• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان معجزه!|BLUEGIRL کاربر انجمن نود وهشتیا


BLUEGIRL
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام نویسنده: فاطمه قنبری صفا 

نام رمان: معجزه!

ژانر: مذهبی

ساعت پارت گذاری: نا‌مشخص

خلاصه: داستان خانواده‌ای آمریکایی که یک دختر دارن به اسم جولیا که سرطان داره که روز به روز مریضیش وخیم تر میشه تا اینکه یک روز یک معجزه میشه و این خانواده به   علت‌هایی  دین خودشون رو عوض می‌کنن و....

مقدمه:

شفای جان و جانانم حسین است
طبیب و درد و درمانم حسین است
از آن رو انس با قرآن گرفتم
که دیدم روح قرآنم حسین است
نماز و روزه و حج و زکاتم
نه، بلکه کل ایمانم حسین است
به خلد و حور و غلمانم چه حاجت؟
که خلد و حور و غلمانم حسین است
از آن خندم که در تاریکی قبر
چراغ چشم گریانم حسین است
قیامت سایه‌ای از قامت او
صراط و حشر و میزانم حسین است
اگر هیچم تمام هستی‌ام اوست
اگر مورم، سلیمانم حسین است
بهشتم کربلا، کوثر فراتم
گلم، باغم، گلستانم حسین است
ز هر زخمش مرا داغی‌ست بر دل
شرار قلب سوزانم حسین است
ز اشک دیده بر صورت نوشتم
که نقش اشک من "جانم حسین" است
"اَلم اَعهد الیکم" را شنیدم
تمام عهد و پیمانم حسین است
اگر پرسند از راه تو "میثم"
بگو آغاز و پایانم حسین است

https://forum.98ia2.ir/topic/10678-معرفی-و-نقدرمان-معجزهbluegirl-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویراستار:  @ ماهک

ناظر: @ Naran

ویرایش شده توسط BLUEGIRL

نوشته های دختر آبی!

در حال تایپ: رمان معجزه

دلنوشته: در هیاهوی عشق تو!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول:

صدای دکتر  توی گوشم می‌پیچید.

این بچه هیچ‌وقت خوب نمی‌شه.

وای یا مسیح! دست‌هام رو کلافه   بین سرم گرفتم و با خودم گفتم کاش روزهای خوبمون برگرده.  رفتم آبی به صورتم بزنم.

مشتم رو پر از آب کردم   و روی صورتم پاشیدم.

به چشم‌های آبی خسته و پژمرده‌ام توی آینه نگاه کردم. کی زیر چشم‌هام گود افتاد؟ چرا انقدر صورتم رنگ پریدست؟!

من! منی که بهترین دونده‌ی آمریکا بودم آخرین بار کی تمرین کردم؟

چرا دختر من؟ چرا بچه‌ی عزیز من؟ چرا جولیای نازنین من؟

خدایا این حق بچه‌ی من نبود. هنوزم نیست!

چرا حالم بده؟ چرا چشم‌هام می‌سوزه؟ چرا جدیداً اشک  مهمون چشم‌هام می‌شه؟ چرا به جای خنده گریه می‌کنم؟

پاهام سست شد و روی زمین نشستم. روی سرامیک‌های سرد نشستم گذاشتم اشک‌هام بریزه.

آره بریز! بریز تا خالی شم. ولی چرا هیچ‌وقت خالی نمی‌شم؟

جیغ کشیدم. از ته دلم جیغ کشیدم. جوری که صداش خدا رو هم هوشیار کنه.

اِما:

- کاش کور می‌شدم نمی‌دیدم چشم‌های ناراحتش رو.

از ته دل فقط زجه می‌زدم.

صدای هق-هق من کل دستشویی رو پر کرده بود. مایکل سریع خودش رو به من رسوند.

مایکل:

- اِما عزیزم خوبی؟

اِما:  چه خوبی؟ هان! هان؟!

یقه‌اش رو گرفتم و ادامه دادم:

- اگه جولیا از پیشم بره من می‌میرم.

مایکل:  آروم باش عزیزم بلند شو  بریم اتاقت استراحت کن.

مایکل من رو  از زمین بلند کرد و به اتاق برد. برام قرص‌هام رو آورد.

مایکل: عزیزم اینا رو بخور تا آروم شی  زنگ می‌زنم زهرا خانوم بیاد پیشت  من میرم شرکت کارها عقبه.

 لبخند کم جونی زدم

اِما: مرسی عزیزم  موفق باشی.

و اون هم لبخند زد. محو این لبخند زیباش شدم که تا به خودم اومدم دیدم رفته. روی تخت دراز کشیدم و به خواب رفتم.

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ Naran

ویرایش شده توسط BLUEGIRL

نوشته های دختر آبی!

در حال تایپ: رمان معجزه

دلنوشته: در هیاهوی عشق تو!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_دوم:

زهرا خانم:

دست‌هام رو به سمت آسمون بردم  و گفتم:

- خدایا شکرت!

و بعد به سمت  آشپزخونه رفتم تا برای شام قرمه سبزی بار کنم که گوشیم زنگ خورد. برگشتم  و گوشیم رو از روی میز برداشتم عه! آقا مایکله  چی‌کار داره یعنی با من؟! سریع تماس رو جواب دادم و گفتم:

- سلام آقا خوبین؟ اِما جان خوبه؟  جولیا چطوره؟

از حرفم لحنش غمگین شد و گفت:

- سلام خانم اسفندیاری، همه ما خوب هستیم به جز جولیا!

قبل از این‌که بپرسم چی‌کار داره خودش ادامه  داد:

- میشه اون دو روز مرخصی‌تون  رو بیاید پیش اِما، آخه حالش خیلی بَده می‌ترسم یک کاری دست خودش و من بده، من هم که شرکت هستم و  نمی‌تونم دو روز بیام  .

بدون معطلی جواب دادم:

- بله حتما! من فردا می‌رم پیش اِما جان.

سریع گفت:

- ممنون از شما من دیگه باید برم خدانگهدار.

از آقا مایکل خداحافظی کردم و  رفتم آشپرخونه مشغول درست کردن شام شدم برنج رو خیس کردم و بعد دوساعت دم کردم، خورشت خوشمزه هم بار کردم. امشب  محمد هم‌ نمی‌اومد خونه من و علی باید تنها شام می‌خوردیم، بعد از درست کردن شام میز رو چیدم‌ و رفتم صندلی چرخ‌دار علی رو آوردم و نشوندمش رو صندلی، داشت غذاش تموم‌می‌شد که گفتم:

- علی جان ،فردا باید برم پیش خانم اِسمیت.

نیم نگاهی کرد و گفت:

- باشه عزیزم برو .

با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد:

- داشتی با مایکل حرف می‌زدی شنیدم خانومم برو.

سری به نشونه چشم تکون دادم لبخند زدم که چشمکی زد یاد دوران اول ازدواجم افتادم چقدر خوب بود.

ظرف ‌ها رو جمع‌ کردم و شستم،   به اتاق مشترک من و علی رفتم  لباس‌هام رو با یک دست لباس راحتی بنفش تعویض کردم، روی تخت دراز کشیدم  و با یک عالم فکر به خواب رفتم.

 

  ویراستار: @ ماهک

  ناظر: @ Naran

 

ویرایش شده توسط BLUEGIRL

نوشته های دختر آبی!

در حال تایپ: رمان معجزه

دلنوشته: در هیاهوی عشق تو!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت سوم:

اِما:

با صدای زنگ در از خواب پریدم، سرم گیج می‌رفت دستم رو به لبه تخت گرفتم تا نیوفتم، با کمک دسته‌های تخت بلند شدم.  با اون مو‌های ژولیده و صدای خش‌دار که به خاطر خواب‌آلودگی بود در جواب زنگی که زده می‌شد گفتم:

- بله!

تصویر رو واضح نمی‌دیدم چون هنوز توی اوج خواب بودم که با صدای اون زن به خودم اومدم.

- سلام اِما جان! زهرا هستم در رو باز کن.

قوسی به بدنم دادم و دکمه رو فشار دادم تا در باز بشه.

تا اومدن زهرا، به اتاق رفتم تخت‌خواب رو مرتب کردم که از پشت که صداش رو شنیدم:

- اِما گل! کجایی؟ جولیا خاله کجایی؟

به حال رفتم، در جوابش گفتم :

- سلام، چطوری زهرا؟

با دو تا دست‌هاش کوبید رو صورتش و گفت:

- ای وای خاک بر سرم  اِما! این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟ 

یک قطره اشک روی صورتم چکید که ادامه داد:

- پاشو- پاشو، یک آبی به صورت خودت بزن دختر!بدتر افسرده می‌کنی شوهر و بچه خودت  رو.

و از دست‌هام گرفت بلندم کرد و به طرف حموم روانه کرد، سارافن گلبه‌ای و شلوار هم‌رنگ به اون رو برداشتم و به حمام رفتم .

زیر دوش حمام که قرار گرفتم تن و بدنم سبک شد از هر چیزی انگار ی بار خیلی سنگین رو دوش من بود، بعد از یک ربع  از حموم اومدم بیرون و لباس‌هام رو تنم کردم.

یک عطر خوش بویی توی خونه پیچیده بود، حدس زدم مال زهرا جون باشه آخه عطر‌های همیشه خوش بو به خودش می‌زد.

از اتاق خارج شدم دیدم خونه برق می‌زنه، زهرا جون هم داشت آشپزی می‌کرد.

به طرف آشپزخونه حرکت کردم  و در همون جین گفتم:

- به- به! چی درست می‌کنی زهرا جون؟

سرش رو به طرف من برگردوند و گفت:

-عافیت باشه عزیزم! دارم براتون ته‌چین می‌ذارم. 

 

ناظر: @ Naran  

ویراستار: @ ماهک

 

ویرایش شده توسط BLUEGIRL

نوشته های دختر آبی!

در حال تایپ: رمان معجزه

دلنوشته: در هیاهوی عشق تو!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

#پارت چهارم:

یکی از صندلی‌های آشپزخونه‌رو بیرون کشیدم و  نشستم.

رو به زهرا کردم گفتم:

- مرسی عزیز دلم زحمت کشیدی!

در همون حین که داشت آشپزی می‌کرد گفت:

- چه زحمتی؟! 

و سرش‌رو برگرداند  و ادامه داد:

- راستی! تمرین نرفتی؟!

سرم رو بین دستانم گرفتم و گفتم:

- نه!

اومد و کنارم نشست و گفت:

-  چرا عزیزم؟! تو دونده خوبی هستی، پس برو و ادامه بده اگه  تو نَری جولیا خوب می‌شه؟! هان! بگو ببینم.

بغلش کردم و گفتم:

- مرسی که هستی!

محکم‌تر من‌رو در بغلش فشرد و گفت:

- قوی باش دختر!

و  با خنده ادامه داد:

- برم که غذا سوخت.

خنده‌ای کردم که گفت:

- تو فقط بخند!

خیلی خوشحال بودم  که زهرا رو داشتم اون بهترین دوست من بود، توی فکر بودم که زد روی شانه‌ام و گفت:

- ای کلک! به کی فکر می‌کردی؟

کمی فکر کردم و گفتم:

- فرشته نجات!

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- فرشته نجات؟!

سری تکون دادم و گفتم:

- بله! تو فرشته نجات منی.

نوچی کرد  و گفت:

-  این اراده تو بود، و منجی عالم هنوز نیومده اِما جان!

با تعجب گفتم:

- منجی عالم کیه؟

چشمکی زد و  گفت:

- می‌فهمی!

 

@ Naran

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط BLUEGIRL

نوشته های دختر آبی!

در حال تایپ: رمان معجزه

دلنوشته: در هیاهوی عشق تو!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم:

زهرا رفت به آشپزی برسه و من رو با فکر و خیال تنها گذاشت،  با فکر و خیال‌هایی  که هیچ‌وقت تمام شدنی نبود! فکر جولیا، مایکل و خودم‌ آخه تا کی؟!

حس می‌کنم که خسته‌ام، دیگه بسه!

با صدای زهرا که داشت برای خودش چیزی زمزمه می‌کرد به خودم اومدم.

زهرا:

- بیا! جون من بیا، بیا یارت می‌شم، هوادارت می‌شم‌. 

کنجکاوانه به سوی زهرا رفتم و گفتم:

- زهرا جون منتظر کسی هستی؟!

با بغض گفت:

- آره! خیلی و‌قته.

دست روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم:

- ببخشید یادت انداختم، خیلی وقته منتظری؟!

گریه‌اش شدت گرفت و گفت:

- آره اِما جان! بیش از هزار ساله منتظرم، منتظر!

صورت گریون‌اش را بین دستانم گرفتم و گفتم:

-  حالا این آقای خوشبخت‌کی هست؟!

اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت:

- منجی عالم! 

کنجکاو‌تر شدم آخر این منجی که بود؟!

زهرا مکثی کرد و ادامه داد:

- تو مگه مسیحی  نیستی؟ پس چرا نمی‌دونی؟

با چشم‌های ریز شده نگاهش کردم  و گفتم:

-  چرا هستم ولی از منجی عالم نشنیده بودم.

نگاهی کرد و گفت:

- کاری نداره تحقیق کن!

می‌خواستم بپرسم از کجا که خودش فهمید و گفت:

- تورات و اِنجیل!

 

@ Naran

@ همکار ویراستار♥️

نوشته های دختر آبی!

در حال تایپ: رمان معجزه

دلنوشته: در هیاهوی عشق تو!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...