رفتن به مطلب

رمان آرکتایپ|.parooki.کاربر انجمن نودهشتیا


.parooki.
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالق من و  عروسکم•

زمان پارت گذاری: هر جمعه

عنوان رمان: آرکتایپ•

📝نویسنده: پرینا خالص

ژانر رمان:$ جنایی_ تراژدی_ عاشقانه $

خلاصه:  شاید آغازشان این باشد. سه فرشته‌ی افتاده در دام تقدیر شوم سه آدمیزاد. شیطانی کینه‌جو به دنبال نابودی تمام انسان‌ها. سکوت، رنج، غم، دوری، عشق، نفرت، کینه، خشم. احساسات جریان یافته در این ماجرا. و مرگ، مرگ، مرگ. و خون، خون، خون. در حال پمپاژ از قلب یک جنایت!

 

مقدمه:

جوکر (هیث لجر):

می‌دونی چرا از چاقو استفاده می‌کنم؟

تفنگ ها خیلی سریعن،

با تفنگ نمی‌تونی اون حسِ طرفت رو درک کنی…

آخه آدما تو لحظه آخر نشون میدن؛

که واقعا کی هستن…

@ Paradise☆ویژه☆

ناظر: @ rozhi-

ویرایش شده توسط .parooki.
☆ویراستاری paradise☆
  • لایک 13
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 { بسم الله الرحمن ارحیم  }

☆☆☆

فصل¹

این توانایی‌های ما نیست که نشان می‌دهند ما واقعاً چه کسانی هستیم،

بلکه این انتخاب‌های ما هستند که این کار را می‌کنند.

(آلبوس دامبلدور– هری پاتر)

 

پارت_1

شب است و ستارگان در میان هوای نیمه ابری شهر لندن، کمی   پیدا هستند و امشب آفرودیت ماموریت خود را به اتمام رسانده و راه خانه‌اش به روی او باز می‌شود.  قاشق استیلی کوچک را درون فنجان گردانیده و مانند تمام این دوهزار سال اسراتش در زمین، به خانه‌اش فکر می‌کند و به یاد دوستانش لبخند غمگینی زده و جرعه‌ای قهوه می‌نوشد. عقربه‌های ساعت دور دستش را از نظر گذرانیده و قبل از آنکه دیر بشود از جایش برخاسته و با چکمه‌های چرم مشکی رنگش بر روی کف چوبی کافه تق-تق قدم برمی‌دارد و موهای زرد رنگ براقش را از روی شانه‌اش کنار می‌زند. کلاهش را تا روی ابرو‌های نازکِ زرد رنگش پایین کشیده و از در کافه خارج می‌شود. باد سردی می‌وزد. از شدت سرما در ماه ژانویه، دست‌هایش را در جیب پالتو‌‌یش فرو می‌کند و با نگاهی مملوء از حسرت به آسمان خیره می‌شود. آرام زیر لب زمزمه می‌کند:

- خودت قول دادی راه خونه به روم باز بشه.

 در میانه ی راه صدای گریه‌ای توجه‌اش را جلب می‌کند. چشمان جست و گرش دختری با جثه‌ای کوچک را یافت می‌کند  که بر روی یک نیمکت تکیه‌زده به دیوار، روبه‌ روی  آپارتمان سنگیِ سفید در خود جمع شده و یک عروسک پاره را در آغوش خود گرفته است؛ به سمتش می‌رود. دختر بچه با چشم‌های اشکی و لب‌ها و گونه‌های آویزان به او خیره می‌شود؛ آفرودیت با مهربانی از او می‌پرسد:

 - چرا گریه می‌کنی عزیزم؟ 

دختر کوچک عروسکش را بالا آورده و با صدایی بغض‌دار پاسخ می‌دهد:

- بابام عروسکم رو پاره کرد!

آفرودیت دلش از مظلومیت دختر بچه می‌گیرد و دست ظریف خود را به سمتش دراز می‌کند: 

- می‌تونم عروسک قشنگت رو ببینم؟

دختر بچه با دست‌های گوشت‌آلود کبود شده از سرما عروسک خود را در دست آفرودیت می‌گذارد. آفرودیت با چشم‌های زرد رنگش در چشم‌های دختر بچه خیره نگاه می‌کند و دختر بچه با چشم‌های خمار شده در چشم‌های آفرودیت خیره می‌شود. آفرودیت پلک می‌زند و اتصال چشم‌هایشان  قطع  می‌شود و دختر کوچک ناگهان نفس عمیقی کشیده و نگاهی به خودش و بعد به آفرودیت و در آخر به عروسکش که در دستان آفرودیت است کرده و می‌پرسد:

-   عروسک من چرا دست شماست؟ 

آفرودیت لبخندی می‌زند و با ملایمت پاسخ می‌دهد:

- تو عروسک قشنگت رو به من دادی که بهش نگاه کنم.

آفرودیت عروسک درست شده مثل روز اولش را به سمت دختر بچه گرفته و دختر کوچک با چهره‌ای سوالی عروسکش را از بین دست‌های آفرودیت برداشته و باز می‌پرسد:

- شما از دوست‌های مامانم هستین؟ 

آفرودیت جوابش را می‌دهد:

- نه.

و از روی نیمکت بلند می‌شود.

- مواظب خودت باش هوا سرده و حتما مامانت تا حالا نگرانت شده. بهتره زودتر به خونه برگردی.

دختر با چشمانی که برق عجیبی داشتند سرش را تکان می‌دهد و چنان لبخندی از سر شوق به عروسکش می‌زند که انگار زنده است!

آفرودیت از دیدن آن لبخند از سر شوق، گونه‌های گل انداخته از هیجان و برق چشمان معصومانه‌ی آن دختر کوچک؛ چقدر  خرسند می‌شود.

   ای کاش در این شب وقت بیشتری برای صحبت با آن دخترک داشت. اما انگار زمان نیز عجله‌ی رسیدن به ساعت خاصی را دارد!  رویش را برمی‌گرداند و از آن هم‌صحبت معصوم دل کنده و    به سمت محل مورد نظرش حرکت می‌کند.

@ همکار ویراستار♥️

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
☆ویراستاری paradise☆
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_2

به ساعتش نگاه می‌کند. انگار به   موقع رسیده است. لحظه‌ای به دیوار تکیه می‌دهد تا بتواند نفسی تازه کند. در تاریکی هوا به کمک نیروی چشمانش به راحتی می‌تواند اطراف را ببیند.

 صدای خش گرفته‌ی پسری را می‌شنود. از فرط هیجانِ آخرین ماموریتش چشم‌هایش را بسته و لبخندی از سر شوق می‌زند. اگر اشتباه نکرده باشد خودشان هستند. هواسش را جمع کرده و قدم به سویشان می‌گذارد.

پسر با صدایی مملوء از بغض دست‌های خود را در هوا تکان داده و می‌گوید:

-چطور تونستی به من خیانت کنی؟ من عاشقت بودم!

دختر گریه می‌کند. گلوی‌اش را با پنجه‌های کلفتش چنگ می‌زند که  شاید راه تنفسش باز شود. با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آید، همان‌طور که چانه‌ی کوتاهش می‌لرزد لب می‌زند:

- جان! خواهش می‌کنم از اون‌جا فاصله بگیر و بیا با هم حرف بزنیم. 

جان به شدت سرش را تکان می‌دهد و با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرده    و با چشم‌های غم  گرفته‌اش به دختر خیره می‌شود. نگاهش خبر از جدایی دارد خبر از دلتنگی. انگار دخترک نیز متوجه احوال نگاه دلداده‌اش می‌شود و با سرعت به‌طرفش می‌دود و اسمش را بلند فریاد می‌‌کشد:

- جان... جان.

نه. دیر رسید؛ دلداده‌اش با انبوهی از خاطرات به میهمانی مرگ رفت.

آفرودیت نفس کشیدن برایش سخت می‌شود و دست‌هایش می‌لرزد. چهره‌ی پسر یاد و خاطرات کسی را درون ذهنش زنده می‌کند. قلبش قصد شکافتن سینه‌اش را دارد و چشمان اشکی‌اش خیره‌ی جای خالی او می‌شود. انگار نیرویش را برای لحظاتی از دست می‌دهد. 

آفرودیت به سینه‌اش چنگ زده و نفس‌های عمیق، جگرش را می‌سوزاند. انگار دنیا دور سرش دوران می‌کند. دیواره‌ی پل  را محکم میان انگشتان نحیفش خود می‌فشرد.

طولی نمی‌کشد که پل پر می‌شود از بینندگانی که توسط پلیس از صحنه به عقب کشیده می‌شوند. اشکی از گوشه‌ی چشم آفرودیت ریخته و روی گونه‌اش به سرعت خشک می‌شود. کلاه‌ش را برمی‌دارد؛ در هوای سرد زمستان گرمش شده و پالتویش را از تن خارج می‌کند. با شانه‌هایی افتاده از میان ماشین‌های پلیس و آمبولانس و مردم کنجکاوی که برای فهمیدن قضیه سرک می‌کشند؛ عبور می‌کند.

شکست خورد. بعد از یک سال انتظار و ناتوانی‌اش برای آخرین ماموریت او را ناامید کرده است.  سرش را بالا می‌گیرد و خیره‌ی آسمان قرمز شده با چشم‌هایی اشکی می‌گوید:

- خدایا حواست به منم هست ؟

به طرف پاتوق یک سال اخیرش حرکت می‌کند. پاهایش درد می‌کنند اما صدای فریادی که از اعماق وجودش شنیده می‌شود، برایش عذاب‌آورتر است. خود را به نزدیک‌ترین میز به در ورودی رسانده؛ آرام نشسته و سرش را بر روی میز می‌گذارد. گذشته برایش مرور می‌شود و روی صحنه‌ای می‌ایستد.

- آفرودیت تو با من به اوج می‌‌رسی.

- تو فرشته‌ی بد خدایی!

- اون تو رو دوست نداره با من بیا.

-تو عاشق منی. من و تو می‌تونیم با هم به قدرت برسیم.

-آفرودیت؛

صحنه‌ها گم می‌شوند. انگار که رنگ‌ها را در  هم پخش کرده باشند. کش می‌آیند و باز  نقش تصویر‌های گذشته را بازسازی می‌کنند. سرش از هجوم آن همه تصویر درد می‌گیرد و زیر لب خدا- خدا می‌کند که آن تصویر ها نابود شوند و او را اِنقدر آزار ندهند.

...

دست کسی را بر روی شانه‌اش احساس می‌کند. اشک‌هایش را با بازوی خود پاک کرده و سرش را بالا می‌آورد. با دیدن نگاهی آشنا که آرزوی دیدنش را داشته، سیلِ اشک‌ها به یک باره صورت استخوانی‌اش را تصاحب می‌کنند. 

لبانش حرکت کرده و صدایی از میان آنها بیرون نمی‌آید:

- آتنا... 

دختر با چشمان قهوه‌ای خود لبخندی زده و با صدایی پر تحکم شایسته‌ی خود، می‌گوید:

- خودمم.

@ ELFLokee

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Paradise
☆ویراستاری paradise☆
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_3

دست های همدیگر را با عشق گرفته و خیره‌ی هم می‌مانند.

- دلم برات خیلی تنگ شده بود نفرین شده!

آفرودیت لبخندی می‌زند و طعم شور اشک‌های خود را بر روی لبانش می‌چشد:

 - منم.

دست های آتنا را رها کرده و به ادامه‌ی صحبتش می‌پردازد:

- این‌جا خیلی تنها بودم! دوهزار ساله که هیچ کس رو برای حرف زدن باهاش نداشتم.

آتنا با نگاهی خشمگین دندان‌هایش را روی هم ساییده، جام نوشیدنی‌ را سرکشیده و آن را روی میز می‌کوبد:

- گذشته رو ول کن. من اینجام و قراره تمام روزهایی که به تنهایی گذروندی رو با هم جبران کنیم.

آفرودیت با نگاهی نگران از آنچه که آتنا نمی‌داند بحث را عوض کرده و می‌پرسد:

-   پس بوفی کجاست؟

 آتنا هر چند که سعی دارد لبخندش خود را همچنان حفظ کند اما تلاشش فایده‌‌ای ندارد. آفرودیت مشکوک به او چشم می‌دوزد؛ که آتنا با  چشمانی پریشان دست‌های خود را در هوا تکان داده و می‌گوید:

- خونه گذاشتمش!

آفرودیت  هر چند که نیروی‌ چشمانش را به طور کامل ندارد؛ اما از حالت چهره و چشمان آتنا می‌تواند کمی از ماجرا حدس بزند.

با سکوت آفرودیت آتنا با عجله از روی صندلی بلند می‌شود و دست آفرودیت را کشیده و می‌پرسد:

- نظرت راجب برف بازی چیه؟!

همین جمله کافی بود که شک و دودلی آفرودیت را از بین ببرد. حالا دیگر مطمئن است که اتفاقی رخ داده. سرش را به تمسخر خم کرده و می‌پرسد:

- برف بازی؟!

آتنا جوابی پیدا نمی‌کند؛ همیشه آفرودیت دستش را زود خوانده و از تمام رازهای درونی او آگاه بوده.  آفرودیت با ملایمت دست آتنا را کشیده و او را در کنار خود جای می‌دهد:

- آتنای عزیز من؛ قبل از این‌ که خودم بفهمم نمی‌خوای برای من تعریف کنی که چه اتفاقی افتاده؟!

آتنا از خدا خواسته  بر روی صندلی لم داده و دستانش را در آغوش می‌گیرد و با لب‌هایی آویزان شروع به تعریف می‌کند:

- وقتی تو رفتی منم تنها شدم.

آفرودیت وسط حرفش پریده و می‌پرسد:

-پس فلورا؟ 

آتنا که از فلورا دل خوشی نداشت؛ با شنیدن نامش ابروهای خود را در هم گره کرده، چشمانش را درحدقه گردانیده و پاسخ می‌دهد: 

-اسمش رو نیار! 

آفرودیت تعجب می‌کند همیشه اختلاف های کوچکی میان آتنا و فلورا بوده، اما تا این حد برایشان سابقه نداشته! آفرودیت با صدایی مملوء از نگرانی می‌پرسد: 

-آخه چی شده؟!

آتنا با لحنی تند جوابش را می‌دهد:

- اون یه عفریته‌ی به تمام معناست. عقده‌ی بدبختِ ناامید کننده به جزء گل‌های عزیزش به هیچ چیز دیگه‌ای اهمیت نمی‌ده!

آفرودیت که با شنیدن همان حرف‌ها و اختلافات گذشته نگرانی‌اش تا حدی کم شده بود، لبخند خود را از دید آتنا پنهان داشته و می‌گوید:

- خب بعدش؟

آتنا با نیم‌بوت‌های شتری رنگش لگدی به پایه‌ی میز می‌زند:

- بعدی نداره!

- و تو این‌جا چی‌کار  می‌کنی؟

آتنا پوزخندی می‌زند و خیره‌ی چشمان آفرودیت، سرش را خم کرده و می‌گوید: 

- آخه عفریته‌ی نفرین شده اومدنم باید دلیل خاصی داشته باشه؟ خب اومدم پیش توی بدبختِ بخت برگشته دیگه!

 اما آفرودیت قانع نشده و سماجت به خرج می‌دهد:

-از کجا می‌دونستی که من این‌جام؟ 

آتنا ولوم صدایش را پایین آورده و پاسخ می‌دهد:

- امروز صدای فریادت تا خونه اومد. دلم به حالت سوخت و گفتم بعد از این همه سال یه سری بهت بزنم.

آفرودیت تحت تاثیر دروغ آتنا قرار می‌گیرد اما محتاطانه می‌پرسد:

-  ولی پس بوفی؟!

ناخن‌های کوتاه کرده‌ی آتنا کف دستش را سوراخ کرده و با تندخوییه مختص خود پاسخ می‌دهد:

-پسر عزیزم رو برای این‌که بتونم بیام پیش تو دادم به خدا!

@ همکار ویراستار♥️

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_4

آفرودیت دستش را ستون سرش می‌کند و آتنا را که مشغول بازی با انگشت هایش است را تماشا کرده و سکوت حاکم بینشان را می‌شکند:

- پس فلورا حاضر نشد گردنبندش رو بده؟!

آتنا بی‌حوصله سرش را تکان می‌دهد. آفرودیت جامش را برداشته و به جام آتنا زده و می‌گوید:

- پس به سلامتی بوفیِ خودمون!

آتنا با لبخند پاسخش را می‌دهد.   او هم جامش را سر کشیده و تکیه اش را به صندلی داده و همانطور که دستانش را در دو طرف صندلی تاب می‌دهد خیره‌ی نقطه‌ای نامعلوم می‌شود.

آفرودیت نفسش را فوت کرده و ماجرای شکست تلخ امروزش را برای آتنا، از ابتدا تا انتها شرح می‌دهد و آتنا بعد از مدتی لب گشوده و می‌گوید:

- ببین آفرودیت نگران نباش؛ خدا مهربونه. هر چند بخاطر این‌که بوفی رو گرفته خیلی عصبانیم اما ما که دیگه نباید بی‌منطق نباشیم. اون حتما یه راه برای جبران می‌زاره. بهت قول می‌دم که با کمک همدیگه بتونیم خیلی زود به خونمون برگردیم.

اما آفرودیت با هزاران سوال بی‌جواب اخم‌هایش را از آن مردک هیز گرفته، با ولومی پایین می‌گوید:

- امروز خیلی ناامید شدم. از خدا نه، از خودم! 

آتنا که نیمی از عمر گذرانده‌ی خود را در میدان‌های جنگ بوده؛ هیچ‌گاه معنای دلداری دادن را به خاطر نسپارده. دستش را در جیب کت نیم تنه‌اش فرو برده و بسته‌ای بیرون می‌آورد.

-این تنها چیزیه که دارم. فکر کنم با اینا می‌تونم بین این آدما زندگی کنم.

آفرودیت به شناسنامه و کارت شناسایی آتنا نگاه کرده و لبخندی چاشنیه لب های زیبایش می‌کند:

-درسته ولی وقتی من به این دنیا اومدم این چیزا اصلاً وجود نداشت.

آتنا از روی صندلی بلند شده و محتوای بسته را درون جیبش جا می‌دهد.

-خونه داری؟

آفرودیت سری تکان داده و ته‌مانده‌ی نوشیدنی‌اش را سر کشیده و پاسخ می‌دهد:

-همین نزدیکیا؛ هر وقت به هر کجای این دنیا سفر کردم  خدا به من یه خونه می‌داد.

آتنا ابروهایش را بالا داده و به موافقت سرش را تکان می‌دهد:

- خوشم میاد فکر همه جاش رو هم می‌کنه!

در میان برف های جمع شده بر روی زمین و دانه‌های یخ‌زده‌ای که از ابرهای دل‌گیر آسمان می‌بارد؛ راه‌شان را پیدا کرده و در نزدیکیه خانه‌ای زیبا  می‌ایستند.

آفرودیت دستش را به طرف خانه دراز می‌کند:

-این خونه‌ی منه؛ کوچولوعه اما ازش خوشم میاد.

آتنا نگاه معناداری به آفرودیت می‌کند. در همین حین مردی با کیسه‌ای نان در یک دست و گل زیبایی در دست دیگرش، به سوی خانه آمده و در می‌زند. آفرودیت با دهانی باز به مرد نگاه می‌کند و آتنا شیطنتش گل کرده و می‌پرسد:

-منتظر کسی بودی؟

 آفرودیت سرش را به نشانه‌ی نه تکان می‌دهد. در خانه باز شده و زنی خوش چهره در چارچوب در قرار می‌گیرد. مرد گل را به زن داده و یکدیگر را در آغوش گرفته و به داخل خانه می‌روند.

آتنا متعجب به سمت خانه قدم برداشته که با حرف آفرودیت متوقف می‌شود‌:

- صبر کن آتنا!

آتنا پایش را به زمین کوبیده و به سمت آفرودیت می‌چرخد:

- می‌خوای بزاری این آدما خونه رو ازت بگیرن؟!

آفرودیت با چهره‌ایی متفکر پاسخ می‌دهد:

- فکر کنم این خونه دیگه مال من نیست! 

آتنا  با قدم‌هایی بلند به سوی آفرودیت می‌رود و با صدای تقریباً بلندی متعجب می‌پرسد:

- خب چرا؟ 

آفرودیت سرش را پایین می‌اندازد:

- امروز... امروز دوباره بهش فکر کردم!

آتنا چشم‌هایش را در حدقه گردانیده و از میان لب‌های کبود شده‌ی آفرودیت تنها دوده‌ایی از بخار، حسرت و غم بیرون می‌آید.

@ همکار ویراستار♥️

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_5

 برف و بوران همه‌جا را در سیطره‌ی خود گرفته و سرما به راحتی می‌تواند طاقت هر موجودی را بگیرد.

در خیابان‌های فقرنشین لندن هیچ نوع عابری پرسه نمی‌زند و انگار سگ و گربه‌های بی‌پناه هم برای خود در این بوران پناهگاهی دارند!

آتنا که نیروی آتش را دارد اجزاء درون وجودش در نوعی حمام آب گرم خوش می‌گذرانند و انگار تنها آفرودیت است که به دنبال یک سرپناه چشمانش را در اطراف می‌گرداند.

دستان گرم آتنا را گرفته و او را به همراه خود زیر سایبان یک مغازه‌ی کوچک برده و همانطور که چکمه‌هایش را به زمین زمین می‌کوبد، بعد یک سرفه‌ی کوتاه می‌گوید:

- آتیشتو روشن کن؛ دارم یخ می‌زنم.

و آتنا پس از آنکه نگاهش را در اطراف آن محوطه گردانیده و هیچ جانوری، الخصوص دو پا را یافت نکرده، کف دستان خود را روی هم گذاشته و هاله‌ای از نور زرد دورشان را می‌گیرد.

برف‌های اطرافشان آب شده و از سراشیبی مغازه‌ی کوچک به سمت آسفالت خیابان می‌روند.

آتنا همانطور که دستان خود را بغل گرفته بود به آفرودیت نگاهی انداخته و می‌گوید: 

- مگه مجبور بودی؟

متوجه کنایه‌ی دوستش می‌شود. آهی کشیده و خیره‌ی هاله‌ی زرد دورشان پاسخ می‌دهد: دست خودم نبوده و نیست آتنا!.

زیر پاهایش را نگاه می‌کند. برف‌ها کاملاً آب و آب‌ها خشک شده‌اند.

به آرامی روی زمین نشسته و پاهایش را در خود جمع می‌کند.

آتنا دلش زخم زبان زدن به عزیزترین دوستش را نمی‌خواهد اما راه دیگری برای کم کردن خشم چند هزار ساله ندارد!.

کنارش نشسته و دستش را دور گردن آفرودیت می‌اندازد:

- بیخیالش. خودتو ناراحت نکنیا! حالا که بخشیدمت و بعد از دوهزار سال به دیدنت اومدم خودم انتقامتو می‌گیرم!

آفرودیت سرش را روی شانه‌ی آتنا گذاشته و ریه‌های خود را از بوی بهترین دوستش پر کرده و دلش گرم می‌شود. 

هاله‌ی اتش کم- کم با به خواب فرو رفتن آتنا از بین می‌رود.

قدم‌های خود را به آرامی سوی دوستانش برمی‌دارد. دلتنگی و نگرانی نگاه خود را همیشه پشت چهره‌ی لوس و نارسیس خود پنهان می‌کند.

اما فلورا هر چند که لوس و نارسیس باشد اما دوستانش برای او فرق می‌کنند. 

به آرامی روبه رویشان نشسته و موهای مشکی خود را از روی صورتش کنار زده و با چشمان سبز خود  خیره‌ی دستانش می‌شود.

از میان کف دستانش گلی سرخ رنگ که هارمونی زیبایی را با سفیدی شب برفی دارد رویانده و بوسه‌ای بر روی گلبرگ‌هایش زده و با حسرت به آفرودیت، الگوی تمام کارها و تصمیماتش چشم می‌دوزد.

در خیال خود بارها و بارها آن اتفاق شوم و نحس را از نظر می‌گذراند اما هیچ‌گاه توان درک آن حادثه را کسب نمی‌کند.

برایش همیشه جای سوال داشته که آفرودیت، فرشته‌ی عشق و تفکر چگونه توانسته دل به یک اهریمن بدصفت بدهد و خود را به این آوارگی برساند؟!

آرام زمزمه می‌کند:

- ای کاش هیچ‌وقت اون اتفاق نمی‌افتاد!

و خیلی زود نگرانی‌هایش برطرف می‌شوند و او فلوراست و انتظار دیگری نباید داشت!

با لبخندی شیطنت‌آمیز گل را به صورت آتنا نزدیک کرده و خود را برای یک دعوای جدید با او آماده می‌کند!.

@ همکار ویراستار♥️

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_6

فلورا از خودش، کار‌ها و ماموریت‌هایی که به اتمام رسانده برای آفرویت تعریف می‌کند.   آتنا به جانش غر می‌زند و آفرودیت تنها گوشه‌هایی از صورت فلورا را یافت می‌کند و خیره می‌شود و انگار دوستانش به فکر جبران مجازات او نیستند و تنها برای خوش‌گذرانی آمده‌اند! 

فلورا پشت چشمی نازک کرده و می‌گوید: تازه یه ماموریت داشتم برای یک منطقه‌ی ممنوعه که بخاطر نفرین یه عده اهریمن، گل و گیاهاش خشک شده بود. برای همین خدا منو فرستاد تا برم بذر گیاهان رو اونجا بریزم. کلی بگم خدا به خیلی اعتماد داره؛ برای همینه که ماموریت‌های زیادی برخلاف آتنا بهم میده!

آتنا رویش رو از سمت او برگردانده و ادایش را برای آفرودیت درمی‌آورد.

- تو کلاً زیاد چرت و پرت می‌گی عزیزم!

آفرودیت سریع اقدام می‌کند و قبل از آنکه حرف‌هایشان به بحث و دعوا برسد، می‌گوید: 

- هوا سرده. من سردمه و خورشید هم داره طلوع می‌کنه، یعنی هیچ‌جایی رو نداریم؟! 

فلورا که انگار چیزی به یادش آمده باشد،  لبخندی به پهنای گوش راست تا گوش چپش زده و دستش را در جیب لباس سرخش کرده نقشه ایی درمی‌آورد:

- یادم رفت بگم.

سرش را کج می‌کند و لب‌هایش را آویزان.  آتنا قصد هجوم بردن به او را کرده که آفرودیت جلویش را گرفته و می‌گوید: 

- خواهش می‌کنم!

اما آتنا جیغ می‌زند:

- آخه عفریته ما رو تا الان این‌جا نگه داشتی که از خودت تعریف کنی؟! 

فلورا دستش را بالا برده و تند- تند می‌گوید:

قسم می‌خورم که یادم رفت!.

***

به دور و برشان نگاه می‌کنند. یک کوچه‌ی خالی با خانه‌های بی در و پیکر!

آفرودیت به نقشه نگاهی می‌اندازد انگار هنوز نرسیده‌اند. آتنا باز زیر لب غر می‌زند:

- معلوم نیست قراره چه بلایی سرمون بیاد!

از بین کوچه های تو در تو رد می‌شوند و برای آفرودیت که سال هاست در میان انسان‌ها زندگی کرده برایش جای تعجب دارد که چرا افراد بی‌خانمان آنجا را اشغال نکرده‌اند؟! 

کوچه بن‌بست می‌شود. کوچه را یک خانه بن‌بست کرده است؛ یک کاخ ویرانه!

در فلزی را باز می‌کنند و وارد حیاطی بزرگ می‌شوند. درختانی لخت و  دیوار‌هایی سیاه. انگار که در آن محوطه آتش روشن کرده باشند!

آتنا خود را بر روی یک کاناپه‌ی چرک گرفته در وسط سالن بزرگ پهن می‌کند. آفرودیت بعد از آنکه وارد خانه می‌شود بویی غلیظ و تند به مشامش میرسد. پشت سر تند- تند بو کشیده و ابروهایش در هم می‌روند.

فلورا  دست‌هایش را جلوی سینه‌ جمع کرده و با نفرتی بی‌سابقه به اطراف نگاه می‌کند.

آفرودیت سکوت را می‌شکند:

- شما دوتا هیچ بویی خاصی احساس نمی‌کنین؟! 

آتنا نفس عمیقی کشیده و فلورا جلوی بینی کوچک و لبان باریکش را گرفته و  می‌پرسد:

- نکنه بوی پس مونده‌ی غذای این آدماست؟! 

با بالا آمدن دست آتنا دهان فلورا بسته می‌شود.

زیر لب می‌گوید:

- بوی نفرین؟!

آتنا و آفرودیت به دنبال جواب سوال‌شان در چشم‌های یک‌دیگر خیره می‌شوند. و اما فلورا بر روی یک صندلی لولایی در کنار پنجره‌ی قدی گل‌‌برگ می‌رویاند و با خیالی راحت می‌نشیند!

 

@ همکار ویراستار♥️

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_7

آفرودیت قدم می‌زد. فکر می‌کند و پاهای آویزان آتنا از دسته‌ی مبل و چرت زدن فلورا او را عصبی می‌کند؛ اما سعی در کنترل اعصاب خود دارد که فلورا بر روی آن یورتمه می‌رود.

- یه حس بد دارم. 

آفرودیت امیدوارانه به او نگاه می‌کند که شاید کمی احساس ناراحتی و اضطراب از خود بروز دهد، اما فلورا دستش را بر روی شکم‌ش می گذارد:

- حس می‌کنم این‌جام خالیه! 

آتنا با تمسخر می‌خندید و رو به آفرودیت می‌گوید:

- نظرت چیه بندازیمش بیرون؟ آفرودیت دست از متر کردن سالن برداشته و رو به دوستانش می‌ایستد.

- ببینین؛ این‌جا خطرناکه. اینجا دنیای ما نیست و ما قدرت‌هامون رو به طور کامل نداریم و شما نشون‌هاتون رو به خدا دادید، پس تا وقتی که اون نخواد نمی‌تونین برگردین، پس خواهش می‌کنم به من کمک کنین!

و رو به آتنا می‌گوید:

- آتنا تو، تو که خدا بهت نشانه‌ی خرد داده؛ پس چرا فکری به حال الان‌مون نمی‌کنی؟ خدا ما رو دقیقا فرستاده یه جای نفرین شده، یه جایی که بوی نفرین داره خفه‌ام می‌کنه!

آتنا پوزخندی صدادار زده و انگشتش به سمت آفرودیت نشانه می‌رود‌.

- تو می‌خوای از زیر مجازاتت فرار کنی؟

- منظورت چیه؟ 

- منظورم کاملا واضحه، خدا ما رو به این‌جا فرستاده و  توی نفرین شده، اون عفریته و من باید توی این خونه‌ی مثل تو نفرین شده صبر کنیم تا بفهمیم مجازات جنابعالی چی هست؟!

آفرودیت عاجزانه می گوید:

- آتنا الان وقت شوخی نیست!

- منم شوخی نکردم! 

آفرودیت با چشم‌های اشکی در گوشه‌‌ایی کز  و پاهایش را در آغوشش جمع می‌کند؛ بلاتکلیفی او را آزار می دهد. فلورا کنارش می‌نشیند و به او دلگرمی می‌دهد و آتنا دستانش را زیر سر گرفته و به سقف زل می‌زند؛ هر کدام‌شان در فکر یک راه برای رهایی از بند اسارتند...

فلورا هر روز بر روی شکوفه‌های صورتی درختی که رویانده می‌نشیند و ساز می‌زند و آتنا می‌خواند و آفرودیت موهای طلایی‌اش را آزادانه با باد یار می کند و زمان همراه صوت‌های ساز زیبای فلورا می‌گذرد و آن‌چنان در بی‌خبری روز ها‌ی‌شان را به دیگری می‌دهند که گاهی گمان می‌کنند خدایشان آن‌ها را به دست فراموشی‌ سپرده است!.

@ همکار ویراستار♥️

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_8

ماه مه فرا می‌رسد و هرکدام خود را مشغول کاری می‌کنند.  فلورا در گوشه‌ایی از شهر گل می‌فروشد، آتنا در کافه‌ها و جشن‌های کوچک خیابانی آواز می‌خواند و آفرودیت در مغازه‌ ایی نزد پیرمردی کتاب فروش مشغول است.

آفرودیت آتنا را که در حال خواندن کتاب های فنون جنگ است تماشا می‌کند. نوشیدنی‌ها را بر روی میز می‌گذارد. آتنا کتاب به دست بر روی یک صندلی جای می‌گیرد.
- از خوندن مطالبی که اصلشون متعلق به خودته، خسته نمی‌شی؟
آتنا پوفی می‌کشد و لیوانش را برداشته و نوشیدنیش را مزه- مزه می‌کند:

- خیلی خسته کننده و پیش پا افتاده است!.
آفرودیت تبسمی زیبا می کند‌:
- مشکلت چیه؟
آتنا در حالی که دستش را ستون سرش کرده خیره‌ی کاغذ دیواری کهنه‌ شده‌‌ی سقف می‌گوید:

- دلم برای نشستن روی صندلی شاهانه‌ام و تماشای جنگ میان آدم‌ها تنگ شده.

آفرودیت لب‌هایش را جمع کرده و بعد می‌پرسد:

- از تماشای زجر کشیدن انسان‌ها لذت می‌بری؟
آتنا سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان می‌دهد.
آفرودیت لحظه‌ایی انگشت به دهان حالات آتنا را وارسی می‌کند:
- یه فکری برات دارم که هم باعث می‌شه آدما رو بهتر بشناسی و هم این‌که حواست رو از این فکرای خشن دور کنی.

- خب!

- من این مدتی که روی زمین و  بین  آدما   زندگی کردم چیزای زیادی راجبشون فهمیدم.

آتنا بی‌توجه شانه‌اش را  بالا می‌اندازد:

- به من چه!

- ببین، کتاب های خوبی دارن. داستان های جالبی برای خوندن هست. حتی درمورد مو و تو  هم یه مطالبی نوشتن که بیشترشون ساخته‌ی ذهن خودشونه! 
آتنا با بالا آوردن دستش موجب سکوت آفرودیت می‌شود.

- بسیار متشکرم از شما بانوی نگهدارنده‌ی عشق، ولی من هیچ علاقه‌ایی ندارم که به جز جنگ و واقعات زندگی چیز دیگه‌ای بخونم!

- امتحان‌ش ضرر نداره!
- من هم قبلا گفته بودم که به انسان ها ارزش نمی‌دم.

آفرودیت خشمگین از جایش بر می‌خیزد:

- این غرور و خودپسندیت عاقبت دامنت رو میگره!.

آتنا برای درآوردن کفر آفرودیت خنده‌ی کوتاهی کرده و به تمسخر می‌گوید:

- ممنون بخاطر توصیه‌ات. پس از این به بعد دامن نمی‌پوشم!.
آفرودیت لیوان را چنان با خشم به میز می‌کوبد که محتوای باقی مانده‌اش میز چوبی قدیمی را قرمز می‌کند و بعد با قدم هایی بلند به سمت اتاقش می‌رود.

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_9

فلورا با چند شاخه گل زیبا به خانه باز‌گشته، گل‌ها را درون لیوانی تا نیمه آب می‌گذارد و دوستانش را صدا می‌زند. آفرودیت  از دری در کنار ورودی سالن بیرون آمده و به سمت فلورای لم داده بر روی کاناپه می‌رود و گل‌ها را از دستش می‌گیرد. و فلورا با دیدن آفرودیت  شروع به ناله کردن می‌کند.   و آفرودیت در کمال بی حوصلگی به ناله هایش گوش می‌سپارد.

- چقدر خسته کننده است. آدما واقعا موجودات عجیبی‌ان. ولی خوب گل های من توی این شهر ابری مثل ندارن. و  اگه بدونی چقدر گل فروختم؛ انگار همه‌ی مردم عاشق گل های من شدن.
آفرودیت که می‌داند تمام رجز خواندن های دوستش بُلُفی بیش نیست‌ ابرویی بالا انداخته و در سکوت بر روی مبلی نزدیک به فلورا می‌نشیند‌ ‌‌.
- خوبه پس دیگه نباید نگران پول غذامون باشیم!

فلورا که می‌فهمد دروغ هایش به زودی نقش بر آب می‌شوند با چهره‌ای رنگ پریده کوتاه می‌خندد و بحث را به سمت دیگری سوق داده و می‌پرسد:

- آتنا کجاست؟ از وقتی اومدم ندیدمش.
آفرودیت با بیخیالی شانه‌اش بالا می‌اندازد:

خبری ازش ندارم؛ لابد مثل همیشه در خیالِ بافیدنِ جنگه!

فلورا که باز به حالت عادی خود باز گشته بود چشمان سبزش را در چهره‌ی گرفته‌ی آفرودیت ریز کرده، می‌پرسد:

- دعواتون شده؟
آفرودیت که جوابی برای گفتن ندارد خود را با گل‌هایی که در دستش گرفته سرگرم می‌کند‌.

- آتنا همیشه مغرور بوده اگه بدونی وقتی تو نبودی چقدر منو با حرفاش اذیت کرده، همیشه به من می‌گفت ناقص‌العقل، خودپسند و خیلی چیزای دیگه که حتی نمی‌خوام به زبونم بیارم. بودن اون توی میدان های جنگ باعث شده خیلی عصبی باشه و از کلماتی استفاده کنه که لایق استفاده ی یک فرشته نیست!.
 آفرودیت به آتنا که با چهره‌ای قرمز شده از خشم در بالای سر فلورا ایستاده نگاه می‌کند.
- خب فلورای عزیزم چیز دیگه‌ای هست که نگفته باشی؟

فلورا از شنیدن صدای آتنا با ترس از پریده و خود را به آفرودیت می‌رساند:

-  کی اومدی؟

آتنا همان‌طور که ابروهایش را بالا داده پاسخ می‌دهد:

- از جایی که شما فرمودید آتنا مغروه تا اون‌جایی که باز به بنده لطف فراوان کردید و فرمودید که از کلماتی استفاده می‌کنم که در شان یک فرشته نیست!.
آتنا سرش را به تمسخر کمی خم می‌کند 
- نمی‌دونستم چنین دوستانی دارم. برای همین قراره من صبح تا شب به درگاه خداوند، شکرگذار باشم و دعا کنم‌‌. _صدایش را بالا می‌برد_ که من رو به خونه برگردونه!.

آتنا دست به کمر با چشم‌هایی درآمده به آن دو نگاه می کند. که با صدای کوبیده شدن در هر سه نگاهشان را از یک‌دیگر می‌گیرند.

فلورا در را باز می کند. کسی را پشت در نمی‌بیند. همه جا در تاریکی فرو رفته. لب‌هایش را کش داده و قدمی بیرون از خانه می گذارد.

آتنا دست به سینه آفرودیت را تماشا کرده و فریاد می‌زند:

- فلورا!

بعد از آن‌که جوابی نمی‌گیرد قصد بلندتر فریاد کشیدن را می‌کند که در همان موقع برق کم نوری که خانه را روشن نگه داشته بود قطع می‌شود.
- این کارا چه معنی داره، فلورا؟
وقتی جوابی نمی‌گیرند، آفرودیت برخلاف آتنا با لحنی مهربانانه فلورا را صدا می‌زند.
- فلورا چرا جواب نمی‌دی‌.
آفرودیت آتنا را در تاریکی جست و جو کرده، به کنارش می‌رود و بی‌توجه به دعوای ساعات پیش دستش را سفت می‌چسبد. سرمای بدی به وجودشان نفوذ می‌کند. آتنا  بی‌حال شده و با نفسی بریده- بریده می‌گوید:

- حالم بده. انگار که خواب دارم‌.
آفرودیت چشمانش را می‌بندد و شقیقه ‌هایش را مالش می‌دهد. انگار دنیا دور سرشان دوران می‌کند و در آخرین لحظه پیش از بی‌هوشی تنها یک صدا را می‌شنوند‌‌. 

- ببریدشون.

@ همکار ویراستار♥️

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_10

 

آتنا سرش را تا جایی که می‌تواند به شیشه ی دودی چسبانده و سعی در دیدن آن طرف اتاق دارد.

- فلورای عزیزم می‌شه ساکت بشی؟ تنها تو نیستی که نیروهات رو از دست دادی، من و آتنا هم همین اتفاق برامون افتاده!

- گردن‌بند عزیزم رو که به خدا دادم؛ پس دیگه چرا نیروهام رو گرفته؟! 

و باز هق- هق خود را از سر گرفته و اشک‌هایش مثل ابر بهار جاری می‌شوند. آتنا دست از تلاش بسیار برداشته و به شیشه تکیه داده و می‌نشیند.

- آخه سه تا فرشته‌ایی که هیچ قدرتی ندارند، چطور می‌تونن بین چنین جماعتی که به خودشون هم رحم نمی‌کنن دوام بیارن؟

- آتنا تمام کارهای خداوند دلیل داره.

در فلزیِ سیاه رنگی در گوشه‌ی اتاق باز شده و مردی به داخل می‌آید.

- بلند شید.

آتنا بلند شده و فریاد می‌کشد:

- ما رو چرا آوردید این‌جا؟ 

- نه من بخشنده هستم و نه رئیسم پس سکوت رو رعایت کنید.

آتنا ساکت می‌شود اما دست از ساییدن دندان‌هایش بر نمی‌دارد؛ بدون حرفی دیگر اطاعت کرده و برای یافتن جواب سوال‌هایشان به دنبال آن مرد به راه افتادند.

از دیگر اتاق‌ها صدای فریاد گوش خراش مردان و زنان را می‌شنوند؛ گریه و التماس‌های مردان و زنانی که پشت آن شیشه‌ها به راحتی و با وضوح قابل دیدن هستند و دل فرشتگان رحم‌تر از آن است که به آسانی توان تحمل دیدن و شنیدن چنین صحنه‌ها و التماس‌هایی را داشته باشند؛ آفرودیت دست مشت شده‌ی آتنا و دستان سرد فلورا را می‌گیرد و به دنبال آن مرد حرکت می کنند.

دری را که راه پلکان در آن است، یک مرد سیاه پوش باز کرده و آن‌ها چندین پله را بالا می‌روند تا بالاخره از آن راه‌روی تاریک با دیوار های سیاه رنگ خارج شدند. دیگر خبری از آن دیوارهای سیاه‌پوش و صداهای رعب‌انگیز نیست و آنها لحظاتی به یاد قصرهای باشکوه خود افتاده و همین برای ریختن اشک های سیل مانند فلورا، تلنگر خوبی بوده است!  خدمت‌کارانی با روپوش ها و سربندهای سفید در رفت و آمدند و  نورگیر های بزرگ، وسایل تزئینات و... را پارچه‌ایی نم دار و با دقت بسیار زیادی برق انداخته و برخی چارپایه‌ایی گذاشته و کریستال های آویزان از سقف را تعوض می‌کنند.

- همین جا بمونید.

با سکوت‌شان موافقت خود را اعلام داشتند؛ دری با عرض و طول بسیار توسط خدمه‌ایی باز شده و آن مرد قد بلند سبزه با گام‌هایی بلند به داخل رفت.

در حینی که فلورا در حال دید زدن چند پسر که در قسمتی دیگر بر روی مبل نشسته و گرم گفت و گو اند و آتنا که با پایش بر روی سنگ فرش های طلایی و سفید گران قیمت ضرب گرفته، آفرودیت از پنجره به درختانی بلند و بسیار زیادی که تا چشم کار می کرد روییده شده، خیره بود. سقلمه‌ایی به آتنا زده و می گوید:

- اگه اشتباه نکنم توی دردسر بدی افتادیم، معلومه که این عمارت تا شهر فاصله‌ی زیادی داره، به اون درختا نگاه کن تعدادشون خیلی زیاده حتی قابل شمارش نیستند!

- درسته، دلم برای اون بخت برگشته های توی زیرزمین می‌سوزه.

- مهربون شدی!

- الان جای این حرف‌ها نیست هر چی نباشه یه فرشته‌ام و خداوند این موجودات رو خیلی دوست داره.

- ولی آخه چه مشکلی می‌تونن با ما داشته باشند؟!

آتنا پوزخندی زده و پاسخ می‌دهد:

- نگران نباش عزیزم. خدا خودش ما رو به هر قضایای این چنینی ربط می‌ده‌.

با شنیدن صدای مرد، هر دو ساکت شده و نگاهشان را به او می‌دوزند‌.

- بیاید داخل.

@ همکار ویراستار♥️

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_11

وارد سالنی بزرگ و عاری از هر گونه تزئینات می‌شوند.  به جزء یک میز مطالعه در وسط آن و یک صندلی لولایی در کنار نورگیر سالن و کتاب هایی که تا سقف چیده شده چیز دیگری یافت نمی‌شود. نگاهشان به مرد بور نشسته پشت میز که دستش را ستون سرش کرده و با لبخندی دندان نما سراپای آنها را نگاه کرده و با صدایی که خنده در آن موج میزند می‌گوید:

- بهتون خوش گذشته؟ آیا از مهمانوازی ما راضی هستید؟
آتنا جلوی زبانش را نگرفته و با تندی می پرسد:

- با ما چیکار دارید؟
مرد خنده ی کوتاهی می‌کند.
- بلاش
- بله قربان
- انگار به خانوم ها خوش نگذشته که با چنین لحنی خطاب به من صحبت می‌کنن!

آتنا چشم هایش را بسته و با خود عهد می‌بندد که در دنیای باقی چنان به حسابش برسد که معنای حقیقی شوخی را بداند!
مرد بلند شده و چرخی دورشان زده و می‌گوید:

-  دخترای باهوشی هستین.

- آقای محترم من در جریان کار های شما نیستم، پس نمی‌تونم راجب شما قضاوتی کنم، لطفا به ما بگید که چه خطایی در حق شما کردیم؟
مرد سرش را تکان داده و پاسخ می‌دهد:

- آو اینجور که معلومه شما از دو خانوم دیگه_ به آتنا و فلورا اشاره می‌کند_ باکمالات تر و به درستی آداب صحبت کردن رو بلدید! بلاش چرا این خانوم زیبا رو آوردید، البته هر سه زیبا هستند اما این خانوم جوان من رو بیشتر تحت تاثیر قرار داده و من رو به یاد خاطره ایی در بیست سالگیم می‌ندازه_ بر روی میز می‌نشیند_ درست یادمه که دختری زیبا و شیرین زبان که من رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود_ چشم هایش را می‌بندد_ روی زبانش چهره ی همین بلاش خودم رو با تیغه ایی نازک تر از برگه کشیدم و روی اون از سفیدی نمک و قرمزی فلفل برای طبیعی کردن اون اثر زیبا استفاده کردم و بعد که دیدم اون خانوم خوش زبان دیگه هیچ جذابیتی برای من نداره و علاقه ی سگ های عزیزم رو نسبت به گوشت سفیدش می‌دیدم، اونا رو به یک کباب خوشمزه دعوت کردم!
- قربان لطفا دست از تعریف خاطره بردارید
مرد به چهره ی رنگ پریده فلورا و بعد چهره ی قرمز شده آتنا نگاهی انداخته و پوزخندی به آفرودیتِ آرام و صبور می‌زند

- بلاش تو همیشه باعث عذاب منی، من اگه نخوام تو رو ببینم باید چیکار کنم؟! خب خانوما می‌خواستین بدونین من کی هستم؟ باشه بانو های زیبا، اسم کوچک من دانیله و من یک دکتر هستم. پوزخندی زده که به قهقه بلندی تبدیل می‌شود. همین حین در سالن باز شده و آتنا، فلورا و آفرودیت بعد از دیدن ساکت شدن دانیل و ایستادنش در کنار بلاش، پشت سر خود را نگاه کرده و مردی سراپا سیاه پوش با موهای بلندِ سفیدِ بسته شده و عصایی نقره ایی رنگ بی توجه به آنها با قدم هایی کوتاه و ایجاد کم ترین صدای ممکن از تق-تق عصایش بر روی سنگ فرش به سمت صندلی پشت میز رفته و دکمه ی کتش را باز کرده و می‌نشیند و عصایش را به میز تکیه می‌دهد.

 

@ Paradise☆ویژه☆

@ -Ario-

 

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_12

- حالتون خوبه قربان؟
مرد بدون توجه به دانیل، آرام و متین به سیاهی میز خیره شده و زنی با موهای خاکستری رنگ چتری زده و لباس چرم یکدست مشکی وارد سالن شده و در کنار بلاش می ایستد. مرد سکوت را شکسته و بدون آنکه سرش را بالا بیارود می‌گوید:
- بلاش و بلانش برید و الکس رو بیارید بالا

بلاش و بلانش، خواهر و برادر دوقلوی دو رگه از فرمان رئیسشان اطاعت  می‌کنند.

مرد سرش را بالا آورده و چشمان مشکی رنگش سر پایین افتاده ی دانیل را خطاب قرار داده و می‌پرسد:
- این خانوم ها چرا هنوز اینجان؟!

دانیل آب بزاقش را فرو داده و سینه اش را جلو می‌هد و می‌گوید: 
- قربان من؛ 
- تو چی؟ 
مستقیم به دانیل خیره شده و منتظر پاسخ او می‌ماند، دانیل بعد از کمی من-من کردن چاره ایی جزء گفتن حقیقت را نمی‌یابد
- دیشب حالم خوب نبود نتونستم قضیه رو پیگیری کنم! 
مرد با انگشت اشاره اش بر روی میز ضرب گرفته و سرش را به آرامی تکان می‌دهد.
- برو همون جایی که میدونی!
پوزخند کمرنگی بر روی لب های آتنا نقش بسته و دانیل در کنار فلورا و پشت به مارک لحظه ایی مکث کرده و نگاهی به پوزخند آتنا انداخته و بعد از زدن لبخندی رد می‌شود.
دقایقی گذشته و او با چشم های بسته به پشتی صندلی اش تکیه داده، فلورا در گوش آفرودیت زمزمه می‌کند:
- خسته شدم پس چرا ولمون نمی‌کنن؟! 
آفرودیت همانگونه که به مرد خیره شده با دست فلورا را پس زده و آتنا را که با زمین جنگ گرفته، آرام می‌کند.
در بار دیگر باز شده و پیر مردی با لباس های پاره و صورتی خونی که سعی در راست کردن کمر خود دارد به همراه بلاش و بلانش وارد می‌شوند.
- مارک پسرم چه اتفاقی افتاده؟ حالا کارت به جایی رسیده که من رو توی زیرزمین عمارتت زندانی کنی؟! 
مارک چشم هایش را باز کرده و بدون هیچ عکس العملی تنها قیافه ی او را از نظر می‌گذراند. پیرمرد لنگ لنگان به میز نزدیک می‌شود و با صدایی بلند اسم او را به زبان آورده و در چشم هایش زل می‌زند. 
- مارک
- جناب به یاد ندارم که از تو خواسته باشم من رو به اسم کوچیکم صدا بزنی!
مرد با نگاهی ناباورانه سرش را تکان داده و دستی در موهای جو گندمی اش می‌کشد و چشم های آبی اش را برای لحظه می‌بندد 

- نه برای منی که اسم روت گذاشتم!
- بلاش 
- بله قربان 
- برای الکس صندلی بیار

بلاش رفته و با خود صندلی چوبی را آورده و گوشه ی میز رئیس‌ش می‌گذارد. الکس نگاهی گذرا به سه فرشته انداخته و بی توجه رو به مارک می‌کند.
- خب مارک نمی‌خوای به یاد گذشته ‌که بچه بودی و من بهت نوشیدنی می‌دادم، من رو دعوت به نوشیدن کنی؟ 
- خیر.
- مارک من تحمل قهر تو رو ندارم پسرم
مارک کمی به جلو خیز برداشته و با نگاهی جدی بدون تامل می‌گوید:
- الکس اگه قصد بستن دهنت رو نکنی، تضمینی برای زبونت ندارم!
الکس لرزه ایی به تنش افتاده و خود را جمع و جور کرده و نگاهش را پایین می اندازد.
- تو مضنون به قتل چتد تن از افراد منی، آیا حرفی برای دفاع از خودت داری؟
- آخه پسرم من چرا باید افراد تو رو بکشم؟ 
مارک گردنش را کج کرده و تمامی اعمال الکس را زیر نظر می‌گیرد.
- پس حرفی برای دفاع از خودت نداری! بلاش میتونی ببریش.
الکس دستش را بر روی صورت چروک زده اش کشیده و می‌گوید:
- صبر کن، مارک این من بودم که به تو یاد دادم چطور اسلحه به دست بگیری، من تو رو به اینجایی که هستی رسوندم! به این دم و دستگاهی که الان داری نناز اونی که من می‌دونم و تو میدونی با هیچ کدوممون شوخی نداره. دیر یا زود تو هم رفتنی میشی، ببین کی بهت گفتم!

مارک چشم های سیاه نافذش را خیره ی انگشت بالا آمده ی الکس می‌کند و سرش را آرام تکان داده و نفسی عمیق می‌کشد.
- تا آخرین لحظه ایی که خون توی رگاته به خاطر داشته باش_ در چشم های الکس خیره می‌شود_ تو هیچ وقت به من یاد ندادی چطور اسلحه به دست بگیرم، تو تنها به من یاد دادی چطور آدم بکشم، پوست بکنم، دار بزنم، بسوزونم، تکه تکه کنم و جون عزیز ترین آدمای زندگیشون رو مقابل چشم هاشون بگیرم و کوچیک ترین خمی به ابروم نیارم و جام نوشیدنیم رو به سلامتی تعداد آدمایی که کشتم به جام تو بزنم! 
دست های الکس برای تسلیم بالا آمده و لحظه ایی مجال برای دفاع از خود می‌خواهد.
- ولی این رو هم به خاطر داشته باش، من بزرگت کردم و مثل پدرتم، من شدم همه ی خانواده ی نداشته ی تو و دنیل وقتی گوشه ی اون انباری تاریک داشتین از درد به خودتون می‌پیچیدین. حالا تو چطور میتونی پدرت رو بکشی؟ بزرگترین حامی زندگیت رو؟!
- به همون راحتی که تو پدرت رو کشتی! بلاش ببرش.
صدای فریاد ها و ناسزا هایی را که نثار مارک می‌کند، خمی به ابرو های خوش فرم او نیاورده و او با روحی خسته اما چهره ایی آرام به سه فرشته ی متعجب ایستاده در مقابلش نگاه کرده و از بلانش می‌خواهد قصد درونی آنها را از دهانشان بیرون بکشد.

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_13

- آقا قسم می‌خورم که ما بخاطر بی خانمانی اونجا زندگی کردیم و هیچ اطلاعی راجب شما و اون آقایی که بردید نداریم!

بلانش خنده ی کوتاهی کرده و در چشمان آفرودیت خیره می‌شود
- میدونستی خیلی معصومانه حرف می‌زنی؟ اما این ادا ها روی رئیس من تاثیر نداره و قسم خوردن جایی توی بیزینس ما نداره. من بهت حق انتخاب میدم، با همین شیوه ی نرم حرف میزنی یا با شیوه‌ی سخت؟

آتنا نفسش را خشمگین فوت کرده و نسنجیده به جای آفرودیت پاسخ می‌دهد:
- چرا باور نمی‌کنی، ها؟ چرا فکر می‌کنی همه مثل خودت قاتلن؟ 
آفرودیت آتنا را گرفته و  به او می‌فهاند که اگر به حرف هایش ادامه دهد عاقبت به ضررشان تمام خواهد شد و فلورا با اشک هایی روان بر روی زمین می‌نشیند و در میان هق- هق گریه اش خواهشانه از مارک تقاضا می‌کند آنها را را ول کند. آتنا دندان هایش را بر روی هم ساییده و فلورا را از روی زمین بلند کرده و با چشم هایش برای او خط و نشان می‌کشد.
مارک عصایش را برداشته و از جایش برمی‌خیزد 

- کافیه، بلانش اونها رو به زیرزمین برگردون

بعد از ورود به سلولشان طولی نکشیده که دعوای آتنا و فلورا بالا گرفته و آفرودیت با ضعف های جسمانی یک انسان در گوشه ایی نشسته و گوش هایش را محکم گرفته و اشک هایش روان شده و صورتش را چسبناک می‌کنند و چشم های سرخ‌ش به سوزش افتاده و او به یاد چشم های استثنائی و نیروبخش خود می‌افتد که زمانی آوازه‌ی فرشتگان بود.
بعد از ساعتها کم- کم داد و بیداد هایشان به سکوت و نگاه های غضبناکشان به نگاهی خیره در فضایی تاریک تغییر می‌کند و از گرسنگی هر کدام در گوشه ایی افتاده و سر بر روی بازوان خود گذاشته و به خواب فرو می‌روند.

بر روی تخت دراز کشیده و به تاج آن تکیه داده، آباژور کوچک روی عسلی را روشن می‌کند و خیره به بلانش نشسته بر روی صندلی می‌گوید:
- بلانش
- بله قربان 
- برام کتاب بخون
- چه کتابی قربان؟
پلک هایش را بر روی هم گذاشته و آرام لب می‌زند:
- تو انتخاب کن
- بله قربان 
مارک نفس عمیقی کشیده و به بلانش گوش می‌سپارد. بعد از دقایقی دستش را بر روی تخت کشیده و به دنبال باکس سیگارش گشته و بعد از یک جست و جوی چشمی آن را بر روی میز مطالعه در آن طرف اتاق یافت می‌کند. بلانش که متوجه نگاه رئیس‌ش شده دست از خواندن برداشته و برایش یک سیگار برگ روشن کرده و به دست رئیسش داده و جاسیگاری بلورین را در کنارش روی تخت گذاشته و می‌گوید:

- هر چیزی خواستید تنها کافیه امر کنید قربان
بلانش به جای نخستین خو باز می‌گردد و سوال مارک مانع از خواندن او می‌شود
- رایان هنوز برنگشته؟
- نه قربان 
سیگار در میان انگشتان مارک فشرده شده و می‌پرسد:
- کجاست؟
- پاریس قربان
بلانش سرش را پایین انداخته و کمی تامل کرده تا جمله ایی درست بسازد و او بهتر از هر کس دیگری رئیس‌ش را شناخته و آگاه است که او روی بعضی از کلمات آلرژی خاصی دارد. نگاهش را معطوف سیگار برگ در میان انگشتان رئیس‌ش کرده و می‌گوید:
- ایشون با یک رقاصه اهل تگزاس که در جشن های شبانه ی مجلل پاریس کار می‌کنند رابطه ی نزدیکی ایجاد کردند.

سیگار در میان لب های مارک فشرده شده و خطی نازک در میان ابروانش جای می‌گیرد. عکس العمل‌ش را از بلانش پنهان کرده و سر سیگارش را به لبه ی جاسیگاری زده و می‌گوید:

- پس لازمه ببینمش
پک محکمی زده و به اشکال دودی آن خیره شده و در میان آن دود های خاکستری رنگ خاطره ایی در مقابل چشمان‌ش شکل می‌گیرد. 

- چشم قربان به اینجا میارمشون، به خوندن ادامه بدم؟
- می‌تونی بری
احساسی از نگرانی در چهره ی بلانش جای گرفته،  مارک سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرده و بلانش آن را بر روی عسلی می‌گذارد. مارک که متوجه ی نگرانی بلانش شده آهی کشیده و سرش را بر روی بالشت گذاشته و می‌گوید:

- نگران الیزابت نباش، می‌تونی بری بخوابی امروز خیلی خسته شدی
بلانش هر چند که می‌داند رئیس‌ش به او نگاه نخواهد کرد اما لبخندی بر لبان‌ش کاشته و بعد از درست کردن پتو از اتاق خارج می‌شود.

 

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_14

در فلزی کوچک در گوشه ی اتاق باز شده و بلاش و بلانش به همراه دو مرد سیاه پوش به داخل اتاق می آیند. مردان سیاه پوش دو چهارپایه را در کنار هم گذاشته و سه بسته ی غذا را در مقابل فرشتگان پرت می‌کنند. بلاش بر روی چهارپایه جای گرفته و بلانش همانگونه که با آرامش آدامس‌ش را می‌جود، موهای‌ش را از روی شانه کنار زده و می‌گوید:
- این غذا ها برای شماست. ما راضی نیستیم کسی رو گرسنه شکنجه بدیم! 

آتنا که تاکنون زیادی جلوی خود را گرفته بود، فوشی حواله ی مارک و دارو دسته اش می‌کند. بلاش از جایش برخاسته و در مقابل شیشه ی دودی تعظیمی کرده و خطاب به مردان سیاه پوش دستور داده که دست و پا و دهان هر سه را ببندند. آفرودیت که به واکنش بلاش توجه کرده بود متوجه می‌شود که کسی در پشت آن شیشه ی دودی نظاره گر آنهاست! دستان هر سه را به حلقه های آویزان از سقف وصل کرده و آنها را مجبور به ایستادن می‌کنند. بلانش چرخی دور آنها زده و در مقابل آتنا می‌ایستد و آدامس را از دهانش درآورده و خیره در چشمان سرخ شده ی آتنا، آدامس را در پیشانی او می‌چسباند و سری به تاسف برای فلورای اشک ریزان تکان داده و پارچه را از دور دهان آفرودیت پایین کشیده و خطاب به برادرش می‌گوید:

- این باهوش‌تره بلاش. برای بار دوم می‌پرسم شما به دستور الکس مامور به کشتن سه نفر از افراد ما شدین یا پای کسی دیگه ایی هم این وسط هست؟ 
آفرودیت آرام پاسخ می‌دهد:

- ما کسی رو نکشتیم خانوم

بلاش که تاکنوم آرام در جایش نشسته بود خطاب به مردان سیاه پوش ایستاده در کنار در اشاره کرده و طولی نمی‌کشد که مردی با دسته ی چوبیِ مخصوص وارد اتاق شده و پشت سر سه فرشته می‌ایستد. بلانش باز سوال‌ش را تکرار می‌کند، اما همان پاسخ پیشین آفرودیت نصیب‌ش می‌شود.
ابروهای مشکی بلاش به اشاره سمت مرد ایستاده پشت سر سه فرشته بالا رفته و ضربه های سنگین و صدادار چوب بر روی کمر و جای بال های فرشتگان زده می‌شود و هیچ آهی از دهان هیچ کدامشان به جزء فلورا بیرون نمی‌آید. سوال ها باز تکرار شده و در جواب ها تغییری رخ نمی‌دهد، دهن آتنا و فلورا را نیز باز می‌کنند. آتنا دیگر توانی برای ناسزاگویی ندارد. زنگی به صدا درآمده و بلاش و بلانش از جایشان برخاسته و اعلام می‌دارند که برای امروز کافی است.بعد از چند ساعتی صدای یکیِ شان بلند می‌شود

- هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

آتنا این را گفته و خون از دهانش سرازیر می‌شود. فلورا با اشک و بغض آنها را نفرین می‌کند و آفرودیت با شرمندگی سرش را پایین انداخته و از دوستان‌ش خجالت کشیده و به این اندیشه می‌افتد که اگر آنها به خاطر او به زمین نمی‌آمدند، هرگز چنین اتفاقی رخ نمی‌داد.

 

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_15

غذا را در دهان هایشان ریخته و آنها را مجبور به خوردن می‌کنند. دنیل به آتنا نگاهی انداخته و پورخندی بر لبانش نقش بسته و می‌گوید:
- خب خانوم زبون دراز چند روزی که اینجا خدمت بلاش و بلانش بودی چه تجربه ایی بدست آوردی؟ ها؟ _ سرش را کمی خم کرده و چانه‌ی آتنا را گرفته و بالا می‌آورد_ دارم با تو حرف میزنم حیوون. به من بگو چه تجربه ایی بدست آوردی؟ 

آتنا محتوای دهانش را در صورت او خالی کرده و دنیل بعد از لحظه ایی بستن چشم هایش موهای فلورا را کشیده و خطاب به آتنا می‌گوید: تکرار کن من یک حیوونم واگرنه سر این دوستت رو می‌برم و می‌پزمش و بعد آبش رو توی حلقت می‌ریزم! 

فلورا عاجزانه به آتنا نگاه کرده و آتنا در میان نفس های تندش چشم های‌ش را بسته و آرام می‌گوید:
- من یه حیوونم! 
دنیل ناراضی سرش را تکان می‌دهد.
- بلند تر بگو
مو های فلورا را محکم تر کشیده و فریاد فلورا بلند تر می‌شود. آتنا باز بلند تر تکرار می‌کند، دنیل با دست دیگرش گوشی خود را از جیب کتش بیرون آورده و آن را روی ضبط گذاشته و از آتنا می‌خواهد باز حرفش را تکرار کند. 
آهی از میان لب های آتنا بیرون آمده و دنیل را نفرین می‌کند و بماند که خداوند نفرین فرشته اش را برآورده سازد.

- من یه حیوونم!

و اشکی از گوشه ی چشم آتنا بر روی زمین می‌چکد. دنیل دستانش را به هم زده و می‌‌گوید:

- حالا خوب شد_ با یک دستمال صورتش را پارک می‌کند_ من همیشه آرزو داشتم که یک سگ انسان نما داشته باشم که حالا دارم، اما متاسفانه اهلی نیست! ولی من خوب بلدم یه حیوون رو چجوری اهلی کنم. من نقطه ضعف های حیوونا رو خوب بلدم.

به سمت آفرودیت چرخیده و دستمال کثیف را در دهان آفرودیت کرده و می‌گوید:

- بلاش این حیوون رو توی یک قفس مخصوص سگای وحشی کن و اون رو توی اتاقم بزار و این دوتارو هم پاریس ول کن.

بعد از زدن این حرف از اتاق خارج شده، و بلاش دهن آتنا را بسته و دستانش را باز می‌کند. آفرودیت عاجزانه التماس می‌کند: 
- خواهش می‌کنم نبریدش، لطفا، ازتون خواهش می‌کنم.

بلاش بدون توجهی به خواهش کردن های آفرودیت به کارش ادامه می‌هد. آفرودیت نیز به فلورا پیوسته و اشک می‌ریزد. بلاش خطاب به یکی از مردان سیاه پوش دستور می‌دهد آتنا را ببرند. سه فرشته نگاه هایشان را به یکدیگر داده و با نگاهی غمگین از یکدیگر جدا می‌شوند.

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_16

به اطراف نگاه کرده،  خیابانی شلوغ و عابرانی که با فاصله از کنارشان گذشته که مبادا با لباس های کثیف و چرک گرفته آنها برخوردی داشته باشند. آفرودیت دست فلورا را گرفته و او را به داخل کوچه ایی خلوت کشانده و می‌گوید:
- تو چیزی یادت نمیاد، اینکه چطور به اینجا آوردنمون؟ 
فلورا سرش را به نشانه ندانستن تکان داده و بدون توجه به کف کثیف آسفالت و دیوار سیاه شده و سطل زباله، در کنار دیوار روی زمین نشسته و پاهایش را در آغوش گرفته و سرش را بر روی آنها گذاشته و هق- هق گریه اش بلند می‌شود. لب های آفرودیت برای جلوگیری از گریه، کش آمده و خود را به فلورا رسانده، در کنارش نشسته و او را در آغوش می‌گیرد. 
- گریه نکن فلورا، یه راهی پیدا می‌کنیم!
صدایی محو اما بلندی را می‌شنوند:
- درود بر دوستان عزیزم!
آفرودیت بهت زده، پلکی می‌زند.
- جبرائیل 
فلورا سرش را از سینه ی آفرودیت جدا کرده و با دستان کثیفش، چشمان تار شده اش را پاک کرده و با امیدی اندک به تقلید از آفرودیت از جایش برخاسته و تعظیمی به جبرائیل ایستاده در مقابلشان می‌کند.
جبرائیل با تاج و لباس های حریر سفیدش و لبخندی دلنواز و امید بخش به فلورا و آفرودیت نگاه می‌کند. فلورا اشک هایش باز روان شده و می‌گوید:
- الان وقت اومدن بود؟ میدونی چقدر ما رو عذاب دادن؟ و آتنایی که الان نمی‌دونیم کجاست؟ این عدالت خدای ماست که بدون هیچ گناهی مجازتمون کنه و قدرت هامون رو بگیره؟!
جبرائیل لبخندش را حفظ کرده و به فلورا پاسخ می‌دهد: آیا فرشتگان خداوند مانند انسان ها ناتوانند؟!
آفرودیت سرش را تکان می‌هد:
- نه اما ما قدرتی نداریم. بدنمون مثل بدن انسان ها شده جبرائیل.
جبرائیل کمی تامل کرده، نگاهی به آسمان و بعد به دو فرشته ی روبه روی‌ش انداخته و می‌گوید:
- اگه شما نیرویی در وجودتون نبود پس‌چطور توان دیدن من رو داشتید؟ 
فلورا جلوتر از آفرودیت پاسخ می‌دهد: 
- اما این ربطی به موضوع قدرت نداره، ما تو رو می‌بینیم چون خودت می‌خوای ما ببینیمت.
جبرائیل سرش را به مخالفت تکان می‌دهد.
- برای شما اینطور نیست دوستای عزیزم، به درون خودتون نگاه کنین و قدرت رو در وجود خودتون نظاره باشید و از اون بهره ببرید.
- جبرائیل دوست عزیز من تو آینده رو می‌بینی، می‌تونی به من بگی که آیا در آینده ی من و دو دوست مشترکمون سعادتی هست؟
جبرائیل دست در جیب شنلش برده، نامه ایی بیرون آورده و آن را در دست آفرودیت می‌گذارد.
- من امید دارم که شما به درون خودتون نگاه کنید تا شاید بهره ایی از وجود خودتون ببرید و آگاه بشید.
آفرودیت که می‌بیند جبرائیل دست هایش را به حالت دعا بالا برده و چشم هایش را بسته و آماده ی رفتن است اسم او را صدا زده و می‌گوید:
- جبرائیل اما آینده رو به من نگفتی! 
جبرائیل در آسمان اوج گرفته، لحظه ایی چشم هایش باز شده و اشکی از چشم‌ش فرود آمده و بر روی زمین یخ می‌زند.
آفرودیت نامه را باز کرده و نوشته های آن را از نظر گذرانده و بعد از خواندن آخرین کلمه نامه  در میان دستانش به کلیدی نقره ایی تبدیل شده، فلورا کلید را از دستش گرفته و بعد از وارسی آن می‌پرسد:
- فرمان الهی چی بود؟ 
- نوشته شده بود زندگی روزمره رو ادامه بدید و ناامیدی گناهه و آدرس یک خونه!
فلورا پوزخندی زده و با طعنه می‌گوید: یعنی چی؟ اینهمه عذاب کشیدیم، بعد توی نامه حتی یه توضیح کوچیک هم ننوشته؟ و هیچ آدرسی از آتنا بهمون ندادن؟
آفرودیت خشمگین کلید را از دستش گرفته و آن را در جیب‌ش انداخته و می‌گوید:

- الان تو فکر می‌کنی اگه آدرس آتنا رو بهمون می‌دادن، من و تو که هیچ قدرتی نداریم، مثلا چیکار می‌کردیم؟! چه اتفاقی می‌افتاد؟ بزار بهت بگم هیچ اتفاقی رخ نمی‌داد و با شرایط الانمون هیچ کاری از دستمون برنمی‌اومد، اون آدم زاده ایی که من دیدم_ سرش را به آرامی تکان می‌دهد_ نمی‌دونم؛ درسته که نیروی چشمام رو ندارم اما برای لحظه ایی حس کردم اون مرد هیچ احساسی توی چشماش نداره! 

آفرودیت که متوجه شده، دوستش توجهی به حرف های او ندارد سر صحبت را بسته و دست فلورا را گرفته و او را به دنبال خود، برای یافتن خانه ی جدیدشان می‌کشاند. بعد از ساعتی جست و جو و پرسش از مردمی که با حالتی ناراحت کننده به سراپای آنها خیره می‌شوند، به خانه ایی کوچک در بالای یک کافه رسیده و با خیرگی به آن نگاه می‌کنند. شاید این ابتدای راه باشد و به گفته ی خدا بعد از هر سختی آسایش است، اما آیا آفرودیت سزاوار چنین غمِ خانه کرده در میان مویرگ های قلب روحش هست؟ آیا فلورا و آتنا مرتکب گناهی شده اند که مجبور به پرداخت بهای سنگین آن باشند؟ آیا خداوند قرار هست که عدالت خود را به نمایش فرشتگان‌ش بگذارد؟!

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_17

 

- هاپو، هاپو کوچولو! 

دانیل در کنار قفس زانوی راست‌ش را زمین زده و خیره‌ی دستاورد یک ماه اخیرش شده و می‌گوید: 

- یه هفته نبودم دلتنگم نشدی؟

آتنا با مو های ژولیده و لباس های پاره‌‌ی کثیف در گوشه قفس کز کرده و به ناخن های سیاه شده اش خیره شده. دانیل دست به چانه‌ی او برده، سرش را بالا آورده و نگاهی به چشمان بی فروغ او انداخته و لبخندی کنج لب های نازکش نقش می‌بندد. چانه‌ی آتنا را ول کرده بر روی صندلی لولایی، پشت میز مشکی اش جای می‌گیرد. آتنا آرام، ساکت و خسته شده از نگاه کردن به در و آن کلید زرد آویزان از جاکلیدی بلورین آویخته به دیوار، چشمانی بی فروغ، زبانی لال و جانی ضعیف مانند بدن آدمیزاد، باز به دستان چرکین‌ش خیره می‌شود.

تقه ایی به در اتاق خورده و پیش از اجازه‌ی دانیل مردی جینِ آبی پوش، با موها و چشمانی آبی به داخل قدم می‌گذارد.

دانیل لحظه ایی تعجب می‌کند اما بعد خنده ی کوتاهی کرده و می‌گوید:

- رایان پسر 

رایان سرش را بالا گرفته و با چهره ایی غمگین، دست در جیب شلوار جینش کرده و دانیل را نگاه می‌کند.

دانیل، رایان را در آغوش می‌گیرد.

- کجا بودی مرد؟ مارک خیلی از دستت عصبانیه! 

رایان واکنشی نشان نداده، خود را از آغوش دانیل بیرون کشیده، فاصله اش را تا مبل چرم مشکی گذاشته شده در کنار میز طی کرده و بر روی آن می‌نشیند. 

- بیا بشین دانیل، باهات حرف دارم!

دانیل سرش را تکان داده و بر روی مبل مقابل رایان لم داده و می‌گوید:

- مارک میدونه اینجایی؟

- نه. دانیل، ملیسا مُرد! _ اشک در چشمانش جمع می‌شود_ من فکر می‌کنم مارک دستور قتل اونو داده! 

لبخند از لب های دانیل رخت بسته، نگاهش تیز می‌شود.

- چرا چنین فکری کردی؟ مارک فقط می‌خواست اونو ببینه؛ که تو از آموزه های خودش علیه خودش استفاده کردی و تقریبا دو ماه خودت و اون دختره گم و گور شدین! 

رایان مشتش را سفت فشار داده، از جایش برمی‌خیزد. 

- این حرف رو باید از زبون خودش بشنوم!

- رایان، پسر خوب مارک از نبودن تو به قدر کافی عصبانی شده، لطفا بیشتر از این کار خودت رو خراب‌تر نکن!.

رایان پوزخندی زده و پاسخ می‌دهد:

- تو از هیچی خبر نداری! منم ناراحتم، منم عصبانی ام، چرا هیچکس به من توجهی نداره؟! 

دانیل  در چشمان یخی رایان خیره می‌ماند. آتنا بی توجه به مکالمه‌ی دو مرد نشسته روی مبل های چرم، به دیواره‌ی آهنین قفس‌ش تکیه داده و پاهایش را در آغوش خود مهمان می‌کند. 

دنیل به تمسخر آهی کشیده و می‌گوید:

- یعنی مارک نوه‌شو از دست داد؟ ولی رایان تصور کن مارک سی و شش سالشه و پسرش_ به رایان اشاره می‌کند_ بیست سالشه و اگه عروسش نمرده بود چند ماه دیگه یه نوه گوگولی داشت! 

رایان چشمانش را بسته و دستش را بالا می‌آورد.

- دانیل میشه یه بار فقط برای یک بار هم که شده دست از شوخی برداری و جدی به مشکلات من نگاه کنی؟ من زن و بچم مردن، بعد تو داری مسخره بازی در میاری؟! مارک هیچ وقت به احساسات من توجه نکرد. اصلا  برای من سواله وقتی به دنیا اومدم فهمید من بچه‌شم؟!

بعد از گفتن حرف هایش، از روی مبل بلند شده و پیش از  آنکه به دانیل مجال گفتن حرفی را بدهد از اتاق خارج می‌شود.

 

دانیل خندیده، کنترل تلوزیون‌ را برداشته و بدون هیچ خیال آزار دهنده ایی، به دیدن ادامه‌‌ی برنامه‌ی پزشکی‌اش می‌پردازد.

 

@ ELFLokee

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_ 18

فلورا فنجان های قهوه را روی میز، جلوی هر کدام از مرد ها گذاشته و به جای پیشین خود برای آوردن دیگر سفارشات بازمی‌گردد. آفرودیت پشت میز نشسته و با لکه های روی جام ها با پارچه ایی کوچک جنگ گرفته، نگاهی زیر چشمی به فلورای ولو شده روی صندلی انداخته و می‌پرسد:
- سفارش دیگه‌ایی هم هست؟
- آره_ لحن‌ش را کمی خواهشانه می‌کند_ میشه بقیه‌ ی سفارش ها رو اسکات ببره؟
آفرودیت بدون گرفتن نگاه‌ش از جامی که در دست دارد، سرد و قاطع پاسخ می‌دهد:
- نه
فلورا بعد از نشان دادن ناراحتی و نارضایتی‌ از کارش جام های تا نیمه پر شده از نوشیدنی را برداشته و می‌برد.
آفرودیت دست از برق انداختن جام ها کشیده، سرش را در میان دستان‌ش فشرده و آهی می‌کشد!. تمام این مدت لحظه ایی از یاد آتنا غافل نبوده و عذاب وجدان‌ش را برای ثانیه ایی معاف نکرده است!.. 
پس از بازگشت فلورا، هر دو لباس های کار خود را تعویض، مزدشان را از رئیس خسیس‌شان گرفته و به خانه‌ی کوچک خود در بالای کافه بازمی‌گردند. خانه‌شان هر چند کوچک است اما آنها کوچکی و تنگ‌جایی را به آوارگی و بی خانمانی ترجیح می‌دهند.
فلورا به عادت هر شب پس از لم دادن بر روی مبل رنگ رفته‌ی چرمی گذاشته شده در وسط اتاق کوچک، خرو پف‌ش را به گوش آفرودیت رسانیده و اعلامیه‌ی خواب خود را به او می‌دهد؛ آفرودیت، اما اندوه‌ش سنگین تر آن است که چنین راحت بخوابد و غصه‌ی عالم و آدم را از دلش دَر کند!.
نگاه‌ش را از پنجره به ماه جلوه‌گر دوخته و دل و فکرش جای دیگری‌ست! صدای جشن و پایکوبی، هر شب او را  آزار می‌دهد اما آفرودیت مظلوم تر آن چیزی‌ست که حق خود را از حق دیگران ارزشمند‌ تر بداند؛ لکن امشب سکوتی فضای تلخ و سنگین خانه را فرا گرفته. زیر لب با خود تکرار می‌کند:
- ای کاش راهی باشه!
صدای فریادی موجب بیداری فلورا می‌شود، نگاه‌ش با نگاه آفرودیت تلاقی کرده و می‌پرسد:
- صدا از داخل کافه بود؟
آفرودیت جوابی نداده، از جایش برخاسته، شانه های لخت‌ش را با شنل سفیدی پوشانده و مسیر پله های مارپیچ را تا رسیدن به در کافه طی می‌کند. 
رایان خشمگین‌ست، حالش خراب و لرزش دستانش بازگشته. بلند تر از پیش فریاد می‌زند:

- تو با ملیسای من مشکل داشتی، چون به خواسته‌ی کثیف تو تن نداد، چند باری اون رو تهدید کردی!
مرد چاق ایستاده در روبه روی‌ش پوزخندی زده و می‌گوید:
- آه تو داری حرف اون رقاصه‌ی عو*ضی رو می‌زنی که من رو اغوا کرد و بعد از کلاهبرداری، فرار کرد؟!
رایان جام های به زحمت برق انداخته‌ی آفرودیت را برداشته و حرص‌ش را با کوبیدن آنها بر روی کف کافه خالی کرده و فریاد می‌کشد:
- دروغ می‌گی!
زانُوان‌َش خم شده و بر روی خرده شیشه های زیر پای‌ش فرود می‌آیند!.

 

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_19

آفرودیت توجهی به استفان نکرده، کنجکاو به پسر نشسته روی شیشه ها خیره می‌شود، به سمتش رفته و دلسوزانه می‌گوید: 
- مواظب باش، شیشه ها تیزن.
رایان اما، انگار صدایی نمی‌شنید. او همیشه می‌دانست که ملیسا پیش از ازدواج با او از چه راهی هزینه های زندگی‌اش را تامین می‌کرده، اما هیچ وقت دل‌ش نمی‌خواست چنین حقیقت تلخی را قبول کند!. با دستانی لرزان، یک تکه شیشه برداشته، در میان دستان‌ش فشرده و زمزمه می‌کند: 
- به قول پدر، حقیقت همیشه تلخه! 
آفرودیت در کنارش نشسته و سعی خود را برای بیرون کشیدن تکه شیشه به کار می‌برد. رایان با چشمانی سرخ نگاهش را خیره‌ی استفان کرده و از زمین بلند شده، کمرش را راست کرده و خطاب به او می‌گوید:
- اما پدرم این رو هم همیشه به من گفته، برای خالی کردن خشم، مرگ تنها شفا دهنده‌ست!.
رایان به سمت استفان هجوم برده و دستش را به قصد چشم های او بالا می‌برد اما نگاه استفان تیز شده، دستان لاغر رایان را گرفته و با خشمی که در وجودش دارد‌سر او را به لبه‌ی تیز میز می‌کوبد!.
رایان با سری خونی بر روی زمین بی حال می‌افتد و استفان که خشم‌ش فرو نشسته، تازه متوجه فاجعه شده، در کنار رایان نشسته و از تصور آنکه او را کشته باشد، لرزی به تن‌ش رخنه می‌کند. 
آفرودیت و فلورا بهت زده نگاهشان در بین دستان خونین استفان و پسرِ بی جانِ افتاده حرکت کرده و در نهایت بر روی رایان ثابت می‌ماند.
مارک ته عصایش را به زمین کوبیده، نگاهش به رایان غرق در خون افتاده، خود را کنترل می‌کند و بعد از زدن پلکی    به مرد خپل ایستاده روبه روی‌ش خیره می‌شود . به راحتی می‌تواند تمامی حوادث رخ داده را حدس بزند.
استفان دستپاچه و ترسان از آنکه کسی دیگر جنایت او را بداند؛ سریع فریاد می‌زند:
- برو بیرون! مگه اینجا در نداره؟
مارک هیاهوی درونش را در پشت چهره‌ی خونسرد و آرام‌ش پنهان داشته و می‌گوید:
- اتفاقی افتاده؟
استفان به سمت‌ش رفته و با لحن تندی پاسخ می‌دهد: 
- بحث خانوادگیه، به تو مربوط نیست، مردک لنگ! 
دسته‌ی عصا در میان انگشتان مارک فشرده شده، اما تغییری به حالت چهره اش نمی‌دهد. 
فلورا و آفرودیت با دیدن مارک امیدی واهی برای نجات آتنا به دست می‌آورند. مارک بر ر ی نزدیک ترین صندلی چوبی به بدن بی حال پسرش نشسته و با لحن رئیسانه اش می‌گوید:
- یک فنجان قهوه‌ی تلخ لطفا!
استفان خشمگین، قصد گرفتن بازوی مارک را می‌کند، اما با دیدن کُلت کوچک طلایی گذاشته شده روی میز، از گرفتن بازوی مارک منصرف شده و ترسی در نگاهش تزریق می‌شود!
مارک خواسته‌اش را بار دیگر تکرار می‌کند.
- یک فنجان قهوه‌ی تلخ

با چشمان مشکی اش خیره در چشمان ترسیده‌ی استفان شده و بعد از مکثی نسبتا طولانی با نگاهی جدی می‌گوید:

-لطفا!
نفس های استفان تند شده، آب بزاق‌ش را فرو داده و به فلورا و آفرودیت اشاره می‌کند تا هر چه سریع تر خواسته‌ی مارک را برآورده سازند و خود با اشاره‌ی دست مارک بر روی صندلی مقابل او جای می‌گیرد.

 

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_20

آفرودیت قهوه را شتاب‌زده آماده می‌کند و آن را روی یک زیر فنجانی سفید  گذاشته و همراه فلورا به سالن بازگشته و آن را مقابل مارک روی میز می‌گذارد.
مارک نگاهش را از پسرش گرفته و به آفرودیت خیره شده و لحظه ایی با خود اندیشیده و او را به خاطر می‌آورد؛ همان دختری که در مقابل شکنجه های بلانش کوچک ترین آهی از دهانش خارج نشد! دیدن دختر قوی و سرسختی به جزء بلانش برا‌ی او جالب بود!
استفان با صدایی که لرزان می‌گوید:
- دست خودم نبود! 
مارک با شنیدن صدای استفان نگاهش را از آفرودیت گرفته و به او می‌دوزد. استفان که می‌بیند مارک ساکت و آرام نشسته و توجهی به پسرِ در حال مرگِ کنار پایش ندارد محتاطانه می‌گوید:
- ولی جناب باید هر چه زود‌تر به پزشک نشون داده بشه، احتمال مرگ هست!
مارک سرش را کج کرده و پاسخ می‌دهد:
- برای من مهم نیست، می‌خوام شاهد مرگش باشم!
ابرو های استفان بالا پریده و خیالش راحت می‌شود. و لبخندی بر روی لبانش نقش می‌بندد!
- آه پس برای شما هم مزاحمت ایجاد کرده؟
مارک فنجان قهوه را برداشته، جرعه ایی می‌نوشد و پاسخی به سوال استفان نداده و رفتار و حرف های او را زیر ذربین قرار می‌دهد.
- هر وقت یاد اون دختر با موهای بلوند میافتم خیلی افسوس می‌خورم! اون توی کلاهبرداری هیچ حریفی نداشت. یه بار قرار بود شراکتی کلاه یک مرد برزیلی رو از سرش دربیاریم اما اون منو هم دور زد!. هر چند نمی‌تونم ببخشمش اما هیچ وقت راضی به مرگ اون دختر نبودم.
آهی از میان لب‌های کبود شده‌ی رایان بیرون آمده و نگاه مارک را به سمت خود جلب می‌کند.
توجه استفان به ساعت طلا، کت گران قیمت و انگشتر عتیقه‌‌ی قیمتی چرخیده و لحظه ایی به عصای نقره فام تکیه داده به میز مانده و سپس با لحنی چاپلوسانه می‌گوید:
- ای کاش چنین حادثه ایی زودتر از اینها رخ می‌داد و من با شما سالیان پیش آشنا می‌شدم آقای...
مکث می‌کند.  انتظار دارد که مارک خود را به او معرفی کند. و چه خیال خامی دارد این مردک!
فنجان قهوه در زیر نگاه خیره‌ی استفان بر روی زیر فنجانی گذاشته می‌شود. مارک دستش را  روی میز در کنار اسلحه گذاشته و خطاب به استفان می‌پرسد:
- از مُردن این پسر خوشحال میشی؟
استفان بدون آنکه لحظه‌ایی بیاندیشد، پاسخ می‌دهد:
- اگه باعث خوشحالی شما بشه؛ قطعا من رو هم راضی می‌کنه!
مارک خیره‌ی دیوار پشت سر او می‌شود. استفان وقتی نگاه خیره‌ی مارک را می‌بیند، کنجکاو شده و سرش را برمی‌گرداند. مارک در این فاصله سوپر‌سور را به لول تفنگ‌ش وصل کرده و به سمت استفان نشانه می‌گیرد!.

استفان با چهره ایی بهت زده و زبانی لکنت گرفته می‌پرسد:
- چ... چی؟
مارک وسط دو ابروی پهن او را نشانه گرفته و پاسخ می‌دهد:
- فکر نکنم مرگ پسرم من رو خوشحال کنه!
هر دو فرشته سکوت می‌کنند. استفان مرد خوبی نبود و مخالفت آنها هیچ فایده‌ای نداشت. و استفان به دست آن مرد کشته می‌شد!
گلوله‌ی مارک در وسط پیشانی استفان و درون مغز او فرو رفته و چشمان میشی او را کانج  و قطرات خون، دیوار پشت سر او را قرمز می‌کند!

@ Paradise☆ویژه☆

@ -Ario-

@ Dina.khales

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_21

- بلانش من رو منتظر نذار.

مارک رو به فلورا می‌گوید: یه نوشیدنی خنک می‌خوام.

فلورا تند- تند سرش را تکان داده و با شتاب از آنجا می‌رود. آفرودیت به اشاره‌ی مارک روی دورترین صندلی جای می‌گیرد و انگشتانش را در هم قفل می‌کند و از فرصت بدست آمده استفاده کرده و می‌گوید:

- آقا. به دستور یکی از زیر دستاتون دوست من رو همراه ما آزاد نکردند. به نظر شما این منطقیه که با مشخص شدن بی‌گناهی ما باز هم یکی از دوستانم اسیر شما باشه؟!

مارک به آرامی سیگاری روشن میکند. پک محکمی زده و دودش را درون سینه‌ی خود حبس می‌کند. آفرودیت جاسیگاری کوچکی را از روی میز بغلی برمی‌دارد و در مقابل مارک می‌گذارد. 

مارک دود غلیظ سیگارش را آزاد می‌کند:

- جرات به تمسخر گرفتن من رو داری؟!

آفرودیت که متوجه منظور او نشده، می‌پرسد:

- چرا چنین فکری کردید؟!

مارک خیره‌ی چشمان زرد آفرودیت می‌شود. چشمانش بیش از هر زمان دیگری سردتر و منفورتر بودند. خاطرات تلخی که چشمانش را مانند دو حبه‌ی انداخته در جوهر سیاه تبدیل کرده بودند. و چشمانی که جای زبانش را برای تعریف گذشته‌‌ی تلخش گرفته بود!. مارک سوالش را به شکل دیگری می‌پرسد:

- چرا فکر کردی من آدم منطقی‌ام؟

و مارک هر چند در زندگی تجربه و پختگی داشته باشد اما هیچ‌گونه به پای فرشته‌ای که از آغاز آفرینش تا کنون صحنه های بسیاری را دیده و کارهای بسیار زیادی انجام داده نخواهد رسید. آفرودیت در چند بار دیداری که با مارک داشته، این را دانسته که او آدم بسیار باهوش و تیزبین و حساسی است. پس باید پاسخی سنجیده به او بدهد. پس از مکثی طولانی می‌گوید:

- به نظر من شما آدم قدرتمند و منطقی هستین. شما مقابل گستاخی استفان سکوت کردین. چون به این باور دارین که قدرتتون بیشتر از اونه. و برای کشتنش عجله نکردین و بهش فرصت دادین و من مطمئنم اگه اون از زخمی کردن پسرتون خودش رو راضی نشون نمی‌داد هیچ وقت اون رو نمی‌کشتین!.

مارک خیره‌ی کاغذ پیچیده شده‌ دور سیگارش می‌شود. طرز صحبت کردن آفرودیت و اقتدار او در بیان کلمات، مارک را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. 

فلورا با یک سینی کوچک ارغوانی به دست به سالن می‌آید و محتوای سینی را روی میز خونی شده می‌چیند. و بعد صندلی را تا جایی که راه دارد به صندلی آفرودیت نزدیک کرده و روی آن می‌نشیند. در همین حین بلانش با دو مرد پشت سرش به داخل آمده و در مقابل رئیسش رسم ادب را به‌جای می‌آورد. 

دو مرد ماسک دار به دستور بلانش رایان را بلند کرده و با خود می‌برند. مارک با کمک عصایش بلند می‌شود. آفرودیت با دیدن بلانش ایده‌ای به ذهنش می‌رسد. سریع از جایش برخاسته و  رو به مارک می‌گوید:

- قربان لطفا یه لحظه به من گوش بدید. من و دوستام می‌تونیم برای شما مفید باشیم!. 

چنین حرفی در نظر بلانش با نگاه کردن به فلورا خنده‌دار می‌آمد!. مارک اما از جسات دخترکِ با اقتدار ایستاده در مقابلش خوشش می‌آید. و با نگاهش او را تشویق به گفتن ادامه‌ی حرفش می‌کند. 

آفرودیت آب بزاقش را فرو می‌دهد و سعی خود را می‌کند تا نگاهش به چشمان خیره‌ی مارک نیوفتند:

- ما وقتی کنار هم باشیم کارای زیادی از دستمون برمیاد. ما حاضریم روی جونمون قرار ببندیم که شما رو پشیمون نکنیم!. و در قبال هر کاری که انجام بدیم هیچ چیزی به‌جزء آزادی من و دوستانم نمی‌خوایم، قربان. 

مارک در صورت‌های هر دویشان با دقت نگاه می‌کند. برای او هرگز جنسیت افرادش مهم نبوده. در گروه او تنها وفاداری و هوش بالا در اولویت قرار داشته و این تنها سلاح پیروزی آنها در هر ماموریتی بوده است. و در وجود این دو دختر  قدرتی احساس می‌کند. قدرتی از تجربه، هوش و اصالت!. مارک چیزی نمی‌گوید  و اختیار آن را به دست خدمتگزار وفادارش، بلانش سپرده و از کافه خارج می‌شود.

 

@ Paradise☆ویژه☆

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۲۲

بلانش پا روی پا انداخته و پاهای خوش فرمش را به نمایش می‌گذارد. آفرودیت منتظر یک اشاره از سمت می‌ماند:

- قصد نداری چیزی بگی؟

دستش را ستون چانه‌ی باریکش می‌کند و چشمانش خیره‌ی آفرودیت می‌ماند. چشمان بلانش، برای آفرودیت یادآور درد  و رنجی است که تحمل کرده است. 

- اوه، اینطور نگاه کردنت یکم اذیت کنندس! نکنه انتظار داری از تو عذرخواهی کنم؛ دختر چشم زرد؟!

آفرودیت با متانت جوابش را می‌دهد:

- نه خانوم؛ چنین انتظاری از شما ندارم. من فقط از رئیستون یک درخواست دارم و اونم آزادی دوستمه.

لحن مطمئن آفرودیت موجب جدی شدن بلانش می‌شود:

- و در قبال اون؟ 

آفرودیت بدون لحظه‌ای مکث پاسخ می‌دهد:

- هر کاری ازمون بخواین براتون انجام میدیم. شاید براتون مسخره باشه که رئیستون با اون قدرت و اون همه زیردستی که داره ما سه تا به چه دردی می‌خوریم؟!

بلانش سرش را تکان داده و سر انگشت شست و اشاره‌اش را به هم چسبانده و می‌گوید:

- دقیقا! ولی میدونی چیه رئیس من دنبال یه مشت اراذلی که فقط بازوی پهنی دارن و جنسیت‌شون مرد باشه نیست؛ رئیس من فقط آدمای وفاداری که هوش بالایی دارن رو قبول می‌کنه. اگه الان ازت بخوام بری بیرون و اون مردکی که داره سعی می‌کنه با ماشین من عکس بگیره رو بکشی جوابت چیه؟ رُک باش!

لرزی که به تن آفرودیت و فلورا میافتد از  چشمان تیز بلانش پنهان نمی‌ماند. 

بلانش از آنها چه می‌خواست؟ کشتن انسان ها؟ مگر این امر برای فرشتگان ممنوع نیست؟ نه آفرودیت نمی‌تواند چنین چیزی را قبول کند. این کار یعنی محروم شدن از دیدن بهشت، خانه‌اش و قدرت هایش برای همیشه!

قطعا راه دیگری به‌جز کشتن انسان‌ها هست. لب زیرینش را بین دندان‌هایش فشار داده و سرش را بالا می‌آورد:

- شغل شما چیه؟

بلانش ابتدا از جسارت بیش از حد آفرودیت جا می‌خورد، پوزخندی زده و می‌گوید:

- آلبوم کارامون همراهم نیست؛ ولی حتما به خدمتتون میارمش!

- خانوم می‌تونم حدس بزنم که بخشی از شغل شما می‌تونه مواد مخدر باشه. که اگه حدسم درست باشه ما می‌تونیم همکاری خوبی با هم داشته باشیم . فورا دوستم تواناییه این رو داره که براتون مواد های طبیعی رو طوری بسازه و با هم ترکیب می‌کنه که هیچ دانشمندی به پاش نرسه!

بلانش خود را کمی جلو می‌کشد. آخر این دختر چه می‌داند؟ یعنی با وجود هری، بزرگترین و خلاق ترین مواد ساز در اروپا و آمریکا، به دختری که چشم هایش در حالت عادی   نیز مخزن آب است؛ نیازی هست؟ 

بلانش چشم‌هایش را ریز کرده و می‌گوید:

- به فرض که بخشی از شغل ما این باشه ولی_ انگشت اشاره‌اش را تحقیرانه به سمت فلورا می‌گیرد_ فکر نمی‌کنم از این دوستت چیزی دربیاد!

فلورا در پوست خودشیفتگی خود فرو می‌رود اما آفرودیت قبل از آنکه او دهانش را باز و تمام زحماتش را به باد بدهد با لبخندی پاسخش را می‌دهد:

- به گفته‌ی خودتون هوش و وفاداری مهمه، نه ظاهر!

بلانش ابرویش را بالا انداخته و سرش را کج می‌کند:

- به نظرت میشه از سه آدمی که تا حد مرگ شکنجه شدن، سگ وفادار ساخت؟ ... من که بعید می‌دونم!

آفرودیت لبخند خود را حفظ می‌کند و پاسخی به سوالش نمی‌دهد. بهترین کار در آن موقعیت سکوت است. 

بلانش دست‌هایش را در آغوش می‌گیرد:

- خب اصلا این دوستت قبول. ولی تو و اون وحشی ‌ به چه دردی می‌خورین؟

- از اولین روزی که شما رو دیدم و اتهامی که به ما وارد شد می‌تونم به جرات بگم که شما دشمنای زیادی دارین!‌ اگه آتنا بخواد نقشه‌ی یک جنگ رو بکشه هیچ کس نمی‌تونه اونو دور بزنه!

- اوه، قابل قبوله. و تو؟!

آفرودیت در جوابش می‌ماند! او چه کاری می‌توانست انجام بدهد جزء رساندن عشاق به هم، جزء نیروی عشق؟ انگار هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید! سرش را پایین می‌اندازد.

فلورا گلویش را صاف و با عشق به دوست عزیزش نگاه می‌کند:

- ما بدون آفرودیت هیچ کاری از دستمون بر نمیاد!

لبانش را تَر و رو به بلانش ادامه‌ی حرفش را می‌زند:

- آفرودیت راه‌حل همه‌ی کارامونه!

بلانش پوزخندی زده و کف دستانش را به میز می‌کوبد و از جایش بلند می‌شود:

- خوبه که خودت هم میدونی.

دستانش را در جیب کتش می‌کند و همان طور از آنها فاصله گرفته بود می‌گوید:

- منتظرمون باشید!

 

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_23

جنازه‌ی استفان و تمامی شواهد مرگ او را دو مرد ماسک دار ناپدید کرده و بدون یک کلمه حرف و یه نگاه کوچک به فلورا و آفرودیت سریعاً آنجا را ترک می‌کنند و جنازه‌ی آن مرد خپل را همراه خود می‌برند.

آفرودیت و فلورا پیش از آمدن اسکات برای تمیز کردن میزها و آماده کردن نوشیدنی‌ها برای صبح، به خانه‌شان می‌روند.

فلورا بعد از کمی صحبت راجب ناراحتی و استرسش با آفرودیت، به جای خوابش می‌رود و خیلی زود آسمان هفتم را دیدار می‌کند! آفرودیت برای تماشای طلوع آفتاب، در جای چند وقت اخیرش در کنار پنجره مینشیند. دلش پرواز به آن سوی آسمان را می‌خواهد. همان جایی که خانه‌ی زیبایش و آن پنجره‌ی بزرگش هست. همان جایی که آرامش و آسایش مهمان  همیشگی قلب و روحش است. دلش کمی یک خیال آسوده را می‌خواهد. یک خیال بدون هیچ غم و اندوهی؛ بدون هیچ ترس و دلنگرانی! و کمی نشستن در بالکن خانه‌اش و تماشای آن طلوع طلائی آسمان بهشت!    اما اکنون خواستار چیز دیگری از خداوند است. خواستار آزادی آتنا. دوست چندین چند میلیارد ساله‌اش!.

نگاه خواب‌آلودش را به ابرهای محاصره کننده‌ی دور خورشید می‌دهد. و سرش کم- کم به سمت پنجره خم شده و به خوابی ناآرام فرو می‌رود!.

***

دانیل را به اتاق مطالعه‌اش احضار کرده و منتظر او مانده است.

در به شدت باز می‌شود. و چهره‌ی عبوس دانیل در چهارچوب در قرار می‌گیرد.

- چرا باید این کار رو کنم؟ 

خدمتکاری در را پشت سر او می‌بندد. مارک آخرین سطر را خوانده و بعد کتاب را بسته و در گوشه‌ای روی دیگر کتاب‌ها می‌گذارد.

- مارک! 

- به من بگو قربان! 

دانیل که هیچ ناراحتی به دل خود راه نداده و به رفتار‌های این چنینی مارک عادت کرده بی‌توجه،   به صحبتش ادامه می‌دهد:

- بله بهت میگن و میگم قربان؛ اما آقای قربان من اون دخترو نمی‌دم! مگه الکیه کلی براش زحمت کشیدم!.

- میدی!

دانیل با لجاجت تمام می‌گوید: 

- نمیدم.

مارک دلش برای لج کردن‌های دانیل تنگ شده بود اما... 

آهی می‌کشد. 

- دانیل، اهل قرار گذاشتن هستی؟

 لبخندی پیروزمندانه بر روی لبان دانیل نشسته و پاسخ می‌دهد:

- خب؟!

خود را به میز رسانده و بر روی صندلی، در کنار میز می‌نشیند. صحنه‌ای در برابر چشم‌های مارک زنده می‌شود. ( آقا دوستم داره میمیره میشه یکم بهم پول بدید؟) . صحنه سیاه می‌شود؛ انگار که جریان برق از سرش گذشته است!.

نگاهش را معطوف دانیل کرده و می‌گوید:

- اون دو دختر ادعا کردن می‌تونن مواد درست کنن؛ مواد جدید. اگه ادعاشون درست باشه، فکر کنم به درد هری بخوره و اون دختری که توی قفسش کردی و مثل یه سگ باهاش رفتار می‌کنی انگار نقشه‌کشِ ماهریه!

گوشه‌ی لب دانیل برای خنده بالا می‌آید:

- جالب شد! و اگه نتونن؟

- اگه موفق نشدن هر کاری که دلت بخواد می‌تونی باهاشون کنی!

دانیل دستش را به سوی مارک دراز می‌کند. مارک نگاهش خیره‌ی دستِ دراز شده‌ی دانیل می‌ماند و پس از چند لحظه مکث دستش را می‌گیرد.

چشمانش باز به سیاهی می‌روند. مردی با یک کلاه لبه‌گرد، که تا روی چشمان قرمزش پایین کشیده به مارک نزدیک می‌شود. مارک دستش به سوی هر عابری دراز است. مرد با دستان بزرگش، دستان کوچک و  کبود مارک را می‌گیرد. 

- به من ملحق شو!

نفسی عمیق می‌کشد. دانیل رفته و او باز خود را در میان کتاب‌هایش یافت می‌کند. چاره‌ای جزء غرق کردن خود در میان انبوه کلمات برای رهایی از خاطرات گذشته ندارد!.

***

باز  همان حس، باز تاریک شدن ناگهانی خانه در شب، و حس سرمای کذایی در وجودشان و   مردان سیاه‌پوشِ پنهان در تاریکی!.

آفرودیت بی‌توجه به دردی که در وجودش رخنه کرده، خوشحال است؛ و به دیداری نزدیک با دوستش امید دارد. 

بدن بی‌حال آنها را سوار ماشین  های جت‌شان کرده و با سرعتی زیاد به سوی خارج از شهر حرکت می‌کنند. هلیکوپر در انتظار رسیدن آنهاست. فرشتگان را با بند‌هایی بسته دور کمرشان سوار هلیکوپتر می‌کنند و خود با سرعت سوار ماشین‌هایشان شده تا مدارکی برای توجیه نبود دو فرشته برای اسکات، شاگرد کافه در آن خانه فراهم کنند.

@ -Ario-

@ Paradise☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Parina Khales
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...