصابت می‌کند و دَردَم به خواب مرگ سلام می‌گویی. ولی سنگسار... این مرگ، سطلی از هراس است که به جان گنه‌کار ریخته می‌شود. به مانند سوخته شدن در آتشی جان‌سوز است؛ همان‌قدر دردناک! نه تنها برای بزهکارِ روسیاه، بلکه برای هر کدام از عزیزانش که نظاره‌گر جان کندنش اند. داستان از اینجا شروع می‌شود، از لحظه‌ی جان کندن یک زن... نقد
  3. نام رمان:آخرین رویای صورتی نام نویسنده:Heart ژانر:اجتماعی.درام.معمایی.عاشقانه.پلیسی. خلاصه: اینجا اتفاقات ناب،همیشه با دختر چشم رنگی و پسر هیکلی شروع نمی شود. اطرافمان خبری از ثروت های افراطی نیست..... پیرامون ما سمتی عشق و سمتی خیانت خفته.... مقدمه: انسان ها همیشه یک رگ، فقط و فقط یک رگ با یکدیگر فاصله دارند! بشر که بهترین خلق خالق شناخته شده همیشه، یا به این دسته و یا به آن دسته تعلق می‌گیرد. یا سیاه رگ،یا سرخ رگ،یا بد ،یا خوب،یا خیر،یا بله، یا عاشق ،یا معشوق..... آری یا عاشق یا معشوق..... خون در سرخ رگ آخر به سیاه رگ می رسید،اما گاهی عاشق همیشه عاشق است و معشوق همیشه معشوق؛همین است تفاوت های رگ به رگ!
  4. نام رمان:بردیس نویسنده:سوران ژانر:جنایی، پلیسی، عاشقانه خلاصه: انتقام حس زیبایی برای زندگیست ، انگیزه ای که هرکسی را به حرکت وا می دارد. در این میان مردی که سال هاست در اتش تنهایی خود می سوزد ، مردی که هر کسی را که سر اهش قرار گیرد همراه خود می سوزاند او همه چیز را می نگرد او همه چیز را می داند... دختری که تمام زندگی خود را صرف انتقام می کند ،شعله هایی از خشم که او را در برمی گیرند . دودشمن برعلیه هم شورش می کنند یکی از سمت عدالت دیگری از سمت تاریکی به ارامی برمی خیزند... وافرادی که در این میان گرفتار می شوند و کسی که انها را هدایت می کند کیست؟ پیروز میدان کدام سمت خواهد بود؟ کدام سمت می تواند سمت دیگر را ببلعد؟ "در اینجا تنها قانون بقا کارساز است اگر برخلاف قانون عمل کنی ، نابود خواهی شد." مقدمه: دلنوشته غرور: زندگی انسان ها همیشه آن طور که باید پیش نمی رود. گاهی برای آنکه دراین دنیا زنده بمانی وزندگی کنی باید از خیلی چیزها بگذری... باید تغییرکنی و همانند بازیگران نقاب برچهره بزنی... باید از مرز هایی که برای خودت وزندگی ات ساخته ای رد شوی... وگاهی باید سنت ها را بشکنی تا... زندگی کنی، نه آن طور که خودت می خواهی آن طور که آنها می خواهند. اما من... من برای خودم زندگی می کنم وهرچیز که بخواهم به دست می آورم و آن طور که خودم بخواهم زندگی ام را می گذرانم ، برایم مهم نیست که دیگران چه می گویند آنها فقط قضاوت می کنند چون نمی توانند کسی غیر از خودشان رابپذیرند ... آنها خود را جای من قرار نمی دهند ،از مسیر زندگی من عبور نمی کنند خود را در لحظات زندگی من قرار نمی دهند و از آنچه بر من گذشت خبر ندارند وآن را درک نمی کنند پس فقط برای دلخوشی خود ازآن لحظات به سادگی می گذرند وفقط چیزهایی راکه می بینند باور می کنند ولی تو... ولی توپیش از آنکه درباره زندگی ، گذشته و شخصیت من قضاوت کنی.... خودت راجای من بگذار، ازمسیری که من گذشته ام عبور کن، با غصه ها ،تردیدها،ترس ها،دردها و خندهایم زندگی کن.... یادت باشد هر کسی سر گذشتی دارد. هرگاه به جای من زندگی کردی آنگاه میتوانی درباره من قضاوت کنی. ویراستار ناظر: @m.azimi
  5. نام رمان: مافوق قلبم نویسنده: نیایش خطیب ژانر: #عاشقانه‌ #طنز #پلیسی خلاصه: داستان درمورد آوا یه پلیسِ شیطون و لجباز پسر ها رو دشمن خودش می‌دونه تا اینکه مافوق‌ش یعنی آرین پارسا وارد زندگیش میشه پایان خوش مـــقــدمـــه آهـؤ هـمــیـشــهــ آهـــؤ عـــقـــربـــ هـــمــــیـــشــهــ عــقــربـــ بـــبـــر هــمـــ هــیــچـــ ؤقـــتـــ عـلــفــ نــمـــیـــ‌خـؤرهـــ تاپیک نقد ویراستار: @bita.mn ناظر: @Asma,N
  6. نام رمان: ماه زندگی تارم نویسنده: مبینا نجفی مسکن شب کاربر انجمن نودهشتادیا ژانر: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی هدف از نویسندگی: نوشتن خیلی دوست دارم‌. دوست دارم رمان‌هام برن توی گوگل تا همه بتونن‌ بخونن‌ و بعد از تموم شدن رمانم انجمن با سه تا فرمت بهم تحویل بده‌. ساعت پارت گذاری: مشخص نیست بیشتر سعی می‌کنم عصرها بنویسم. خلاصه: زندگی ساحل مثل دریا شفاف و بی‌انتهاست! مثل تونل تاریک اما، کوتاه! مثل کوه استوار و پابرجا‌! مثل آتش داغ! و مثل برف سرد‌، سرد‌! روایت‌گر دختری‌ست که برای هدفش‌ هر کاری می‌کند‌. هدفش‌ شیرین،‌ شیرین‌ است اما، دست سرنوشت چه با این دختر می‌کند؟ مقدمه: ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی؟ چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟ تو که آتشکده عشق و محبت بودی! چه بلا رفت که خاکستر و خاموش شدی؟ تو به صد نغمه، زبان بودی و دل‌ها همه گوش! چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی؟ خلق را گرچه وفا نیست ولیکن‌ گل من نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی! "شهریار" پ.ن: رمان دو فصل هست‌. این رمان اصلاً این‌طوری نیست که دختر داستان ما عاشق پسر خلافکار میشه و... اصلاً این طوری نیست‌. پیشنهاد می‌کنم این رمان هیجان انگیز از دست ندید. ویراستار ناظر: @_Zeynab
  7. *به نام خالق هستی* نام نویسنده : جانان بانو نام رمان : خلاف عاشقی ژانر :#عاشقانه #پلیسی # تراژدی #معمایی هدف :علاقه مندی زمان پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، دختری که سختی کشیده و سختی داده است و چه می‌شد اگر دنیا سر ناسازگاری با اون بر نمی‌داشت، حال چه می‌شود پایان این دخترک؟ آیا می‌تواند زیر کول بار سنگین خاطرات دوام بیاورد؟ ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمه : گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست ده‌ ها کتاب می‌ شود اما تمام چیزی که در دلم هست فقط دو کلمه است دوستت دارم… لینک رمان :
  8. ♡°••‌° ‌‌ᴊᴜsᴛ ᴀ ʀᴇᴍɪɴᴅᴇʀ : 𝗜 𝗟𝗢𝗩𝗘 𝗬𝗢𝗨 . . . فقط جهت یادآوری: دوستت دارم . . .♡ 𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃•𓂃• خلاصه:پسری مغرور و سرد بی هیچ احساسی از نظر بقیه روزگارش تلخه اما خودش علاقه ی خاصی به اون زندگی خاکستری داره تا اینکه روزی با دختری اشنا میشه دختری شیطون و شر دختری که زمین و زمان ازش در امان نیست... دختری با چشمای آبی خاکستری پر از شیطنت.. دختری که پسر قصمون و با زندگی واقعی آشنا میکنه... زندگی پر از رنگ های دلنشین... °•~•° نویسنده:سلام دلبر نویسنده درسا رادمهرم.. امیدوارم از رمان پنجمم خوشتون بیاد(✯ᴗ✯) ژانر: عاشقانه...پلیسی...تراژدی...معمایی..کمی تخیلیƪ(˘⌣˘)ʃ نویسنده☆درسـRadــا...ملقب به دختر پائیز☆ 10/2/1400 جمعه...ساعت۱۳:۱۰ ناظر: @M.f
  9. ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌ *به نام خالق هستی* ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ نام نویسنده : جانان بانو ‌‌ ‌‌ ‌‌‌نام رمان : خلاف عاشقی ‌ ژانر :عاشقانه، پلیسی، تراژدی، معمایی ‌ هدف :علاقه مندی ‌ زمان پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، دختری که سختی کشیده و سختی داده است و چه می‌شد اگر دنیا سر ناسازگاری با اون بر نمی‌داشت، حال چه می‌شود پایان این دخترک؟ آیا می‌تواند زیر کول بار سنگین خاطرات دوام بیاورد؟ (نکته: دوستان خواننده، عزیزان اگر در تاریخی که شخصیت های رمان کاری انجام دادن مثل خوندن اهنگ، طرز لباس پوشیدن، حتی وسایل جانبی و...که در اون تاریخ این چیزا وجود نداشته ازتون عذر خواهم، چون همه اینها ساختار ذهن نویسنده اس، ممنونم عزیزان) ‌ مقدمه : ‌ گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود ‌ ‌ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد ‌ گاهی آرزو میکنم ‌ ‌‌‌‌‌ ای کاش دلی نبود ‌ تا تنگ شود ‌ تا خسته شود ‌ تا بشکند ‌ تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست ‌ ده‌ ها کتاب می‌ شود ‌ اما تمام چیزی که در دلم هست ‌ فقط دو کلمه است ‌ دوستت دارم… ❤️لینک رمان خلاف عاشقی❤️
  10. از شما خواننده‌های عزیز عطش قصاص، دعوت می‌کنم به دیدن عکس شخصیت‌های رمان^^ اگه تمایل به نظر دادن داشتید، در نمایه بسی منتظرتون هستم؛) لینک رمان عطش قصاص
  11. به‌نام خالق بی‌همتای عشـــــــق گذشته‌ای مدفون |ستایش گودرزی🍁کاربر انجمن نود و هشتیا ژانر: ( اجتماعی، پلیسی، عاشقانه) ساعت پارت‌گذاری: (نامشخص) هدف: (عشق به نویسندگی!) خلاصه: دختری‌ که به شکلی ناخواسته آینده‌اش به گذشته‌ای گنگ، گره خورده. دختری تنها! عاقل و باوقار، که در اعماق بی‌‌رحمی و بی‌عدالتیِ انتقامی به ناحق دست و پا می‌زند، تا خود را از بازی که از گذشته سَر بازکرده بیرون بکشد! اما این دخترِ قوی از بازی سرنوشت خبر ندارد، تصمیم می‌گیرد گذشته‌ را در پستو‌های ذهنش پنهان کند که... مقدمه: (آرام بنشین! می‌خواهم تمام صورتت را، با انگشتانم لمس کنم، و شب هنگام چشم ببندم و صورتت را نقاشی کنم. چه عطری! بوی تنت‌هم در نقاشی‌ام می‌آید!. ) ناظر: @m.azimi
  12. رمان عطش قصاص نویسنده: آریانا خوشکام ژانر: پلیسی، جنایی، تراژدی، عاشقانه پارت‌گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نوشتن «خلاصه» بوی مایعِ زلالِ سرخ رنگ که به مشامش رسید، تازه پی برد که مسیر را اشتباه آمده. به آدمِ اشتباهی برخورد کرده و نهایتاً نتیجه‌ای اشتباه را درو کرده. او نقابش را برداشت و مات ماند؛ او گفت همانی نیست که باید باشد. در این بازی، کیش به همراهیِ مات پیوست و او را از دور خارج کرد. ماهیتِ تازه‌ای که از او نمایان شد، چیست؟ او واقعا چه کسی است؟ چرا مسیرش بر روی خون بنا شد و چگونه راهش به این‌جا ختم شد؟! «مقدمه» دلش آشوب است؛ همچون آتش فشانی که می‌خواهد فوران کند و روحِ او را بسوزاند. جانش را مانندِ یک شهید، در راهِ دلبستگیِ اشتباهش از دست می‌دهد. میانِ صحرایی همچون دلِ سیاهِ گناهکاران، گمشده و به دنبالِ خود واقعی‌اش می‌گردد. اما آیا می‌تواند خودش را در‌‌ آن صحرایی که تنها سیاهی و مه را مهمانِ نگاهش می‌کند، دریابد؟! او گناهکارِ عاشقی بود که به جرمِ دلداده‌گی، شلاق به جانش می‌زدند شلاقی که با هر ضربه‌‌اش، بیشتر دلش را می‌برد شلاقی که در آن‌ روزهایش، مانندِ یک نوازش بر تنِ خسته‌اش حس می‌کرد انگار خودش نبود افتاد و شکست زير باران پوسید آدم که نکشته بود عاشق شده بود
  13. من و تو ما نشدیم ... ما دو خط موازی بودیم من خودم را برایت شکستم حالا در این تقاطع حیران و تنها ایستاده ام ، به تماشای رفتن تو... خلاصه: چند لحظه سکوت... خودت معنای زندگی را بهتر از من می دانی. زندگی یعنی همین. نمی خواهم دلداری ات بدهم اما گاهی چیز هایی در زندگی ما اتفاق می افتد که نمی توانیم از وقوع شان جلوگیری کنیم. می فهمی؟نمی توانیم. نتوانستن در این جور وقت ها تنها توضیحی است که می توان داد. سیاه... سفید... دو رنگ در تظاد هم؛ زندگی دورنگه یکی سفید و یکی سیاه؛ زندگی من اول سفید بود...ولی ما با دستان خود آن را سیاه کردیم. ژانر: پلیسی،عاشقانه،تراژدی مقدمه: سرکلاس معلم دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند.... مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خطا کند. سیاه منم... سفید تو... ما به هم نمیرسیم مگر آن که تو خطا کنی یا من پاک شوم که هر دو محال است. ناظر: @melika_sh
  14. چه کسی گفته است که مرگ فقط برای جسم است؟! به نام خدایی که مرگ را پایان زندگی و شروعی دوباره قرار داد. رمان: اولین مرگ نویسنده: مبینا حاج سعید ژانر: پلیسی، عاشقانه هدف: ایجاد هیجان، نشان دادن زندگی شخصیت‌های بد خلاصه: سرگرد ماهر سازمان نیروی انتظامی، با یک تصادف غیر عمد می‌میرد؛ البته این چیزیست که بقیه از آن خبر دارند، در حالی که مسئله پیچیده‌تر است! سرگرد مُرده‌ی دیروز، تبدیل به رئیس باند امروز شده است که هدفی مهم دارد اما... مقدمه: مبهوت از جمعیت رو به رویم، چشمانم را بسته بودم و تظاهر به مردن می‌کردم؛ در حالی که روحم از آن لحظه به بعد، مُرد! اولین صحنه‌، اولین مرگ روح من! صحنه‌ها پشت صحنه‌ها، دروغ‌ها پشت دروغ‌ها، گلوله‌ها پشت گلوله‌ها! احساسات مرده، هرگز زنده نمی‌شوند. احساس که بمیرد، روح دمیده شده‌ی خدا در وجودت هم برای ابدیت چشم‌ می‌بندد اما... ناگه در رگ‌ احساسی که مرده بود، خون جریان گرفت. نوری پشت پلک‌هایم را روشن کرد. خنده‌های مستانه‌ای در گوش‌هایم زنگ می‌خوردند؛ دیگر صدای گلوله و فریادهای از سر خشم شنیده نمی‌شد... و تمام! احساس‌های دفن شده‌ام، از خاک رطوبت‌ خورده‌‌ از اشک‌هایم بیرون زدند! سخن نویسنده: این رمان، داستان زندگی‌هایی پر از پیچیدگی و گره‌هاییست که سخت باز می‌شوند. صبور باشید، تک- تک گره‌ها تا پایان رمان باز خواهند شد. ⚔️🖤نقد و بررسی رمان اولیـــن مـــرگ🖤⚔️ ⚔️🖤لینک تیزر رمان اولــین مــرگ🖤⚔️ ⚔️🖤گالری رمان اولیــــن مــــرگ🖤⚔️ ناظر: @Hasti.m
  15. نام رمان: عاشقتم ❤️ مرد خاص من نام نویسنده: حانیه شریفی ژانر رمان: عاشقانه، طنز، کلکلی، پلیسی، هیجانی، غمگین خلاصه : با اینکه در حقم بدی کردی من را از عالم و آدم جدا کردی ولی... اخم هایت را لبخند هایت را اشک هایت را ذوق کردن هایت را عاشقانه هایت را غیرت هایت را بد اخلاقی هایت را و.. شکنجه های بی‌رحمانه‌ات را میپرستم💔 حال باید اعتراف کنم..... (عاشقتم ♥️ مرد خاص من) نقد و برسی رمان عاشقتم❤️مرد خاص من ناظر: @Fateme Cha
  16. *به نام خالق هستی* نام نویسنده : جانان بانو نام رمان : خلاف عاشقی ژانر :#عاشقانه، پلیسی، تراژدی، معمایی هدف :علاقه مندی زمان پارت گذاری : نامعلوم خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد، دختری که سختی کشیده و سختی داده است و چه می‌شد اگر دنیا سر ناسازگاری با اون بر نمی‌داشت، حال چه می‌شود پایان این دخترک؟ آیا می‌تواند زیر کول بار سنگین خاطرات دوام بیاورد؟ (سخنی با خواننده: دوستان خواننده، عزیزان اگر در تاریخی که شخصیت های رمان کاری انجام دادن مثل خوندن اهنگ، طرز لباس پوشیدن، حتی وسایل جانبی و...که در اون تاریخ این چیزا وجود نداشته ازتون عذر خواهم، چون همه اینها ساختار ذهن نویسنده اس، ممنونم عزیزان) ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمه : گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست ده‌ ها کتاب می‌ شود اما تمام چیزی که در دلم هست فقط دو کلمه است دوستت دارم… ❤️👈🏻تیزر، مکان و شخصیت های رمان خلاف عاشقی👉🏻❤️ ناظر: @مُنیع ویراستار: @زری بانو
  17. ✦•به نام پروردگار قلم•✦ ✧نام رمان: هولوکاست✧ ژانر: پلیسی، معمایی نویسنده: Tania ✧هدف: علاقه به نویسندگی و نوشتن ایده‌ای تازه! زمان پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: گاهی یک حادثه‌ی ویرانگر، با زندگی انسان های زیادی بازی می‌کند؛ عرق سرد را روی پیشانی بی‌گناه ترین انسان زمین می‌ریزد. برملا شدن پشت پرده‌ی این حادثه، چقدر می‌تواند پر رمز و راز و دشوار باشد که جان هزارن نفر باید گرفته شود؟! شاید هم آنقدر سخت که بهترین دوستانت باید برایت دام پهن کنند! آنقدر پر رمز و راز که جزئیاتی کوچک از آن حادثه، خبر از بی‌رحمی این بازی بزرگ می‌آورند؛ لیکن آخر چه کسی گرداننده‌ی این بازی دوسر باخت است؟! ✧ مقدمه: دختری از جنس سادگی و مهربانی دختری که طعم تلخ شکست و ضعیفی را چشید... لیکن غافل از چشیدن طعم شیرین ذره‌ای عشق و محبت! آخر چه می‌شد کرد؟! وقتی سر غروری بی‌خود و بیهوده به هشدار های دیگران مبنی بر بی‌رحمی این بازی بزرگ گوش نسپرد؟ و زمانی می‌رسد که پشیمانی به سراغش می‌آید. آخر چه فایده که وقتی پشیمان است خویش را در باتلاقی عمیق و بی‌رحم ببیند که رخت نمایشی ساده به تن دارد؟! تاریخ شروع: ۱۴٠٠/۵/۴ پ.ن: هولوکاست به معنی "آتش سوزی هست-^ ویراستار: @.Aryana. ناظر: @_Zeynab
  18. نام رمان: قشر ناهمگون نام نویسنده: بیتا فولادی ژانر: پلیسی، معمایی،اجتماعی، عاشقانه خلاصه: پسری از جنس خوشی، که تنها فکرش مهمانی های شبانه است، گیر پرونده‌ای سخت میوفتد، پرونده‌ای که خود او نیز از رازش بی خبر است، چه کسی می‌تواند در این راه او را نجات دهد؟! شاید یک انسان و یا شاید یک ملت!! خود او نیز از آینده خبر ندارد و زندگیاش شاید دست خوش تقدیر می‌شود. ناظر: @Hasti.m ویراستار: @زری گل منتظر نظراتتون تو صفحه نقد هستم🥰😘
  19. ༆مرداب خونین༆ نویسندگان: @Masoome✫@mahdiye11✫@.Aryana. ژانر: جنایی، پلیسی، تراژدی، عاشقانه هدف: نوشتن یک رمان گروهی زمان پارت‌گذاری: نامعلوم خلاصه: به بمبِ ساعتیِ درونِ دستش نگریست که با گذرِ هر ثانیه، بیش از پیش به نقطه‌ی انفجار نزدیک می‌شد! اعدادی که مدام از شماره‌ی ده به عقب و عقب ترِ خویش رانده می‌شدند، آتشِ شعله افکنده‌ی ترس در جانش را شعله‌ورتر می‌کردند. دستش برای پس زدنِ بمب بسته بود و عاقبت، آخرین شماره که رهگذرِ جاده‌ی مرگش شد، صدایی مهیب را رقم زده و انفجاری مهیب، گوش‌ها تا سوت کشیدن برده و او میانِ مردابی خونین، دست و پا زنان، جا ماند! ابتدای روایتش که با جوهرِ خون روی برگه‌های دفترِ سرنوشت، نوشته شده بود، از کجا شروع شد؟ عاقبتش به کجا خواهد رسید؟ مقدمه: دریای سرخِ خون به دیدگانم چشمک می‌زد؛ نگاهی سرتاسر غم، به ماهی‌های بیرون جسته که تمنای جرعه‌ای آب را بر لبانِ خشکیده‌شان داشتند و این نیاز را با باز و بسته کردنِ دهانشان، بیان می‌کردند، انداختم. نگاه چرخاندم و چرخاندم تا... چشمانم به رویشان ثابت ماند. خودش بود! خودش بود که میان خیلِ عظیم و سرخ رنگِ مایعی، غوطه‌ور بود. نفسم رفت و پاهایم عاجزانه، خواهانِ دسترسی به وجودش بودند اما با جسمی که کنارش دیدم، تنفسم از میدانِ ریه‌هایم خارج شد. من بودم و نگاهِ سرد شده‌ام؛ او بود و سوزشی عیان در نگاهش که خود را با جای گیری میانِ اشک‌هایش، از بندِ کالبدِ خسته‌اش رها می‌ساخت! و من ماندم و او و دنیای خاکستری‌مان...
  20. رمان:کابوسی به نام زندگی نویسنده:Hasti.m ژانر:پلیسی.عاشقانه خلاصه: دختری که تمام عمرش را با زجر کشیدن و دیدن عذاب دوستانش سپری کرده. و حتی اجازه دیدن ماه را هم ندارد، فقط و فقط با یک پیشنهاد مرگ‌بار، زندگی‌اش به کل زیر و رو می‌شود. ترکیب رویای مرگ و عذاب هیچوقت چیز خوبی نبوده... مقدمه: روز را در قلعه تاریک شب زندانی کردند. ای تو که زیبای منی، در کدامین قلعه زندانی شده ای؟ کدامین عفریت ماه من را برای خود خواست؟ من منتظر طلوع فردایم... بیا... ناظر: @Asma,N ویراستار: @amitis98ia
  21. | به نامــــ خالقـــــ تو | رمان: هُرماس نویسنده:NAZI.KH ژانر: عاشقانه، پلیسی، رازآلود خلاصه: سلما ...دختریه که جسم بی هوشش جلوی خونه ی یه سرگرد سرشناس ...سرگرد کوهیار کاویان پیدا میشه ... و از اون شب به بعد حافظشو به کل از دست میده و هیچ چیز رو به خاطر نمیاره ... .اما همه چی به اینجا ختم نمیشه چون پشت هر شب سرد و تاریکی پر از رازه ...! مقدمه: بیا دست در دست هم به دل دریا بزنیم ! در این دریای انتقام با موج های کوبنده اش تو ناخدای من باش ... . چه عیبی دارد؟! بگذار هوای خشم و هیاهو نفس هر دوی ما را تنگ کند ... . دراین معرکه تب عشقمان سکان کشتی را در دست می گیرد و ما را به ساحل یکی شدن می برد! |NAZI.KH| * هرماس : اهریمن ، شیطان .
  22. نام رمان: مافیای بندر نویسنده: K.A کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی زمان پارت گذاری: نامعلوم خلاصه: کتاب مافیا بندر در مورد سارینا دختری تنها و خود ساخته است و پسری انتقام جو به نام آرتین است. دو انسان با دو دنیای متفاوت که به‌ دلیل‌ اتفاقاتی که در گذشتشون افتاده ناخواسته سرنوشتشون با هم گره می‌خورد. مقدمه: هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پی‌اش بروید، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامی که با بال هایش شما را در بر می‌گیرد تسلیمش شوید، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند. وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید گر چه ممکن است صدای رویاهایتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند. زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد، به صلیبتان می کشد. همان گونه که شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می کند. همان گونه که از قامتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزاند نوازش می کند، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند. عشق، شما را همچون بافنده های گندم برای خود دسته می کند. می کوباندتان تا برهنه تان کند. سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند. آسیب‌‌‌تان می کند تا سپید شوید. ورزتان می دهد تا نرم شوید. آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، نانی مقدس شوید. ناظر: @shahrzad.rh @Azin18 @شقایق.نیکنام @فاطمه شبان @Nilay07 @MOBINA.H @سوگند @nazi nima @Fateme Cha @عسل ابراهیمی @15Bita @melcmy @Nasim.M @m.azimi @Masoome
  23. 𖣘رمان: حجیم نگاهت𖣘 نویسنده: غزل‌عباسی ژانر: عاشقانه،پلیسی،جنایی،تراژدی خلاصه: داستان ما از همان وقتی شروع شد که در عطش نگاه تو غرق شدم. همه چیز آسان پیش می‌رفت آن‌طور که ما می‌خواستیم اما حقیقت این است که هیچ‌کس از فردای خویش خبر ندارد. فردای که واسطه همه اتفاق‌های تلخ و شیرین بین من و تو است! (با ضربه دیگه ای که زد دهنم پر خون شد به سرفه کردن افتادم آب دهنم که زیر زبونم مزه خون میداد به بیرون تف کردم. سرم رو کج بالا گرفتم پوزخندی رو لبام نشست که دندون‌هاش بیشتر روهم فشار داد - همه زورت همین بود!؟ دست‌هاش محکم مشت کرد مشخصه که خیلی داره جلو خودش میگیره. صدای شهاب تو گوشم پچید که به آرومی گفت: - آفرین، ادامه بده! دستم آوردم بالا به گوشه ای از لبم که پاره خونی شده بود اشاره کردم گفتم: - خوبه فکر می کردم زورت فقط به بچه ها دخترای ضعیف می رسه! چند قدم ازم دور شد به کنار میزش رسید به در دیوار اتاق نگاهی انداخت گفت: - می خوای بدونی زورم به کجا ها می رسه! با کمک دست‌هام از رو زمین فاصله گرفتم اخمی به صورتم دادم حرکتی انجام ندادم تا ببینم چیکار می کنه. چهار تا انگشتش که هر چهارتاش انگشتر داشت آورد بالا دستش رو تکون داد. با ناباوری زیر لب گفتم: - نه! این دفعه شهاب فریاد زد و گفت: - لنا زود باش بپر. چند قدم به عقب رفتم طناب رو از پشتم کشیدم به گوشه ای گیر کرد. اِرتیان که تا اون لحظه من و تماشا می کرد با خونسردی گفت: - خیلی دیر شده. شهاب: زود باش! با تمام سرعتم به عقب رفتم پریدم پایین‌، همزمان با پرش من صدای انفجار بلند شد صداش اینقدر زیاد به گوشم می رسید که اون لحظه آرزوی مرگ کردم. بین زمین و آسمون معلق بودم چشم‌هام رو بستم دیگه توانای فکر کردن به چیزی نداشتم.) مقدمه: اتفاق های کوچک و بزرگ. تلخ و شیرین که در گذشته رخ دانند در آینده تکرار می‌شوند میان این همه آشوب، نهالی به وجود میایید نهالی که ریشه‌هایش از حجیم نگاه من و تو آغاز شد. ویرستارا: @.Aryana. صفحه نقد رمان
  24. «به نام خدا» رمان: اولین مرگ ژانر: پلیسی، عاشقانه نویسنده: مبینا حاج سعید خلاصه: سرگرد ماهر سازمان نیروی انتظامی، با یک تصادف غیر عمد می‌میرد؛ البته این چیزیست که بقیه از آن خبر دارند، در حالی که مسئله پیچیده‌تر است! سرگرد مُرده‌ی دیروز، تبدیل به رئیس باند امروز شده است که هدفی مهم دارد اما... مقدمه: مبهوت از جمعیت رو به رویم، چشمانم را بسته بودم و تظاهر به مردن می‌کردم؛ در حالی که روحم از آن لحظه به بعد، مُرد! اولین صحنه‌، اولین مرگ روح من! صحنه‌ها پشت صحنه‌ها، دروغ‌ها پشت دروغ‌ها، گلوله‌ها پشت گلوله‌ها! احساسات مرده، هرگز زنده نمی‌شوند. احساس که بمیرد، روح دمیده شده‌ی خدا در وجودت هم برای ابدیت چشم‌ می‌بندد اما... ناگه در رگ‌ احساسی که مرده بود، خون جریان گرفت. نوری پشت پلک‌هایم را روشن کرد. خنده‌های مستانه‌ای در گوش‌هایم زنگ می‌خوردند؛ دیگر صدای گلوله و فریادهای از سر خشم شنیده نمی‌شد... و تمام! احساس‌های دفن شده‌ام، از خاک رطوبت‌ خورده‌‌ از اشک‌هایم بیرون زدند! لینک رمان اولیــن مـــرگ🖤⚔️
  25. رمان عطش قصاص نویسنده: آریانا خوشکام ژانر: پلیسی، جنایی، تراژدی، عاشقانه پارت‌گذاری: نامعلوم هدف: علاقه به نوشتن خلاصه: بوی مایع زلال سرخ رنگ که به مشامش رسید، تازه پی برد که مسیر را اشتباه آمده است. به آدم اشتباهی برخورد کرده و نهایتاً نتیجه‌ای اشتباه را درو کرده بود. او نقابش را برداشت و مات ماند؛ گفت همانی نیست که باید باشد. در این بازی کیش و مات دست در دست یکدیگر داده و او را از دور خارج کردند. ماهیتِ تازه‌ای که از او نمایان شد، چیست؟ او واقعا چه کسی است؟ چرا مسیرش بر روی خون بنا شد و چگونه راهش به این‌جا ختم شد؟! مقدمه: دلش آشوب است؛ همچون آتش فشانی که می‌خواهد فوران کند و روحِ او را بسوزاند. جانش را مانندِ یک شهید، در راهِ دلبستگیِ اشتباهش از دست می‌دهد. میانِ صحرایی همچون دلِ سیاهِ گناهکاران، گمشده و به دنبالِ خود واقعی‌اش می‌گردد. اما آیا می‌تواند خودش را در‌‌ آن صحرایی که تنها سیاهی و مه را مهمانِ نگاهش می‌کند، دریابد؟! او گناهکارِ عاشقی بود که به جرمِ دلداده‌گی، شلاق به جانش می‌زدند شلاقی که با هر ضربه‌‌اش، بیشتر دلش را می‌برد شلاقی که در آن‌ روزهایش، مانندِ یک نوازش بر تنِ خسته‌اش حس می‌کرد انگار خودش نبود افتاد و شکست زير باران پوسید آدم که نکشته بود عاشق شده بود توجه: در این رمان، با داستان ها و اتفاقاتِ پیچیده‌‌ و گره‌هایی رو‌به‌رو خواهید شد که سخت و به دشوار رفع می‌شوند. لطفاً تا گشوده شدنِ گره‌ها، صبور باشید! اتاق نقد: نقد و بررسی عطش قصاص گالری رمان: تصاویر صحنه‌ها، مکان‌ها، شخصیت‌ها
×
×
  • اضافه کردن...