رفتن به مطلب

دلنوشته پیچ‌های روان‌کُش | otayehs کاربر انجمن نودهشتیا


Otayehs
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

img_20211031_072959_806_guys.jpg

🔆🔅به نام او که قلبش را آفرید🔅🔆

نام دلنوشته:  پیچ‌های روان‌کُش
به قلم:    عطیه حسینی(otayehs)
ژانرها:   عاشقانه_ تراژدی

مقدمه:
بحث همیشه بحث دل‌باختگی است؛ بحثِ دور انداخته شدن‌ها و بی‌تاب شدن است. همه درباره‌ی اویی که رفت می‌گویند و همه، عطر قدم‌هایش را پیش از رفتن شرح می‌دهند اما؛ اما اصلاً چه شد که آمد؟ چگونه این اوهای اغواگر و دلفریب، قدم‌های نحس اما گرمشان را به قلب‌های یخ‌زده‌ی‌مان وارد کردند و روحمان را تب‌دار ساختند؟ داستان من ده پیچ داشت؛  ده پیچِ روان‌کُش...

  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ صفر: شبیه‌‌سازی

سیر پختگی و تکامل گل‌ها را دیده‌اید؟ در ابتدا دانه‌ای بیش نیستند؛ اما کم- کم جوانه می‌زنند، سری در سرها در می‌آورند و برگ و بار دار می‌شوند. روزها همدیگر را زمین می‌زنند و  زمین به دور خود می‌چرخد تا گل، گل شود؛ تا گل، پری‌روی گردد.

اگر کودش ندهند چه؟ اگر آب بر تشنگی خاکش مرهم نشود چه؟ خب مسلم است که هر چه خوب‌رویی در آن جوانه‌ی گل شده جای داشت، می‌خفتد و تباه می‌گردد.

میان انسان و هر چه به چشم می‌آید، می‌توان نقطه‌ای هم‌سو یافت؛ ترفندش جز تعقلی اندک نیست. انسان را می‌توان به گل تشبیه کرد؛ چون انسان هم روزی جز جوانه‌ای معصوم نبوده.

او نیز در دوئِل میان روزها، رشد کرده و زیباروح گشته. انسان نیز کود می‌خواهد، آبی برای خموشی عطش روحِ تشنه‌اش می‌طلبد. تفاوت اینجاست که این کود و آب، ماهیتشان با کود و آبی که گل‌ها را از قحطی خلاصی می‌دهد، متفاوت است.

انسان برای پاک ماندن، برای پریچهر ماندن، عشق را تمنا می‌کند. پای گلدان روح باید محبت خرج کرد. هر چه روح مِهر کمتری تغذیه کند، گشنگی‌اش عمق‌دارتر می‌گردد و زِوالش تعجیل می‌یابد.

زمانِ زوال روح که برسد، تمام پاکی، نرم‌دلی‌ و سفیدی‌ها پر می‌کشند و سیاهی، خط‌- خطی‌هایش را برای جانشینی روشنی‌ها، آماده‌باش می‌کند. و تمام شد! گل خشک شد، روح پژمرده گشت؛ شادابی‌ تماماً در برهوت ‌مُرد!

این شد پیچ صفر و شبیه‌سازی؛ این شد ماهیت‌شناسی! ما را عشق زنده نگه می‌دارد؛ ما را مِهر و عطوفت تطهیر می‌کند و از  تاریکی و پیچیدگی‌هایش دور نگاه می‌دارد. حال باید دید چه می‌شود که ما بر نیازمان واقف می‌گردیم و چه می‌شود که در پیچیدگی تیرگی‌ها گم می‌شویم؟!

  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

پیچ اول: جوانه، رشد و گنگی

روزی می‌رسد که به ناگاه تحیر وجودت را در بر می‌گیرد و به مرور قرارت را می‌رباید. چگونه؟ آهسته؛ آهسته‌تر از تنفست! در آن روز کسی تو را بسیار ناگهانی مجذوب خود می‌کند.

مدام قدم‌هایت را به طرفش می‌کشانی تا لحظه‌ای نگاهش را ازآنِ خود سازی؛ همواره نگاهت را به سویش می‌رهانی تا ثانیه‌ای طرح لبخندِ نشسته بر لب‌هایش را برای چشمانت ارمغان‌آور شوی.

از آن روز همه چیز کمی برایت پیچیده می‌شود؛ همه چیز را گنگ می‌شماری. راه رفتن آدم‌ها را که می‌نگری، راه رفتن او در ذهنت مجسم می‌شود؛ عطرها را که می‌بویی، عطر همیشگی او در مغزت می‌پیچد؛ چشم‌ها را که تماشا می‌کنی، رنگ چشمانش، فرم کشیدگی‌شان و هزاران ریزنکته از آن دو گوی را متصور می‌شوی.

روزها می‌گذرند و تو شب‌ها، نقشی تاریک و کم‌رنگ از او را در دفتر رویاهای قبل از خوابت می‌کشی؛ روزها از هم سبقت می‌گیرند و تو هنوز دلیل این او را دیدن‌ها را نمی‌دانی. هنوز تنها کاری که می‌کنی، همان کاری است که روزهای قبل از آن روز می‌کردی.

اگر از او بی‌توجهی ببینی، غمی ناشناس به قلبت چنگ می‌زند؛ گویی که از حقوق طبیعی‌ات محروم گشته‌ای. اگر لبخندش را رو به فردی دیگر بیابی، اگر رنگ محبت نگاهش را، شادی حالش را با دیگری بنگری‌، سست می‌شوی؛ گویی که سیخی داغ در قلبت فرو کرده باشند.

و در تمام این مدت، از آن جایی که تا بحال چنین حسی نداشتی، از آن جایی که تا بحال از کسی مِهر نخواسته‌ای و در رؤیای غریبه‌ای، شب‌هنگام غرق نشده‌ای؛ گنگ هستی! 

آن احساس رشد می‌کند و جوانه‌اش سبزتر از قبل می‌شود؛ اما تو هنوز در تحیر علت احوالت دست و پا می‌زنی.

این پیچ اول بود؛ جوانه، رشد و گنگی! پیچی که پیچیدگی‌اش کمتر از پیچ‌های دیگر است؛ خیلی خُردتر از واژه‌ی کمتر!

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ دوم: تعقل، فهم و انکار

فردایی می‌رسد؛ روزی، فردای روزهای گنگ  فرا می‌رسد و تو یک مرحله فهیم‌تر می‌شوی. در آن روز نیرویی ناشناس تو را به تعقل دعوت می‌کند. به فکر وادار می‌شوی که دریابی چه حسی تو را به بازی گرفته و مدام مغز و قلبت را می‌سوزاند.

اگر به او اندیشیدی، به علت اندیشیدنت هم فکر می‌کنی؛ اگر هنگام نگریستن به او، رنگ چشمانش تو را غرق کرد، علت خفگی در آن دو گوی را نیز در نظر می‌گیری؛ اگر رویانگاری کردی، جویای دلیلش می‌شوی. آنقدر هر ثانیه رفتارهایت را زیر سوال می‌بری و مغزت را به چالش می‌کشی که به یک کلمه می‌رسی؛ عشق!

اما این تازه شروع داستان است. این کلمه، خطی مستقیم و سرسره‌وار به سمت کلمه‌ی《انکار》دارد. از دقیقه‌‌ای که فهمیدی ممکن است احساساتت با چنین نامی خوانده شوند، از آن‌ها فرار می‌کنی.

اگر پیش از خواب، پایت بی‌اجازه به رؤیایش باز شد، بیداری را متحمل می‌شوی تا از آن خیال خلاصی یابی؛ اگر چشم چرخاندی و در بنی‌آدم ردی محو و مشابه به او دیدی، چشم می‌بندی و به هر نقطه‌ی خالی از انسان فرار می‌کنی؛ اگر سکوت یادآور او شد، صدای آهنگ را آنقدر زیاد می‌کنی که مغزت فاصله‌‌ای تا ذوب شدن با امواج صوت نداشته باشد؛ و اگر خود او را دیدی، صدایش را شنیدی، بویش را احساس کردی، جان می‌‌کَنی تا کسی را بیابی، جایگزین او سازی و ذهنت را به انحراف وا داری.

نکته‌‌ی ملموس اینجاست که هربار عزمت را بیشتر راسخ می‌کنی، زودتر شکست می‌خوری و دری بسته پیش پایت سبز می‌‌شود. هر چه فرار می‌کنی به او نزدیک‌تر می‌شوی؛ اصلاً میان خودش، رؤیاهایش و مشابهاتش دست به دست می‌شوی.

از خودش که می‌گریزی، به انسان‌ها می‌رسی و از انسان‌ها که فرار می‌کنی، سکون و وهمش تو را از پای در می‌آورد و این چرخه آنقدر ادامه می‌یابد تا تسلیم شوی؛ تا از انکار دست برداری، سرسره را برعکس بالا روی و دوباره به یک کلمه برسی؛ عشق! 

 این پیچ دوم بود؛ تعقل، فهم و انکار. پیچی که تو را نالان و بی‌دفاع می‌کند؛ پیچی که تو را مطیع آن کلمه‌ی کذایی و مقدس می‌سازد.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ سوم: پذیرش، تفکر، راه‌پیمایی

پس از انکار، به مرحله‌ای دیگر صعود می‌یابی؛ پذیرش! می‌پذیری که عشق ماهیتی حقیقی دارد و قلب‌ها را به ناگاه می‌شکافد؛ می‌پذیری که ‌دردِ عشق پیچشی عجیب حیرت‌آور دارد و می‌تواند وجودت را از هر عمل نجات‌دهنده فلج سازد.

در این مرحله تفکر روزهایت را می‌گذراند؛ فکر به اینکه حال که راهِ گریز بن‌بست است، چگونه راه اصلی را بپیمایم؟ در این لحظات جرقه‌ای ذهنت را اسیر می‌کند؛ اینکه فقط باید جلو روی. مهم نیست در میانه‌ی راه چگونه بیفتی، چطور سربالایی‌ها را طی کنی و به چه صورت بارها در دره‌های عمیق راه، پرت شوی و احساساتت زخمی شوند؛ تنها جلوی می‌روی.

دیده‌اید زمانی را که انسان‌ها برای اولین بار تصمیمی می‌گیرند؟ همان زمانی که نمی‌دانند سختی راه چه طعمی دارد و قلبشان مدام زمزمه می‌کند:《آسان است!》؛ همان زمانی که اراده‌‌شان در ابتدای مسیر بس سنگ مانند است.

روزهای تفکر یک عاشق نیز این‌گونه است؛ همه چیز را آسان می‌‌انگارد؛ گویی که قرار است لیوانی آب بردارد و سر بکشد.

چنین می‌اندیشی که به سادگی می‌توانی از تپه‌ی زخم‌زبان‌ها و تمسخر‌ها عبور کنی و برای رسیدن به او، همه‌چیز را متحمل می‌شوی؛ اما افسوس که تنها، چشیدن هر چیز طعمش را روشن می‌سازد؛ نه دیدنش، نه شنیدن درباره‌اش!

بنابراین آغاز می‌کنی راهی را که از آن هراس داشتی. نزدیک می‌شوی، حتی به قیمت زخمی شدن با گوشه چشم‌های ناظران حالِت. هر چه می‌خواهد، هر چی دوست می‌دارد را بدون فوت وقت محیا می‌سازی، بی‌توجه به کوچک شدن وجودت. مهربان می‌شوی، آنقدر مهربان و معصوم می‌شوی که از همان لبخندهای شیرینِ جان‌ربایش به نگاهت برسد.

در این نقطه، هیچ‌چیز سخت به نظر نمی‌آید؛ چون به چیزی که می‌خواستی، اندکی دست می‌یابی؛ چون لبخندش را، سوی نگاهش را و هم‌نشینی با او را برای خود اندکی دست‌یافتنی ساختی؛ حتی به قیمت کوچک کردن خود در نگاه خودش و دیگران.

 این‌ پیچ سوم بود؛ پیچی که اندکی حال خوش در وجودت می‌کارد و مهم نیست چه چیزهایی را برای رسیدن به آن حال به دست باد می‌دهی تا ببرد.

این پیچ، خالی از روشن‌بینی، خالی از آینده‌نگری، خالی از تفکر و خالی از همه چیز است. همه چیز را به ظاهر انجام داده‌ای، همه چیز‌ را به ظاهر حس کرده‌ای. دردهای این‌روزها بعدها می‌آیند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ چهارم: شکست، تلاش برای خود‌سازی و شکست

روزی می‌رسد که تو راهت را برای مدتی طولانی پیمودی ولی به آخر نرسیدی. برخلاف راهِ انکار که با چند قدم به عاملِ بن‌بستی  رسید، به نظر می‌آید این راه انتها ندارد.

هر روزت را با همان اهداف قبل می‌گذرانی؛ که خوب بودن او را ببینی و خوب شوی؛ که لحظاتت را با حضور و لبخندهای او به سر برسانی؛ ولی افسوس اینجاست که همواره تو سر جای خودت هستی و برای او از آنی که بودی فراتر نمی‌روی.

تو همواره دوست می‌مانی؛ دوستی خوب و مهربان که حضورش خوب است اما همین؛ که حضورش خوب است! هیچ‌چیز برای تو غم‌انگیزتر از این نیست؛ اینکه بودنت خوب باشد اما آنقدر کافی نباشی که او تو را بیش از همه دوست بدارد. در این نقطه همه چیز کمی تشدید می‌شود. همه چیز چیست؟ احساساتت!

عصبانیت تا مرز دریدن گلویت پیش می‌رود، غم قلبت را روزانه چون قیچی‌ای بُرّنده می‌شکافد و شادی گم می‌شود. شادی را بغض‌هایت، اشک‌های شبانه و منظمت و چه کنم- چه کنم‌هایت می‌ربایند.

به کمبودهایت فکر می‌کنی؛ به اینکه چه چیز لازمه‌ی نزدیک‌تر شدن به اوست که تو آن را در خود نداری؛ به اینکه برای تکاملت باید چه کنی و چقدر از خود فاصله بگیری. از آن روز که سوال‌های ذهنت درباره‌ی کمبودهایت بیشتر و بیشتر می‌شود، چشم‌هایت بیش از پیش کار‌ می‌کنند. آدم‌های اطرافش، خودش و هر که او به آنان بیش از تو می‌نگرد را از بر می‌شوی.

آن‌ها را مدام کنکاش می‌کنی و نقطه ضعف‌های خیالی خود را با زیر و رو کردن شخصیت‌ آنان می‌یابی. کم- کم متوجه می‌شوی که چگونه ورق را برگردانی و خودت را چند قدم جلوتر ببری اما... اما اتفاقی غریب به وقوع می‌پیوندد و تو به ناگاه فرو می‌ریزی.

میان تلاش‌هایت برای خودسازی‌ای دوباره، میان چنگ زدن‌هایت برای دل‌فریب بودن، مانعی عظیم سر راهت سبز می‌شود که برداشتنش همت که نه بلکه شانس می‌خواهد؛ و تو همیشه بدشانس لقب می‌گرفتی. مانعی با نام عشقِ او!

این پیچ چهارم بود؛ پیچِ شکست، تلاش برای خودسازی و شکست؛ پیچی که تازه آغازی است برای آغاز دردهای بی‌حد و حصرت!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ پنجم: نظاره‌ و مرگ تدریجی روح

روزی که او عاشق شد، تو زودتر از خودش بر آن حقیقتِ تلخ واقف می‌شوی. تو آنقدر روزها عشق‌شناسی را گذراندی که در آن به تبحری ناب دست یافتی. با هر حرکت او برای رسیدن به انسان مورد نظرش، ریشه‌های هراس در جانت تنومندتر می‌‌شوند و ناتوانی‌ات در انجام هر عملی دیگر بروز می‌یابد.

هنوز روزهایت با همان اهداف قبل طی می‌شوند اما دیگر حتی دقیقه‌ای به مرادت نزدیک نمی‌‌گردی و اندک آرامش گذشته نصیبت نمی‌شود؛ چون کماکانی که تو برای نزدیکی به او قدم جلو می‌گذاری، او دوان- دوان به سوی دیگری گام برمی‌دارد و لبخندش را به همان دیگری پیشکش می‌نماید.

هر بار که لبخندهای او برای اویش را دیدی، از شادی‌اش خوشحال می‌شوی و از اندوه خودت، از ناکامی خودت بغض می‌کنی. هر بار که آن دو را یک قدم نزدیک‌تر از قبل به هم نگریستی، از دور می‌سوزی و خاکستر می‌شود.

این روزها با تمام روزهای پیش متفاوت است؛ درد این روزها را هیچ‌گاه از خاطر نخواهی برد. احساس خودکم‌بینی‌ات به مرتفع‌ترین حالت ممکن می‌رسد و گوشه‌‌گیرتر از هر زمان می‌شوی.

شب‌ها در کنج‌ترین جای ممکن، در بی‌نور‌ترین نقطه‌ی موجود و در دورترین فاصله از اطرافیانت، می‌نشینی. می‌نشینی، به سیاهی می‌نگری، به درد می‌اندیشی و به غم‌گدازترین آهنگ‌های موجود در پلی‌لیستت گوش می‌سپاری.

این روزها و احوالشان چِنان در قفسه‌ی سینه‌ات حک می‌شوند، چنان جانت را می‌سوزانند که فرقی ندارد یک سال بگذرد، سه سال بگذرد و یا حتی ده سال گذر کند، تو فراموششان نخواهی کرد و همواره حس آن لحظات دشوار را با همان میزان درد اولیه، می‌توانی مرور کنی.

به نقطه‌ای می‌رسی که درمی‌یابی تلاش به شبیه عشقِ عشقت شدن هم بی‌نتیجه است و این راه شروعش پایان است. چراکه اگر کسی مشابه او به تو نزدیک شود، همواره برایت کسی مشابه او است، نه خودِ او!

این پیچ پنجم بود؛ پیچی که تو نظاره‌گر هستی و افسردگی برایت کمین کرده؛ پیچی که طرحی از نگرانی‌ها و غم‌ها را در جان اطرافیانت می‌‌نگارد. این پیچِ ‌سیاه، عامل دردهای جسمت می‌گردد؛ فاعل تیر کشیدن‌های گاه و بی‌گاهِ قلب مریض شده‌ات می‌شود؛ مسبب زخم‌های خودخواسته‌ی روی دست‌هایت لقب می‌گیرد.

این پیچ با شب بیداری‌ها ارتباطی تنگاتنگ دارد و با خیسی مداوم بالشتت متوازن است. این پیچ مرگ روحت را سبب می‌گردد و به معنای حقیقی، لفظ روان‌کُش را به دوش می‌کشد. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ ششم:  یک راهِ گریز، یک تلاش

روزها و ماه‌ها تماشا می‌کنی و به عنوان دوستی خوب، برایش می‌مانی. روزها در جواب سوال‌های گاه و بی‌گاهی که آمار احوالت را می‌خواهند، سکوت می‌کنی، لبخندی پرحرف و غمگین می‌زنی و می‌گویی:

- خوبم؛ هیچی نیست!

و در تمام آن لحظات خودت نیز خود را مورد تمسخر قرار می‌دهی؛ از هیچ‌چیزی که پر است از همه‌چیز!

یک لحظه تصمیمی جدید می‌گیری؛ یک لحظه در میان عذاب کشیدن‌هایت، به خود آنتراکتی برای تفکر می‌دهی و راه گریزی می‌یابی؛ راه گریزی که انتهایش سیاه و نامعلوم است و نمی‌دانی اصلاً اختتام می‌یابد یا خیر.

تصمیم می‌گیری بی‌خیال همه چیز شوی؛ بی‌خیال احساست، او و لبخندهایش شوی و بروی.

این تصمیم سخت است؛ سخت‌تر از تمام عذاب‌هایی که حین نظاره‌گر بودن متحمل شدی؛ ولی وقتی دست‌هایت را خالی می‌بینی، زمانی که دو تاس شش مال فردی دیگر است و تک تاس تو یک را نشان می‌دهد، چاره‌ای جز رفتن نداری.

رفتن یعنی چه؟ یعنی آنقدر دور شوی، آنقدر فاصله بگیری که هیچ‌وقت دوباره او را نبینی. یعنی آنقدر مسافت میانتان باشد که اگر خواستی دقایقی را پا در خیابان‌های اطراف بگذاری و راه بروی، به یاد راه رفتن‌های غم‌بارت در آن خیابان‌ها نیفتی و مغزت متشنج نشود. یعنی همه‌چیز جدید باشد؛ یعنی هوایت را از هوایش جدا کنی؛ به هر قیمتی؛ حتی به ازای متحمل شدن زجرِ دوری!

می‌روی؛ هر چه داشتی را رها می‌کنی و دور می‌‌شوی تا فراموشی‌ای تدریجی، تو را از یاد او و قلب بی‌قرارت را از احساسِ به او جدا سازد. می‌روی و به خیالت همه چیز همین‌قدر ساده پاک می‌شود. تصور می‌کنی عشقش را با ماژیکی بر قلبت نوشته‌اند و با زور زدن، با تلاشی منسجم، می‌توانی پاکش کنی.

آهنگ‌هایی که در زمان‌های فکر به او می‌شنیدی را در پلی‌لیستت و در ذهنت محو می‌کنی؛ اگر به عنوان همان دوست خوبی که جایگاهی ثابت داشت، یادگاری‌ای از او دریافت کرده‌ای، آن مایه‌ی یادآوری یاد او را دور می‌‌‌اندازی؛ اگر کاری را حین علاقه‌مندی به او دوست می‌داشتی و انجام می‌دادی، از آن نفرت پیدا می‌کنی و دیگر به سراغش نمی‌روی.

این پیچ ششم بود؛ پیچ تلاش! پیچی که آرامشی اندک پس از طوفانی وحشیانه محسوب می‌شود؛ اما نمی‌دانی که آرامشی اندک پیش از طوفانی جدید نیز به حساب می‌‌آید.

این پیچ اراده‌ای می‌خواهد که انرژی‌ غم‌ها و بغض‌های گذشته‌ات تأمینش کرده‌اند. این پیچ آه دارد؛ آه‌‌‌هایی عمیق دارد که تنها خود می‌دانی دوری مسببشان است.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ هفتم: بی‌حسی

زندگی عجیب است و خدا حیرت‌انگیزترین نویسنده و شاید بی‌رحم‌ترینشان می‌باشد. با اینکه مِهر دارد، با اینکه عطوفتش از نام سه حرفی‌اش سرریز می‌شود، اما گاهی خشن می‌نویسد.

پس از پیچ ششم، روزهای سختی را می‌گذرانی و نتیجه‌شان آرامش اندکی است که بر قلبت ثُبات می‌یابد؛ ماحَصَلش پروازِ تاریکی از مغز مریض شده‌ات است.

روزهایی که می‌رسند متفاوت اند؛ بی‌حس هستی! جانت درد کِشت نمی‌کند، غم‌هایت از قلبِ نزارت گریز می‌کنند و شادی‌ات،    گوشه‌نشین شده و دیگر قلبت را سرخ از خوبی‌ها نگاه نمی‌دارد.

روزهایی که می‌رسند، قراری ناشی از بی‌حسی به وجودت عرضه می‌نمایند و تو از این استقرار استفاده می‌کنی و روزمرگی‌هایت را متفاوت می‌گذرانی. روزهایی بدون او، بدون احساس و بدون هیچ‌چیز!

می‌دانید تشبیهش چیست؟ اینکه پس از مدت‌ها اجبار به خوردن غذاهایی بدطعم، تلخ، شور، تند و بی‌شیرینی، قدرت درک حواست را از دست بدهی؛ اینکه روزی دیگر مزه‌ها را حس نکنی و تنها خود را آرام سیر نمایی.

روزهای جدید تو نیز همین‌گونه اند؛ هیچ چیز را دیگر حس نمی‌کنی و فقط روزهایت را پر می‌‌گذرانی؛ فقط همه‌ی اوقاتت را بی‌اشک‌ و لبخند، بی‌خشم و بغض می‌‌گذرانی.

غافلگیری نویسنده‌ی خشن اما مهربانمان کجاست؛ آن‌جا که تو را دوباره به نقطه‌ی شروع باز می‌گرداند؛ همان‌جا که کلید احساساتت را دوباره روشن می‌کند. ناخواسته به مَقَرِّ عذاب کشیدن‌هایت باز می‌گردی. دوست خوبی که جایگاهی ثابت دارد، به جهنمی پا می‌نهد که از آن گریخته بود.

خب چه می‌شود؟ در تمام مدتی که حضور نداشتی،  احساسات مابین  قشنگ‌ترین آدم زندگی‌ات و کسی که دوستش دارد بیشتر شده و موج این عواطف‌، توانایی بیشتری برای خراب کردن روان تو دارد.

و تو که ناموفق از راه گریزت بیرون آمدی، باید راه دیگری برای فرار از عذاب بیابی. گویا به باغ‌ِوحشی با حیوانات آزاد پا نهادی و می‌بایست برای زنده ماندنت به هر دری بزنی؛ حیوانات احساسات خود تو هستند.

دوباره فکر می‌کنی که چطور می‌توانی حالت را خوب کنی و به اوقات وحشت‌آور گذشته برنگردی و راهی می‌یابی. راهی که کم- کم یک چیز را از تو می‌گیرد؛ پاکی! راهی که تَقَدُّس روحت را برای خودت زیر سوال می‌برد.

تصمیم می‌گیری برای یک بار هم که شده، پا از دوست خوبی که جایگاهی ثابت دارد، فراتر بُگذاری و شانست را امتحان نمایی. تصمیم می‌گیری فراموش کنی احساسی دو طرفه در جریان است و می‌خواهی تلاش کنی حسِ یک طرفه‌ی خودت، دروازه‌ و دروازه‌بانی داشته باشد که دریافتش کنند.

این پیچ هفتم بود؛ پیچ شروعِ دوباره؛ پیچ تصمیمی از روی بی‌حسی! این پیچ طعمی جدید را برایت ارمغان‌آور می‌شود؛ طعمی که مدت‌ها آرزوی چشیدنش را داشتی و همواره حسرتش را می‌خوردی.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ هشتم: بنای لحظه و خوردن پُتکِ حقیقت

با پای پیاده، با احساسی روشن اما سردتر از گذشته در جاده‌ی جدیدت به راه می‌افتادی تا تصمیمی نو را عملی نمایی. به عنوان دوست خوبی که جایگاهی ثابت دارد، خود را به او نزدیک می‌‌نمایی و فرصتی ایجاد می‌کنی که وقت‌گذرانی‌هایتان بیشتر شود.

این وقت‌گذرانی‌ها متفاوت اند. حال بالغ‌تر از قبل شده‌ای و حساب‌شده‌تر برخورد می‌کنی؛ حال کودکی‌ات را به احساساتت باخته‌ای. برای نزدیک بودن به او شبیه به هیچ‌کدام از نزدیکانش نشده‌ای. خودت هستی؛ اما خودی پخته که دیگر مغزی کوچک و خام در سر ندارد.

حساب شده با او لحظاتی می‌سازی که لبخند بر لبت می‌نشاند. به عنوان دوست در کنارش می‌خندی، به عنوان دوست در کنارت لبخند بر لب می‌زنی. ثانیه‌های حقیقی‌ای که به احساست و به قلبت ماه‌ها و سال‌ها بدهکار بوده‌ای را تقدیمش می‌کنی.

می‌دانید چیست؟ اینکه حالِ دلت خوب شود، اینکه خوشی‌های عشقی که داشتی را نیز چون دردهایش بچشی، شیرین‌ترین حس دنیا است. اگه تنها بغض باشد و بغض؛ آن عشق تماماً تلخ تلقی می‌شود و باید به هر دری بزنی که از مغزت پاکش کنی؛ اما اگر اندکی و تنها اندکی دَرَش شور و شعف را با قلبت لمس کنی، با یادآوری احساساتت در سال‌های آینده، تنها لبخندی غمگین می‌زنی.

لبخند غمگین نشانگر آن است که تو به آن عشق، به قشنگی‌‌هایش و به معشوقت افتخار می‌کنی اما با وجود افتخارت، از تلخ گذراندن احوالت تا ابد غمگین می‌مانی.

روزها می‌گذرند و تو دیگر فرار نمی‌کنی؛ بلکه از فرصتی که به عنوان دوست خوب داری، خوب استفاده می‌کنی و لحظه می‌سازی؛ لحظه‌هایی که در آینده بتوانی به آنان فکر کنی و لبخند بر لبت بنشیند.

روزها می‌گذرند تا اینکه روزی با دیواری سخت و نامرئی برخورد می‌کنی؛ دیواری که تو را باری دیگر با حقیقت مواجه می‌کند؛ دیواری که به یادت می‌اندازد تو آن آدمی نیستی که برایش کامل و بی‌نقص محسوب می‌شوی.

تو هنوز گزینه‌ی اول نیستی؛ تو هیچ‌گاه گزینه‌ی اول نمی‌شوی و مهم نیست برای رسیدن به آن دست به چه کارهایی بزنی. اینجا، دوباره همه چیز تغییر می‌کند.

بارِ دیگر مجبور به تفکر می‌شوی تا بفهمی تحمل اینکه تا همیشه گزینه‌ای دور از یک، دور از دو و شاید حتی دو یا سه رقمی باشی را داری یا خیر.   دوباره روانت آسیب‌پذیر می‌شود؛ چون دوباره پُتْک حقیقت زخمی‌ات کرده است.

این پیچِ هشتم بود؛ پیچی که قشنگ‌ترین شِکَنج راهِ عشقت است؛ پیچی که لحظه‌ برای خود بنا می‌کنی و بر دیواره‌های قلبت تا ابد قاب می‌گیری. و وای از روزهایی که ساخته شد و ساختی؛ روزهایی که خدا با اندکی خشن‌نویسی برایت ارمغان‌آور شد! با اینکه این دقایقِ خوش پایان داشتند اما بالاخره موجودیت نیز داشتند و همین کافی است!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ نهم: بزرگ‌بینی و آینده‌نگری

روزی که انسان‌ها بزرگ می‌شوند این‌گونه است که تصمیم‌هایشان دیگر آنی و بی‌فکر نیست؛ تصمیم‌هایشان را با آینده‌نگری همسان می‌سازند. روزی که تو پس از گذراندن لحظات خوش و تا ابد ماندنی‌ات با او، می‌اندیشی، برای اولین‌بار آینده‌نگری را هدف قرار می‌دهی.

در واقع داستان این است که روح ظریف و کوچک تو، همواره با تفکرهای نیمه‌کار و بی‌مقصدش، راه‌هایی را انتخاب و شروع می‌کرد که از پایانشان باخبر نبود؛ اما این‌بار تو بی‌توجه به راه، انتهای راه که هدف است را انتخاب می‌کنی و برای رسیدن به آن می‌جنگی.

عقل و قلبت مذاکره‌ای جدی به راه می‌اندازند و تو را به یک فنجان قهوه‌ی داغ در کافه‌ای دنج دعوت می‌کنند. به انسان‌ها می‌نگری ولی در حقیقت، به درون خویش چشم دوخته‌ای و به نمایندگی از قلب، با عقلت گفت‌و‌گویی مسالمت‌آمیز به راه می‌اندازی.

موضوع بحث چیست؟ سوال‌هایی است که جوابشان را می‌خواهی! اینکه تا کجا می‌خواهی پیشروی کنی؟ پیشروی تو، تو را به همان چیزی می‌رساند که از صمیم قلب خواستاری؟ اینکه به کم راضی هستی؟ به بودن و کم بودنِ همیشگی، به بودن و خوبِ معمولی بودن راضی هستی؟ به اینکه لبخندی قشنگ از او دریافت کنی و قشنگ‌ترین لبخندش را ازآنِ دیگری ببینی رضایت داری؟ و هزاران سوال مشابه دیگر.

این سوال‌‌ها را عقل می‌پرسد و تو باز هم به نمایندگی از قلبت مأمور به پاسخگویی می‌شوی و افسوس که عقل جبهه‌ای مشخص و مقابل دارد و نمی‌توانی برای پاسخگویی به سوال‌هایش،  از خودش کمک بگیری.

به این می‌اندیشی که راه‌های عجیب و غریبِ زیادی را از ابتدا طی کرده‌ای تا به نقطه‌ای که دَرَش هستی رسیدی؛ تو غم‌های زیادی را ماه‌ها به دوش کشیدی و شادی‌های فراوانی را برای حمل غم‌ها و بغض‌های بیشتر، بر زمین انداختی.

می‌دانید چه چیز تلنگری قَدَر است؟ اینکه به یاد می‌آوری چقدر در حق خودت، در حق‌ وجود خودت که باارزش‌ترین داشته‌‌ات است، اجحاف کرده‌ای.

آن زمان، آن زمانی که آینده‌نگری را دخیل تصمیمت می‌کنی و گذشته را یک دور عمیقاً و کاملاً مرور می‌‌نمایی، اصلی‌ترین، بزرگ‌ترین و نهایی‌ترین تصمیم زندگی‌ات را می‌گیری. نهایی‌ترین تصمیمی که به نظر خودت، قشنگ‌ترین قصد و نیت تو در تمام پیچ‌‌ها نیز هست. اینکه رهایش کنی و از اعماق قلبِ مغزپخت شده‌ات، یک آرزو برایش قاصدک کنی و به پرواز درآوری.

آرزویت چیست؟
《شاد باشد؛ مهم نیست با چه کسی، مهم نیست در کدامین مکان؛ تنها همواره باشد و شاد بماند!》

این پیچ نهم بود؛ پیچ بزرگ‌بینی و آینده‌نگری. پیچی که نشانه‌ی کنار آمدن تو با حقایق است؛ کنار آمدنت  با احساسی که خارج از گودش هستی و دَرَش بی‌جا و مکانی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پیچ دهم: نتیجه‌ی صعود

زمانی که همه چیز تمام می‌شود، تو می‌مانی و آینده‌ای که باید برای سامان دادنش بجنگی. انرژی‌ای که به حرکت وا می‌دارتت، انرژی همان جمله‌ای است که مُهر پایان رابطه‌ی نصفه و نیمه و با اندک عذاب وجدانت بود.

البته رابطه اختتام داشت؛ اما احساساتت ابدی می‌مانند. برای همیشه به روزهای تلخ که می‌اندیشی، کامَت تلخ می‌گردد؛ در پستوی ذهنت به روزهای تاریک که می‌نگری، قلبت یخ می‌زند؛ به لحظه‌های کوتاه اما قشنگِ انتهای کار که  نگاه می‌کنی، حال خوب تارهایش را در وجودت می‌تَنَد.

در روزهای جدیدتت، درمی‌یابی که  چقدر از خدا، بابت نگارندگی داستان کوتاه و پر خم‌ات شاکری. زمانی به جای ناسپاسی، زبانت برای قدردانی در دهان می‌چرخد که به بزرگ شدنت و به رشد کردن رفتارت پی می‌بری.

در همان اوقاتی که خط قرمز‌هایت را، حد و مرز روابطت با دیگران را خودت تعیین می‌کنی، به یاد می‌آوری که در گذشته‌ چقدر در برابر احساساتِ ناگهانی دیگران بی‌پناه بودی و چقدر زود تو را در هم می‌شکاندند و می‌رفتند!

بزرگت شدنت را، اینکه می‌توانی رفتارها را تجزیه و تحلیل کنی و سپس خودت به آدم‌ها اجازه‌ی ورود به زندگی و قلبت را بدهی را دوست می‌داری.

دیگر حس کمبود نمی‌کنی چون ارزش خود را دریافتی؛ چون دریافتی اینکه گزیده‌ی قلب افراد نباشی، دلیلِ بر فقدان چیزی در وجودت نیست. تو خودت هستی، خودی خودساخته که برای رسیدن به جایی که دَرَش قرار گرفته، برای گرم کردن خود در برابر سرمای احساسات دیگران، پله- پله بالا رفته و نجات یافته است.

یک متن کوتاه همه چیز را برای تو منطقی‌تر می‌سازد.

- ممکن است تو زیباترین، آبدارترین و خوش‌طعم‌ترین گیلاس یک باغ باشی؛ اما بالاخره همه دوستدار گیلاس نیستند و این دلیل بر کمبود تو نیست.

پیچ دهم، دوری‌های گهگاهی را، لبخندهای محو و عاری از شادی را، افکار ناگهای و پنهانی را شامل می‌شود؛ اما این احوال، دیگر خِلالی برای پیشروی‌ات در زندگی فانی محسوب نمی‌شوند. این احوال لطف خدا به تو را یادآور می‌شوند؛ لطف همان نویسنده‌ی خشن اما پرمِهر!

《پایان》

سخن نویسنده: این دلنوشته، راه‌های حدودی، احساسات تقریبی و حد نسابی از حقیقت کلمه‌‌ی《عشق》را از نگاه نویسنده بیان می‌کند؛ نه واقعیتی به وقوع پیوسته را! سیر داستان‌دار و هدف‌دار دلنوشته نیز ساخته‌ی ذهن نویسنده می‌باشد. این احساس که ماهیتی ثابت را دارا است، در نظر هر فرد می‌تواند به شیوه‌ای متفاوت بازگو شود؛ چون به تقریب نوع نمود عشق برای هر انسانی متفاوت است!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...