• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان مانِرم| مَهرو کاربر انجمن نود و هشتیا


مَهرو
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر 98ia

نام رمان: مانرِم
نویسنده: آیناز رستمی تبار
ژانر: پلیسی، عاشقانه، اجتماعی

خلاصه:

داستان این رمان حول و حوش زندگی عسل پژواک و گذشته تاریک خانواده‌اش است، عسل سال‌هاست که در کانادا برای درمان و زندگی اقامت دارد تا اینکه با تماس مشکوک ناپدری‌اش ترغیب می‌شود به ایران بازگردد.
با بازگشت دوباره عسل همه‌ی برنامه‌های شاهرخ رافع برای بدست آوردن عشق قدیمی‌ چندین ساله‌اش بهم می‌ریزد.
چه کسی تاوان می‌دهد؟
(مانرِم واژه‌ای کردی‌ست به معنی "ماندگار من")

 

مقدمه:

چند صباحی است
عاشقی گناه شده و
عاقلان بی‌گناه ما را سرزنش می‌کنند
ما را خیالی نیست
چرا که اگر عاشقی گناهست، ما غرق گناهیم 

تو 
هرگز تکرار نمی‌شوی
این منم
که دلبسته تر می‌شوم

 

“مهدی اخوان ثالث”

ویراستار: @ SARAM

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط مَهرو
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر 98ia

پارت یک

چند قدم عقب‌تر می‌آیم و انگشت اشاره‌ام را به چانه‌ام فشار می‌دهم و این‌بار با دقت به رگال لباس‌ خیره می‌شوم.

کلافه رو به عقب خودم را روی تخت می‌اندازم.
- پوف خدایی هیچ کاری سخت‌تر از انتخاب لباس نیست!
با تقه در تکان ریزی می‌خورم و با اخم می‌گویم:

- بفرمایید.
دختر نوجوانی با سینی چای وارد اتاق می‌شود و با پته‌مته می‌گوید: عسل خانوم، بیبی‌جان گفتن براتون چای بیارم.
از گارد اولیه‌ام خارج می‌شوم و با لحن ملایمی می‌گویم:

- مرسی عزیزم بذارش این‌جا.
و به عسلی میز کوچک گردی که کنار کاناپه قرار دارد اشاره می‌کنم.
دختر می‌گوید:

-  چشم.
دلم می‌خواهد باز همه تمرکزم را روی انتخاب لباس معطوف کنم ولی به صورت ناگهانی او را مخاطب قرار می‌دهم.

- وایسا.
در چهار چوب در با سینی خالی پشت به من خشکش می‌زند، آرام از نیم رخ نگاهم می‌کند و می‌گوید:

- چیکار کردم عسل خانوم؟
خنده‌ام می‌گیرد.
- بیا ببینم.
یک قدم به سمتم بر می‌دارد که ابروهایم را بالا می‌اندازم و با انگشتم به در اشاره می‌کنم و می‌گویم:

- در رو ببند اول.
با صورت جمع شده از استرس در را می‌بندد و جلوی‌ام می‌ایستد.  به موهای باز بلندش نگاه می‌کنم و کمی حسودی‌ام می‌شود.
- اسمت چیه؟
گوشه لبش را می‌جود و با صدای آهسته می‌گوید:

- سالومه.
کمی مکث می‌کنم.
- می‌دونی معنی اسمت یعنی چی؟
- بله خانوم، می‌دونم یعنی آرامش و دوستی!
با شیطنت اضافه می‌کنم.

-  افسانه اسمت رو چی؟
با چشمان درشت گردش تعجب‌زده نگاهم می‌کند و «نچ»ای زیر لب می‌گوید.
دستی به موهایم می‌کشم و به خوبی حرکت مردمک چشمش که به دنبال دستم می‌چرخد را می‌بینم.
- خب... چندسالته؟
- شانزده سال و هفت ماه.
لبخندی می‌زنم و می‌گویم:

- باشه می‌تونی بری.
لبخند راحتی می‌زند و با سرعت از اتاق خارج می‌شود.
دوباره نگاهم به رگال لباس می‌افتد و به صدای درون سرم ( اول چای) گوش می‌دهم و به سمت کاناپه صورتی‌ام می‌روم، اتاق درست همان شکل با همان وسایل قبل بود. تخت دونفره صورتی با رو تختی سرخ‌آبی، میز توالت سفید که دور آینه به رنگ صورتی بود،  قاب‌عکس‌ روی دیوار که از من و شایان روی قایق  توسط  مامان گرفته شده بود و دیوار‌های سفیدی که روی سقف‌اش برچسب‌های ستاره‌ها و سیاره ‌ها بود.

این اتاق زیادی برایم بچگانه و پر از خاطرات بود.
***
شایلین با صدای بلند داد می‌زند.

- شایان صدا ضبط کوفتی بده پایین.
شایان گوشه از چشم نگاهی به من که با دقت به شهر خیره شده‌ام می‌اندازد و هم زمان با چشمکی که می‌زند بی‌خیال نگاهی از آینه به شایلین می‌اندازد.

 ما راحتیم، ناراحتی پیاده شو.
شایلین با خنده سیگارش را با ژست جذابی روشن می‌کند و زیر لب عوضی حواله شایان می‌کند که باعث خنده من و اخم شایان می‌شود، از آینه دوباره نگاهی به عقب می‌اندازم. لب‌های سرخ از رژش عجیب با سفیدی سیگار دلبری می‌کند.
با آن موهای بلوند بی‌شک کمتر از میرلین مونرو نیست.
شایلین می‌گوید:

- با سرعت ایشون ده ساعت دیگه‌ام نمی‌رسیم.
-  ایشون خانوم اول سیگارت‌ رو خاموش کن خفه‌مون کردی بعد غر بزن.
با ناز می‌خندد و می‌گوید:

- چقدر گیری تو.

 @ همکار ویراستار♥️

@ Crazy purple

@ SARAM

ویرایش شده توسط مَهرو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر 98ia

پارت دوم

 

بالآخره بعد جر و بحث‌های قدیمی شایان و شایلین می‌رسیم و از ماشین پیاده می‌شویم.
با دیدن جمعیتی که هفت صبح برای کوه‌نوردی آمده‌اند، چشمانم تا آخرین حد باز می‌شود. تا همین جا هم شایان به زور مرا از تخت بیرون کشیده بود این جماعت چه حوصله‌ای داشتند!
نگاهی به ست ورزشی صورتی‌ام کردم و با ناراحتی در گوش شایلین پچ زدم.

- کاش من آبی رو می‌پوشیدم نه تو.

 گمشو من آبی دوست دارم!
شایان با سبد دستش اشاره کرد راه بیفتیم. نگاهی به دکه‌ای که آن طرف بود انداختم؛ اکیپی از دانشجو‌ها با خنده در حال خوردن چای بودند.
با این‌که صبح زود بود و هوا کمی سرد ولی مردم زیادی آمده بودند و با این شیب کوه اگر یک‌نفر پایین می‌افتاد و قِل می‌خورد همه را با خودش به جهنم می‌برد.
شایلین مشغول صحبت با پسری که کنارش راه می‌رفت شد، بلافاصله صدای آرام شایان در گوشم پیچید. 

 - بابا نگرانته!

-اوم چرا؟

لحنش عصبی شد!
-  چه می‌دونم. حس می‌کنه هنوز درمانت تموم نشده.
دستی به کلاه لبه‌دارم که موهای مدل باب‌ام زیرش آزادانه حرکت می‌کرد، کشیدم و گفتم:

- پس مرض داشت منو تا این‌جا کشوند؟
فوری از کنارم به جلوی‌ام تغییر مکان داد و با چشمان پر خشم گفت: 

- مراقب حرف زدنت باش.
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و کنارش زدم. این‌بار با فاصله کم پشتم حرکت کرد.
-  نگرانته.
- لطفاً به بابات بگو نگران من نباشه حداقل نه بعد این‌که به زور من رو تنها فرستاد کانادا.

 قبلا راجبش حرف زدیم.
- و منم قانع نشدم.
شایلین دوباره کنار ما آمد و گفت: - پسره دانشجو پزشکی بود یه چشم‌هایی داشت که نگو. سگ داشت... سگ!
-  دو ساعته مغزش‌ رو خوردی چی می‌گفتین؟
رو به عقب برگشت و با چشم غره‌ای گفت:

- گفتم لالی که حرف می‌زنی؟
ندیده هم می‌توانستم چهره عصبانی شایان را تصور کنم و همین موضوع باعث لبخندم شد.
دو ایستگاه بعد کنار سنگ بزرگی نشستیم و مشغول خوردن شیرین عسل با چای شدیم.
رو به شایلین گفتم:

- شاید باهات بیام خونه‌تون.
خندید و گفت:

- یکی از اون لباس خفنات بپوش تا کف کنن.
با یادآوری خاله زهرا بلند خندیدم و گفتم:

- از ذوقش به سر و وضعم گیر نمی‌ده.
شایلین گفت: 

- فقط مشکلش منم انگار.
بلند می‌خندم و نگاه سنگین چند پسر که ان طرف ایستاده‌اند را حس می‌کنم.
شایان چشم‌ غره‌ای می‌رود و اشاره می‌کند حرکت کنیم.
انگار بدن من فقط تاب نرمش‌های صبحگاهی خودم را داشت نه کوه‌نوردی آن هم صبح زود!
وقتی در مسیر خانه بودیم شایلین مرتب از پسر‌های ورزشکاری که در کوه دیده بود تعریف می‌کرد و حسرت می‌خورد که چرا نخ نداده است.
جلوی آپارتمان‌ خاله زهرا ایستادیم، شایلین وسایل‌اش را تند‌تند جمع کرد و از پشت گونه‌ام را بوسید و گفت:

- پس شب منتظریم.
با شیطنت گفتم:

- قرمه سبزی؟
در ماشین را باز کرد و گفت:

- اوف حله... فعلا.
- سلام برسون.
دستی تکان داد و مشغول باز کردن در آپارتمان شد؛ شایان ماشین را سریع روشن کرد و راه افتاد

چقدر این دختر بی‌عقله!
با ناز گفتم:

- وا راجب دخترخالم درست صحبت کن.
با خنده نگاهم کرد و لپم را کشید.
- دلمون برات تنگ شده بود وروجک.

 @ همکار ویراستار♥️

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط SARAM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر 98ia

پارت سوم

 

دلم می‌خواست فریاد بزنم خب شایان اجازه نمی‌دادی مرا راهی غربت کنند!
ولی باز هم سکوت می‌کنم در بین این آدم‌ها جایی برای یک رنگ بودن نیست.
- منم.
شایان گفت:

- بابا گفت ببرمت سر پروژه.
پاشنه کفشم را به کف ماشین فشار می‌دهم.
- علاقه‌ای ندارم.
اخم می‌کند.
-  یعنی چی؟ بی‌کار بشینی خونه؟ این همه درس خوندی!
- من برای شما، و تو اون شرکت کار نمی‌کنم.
- واقعا شورش رو درآوردی عسل!
می‌خندم و می‌گویم:

- خب دوست ندارم آقا زورِ؟
کمی به فکر می‌رود و با مکث می‌گوید:

- بهتر نیای.
گوشه مانتوم را چنگ می‌زنم.
- منم همین رو می‌گم حوصله ندارم. دوست دارم حالا که برگشتم یکم عشق و حال کنم.
-  اون وقت منظورت از عشق و حال چیه؟
با حالت رقص خودم را تکان می‌دهم و می‌گویم:

- بماند.
نیم نگاهی به من می‌اندازد و با لحن جدی می‌گوید:

- تو اون موقع که هفده سالت بود هیچ غلطی نکردی الان یادت افتاده؟
با کنایه می‌گویم: چون بزرگ شدنم رو ندیدین.
شایان: آمار اونور آب‌ رو هم دارم پاک پاکی.
حالا وقتش شده! محکم روی داشبورد می‌کوبم و جیغ می‌زنم.

- نگهدار!
جا می‌خورد و سریع کنار خیابان ماشین را نگه می‌دارد و گیج نگاهم می‌کند.
درحالی که دسته کیفم را فشار می‌دهم با صدای بلند فریاد می‌زنم: - عوضی‌ها واسم جاسوس گذاشتین؟!
پوزخندی می‌زنم.
- ازتون متنفرم.
آنقدر از واکنشم جا خورده که فقط لب‌هایش بی‌صدا تکان می‌خورند و حرفی برای گفتن ندارد.از ماشین پیاده‌ می‌شوم.
بلافاصله از عقب داد می‌زند.

- بیا سوار شو برات توضیح می‌دم.
بدون توجه به پشت سرم فقط می‌گویم:

- گمشو!
از پشت بازویم را می‌گیرد، به چشمان پشیمان و ناراحتش نگاه می‌کنم.
-  غلط کردم بیا سوار شو تو که جایی بلد نیستی.
 شایان مرا ببخش!  با غیظ بازویم را از دستش بیرون می‌کشم و شمرده شمرده می‌گویم:

- گم..شو!
و به راهم ادامه می‌دهم، می‌دانم الان عصبی شده و بدون فکر عمل می‌کند.   همین هم شد خیلی زود صدای گاز لکسوس سفیدش که با سرعت از کنارم می‌گذرد را می‌شنوم.
لبخند رو لبم نقش می‌بنند و گوشی را از کیفم در می‌آورم و شماره شایلین را می‌گیرم.
-  چی‌شد آقا شیرِ قاطی کرد؟
با خنده گفتم:

- تو بازی هوش و قدرت همیشه هوش برندست.
خمار می‌گوید:

- جون بابا.
می‌خندم.
- بیا دنبالم روباه کوچولو دلش قورمه‌سبزی می‌خواد.
شایلین می‌گوید:

- اوکی کجایی؟
لبم را کج و کوله می‌کنم و می‌گویم: - آم، نمی‌دونم خیابون نزدیک خونه‌تونیم.

دیوونه هزارتا خیابون هست نزدیک اینجا.
نگاهی به اطراف می‌کنم و با تردید می‌گویم:

- یدونه پارک اونور خیابونِ!
-  پارک،   اها گرفتم کجایی الان میام.
- فعلا.

 @ همکار ویراستار♥️

@ SARAM

ویرایش شده توسط SARAM
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر 98ia

پارت چهارم

تکه‌ای از کاهو را در دهانم گذاشتم و با خوشحالی گفتم:

- وای شایلین قیافش رو ندیدی!
چشم غره‌ای رفت و به خورد کردن کاهوها ادامه داد.
- حالا هی چشم غره برو.
- مادمازل یک کمکی کن.
- من مهمونم،  شعور داشته باش.
چپ‌-چپ نگاهم کرد و چاقو را روی میز گذاشت و به سمت گاز رفت.
- چاق شدی‌ها شایلی.
از خورشت تست کرد و با ناز گفت: - من تو پُرم، مثل تو لابد لاغر مردنی و ریقو خوبه!
به صندلی تکیه دادم و دست به سینه گفتم:

- حسودیت می‌شه دست خودت نیست خب.
پوزخندی زد و گفت:

- فکر این‌ رو کردی شایان بفهمه مامان زری و حسنا خونه نیستن و با من تنهایی چه بلبشویی بپا می‌کنه؟
جدی گفتم:

- قرار نیست بفهمه.

شایلین گفت: 

-  همه فکر می‌کنن بخاطر حرف به...
با صدای ویبره گوشی روی میز غذاخوری، ابروهایم را بالا انداختم و خیره به صفحه گوشی گفتم:

- شایانِ!
- نگران جواب بده.
بی‌حوصله گفتم:

- تو برای اون مهم نیستی، تو هم پس اهمیت نده نگرانِ کی باشه!
آرام گفت:

- ازش متنفری؟
محکم و سریع گفتم:

- نه!
بی‌شک شایلین با آن ژست و تی‌شرت گشاد و شلوار قلبی شبیه مادر‌هایی شده بود که می‌خواهن تنبیه‌ات کنند.
روبه‌رویم نشست.
- پس چرا با شای‍..
وسط حرفش پریدم و گفتم: دارم از شایان سؤاستفاده می‌کنم.   با خنده نگاهم کرد. تابی به موهایش داد و گفت:

- از این ورژن جدیدت خوشم میاد.
با لودگی گفتم:

- منم از دوست پسر جدیدت!
یکی از کاهو‌ها را به سمتم پرت کرد و بلند گفت:

- عوضی!
خندیدم و به فضای خانه خیره شدم؛ سقف و دیوار آشپزخانه آبی کمرنگ و کابینت‌ها سفید بودند. میز غذاخوری بیضی شکل و به رنگ سفید با رومیزی آبی طرح‌دار بود.   در پذیرایی هم تم سفید و سورمه‌ای حاکم بود... مبل‌ها به رنگ سورمه‌ای با کوسن‌های سفید؛ پرده‌ هم شیری رنگ با شال سورمه‌ای! 
در کل خانه نسبت به متراژ صدمتری‌اش تم زیبایی داشت.   بعد شام دلچسبی که شایلین زحمتش  را کشیده بود ظرف‌ها را شستیم و فیلم کلاسیک برباد رفته را تماشا کردیم.

موقع خواب من روی تخت حسنا که دقیق با فاصله چند قدم، کنار تخت شایلین بود دراز کشیدم، شایلین در حالی که روی تخت‌ دو زانو نشسته بود و موهایش را می‌بافت گفت: - پس فردا مامان زری میاد تا اون موقع بمون.
«نچ»ای کردم و دستانم را بغل کردم.
- می‌ذاره کف دست مامانم که برگشتم.
با تعجب گفت: مگه نمی‌دونه؟
- معلومه که نه حتی عمو بهروزم نمی‌دونه.
- پس چطوری شایان گفت طبق‌ حرف پدرش بری شرکت سر پروژه؟!
- فقط خواسته منو امتحان کنه! نمی‌دونه باباش خبر نداره من به این زودی اومدم ایران. طبق حرفی که عمو بهروز بهم زد من باید بیست و هشتم می‌اومدم دقیق یک ماه دیگه.
چشمکی زد و گفت:

- پس اومدی قبل اومدن خاله نسترن و ناپدریت کارا‌ رو راست و ریست کنی؟
پتو را روی خودم کشیدم و گفتم: راست و ریست که نمی‌شه کرد اومدم واسه جستجو، اگه عمو بهروز و مامان می‌دونن بیست و هشتم میام پس خیلی‌های دیگه هم می‌دونن.
شایلین زمزمه کرد:

- مثل شاهرخ و باب‍...
نذاشتم حرفش را کامل کند سریع گفتم:

- آره.
-  شایان و باباش چطوری تا الان متوجه نشدن بازی‌شون دادی پس!
دستی به چشمانم کشیدم و گفتم: اونا هیچ‌وقت ریسک نمی‌کنن جلوی مامانم، راجب من و مشکلاتم حرف بزنن.
بی‌حوصله گفت:

- دیر یا زود می‌فهمن.
- بخوابیم؟
چراغ خواب را خاموش کرد و گفت: بخوابیم.
  به دستانی که دور گردنم جمع شده بود، خیره شدم و تا دهانم را برای فریاد زدن باز کردم حجم زیادی آب وارد گلویم شد و چشمانم روبه سیاهی رفت..
تنها صدایی که به گوش می‌رسید این بود: مرگ!
با شدت از خواب پریدم، قفسه سینه‌ام تند تند بالا پایین می‌شد و پیشانی‌ام عرق کرده بود!
ترسیده نگاهی به فضای ناآشنا اطرافم انداختم و با دیدن شایلین نفس عمیقی کشیدم و متوجه شدم باز هم کابوس دیدم.
نگاهی به ساعت دیواری انداختم و با دیدن ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه از جایم بلند شدم و دست و صورتم را شستم.
کتری را پر از آب کردم و زیرش را روشن کردم، به کانتر تکیه دادم و مشغول چک کردن گوشی‌ام شدم.
بیست و پنج مسیج از شایان!
با خنده باز کردم در اکثرشان ابراز نگرانی کرده بود ولی آخری فرق داشت.

- می‌دونم خونه خاله‌زهرایی ولی وای به حالت با اون دختره سلیطه‌ی بی‌آبرو بری جایی خودم گورت‌ رو می‌کنم)
پوزخندی از الفاظی که به شایلین نسبت داده بود زدم.
-  صبح بخیر.
نگاهی به موهای بهم ریخته‌اش انداختم و با خنده گفتم:

- صبح بخیر.
مرا کنار زد و گفت:

- اوه اوه می‌بینم روباه کوچولو چای گذاشته!
رو به بیرون هولش دادم و گفتم:

- برو دست و صورتت‌ رو بشور تا من میز رو می‌چینم.

 @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط مَهرو
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر 98ia

پارت پنجم

بعد از خوردن صبحانه آرایش سبکی کردم و با پوشیدن مانتوی بلند مشکی و روسری همرنگش که حاشیه‌های طلایی داشت خودم را حاضر کردم و از اتاق بیرون آمدم. شایلین با دیدن لباس‌های‌اش در تن من، چشم‌هایش را درشت کرد و گفت:

- عتیقه، نپرسیا! 
لبخند زدم و گفتم:

- اینا ول کن بگو ببینم کفش پاشنه بلند مشکی داری؟
شایلین گفت: 

- به نظرت ندارم؟
- ردش کن بیاد.
دوباره نگاهی به سرتاپایم کرد و گفت: می‌خوای بری سر قبر من این چه تیپیِ آخه مگه عزاداریِ؟!
چشم غره‌ای رفتم و گفتم:

- بجا زر-زر کفش‌رو بده یک زنگم برام به آژانس بزن.
از جایش بلند شد و با ابروهای بالا گفت:

- اون وقت مقصد رو کجا بگم؟
چشمکی زدم.
- بهشت زهرا.
- اسکل کردی؟
باخنده گفتم:

- نه بخدا جدی‌ هستم.
قیافه‌اش درهم رفت.
- اون‌جا کارت چیه؟!
- بعداً می‌گم برات.
سری از روی تاسف تکان داد و هیچی نگفت.
به سمت پنجره رفتم و به بیرون خیره شدم، با دیدن پژو مشکی که دقیقا رو‌به‌روی آپارتمان بود چشمانم را ریز کردم و نالیدم:

- خدا لعنتت کنه شایان.
بلندتر گفتم:

- شایلین اینجا در پشتی داره؟
همراه کفش‌ها از اتاق بیرون آمد و گفت:

- نه ولی پارکینگ دربش می‌خوره به خیابون پشتی، چرا؟!
- بیا ببین.
کنارم ایستاد.
شایلین گفت:

- چی رو ببینم.
به پژو اشاره کردم و گفتم:

- همون ماشینیِ که وقتی از فرودگاه اومدم دنبالمون اومد، از آدمای شایانِ!

-   چه عوضیِ اینم.
- زنگ بزن آژانس بیاد خیابون پشتی منم از پارکینگ می‌رم.
- این کفش‌ها بگیر اسنپ بگیرم برات.
نگاهی به کفشهای براق و شیکش انداختم و زیرلب گفتم:

- از من سلیقه‌اش بهتره نکبت.
بعد چند دقیقه شایلین گفت:

- بدو برو اسنپ یکم دیگه میرسه یه سمنده.
گونه‌اش را بوسیدم.
- مرسی هستی.
لبخندی زد و زیرلب گفت:

- مراقب باش.
سری تکان دادم و با پوشیدن کفش‌ها از خانه بیرون زدم. بدون استفاده از آسانسور پله‌ها را به سختی با این کفش‌ها پایین آمدم.  دستگیره در پارکینگ را پایین کشیدم و با باز نشدن در چشمانم را درشت کردم و با زور بیشتر امتحان کردم.
قفل بود!
عصبی به دیوار تکیه دادم و دستانم را مشت کردم؛ با شنیدن صدای پا هول کردم.
-  لطفا شایان تو نباش!
با دیدن مرد کت و شلواری شیک پوشی نفس عمیقی کشیدم.   رو به من لبخندی زد و گفت:

- مشکلی پیش اومده؟

تند پلک زدم و با استرس گفتم: 

- کلیدم‌ رو جا گذاشتم دیرم شده.
دست‌اش را جلو آورد و گفت:

- بهبودی هستم، امیر بهبودی.
کلافه دست دادم و گفتم:

- پژواک.
ابرویی بالا انداخت و کلید را در قفل چرخاند، بدون تعارف کنارش زدم و از مابین ماشین‌ها با سرعت به سمت خروجی رفتم؛ فقط دلم می‌خواست به خاطر خوش و بش این آقا اسنپ رفته باشد!

***

چشمانم را پشت عینک دودی ریز کردم کردم و با انگشت به روی قبر مرمر سفیدی که نمی‌دانستم اصلا برای چه کسی است زدم و خودم را در حال فاتحه دادن جلوه دادم و به دختر زیبای روبه‌رویم چشم دوختم.

کیانا رافع!
هفده ساله، گه‌گاهی بخاطر سر زدن به پدرش به ایران می‌آید، دختر بی‌حاشیه و ساده‌ای که برخلاف بقیه دختر‌های خانواده‌های هم سطح خودش آزادی قابل قبولی نداشت. این را به راحتی می‌شد از دو بادیگاردی که کمی با فاصله او را زیر نظر گرفته بودن فهمید و از همه مهم‌تر او دختر یکی یک‌دانه رافع بزرگ است!

نگاهی به اطراف کردم بجز دو سه نفر  که سرخاک اقوامشان بودند کسی بجز ما این اطراف نبود.
جعبه خرما را بر می‌دارم با دست آزادم تره‌ای از موهایم که جلوی چشمم را گرفته کنار می‌زنم و به سمتش می‌روم، به چند قدمی‌اش نرسیده یکی از آن مردان درشت و کت و شلواری جلویم می‌ایستد.    حالا وقت‌اش بود!
خودم را ترسیده و متعجب نشان می‌دهم و با پته‌-پته می‌گویم:

- فقط... خواستم خُر... ما تعارف کنم.
کیانا نگاهی به سر تا پایم کرد و با لبخند گفت:

- برو کنار بذار بیاد.

 @ همکار ویراستار♥️

@ SARAM

ویرایش شده توسط مَهرو
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر 98ia

پارت ششم

 

مرد کلافه از سر راهم کنار رفت و با فاصله کم کنار کیانا ایستاد، با لبخند جعبه خرما را جلویش گرفتم و  ناراحت گفتم:
- بفرمایید خیرات پدربزرگمِ.
با مکث یک‌دانه برداشت و گفت:
- روحشون شاد.
به قبری که خودش کنارش ایستاده بود نگاهی انداختم.
( قمرناز رافع)
به سختی جلوی پوزخندم را گرفتم و پرسیدم:

- ایشون مادرتون هستن؟
سریع گفت:
- نه خدانکنه، عمه مرحومم هستن.
خیره به سنگ قبر ادامه داد: 
- برام همه‌کس بود.
تلخ خندی زدم.
- سخته عزیزت بره زیر یک خروار خاک.
سرد گفت: 
- وقت مردنش نبود.
برای احتیاط تا اینجای کار کافی بود.
- خدا رحمتشون کنه، منم بهتره برم مادرم مریضه نمیشه زیاد تنهاش گذاشت.
لبخند شیرینی زد و گفت:
- درست میگی.
به چشمان آبی و گونه‌های سرخ زیبایش نگاه کردم و گفتم:
- حیف این چشم‌ها که غم توشونِ.
متعجب نگاهم کرد و قبل اینکه فرصت بدهم جوابم را بدهد سریع خدافظی کردم و از لابه‌لای درختچه‌ها و سنگ‌قبرها خودم را از دیدش محو کردم.
واقعا حیف آن چشم‌ها.

***

جلوی آینه در حال قر و عشوه بود که پرسیدم:
- حالا طرف ارزش این همه بزک داره؟

-   اوو کجای کاری پولدار و خوشتیپ.
با کنایه گفتم:
- از شایان بهتره؟
مکثی کرد و بدون نگاه کردن به من جواب داد.
-  خیلی بهتره.
کلافه بلند شدم.
- خودت رو درگیر این آدمای رهگذر نکن.
با خنده با سمتم برگشت و گفت:
- رهگذر؟ طرف خیلی سرِ از آدمایی که تا الان دیدم.
فقط خیره نگاهش کردم که ادامه داد:
- بهم پیشنهاد ازدواج داده.
لبخند بی‌حالی زدم و گفتم:
- پس لازم شد باهاش آشنا بشم.
خندید و شیشه عطرش را برداشت.
شایلین پرسید:

- راستی نگفتی کارت تو قبرستون چی بود.
- رفته بودم کیانا ببینم.
با دهن کجی گفت:
- کیانا کیه؟
خندیدم و روی تخت دراز کشیدم.
- جواهر قصر رافع.
با جیغ و شوکه گفت:
- دختر شاهرخ؟! دیدیش؟!
- آره کجاش تعجب داشت.
زیر لب چیزی گفت و دوباره پرسید:
- قبرستون چرا؟
دستی به موهایم کشیدم.
- چون هر وقت میاد ایران آخر هفته‌ها میره سرخاک عمه‌ی عزیزش.
انگار فهمید حرفم را چون با غیظ سری تکان داد و گفت:
- پس شروع کردی.
پوزخندی زدم.
- یک‌سالی می‌شه.
کیف دستی و گوشی‌اش از روی میز توالت برداشت و درحالی که با عجله از اتاق خارج می‌شد گفت:
- برات غذا از رستوران بگیرم یا یک چیزی درست می‌کنی خودت؟
گوشی‌ام را از روی پاتختی برداشتم و گفتم:
- نه خودم یچیزی می‌خورم.
شایلین: پس فعلا.
- خوش به‌ گذره
روی شماره شایان زدم. منتظر بودم زودتر جواب بدهد.
-  الو.
- سلام.
- علیک سلام کی می‌خوای برگردی؟
لحنم را ناراحت کردم و گفتم:
- شاید کلا برگردم کانادا.
خوشحال گفت:
- چیزی شده؟
پوزخندی زدم.
- نه فقط این‌جا خیلی تنهام.
شایان گفت: 

- پس من چی هستم؟
- فعلاً که رفتارت از صدتا غریبه بدترِ!
آهی کشید و گفت:
- فردا صبح میام دنبالت
تا خواستم اعتراض کنم تماس را قطع کرد.    زیر‌لب «بی‌شعور»ای نثارش کردم و از جایم بلند شدم

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط مَهرو
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر 98ia

نگاهم به آینه افتاد، موهای فر کوتاهم حلقه‌-حلقه روی شانه‌هایم به طرز زیبایی رها شده بودند. خیلی وقت بود قید رنگ زدن به موهایم را زده بودم به نظرم همین قهوه‌ای خودش زیبایی‌تر بود، بجز چشمانم هیچ شباهت دیگری به مادرم نداشتم!
چشمانم را با حرص بستم حتی یادآوری‌اش هم عذاب‌آور بود.
از اتاق بیرون آمدم و دوتا تخم مرغ برداشتم و روغن را داخل ماهیتابه ریختم؛ کافی بود لحظه‌ای اشتباه می‌کردم و یا لغزش آن وقت سرم را روی سینه‌ام می‌گذاشتند.
کلافه ‌ تخم مرغ را داخل ماهیتابه شکستم، فردا باید می‌گشتم خانه و شایان را مجبور می‌کردم مرا هم عضوی از پروژه می‌کرد وگرنه آمدنم فایده‌ای نداشت!
گاز صفحه‌ای را خاموش کردم و ماهیتابه و سبد نان را روی اپن گذاشتم و لقمه اول را در دهانم گذاشتم.
خیلی وقت بود خبری از بنيامين نداشتم، وقتی که کانادا بودم اکثر مواقع بیتا از او حرف می‌زد.
پوزخندی زدم، انگار بیتا عاشق سینه چاک بنیامین راستین‌مهر شده بود. وکیلی که با سن کم بدجور خودش را در دل گنده‌های شهر جا کرده بود، البته این انتظار کمی از بنیامین بود.
لقمه دوم را قورت دادم.
***
- توروخدا اول بگو خوبم بعد بگیر!
از پشت لنز دوربین خندید و گفت:
- بابا قیافت همینِ دیگه.
چشم غره‌ای رفتم.
- اتفاقاً تو آینه خیلی‌ام خوبم.
به عکسی که گرفته بود خیره شد و لب‌هایش را جمع کرد و گفت:
- ولی خدایی زشتی.
با جیغ گفتم:

- بنیامین!
به سمتش هجوم بردم و با مشت‌های ارام به سینه‌اش می‌کوبیدم و او فقط می‌خندید.
جیران از در بالکن سرک کشید و با ناراحتی گفت:
- شما هنوز تو بالکنین؟! بدویین بیاین تو همه مهمونا رسیدن.
بنیامین دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:
- دخترِ پژواک و پسر راستین‌مهر تا وقتی پدراشون هستن که به اون‌ها اهمیت میده.
جیران با لبخند گفت:
- اتفاقا همه چشم‌ها رو بچه‌هاست شما آینده این خانواده‌ها هستین.
چپ‌چپ نگاهمان کرد.
- بفرما منو گرفتین به حرف، بدویین بیاین تو رافع و پاشایی‌ها هم رسیدن، این دختر سرشونه‌هاش لختِ یخ زد.

دستانم را دور کمر بنیامین حلقه کردم و گفتم:

- حالا دیگه نیست.

هردو به لجبازی‌ام خندیدن.

درحالی که موهایم را نوازش می‌کرد، رو به جیران گفت:

- شما برو ما هم الان میایم.

از خدا خواسته سری تکان داد و داخل رفت.

مرا از خودش جدا کرد و دستانم را گرفت و گفت: 

- بیا بریم بعدا دهنمون صافه‌ها.

خیره در چشمان  براق قهوه‌‌ای‌اش با ترس گفتم:

- هزارتا ایراد از کارها و حرکاتم می‌گیرن باز بابا تنبیه‌ام می‌کنه.

ابروهای  بلندش درهم رفت و بین پیشانی‌اش خط افتاد.

- به  باران میگم امشب بیای خونه ما.

محکم او را در آغوش گرفتم و گفتم:

- وای مرسی.

سری تکان داد و گفت:

- بیا فعلا از این ویلا کوفتی بریم.

***

ماهیتابه  را  آبکش کردم و با لباسم خیسی  دستانم را گرفتم، مرور خاطرات هیچی جز تلخی نداشت.

@ SARAM

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط SARAM
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...