رفتن به مطلب

رمان به تو برمی‌گردم | فائزه توند کاربر انجمن نودهشتیا


Faezhe
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان ( به تو بر می گردم )
به قلم : فائزه تَوَند
۳۰/۵/۱۴۰۰
ژانر: عاشقانه
مقدمه


خاطرات گذشته دیوانگی را تا اعماق جان نفوذ می‌دهند، مثل اونجایی که "عباس معروفی" میگه:
روح آدم را می جَوَند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند...
نه به عشق فکر می‌کنند و به گذشته ها و يادشان نمی آید که روزی روزگاری گفته اند : دوستت دارم
.
.
.
.
●فصل اول


با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم ،مثل اینکه امروز حالم خیلی بهتره ....
دست و صورتم رو شستم ،جلو آینه وایسادم و به خودم گفتم : _چطوری عزیزم ...نهههه...مثل اینکه امروز خیلی بهتری؛ لبخندی به خودم تو آینه زدم ...سر وضعم رو درست کردم و رفتم بیرون ...با یه لبخند گشاد و با صدای بلند گفتم:صبح بخیر دایی جونم، چطوری جذاب من؟ ....
_سلام بر دختر گل خودم، صبح شما هم بخیر
_دایی جونم، قربونت برم، تو نمیگی اینقدر جذاب لباس میپوشی من و دیوونه میکنی ،بابا نکن با دل من این کارارو ...یهو دیدی اومدم دزدیمت...
خندید و گفت : برووو خودتو لوس نکننن ...
همینجوری که داشتم برا خودم یه لقمه درست میکردم که نوش جان کنم ،با دهن پر گفتم : دایی جونم ...من دیگه امروز بر میگردم خونه ،دستتم درد نکنه این چند روز منو تحمل کردی، وبال گردنت بودم ...بخشید ..
_ چی میگی عزیز من ..اصلا هم مزاحم من نبودی، ولی حالا میخوای بری هم برو ،جلوتو نمیگیرم...
_دایییییی ...
بلند خندید ،از همون خنده های جذاب همیشگی


...............................


در اتاقو بستمو رفتم سمت آشپزخونه، از رو کانتر یه کاغد خود کار برداشتم و یادداشت نوشتم، چسبوندمش به یخچال ،کوله پشتیمو از رو مبل برداشتمو از خونه زدم بیرون...آژانس دم در بود، سوارش شدمو رفتم سمت خونه...
................
در خونه رو که باز کردم از همونجا بلند گفتم :
_سلام مامان خانم...دخترت اومده

مامان از تو آشپزخونه گفت :_سلام زلزله...مامانو بغل کردمو لپشو ماچ کردم ....

.........................................
خودمو رو تخت ولو کردم...._اخیششششش ،هیج جا اتاق خود آدم نمیشه،(البته از حق نگذریم خونه دایی هم کیفی میداد ها ) ،صدای مامان اومد:_بیا پایین ناهار..._اومدم مامانی....


(رضا)

همین که در خونه رو باز کردم بوی قرمه سبزی خورد به دماغم، رفتم سمت آشپزخونه، در قابلمه رو برداشتم و بو کشیدم....هومممممممم....درشو گذاشتم و برگشتم از آشپزخونه بیام بیرون که یه یادداشت رو یخچال دیدم ..(جذاب جان من ،ممنونم که بازم مثل همیشه تو روزای سخت من تنهام نذاشتی، این چند روز خیلی بهت زحمت دادم، عوضش برات قرمه سبزی درست کردم، مواظب خودت باشیا
دوست دارم
قربانت شهرزاد )

یه لبخند اومد رو لبم.._دختره ی منگل تو نمی گی ول میکنی میری ،دلم برات تنگ میشه خل و چل من...

(شهرزاد )

چراغو خاموش کردم و رفتم رو تخت چهار زانو نشستم ( دیگه وقت خوابه) _ خدا جونم ،باز دوباره منم ...ممنونم که کنارمی ،ممنونم که هوامو داری، ممنونم که ....دیگه گریه امونم نداد ...نمیدونم چقدر گذشت که داشتم گریه میکردم و با خدا درد دل میکردم که آخرشم نفهمیدم کی خوابم برد....
آروم چشامو باز کردم ...یه صبح دیگه...همینجوری که داشتم لباس خوابمو عوض میکردم ،زیر لب داشتم کارای امروزمو به خودم یادآوری میکردم _یادم باشه حتما یه زنگ به شیوا بزنم بهش بگم بریم یه چرخی بیرون بزنیم ...این چند وقت اصلا بیرون نرفتیم، یه سرم برم خرید یه چند تا جینگول پینگولی بخرم دلم واشه، یه کش عروسکی مشکی بخرم که با اون لباس زر.....اخخخخخخ....دستتم واییییییییییی...دستمو بغل کردمو همونجا نشستم رو زمین و آخ و وای کردم...مامان اومد تو اتاق...._چی شدی باز تو؟چت شد؟
همینجوری که از درد دستم اشک تو چشام جمع شده بود با صدای از چاه دراومده گفتم:هیچی....داشتم دستمو از تو استین رد میکردم که ارنجم محکم خورد به کمد...ایییییییی....مامان نچ نچی زیر لب کرد و گفت :_پاشو پاشو رو زمین نشین...بیشتر هم حواستو جمع کن...اینقدر سر به هوا نباش...و رفت بیرون...
منم بعد چند دیقه که دستم بهتر شد لباسمو صاف و صوف کردمو رفتم پایین...

.
.
.
چند ساعت بعد....
میسکال های شیوا پشت سر هم داشت میومد ....دیگه آخر سر دیوونه شدم و جواب دادم..._چته پیله خانم ؟حالا آدم نتونه جواب بده تو باید هی زنگ بزنی عزیز من؟اومدم دیگه...گوشی بیچارم هنگ کرد بس که زنگ زدی...و بدون اینکه بزارم جوابی بده قطع کردم و گوشی رو گذاشتم رو پاتختی...رفتم جلو آینه و یه نگاه به تیپم انداختم...واوو مثل همیشه عالی(چقدرم خود شیفتم )یه مانتوی مشکی که بلندیش تا زیر زانوم بود ،کمرش تنگ بود و کلوش و یه کمر بند نقره ای هم داشت، ساپورت تنگ مشکی، شال دومتری صورتی چرک با کیف همرنگش، یه آرایش معمولی کردمو از اتاق زدم بیرون...بعد از پوشیدن کفشام داشتم از در سالن بیرون میرفتم که گوشیم زنگ خورد، نگاش کردم دیدم شیواس، جواب ندادم از در خونه رفتم بیرون.....
شیوا جلو ماشینش دست به سینه به یه نگاهی که ازش خون می‌بارید به استقبالم وایساده بود، منم بدون اینکه به عصبانیتش برا دیر اومدنم توجه کنم، راست رفتم صندلی جلو نشستم و با یه لبخند گشاد به شیوا که حالا خون خونشو می‌خورد زل زدم...شیوا با قدم های حرصی اومد سوار ماشین شد و هنوز درو نبسته منو مورد عنایت قرار داد...دختره ی ک.......بوووووووق....شیوا همینطور داشت کلمات و توصیف های زیبا بارم می‌کرد که دیگه منم خسته شدم گفتم:اههه ...شیوا ...بسه دیگه...خیلی خب بابا بخشید که دیر کردم(حق به جانب گفتم:البته یه کم دیر کردم....حالا دیگه برو، و بعد دست به سینه به جلو نگاه کردم، شیوا هم بدون این که حرفی بزنه راه افتاد....
)شیوا بهترین دوست من بود، از سال اول دانشگاه با هم دوست شدیم، همیشه تو همه‌ی لحظه های خوب و بد کنارم بوده و به ناله و شادی هام گاهی با بغض و گاهی با خنده گوش کرده ،همیشه برام مثل یه خواهر مهربون بوده و البته بعضی وقتا مثل امروز اگه عصبانی بشه کسی جلو دارش نیست و همه رو به گ..× میده ولی در کل دختر مهربون و خوبیه، راستی گفتم دانشگاه، رشتم نقاشی بود و عاشقش بودم...از وقتی که فوق دیپلم گرفتم دیگه ادامه ندادم چون.‌..
_پیاده شو رسیدیم...
از فکر و خیال اومدم بیرون و یه نگاه از شیشه بقل دستم به بیرون انداختم...شیوا جلو یه پاساژ نگه داشته بود...پیاده شدیم و شونه به شونه هم وارد پاساژ شدیم....

...........................

(چهار ساعت بعد...)

صدای غرغر ها و ناله ها ی شیوا بود که از پشت سرم میومد، اما من بهشون توجهی نمیکردم و یکی یکی داشتم لباسای دخترونه ی پشت ویترین ها رو از نگاه میگذروندم، شیوا دستمو از پشت کشیدو گفت:
_تو رو خدا ،خسته شدم شهرزاد...بریم دیگه...تو که هر چی میخواستی خریدی...بغض کرد و ادامه داد:پاهام درد گرفتن، گشنمم شده، تازه دستشویی هم باید برم...التماست میکنم..بیا بریم دیگه..ببین..بریم یه پیتزا بزنیم تو رَگ؟ها؟ بریم؟...یه لحظه دلم براش سوخت، گناه داشت ۴ ساعته داره پا به پای من میاد ...نگاش کردم و گفتم :
_باشه عشقم بریم...خوشحال شد، دست انداختیم دور گردن همو راه افتادیم سمت در خروجی ...همینطوری که شیوا داشت چرت و پرت میگفت و البته منم باهاش میگفتم و میخندیدم، از دور چشم به آقای مسنی افتاد که داشت پله ها رو تی می‌کشید، یه لحظه خودمو گذاشتم جاش و دلم برا زحمت کشیدناش سوخت، بیچاره از صبح تا شب باید اینجاهارو تمیز کنه، همین طوری که به سمت در خروجی میرفتیم تا از پله ها که حالا به خاطر تی کشیدن لیز بود بریم پایین و خارج بشیم داشتم به خودم میگفتم که رفتیم ناهار بخوریم یه غذا هم برا این آقاهه بگیریم و برگشتنی بهش بدیم که یهو نفهمیدم چی شد که زیر پام خالی شد ،صدای شکستن پامو شنیدم و بعد از هوش رفتم....
.
.
.
(سهیل)

کیسه های خرید رو از رو میز فروشنده برداشتم و با یه تشکر از مغازه اومدم بیرون، همین که رفتم بیرون چشم به جمعیتی افتاد که جلو در پاساژ جمع شده بودن...انگار کسی طوریش شده، با سرعت رفتم سمت شلوغی و بقیه رو کنار زدم، دختریو دیدم که انگار از پله ها سر خورده بود...رفتم نزدیکش و رو زانو نشستم، رو پهلو افتاده بود و شالش از سرش افتاده بود، دست بردم زیر سر و کمرش و رو دستم برش گردوندم که یکی دستمو کشید و گفت:ولش کن چیکار داری میکنی!؟...برگشتم سمتش نگاش کردم، چشاش پر از اشک بود، گفتم :
_تو دوستشی؟
با گریه گفت:آره ،میگم برو کنار
_نترس من پزشکم، بزار ببینم چش شده...
انگار که خیالش راحت شده بود دستشو عقب کشید...به صورت دختری که بیهوش رو دستام بود نگاه کردم ،بیهوش بود هنوز ...
اول زنگ زدم به اورژانس، تو اون شلوغی مطمئنم کسی به غیر از فیلم گرفتن به فکر چیز دیگه ای نیست..‌
بعد از تماس گوشی رو تو جیبم گذاشتم و از دوستش پرسیدم:
_موقعی که افتاد سرش ضربه نخورد ؟
با بغض گفت :نه
پرسیدم مطمئنی؟که گفت آره ندیدم سرش به جایی بخوره...
با انگشتم پلکاشو باز کردم و نشانه های حیاتیشو چک کردم، کتف و دست و پاهاشم معاینه کردم که ببینم شکستگی داره یا نه ...به مچ پاش که رسیدم فهمیدم شکسته، خب ،دستاش ...دستش شکستگی یا در رفتگی نداشت اما به شدت کبود شده بود....به بالای سرم نگاه کردم..مردم بیکارنا، جمع شدن اینجا، دیدن داره اخه؟!
سرمو برگردوندم سمت دوستش و ناخود آگاه دلداریش دادم:
_ چیزیش نیست ،نگران نباش
هنوز داشت گریه میکرد، دوباره گفتم:فقط پاش شکسته جای نگرانی نیست...
...........................................
بعد از ۱۰ دیقه هنوز اورژانس نرسیده بود، تصمیممو گرفتم ،بلند شدم و دخترو که هنوز بیهوش بود رو رو دستام بلند کردم، رو به دوستش گفتم:
_پاشو، وسایلشم بردار،خودمون میریم بیمارستان....
دختره با عجله بلند شد و وسایلشون رو برداشت و دنبالم راه افتاد، از بین جمعیت رد شدیم، ماشینو یه ذره قبل از پاساژ پارک کرده بودم، زود رسیدیم بهش، به دوستش گفتم سوئیچو از تو جیبم در بیاره و درو باز کنه، همین کارو کرد و بعد خودش زود در عقبو باز کرد و رفت آخر صندلی نشست، با احتیاط دخترو داخل ماشین گذاشتم و سرشو گذاشتم رو پای دوستش، درو بستم و خودم نشستم پشت فرمون و روندم سمت بیمارستان ‌..‌‌.‌

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط Faezhe
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان (بر می گردم )
به قلم : فائزه تَوَند
۳۰/۵/۱۴۰۰
ژانر: عاشقانه
مقدمه


خاطرات گذشته دیوانگی را تا اعماق جان نفوذ می‌دهند، مثل اونجایی که عباس معروفی میگه:
روح آدم را می جَوَند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند...
نه به عشق فکر می‌کنند و به گذشته ها و يادشان نمی آید که روزی روزگاری گفته اند : دوستت دارم
.
.
.
.
●فصل اول


با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم ،مثل اینکه امروز حالم خیلی بهتره ....
دست و صورتم رو شستم ،جلو آینه وایسادم و به خودم گفتم : _چطوری عزیزم ...نهههه...مثل اینکه امروز خیلی بهتری؛ لبخندی به خودم تو آینه زدم ...سر وضعم رو درست کردم و رفتم بیرون ...با یه لبخند گشاد و با صدای بلند گفتم:صبح بخیر دایی جونم، چطوری جذاب من؟ ....
_سلام بر دختر گل خودم، صبح شما هم بخیر
_دایی جونم، قربونت برم، تو نمیگی اینقدر جذاب لباس میپوشی من و دیوونه میکنی ،بابا نکن با دل من این کارارو ...یهو دیدی اومدم دزدیمت...
خندید و گفت : برووو خودتو لوس نکننن ...
همینجوری که داشتم برا خودم یه لقمه درست میکردم که نوش جان کنم ،با دهن پر گفتم : دایی جونم ...من دیگه امروز بر میگردم خونه ،دستتم درد نکنه این چند روز منو تحمل کردی، وبال گردنت بودم ...بخشید ..
_ چی میگی عزیز من ..اصلا هم مزاحم من نبودی، ولی حالا میخوای بری هم برو ،جلوتو نمیگیرم...
_دایییییی ...
بلند خندید ،از همون خنده های جذاب همیشگی


...............................


در اتاقو بستمو رفتم سمت آشپزخونه، از رو کانتر یه کاغد خود کار برداشتم و یادداشت نوشتم، چسبوندمش به یخچال ،کوله پشتیمو از رو مبل برداشتمو از خونه زدم بیرون...آژانس دم در بود، سوارش شدمو رفتم سمت خونه...
................
در خونه رو که باز کردم از همونجا بلند گفتم :
_سلام مامان خانم...دخترت اومده

مامان از تو آشپزخونه گفت :_سلام زلزله...مامانو بغل کردمو لپشو ماچ کردم ....

.........................................
خودمو رو تخت ولو کردم...._اخیششششش ،هیج جا اتاق خود آدم نمیشه،(البته از حق نگذریم خونه دایی هم کیفی میداد ها ) ،صدای مامان اومد:_بیا پایین ناهار..._اومدم مامانی....


(رضا)

همین که در خونه رو باز کردم بوی قرمه سبزی خورد به دماغم، رفتم سمت آشپزخونه، در قابلمه رو برداشتم و بو کشیدم....هومممممممم....درشو گذاشتم و برگشتم از آشپزخونه بیام بیرون که یه یادداشت رو یخچال دیدم ..(جذاب جان من ،ممنونم که بازم مثل همیشه تو روزای سخت من تنهام نذاشتی، این چند روز خیلی بهت زحمت دادم، عوضش برات قرمه سبزی درست کردم، مواظب خودت باشیا
دوست دارم
قربانت شهرزاد )

یه لبخند اومد رو لبم.._دختره ی منگل تو نمی گی ول میکنی میری ،دلم برات تنگ میشه خل و چل من...

(شهرزاد )

چراغو خاموش کردم و رفتم رو تخت چهار زانو نشستم ( دیگه وقت خوابه) _ خدا جونم ،باز دوباره منم ...ممنونم که کنارمی ،ممنونم که هوامو داری، ممنونم که ....دیگه گریه امونم نداد ...نمیدونم چقدر گذشت که داشتم گریه میکردم و با خدا درد دل میکردم که آخرشم نفهمیدم کی خوابم برد....
آروم چشامو باز کردم ...یه صبح دیگه...همینجوری که داشتم لباس خوابمو عوض میکردم ،زیر لب داشتم کارای امروزمو به خودم یادآوری میکردم _یادم باشه حتما یه زنگ به شیوا بزنم بهش بگم بریم یه چرخی بیرون بزنیم ...این چند وقت اصلا بیرون نرفتیم، یه سرم برم خرید یه چند تا جینگول پینگولی بخرم دلم واشه، یه کش عروسکی مشکی بخرم که با اون لباس زر.....اخخخخخخ....دستتم واییییییییییی...دستمو بغل کردمو همونجا نشستم رو زمین و آخ و وای کردم...مامان اومد تو اتاق...._چی شدی باز تو؟چت شد؟
همینجوری که از درد دستم اشک تو چشام جمع شده بود با صدای از چاه دراومده گفتم:هیچی....داشتم دستمو از تو استین رد میکردم که ارنجم محکم خورد به کمد...ایییییییی....مامان نچ نچی زیر لب کرد و گفت :_پاشو پاشو رو زمین نشین...بیشتر هم حواستو جمع کن...اینقدر سر به هوا نباش...و رفت بیرون...
منم بعد چند دیقه که دستم بهتر شد لباسمو صاف و صوف کردمو رفتم پایین...

.
.
.
چند ساعت بعد....
میسکال های شیوا پشت سر هم داشت میومد ....دیگه آخر سر دیوونه شدم و جواب دادم..._چته پیله خانم ؟حالا آدم نتونه جواب بده تو باید هی زنگ بزنی عزیز من؟اومدم دیگه...گوشی بیچارم هنگ کرد بس که زنگ زدی...و بدون اینکه بزارم جوابی بده قطع کردم و گوشی رو گذاشتم رو پاتختی...رفتم جلو آینه و یه نگاه به تیپم انداختم...واوو مثل همیشه عالی(چقدرم خود شیفتم )یه مانتوی مشکی که بلندیش تا زیر زانوم بود ،کمرش تنگ بود و کلوش و یه کمر بند نقره ای هم داشت، ساپورت تنگ مشکی، شال دومتری صورتی چرک با کیف همرنگش، یه آرایش معمولی کردمو از اتاق زدم بیرون...بعد از پوشیدن کفشام داشتم از در سالن بیرون میرفتم که گوشیم زنگ خورد، نگاش کردم دیدم شیواس، جواب ندادم از در خونه رفتم بیرون.....
شیوا جلو ماشینش دست به سینه به یه نگاهی که ازش خون می‌بارید به استقبالم وایساده بود، منم بدون اینکه به عصبانیتش برا دیر اومدنم توجه کنم، راست رفتم صندلی جلو نشستم و با یه لبخند گشاد به شیوا که حالا خون خونشو می‌خورد زل زدم...شیوا با قدم های حرصی اومد سوار ماشین شد و هنوز درو نبسته منو مورد عنایت قرار داد...دختره ی ک.......بوووووووق....شیوا همینطور داشت کلمات و توصیف های زیبا بارم می‌کرد که دیگه منم خسته شدم گفتم:اههه ...شیوا ...بسه دیگه...خیلی خب بابا بخشید که دیر کردم(حق به جانب گفتم:البته یه کم دیر کردم....حالا دیگه برو، و بعد دست به سینه به جلو نگاه کردم، شیوا هم بدون این که حرفی بزنه راه افتاد....
)شیوا بهترین دوست من بود، از سال اول دانشگاه با هم دوست شدیم، همیشه تو همه‌ی لحظه های خوب و بد کنارم بوده و به ناله و شادی هام گاهی با بغض و گاهی با خنده گوش کرده ،همیشه برام مثل یه خواهر مهربون بوده و البته بعضی وقتا مثل امروز اگه عصبانی بشه کسی جلو دارش نیست و همه رو به گ..× میده ولی در کل دختر مهربون و خوبیه، راستی گفتم دانشگاه، رشتم نقاشی بود و عاشقش بودم...از وقتی که فوق دیپلم گرفتم دیگه ادامه ندادم چون.‌..
_پیاده شو رسیدیم...
از فکر و خیال اومدم بیرون و یه نگاه از شیشه بقل دستم به بیرون انداختم...شیوا جلو یه پاساژ نگه داشته بود...پیاده شدیم و شونه به شونه هم وارد پاساژ شدیم....

...........................

(چهار ساعت بعد...)

صدای غرغر ها و ناله ها ی شیوا بود که از پشت سرم میومد، اما من بهشون توجهی نمیکردم و یکی یکی داشتم لباسای دخترونه ی پشت ویترین ها رو از نگاه میگذروندم، شیوا دستمو از پشت کشیدو گفت:
_تو رو خدا ،خسته شدم شهرزاد...بریم دیگه...تو که هر چی میخواستی خریدی...بغض کرد و ادامه داد:پاهام درد گرفتن، گشنمم شده، تازه دستشویی هم باید برم...التماست میکنم..بیا بریم دیگه..ببین..بریم یه پیتزا بزنیم تو رَگ؟ها؟ بریم؟...یه لحظه دلم براش سوخت، گناه داشت ۴ ساعته داره پا به پای من میاد ...نگاش کردم و گفتم :
_باشه عشقم بریم...خوشحال شد، دست انداختیم دور گردن همو راه افتادیم سمت در خروجی ...همینطوری که شیوا داشت چرت و پرت میگفت و البته منم باهاش میگفتم و میخندیدم، از دور چشم به آقای مسنی افتاد که داشت پله ها رو تی می‌کشید، یه لحظه خودمو گذاشتم جاش و دلم برا زحمت کشیدناش سوخت، بیچاره از صبح تا شب باید اینجاهارو تمیز کنه، همین طوری که به سمت در خروجی میرفتیم تا از پله ها که حالا به خاطر تی کشیدن لیز بود بریم پایین و خارج بشیم داشتم به خودم میگفتم که رفتیم ناهار بخوریم یه غذا هم برا این آقاهه بگیریم و برگشتنی بهش بدیم که یهو نفهمیدم چی شد که زیر پام خالی شد ،صدای شکستن پامو شنیدم و بعد از هوش رفتم....
.
.
.
(سهیل)

کیسه های خرید رو از رو میز فروشنده برداشتم و با یه تشکر از مغازه اومدم بیرون، همین که رفتم بیرون چشم به جمعیتی افتاد که جلو در پاساژ جمع شده بودن...انگار کسی طوریش شده، با سرعت رفتم سمت شلوغی و بقیه رو کنار زدم، دختریو دیدم که انگار از پله ها سر خورده بود...رفتم نزدیکش و رو زانو نشستم، رو پهلو افتاده بود و شالش از سرش افتاده بود، دست بردم زیر سر و کمرش و رو دستم برش گردوندم که یکی دستمو کشید و گفت:ولش کن چیکار داری میکنی!؟...برگشتم سمتش نگاش کردم، چشاش پر از اشک بود، گفتم :
_تو دوستشی؟
با گریه گفت:آره ،میگم برو کنار
_نترس من پزشکم، بزار ببینم چش شده...
انگار که خیالش راحت شده بود دستشو عقب کشید...به صورت دختری که بیهوش رو دستام بود نگاه کردم ،بیهوش بود هنوز ...
اول زنگ زدم به اورژانس، تو اون شلوغی مطمئنم کسی به غیر از فیلم گرفتن به فکر چیز دیگه ای نیست..‌
بعد از تماس گوشی رو تو جیبم گذاشتم و از دوستش پرسیدم:
_موقعی که افتاد سرش ضربه نخورد ؟
با بغض گفت :نه
پرسیدم مطمئنی؟که گفت آره ندیدم سرش به جایی بخوره...
با انگشتم پلکاشو باز کردم و نشانه های حیاتیشو چک کردم، کتف و دست و پاهاشم معاینه کردم که ببینم شکستگی داره یا نه ...به مچ پاش که رسیدم فهمیدم شکسته، خب ،دستاش ...دستش شکستگی یا در رفتگی نداشت اما به شدت کبود شده بود....به بالای سرم نگاه کردم..مردم بیکارنا، جمع شدن اینجا، دیدن داره اخه؟!
سرمو برگردوندم سمت دوستش و ناخود آگاه دلداریش دادم:
_ چیزیش نیست ،نگران نباش
هنوز داشت گریه میکرد، دوباره گفتم:فقط پاش شکسته جای نگرانی نیست...
...........................................
بعد از ۱۰ دیقه هنوز اورژانس نرسیده بود، تصمیممو گرفتم ،بلند شدم و دخترو که هنوز بیهوش بود رو رو دستام بلند کردم، رو به دوستش گفتم:
_پاشو، وسایلشم بردار،خودمون میریم بیمارستان....
دختره با عجله بلند شد و وسایلشون رو برداشت و دنبالم راه افتاد، از بین جمعیت رد شدیم، ماشینو یه ذره قبل از پاساژ پارک کرده بودم، زود رسیدیم بهش، به دوستش گفتم سوئیچو از تو جیبم در بیاره و درو باز کنه، همین کارو کرد و بعد خودش زود در عقبو باز کرد و رفت آخر صندلی نشست، با احتیاط دخترو داخل ماشین گذاشتم و سرشو گذاشتم رو پای دوستش، درو بستم و خودم نشستم پشت فرمون و روندم سمت بیمارستان ‌..‌‌.‌

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل دوم
.
.
.
همینطوری که دختر رو دستام بود دوییدم سمت اورژانس، چشم خورد به وحید که کنار پذیرش بود ..صداش زدم و به سمت اولین تخت خالی اورژانس رفتم و دخترو روش خوابوندم، وحید اومد سمت ما و دختر رو معاینه کرد ،منم وایسادم کنار تختش ....نه مثل اینکه وحید هم چیز مهمی تشخیص نداد ،به پرستار گفت که پای دختر رو گچ بگیرن و براش سرم تقویتی نوشت و اومد نزدیک منو با یه لبخند پت و پهن پرسید :
_کیه؟....رو نکرده بودی کلک ..‌
_حرف بیخود نزن وحید ...اصلا نمیشناسمش...تو یه پاساژ پاش لیز خورده بود و افتاده بود زمین ،منم در حقش خوبی کردم آوردمش....هووووفففف.....یه روز مرخصی به من نیومده ...تو بیمارستانم که نباشم ،باید با خودم مریض بیارم بیمارستان ....با نیش باز گفت :
_ اره تو گفتی و منم باور کردم که نمیشناسیش....سهیل...تو آدمی نیستی که دختر غریبه بغل کنی بدو بدو بیاریش بیمارستان و خندید ...عصبی گفتم:
_وحییید ....دستاشو به علامت تسلیم بالا آوردو گفت :
_خیلی خب بابا ....ما رو نزن ....و همراه با خنده سری به علامت تأسف برام تکون داد و رفت ......
هییییععععییییی ....نشستم رو صندلی و به فکر فرو رفتم ....وحیدم راست میگفتا....من همچین آدمی نبودم ،ولی ....خب ...چمیدونم .....نمیشد که ولش کنم به امون خدا........بالاخره هر چی نباشه من دکترم ...یه جورایی وظیفمه.....دست از فکر کردن برداشتم و سرمو آوردم بالا به دوست اون دختره که هنوز داشت ریز ریز گریه میکرد نگاه کردم....نفس عمیقی از کلافگی کشیدم و از رو صندلی بلند شدم و رفتم کنار تخت دختر وایسادم... دوستش اصلا حواسش به من نبود ،سرش پایین بود و داشت با دختر که هنوز بیهوش بود حرف می‌زد...‌
_ شهرزاد...شهرزاد جونم ....دوستی گلم ...بهوش بیا دیگه ...با من حرف بزن
خندم گرفت ،مگه چش شده بود که اینجوری میگفت ،فقط پاش شکسته بود ...ادامه داد :
_بگو که حالت خوبه ...به خدا نگرانتم ..
دوباره لبخند اومد رو لبم ،نگاهم سمت دختر که تازه فهمیده بودم اسمش شهرزاده کشیده شد ،چهره ی زیبایی داشت ،با این که چشاش بسته بود اما می‌شد فهمید که دختر پاک و معصومیه....همینجوری که بهش خیره شده بودم یهوبه خودم اومدم ....از فکرش بیرون اومدم ،دیگه موندنم اونجا نیاز نبود، به دوست شهرزاد نگاه کردن و گفتم :_ خب من دیگه برم ...اینجا حواسشون بهش هست ...به خانودش زنگ بزن اطلاع بده ....من رفتم ....
یه قدم برداشتم که برم یهو یادم افتاد برگشتم دوباره گفتم : _ راستی،بیا وسایلاتونو از تو ماشین بردار
_برداشتم ..و به صندلی کنارش اشاره کرد که کیسه های خرید روش بود ....
سرمو تکون دادم و اومدم بیام بیرون که یکی گفت :
_ آقا ببخشید..‌.
برگشتم سمت صدا که دیدم همون دوست شهرزاده ...سرمو به نشونه ی بله تکون دادم که گفت :
_ممنون از کمکتون ،واقعا نمیدونم چجوری جبران کنم ،مرسی ازتون ...
دوباره سرمو به نشونه ی خواهش میکنم تکون دادمو از بیمارستان اومدم بیرون ‌...
سوار ماشین که شدم دو تا کیسه خرید دیدم ،فکر کردم مال اون دختراس حتما این دوتا رو جا گذاشتن ،کیسه ها رو برداشتم که ببرم بدم بهشون که ناخود آگاه توشو نگاه کردم، دیدم عه..مال خودمه که ...کلا یادم رفته بود ...حتما جلو پاساژ که بودیم مال منم برداشته ..‌دستش درد نکنه ‌.‌کیسه ها رو گذاشتم صندلی عقب و روندم سمت خونه ...
.
.
.
.
.
(شهرزاد )
احساس می‌کردم تموم تنم درد میکنه، انگار کوفته شده بودم ...لای چشامو باز کردم و به سختی توی جام تکون خوردم ،انگار تو بیمارستان بودم ،ولی چرا ...اتفاقات تو ذهنم مرور شد..... ‌‌‌‌یادم اومد .....فهمیدم چرا اینجام ...
به کنار تخت نگاه کردم ‌‌‌شیوا دستشو گذاشته بود زیر سرش و لبه تخت خوابیده بود ....دلم نیومد صداش بزنم ،اومدم دستمو بیارم بالا تا زنگ پرستاری رو بزنم که آخخخخخ ...گریم گرفت ...شیوا یهو بیدار شد ..‌از صدای اخی که گفتم یه پرستار اومد سمتم ...گریم شدت گرفت ...شیوا هول شده بود و سعی داشت آرومم کنه ...ولی نه ...انگار به خاطر تو بیمارستان بودنو اتفاق امروز ،حسابی دلم پر بود حالا که دیگه دستم هم درد میکرد ،قاطی گریه و جیغ جیغام اومدم پامو جابه جا کنم که ...وایییییی...درد اینم اضافه شد ،یه نگاه به پام کردم ...اخخخخ بمیرم برا خودم ...شکسته بود و کلی گچ دورش داده بودن ‌‌.حالا دیگه بهونه بهتری برا گریه داشتم و اورژانسو گذاشته بودم رو سرم ...دست خودم نبود ‌‌‌...‌نمیدونم چم شده بود ..دوسه تا پرستار میخواستن آرومم کنن ...شیوا هم همینطور...اما فایده نداشت ...
یکی از پرستارا به اون یکی گفت :ای بابا ...سَرم رفتتتت...یه آرامبخش بهش بزن ...اون یکی گفت :نه نمیشه همین یه ساعت پیش براش تزریق کردم ،زوده فعلا ......منم حسابی داشتم کولی بازی در می‌آوردم...این بین آقایی با روپوش پزشکی اومد سمت ما و از بین گریه هام فهمیدم که داشت می‌پرسید این صر و صداها برا چیه ...دکتر(همون آقا روپوش سفیده) اومد سمت منو با حرفاش از این بابت که فقط پام شکسته و دستمم یه ذره کوفتگی و کبودی داره و اتفاق خاصی نیفتاده ،سعی داشت آرومم کنه ...اما نتونست..‌...خودمم دلم نمیخواست این کارارو بکنم و آبروی خودمو ببرم ...اما نمیدونم چم شده بود و دلم از کجا گرفته بود .‌‌‌بعد از ۲-۳دقیقه آروم تر شده بودم ...دیگه جیغ جیغ نمیکردم اما هنوز داشتم گریه میکردم....پرستارا که کلافه شده بودن و رفته بودن سر کاراشون، شیوا هم کنارم داشت با درموندگی نگام می‌کرد..‌و من در حال گریه بودم ...
.
.
.(وحید)
دیگه از دست این دختره خسته شدم ...گوشیمو در آوردم و به سهیل زنگ زدم تا بیاد این مریضشو ببره ...

.
.

(سهیل)
نمیدونم چرا باید برم ..دست خودم نیست که بشنوم داره گریه میکنه ...چم شده خدایا ...اصلا چرا باید برام مهم باشه...تووهمون نگاه اول به دلم نشسته ،جوری که الان دچار دوگانگی شدم که برم یا نه .‌....گناه داره ولی ...اما اخه به من چه ....هوووفففف .‌.با دودلی راهی بیمارستان شدم ...‌‌

  • لایک 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل سوم
.
.
.
از در اورژانس رفتم تو وبه سمت تختی که شهرزاد روش خوابیده بود رفتم و دیدمش که داره گریه میکنه...من چرا ...چرا یهو تا دیدمش ناراحت شدم ...رفتم جلوتر ......بازم جلو تر ...آروم نشستم لبه تخت و بهش نگاه کردم ،چشاشو بسته بود و داشت گریه میکرد، دستاشم مثل بچه ها مشت کرده بود و هر از چند ثانیه با مشت دستش اشکاشو پاک میکرد و فین فین میکرد ...بامزه بود ،دلم غنج رفت ..‌‌مثل بچه ها بود ..‌دستمو بردم جلو که دستاشو بگیرم ...کارام دست خودم نبود ....تو همین چند ساعتی که دیدمش حسابی خودشو تو دلم جا کرده بود ....دستاشو گرفتم تو دستم و اون یکی دستمو گذاشتم رو دستاش ،چشای اشکاشو باز کرد و با تعجب نگام کرد ...به دستای ظریفش که تو دستای من مثل دست بچه ها بود نگاه کردن و لبخند زدم .‌‌بازم دلم یه جوری شد ....برای چی ...با صدای آروم و با آرامش گفتم :
_چیه ؟..چرا داری گریه میکنی؟زنگ زدم گفتن بیمارستانو گذاشتی رو سرت...اره؟ ...این چه کاریه اخه دختر خوب ‌‌‌....خودمم از لحنم تعجب کرده بودم!نگاه اونم متعجب بود ...دست خودم نبود به صورت نازش که نگاه میکردم انگار دیگه خودم نبودم ...ادامه دادم:
_به من بگو چی شده ..!وحید گفت به خاطر دستت گریه میکنی آره؟ به خاطر اینه ؟ درد میکنه ؟ بگم برات یه مسکن بزنن ؟
همینجوری با نگاه متعجب و معصومش داشت نگام می‌کرد...دوباره گفتم :
_خب بگو چته تا یه کاری برات بکنم اینجوری که من نمیدونم چیکار کنم ....صدایی توی ذهنم گفت چت شده سهیل ...این چه وضعشه..خودتو جمع کن ..‌اما من نمیتونستم ...با مهربونی به چشاش زل زدم ...شهرزاد که تا اون موقع آروم بود دوباره زد زیر گریه ...همون لحظه احساس کردم دلم منم ریخت .....نا خودآگاه بغلش کردم ..‌سفت بغلش کردم ....یه دستمو گذاشتم پشت کمرش و یه دستمم گذاشتم پشت سرش که حالا شال از سرش افتاده بود ...تو ذهنم کلافه بودم و گیج و رو کارام کنترلی نداشتم .....
.
.
.
(شهرزاد )

واقعا به آغوش یه نفر احتیاج داشتم ،صدای آروم و مهربونش رو زیر گوشم میشنیدم که می‌گفت هیسس..چیزی نشده که ...آروم باش ...آروم باش دختر ...چیزی نیست ...گریه نکن ....
واقعا داشتم آروم میشدم ،گریه هام بند اومده بود ،تازه فهمیدم چم شده بود ،تازه فهمیدم چرا گریه هام بند نمیومد، دلم یه آغوش طلب می‌کرد، دلم گرفته بود دل بیچارم همه ی گریه ها و غصه های این چند وقتشو رو هم تلنبار کرده بود و منتظر یه تلنگر بوده تا درد عشقشو به چشام بیاره ...
تو دلم گفتم ..:آهای تویی که نمیدونم کی هستی، تویی که منو یه جوری بغل کردی انگار صد ساله منو میشناسی ،ممنونم که کنارمی ،ممنونم که آرومم میکنی ،ممنونم ...ازت ممنونم ....
.
.
.
(سهیل )
بعد از تقریبا ۱۰ دیقه که داشت گریه میکرد و یه زمزمه هایی میشنیدم ازش که البته نمیفهمیدم چی میگفت ،گریش بند اومد ،صدای نفساش آروم شد و فکر کردم که خوابه ،برای این که مطمئن بشم دستمو از رو موهاش برداشتمو بردم سمت شونش و آروم یکم بردمش عقب تا صورتشو ببینم ...انگار که خواب و بیدار بود ...به چهرش دقیق شدم ...خدایا خیلی چهره‌ نازی داره ..‌..یهو به خودم اومدم و همینجوری که تو بغلم مثل بچه ها جمع شده بود رو تخت خم شدم و خوابوندمش سر جاش و از جابلند شدم ،یه ذره تو جاش تکون خورد و لای چشماشو باز کرد ...هنوز خوابو بیدار ...‌منم گیج لحظات قبل بودمو حال و احوالم دست خودم نبود .‌‌..به خاطر همین ترجیح دادم که زود تر برگردم..‌اومدم برم که دستمو گرفت و سعی داشت چیزی بگه ،سرمد نزدیک تر بردم..انگار ازم میخواست که بمونم ...اما نه...نمیتونستم ...من باید از اون مکان دور میشدم ...به صورتش که نگاه میکردم دلم میخواست بمونم ...داشتم با خودم بین رفتن و موندن کلنجار میرفتم که بالاخره به نجواهای قلبم غلبه کردم ،دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و خیلی سریع از اونجا زدم بیرون ،خیلی تند و باعجله خودمو رسوندم به ماشین و با سرعت بالا از بیمارستان خارج شدم ...رفتم که فقط از اونجا دور بشم ...فرق نمی‌کرد کجا...فقط نباید دوباره درگیر اینجور مسائل میشدم..‌سرم پر از ابهام و گیجی بود ..‌..
............................................................
به خودم که اومدم شب شده بود ،دور و برم و نگاه کردم ،کجا بودم ؟ تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به شهاب ( پسر خالم که اتفاقا هم دانشگاهی منو وحید هم بود زنگ بزنم .......یه بوق ،دوبوق....._معلومه کجایی سهیل ؟ تلفنتو چرا جواب نمیدی ؟ وحید زنگ زد گفت با حال خراب از بیمارستان زدی بیرون ...از عصری دارم بهت زنگ میزنم ،نگرانت شدیم ،خاله بهم زنگ زد گفت باهات تماس میگیره جواب نمیدی نگرانت شده ،منم نخواستم نگرانش کنم گفتم با همیم و خلاصه یه جوری از زیر جواب دادن در رفتم ...سهیل با تواما ..‌‌.
_خب اخه مگه فرصت حرف زدن به من میدی ...مگه دختر ۱۳ سالم که چند ساعت خبر نداشتین نگران شدین بعدم...
_گفتم کجایی ؟؟؟
تازه یادم افتاد برا چی زنگ زده بودم ،بس که این شهاب وراجی میکنه ..‌لوکیشنو روشن کردم که شهاب خودش بیاد و تلفن رو قطع کردم ...
سرمو گذاشتم رو فرمون ...هنوزم کلافه بودم ..از دست خودم ...از دست کارام .‌‌از رفتارم با اون دختر غریبه که اتفاقا بدجور به دلم نشسته بود ..از ..‌‌
..............................
دقیق نمیدونم چقدر گذشته بود که یکی زد به شیشه ماشین ،سر بلند کردم که دیدم شهابه..شیشه رو دادم پایین که عصبانی گفت : گمشو دنبالم بیا ،بعدم رفت سوار ماشینش شد ،منم ماشینو روشن کردم و دنبالش راه افتادم ....
......................
حواسم که اومد سر جاش ،تو خونه بودم و لامپ ها روشن بود ،شهاب هم نبود ،اینقدر درگیر افکارم بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم خونه .....
سرم خیلی درد میکرد ،همونجا رو کاناپه دراز کشیدم ،بهتره سعی کنم بخوابم ،فردا سرم خیلی شلوغه ،باید برم بیمارستان ،کلی کار دارم ...بهتره دهنمو از این چیزا خالی کنم ،مخصوصا از اون دختره ،اصلا دلم نمیخواد درگیرش بشم .‌‌چشامو بستم و با چند تا نفس عمیق ذهنمو آزاد کردم از همه‌ی مسائل.....

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

●فصل ۴
.
.
‌.
.
(شهرزاد )

چشمامو باز کردم ...صبح شده بود ...اولین چیزی که به ذهنم رسید اون آقای دیشبی بود ‌.‌....چرا اینجوری رفتار می‌کرد؟....اصلا کی بود ؟ .....نه به اون که خودش اومد آرومم کرد ،نه به این که یهو با عجله گذاشت رفت ....لبامو جمع کردم و شونه هامو انداختم بالا ،من چه میدونم ...اصلا به من چه .‌‌‌....بلا به دور دارم با خودم حرف میزنم ،خل شدم اگه خدا بخواد . چشم گردوندم شیوا رو دیدم که رو صندلی کنار تخت خوابش برده ...صداش کردم ....بیدار شد و بعد از کش وقوسی گفت که پرستار صبح زود اومده گفته مرخصم و میتونم برم ....خوشحال شدم ...آخيشششش ...خسته شده بودم از اینجا ...بعد از انجام کارای صندوق ،با شیوا از بیمارستان اومدیم بیرون و تا سر خیابون رفتیم برا تاکسی چون دیروز ماشینمون جلو پاساژ موند ....منم که با پای شکسته لی لی میرفتم .....
تعجب میکردم که چطور از دیروز تا حالا مامان زنگ نزده ؟!یعنی کلا یادش رفته دختری هم داره ؟ .‌.‌..یهو شیوا گفت :
_ چرا دیشب زنگ زد ....من روم نشد بگم چه بلایی سرت اومده ....گفتم حالا مامانت میگه دخترمو با تو فرستادم ،امونت بوده دستت ....‌چیزی بهش نگفتم و گفتم خونه مایی و امشب پیشم میمونی ...
با تعجب نگاش کردم و گفتم :
_ تو از کجا فهمیدی من دارم به چی فکر میکنم ؟
_ هزار بار گفتم بلند بلند با خودت حرف نزن ...
خندم گرفت ...آره، من دوباره بلند فکر کرده بودم....


...................................


جلوی در خونه پیاده شدیم ،منم درو با کلید باز کردم و داخل حیاط شدیم ......یه نفس عمیق کشیدم ...اخیششششش انگار یه عمر از خونمون دور بودم...لبخند زدمو گفتم : حیاط خوشگلمون ‌‌‌‌....( خونه ی ما یه خونه تقریبا ویلایی وسط شهره ....از در بزرگ فرفورژه که داخل بشیم زیر پامون تو مسیر تا جلوی در ساختمون سنگ ریزه هست ،دو طرف مسیر پر از گل و درختای بزرگه، دوتا درخت چنار بزرگ هم آخر باغه و من عاشق اینجام ،البته که همه ی این زیبا مدیون عمو مرتضی باغبون خونست، آقا مرتضی از وقتی که من کوچولو بودمو و یادمه باغبون اینجا بوده ،یه پیر مرد بامزه و مهربون که حسابی به گل و گیاها میرسه و حتی خودم دیدم گاهی باهاشون حرف میزنه و براشون آواز میخونه .............به ساختمون که نزدیک میشیم چند تا پله‌ با عرض کم و طول زیاد هست تا میرسه به در ورودی که چوبی هست و بزرگ با طرح های برجسته با شیشه های ساده و بزرگ که هم بیرون و هم به داخل دید داره ،درو که باز میکنیم به سالن می‌رسیم که آخر سالن پله میخوره به طبقه بالا ،پایین پله ها هم آشپزخونه هست و کتابخونه با سرویس بهداشتی، طبقه ی بالا هم اتاق خوابا هست و سمت راست هم تراس هست و یه جفت مبل و میز ،همه‌ی خونه طرح چوب داره با وسایلی که همخونی زیاد داشته باشن و کلی تابلو های خوشگل که اکثرشون کار خودمه و.......واااایییییی مامان ......تازه چشم خورد به مامان که داشت با نگرانی سمت ما میومد ،اصلا یادم رفته بود تو چه موقعیتی هستم .....
_مامان جان شهرزاد...چی شده ؟....پات چرا توگچه ؟ ....نگاهشو آورد بالا ...
_ دستت چی شده که باند بستی ؟ ....رنگت چرا اینقدر زرد شده ؟ ..
_مامان جان قربونت برم....یکی یکی ....چیزی نشده که فقط دیروز تو پاساژ از پله ها افتادم و پام شکست ،دستمم یکم ضرب دیده ورم داره ...تا الانم بیمارستان بودیم ....
_ الهی بمیرم مامان ...
یه نگاه به شیوا انداخت گفت :واسه چی وقتی زنگ زدم بهم نگفتی اخه ؟ ....شیوا سرشو انداخت پایین ...مامان نگام کرد گفت ...بیا بیا بریم بالا لباسمو عوض کن،بعدم من برم برات یه چیزی درست کنم بخوری ....بیا مامان جان ....بیا ....

....................................

شیوا تا عصر پیشم موند، راحب اون پسره ازش پرسیدم که گفت نمیشناستش و جلو پاساژ ما رو رسونده بیمارستان....به فکر فرو رفتم .....چرا یه آدمی که فقط قصدش کمک بوده ،اینقدر با احساسات به یه آدم غریبه رفتار میکنه ؟!!.....ولی هر چی که بود به نظر آدم خوبی میومد و تا چند روزی تونست ذهن منو درگیر خودش کنه ...

...........................................

یه ده روزی از شکستن پام گذشته بود،هیچ جایی نمیتونستم با این پای شکسته برم ،کبودی دستمم بهتر شده بود اما هنوز درد میکرد و گاهی اشکمو در می‌آورد، شیوا هراز گاهی بهم سر میزد اما خب منم حوصلم تو خونه سر رفته بود .......
امروز عصر قرار بود مادر جون و پدر جون و دایی رضا و دایی بردیا بیان خونمون که یه عیادتی هم از من کرده باشن ،البته که این چند روز همش بهم زنگ میزدن و حالمو میپرسیدن ....
.................................

تو پذیرایی یه وری رو مبل نشسته بودم و پاس سالمم آویزون بود و همینجوری داشتم برا خودم میوه میخوردم ....صدای آیفون اومد ...دلم حسابی براشون تنگ شده بودا ....یکی یکی همه رو همونجوری نشسته بغل کردمو و خوش آمد گفتم ....
یکی حالمو می‌پرسید، یکی سرزنشم می‌کرد که چرا اینقدر سربه هوام ...یکی میوه برام پوست می‌کند....حسابی همه داشتن لوسم میکردن ..شکستگی هم خوبه ها ...و تودلم لبخند شیطانی زدم .
همینجوری گرم گفت و گو بودیم که صدای آیفون اومد ،لبامو به شونه ی ندونستن آویزون کردمو گفتم : یعنی کیه ؟!!!
بعد از چند لحظه مامان با حالت تعجب و سردرگمی اومد برگشت تو جمع و گفت :
_ میگه دکتر سهیل هستم ،دخترتون منو میشناسه !!!!!!
چشام به اندازه‌ی یه بشقاب گشاد شدن و گفتم : من اصلا دکتری رو نمیشناسم ...چه برسه به این که اسمشم سهیل باشه .‌‌
به هر حال مامان درو باز کرد ...بقیه هم مثل من تا حدودی کنجکاو و متعجب منتظر موندن تا جناب دکتری که نمیشناسیمش ولی تو خونه راهش دادیم وارد بشه.
از در اصلی وارد شد که ......دیدم ای دل غافل...این که همون پسر مهربونست که منو رسونده بیمارستان ....پس خودشم دکتر بوده ....ای کلک ..‌شوما به کوجا این جا به کوجا دُکی جون ......دم خدا گرم ،چی آفریده....قد و بالای تو رعنا رو بناززززم ......(وجدانم: هی شهرزاد خانم هیزی بسه ) هیییییییی خاک به سرم ....دوساعته به پسر مردم زل زدم......سرمو تندی به اطراف تکون دادم تا از اون دید زدنا خلاص شم ...به خودم اومدم و رو بهش گفتم :
_ سلام ،خیلی خوش اومدین...و برای این که بقیه رو هم از کنجکاوی دربیارم ادامه دادم : ..
_ ایشون همون آقایی هستن که منو رسوندن بیمارستان ،اما خب ،من اسمشونو نمیدونستم....و لبخند زدم ....
بعد از این که معرف حضور شد ،بقیه هم سلام و احوالپرسی گرمی باهاش کردن و در این بین هم ازش تشکر کردن که منو به بیمارستان رسونده. یه ذره که جو آروم شد یه نگاه به من انداخت و گفت :
_ حالتون بهتره شهرزاد خانم ؟
جااان،...... تو دلم چشام اندازه هندونه شد ...اسم منم میدونست .....
یه لبخند هول‌هولکی زدم و گفتم :
_ بله متشکرم ،به لطف شما ....
اونم یه لبخند زد و گفت :
_ خواهش میکنم، وظیفمو انجام دادم ‌‌‌
وووووووووییییییییی کشته نشی دکتر، چه لبخند جذابی ...(باز تو هیز شدی؟) خب چیکار کنم ببینش اخههه.....در این بین متوجه شدم داره با دایی رضا حرف میزنه ...منم از فرصت استفاده کردمو به دید زدنش مشغول شدم .‌‌...یه کفش کالج مشکی پاش بود با یه شلوار جین مشکی راسته ،پیرهنش هم مشکی بود که آستین هاشو بالا زده بود و دکمه بالایی یقشو باز گذاشته بود و یه زنجیر نقره ای هم گردنش بود که گاهی از زیر یقه لباسش پیدا می‌شد و اون هیکل ورزشکاریشو بیشتر به چشم می آورد....ذلیل شده با این تیپ و هیکل و قیافه نمیگی اخه اد‌.‌‌‌.‌..شهرزاد مامان جان ،پاشو دیگه ...صدای مادر جون منو از افکار کثیفم خارج کرد .....گفتم :برا جی مادر جون ...اصلا ،آخه، من که نمیتونم با این پام بلند شم ...مادر جون گفت :اِوا آره راست میگه ،اصلا حواسم نبود ....یهو دکتر جان گفت :
_عیب نداره و از جاش بلند شد ...داشت میومد طرف من ...اومد نزدیک تر و نشست لبه مبل کنارم ....دوباره صدای هیز درونم اومد ....کجا میای دکی جون ،من طاقتشو ندارما، یهو دیدی پریدم بغلت ...یه خفه شو به صدا گفتم و حواسمو دادم به آقا سهیل ...گفتم :
_ بفرمایید، چیزی می‌خواستین بگین (با یه لحن مظلومانه و خجالتی گفتم البته )
_ چیزی نمیخواستم بگم که ،میخواستم دستتو معاینه کنم ،مادرتون میگه درد داره و اذیتتون میکنه .‌‌‌‌..
_نه نه من خوبم ....یعنی دستم چیزیش نیست ،حالشم خیلی خوبه سلام میرسونه ..‌
_ یه لبخند ملیح زد و دستشو آورد جلو و گفت : بده دستتو ‌‌‌‌....
یه نگاه به اطراف انداختم ....اصولا تو این جور موارد خانواده ساکت می‌مونن و نگاه میکنن ببینن یه مرد غریبه با دخترشون چیکار داره ،ولی ... اینا چرا هر کدوم حواسشون به کار خودشونه؟!
دوباره با یه لبخند و حالت خجالتی گفتم:نه ، خیلی ممنون دستم خوبه ‌...
_ بده دستتو ‌..
تلاش و خجالت کشیدن و این چیزا فایده نداشت ،دکتر جان دست بنده رو گرفتن تو دستشون ،برق سه فاز بهم وصل کردن ....تازه اون موقع حواسم جمع شد که چه لباس شاهکاری تنمه ...یه لباس آستین کوتاه یقه شل که الانم یه طرفش از سر شونم افتاده بود و تمام حیثیتم داشت به باد میرفت ....یه لبخند خجالتی زدمو و اون یکی دست آزادمو آروم بردم سمت یقه لباسم و استین بی صاحابو انداختم رو شونه هام...من ذاتا آدم خجالتی نبودم ...اصلا ...اما حق بدید که جلو همچین جیگری خجالتی بشم (خاک تو سرت شهرزاد ...تو هم با این لباس پوشیدنت ....به ذهنم گفتم : خفه ...و تو دلم بهش چش غره رفتم * اصولا وقتی من خجالتی میشدم شونه هامو مینداختم بالا و یه لبخند مضحک میزدم و البته لپامم قرمز میشدن *
با یه دستش مچمو گرفته بود و با یه دستشم ارنجمو و داشت معاینه می‌کرد، بعد از چند لحظه دستمو آروم گذاشت روی پام ،سرشو کرد سمت مامانم و گفت :
_ دستش که خوبه مشکلی نداره ،فقط به خاطر ضرب دیدگی یه مدت درد داره ....روشو کرد سمت من ...سکوتمو که دید گفت: زیاد درد داره ؟
سریع گفتم : نه و سرمو به اطراف تکون دادم
نگاهی به جمع انداخت و گفت : خب من دیگه با اجازتون برم ،سرزدم ببینم حالشون بهتره که دیدم خداروشکر بهترن ،مزاحمتون شدم ،ببخشید و از جاش بلند شد ،مادرم هم به همراه مادر بزرگ بلند شدن تا بدرقش کنن و بقیه هم باهاش خداحافظی کردن ‌.‌...وقتی رفت همینجوری که سرم پایین بود ،زیر چشمی بهشون نگاه کردم و تو همون حالت هم می‌شد صورت های متعجب و چشای پر از سوالشون رو تشخیص داد ...سرمو آروم آوردم بالا و گوشه لبمو به دندون گرفتم ‌..سرم که کامل بالا اومد ،آب دهنمو با صدا قورت دادم ...‌.چشم افتاد به داییی رضا که داشت با شیطنت نگام می‌کرد، چشامو مظلوم کردم و سرمو آروم به اطراف تکون دادم که یعنی به خدا نمیدونم چرا اومده بود اینجا و من بی تقصیرم.... ‌‌.هوووففف فضا خیلی سنگین شده بود و هر کسی یه مدلی نگام می‌کرد...دای رضا که منو خوب می‌شناخت به دادم رسید و یهو ربه مامان گفت : خب دیگه خواهرم ما بریم (اخیییششش ...خدا خیرت بده دایی ،داشتم تو این جو خفه میشدم ) شما هم خسته ای و از جاش بلند شد ،و به تبع اون بقیه هم عزم رفتن کردن ....بعد از رفتن مهمونا به اتاقم رفتم و همونجوری که رو تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره بودم به دکتر فکر کردم و قند تو دلم آب شد که چرا باید بیاد به من سر بزنه و هی بیشتر تو رویاهای خودم ذوق مرگ میشدم ،یا لبخند پت و پهن میزدم یا چشامو میچرخوندم یا ...خلاصه که واسه خودم مثل خر (البته ببخشد) ذوق میکردم و تو فکر و خیال بودم ....

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل پنجم
‌.
.
.
.
یه چند روزی از اون ماجرا گذشته بود و من دیگه بهش فکر نمیکردم ،یا وقتی هم یادم میوفتاد با خودم میگفتم : خب که چی مثلا ،لابد به خاطر حس مسئولیت اومده بهم سرزده....
..................



(سهیل )
یه یه ماهی از رفتنم به خونه شهرزاد به بهانه معاینه گذشته بود ،نمیدونم چرا دلم میخواست ببینمش ،توجهمو جلب کرده بود، آدرسشو از تو فرم بستریش تو اورژانس پیدا کردم ‌.‌‌...وقتی یادم به اون صحنه ای که دست برد و یقشو درست کرد ....با اون لپای سرخ شدش...یه لبخند میاد رو لبم .راستش بعد از این که رفتم اونجا از کارم پشیمون شدم ،کار بی معنی انجام دادم، که چی مثلا ....اصلا برم ببینمش برا چی .....فقط یه ذره ذهنم درگیر شده بود ،اون روزم جو گیر شده بودم......منم بعضی وقتا یه کارایی میکنما....
.
.
.
(شهرزاد )
تو این چند ماه یلدا دوست صمیمی مون هم مراسم عقدش برگزار شده بود و منو شیوا حسابی از خجالت خودمون در اومده بودیم و تا میتونستیم تو جشن قر دادین( البته یه هفته قبل عروسی منم گچ پامو باز کرده بودم ) ...و حسابی بهمون خوش گذشت ...اخی ابجیمونم رفت قاطی خروسا...‌.....
اییییییییی ...‌واییییییییییی دوباره یادم اومد .....اخخخخ دلم ،اشکم دیگه داشت در میومد ....هر ماه همین اوضاع بود ...یه چند ساعتی گدشته بود و من حالم بهتر نشده بود و عزرائیل بالا سرم وایساده بود ،حاضر شدیم تا با مامان بریم درمونگاه و مسکن بزنم ....سوار ماشین شدیمو مامان روند سمت درمونگاه نزدیک خونه ....‌
وقتی مامان ماشینو نگه داشت چشامو باز کردم و به بیرون نگاه کردم ......وااای نههه ...‌خاک بر سرم شد ....نه نه نه .....اینجا ...اینجا که بیماریتان دکتر جیگره....واای نههه مامان ...بیا بریم یه جا دیگه ...مامان گفت چرا ،چه فرقی میکنه ،راه خیابون قبلی رو بسته بودن ،وگرنه میرفتم درمونگاه همیشگی ،دیدم اینجا مسیرش سر راست تره دیگه اومدم اینجا .....پیاده شو ...یهو ذهنم گفت:(خب هست که هست ...از کجا معلوم تو رو ببینه....یا اصلا شاید امروز بیمارستان نباشه ...)...آره حق با توئه ...یه نفس راحت کشیدم و با خیال راحت پیاده شدم و با مامان وارد شدیم .....رفتیم سمت تزریقات ،من منتظر موندم و مامان رفت صندوق و اومد ....رفتم رو تخت تا خانمه بیاد آمپول رو بزنه که یهو یه پرستار اومد داخل اتاق و به اون یکی خانم گفت : وای خانم صدیق ...بیا جون عزیزت آمپول این پیرزنه رو تو بخش بزن ،ما رو دیوونه کرده نمیزاره که تو رو میخواد که بیای بهش بزنی....
اون خانم هم (همون خانم صدیق) یه ببخشید به ما گفت و رفت بیرون .....ای بابااااا ...من دارم میمیرم کجا رفت این .....یهو انگار حرف من بهش الهام شد برگشت داخل و گفت : ببخشید عزیزم ،یه ذره طول میکشه تا برگردم....(مامان لبشون گاز گرفت و چشم غره رفت ...تازه فهمیدم بهش الهام نشده بود من دوباره بلند بلند فکر کردم ...و لبخند گشادی همراه با درد زدم )..... بخش طبقه پنجمه،بزار یه نفرو پیدا کنم بیاد این آمپول رو بهت بزنه ....با تکون دادن سرم تو اون حال اکتفا کردم .......یه چند دیقه گذشت و من رو به موت بودم ،خانم صدیق اومد داخل و گفت :عزیزم خانم یزدان رو پیدا نکردم ...(تو دلم گفتم اون دیگه کدوم خریه...ای تو روحتون .‌..من دارم میمیرم ‌‌‌بیاد یکیتون خب دیگه ...) ادامه داد ؛: به آقای راد گفتم بیان ،رو کرد به مامانم و گفت :البته ایشون جراح قلب هستن اما دیدن من دنبال به نفر برا تزریق میگردم ،ایشونم فعلا بیمار نداشتن ،قبول کردن .
اصلا حواسم نبود چی گفت فقط جواب دادم :فرقی نمیکنه خانم ،فقط جون مادرت بهش بگو زود بیاد ...سرشو تکون داد و رفت بیرون ...یه چند دیقه بعد گذشت و یه آقایی....بنازم ،جووووووون چه دکتری ...همینجوری که دراز کشیده بودم داشتم زیر چشمی نگاش میکردم ،پشتش به من بود و داشت سرنگو پر می‌کرد و لحظه صورتشو از نیم رخ دیدم که..........وااااایییییییی ننه، خاک تو سرم شد .......سریع مثل جن زده ها از رو تخت پریدم پایین، درد یادم رفته بود ،چشم چرخوندم...مامان کجا بود ؟! این که تا همین چند لحظه پیش همین جا نشسته بود !.... بیخیال ،الان مهم اینه که تا منو ندیده فلنگو ببندم ....یواش یه پامو گذاشتم جلو که درد بدی تو دلم پیچید و صورتم مچاله شد و دولا شدم ....همونجوری که دستم رو دلم بود سرمو آوردم بالا و ......یا ابولفضلللللل......بریده بریده با چشم های نیمه اشکی از درد و صورت قرمز شده از خجالت گفتم :
_ س...سلام ...خوب هستید ؟
_عه ....شهرزاد خانم،شمایید ...سلام ...؟ چرا زودتر نفهمیدم پس ،خانم صدیق گفتن تو تزریقات مریض هست ،منم کاری نداشتم فعلا ،گفتم به ایشون کمک کنم ....شما بودید؟
یه جرقه خورد تو ذهنم ،سریع گفتم : من ؟ نه .....من سِرم تقویتی داشتم ،تموم شد دیگه میخوام برم ...خودمو صاف کردمو گفتم : با اجازتون ،خداحافظ و یه لبخند گشاد زدم ..‌اومدم از اتاق برم بیرون که یهو همون خانم صدیق دم در اتاق پیداش شد و گفت :عه عزیزم ،بلند شدی ؟ دکتر مگه امپولشون رو زدین ؟بهتری الان عزیزم ؟....
یاااا قمر بنی هاشممممم .‌‌....آبروم رفت تو ......بدبخت شدم ...یه لبخند زدمو چشامو رو هم فشار دادم ،بعد از دو ثانیه آروم چشامو باز کردم ...یهو دوباره از شدت درد چشام بسته شد و دیگه اشکام سرازیر شد ..‌.
دکتر با چشای شیطون گفت : شما که گفتید سرم داشتید ....خانم صدیق شما بفرمایید....
خانم صدیق یا بهتر بگم خر مگس معرکه ( ببخشید من یهو اینقدر بی ادب شدم ) با تکون دادن سرش رفت .
دکتر دست راستشو به سمت تخت نشونه رفت و گفت: بیا...بیا شهرزاد خانم ،تا آمپولو بزنم دردت بهتر شه ...
(خاک بر سرت شهرزاد اینم فهمید تو چه مرگته) ای خدا ...مامان کجاست تو این اوضاع.....یه لبخند مظلومانه زدم و گفتم : نه ...خیلی ممنون خوب شدم ...
حالا مگه دکی جون ول کن ماجرا بود ....
_ مگه میشه ،درد از همه حرکات و صورتتون پیداست
واااااایییی دکی جون مادرت بیخیال شو ‌..‌. منم تو اون وضعیت از درد و خجالت اشکم داشت در میومد ....
به سمت تخت اشاره کرد و منم از سر ناچاری رفتم سمت تخت و دوباره روش دراز کشیدم ....آمپول به دست کنار تخت وایساد و گفت : خوب نیست زیاد درد و تحمل کنی ...
ای خدا ،حالا من چجوری جلو این شلوا......مثل اینکه خودش فهمید و گفت : عه ..پنبه الکلی یادم رفت و رفت سمت میز ...خدا خیرت بده دکتر ،منم از فرصت استفاده کردمو آماده شدم و قبل از این که بیاد این سمت ،صورتمو بین دستام قایم کردم تا کمتر خجالت بکشم ....احساس کردم که کنار تخت اومد ،سردی پنبه رو که روپوستم حس کردم ،ناخودآگاه همه عضلاتم منقبض شد ....گفت : ریلکس باش خب ...با صدای خنده آلودی ادامه داد : آمپول که ترس نداره خانم کوچولو ....
ای تو روحت ،خانم کوچولو عمته...آخخخخخ الهی دستت بشکنه ...نه نه نشکنه ...جون مردم ناقص میشه ‌‌..‌‌
_ تموم شد
برون این که حرفی بزنم از جام بلند شدم رفتم نشستم رو صندلی تا به مامان زنگ بزنم ،ببینم کجاست ..‌
_ الو مامان ،کجایی شما ؟
_ دارم میام دخترم ،یه کار بانکی داشتم گفتم تا اونجایی منم بیام تا بانک سر خیابون ،الان میام ....
گوشی رو قطع کردمو سرمو انداختم پایین ،نشست کنارم ،انگار می‌فهمید که درد دارم و آمپول هنوز اثر نکرده ..‌..
_ بهتری؟
ای بر پدرت با اون صدات ...
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم ....
یه چند لحظه سکوت شد که دوباره گفت : خوب شد که باز دیدمت ...دیگه نشد بیام بهت سر بزنم .‌.‌‌‌‌..
چیزی نگفتم ...
_ شهرزاد
نفسم بند اومد ،سرمو آروم آوردم بالا و به جای اون به روبه رو نگاه کردم ،آب دهنمو قورت دادمو گفتم : بله
_ چرا نگام نمیکنی، دارم باهات حرف میزنم ...کار درستی نیست که وقتی یه نفر باهات حرف میزنه به جای دیگه ای نگاه کنی
آروم سرمو برگردوندم طرفش و با مظلومیت و تعجب نگاش کردم ،دوباره جواب دادم : بله ....
همینجوری داشت نگام می‌کرد، تو چشاش یه چیزی بود ،یه نگاه عجیب که درکش نمیکردم، ناخودآگاه منم بهش خیره شده بودم ،آروم گفت :میتونم بیشتر ببینمت؟ گفتم :چرا ؟
_ چون ...چون نظرمو جلب کردی ....(انگار خیلی هم از حرفی که زد مطمئن نبود اما ادامه داد : از همون روز اول ...به دلم نشستی ......
یادم افتاد که بعد از شکست قبلی ،نمیتونم به راحتی به کسی اعتماد کنم ،به خاطر همین گفتم : نه
انگار زیادی قاطع گفته بودم که رنگ نگاهش عوض شد : چرا ؟
_ نمیتونم
_ خب برای چی ؟ چیزی از من دیدی ؟رفتار نا مناسب یا ....وسط حرفش گفتم : نه اصلا ،شما اتفاقا خیلی هم ....بقیه حرفمو خوردم
_ پس برای چی
_ گفتم که نه ،دلیلشم به خودم مربوطه ....
اومدم بلند شم که مچ دستمو گرفت .....سر جام خشک شدم و به زمین نگاه کردم
_ لطفا ، بزار بیشتر بینمت ،فقط میخوام بیشتر باهات آشنا بشم ....
همینجوری که دستم تو دستش بود ،با اون یکی دستش گوشیشو از تو جیبش درآورد و گرفت جلوم ،چشم به کیبورد شماره تلفن خورد،این یعنی این که شمارتو بده .....سکوت کردم و باحالی که نمیدونم چی بود ،دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و بلند شدم تا سریع برم ،اومد جلومو و گفت :
_شهرزاد ...فقط میخوام مثل یه آدم عاقل و بالغ بیشتر بشناسمت همین...
حالمو نمیفهمیدم ،یخ حس چند گانه داشتم از ترس ،غم ،خجالت ،تعجب ،عصبانیت یا حتی ...بهش نکاه کردمو گفتم : بنویس ....
.......................
از اونجا که اومدم بیرون مامان داشت میومد این سمت ،رفتم پیشش و با هم برگشتیم خونه .‌‌‌....
تو راه برگشت داشتم به این فکر میکردم که اصلا چرا شمارمو بهش دادم و ....اههههههههه ،حسابی از دست خودم عصبانی بودم ...سعی کردم خودمو به آرامش دعوت کنم و ببینم آینده چی در انتظارمه ...‌
یه چند روزی گذشته بود و خبری ازش نشد ،منم بیخیال شدم و فکر کردم که کلا پشیمون شده ،یا حتی یه حس لحظه ای بوده ..‌‌
.
.
.
.گوشیم زنگ خورد ،شیوا بود ....تا گوشی رو گذاشتم در گوشم گفت : احمق بی‌شعور، یه ساعته پایین منتظرتم ،تو آدم نمیشی ؟ همیشه باید علاف تو باشم ؟ کدوم گوری هستی ؟ زیر پام علف سبز شد ،دِ بیا پایین دیگه ،میام اون بالا پوستتو میکنم ،خنگ نفهم ،نمیگی شیوای بدبخت این پایین بس که علف های زیر پاشو شمرد ...._ سرم رفت منم پریدم وسط حرفاش


_ خیلی خب دارم میام ...و گوشی رو قطع کردم ،چون حتما اگه هنوز تماس وصل بود یه ریز داشت غر میزد ،این بیچاره هم همش باید منتظر من باشه خب حق داره والا ...تند تند یه نگاه به خودم تو آینه کردم و قربون صدقه خوردم رفتم (جوووون، چه جیگری شدی عشقم ) یه مانتو کرمی که بیشتر حالت کت داشت ،با شلوار دم پا مشکی و کیف و کفش مشکی با شال کوتاه مشکی با یه آرایش چشم ساده ولی رژ لب تیره.....گوشیمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون ،تند تند پله ها رو رفتم پایین و هول هولکی با مامان خداحافظی کردم و سریع از در خونه رفتم بیرون تا بیشتر از این شیوا رو حرص ندم ،قبل از این که در کوچه رو باز کنم ،یه قیافه مظلوم به خودم گرفتم و تا شیوا کمتر دعوام کنه ...درو که باز کردم ..بلههههه شو خانم مثل همیشه دست به سینه به کاپوت تکیه داده بود و با اخم غلیظ بهم نگاه می‌کرد، درو پشت سرم بستم و با یه لبخند پت و پهن و قیافه الکی خجالت زده آروم آروم رفتم جلو ،ببینم امروز مظلوم بازی جواب میده یا نه ؟! چیکار کنم ؟ ...آهان.....تو یه حرکت خودمو رسوندم بهش و دستامو باز کردم و از گردنش آویزون شدم و ....._ شیواااااا جونممممم (با یه لبخند گشاد ) ببقجید دیگههههه، شلمنده، دستامو برداشتم و راست جلوش وایسادم و گردنمو کج کردم و با همون حالت گفتم : حالا بریم ؟ .....
با عصبانیت روشو برگردوند ،سریع لپشو ماچ کردم و سوار ماشین شدم ،شیوا هم اومد سوار ماشین شد .....یه ذره که رفتیم گفت :._ ای تو روحت با اون نگاهی قشنگت ،اگه اونجوری مظلوم نگاه نمی‌کردی ،الان کشته بودمت ،مظلوم که میشی دلم میخواد برات بمیرم عنتر ...
خندیدم و گفتم : حالا این ابراز علاقه بود یا فهش ؟
_ ابراز فهشی ...
_ ها؟
_ یعنی ابراز علاقه همراه با فهش
دوباره لبخند زدمو و بیرون و نگاه کردم ،بعد از چند دیقه گفت : عمو زنگ زد ،بابات ...
_ آهان، آره خودش زنگ زد ،بهم گفت که زنگ زده به موبایل من ،نمیدونم چرا در دسترس نبوده ،زنگ زده به تو گفته شاید با هم باشیم ...دستامو با ذوق بهم زدمو ادامه دادم : آخر هفته بابا داره میادش ،میخوام براش هدیه بخرم
_مگه تولد عموعه؟ (بابا عموی شیوا نیست ،اما اون عمو صداش میزنه)
_ نه .‌‌فقط چون بعد از کلی وقت داره میاد ،خواستم بگیرم .‌‌‌
_ اهانننن....پس واس خاطر همین ما رو کشوندی بیرون ......
_ هووویییی ...جای عموته ها
_ شوخی کردم ،خدایی از عموی واقعی خودم بیشتر دوسش دارم...
یه مشت چرت و پرت دیگه هم گفتیم تا رسیدیم به جایی که می‌خواستیم ( راستی یادم رفت : بابای من یه شرکت صادرات واردات داره و دوماه پیش واسه یه پروژه مجبور سد با چند تا از همکاراش برن کانادا ،حالا هم کارش تموم شده و داره برمیگرده ،منم میخوام با یه هدیه کوچولو خوشحالش کنم)


  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل ششم
.
.
.
.
.
یه ساعتی داشتیم مغازه ه رو با شیوا می‌گشتیم که پیرهن مردونه خوش دوختی پشت ویترین یکی از مغازه ها چشمو گرفت و همونو خریدم ،بعد از خرید لباس هم چون خیلی گشنمون بود رفتیم شام خوردیم و تا رسیدم خونه ساعت ۸ شب بود ،پرواز بابا ساعت ۹ می‌نشست، دایی بردیا گفته بود میره فرودگاه دنبالش ...مامان هم یه غذای مورد علاقه بابا ،خورشت بادمجون درست کرده بود و کلی مخلفات ،خلاصه که حسابی تدارک دیده بود ،بعد از کمک به مامان ،روبه روی مبل منتظر نشستم که مامان دوباره صدام کرد تا ظرف میوه خوری رو از آشپزخونه بردارم و بزارم رو میز ،بلند شدمو و کاری که مامان گفت رو انجام دادم تا دوباره سر جام نشستم ،چشم افتاد به ساعت روی دیوار که عقربه هاش ساعت ۱۱و نیم رو نشون میداد، نگران شدم و قیافم در هم شد ،گفتم :
_ مامان ،دیر نشده؟ مگه دایی نگفته بود میره دنبال بابا،پس چرا نیومدن؟
_ خودمم دلم شور افتاد ...بزار یه زنگ بزنم
مامان گوشی رو برداشت و شماره بابا گرفت که در دسترس نبود ،به خاطر همین شماره دایی رو گرفت ،بعد از چند ثانیه گفت: الو ...الو بردیا ،کجایین شما ؟ دلمون هزار راه رفت اخه ..................یعنی چی !مگه تو کی رسیدی اونجا ؟ ........خب شاید .....باشه ،باشه تو برو بپرس منم دوباره بهش زنگ میزنم .... و تلفن رو قطع کرد ....دلم حسابی شور افتاده بود و از اظطراب و نگرانی دلم پیچ می‌خورد و حالت تهوع گرفته بودم ،مامان دوباره شماره بابا رو گرفت .....تا آخر تماس زنگ خورد و خودش قطع شد ،مامان دوباره شماره رو گرفت ،معلوم بود که مامانم حسابی نگرانه و رنگش پریده بود و دستاش کمی میلرزید ....میخواستم بگم مامان به دوست بابا آقای حسینی زنگ بزن ،شاید اون چیزی بدونه ،شاید اصلا پرواز کنسل شده یا هر چی ،که از زور نگرانی و استرس صدام در نمیومد ،به هر ضرب و زوری بود صدامو از ته حلقم در اوردمو حرفمو به مامان زدم ..._ اره ،آره، الان زنگ میزنم ......مامان شماره ی آقای حسینی دوست قدیمی و شریک بابا رو از تو دفترچه تلفن خونه پیدا کرد و زنگ زد ،بعد از چند ثانیه ....._ الو .....الو آقای حسینی سلام ،خوب هستید....منون به مرحمت شما ...آقای حسینی ،شما از مهرداد خبر دارین ؟ میدونم امروز پرواز داشته ،قرار بوده شما برسونیدش فرودگاه.....هنوز نرسیده خونه ،هر چی هم زنگ میزنیم خبری ازش نیست .....بله ،برادرم رفته فرودگاه دنبالش ،قرار بود ساعت ۹ پروازش بشینه ....آهان....شما خودتون دیدین که سوار شد؟ ......که اینطور ...تشکر ...ببخشید مزاحم شدم....نه نه خیلی ممنون ....شبتون بخیر .
مامان تلفن و قطع کرد و دوباره شماره بابا رو گرفت ،زیر لب گفت : یا خدا ،مهرداد کجا موندی ؟
منم مثل همیشه اشکم دم مشکم بود و داشتم گریه میکردم.....گوشی مامان زنگ خورد ....سریع گوشی رو جواب داد گفت :بله بردیا ،خبری نشد ؟ ....مامان همینطور که از شدت نگرانی دستاش میلرزید به حرفای دایی پشت تلفن گوش می‌کرد.....منم حواسمو جمع مکالمه کرده بودم.....بعد از یکی دو دیقه که مامان فقط داشت گوش میداد با حالی زار و نزار تلفن و قطع کرد و سرشو به پشتی مبل تکیه داد ....با نگرانی بلند شدم و رفتم نشستم کنارش....دستشو گرفتم و گفتم :
_ مامانی.....مامان چی شد ....دایی چی گفت .‌‌....مامان ...‌مامان ‌..‌خب یه چیزی بگو ،دارن از نگرانی میمیرم .....مامامااااااان .....
_ گفت از اطلاعات پرواز پرسیده ...‌هواپیما سر ساعت بلند شده و راس ساعت هم نشسته فرودگاه ایران .....گفت ....از همه جا پرس و جو کرده .....گفتن جز مسافرا اسمش بوده و قطعا سوار شده چون پرواز هیچ صندلی خالی نداشته ...آقای حسینی هم گفت که خودش بابا رو رسونده فرودگاه و قطعا سوار شده ..‌‌‌‌‌مامان داشت از حال میرفت ،منم بهتر از اون نبودم....‌اما هرجور که بود بلند شدم و آب قند درست کردم و دادم به مامان ،خودمم که اصلا چیزی از گلوم پایین نمی‌رفت،مامانم یه قلپ بیشتر نخورد و لیوان رو میز گذاشت ...‌.‌


.................................
ساعت ۱:۳۰ نصفه شب بود ....منو مامان فکرمون هزار جا رفته بود و حسابی از شدت نگرانی فشارخون پایین بود ........صدای زنگ در اومد ..‌‌‌‌دوتامون تندی از جا بلند شدیم ،به حساب این که باباس....دوییدم سمت آیفون....دایی بردیا بود ....درو باز کردم و دوباره با بی‌حالی و نگرانی سر جامون نشستیم .‌‌‌‌دایی در سالن رو باز کردو اومد تو .....نگاه اونم پریشون بود .‌‌‌‌....اما ...انگار ....انگار خبر جدیدی داشت ...‌.مامانم اینو فهمید که رنگ نگاهش عوض شد ....دایی نشست رو مبل دقیقا کنار مامان ......منتظر بودیم تا حرف بزنه ...‌‌دایی سرشو انداخت پایین و گفت : با هزار تا خواهش و تمنا حراست و امنیت فرودگاه رو راضی کردم تا فیلم دوربین مدار بسته رو چک کنن ......‌سکوت کرد .....تو دلم رخت میشستن......دایی نفس کوتاهی کشید ادامه داد : آخرین تصویر ازش موقع تحویل گرفتن چمدوناش بوده ......بعد اون دیگه هیچ فیلمی ازش نبود ....‌‌‌‌نه تو در خروجی ،نه تو کل محوطه فرودگاه .....مامان با بهت گفت : یعنی چی ؟ یعنی چی که تصویری ازش نبوده ؟ ...‌یعنی چی ...یعنی چی ...و جمله های آخرشو با گریه گفت......
منم از نگرانی سکسکم گرفته بود ......دایی گفت : بلند شین ....بلندشین .....ب گریه که کاری درست نمیشه .....باید به پلیس خبر بدیم ......

...........................

۴ صبح.....
خسته و بادلی پر از نگرانی و ترس و آشوب با مامان و دایی از کلانتری رسیدیم خونه ،به زور خودمو کشوندم طبقه بالا و رفتم تو اتاقم ....روی تخت ولو شدم و اشکام دونه دونه شروع کردن به ریختن .‌‌‌.....گزارش گم شدن بابا رو به کلانتری دادیم و اونا هم گفتن که پیگیری میکنن و ما رو در جریان میزارن .......چشامو که باز کردم ،آفتاب از پنجره ی اتاقم افتاده بود رو فرش .....صبح شده بود ....صبحی پر از دلشوره .....همینجوری که روی تخت ولو بودم چشم افتاد به پاکت کادویی که برا بابا خریده بودم .‌‌‌.....دوباره با صدای آروم شروع کردم به گریه کردن .......بعد از کلی وقت کمی آروم تر شده بودم ..‌‌...اما هنوزم حالم بود و نگران بودم .‌‌‌....استرس داشتم ،دلم شور میزد ......داشتم از ترس میمردم ....از ترس اینکه نکنه خدایی نکرده بلایی سر بابا اومده باشه.....با همون لباسای دیشب که تنم کردم و رفتیم کلانتری خوابیده بودم ....اما حوصله عوض کردنشم نداشتم ...‌به زور از جام بلند شدم و خودمو کشوندم طبقه پایین ...‌..مامان داشت با تلفن حرف می‌زد....انگار با کلانتری بود ......چشم افتاد به آشپزخونه .....قابلمه شام مورد علاقه بابا هنوز روی گاز بود و میز شام با ظرف های تمیز و دست نخورده هنوز سر جاش بود .....زیر کتری که همیشه پای ثابت آشپزخونه بود حالا خاموش بود و کتری سرد سرد بود ‌..‌‌‌‌چشم به کانتر افتاد ...‌‌ترشی های دیشب که ریخته بودم تو کاسه دست نخورده مونده بود .....مامان دیشب کیک درست کرده بود ‌‌‌‌‌آخرین بار از فر درش آورد گذاشت رو کانتر تا خنک شه و بعد بزارتش تو ظرف خوشکل .....اما هنوز توی قالب بود ....‌از آشپزخونه اومدم بیرون......مامان تلفنش تموم شده بود ،رو مبل کنار تلفن نشسته بود و به زمین خیره شده بود، ‌‌‌‌‌انگار خبر تازه ای نبوده ......منم با حالی خراب رو مبل نشستم و مثل مامان به زمین خیره شدم .......انگار دوباره افسرده شده بودم .....تیک تاک تیک تاک تیک تا.‌‌‌‌‌‌‌‌‌.......................
..................................ساعت ها گذشت و ما هنوز تو سردرگمی بودیم ......فکرمون هزار راه رفته بود و دلمون هزار جا .....خونه بی روح و ترسناک شده بود ،از در و دیوارش نگرانی می‌ریخت.....تلفن زنگ خورد .....مامان سریع تکون خورد و جواب داد : بله ..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.........
پس چرا دیگه چیزی نمیگه !؟ به مامان خیره شدم و منتظر موندم .....تلفن رو که قطع کرد ،رنگ به روش نمونده بود .....چشماش اشکی بود و لباش میلرزید ...‌‌‌‌منم دوباره موجی از نگرانی به دلم هجوم آورد..‌‌‌‌....._ مامان ....مامان ..‌‌.‌کی بود ؟ چی میگفت ؟
_ گفت دم دره ......
_ کی ؟ چی ؟ ....مامان .....
_ نمیدونم کی بود ......گفت شوهرت دم دره ......
_ چی ؟......!
سلول های مغزم فعال شد و دوییدم سمت در ،پا برهنه عرض باغو طی کردم ،رسیدم به در کوچه ،انگار مامانم داشت پشت سرم میدویید....‌‌دستم و گذاشتم رو قفل در .....چشامو بستم ....یه نفس عمیق کشیدم و خدا رو صدا زدم ...........درو باز کردم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
_ ................بابا .....بابایی.....بابا .....‌
مامان جیغ زد ....‌
بابا با سر و صورت خونی و تنی بی جون جلوی در افتاده بود .......شکه شده بودم ‌‌‌‌دست پاهام میلرزید.....اشکام جاری شده بود .....به لطف مدیریت بحران همیشگیم سریع خودمو جمع و جور کردم ،نشستم کنار بابا روزمین و دستمو بردم سمت گلوش و فقط تو دلم گفتم خدایا خودت کمک کن ......................................آره، آره نبضش میزد
_ مامان ....مامان ...ماشینو روشن کن تا بابا رو ببریم بیمارستان .....
مامان خوشو پیدا کرد و رفت طرف ماشین .....
سریع برگشتم داخل خونه و کفشامو پوشیدم و برگشتم ،با کمک مامان بارو آوردیم داخل و گذاشتینش تو ماشین و بعد روندم سمت بیمارستان .....
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بدون هیچ فکری روندم سمت بیمارستان دکتر جیگر ....روحیه گرفته بودم .‌.‌چون امید داشتم. ‌‌‌امید داشتم به وجود بابا ،به وجود این که .‌‌‌‌....
_ زود تر برو شهرزاد ....صدای مامان بود
راست می‌گفت، الان وقت فکر نبود .‌‌‌‌...پامو بیشتر روی گاز فشار دادم ......

.............


رسیدیم به بیمارستان .....سریع پیاده شدم ،در عقبو باز کردم و در همون حین به مامان گفتم صبر کنه تا برم به اورژانس بگم ......‌هر چی جون داشتمو جمع گرد و دوییدم سمت اورژانس..‌‌‌‌‌پرستار و پشت میز پذیرش دیدم ......مدون معطلی و با نفس نفس گفتم : دکتر ....دکتر راد ...‌‌پدرم ....دکتر راد کجان ؟..... پدرم تو ماشین .....حرفام تک تکی و ناقص بود .‌‌‌‌‌
_ چی میگی عزیزم .......جانم ....‌دکتر راد چی .....پدرت چی ....
آب دهنمو به سختی قورت دادمو گفتم : دکتر راد کجان ؟ پدرم ....پدرم حالش اصلا خوب نیست ......
با ارامش جواب داد _ عزیزم دکتر که نمیتونن همینجوری پدر شما رو ویزیت کنن ،پدرت چشه مگه؟
ای بابا....‌‌این چی داره میگه .‌‌‌‌‌.....دیگع نتونستم ارامشمو حفظ کنم و زدم زیر گریه و با داد و بیداد و جیغ گفتم : چی می گی تو ...‌‌‌دارم میگم بابا داره جون میده ..‌‌تو فکر اینی که وقت داره یا نه .....‌‌‌‌دکتر کجاست ......بابام حالش خوب نیست .همه اونایی که و اورژانس بودن داشتن به من نگاه میکردن و پچ پچ میکردن......
دکتر .‌‌‌‌دکت‌‌‌.......چشم افتاد به اون آقای دکتری که اون روزی که دستم شکسته بود انگار پزشک من بود .‌‌‌‌.....دوییدم سمتش و روپوش سفیدشو گرفتم تو مشتم ....
_ تو رو خدا ....تو رو خدا بگید دکتر راد کجاست ‌‌‌‌....بابام داره جون میده ...لطفا ....التماستون میکنم .‌‌‌داشتم با گریه التماسشو میکردم ،منی که تاحالا حتی جلو کسی سر خم نکرده بودم ....! اونم انگار گیج شده بود از حرکت ناگهانی من .....گیج و گنگ گفت : بالاس...طبقه بالا .‌..‌
بدون معطلی دوییدم سمت آسانسور ،صداشو از پشت سرم شنیدم که با صدای تقریبا بلندی گفت : رفتی بالا سمت چپ در اول ...... در آسانسور بسته شد و دیگه صداشو نشنیدم ......
.........رسیدم طبقه بالا ،زیر لب با خودم تکرار کردم : سمت چپ در اول ،سمت چپ در او....دیدمش ،بدون هیچ مکسی در و باز کردم رفتم تو .‌‌‌پشت میزش نشسته بود و داشت چیزایی مینوشت، یه مریضم داخل بود ،با حرکت من سرشو آورد بالا و گفت : یعنی چی خانم ،کجا می ....تویی شهرزاد....خوبی؟ یه اخم ریز اومد رو صورتش ....از جاش بلند شد و از پشت میز اومد اینور ،با جدیت و کمی نگرانی گفت : چرا داری گریه میکنی ؟ شهرزاد.....با نفس نفس و گریه گفتم : تو رو خداااااا ......بابام ......بابام ....‌
دیدم نمیتونم حرف بزنم ،روپوششو کشیدم و با خودم بردمش بیرون ....همینجوری که دنبالم میومد گفت : چی شده اخه؟ ....به من بگو خب ..‌‌بابات چی ؟ ...دهنمو باز کردم که بگم چی شده که خودش انگار فهمید نفسم بالا نمیاد ...._ باشه ،باشه خیلی خب ...باهات میام پایین .‌‌‌‌دیگه تا سوار شدن به آسانسور و رفتن پایین چیزی نگفت .....
...........رسیدیم پایین ،دوباره دنبال خودم کشوندمش، به نفس نفس افتاده بودم،بردمش سمت در خروجی ،از اورژانس اومدیم بیرون و با دو بردمش سمت ماشین .....مامان که منو از دور دید در عقبو باز کرد ،سهیل خودش از دور چون در ماشینو باز بود دید که یه نفر عقبه و ازش کلی خون رفته ،خودش تند تر دویید سمت ماشین ...‌بهش نرسیدم ،جونی برام نمونده بود .....همونجا وایسادم ،خم شدمو دستامو گذاشتم رو زانوم ،داشتم از حال میرفتم .....نفس نفس میزدم ....اشکامو با پشت دست پاک کردم ،خودمو کشوندم سمت نیمکت کنار باغچه بیمارستان ....نشستم ،دراز کشیدم و دستمو گذاشتم زیر سرم ......از زور نگرانی و خستگی دویدن ،چشام رفت رو هم و ........

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل هفت
.
.
.
.
.
.

.
چشامو که باز کردم ،همه‌ی اتفاقات به ذهنم هجوم آورد، سرم درد میکرد و انگار کوه کنده بود ،تو جام تکون خوردم که تو دستم احساس سوزش کردم ،نیم خیز شدم و سوزن سرم رو تو دستم دیدم ،به حالت اول برگشتم و چشامو رو هم فشار دادم .......تشنم بود ....خیلی ...چشم گردونم ببینم میتونم کسیو پیدا کنم که هم حال بابا رو ازش بپرسم ،هم ازش بخوام برام آب بیاره ......نه ،کسی نبود انگار ..‌‌به فکر فرو رفتم ،اون لحظه که بابا رو پشت در خونه رو زمین با صورت خونی و بی جون دیدم ..........اخ بابا جونم .....اشک تو چشام جمع شد و تصویر اون لحظه بیشتر جلو چشم اومد ......غصه و نگرانی از حال بابا بالاخره کار خودشو کرد و اشک منو درآورد و با کلی غصه زدم زیر گریه ....میخواستم دستمو بیارم بالا اشکامو پاک کنم که دوباره سوزش سوزن توی دستم نذاشت و اتفاقا بیشتر باعث گریم شد .....دوباره همه‌ی غصه های قلبم به چشام سرازیر شده بود ....اشکامو با اون یکی دستم پاک کردم که حضور یه نفرو کنارم حس کردم ،چشای پر از اشکمو باز کردم و کنارمو نگاه کردم ....................مامان بود ...مامان دست نوازش روی موهام کشید گفت : چرا گریه میکنی مامان .....چی شده ؟
دوباره حالت های گذشته ......نمیتونستم گریمو کنترل کنم ،نمیتونستم آروم شم .....چرا ...چرا نمیتونم این قلبی که شکسته شده رو درمان کنم تا دیگه اینقدر دل نازک نباشم.......
_ مامان جان شهرزاد ....بمیرم برا اون دلت .....همونجوری که وایساده بود سرمو بغل کرد ‌‌‌‌‌یه ذره که آروم شدم ،یواش پرسیدم: بابا چی شد ؟ حالش خوبه ؟
_ اره عزیزم ...‌حالش خوبه ‌‌‌‌دکتر گفت زیاد ازش خون رفته ....اما الان خدا رو شکر حالش بهتره ......
یه غصه ای رو تو چش مامان دیدم .....
_ مامان ...چیه پس ، نگه نمیگی بابا حالش خوبه پس غصه چرا ؟
مامان لبه تخت نشست و نم گوشه چشمش رو گرفت ...‌‌_ چرا دخترم .....بابا که خوبه ...من نگران آیندم...بابات تو همه ی این سال ها کلی دشمن داشته ،همیشه ،نگران خودشو و خودمون ...تو دخترم ...نگران بودم ....همیشه .الان هم که حتما کار یکی از هموناست که این بلا رو سرش آوردن......اگه این قضیه ادامه پیدا کنه چی ؟ اگه بدتر بشه چی ؟ دیگه میشه آروم زندگی کرد ؟
مامان همینجوری داشت میگفت و منم دلهره به دلم هجوم آورده بود ....راست می‌گفت، اگه ادامه پیدا کنه چی .‌‌....خدایا ،خونوادمو به تو سپردم ....خدایا خود هوامونو داشته باش....ببخشید خدایا یه لحظه ....چشم افتاد به آخر سالن ،این جیگره کیه داره میاد این طرف .....اِواااا این که دکی جیگر خودمونه .....نیا ،نیا جون مادرت من جنبه ندارم .....خاک تو سرت شهرزاد.....رسید بهمون ..‌‌خدا یا فعلا بای ،مزاحمت نباشم ..‌.‌جووون چه با ابهته ...‌‌سلا کرد به مادرم و گفت :
_ خانم بزرگمهر ...‌شوهرتون به هوش اومدن و حالشون خیلی بهتره .....
مامان یهو مثل این عروسکا هست فنر داره تو جعبه ست از جاش تندی بلند شدو گفت : راست میگید ؟
دکتر با لبخند سر تکون داد و مامان سریع رفت سمت ای سی یو که آخر سالن بود .....داشتم رفتم مامانو نگاه میکردم که حس کردم نشست لبه تخت ....ای بابا دکی جون مادرت ما رو بیخیال شو ،من اصلا جنبه حضورتو ندارم ،پاشو برو ....به خودم اومدم ،چون دراز کشیده بودم و بی ادبی بود پس نشستم ....به خاطر خوب بودن بابا خوشحال بودم و به خاطر دکی هیجان زده و البته که مثل همیشه تو دلم غم بود و قطعا الان چشام مظلوم شده بود ...بهش نگاه کردم که متوجه شدم زل زده بهم .....سرمو انداختم پایین ....ای تو روحت ،نمیگی با این چشا نگام می‌کنند من .....خدا بر سرم ....استغفراللههههههه..........دوباره سرمو بالا کردمو نگاش کردم ...ریز خندید...‌‌‌‌‌وااااااا این چرا میخنده ......فکرمو به زبون آوردم، مظلوم گفتم چرا میخندی؟ خندش کمتر شد و گفت آخه مظلوم میشی با مزه میشی ،الان هم که شبیه علامت سوال شدی .....یه لبخند ریز اومد رو لبم که سریع جمعش کردم .......سرم پایین بود ،یهو یادم اومد و سرمو زود بلند کردن و پرسیدم : بابام حاش چطوره؟
_ گفتم که خوشگل خانم ،حالش خوبه نگران نباش
واتت،شتت یا خدا ....این چی گفت ....چشام اندازه نعلبکی گشاد شد و حس کردم لپام سرخ شد .....بعد از چند ثانیه سکوت گفت :
_ شهرزاد.......
احساس کردم قلبم آب شد
آروم گفتم : بله
_ میدونم شاید الان خیلی موقعیت مناسبی نباشه ،اما میخوام ازت بپرسم
_ چیو
_ راجب حرفام فکر کردی؟ تصمیم گرفتی ؟
چی میگفتم ....باید میگفتم دلم یه چیز میگه و قلبم یه چیز دیگه !؟.....یا باید میگفتم قلب من تحمل یه شکست دیگه رو نداره ؟! .....سرمو انداخته بودم پایین و سخت به فکر فرو رفته بودم .....فهمیدم سرشو خم کرد سمتمو و مظلوم گفت : اره؟ ....آره دیگه...‌.شهرزاد، منو نگاه کن
( نه ....نمیتونم ....) اشک داشت تو چشام جمع می‌شد
_ شهرزاد نگام کن
سرمو برگردوندم آوردم و نگاش کردم ،زل زدم تو چشماش ،انگار میخواستم عمق قلبشو ببینم ......بینم میتونم بهش اعتماد کنم یا نه ،اونم عمیق منو نگاه می‌کرد....دست خودم نبود ‌....اشکام جاری شد دوباره .....لعنت .....،لعنت به من ....لعنت به این دل ......لعنت به مصببش......
رنگ نگاهش تغییر کرد و گفت : شهرزاد.....چی شد ؟! چرا گریه میکنی ....
دیگه نمیتونم اونجا بمونم و حضورشو تحمل کنم ،اومدم بلند شم و برم که دستم سوخت .....اخخخخ،حواسم به سِرُم نبود ...‌‌نگاه من و سهیل همزمان سمت دستم رفت ....وااای مثل اینکه سوزن رگمو نابود کرد ....نگاه سهیل نگران و عصبی شد ‌‌‌‌....با لحن کمی عصبانی و اخم روی صورتش گفت : این چه کاریه اخه ....بشین ببینم ....دستمو گرفت و بهش نگاهی انداخت ...
_ببین دستتو چیکار کردی ...
از درد دستم و لحن اوم آروم بدون حرفی نشستم لبه تخت ...‌‌به سهیل نگاه کردم ...‌با اخمای گره خورده داشت دستمومعاینه می‌کرد.....با صدای نسبتا بلندی پرستا رو صدا زد : خانم عباسی.....خانم عباسی ....
همون پرستار افاده ای که زورش میومد جوابمو بده تند تند اومد سمتمون و گفت: جانم دکتر ،بفرمایید....
( این چی گفت الان ....غیرتی شدم چرا ) به روی خودم نیاوردم که سهیل با همون لحن قبل بهش اشاره کرد که بیاد نزدیک تر ،گفت: اینجا ....دست این خانم احتیاج به پانسمان داره ....چک کنید و هر کاری لازمه انجام بدید.....بعدم راهشو کشید و رفت ....اوااااا یعنی چی ...‌چرا اینقدر بی تفاوت رفت ؟ .....اشکام بند اومده بود و ذهنم درگیر رفتنش شد ....آخه چرا اینجوری رفت .....خانم افاده ای داشت دستمو پانسمان می‌کرد....منم تو فکر بودم ‌‌‌‌کارش که تموم شد رفت ..‌‌...منم دودل بودم که برم پیشش ببینم چی شد یا نه.‌‌‌‌‌..... تصمیمو گرفتم ،رفتم سمت آسانسور و سوار شدم و دکمه طبقه ۲ رو زدم ....رسیدم ،در که باز شد به سمت اتاقش قدم برداشتم ....پشت در اتاقش ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم ،در زدم و داخل شدم حتی منتظر جوابش نموندم ......داشت یه برگه هایی رو با دقت میخوند ....رفتم نزدیک تر و گفتم ؛ سُه.....آقای راد ! حتی سرشو بالا نکرد ،مطمئنم صدامو شناخت .‌...دوباره گفتم : آقای راد ،میشه باهاتون حرف بزنم ؟...
همینجوری که سرش پایین بود گفت :
_ نه خانم نمیشه ...‌کلی کار دارم ،بفرمایید بیرون لطفا ....

توقع نداشتم ....یعنی چی ..‌‌قلبم درد گرفت ...بغضمو قورت دادم و دوباره گفتم : لطفا ‌‌‌میخوان ازتون بپرسم که ....که چرا ...اینجوری گذاشتید رفتید ؟ !

همزمان که حرفم تموم شد سرشو بالا آورد و برگه های توی دستشو رو میز گذاشت .‌‌‌‌‌.......به پشتی صندلی تکیه داد دستاشو رو دسته صندلی گذاشت ....داشتم نگاش میکردم ،بهم خیره شده بودو یه اخم ریزی داشت ،با تحکم گفت :
_ دلیل این اخلاق بچگانه تو نمی‌فهمم....همش در حال گریه ای ....وقتی هم ازت سوال میپرسم سرتو میندازی پایین و جواب نمیدی ..‌‌‌بگو ....همین الان بگو چرا ؟
_ من .........آخه.....
_ یا بگو یا برو بیرون
با اینکه هر لحظه ممکن بود اشکام سرازیر بشه اما حرف زدم .....سرم پایین بود ،گفتم :
_ میخوام اما ....
حرفمو قطع کرد و با همون جدیت قبل گفت :
_ با من حرف میزنی سرتو بگیر بالا
انگار رامش شده بودم .....سرمو بالا گرفتم و ادامه دادم :
_ من نمیتونم ....هم دلم میخواد به سوالتون جواب بدم هم نمیتونم ....
_ چرا
_ چون ....چون در توانم نیست ...‌چون ....
حرف زدن برام با بغض توی گلوم برام سخت شده بود ..‌.‌دوباره یاد گذشته افتاده بودم و قلبم داشت کنده می‌شد، خودش حالمو فهمید ،از پشت میز بیرون اومد و جلوم وایساد ،نگام کرد ،نگاش کردم ،نگاهش مهربون تر شده بود ....گفت : خیلی خب نمیخواد چیزی بگی
انگار از رفتارش با من پشیمون شده بود ،آروم و شمرده شمرده گفت :
_ شهرزاد ازت میخوام ،با من باشی ....از روزی که دیدمت ....حرفشو قطع کرد ،کلافه شده بود ،دستی تو موهاش کشید و گفت: آره یا نه ؟
با همون بغض گفتم میشه بعدا بگم ؟
محکم گفت : نه
خدایا چی باید بگم ....‌‌یه صدایی گفت شهرزاد تو دلت تنهاست ،شاید بتونی با یه نفر دیگه از تنهایی در بیای، حتی شاید بتونه دل....‌‌.
_ بگو
از فکر اومدم بیرون و بدون معطلی پشت سر هم گفتم : آره....باشه ..‌باشه ....
خوشحالی رو تو چشماش دیدم ولی خودش زیاد واکنش نشون نداد.....
اما خودم هنوز دودل بودم و مشوش.......

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

،●فصل هشت
.
.
.
.
.
.
چشامو بستم و به خودم آرامش دادم ،انگار قلبم می‌خندیداما هنوزم اشک توی چشام بود ،با صداش از فکر اومدم بیرون ...
_ شهرزاد، باتواما
_چی !!؟؟
_دارم میگم بزار ببینم اگه دیگه مریض ندارم بریم یه سر به پدرت بزنیم
_اها....باشه
رفت پشت میزش ،تلفن و برداشت و یه چیزایی گفت که من چون فکرم مشغول اتفاقات لحظات قبل بود چیزی نفهمیدم ،فقط اینو متوجه شدم که بعد از صحبت با تلفن ،روپوش سفیدشو درآورد و رو چوب لباسی گذاشت گوشی و کیفشو برداشت اومد سمتم ،مچ دستمو گرفت ،نگام کرد و گفت: بریم؟
_اره ...
سوار آسانسور که شدیم سرم پایین بود و توی فکر بودم .....
_ برا چی شبیه آدم های غصه داری الان ؟
سرمو بالا کردم و گفتم :مگه باید چجوری باشم ؟
_ مثل من ،خوشحال
_ مگه چیه خوشحال باشم ؟،اصلا مگه من کیم که تو برای باهاش خوشحالی ؟ (انگار طلبکارش بودم)
رنگ نگاهش یه چیزی بین تعجب و ناراحتی بود ،
_ چی داری میگی شهرزاد؟
اومد بقیه حرفشو بزنه که آسانسور وایساد ،دستمو از تو دستش کشیدم بیرون ، به سمت ای سی یو رفتیم ،مامان پشت پنجره ی اتاقی که بابا توش بستری بود وایساده بود و انگار زیر لب داشت ذکر میگفت ،پا تند کردم سمت مامان ،صداش زدم
_ مامان ...
روشو برگردوند سمتمو یه لبخند با آرامش زد ،چشمش به سهیل افتاد ،مودبانه گفت : دکتر نمیتونم برم داخل؟
سهیل هم با مهربونی جواب داد : _ بهتره الان داخل نرید ،انشالله فردا ،که حالشون هم بهتر شده ...
مامان هم یه نفس غم دار کشیدو و روشو برگردوند سمت شیشه ؛یهو انگار چیزی یادش اومده باشه دوباره برگشت به سمت منو و گفت : مامان جان شهرزاد، برو خونه دیگه عزیزم ،بابا که حالش خوبه ،تو هم برو یکم استراحت کن
سریع گفتم : نه مامان میخوام اینجا باشم ،اینجوری بهتره ،خونه طاقت نمیارم
_ شهرزاد، برو خونه عزیزم ،رنگ به رو نداری ،از دیروز عصرم چیزی نخوردی ،برو عزیزم
اومدم بگم نه که سهیل گفت :
_ من میتونم برسونمش....
و بهد مودبانه تر رو به مامانم ادامه داد : البته اگه شما اجازه بدید خانم بزرگمهر ...
زورم گرفت ،به تو چه اخه ...که چی حالا ...من نمیخوام برم خونه ،واسه چی اینقدر مودب حرف میزنه نخود اش،چشامو چپل کردمو و رومو برگردوندم و گفتم : خیلی ممنون ،احتیاجی نیست
مامان گفت : خب ...عه ...راضی نیستم تو زحمت بیفتید ...دستتون درد نکنه ممنون دکتر
سهیل جواب داد : نه خانم این چه حرفیه، میرسونمشون
رو کرد سمت منو گفت : بریم
اینا چرا حرف منو نمیفهمن، دارم میگم نمیخوام برم خونه ،برای اینکه بگم نمیرم و محلشون نزارم، پا بلند کردم سمت شیشه ای سی یو که یهو چشام سیاهی رفت ، وایسادم....چشامو بستم و دوباره باز کردم ،اومدم یه قدم دیگه بردارم که سرم گیج رفت ،دستمو به دیوار گرفتم ....مامان و سهیل همزمان اومدن سمتم ...
_شهرزاد مامان ...
نگرانی رو تو چهره سهیل هم دیدم ،دیگه نتونستم وایسم و همونجا نشستم رو زمین ....
_ مامان جان ...چی شد ...
نگاه مامان نگران بود ،یه دستشو گذاشت پشت کمرم و با یه دست دیگش دستمو گرفت تو دستش و گفت: پاشو ،پاشو عزیز دلم ...بلند شو برو خونه ،یه چیزی هم بخور ....هی بهت میگم خسته ای بیا برو حرف گوش نمیدی ....
سهیل که تا اون موقع کنارمون رو زانو نشسته بود هم انگار نگران حالم بود .......لب باز کرد و گفت : بلند شو ....من میرسونمت خونه ‌..پاشو
_ اره مامان جان بلند شو بیا اینم کلید ...و از تو کیفش کلید خونه رو بهم داد
حالم اصلا خوب نبود ،حالت تهوع داشتم و سرگیجه، ضعف داشتم و نمیتونستم سرپا وایسم ،ناچار شدم، اومدم بلند شم که دوباره نزدیک بود بیفتم زمین که همون لحظه سهیل زیر بازومو گرفت و سرپا نگهم داشت ،باهاش راه افتادم ....
تو پارکینگ بیمارستان رسیدیم به ماشینش ،تموم راه زیر بازومو گرفته بود و آروم آروم راه میومدیم ....دزدگیر و زد ،درو باز کرد و کمکم کرد سوار شم بعد خودش ماشینو دور زد و سوار شد، قبل از حرکت برگشت سمتمو با لحن نگرانی پرسید : خوبی ؟ منم سرم‌گیج بود و نای حرف زدن نداشتم فقط با چشای نیمه باز آروم سرمو تکون دادم که یعنی آره خوبم ....یه نفس عمیق کشید و راه افتاد .....یکم بعد با تکون های ماشین خوابم برد ......
.
.
.
.
.
.
(سهیل )‌
انگار خوابش برده بود ،پشت چراغ قرمز وایسادم ،بهش نگاه کردم ،رنگ به رو نداشت ،نگرانش شده بودم ،.....اون روز که تو تزریقات بعد از کلی وقت دیدمش تازه فهمیدم چقدر میخواسته دوباره ببینمش .....دختر خیلی خوبیه ،با خیلی ها فرق میکنه ،اصلا دلم نمیخواد که دوباره وارد یه رابطه بشم اما ....اما به نظرم این دفعه فرق میکنه ....به خاطر همین میخوام که به خودم یه فرصت دیگه بدم ......به علاوه که این دختر زیادی بامزهست و چهرش چیزی جز خوبی رو نشون نمیده ......نمیتونستم اینجوری ببینمش......بهش نگاه کردم و عمیق شدم رو صورتش .....یه صدایی توی دلم گفت: آخه چی شد که اینجوری یهویی به دلم نشست، از این که کنارم بود حال خوبی داشتم ،دوباره داشتم اون حس قشنگِ دوست داشتن از ته دل رو تجربه میکردم ....لبخندی روی لبم اومد که صدای بوق ماشین عقبی روی افکارم خط کشید ....چراغ سبز شده بود ،راه افتادم .....


...................................


رسیدیم دم خونشون ،ماشینو خاموش کرد ،خواستم صداش بزنم ،دستمو بردم نزدیک که تکونش بدم اما ....پشیمون شدم ،یعنی دلم نیومد ....از ماشین پیاده شدم ،در سمتشو باز کردم ،دو دل بودم ،خودم ببرمش یعنی؟ اگه بیدار شه بفهمه از دستم ناراحت شه چی ؟ دوباره اومدم صداش کنم ،بهش نزدیک شدم :_ شهرز...ایییییی نه ....وایسادم عقب یه نفس عمیق کشیدم ،هووففف ،تصمیم گرفتم.....رو دستم بلندش کردم ،چقدر سبک بود .....ناخود آگاه لبخندی رو لبم اومد و بهش خیره شدم .....چقدر ناز بود ....(بسه سهیل .....یه بار تاوان دادی بس نیست؟ زود دل نبند) سریع در ماشینو با پا بستم ،دزدگیر رو زدم و رفتم در خونه ،تازه یادم افتاد .....ای بابا چجوری در و باز کنم حالا ؟ ،مامانش کلید بهش داد کجا گذاشتش؟ دوباره با سختی همینجوری که شهرزاد رو دستام بود درو باز کردم که چشم خورد به کلید که رو صندلی افتاده بود،برش داشتم و درو بستم .....درو باز کردم و رفتم تو ،از باغ رد شدمو رسیدم به در اصلی ،فکر کردم حتما این درم قفله که امتحان کردمو دیدم نه بازه ،رفتم داخل ،چقدر تاریکه......با تصویری که از دفعه قبل که اومدم اینجا یادم بود آروم آروم یه مبل پیدا کردم و شهرزاد خوابوندم روش ،چراغ موبایلمو روشن کردم و دنبال کلید برق گشتم .......روشنش کردم ،دستی تو موهام کشیدم ،هوففففف......یهو یادم اومد به شهرزاد، نگاش کردم ،هنوز خوابه چرا؟،چرا اینقدر بی حرکت ؟، رفتم سمتش و صداش زدم : شهرزاد.....شهرزاد ،نه جواب نمیده ،(صدا گفت : خب سهیل احمق این دختره به خاطر افت فشار و خستگی حالش بد شده ،معلوم هست حواست کجاست؟اسم خودتم گذاشتی دکتر ) سریع بلند شدم رفتم تو آشپزخونه، چقدر شلوغ پلوغ بود انگار قرار بود مهمون بیاد ،با کلی گشتن تو کابینتا تونستم لیوان و قاشق پیدا کنم .......قند کجاست ؟....چشم چرخوندم ،رو میز بود.اب قند درست کردم و رفتم کنارش ،دستمو بردم زیر گردنشو بلندش کردم ، صداش زدم که بازم جواب نداد ،آروم لیوان به لبش نزدیک کردم .....نه انگار هنوز هوشیاری داشت ،کمتر از یه قلپ خورد ،_ شهرزاد...با صدای آروم گفت : هووم ...._ یه ذره دیگه از این بخور ....
صدایی ازش نیومد ،بیخیال شدم و سرشو گذاشتم رو کوسن ،لیوان رو میز کنار مبل گذاشتم ،گوشیمو درآوردم و غذا سفارش دادم ...........
نشستم پایین مبل کنار شهرزاد، دوباره بهش خیره شدم ،اجزای صورتش رو از نظر گذروندم.....خیلی ظریف بود ....اصلا بهش نمی‌خورد ۲۳ سالش باشه ، نگاهی به خونه انداختم ،خونه‌ی بزرگی بود ،وسایل های خونه هم کلاسیک و اکثرا چوبی سلطنتی بود ،چقدر تابلو به دیواره ،آدم سرسام میگیره که .....صدای زنگِ در اومد ....غذا رو گرفتم و برگشتم تو خونه ،رفتم تو آشپزخونه و غدا ها رو ریختم تو ظرف هایی که رو میز چیده شده بود ،از خودم خندم گرفت ،تو خونه مردم راحت واسه خودم جولون میدم و دوباره تو دلم خندیدم.
برگشتم تو سالن ،غذا رو گذاشتم رو میز جلو مبل....دست بردم و شهرزاد رو بلند کردم و نشوندم و خودمم نشستم کنارش ،دستمو گذاشتم پشتش و سرشو گذاشتم رو شونش ،با اون دستمم بشقاب غذا رو گذاشتم رو پام .......
_ شهرزاد....چشاتو باز کن ....بیا یکم غذا بخور جون بگیری دختر .....شهرزاد...
آروم لای چشاشو باز کرد ،قاشق رو پر کردم گرفتم جلو دهنش
_ بیا ...
،یهو سرشو کشید عقب ،آروم گفت: نمیخوام
_ عه ،نمیشه که .....مامانت گفت از دیروز عصر چیزی نخوردی ....بیا
_ نه ....گوشت دوست ندارم ( غذا باقالی پلو با ماهیچه سفارش داده بودم)
_ شهرزاد بهونه نگیر دختر خوب .... بیا غذاتو بخور ،حالت اصلا خوب نیست ،فشارت افتاده،اینجوری حالت بدتر میشه ها ....بیا ....
دوباره غر غر کنون و آروم گفت : نه
کلافم کرده بود ،هوففف (مثل این که باید از یه در دیگه باهاش راه بیام، کلا دختر بدقلقیه مثل اینکه، به خاطر همین با مهربانی ادامه دادم ..._ شهرزاد...عزیز دلم، بیا فقط چند تا قاشق بخور ،دوباره قاشق رو بردم سمت دهنش و خورد ...._ افرینن ...
بقیه غذارو هم همونجوری که تو بغلم بود بهش دادم ،تو همه‌ی این مدت ساکت بود ،بشقاب که خالی شد ،لیوان ابو هم بهش دادم که خودش از دستم گرفت ....انکار حالش بهتربود ،آب رو که خورد لیوانو ازش گرفتم و گذاشتم رو میز و برگشتم به حالت قبل ......سکوت شد بینمون......تو بغلم بود و سرش رو سینم بود ،هیچ صدایی ازش نمیومد جز نفس های آرومی که می‌کشید، حال خوبی داشتم از اینکه کنارشم ،آروم مثل بچه ها خوابیده بود شایدم فقط چشاش بسته بود ......چشماشو باز کرد و همونجوری که که تو بغلم بود نگام کرد ،با اون نگاه معصوم و چشاش قشنگش ،دلم یه جوری شد ..........،چند ثانیه داشت نگام می‌کرد و بعد لب باز کرد و آروم گفت :
_ سهیل ...
نفسم بند اومد ،به گوشام شک کردم ،ناخودآگاه گفتم :
_ جان دلم ...
_ ممنون .....که منو آوردی خونه و مواظبم بودی .....
(این دختر که نگاهش و گاهی رفتارش مثل کوچولوهای حسابی دل منو میبره...)
_ کاری نکردم که خانم خوشگله
این دفعه مثل دفعه قبل از حرفم شوکه نشد ،یه لبخند قشنگ زد و دوباره به حالت اول برگشت و چشاشو بست ....قلبم لرزید ،من خاطره‌ی خوبی از عشق و دوست داشتن ندارم ...اما ...انگار این فرق میکنه ......
هنوز توی بغلم بود ،سرمو به پشتی مبل تکیه دادمو چشامو بستم .
.......................
(شهرزاد )‌
حالم خوب بود از اینکه کنارشم ،حال دلم خوب بود ،احساس غریبی نمیکردم کنارش ،واقعا بودنشو میخواستم ،مرد خوبی بود و حواسش بهم بود ،تو همین چند ساعت تونسته بودم بهش اعتماد کنم .....خوابم میومد .....خیلی ....پس عوض فکر کردن ترجیح دادم تو اون حالت خوش بخوابم ......
.
.
.
.
.
.
(سهیل ) اومدم تکون بخورم که انگار گردنم گرفته بود .......تلفن هم داشت خودشو میکشت .....دستی به گردنم کشیدمو چشامو باز کردم، هنوز هوا تاریک بود .....شهرزاد سرش رو گذاشته بود رو پام و خواب بود ،با احتیاط سرشو گذاشتم رو کوسن و بلند شدم ،کش و قوسی به خودم دادم و رفتم سمت تلفن خونه ......._ الو ...
_ آقای دکتر ....( مامان شهرزاد بود)
_ سلام خانم بزرگمهر
_ آقای دکتر هنوز اونجایید؟ ......شهرزاد خوبه؟
( آخ آخ اصلا حواسم نبود ،پررو پررو خونه مردم بودم دخترشم بود ) با خجالتی که سعی کردم پنهونش کنم گفتم : بله بله خانم حالش خوبه ،غذا که خورد حالش بهتر شد و الان هم خوابه .....منم دیگه کم کم داشتم میرفتم
_ آهان....دستتون درد نکنه،زحمت کشیدید
_ نه خواهش میکنم، این چه حرفیه، من دیگه الان میام بیمارستان
_ خیلی هم ممنون ،خداحافظ
تلفن رو گذاشتم سرجاش و دست کشیدم تو موهام ...هوففف .....خمیازه ای کشیدم و رفتم سمت شهرزاد ،نگاش کردم ،خواب بود ،نمیتونستم دل بکنم اما مجبور بودم ،سوئیچو از رو میز برداشتم و از خونه زدم بیرون ،سوار ماشین شدمو روندم سمت بیمارستان ......
..........................به بیمارستان که رسیدم سریع رفتم سمت اتاقم ،روپوش سفیدمو پوشیدم و رفتم سمت ای سی یو ،اول یه سر به پدر شهرزاد زدم که علائمش نرمال بود ،بعدم بقیه بیمارهامو چک کردم ،کارم که تموم شد رفتم سمت اتاق خودم ،پشت میز نشستم و دستمو زیر سرم گذاشتم و سرمو گذاشتم رو میز ،نزدیک صبح بود ،خیلی خسته بودم ،فکرم پیش شهرزاد بود.....
.
.
.
.
.
.
.
(شهرزاد )

با کوفتگی بدی از خواب بیدار شدم ،هوا روشن شده بود یه چند ثانیه گذشت تا اتفاقات یادم اومد ....یادم اومد که سهیل منو آورد خونه ،دستش درد نکنه ،ولی...چرا اینقدر هوامو داره ....یعنی راستی راستی همونجوری که خودش میگه اینقدر نظرشو جلب کردم ؟ !
........................
بعد از اینکه آبی به دست و روم زدم برا خودم چایی درست کردم و نشستم رو کاناپه ،به مامان زنگ زدم و حال بابا رو پرسیدم که گفت خداروشکر حالش خوبه و دیگه مشکل خاصی نداره .تلفن روقطع کردم و سرمو به پشتی کاناپه تکیه دادم ،خونه ساکت بود ،هیچ صدایی نمیومد ،به اتفاقاتی که از دیروز افتاده بود فکر کردم ،چی گذشت بهمون...باز خدا رو شکر که همه چی بخیر گذشت ....یعنی این بلایی که سر بابا اومده کار کیه ؟....هوفففففف....چشم به آشپزخونه افتاد،نگاه کن انگار بمب خورده ،بلند شدم تا یه دستی به سر و روی خونه بکشم و برم بیمارستان .....
.................................................

کارم تموم شده بود و داشتم میرفتم که لباس بپوشم و برم بیمارستان که موبایلم زنگ خورد ،به صفحش نگاه کردم ،شماره ناشناس بود ،جواب دادم :_ بله !
_ سلام شهرزاد ...
صدای سهیل بود ،ته دلم خوشحال شدم
_ ...بهتری؟
نیشم تا بنا گوش باز شده بود ،ناخنمو به دهن گرفتم و با همون صدای آروم شده از ذوق و خجالت که نمیدونم به چه دلیل سراغم اومده بود گفتم :
_سلام ....اوهوم ....مرسی ....شما خوبید ؟ ببخشید باعث زحمتتون هم شدم دیشب ...مهربون گفت :
_نه بابا چه زحمتی ....خیالم راحت شد که حالت بهتره .....پیدات نیست خانووم (لبخندم پر رنگ تر شد) ،بابات رو آوردن بخش خبر داری؟ نمیخوای بیای؟ ....( ذوق مرگ شدم ،لابد دلش هوامو کرده داره بابا رو بهونه میکنه منو ببینه ......یعنی چی شهرزاد؟یهنی تو خودت نمیخوای بری باباتو ببینی ؟ چرااا معلومه که میخوام....پس الکی واسه خودت ذوق نکن ....تو خفه بابا ) _ آااا.....اره.....یعنی...دارم میام بیمارستان
چیزی نگفت ،من ادامه دادم : فعلا خداحافظ ....
_خدانگهدار
خودم قشنگ حس میکردم چشام شبیه قلب شده ...
آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان...
.
.
.
.
.
..
یه هفته ای از بستری شدن بابا می‌گذشت که سهیل تشخیص داد که میتونه مرخص بشه .بابا رو ارده بودیم خونه و حالش خیلی بهتر بود ،یه هفته ای هم تو خونه استراحت کرد تا این که حالش کامل خوب شد و ترجیح داد که دیگه بره شرکت ؛ تو این مدت هم به پلیس زنگ زده بودیم و جریان رو براشون گفته بودیم ،دایی بردیا هم پیگیر بود تا ببینیم جریان از چه قراره و اون آدما کی بودن....
شب موقع خواب مثل همیشه رو تخت چهار زانو نشستم و تو سکوت با خدا حرف زدم ...: آخيشش خدا جونم مرسی که همه چی رو به روال سابق برگشت ،مرسی که همیشه هوامونو داری ها ،آخه تو خدای خوب منی .
یادم افتاد به سهیل ،از وقتی بابا مرخص شده دیگه نه دیدمش نه باهاش حرف زدم ......اومممم ...بهش زنگ بزنم ؟ یا ...نزنم؟ زنگ بزنم چی بگم اصلا ؟ بگم میخواستم حالتو بپرسم ؟ ...آخه این موقع شب ؟ ساعت ۱۱ هستا، بعدم مگه تو چیکارشی که بخوای حالشو بپرسی؟ ...ولی من میخوام زنگ بزنم ...همینطوری با وجدان جان درگیر بودم ،رو مخم بود و نمیزاشت زنگ بزنم اما من محلش ندادم و زنگ زدم ...یه بوق ...دو بوق...سه بوق...دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم که تماس وصل شد ..._ جانم خانم خوشگله...( وایی خدا قلبم، چقدر گرم شد یهو هوا ) آروم و خجالتی گفتم : سلام ...
_ سلام خانوم ،حال شما ؟ خبری ازت نیست.. زنگم که نمیزنی
_ مرسی ...تو ،یعنی شما خوبین؟( این چند وقت اینقدر همه چی شلوغ پلوغ بود که به کلی همه چی یادم رفته بود ) ...یهو از دهنم پرید گفتم: اصلا تو چرا زنگ نزدی؟ ..صدای خندش اومد _ اخه خانم خوشگله من اگه زنگ نزدم واسه این بود که می دونستم به خاطر پدرت کلی سرت شلوغه نخواستم مزاحمت بشم ،با اینکه کلی هم دلم برات تنگ شده بود اما ترجیح دادم که زنگ نزنم . قانع شده بودم..._ آهان......سکوت شد بینمون ،یهو گفت : کی میتونم ببینمت ؟
کپ کردم..._ ها ؟
دوباره خندید و گفت: دارم میگم کی بیام ببینمت ؟ با شیطنت ادامه داد _ بیام خونتون هم عیادت پدرت هم تو رو ببینم .
_ نه نه ( اگه بیاد اینجا به مامان اینا چی بگم ) بابا که دیگه خونه نیست ،میره شرکت ...بیرون همو ببینیم (فکر کنم واقعا هم قصدش همین بود)
_ چششم
_ خب پس فعلا خدافظ
_ شبت بخیر عزیزم ،خدافظ
تماس رو قطع کرد و گوشی رو گذاشتم رو قلبم ،خدایا قلبم داره میزنه بیرون ،این چرا اینقدر قشنگ حرف میزنه اخه،تازه یادم اومد وااااااای ،دودستی زدم تو سر خودم و گفتم : حالا چی بپوششششم.....
.
.
.
روز بعد با ذوق از خواب بیدار شدم ،اول گوشیمو چک کردم که دیدم سهیل پیام داده و آدرس یه رستوران رو ‌برام فرستاده بود ،تاحالا اونجا نرفتم ولی حتما جای خوبیه دیگه.
تا عصر واسه خودم رویا و تو آسمونا بودم ،قرارمون ساعت ۵ بود بنابر این ساعت ۳شروع کردم به حاضر شدن چون من همیشه کلی طول میکشه تا حاضر شم ؛یه مانتویی رو میخواستم بپوشم که همه میگفتن خیلی بهم میاد و بامزم میکنه ،دلم نمیخواست خیلی زنونه لباس بپوشم ،شاید فکر میکردم احساس صمیمت بینمون رو کم میکنه (نه این که خیلی هم صمیمی هستین؟ ....باز تو حرف زدی ؟ به توچه ..) یه مانتو عروسکی قرمز خوش رنگ که آستین های پفی داشت و و بلندیش تا زانوم بود ،با جوراب شلواری مشکی ، کفش تخت و شال مشکی با خال متوسط سفید ؛ یه آرایش ملیح و دخترونه هم کردم ،موهامو با کش بالا بستمو یه دسته باریک ازش و رو صورتم ریختم ،کیف و گوشیمو برداشتمو از پله ها رفتم پایین؛ با مامان خداحافظی کردم ،اومدم برم که با خودم فکر کردم: با ماشین خودم برم یا با آژانس..؟(با آژانس برو تا بعدا خودش برسونتت.دمت گرم وجدان جان ،نیشم تا بنا گوش باز شد ) از خونه دویدم بیرون که تازه یادم افتاد هنوز آژانس نگرفتم بس که هولم، شماره آژانس رو گرفتم ....
....................
به رستوران که رسیدم کرایه رو حساب کردم و خیلی خانومانه به داخل رستوران رفتم ،فکر کردم الان باید زود تر از من رسیده و منتظرم باشه و نباید یه خانومو منتظر بزاره .....با چشم دنبالش گشتم ولی ندیدمش ....اییشششش خیت شدم ،رفتم یه میز برا خودم پیدا کنم ،یه میز تو قسمت آخر رستوران که به نظرم جای دنجی بود انتخاب کردم و نشستم ،همین که کیفمو رو میز گزاشتم دیدمش که با عجله از در رستوران اومد داخل ،یه دستشم یه دسته گل خوشگل رز بود (هه با مانتوم ست شد) نا محسوس براش دست تکون دادم تا منو دید و اومد سمتم ،سریع نشست و گفت : ببخشید که دیر کردم ،مریض اورژانسی اومد یه کم طول کشید ببخشید .با لبخند گفتم : اشکال نداره منم همین الان اومدم ،لبخند قشنگی زد،گل رو به طرفم گرفت و گفت : این مال شماست ؛ مودبانه گل رو ازش گرفتم و تشکر کردم ،چشامو بستم و گل رو بو کردم .....وقتی چشامو باز کردم خیلی قشنگ داشت نگام می‌کرد، یهو تنم مور مور شد از نگاه قشنگش ....

.......................

بعد از اینکه غذا رو آوردن تازه فهمیدم چقدر گشنم بوده و شروع کردم به غذا خوردن ،منم که ماشالا غذا میبینم آداب یادم میره .....همینجوری که داشتم دو لپی میخوردم سرمو اوردم بالا و دیدم زل زده بهم ،منم هول شدم ، غذا پرید تو گلوم و به سرفه افتادم ،سریع لیوان آب دستم داد و اومد کنارم نشست و زد پشتم .....حالم که جا اومد یه ذره خندید و گفت: یواش تر دختر ....از جلوت که بر نمیدارن ...همش مال خودت و باز خندید (ای خاک تو سرت شهرزاد با این غذا خوردنت) .بعد از حساب کردن غذا سوار ماشینش شدیمو راه افتادیم به یه وری که نمیدونم کجا بود !اصلانم حوصله نداشتم ازش بپرسم کجا میریم چون من وقتی غذا میخورم انگار تیرخوردم ،همچین بی حال میشم که نگو ....هوا که تاریک ....ماشینم ساکت ....داشت کم کم خوابم می‌گرفت.....اِوا ،واقعا گرفت!چشام داشت میرفت رو هم که یه موزیک ملایم پخش شد ....یه لحظه منو به زمان دور برم آورد...اما بعد خواب بهم غلبه کرد (این بنده خدا مثلا میخواست تو با آهنگ خواب از سرت بپره!!؟).....






  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

●فصل نهم
.
.
.
.
.
.
.
.
(سهیل )
یه خورده که گذشت دیدم انگار صدایی از شهرزاد نمیاد،عادت داشتم به این که شیطون باشه و با لپ های گل انداختش حرف بزنه ،نگاش کردم که دیدم کم کم داره خوابش میبره ،اما انگار تکون های ماشین هی خوابو از چشاش میگیره ،به خاطر همین یه موزیک آروم پلی کردم تا آرامش بیشتری باشه .تصمیم داشتم بریم گلخونه فراز ،فراز دوست چند سالمه، از قبل دانشگاه باهاش آشنا شده بودم ،پسر خوبی بود و خلق و خوی منو به خوبی می‌شناخت، گلخونه شم جای زیبایی بود ،حداقل من که ازش خیلی خوشم می اومد و فکر کردم شهرزادم با این روحیه ی فانتزی که داره حتما خوشش میاد ؛
وقتی رسیدیم ماشینو خاموش کرد و به سمت شهرزاد چرخیدم ......دیدم چقدر ناز خوابیده ،با پشت دستم صورتشو نوازش کردم و لبخندی از اعماق قلبم روی لبهام نشست و تو دلم برا اینکه باهاش آشنا شدم خدارو شکر کردم...آروم و با نوازش گفتم : عزیز دلم...شهرزاد خانم....به ذره چشماشو باز کرد ،_ خوشگل خانم ...یواش گفت: ول کن بزار بخوابم
بهتر بود اینجا رو ببینه ،میدونم خیلی خوشش میاد
_ پاشو عزیز دلم ...ببین کجا اومدیم (نه ،این دختر از اونایی که باید کلی نازشو بکشی) دستمو به تار موهاش که از شال بیرون گذاشته بود کشیدم _ پاشو دیگه خوشگلم ...
یه خورده تو جاش جابه جا شد و چشماشو باز کرد ،خودشو رو صندلی بالا کشید و به اطراف نگاه کرد ،با صدای خوابالو گفت : کجا اومدیم ؟ ...
_ پیاده شو خودت ببین
سرشو تکون داد و پیاده شد ،یه ذره جلو رفت تا دور و بر رو نگاه کنه ،گلخونه چارچوب های سفید چوبی داشت و یکی درمیون بین داربست های چوبی طبقه طبقه بود و گلدون های متفاوت و گل های متنوع و رنگ رنگی روش چیده شده بود ،شب که میشد فراز مثل الان ریسه های سفید روشن می‌کرد که دور تا دور گلخونه رو روشن و رمانتیک می‌کرد، خوب که نگاه کرد برگشت سمت من که دیدم چشاش برق میزنه و لبخند رو لباشه، خیلی خوشگل گفت : سهیل، اینجا خیلی خوشگله ...
حدسم درست بود ،خوشش اومد
_ مرسی ازت
رفتم کنارش ،دستمو پشتش گذاشتم و به داخل راهنماییش کردم ،با صدای نسبتا بلندی فراز رو صدا زدم که از آخر گلخونه اومد و سلام احوالپرسی کرد
_ چه عجب دکتر ،از این ورا؟ ما رو یادت رفته دیگه....
_ ببخشید واقعا، سرم خیلی شلوغ بود این چند وقت ،اما باور کن به یادت بودم
_باز خوبه ...(و خندید )خانمو معرفی نمیکنی ؟ ( و یه چشمک نامحسوس زد)
دستمو نوازش گونه رو کمر شهرزاد کشیدم و گفتم :
_شهرزاد جان نامزدمه
_ بههههههه مبارکه ،شما که دم به تله نمیدادی ؟!
_ شهرزاد فرق داره ...
_ اووووووو
این بین لرزش خفیف بدن شهرزاد و اینکه آب دهنشو با صدا قورت داد فهمیدم ،خودمم از حرفی که زدم مورمورم شد .....
با دعوت فراز رفتیم وسطای گلخونه و پشت میز و صندلی چوبی نشستیم ، فراز قهوه آورد و گرم صحبت بودیم از کار و بار اون و نحوه آشنایی من و شهرزاد.....این بین نگاه شهرزاد خانمِ کنجکاو اما به دور و برش بود ؛ یهو گفت : سهیل ،میشه بریم بقیه جاهای گلخونه رو هم ببینیم؟؟
به فراز اشاره کردم که یعنی باید از اون اجازه بگیری ،گفت:
_ آقا فراز ....میشه؟
_ چرا نشه ؟ اینجا هم مال خودتونه...
شهرزاد هم خوشحال و با ذوق بلند شد وایساد ،نگاهی به من انداخت و گفت :بریم؟
تا حالا زیاد اینجا اومده بودم و همه جاشو دیدم ،اما هیجانش منم سر ذوق آورد، بلند شدم دستشو گرفتم و راه افتادیم ....هی گلهارو نگاه می‌کرد و با لحن قشنگی باهاشون حرف می‌زد و می‌گفت آخه چقده شما قشنگین و از این حرفا ....تو کل گلخونه هی دستشو میگرفتم اما تا سه گل خوشگل میدید میرفت سمتش ،دوباره دستشو میگرفتم باز دوباره یکی دیگه میدید میدویید میرفت سمت اون خوب نگاه میکرد و ذوقش می‌کرد دوباره میومد سمت من ....خندم گرفته بود ،چقدر انرژی داره ...بدوبدو اومد سمتمو مثل دختر بچه ها گفت: سهیل ،سهیل
_جانم
_ میشه چندتاشو بخریم ؟ خیلی خوشگلن
_ چرا نشه عزیزم ؟!
_ اخه گفتم بخوای بزاریشون تو ماشین گِلی میشه شاید خوشت نیاد
بهش نزدیک تر شدم ،دستمو قاب صورتش کردم
_ اول که نخیر ،بدم نمیاد خانم گل هرکدوم که خواستی میخریم بعدم اینکه...
.
.
( شهرزاد )
دستشو قاب صورتم گرفته بود و قلب من باز شروع کرده بود به لرزیدن ،داشت میگفت:
_ اول که نخیر بدم نمیاد خانم گل ،هرکدوم که خواستی میخریم ،بعدم اینکه....صورتشو نزدیک تر کرد و آروم زیر گوشم گفت : وقتی ذوق میکنی خیلی خوشگل تر میشی ...
قلبم وایساد و طبق معمول قیافم شبیه آدم هنگیا شده بود ،آروم خندید و گفت :قربونت برم که یهو قفل میکنی ...لپمو ماچ کرد و دستمو گرفت و گفت : بیا ...کدوما رو میخوای ؟
از بهت دراومدم و دنبالش رفتم به سمت یکی از گلای صورتی و گفتم : یکی که بیشتر نمیخوام ...این .اومد برش داره که چشم افتاد به یه گل زرد ......نه اون ،گفت : اون یکی ؟ باشه ..رفت سمتش که گفتم : اونم نه ..بزار ...انگشتم رو به دهنم گرفتم و فکر کردم ...بعد دوباره گفتم : اون یکی بود که گلای ریز بنفش داشت ...اون اولای گلخونه بود ،همون .
داشت با خنده نگام می‌کرد:_ باشه پس همونو برمی‌داریم...مطمئنی؟ مظلوم گفتم : آخه سهیل همشون قشنگن .اومد طرفم ،جواب داد: مثل خودت ...(ای خدا با من اینجوری حرف نزن میپرم بغلت یهو ماچت میکنما) آروم آب دهنمو قورت دادن و گفتم: اوهوم ..آره. یهو بلند زد زیر خنده ...وااای تازه فهمیدم چه سوتی دادم ،سرمو انداختم پایین ،با دستش صورتمو آورد بالا ،نگام کرد و گفت: آخ قربون اون لپای گل انداختت بشم من ...من که گفتم هرچند تا که بخوای ،خودت گفتی فقط یکی ...حالا هم این سه تایی که گفتی رو برمیداریم. رفت سمت گلدون ها و اون دوتا برداشت ،رو به من گفت : بریم اون یکی هم همونجا برمیداریم .
[ ] با هم رفتیم به سمت فراز ،گل ها رو که دید گفت : چه سلیقه ای به‌به. سهیل گل ها رو روی میز که اونجا بود گذاشت و گفت : فراز جان این دوتا رو برمیداریم و ....با دستش به سمت اون گل ریز بنفش اشاره کرد و گفت : با اون یکی .فراز رفت اون یکی گل رو هم آورد.....یخورده دیگه هم حرف زدیم و موقع حساب کردن که شد ،فراز میگفت نه پول قبول نمیکنمو و مهمون من باشید کادوی نامزدیتون و خندید ......کلی دیگه داشتن با هم تعارف میکردن که من گفتم: آقا فراز لطفا قبول کنین ،اینجوری ما هم راضی تریم .یه ذره فکر کرد و گفت : باشه ،فقط این دفعه .دستمو بردم سمت کیفم تاحساب کنم که سهیل آنچنان چشم غره ای بهم رفت که دستم همونجا نرسیده به کیف خشک شد .....آره شاید کار درستی نبود که من بخوام حساب کنم ،اما دلمم نمیخواست هنوز هیچی نشده اون برام خرج کنه ؛ خلاصه حساب کرد و خود سهیل هم گل ها رو گذاشت صندوق عقب، اومد نشست تا درو بست گفتم: _ سهیل ...
جواب نداد ،گفتم شاید یه ذره زوده که بخوام الان صحبت کنم پس صبر کردم .....
یه خورده که رفتیم و از گلخونه هم دور شده بودیم ،به سمتش چرخیدم و صداش زدم :
_ سهیل ....الان چیه؟ ...با من قهری ؟ ...خب ...خب دلم نمیخواست هنوز ....یهو حرفمو قطع کرد و سریع و نسبتا بلند گفت:
_ این چه کاری بود؟ خودت نمیفهمی یعنی ؟
_ خب ...
_ خب چی ؟ ها ؟ ...اصلا از حرکتت خوشم نیومد ،مخصوصا حالا که تو رو به عنوان نامزدم به فراز معرفی کردم ،اون رفیق قدیمی منه ...به علاوه، حتی اگه این مورد هم نبود ،بازم کارت زشت بود .
دید ساکت شدم و سرمو تو یقم بردم که یکم آرومتر شد ،گفت:
_ دفعه آخرت باشه
همونجوری سر به زیر و آروم گفتم : _ باشه
بعدش سرمو آوردم بالا و مظلوم گفتم :
_ دیگه از دستم ناراحت نباش خب؟..سهیل ...
_ باشه
انگار آروم تر شده، دیگه تا رسیدن به خونه هیچ حرفی زده نشد ...
.............دم خونه که رسیدیم گفتم:
_ مرسی که منو رسوندی ،دستت درد نکنه
دوباره یه اخم ریز کرد و گفت: عه ،وظیفم بود
بیشتر سمتش چرخیدم و با لبخند گفتم : به هر حال مرسی ازت ...واقعا شب خوبی بود ...کنارت...
حرفمو خوردم ،نه نباید الان میگفتم ،که چقدر از بودنش خوشحالم ...
با شیطنت گفت : _ چی شد ؟ ...کنارم چی ؟
_ اوممم...کنارت ...اِم...خب ...اومم...
لبخندی زد و منو کشید تو بغلش و سرمو گذاشت رو سینش
_ منم کنارت خوشحالم
متعجب شدم ،چقدر راحت حرفشو زد ،کاش من اول گفته بودم مگه چه عیبی داشت ،پشیمون شدم که چرا نگفتم ،به خاطر همین همونجوری که تو بغلش بودم سرمو بالا آوردم و تو چشاش نگاه کردم ...صورتامون خیلی بهم نزدیک بود و چشاش تو اون نور کم می‌درخشید...بوی عطر سردش وجودمو پر کرده بود ...تو بغلش داشتم آتیش میگرفتم ...جذاب لبخند زد و گفت : جانم !؟..
آروم گفتم : _ از اینکه کنارتم خوشحالم ،خیلی خوشحالم
هر چی بیشتر بهش نگاه میکردم دلم میخواست بیشتر پیشش باشم و باهاش حرف بزنم، قفل دلم باز شده بود انگار ،ادامه دادم ...
_ از اینکه پیشمی ازت ممنونم ...از اینکه هستی ...از اینکه باعث آرامشم شدی ...از اینکه....
یه لحظه انگار پرت شدم تو یه دنیای دیگه ......
..............نمیدونم چقدر گذشته بود که دیگه نفس کم آوردم، اما اون انگار قصد عقب کشیدن نداشت ،به خاطر همین دستامو رو سینش گذاشتم و یکم هلش دادم که متوجه شد و ازم جدا شد ....نفسامون....هوای ماشین به شدت گرم شده بود ....و چشمای سهیل ....چشماش داشت منو دیوونه می‌کرد ...یه لبخند زدمو و آروم از بغلش اومدم بیرون ،کیف و دسته گلی که برام خریده بود رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم ؛قبل از اینکه درو ببندم رو بهش گفتم : گلدونا رو میزاری پایین ؟
از اون حالت اومد بیرون و یه لحظه چشماشو باز و بسته کرد ،دستپاچه گفت : آره...آره...الان
اومد پایین و گلدونا رو از صندوق گذاشت پایین ،در خونه رو باز کردم و سهیل گذاشتن تو حیاط ،وقتی میخواست از در بره بیرون با فاصله‌ی کمی ازم ایستاد ،لحظه ای بهم خیره شد و بعد سریع پیشونیمو بوسید و رفت سوار ماشین شد و تند حرکت کرد .
منم از اون حالت خارج شدمو رفتم داخل و درو بستم ...گلدونا رو همونجا گذاشتم باشه ،صبح اول وقت عمو مرتضی باغبون خونه ،خودش میکارتشون یه جای خوب ،پس من فقط با دسته گل داخل خونه شدم ،هنوز چراغ های طبقه بالا روشن بود و این یعنی هنوز مامان نخوابیده ،ساعت چنده مگه ؟ به ساعتم نگاه کردم ..اوه اوه ساعت ۱۱ بود ،اومدم سریع برم تو خونه که تازه یادم اومد...دسته گل به این گندگی رو چیکار کنم حالا؟! ...بگم کی بهم داده؟ ...آهان...
دویدم سمت اتاق کوچیک عمو مرتضی که ته باغ بود ...خدا کنه درش باز باشه ...این اتاق برا وقتایی هست که عمو مرتضی برای رفع خستگی میره اون جا استراحت میکنه ،چند تا از وسایل باغبونیشم اونجاست ،یه تخت ویه بخاری و با چند تا وسیله دیگه هم هست ....
دستگیره در رو چرخوندم ....ایوللل باز بود ....دسته گل رو گذاشتم رو تخت و سریع برگشتم تو خونه ...
همه جا ساکت بود ، آروم کفشام درآوردم و رفتم طبقه بالا ...مامان از اتاقشون اومد بیرون و به سمت من اومد
_ کجا بودی تا الان دختر ...
_ ببخشید مامان جان ،با شیوا بودیم ساعت از دستم در رفت
_ بدو بی سر و صدا برو تو اتاقت تا بابات بیدار نشده ،کلی حواسشو پرت کردم تا از تو سوال نپرسه ،قرار بود هر جا هستی تا ۱۰ خونه باشی
_ مامان من که دیگه بچه نیستم
_ میدونم دخترم ،اما خب تو هم به من و پدرت حق بده که بعد اتفاقای گذشته نگرانت باشیم
دیگه چیزی نگفتم ،حق داشتن شاید ،یه بوس رو هوا براش فرستادم و رفتم سمت اتاقم
رو تخت دراز کشیدم به سقف خیره شدم....اخییششش....ناخودآگاه لبم به خنده واشد ...گور بابای گذشته...به امروز عصر فکر کن ...تا امشب ....منو به عنوان نامزدش معرفی کرد ...به دوست قدیمیش ...میگن دوست قدیمی مهمه ..پس خوبه که منو معرفی کرد دیگه ...نیشم بیشتر باز شد و ذوق زده شدم ...با اون دسته گل قشنگ ...تو ماشین ...لپام گل انداخت ...واییی ...دست گذاشتم رو لپم، داشت میسوخت انگار ....دفعه اولم نبود ،قبلا هم این حس رو تجربه کرده بودم ،اما با یه آدم اشتباه ....اشک تو چشام جمع شد ...فکر گذشته قلبمو به درد آورد، اما دیگه مثل قبل اذیتم نکرد ،شاید چون حالا آدم جدیدی تو زندگیم بود که فکر میکنم با بقیه فرق داره...آنقدر به سهیل و اتفاقای امروز فکر کردم تا چشام گرم شد و خوابم برد ...

...................با نور صبح از خواب بیدار شدم ،کش و قوسی به خودم دادم ...با یادآوری شب گذشته دوباره لبخند زدم ...تو جام نشستم که دیدم عه با همون لباسای بیرون خوابم برده .....
بعد از عوض کردن لباسام و رفتن به سرویس بهداشتی ،رفتم پایین برا صبحونه ...

..........ساعت ۴ بعد از ظهر بود و من بیکار علاف رو تختم لم داده بودم که یادم به موبایلم افتاد ..بیچاره از دیروز عصر بهش سرنزدما...از تو کیفم برداشتم، قفلشو باز کردم که دیدم یه پیام از سهیل دارم ،تندی بازش کردم ...( سلام خانم خوشگله ،صبحت بخیر عزیزم ) الهی قربونش برم من اخه ،بیچاره ساعت ۷ صبح پیام داده ،چقدرم سحر خیز ،نمیدونه خانومش مثل خرس تا ساعت ۱۱ می‌خوابه( اوهو..خانومش؟ تو خفه ) دلم خواست بهش زنگ بزنم ،شمارشو گرفتم ...بوق چهارم جواب داد و صدای خستش تو گوشم پیچید :
_ سلام عزیز دلم
_ سلام، خوبی؟
_ مرسی گلم
_ خسته نباشی ،صدات چرا اینقدر گرفتس؟
_ هیچی خانمی ،از ساعت ۹ تا همین آلان اتاق عمل بودم ،جراحی داشتم
پس دلیل خستگیش این بود ،دلم خواست مثل خودش باهاش مهربون باشم ،شاید اینطوری خستگیشم در میرفت ،به قول بزرگی( شیوا) که می‌گفت : دلبری هر دردی رو دوا میکنه و بعدم میزد زیر خنده ( حالا بزار به بارم از روش اون استفاده کنیم ) پس گفتم :
_ آخ من فدای خستگی هات ،خسته نباشی آقا...من بمیرم برا اون صدای خستت( فکر کنم دیگه شورشو دراوردی،حالمون بهم خورد بابا اییی)، صدایی ازش نیومد ...مهربون گفتم : سهیل ..چی شدی ؟ (فکر کنم اونم رفت بالا بیاره ،یه بار دیگه حرف بزنی میزنم تو دهنت)
_ شهرزاد...
_ جانم
_ خودتی؟
_ پس باید کی باشه
_ اخه تو هیچوقت اینجوری بامن مهربون حرف نمیزدی ...
ریز خندیدم و چیزی نگفتم
_ شهرزاد
بازم چیزی نگفتم که خودش ادامه داد
_ همیشه باهام همینجوری باش ،خب؟
_ خب
به از چند ثانیه گفت :
_ بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم ؟
_ اومم ...نه
صداش ناراحت شد..
_ چرا
_ اول اینکه تو خودت خیلی خسته ای ،بهتره بری خونه استراحت کنی ،بعدم اینکه دیروز باهم بودیما
_ خب باشیم ،من تو همین چند ساعت دلم برات تنگ شده ،بعدشم من تو رو ببینم خستگیم در میره
_ خب ...آخه
_ اخه نداره ،تا نیم ساعت دیگه اونجام
و گوشی رو قطع کرد ...خندیدم و به صفحه گوشی نگاه کردم که قطع کرده بود ...چشام گرد شد ..چی ؟ گفت تا نیم ساعت دیگه اونجام ؟ ....بدو بدو رفتم سمت سرویس بهداشتی و بعدشم اومدم سراغ کمد لباسم ،بعد از یه ذره فکر کردن مانتو حریر آبی خوشرنگی که رو تن لخت وایمیستاد و مثل اکثر لباسام کمر تنگی داشت و ....رو انتخاب کردم و پوشیدم با یه ساپورت مشکی و شال سه متری آبی کاربنی ،یه آرایش ملایم با یه رژ مات زدم ...وایی ۱۰ دیقه به ۵ بود ،هول‌هولکی عطر خوشبویی زدم ،کیفمو برداشتم و رفتم پایین ،یه چند تا چیز میز سر هم کردم و به مامان گفتم و از در رفتم بیرون ،چشم که افتاد به عمو مرتضی که مشغول رسیدگی به باغ بود، یادم به گل های دیشب افتاد ...عمو تا منو دید گفت : سلام دخترم
_ سلام عمو مرتضی، خوبی ،خسته نباشید
_ مرسی دخترم
رفتم نزدیکش و یواش گفتم: عمو یه چند تا گلدون و یه دس...وسط حرفم گفت : آره دخترم گل ها رو کاشتم اونجا و با دستش بهشون اشاره کرد و بعد ادامه داد : دسته گل هم گذاشتم تو گلدون شیشه ای که تو اتاق داشتم ،هر وقت خواستی برو برش دار و یه لبخند شیرین زد و گفت : گلدونا خوب بودن اما دسته گل کجا بوده و ریز خندید ....با دستپاچگی گفتم : هاان؟ ...چیزه...دسته گل ...کلمو خاروندم و گفتم : دیدم قشنگه اینم خریدم دیگه...و با استرس لبخند زدم
_ باشه بابا جان ...و سر تکون داد و خندید
صدای بوق ماشین اومد که از نرده های در باغ ماشین سهیل رو دیدم ،با عمو خداحافظی کرد م و دویدم بیرون و سوار ماشینش شدم و تا درو بستم ،نفس راحتی کشیدم و تازه گفتم : سلام
_ سلام خانوم ،چرا اینقدر با عجله
برگشتم سمتش گفتم : واای سهیل از دست کارای تو دیگه ...داشتم عمو مرتضی رو میپیچوندم برا دسته گل گنده ی جنابعالی...کچل شدم از استرس
خندید: حالا عمو مرتضی کیه
_ باغبونمون
_ اها ...و دوباره خندید ...خب کجا بریم ؟
_ بریم بیمارستان
_ عه ،برا چی اونجا
_ خب دلم میخواد محل کارتو بیشتر بشناسم
_ خیلی خب باشه ،میریم بیمارستان...

..................به بیمارستان که رسیدیم رفتیم طبقه بالا تو اتاقش ...پشت میزش نشست و گفت : بگم چایی ،قهوه ای چیزی بیارن؟
_ نچ
همینجوری داشتم اتاقو ورانداز میکردم ...رسیدم به میزش ،سهیل همینجوری به صندلی تکیه داده بود و داشت با یه لبخند شیطون نگام می‌کرد...رفتم پشت میز کنارش و یکی یکی کشو ها رو نگاه کردم ،چشم افتاد به کمد سفید که اونطرف بود اومدم برم سمتش که سهیل دستمو کشید و منو نشود رو پاش ،دستشو برد سمت شالم و از سرم برش داشت ،خوشگل نگام کرد و صورت و موهامو نوازش کرد ....دست برد پشت سرم و موهامو باز کرد ...موهای بلند خرمایی رنگی داشتم که تا پایین کمرم میرسید ،کلیپس رو که از موهام باز کرد همه ی موهام ریخت پایین،منو بیشتر به خودش چسبوند ،سرشو تو موهام کرد و بو کشید  ...قلقلکم شد و خنده ی ریزی کردم ...واییی فکر کنم بدتر شد چون بعدش صورتمو گرفت و با انگشت شصتش کشید رو لبام و ...
......یه خورده که گذشت دستمو پشت گردنش بردم و خواستم جداش کنم ...یکم ازم فاصله گرفت ...چشماش خمار بود و نفساش داغ ...آروم گفتم : سهیل ...بسه یهو یکی میاد
_ نمیاد
_ تو از کجا میدونی شاید اومد
_ در و قفل کردم
خندم گرفت...خواست دوباره بیاد جلو که دستمو رو سینش گذاشتم و آروم و مهربون گفتم : دیگه کافیه
خواستم بلند شم که گفت : باشه ...ولی بلند نشو
سر تکون دادمو و همونجا نشستم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو گذاشت تو بغلم ...یه خورده که نفساش اروم تر شد سرشو آورد بالا و نگام کرد
_ شهرزاد
_ جانم
_ کی ازدواج میکنیم پس
خندیدم ،مثل پسر بچه ها شده بود ،گفتم :
_ یعنی چی ...مگه تاحالا خبری بوده که حالا یهو ازدواج کنیم
_ خب بزاریم یه خبری باشه ....میام خواستگاریت،هر وقت تو بگی ،اصلا همین فردا
چشام گرد شد : _سهیل چی داری میگی ؟ حالت خوبه ؟ مگه الکیه ؟ ...اصلا چرا اینقدر با عجله ...ما همش یکی دوماهه همو می‌شناسیم
_ خب چه ربطی داره ،مگه مدت آشنایی مهمه؟ من میخوام زمان رسیدن به عشقمو بدونم ...نامزدیمونو رسمی میکنیم بعد بیشتر باهم آشنا میشیم ....
چه جمله‌ی آشنایی بود ...تو ذهنم غوغا به پا شد ...نه نباید اشتباه گذشته رو دوباره تکرار کنم ....اخمام بدجوری رفت تو هم ،عصبانی شدم ،محکم و قاطع گفتم : نه
سریع از بغلش اومدم بیرون و اینور میز ایستادم ...سهیل خشکش زده بود و متعجب نگام می‌کرد
_ چی شد یهو ؟
دوباره اشک تو چشام جمع شد ،یه مدت بود که اینجوری نشده بودم ،حالم بد شد و سرم گیج میرفت ...سهیل از جاش بلند شد و اومد طرفم ،خواست دستمو بگیره که بهش اشاره کردم که نزدیک نیاد .‌‌..چم شده بود ؟
آروم گفت : باشه ...تو فقط آروم باش و بهم بگو چی شده ؟ حالت خوب نیست بیا بشین
اشکام دونه دونه میومدن و نفسام به شماره افتاده بود ...
نگران و با اخمای در هم گفت : شهرزاد .....عزیز دلم چی شد خب ...از پیشنهاد ازدواجم ناراحت شدی ؟ شهرزادم...
سرم داشت گیج میرفت اما فقط میخواستم از اونجا دور شم ...یاد اون عوضی با دروغاش به دلم چنگ مینداخت ...کیفمو برداشتم و سریع از اتاقش و بیمارستان زدم بیرون و سهیل رو تو بهت و بی خبری تنها گذاشتم ...دستمو برا اولین تاکسی بلند کردم و آدرس خونه رو دادم ....

ویرایش شده توسط Faezhe
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل دهم
.
.
.
.
.
.
تو راه فقط گریه میکردم....سهیل پشت سر هم زنگ میزد و من همرو ریجکت میکردم ...قلبم درد گرفته بود و تا توی دستم تیر می‌کشید....گذشته مثل خوره به جونم افتاده بود و من بیشتر از قبل گریه میکردم ....به خونه که رسیدم کرایه رو دادم، با همون حال وارد خونه شدم ...مامان از کتابخونه اومد بیرون،تا منو با اون حال دید نگران دویید سمتم : مامان جان ...شهرزاد...
_ هیچیم نیست مامان ...
نفسام داشت تنگ می‌شد، مامان خواست کمکم کنه تا به اتاقم برم اما نزاشتم ....از اون اتفاقات به بعد هر وقت عصبی میشم یا استرس میگیرم قلبم درد میگیره و گاهی کارم به بیمارستان میکشه ...
به زور خودمو به تخت رسوندم و روش دراز کشیدم ....سهیل بازم زنگ زد ،اینبار گوشی رو خاموش کردم .....مامان اومد پیشم که بهش گفتم میخوام تنها باشم ،دلم نمیخواست حتی به سهیل هم فکر کنم ...نمیتونم ...حرفاش صادقانست و تو چشماش محبت موج میزنه ...اما من دیگه اون آدم سابق نیستم ...میترسم ...میترسم همه چی برام تکرار شه ....از تو کشو یه قرص آرامبخش پیدا کردم و خوردم ،خودمو رو تخت ولو کردم و چشامو بستم ...میخواستم از همه چی دور بشم ...از همه چی ...
.
.
.
.
.
(سهیل )
وقتی با اون حال رفت پشت سر هم بهش زنگ زدم و آخرم گوشیشو خاموش کرد ...
نگرانشم...خیلی ...آره شاید مدت زیادی نباشه که همو می‌شناسیم اما من واقعا دوستش دارم یا ....شایدم فقط وابستگی ...نه ...من واقعا دوسش دارم ...کلافه و نگرانم ....
..‌‌‌‌.‌................هنوز بیمارستان بودم ....رو صندلی نشسته بودم و دستامو به سرم گرفته بودم ....چی شد اصلا ...چرا اونجوری رفت ...متوجه شدم که رنگش پریده ...سرشم گیج میرفت و به سختی سرپا وایساده بودو لباش به کبودی میزد ....من جراح قلبم ،شاید سابقه‌ی طبابتم زیاد نباشه اما حداقل می‌فهمم که همه ی اینا علائم بیماری قلبیه ...با این فکر بیشتر نگران شدم ...دوباره به گوشیش زنگ زدم ،هنوز خاموش بود ...به ساعت نگاه کردم از ۱۱ هم گذشته ...کاش میشد برم در خونش ،اما به خاطر شهرزاد نمیتونم ،شاید براش بد بشه ...برم بگم واسه چی اومدم ...نه نمیشه ...ولی ...میرم شاید بشه کاری کرد و به یه بهونه ای از حالش خبر دار بشم ...سوئیچ و کیفمو برداشتم ،اودم از اتاق بیام بیرون که پرستاری بدون در زدن، هراسون وارد اتاق شد ،یه چیزایی گفت، مثل اینکه یه مریض اورژانسی هست ...اما درخواست ویزیت در منزل داشتن ،خب به من چه ..مگه من رزیدنتی چیزیم...کلافه و با ذهنی مشوش دوباره وسایلمو روی میز گزاشتم و به طبقه پایین رفتم ...دکتر احدی کنار پذیرش داشت با یکی از پرستاری حرف می‌زد ،چشمش که من افتاد به سمتم اومد و موضوع بیمار رو گفت ،ظاهرا قبلا بیمار خود دکتر احدی بوده ،اما الان خودش یه جراحی داره که حتما باید بهش برسه و از من خواست که جای اون برم ،منم وظیفم بود ،پس حرف استادمو زمین ننداخته و به سمت پذیرش رفتم تا آدرسو بگیرم ....
.
.
.
.
.
( شهرزاد )
با کابوس بدی از خواب بیدار شدم ...مثل اینکه تو خواب گریه کردم ...یه چند لحظه گذشت تا موقعیت خودمو پیدا کنم ....که ...یادم اومد ....پیشنهاد سهیل...گذشته ...نیما ...قلبم شروع کرد به درد گرفتن و اشکمو درآورد....گریه کردم از ته دلم نه برای دردی که داشتم ،برای قلب شکستم ،برای سهیل که شاید نتونم باهاش بمونم ...برای خودم ...برای ...
با گریه های من مامان و بابا هراسان وارد اتاق شدن و سعی در آروم کردنم داشتن ...اما نه...من با این چیزا آروم نمیشم....از درد شدیدی که توی قلبم می‌پیچید به سینم چنگ انداختم ،نفسم دیگه بالا نمیومد ...مامان سریع رفت که به بیمارستان زنگ بزنه ...گلوم خشک شده بود ...بابا برام از اون قرصی که همیشه تو این وقتا میخوردم بهم داد ...داشتم سعی می‌کردم با نفس عمیق کشیدن حالمو بهتر کنم تا دکتر بیاد ...
.
.
.
.
( سهیل )
بعد از گرفتن کاغذی که آدرس روش بود بدون نگاه کردن بهش از در بیمارستان زدم بیرون که صدای پرستاری شنیدم که گفت : خیابان بهشتی....
سوار ماشین شدمو ار بیمارستان رفتم بیرون،گفت خیابان بهشتی ،روندم به اون سمت .
پشت چراغ قرمز که وایسادم آدرس رو نگاه کردم ...چی ..این که ...آدرس شهرزاده ....همه چیز خیلی سریع از ذهنم گذشت ...حرف های دکتر احدی ...گرفتگی قلب ...صبح تو اتاقم ....نفساش تنگ شده بود و ....ترسیدم ،پامو رو گاز فشار دادم و سریع از چراغ قرمز رد شدم .......
.
.
.
.
(شهرزاد ) نمیدونم چقدر گذشته بود ،من دیگه اشهدمو خونده بودم ...تو این وضعیت، با این حال،اصلا نباید گریه میکردم ،اما نمیتونستم جلوشونو بگیرم و همین موضوع حالمو بدتر می‌کرد و چشام داشت رو هم میرفت ..... فقط فهمیدم که صدای زنگ در اومد و مامان رفت پایین.......
.
.
.
( سهیل)
به سرعت از ماشین پیاده شدم ....زنگ درو که زدم به سریع باز شد ،داخل باغ شدم .....به در اصلی که رسیدم مادرش درو باز کرد و از دیدنم متعجب شد ،بهش گفتم که در احدی نتونسته بیاد و من به جاش اومدم ،چیزی نگفت و فقط با نگرانی طبقه بالا رو با دست نشون داد .....دویدم طبقه بالا .....وقتی در اتاق رو باز کردم و با بدن بیحال شهرزاد روی تخت مواجهه شدم ...انگار دنیا رو سرم خراب شد ....در لحظه ای دست و پامو گم کردم ...تازه نگاهم به پدرش افتاد که بالا سرش بود ،سلام کردم و دوباره نگاهم سمت شهرزاد کشیده شد ...برای اولین بار با دیدن یه بیمار بد حال استرس گرفتم ،دست خودم نبود تاحالا هیچ کدوم از عزیزامو اینجوری ....وقت فکر کردن به این چیزا نبود ...خنده های شهرزاد جلو چشم بود ...به آنی خودمو پیدا کردم و رفتم سمتش ،لبه تخت نشستم ،دستمو روی پیشونیش گذاشتم خیس عرق بود اما دستاش سردِ سرد بود ،مشخص بود که سخت نفس میکشه بعد از چک کردن تنفس و ضربانش خیالم راحت شد که مشکلی نداره و با قرصی که بهش داده بودن تونسته بودن جلو خطر رو بگیرن ، باید میرفتم شاید اصلا اومدنم احتیاج نبود ...اما ...بهتر که اومدم ،الانم دلم میخواست بمونم تا بیدار شه .....یکم این دست اون دست کردم و بعد رو به پدر و مادرش گفتم : میمونم تا بیدار شه ،علائمشو چک میکنم اگه مشکلی نبود میرم ...نگاهشون کمی متعجب بود اما به روی خودشون نیاوردن و بعد از تشکر مادرش گفت که میره قهوه بیاره و از اتاق رفتن بیرون ....
با قلبی نگران به شهرزاد نگاه میکردم ،دستی به صورتش کشیدم ...خواب بود ،رنگش پریده بود و لباش به خشکی میزد ....بمیرم ،آخه چرا به من چیزی نگفتن عزیزم .....صدای دستگیره در اومد ،سریع دستمو کشیدم و سرجام نشستم ....مادرش قهوه رو روی میز گذاشت و بعد از نگاهی به من و شهرزاد رفت بیرون ،مثل اینکه چون منو از قبل می‌شناخت تا حدودی خیالش راحت بود ....‌دوباره اتاق خالی شد و منم تو اون نور کم که از پنجره داخل اتاق میومد به اون نگاه میکردم ،موهای بلندش که دورش پخش شده بود بیشتر دل منو چنگ میزد ....
ساعت چقدر دیر می‌گذشت.....



...............نمیدونم چقدر گذشته بود که تو جاش تکون خورد ،بهش نگاه کردم که آروم چشاشو باز کرد ....هنوز موقعیتشو پیدا نکرده بود ...چند بار پلک زد و بعد به من نگاه کرد ...‌آروم یه قطره اشک از گوشه چشمش سرخورد که دلمو بدجوری آتیش زد ....با سرانگشتی اشکشو پاک کردم ،دستشو تو دستم گرفتم و با صدای آرومی گفتم : خوبی عزیزم؟ سرشو به نشونه آره تکون داد ....خواستم سرحرفو باهاش باز کنم سوالمو ازش بپرسم که پشیمون شدم ،الان تو شرایط مناسبی نبود پس گفتم : حالا که حالت بهتره ،پس دیگه من برم گلم .اومدم بلند شم که دستمو گرفت و وادارم کرد به نشستن ...آب دهنشو قورت داد و آروم گفت : میخوام باهات حرف بزنم ....

ویرایش شده توسط Faezhe
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

●فصل یازدهم
.
.
.
.
.
(شهرزاد )

باید میگفتم ...دیگه نمیتونستم این موضوع رو پنهون کنم
شروع کردم به تعریف کردن از ۲سال قبل...

با نیما تو یه گالری نقاشی که مال استادم بود آشنا شدم ،یعنی اولین بار اونجا دیدمش ،به نظرم زیادی جذاب اومد ،تیپ مردونه ی شیکی داشت و بسیار مودب و با شخصیت نشون میداد ،پسر های زیادی رو دوربرم دیده بودم که تا یه جمع دخترونه میدیدن همش دنبال جلب توجه بودن ،اونجا هم اکثرا دختر بودن اما نیما به هیچ کدوم توجهی نداشت ،همونجا فهمیدم که از فامیل همین استادمون هست ...و.....خلاصه از اونجا شناختمش ....بعد از چندباری که توی اموزشگاه استادم دیدمش حسابی به دلم نشست ...می‌فهمیدم که اونم یه حسهایی به من داره اما زود خودشو لو نمی‌داد و زیادی متشخص بود ...تا این که ذره ذره رابطمون با هم صمیمی تر شد و قرارگذاشتنامون شروع شد ....بعد از دو سه ماه ازم خواست تا رابطمون رو جدی تر کنیم ، نامزد کنیم و بعد بیشتر با هم آشنا بشیم ... خب...خیلی ازش خوشم میومد، به نظرم آدم زندگی میومد.....خانواده هامون رو در جریان گذاشتیم و با یه جشن کوچولو رسما نامزد شدیم ....همه چی خوب بود ....اما ...رفتار نیما داشت عوض می‌شد...بداخلاق شده بود با کوچکترین بحث و بهانه ای عصبی می‌شد و داد و بیداد راه مینداخت ...کم توجه شده بود ،الکلی بهونه می‌گرفت، حتی گاهی وقتا دوهفته میرفت و خبری ازش نبود ...ازش هم که می‌پرسیدم جواب درست و حسابی نمی‌داد...این نیما دیگه اون نیمای سابق نبود ...

...........بعد از ده روز که ازش خبر نداشتم ،خودش زنگ زد و قرار شام گذاشت ،تصمیم گرفته بودم که باهاش حرف بزنم و تکلیفمو روشن کنم ....
..........توی رستوران منتظر نشسته بودیم تا سفارشمون رو بیارن ،خواستم سر حرفو باهاش باز کنم که گوشیش زنگ خورد و با یه 《الان برمیگردم 》 از سر میز بلند شد و رفت بیرون .....کلافه و عصبانی شدم ...اما شک نکردم ...چون فکر میکردم اونو خوب میشناسم ،اون اهل دروغ و خیانت نیست ...وقتی برگشت لباش می‌خندید و یه برق ریزی تو چشماش بود ...من احمقم خب فکر کردم حتما به خاطر حظور منه .....بلافاصله غذا رو آوردن...حین شام حرفای معمولی زدیم که البته نیما اصلا حواسش اینجا نبود ...هر کار کردم نتونستم حرف اصلیو بزنم ...به خاطر همین خواستم اول مقدمه چینی کنم با مهربونی گفتم :
_نیما
_بله
جا خوردم ...بله ؟! ...همیشه وقتی اینجوری صداش میزدم با لبخند جواب میداد جانم ....به روی خودم نیاوردم ...ادامه دادم :
_ یه چند وقته که میخوام باهات حرف بزنم، اما فرصتش پیش نیومده ،یعنی اصلا نبودی که بخوام بهت بگم ،به نظرم الان وقت خوبیه
سرشو تکون داد : اوهوم ...می‌شنوم...بگو
_ نیما تو ...چرا یه چند وقته اینجوری شدی ؟
بیخیال گفت : چجوری شدم ؟
_ همینجوری دیگه ...مثل قبل نیستی...مهربون ،شاد ،قبلنا بیشتر وقتتو با من میگذروندی ،اما الان حتی ۱۰ روز ۱۰ روز سراغی ازم نمیگیری ...نیما ما نامزدیم ..اما ،انگار من برات وجود ندارم ،اگه چیزی هست ،اگه من کاری کردم ،اگه اتفاقی افتاده که ناراحت کرده ،خب بگو ،بزار حلش کنیم ،اما لطفا اینجوری نباش .
با خونسردی گفت : نه ،چیزی نیست که ،من که تغیری احساس نمیکنم ،داری اشتباه میکنی عزیز من ...هیچی نیست ،خودتو با فکرای الکی اذیت نکن ..‌خب ...بریم دیگه ،برسونمت خونه من برم
_ بری ؟ کجا ...بعد از کلی وقت اومدیم بیرون ....حالا به این زودی
_ پاشو پاشو ...دیرم میشه
با ناراحتی از جام بلند شدم.........
تو راه فقط سکوت بینمون رد و بدل شد ....قطره اشکی از گوشه چشمم چکید ....به توجهش احتیاج داشتم به خاطر همین خواستم بفهمه دارم گریه میکنم ....دماغمو بالا کشیدم ...نیما حواسش به جلو بود که وقتی صدا رو شنید فهمید و نگاه کوتاهی بهم انداخت ،معمولی و سرد گفت : چیزی شده؟
اشکمو با پشت دست پاک کردم و گفتم نه ...چیزی نیست
به روبه رو خیره شد و گفت : آهان...فکر کردم از چیزی ناراحتی ...
چی! ...همین ؟یه سوال ازم پرسید و تموم....نه ،این نیما نیمای من نیست ،اون همیشه حتی وقتی خم به ابروم میومد نگرانم می‌شد و همه کار می‌کرد تا حالم خوب شه ...اما الان ...یه چیزی هست که من خبر ندارم .
.......رسیدیم خونه ،تصمیم گرفته بودم دنبالش برم ،خداحافظی کردم و سریع پیاده شدم و رفتم تو خونه ،وقتی صدای لاستیک های ماشین خبر از رفتنش داد سوار ماشینم شدم و قبل از این از کوچه خارج بشه دنبالش رفتم ....
فاصلمو باهاش حفظ میکردم تا متوجه حضورم نشه ..‌نیم ساعت بعد ،رسید به خونش .‌‌ته دلم خوشحال شدم ...دیدی شهرزاد خانم ؟!خیالت راحت شد؟! ...ماشینو برد تو پارکینگ ..به نظرم وقت مناسبی بود که پیاده شم و باهاش برم داخل تا صحبت کنیم ....نیما سریع داخل خونه شد ،منم بعد از این که رفت از پاشین پیاده شدم و رفتم تو ساختمون ....به واحد نیما رسیدم ، قبلنا یه کلید بهم داده بود و دیگه لازم نبود که زنگ بزنم ،منم بدون سر و صدا کلید انداختم و رفتم تو تا سوپرایزش کنم،درو که باز کردم با یه کفش زنونه مواجه شدم ....فکر کردم شاید واسه خواهرش نسرین باشه ،اون همیشه به نیما سر میزنه ...نفسی از سر آسودگی کشیدمو و رفتم داخل ،سوئیچ و کیفمو روی اوپن آشپزخونه گذاشتم و تو اولین اتاق رو نگاه کردم ،کسی نبود ...لابد تو اتاق خودشه دیگه ...پاورچین به سمت اتاقش رفتم و سرک کشیدم .......
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
............حس کردم خون تو تنم یخ زد و قلبم از حرکت وایساد ....نفهمیدم کی صورتم از اشک خیس شده بود ...پاهام بی حس شده بود و توان حرکت نداشتم ...از چیزی که میدیدم نفسم بالا نمیومد ....توان باقی ماندمو جمع کردم و با پاهای لرزون از خونه خارج شدم و درو محکم پشت سرم بستم .
.
.
.
...... از ساختمون خارج شدم وبا گریه دویدم تو کوچه.....دنیا دور سرم میچرخید ....بی مهابا اشک می‌ریختم و تو سکوت شب و اون کوچه فقط صدای هق هق های من بود که اکو می‌شد.....‌
تو خیابون ...توی یک مسیر بی هدف ...با چشمی گریون از خیانت ....فقط میدوییدم و تنها صدایی که تو سرم میچرخید ، صدای قربون صدقه های نیما بود  و خنده های  اون دختر بود  که  توی گوشم می‌پیچید و قلبم رو از درد و معدمو از این همه کثافت کاری به درد می‌آورد....
.
.
.بعد از گذشت چند ساعت حالا تازه داشتم به خودم میومدم ...به یه چهار راه رسیده بودم که توی اون موقعیت واقعا نمیشناختمش ....خیابون خلوت بود و چراغ راهنما برا خودش خاموش روشن می‌شد. به ساعتم نگاه کردم ۳ صبح بود ....دوباره دور و برمو نگاه کردم ...زیر لب گفتم من کجام ؟ گم شدم یعنی؟ آب دماغمو بالا کشیدم که متوجه نور اون سمت میدون شدم ....دویدم به سمتش و وقتی بهش رسیدم تابلوی ورودی نشون از یک داروخونه میداد ...از در کشویی داخل شدم که دختر محجبه ای پشت میز نسخه پیچی ،متوجه حضورم شد و سرش رو بلند کرد ....از دیدن یه دختر با سر و صورت خیس از اشک و چشمای گریون با حال خراب و تو اون ساعت متعجب شد و حدس زدم که لابد الان چه فکری راجبم میکنه ،بی توجه به تعجبش با صدایی که از ته چاه در میومد ازش خواستم که با تلفنش یه زنگ بزنم ...اونم قبول کرد ..‌تلفن رو که به دستم داد گفت : اگه اتفاقی برات افتاده بگو ،شاید بتونم کمکت کنم ....سرمو به نشونه ی نه بالا انداختم ...به صفحه ی گوشی نگاه کردم و اولین شماره ای که به ذهنم رسید شماره‌ی دایی رضا بود ....
جواب بده دیگه ....تو رو خدا دایی ....
_بله
لبخند غمگینی زدم _سلام دایی ...
_شهرزاد توئی؟ این وقت شب ؟ شماره کیه ؟
فقط گفتم : دایی میشه بیای دنبالم؟
_کجایی عزیزم؟ آره معلومه که میام ،تو بگو چی شده؟
دماغمو بالا کشیدم که گفت : داری گریه میکنی ؟
با هق هق گفتم : دایی فقط بیا
_میام عزیزم،آدرس بده ؟
آدرس رو از دختر پرسیدم و بهش گفتم
و تماس رو قطع کردم و تلفن رو به دست دختر برگردوندم .
....روی صندلی انتظار نشستم و به نگاه های کنجکاو دختر سکوتم رو هدیه دادم ....
بعد از ۱۵ دقیقه تصویر ماشین گرون قیمت دایی که حتی هنوزم نمیدونم اسمش چیه رو از پشت شیشه دیدم ...با تنی سنگین از روی صندلی بلند شدم و با تشکر کوتاهی از دختر اومدم بیرون و سوار ماشین شدم ....درو که بستم دایی متجب نگام کرد ...و بعد با اخمی گره خورده پرسید:
_ چی شده؟ این چه سر و وضعیه؟ ...
سرمو انداختم پایین که اشکام دوباره سرازیر شد
خیلی جدی و با تشر پرسید :
_ شهرزاد با توام....جواب منو بده ‌‌..‌ازت پرسیدم این موقع شب ،با این وضعیت ،اینجا چیکار میکنی ؟
بین گریه گفتم :با نیما بودم...
خط اخمش پر رنگ تر شد و به جای تشر این بار سردرگمی به چهرش اومد
_ با نیما؟ ...نیما چیزی گفته ؟ کاری کرده؟ شهرزاد؟
_ بله ؟
_با توام ...حرف بزن
دیگه طاقت نیاوردم و خودمو انداختم بغل دایی ....وقتی فهمید حالم خوب نیست ،دستشو پشت کمرم گذاشت و نوازش کرد ...آروم که شدم از بغلش بیرون اومدم
نگاهی بهم کرد و پرسید بهتری ؟
_اوهوم ،میشه بریم خونه؟
بدون حرفی ماشین رو روشن کرد و به سمت خونه خودش رفت ......
.
.
.
.
روی مبل نشسته بودم و به یه نقطه خیره شده بودم ....که دایی فنجون قهوه ای رو جلوم گذاشت و خودش هم نشست کنارم
_شهرزاد
بهش نگاه کردم ...
_نمیخوای حرف بزنی ؟
_ببخشید دایی که مزاحمتون شدم ،اونم این وقت شب
_اینو نگفتم ....چی شده ؟ حالت چرا اینقدر خرابه ؟
وقتی با سکوتم مواجه شد عصبانی گفت :با توام ...
اشک ریختم همه چیو براش تعریف کردم به غیر از صحنه ای که دیدم ...روم نمیشد اونو بگم .در حین تعریف کردن من دایی گاهی نگاهش مهربون می‌شد و گاهی عصبانی ،اخرم بغلم کرد و سرمو رو سینش گذاشت و آروم گفت : هیشش...گریه نکن عزیزم ...گریه نکن ...
اما من دلم شکسته بود....
یه خورده که گذشت اشکامو پاک کردم و نگاش کردم
که ازم پرسید: تو مطمئنی؟یه کفش زنونه میتونه دلیل بر خیانت باشه؟ !
یعنی باید میگفتم ؟
_فقط کفش نبود دایی ...رفتم تو اتاقش ...خودم دیدم که ...که ...
به گریه افتادم دوباره و با زجه گفتم : صدای نفسهاشون تو گوشمه دایی ،اون تصویر دلمو به هم میزنه ...خودم دیدمممم
دایی عصبانی دستشو رو پیشونیش گذاشت و دیگه سکوت شد .....
.
.
.
اون شب رو همونجا پیش دایی موندم و تا صبح کابوس میدیم .صبح با بی‌حالی از خواب بیدار شدم ...دایی گفت مامان دیشب کلی به من زنگ زده و ......واخرم دایی همه چیو براش تعریف کرده.....


.

.
.
.
.
.
از اون روز زندگی برام پوچ شد ....هر روز و هر لحظه بهش فکر میکردم ...به روزای قشنگ با هم بودنمون ...به لحظات زیبایی که کنار هم داشتیم ....به اون روز کذایی ،به اون شب ،اون اتفاق ...اینقدر که گاهی قلبم درد می‌گرفت و کارم به بیمارستان می‌کشید و همون اوایل دکترا میگفتن مثل این که یه گرفتگی عروق قلبی داشتم که رد کردم و من فکر کنم مال همون شبی بود که دم در اتاق نیما رفتم و ....
.
.
.
.
روز ها گذشت ....خیلی طول کشید ...خیلی ،تا با قرص و دارو و روانپزشک و البته خونوادم...حالم کم کم بهتر شد ...اما هیچ وقت کاملا خوب نشدم و وقتی اون روز ها برام یادآوری میشه این قلب لعنتی به پت پت میفته .......
نیما بعد از اون شب کیفمو تو خونه دیده بود و همچیو فهمیده بود ....انگار از خداش بود و فقط دنبال یه فرصت بوده .....کیف و ماشینمو برام فرستاد و دیگه هیچ وقت ندیدمش و ازش خبری هم ندارم ‌‌‌‌....
اون رفت دنبال هوسش ...یا ...شایدم عشقش ...
نمیدونم ،اما من دیگه اون شهرزاد سابق نشدم ....اون دختر همیشه شاد و خندون ...اون دختر پر از امید .


اشکامو پاک کردم و به سهیل که حالا با سکوت به زمین خیره شده بود نگاه کردم ،حق داشت ،مسئله‌ی مهمی رو ازش پنهون کرده بودم ... یه نفس عمیق کشیدم و صداش زدم : سهیل... سهیل ،من...
سرشو بالا آورد و نگام کرد ...تو چشاش غصه دیدم ،عصبانیت ...از رو صندلی بلند شد که منم همزمان باهاش بلند شدم و دستشو گرفتم ....
_حرفام هنوز تموم نشده ,بشین لطفا
بی حرف نشست ،همونجوری که دستشو گرفته بودم تو چشاش نگاه کردم و گفتم :
_اما ،قاطی همه ی اون غصه ها ...تو پیدات شد ،یه آدم تازه ...شاید یه فرشته نجات ...سهیل ،تو اومدی و انگار غصه هام پر کشید ...انگار امیدوار تر شدم ،به زندگی ،به آینده...منو عاشق کردی و ...
پرید وسط حرفم :
_ پس دلیل همه ی اون غصه های یهویی ،گریه های بی دلیلت ...حال الانت ،همش به خاطر او...
چی داشت میگفت!! ،حرفشو قطع کردم :
_ سهیل...به خاطر اون نبوده ،به خاطر قلبه شکستم بوده ...اون خیلی وقته که از دل من رفته ...بعد از اون شب رفت ...غصه هام ،گریه هام ،حال الانم ،فقط به خاطر تیکه های شکسته ی قلبمه که گاهی تو تنم فرو میره و اشکمو در میاره ....تو ببخش ،تو بمون، تنهام نزار .
اون بغض کرده بود و من آروم و بی صدا اشک می‌ریختم.
_سهیل ...منو ببخش که بهت نگفتم ،منو ببخش که دیروز بدون هیچ حرفی رفتم ...ببخش...من دلمو بهت دادم .
چند لحظه ای سکوت شد و بعد بی هیچ حرفی منو توی بغلش کشید و سرمو روی سینش گذاشت ....آرامش به وجودم تزریق شد و گریه هام بند اومد ...دستمو دور گردنش انداختم و بیشتر بهش چسبیدم ....
موهامو نوازش می‌کرد و گاهی روی سرم رو بوسه میزد ...
نمیدونم چقدر گذشت که سرمو بالا آورد و تو صورتم نگاه کرد....اشکامو پاک کرد و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند ،آروم گفتم : تنهام نمیزاری مگه نه ؟
سرشو برداشت و تو چشام نگاه کرد ،با صدای خش داری که غصه توش موج میزد جواب داد: معلومه که نه
لبخند زدم که ادامه داد :
تو همه جون من شدی ،عشقم شدی ،چطور میتونم بزارم برم ...ازت ناراحت شدم که تا حالا بهم نگفته بودی اما ،این توی عشق من اثری نداره، فقط بهم قول بده که دیگه چیزی رو ازم قایم نکنی ...
سرمو کج کردم و گفتم : چشم
پیشونیمو بوسید و گفت: چشمت بی بلا
در اتاق زده شد و من مثل فرفره برگشتم تو تختم و سهیل هم صاف نشست ،مامان اومد داخل ...
_ عه بیداری مامان ؟
هنوز منگ لحظه های پیش بودم ،جواب دادم : هان؟ آره مامان
_ بهتری ؟
_ اره مامان به لطف دکتر بله و چشمک نامحسوسی به سهیل زدم که خندش گرفت .
سهیل بلند شد و کیفشو برداشت و با گفتن یه سری سفارشات برای حال من ،با اجازه ای گفت و از در رفت بیرون ،لحظه ی آخر یه چشمک زد و درو بست ،مامان هم رفت بیرون و ....اخییششش، انگار یه بار از روی دوشم برداشتن، دراز کشیدم و انگار تازه رها شده بودم از همه چیز ،از هر غصه ای ...

ویرایش شده توسط Faezhe
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

●فصل دوازدهم
.
.
.
.
.
.
دو روز گذشته بود ،اما سهیل نه زنگ زد که خبری از حالم بگیره و نه پیشم اومد ،بهش حق میدادم .
برا ناهار رفته بودم پایین و داشتم کمک مامان میز رو میچیدم که گوشیم زنگ خورد، رفتم سمت مبل و برش داشتم ،سهیل بود ،خوشحال شدم ،همینجوری که داشتم از پله ها میرفتم بالا ،سریع جواب دادم :
_ سلام،فکر کردم باهام قهری
_ سلام خانم خوشگله، آخه چرا باید با شما قهر کنم
رفتم تو اتاق و در و بستم
_اخه ازم خبری نگرفتی ،الان دو روز شده ها
_ میدونم خانم گل ،شما هم یه خورده به من حق بده ،توقعشو نداشتم
_ اوهوم ...سهیل
_ جان سهیل
_ ببخشید که ازت پنهونش کرده بودم
_ .....اگه این دو روز خبری ازم نبود برا این بود که میخواستم با خودم کنار بیام ...به هر حال این که بدونی عشقت قبلا عاشق یکی دیگه بوده سخته
_ میدونم ... راستش منم برا این بهت نگفتم چون ترسیدم از دستت بدم
چند لحظه سکوت کردم و بعدش بی هوا گفتم: دلم برات تنگ شده
صدایی نیومد
_ سهیل...سهیل
_ جون دلم
_وا ،چرا جواب نمیدی ؟!شنیدی چی گفتم ؟ گفتم دلم برات تنگ شده ها
_شنیدم عزیزم
با تک خنده ای ادامه داد :_جا خوردم
منم ریز خندیدم و بعد پیشنهاد دادم که: عصری بریم بیرون ،شام یه رستوران خوب مهمون من ...هوم؟
_ چشم حتما ،اما نه مهمون شما
_ ولی همه ی این چند وقت رو تو حساب کردی ،این یه بارو من ،باشه؟
_ اوممم،باشه ...ساعت ۶ میام دنبالت ...خوبه؟
_ ۶ خوبه ،اما من میام نمیشه که تو بیای در خونمون دنبال من ....آدرس رستوران رو برات میفرستم
_ باشه گلم
لوس بازی درآوردم و گفتم : بوس ..میبینمت(چندششش) و قطع کردم
.
.
.
ساعت ۵ بود و باید حاضر میشدم ...میخواستم این بار بهتر از همیشه باشم ...هر چی نباشه ،از این به بعد رابطمون جدی تر شده ،پس یه مانتوی جلو باز و بلند که دور یقه و آستینش پارچه ی سنتی کار شده بود رو از تو کمد درآوردم. ‌‌‌‌........
ابروهامو مرتب کردم و آرایش نازی رو صورتم نشوندم ، عطر خوشبویی زدم و ساعت طلایی رنگمو دستم انداختم و بهش نگاه انداختم ،یه ربع به شیش بود ،با آژانس تماس گرفتم و منتظر موندم .
رستورانی که میرفتیم جای دنج و هنری بود که در و دیواراش ،تمام تابلوهایی از نقاش های خیابونی یا هنرمندانی که به این رستوران اومده بودن و همونجا هم طرحی به کاغذ آورده بودن پر شده،من واقعا اونجا رو دوست داشتم .
از آژانس پیاده شدم و داخل رفتم که دیدم سهیل هم رسیده و یکی از میز ها رو برا نشستن انتخاب کرده ،پشت به من بود و حواسش نبود ،آروم نزدیکش شدم و رفتم پشت سرش ،صدامو نازک کردم و گفتم : واای جون چه آقای خوشتیپ و جیگری
سرشو آورد بالا که دیدم اخم داره ،تا منو دید خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت : توئی؟!
با لبخند و بی حرف روی صندلی رو به روش نشستم و مثل همیشه مهو تابلوهای تکرار ی رستوران شدم و همونجوری که به اطراف نگاه میکردم سر به هوا پرسیدم :
_ قشنگه نه؟...
_ آره،قشنگه
_ من که عاشقشم
_ منم عاشقشم
_ خیلی بهم آرامش میده
_ به منم آرامش میده
یه لحظه گیج شدم و حواسم سرجاش اومد !!!نگاه از دیوارا گرفتم به سهیل نگاه کردم که دستش زیر چونش بود و با لبخند نگام می‌کرد،فهمیدم تو همه‌ی این مدت داشته منو می‌گفته، خجالت زده سرمو انداختم پایین...
_ خجالتشو...فدای خجالت کشیدنت
_ همونجوری سر به زیر گفتم : اینجوری نگو خب ...
خندید و گفت : چشم
بستنی سفارش دادیم و با شوخی و خنده خوردیم و اخرم با کلی اصرار خودم حساب کردم ،بعدشم یه دوری بزنیم تا دوباره بارا شام برگردیم ،همون نزدیکا یه پارک بود که بهش گفتیم بریم همونجا ....
....رو یکی از نیمکت ها در سکوت نشسته بودیم که گفت: شهرزاد
بهش نگاه کردم
_دیگه هیچ وقت ،هیچ وقت چیزیو ازم پنهون نکن یه بهم دروغ نگو ،باشه گلم ؟
_یه بار که قول دادم ،اما چشم بازم میگم ،قول میدم
پیشونیمو بوسید،خودش بلند شد، دستمو گرفت و منو هم بلند کرد و برد بالا سرم و یه دور چرخوندم ،بعد با نگاه زیبایی گفت : خوشگل تر از همیشه شدی عشق من ...خواست نزدیک بشه که دستمو از تو دستش درآوردم و با شیطنت گفتم : بریم برا شام ،تا برسیم دیر میشه و با لبخند پیروزمندانه ای به سمت ماشین رفتم ......
.
.
.
.
.
پنج ماه از اون شب و رابطمون می‌گذشت، خانوادهامون رو در جریان گذاشتیم و خدا رو شکر هیچ کس مخالفتی نداشت و یه ماه قبل یه جشن نامزدی خودمونی گرفتیم و همه چی به خوبی داشت روند عادیشو طی می‌کرد.
یه مدت شده بود که رفتارش عوض شده بود ،انگار ذهنش درگیر مسئله ای بود ،همش کلافه ،ناراحت یا عصبی بود ،یه چند باری ازش پرسیدم ،اما درست حسابی جواب نداد و بهم گفت چیزی نسیت و نگران نباشم .
دو روز پیش بهم گفت که باید برای یه کنفرانس پزشکی بره خارج از کشور .شب ساعت ۱۰ اومد خونمون تا خداحافظی کنیم ،میگفت که ممکنه یه دو سه هفته ای طول بکشه .تو اتاقم با لامپ خاموش بهش تکیه داده بودم و هیچ کدوممون چیزی نمیگفتیم ،اون تکیه به دیوار بود و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود و من فقط تو غصه ی رفتنش بودم ،ازش کمی فاصله گرفتم تا خوب ببینمش،به چشماش نگاه کردم ...توش غم بود انگار...با صدای آرومی گفتم :
_سهیل
_ جان سهیل
_( عاشق اینجوری جواب دادنتم به مولا ) چرا با من حرف نمیزنی ...میدونم که یه چیزی هست ،خب بهم بگو ،بزار با هم حلش کنیم، موهامو از تو پیشونیم زد کنار و با لبخند گفت : بهت که گفتم عزیزم ،تو نگران نباش ،چیز مهمی نیست ،این مدت یه ذره خسته شدم ،از وقتی رئیس بخش شدم ،کارام بیشتر شده ،به خاطر همونه ،تو اصلا خودتو اذیت نکن ،باشه گلم ؟ (دیگه به این که بهم بگه گلم عادت کردم) سرمو کج کردم و گفتم : باشه
تکیمو از خودش جدا کرد و تو چشام نگاه کرد :
_ خانم کوچولوی من ،شما دیگه بخواب ،که از وقت خواستم گذشته
_ عه سهیل...
خنده‌ی جذابی کرد و همونجوری به چشام خیره موند ،حرف دلمو به زبون آوردم:
_ وجودت بهم آرامش میده ،خیلی
پشت دستمو بوسید و گفت : دوست دارم شهرزاد ،هر اتفاقی هم که بیفته ،تو بدون که همیشه تو قلب منی ،با دنیا عوضت نمیکنم ...
همونجوری که تو چشام خیره بود ادامه داد :
_ ازت میخوام بهم اعتماد داشته باشی و همیشه دوسم داشته باشی
با نگرانی گفتم : سهیل داری نگرانم میکنی
با قاطعيت گفت: نه گلم ،نگران هیچی نباش ،من هستم ،همیشه، حتی از دور مراقبتم ،اینو بدون و یادت نره ...
با حرفایی که شنیدم یه قطره اشک از گوشه چشمام چکید و زیر لب اسمشو گفتم ، با دلخوری اشکامو پاک کرد و گفت : گریه نه ...تو این مدت که من نیستم ،مواظب خودت باش عزیزم
دماغمو بالا کشیدم و گفتم : باشه ،تو هم مراقب خودت باش ...
تا دم در اتاق باهاش رفتم و لحظه آخر دستشو گرفتم و گفتم زودی بیا ،نگاه قشنگی بهم انداخت و گفت چشم و رفت ....درو که بست ،قلبم از حرکت وایساد و فرو ریخت ،همونجا پشت در نشستم به گریه کردن...خیلی وقت بود که گریه مهمون چشام نشده بود و دلیلش حظور اون بود ،دور شدن ازش برام خیلی سخت بود ،خیلی ...
.
.
.
.
(سهیل )
فکر اینکه حالا حالا ها نتونم شهرزاد رو ببینم برام عذاب آور بود ،اما چاره ای نداشتم باید این موضوع رو حل میکردم ،عمو و اون دخترش زیادی دارن میرن رو اعصابم ....دلم نمیخواست به شهرزاد دروغ بگم ،اما مجبور شدم بهش بگم برای یه سفر کاری دارم میرم ،هیچ راه دیگه ای نداشتم تا بتونم چند وقتیو دور باشم تا کارا رو راست و ریست کنم وکارای بیمارستانو بخش رو هم سپردم دست وحید ....


  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل سیزدهم
.
.
.
.
.
.
.
به خونه عمو رسیدم، زنگ در و زدم و وارد شدم ...فرشته تو پله ها وایساده بود و داشت با نیش باز اومدنمو تماشا می‌کرد...فرشته ،فرشته ،اخخ فرشته ...دیگه حتی اسمشم حالمو بد میکنه .از وفتی یادمه بابا و عمو همش میگفتن که قراره ما مال هم باشیم ،از همین مضخرفاتی که برای پسر عمو و دختر عمو ها میگن ...
بچه تر که بودم ،عقل نداشتم که ،فکر میکردم دختر خوبیه .وقتی دانشجو بودم با اسرار عمو با فرشته نامزد شدیم ،اما اونجا بود که فهمیدم تا به حال فرشته رو نشناختم ...چند باری از وسط مهمونی ها شبانه جمعش کردم و چند هم عمو زن عمو می‌آوردنش ،که بیا فرشته اصلا حالش خوب نیست ...دیگه خستم کرده بود ...راجب به این موضوع چند باری با خودش حرف زده بودم و باهاش اتمام حجت کردم که اگه یه بار دیگه از این مسائل پیش بیاد ،نامزدیمونو بهم میزنم ،اما هر بار با زبون چرب و نرمش منو رام خودش می‌کرد.
یه سالی گذشت ،درسم تمام‌شده بود و دنبال کارای نظام پزشکی و مطب بودم که خانواده ها به اجبار تاریخ عروسی گذاشتن و منم به احترام پدرم قبول کردم و فکر میکردم اگه ازدواج کنیم‌ و مالک هم بشیم ،فرشته دست از کاراش برمی‌داره و به امید همین هم راضی شدم ....به هر حال منم به بودنش عادت کرده بودم .....یه هفته قبل از عروسی ساعت ۲ یا ۳ صبح بود که فرشته بهم زنگ زد و با حالِ نزار و گریه ازم خواست که برم دنبالش ،خب منم نگرانش شدم و به آدرسی که گفت رفتم ...وقتی دیدمش تو وضعیت بدی بود ،سر و وضعش بهم ریخته بود و آرایش صورتش به خاطر گریه ،پخش شده بود .وقتی رفتیم خونه،دوباره شروع به گریه و آه و زاری کرد و آخرشم به این رسید که تو مهمونی اذیتش کردن و ....
بهم ریخته بودم ،حالم بد بود و سرم حسابی درد میکرد ...دیگه به آخر خط رسیدم و زد به سرم ،همون موقع به عمو زنگ زدم و همه چیو براش تعریف کردم و تا بیاد و فکری به حال دخترش بکنه...بار ها با فرشته حرف زده بودم ،ازش خواسته بودم که دیگه تنهایی به این جور مهمونی ها نره و ذره ای برا من و زندگیمون ارزش قائل باشه ،اما به گوشش نرفت که نرفت ...
عمو فردا صبح اومد خونه من و با هم حرف زدیم ،ازم مهلت خواست تا وضعیت رو درستش کنه ،منم به حرمت این مدتی که با هم بودیم ،صبر کردم ....
مادر بزرگم همیشه میگفت ،این دختر به درد سهیل نمیخوره و این خبر که به گوشش رسید ،انگار اصلا براش جدید نبود ،منووبه اتاقش برد و ازم خواست که نامزدیمو بهم بزنم ...فکر کردم خب به خاطر اینکه از فرشته خوشش نمیاد ،حالا بدقلقی میکنه ،بزرگ تر فامیل بود و اگه اجازه نمی‌داد نمیشد ،اما برام شرط گذاشت ،شرطشم این بود که از فرشته گواهی ×بخوام تا همه چیز برام روشن شه ؛ عصبانی شدم ،غیرتم اصلا اجازه نمی‌داد، قبول نکردم ،اما مادر بزرگ مصمم بود و گفت بسپرم به خودش .وقتی مسئله رو با عمو و فرشته در میون گذاشت ،اونا هم با عصبانی و داد و بیداد خونه رو ترک کردن ......
خلاصه ی همه ی اون ماجرا ها این که معلوم شد فرشته چند سالی هست که رابطه داشته و حتی یه بار سقط داشته و همه‌ی اون مظلوم بازی ها و اون شبی که بهم زنگ زد واسه این بوده که تهش اگه رسیدیم به عروسی و مشکلی پیش اومد ،ربطش بده به همون مهمونی و همه چیو ماسمالی کنه .......
وقتی اینا فهمیدم ،دنیا رو سرم آوار شد ،شاید اون قدر ها بهش وابستگی نداشتم اما به هر حال چند سالی رو با هم بودیم دوسش داشتم ....باید زود تر از اینا میشناختمش .....
فرشته از اولش دختر بدی نبود ،چهره ی زیبایی داشت و هر جا میرفتیم چشم پسرا دنبالش بود و البته منم حسابی براش غیرتی میشدم ....اما خودش باعث شده بود که زندگیش به اینجا برسه ...و من حسابی ازش بریده بودم و این بهونه ای شد برا این که واسه همیشه قیدشو بزنم ....
حالا بعد از ۷ سال وقتی خبر ازدواجم به گوششون رسیده ،فکر انتقام به سرشون افتاده و میخوان با شهرزاد تهدیدم کنن ...من جونم به اون بستس و منم دلم نمیخواد مشکلی برا ی خودش و خونوادش پیش بیاد ...عمو از کله گنده های تجارته و حسابی برو بیا داره ،پس تهدید بدی برای شهرزاده ...باید هر جور شده این بازی رو به نفع خودم تموم کنم ...
.
.
.
.
فردای اون روز سر میز ناهار عمو صحبتش رو شروع کرد و باعث شد هر لحظه عصبانی تر از قبل بشم ...
عمو:خب سهیل جان ،حالا که فهمیدی قصدمون از آیت خواستیم بیای اینجا چیه ،بهتره که یه راست برم سر اصل مطلب...
جرعه ای آب نوشید و ادامه داد :_بعد از بهم خوردن نامزدیتون با فرشته ابروی ما پیش فامیل و دوست و آشنا رفت ،ما هم برای اینکه گندکاریتو جمع کنیم ،مجبور شدیم بگیم قرار هست چند سالی رو برای ارتقای پزشکیت به انگلیس رفتی ....
خندید و ادامه داد : خب...حالا برگشتی
و با هم خندیدن
_هفته ی دیگه جشن مفصلی برای عروسی تو و فرشته برگزار میکنم و دلم نمیخواد هیچ حرف و بهانه ای هم توش باشه ...
لیوان نوشیدنیش رو سر کشید و به روبه رو خیره شد ...دستام رو زانوهام مشت شده بود ،دیگه طاقت نداشتم ...
_اما عمو ،من نمیتونم ،تازه نامزد کردم و آبروی یک دختر تو دستای منه ...منم دوسش دارم و دلم نمیخواد از دستش بدم ،پس لطفا فکر دیگه ای به حال دخترتون بکنین
هر دو پوزخندی زدن و عمو جواب داد: چطور وقتی نامزدیتو بهم زدی رفتی دختر من آبرو نداشت ،حالا دختر اون مرتیکه مهرداد آبرو دار شده !؟
(چی؟ اون پدر شهرزاد و از کجا میشناسه ؟!!)
ادامه داد : باید همون دفعه که توی قرار داد کانادا سر راهم سنگ انداخت ،میکشتمش و به یه گوشمالی ساده اتکا نمیکردم ،تا حالا کار به اینجا نرسه ،اما به خاطر رفاقت چندسالمون از جونش گذشتم ،اما حالا دخترش شده موی دماغم ..و اخماشو تو هم کشید...
دیگه حرفی نزدم و با اجازه ای گفتم و سر میز بلند شدم و به تراس طبقه بالا رفتم ،به نرده تکیه دادمو سرمو بین دستام گرفتم ...
اون دفعه که پدرشو زخمی آورد بیمارستان ،اون حال بد خودش ...پس از قبل همو می‌شناختن، به خاطر همین هم به این زودی خبر ازدواجمون به گوشش رسیده بود ...شهرزادم ...عزیزدلم ...تو همیشه برای منی ...سرمو رو به آسمون بلند کردم ....باید این اوضاع رو درستش کنم ....

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

●فصل چهاردهم
.
.
.
.
.
.
.
روز ها به سرعت سپری میشد و من به هردری زدم تا این موضوع به اتمام برسه ...با زبون خوش ،با داد و بیداد ،گاهی با تهدید ...اما نشد ....
.
.
.
.فردا جشن عروسی میگرفتن و منم زار و نزار مثل بره ای شده بودم که داشتن می‌میبردنم سلاخی ...اگه به خاطر جون و زندگی شهرزاد نبود اصلا برام مهم نبود و ول میکردم میرفتم،اما الان دست گذاشتن رو نقطه ضعفم ...تو این اوضاع به مامان و بابا فکر میکردم که چرا اصلا پیداشون نیست !
در اتاق زده شد و فرشته اومد داخل ،روی تخت کنارم نشست و و دستشو انداخت دور گردنم ،دلم میخواست دستشو پس بزنم اما جون شهرزاد حالا تو دستای اون بود پس بی حرکت نشستم ...بوسه ای روی گونه گذاشت که حالمو بهم زد ...اما بازم من حرکتی نکردم ...
_پسر عمو جان ناز نکن تو خیلی ماهی ...و بلند بلند خندید و بعد گفت :سهیل جاننننمم ،غصه نخور دیگه ،زندگی همینه ،یه بازیه بی رحم
_فرشته ...میدونم همه ی اینا زیر سر توئه ،پس تمومش کن ...تو خودت میدونی فقط به خاطر شهرزاده که این جا موندم تن به این کار دادم، و موقعیت خودم اصلا برام مهم نبود
_ایششششش شهرزاد، چه اسم عتیقه ای هم داره ،نکنه برات قصه میگه ...و خندید ...بلند شد و گفت : ببخشید عشقم کاری از دستم بر نمیاد ...و از اتاق رفت بیرون....
برای چندمین روز متوالی سر درد بدی سراغم اومد ...
اومد...
.
.
.
امروز،روز عروسی کذایی بود...دلم براش لک زده بود ،اگه این ازدواج سر می‌گرفت که فکر نکنم دیگه راه فراری ازش باشه ،اونوقت شهرزاد برام می‌شد آرزو...باید بهش زنگ بزنم ،داغون میشه اما ،باید حقیقتو بهش بگم ،اگه بهش بگم اونی که قصد جون پدرشو کرده عموی منه .....
رفتم تو اتاق و درو بستم ،شمارشو پیدا کردم و دکمه تماس رو زدم ،تا تماس وصل شد صدای قشنگ و خوشحالش به گوشم رسید و پشیمون شدم که بهش واقعیتو بگم ...حالا باید جوری حرف میزدم تا ازم متنفر بشه و راحت تر با این موضوع کنار بیاد ...اون یه بار یه رابطه نا موفق داشته ،این براش بد تر از همیشه ست ...قلبش چی ....چه کاری ازم بر میاد اخه ...چی بهش بگم ...بگم منه بی عرضه نتونستم کنارت بمونم ...سهیل با توام !!!
به خودم اومدم .._ها؟!..جانم ؟
_جانت بی بلا ،میگم کی میای، دلم برات تنگ شده ،اونجا همه چی خوبه ؟
_ اا..آره...آره خوبه
سکوت شد ....
_سهیل
اومدم بگم جانم که حرفمو خوردم _بله
تن صداش عوض شد ..._بله!؟سهیل چیزی شده؟
بغضی که تو صداش بود قلبمو لرزوند ،خودمو نباختم بی احساس گفتم :
نه مگه باید چیزی شده باشه..
_سهیل
_صبر کن ،زنگ زدم باهات حرف بزنم ،فقط گوش کن ...شهرزاد تو دختر خوبی هستی، اما برای من نه ،برای من کافی نیستی ،اشتباه کردم که وقتمو با تو گذروندم( خودمم از گفتن این حرفا قلبم به در میومد) شاید یه جای دیگه ای یه روز دیگه ای یه آدم حدید بیاد تو زندگیت که به دردت بخوره ،اما اون آدم من نیستم ...
صدای تنگ شدن نفسشو شنیدم و قلبم از حرکت وایساد ...نشستم کف اتاقم (چه دروغهایی داشتم میگفتم ،تو برای من بهترینی شهرزاد ) ادامه دادم :این چند روز که نبودم وقتی بود برای این که بیشتر فکر کنم و به ابن نتیجه رسیدم که به درد هم نمیخوریم ( چه مزخرفاتی) برات آرزو های خوب میکنم و ...مراقب خودت با...
حرفمو قطع کرد و با گریه صدام زد ...مثل دختر بچه ها بغضم گرفته بود ،دلم میخواست الان قربون صدقش برم و آرومش کنم ...اما نه ،با ید از خودم دورش میکردم ...فقط گفتم : برو دنبال زندگی خودت شهرزاد...و تماسو قطع کردم ...
سرم به دستم تکیه دادم و برای اولین بار گریه کردم ...برای عشقم ...برای خودم .....
یه لحظه چشماش اومد جلو چشم و تازه یادم افتاد که مشکل قلبی داره .....دویدم تو باغ ،شماره خونشونو گرفتم و گوشی رو دست یکی از خدمتکارا دادم تا از اون طریق به مامانش خبر بدم که حال دخترش خوب نیست ...خدمتکار هم گوشی رو گرفت و همین جمله رو تکرار کرد ..و منم با بی‌حالی به عمارت برگشتم ...حداقل اینجوری اگه تنها باشه ،مامانش میره سراغش...

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

●فصل پانزدهم
.
.
.
.
.
.
.
(شهرزاد )

قلبم تیر می‌کشیدو اشکام صورتمو خیس کرده بود ،مامان سراسیمه و نگران دویید تو اتاق ،اون از کجا فهمیده بود!؟نفسم بالا نمیومد و دوباره گذشته مثل خوره به جونم افتاده بود ،نه ‌.‌..خدایا نه ....قلب من دیگه تحمل نداره...

بعد ویران شدنم ساخت مرا ،اما رفت
فرض کن بار دگر زلزله در بم بزند


..............................
،اینار دیگه نه ،من دوسش داشتم اخه چرا ،چرا تنهام گذاشت ..‌گیج به اطرافم نگاه می‌کردم ،دست مامان رو گرفتم و بین گریه هام ازش پرسیدم :مامان ،مامان نکنه، نکنه من کاری کردم ها ،من اشتباهی کردم ،من که فقط دوسش داشتم ،من که عاشقش بودم ،آخه چرا .....
مامان هم گریش گرفته بود و ازم می پرسید :چی شده مامان جان ؟
گریه هام شدت گرفت و گفتم : اون دوسم نداشت ،سهیل دوسم نداشت ،اونم رفت ،نفسم تنگ شده بود ...مامان من دیگه نمیتونم ،دلم میخواد بمیرم ...مامان ...
سرمو تو سینش گرفت و قصد آروم کردنمو داشت....آخر چیزی که فهمیدم این بود که مامان به اورژانس زنگ زد ،بی جون شده بودم چشامو با گریه بستم ،کاش دیگه هیچ وقت بیدار نشم ....

چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد

...............................

قلبم تیر می‌کشید، چشامو آروم باز کردم ،تو اتاق خودم بودم ...‌به اطراف نگاه کردم
مامان ،بابل، دایی رضا و مامان‌بزرگ،هنوز گیج بودم ...اما کم کم ....سهیل ...عشق من ....روزهامون....کنار هم بودن هامون ...آخ که چقدر وجودش بهم آرامش میداد ....
اشک تو چشام جمع شد که دایی به سمتم اومد و دستمو گرفت و با دست دیگر موهامو نوازش کرد ،سرمو چرخوندم سمتش ،با بغض گفتم :
چرا دوسم نداشت ،دایی ...
با غصه گفت : جان دایی
_من زشتم ؟
_نه قربونت برم ،تو خوشگل ترین دختر دنیایی
_من بداخلاقم ؟
_نه عزیزم ،مگه اصلا مهربون تر از تو هم‌هست
_من ....من ...اشکام سرخورد رو صورتم _من ...پس چرا ؟...چرا ؟...چرا من نخواست ،چرامن براش کم بودم ،اصلا چرا من برا همه کمم ...دایی
_جانم
_چرا هیشکی منو نمیخواد ؟
کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت :دایی جانم ،عزیزم...حرفشو قطع کردم و دوباره گفتم :دایی ...مگه قلب ادم چقدر میتونه تحمل کنه ؟ هان ؟ چرا من هنوز زنده پس ؟ هان ؟چرا ؟ ....گریه هام آروم آروم راه خودشونو پیدا میکردن .....



(رضا)

همینجوری که دستاشو گرفته بودم ،سعی سعی آروم کردنش داشتم، شهرزاد عزیز منه ،من بیشتر از هر کسی از حرفاش ،رفتاراش و دل کوچیکش خبر دارم ،دلم داشت کباب می‌شد براش ،این حقش نیست ،سهیل که به نظر آدم خوبی میومد، پس چرا رفت ،یه چیزی این وسط میلنگه ،هر کس رفتارشون رو با هم میدی میگفت این دوتا آخر دنیا عاشق همن ...اما حالا....

عصر روز بعد در حای که شهرزاد بازم مثل چند سال قبل افسردگیش اود کرده بود از خواهرم آتوسا خواستم تا ببرمش پیش خودم ،اونم با کمال میل قبول کرد ،چون شهرزاد با من خیلی راحته و منم همیشه سعی کردم همدمش باشم ،اون مثل دخترم میمونه ،چمدونش رو از آتوسا گرفتم و با مهرداد خداحافظی کردیم و رفتیم ....


...........................


یه هفته از اومدنش به خونه من می‌گذشت، سعی گرده بودم کارامو کمتر کنم تا بیشتر پیشش باشم ،تو این یه هفته به زور غذا می‌خورد و اصلا خواب نداشت ....
به ساعت نگاه کردم ۹ شب بود ،تو تراس روی زمین نشسته بود و به در شیشه ای تکیه داده بود و پتو رو دور خودش پیچیده بود ،بهمن ماه بود و هوا سرد ...قهوه ای درست کردم و سوئیشرتمو تنم کردم و رفتم کنارش رو زمین نشستم و قهوه رو دادم دستش ،اونم بدون حرف ازم گرفت و بهش خیره شد ،سرمو به پشت تکیه دادمو به رو به رو و چراغ های شهر خیره شدم که آروم گفت : دایی
بهش نگاه کردم و گفتم : جان دایی
اه غمگینی کشید و دوباره سکوت کرد
چند لحظه بعد صداش زدم : شهرزاد، جونم دایی ،بگو

با چشای اشکی بهم نگاه کرد ،بغضِ توی گلوش هق هق شد و گریه هاش شروع شد و با حالت مظلومی گفت :
_دلم براش تنگ شده ،چیکار کنم ،دایی شما میدونید با دلتنگی چیکار میشه کرد ؟
منم بغضی رو توی گلوم حس کردم ،ادامه داد ...
_دایی ،میشه ،میشه لطفا بغلم کنی ؟
لحن صداش با اون چشاس اشکیش دلمو آتیش زد
_اره دایی ،بیا بغلم ...
دستامو باز کردم و توی بغلم جا گرفت ،قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید ،سرمو به پشت تکیه دادم گذاشتم سکوت باقی بمونه ...
هق هقش توی گوشم بود و گریه هاش لباسمو خیس کرده بود ...چیکار میتونستم براش بکنم؟..هیچی...هیچ کاری ازم بر نمیاد ...
فکر کنم یه ساعتی گذشته بود که گریش بند اومد و انگار تو بغلم خوابش برده بود ،با همون پتو که دورش بود بردمش تو اتاقش و رو تخت خوابوندمش ،پتو بیشتر روش کشیدم و نگاهی به اطراف کردم ،اینجا اتاق کار من بود ؛تا وقتی که شهرزاد بعد از بهم خوردن نامزدیش با نیما اومد پیشم و اونوقت شد اتاق اون ...
از اتاق اومدم بیرون و درو نیمه باز گذاشتم ،لامپ ها رو خاموش کردم و رفتم اتاق خودم ،رو تخت طاق باز خوابیدم و دستمو گذاشتم زیر سرم ،به شهرزاد فکر کردم ،به غصه هاش ،به گریه هاش ،کاش میتونستم کاری براش بکنم ،چرا بازم باید این اتفاق براش بیفته ،خدایا ،حکمتتو شکر ....

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل شانزدهم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

(سهیل)
آخرای اسفند بود و نزدیک عید ،تو مطب نشسته بودم و مثل همه ی این چند وقت به شهرزاد فکر میکردم ،به این که اگه الان با هم بودیم می‌شد اولین عیدمون ،به تنگ ماهی روی میز که منشی آورده بود خیره شدم ،
اون دختر خوش ذوقی بود ،حتما عاشق حال و هوای عید هم هست ...
آه دردناکی از سینم خارج شد ،مدتیه که وقتی بهش فکر میکنم قلبم تیر میکشه .


سه ماه از ازدواج کذایی من و فرشته گذشته بود ،سعی می‌کردم بیشتر وقتمو تو بیمارستان باشم ،بودن کنارش برام عذاب آور بود ،البته که اونم هیچ وقت معلوم نیست کجاست ،همیشه با دوستاش بیرونه ....آخ شهرزادم...

از درون آشفته و ظاهر چو کوهی استوار
رنج ها این گونه ما را مرد بار آورده‌اند ‌...

سرمو رو دوستام گذاشتم روی میز و چشامو بستم ،خیلی خسته بودم ،خسته از همه چی ،دلم میخواست ازش خبری بگیرم ،چند باری رفتم در خونشون منتطر موندم تا شاید از در بیاد بیرون و ببینمش ،اما نبود انگار ، یعنی کجا رفته !؟
دانشگاه هم که نمی‌رفت که حداقل برم اونجا دنبالش .دلم براش پر می‌کشید...

....اتاق تو سکوت بود که در اتاق زده شد ، سرمو بلند کردم و گفتم:
_بیا تو
پرستار اومد داخل
_ببخشید دکتر ،خانمتون اومدن ،گفتن تو کافی شاپِ محوطه منتظرتونن
هوفی از سر عصبانیت کشیدم که از دید منشی دور نموند و گفتم :
_میتونی بری
رفت بیرون و درو بست ،کلافه شدم ،اومده اینجا چیکار !،روپوشمو در آوردم و رفتم محوطه ی بیرون رستوران ...

دیدمش که پشت میز نشسته ،بااخم رفتم سمتش ،صندلی رو عقب کشیدم و نشسته و ننشسته گفتم:
_اومدی اینجا چیکار ؟
با ناز گفت :
_چه عیبی داره مگه !اومدم شوهرمو ببینم
سرمو بردم نزدیک و غریدم:
_غلط کردی ،اینجا محل کار منه ،زود حرفتو بزن و برو ؛و به صندلی تکیه دادم
قهوشو هم زد و گفت:
_باشه عزیزم
جعبه ای رو روی میز گذاشت و گفت :مال توئه
نفس عمیقی از روی بی حوصلگی کشیدم و جعبه رو برداشتم ،درشو باز کردم ...
توش یه جفت کفش نوزاد بود و یه کارت ...خوندمش ،روش به انگلیسی نوشته بود (بابا شدنت مبارک)...
پوزخندی زدم و با بیخیالی کارتو انداختم تو جعبه و به فرشته نگاه کردم وگفتم :
_که چی !اینم مسخره بازیه جدیدته؟
اومدم بلند شم برم که یه برگه آزمایش گذاشت رو میز ،خستم کرده بود دیگه ...
برگه رو خوندم ،اسم خودش بود با تست مثبت بارداری .....
...........باورم نمیشد ،منو فرشته فقط یه بار، اونم یه هفته بعد عروسی با کلی اصرار از طرف فرشته رابطه داشتیم که اونم مراقبت شده بود ،پس ...بچه ای در کار نبود...با پوزخند نگاش کردم که داشت با نیش باز نگام می‌کرد ،گفتم:
_فکر کردی باور میکنم؟
_دیگه بیشتر از این مدرک میخوای ؟!خب داری بابا میشی ،بده مگه ؟
سرمو بردم نزدیک و با عصبانیت گفتم:
_فرشته ،اصلا حوصلتو ندارم ،نه حوصله تو رو نه دروغات ،فکر کردی من خرم !محاله،چطور ممکنه؟! پاشو جمع کن بساطتو
_حالا شده دیگه ،میخوای چیکار کنی
به فکر فرو رفتم ،نکنه واقعا !!!
نه ،لعنتی ...نباید اینجوری میشد ؛عصبانی بلند شدم و رفتم تو اتاقم‌‌ ، مشتی روی میز زدم که شیشه ی روش شکست ،دستمو کلافه تو موهام کشیدم ..،حالا باید چیکار کرد ،بچه!اونم بچه ای که مادرش فرشته ست ؟!نه ،نه ،نه ..گلدون رو پرت کردم که هزار تیکه شد ...
کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون ،سوار ماشین شدم و خواستم از در بیمارستان برم بیرون که فرشته جلوم سبز شد ،خواستم بی اهمیت رد شم که دیدم نگهبان داره نگاه میکنه ،ناچار وایسادم تا سوار شه ،روندم سمت خونه باغ .....




(رضا )
صبح که خواب بلند شدم دیدم شهرزاد آماده شده و داره دم در کفشاشو میپوشه !
با عجله رفتم سمتش ،بازوشو گرفتم و پرسیدم:
-کجا عزیزم ؟
همینجوری که سرش پایین بود و داشت بند کفششو می‌بست جواب داد :
-کار دارم
-کجا کار داری عزیزم ؟تو هنوز حالت اونقدر خوب نیست ،اگه حوصلت سررفته بزار منم حاضر شم دوتایی بریم!
-نه،میخوام خودم برم
-خب کجا عزیزم ؟،اینجوری که نمیزارم بری
اروم و ساکت جلوم وایساد، دستشو ول کردم ،با چشای اشکی گفت :
-میخوام برم بیمارستان ، میخوام برم ببینمش ،دلتنگی امونمو بریده دایی...
به قلبش مشت زد و گفت :
-این قلب قراضه داره فریاد میکشه...
اشک از چشماش جاری شد ..
-میخوام برم دایی ، بزار برم ..
دستمو گرفت و نالید :
-لطفا
دلم سوخت ،چی میتونستم بگم !
-باشه عزیزم ،صبر کن خودم میبرمت
دیگه چیزی نگفت و وایساد کنار ؛لباسامو عوض کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم ......


به بیمارستان که رسیدیم دویید تو محوطه ،اومد برخ سمت در ورودی ساختمون که یهو وسط راه وایساد ،به جایی خیره شده بود ،رد نگاهشو که گرفتم سهیل رو دیدم که جلوی یه دختر توی کافی شاپ بیمارستان نشسته بود و سرشو برده و بود نزدیک داشت حرف می‌زد!

مغزم آژیر کشید !!!!
دست شهرزادو که حالا بی حرکت بود و خشکش زده بود کشیدم و سوار ماشینش کردم ...
خودمم تو شک بودم !به شهرزاد نگاه کردم ،آروم و ساکت گوشه ی صندلی کز کرده بود و به نقطه‌ی نامعلومی کف ماشین خیره شده بود !از ماشین پیاده شدم تا یه بطری آب بگیرم، درو قفل کردم تا مبادا پیاده بشه .
وقتی برگشتم هنوز تو همون حالت بود، بطریو سمتش گرفتم که اصلا توجهی نکرد ،بطری رو دادم دستش تا خودش بخوره ،ماشینو روشن کردم و تا خواستم حرکت کنم دیدم ماشین سهیل تو ورودی در وایساده و همون دختر هم داره سوار میشه ...شهرزاد که متوجه مکث من شد ،خودشو رو صندلی بالا کشید و رد نگاهمو گرفت و بیرون رو نگاه کرد ،تا این صحنه رو دید ،همینطوری گفت :
-برو دنبالش دایی
کاری نکردم که بلند تر گفت :
-برو دنبالش دایی
نمیدونم کار درستی بود یا نه ،اما به هر حال دنبالش رفتیم .....

بعد از چهل دقیقه رانندگی به خیابونی رسیدیم که همش خونه باغ بود !همچنان دنبال ماشینش رفتیم تا جلو یه خونه پارک کرد ،اومدم عقب تر پارک کنم تا دیده نشیم که شهرزاد بی هوا دستشو رو بوق گذاشت و اونقدر ادامه داد تا توجهشون به ما جلب شد ......

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل هفدهم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

(شهرزاد )
از ماشین پیاده شدم و با قدم های لرزون پیش رفتم ؛دلم نمیخواست ضعیف به نظر بیام،اما این بار نمیتونم به راحتی عشقمو از دست بدم .
جلو تر که رفتم سهیل هم پیاده شد و نگاش قفل من بود ،نگاهم به دختری افتاد که از در جلو با ناز و لبخند پیاده شد ،خوشگل بود ...و برعکس من پر از غرور ....
خودمو نباختم و جلوتر رفتم ،سهیل از ماشینش فاصله گرفت و تو چند قدمی من وایساد ،اشک تو چشام جمع شده بود ،اما اجازه ریزش به اشکام نمی‌دادم
نگام که به چشاش افتاد بغضی رو دیدم ،یا شایدم من اشتباه کردم!
اومدنزدیک تر ...
همه ی توانم جمع کردم و تنها کلمه ای که از دهنم خارج شد یه صدای ضعیف بود که سهیل رو صدا میزد ...
دیگه نفسم بالا نیومد و و قلبم شروع کرد به تیر کشیدن ،انرژیم رفت و نزدیک بود بیفتم ...
با عجله اومد سمتم و بازوم گرفت و مانع شد ،سرپا که شدم ،همونجوری که بازوم اسیر دستای مردونش بود با گریه و درد لب زدم :
-چرا سهیل ؟.....واسه چی تنهام گذاشتی ؟...تو که میدونستی من طاقتشو ندارم !...هان ؟مگه نمیدونستی که اونجوری ولم کردی ؟!..‌
با صدای ارومی جواب داد:
-چرا عزیزم ،میدونستم
-پس چرا ؟چرا رفتی؟...سهیل ...به خدا قول میدم دیگه هیچ وقت لجبازی نکنم ،قول میدم شیطونی نکنم ،قول میدم خانوم باشم ...فقط...فقط تو نرو ...تو باش ..قول می...
حرفمو قطع کرد و دستشو گداشت دو طرف بازوهام ،و با چشمایی که حالا از بغض قرمز بود و صدای خش دار گفت:
-تو بهترین دختر دنیایی،تو هیچ ایرادی نداری
با دستم به سمت اون دختر اشاره کردم و با هق هق گفتم:
-پس چرا با اونی!؟
سرمو انداختم پایین و ادامه دادم :
-البته ...حق داری ،اون خیلی خوشگل تر از منه
منو بیشتر به خودش نزدیک کرد و و آروم گفت :
-نه گلم ...هیچ کس به اندازه ی تو زیبا نیست ...
توانم از دست دادم و رو زمین نشستم که سهیل هم همراه من رو زانوهاش نشست ...
اشکامو با پشت دست پاک کردم و آروم لب زدم :
-تو رو خدا سهیل ...انجام نزار ...من نمیتونم
تو چشام نگاه کرد و گفت:
-تو عمر منی شهرزاد ...ببخش ،ببخش که نمیتونم ،به خاطر خودت نمیتونم ،تو برام عزیزی و دلم نمیخواد برات اتفاقی بیوفته ...
گیج شده بودم و نمیفهمیدم چی میگه ،یعنی چی!
اشکامو که دیگه امون نمی‌داد پاک کرد و ادامه داد :
-تو همیشه برای من بهترینی ،بدون که همیشه دوست دارم ،خب؟ ...فقط الان برو گلم ..‌مطمئن باش یه راهی پیدا میکنم و برمیگردم ،نمیزارم اینجوری بمونیم ،نمیزارم عشقمون اینجوری هدر بره ...برو عزیزم ...
با گریه گفتم:
-اخه چرا مگ...
باز حرفمو قطع کرد ..
-فقط بدون که خیلی دوست دارم
به پشت سرم نگاه کرد و چند لحظه بعد دستای دایی بود که سعی در بلند کردنم داشت ...اما نه ...من نمیخواستم برم ...میخواستم همونجا پیشش بمونم ...


(سهیل )
چشای معصوم شهرزاد هر لحظه بیشتر به دلم چنگ مینداخت، اما افسوس که فعلا نمیتونستم کاری کنم ،اما بهش قول دادم که همه چیو درست کنم ،داییش که به زور بلندش کرد به آستین لباسم چنگ انداخت و با گریه نالید:سهیل
بدون این که خدمه خونه که حالا اومده بودن بیرون و انگار داشتن تئاتر تماشا میکردن بشنون ،اروم گفتم:
-جانم
چونش می‌لرزید و آروم گفت:
-میشه ...میشه بغلت کنم؟
و چشماشو دوباره اون مظلوم بودن رو به رخ کشید ...
اومدم برم نزدیکش تا بغلش کنم که صدای فرشته که اسممو صدا زد مانع شد ...
دوباره سرجام برگشتم و تو همون یه قدمی گفتم :
-برو شهرزادم...خودم میام پیشت ...دیگه اینجا نیا ،باشه؟...برو عزیزم
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید که سریع پاکش کردم ‌.‌حظور فرشته رو کنارم احساس کردم که دستشو دور بازوم حلقه کرد ،زیر لب گفتم :لعنت بهت فرشته...
شهرزاد به همراه داییش سوار ماشین شدن و رفتن و تو لحظه آخر دیدم که هنوز داره گریه میکنه، وقتی از کوچه رفتن بیرون دستمو از تو دست فرشته کشیدم بیرون و رفتم تو خونه و یه راست رفتم تو اتاق مشترکی که به ناچار با فرشته داشتیم...
رو زمین نشستم و سعی کردم این بغض لعنتی رو مهارش کنم ...

به رضایت ای خدا راضی ام اما لطفا
آخر قصه ی ما بهم رسیدن باشد ...





  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل هجدهم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(رضا)
تو این چند ماهی که گذشته شهرزاد نه تنها حالش بهتر نشده بود بلکه از وقتی سهیل رو دیده بود بدتر هم شده بود ،نه خواب داشت نه خوراک ،یه مدت پیش من بود و بعد از ۲،۳ ماهی با اصرار آتوسا رفت خونه خودشون ؛
به من وابسته بود و سعی می‌کردم هروقت کاری ندارم برم بهش سربزنم ...پدر و مادرش و من و بردیا و بقیه سعی میکردیم کنارش باشیم و نداریم تنها باشه ...
اما فایده نداشت ،حالش با این چیزا خوب نمیشد ...!




(سهیل )
فرشته ماه پنجم بارداری بود و ناز و اداش بیشتر از قبل شده بود هنوزم از ته دلم به این که بچه ی من باشه شک داشتم ،اما اگه باشه به هر حال من پدرشم ،بچه دختر بود و منم همیشه دختر دوست داشتم و برای بغل کردنش روزشماری میکردم .
روزها حواسم جمع کارم بود تا جایی که میتونستم خودمو غرق کارم میکردم تا کمتر ذهنم درگیر بشه و شب ها تا دیروقت تو بیمارستان میموندم ،حتی گاهی شیفت شب هم وایمیستادم...خدمه ها مراقب فرشته بودن و احتیاجی به من نداشت ،البته منم خیلی دلم نمیخواست چشم بهش بیوفته .

عمو چندوقتی بود که مریض بود و حالش وخیم بود ،سیگار و الکل ریه هاشو داغون کرده بود ،دیگه زیاد دخالت نمی‌کرد و بیشتر تو اتاقش استراحت می‌کرد، ساکت و آروم شده بود و انگار دیگه اون آدم سابق نبود ....
آخر هفته بود و نیمه های شب به خونه برگشتم؛چراغ ها خاموش بود و خونه تو سکوت ،
کیفمو روی میز وسط سالن گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه و لیوانی آب خوردم ،برگشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد ،اما نمیدونم ساعت چند بود که با صدای سرفه های سختی بیدار شدم ،بلافاصله یاد عمو افتادم و دویدم طبقه بالا و اتاقش رفتم ....
درو بازکردم و دیدم عمو رو زمین افتاده و سرفه امونشو بریده ،کمکش کردم و خوابوندمش رو تخت ،قرصاشو بهش دادم و بعد از چند دقیقه ای حالش بهتر شد و آروم شد ...
وقتی مطمئن شدم حالش بهتره قصد رفتن کردم ...اومدم برم که دستمو گرفت و با صدای ضعیفی گفت که بمونم و میخواد باهام حرف بزنه ...
ناچارا نشستم ،عمو چند تا سرفه کرد و شروع کرد به صحبت :
-سهیل جان ،عمو ،بدون که هیچ وقت راضی به اذیت کردنت نبودم ،اما از طرفی هم دخترم فرشته بود کا به جونم بسته بود ،و منم مجبور شدم که بین تو و فرشته یکیو انتخاب کنم و قطعا که دخترمو انتخاب میکنم ...میدونم که حالم خیلی وخیمه و مشکل ریه هام خیلی حاده و زیاد زنده نمیمونم ....
سرفه ای کرد ...
-اینجوری نگید عمو ،ایشالا سایتون بالا سرمون باشه
-میخوام چیزایی رو بهت بگم که میدونم خوشایندت نیست ،اما ...بهتره بهت بگم تا راحت از این دنیا برم...
بعد از اینکه با فرشته بهم زدید ،اونم از خداخواسته رفت دنبال کارای همیشگیش ...
چند وقتی پیداش نبود تا این که خودش سر و کلش پیدا شد و گفت که تو این مدت با کاوه بوده ...
-کاوه!کاوه پسر منوچهر شریکتون؟!
-اره ...خودشه ،فرشته گفت که بعد یه مدت با کاوه هم بهم زده ،یعنی دعواشون شده و اونم گذاشته رفته ،یه هفته ای رو دنبالش گشته تا این که فهمیده از کشور خارج شده و مهمتر این که بارداره ،از کاوه ...حالا من موندم با دختری که بارداره از پسری که ول کرده رفته و آبروم پیش دوست و فامیل، ،،می‌شد بیخیالش بشم ؟نمیشد ،اون دخترم بود ،به خاطر همین صبر کروم تا شاید زمان همه‌چیز رو درست کنه ....
چند روز بعد فرشته آوند شرکت و گفت که نقشه ای داره ،اونم این بود که تو رو پیدا کنه و دوباره و دوباره به همه بگین که هنوز با همین و تو فقط برای یه مدت رفته بودی خارج از کشور برای ارتقای پزشکیت...
اولش سفت و سخت با این قضیه مخالفت کردم ،اما بعد دیدم که چاره ای جز این برای خرید آبرومون نداریم ...دنبالت گشت و بقیه ماجرا...
منم برای این که حامی دخترم باشم راضی شدم به تهدید کردن تو با اون دختر ،شهرزاد، دختر خوبیه ،از قبل به خاطر باباش میشناختمش و هیچ وقت ازش چیز بدی ندیدم ...
خلاصه....اینجوری هم ابروی رفته مون برمیگشت هم قضیه ی بچه درست می‌شد ...
خلاصه ی همه ی اینا این که پسرم ،سهیل جان ...اون بچه ،بچه ی تو نیست ....
میدونم شاید دیر باشه ،اما برو دنبال زندگیت و درخواست طلاق غیابی با فرشته رو بده و بردو دنبال کسی که لیاقتشو داری و دوستش داری ....
ازت میخوام که ما رو ببخشی ...
به وکیلم گفتم فردا بیاد اینجا تا هرچی که دارم رو به نام تو بزنم ،فرشته اندازه ی خودش داره و قدر این ثروت دو نمیدونه،براش زیادیه و همه رو به فنا میده ،به علاوه این که دیگه وقت تنبیه کردنش رسیده ،اون با ندونم کاری‌ و خودخواهیش هم مارو تو دردسر انداخت هم خودشو ....
دستمو گرفت و گفت :
-حلال کن ...
من گیج و عصبانی بودم ....دنیا دور سرم میچرخید ...همه ی این چند وقت فکر میکردم اون بچه ی منه ...همه ی این مدت آرزوم بودن کنار شهرزاد بود ،اما باعث شدن که ما اینقدر از هم دوربمونیم...
-بابا اینا ...چرا ازشون خبری نیست !؟...
-مارو ببخش عمو ،اونا هم به خاطر تو جلو نیومدن ،همون قضیه ی تهدید تو با شهرزاد، اونا هم به خاطر تو قبول کردن که کنار وایسن و کاری نداشته باشن ...

لعنتی ها ،لعنت ....دستمو از تو دست عمو درآوردم و از اتاق اومدم بیرون و به باغ رفتم .....

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل نوزدهم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
از کلافگی دستی تو موهام کشیدم ،نمیدونم چند ساعت تو باغ بودم و تو سرم همهمه بود و به همه جی فکر میکردم ...به هفت سال پیش ،به شهرزاد ،به آلان ...به این که چجوری و با چه رویی برم دنبالش ،خانوادش چی میگن ،خودش تو این مدت چی کشیده ....
این قدر تو باع راه رفتم و فکر کردم که وقتی به خودم اومدم هوا روشن شده بود ...
رفتم داخل ،سوئيچ رو برداشتم و روندم سمت خونه‌شون...
تو راه به میثم دوست قدیمیم که وکالت خونده بود زنگ زدمو خلاصه ای از ماجرا رو براش گفتم و خواستم که خودش دنبال کارای طلاق باشه ...چون کلی کار دارم که باید انجام بدم ...


به خونشون که رسیدم کناری پارک کردمو و ماشینو خاموش کردم
حالا باید برم چی بگم ؟!
هر کاری کردم که برم زنگ بزنم نتونستم ،یادم به فراز افتاد ،اون همیشه تو این جور وقتا مشاور خوبی بود ،پس ماشینو روشن کردمو روندم سمت گلخونه ...
.
.
.
به فنجون چایی که فراز جلوم گذاشته بود خیره شده بودم ...همه چیو از اول براش تعریف کرده بودم ،حتی اونایی که خودشم میدونست ...
اونم تو فکر بود و حرفی نمیزد ..
بعد از چند دیقه گفت :
-خب ، حالا به نظر خودت باید چیکار کنی ؟
همینجوری که به فنجون نگاه میکردم گفتم :
-اگه میدونستم که اینجا میومدم
-اووووو ،دیگه آقای دکتر که بلد نباشه کاری کنه ،ما چی باید بگیم !
بدون توجه به حرفش ادامه دادم :
-رفتم در خونشون ،اما نتونستم برم تو ،یعنی ..حتی نتونستم زنگو بزنم ...حقیقتا ترسیدم ،از این ترسیدم که نکنه دیگه شهرزاد قبولم نکنه ...از اون مهمتر اینکه ازش خواستم هیچیو ازم پنهون نکنه اما حالا خودم مسئله به این مهمی رو ازش قایم کردم ...میترسم دیگه منو نباشه.....
کلافه دستی تو موهام کشیدم ....
فراز گفت:
-اون دختری که من دیدم محاله که تو رو نبخشه ...شاید اولش عصبانی و ناراحت بشه که خب حقم داره ،اما میبخشه ...یعنی هر عاشقی میبخشه ....
سهیل ...برو همه چیزو همینجوری که برا من تعریف کردی مو به مو برا اونم تعریف کن ،البته که یکم پیازداغ عشقشو زیاد کن ...
و خنده ای کرد و ادامه داد :
-فقط اینم بهش اضافه کن که چقدر دوسش داری ،همه ی دختر ها منتظر اینن که یه روز این جمله رو از بدن کسی که دوسش دارم بشنون ...
بی هوا زندگی به بیخیالی گفتم:
-من همیشه بهش گفتم
لبخندی زد و جواب داد :
-دمت گرم داداش ،منظورم اینه که فراموش نکنی بگی
سری تکون دادم که ادامه داد :
-مبادا چیزیو جا بندازی ،یادت نره بگی که به خاطر تو نموندم ،به خاطر خودت ترکت کردم ،سرش منت نزار اما بگو که مجبور بودی
سرمو تکون دادم ،حق با اون بود ...
-دِ پاشو دیگه
-ها !
-میگم پاشو برو دیگه
-الان برم ؟!
-نه بزار فردا برو ....دِ مرد حسابی پاشو برو همین الان ،کله سحر هوار شدی رو سرم
حق داشت ،لبخندی به رفاقتش زدم و بعد از تشکر ازش رفتم سوار ماشین شدم ،روشن کردم برم که زد به شیشه ،شیشه رو دادم پایین که تک شاخه گل سفیدی رو دستم داد و گفت: اینم ببر
گل و ازش گرفتم و حرکت کردم ‌...



به خونشون که رسیدم ا ماشین پیاده شدم و با قدم های آهسته اما مصمم به سمت در رفتم ،نفس عمیق کشیدم و در زدم ........

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل بیستم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(شهرزاد )
طبق عادت همیشگیم وسایل نقاشیمو تو تراس پهن کرده و مشغول بودم ...
کم کم داشتم با شرایط کنار میومدم، برام سخت بود ،خیلی ...اما یه چیز این وسط بود ،اونم این بود که اصلا پشیمون نبودم ،از بودن با سهیل ،آره...اصلا از بودن باهاش احساس پشیمونی نداشتم ...اون روزا برام بهترین روزا بود ...
خاطرات بودنش هم برام عذاب اور بود هم بهترین خاطرات زندگیم شده بود ...
از سهیل یاد گرفته بودم قوی باشم ،قوی و امیدوار ...
همون روزا بهش قول داده بودم همیشه شاد باشم ...
منم سعی کردم دوباره خودمو پیدا کنم و به زندگیم برسم .
تفاوت این بار با دفعه قبل این بود که سری قبل از بودن با نیما حسابی پشیمون بودم ،شاید به خاطر اینکه اون آدمِ مناسب من نبود ،اما این بار فرق داشت ؛سهیل منو دوباره به خودم آورد، باعث شد از اون حال و هوا خارج شم ....
قلمو رو توی لیوان آب انداختم و به آسمون نگاهی کردم ،یادم یه چهره سهیل افتاد و لبخندی زدم...دلم باز براش تنگ شد ،یعنی میشه ؟فقط یه بار دیگه ببینمش ...
قطره اشکی خواست مزاحم بشه که با سرانگشتم پاکش کردمو اجازه ندادم ..
سعی کردم باز مثل قبل واسه خودم رویا ببافم ،رویا بافتن کار همیشگی روز های خوب یا بدم شده بود و برام دلنشین بود ؛
چشامو بستم... و به اون روزا فکر کردم ،به سهیل،به دستای مردونه گرمش ،به صدای آرام بخشش وقتی کنار گوشم حرف می‌زد...دستاشو دورم حس کردم ،صدای جوابشو که کنار گوشم اسممو صدا زد شنیدم ...دلم خواست حتی با فکرشم حرف بزنم به خاطر همین گفتم :
-سهیل
تصورش کنار گوشم گفت :
-جان سهیل
-دوست دارم
و ریز خندیدم ...
گفت:
-واقعا !!هنوزم دوسم داری؟!
دستامو تو هم قبل کردمو با لبخند و حال خوش گفتم :
-اوهوم ،معلومه که هنوزم دوست دارم ...تو بهتریم مروی هستی که دیدم ...مکثی کردم و گفتم:
-البته نه بهتر از بابام
و خندیدم ...
لپمو کشید و خنده ی کوتاهی کرد
گفتم:
-سهیل
-جانِ دلِ سهیل
-یه چیزی بگم ؟
-بگو خانومی
-اگه یه روز خواستی برگردی ،بدون که قلب من هنوز برات جا داره
-جدی !
-اوهوم
خیالش گفت:
-یعنی از دستم ناراحت نیستی ؟
لبخندم کمرنگ شد اما هنوز رو لبم بود ...
-ناراحت که چرا ...اما ...اما من هنوزم میخوامت ...
یادم افتاد و گفتم :
-یادته اون روز جلو خونه باغ بهم گفتی به خاطر خودت نمیتونم ...گفتی هنوز دوست دارم ،گفتی خودم میام ،یادته؟
-اره گلم ،یادمه
-راستش همونجا فهمیدم که حتما دلیل قانع کننده ای داشتی و مطمئن شدم که دوسم داری...شاید یه دلیل اینکه هنوزم دوست دارم و اگه برگردی ببخشمت همین باشه ...و هنوزم ...
مکثی کردم ...
-هنوزم چی ؟
بغضی توی گلوم پیچید
-هنوزم منتظرم برگردی ،شاید امید برگشتنته که سرپا نگهم داشته ...
چشام هنوز بسته بود و با خیالِ بودنش حرف میزدم
صدا گفت:
-اگه همین الان برگردم ...حاضری دوباره با من باشی ؟
لبخندی زدمو گفتم :معلومه ...

نفس عمیقی کشیدم و چشامو باز کردم ....اخییشششش ....و به رویام خندیدم
دوباره قلمو رو برداشتم تا نقاشیمو تکمیل کنم ‌...که دستی دور بازوم حلقه شد ...دستم رو کاغذ ثابت موند ...حظور کسی رو پشت سرم حس کردم و چند لحظه بعد نفس های گرمی رو کنار گوشم ...
عطر آشنایی به مشامم خورد ،به نفس نفس افتاده بودم ...باورم نمیشد ....با صدا و عصبانی به خودم گفتم : دست از رویا بافی بردار شهرزاد
صدایی زیر گوشم گفت:
-نه گلم ،برندار
نفسم بند اومد و قطره اشکی روی گونم سرخورد ...
آروم با صدای گرفته ای گفتم :
-سُ...سهیل ...
-جان سهیل
اب دهنمو قورت دادم ،نمیتونستم تکون بخورم ،خشک شده بودم ...دستای گرمش دورم حلقه شد و باز زیر گوشم گفت :
-برگرد ..
بی هوا گفتم :نه
-نه ؟چرا! مگه نگفتی اگه برگشتم منو میبخشی ؟
-چرا گفتم
-خب پس ..نگام کن
اشکامو پاک کردم و همونجوری که رو زمین نشسته بودم چرخیدم سمتش ....
چشام که به چشاش افتاد ...باورم صد که خودشه و رویا نیست ...
شاخه گل سفیدی رو دستم داد ،گل رو بود کردم و از عطر گل و حضور سهیل پر از شعف شدم ...
بهم خیره شد.....و.....
از هیجان حضورش گریم گرفته بود ...صورتم از اشک خیس شده بود و نفس کم آورده بودم ...به لباسش چنگ زدمو و اسمشو صدا زدم ...
سرشو عقب کشید و نگاهمون تو هم قفل شد ...بعد از چند لحظه سرمو گذاشتم رو سینش ،دستی روی موهای بازم کشید و بهشون بوسه زد ...بعد از مدت ها آرامش عجیبی به وجودم تزریق شد ،دلم نمیخواست این آرامش تموم شه ...همینجوری تو آغوشش موندم و چشامو بستم ....
.
.
.
.
.
.
کش و قوسی به بدنم دادمو بیدار شدم ،چند لحظه گذشت تا موقعیتمو پیدا کنم ....دستی روی لبام کشیدم ...یعنی واقعی بود ؟
به اطرافم نگاهی انداختم ،رو تختم بودم ،زودی بلند شدم و بدو بدو رفتم طبقه پایین ،به سالن نگاهی انداختم ،مامان داشت کتاب میخوند ،همه چی عادی و معمولی بود ....غصه به دلم نشست ،نکنه همش خواب بوده ؟
مامان رو صدا کردم ،سرشو بالا کرد و جواب داد :
-بیدار شدی مامان ،چیزی میخوای برات بیارم ؟
فقط گفتم :
-سهیل ..
لبخندی زد و جوابمو داد :
-رفته تو باغ ،منتظر توعه تا بیدار شی ،بهش گفتم داخل باشه ،اما گفت میخواد یکم هم به عمو مرتضی کمک کنه ....
دیگه صبر نکردم و دوتا پله ی باقی مونده رو طی کردم ،درسالن باز کردم و دویدم تو باغ ...
اطرافو نگاه کردم ،کسی نبود که .....داشت گریم می‌گرفت، ناخودآگاه بلند گفتم :سهیل ....

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

●فصل آخر
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
رفتم جلو تر و دوباره صدا زدم :
-سهیللل
که صداشو از پشت سرم شنیدم
-جان
برگشتم سمتش و با گریه گفتم :
-فکر کردم خواب دیدم ...
دستکش های باغبونی رو از دستش درآورد و اومد نزدیکم...سرمو بوسید گفت :
-نه عشق من ،خواب نبوده
و اشکامو پاک کرد ......



وقتی رفتیم داخل مامان سهیل و برا ناهار نگه داشت ،تو این فرصت از سهیل خواستم که به اتاقم بریم ،وقتی رفتیم داخل ،من نشستم روتخت اما سهیل جلو پام رو زمین نشست ،دستامو تو دستاش گرفت و بوسید ،لبخندی زدم ....کنارش خوشحال بودم ،انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ،انگار نه انگار که تنهام گذاشته و رفته ...نباید اینجوری باشه به همین خاطر گفتم :
-سهیل
-جان
-باید همه چیزو برام تعریف کنی ،باید همه چیزو بهم بگی ،من باید بدونم ،این که الان ،اینجا ،به همین راحتی کنارت نشستم و چیزی نمیگم، دلیل بر این نیست که همه‌چیز فراموش کردم و تو هم نخوای چیزی بگی ...
-میدونم عزیزم ،حتما سروقت همه چیو برات تعریف میکنم
سرمو تکون دادمو و گفتم :
-امروز بعد ناهار تو باغ ...میخوام همه چیزو بدونم
-چشم
-حالا هم از رو زمین بلند شو
،دستشو گرفتم و نشست کنار خودم ....
اون روز عصر بعد از ناهار همونجوری که گفته بودم سهیل همه چیزو برام تعریف کرد ،از اومدن دختر عموش فرشته به مطبش ،تا ازدواج کذایی باهاش و جریان بارداریش و بقیه ماجرا ...و البته موضوع شراکت قدیمی عموش با بابای من و اینکه اتفاقی که برا بابا افتاده تقصیر اون بوده و خب سهیل که تو این موضوع تقصیری نداشت ...

وقتی حرفاشو شنیدم بهش حق دادم ،شاید اگه منم جای اون بودم حاضر به همچین کاری میشدم ....

ماه بعد قرار عروسیمون رو گذاشتیم، وکیل عمو زنگ زد و هماهنگ کرد برا انتقال اموال که با مخالفت شدید سهیل روبه رو شد ،عموش هم دعوتش کرد به خونش تا باهاش صحبت کنه و منم باهاش رفتم ...
به نظر مرد خوبی میومد و سهیل هم گفت که تازگیا اخلاق عموش عوض شده و قبلا اینجوری نبوده ...
......به هر حال، به هر زر و زوری که بود و اصرار عموش برا اینکه اگه اموال دست فرشته باشه دوروزه به بادش میده و اون اصلا دلش نمیخواد زحمت چندسالش ،شرکتش که عمرشو روش گذاشته یه شبه نابود شه ..سهیل راضی شد ،اما به یه شرط ،اونم اینکه فقط شرکتو اداره کنه و بقیه اموال رو برای خیریه و ساخت یه بیمارستان خرج کنه ،و عمو هم استقبال کرد ....
دو هفته به عروسی هر روز با شیوا میرفتیم برا خرده ریزه های جهیزیه ؛درخواست سهیل برای طلاق غیابی فرشته توسط دادگاه هم قبول شده بود ..
چند روز پیش مامان بهم گفت اون روزی که سهیل بعد از مدت ها اومده بوده در خونه ،نمی‌خواسته راهش بده ،اما سهیل تمام واقعیت رو به اونم گفته تا مامان راضی شده و داخل راهش داده ...
دایی رضا هم وقتی ماجرا رو فهمید ،اینکه دوباره به هم برگشتیم حسابی خوشحال شد و از سهیل قول گرفت که همیشه مواظبم باشه، و منی که برای حظورش از ش ممنون بودم ،اینکه تو این مدت اینقدر هوای منو داشته ،از ته دلم بغلش کردم و اونم برام آرزوی خوشبختی کرد ....
با اصرار سهیل و با تشویق خانواده و البته دایی ،دوباره برای کنکور دانشگاه نام نویسی کردم تا درسمو ادامه بدم ....خدا رو شکر همه چی رو روال افتاده بود ...راستی تو همون روزای خرید عروسی و سفارش گل و دسته گل که همشو از گلخونه فراز گرفتم .شیوا هم همراهم بود و فراز آشنا شد و الان چند وقتیه که حسابی باهم جور شدن (اخییی آبجی گلم رفت قاطی خروسا)
.
.
.
.
.
درو پشت سرمون بستیم ،دامن لباس عروسمو بالا گرفتم و کفشای پاشنه بلند سفیدمو درآوردم...
-اخیشششش ،خسته شدم ،پاهام درد گرفته بود
سهیل پشت سرم وایساد و گفت:
-من فدای خستگی هات
ریز خندیدم ...
به خونه مشترکمون که حالا با وسایل جدید پرشده بود نگاه کردم ،لحظه ای ترس به دلم نشست که انگار سهیل سهیل فهمید ،همونجوری که از پشت بغلم کرده بود گفت:
-چی شد عزیزم !
از رو شونه نگاهش کردم و گفتم :
-ترسیدم سهیل
اخم جذابی کرد و گفت :
-برا چی خانومم ؟
-نکنه از پس زندگی برنیایم...نکنه اونقدر مشکلات زیاد بشه که جا بزنیم ...نکنه یه موقع کم بیاریم ....سهیل ...نکنه یه وقت عشق بینمون از بین بره ...نکنه ی...
با انگشت اشاره که رو لبام گذاشت مانع ادامه حرفم شد ،شقیقمو بوسید ...
-این فکرا چیه خانومم ...من کنارتم ،تو همه ی لحظه ها ..به جای این حرفا بگو حتما از پس زندگی برمیایم ،با هم مشکلاتو حل میکنیم و پا به پای هم پیش میریم و همیشه عاشق میمونیم .
اشک خوشحالی از چشمم چکید که سهیل پاکش کرد و گفت:
-گریه نه عزیزم...بهم قول بده گریه نکنی ،هیچ وقت...گریه برا کسیه که تنهاست، ناامیده، پر از درده ،بی عشق و حامیه...تو که تنها نیستی ،تو که بی عشق و حامی نیستی ،پس همیشه شاد و امیدوار باش عزیزم ...
دستمو رو ته ريشش کشیدم و گفتم :چشم
-چشمت بی بلا
سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت:
-حالا هم برو لباستو عوض کن و با خیال راحت بخواب
متعجب شدم ...دوباره نگاش کردم ،گفتم:سهیل ..خب مگه ...
-هیشش،هر دوتامون خسته ایم ،روز طولانی بود ،میزاریمش برا یه وقت بهتر ...
چشمکی زد و ادامه داد :
-مثلا فردا شب ..هان ؟
و منی که لپام از خجالت سرخ شده بود ....


خسته از نامردمی ها در مسیر روزگار
از نفس افتاده بودم ،عشق دستم را گرفت

فائزه توند
۲۵/۵/۱۴۰۰



  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری