خوش آمدید!

با ثبت نام میتونید آثار خودتون رو به اشتراک بذارید. همین حالا ثبت نام کنید.

همین حالا ثبت نام کن!
  • سلام و درود خدمت کاربران و نویسندگان عزیز نودهشتیا با توجه به برگذاری سی و یکمین دوره نمایشگاه کتاب تهران از حضور گرم شما جهت بازدید از کتاب اندک نویسندگان در صورت علاقه، باعث افتخار ماست. نمایشگاه از تاریخ 20 الی 30 اردیبهشت ماه در مصلای تهران برگذار خواهد شد. نویسندگانی که از طریق انجمن موفق به چاپ کتاب شده اند، جهت اعلام حضور و یا ارسال کتاب جهت اراعه توسط کادر مدیریت با شماره تماس زیر ارتباط بگیرند: 09388382904 _ نسترن اکبریان| کادر مدیریت کل دو مدیر کل نودهشتیا، خانم نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده در غرفه انتشارات حوزه مشق حضور داشته و علاوه بر معرفی آثار خود، کتاب های دیگر نویسندگان که شرایط حضور ندارند را اراعه می دهند. ضمن حضورتان کتاب استیصال نوشته خانم نسترن اکبریان، به عنوان کتاب ویژه نمایشگاه نشر آییسا در آن غرفه رونمایی خواهد شد.(تعداد چاپ اول بسیار محدود است) در صورت هرگونه سوال و هماهنگی جهت حضور کتابتان در این دوره، هرچه سریعتر اقدام فرمایید. یا علی...
  • برای دریافت مقام به مدیر ارشدها مراجعه کنید

در حال تایپ رمان کوه به کوه می‌رسد/Atefeh L کاربر انجمن نودهشتیا

  • نویسنده موضوع Atefeh L
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها 923
  • کاربران تگ شده هیچ

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #1
نام رمان
کوه به کوه می‌رسد
سطح رمان
A(حرفه‌ای)
نام نویسنده
عاطفه لاجوردی
ژانر اصلی
عاشقانه
ژانر های مکمل
اجتماعی_ معمایی
ناظر
ساعت پارت گذاری
دو بار در هفته
خلاصه:
رها دختری‌ست که در گذشته، درست همانند اسمش رها شده است؛ رها میان گرگانی که به طمع دختر بودن و بی‌پناهی‌اش قصد به تاراج بردن زندگی‌اش را داشتند اما....
حالا پس از گذشت پانزده سال، او از تلی از خاک به کوهی استوار بدل شده است، به همان صلابت و شکوه...
اما از گذشته فراری نیست!
گذشته‌ای که با برگشتن آدمهایش مثل یک کابوس مجسم برمی‌گردد و با چالشی غیرمعقول، رها را مجبور به انتخاب بین ادای دِین گذشته و زندگی آینده‌اش می‌کند.

مقدمه:
زیباترین جاده‌ها در دل سخت‌ترین کوه‌ها به وجود می‌ایند و صبورترین آدمها از دل سخت‌ترین مشکلات است که همچون کوه قد می‌کشند. همان‌هایی که میان سخت‌ترین روزها پا پس نکشیدند، کوه‌هایی در قالب آدمیزاد.... پس شاید گاهی به جای آدم به آدم، کوه به کوه برسد....

سخن نویسنده:
با وجود مسائل و معضلات اجتماعی واقعی مطرح شده در داستان، هرگونه تشابه اسمی شخصیت‌ها صرفا بر حسب تصادف بوده و کلیت داستان براساس تخیل نویسنده و غیرواقعی است.​
 

....

سطح
0
 
کاربر خیلی فعال
بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
110
مدال‌ها
1
سکه
3,071
0.thumb.2b0963bd7492f2083a98f45083e6fc09_5z2n.jpg


سلام خدمت شما نويسنده‌ی گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.
➖➖➖➖➖
چنان‌ چه علاقه‌ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
آموزش نویسندگی(کلیک کنید)
➖➖➖➖➖
انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته‌ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع‌های کلیشه‌ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.

➖➖➖➖➖
درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده‌ی فهیم موجب افتخار ماست.
✅اکنون رمان شما مورد تأیید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.✅
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"​
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #3
با سلام خدمت دوستان عزیزی که رمان رو دنبال می‌کنند🌸 همونطور که قبلا هم گفتم، رمان از ادامه‌ی پارت‌های انجمن قبل، اینجا قرار خواهد گرفت اما به خاطر اینکه ممکن هستش دوستانی به پارتهای آخر نرسیده باشند، از پارت 96 رمان مجدد قرار میگیره و پارت ۱۰۹، پارت جدید خواهد بود. ممنون از نگاه زیباتون🍀


#پارت 96
صدای بیس پر کوبش موسیقی در فضای سالن کرکننده بود اما انگار فقط برای منی که به آن عادت نداشتم اینطور به نظر می‌آمد. وگرنه صورت‌های حرارت گرفته و پر شور دختران و پسرانی که از صبح یک بند آن سکوی طویل را سر و ته کرده بودند، چیز دیگری را نشان می‌داد!

من اما بعد از چند ساعت ماندن در آن فضا، با انکه تقریبا تمام هفته گذشته تجربه‌اش کرده بودم، واقعا احساس می‌کردم سرم به قدر یک کوه سنگین شده است و تحملم داشت به انتها می‌رسید. با چشم نگاهی کلی به فضای سالن انداختم تا شهاب را پیدا کنم و در آخر کنار پسر جوانی که برخلاف استایل مناسبش، نابلدی‌اش چندین بار صدای شهاب را درآورده بود، پیدایش کردم.

حواسش به من نبود و سخت مشغول تشر زدن به همان پسر خوش قد و بالا بود. از روزی که به آن سالن آمده بودم با دیدن رفتارهایش موقع کار فهمیده بودم علاوه بر باهوش و زیرک بودن، بی‌نهایت در کارش حرفه‌ای و جدی است. انگار هر چه بیشتر می‌شناختمش باور قاتل بودنش سخت‌تر میشد. طی همان چند باری که دیده بودمش، فهمیدم غیر از ظاهر زندگی متمولش که نشان از طبقه‌ی اجتماعی‌اش بود، هیچ شباهتی به آقازاده‌هایی که مفیدترین کارشان خرج کردن پول‌های بادآورده بود، نداشت و این با توجه به منصبی که پدرش داشت، کمی عجیب بود!

بازدمم را بی‌حوصله بیرون فرستادم. مغزم برای حل آن همه سردرگمی و ابهام بدجوری ارور داده بود. هنوز با حرف‌های کوهیار و عقب‌نشینی‌اش بعد از دو هفته نتوانسته بودم، کنار بیایم. من حتی اویی که نزدیک به پانزده سال در زندگی‌ام حضور داشت را نتوانسته بودم درک کنم، شهاب که جای خود داشت! اصلا من را چه به شناخت مرد جماعت!

نگاهم را از آن سمت سالن گرفتم و ترجیح دادم در آن وضعیت صدایش نکنم و در عوض سری به محوطه‌ی بیرون بزنم تا سرم کمی هوا بخورد. از در پشتی سالن خارج شدم و به محض خروج، با تنفس هوای دلچسب شهریور ماه و سکوتی که یکباره گوشم را پر کرد، تمام شلوغی سرم برای چند لحظه آرام شد.

حین رفتن به سمت آلاچیق‌ چوبی که میان آن محوطه باغ مانند، چشمم را گرفت، نگاه دقیق‌تری به اطراف انداختم. هربار موقع آمدن به آنجا، خاطر حضور شهاب که به اصرار خودش دنبالم آمده بود، نتوانسته بودم خوب به جزئیات آن خانه‌ی ویلایی درندشت که به کاخ شباهت داشت، نگاه کنم. جای تعجب نداشت که چرا فائزه جذب آن مرد با آن همه اختلاف سن شده بود! شهاب گفته بود این خانه متعلق به پدرش است و کارهای مختص به آمادگی مدل‌ها و بعد هم شو‌های مزون را در آن برگزار می‌کنند. یک مکان خصوصی و مناسب برای ارائه‌ و فروش کارهایشان به مشتریانی که ندیده مشخص بود از چه قشری خواهند بود!

حقیقتا من هیچ‌وقت در زندگی‌ام به تجملات ابن سبکی علاقه‌ی چندانی نداشتم. نه آنکه از رفاه بدم بیاید اما دلم خانه‌ی باصفایی که سر و ته آن معلوم باشد را بیشتر می‌خواست. خانه‌ای که بوی خانواده بدهد. این سبک خانه‌های پرطمطراق با خدم و حشمی که در آن رفت و آمد داشتند، برایم حریم شخصی نداشت! با این فکر ناخواسته خانه‌ی آبی کوهیار پیش چشمم جان گرفت. دلم پیش تراس سبزش، لابه‌لای گل‌های ریز و صورتی نازیخی و آن فضای دنج مانده بود انگار!

-بفرمایید خانم!

آنقدر غرق در خودم بودم که برای یک لحظه از جا پریدم. جوریکه خدمتکار بیچاره با شرمندگی به حرف آمد.

-شرمنده خانم نمی‌خواستم بترسومتون، آقا فرمودند براتون وسایل پذیرایی بیارم!

پس شهاب متوجه خروجم شده بود. با این حواس جمعش نمی‌دانستم چطور قرار بود از اون مدرک گیر بیاورم! نفسم را آزاد کردم و با لبخندی کمرنگ روی به زن جوان سر تکان دادم.

-مشکلی نیست، ممنون.

با احتیاط ظرف حاوی کوکی‌های شکلاتی را کنار دستم گذاشت و صاف ایستاد.

-چای براتون بیارم یا قهوه؟

-چای، ممنون میشم.

سری تکان داد و دو برگه را به سمتم گرفت. برگه‌ها را با تعجب گرفتم و او توضیح داد:

-آقا فرمودند تا کارشون تموم بشه، شما هم این قرارداد رو مطالعه کنید... میرم چایتون رو بیارم.

بی‌حرف دیگری عقب‌گرد کرد و من به محض دور شدنش پوف کلافه‌ای کشیدم. اینطور که پیدا بود شهاب از آن بدپیله‌های روزگار بود!

وقتی پیشنهاد داد به خاطر شرایط فائزه، به جای او در کارها و اجرای درست طرح‌ها نظارت کنم، از خداخواسته قبول کرده بودم. مطمئنا در این کار بهتر از مدل شدن استعداد داشتم! اما همان روز در کوه، در جواب مبلغ پیشنهاد‌ی‌اش قاطعانه به او گفته بودم که نیازی نیست چون من فقط می‌توانستم در حد سلیقه‌ام اعمال نظر کنم. توجیهم هم این بود که این کار را نه به شکل حرفه‌ای بلکه فقط از سر علاقه انجام می‌دهم. اما انگار حرف‌های آن روزم را به هیچ گرفته بود که هنوز هم می‌خواست به خاطر انتخاب رنگ پارچه و نظارت بر منظم آمدن مدل‌ها، با من قرارداد ببندد!

-امیدوارم خسته نشده باشید!

همانطور برگه به دست به پشت سرم نگاه کردم. دیگر ندیده صدایش را می‌شناختم. برخلاف داخل سالن، لبخند محوی روی لبش بود و قدم‌زنان نزدیک شد.

در جوابش لبخند محوی زدم.

-خسته که نه فقط به این حجم از صدای بلند موسیقی عادت ندارم!
 
آخرین ویرایش:

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #4
#پارت 97
رو به رویم نشست و پا روی پا انداخت.

-درسته، اگر عادت نداشته باشید سرسام‌آوره!.... پس امیدوار باشم که پشیمون نشدید و اون برگه رو امضا کردید؟

برگه‌هایی را که مشابه هم برای طرفین قرارداد تایپ شده بود، کنار گذاشتم و با قاطعیت سر تکان دادم. درست بود که با هدف به او نزدیک شده بودم اما ابدا قصد نداشتم از این طریق مخصوصا با مبلغ چشمگیری که داخل قرارداد نوشته شده بود، ریالی وارد زندگیم شود، کلاه‌بردار که نبودم!

-خیر، قبلا هم بهتون گفته بودم که نیاز به قرارداد نیست، صرفا علاقه‌م باعث شد پیشنهادتون رو قبول کنم!

با خونسردی سری تکان داد.

-متوجهم اما باید بدونید توی این دو سه سالی که سالومه این کار رو برام انجام می‌داد این قرارداد حتی با اون هم با تمام آشنا بودنش نوشته می‌شد، برای من مهمه که همه چیز اصولی انجام بشه، حتی اگر دوستانه یا به قول خودتون از سر علاقه و وقت‌گذرونی هم باشه، شما دارید وقتتون رو در اختیار ما میذارید و من فقط دارم طبق روال کارم عمل می‌کنم.

-نگرانید به قولم عمل نکنم؟

لبخند زد.

-به این شکل نه ولی خب اعتقاد دارم قرارداد نوشتن تعهد بیشتری به دنبال داره!

-پس نگرانید!

اینبار خندید.

-به نظر شما نگران‌تر میاید! منکه نمی‌خوام از شما چک بگیرم، برعکس فقط می‌خوام هزینه‌ی وقتی که می‌ذارید رو بدم، کجاش عجیبه؟

اشاره‌اش به چک گرفتن، فکرم را به سمت فائزه برد. درنظر گرفتن همین قضیه برای محتاط عمل کردن کافی بود اما حقیقتا در آن برگه‌ی قرارداد که نگاه کوتاهی به بندهایش انداخته بودم، هیچ چیزی برای نگرانی وجود نداشت به جز مبلغ قابل توجهی که قرار بود پایان کار به حساب من ریخته شود.

-اما من برای پول اینجا نیستم!

-منم ابدا قصد جسارت ندارم یا نمی‌خوام بگم به این پول نیاز دارید ولی خب همونطور که می‌دونید حتی بعد از شویی که آخر این ماه برگزار میشه، به خاطر عکاسی و تکمیل کاتالوگ کار ما تقریبا تا آخر مهر ادامه داره و این یعنی این یک و ماه و خورده‌ای عملا اینجا مشغول هستید و ....

با آمدن خدمتکار، مکث کرد. زن جوان فنجان‌های چای را مقابل هر کداممان گذاشت و بعد از کسب تکلیف از شهاب، با اشاره‌اش رفت. او که رفت شهاب باز ادامه داد:

-راستش هنوز نمی‌دونم شغل شما چیه اما خب امیدوارم در نظر گرفته باشید که این مدت نمی‌تونید به کار قبلیتون برسید!

سکوت کرد و انگار که منتظر بود، بگویم شغلم چه بود. نمی‌دانم اگر می‌فهمید وکیل بودم چه عکس‌العملی نشان می‌داد! مانده بودم چه بگویم. هیچ حرفه‌ای به ذهنم نمی‌رسید و می‌ترسم هرچه بگویم سوالات بیشتری ایجاد کند.

-چایتون سرد نشه!

با ممنونی زیرلبی فنجان را برداشتم. خوشبختانه سکوتم را روی حساب فکر کردن به حرف‌هایش گذاشت و در مورد شغلم سوال دیگری نپرسید. در عوض با سر اشاره‌ای به برگه‌ی قرارداد کرد و گفت:

-بذارید به حساب جبران درآمد این یک ماه و نیمی که کنار ما هستید و قبولش کنید.

مستاصل نگاهی به برگه‌‌های کنار دستم انداختم. اصرار بیشتر ممکن بود به این فکر بیندازدش که چرا یک غریبه باید مجانی وقتش را در اختیار او قرار دهد و من این را نمی‌خواستم، اما خب قبول آن پول هم اذیتم می‌کرد!

از گوشه‌ی چشم دیدم که از جایش بلند شد و قدمی به سمتم برداشت. روا‌ن‌نویس دیپلماتی که به سمتم گرفت، نگاهم را بالا آورد.

-بفرمایید!

تردید را کنار گذاشتم و روان‌نویس را از او گرفتم. همان لحظه فکر کردم اگر این ماجرا ختم به خیر شود، فوقش پول را به یک خیریه می‌دهم. اینطور حس بهتری داشتم فقط اگر ختم به خیر میشد!

اینبار با فاصله کنارم نشست. محض احتیاط یک بار دیگر خط به خط قرارداد را از نظر گذراندم و بعد از مطمئن شدن ناچار پای برگه‌ی اول را امضا کردم. هنوز دستم برای امضای برگه‌ی دوم نرفته بود که صدایش را شنیدم.

-شما چپ دست هستید؟

متعجب از سوالش سرم را بالا آوردم و با سر تایید کردم.

-بله چطور؟

نگاهش خیره به دستهایم بود و لحنش عجیب سرد شده بود!

-سحر هم چپ دست بود!

نمی‌دانم چرا یک لحظه از این تشابه و از اینکه نکند سرنوشت مشابهی گریبانم را بگیرد، ترس برم داشت! در آن لحظه نبود کوهیار از هروقت دیگری بیشتر مضطربم می‌کرد!
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #5
#پارت 98
سکوتش استرس‌زا بود برای همین ترجیح دادم چیزی بگویم. با آنکه خودم همه‌چیز را می‌دانستم با این حال برای طبیعی جلوه دادن، پرسیدم:

- نامزدتون منظورتونه؟

تنها سری تکان داد و بعد رو برگرداند. کاش می‌فهمیدم در سر این مرد چه می‌گذشت یا بهتر بگویم کاش می‌فهمیدم در گذشته در سرش چه گذشته بود که تا قتل آن دختر پیش رفته بود!

بی‌اراده لب زدم:

-چطور فوت کرد؟

نگاهش بلافاصله به سمت من چرخید و یک لحظه از سوالم پشیمانم کرد. اما خیرگی‌اش دوام چندان نداشت، با مکث به رو به رو خیره شد و لب زد:

-معذرت می‌خوام اما ترجیح میدم راجع بهش صحبت نکنم!

پوزخندی ناخواسته پس ذهنم نقش بست. من هم اگر کسی را می‌کشتم ترجیح می‌دادم در موردش با کسی حرف نزنم! با این حال آرام لب زدم:

-می‌فهمم، متاسفم!

برگه‌ی دوم را هم امضا کردم و یکی از برگه‌ها را به سمتش گرفتم.

-بفرمایید، اگر امروز دیگه با من کاری ندارید، من برم.

تبحر عجیبی در کنترل حالت‌هایش داشت. جوریکه باز هم در کسری از ثانیه از آن حال غریبی که با هر بار یادآوری آن دختر به او دست می‌داد به جلد خونسردش برگشته بود! نگاهی اجمالی به برگه انداخت و سر تکان داد.

-نه برای امروز کافیه، می‌رسونمتون!

دلم می‌خواست نفس کلافه‌ای که بعد از جمله‌اش در سینه‌ام مانده بود را با صدا بیرون بفرستم. چرا بی‌خیال رساندن من نمیشد. دیگر کم کم داشتم به حرف‌های کوهیار ایمان می‌آوردم!

از جا بلند شدم و دستم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم.

-نه ممنون، من....

-آقا؟

مرد جوانی که به نظر یکی از خدمتکارهای آنجا بود میان جمله‌ام آمد و توجیهم نیمه ماند! شهاب با جدیت مخاطب قرارش داد:

-چی شده؟

-یه آقایی اومدن دنبال خانمی به اسم ستوده!

چشم‌هایم با حیرت گرد شد. کسی دنبال من آمده بود؟

شهاب اخمی کرد و بعد به سمت من چرخید. نمی‌دانستم باید چه عکس‌العملی نشان دهم، تنها حدسم کوهیار بود که با آن بحث و آب پاکی که روی دستم ریخته بود، زیادی بعید به نظر می‌آمد!

-منتظر کسی بودید؟

مانده بودم چه بگویم. اگر به کوهیار اشاره می‌کردم و او نبود کار بدجوری خراب میشد! ناچار لب زدم:

-نه، محافظم که به خاطر بیماری مادرش چند روزی رفته شهرستان و غیر از اون هم که کسی دنبالم نمیاد، شاید تشابه اسمی باشه!

خدا من را بکشد که تا آن حد دروغ‌گو شده بودم! اگر خدا هم من را نمی‌کشت قطعا ثریا بعد از آنکه می‌فهمید شاخ‌شمشادش نقش محافظ من را بازی کرده و دیسیپلین خودش را هم تا حد زن مریضی که شهرستان زندگی می‌کند، پایین آوردم، خودش من را می‌کشت! او خانه‌ی مشترکشان با ماه‌بانو را با وجود محله‌ی اصیلش عار می‌دانست، شهرستان که پیش‌کش!

شهاب از من رو گرفت و باز به سمت آن مرد چرخید.

-بگو بیاد داخل!

مرد با چشمی از ما دور شد و شهاب با ابرویی بالا رفته باز نگاهم کرد.

-بین مدل‌ها کسی به اسم ستوده نداریم!

جوابی برای نگاه سوالی‌اش نداشتم. شانه‌ای بالا انداختم و خودم را مشغول گذاشتن برگه‌ داخل کیفم کردم اما خدا می‌دانست تا آن مرد برگردد، چقدر حدس در سرم چرخید. من آشناهای زیادی نداشتم اما تنها یک آشنا کافی بود تا مرا آنجا ببیند و بشناسد، آن‌وقت بود که هیچ‌جوره نمیشد نقش بازی کردنم را جمع کرد!

صدای قدم‌هایی که روی سنگ‌ریزه‌ها نزدیک میشد، سرم را با استرس از محتویات کیفم بالا آورد و مستقیم به صاحب آن قدم‌ها رساند. پلک دوباره‌ای زدم تا مطمئن شوم آنی که داشت نزدیک میشد، واقعا کوهیار بود! دست خودم نبود اما بدون آنکه متوجه باشم تمام وجودم از دیدن نگاه آشنایش حس امنیت گرفت. باورم نمیشد کوتاه آمده بود. حتما همینطور بود وگرنه با آن سگرمه‌های درهم رفته و پوشیده در آن کت و شلوار مشکی، با نگاهی که مستقیم به شهاب دوخته بود، آنجا چه می‌کرد؟!
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #6
#پارت 99
لبخندی ناخواسته روی لب‌هایم آمد که از نگاه شهاب دور نماند.

-به نظر می‌آد از برنامه‌ی محافظتون بی‌خبر بودید!

نگاهش کردم.

-حتما حال مادرش بهتر شده که زودتر برگشته، شاید هم پدرم خبرش کرده، گفته بودم که به این مسئله حساسه!

تای ابرویش با تیک همیشگی بالا رفت.

-جای تعجب نداره این حساسیت!

آنقدر از دیدن کوهیار با وجود کدورتی که بینمان حل نشده باقی مانده بود، خوشحال بودم که ترجیح دادم به معنای جمله‌اش اهمیتی ندهم. در عوض قدمی به سمت خروجی آلاچیق برداشتم و به کوهیار که حالا در چند قدمی‌مان رسیده بود، نگاه کردم. سری برایم تکان داد و خشک لب زد:

-سلام خانم!

کیفم را روی شانه مرتب کردم و قدمی به سمتش برداشتم.

-سلام، فکر نمی‌کردم انقدر زود از شهرستان برگردی!

بی‌لبخند سلام کوتاهی به شهاب داد و بعد نگاهم کرد.

-در خدمتم خانم، اگه کارتون تموم شده بریم!

اصلا نمی‌دانستم آدرس آنجا را از کجا گیر آورده، احتمالا از طریق فائزه یا دوستش محسن، هر چه بود در آن لحظه برایم مهم هم نبود. فقط دلم می‌خواست از زیر نگاه موشکافانه‌ی شهاب خارج شوم.

-آره اتفاقا به موقع رسیدی داشتم می‌رفتم!

-و البته اگه دیرتر می‌رسیدید خانم رفته بودند، فکر نمی‌کنید باید قبلش اومدنتون رو اطلاع می‌دادید؟

نگاه کوهیار تیز به سمت شهاب که اداکننده‌ی آن جمله بود، رفت. می‌دانستم اگر در آن موقعیت نبودیم، حسابی از خجالتش در می‌آمد اما در آن شرایط بدون آنکه جوابی به شهاب بدهد، تنها رو به من کرد و با همان لحن خشک گفت:

-برنامه‌ی سفرم ناگهانی تغییر کرد، متاسفم که خبر ندادم!

معذب از جو ارباب رعیتی که شهاب ایجاد کرده بود، سری به نشانه‌ نفی تکان دادم. قطعا به خاطرش یک عذرخواهی به کوهیار بدهکار بودم.

-مهم نیست، مادرت واجب‌تر بود!

از این جمله رد تعجب را در نگاه کوهیار دیدم اما سیاست‌مدارانه به روی خودش نیاورد و باز هم شهاب بود که تیر بعدی را به اعصاب کوهیار پرتاب کرد!

- البته مهم هم نیست، من می‌خواستم ایشون رو برسونم!

نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم شهاب میل عجیبی به نادیده گرفتن کوهیار دارد!

اینبار بدون معطلی پله‌ی آخر را پایین آمدم و درست کنار کوهیار قرار گرفتم. بعد رو به شهاب لبخند محوی زدم و گفتم:

-ممنون از لطفتون، پس من دیگه میرم.

دستی برایم بلند کرد و لبخند زد.

-فردا میبینمتون، خدا نگهدار!

سری تکان دادم و با اشاره‌ی دست کوهیار به سمت خروجی راه افتادم. به هزاران دلیل حس خوبی داشتم. به خاطر خروج از آن خانه‌ی مجلل و راحت شدن از شر آن موسیقی متال و پر صدا، به خاطر رهایی از جو سنگین بین کوهیار و شهاب و از همه مهم‌تر اینکه کوهیار باز هم تنهایم نگذاشته بود. همین دلیلی آخر آنقدر حس سبکی به وجودم می‌داد که انگار داشتم پرواز می‌کردم.

نگاهم ناخودآگاه به نیم‌رخ پراخم کوهیار گره خورد. کاملا مشخص بود که هنوز هم سایه سنگین است، حتی نمی‌دانستم چطور ناگهانی به آنجا آمده بود اما لااقل در آن لحظه همین حضورش برایم کافی بود. آرام شده بودم....

******​
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #7
#پارت 100
باز هم رو به رویش نشسته بودم. دور همان میزی که بحثمان شده بود و گفته بود بدون او ادامه دهم. اما نتوانسته بود و باز هم آنجا بود، با نگاهی که پر اخم به دستهایش و بازی تکراری که با باز و بسته کردن در فندک راه انداخته بود، خیره بود. حس عجیبی بود اما در دلم اعتراف کردم در این دو هفته دلم برایش عجیب تنگ شده بود.

نگاهش بالا آمد و نگاه خیره‌ام را غافلگیر کرد. آنقدر سریع که نتوانستم نگاهم را بگیرم و به خاطرش خجالت کشیدم. او اما با همان اخم با ضربی صدادار در فندک را بست و روی میز رهایش کرد.

-چه روزهایی میری اونجا، بگو که بدونم بیام دنبالت، روزهایی هم که دادگاه داشته باشم، سوئیچ رو برات می‌ذارم که با ماشین من بری.

-معذرت می‌خوام!

ناخودآگاه گفته بودم و او هم انگار توقعش را نداشت که رد اخم روی صورتش کمرنگ‌تر شد.

-بابت؟

-بابت حرف‌های شهاب!

پوزخند زد.

-خوبه پس تا اون حد صمیمی شدین که از طرفش عذرخواهی هم می‌کنی!

هنوز دلخور بود و زبانش نیش می‌زد. می‌دانستم که حق داشت.

-من از طرف خودم ازت معذرت خواستم نه اون آدم غریبه!

نگاهش رنگ گرفت، چیزی فراتر از دلخوری که بینمان بود. یک رنگ آشنا که راضی از غریبه خواندن شهاب بود انگار!

- کار اشتباه جدید دیگه‌ای هم کردی مگه؟

ریسکی که به آن کنایه می‌زد جای برگشت نداشت اما یک چیز هیچ‌وقت تغییر نمی‌کرد. من برای کوهیار و برای تمام محبت‌هایش احترام زیادی قائل بودم و نمی‌گذاشتم حرمتش توسط آدمی مثل شهاب زیر سوال رود.

-شهاب به هرکسی که از طبقه‌ی خودش نباشه از بالا نگاه می‌کنه و خب لحن حرف زدنش... در کل به خاطر شرایطی که به خاطر من توش قرار گرفتی معذرت می‌خوام.

مکث کردم. تازگی‌ها در کنار آن احترام یک حس مبهمی هم نسبت به او به جانم چنگ می‌زد! حسی که باعث شد لبخندی چاشنی نگاهم کنم و ادامه دهم:

-غیر از اون ممنون که تنهام نذاشتی، راستش اصلا توقع دیدنت رو اونجا نداشتم.

مستقیم به چشمهایم نگاه کرد. مکثش کوتاه بود و بعد با لحنی سرد لب زد:

-فقط به خاطر تو از تصمیمم برنگشتم!

برای چند ثانیه نگاهم مات ماند. بی‌رحم شده بود یا من زیادی به آن کوهیاری که همیشه با دلم راه می‌آمد، عادت داشتم؟ هر چه که بود باعث شد حرف‌هایم روی زبانم پس برود. چه خوشبینانه توقع داشتم با آمدنش همه چیز به قبل برگردد و حالا می‌فهمیدم چقدر خیال باطلی بود.

نگاهم را با خودداری پایین انداختم. حس بدی داشتم با این حال سعی کردم به روی خودم نیاوردم.

-می‌دونم به خاطر اون پرونده هم هست، اگه چیز به درد بخوری فهمیدم بهت میگم.

دلخوری‌ام را نادیده گرفت و با همان لحن غریبه‌اش پرسید:

-چیزی راجع به اون دختر نگفته تا حالا؟

-نه فقط گفت که چند ماه پیش نامزدش رو از دست داده ولی وقتی پرسیدم چطور، گفت نمی‌خواد راجع بهش حرف بزنه!

-نامزد بودن مگه؟

شانه بالا انداختم.

-ظاهرا! فائزه هم می‌گفت قرار بوده ازدواج کنن که یهو اون اتفاق افتاده! عجیبه ولی انگار هنوز براش مشکی می‌پوشه و وقتی ازش حرف می‌زنه یه حالت متاسفی داره!

کلافه دستی پیشانی‌اش کشید و به عقب تکیه داد.

-هیچ چیز این پرونده باهم نمی‌خونه!
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #8
#پارت 101
برای یک لحظه دلخوری‌ام کنار رفت و جای آن را شم وکیل بودن گرفت.

-چرا؟

-کلی شاهد هست که شهاب ساعت حادثه خارج از شهر بوده اما در عین حال اثر انگشتش توی صحنه جرم هست که البته یه جورایی ماست‌مالیش کردن و ربط دادنش به قبل! از اون طرف پزشکی قانونی توی معده‌ی دختره داروی آرامبخش قوی تشخیص داده که دز بالایی داشته در صورتی که خودکشیش رگ‌زنی بوده!

-میشه منم پرونده رو بخونم؟ شاید چیزی به ذهنم رسید.

نگاهش مکث کوتاهی کرد و بعد سر تکان داد.

-تمرکزت رو روی کار خودت بذار، الان وقتش نیست!

کمی جا به جا شد و از جیبش فلش کوچکی را بیرون آورد. بعد آرام روی میز به سمتم سر داد و با چشم به آن اشاره کرد.

-اینو باید به سیستم شخصیش وصل کنی، اتومات اطلاعاتش کپی میشه و تو فقط باید چند دقیقه بتونی در نبودش به سیستمش دسترسی پیدا کنی، شاید اونجا اطلاعات به درد بخوری پیدا شه که هم به کار فائزه بیاد هم این پرونده‌!

دستم را برای برداشتنش دراز کردم اما قبل از اینکه فلش را بردارم، دستش را روی فلش گذاشت و با تاکید متوقفم کرد:

-رها اینکار غیرقانونیه، امیدوارم بدونی اگر بفهمه اول از همه چه عواقبی برای تو به عنوان یه وکیل داره که کمترینش باطل شدن پروانه‌ی وکالتته! پس حواست باشه اون آقازاده با جوجه مدل‌هاش حواست رو پرت نکنه!

اینبار با دلخوری نگاهش کردم.

-کوهیار!

در جواب تنها نگاهم کرد و من صادقانه لب زدم:

-اینجوری نباش لطفا!

-چطوری نباشم؟

-اینقدر غریبه!

-مگه تو همینو نمی‌خواستی؟ اینکه تو کارات دخالت نکنم!

ناباور به خودم اشاره کردم.

-من اینو گفتم؟! من... من فکر می‌کردم بیشتر از این حرف‌ها بهم نزدیکیم که درکم نکنی! من راه دیگه‌ای برای کمک به کسی که زندگیم رو بهش مدیونم نداشتم.

بازدمش را سنگین بیرون فرستاد و نگاهش را به دستهایش داد که روی میز ضرب آرامی گرفته بود.

-درکت کردم که الان اینجاییم دیگه!

مصرانه لب زدم:

-پس چرا انقدر غریبه برخورد می‌کنی؟ اگه از چیزی ناراحتی یا... چه می‌دونم هر چی، بگو حلش کنیم، مثل قبل.

نگاهش بالا آمد. برخلاف چیزی که تظاهر می‌کرد، ته نگاهش هنوز هم بی‌نهایت گرم و آشنا بود. لحنش اما هنوز هم به همان سردی بود:

-هیچ چیز قرار نیست به قبل برگرده!

وا رفته نگاهش کردم. اینبار حتی نتوانستم اسمش را صدا بزنم او اما با همان لحن ادامه داد:

-شاید این تغییر لازم بود تا از اون جایگاه قبلی فاصله بگیریم. نه تو دیگه اون دختر آسیب دیده‌ی نوجوونی که بار اول دیدمش هستی نه من دیگه کوهیاری که پسر برادرشوهر ماه‌بانو بود!

چه داشت می‌گفت؟ می‌خواست بی‌نسبتی‌مان را بعد از این همه سال یادآوری کند؟ بغضی که در آن به راه نفسم چنگ انداخته بود، داشت خفه‌ام می‌کرد.

-چی می‌خوای بگی؟

بی‌توجه به عجز نگاهم از جایش بلند شد و بی‌ربط به سوالم گفت:

-زنگ بزن نغمه بگو وسایلش رو جمع کنه بیاد اینجا، فعلا اینجا می‌مونید!

قدم‌هایش را به سمت خروجی آشپزخانه کج کرد تا برود. بلافاصله پشت سرش بلند شدم. انگار داشتم برای نگه داشتن چیزی که تمام این چهارده سال بینمان بود، آخرین دست و پاهایم را می‌زدم!

-کوهیار!

ایستاد. گیج شده یک قدم به سمتش رفتم و مقابلش ایستادم.

-چرا نصفه حرف می‌زنی، داری گیجم می‌کنی.... منکه عذرخواهی کردم!

-عذرخواهی نیازی نیست، انقدر تکرارش نکن!

-پس چی؟ چرا نمی‌تونیم مثل قبل باشیم؟

نگاهش چرخی بین مردمک‌های چشم‌هایم زد.

-شاید بهتر باشه خودت بفهمی... امیدوارم ناامیدم نکنی!

لب‌هایم مثل ماهی بیرون مانده از آب باز و بسته شد، بدون آنکه حرفی از میانشان بیرون بیاید. هرچند چیزی هم برای گفتن در جواب جمله‌ای که ظاهرا معنادار بود و من از شدت سردرگمی چیزی از آن دستگیرم نشده بود، نداشتم.

حال مبهوتم را که دید، نگاهش را با مکث از نگاهم گرفت و حین خروج دوباره تکرار کرد:

-به نغمه زنگ بزن!

******​
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #9
#پارت 102
سر انگشتم را روی سنگ سرد مزار ماه‌بانو کشیدم. کمتر از دو ماه دیگر سالگردش بود و قلب من بیشتر از تمام آن ده ماه در التهاب این غم بود. احساس تنهایی کرده بودم و ناخواسته پاهایم مرا تا آنجا کشانده بود. جوریکه به خودم که آمده بودم در مسیر آنجا قرار داشتم. دلم تنگ نبودش بود اما بیشتر برای خالی کردن سینه‌ی پرحرفم آمده بودم. دلم گله‌گذاری می‌خواست.

آرام لب زدم:

-کوهیار برگشته ماه‌بانو!

دیدم تار شد و قطره‌ی اشکم مستقیم روی دستی که روی تن سرد سنگ گذاشته بودم، چکید.

-خیلی فرق کرده، جا افتاده شده و... و ...

بغضم ناخواسته آب شد. دست خودم نبود اما اینکه کوهیار بی‌نسبتیمان را بعد از این همه سال، در همچین زمانی به رویم آورده بود، در باورم نمی‌گنجید. در تمام روزهای گذشته هیچ‌وقت حس نکرده بودم که با هم هیچ نسبت خونی نداریم چون او از هر آشنایی بیشتر به بودنم اهمیت داده بود و کنارم مانده بود اما حالا با همان یک جمله قلبم شکسته بود.

-بی‌رحم شده ماه‌بانو... گفت همه چیز فرق کرده و من بزرگ شدم! راست میگه، حداقل اون موقع تو رو برای دردام داشتم اما الان....

هق از ته دلی زدم. تمام وجودم از این تنهایی ناخواسته به لرز افتاده بود و آنقدر این جمله که چیزی به گذشته برنمی‌گردد در سرم پررنگ شده بود که نمی‌توانستم به این فکر کنم که از من خواسته بود، خودم علتش را بفهمم!

دستم را برای هزارمین بار روی خیسی سنگ سیاه کشیدم و پر بغض لب زدم:

-گفت ناامیدش نکنم ولی خودش بدجوری ناامیدم کرد!

رد اشک را از روی صورتم پس زدم و دم عمیقی گرفتم.

-شایدم من زیادی بهش امید بسته بودم.... به اینکه...

مکث کردم و بعد بی‌فکر لب زدم:

-به اینکه بدون سارا برگشته!

حتی خودم هم برای یک لحظه از این اعتراف جا خوردم اما این حسی بود که واقعا در قلبم حسش می‌کردم. انگار یک حس کهنه بود، چیزی بیشتر از چند ماه اخیرِ برگشتنش! درست نمی‌دانم از کی و کجا، شاید از همان وقت‌هایی که کنار حوض حیاط بی‌صدا اشک می‌ریختم و سایه‌اش را می‌دیدم که از پشت پنجره به دردهایم چشم دوخته است یا آن زمان‌هایی که بی ذره‌ای ترحم، بدون آنکه آن اشک‌های یواشکی را به روی خودش بیاورد، با جدیت در درس‌هایم کمکم می‌کرد.

نمی‌دانم اما انگار بحث بینمان برای این تلنگر کافی بود تا بفهمم در تمام سال‌های اخیر حسم به کوهیار چیزی ورای یک حس عادی بوده است. گیج‌تر و سردرگم‌تر از این حرف‌ها بودم که اسم خاصی برایش داشته باشم اما حالا می‌فهمیدم آنقدر حس متفاوتی بود که با یک جمله‌ی کوهیار اینطور دلشکسته‌ام کرده بود، حتی بیشتر از زمانی که با مادرش و سارا رفت!

باز هم بی‌اراده به حرف آمدم. اعترافش به ماه‌بانو تنها راه آرام شدنم بود.

-حالا دیگه حتی رابطه‌ی دوستانه‌ی گذشته رو هم نداریم چون اون دیگه نمی‌خواد... ناامیدش کردم!

تلخند پر بغضی زدم.

-نه اینکه نباشه‌ها، نه اتفاقا هست.... هنوزم مثل اون موقع‌ها مواظبمه، یادته ماه‌بانو؟ می‌گفتی کوهیار به دنیا اومده که برای اطرافیانش پناه باشه... میگفتی فقط برای ثریا پسر نیست، برای تو همدمه، برای فرخ خان جای پسر نداشته‌ته و برای... برای من...

هر دو دستم روی صورتم گذاشتم و از ته دل هق زدم.

-کاش زودتر می‌فهمیدم برای من خیلی بیشتر از پسر برادرشوهرت بود!

با پشت دست اشکم را پس زدم و دلخور به سنگ پیش رویم ضربه زدم. انگار می‌خواستم متوجه گلایه‌ام از عزیز دردانه‌اش باشد.

-دیر فهمیدم... اونقدر دیر که بی‌نسبیتمون رو کوبید توی صورتم و نتونستم دم بزنم.... دلم شکسته، اصلا... اصلا کاش برنمی‌گشت!

سر سنگین و پر دردم را روی زانوهایی که بغل زده بودم گذاشتم و خیره به سکوت اطرافم لب زدم:

-منکه فکر می‌کردم با سارا خوشه، کاش نمی‌اومد تا منم هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم واقعا چه حسی بهش دارم!

-خانوم بفرمایید!

با کرختی سرم را بالا آوردم و به پسربچه‌ هشت نه ساله‌ای رسیدم که جعبه‌ی شیرینی کشمشی را به سمتم دراز کرده بود. نگاهم را که دید لبخندی زد و جعبه را نزدیک‌تر آورد. چشم‌های روشنش برق می‌زد و ناخودآگاه لبخند محوی را به لبهایم نشاند.

یکی از آن کشمشی‌ها را برداشتم و قبل از آنکه فرصت کنم از او تشکر کنم، صدای گوشی نگاهم را به سمت کیفم کشاند. حوصله‌ی هیچ‌کس را نداشتم اما از صبح بی‌خبر بیرون زده بودم و نمی‌خواستم لااقل نغمه را نگران کنم.

گوشی را از کیف بیرون کشیدم و با دیدن اسم کوهیار پلک‌هایم متورمم را با بغض روی هم گذاشتم. حرف زدن با او در آن حال افتضاح، آخرین چیزی بود که در آن لحظه ممکن بود دلم بخواهد. بی‌معطلی دوباره گوشی را درون کیفم سر دادم. وقتی کوهیار تا آن حد غریبه شده بود، مهم نبود که حالا تا حد زیادی به حس خودم واقف شده بودم. تجربه‌ی نصفه و نیمه‌ی گذشته با سیروان کافی بود تا دیگر نخواهم خودم را احساساتی‌وار درگیر یک مرد کنم، حتی اگر آن مرد کوهیار باشد!

شیرینی را گوشه‌ی سنگ ماه‌بانو گذاشتم تا سهم پرنده‌ها شود، از گلوی خشک من که پایین نمی‌رفت. بعد دستی به صورتم کشیدم و آخرین بازمانده‌ی اشک‌هایم را پاک کردم و از جا بلند شدم. با وجود آنهمه حرف‌های فوران شده از گلویم هنوز هم احساس سبکی نمی‌کردم. با این حال ماندن بیشتر کاری از پیش نمی‌برد. باید ذهنم را برای تمام کردن بازی‌ای که شروعش کرده بودم، خالی می‌کردم. بعدها وقت برای زاری به حال حس و قلبم داشتم!

دستی به خاک سبک نشسته بر روی مانتویم کشیدم و راه افتادم. وقت زیادی برای پیدا کردن مدرکی بر علیه شهاب یا در خوشبینانه‌ترین حالت، پیدا کردن آن سفته‌ها وجود نداشت. باید هر چه سریع‌تر چیزی پیدا می‌کردم و قبل از آن باید به دیدن فائزه می‌رفتم. برای ادامه‌ی راه نیاز به اطلاعات بیشتری از شهاب و زندگی‌اش داشتم.

******​
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #10
#پارت 103
بعد از برگشتنم از سر مزار ماه‌بانو، تقریبا یک ساعتی را بیهوده خیابان‌ها را بالا و پایین کرده بودم تا کمی صورتم از آن حال زار و اثرات گریه بهتر شود. دلم نمی‌خواست نغمه را نگران کنم. به ظاهرش نمی‌آمد اما دل‌نازک‌تر از آن حرف‌ها بود و کافی بود بفهمد کجا بودم و چه حال آشفته‌ای داشتم. آن‌وقت بود که می‌نشست به قدر دو برابر من، برایم اشک می‌ریخت.

کلید را داخل قفل انداختم و وارد آپارتمان کوهیار شدم. از سر ناچاری بود وگرنه با وجود اینکه کوهیار تقریبا اصلا به آنجا نمی‌آمد، واقعا دوست نداشتم با آن بحث بی‌خودی که بینمان پیش آمده بود، باز هم آنجا بمانم.

کلید را همانجا روی پارتیشنی که ورودی خانه را از نشیمن جدا کرده بود، انداختم و با دست دیگرم، شالم را از دور گردنم باز کردم. با وجود روشن بودن چراغ‌ها، خانه در سکوت عجیبی فرو رفته بود و این نشان می‌داد نغمه هنوز از آتلیه برنگشته بود. پس بی‌خود نبود از صبح خبری از او نبود، حتما سرش به عکاسی گرم بود.

در دلم بهتری گفتم و مانتویم را به آویز داخل راهرو گیر آویزان کردم. نبود نغمه فرصت خوبی برای سر و سامان دادن به صورت پف کرده از گریه‌ام بود. از راهرو عبور کردم و بدون آنکه نگاهی به سالن نیمه تاریک خانه بیندازم، مسیر راهروی منتهی به اتاق خواب‌ها را پیش گرفتم. باید آبی به صورتم می‌زدم تا حالم جا بیاید. شاید آنوقت توهم این بوی عجیب آشنایی که احساس می‌کردم در فضای خانه پیچیده بود، از سرم می‌پرید!

خنکای آب حس گرمایی که هنوز پشت پلک‌هایم مانده بود را کمی آرام کرد. دستی به موهایم کشیدم و با همان خیسی مانده بر دستم موهایم را کامل بالای سرم جمع کردم و از سرویس بیرون آمدم. یکراست به سمت آشپزخانه رفتم. حالا که نغمه نیامده بود، میشد که برای سرگرم کردن خودم و البته سیر کردن معده‌ای که از صبح، تقریبا غذایی به خود ندیده بود، چیزی دست و پا کنم!

قبل از غذا، کتری برقی را از آب پر کردم تا چای دم کنم. کتری را روی دستگاه گذاشتم و همانطور که روی سطح سنگی کابینت ضرب گرفتم، خیره به نور آبی چایساز، فکر کردم با آن دست‌پختی که چنگی به دل نمی‌زد تنها گزینه‌ی قابل قبولی که برای ارائه داشتم، درست کردن ماکارونی بود!

-چرا گوشیت رو جواب نمی‌دی؟

با صدایی که یکباره در خانه پیچید، بی‌هوا جیغ کوتاهی از ترس کشیدم و با وحشت به پشت سرم برگشتم. گوشه‌ی سالن، کوهیار روی تک مبل کنار آباژور نشسته بود و مستقیم نگاهم می‌کرد. با دیدن وحشتم، سیگارش را داخل زیرسیگاری‌ خاموش کرد و از جا بلند شد و به سمتم آمد. پس آن بوی آشنایی که از موقع ورودم احساس کرده بودم، توهم نبود و متعلق به خودش بود.

-نمی‌خواستم بترسونمت..... خوبی؟

تازه فهمیدم بدون آنکه متوجه باشم از شدت ترس بدون پلک زدن به او خیره مانده بودم! نفسی گرفتم و دستم را از روی قفسه‌ی سینه‌ام پایین آوردم و آرام سر تکان دادم.

- از کی اینجایی؟

دست چپش را داخل جیب شلوارش فرو برد و نگاهم را به سر تا پایش کشاند. لباس بیرون تنش بود.

-دقیقا از وقتی که وارد خونه شدی! بد نیست یه نگاهی به فضا بندازی، شاید دزد تو خونه باشه!

بی‌حرف نگاهم را گرفتم و بی‌هدف به سمت یکی از کابینت‌ها رفتم. تازه یادم افتاده بود، از او چقدر دلخور بودم و حوصله‌ی یک نصیحت دیگر برای بی‌دقتی‌ام نداشتم. گرچه خودم هم مانده بودم چطور متوجه حضورش نشده بودم!
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #11
#پارت 104
در کابینت اول را باز کردم و با دیدن ظرف‌های چیده شده دوباره بستم. بدون آنکه نگاه سنگینش را به روی خودم بیاورم، به سمت کابینت بعدی رفتم، داخل آن هم ردیفی از لیوان و فنجان‌های مرتب چیده شده بود.

-تا الان کجا بودی؟

بدون آنکه نگاهش کنم، در کابینت بعدی را باز کردم. اینبار هم به جای موادغذایی، با یکسری دستگاه‌ برقی رو به رو شدم. نفس کلافه‌ام را بی‌صدا بیرون فرستادم و نگاهم به دست او رفت که قبل از من در کابینت را بست و به آن تکیه زد.

-دارم ازت سوال می‌پرسم رها!

-جایی کار داشتم!

از او فاصله گرفتم و به سمت دیگر آشپزخانه رفتم. بلافاصله دنبالم آمد و قبل از آنکه کابینت را کامل باز کنم، دستش را روی در گذاشت و به ضرب آن را بست.

-مزون و دفتر اون مردک که نبودی، دفترت هم که نمی‌تونی بری، می‌خوام بدونم تا این موقع کجا بودی که این حالته!

بدون آنکه نگاهش کنم، دستم را برای باز کردن کابینت بلند کردم.

-حال من چیزیش نیست!

فشار دستش را بیشتر کرد و مقابلم ایستاد.

-آره خب حالت انقدر خوبه که متوجه یه نفر غیر از خودت تو خونه نشدی! ظاهرتم که اصلا چیزی رو نشون نمی‌ده!

کلافه و شاید محض فرار از زیر نگاه نافذش، به سمت کتری برگشتم. لااقل جای چای مشخص بود و نیازی به گشتن نداشت!

-رها!

جدی صدایم زده بود و همزمان برای متوقف کردنم، بازویم در کسری از دقیقه، میان انگشتانش قفل شده بود. نگاهش کردم. اختلاف قدمان به خاطر قد بلند من چندان زیاد نبود اما همان هم برای بالا آوردن سرم کافی بود. به محض تلاقی نگاهمان بازویم را به آرامی رها کرد و در نگاهم لب زد:

-خوب نیستی.... چیزی شده؟

خیلی چیز‌ها شده بود. از بازی مسخره‌ای که به خاطر یک دِین، میان آن گیر کرده بودم، از ناتوانی برای حلش تا احساسی که با آن درگیر بودم و دلی که بدجور شکسته شده بود. اما هیچ‌کدام گفتنی نبود!

نگاهم را پایین انداختم و آرام لب زدم:

-خوبم... می‌خوام چای دم کنم، می‌خوری؟

-الان بحث ما چایی خوردنه؟!

ظرف چای را برداشتم و دو پیمانه پر چای سیاه داخل قوری ریختم.

-از نظر من اصلا بحثی نیست!

-رها!

انگار یکی دست روی نقطه‌ی اعصابم گذاشته بود که یکباره از کوره در رفتم.

-رها چی؟ قبرستون بودم، خیالت راحت شد؟!

اخم کرد. شاید تصور نمی‌کرد منظورم واقعا همان قبرستان باشد!

-این چه مدل حرف زدنه رها؟!

نمی‌دانم تحت تاثیر گریه و درد و دل کردن‌هایم بر سر مزار ماه‌بانو بود یا دلی که خود او شکسته بود اما بدون آنکه کنترلی روی خودم داشته باشم، بغضم ترکید. پیمانه را داخل ظرف رها کردم و به سمتش چرخیدم.

-چه مدلی؟ یعنی من سر خاک تنها کسی که تو این دنیا داشتم هم نمی‌تونم برم؟

به چشم دیدم که در آنی نگاه پر اخمش به یک بهت تبدیل شد.

-یعنی از صبح تا الان سر خاک زن‌عمو بودی؟
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #12
#پارت 105
بغضم را قورت دادم اما چندان هم موفق نشدم و دلم آنقدر پر بود که بدون آنکه کنترلی روی زبانم داشته باشم، به سیم آخر زدم!

- کاش میشد همونجا می‌موندم، اصلا منه بی‌نسبت اینجا توی خونه‌ی تو چکار می‌کنم؟

نیم قدم نزدیک‌تر شد. از صدایش کلافگی می‌بارید.

-بعد میگی هیچی نشه! این حرفها چیه میزنی تو؟!

پر اشک نگاهش کردم. دلخوری‌ام ناخودآگاه لا به لای کلمه‌هایم جا گرفت. کینه‌ی حرفش بدجوری روی دلم مانده بود.

-مگه خود تو نگفتی هیچ نسبتی با هم نداریم؟ مگه نگفتی حتی همون رابطه‌ی قبلم بینمون نمی‌تونه باشه؟ بعد اونوقت من اینجا وایسادم چایی دم می‌کنم!

هقی زدم و با حرص اشکم را پس زدم.

-می‌دونی چرا؟ بسکه بی‌کس و بی‌غرورم!

نفهمیدم چی شد چون حتی به ثانیه هم نکشید که بازویم را کشید و بدون آنکه فرصتی برای ممانعت پیدا کنم، میان حجم غلیظی از آن رایحه‌ی آشنا و دیوانه‌کننده فرو رفتم.

شنیدم که جایی کنار گوشم لب زد:

-حق نداری به خودت توهین کنی، می‌فهمی؟

نفسم داشت از موقعیتی که برای اولین بار در عمرم در آن قرار گرفته بودم، بند می‌آمد اما او بدون آنکه از جدیت صدایش چیزی کم شود، دوباره گفت:

-مگه من مرده باشم که تو احساس بی‌کسی کنی، بار آخرتم باشه به خاطر همچین چیزی اینجوری اشک می‌ریزی!

دستم را روی پیراهنش جایی روی سینه‌اش گذاشتم و کمی به عقب هولش دادم تا فاصله بگیرم و همزمان ناباور و خجالت‌زده از حرکتش، اسمش را لب زدم:

-کوهیار!

اما او نه تنها ذره‌ای تکان نخورد بلکه فشار دستش را روی کتفم بیشتر کرد.

-همین جا می‌مونی تا من بفهمم این فکر مزخرف از کجا اومده که هی تکرارش می‌کنی!

ریتم پر کوبش قلبش که درست کنار شقیقه‌ام می‌زد، چیزی بود که باعث شد دست از تلاش برای جدا کردن خودم از آن حصار محسورکننده که احساس تازه‌ام را به غلیان می‌انداخت، برندارم. داشتم از شرم آن فاصله‌ی صفر می‌مردم! با این حال در حالیکه سعی داشتم خودم را مسلط و البته سرد نشان دهم دوباره لب زدم:

-خودِ تو، حالا ولم کن!

دست‌هایش با مکثی کوتاه شل شد و من از خدا خواسته یک قدم از او و آغوشش فاصله گرفتم. صورتش هنوز اخم داشت و یک جورهایی با ناباوری لب زد:

-رها واقعا برداشت تو از حرف من این بوده؟

مستقیم به تیرگی نگاهش خیره شدم. این نگاه همیشه به من حس امنیت داده بود، حتی حالایی که برای اولین بار حریم همیشگی‌مان شکسته شده بود. کاش سارا هیچ‌وقت این حریم امن را تجربه نکرده باشد!

-رها با توام!

نگاهم را بند دست‌هایم کردم و دلخور لب زدم:

-مگه نگفتی هیچی به گذشته برنمی‌گرده و حتی دیگه تو رو پسر برادرشوهر ماه‌بانو هم نبینم؟ غیر گذشته و این نسبت مگه ما چیزی غیر از دو تا غریبه‌ایم؟
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #13
#پارت 106
بازدمش را سنگین بیرون فرستاد.

-نگام کن!

سرم بی‌اراده بالا آمد. نگاهش مستاصل به نظر می‌آمد.

-معنی حرف من اینه؟

-پس چیه؟

نگاهش را با مکث از من گرفت و نفسش را رو به جهت مخالف صورت من بیرون فرستاد. انگار از اینکه خودم منظورش را بفهمم ناامید شده بود یا شاید هم برای گفتن حرفش به زمان بهتری احتیاج داشت که نگاهش تا آن حد کلافه بود. با این حال دوباره نگاهم کرد.

-من فقط می‌خواستم با اون جمله ازت بخوام دست از گذشته برداری، یه چیزایی تغییر می‌کنه رها.... می‌خواستم بگم اینکه تا الان چرا و به چه دلیل، حالا با هر نسبتی کنار هم بودیم رو فراموش کن. انقدر به این دید که به اون خونه و ما پناه آوردی به رابطه‌مون نگاه نکن تا... تا بتونی به یه دید دیگه....

صدای چرخش کلید و متعاقب آن باز شدن در، حرفش را قطع کرد. چیزی که احساس کردم از قبل هم کلافه‌ترش کرد. با این حال به آرامی یک قدم به عقب رفت و همزمان سرش را به سمت بیرون از آشپزخانه، جایی که نغمه با لبخند و اندکی تعجب به ما نزدیک میشد، برگرداند.

-سلام علیکم، چه عجب کوهیار خان افتخار دادن!

در جواب نگاه خندان و متلک نغمه دستی به موهایش کشید. عادتش بود، شاید برای تسلط بیشتر به خودش، بعد از آن لبخند محوی زد. مشخص بود سعی دارد در قالب همان کوهیاری رود که همیشه سر به سر نغمه می‌گذاشت.

-یعنی انقدر دلت برام تنگ شده بود؟

نغمه چینی به بینی‌اش انداخت و حین درآوردن شالش، آن سوی اپن ایستاد.

-واه واه بلا به دور، مگه آدم برا پیرمردا هم دلتنگ میشه؟

کوهیار لبخندی به شیطنتش زد و نگاه نغمه به سمت منی چرخید که هنوز جایی میان بهت تجربه‌ی آغوش کوهیار و جمله‌ی نصفه و نیمه‌اش مانده بودم!

-تو چرا شبیه کسایی شدی که روح دیدن! خوبی رها؟

به خودم آمدم و لبخند نیم‌بندی به رویش زدم.

-آره خوبم، یکم سرم درد می‌کنه فقط!

برای جلوگیری از کنکاش بیشتر و فرار از نگاه مشکوکش، رویم را برگرداندم و مشغول پر کردن قوری از آب‌جوش شدم.

-تا لباساتو عوض کنی چای هم دم کشیده... می‌خوام ماکارونی درست کنم!

صدای خنده‌ی بلندش از پشت سرم آمد و ندیده میشد حدس زد در حال دور شدن از ما بود.

-به حق چیزای ندیده! نکنه همون روح دیدی که می‌خوای آشپزی کنی؟

ناخودآگاه به کوهیار که هنوز نزدیکم ایستاده بود، نگاه کردم. لبخند محو اما غیرقابل انکاری روی لبهایش بود که نشان می‌داد در آن مورد با نغمه موافق بود!
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #14
#پارت 108
سرم را پایین انداختم و بی‌هدف به سمت سینک رفتم. با همان لبخند کمی به سمتم خم شد.

-حالا توی کابینت دنبال چی می‌گشتی؟

بدون آنکه نگاهش کنم، دستم را زیر آب گرفتم. از درون گر گرفته بودم.

-ماکارونی!

-رها؟

لحنش به قدری با سرسنگینی این مدت متفاوت بود، که ناخودآگاه نگاهش کردم و تازه آن‌وقت بود که فهمیدم این تفاوت در نگاهش هم رد انداخته است. نگاهی که عجیب نوازش‌گر به نظر می‌آمد!

-باز هم نشد که درست حرف بزنیم اما می‌خوام اون برداشت اشتباهت رو کنار بزاری، می‌دونم تا حدی مقصرش منم، بابتش ازت معذرت می‌خوام.

لب‌هایم را کمی تو کشیدم و شیر را بستم.

-نیازی نیست، هر دومون عصبانی بودیم، منم زیادی به خودم گرفتم!

-خوبه که دیگه ناراحت نیستی اما باید مفصل راجع بهش حرف بزنیم ولی نه الان... یه روزی که از شر این بازی و اون پرونده خلاص شده باشیم و تو هر حرف من رو به اون دِین ربط ندی و قهر نکنی!

ته کلامش حرصی بود که به لبخند وا داشتم و برای یک لحظه آنچه چند لحظه قبل بینمان رخ داده بود، فراموشم شد.

-داری میگی مثل یه دختر لوس رفتار کردم؟

لبخند آرامی زد و همزمان آستین‌های پیراهن سفیدش را شروع به تا زدن کرد.

-شاید... فعلا بیا شام درست کنیم!

آرام و با رضایت سر تکان دادم. آشپزی با کوهیار حس فوق‌العاده خوبی داشت، قبل از رفتنش از ایران، چند بار تجربه‌اش کرده بودم و شاید تنها زمان‌هایی بود که در عمرم به آشپزی علاقه نشان داده بودم. حالا بیشتر از همیشه می‌فهمیدم چه در گذشته چه حال، کوهیار زیادی در در تمام لحظات زندگی من پررنگ بود.

خواستم از او فاصله بگیرم که دوباره صدایم زد.

-رها!

بی‌حرف نگاهش کردم. حالا هر دو آستینش تا خورده بود و ساعت مشکی رنگش عجیب روی مچ دستش خودنمایی می‌کرد.

-قول بده تا اون روز مراقب خودت باشی، تمام و کمال!

علت آن‌همه نگرانی‌اش را نمی‌فهمیدم، با آن حال سری به نشانه‌ی موافقت تکان دادم.

-هستم!

-خوبه!

دستش را بالا آورد و اینبار با لبخند به جایی پشت سرم اشاره کرد:

-در ضمن ماکارانی توی اون قفسه‌اس، کنار بقیه‌ی خوراکی‌ها!

نگاهم به آن سمت رفت و او همانطور که از کنارم رد میشد، کمی به سمتم خم شد و ادامه داد:

-و محض اطلاع اول باید سس گوشت رو درست کنی بعد دنبال ماکارونی بگردی!

لبخند ناخواسته‌ای به طعنه‌ی کلامش زدم و او به آرامی از کنارم عبور کرد و به سمت یخچال رفت. خوب بود که جو بینمان جوری عوض شد که آن آغوش را به روی خودمان نمی‌آوردیم وگرنه نمی‌دانم چطور می‌توانستم شرمم را پنهان کنم.

باز هم او بود که مثل همیشه به شیوه‌ی خودش از دلم درآورده بود و باعث شده بود دیگر آن حس تلخ را نداشته باشم اما حالا موضوع دیگری بود که انگار میان برزخ گیرم انداخته بود؛ کاش جمله‌اش را کامل کرده بود...

******​
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #15
#پارت 109
-رها تو باز داری دور خودت می‌چرخی؟ امروز دیگه چرا عجله داری؟

کیفم را روی کانتر گذاشتم و به سمت میز آشپزخانه که نغمه از پشت آن چپ‌چپ نگاهم می‌کرد، رفتم. حتی نگاه غرغروی نغمه هم نمی‌توانست حس عجیب خوبی که زیر پوستم حسش می‌کردم را از بین ببرد! نمی‌دانم تاثیر رفع کدورتمان با کوهیار بود یا.... بلافاصله سرم را محکم تکان دادم تا تصویر آن آغوش کوتاه را از ذهنم محو کنم. نمی‌فهمیدم چه اتفاقی برای احساسم افتاده بود، که با بیست و نه سال سن، مثل یک دختر نوبالغ رفتار می‌کردم!

-رها؟ چرا با خودت لبخند می‌زنی؟

سرم را بالا گرفتم و تازه آنوقت بود که فهمیدم لبخندی بی‌دلیلی روی لبهایم بود! لبخندم را پس زدم. نگاه نغمه عجیب موشکافانه بود. با تلاشی که برای عادی نشان دادن حالم داشتم، دستم را برای برداشتن نان دراز کرد و در جواب سوال قبلی‌اش کوتاه لب زدم:

-باید برم مزون!

چینی به بینی‌اش داد و لیوان چای رو جلوی دستم گذاشت.

-تموم نشد این تدارکات کوفتی؟ ببینم تو مگه اصلا برای پیدا کردن مدرک نرفتی تو دم و دستگاه شهاب، پس چرا جدی جدی داری کارای شو رو انجام میدی؟!

لقمه‌ام را با چای فرو بردم و سر تکان دادم.

-آره ولی خب اگه کارا رو پیش نبرم که شک می‌کنه، در ضمن امروز به خاطر کارای شهاب نمی‌رم مزون، باید فائزه رو ببینم.

-چیزی شده؟

نفسم رو محکم بیرون فرستادم و به عقب تکیه دادم.

-باید از شهاب اطلاع بیشتری بدست بیارم، یه اطلاعاتی که شخصی‌تر از چیزی باشه که وقتی با منه بروز میده، باورت میشه این آدم یک سر سوزن الکی خوش بودن تو برنامه‌ش نیست؟ انقدر هدف‌مند و با برنامه‌س که تا حالا یه قدم کج ازش ندیدم!

از جایش بلند شد تا لیوان چایش رو دوباره پر کند.

-شاید تظاهر می‌کنه، چه می‌دونم از اینا که تو کار یه جورن، پشت سر کلی گندکاری می‌کنن!

پر فکر شانه بالا انداختم.

-نمی‌دونم شاید ولی توی این چند وقتی که شناختمش همه‌ش مشغول کارای خودشه، کوه رفتن و همون باشگاه سوارکاری تنها تفریحشه، دوستای زیادی نداره، دختر هم که اصلا! حالا تو فکر کن من قراره از این آدم آتو در بیارم!

خندید.

-تو هم که توی ارتباط با مردا صفر کیلومتر، قشنگ موفق میشی، خیالت راحت!

چهره‌اش حین ادای کنایه‌اش به قدری بانمک شده بود که با وجود اخمی که کردم، نشد لبخند نزنم.

-خودتو مسخره کن! در ضمن من نرفتم که دوست دخترش بشم، رفتم اونجا تا یه مدرک علیه‌ش پیدا کنم تا بتونیم با اون مجبورش کنیم سفته‌ها رو پس بده!

دست‌هاش رو همزمان بالا برد و باز خندید.

-باشه بابا، شوخی کردم، ولی حالا بدم نیستا، یکم بیشتر بهش نزدیک شی بیشتر میتونی به زندگیش نفوذ کنی!

چشم‌غره‌ای که رفتم کار خودش را کرد.

-خب خب نخواستم، همون کاری که فکر می‌کنی از عهده‌ش برمیای رو بکن!

پوفی کشیدم و او یک نفس چایش را سر کشید و نگاهم کرد.

-زیاد بهش فکر نکن، بلاخره یا میشه یا نه دیگه! فوقش نتونی هم برای فائزه چیزی بدتر از قبل نمیشه که!

-آره ولی دلم می‌خواد حالا که تا اینجا پیش رفتیم، یه نتیجه‌‎ای داشته باشه براش.

به نشانه‌ی تایید سری تکان داد و از جایش بلند شد. من هم به دنبالش بلند شدم. باید قبل از آنکه باز شهاب مچم را در مزون می‌گرفت و مجبور می‌شدم بهانه‌ی صد من یک غاز برای توجیه حضورم بیاورم، به آنجا می‌رفتم و برمی‌گشتم. معمولا صبح‌ها آن طرف‌ها پیدایش نمی‌شد.

نغمه از آن ور کانتر دوباره گفت:

- می‌خوام اسنپ بگیرم برای خودم، می‌خوای دو مقصده بزنم، با هم بریم؟

حین گذاشتن ظرف‌های صبحانه داخل سینک، سر تکان دادم.

-آره، مرسی.

-کجا بود دقیق؟

برای برداشتن مانتو و شالم به سمت اتاق راه افتادم و همزمان لب زدم:

-ولنجک، برِ خیابون اصلیه، حدودی بزن الان میام.

باشه‌ی بلندی گفت و من وارد اتاق شدم.
 
آخرین ویرایش:

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #16
#پارت 110
هوای شهریور با آنکه هنوز نیمه نرسیده بود، خنکای پاییز را به خود گرفته بود و از پنجره‌ی باز اتاق باد خنکی می‌آمد. پنجره را بستم و مانتوی کتی آجری رنگم را تن زدم. هنوز داشتم داخل آینه موهایم را مرتب می‌کردم که نگاهم یک لحظه به گوشه‌ی میز آرایش افتاد. سوئیچ ماشین کوهیار آنجا بود، به همراه برگه‌ی یادداشت کوچکی که صبح با بی‌دقتی اصلا به چشمم نیامده بود!
با مکث دستم را برای برداشتن برگه‌ی یادداشت دراز کردم. خط آشنایش زودتر از مفهوم جمله‌ی کوتاهش به چشمم آمد.

«ماشین دستت باشه، برای شام هم چیزی درست نکنید، مهمون من!»

پس امشب هم برخلاف آن چند وقت، می‌آمد. نمی‌دانم از خنکای مانده‌ی داخل اتاق بود یا قلب من بود که بی‌دلیل به لرز افتاده بود!

دم عمیقی گرفتم و از همان داخل آینه به خودم نهیب زدم. مگر بار اولی بود که کوهیار را می‌دیدم که آنطور هیجان به سراغ قلبم آمده بود؟! از سرم گذشت بار اول نیست اما بار اولی بود که بعد از آن آغوش و جمله‌ای که با وجود نیمه ماندن هزاران معنا داشت، قرار بود با او مواجهه شوم!

تمام شب قبل، شرم و حال عجیبم را پشت شلوغ‌کاری‌های نغمه و سر به سر گذاشتن‌های کوهیار پنهان کرده بودم اما مطمئن نبودم باز هم بتوانم به اندازه‌ی قبل، برای چشم در چشم شدن با او احساس راحتی داشته باشم. اصلا انگار از دیشب تمام حس‌هایی که تا به حال از وجود آن خبر نداشتم به آلارم زدن افتاده بودند.

هنوز یادداشت و سوئیچ ماشین میان مشتم بود که صدای نغمه از آن حال بیرون کشاندم.

-بسم الله! رها چرا با خودت حرف می‌زنی؟ خل شدی؟

تازه آن‌وقت بود که فهمیدم حین تشر زدن به خودم، زبانم هم به کار افتاده بود!

گیج نگاهش کردم. خوشبختانه به نظر می‌آمد محتویات نهیب زدن‌هایم را متوجه نشده بود که با چشم‌غره شالم را از روی دسته‌ی صندلی برداشت و به سمتم گرفت.

-بجنب بابا، الان ماشین می‌رسه.

شال را از دستش گرفتم و با دست دیگرم سوئیچ را بالا گرفتم.

-کنسلش کن، کوهیار ماشین رو برامون گذاشته!

ابروهایش به شکل بامزه و منظورداری بالا رفت.

-برامون یا برای شازده خانوم؟ نه بابا!

با آنکه با نغمه رودربایسی نداشتم اما در این مورد لبخند پرشیطنتش، بدجوری شرم‌زده‌ام کرد، جوریکه ناچار از در حاشا وارد شدم و قیافه‌ای حق به جانب به خود گرفتم.

-لوس نشو، به خاطر کاره دیگه!

لبخند نغمه نه تنها محو نشد بلکه رنگ بیشتری گرفت من اما بدون آنکه منتظر نظری از او بمانم، به سمت در راه افتادم. صدایش از پشت سرم آمد.

-حالا فرار نکنی منو جا بذاری! بزار این ماشین رو کنسل کنم، منم بیام!

بی‌توجه به متلک عیانش در آینه‌ی داخل راهرو، شالم را مرتب کردم و از خانه خارج شدم.
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #17
#پارت 111
یک ربع بعد در حالی که تمام راه نغمه در یک سکوت بی‌سابقه فرو رفته بود،‌ ماشین را مقابل آتلیه متوقف کردم.

-بفرمایید نغمه خانوم!

برخلاف تصورم، به جای پیاده شدن، به در ماشین تکیه زد و نگاهم کرد.

-یه چیزی ازت می‌پرسم، راستشو بگو رها!

نشنیده می‌دانستم سوالش احتمالا حول چه محوری خواهد بود. تنها سری به نشانه‌ی استفهام تکان دادم تا سوالش را بپرسد. او هم بی‌رودربایسی و کاملا بی‌مقدمه پرسید:

-بین تو و کوهیار چیزیه؟

برای یک لحظه جا خوردم. توقع نداشتم به آن صراحت و تا آن حد بی‌مقدمه به این موضوع اشاره کند.

-چه چیزی؟

لبخندی به قیافه‌ی ماتم زد. لبخندی که در کنار آن نگاه عاقل اندر سفیه بیشتر شبیه مادری بود که مچ دخترش را گرفته باشد!

-رها من تو رو از حفظم، حاشا نکن!

لبخند نیمه جانی زدم.

-دیوونه شدی؟ چی می‌تونه بین ما باشه آخه؟ غیر از همون رابطه‌ای که توی این چهارده سال بوده.

ابرویی بالا انداخت.

-یه چیزی که هر بار حرف از شهاب میشه کوهیار رو تا مرز دیوونگی عصبانی می‌کنه، اونم کوهیار همیشه خونسرد رو!

لب باز کردم تا توجیهی بیاورم اما مهلت نداد.

-رها! دیشب که اومدم خونه هر دوتون یه جوری بودید، تو که رسما مبهوت بودی، کوهیار هم با وجود اینکه مثلا می‌خواست به روی خودش نیاره، مثل همیشه نبود، فکر نکن نفهمیدم ولی اگه نمی‌خوای نگو!

اینبار بلافاصله دستش را به سمت دستگیره‌ی در برد تا پیاده شود. ناخودآگاه صدایش زدم:

-نغمه دیشب چیزی نبود!

به سمتم برگشت و لبخند پر رضایتی زد.

-نمی‌خواد برام تعریف کنی.... فقط بگو دوستش داری؟

گوشه‌ی لبم را آرام گزیدم و زیر لب زمزمه کردم:

-نمی‌دونم!

-اون چی؟

-نمی‌دونم!

با دست و به شوخی ضربه‌ای آرام به شقیقه‌ام زد و خندید.

-هیچیت مثل آدم نیست!

لبخند زدم. حضورش مثل همیشه حس خوب خانواده داشتن می‌داد. حسی شبیه داشتن یک خواهر تنی...

با همان لبخند در را باز کرد و از ماشین پیاده شد اما قبل از خداحافظی تقه‌ای به شیشه زد تا آن را باز کنم و بعد گفت:

-کوهیار رو نمی‌دونم اما این رو می‌دونم که تو خیلی وقته دوستش داری، از همون روزهایی که برای کنکور درس می‌خوندی، اما هیچ‌وقت نخواستی به خودت اعتراف کنی!

کلمه‌ای برای رد حرف‌هایش به زبانم نیامد. شاید چون هیچ‌وقت اینطور که نغمه می‌گفت به حس آن روزهایم فکر نکرده بودم. او هم توقعی برای جواب نداشت. با شیطنت دستی در هوا برایم تکان داد و حین دور شدن بلند گفت:

-شب می‌بینمتون، فعلا خداحافظ!

ماشین را به سمت مزون راه انداختم اما فکرم جایی میان حرف نغمه مانده بود. گفته بود این خودم بودم که هیچ‌وقت نخواستم این علاقه را قبول کنم اما حتی او هم نزدیک یازده سال این حرف را به روی خودش نیاورده بود و حالا بیانش کرده بود. حرفی که بعد از حرکت دیشب کوهیار و حرف نیمه‌اش برزخم را تکمیل کرده بود. یک شبه چقدر همه چیز تغییر کرده بود.

 
آخرین ویرایش:

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #18
#پارت 112
مثل هر بار سمیرا در را برایم باز کرد. همان دخترک ریزنقش مزون که رنگ صدفی موهایش جدید بود. تغییر تازه‌اش صورتش را از همیشه نمکین‌تر کرده بود و بیشتر از قبل شباهتش به نغمه را به چشمم می‌کشید.

-بفرمایید دفتر سالومه جون!

به اشاره‌ی دستش و لبخندی که ضمیمه‌ی آن کرد، لبخند پررنگی تحویل دادم و به سمت دفتر فائزه راه افتادم. ضربه‌ی آرامی به در زدم و با شنیدن بفرمایید فائزه، وارد اتاق شدم. با دیدنم لبخندی واقعی صورتش را گرفت و از جایش بلند شد. گچ پایش را باز کرده بود اما آتل کوچکی هنوز دو ور زانویش بود و آن گردنبند طبی هم روی گردنش خودنمایی می‌کرد.

-ا دختر تویی؟ چه بی‌خبر اومدی!

به سمتش رفتم و دستش را فشردم.

-زیاد وقتت رو نمی‌گیرم، اومدم یکم اطلاعات ازت بگیرم و برم، نمی‌خوام مثل اون سری سر و کله‌ی شهاب پیدا شه!

با لبخند به مبل اشاره کرد تا بنشینم.

-بشین، خیالت راحت، شهاب تهران نیست!

ابروهایم بی‌اختیار بالا رفت. یادم نمی‌آمد چند روز پیش که شهاب را دیده بودم، حرفی از سفر زده باشد. سفرش در آن برهه‌ی زمانی که تا شوی پاییز فقط دو هفته باقی مانده بود، عجیب به نظر می‌رسید!

-کارای مراسم چطور پیش میره؟ از شهاب شنیدم حسابی مشغولی!

نگاهم با حواس‌پرتی به سمتش رفت. حالا به جای پشت میزش روی مبل رو به رویم نشسته بود.

-منکه کار خاصی ندارم، فقط باید حواسم باشه مدل‌ها سروقت سر تمرین بیان و گاهی توی انتخاب رنگ پارچه و ست کردن لباس‌هاشون کمک می‌کنم.

لبخند زد.

-شهاب که می‌گفت جوری جدی باهاشون برخورد کردی که ازت حساب می‌برن خانوم وکیل!

لبخند زدم.

-اغراق کرده! حالا خودش کجا رفته؟

-نمی‌دونم والا، به منکه گزارش نمیده، من از فواد شنیدم که دو سه روزی نیست!

منظورش از فواد پدر شهاب بود. مکثی کرد و بعد مردد پرسید:

-رها تونستی چیزی پیدا کنی؟

ناامید سر تکان دادم. گرچه ته ذهنم از این سفر ناگهانی چراغی روشن شده بود. شاید میشد در نبودش به سیستمش دسترسی پیدا کنم و قال قضیه کنده شود.

-هنوز نه، گفتی تا کی سفره؟

شانه‌ای به نشانه‌ی ندانستن بالا انداخت.

-دقیق نمی‌دونم، اما دیروز یهو بدون برنامه‌ی قبلی رفت و انگار تا پس فردا برنمی‌گرده، چطور؟

-فکر کنم این بهترین فرصته که بشه اطلاعات لپ تاپش رو برداشت، به نظرت با خودش برده؟

-فکر نکنم، خیلی هول هولی رفته.... رها اگه بتونی تا آخر عمرم مدیونتم.

به نگاه سبزش که با وجود لبخند روی صورتش عجیب ناامید بود، لبخند زدم.

-حتی اگه بتونم هم تازه یه دهم جبران کاریه که تو در حقم کردی، حرفشم نزن...

لبخندش جان گرفت و من در حالی که ذهنم درگیر چطور باز کردن قفل اتاق شهاب بود، مردد لب زدم:

- حالا به نظرت توی خونه‌شه یا دفتر؟

کمی به سمتم خم شد و با صدای آرومی گفت:

-امیدوارم دفترش باشه چون با موقعیتی که من دارم، به خاطر زن فواد حتی اگه کلیدم داشته باشم نمیشه سمت خونه‌ی شهاب رفت!
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #19
#پارت 113
نگاهم روی صورت آشنایش مکث کرد. سختی‌های زندگی من حتی سر سوزنی به چیزی که او پشت سر گذاشته بود، نمی‌رسید. شاید به همین خاطر بود که به برزخ این زندگی عاریه تن داده بود. بی‌اراده و بی‌ربط به موضوع بحثمان پرسیدم:

-شهاب می‌دونه تو زن صیغه‌ای باباشی؟

از سوالم جا خورد اما به رویش خودش نیاورد و عوض آن تلخندی زد.

-آره، آخه کدوم احمقی بی‌نسبت میاد اون همه سفته رو برای کسی امضا کنه که وام کلون بگیره!

-فرهمند نمی‌ترسه شهاب به مادرش همه چی رو بگه؟

-چرا ولی نمی‌دونم شهاب از کجا همون اول فهمید، اون وام هم باجی بود که فواد برای بستن دهن شهاب بهش داد!

ابروهایم از حیرت بالا رفت.

-ولی شهاب که با تو خیلی خوب رفتار می‌کنه!

لبخند زد و به شیرینی‌های زنجبیلی روی میزش اشاره کرد.

-فکر کنم دلش برام سوخته.... از اینا بخور تازه‌س!

مشخص بود علاقه‌ای به مرور این موضوع ندارد. دانه‌ای از شیرینی‌ها برداشتم و همزمان پرسیدم:

-چیزی از شهاب هست که فکر کنی لازمه من بدونم؟ یا بهمون کمک کنه؟

-چی مثلا؟

-نمی‌دونم مثلا اختلال رفتاری نداره یا داروی خاصی مصرف نمی‌کنه؟

برای یک لحظه خنده‌اش گرفت.

-دونستن اینا توی مدرک پیدا کردن چه کمکی بهت می‌کنه؟

-نه برای اون نمی‌گم...

مکث ناخودآگاهی کردم. دست خودم نبود، هر کار می‌کردم شم وکیل بودنم حول آن پرونده می‌چرخید و اینکه کسی با تبحر کوهیار هنوز نتوانسته بود به دلیل محکمه پسندی برسد، برای کنکاش مصرترم می‌کرد.

-خب راستش با چیزایی که این مدت از شهاب دیدم هیچ‌جوره نمیشه قاتل بودنش رو باور کرد! مگر اینکه یه مشکل روانی حاد مثلا اختلال دو قطبی یا همچین چیزی داشته باشه.... تو مطمئنی که...

لبخندش رفته بود.

-که قاتله؟ خب نه چون من اون روز شاهد نبودم ولی مطمئنم که اون دختری که پر از شور زندگی بود، اهل خودکشی نبود! از این اختلال‌هایی که میگی هم سر در نمیارم اما بعد از مردن سحر، یه روز از پشت در اتاق، با گوش‌های خودم شنیدم که شهاب با باباش بحث می‌کرد و مرتب تکرار می‌کرد سحر به خاطر من مرد، من کشتمش!

کلافه از این کلاف سردرگم نفسم را فوت کردم اما قبل از آنکه سوال بعدی‌ام را بپرسم، در با تقه‌ای کوتاه باز شد و سمیرا میان در ظاهر شد. در کمال تعجب مانتو به تن داشت و روی موهایش شال انداخته بود.

-سالومه جون، حاج آقا اومدن!

چشمهایم در آنی با حیرت به فائزه دوخته شد که نگاهش مخلوطی از کلافگی و تعجب بود! مشخص بود انتظار دیدن فرهمند را در مزون نداشت! قبل از آنکه فرصت حرف زدن پیدا کند، صدای یاالله گفتن مردانه‌ای به گوشم رسید و همزمان با برگشتن نگاهم به عقب، مردی میان‌سال و چهارشانه با قامتی متوسط وارد اتاق شد.

اصلا انگار این پدر و پسر عادت داشتند، کارهای ناگهانی انجام دهند اما ناگفته نماند که او هم با دیدن من به وضوح جا خورد. شاید توقع نداشت کسی در اتاق فائزه باشد و احتمالا هم دلش نمی‌خواست کسی از نسبتش با فائزه باخبر شود و حالا حضورش در آنجا مثل یک تله گیرش انداخته بود!
 

Atefeh L

سطح
0
 
نویسنده
نویسنده
تاریخ ثبت‌نام
3/23/23
نوشته‌ها
44
مدال‌ها
1
سکه
2,083
  • موضوع نویسنده
  • #20
#پارت 114
از جا بلند شدم و ناخودآگاه دستم به سمت شالم رفت و کمی جلوتر کشیدم. ظاهرش همانطور که انتظار می‌رفت با آن پیراهن یقه دیپلمات و کت و شلوار تیره کاملا منطبق با کسی بود که برای انتخابات پیش رو خودش را کاندید کرده بود!

-نمی‌دونستم مهمان دارید!

اولین چیزی بود که زیر نگاه کنجکاو من و نگاه متعجب فائزه از حضورش بر زبان آورد! فائزه لبخندی سرسری زد و من را معرفی کرد.

-غریبه نیستن حاج آقا! خانم ستوده همون خانمی هستند که توی کارای مراسم به شهاب کمک می‌کنن!

نگاهش که کوتاه به سمت آمد، آرام لب زدم:

-سلام حاج آقا!

زیرلب جوابم را داد و جوری که مشخص بود از بودن من بدجوری معذب است، با دست تعارف زد بنشینم. من اما پیش دستی کردم و به جای نشستن گفتم:

-من می‌تونم بیرون منتظر بمونم تا صحبتتون تموم شه!

گرچه واقعا دلم می‌خواست همانجا بمانم و با آن مرد عبوس که برخلاف پسرش ابدا خونسرد به نظر نمی‌آمد، بیشتر آشنا شوم!

وقتی جوابی نه از فائزه و نه از آن مرد گرفتم، برخلاف میلم این پا و آن پایی کردم و عاقبت لب زدم:

-با اجازه!

فائزه با لبخندی که زیادی غیرواقعی بود برایم سر تکان داد و فرهمند با نگاهی کوتاه زیرلب، چیزی شبیه عذرخواهی بیان کرد.

-حلال کنید، وقتتون گرفته شد!

تنها سری تکان دادم و به محض پشت کردن به هردواشان پوزخند آشکاری زدم. چقدر از آدم‌هایی که با اینجور الفاظ تظاهر به بنده‌ی خوب خدا بودن می‌کردند، بیزار بودم!

قبل از آنکه از اتاق خارج شوم، یک لحظه یادم آمد، گوشی‌ام را روی میز جا گذاشتم. کلافه از آن جو سنگین، دوباره به سمتشان برگشتم. حالا فرهمند روی یکی از مبل‌ها نشسته بود و گوشی من درست روی میز جلوی دستش بود. در مقابل نگاه پرسشی‌اشان پوزش‌طلبانه رو به فائزه لب زدم:

-ببخشید گوشیم جا موند!

-اشکال نداره عزیزم، بیا روی میزه!

آرام به سمتشان قدم برداشتم و قبل از آنکه برای برداشتن گوشی خم شوم، فرهمند گوشی را برداشت و به سمتم گرفت. احتمالا می‌خواست زودتر شرم را کم کنم!

-بفرمایید.

حین گرفتن گوشی تشکر کردم اما یک لحظه نگاهم روی مچ دستش موند. آستین کتش کمی بالا رفته بود و جای خراش‌های عمیقی روی آن دیده میشد. رد خراش‌ها مشخص بود در اثر گذر زمان کمرنگ شده اما کاملا قابل رویت بود و نگاه من باعث شد فرهمند با تک سرفه‌ای آستینش را صاف کند و احتمالا من را متوجه نگاه خیره‌ام کند!

شرمنده از کنجکاوی بی‌موقعم، ببخشید زیر لبی گفتم و اینبار با سرعت بیشتری از اتاق بیرون رفتم.

بعد از خروج از اتاق، مکثی کردم و بعد از سر بیکاری به سمت رگال‌های لباسی که بخش دیگر سالن را به خود اختصاص داده بود، رفتم. مطمئن نبودم فرهمند تا کی آنجا خواهد ماند ولی دست کم برای سرگرم کردن خودم بهترین کار بود. سمیرا با لبخند دلنشینش به سمتم آمد اما وقتی مطمئنش کردم که قصدم تنها نگاه انداختن است، او هم به دوباره به کار خودش مشغول شد.

تقریبا یک ربعی خودم را با دیدن لبا‌س‌ها که اکثرشان تک‌دوزی و خاص بود، سرگرم کردم اما خبری از بیرون آمدن فرهمند نشده بود. نگاهی به ساعتم انداختم. تا ظهر یک ساعتی باقی مانده بود و شاید میشد به بهانه‌ی چک کردن کارها، سری به آن خانه‌ی دردنشت و اتاق شهاب بزنم. گرچه تقریبا مطمئن بودم در اتاقش قفل است و باید فکری برای آن کنم اما چیزی که مسلم بود، وقت تلف کردن بیشتر در آن مزون کار بیهوده‌ای بود. بعدا می‌توانستم تلفنی به فائزه همه چیز را توضیح دهم.

با این فکر به سمت سمیرا رفتم. به محض نزدیک شدنم لبخند زد.

-جانم؟

-راستش من باید زودتر جایی برم، به سالومه جون بگید که نتونستم منتظر رفتن مهمونشون بمونم.

-حتما.

از سمیرا خداحافظی کردم و به سمت درب خروج راه افتادم. از مزون خارج شدم و برای سوار شدن آسانسور دکمه را فشردم اما یا اشکال فنی داشت یا یک نفر در طبقه‌ی بالا در را نگه داشته بود که عدد روی طبقه‌ی چهار مانده بود. بی‌خیال آسانسور شدم و به سمت راه‌پله‌ها راهم را کج کردم. آنقدر در ساختمان دفترمان آسانسور خراب شده بود، که دیگر به این موضوع عادت داشتم!

هنوز در حال پایین آمدن از پله‌ها بودم که صدای صحبت کردم مردی توجهم را جلب کرد. مشخص بود او هم مثل من از سر ناچاری به پله‌ها روی آورده است. اولش توجه چندانی به محتویات صحبتش نداشتم اما با شنیدن اسم شهاب ناخودآگاه سنسورهای حواسم فعال شد.

- به شهاب گفتم بره خودش سر بزنه، اینطوری خیالم راحت‌تره!

دیگر جای شکی نبود که صدا متعلق به فرهمند بود. نمی‌دانم مخاطبش چه گفت اما هر چه بود، جدیت صدایش را بیشتر کرد.

-بببین چی میگم اسودی، اصلا نباید محلی‌ها بویی از اون مزرعه ببرن، می‌فهمی؟ نیازی نیست کسی رو بفرستی، خود شهاب حواسش هست!

-......

-آره، تو فقط حواست باشه این زمان مونده تا انتخابات اینجا مشکلی پیش نیاد، من خودم بلدم اون موشی که جاسوسی منو میکنه، سرجاش بشونم!

صدا داشت نزدیک میشد و من عجیب دلم می‌خواست از ادامه‌ی آن مکالمه سر در بیاورم!

طی یک تصمیم آنی قبل از آنکه من را ببیند داخل طبقه‌ی اول پیچیدم و کنار دیوار ایستادم. خوشبختانه آنقدر مشغول صحبتش بود که اصلا متوجه حضور کسی غیر از خودش نشد و پیچ پله را به سمت طبقه‌ی پایین رفت. آرام کله کشیدم و به محض عبورش، پشت سرش با فاصله راه افتادم. متاسفانه به خاطر عجله‌ای که داشت نتوانستم چیز دیگری بشنوم اما اسمی که مدام تکرار می‌کرد و در واقع مخاطبش بود، به خاطر خاص بودنش خیلی زیاد برایم آشنا بود. جوری که مطمئن بودم قبلا جایی آن را شنیده‌ام!

وقتی آخرین پله را هم پایین رفتم، فرهمند از مجتمع خارج شده بود. ناخودآگاه ایستادم و نفس پرفکری گرفتم. حتی اگر تنها یک تشابه اسمی ساده بود، با همان اندک مکالمه‌ای که شنیده بودم، ذهنم به جنبش افتاده بود. بعید می‌دانستم منظور آن حاج‌ آقای متظاهر و جاه‌طلب از مزرعه ربطی به کشاورزی داشته باشد!

 
آخرین ویرایش:
بالا