• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

سرانجام عشق|مرضیه نعمتی(marzi.n)کاربر نودهشتیا


Marzi.n
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

مقدمه:

و نمی‌دانم سرانجامش چیست؟

بودن و ماندن، آیا هستی؟ می‌مانی؟

و نمی‌دانم اگر نمانی چه به روزم می‌آید..

ولی یقین دارم  نبودنت مساوی هست با نبودنم..

که اگر نباشی نمی‌خواهم دنیا باشد..

پس بمان و با بودنت بودنم را تضمین کن...

خلاصه:

رمان سرانجام عشق راجع به زندگی دختری به نام همراز است  که با مشکلات دوران جوانی‌اش  می‌جنگد. دختری که از طرف پدر محبتی ندیده و طرد شده، دختری که با انتخاب‌های اشتباه، خود را در گردابی قرار می‌دهد، ولی باید یک نفر باشد تا....

سرانجامش چیست؟ تا کجاست؟ و چه خواهد بود؟

ژانر: اجتماعی/عاشقانه

ویراستار: @ shirin_s

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


پارت اول:
اون‌قدر سر و صدا‌ها زیاد شده بود که ترجیح دادم کتاب رو ببندم و عینکم رو از روی چشم‌هام بردارم. از اتاق خارج شدم‌ تا ببینم چه اتفاقی داره می‌افته!
مامان با صورتی که خیس از عرق بود داشت جای مبل‌ها رو تغییر می‌داد و اصلا متوجه حضورم نشد. وقتی دیدم می‌خواد مبل سه نفره رو تک و تنها جابه‌جا کنه به کمکش رفتم و طرف دیگه‌ی مبل رو گرفتم.
مامان که هنوز به خاطر سنگینی نفس-نفس می‌زد گفت:
- عه، پس چرا از اتاقت اومدی بیرون؟
اون‌قدر از اتاقم دل نمی‌کندم که باعث شده بود حتی مامان به نبودنم عادت کنه. آروم پاسخ دادم:
- دیدم سروصداست، گفتم بیام ببینم چه‌خبره! هرچند حدسش سخت نبود.
مامان حداقل ماهی یک بار چیدمان مبل و دکوراسیون خونه رو عوض می‌کرد، این زن بعد از شکست بزرگش توی زندگی، خودش رو نباخت و باور داشت تغییرات باعث انرژی مثبت و بزرگی توی زندگی هستند.
مامان پوفی کشید و گفت:
- خودت هم می‌دونی که نمی‌تونم بی‌کار بشینم.
می‌دونستم، خیلی خوب می‌دونستم، دلیلش رو هم همین‌طور!
با جابه‌جایی آخر نفسش رو محکم بیرون داد و روی همون مبل خودش رو انداخت. نگاهی زیرچشمی به من انداخت و گفت:
- فرداشب خانم جون برای شام دعوت کرده بریم خونشون!
خانم جون! چه‌قدر دلتنگشون بودم و لعنت به اون چیزی که مانع رفتنم می‌شد. مامان همون‌جور که از پارچ روی میز برای خودش آب می‌ریخت دوباره گفت:
- صنم بهم زنگ زد که تو رو حتما با خودم ببرم.
جوابی نداشتم بدم، خیلی وقت بود جواب‌هام تموم شده بود. مامان که سکوتم رو دید این‌بار پرسید:
- حالا نظرت چیه؟
می‌دیدم که نگران جوابم بود، جواب، باید جوابی می‌دادم.
- خودت بهتر حالم رو می‌دونی مامان، نمی‌تونم بیام!
مامان دیگه نمی‌تونست مثل دقیقه‌ی پیش آرام باشه؛ همون‌جور که حرصش رو مخفی می‌کرد جواب داد:
- تا کی همراز؟ تا کی می‌خوای گوشه نشین باشی و تارک دنیا؟
چشم‌هام، آخ از چشم‌هایی که جدیدا فقط گریه رو بلد شده بودند.
این‌بار خیس شدند ولی حق فرود آمدن نداشتند.
- تا وقتی معجزه بشه، این حرف خانم جونه درسته؟
مامان که علنا داشت حرصش رو کنترل می‌کرد لب زد:
- معجزه؟ تا خودت نخوای هیچ معجزه‌ای اتفاق نمی‌افته! همراز من نگرانتم چه‌قدر بشینم و غم و افسردگی دخترم رو ببینم؟ ذره-ذره آب شدنت رو ببینم و نتونم کاری واست کنم؟همراز تو با این کارهات داری من رو می‌کشی دختر!
نفس عمیقی کشیدم و آب دهنم رو محکم قورت دادم تا بتونم بغض لعنتی رو پایین کنم. مامان ناراحت بود، به خاطر من! به خاطر یدونه بچه‌اش، یدونه دخترش! عزیزی رو داشتم که نگرانم بود و من خودخواهانه به فکر خودم بودم.
- حالا تا فرداشب، بهش فکر می‌کنم!
مامان حرفی نزد ولی مشخص بود اون هم هوای چشم‌هاش برای دخترش ابریه. من جز این زن دختر مرد دیگری هم بودم اما..
سرم رو تکون دادم، نه-نه به هیچ عنوان نباید به اون فکر می‌کردم، اون مرد حتی ارزش ثانیه‌ای فکر کردن را نداشت! نگاهم دوباره به مامان افتاد که این بار وارد آشپزخانه شده بود و می‌خواست مشغول پختن غذا شود. این زن با وجود سختی‌ها و شکستگی‌های قلبش هنوز زیبا بود و گذر زمان این صورت زیبایش را فقط کمی شکسته‌تر کرده بود. صورتی سفید و بینی قلمی با لب‌هایی نازک، چشم‌هایش مشکی بود، مثل رنگ شب، جذابیت صورتش همیشه باعث می‌شد تا حسرت بخورم کاش صورتم به او رفته بود، ولی همه‌ شباهت بی‌اندازه‌ی مرا به پدرم می‌دانستند!
لحظه‌ای دوباره به خود بازگشتم؛ من گفتم پدرم؟
چشم‌هایم را محکم فشار دادم و سریع به اتاقم رفتم. از خودم عصبانی بودم که مدام به او اجازه‌ی ورود به ذهنم را می‌دادم.

 

ویراستار: @ shirin_s

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  پارت دوم:

اون باید فراموش می‌شد ولی چرا هربار ریشه‌ی تنهاییم از اون نشات می‌گرفت؟
بدون حرف وارد اتاقم شدم. رنگ ملیح اتاقم، مغز متشنجم رو آروم می‌کرد!
یک اتاق نه چندان بزرگ؛ ولی برای من کافی، به رنگ سبزآبی و سبز پاستیلی!
چه‌قدر این اتاق آرام‌بخش بود برام! چه خوب که مامان سال قبل سریع با تصمیمم برای تغییر رنگ، موافقت کرد.
این رنگی بود که من دوسش داشتم و باز به خاطر حماقت‌هام چند سال ازش دور شدم، چون اون این رنگ رو دوست نداشت!
روی تختم نشستم، دستی به رو تختی سبز پاستیلیم که گل‌های ریز صورتی داشت کشیدم.
همیشه اول اون‌ها اولویت داشتند. کاری با من کردند که اعتماد به نفس من رو کشتند.
یک سالی بود حتی با نزدیک‌ترین‌هام نتونسته بودم رو در رو بشم!
دیگه از همراز شیطون که صداش کل خونه رو بر می‌داشت و همه رو عاصی می‌کرد، خبری نبود!
لبخندی زدم و قطرۀ اشک سمج گوشه‌ی چشمم پایین افتاد.
الآن همه باید خوشحال باشند، نه؟ الآن حتی  روز به زور ده کلمه حرف می‌زنم! آخ بهنام تو با من چه کردی؟
سرم رو تکونی دادم، باید از گذشته خودم رو خلاص می‌کردم! با صدای زنگ موبایلم لبخندی زدم.
خدا خودش هم موقعیت رو جور کرد که فکر دیگه‌ای نکنم!
صنم بود، دخترخاله‌ای که چه‌قدر برام عزیز بود ولی نتونستم حتی با اون هم صحبت کنم و آروم بشم. جواب تماس رو دادم و آروم لب زدم:
- سلام.
چند ثانیه مکث و با داد گفت:
- به مامانت گفتی نمیایی؟
لبخند از روی لبم رفت! اومدم بگم چه رابطه‌ی قوی‌ای بین خاله و خواهرزاده هست که حرف‌هاتون رو دیگه به هم می‌زنید؛ ولی به جای اون گفتم:
- گفتم بهش فکر می‌کنم!
دیگه همراز قبلی حاضرجواب هم در من مرده بود.
- همراز به خدا همه دلتنگت هستن، اصلاً خانم جون مهمونی رو برای دیدن تو گذاشته!
باز اون بغض لعنتی توی گلوم خودش رو نشون داد، به سختی آب دهنم رو پایین کردم و گفتم:
- صنم، خواهش می‌کنم درک کن! چه‌طور تو روشون نگاه کنم؟ بعد از اون بی آبرو..
صنم حرفم رو قطع کرد و گفت:
- این چه حرفیه آخه قربونت بشم؟ یک سال از اون روز نحس می‌گذره، بعدش هم همه می‌دونن تو بی تقصیری، اون اتفاق فقط یک تجا..
- بسه صنم!
بدنم داشت می‌لرزید و هنوز نتونسته بودم حتی به این کلمه عادت کنم! نباید می‌گذاشتم صنم ادامه حرفش رو بزنه!
- گفتم تا فرداشب، بهش فکر می‌کنم. کاری نداری؟
کارم درست نبود، اون زنگ زده بود و من می‌خواستم قطع کنم ولی حالمم خوب نبود و ادامه‌ی صحبت ممکن بود به ضررم تموم بشه! صنم اون‌قدر درک بالایی داشت که فقط گفت:
- دست بکش از این مرداب زندگی که واسه‌ی خودت درست کردی، من روانشناست نیستم ولی باید بدونی برای همه عزیزی و این خودتی که داری دوری می‌کنی، فقط کافیه چشم باز کنی و ببینی اطرافیانت دارن بیشتر از خودت زجر می‌کشن با این افسردگیت، امیدوارم سر عقل بیایی و فرداشب ببینمت.
و صدای بوق، بدون خداحافظی قطع کرده بود. سرم رو گرفتم و محکم فشار دادم. این سر درد کوفتی ول کن من نبود!
با یاد فرداشب؛ شاید باید می‌رفتم!

 

ویراستار:   @ shirin_s

ناظر:      @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

داشت هربار نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.
- بهنام خوبی؟
صورتش سفید شده بود و انگار یک روح جلوم بود.
- بهنام وایسا چرا این‌قدر میایی جلو؟
نگاه سردش رو به من انداخت، بدون حرفی اومد طرفم، داشتم از ترس به خودم می‌لرزیدم، نگاهش دیگه مهربون نبود، دیگه عاشق نبود، دیگه تکیه گاه نبود؛ دست‌هاش رو به سمتم آورد که..
با جیغ از خواب پریدم، کل تنم عرق کرده بود! کی خوابم برد؟ به اطرافم نگاه کردم! توی اتاقم بودم؛ دوباره کابوس‌های لعنتی قرار بود برگرده؟
مدتی می‌شد با کمک مشاورم؛ دیگه خوابی نمی‌دیدم، ولی امشب باز!
بلند شدم برم صورتم رو بشورم و آبی بخورم.
همش توی این فکر بودم به خاطر مهمونی و حرف‌های صنم، باز خواب اون رو دیدم؟
خونه تاریک بود و با زدن لامپ کوچک آشپزخونه متوجه یادداشت مامان روی یخچال شدم!
"خواب بودی دلم نیومد بیدارت کنم، قابلمه‌ی غذا رو داخل یخچال گذاشتم، امشب شیفتم و نزدیک‌های ظهر میام، حواست به خودت باشه"
لیوان آب رو داخل سینک گذاشتم و وارد سالن شدم، میلی به غذا نداشتم. نگاهم به ساعت افتاد! دو  نیمه شب بود.
اون روز کذایی هم دقیقا این ساعت، مامان من رو پیدا کرد!
روی مبل نشستم و خودم رو بغل کردم. چه‌قدر تنها بودم. چه‌قدر در عین آرامش این تنهایی عذابم می‌داد.
هم دلم می‌خواست بیدار باشم، هم عوارض قرص لعنتیم مانع می‌شد.
اومدم برم وارد اتاقم بشم که توی یک لحظه به سمت اتاق مامان رفتم!
این اتاق و این بویی که از مامان نشات می‌گرفت، بهترین مسکن برای روح مریض من بود!
و باز به خواب رفتم، این بار آروم و بدون کابوس دیدن او.
دست نوازشی روی موهام بود، عاشق این دست و نوازش‌هاش بودم!
طنین مهر مامان اومد که گفت:
- همرازم نمی‌خواد بیدار بشه؟ می‌دونی ساعت چنده مامان؟
چشم‌هام رو باز کردم، مثل دیشب طرف راست بدنم خواب بودم، یعنی هیچ حرکتی نداشتم؟
از جا بلند شدم، دست راستم خواب رفته بود.
- سلام، کی اومدی؟
مامان از روی عسلی میز بشقابی رو جلوم گذاشت و گفت:
- سه ساعتی میشه، نمی‌دونستم کی خوابیدی، ولی فهمیدم هیچی نخوردی، این‌جور ضعف می‌کنی و دوباره سرم لازم میشی‌ها همراز!
درست می‌گفت، واقعا بدنم ضعف داشت.
به بشقاب میوه نگاهی انداختم که مامان یک برشی از سیب رو برداشت و سریع داخل دهنم انداخت. خندم گرفته بود. این‌کار رو نمی‌کرد هم من به بشقاب حمله می‌کردم!
- خودم می‌خورم مامان!
از جاش بلند شد تا از اتاق بیرون بره، هم‌زمان گفت:
- میوه کم گذاشتم چون دارم غذا رو گرم می‌کنم، سریع بخور و بیا بیرون!

ویراستار:   @ shirin_s

ناظر:    @ Psycho

ویرایش شده توسط Marzi.n
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

بشقاب خالی شده رو برداشتم و سمت سالن رفتم. مامان که متوجه حضورم شد گفت:
- همراز نمی‌خوای یک آرایشگاه بری؟
یک تای ابروم بالا پرید. این الآن چه سوالی بود؟
- چه‌طور؟
همون‌جور که خودش رو مشغول کشیدن غذا می‌کرد گفت:
- خیلی وقته به خودت نرسیدی! همیشه گفتم بازم میگم، تغییرات اون‌قدرها هم بد نیست!
جلوی آینۀ کنسول داخل سالن نگاهی به خودم انداختم!
پوست صورتم گندمی روشن و موهایی خرمایی رنگ با چشم‌های عسلی! بینی کوچک و لب‌های نسبتا قلوه‌ای، ابروهام حالت کشیده‌ای داشتن که باعث می‌شد حالت چشم‌ها و رنگ چشم‌هام خیلی جلوه بدن! چند سال بود خیلی خودم رو برانداز نمی‌کردم، دوست نداشتم صورتی که همیشه بهش مغرور بودم و خوشحال به خاطر این که به پدرم رفته رو ببینم. الآن آرزوی من، شباهت به مامان بود.
- من مشکلی نمی‌بینم مامان!
می‌دونست اگه اصرار کنه، بدتر لج می‌کنم! این هم یکی از اخلاق‌های گند این یک سال اخیرم بود.
مامان: من بعد ناهار سریع میرم‌ خونه‌‌ی خانم جون تا توی پخت غذا کمک کنم، تو کی میایی؟
استرسش کاملا مشخص بود، مامان وقتی استرس داشت بدون این که به من نگاه کنه صحبت می‌کرد.
خودم هم از این وضعیت خسته شده بودم، شاید باید واقعا یک فرصت دیگه به خودم می‌دادم!
- شما زود میری، من بعد خودم میام!
سرش رو آورد بالا و لبخندی زد و بهم نگاه کرد. تو نگاهش کلی حرف بود! من هم لبخند محوی زدم و پشت میز نشستم و مشغول غذا خوردن شدیم.
چندساعتی می‌شد مامان رفته بود و بعد از رفتنش تلفنی با مشاورم راجع به مهمونی صحبت کردم که خیلی خوشحال شد و گفت حتما لباس‌های آراسته‌ای بپوشم و حتی آرایش کنم! خندم گرفته بود؛ چه‌قدر این موضوع بیرون رفتن من؛ برای همه مهم و خوشحال کننده بود.
روی بالکن اتاقم بودم و هوای پاییزی رو با تموم وجود وارد ریه‌هام می‌کردم. حتی گرفتگی هوا هم باعث کمتر شدن دوست داشتنم به این فصل نمی‌شد.
با صدای زنگ به اجبار نگاهم رو از حیاط گرفتم و وارد اتاقم شدم، مامان بود؛ لابد چیزی جا گذاشته!
- جانم مامان؟
صدای نگرانش اومد.
- همراز حتما میایی دیگه؟ این‌جا همه منتظرتن، داره شب میشه، می‌خوای بیام دنبالت؟
صدایی از پشت گوشی اومد و مامان بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- میثم میگه اگه آماده‌ای بیاد دنبالت؟ اون هم این‌جاست.
میثم، پسردایی مهربونم که حکم برادر بزرگ‌تر رو واسم داشت. چه‌قدر بعد از اون اتفاق نحس به خاطر نداشتن بابا، پیگیر کارهام شد. ولی الآن نیاز به تنهایی داشتم، هنوز هم دلم ساعتی تنهایی می‌خواست.
- نه مامان، خودم میام! با اتوبوس راهی تا اون‌جا نیست!
خونه‌ی ما چهارمین خونه از اول کوچه بود و دقیقا سر کوچمون ایستگاه اتوبوس قرار داشت.
مامان می‌دونست قطعا تصمیمم رو گرفتم، پس اصرار نکرد و به گفتن مواظب خودت باش بسنده کرد. تلفن رو قطع کردم و به سمت کمد لباس‌هام رفتم. یک شومیز بلند مشکی با گل‌های کرمی رنگ پوشیدم و شلوار کرم رنگم رو هم پام کردم. بارونی مشکی رنگم رو روی لباسم پوشیدم، هوا خنک بود و باید احتیاط می‌کردم!
با این که مشاورم گفته بود آرایش ملیحی هم داشته باش، ترجیح دادم فقط برق لبی بزنم؛ اصلا حوصله‌ی بزک دوزک کردن نداشتم.

 

ویراستار:    @ shirin_s

ناظر:    @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

از خانه خارج شدم. هوا ابری و آسمان به خاطر ابرهایش تیره شده بود.
زنی از کنارم رد شد و لب زد:
- کاش بارون نگیره!
در دلم گفتم:
- "مگه میشه عاشق بارون نبود؟"
بعد از دقایق کمی به ایستگاه اتوبوس رسیدم. بارون شروع کرده بود به نم_نم باریدن .
پسری که دو قدم آن طرف‌تر از من ایستاده بود با لبخند گفت:
- خداروشکر بارون گرفت!
نگاهی به او انداختم؛ در دستش یک چتر بود! باز در دلم گفتم:
- "کاش اگه چیزی رو دوست داشتیم; شده تلاش می‌کردیم ازش لذت ببریم"
هنوز اتوبوس نیامده بود و کنار ایستگاه، مشغول راه رفتن شدم و گه‌گاه جهتم را تغییر می‌دادم.
نمی‌دونم چی شد که خودم رو خیس و لباس‌هام رو پر از گل و آب بارون دیدم! با دهنی باز سرم رو بالا آوردم تا مسبب این کار رو ببینم که جلوتر ماشینی به سرعت ایستاد. پس کار او بود. اخم‌هایم درهم رفت. مجبور بود این‌قدر سریع و نزدیک پیاده رو برونه که آب بارون به من بپاشه؟
پسری از درکناریه سمت شاگرد پیاده شد و با صورتی که نشان میداد شرمنده است گفت:
- خیلی شرمنده‌ایم خانم!
بعد از یک سال که جواب در من مرده بود، نمی‌دونم چی باعث شد نتونم جلوی خودم رو بگیرم و انگار همراز قبلی صحبت می‌کرد!
- شرمنده؟ همین؟ الآن من چه‌طور با این وضعیت برم؟
زیر لب یک"لعنتی" گفتم و باز نگاهی به خودم انداختم. انگار خدا هم نمی‌خواست من به مهمانی امشب برسم. می‌خواستم بی‌صدا بگذرم و دیگه جوابی ندم که پسری که راننده خودرو بود از ماشین پیاده شد و با جدیت گفت:
- پیمان، عذرخواهی کردی چرا هنوز ایستادی؟ نمی‌بینی چه‌قدر دیر شده؟
نیم نگاهی با اخم به من انداخت و ادامه داد:
- حالا واسه زدن یکی دوتا مخ، یک امروز رو می‌تونن طاقت بیارن!
سرم داغ کرده بود. این چی داشت برای خودش می‌گفت؟ اصلا بنا که به خاطر این موضوع هم بوده باشه، به چه حقی این حرف را به یک دختر می‌زد؟ می‌دانستم صورتم از حرص قرمز شده، همیشه همین جور بود! بلند جوری که صدایم به او برسد گفتم:
- نترس، شما هم برای سوار کردن دخترهایی مثل خودت بی‌فرهنگ، دیر نمی‌کنی!
و دیگه اون‌جا نموندم و با سرعت به سمت خونه رفتم، فقط لحظه‌ی آخر صدای پسری که گفته شده بود اسمش پیمانه را شنیدم که گفت:
- به جای عذرخواهی، این چه حرفی بود زدی؟
زیر لب به آن پسر بی‌فرهنگ فحش می‌دادم، تا دلم آرام بشه.
در خونه را که باز کردم سریع به حمام رفتم، لباس‌هایم خیس بود و از خنکی هوا، سردم شده بود! آب گرم رو باز کردم و بعد از پنج دقیقه بیرون آمدم.
تلفن خونه زنگ می‌خورد. قطعا مامان بود و باید برایش می‌گفتم که امشب نمی‌روم، شاید این اتفاق نشانه‌ای برای نرفتنم بود!
- الو؟
صدای مامان که نگرانی و عصبانیت در آن موج می‌زد آمد:
- معلومه کجایی همراز؟ می‌دونی چه‌قدر زنگ زدم موبایلت و خونه، چرا جواب نمیدی؟ زهر ترک شدم!
ماجرا را سریع برای مامان گفتم و در ادامه این‌که نمی‌روم.
صدای مامان معلوم بود دیگه آروم و قرار نداشت!
- نه‌خیر، زود آماده شو میثم اومده دنبالت تا چند دقیقه دیگه میرسه! وقتی جواب ندادی نگرانت بودم که گفت خودش میاد اون‌جا، لازم نیست دیگه با اتوبوس بیایی!
میثم داشت می‌اومد و اگه نمی‌رفتم صورت خوشی نداشت. سریع خداحافظی کردم و این بار مانتو وشلواری پوشیدم. خداروشکر با ماشین بودم و نیاز به لباس گرم نبود!

 

ویراستار:    @ shirin_s

ناظر:    @ Psycho

 

ویرایش شده توسط Marzi.n
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

آماده روی پله‌ها نشسته بودم و منتظر میثم، که با بوق ماشین حدس زدم خودش باشد و در رو باز کردم.
خودش بود، با ماشین دایی آمده بود!سریع سوار شدم و سلام آرامی کردم. چه‌قدر معذب بودم، چه‌قدر بین رابطه‌ی صمیمی ما، فضای سنگینی ایجاد شده بود!
نگاه خیره‌اش رو حس می‌کردم، وقتی جواب سلامم را نداد به او نگاهی انداختم، با لبخندی به صورتم خیره شده بود، هنوز هم نگاهش برادرانه بود! چه‌قدر در نظرم صورتش تغییر کرده بود، این بار ته ریشی هم داشت که اون رو مردی پخته‌تر نشون می‌داد.
با صدای شاد و پر انرژی‌اش گفت:
- به، سلام همراز خانم! باید گاو بکشیم شما رو دیدیم!
لبخندی زدم، لبخندی که از گریه غم انگیزتر بود!
- در خونمون رو گل نکرده بودن، دلت تنگ بود، می‌اومدی!
هر دو می‌دانستیم که حرفم فقط شوخی‌ای، بیش نیست. من با کمک عاطفه، مشاورم، توانسته بودم این‌جا باشم؛ وگرنه هرکس حال وخیم روحی مرا می‌دانست و با رفتارهایم اجازه نداده بودم یک‌سال کسی به منزل ما بیاید.
میثم با لبخند جواب داد:
- از این به بعد انشالله بیشتر هم رو می‌بینیم!
حرفش رو باور نکردم، امشب رو هم با حرف‌های صنم و ناراحتی مامان و صحبت‌های عاطفه که مرا آروم کرد و گفته بود زمان این رسیده پوسته عوض کنم، اومدم! ولی دروغ چرا، خیلی دلتنگ خانواده‌ای  بودم که روزهایم با دیدن آن‌ها به سر می‌شد.
بعد از حدود بیست دقیقه، آن هم در ترافیک تهران، به منزل خانم جون رسیدیم. با دیدن آپارتمان کوچک، دلم کمی گرفت! بعد از فوت آقاجون دایی محمد، پدر میثم، خانه‌ی ویلایی باصفای آقاجون را فروخت و خانه‌ای سه طبقه گرفته بود که خانم جون در طبقه‌ای پیش آن‌ها زندگی کند .خانم جون طبقه‌ی اول بود و دایی محمد طبقه‌ی دوم! طبقه‌ی سوم هم در حال حاضر خالی بود ولی منتظر بودند میثم ازدواج کند و آن‌جا زندگی کند.
زنگ رو زدم و چون آیفون تصویری بود بدون حرفی در با صدای تیکی باز شد!نفس‌هام تند شده بود و دستام یخ کرده بود، مگه چیکار کرده بودم که این‌گونه خجالت می‌کشیدم؟
میثم: نگران نباش، اون‌ها از خودت بیشتر استرس دارن.
نگاهش کردم، سری تکان داد و با بستن و باز کردن پلک‌هایش به نشانه‌ی اطمینان، مکث کوتاهی کردم و وارد شدم. درست بود خانه، صفای خانه‌ی قبلی و آن خاطرات گذشته را نداشت، ولی مهر و محبت خانم جون در فضای این خانه هم دیده می‌شد.

 

ویراستار:    @ shirin_s

ناظر:    @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

همه جلوی در منتظر من ایستاده بودند. "سلام"ی کردم که اول خاله سیما، مامانِ صنم، جلو آمد و با بغضی بغلم کرد و بوسه‌ای بر روی گونم قرارداد. خودم هم، بغض امانم را بریده بود، دیدن همه‌ی عزیزانم بعد یک سال دوری، واقعا ذره‌ای از همراز قبلی را در من زنده کرد! نفر دوم خاله ثمین بود که دست زنان بغلم پرید. خنده‌ای سر دادم و قطره اشکی ناخواه از چشمانم افتاد. دلم برای شیرین زبانی‌هایش تنگ شده بود.
خاله ثمین: اومدی، اومدی، کاش زودتر می‌اومدی!
جمله‌ای به این آسانی را برای خود شبیه شعر کرده بود و دست زنان می‌خواند.
خاله ثمین سی سال سن داشت ولی خب با ضربه‌ای که در نوزادی به سر او وارد شده بود، او را متمایز از آدم‌های معمولی کرده بود، به خاطر تشنج‌های مداوم، کمی غیرمعمولی‌تر رفتار می‌کرد و صحبت‌هایش را ساده می‌زد و غریبه‌ها او را غیر نرمال و شیرین عقل می‌خواندند. هرچند در نظر من او نرمال‌ترین و معمولی‌ترین انسان جهان بود و به نظرم ما، انسان‌های متفاوتی بودیم که در ظاهر، یک شکل و در پشت؛ شکل دیگری داشتیم، دو رویی می‌کردیم و زیرآب یکدیگر را می‌زدیم، دروغ می‌گفتیم و خیانت می‌کردیم. خاله ثمین برای من بهترین زنی بود که دیده بودم، ولی خب ازدواج نکرده بود و پیش خانم جون زندگی می‌کرد.
محکم در آغوشش گرفتم و او را بوسیدم. دایی محمد جلو آمد و با گفتن "سلام" مرا محکم در آغوش گرفت، این مرد برای من فقط یک دایی نبود، پدری را زمانی که به پدر احتیاج داشتم در حقم تمام کرده بود. من نیز او را در بغلم فشردم و سپس از او جدا شدم، زن‌دایی مریم با مهربانی مرا بوسید و خوش آمد گفت، نگاهم به صنم وصبا، دخترخاله‌هایم و مینا، دختردایی‌ام افتاد. اون‌هارو هم  بغل کردم ولی در آغوش صنم بیشتر ماندم، او طاقت بغض نداشت و گریه‌اش را در بغلم رها کرد ولی من هم‌چنان آن گردوی سفت در گلویم که ناشی از بغض زیاد بود رو محکم قورت می‌دادم. با شوهر خاله سیما، آقا امین هم بدون برخوردی سلام و احوال‌پرسی کردم. نگاهم را دور انداختم، همه این‌جا بودن ولی من دلم بیشتر برای آن کسی لک زده بود که در جمع نمی‌دیدمش. به مامان نگاهی انداختم، متوجه نگاهم شد، اشاره به اتاق کرد. با من قهر بود؟ هرچند حق داشت! با پاهایی که در خود می‌لرزید  به سمت اتاق رفتم، نکنه من رو نمی‌خواست؟ دیوونه شدی همراز؟ اون قطعا برای من این مهمانی را برگزار کرده بود. عقل و قلبم با هم می‌جنگیدن که با دیدن خانم جون که با چشمانی گریان و عصا به دست او را وسط اتاق ایستاده دیدم، سکوت کردند، دیگر اشک‌هایم دست خودم نبود و فقط خودم رو در آغوش خانم جون پیدا کردم. به خاطر سرعتم شالم روی شانه‌هایم افتاده بود و خانم جون موهایم را نوازش می‌کرد. هیچ نمی‌گفتیم، سکوت ما خودش پر از حرف بود، نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید که صدای لرزان دایی آمد:
- بیایید توی سالن خانم جون، همراز دیگه پیشمونه!
بوسه‌ای روی پیشانی‌ام نشست و صدای پر مهرش را شنیدم که گفت:
- همین که هنوز زنده‌ام و دیدمت، شکر!
بین اشک‌هام گفتم:
- بابت همه چی ببخشید خانم جون!
با دستش اشک‌هام رو پاک کرد و گفت:
- همه چی تموم شده و هیچ چیز تقصیر تو نبود.
و بعد همین‌طور که دست‌هامون به هم گره خورده بود وارد سالن شدیم، با دست دیگرم شالم رو روی سرم مرتب کردم. میثم که من و خانم جون رو دست تو دست دید گفت:
- بابا خانم جون همه نوه‌هات دخترن و الآن باید دردونه نوه پسرت رو دستش رو بگیری!
همه خندیدیم، مامان که فقط من رو داشت و خاله سیماهم، صبا و صنم، دایی محمد هم، مبینارو داشت و میثم! تک نوه پسر بود و الحق که عزیز واسه همه!
خانم جون لبخندی زد و گفت:
- اولا که هر گلی یک بویی میده و دوما، من که تورو هرروز می‌بینم مادر، یک استراحت به خودم بدم!
میثم به شکل با مزه‌ای چشم هاش رو اون‌طرف کرد و گفت:
- حالا دیگه خسته شدین از من بانو؟ نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار؟
خانم جون دست‌هاش رو به نشونه‌ی این که بره بغلش باز کرد و گفت:
- تو جیگر گوشه منی، قهر نکنی، همتون برام یک جور عزیزید مادر. حالا بیا بغلم که با این که نو و کهنه نداریم این‌جا آخرش تو دردونمی!
بزرگ‌ترها خندیدن و ما دخترها صدامون به نشونه اعتراض بلند شد.
میثم واقعا خوب بود و هیچ‌کس نبود دوسش نداشته باشه! جدا از چهره و ظاهر جذابش، اخلاق فوق العاده‌ای داشت.
با خنده و شوخی سر می‌کردیم که زمان شام رسید و حین کشیدن غذا، صبا حالش بد شد و سریع به دستشویی رفت! صبا پنج ماهی می‌شد عقد کرده بود و البته که من اون روز نرفتم جشنش و کلی با من دعوا کرد و نهایت قهر، ولی خب مدت زیادی گذشته بود و دیگه چیزی به دل نداشت، لااقل امشب که حرفی نزد و رابطمون معمولی بود، همسرش هم مازیار به دلیل جلسه‌ای که داشت امشب نیومده بود، یعنی صبا این‌جور گفت! با شک تو فکر رفتم. نکنه..

ویراستار:    @ shirin_s

ناظر:    @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

 

چشم‌هام رو محکم بستم، پرت شدم به گذشته‌ی نه چندان دورم!

"اون‌قدر استفراغ کرده بودم که دیگه توی معده‌ام چیزی نبود، دلیل این حالت‌ها چی بود؟ سر گیجه داشتم و از شدت حالت تهوع، سر درد هم بهشون اضافه شده بود،ن گاه نگران مامان رو به خودم دیدم.

- چیزیم نیست مامان، حتما معدم ویروسی شده!

مامان بی‌توجه به حرفم  سمت کیفش رفت و آمپولی بیرون آورد.

- الآن از بیمارستان سرنگ آوردی که چی بشه؟

مامان سریع جواب داد:

- وقتی خودت نمیای آزمایش بدی، خودم این‌جا ازت خون می‌گیرم و می‌برم!

مامان  توی یک بیمارستان دولتی، پرستار بود! این توی زندگی هم برای من خوب بود هم بد. اصراری برای نگرفتن خون نکردم. خودمم خسته شده بودم!

وقتی آمپول رو از دستم بیرون کشید، سریع خون رو  داخل یک مخزن شیشه‌ای کوچکی کرد و درش رو بست. هنوز نیم ساعت هم نشده بود که می‌اومد خونه، ولی مقنعه‌اش رو دوباره سر کرد و درحالی که از خونه خارج می‌شد گفت:

- آب پرتقال گرفتم توی یخچاله، حتما با قرص‌هات بخور، عاطفه جونم زنگ زد به من گفته تا نیم ساعت دیگه میرسه این‌جا، یادت نره پذیرایی کنی تا من بیام!

- باشه، خدافظ!

یاد روزهای اولی افتادم که جز مامان هیچ‌کس رو نمی‌خواستم، ولی عاطفه اون‌قدر روانشناس خوبی بود که با تکنیک‌هاش، نه به عنوان یک دکتر، بلکه به عنوان یک دوست اون رو توی زندگیم جا دادم. زنی چهل و پنج ساله ولی خیلی جوون‌تر از سنش نشون‌ می‌داد.

این نیم ساعت سریع گذشت و عاطفه جون این بار روبه‌روی من روی مبل نشسته بود. صدای آرومش اومد:

- این بار دربارۀ گذشته حرف نزنیم، بریم درباره‌ی آینده‌ات. چه برنامه‌ای داری؟

پوزخندی زدم.

- آینده؟ چه آینده‌ای؟ با اتفاقی که واسم افتاده من چه آینده‌ای می‌تونم داشته باشم؟

عاطفه جون این بار لبخندی زد و جواب داد:

- قشنگ‌ترین چیز در مورد زندگی اینه که تو همیشه تغییر می‌کنی، بزرگ میشی و بهتر میشی...

لبخندش عمیق‌تر شد و گفت:

- تو با گذشته‌ی خودت تعریف نمیشی!

حرف‌هاش قشنگ بود، خیلی قشنگ ولی تا وقتی که مامان اون جوری با گریه وارد خونه نشده بود.

هم من، هم عاطفه جون هول کردیم، چه اتفاقی مگه افتاده بود؟

عاطفه جون دست‌هاش رو گرفت و گفت:

- هما جون داری سکتمون میدی، چی شده؟

مامان نگاه گریونش رو به من دوخت و لب زد:

- هم..همراز..تو..حا..حامله‌ای"

 

ویراستار:    @ shirin_s

ناظر:    @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

با صدای صنم، از گذشته‌ی نه چندان دورم فاصله گرفتم.
- بیا بریم سر سفره، همه چی آماده هست!
نمی‌دونستم چه‌طور بپرسم، ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- صبا حالش خوبه؟ یک دفعه حالش بد شد آخه!
صنم خیلی ریلکس همون‌جور که دست‌هاش رو می‌شست گفت:
- چند روزیه این‌جوره، دکتر گفته از معدشه و می‌دونی که چه‌قدر زود خودش رو اعصابش رو درگیر هیچ و پوچ می‌کنه، فکر هم که درگیر باشه، سریع می‌زنه به معده!
"آهان"ی گفتم و دیگه بدون حرف رفتیم داخل سالن و سر سفره نشستیم! مگه هر گردی گردوئه؟ بر فرضم که باشه، تو رو سننه همراز؟ شوهر داره، مگه همه مثل تو بی آبروئن؟
صدای مبینا اومد که اطراف رو نگاهی انداخت و گفت:
- میثم کجا رفت باز؟
به ثانیه نکشید، از در سالن وارد شد و همون‌طور که نفس-نفس می‌زد گفت:
- اومدم، حیفه، همه دورهم باشیم و یک عکس نگیریم!
و به دوربینی که همراه خودش آورده بود اشاره کرد. لبخندی زدم، از این که این پسر هنوز عوض نشده! هنوز دنبال بهونه‌ای برای ثبت خاطراته.
خاله ثمین خوشحال جیغی زد که هممون ترسیدیم و بهش نگاه کردیم و بعد از دیدن ذوقش زیر خنده زدیم.
خاله ثمین با تعجب نگاهمون کرد و گفت:
- مگه نباید از خوشحالی جیغ بزنیم؟ چرا شماها این‌جورین آخه؟ خوشحالی‌تون رو به خاطر غرورتون نشون نمیدید؟ چه‌قدر فرصت خوشحالی داریم مگه؟
بعد رو به میثم با خنده گفت:
- من عکس بگیرم می‌زهر؟
با این حرفش صدای خندمون بالاتر رفت، دو حرف آخر میثم رو (می ثم) با سم کشنده یکی می‌دونست و بعضی وقت‌ها به جای سم‌ می‌گفت زهر!
میثم گونه‌ی خاله ثمین و بوسه‌ای کرد و گفت :
- نه عمه جون، اگه شما عکس بگیری که دیگه عمه زهرین توی عکس نداریم!
این دو همیشه با دو حرف اسمشون شوخی می‌کردند، ثم ین، می ثم، زهرین، می زهر! شاید مسخره بود برای بقیه، ولی خانواده‌ی کوچک ما دنبال همین حرف‌ها بود برای خندیدن!
خوشحالی برای ثانیه‌ای واسم بود، هوای دلم بارونی بود، چه‌قدر دلتنگشون بودم، دلتنگ خانم جونی که دست نوازشش، غم رو ازمون دور کنه، خاله سیمایی که با نصیحت‌های قشنگش راه رو نشونمون بده، دایی محمدی که مثل کوه پشت هممون باشه، خاله ثمینی که با حرف‌هایی که خودش متوجه نبود، مارو به خودمون بیاره، میثمی که دنبال خندوندن بقیه باشه، زن‌دایی مریم که خانمانه ازت حمایت کنه، و صنمی که تلاشش رو بکنه از تنهایی درت بیاره!
عکس با پایه دوربین گرفته شد و حتی چشم‌های خیس من توی عکس هم پیدا بود، ولی برق چشم‌هام، این‌بار فقط از خوشحالی بود و خوشحالی!
 

ویراستار:   @ shirin_s

ناظر:   @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

 

می‌تونم بگم  بهترین شبم  توی این یک سال اخیر بود. اولین باری بود که برای ساعتی فکرم درگیر چیزی  نشد! موقع خداحافظی برای ثانیه‌ای دلم نخواست برگردم، ولی فقط برای ثانیه‌ای!

خانم جون همون‌جور که دست‌هام رو فشار می‌داد گفت:

- مطمئنی نمی‌مونی پیشم؟ هنوز هم دلتنگیم رفع نشده دختر قشنگم!

بوسه‌ای روی دست‌های پیرش نشوندم، در نظرم هنوز زود بود. اینک ه برای خواب از اتاقم دل بکنم، از پیله‌ای که دور خودم ساخته بودم، رهایی پیدا کنم، زمان می‌خواستم!

- نه خانم جون، فرصت بسیاره!

صنم همون‌جور که چشم غره‌ای برای من می‌رفت، لب زد:

- خب حالا بعد یک سال باهم بخوابیم این‌جا چی میشه؟ من کلی حرف باهات دارم!

لپش رو بوسیدم و گفتم:

- برای امشب آمادگیش رو واقعا ندارم!

مامان یهویی وسط حرفمون پرید و گفت:

- خب خاله تو بیا، من  دوازده شب دوباره شیفتمه! برم خونه باید آماده بشم برم بیمارستان!همراز هم تنهاست!

شوکه شدم، حقیقاً دلم تنهایی می‌خواست، بدجنسی بود ولی دعا-دعا کردم صنم بگه نمیام!

صنم اخم‌هاش باز شد و رو به من گفت:

- نمی‌دونم که، بیام همراز؟

توی عمل انجام شده قرار گرفته بودم و دور از شعور بود اگه می‌گفتم نیا!

- مامان راست میگه، اگه دوست داری که بیا!

صنم نگاه عمیقی به من انداخت و رو به خاله سیما گفت:

- من میرم امشب پیش همراز! کلی راز دارم و شنیدنش وظیفه‌ی همرازه!

میثم که حرف صنم رو شنید گفت:

- اوه-اوه، تو این‌قدر بزرگ شدی که راز هم داری؟

صنم "ایش"ی گفت و آروم جوری که فقط من بشنوم گفت:

- پیر پسر فکر کرده فقط خودش آدم با احساس جهانه!

با تعجب  نگاهش کردم. منظور میثم اصلا این‌جور نبود و شوخی از حرفش می‌بارید!

- به میثم گفتی پیر پسر؟

صنم چینی به ابروش داد و گفت:

- خبرت خب کلی وقته ندیدمت، چه‌طور حالا اون همه اتفاق رو بگم واست!

همراز بیست و چهارساله‌ی درونم بیدار شد! چی شده بود؟

 

ویراستار:    @ shirin_s

ویرایش شده توسط Marzi.n
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت یازدهم:

 

خداحافظی‌ها سریع انجام شد و با مامان و صنم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم! اولش دلم خواست صنم نیاد، ولی حقیقتاً همراز یک سال پیش داشت دست و پا می‌زد که به من بفهمونه بیست و پنج سالگی، درسته سال تغییرت بود، ولی نمی‌تونی بیست و چهار سال عمرت رو فراموش کنی! برای همین با امید به این که حرف‌های عاطفه درسته و من هنوز می‌تونم خود قبلم رو پیدا کنم منتهی با تفاوت بزرگی و اون این که دیگه به راحتی اجازه‌ی شکست نمیدم و فقط از افتادن‌هام درس می‌گیرم، به همراز قبلی اجازه دادم کمی درونم خودش رو نشون بده و این که مشکلی نداره دلت برای کمی غیبت و پچ_پچ شبونه با صنم قنج بره!

زمان زود گذشت و به محض رسیدن به خونه مامان وسایلش رو آماده کرد که بره! کمی خسته بود و من این رو متوجه می‌شدم!

به سمتش رفتم و آروم گفتم:

- امروز استراحت نداشتی، اون‌جا حواست به خودت باشه  هما سلطان!

لبخندی زد و دستم رو گرفت.

- هیچ‌وقت به این اندازه انرژی نداشتم و خوشحال نبودم! امشب برای همه مثل ستاره‌ی سهیل درخشیدی عزیزم!

با لبخند دستش رو فشار دادم و گذاشتم بره. چهقدر بعد از اون نحسی، زندگی رو های دیگه‌ی خودش هم نشونم داده بود! مثلاً مامان قبل از اون اتفاق کی به من می‌گفت عزیزم؟ حتی یادم نمیاد! چه‌قدر خودش رو مسبب دوری من می‌دونست! چه‌قدر حس گناه‌کاری رو داشت که با رفتارهای خودش باعث فرار دخترش شده بود. درست حس می‌کرد؟ نمی‌دونم! به خودش می‌گفتم این‌جور نبوده، ولی کمی ترحم به مادری که حال وخیم دخترش رو دیده بود، دروغ محسوب نمی‌شد؛ می‌شد؟

صدای صنم من رو از هپروت بیرون کشید‌. خودش رو روی مبل انداخت و گفت:

- بیا که باید دوباره هم‌رازم بشی همراز!

این که می‌گفتن اسم روی شخصیت اثر می‌گذاره، در نظرم تا کمی درست بود! من هم‌راز خوبی بودم ولی، هی، هیچ‌وقت هم‌دم خوبی برای شنیدن رازهای خودم نداشتم! حتی عاطفه‌ای که هشت ماه بود کنارم بود؛ او هم حتی به درون قلبم نتونسته بود نفوذ پیدا کنه و زخم‌های چرکی قلبم را ترمیم کنه!

- اول باید شروع کنی چرا به میثم گفتی پیر پسر؟

قری به گردنش داد و گفت:

- حالا میثم رو میشه آخرین‌بار هم صحبت کرد ازش، ولی...

فشاری به لب‌هایش داد و محکم نفسش رو بیرون کرد.

- ولی امان از وقتی که همه چی با خودش شروع بشه!

کنجکاو نگاهش کردم، ترجیح دادم حرفی نزنم تا ادامه بده!

- می‌دونی که ده ماهه مشغول به کارم؟

دانستن را می‌دانستم، چون از گذشته‌ی صنم و دلدادگی‌اش به هم‌کلاسی اخمویش خبر داشتم. دقیقاً در اوج  بدبختی‌ام پیشم اومد و با کنترل ذوقش، خبر هم‌کاری در شرکتی که مجنونش امیر کار می‌کرد را به من داد. می‌خواستم خوشحال باشم، ولی آن روز فقط به لبخندی اکتفا کردم!

صنم بدون شنیدن جوابم ادامه داد:

- اون روزها اون‌قدر حالت بد بود که حتی درست و درمون نتونستم واست تعریف کنم، این چند وقت اخیرم منتظر فرصت بودم، رو در رو واست بگم!

- خب، حالا چی شده؟ اون آقا امیر مغروری که بهت پیشنهاد داد کاری کرده؟ حرفی زده؟ اون هم بهت علاقه داره؟

اخم‌هاش رو توی هم کشید .

- مردشور علاقه‌اش رو ببرن، من اگه صد سال شرایط شرکت رو می‌فهمیدیم عمراً قبول می‌کردم!

واقعاً کنجکاو شده بودم.

- خودت می‌دونی، امیر ، هشت سال از من بزرگ‌تر بود و فقط به خاطر گرفتن مدرک دوم ارشدش با من هم‌کلاسی شد و من خر عاشقش  شدم، بعد هم  تا پیشنهاد امور مالی  شرکتش رو داد، فکر کردم اون هم عاشق چشم و ابروم شده و نمی‌دونم چه‌طور قبول کردم! نگو قضیه کلاً یک چیز دیگه هست!

- چه‌قدر جون می‌کنی تا تعریف کنی صنم.

یک لحظه فکر وحشتناکی به ذهنم خطور کرد و مثل برق زده‌ها نگاهش کردم.

- تو رو خدا بگو اون چیزی نیست که من فکر می‌کنم!

نگاهش بهم خورد، انگار قیافه‌ی زار و ترسیدم اون‌قدر نمایان از حال درونم بود که فهمید و دستم رو گرفت و سریع گفت:

- نه همراز، اون چیزی نیست که تو فکر می‌کنی، حتی انگشتش هم به من نخورده!

خیالم تا کمی راحت شد، آروم جوری که من نشنوم لب زد:

- که کاش دستش به من خورده بود!

- چیزی گفتی؟

من-من کنان گفت:

- نه، مهم نبود با خودم بودم!

شنیده بودم، گوش‌های من تیزتر از این حرف‌ها بود، ولی به رویش نیاوردم. ادامه داد:

- بعد از یک ماه کار کردن توی اون‌جا فهمیدم زن داره!

شوکه شدم، صنم همیشه مطمئن از عشقش به پسر مجرد اخموی کلاس حرف می‌زد، اما از جمله‌ی دومش بیشتر شوکه شدم و چشم‌هام تا جایی که بود از تعجب باز شد.

- تازه فهمیدم امیر به دستور میثم پیشنهاد کار به من داده!

 

ویراستار:   @ shirin_s

 

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت دوازدهم:

 

تعجب کرده بودم.
- میثم؟ اون به امیر گفته به تو پیشنهاد بده؟ چرا خودش نگفته؟!
هر چند حدسش برای من اصلاً سخت نبود، از بچگی متوجه علاقه‌ی میثم به صنم بودم! البته نه تنها من، بلکه همه می‌دونستند.
حامی بودن همیشه‌ی میثم برای صنم، طرفداری از اون، توی بازی؛ هم تیمی شدنشون، باعث شد زن‌دایی بفهمه و بعد از این که میثم دانشگاه، معماری قبول شد؛ اون رو به شهر دیگه بفرسته! برای صنم سخت بود، دوست دوران بچگی‌اش رو از دست بده، ولی نمی‌دونم چی شد که یک دفعه انگار اصلاً میثمی برای صنم وجود نداشت و بی‌خیال درسش رو خوند و هیچ‌وقت سراغش رو هم از زن‌دایی نگرفت. دیگه تو مهمونی‌ها میثم رو چند ماه یک بار می‌دیدیم و صنم هم کمتر خودش رو نشون می‌داد و مشغول خوندن برای کنکورش می‌شد.
با این وجود هنوز برق نگاه میثم وقتی که فهمید صنم، مثل خودش معماری قبول شده، فراموشم نشده بود.
صنم در حالی که سعی می‌کرد حرصش رو مخفی کنه گفت:
- شاید، چون می‌دونست اگه خودش بگه؛ عمراً قبول کنم!
به چشم‌هاش زل زدم، ریشه‌ی این تنفر از چی بود؟ مگه میثم چی کار می‌تونست با اون کرده باشه؟
سوال ذهنم رو به لب آوردم:
- صنم،‌ تو چرا از میثم این‌قدر متنفری؟
منتظر دلیلش بودم که با پوزخندی لب زد:
- تنفر؟ از میثم؟ اصلاً اون چی‌کارمه که بخوام متنفر بشم ازش؟
نگاهم رو از پوزخندش برداشتم و از جا بلند شدم! قطعاً دلیل چیز دیگه‌ای بود.
بدون این که برگردم به سمت اتاقم رفتم، صدای متعجبش اومد:
- کجا میری پس؟ داشتیم حرف می‌زدیم‌ها!
ایستادم و توی همون حالت گفتم:
- تا وقتی برای گفتن دلیل اصلی به من، تردید داری؛ حرف زدن بی‌فایده هست!
برای فرار از بحث، به دستشویی رفتم. با بستن در، لبخندی روی لبم اومد!
صنم، هنوز هم میثم رو دوست داشت و با ابراز به علاقه‌اش به امیر، سعی داشت خودش رو گول بزنه! گول زدن؟ دوست داشتن؟ لبخندم تبدیل به پوزخندی برای خودم شد. من خودم اگه بیل‌زن بودم باغچه‌ی خودم رو...
نفسم رو محکم بیرون دادم و آبی به صورتم زدم. بهنام لعنتی تمام باور و اعتقادم به دوست داشتن رو از من گرفته بود.
"به استاد با دقت گوش می‌دادم که متوجه نگاه خیره‌ای به خودم شدم. چرخیدم و نگاهم با نگاه پسری قفل شد. چون درس عمومی بود، اون رو نمی‌شناختم، اخمی کردم و به حالت اولیه برگشتم. مدام سعی می‌کردم به حرف استاد گوش بدم، ولی سنگینی اون نگاه رو هنوز حس می‌کردم. با خسته نباشید استاد سریع وسایل رو جمع می‌کردم که با شنیدن ناگهانی صدایی از پشت سرم، یک دفعه هول شدم و تمام وسایلم روی زمین ریخت. چشم‌هام رو برای ثانیه‌ای محکم بستم تا فشار عصبی روی خودم رو کنترل کنم. نمی‌دونم چرا اون‌قدر با نگاه اون پسر معذب شده بودم. سرم رو بالا آوردم، خودش بود، پسر غریبه‌ای که ظاهراً حیارو قورت داده بود. حالا کاری هم نمی‌کردها، ولی حس خوبی بهم نمی‌داد.
پسر: کمکتون کنم؟
با صدایی که به زور از دهنم در اومد گفتم:
- خیر، امرتون؟ با من کاری داشتین؟
یک ابروش رو بالا داد و بی‌توجه به حرف من نشست و وسایلم رو کمک کرد جمع کنم و به دستم داد. تشکر نکردم، دختر بی‌ادبی نبودم ولی من از اون کمک نخواستم، حتی یک جورهایی مقصر خودش بود!
پسر نگاهی عمیق به من انداخت و پس از مکثی گفت:
- شما رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم، فعلاً!
و بدون این که منتظر جوابی باشد کلاس روترک کرد.این چرا این‌جوری کرد؟ کل کلاس به من خیره شده بود چون من رو شبیه کسی دیده بود؟"




ویراستار:  @ shirin_s


 

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم:


 

با تقه‌ای که به در خورد، از گذشته بیرون اومدم.
صنم: نمیایی بیرون؟ب یا میگم بهت!
شیر آب رو باز کردم دستم رو شستم. نباید نشون می‌دادم که مدتیه درگیر اون شدم.
وقتی از دستشویی بیرون اومدم، صنم نبود. به سالن رفتم. روی مبلی نشسته و سرش رو با دست‌هاش گرفته بود. چی باعث شده صنم این‌قدر ناراحت باشه؟
کنارش نشستم ولی حرفی نزدم. اگه می‌خواست خودش می‌گفت.
"آه"ی از غم کشید و لب زد:
- ده سال از اون روز می‌گذره و هنوز هم برام تازگی داره.  همراز فقط پونزده سالم بود، چی حالیم می‌شد؟ چه‌طور می‌تونستم از خودم دفاع کنم وقتی بلد نبودم؟ من فقط توی دلم دوست داشتن بچگونه‌ام رو به میثم پرورش داده بودم. وقتی خودم رو شناختم میثم کنارم بود، از اولش تا موقعی که نمی‌دونم زن‌دایی چی فهمید و شنید! اومد خونمون، فریاد می‌زد که شما بچه هستین، چی سرتون میشه از عشق؟ دیگه حق ندارین هم رو ببینین مگرنه با این فامیل قطع رابطه می‌کنم.  خدا می‌دونه مامان سیما بعد رفتنش چی کارها که با من نکرد. من اون حس رو توی دلم داشتم و حتی یک بار هم با میثم حرفی راجع به علاقه نزده بودیم.
یادمه شب تا صبح گریه کردم. با هیچ‌کس حرف نزدم حتی تو! نمی‌خواستم کسی رو حساس کنم و زن‌دایی اخلاقش بدتر بشه. نگران بودم نکنه رابطه‌ی مامان و دایی محمد بد بشه. خودت می‌دونی این خواهر برادرا جونشون به هم وصله!
دوباره "آه"ی کشید و ادامه داد:
- از میثم بدم اومد، حس کردم این قضایا بی‌ربط به اون نیست. من که حرفی به کسی نزده بودم، ولی اون‌قدر هم متوجه بودم که میثم هم همچین به من بی‌علاقه نیست. خوبیش این بود قرار بود از مهر بره اهواز و دیگه نمی‌دیدمش. درسته دلم تنگ می‌شد ولی آبرو و غرورم از حس بچگونه‌ای که داشتم مهم‌تر بود. مهمونی قبل رفتن میثم خونه‌ی خانم جون بود که فقط یک بار باهاش چشم توی چشم شدم و نگرانی و پشیمونی رو از توش می‌دیدم. برام مهم نبود چی گفته یا چی کار کرده، من باید همه رو مطمئن می‌کردم که چیزی نیست.
ساکت شد و دیگه ادامه نداد. حرف‌های زن‌دایی به یک دختر پونزده ساله، حقیقتاً سنگین بوده. ولی بعد ده سال صنم هنوز تنفر داشت؟
دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم.
- واسه‌ی این‌ها ازش متنفری؟
به من نگاه کرد و گفت:
- تنفر؟ نه، اصلاً. می‌دونی، دلم می‌سوزه! حکایت آش نخورده و دهن سوخته هست. میثم یک بار هم حرفی نزد که دلم خوش بشه فریادهای مامانش بی‌جا نبوده، سیلی‌ای که از مامانم خوردم، بی‌جا نبوده، گریه‌هام واسه‌ی خودم و دلتنگیه بی‌منطقم، بی‌جا نبوده! میثم خودش رو کنار کشید. انگار اصلاً منی نبودم. می‌دونی همراز، همه‌اش میگم کی، چی به زن‌دایی گفت؟ رابطه‌ی من و میثم مثل رابطه‌ی تو و میثم بود، اگه حسی هم بود مخفی توی دلمون نگه داشته بودیم.
- با وجود تموم این‌ها، من هنوز هم عشق میثم به تو رو درونش می‌بینم!
پوزخندی زد و گفت:
- هر آدمی یک بار برات جذابه، اگه تایمش بگذره، میشه بقيه! دوستم داره؟ اگه دوست داشتنش واقعی بود جرعت می‌کرد می‌اومد می‌گفت. سی سالشه، بچه که نیست!
حق رو به صنم می‌دادم. حرفی نداشتم، بحث رو عوض کردم.
- امیر چی؟
دست‌هاش رو توی هم گره کرد.
- خب، من واقعاً از شخصیتش خوشم اومده بود. تا قبل از این که بفهمم زن داره!
با تعجب نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت:
- خو چه می‌دونستم متاهله؟ حلقه دست نمی‌کرد و با کسی هم حرف نمی‌زد. وقتی هم‌کار شدیم توی شرکت فهمیدم.
این دختر هم از عشق و عاشقی شانس نداشت.

 

ویراستار:  @ shirin_s
 

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:

 

با ضربه‌ای که به سرم خورد بیدار شدم. به صنم‌ نگاه کردم که بالای سرم بالشت به دست ایستاده بود و با اخم بهم زل زده بود.
- چه مرگته؟ این چه وضع بیدار کردنه احمق؟
انگار که مطمئن باشه بیدار شدم رفت طرف میز آرایشم و گفت:
- بخدا من هم با تو خوابیدم، تو چرا این‌قدر خرس شدی؟ رسماً خواب مرگی!
یاد دیشب افتادم، با صنم تا دم_دم‌های صبح حرف زدیم و آخرهاش دیگه بی‌هوش شدیم. برای سنگینیه خوابم هم، خب من بی‌تقصیر بودم، این هم یکی از عوارض قرص‌ها بود. هر چند ترجیح دادم این رو به خودش نگم!
ابرویی بالا انداختم و به صنم در حال آماده شدن نگاه کردم.
- کجا به سلامتی؟
همون‌طور که کرم پودر رو به صورتش می‌زد گفت:
- پسر دایی گرام به افتخار صحبت‌های شبانه‌مون، صبح رو لطف کردن مرخصی دادن ولی باید خودم رو تا ظهر برسونم شرکت و پوشه‌های ناقصم رو بردارم تا آخر هفته تکمیل کنم و ببرم.
به ساعت نگاهی کردم، یک ظهر بود.
- مگه شرکت تا کی بازه؟
- تا سه! هر چند، از یک و نیم به بعد اکثراً میرن. میایی تو هم؟ میریم وسایلم رو برمی‌داریم و بعدش هم یک جا ناهار می‌خوریم.
از آینه بهم نگاه کرد و ادامه داد:
- دلم تنگ شده واسه بیرون رفتنمون!
لبخند تلخی زدم، حق من این نبود، حقم گوشه نشینی نبود، حقم درد نبود، خیانت نبود، ترک پدر نبود، وابسه شدن نبود، تجاوز و حاملگی نبود!
با یادآوری به گذشته‌ی سخت و پر از دردم دستم مشت شد، آره، حق من هیچ کدوم از این‌ها نبود.
از روی صندلی بلند شد و سمتم اومد، قطعاً چشم‌های اشکیم همه چی رو لو داده بودند، لعنت به وقت نشناسی اشک‌ها!
صنم: همراز، تو مقصر همه چیز نیستی! این‌قدر خودت رو بقیه رو عذاب نده. هنوز هم می‌تونی از اول شروع کنی!
- شروع؟ با اوضاع من؟ جوری رفتار نکن انگار یک موضوع خیلی عادیه. چه‌طور شروع کنم؟
لبخندی به روی من زد.
- الآن شروع کن. از جایی که هستی شروع کن. با ترس شروع کن. با درد شروع کن. با تردید شروع کن. با دست‌های لرزون شروع کن. با صدای لرزون شروع کن. با چیزی که داری شروع کن. اما شروع کن. شروع کن و متوقف نشو. فقط شروع کن. اولین قدم رو با ایمان بردار. نیازی نیست تموم راه پله رو ببینی، همین که اولین قدم رو برداری کافیه، نصف راه رو رفتی. همه چی خود به خود برای کسی که شروع کرده و داره ادامه میده و کنار نمی‌کشه فراهم میشه و به نتیجه می‌رسه. به حرفم اعتماد کن.
مغزم وقایع رو قبول نمی‌کرد ولی قلب و دلم با تموم وجود داشتن برای شروعی دوباره می‌جنگیدند. نمی‌دونم چی شد از جا بلند شدم و به سمت کمد رفتم.
- من هم میام، باید منتظر بمونی آماده بشم!

 

ویراستار:   @ shirin_s

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...