رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان از نگاهِ او |ماه تی تی کاربر انجمن نودهشتیا


ماه تی تی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

نام نویسنده :شقایق بهرامی فرد(ماه تی تی)

هدف: نوشتن یک ایده ی جدید و خواندنی که تخیل را در واقعیت ادغام می کند.

نام داستان: از نگاه او

ژانر:تخیلی_عاشقانه

خلاصه:
پیچیده است،زندگی همه اش پیچیده است...
حتی اگر آسانش بگیریم و حتی اگر راحت باشد باز هم پیچیده است ؛حتی آنکس که خود را مانند کف دست صاف و صادق می پندارد،لایه های عمیقی از پیچیدگی شخصیت در وجودش نهفته است حتی دیوانه ها هم پیچیده اند، به راستی درکش برای خودمان نیز سخت است!
ولی او نمی دانست هرگز نمی دانست قرار است با چه رو به رو شود چون او همه چیز را ساده می پنداشت ولی هیچ چیز در زمین ساده نیست هیچ چیز و هیچکس...

مقدمه:

تو را دوست می‌دارم
بی آنکه بدانم تو ضرورتِ منی
آب را که می‌نوشی
هوا را که می‌بلعی
نمی‌فهمی جیره‌بندی چه مکافاتی‌ست
تنها در نبودِ تو بود
که فهمیدم
دوست داشتنِ تو
مایه‌ی حیات من است…

 

 

 

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 5

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

The novel from his point of view

Author Name: Shaghayegh Bahramifard (Mah TT)

Objective: To write a new and readable idea that integrates imagination into reality.

Story name: From his point of view

Genre: fantasy_romantic

Summary:
It is complicated, all his life is complicated ...
Even if we take it easy, and even if it is convenient, it is still complex; It is also hard!
But he never knew what he was going to face because he thought everything was simple, but nothing on earth is simple, nothing and no one.



Introduction:

I love you
Without knowing that you are my necessity
The water you drink
The air you swallow
You do not understand the rewards of rationing
It was only in your absence
That I understood
loving You
Is the source of my life…

@Otayehs 

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 5

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

در حالی که سوار بر پرنده ی عجیب و غریبِ بزرگش که بال هایی شبیه به سیمرغ،جثه ای به اندازه ی شتر مرغ و منقاری همانند منقار اردک و چشمان تیله ای آبیِ  درشت،پاهایی به زیبایی پای کلاغ و رنگی که همانندش در زمین پیدا نمی شود و حتی گفتنش سخت است شاید صورتی مایل به خاکستری بود یا چیزی شبیه به آن...به خاطر اصابت بالش با یک شهاب سنگ آتشینِ کوچک مانند سقوط ستاره ها  بدون  توقف بر روی سیاره ای که از نوجوانی فقط هشدار هایی درباره اش شنیده بود، سقوط می کرد.

همانطور که از عمیق ترین اعماق وجودش فریادی از ترس و درماندگی می کشید خود را مانند کودکی که از ترس کابوس های شبانه به مادر چسبانده  باشد به آن پرنده ی عجیب و غریب چسبیده بود ولی هیچ امنیتی را احساس نمی کرد و نمی دانست عاقبتِ این سقوط چه می شود نمی دانست و نمی دانست...

با احساسِ درد شدیدی در سرش و کوفتگی ای در کل بدنش آخ بلندی گفت و چشمش را با اکراه باز کرد انگار تمام استخوان هایش را با تیشه خورد کرده بودند و پوست و گوشتش هم له و لورده شده بود.

چشم گرد و بزرگش هنوز کمی سیاهی می رفت،انگار جسم سنگینی روی پاهایش افتاده بود که نمی توانست حرکتشان دهد با به یاد آوردن پرنده ی عزیزش چشمش را چند بار باز و بسته کرد تا آن سیاهی مزاحم را پس بزند.

چقدر آفتاب داغ و مستقیم می تابید،گرما امانش را بریده بود...اول می خواست بفهمد که کجاست،زنده است یا خواب می بیند که زنده است،سرش را به چپ و راست چرخاند خود را روی تپه ای خاکی نرم وسط یک بیابانِ بی آب و علف می دید.

در نهایت با کمک دست هایش و به زور حرکت دادن پاهایش در زیر آن جسم مُرده کم کم خودش را از زیر آن (پرنده) بیرون کشید.

شاید امید داشت که پرنده اش هنوز هم زنده باشد او را تکان می داد و صدایش میزد و عاجزانه در حالی که اشک می ریخت از او می خواست که بیدار شود ولی او خواب نبود که بیدار شود، مُرده بود و چه حقیقت تلخی...

@Otayehs 

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 5

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part One:

Riding on his strange big bird with Simorgh-like wings, an ostrich-sized body and a duck-like beak, and large blue marble eyes, legs as beautiful as a crow's foot and a color unparalleled on earth. And it's hard to even say it, maybe it was a grayish face or something like that ... because of a pillow hit by a small fiery meteor like stars falling non-stop on a planet he had only heard warnings about as a teenager. , Was falling.

As he cried from the deepest depths of his being, he clung to that strange bird like a child clinging to his mother for fear of nightmares, but he felt no security and did not know the consequences of this fall. What can he not know and did not know ...

With a sharp pain in his head and a bruise all over his body, he sighed loudly and opened his eyes reluctantly, as if all his bones had been eaten with an ax, and his skin and flesh had been crushed.

His big, round eyes were still a little black, as if a heavy object had fallen on his legs that he could not move. He opened and closed his eyes a few times, remembering his beloved bird, to repel that annoying blackness.

How hot and direct the sun shone, the heat had cut him off ... First he wanted to know where he was, alive or dreaming that he was alive, he turned his head left and right on a soft dirt hill in the middle of a desert. He saw no water and no grass.

Finally, with the help of his hands and the force of moving his legs under the dead body, he gradually pulled himself out from under it (the bird).

Maybe he hoped his bird was still alive, shaking him and shouting And desperately while shedding tears he asked her to wake up but she did not sleep to wake up, she was dead and what a bitter truth...

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 4

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

حال وقت دل کندن بود به کمک سنگ کوچک بیل مانندی گودالی برای خاک کردن پرنده اش حفر کرد و بعد با زور بازوهای مردانه اش او را در آن گودال انداخت و رویش را با خاک پوشاند و سپس همان سنگ را بالای قبرش گذاشت و با قلبی شکسته از آنجا دور شد.

می خواست تا به تاریکی شب نخورده از آن بیابان دور شود و به مقصدی دیگر برسد مقصدی که خودش هم نمی دانست کجاست و اسمش چیست و چه کسی یا کسانی در آن زندگی می کنند یا نمی کنند جایگاه انسان ها است یا حیوانات،چه تفاوتی میان انسان و حیوان است برای ادامه ی حیات شبیه کدامشان باشد بهتر است؟...

وقتی نوجوان بود پدرش درباره ی این سیاره و انسان و حیوان افسانه هایی برایش تعریف کرده بود و هشدار می داد که هیچ وقت پا به آن سیاره نگذاری...

سوال ها را بی جواب باقی گذاشت و به راهش ادامه داد،تشنگی امانش را بریده بود،از فاصله ی چند متری برکه ی آبی را می دید که نمی دانست سراب است یا واقعیت با این حال تلو تلو خوران خود را به آن آبیِ خوش رنگ رساند که کنارش چند نخلِ بزرگ بود ولی برای او این درخت ها از عجیب هم عجیب تر بودند جوری که انگار نه انگار خودش از هر موجودی عجیب تر بود.

همینکه به برکه رسید خود را در آن رها کرد و بعد از گرفتن حمام، از آب بیرون آمد و از گوشه ای از آن که هنوز کمی تمیز بود،نوشید و سپس زیر سایه ی یکی از آن نخل ها دراز کشید و به خواب رفت.

با احساس قلقلک چیزی روی بینی اش بیدار شد یک حشره ی خیلی سمج بود که هنوز نمی دانست نامش پشه یا همان مگس است فقط سعی می کرد آن را پس بزند،بعد از فراری دادن مگس خود را کنار برکه رساند و درحالی که سر پا ایستاده بود به درون برکه نگاه می کرد.

خودش را می دید که پوستی سبز از جنس پوست شِرِک و یک چشم بزرگ و گرد به رنگ آبی در بالای سر  و ابروی قهوه ای و مژه های کوتاه به همین رنگ و لب های بیضی شکل که حالا شکل لبخند گرفته بودند به خود نگاه می کرد و زیبایی و هیکل مردانه و ستبر خود را تحسین می کرد.

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 5

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part Two:

Now it was time to take heart. With the help of a small shovel-like stone, he dug a pit to bury his bird, and then forcibly threw his male arms into the pit and covered his face with dirt, and then placed the same stone on top of his grave and with a broken heart. He walked away.

He wanted to get away from that desert in the dark of night and reach another destination, a destination that he himself did not know where it was and what its name was, and who or what people live in it or not, is the place of humans or animals, what is the difference between It is human and animal, which one is better for them to survive? ...

When he was a teenager, his father told him legends about this planet and humans and animals, and warned him never to set foot on that planet ...

He left the questions unanswered and continued on his way. He said that there were some big palms next to him, but for him these trees were even weirder than weird, as if he himself was not weirder than any other creature.

As soon as he reached the pond, he dropped himself in it and after taking a bath, he came out of the water and drank from a corner of it that was still a little clean, and then he lay down under the shade of one of those palms and fell asleep.

Something on his nose woke up with a tickling sensation. It was a very stubborn insect that did not yet know its name was a mosquito or a fly. He was looking into the pond.

He saw himself as a shirk-skinned green man with a large, round blue eye on top of his head and brown eyebrows and short eyelashes of the same color and oval lips that were now smiling. And admired his masculine beauty and physique.

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 4

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

 او به راستی از زیبا ترین موجوداتِ سیاره ی خود بود که ماده ها برای داشتنش سر و دست می شکستند اما مسئله این بود که در آن سرزمین خاکی هم می تواند همان محبوبیت را داشته باشد یا نه...

ترجیح داد که زیاد فکرش را درگیر نکند پس دستش را در هوا چرخاند و فکر های مزاحم را کنار زد و بعد از نوشیدن کمی آبِ شور که نمی دانست شور است و تشنگی اش را دوبرابر می کند به زیر آن نخل تنومند رفت. از خنکی سایه اش حس آرامش می گرفت و هوس خوابیدن به سرش می زد.

شاید دیگر نمی خواست راهش را ادامه دهد او که فرق بین آب شور و شیرین را نمی فهمید و حالا با وزیدنِ بادی نه چندان ملایم دانه ای خرمای رسیده و شیرین روی سرِ او سقوط کرد که بعد از گرفتنش و نگاهِ متحیّر و پر از سوال که نکند سمی و کشنده باشد و آیا برای خوردن امتحانش کنم یا نه رو برو شد.

و در آخر دل را به دریا زد و خرما را با هسته در دهان گذاشت اول بدون اینکه با دندان های ریز و درشت و نامنظمش  آن را بجود همانجور در دهان نگهش داشت تا طعمش را همراه بزاق دهانش تشخیص دهد و اگر خوب بود شروع به جویدنش کند.

از طعم شیرینِ آن خرما به وجد آمد و لبخندی مهربان روی لب هایش نشست و بعد، بدون اینکه بداند باید هسته اش را جدا کند شروع به جویدن آن کرد و با سختی هسته اش را نیز قورت داد.

با خود گفت حالا که هم جایی برای خوابیدن،سایه بانی برای پناه گرفتن و آبی برای نوشیدن و میوه ای برای خوردن دارم چرا خود را به زحمت بیاندازم و به جایی دیگر بروم شاید دیگر هیچ جای دنیا این همه چیز خوب در اختیارم قرار نگیرد پس همینجا می مانم.

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 5

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part Three:

He was indeed one of the most beautiful creatures on his planet that the females would break their heads and hands to have him, but the question was whether or not he could have the same popularity in that land ...

He preferred not to think too much, so he turned his hand in the air and put away the annoying thoughts, and after drinking a little salty water, which he did not know was salty, and quenched his thirst, he went under that big palm tree. He felt calm from the coolness of his shadow and wanted to sleep.

Perhaps he did not want to continue on his way, as he did not understand the difference between salty and fresh water, and now, with a not-so-gentle wind blowing, a date seed arrived and Shirin fell on his head.

Finally, he threw his heart into the sea and put the date with the kernel in his mouth, first without scratching it with his small, large and irregular teeth.He kept it in his mouth to recognize its taste with the saliva of his mouth and if it was good, he would start chewing it.

He was overjoyed by the sweet taste of the date and put a kind smile on his lips, and then, without knowing that he had to separate his kernel, he began to chew it and swallowed his kernel with difficulty.

He said to himself, "Now that I have a place to sleep, a shelter to take refuge in, and water to drink and fruit to eat, why bother and go somewhere else. Maybe nowhere in the world will all this good things be available to me anymore." I will stay here.

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 4

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

گفت می مانم و ماند، روز ها و شب های زیادی را در آنجا سپری کرد تا سرانجام روزی که دیگر از دست  مگس های مزاحم به ستوه آمده بود و دیگر طعم شیرین و ملس آن خرما در دهانش تکراری و خسته کننده شده بود و آبی که خوردنش باعث تشنگی بیشتر میشد و علتش را نمی دانست و تنهایی ای که بیشتر از همه چیز آزارش میداد و درختی که دیگر سایه اش را در برابر آفتاب تضمین نمی کرد، باعث شدند تصمیم به رفتن بگیرد.

رفت و رفت و رفت تا بالاخره از فاصله ای نه چندان دور و از بالای یک کوهِ بزرگ، جنگلی سر سبز به چشمش خورد و نور امیدی در دلش روشن شد.

پس به سمت پایین کوه شروع به دویدن کرد و فکر می کرد دست کم یک موجود شبیه به خود در آن جنگل پیدا کند و با این فکر راه جنگل را در پیش گرفت.

 وقتی به پایین کوه رسید یک بار پشت سرش را نگاه کرد و یکبار پیش رویش را،برای رفتن دو دل بود تاریکیِ غیر طبیعیه جنگل آن هم در آن وقتِ روز،برایش خوفناک تر از هر چیزی  به نظر می رسید.

از میانِ درختانِ بلند قامت که از شدت رطوبت تنه هایشان را خزه های سبز پوشانده بود،با نگاه های عجیبی که گویی یک انسان کور است که برای اولین بار بینایی اش را بدست آورده به اطرافش نگاه می کرد.

صداهای گوناگون و ناشناخته ای به گوشش می رسید مثل ضربه زدنِ دارکوب ها به تنه ی درختان یا کوکو کردنِ جغدها و جیغ جیغ کردنِ میمون ها شاید ترکیب این ها برایش یک موسیقی ترسناک را تداعی می کرد و هنوز هم به جز درختان و شنیدن این صداها چیزی عایدش نشده بود و این کلافه ترش می کرد.

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 5

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part Four:

He said he would stay and stay, he spent many days and nights there until finally the day when he was annoyed by the annoying flies and the sweet and smooth taste of the date in his mouth was repetitive and boring and the water that Eating it made him more thirsty and he did not know the cause, and the loneliness that bothered him most of all, and the tree that no longer guaranteed its shade from the sun, made him decide to leave.

He went and went until he finally saw a green forest at a short distance from the top of a large mountain, and a light of hope shone in his heart.

So he started running down the mountain, thinking that he would find at least one creature similar to himself in that forest, and with that in mind, he took the road to the forest.

When he reached the bottom of the mountain, he once looked behind him and once in front of him, to go with two hearts, the unnatural darkness of the forest at that time of day seemed more frightening to him than anything.

Through the tall trees, whose trunks were covered with green moss due to the dampness of the moisture, he looked around with strange looks as if he were a blind man who had regained his sight for the first time.

He heard a variety of unfamiliar sounds, such as woodpeckers tapping tree trunks or owls croaking and monkeys screaming. He had gained nothing and it was getting worse.

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 4

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

 هر چه جلوتر می رفت تاریکی کمرنگ تر و کمرنگ تر میشد و جای خود را به روشنایی می داد،سنجاب های کوچکِ قهوه ای رنگ که درحال خوردن و جمع آوری بلوط بودند و دارکوب هایی که درحال سوراخ کردن تنه ی درخت و مار های درختی سبز رنگی که با استتارشان میان شاخه ها برای گرفتن طعمه کمین کرده بودند،همه و همه با دیدن آن مرد فضاییِ یک چشم، پا به فرار گذاشتند.

آنجا بود که فهمید شاید تنها موجود عجیب از نظر زمینی ها خودش باشد که از آسمان سقوط کرده است سقوطی دردناک و باورنکردنی...

برای اینکه بتواند با حیوانات ارتباط برقرار کند تصمیم گرفت  خودش را شبیه شان کند،او یک موجود فضایی بود و داشتن این چنین توانایی برایش عادی بود ولی فکر نمی کرد روزی به کارش بیاید چون در سیاره ی خودش لازم نبود حقیقت وجودی خود را از کسی پنهان کند و به شکل دیگری دربیاید.

با خود گفت بهتر است از آن موجودات جَوَنده و کوچک(سنجاب ها)شروع کنم و سپس دیده اش را بست و وِردی را با لهجه ای خواند که تابحال به گوش هیچ موجودی بر روی زمین نرسیده است و آنگاه برای یک لحظه نامرئی شد و ناگهان به شکل سنجابی کوچک که با واقعی اش مو نمی زد تبدیل شد.

اول خودش را نگاه کرد چه قیافه ی جالبی داشت انگار بدش نمی آمد که سنجاب باشد کمی سرش را چرخاند و اطرافش را نگاه کرد،حالا به جای یک چشم دو چشمِ قهوه ای با مژه های بلندِ زرد رنگ داشت.

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 5

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part Five:

As it went on, the darkness faded and faded, giving way to light, the little brown squirrels eating and gathering oaks and the woodpeckers piercing the trunk of the tree and the green tree snakes. The color that was lurking in the camouflage between the branches to catch the prey, everyone and everyone saw the space man with one eye and fled.

It was there that he realized that he might be the only strange creature from the earth who has fallen from the sky, a painful and unbelievable fall ...
In order to be able to communicate with animals, he decided to imitate himself, he was a space creature and it was normal for him to have such an ability, but he did not think it would work one day because on his own planet he did not have to reveal the truth of his existence from anyone. Hide and find another way

He said to himself, "It's better to start with those little living creatures (squirrels)," and then he closed his eyes and recited Verdi in an accent that no creature on earth had ever heard before, and then he became invisible for a moment, and suddenly It turned into a small squirrel that did not shave with the real thing.

At first he looked at himself, what an interesting look he had, as if he did not mind being a squirrel. He turned his head a little and looked around, now he had two brown eyes with long yellow eyelashes instead of one.

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 4

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

معده ی کوچکش که در هم می پیچید خبر از گرسنگی می داد اینبار با دقت اطرافش را نگاه کرد یک بلوطِ تر و تازه به چشمش خورد با سرعتی که خودش هم درکش نمی کرد به سمتش حرکت کرد،آن را برداشت و کمی از پوستش را جدا کرد و با دندان های خرگوشی اش شروع به جویدن بلوط کرد.

طعمش را دوست داشت پس سنجاب بودن هم تجربه ی جالبی بود ولی او نمی توانست و نمی خواست همیشه خود را به شکل یک حیوان دربیاورد و به جای همه ی شان زندگی کند اینگونه ممکن بود وجود واقعی خود را نیز فراموش کند.

با صدایی که از حنجره اش تولید می کرد بقیه ی سنجاب ها را صدا زد می خواست با آن ها ارتباط برقرار کند شاید زندگی با آنها انتخاب خوبی باشد، البته شاید...

همه شان ترسیده بودند و نمی دانستند آن موجود فضایی حالا فردی از گونه ی خودشان است کم کم مارها و سنجاب ها و دارکوب ها و بقیه ی حیواناتی که در آن نزدیکی زندگی می کردند از پناه گاهِ امنشان بیرون زدند و پس از کمی مکث دوباره هر کدام از پی کاری رفت.

آن سنجابِ از همه جا بی خبر نیز به گروه سنجاب ها پیوسط چند روزی می گذشت که درنقش سنجاب زندگی آرامی داشت هر چند زندگی ابتدایی و بخور و بخواب و تن پروری سنجاب ها که همه اش باید در جستجوی بلوط برای خوردن و ذخیره می گشتند برای روحِ بزرگ او عذاب  ایجاد می کرد.

شاید هدف زندگی او چیزی بالاتر از خوردن و خوابیدن بود...یک روز ظهر که هوای آفتابی جنگل جان میداد برای خوابیدن همهمه ای در بین حیوانات به راه افتاد بوی خطر می آمد خطری که بقیه با آن آشنا بودند به جز آن سنجاب بخت برگشته...

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 5

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

Part Six:
His small, twisted stomach signaled hunger. This time he looked carefully around. He saw a fresh, fresh oak.He picked it up, peeled it a little, and began chewing the oak with his rabbit teeth.
He liked the taste, so being a squirrel was also an interesting experience, but he could not and did not want to always transform himself into an animal and live instead of all of them, so he might forget his true existence.
With the sound he made from his larynx, he called the rest of the squirrels and wanted to communicate with them. Maybe living with them  is a good choice, of course maybe ...
They were all scared and did not know that the space creature was now a species of their own. Little by little, snakes, squirrels, woodpeckers and other animals that lived nearby They escaped from their safe haven, and after a short pause, each went to work again.
  

ویرایش شده توسط ماه تی تی
  • لایک 1

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...