• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

مسابقه | 🔸عکس از من... متن از تو 🔸


ارسال های توصیه شده

اول از همه جیییییغ 😝😝

و حالا خدمت تمام نویسندگان، خوش نویسان و جذابان انجمن سلام عرض می‌کنم. 

من کامبک کردم با یه مسابقه جذابـــــ... پس بزن بریـــــم ( به قول بیرانوند لِزِ بو ..... منظور همون let's go 😂😂 )

مسابقه ده روزه داریم به شدت جذاب با جوایز خـــفـــن🔥🔥🔥 (به پا آتیش نگیری)

همونطور که از اسم مسابقه مشخصه من هر ماه ( به دلیل استقبال شما جذابان شد هر ده روز ) یک عکس رو اینجا آپلود می‌کنم و این شما هستید که این عکس رو توصیف می‌کند. 👏🙂

حالا می‌خواین طنز بنویسید، تراژدی یا حتی مخوف و عاشقانه ( این دیگه خلاقیت شما نویسندهٔ گل رو میرسونه) 

و اینکه میتونید اگر شخص بود اسم بدین، اگر مکان بود اسم بدین هر کاری دلتون میخواد بکنید (منطقه آزاد 🤘😀)

این مسابقه بر خلاف تمامی مسابقه‌ها قانون نداره که هیچ جوایز بیشتری هم داره 👌 

جیییییغ چی از این بهتر! 😍

پس بشتابید و هر ماه تو این تاپیک شرکت کنید.🏃🏃

فقط جیگران من متن بیشتر از ۷۰ خط نشه.

تاپیک مسابقه بسته خواهد شد

🔶🔸 و حالا جوایزی که بنده برای برندگان در نظر گرفتم. 

💥نفر اول: ۵۰۰ امتیاز 💜

💥نفر دوم: ۴۰۰ امتیاز 💙

💥نفر سوم: ۳۰۰ امتیاز 💚

💥نفر چهارم: ۲۰۰ امتیاز 💛

💥نفر پنجم: ۱۰۰ امتیاز ❤️

مسابقه توسط چهار داور مورد بررسی قرار خواهد گرفت و آن داوران کسی نیستند جز 

@ Zahra_rm🌻  @ مدیر تبلیغات  @ مدیر سایت اصلی  @ مدیر راهنما

 

قلمتان مانا!

ویرایش شده توسط مدیر سایت اصلی
  • لایک 4
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، مدیر سایت اصلی گفته است:

6782e55bb54a4edc49930cd4cd31a684_8i2h.jp

🐾عکس این 10 روز🐾

 

به چند ساعت قبل فکر می‌کنم.

با چشمانی لبریز از عشق به داماد نگاه  می‌کنم، باورم نمی‌‌شد بالاخره  همون چیزی شد که آرزویش را داشتم.

بی‌خیال حرف‌های مادرم از ته دل می‌خندیدم. بهترین لحظات عمرم را سپری می‌کردم. احسان مدام در گوشم حرف‌های عاشقانه می‌خواند و من ضعف می‌کردم برای تیپ جذابش! بی‌خبر از پشت پرده‌ی زندگی شومم چه خوش می‌خندیدم..

از پنجره‌ی ماشین بیرون را نگاه می‌کنم؛ ماشین پشت چراغ می‌ایستد. نگاهم به مردی می‌افتد که دست در جیب ایستاده و نگاهم می‌کند. دوساعت پیش پلیس‌ها ریختن توی تالار و داماد رو بردن! جلوی چشم همه! مهم تر از همه، جلوی چشمان من، دستبند زدن به دستان دلبندم...

جیغ می‌زدم، گریه می‌کردم؛ اما با حرف پلیس انگار مهر سکوت بر لبانم زده شد:

-  آقای "احسان احتمالی" به جرم اغفال دختران و قاچاق اون‌ها دستگیر هستن.

مامور پلیس به من نگاه کرد و با حرفش قلبم را از کار انداخت:

- شما بیست و چهارمین دختری هستین که می‌خواستن بعد از عقد و با حُقّه قاچاق کنن.

دیگه گریه نمی‌کنم، ساکت و بهت زده نگاهش می‌کنم. زل می‌زنم در چشمان احسان، نگاهش خنثی بود، دریغ از ذرّه‌ای شرم و پشیمانی! چشمانم را می‌بندم و قطرات اشکم آهسته پایین می‌آیند، اما این‌بار نه برای او، بلکه برای نادانی و حماقت خودم. کاش به حرف مادرم گوش می‌دادم؛ بیش از هزار بار در گوشم خواند:

- دختر این یک جای کارش می‌لنگد، امیر آشناست، آدم مورد اعتمادیه؛ دختر با عقلت انتخاب کن.

و چه احمقانه هر بار جواب دادم:

- من احسان را دوست دارم، امیر را نمی‌خواهم؛ قلب من فقط برای احسان می‌تپه.

از ماشین پیاده می‌شوم، شرمنده روبه‌روی مادر پدرم، خاله و امیر می‌ایستم. همگی‌شان به داخل خانه می‌روند، به جز امیر:

- نازنین بگذار کمکت کنم. 

اشک‌هایم شدت می‌گیرد:

- اشتباه کردم امیر، اشتباه کردم.

لبخند می‌زند:

- هر کسی ممکنه اشتباه کنه، مهم اینه که جبرانش کنی.

با چشمانی اشک‌آلود نگاهش می‌کنم:

- بهم فرصت جبران میدی؟

لبخندش عمق می‌گیرد:

- مگه می‌تونم به تو "نه" بگم؟

لبخند می‌زنم، اشک‌هایم را پاک می‌کنم و همراهش به داخل خانه می‌روم.

***

به امیر نگاه می‌کنم:

- امیر؟

- جانم؟

- من مدیونتم.

- چرا؟

- تو من رو بخشیدی، تو روح  بزرگ و قلب بخشنده‌ای داری.

لبخند می‌زند:

- تو وجود منی، مگه می‌تونستم خودم رو کنار بگذارم؟!

لبخند می‌زنم و از ته دل دعا می‌کنم " کاش همه مثل من فرصت جبران داشته باشن".

 

 

  • لایک 4

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارزوی مرگ

 

 

نگاهم رفت سمتش.
به بیرون نگاه میکرد؛ خیلی واضح بود که سعی داشت بغض شو قورت بده.
چقدر سخت بود.  برای جفتمون!
چقدر دوست داشتم بجای شخص جلو روم، نورا کنارم نشسته بود.
نور چشمم اون بود، کسی که با هر ثانیه فکر کردن بهش، خیانت میکردم به شخص جلوی روم.
نفیسه.  
دختر عمویی که از وقتی یادم میاد، جمع مون میبستن...  و حالا به ارزوشون رسیدن..!
الکی الکی شدیم ما.
مایی که تو ی من یه جای دیگه بود  و تو ی نفیسه یه جای دیگه...
بغضم میگرفت، از این که نفیسه دلش یه شهر دیگه بود، ولی باید منی رو تحمل میکرد که قلبم باهاش یه طبقه فاصله داشت.
اره.  وجودم نورا بود ولی عروسم نفیسه.
کاش بقیه یاد میگرفتن برای کسایی که هنوز متولد نشدن تصمیم نگیرن.
تا حداقل هر لحظه ارزوی مرگ نکنیم:)

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۵/۸ در 12:55، مدیر سایت اصلی گفته است:

6782e55bb54a4edc49930cd4cd31a684_8i2h.jp

🐾عکس این 10 روز🐾

با خودم گفتم :صدای خنده ی خدا رامی شنوی به آنچه محال می پنداشتی می خندد.

رسیدن به عشقم را محال می پنداشتم اما اکنون روز عروسی ام با اوست.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک بوق ممتد°•

نور طلایی رنگ خورشید تابستان گویی به من پوزخند می‌زند.
جهنم؟ کاش شعله‌های سوزان آتش مرا در آغوش خود غرق می‌ساختند تا این روز را به چشم نبینم!
بغض در گلویم ریشه دوانده و می‌خواهد درونش محو شوم.
اشک تا پشت پلک‌هایم  نفوذ کرده و من همچنان تلخ‌خند می‌زنم تا وجودش را انکار سازم.
سیگار، مرهم این روزهایم را از جیب شلوارم بیرون می‌آورم. نخ سیگار را در میان انگشتانم می‌فشرم. چرا از تمام خوشبختی دنیا جهنم‌اش به من رسید؟
لب‌هایم جمع می‌شود. دستم می‌لرزد. نمی‌خواهم رسواتر از این شوم. فندک مشکین را از جیبم بیرون می‌کشم. روشنش می‌کنم. به شعله‌اش خیره می‌شوم. چشمانش درست مثل همین شعله سوزان بود. می‌سوخت و به آتش می‌کشید.
با درد بغضم را فرو می‌دهم. سیگار را روشن می‌کنم. دودش  مرا به گذشته می‌برد. به روزهایی که به لطف او طلایی بود. درست به زیباییِ یک رویا.
لبخندش مرا تا عرش می‌بُرد و بغضش مرا تا قعر زمین فرو می‌کشاند. اولین کنارم بودنش، آن روز را خوب یادم می‌آید. آن روز ابری بود. باران می‌بارید. کل روز درهم بود. انگار که حالش گرفته باشد. همه‌ی حواسم پیشش بود. دلم می‌خواست حتی یک لبخند کوچک روی لب‌هایش بنشانم. ولی حرف زدن همیشه برایم سخت بود. مخاطبم که او باشد، سخت‌تر هم میشد. از چه می‌گفتم یا از کجا شروع می‌کردم؟! مبادا چیزی  بگویم و از من برنجد. مبادا سرخورده شوم و او با یک به تو چه مرا از خود براند.
آنقدر در فکر فرو رفته بودم که متوجه پایان کلاس نشدم. وقتی به خودم آمدم که نور ملایم خورشید از  پنجره‌ی کنارم به من می‌تابید. بالاخره موضوع کوچکی یافته بودم. ذوق زده  لبخند روی لبم نشاندم و به سمتش رفتم.
نگاهم کرد. حرف زدن سخت بود حتی با موضوع! نگاهم می‌کرد. بالاخره کمی هول زده گفتم:
- خانم پندار دوست دارید بریم باهم رنگین کمون رو تماشا کنیم؟!
دستانم را پایین انداختم. نگاهش عجیب شده بود. یعنی گند زده بودم؟ آخ! آخر چه کسی چنین جمله‌ای می‌گفت. نباید قبلش مقدمه چینی می‌کردم؟ جمله‌ام ساده و بی‌معنی بود. با خود و افکارم درگیر بودم که لبخندش به زیبایی گل سرخی شکفت. چشمانش چون شبنم پس از باران برق میزد. موهای مشکین بیرون از مقنعه‌اش را پشت گوشش زد. آرام برخواست. کنار من درگیر با خود ایستاد و لبخندش را پررنگ‌تر ساخت. گویی رنگ بر بومی سپید بپاشند‌، همانقدر زیبا. با صدای دلربایش گفت:
- وای چه خوب که بارون بند اومده. چرا که نه بریم ببینیم. 
آن لحظه میان ابرها بودم. رنگین کمان آن روز حس دیگری داشت. خورشید طلایی می‌درخشید. زندگی زیبا میشد کنار او.  عاشق خورشید بود‌. بوق پی در پی ماشین‌ها خط سیاهی میان افکار طلایی‌ام کشید. نگاهم را به خیابان دوختم. قلبم! همه‌ی وجودم قفل شد. قفل نگاه براق قهوه‌ایش. در لباس سپید زیباتر از همیشه می‌درخشید. لبخندی نبود. انگار چشمان او هم غم داشت. دسته گل رز‌های سپیدش را در دست می‌فشرد. غم‌زده، همه چشم شده بودم تا آخرین لحظه‌هایش را در ذهنم حک کنم. از آدم‌ها متنفر شدم برای بار هزارم. درد داشت که بین من و او فرسنگ‌ها فاصله انداخته بودند. کاش امشب کنار من بود. ماشین‌ها با هلهله و بوق بوق کنان از جلوی چشمانم عبور می‌کردند. بوق ممتد. یک بوق ممتد خط کشید روی تمام عذاب‌های این روزهایم. گیج و منگ پلک‌های سنگینم را گشودم. کف خیابان افتاده بودم. آدم‌ها را تار می‌دیدم. یکی داد میزد:
- یکی به اورژانس زنگ بزنه.
قیافه‌اش را برای آخرین بار تجسم کردم. درد همه‌ی وجودم را فرا گرفته بود. چشمانم سیاهی می‌رفت. لبخند بی‌رمقی لب‌هایم را نشانه رفت. پلک‌هایم بسته شد. بوق ممتد و همهمه و فکر بودنش آخرین چیزی بود که در این دنیا می‌دیدم. بالاخره همه چیز تمام شد.

 

ویرایش شده توسط پرتوِماه
این چرت و پرتا چیه من نوشتم! اثر استرسه هوف:/
  • لایک 3
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

من داشتم نگاه می کردم

 

از پله‌ها آرایشگاه  پایین اومدم. راستش رو بگم خیلی وقته بهت فکر نکردم. خیلی وقت جز امروز و دیروز و پریروز...

داماد دستش رو به سمتم دراز می‌کنه. آره داماد... یکی که تو نیستی.  می دونی دیگه برام اهمیت نداره که تو جلوم کت و شلواری نایستادی‌.

خیلی وقته ندیدمت.  انقدر که چهره‌ت رو فراموش کردم.

اون موهای نرم ذغالی رنگ و چشم‌های  آبی. اون پوست  شیری رنگ و  بینی بزرگ  خنده زنگ دارت رو. اون هیکل چهارشونه و قد کوتاه رو.

راستش من دروغ‌گوی خوبی هستم.

به سمت ماشین عروس می‌برم. اون کمکم می‌کنه که سوار بشم. همسرم...  احمد... راستی اسم تو چی بود؟ من اصلا یادم نیست که تو پارسا بودی... پارسا... پارسا 

از پنجره به بیرون زل می‌زنم. من اصلا اذیت نمی‌شم از اینکه کنار مردی باشم که تو نیستی... هی صبر کن ببینم....

اون تو نبودی؟! اون تو نبودی؟! اونی که از کنار خیابون رد می‌شد تو نبودی؟  تو نبودی؟ 

 

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۵/۸ در 12:55، مدیر سایت اصلی گفته است:

6782e55bb54a4edc49930cd4cd31a684_8i2h.jp

🐾عکس این 10 روز🐾

بانو جان می شود نگاهت را به چشمانم کوک بزنی!

تا برایت عاشق شوم،

تا برایت شعر بخوانم،

تا برایت بمیرم،

بانو جان  قلاب نگاهت را به کدامین نقطه پرتاب کرده ایی که حواست هیچ با من نیست، قرار است چه کسی را صید نگاهت کنی، میشود کمی صیاد مهربان باشی؟

من از ان لبخند پنهان پشت لب های بی حالتت می ترسم،از قلاب چشم های زیبایت می ترسم بانو جان.

بانو جان،بانوی جانان تمام گل های دنیا پیش کش دستان تو اما بگذار من جای ان رز های سپید باشم،

حسرت دارم، حسرت نوازش دستانت را دارم

بانو جان سکوت که میکنی

قلبم می لرزد

می ترسم ترک بردارد

از صدای شکستن اش

وحشت دارم .

بانو جان حواست با من است؟ یا ان را هم پرتاب کردی به دور دست ها؟

بانو جان...

ویرایش شده توسط Navesandehjavan23
  • لایک 6
  • تشکر 1

https://forum.98ia2.ir/topic/7610-سایه‌های-سرنوشت-میترا-حجتی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

در دل یکی شادی است در دل یکی خون چه بی عدالتی دلخراشی!

https://forum.98ia2.ir/topic/12768-داستان-کوتاه-سکانس-مخفی-یک-زندگی-میترا-حجتی-کاربر-نودهشتیا/

زندگی کردن با آدمی که دوسش داری توی اوج بدبختی خودش خوشبختی 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
Mahshid.az
post توسط Mahshid.az بررسی شد!

به nina4011 نشان " Great Support" و 100 امتیاز اعطا شد.

در ۱۴۰۱/۵/۸ در 12:55، مدیر سایت اصلی گفته است:

6782e55bb54a4edc49930cd4cd31a684_8i2h.jp

🐾عکس این 10 روز🐾

همیشه دوست داشتم سنتی ازدواج کنم، چون گمان می‌کردم عشق قبل از ازدواج پوچ است و دیگر هیجانی برای زندگی مشترک باقی نمی‌گذارد.

بالاخره روزی رسید که من هم عروس شدم، آن هم سر یک لج و لجبازی بچه‌گانه، با مردی ازدواج کردم که با تمام رویاهایم فاصله داشت.

بعد از هشت ماه نامزدی، درحالی که می‌دانستم من و او از جنس یک‌دیگر نیستیم، به اجبار پدرم که مردم چه می‌گویند! لباس سفید عروسی را بر تن کردم.

تمام مراسمات به خوبی سپری شد و با آن لباس سفید که برق می‌زد، دل تمام مهمان‌ها را ربوده بودم. حالا دیگر مراسم تمام شده بود و من باید در کنار همسرم که ذره‌ای علاقه به او نداشتم،   می‌نشستم و زندگی مشترکم را در یک شهر غریب که فرسنگ‌ها از شهر و خانواده‌ام دور بود را آغاز می‌کردم.

لحظه‌ای آخر از پنجره‌ی ماشین، چشمانم به مادرم و نگاهم غم‌زده‌اش گرفتار شد. من دختر یک و یک‌دانه‌ و نازپروده‌ی مادرم، حالا باید درجایی دور از شهر خود، با مردی خشک و عاری از هرگونه  احساس زندگی می‌کردم. اشک در چشمانم حلقه زد؛ او یار و یاور من بود؛ مادرم، دوستم، آری در تمام زندگی مادرم بهترین دوستم بود.

ماشین حرکت کردم و من حتی یک لحظه هم پلک نزدم که مبادا تصویر صورت مادرم از خاطرم برود.

قبل از ازدواج با این مرد غریبه، گمان می‌کردم اگر به رسمِ عادت برایِ همسرم دلبری‌های زنانه کنم، غذایِ مورد علاقه‌اش را بپزم؛ عطری که دوست او دارد به خودم بزنم و آن پیراهنِ چین‌دارِ سفید رنگی که دوست دارد، برایش بپوشم؛ زمانی که خسته از سرِ کار به خانه رسید، چایِ داغی جلوی‌اش بگذارم، رفته-رفته عشق در وجودم رخته خواهد کرد.

اما میدانی؟

هیچ کدامِ از این کارها از رویِ عشق نبود.

تکرارِ مکررات بود و زمانی که به خود آمدم، تبدیل به زنی اخمو و میانسال شده بودم که مجبور بود باقی عمرش را با مردی که دوستش ندارد، سپری کند.

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۵/۸ در 12:55، مدیر سایت اصلی گفته است:

6782e55bb54a4edc49930cd4cd31a684_8i2h.jp

🐾عکس این 10 روز🐾

یه لحظه سرم را به سمت پنجره ماشین می چرخانم و این فکر ها در سرم رژه می رود

آری همیشه می دانیم یک ماشین عروس  نشان  شادی وشادمان است 

وباعث شادی در دل عابران می شود حتی اگر لحظه از کنار آن ها عبور کند 

اما عابران و رهگذران هرگز از دل عروس  که در این ماشین  است خبر ندارند  که ندارند 

 

آن ها خبر ندارند که عروس یک شهر نا آشنا  وغریبه    بودند چه سخت است 

آن ها  خبر ندارند  که بدون پدر ومادر در یک  شهر  نا آشنا  سر کردن سخت است 

آن ها خبر ندارند که دوری از دوستانی که از کودکی هم پایی بازی ودر نوجوانی  هم دست تمام    خراب کاری    بودند چه غم عجیبی دارد 

آن ها خبر ندارند دوری از خانواده. قدیمی  وروبه روشدن با خانواده جدید   چه ملال آور است 

آن ها خبر ندارند‌ که ندارند که ندارند....

 

اما در یک لحظه صدای آشنا میشنوم  همان  صدای که در یک زمانی با نگاه پاکش لرزشی در دلم به پا کرد و تمام قلبم را اسیر خود کرد 

وحالا در هر  مکان وزمان ساعت  دقیقه وثانیه  ضربان  قلبم  نامی جز نام زیبا  معشوق را صدا نخواهد  زد 

 

و حالا دوباره همان نگاه  است که مرا می نگرد 

ودوباره عاشق میشوم  وفارق  میشوم از هرغمی

 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Mahshid.az
post توسط Mahshid.az بررسی شد!

به پرتوِماه نشان " Great Support" و 200 امتیاز اعطا شد.

در ۱۴۰۱/۵/۸ در 12:55، مدیر سایت اصلی گفته است:

6782e55bb54a4edc49930cd4cd31a684_8i2h.jp

🐾عکس این 10 روز🐾

ولی کاش عکس دوره‌های بعدش شاد باشه:)

  • لایک 2
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Mahshid.az
post توسط Mahshid.az بررسی شد!

به حـدیث نشان " Great Support" و 400 امتیاز اعطا شد.

در ۱۴۰۱/۵/۸ در 12:55، مدیر سایت اصلی گفته است:

6782e55bb54a4edc49930cd4cd31a684_8i2h.jp

🐾عکس این 10 روز🐾

داستانک رسالت

 

عکاس با خنده‌ای که مشخص بود حاصل بامزه بازی های عروس است گفت:

- عزیزم اگر میخوای یه عکسِ مثلاً غمگین شب عروسی‌ات داشته باشی نگاهت و بده به شهر و یه لبخند خیلی محوِ غمگین بزن؛ دسته گل رو هم کمی به خودت نزدیک تر کن تا قشنگ توی عکس بیفته و سعی کن حالت چهره‌ات غم و فریاد بزنه.

عروس کارهایی که عکاس از او می‌خواست را انجام داد و به محض اینکه صدای چلیکِ عکسِ غمگین و درخواستی عروس در اتاق کوچک پیچید دوربین برگشت و چهره بشاش محمد مقابل دیدگانم قرار گرفت.

- خیلی ممنونم همتا خانوم. اگر شما نبودید من هنوز لنگ در آوردن پول عروسی بودم اما شما واقعاً لطف کردید! امیدوارم به مراد دلتون برسید.

جمله‌ی آخرش قلبم را لرزاند و من دستم را بر روی دستِ بی حالِ علی گذاشتم و با شادی لب زدم:

- خیلی ممنونم از دعای خوبتون! امیدوارم خوشبخت بشین! ببخشید که نتونستم توی عروسی حضور داشته باشم و ممنونم که با گرفتن تماس تصویری عروسِ قشنگمون و بهم نشون دادید.

کمی دیگر هم سخن گفتیم و بعد تماس تصویری را قطع کردیم.

لبخندِ محوی بر لب نشاندم و خیره به چشم های بسته علی گفتم:

- محمد و مهراوه هم و دوست داشتن اما به دلیل شرایط مالی بد محمد عروسی شون عقب می‌افتاد که من هزینه‌ی عروسی شون رو دادم تا بتونن برن سر خونه زندگیشون.

هیچ تغییری ایجاد نشد، صدای تیک- تیک دستگاه پیچیده بود و به من می‌فهماند این مرد هنوز هم نفس میکشد.

لبخندی به چهره‌ی دلنشینش زدم و ادامه دادم:

- علی شاید باورت نشه اما اونقدر توی کارم پیشرفت کردم که یه عالمه عروس و داماد که توان مراسم گرفتن ندارن رو به هم میرسونم.

باز هم هیچ واکنشی نشان نداد و من لبخند کمرنگی به صدای تیک- تیک دستگاه ها زدم.

سه سال پیش یک تصادف در شب عروسی مان، درست مقابل دیدگانم او را در کما فرو برد و من را به راهِ کمک کردن به دیگران کشاند.

اگر آن اتفاق برای علی نمی‌افتاد محال ممکن بود که من از نقطه‌ی صفر شروع کنم به پرداخت هزینه‌ی عروسی کسانی که شرایط مالی‌اش را ندارند تا دختران دیگری همانند من در حسرت ازدواج با کسی که دوستش دارند نمانند و حالا آن‌قدر پیشرفت کرده بودم که یکی از بهترین خیرین در کشور شناخته شده اما خود هنوز به مراد دل نرسیده بودم.

از جای برخواستم و خیره به صورت یگانه شخصی که قلبم را لرزانده بود گفتم:

- مهم نیست چند سال دیگه بگذره! اما بدون من صبر میکنم تا بهوش بیای علیِ من! حتی اگر با مشکل به هوش بیای من باز هم تا آخر عمر پرستاریت و می‌کنم. اینم بدون خیلی ممنونتم بخاطر اینکه تو باعث شدی رسالت مون رو پیدا کنم.

آرام خم شدم و بوسه‌ای بر روی موهایش نشاندم و با دلی که پیش او جا مانده بود از اتاق و سپس از بیمارستان بیرون زدم.

مهم نبود که برای یک دختر شب در کوچه و خیابان قدم زدن امنیتی نداشت.

چه شب ها که با علی خیابان ها را متر نکردیم و چه ساندویچ های غیر بهداشتی که مزه‌اش به هزاران ساندویچ بهداشتی می‌ارزید در همین خیابان ها نخوردیم.

یعنی می‌شد باری دیگر با هم دیگر باز هم اینجا قدم بزنیم؟

در فکر بودم که تلفنم زنگ خورد و من بدون نگاه به شماره گیرنده تماس را برقرار کردم و بلافاصله صدای پر هیجان و سرشار از شعفِ دکتر رضایی در گوش هایم پیچید:

- همتا خانوم زود بیاین که علی آقا بلاخره بهوش اومدن.

~♡~

«دو سال بعد»

لباسِ عروسِ کاملاً پوشیده بر تنم خوش نشسته بود و دست در دستِ او در خیابان ها راه می‌رفتیم.

یادش بخیر که دو سال پیش در همین خیابان ها راه می‌رفتم و می‌گفتم می‌شود باری دیگر با علی باشم؟

و حالا من با علیِ لباس داماد پوش، و من پوشیده در لباس عروسم در خیابان ها راه می‌رفتیم و بی توجه به نگاه متعجبِ مردم ساندویچ کثیف مان را گاز می‌زنیم و شاد قهقهه می‌زدیم.

مراسم یک ساعتی بود که به اتمام رسیده و من و علی قصد داشتیم با همان لباس ها در خیابان گام برداریم و دیوانگی کنیم.

به راستی که صبر درمان تمامی بی‌قراری هاست!

من پنج سالِ تمام صبر کردم، سه سال اولش را برای از کما بیرون آمدنِ عزیز جانم صبر کردم و دو سال بعدش را برای خوب شدن حال جسمی‌اش و ازدواج با او که به خواست خودش به پس از به سلامت رسیدن خودش موکول شده بود و حالا ما در کنار هم کار می‌کنیم و رسالت مان که همان پرداخت هزینه عروسی افراد نیازمند است را با هم ادامه می‌دهیم...

پس اگر دردی داری و گمان میکنی درمانی ندارد، بدان که صبر درمانش است و روزی همانند من به خود می‌آیی که هم دردت با صبر به درمان رسیده و هم پاداشِ صبرت را دریافت کرده‌ای.

«پایان»

ویرایش شده توسط h.noora
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Mahshid.az
post توسط Mahshid.az بررسی شد!

به MCH نشان " Great Support" و 300 امتیاز اعطا شد.

در ۱۴۰۱/۵/۸ در 12:55، مدیر سایت اصلی گفته است:

6782e55bb54a4edc49930cd4cd31a684_8i2h.jp

🐾عکس این 10 روز🐾

نگاه... نگاه... نگاه!

سهمش از این دنیا فقط نگاه بود و نگاه!

چشم در دنیایی که همیشه او را چیزی جز شخصیتی فرعی از زندگی معرفی نمی‌کرد.

قلبش درگرو کسی بود که او خود قلبش را به کس دیگری باخته!

ذهنش در فکر کسی بود که هیچ ذهنیتی از وجود فردی مثل او نداشت! چه برسد به اینکه به او فکر کند...

سفیدی لباس عروسی برای او جز تیرگی نبود. لباسی که برای هر دختر تبدیل می‌شد به آرزوی کودکانه ای برای بزرگ شدن! بالغ شدن!

او بالغ بود؛ اما دیگر رویایی در کار نبود. رویا فقط کابوس دیگری از بازگو کردن حقیقت بود.

اینکه دنیا هیچ وقت به کام او پیش نمی‌رفت.

اینکه او تنها بود...

زندگی براو پوزخند میزد و او راهمیشه در تنهاترین پستوهایش می‌نشاند.

اینبار نوبت اوبود!

امروز فرق داشت. شاید نشستن پشت کاردیلاک سفیدی که دامادی انتظارش را نمی‌کشید، تنهای غریبانه تکراریش را دوباره آشکار می‌ساخت؛ اما متفاوت بود.

شاید گلهای رز سفید دردستانش عطر تنهایی را فریاد می‌زد؛ اما متفاوت بود.

نگاهش متفاوت بود...

-بگذار دنیا مرا عروس بی داماد شهر بخواند.

-بگذار دامادِ قلبم، نشسته بر ماشین کاردیلاک مشکی خود، دلبرانه برای یارش لبخند بزند.

-بگذار چشمانم، نگاه‌های افسونگرش را برای بار دیگر مشاهده کند. چشمانی که مخاطبشان کس دیگری است...

-بگذار روز عروسیم با قلبم باشد. تنها مثل همیشه.

نشسته است به پنجره نگاه می‌کند.

اینبار اوست که آه می‌کشد...

 

  • لایک 4
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

💙مسابقه عکس از من متن از تو💙
نفر اول: @ سادات.۸۲

نفر دوم: @ h.noora
نفر سوم:  @ MCH
نفره چهارم: @ پرتوِماه
نفر پنچم: @ nina4011☆ویژه☆

جوایز اعطا شد 💕

  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...