رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

من یک اشتباه بودم|دریادلارام کاربرانجمن نودهشتیا


Darya_22
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

پارت5.رمان من یک اشتباه بودم|دریادلارام کاربرانجمن نودهشتیا
چشمامو بستم دیگه نمیخام بشون فکر کنم بعد چند دقیقه اینور اونور شدن ب خاب رفتم...
وایی دارم خواب میبینم؟ 
چقدر اینجا قشنگه وییی
همینجوری میدویدمو خوشحال بودم
انگار اومدم بهشت کم چیزیم از بهشت ندارع 
اینجا خیلی قشنگه همینجوری داشتم راه میرفتمو ب باغ سرسبز نگاه میکردم ک.. ک امکان ندارع ن این یه خوابه چشام پرع اشک شد و روی صورتم ریخت 
من:ما..مامان تو..تو بعد سری رفتم بغلش اشکام عین قطرات بارون میریخت رویه صورتم 
مامان:هیس گریه نکن عزیزم 
من:اما..میدونی مامان تا الان چی بهم گزشته؟
مامان:همچیومیدونم دخترم 
مامان:اومدم یچیزی بگمو برم دخترم 
من:نرو مامان تروخدا
 منو از بغلش در آورد و گفت 
مامان:دلوین دخترم هیچوقت نا امید نشو سختیا میگذره توام یه روزی میخندی!شاد میشی! دخترم قوی باش بعد ازم دور شدو محو شد هنوز تویه شک رفتنش بودم ک سریع از خواب پاشدم 
صورتم خیس خیس بود تو خواب گریه میکردم 
مامان کاشکی بیشتر میموندی 
یکم ب حرفاش فکر کردم آره این روزام میگذره 
تموم میشه منم ی روزی مثله بقیه شاد میشم 
رویه تخت نشستم ساعت گوشیمو نگاه کردم 5 صبحو نشون میداد حالا که بیدار شدم بزار نمازمو بخونم 
آدمی نبودم ک اهل اینجور چیزا باشه اما بعضی وقتا همه ما نیاز داریم با خدا خلوت کنیم تا خالی بشیم از هرچیزی 
رفتم توی توالت و بعد وضو گرفتن اومدم بیرون 
سجاده رو پهن کردمو چادر سفیده گل گلیمو از تویه کمد برداشتم و سرم کردم 
همون موقعم اذان گفته شد منم رفتم تا نمازمو بخونم ....
بعد اینکه نمازم تموم شد یکم دیگم تو همون حالت موندم احساس سبکی میکردم خیلی حس خوبی بود
سجاده و چادرو جمع  کردمو سر جای خودش گزاشتم و بر گشتم توی تختم 
الان راحت میتونستم بخابم چشمامو بستم و بدون هیچ فکری ب خاب رفتم..
از خواب پا شدم و ی نگاهی ب ساعت گوشیم کردم 
یا خود خدا این همه خابیدم وای سابقه نداشتم انقدر بخابم همیشه اولین نفر بیدار بودم 
ساعت 12 بود ودف حالا بریم واسه غرغرهای نسرین پفف 
اومدم بلند شم ک صدای قاروقور شکمم بلند شد دیروزم ک چیزی نخورم گشنمه 
رفتم توی wc بعد شستن دست و صورتم و مسواک لباسامم عوض کردمو ی تیشرت لیمویی با ی شلوار ورزشی مشکی پوشیدم موهامو شونه زدمو گوجه ایی بستم یه برق لب زدم تو آیینه ب خودم نگاه کردم خوب شده بودم ی نیمچه لبخند زدمو رفتم پایین 
داشتم از پله ها میرفتم پایین ک روی پله یکی مونده ب اخری یکی حولم داد ک اوفتادم روی زمین آخ کمرم خدالعنتت کنه کی بود اه 
با درد پاشدم ک دیدم سایه با پوزخند نگام میکنه
پس کار خوده عوضیشه
من:چه مرگته هان مگه کوری
سایه:جدیدن خیلی زر زر میکنی امارمو میدی ب بابام
ی پوزخند زدم این بار برای سرزنش خودم نبود ن اینبار برای ظاهر و باطن سایه بود 
من:دروغ نگفتم ک حقیقتو گفتم ب نظر خودت دروغ گفتم آره؟ ک همش از این پارتی ب اون پارتیی معلوم نیس چ غلطی میکنی 
صورتش ب قرمزی میخورد از عصبانیت محل ندادم و رفتم تویه اشپزخونه طبق معمول باید خودم صبحونه درست کنم 
اومدم چایی درست کنم ک یکی اومد تو آشپزخونه  نگامو برگردوندم ک سامیار بود بی‌تفاوت رومو ازش گرفتم ک گفت
سامیار:دلوین 
من:هوم 
سامیار: برو اماده شو 
با تعجب رومو بر گردوندم سمتش 
من:براچی؟
سامیار:مامانم گفت امشب خاستگارت میادو الانم ببرمت آرایشگاه ک آماده شی واسه شب

ویرایش شده توسط Darya_22
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...