رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام
پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

بیا نظر بده برامون مهمه  

7 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کیفیت و قلم رمان چطور بود؟

    • افتضاح نبود!
    • محشر نبود!
    • نظری ندارم.
  2. 2. ایده رو دوست داشتین؟ داستان جذاب بود؟

    • واقعا حیران بودم، عالی و محشر
    • خسته نباشید اما بهتره بیشتر روش کار کنید.
    • همچنان پایدار هستم و نظری ندارم.
      0

این نظرسنجی برای ارسال رای های جدید بسته شده است


ارسال های توصیه شده

  • طراح گرافیک

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B9%DB%

نام رمان: عصیانگر قرن!

نویسندگان: پردیس نیساری @Pardis، فاطمه السادات هاشمی نسب @سادات.۸۲

ژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه 

هدف: علاقه به نوشتن

ساعات پارت گذاری: آخر هفته

خلاصه:

گاهی اینقدر به دست بقیه مسخره میشی که تحملت تموم میشه. اونا هرگز فکر نمی کردن ممکنه با حرف هاشون، من تبدیل به من بشم! از زنجیر و حسار حرف هایی که اون ها دورم انداختن ازاد بشم! اره... بخاطر اوناست که من به من تبدیل میشم! چی میشه مگه؟ فقط انگار قراره عصیانگر بیدار بشه!توی این جهان امگاورس، اونا من رو به یه امگای بدبخت و تنها تبدیل کردن، امگایی که توی نفرت و غم غرق شد، یه روزی بهتون ثابت می کنم، من فقط من نیستم! بلکه منم! برای بار اخر میگم... من رو دست کم نگیرین!

می پرسی من کیم؟ لابد نژاد برتر؟ هه، نه! من، منم! من خودمم!

صفحه شخصیت های رمان

صفحه نقد رمان

تیزر رمان

ویراستار ناظر: @m.azimi

فصل دوم رمان

ویرایش شده توسط سادات.82
  • لایک 18
  • غمگین 2

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 135
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 7
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

مقدمه:

خواب‌های وقت و بی‌وقتم رو توی صندوقچه‌ی خاطراتم پنهون کردم...

اون روز که موعود برسه، اون روز که حقیقت بر ملا بشه، توی اون لحظه ها خاطرات هم برملا میشن!

دنیا با حادثه‌ای عظیم رو‌به‌رو میشه... دشمنی که از افسانه‌های هزاره بیدار شده و میاد! از خاطرات خون آلود و وحشت جنگل هالربوس زنده شده!

اره خیانت کار ها! جهان برای آخرین بار توی تاریکی غرق خواهد شد! 

خدایان بر می خیزنن، الهه ها مقتدر خواهن بود! اینجا چه خبره! من کی هستم!

من، منم! برای اخرین بار دارم میگم! بفهمید!  دنیا، رو به اتمام می رود...

  • لایک 12

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت یک

 

آتیش تمام منطقه رو در بر گرفته بود، همه حیوون ها به سمتمون هجوم می اوردن، قبیله مون وحشت کرده بود و همه به اطراف می دویدن، حیران وسط جنگل، میون انبوه درخت های سرو ایستاده بودم و هاج و واج به این شورش نگاه می کردم. اینا که می گفتن ما خام حرف هاش نمی شیم، پس چه مرگشون شده بود؟ چرا این جوری بهمون شبیه خوون زدن؟! خائن ها ما بهتون اطمینان کرده بودیم! چرا این جوری از پشت بهمون خنجر زدین؟! چرا اخه مگه چیکار کرده بودیم؟!

با بغض، در حالی که میون دریاچه ای از خون و وحشت، ایستاده بودم اروم زمزمه کردم:

- چی شد.؟

نگاهم رو به جلو دوختم. همه رو داشتن با بی رحمانه ترین روش ممکن قتل عام می کردن، خانواده ها و دوست هام، جلوی چشم هام با پنجه ها و دندون هاشون سلاخی می شدن و من به عنوان پرنسسشون، هیچ کاری نمی تونستم بکنم، پنجه هایی که توی قلب هاشون فرو می رفت انگار توی قلب من فرو رفته بود چون به وضوح حسش می کردم. درد داشت، بدجور درد داشت!

 افراد ضعیفمون، از ناچاری دست از تقلا برداشته بودن و التماس می کردن تا زنده بمونن، می دونستن ممکن نیست پیروز بشیم، غم رو حتی از اونجا هم توی چشم هاشون می دیدم، چشم هام غرق در اشک شده بودن، اما اون لعنتی های خائن، حتی با وجود اون زجه ها ، با فرو کردن پنجه و دندون توی شاهرگ های خانوادم، به بی رحمانه ترین شکل ممکن، می کشتنشون. می خواستم غرش کنم و بگم بس کنید اما نمی تونستم نمی تونستم از شوک کاری انجام بدم.

هر چی افراد قبیله ام فریاد می زدن و التماس می کردن، فایده ای نداشت، انگار گوش هاشون کر و ذهن هاشون سیاه شده بود، فقط می کشتن، گویی عطش کشتارشون بیدار شده بود...

با شنیدن صدای غرش دردناکی، به پشتم بر گشتم، شوکه و ناباور به اون پنجه هایی خیره شده بودم که از بدنش بیرون زده بود. بابام، الفای قبیلم جلوی چشم هام از سینه اش خون فواره میزد! نگاهم از روی قلبش که پنجه ها درش فرو رفته بودن به طرف صاحبشون سوق پیدا کرد، کارانوس! زئوس من! گرگ ها، بهش حمله کرده بودن و اون، تنها میون یه گله گرگ گیرافتاده بود! درد بدی توی قلبم پیچید، دردی که از اون صحنه نشات می گرفت! با بغض نگاهم رو از صحنه گرفتم و چشم هام رو بستم. گلوم می سوخت، انگار که یه عالمه اسید توی گلوم ریخته بودن!

با شنیدن زوزه ای بلند، چشم هام رو باز کردم، درد عجیبی توی تموم وجودم پیچید، حیوون ها و نژاد های  دیگه جنگل، مخصوصا گرگینه ها با دیدن اون صحنه، زوزه هایی از سر خوشحالی کشیدن، با تنفر به اطرافم نگاه کردم، لعنتی ها، تموم خونه ام رو با دریاچه ای از خون خانوادم شست و شو دادید و الان، فریاد خوشحالی سر می دید!؟

یه روزی، امیدوارم یه روزی تقاصش رو پس بدید. سال های طولانی، از منطقمون بیرون نمی اومدیم تا شماها اسوده زندگی کنید اون وقت این جوری بهمون خیانت کردید!

  • لایک 13

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت دو

تموم وجودم پر از تنفر و عتش کشتن شده بود، پنجه هام بیرون زده بودن و اماده حمله بودم، جنگ دوباره شروع شده بود، از خانواده پونصد نفریم، تنها سی نفر مونده بود، باید می جنگیدم.

 با شنیدن صدایی آشنا که اسمم رو زمزنه می کرد،گوش هام رو تیز کردم؛ در همون لحظه، گرگی به طرفم پرید، سریع پنجم رو بالا اوردم و با یه ضربه محکم به پوزش کوبیدم، با شدت به عقب پرت شد و زوزه هایی از سر درد کشید، چی فکر می کرد، با اینکه شکست خوردیم اما هنوزم نژاد برتر بودیم... هنوز هم خسته نشدم که بخوام انرژیم رو از دست بدم!

 خواستم به جلو بپرم که درد شدیدی توی دلم پیچید، چرا یادش نبودم... بچم، کاملا از یادم رفته بود. بچه عزیزم سرنوشت بدی داشت.

صدا بازم اسمم رو زمزمه کرد، توی این وضعیت قادر نبودم صاحب اشنای صدا رو تشخیص بدم، گوش هام رو دوباره تیز کردم. توی این هیاهو و میون این همه اتیش، پیدا کردنش سخت بود، باید منبع این صدای اشنا که اسمم رو می دونست رو پیدا می کردم. اون کی بود؟ ما با کسی در ارتباط نبودیم! پس اسمم رو از کجا می دونست؟

 صدا از طرف جنوب به گوش می رسید، با سرعت و درد زیاد که از دلم نشات می گرفت، به طرف صدا حرکت کردم، نمی تونستم زیاد تند بدوم، به شدت سنگین شده بودم و مدام بهم حمله میشد، در همین حین که می دویدم و می جنگیدم، تردید در وجودم رخنه کرد؛ اگر الان می رفتم دنبال صدا، گروهم چی می شد؟ می رفتم و می ذاشتم همشون کشته بشن؟ اصلا از کجا معلوم تله نباشه ؟ نه نه من... صدا بازم از دور توی گوشم پیچید! اسمم رو زمزمه می کرد، تردید بیشتر از قبل توی وجودم رخنه کرد، برم؟ نرم... بخاطر بچه ام... باید برم. به پشت سرم، همون جایی که پدرم یعنی آلفا بود نگاه کردم؛ هنوز زنده بود و نفس های اخرش رو می کشید... نگاهش بهم بود! متوجه تردید و حسم شده بود.

چشم هاش رو اروم به معنای برو باز و بسته کرد، اشکی از گوشه چشمم چکید، اون گرگ لعنتی داشت تیکه تیکش می کرد درست مثل کفتار ها! ولی حتی کفتار ها هم حاضر به تیکه-تیکه کردن آلفا ها  نیستن حتی اگه قبیله اون نابود شده باشه پدرم هنوز زنده بود ولی اون گرگ یه خونخوار به تمام معنا بود، کارانوس یه روزی ازت انتقام می گیرم ، مطمئنم...

می خواستم بکشمشون، اما تواناییش رو نداشتم، نمی تونستم به اون طرف برم، چون اگه می رفتم چندین نژاد همزمان بهم حمله ور می شدن، اون جا مرکز نبرد بود، باید بچم رو نجات میدادم تا انتقام بگیره...

گرگینه و گرگ ها، بابام رو از عمد، با خوردن گوشت هاش، زجر می دادن. خیلی درد داره زنده باشی و به وضوح حس کنی چطوری تموم بدنت رو با ولع می خورن! غرشی از ته دلم، که سرشار از خشم، درد و بغض بود، سر دادم و به طرف صدا دویدم، هیچ وقت این لحظه به فراموشی نمی سپرم، همتون سزای کارتون رو می بینید!

باید بچم رو نجات می دادم، مطمئنم یه روزی اون انتقام این روز هامون رو می گیره... اره مطمئنم می گیره!  اون نوه بهترین الفای قرنه، زاده میشه برای انتقام!

  از میون هرج و مرج و دریای خون گذشتم و به طرف صدا دویدم؛ می رفتم تا قوی تر بر گردم.

****

 مدتی شده بود و از اون منطقه دور شده بودم، هیچی جز تاریکی مطلق، نبود؛ پس صدا کجا رفته بود؟ چرا دیگه اثری ازش نبود! سرگردان و حیران، دور خودم می چرخیدم و منتظر چیزی بودم که صدا بار دیگه ای به گوشم رسید، نزدیکم بود! انگار درست توی ده قدمیم بود، اروم توی تاریکی قدمی به جلو برداشتم. منتظر بودم جلوم ظاهر بشه که نوری در بیست متریم، چشمک زنون، توجه ام رو جلب کرد. با احتیاط به طرفش رفتم. اروم-اروم جلو رفتم که بلاخره تونستم ببینمش! متعجب و سریع، قدم های باقی مونده رو هم طی کردم و خودم رو بهش رسوندم؛ پری جنگل دیانا؟!  حیران و متعجب بهش خیره بودم که جلو اومد و بهم لبخندی زد، سرم رو برای احترام، کمی خم کردم و باز بالا اوردم .

حیران بهش نگاه کردم.چطور نتونسته بودم صداش رو تشخیص بدم! اصلا چرا می خندید! متعجب اما با لحنی اروم گفتم:

- شما بودید صدام می زدید؟

  • لایک 11

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت سه

درونم غوغایی بود که با لحن ارومم هم خونی نداشت، اما با شنیدن صداش، تموم وجودم اروم شد! سری تکون داد و با صدای ارومش گفت:

-  صدات زدم، تا خودت رو بکشتن ندی...

غمگین نگاهم رو ازش گرفتم، درد شکمم لحظه به لحظه بیشتر میشد و من، از انواع درد ها، در حال له شدن بودم... غمیگن زمزمه کردم:

- اونا بهمون خیانت...

پری میون حرفم پرید و با ارامش و اطمینان گفت:

-خیانت نکردن، طلسم شدن، حتی نمی فهمن دارن چی کار می کنن.

متعجب و حیران نگاهم رو بهش دوختم. طلسم! با شک و تردید سئوالم رو به زبون اوردم:

- کی؟ کی کرده؟ کی داره کنترلشون می کنه؟

پری اهی کشید و غمگین جواب داد:

- هادس...

به شدت خشمگین شدم. پس تقصیر اون شیطان بود! تموم این قتل عام ها، باعث و بانی این دریاچه خون، هادس بود! باید... ناگهان با پیچیدن درد شدیدی توی شکمم، غرش بلندی کشیدم، حسی عجیب توی بدنم افتاده بود، تمرکز حواسم رو از دست داده بودم و از درد، متوجه اتفاقات اطرافم نبودم. با شدت روی زمین افتادم، از درد پنجه هام رو توی زمین فرو کردم، پری رو می دیدم که داشت به شکمم دست می کشید.

 نگران بودم، نکنه بچه اسیب دیده بود... الان موقع تولدش نبود! نه... بچم اون تموم امیدم برای زنده موندن بود! حالم به شدت بد بود، درد داشتم حتی نمی تونستم تغییر شکل بدم،از درد چشم هام کم-کم بسته شدن و دنیام به سیاه رفت.

با درد چشم هام رو باز کردم. همونجا بودم! اروم به اطراف نگاه کردم. پری کنارم نشسته بود و داشت با یه چیزی بازی می کرد. بوی عجیبی به مشامم می خورد! بوی یه.‌‌..!

 باید نزدیک شده باشن، حس خطر بهم دست داده بود، سریع، هرچند که بخاطر درد دلم زیاد سریع نبود، به سختی از جام بلند شدم. به طرف پری برگشتم! و یهو شوکه و متعجب نگاهم به توله ای خورد که داشت باهاش بازی می کرد! پری با دیدن اینکه بلند شدم، دستی به پیشونیم کشید و نوازشم کرد، دیگه دردی نداشتم و عجیب بود که چی شده! این بچه از کجا اومده بود!؟

***

پری قدمی جلو اومد و توله رو در آغوش کشید، دست هاش رو نوازش گونه بر سرش کشید و آروم گفت:

- من همون اولش بهتون گفتم احتمالش نصفه، اما قبول کردید! الان چرا نظرت تغییر کرده؟!

قلبم به درد اومده بود، از خودم بدم میومد که باید رهاش می کردم. اما... چاره ای نبود، جلو رفتم و جلوی پری ایستادم، روی زانو هاش نشست تا بتونم بچه رو ببینم، با زبونم پیشونیش رو لیس زدم و سرم رو روی سرش گذاشتم؛ نمی خواستم برم، اما مجبور بودم، بچه ام بود و من، در هر صورت مادرش بودم، مادری که از حس محبت سرشار شده بود. قطره اشکی از چشمم روی دست های پری، که توله رو در اغوش گرفته بود، چکید!

ازش جدا شدم و در حالی که از پری دور می شدم، بلند گفتم:

- باید برگردم، خانوادم رو تنها گذاشتم، اما الان که حالش خوبه باید برگردم. متاسفم اما نمی تونم قبیلم رو بخاطرش رها کنم، ممکن نیست اون بتونه بخاطر ما انتقام بگیره.

ایستادم و به عقب نگاه کردم، پری غمگین و با نگاهی شماتت بار بهم نگاه کرد، توله هم متعجب داشت به جنگل نگاه می کرد و می خندید! لبخندی به این آسودگیش زدم و زمزمه کردم:

- مواظبش باش!

  • لایک 11

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت چهار

(هزار سال بعد)

با گریه و اندوه به تنه‌ ی درخت تکیه دادم، پنجم رو بالا اوردم و اشک ‌هام رو پاک کردم. چرا آخه، چرا هر بار باید اینقدر تحقیر می شدم؟! چرا نمی‌تونستم مثل اون ها باشم؟ تا کی قرار بود این همه عذاب رو تحمل کنم؟

سرم رو بالا اوردم و میون درخت های کاج، به آسمون نگاه کردم. آسمون سیاه و پر ستاره ای که بهم آرامش عجیبی تزریق می کرد! ماه کامل بیشتر از هر شب دیگه می‌درخشید، امشب هم مثل هر شب، بازم من بودم  و آسمون پر ستاره روزهای تلخ گذشته!  روز هایی که مثل امروز، با تحقیر و درد گذشتن.

آروم به طرف صخره‌ همیشگی قدم برمی داشتم. صدای خنده‌ و شادیشون رو می شنیدم، صداشون، مثل خنجری توی قلبم فرو می رفت. واقعا دیگه ظرفیت تحمل این همه  تحقیر و توهین‌ رو نداشتم! زئوس، خسته شدم! دیگه چقدر باید تحمل می کردم؟ تا کی باید فقط به مسخره کردناشون گوش می دادم؟!

 به صخره رسیدم و ازش بالا رفتم، روش نشستم و به منظره ی رو به روم نگاه کردم؛ منظره‌ای که پر شده بود از درخت های بزرگ کاج وحشی، با رودخونه‌ ای که از وسطشون جریان داشت و صخره‌ای که بالای رود خونه، قرار گرفته بود، که من روش نشسته بودم، همراه با آسمون پر ستاره‌ی تاریک هر شب جنگل‌ که زیبایی این صحنه و منظره ده برابرکرده بود! 

این صخره یه جورایی مرهم درد هام بود، همیشه وقتی ناراحت بودم و می‌خواستم از دستشون فرار کنم، می اومدم اینجا تا پیدام نکنن، تا الان که خوشبختانه، هنوز هیچ کدومشون نتونسته بودن این جا رو پیدا کنن؛ وگرنه مثل جاهای قبلیم، ازم می گرفتنش. حیوون های زورگویی که مدام اذیتم می کردن، نمی‌خواستم دیگه با این گله بمونم؛ می خواستم برم اما مشکل تنها این نبود، مشکل این بود که اگر می رفتم، می شدم یه گرگینه تنها و بی پناه که شونزده سالشه و بد تر از همه این ها اون حتی نمی تونه به انسان تبدیل بشه! همچین موجود بی خاصیتی کجا می تونه بره؟ تا کی می‌تونه دور از گله دووم بیاره؟! هی زئوس! 

گاهی به این فکر می‌کنم که اگر مادر و پدر داشتم، چطوری زندگی می‌کردم؟ یعنی می‌شد مثل توله ‌های قبیله از سر و گردن مامان و بابام بالا برم؟ یا اگه منم می تونستم به انسان تبدیل بشم، می تونستم اونا رو بغل کنم!

یعنی می‌شد که بشه؟! نه... در واقع الان که نشده!

مثل همیشه، دوباره از شدت غم، اشک‌هام از چشم‌هام چکیدن، می‌خواستم برم، دیگه نمی‌تونستم این جا بمونم، من... من... نه، نمی‌تونستم برم! باید کجا می رفتم؟ باید چی کار می کردم؟ باز با پنجه‌هام اشک‌هام رو پاک کردم و روی تخته سنگ به پهلو خوابیدم. آهی کشیدم و به آسمون خیره شدم. نمی‌تونستم جایی برم، حداقل نه الان! باید بزرگ‌تر می شدم و بیشتر رشد می کردم، باید می تونستم از خودم به عنوان یه امگا محافظت کنم. آره، متاسفانه، هنوز باید تحمل می کردم. 

با شنیدن صدای پا، سریع از جام بلند شدم! نه! نباید این جا رو پیدا کنن! مطمئنم خودشونن، جز اونا کسی از قبیله به این طرف نمی اومد! سریع از روی صخره پایین اومدم و از لابه‌لای درخت‌ها به طرف قبیله دویدم، بهشون رسیدم و جلوشون ایستادم. نفس نفس می‌ زدم، با ترس بهشون نگاه کردم که اریکا جلو اومد و پوزش رو به پوزم زد، از این حس ریاستش متنفر بودم اما باید سر خم می کردم، این یه جور حس قدرتی بود که بهم تحمیل می کرد هنوز ازم قوی تره!

با چشم‌های نافذش بهم نگاه کرد و بعد از ثانیه ای، به طرف قبیله برگشت. نفس آسوده ای کشیدم و در حالی که پشت سرش شروع به حرکت می کردم، خوشحال بودم که ازم نپرسید کجا رفته بودم!

از پشت بهش خیره شدم؛ اریکا؛ گرگینه سفیدی که دختر آلفای قبیله بود، با این که شیش تا خواهر و برادر بودن، اما هنوزم فکر می‌کرد رهبری تنها حق اونه! حقیقتا گرگ قدرتمندی بود، یه گرگ ماده که جثه اش دو برابر من بود! راستش جرئت نمی‌ کردم باهاش درگیر بشم، خیلی ترسناک بود و به شدت خشن، یه بار یکی از اعضای قبیله کاری رو برخلاف حرفش انجام داده بود، این قدر بد حسابش رو رسیده بود که بیچاره تا دو ماه نتونست از جاش بلند بشه! منم که ترسو، واقعا جرئت نداشتم باهاش درگیر بشم...

 با برخورد چیزی به صورتم، از فکر بیرون اومدم، عصبی بهش نگاه کردم، دمش رو از عمد به پوزم زده بود! از این اخلاقش متنفر بودم گرگینه خیلی لجبازی بود، ایستادم و آروم نفسم رو دم و بازدم کردم تا آروم بشم که متوجه ایستادنم شد، به عقب برگشت و خندید! جلو اومد و گفت:

- اوه، دمم بهت خورد!

می‌خواستم خفش کنم؛ اما حیف که زورم بهش نمی‌رسید! در حالی که سعی داشتم ارامشم رو حفظ کنم، سرم رو پایین انداختم و زمزمه کردم:

- نه، اشکالی نداره! حواست نبوده...

نذاشت حرفم تموم بشه و دوباره همون کار رو تکرار کرد، باز چیزی نگفتم اما بازم انجامش داد، لعنتی افتاده بود روی لج! هر چی هیچی نمی گفتم بس نمی کرد، کار همیشگیش بود، اینقدر لج می کرد تا بقیه رو عصبی بشن و بعد بهشون می توپید!

در تلاش بودم تا عصبانیتم رو کنترل کنم، چون به شدت روی پوزه ام حساسیت داشتم که ناگهان، خرناسی از سر حرص کشیدم! نه، نه! اگر عصبی بشم و کنترلم.... چشم‌هام رو سریع بستم و نفس عمیق کشیدم. لعنتی بس نمی کرد و نمی تونستم بیشتر از این خودم رو کنترل کنم، هر لحظه بیشتر از قبل عصبی می شدم، پوزم رو باز کردم و نفس های عمیق کشیدم، نه نه! خودت رو کنترل کن، نمی‌تونی باهاش درگیر بشی، تیکه تیکت می کنه، نه، نه!

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت پنج

بد تر از همه این بود که اون لعنتی می‌ دونست از این کار به شدت بدم میاد! بخاطر همین هی تکرارش می کرد! کم کم داشتم کنترلم رو از دست می دادم، ناخن‌هام از پنجه‌هام بیرون زده بودن و محکم توی زمین فرو می‌رفتن، صدای خرناس‌های آروم اما عصبیم، به گوشم می‌رسید. اگر کنترلم رو از دست می‌دادم، دیگه هیچی نمی فهمیدم! آروم باش! آروم... لعنتی! چشم‌هام رو با عصبانیت باز کردم،دندون‌های نیشم بیرون زده بودن و با خشم بهش نگاه    کردم. قفسه سینم با هر نفسم به شدت بالا و پایین میشد.

 اونم با یه پوزخند آماده حمله شد. لعنتی منتظر همین بودی مگه نه! می دونست نمی تونم باهاش مقابله کنم، انگار امشب قصد کشتنم رو کرده بود، در این میون که داشتم هی بیشتر از قبل کنترلم رو از دست میدادم،خندید و گفت:

- آهای آلفای دروغین...

با شنیدن این حرف از دهنش، کاملا عصبی شدم وکنترلم رو از دست دادم، با شتاب بهش حمله کردم، این دیگه خط قرمزم بود! لعنت بهش، تموم حساسیت هام رو می دونست، از قبل فهمیده بود که روی این کلمه حساس بودم، واسه همین ازعمد گفته بود تا باهام بجنگه و بکشتم! نبردمون شروع شده بود و به قصد کشت به هم حمله می کردیم.

ازش متنفر بودم و این حس تنفر انگار قدرت بیشتری بهم داده بود! اون یه گرگ صد و هشت سانتی بود و من تنها شصت و شیش سانت بودم و در مقابلش مثل یه مورچه در برابر یه فیل بودم! ازاین ناتوانیم بدم می اومد ؛ می ترسیدم اما اون از خط قرمزم رد شده بود و باید تاوانش رو می‌داد! هر چند از عمد این کار رو کرده بود اما نمی تونستم خودم رو اروم کنم.

دندون‌هاش رو توی دستم که بالا آورده بودم تا به صورتش پنجه بکشم، فرو کرد. زوزه‌ای از سر درد کشیدم و با شدت به عقب پرت شدم، به درخت کاج جنگلیخوردم و پایین درخت افتادم. درد رو توی تموم بدنم احساس می کردم، لعنتی چه انتظاری داشتم آخه؟! به سختی از جام بلند شدم و به دستم نگاه کردم، پر از خون بود، به شدت خون ریزی داشت و می سوخت، تموم استخون‌ هام از فشار دندون هاش تیر می‌کشیدن!

 عصبی بهش خیره شدم، بهم نگاه کرد و پوزخندیزد! از روی این پوزخندش می‌تونم به خوبی حدس بزنم دلیلش چیه... عصبانیت! چیزی که باعث میشد نقص درونیم به وضوح مشخص بشه؛ چشم‌هایی که به سه رنگ تغییر شکل می دادن و باعث این وضعیتم بودن، در حالت عادی چشم چپم سبز و چشم راستم آبی بود؛ اما هنگام عصبانیت رنگ آبی مدام تغییر می‌کرد و از آبی به قرمز و از قرمز به آبی تغییر می کرد!

نمی‌ تونستم دلیل این نقص مسخره رو بفهمم و اریکا به خاطر  رنگ قرمزچشم‌هام که برای گرگینه‌ها نمادیه آلفا محسوب میشد، من رو رقیب خودش می‌دونست؛ اما من ناتوان‌تر از اون بودم که بخوام برای تصاحب مقام رهبری با کسی بجنگم، به خصوص که اون هم اریکا با صد سانت جثه باشه! نمی‌دونستم واقعا چه فکری با خودش می‌کرد! با صدای نحسش، از تحلیل پوزخندش دست کشیدم و به چشم هاش خیره شدم:

- چی‌شد؟ باز کم آوردی توله؟

محکم فکم رو به هم فشار دادم. امروز دیگه خیلی زیاده روی کرده بود! با اینکه کوچیک بودم اما حق نداشت توله خطابم کنه! دوباره بهش حمله کردم، امروز باید همه چیز رو تموم می کردم!

به سمتش هجوم بردم و دندون هام رو محکم توی گردنش فرو کردم، انگار اصلا انتظار حمله رو نداشت؛ چون غافلگیر شده بود، تا جایی که قدرت داشتم محکم دندون هام رو فشار می دادم، از درد غرش می‌کرد و مدام دور خودش می‌چرخید؛ منم باهاش می چرخیدم اما به هیچ وجه ولش نمی کردم. همین طور محکم فشار می‌دادم تا این ‌که با یه حرکت غافلگیرانه دمش رو محکم به  چشم ‌هام کوبید! موهای دمش توی چشم ‌هام رفت و به شدت چشم هام رو سوزوند، سریع رهاش کردم و عقب رفتم، چشم‌هام خیلی می سوختن و نمی‌تونستم بازشون کنم. به سختی نیمه بازشون کردم تا موقعیت رو ببینم، که یهو بلافاصله برگشت و پنچه هاش رو به بدنم کشید. لعنتی پنجه هاش خیلی تیز بودن!

از درد، پنجه‌ام رو بالا اوردم و محکم به صورتش کشیدم. زوزه‌ای کشید و عقب رفت. به سختی روی چهار دست و پام ایستاده بودم و چشم هام رو از سوزش بسته بودم، با این وضعیتم، نمی‌فهمیدم توی چه موقعیتی هستم. پاهام می‌لرزید و دست‌هام غرق خون بودن. سینه‌ام خون ریزی داشت و به شدت می‌سوخت، قشنگ جاری بودن خون‌ها رو حس می‌کردم. نفس نفس می‌زدم و میون اون هوای سرد، انگار اتیش ازم شعله می کشید!

بزاق دهنم از لابه‌لای دندون هام می‌چکید و روی برف ها می ریخت، درست مثل حیوونی شده بودم که می خواست یکی رو تیکه تیکه کنه... به سختی سعی داشتم خودم رو کنترل کنم اما فایده ای نداشت...

چشم‌هام با اینکه سوزش بدی داشتن، اما هر طوری بود بازشون کردم، باید موقعیتم رو می فهمیدم، تموم گرگینه های قبیله دور تا دورمون ایستاده بودن و بهمون نگاه می کردن، بعضی ها به شکل انسانی و بعضی‌ها جسم اصلیشون، نگاهم به اریکا که رو به ‌روم بود افتاد. وضعیتش بهتر از من بود؛ اما یکی از چشم‌هاش پر از خون بود‌؛ مثل این‌که ناخنم به چشمش خورده بود!

 اونم حالت تهاجمی من رو داشت و آماده حمله بود... اما انگار به سختی روی پاهاش ایستاده بود، هر دو زخمی شده بودیم اما زخم های من انگار عمیق تر بودن، حال بد اریکا هرچند بهتر از من بود ولی ارزش این زخمی شدن هام رو داشت، حداقلش این بود که جوابش رو داده بودم، پاهام این بار دیگه واقعا داشتن از کار می افتادن، دیگه توان ایستادن نداشتم و با پهلو به زمین افتادم.

  • لایک 10

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت شیش

 برف‌های سرد روی زمین، انگار مثل نمکی روی زخم‌هام بودن. تموم پشتم به خاطر پنجه‌های اریکا زخمی و خونی شده بود و حالا با تماس با برف سوزش و درد بدی به جونم افتاده بود. از روی پیشونیم، خون قطره‌-قطره روی برف‌های سفید می‌چکید و برف ها رو رنگی می کرد، تموم انرژی بدنم تحلیل رفته بود و دیگه تحمل درد رو نداشتم، چشم‌هام داشتن خمار می‌شدن که با حس نزدیک شدن یکی، به سختی دوباره چشم‌هام رو باز کردم. گرگ‌ ها کنار رفتن و توماس، آلفای بزرگ گله جلو اومد.

 به سختی سعی کردم از جام بلند بشم؛ اما واقعا دیگه توانی نداشتم؛ اما اون الفام بود، باید هر طور شده جلوش بلند می شدم و احترام می ذاشتم! به سختی از جام بلند شدم و روی دو دستم ایستادم که باز محکم به زمین افتادم، توماس جلو اومد و با اخم و خشم به ما دو تا نگاه کرد. ترسیده بهش خیره شدم. اریکا جلو رفت و به شکل انسانیش در اومد، با بدنی برهنه جلوی پدرش تا کمر خم شد و با لحنی طلبکار و وحشت زده گفت:

- بابا من ...

توماس با یه غرش بلند، بهش فهموند که اجازه حرف زدن نداره، نگاهش به من افتاد. جلو اومد و درست بالای سرم ایستاد. چشم‌هام رو با درد بستم، خیلی می‌ترسیدم! من کسی رو توی قبیله نداشتم که ازم در برابر تنبیه ها حافظت کنه...

  چشم هام رو باز کردم و بهش خیره شدم. با ناراحتی و غم بهم نگاه می‌کرد. اشک ‌هام پشت سر هم باز از چشم‌ هام جاری شدن که غمگین و شماتت بار گفت:

- بیاریدش توی غارم...

با گفتن این حرف از پیشمون دور شد، دو تا از گرگ ها به طرفم اومدن، با کمکشون بلند شدم و آروم به طرف غار آلفا بردنم...

یه غار بزرگ که متعلق به آلفا بود! قندیل های نمک سرتاسر سقف غار رو پوشونده بودن و باعث زیبایی خیره کننده غار شده بودن... به کمک اون دوتا گرگینه که برادر بودن و همینطور مورد اعتماد توماس، آروم کنار دیواره غار دراز کشیدم و سرم  رو روی دست هام گذاشتم، بعد از رفتن  اون برادر ها، توماس جلو اومد و کنارم نشست، غمگین بهم نگاه کرد و با لحنی سرزنش وار گفت:

- مگه بهت نگفتم به حرف‌هاش توجه نکن! چرا گوش نمیدی؟

به تخته سنگ جلوم خیره شدم، تخته سنگی که متعلق به الفا بود و روی اون می نشست، با لحنی غمگین گفتم:

- از خط قرمزم رد شد! اون...

توماس متعجب اما آروم میون حرفم گفت:

- خط قرمز؟! منظورت از خط قرمز رنگ چشماته؟

بهش نگاه کردم، چقدر خوب من رو می شناخت... سرم رو به معنای تایید حرفش تکون دادم و خواستم چیزی بگم که عصبی از جاش بلند شد و به طرف خروجی غار رفت. زوزه ای از سر درد کشیدم و صداش زدم، برگشت و بهم نگاه کرد.  با لحنی خواهشمند گفتم:

_نرو... باهاش کاری نداشته باش!  این جوری بد تر می کنه اون...

نگاهش رو ازم گرفت و سرش رو برگردوند، همونطور که به سمت خروجی غار می رفت، با لحنی عصبی و بلند گفت:

- دیگه کافیه هر چی چیزی بهش نگفتم...

ادامه حرفش با خروجش از غار، دیگه به گوشم نرسید، نه نباید می رفت ممکن بود بخاطر من باهم دعوا کنن، سعی کردم بلند شم تا جلوش رو بگیرم؛ ولی آسیبی که دیده بودم بد تر از اون چیزی بود که فکر می کردم، عصبی غرشی از سر کلافگی و درد سر دادم، لعنتی!

دقیقه ها می‌گذشتن و هی بیشتر از قبل بی حال می‌شدم. انگار اثر این زخم های دردناک بود که، کم کم باعث شده بود خواب به ‌چشم‌ هام بیاد و مانعم میشد تا بفهمم اون فریادهایی که از بیرون می اومدن، برای چی بودن...

***

 چشم‌هام رو باز کردم، یه جنگل! مگه توی غار نبودم! آروم از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم، یه بوی غریبه به مشامم می خورد! گوش هام رو سیخ کردم، یه چیزی عجیب بود، چرا دردی حس نمی کردم؟ مگه به شدت زخمی نشده بودم... باز به اطراف نگاه کردم. خیلی مرموز بود، منطقه مثل جنگل های بارونی مه گرفته بود! هوا گرگ و میش بود و سکوت منطقه، تنها توسط صدایی از انبوه جغدها، شکسته میشد! تموم بدنم می لرزید، چرا اینقدر وحشت کرده بودم، من... من می ترسیدم اینجا کجا بود؟!

  • لایک 9
  • تشکر 1

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت هفت

 عجیب تر از اون این بود که اصلا بوی گرگ های قبیله به مشامم نمی رسید! آروم شروع به راه رفتن کردم، نمی تونستم این جا بمونم، حس بدی داشت، از ترس تموم بدنم می لرزید! حداقل شاید بتونم جایی رو پیدا کنم... اما واقعا من این جا چیکار می کردم؟! تا جایی که یادم میاد همچین جنگلی اطراف منطقمون نبود! آروم-آروم قدم بر می داشتم و با وحشت به سر و صدا های اطراف واکنش نشون می دادم، آماده حمله بودم، ناخن هام از پنجه هام بیرون زده بودن و آب دهنم از لا به لای دندون های نیشم به بیرون می چکید، واقعا موقعیت وحشتناکی داشتم و از ترس، آماده حمله بودم، بدتر از همه ی این ها، اون بوی غریبه بود که هی نزدیک تر میشد! نمی دونستم کجاست و همین باعث شده بود بیشترعصبی بشم!

 لعنتی حتی نمی تونستم تشخیص بدم که بوی چه موجودیه! ده دقیقه ای شده بود که به  طرف مقصد نامعلومی قدم بر می داشتم. هرچی جلو تر می رفتم، بیشتر وحشت می کردم و هم زمان یه هاله ی خیلی قوی ای اطرافم حس می کردم! تموم منطقه توسط اون هاله پوشیده شده بود! جلوم مثل یه مرزی بین مه و هاله ای عجیب بود که فقط می شد حسش کرد اما دیده نمی شد! تردید به جونم افتاده بود. می ترسیدم و نمی خواستم وارد اون حریم بشم، اما راه دیگه ای هم نبود! جلوم تماما با اون هاله محاصره شده بود. مردد بودم، نگاهی به پشت سرم انداختم؛ تنها مه بود که تموم منطقه رو در بر گرفته بود.

چی کار کنم زئوس... می ترسیدم، هاله به طرز عجیبی قدرت زیادی از خودش منتشر می کرد...

در همون حین که مردد بودم، بوی چند تا گرگینه غریبه به مشامم خورد، از طرف جنگل، به سمتم می اومدن! سریع به طرف مه برگشتم، آماده بودم تا حمله کنم، با سرعت نزدیک می شدن، از مه بیرون پریدن و به طرفم حجوم اوردن، غرشی کردم و خواستم بهشون پنجه بکشم که با سرعت از کنارم عبور کردن و وارد اون هاله قدرتمند شدن! شکه و متعجب، همراه با چاشنی زیادی از ترس، به اون هاله که ازش رفته بودن خیره شدم! کجا می رفتن که به منه غریبه کار نداشتن؟ کنجکاو همراه با ترس آروم و با احتیاط وارد هاله شدم، به ناگاه تموم بدنم لرزید و تموم ترس هام از بین رفتن! متعجب شروع به دویدن کردم و دنبال بوی باقی مونده ازشون رفتم؛ حدود ده دقیقه که دنبالشون کردم، به ی آبشار خیلی بزرگی رسیدم که اطرافش صخره های بزرگ بود و آبشار از ارتفاع صد متری به پایین می ریخت!

 شک زده به اون منظره زیبا خیره بودم که متوجه حیوون بزرگی شدم! روی صخره ای پایین ابشار جلوی برکه ای که آب ابشار درونش می ریخت نشسته بود و آب از زیر سخره جاری بود! متعجب جلو رفتم، اون دو گرگ هم اون جا بودن، جلوش خم شده بودن و چیزی بهش می گفتن! جلو تر رفتم، اون چه حیوونی بود؟ چقدر قدرتمند بود! یه حس عجیبی مثل احترام بهش داشتم. ناخوداگاه به طرفش کشیده می شدم... اون... اون یه ببر بود! ببر... وسط جنگل، اونم همچین ببری! زئوس، چقدر قدرت مند و زیبا بود... منظره پشتش هم زیبایی و ابهتش رو چند برابر کرده بود، به حتم اون هاله متعلق به این آبشار و این حیوون بود! آبشاری که آب هاش از هفت رنگه رنگین کمان بودن! هفت رنگ بودن آبشار با چشم های اون ببر که هفت رنگ درخشان بودن هارمونی بسیار قدرتمند و لذت بخشی ایجاد کرده بود! ناخوداگاه به طرفش کشیده می شدم. گویی چشم های رنگینش، جادو می کرد! اما عجیب تر از همه این بود که چرا حس خوبی داشتم؟  مگه نباید ازیه ببر می ترسیدم!؟

کارول خیلی احمقی! برای خودم متاسفم، حتی اینقدر قدرتمند نبودم که بتونم با اریکا بجنگم اون وقت این جوری داشتم به یه ببر با چشم های عجیب نگاه می کردم! ولی یه چیزی قابل درک نبود، چرا اونم بهم خیره بود؟ عمیق به چشم هاش خیره شدم.

با وجود اون دو گرگینه که انگار داشتن چیزی بهش می گفتن، بازم به من خیره بود! نزدیک تر شدم، حواسم به اون دو گرگینه بود، چهار برابر خودم بودن و انگار هر دوشون الفا بودن؛ پوزم رو جلو بردم و تا خواستم پوزه‌ام رو به پوزشون، برای شناسایی بزنم، پوزم ازشون رد شد!

 چی شد!؟ من... من واقعی نبودم؟ چرا... خیلی ترسیدم، وحشت زده و با تمام سرعت بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم به همون سمتی که اومده بودم دویدم؛ چه خبر بود وایی... زئوس من این دیگه چی بود؟!

- کارول، کارول...

- آسیب جدی دیده، باید چند روزی توی غار بمونه.

- کارول بیدار شو، کارول...

صداهایی که توذهنم بودن باعث می‌شدن سرعتم کم بشه، نمی فهمیدم چه خبره، توی جنگل مه آلود بودم اما صدا های آشنایی رو می شنیدم، به شدت گیج شده بودم، می خواستم مسیرم رو تغییر بدم که به ناگاه با درد و سوزش شدیدی توی صورتم، گویی وارد دنیای دیگه ای شدم...

 با وحشت چشم هام رو باز کردم که توماس رو با شکل انسانیش جلوی چشم هام دیدم! شوک دیدنش در اون فاصله نزدیک باعث شد با سرعت از جام بلند بشم که پوزم محکم به پیشونی توماس خورد! توماس اخ بلندی گفت و در حالی که سرش رو با دست هاش گرفته بود با لحنی عصبی گفت:

- لعنتی! دیوونه شدی؟! چه مرگته...

وحشت زده در حالی که بهش نگاه می کردم، گفتم:

- چچ...چرا اینقدر بهم نزدیکی؟!

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت هشت

همون طور که سرش رو با دست هاش می مالوند شاکی گفت:

- چون داشتی کابوس می دیدی! خیر سرم می‌خواستم بیدارت کنم!

با حرفش خیالم راحت شد و نفس اسوده ای کشیدم. برای یه لحظه حس بدی بهم دست داد! پوف، آروم و شرمنده، بهش نگاه کردم و گفتم:

- ببخشید...

تازه متوجه اطرافم شده بودم! من برگشته بودم؟ یا باز توهم بود! به اطراف نگاه کردم، همه چیز مثل اون رویا واقعی بود اما حس ترسی نداشتم... شاید واقعی بود، یعنی واقعا تموم مدت داشتم کابوس می دیدم؟ اما خیلی واقعی بود!

حواسم به توماس جلب شد، جلو اومد و کنارم نشست. آروم دستش رو به گردنم  کشید و نوازشم کرد، حس خوبی بهم دست داد، آروم گفت:

-  کارول آروم بمون تا جک درمانت کنه.

سرم رو به معنای باشه تکون دادم، توماس از کنارم بلند شد و جک جلو اومد، کنارم نشست تا زخم‌هام رو برام ببنده. داشتم به خواب عجیبم فکرمی‌کردم؛ برام خیلی مبهم و عجیب بود... چه معنایی داشت، اصلا چرا باید همچین خوابی می دیدم؟! نمی دونم... به توماس نگاه کردم، حواسش پرت بود و به بیرون نگاه می کرد، نگاهم رو ازش گرفتم...

 من کسی نبودم که چیزی رو از توماس پنهون کنم اما نمی دونستم چرا یه حس عجیبی بهم می گفت نباید در مورد اون خواب بهش بگم! اما چرا... این حس این وسط چی می گفت... نمی دونم... اما هرچی بود بی راه نبود.

با تموم شدن کار جک و بلند شدنش، آروم در حالی که سعی داشتم از جام بلند بشم خطاب به توماس گفتم:

- قبل بیهوش شدنم گفتی می‌خوای اریکا رو تنبیه کنی... چی کارش کردی؟

بهش نگاه کردم، اخمی کرد و نگاهش رو از بیرون به من داد، با لحن کلافه ای گفت: 

- بهتره الان به فکر خوب شدنت باشی نه چیز دیگه ای!

یعنی چی؟ نکنه بلایی سرش اورده باشه... مصمم بهش نگاه کردم و نگران گفتم:

- بهم بگو توماس تو واقعا دختر خودت رو تنبیه کردی؟!

عصبی به طرفم برگشت و بلند گفت:

- آره تنبیهش کردم تا بفهمه حق نداره به کسی توهین کنه و بقیه رو اذیت کنه، باید یاد بگیره چطور درست رفتار کنه.

حیران بهش خیره بودم! واقعا دختر خودش رو تنبیه کرده؟ باورم نمیشه، ناباور و شوکه خواستم حرفی در جوابش بزنم که صدای جک مانع ام شد! عصبی خطاب به توماس گفت:

-واقعا چیکارش کردی؟

با حرف جک نگاهم رو ازش گرفتم و منتظر به توماس خیره شدم، یعنی واقعا اریکا رو تنبیه کرده!؟ آروم و عصبی در حالی که سعی داشت صداش رو پایین نگه داره، گفت:

- به کسی ربطی نداره.

متعجب بهش نگاه کردم. تا حالا ندیده بودم اینقدر در مورد چیزی تا این حد جدی بشه! جک عصبی از کنارم بلند شد و بهش توپید.

-  توماس بس کن، تو دخترت رو با خودت بردی ولی موقع برگشت اون همراهت نبود.

 با لحنی غمگین گفتم:

- اگر بخاطر منه بهتره تنبیش نکنی و بذاری برگرده، چون واقعا ناراحت میشم حتی با اینکه اون از خط قرمزم رد شد من راضی به اینکار نیستم.

با تموم شدن حرفم، توماس با قدم های بلند خودش رو بهم رسوند و سرم رو در اغوش کشید. چشم های قرمزش رو با دادن حس امنیت بهم بست. اون واقعا جذاب بود فک و بینی خوبی داشت که به صورتش می اومد. چشم های قرمزش که نشان یه الفا بود و صورتی برنزه و موهای مشکی و لخت که بلندیش تا روی شونه هاش بود. صدای غمگین و آرومش رو از کنار سرم در حالی که هنوز توی اغوشش بودم شنیدم.

-فقط تو نیستی خیلی ها هستن که از کارهای اون اذیت میشن ولی هیچی بهش نگفته بودم. نگرانش نباش جاش خوبه اسیب زیادی هم بهش نرسوندم ولی باید یه مدت از قبیله دور باشه تا بفهمه همونقدر که اون برام ارزش داره گله هم برام با ارزشه...

سرم رو از بغلش بیرون اورد و مهربون بهم نگاه کرد، با لحنی سرشار از محبت گفت:

- حالا هم بهتره فقط به فکر خوب شدن باشی.

لبخندی زدم، سری به معنای باشه تکون دادم که از کنارم بلند شد و خطاب  به جک، با لحنی محکم گفت:

- جک! مراقبش باش.

جک سرش رو جلوی توماس خم کرد، با احترام گفت:

-  چشم، تموم تلاشم رو می کنم.

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت نه

توماس سری به معنای تایید تکون داد و به سمت خروجی غار رفت، هنوزم گیج بودم... در حالی که سرم رو روی دست هام می ذاشتم و دوباره می خوابیدم به رفتنش خیره شدم... می خواستم بلند بشم اما از درد منصرف شده بودم. فکر های زیادی توی ذهنم جولان می دادن و افکارم بهم ریخته بود.

 خواب... عجیب بود! از اون عجیب تر تنبیه اریکا توسط توماس! چقدر امروز اتفاقات عجیبی افتاده!

***

*دفترچه لغات*

الفا: به گرگینه های سر دسته الفا میگن که کل گله طبق حرف های او عمل می کنن و مطیع او هستن.رنگ چشم الفا ها به رنگ قرمز درخشان هست که نماد هر الفاست و تنها در گرگینه ها این معنا رو داره‌. الفا ها بخاطر قدرتی که از رنگ چشم هاشون می گیرن چهار برابر یه گرگینه معمولی قدرت دارند.

انواع به دست اوردن قدرت الفا:

۱_ ارثی، یعنی پدر یا مادر الفا باشن.

۲_ کشتن یک الفای دیگر و دزدیدن قدرت الفا

۳_ الفای حقیقی که بالاترین قدرت یک الفاست و گرگینه ای که درست کار باشه به خودی خود این قدرت رو به دست میاره‌.

بتا: به گرگینه هایی که زیر مجموعه گرگینه الفا باشن و تحت کنترل او کاری انجام بدن رو بتا میگن. رنگ چشم های بتا ها زرد است اما اگر بی گناهی رو بکشن رنگ چشم هاشون به ابی سرد تغییر می کنه‌. بتا ها کمی از الفا قدرت می گیرند و ارتباط قوی ای با الفا دارن. به طوری که اگر اتفاقی برای الفا بیافته متوجه میشن و این امر بلعکس هم هست.

اُمگا: گرگینه هایی که بخاطر یه کار اشتباه یا دلایل دیگه ای از گروه ترد میشن رو امگا میگن، امگا ها دیگه نمی تونن توی گله ی دیگه ای برن و همیشه تنها می مانند بخاطر حامی و سرپرست نداشتن، قدرتشون کمتر میشه و بیشتر از همه در معرض خطر مرگ قرار می گیرن. رنگ چشم هاشون با بتا فرقی نداره.

***

روزها می‌گذشتن و هر روز بهتر از قبل می شدم. اریکا دیروز، از تنبیه ای که توماس براش در نظر گرفته بود برگشت. وقتی از کنارم رد شد حتی بهم نگاه هم نکرد و این خیلی خوب بود، یعنی دیگه کاری باهام نداشت و گویا راحت شده بودم دیگه!

آروم در حالی که به اسمون آفتابی این روز ها نگاه می کردم، به طرف صخره همیشگیم رفتم. جایی که هنوز برای اریکا و دوستاش کشف نشده مونده بود! آروم روی صخره نشستم و به منظره رو به روم نگاه کردم. حقیقتا منظره زیبایی بود، با وزیدن باد آرومی، چشم هام رو بستم و سرم رو بالا گرفتم. توی این چند روز، خوشبختانه اتفاق خاصی نیفتاده بود. منتها مدام داشتم زمزمه های اعضای گله رو می شنیدم که در موردم حرف می زدن. به بد و خوب بودن حرف هاشون کار نداشتم، اعصاب خورد کنش این بود که شایعه کردن بخاطر رنگ چشمم و حمایت های اون شب توماس، احتمالا الفای بعدی منم! یعنی این و به هرکی می گفتی خندش می گرفت، من و چه به الفا بودن اخه. اما بقیه نمی فهمیدن  فقط خودم و  توماس می دونستیم که من لیاقت الفا بودن رو نداشتم. من حتی از پس اریکا که یه گرگینه ماده بود بر نمی اومدم بعد الفا بشم؟!

 هرچند... جدا از این ها، واقعا من کی بودم؟ گرگینه؟ پس چرا نمی تونستم به انسان تبدیل بشم؟اما اگه نبودم پس این چشم ها چی می گفتن این وسط؟! سبز، آبی و قرمز! واقعا چه معنایی داشتن؟

کلافه آهی کشیدم و دمم رو اروم تکون دادم. نمی دونم واقعا فکرم رو بد جور درگیرکرده بود. چه حس بدیه وقتی ندونی چی هستی...

با شنیدن صدای عصبی و بلندی با همهمه ای از دور، چشم هام رو سریع باز  و گوش هام رو سیخ کردم. چه خبر بود؟ همهمه از طرف قبیله میومد! نکنه اتفاقی افتاده باشه، نکنه بهمون حمله کردن؟

سریع از جام بلند شدم و به طرف قبیله دویدم، تنها دویست متر از قبیله دور بودم، بعد از چند ثانیه که با سرعت دویدم به قبیله رسیدم...

  • لایک 8
  • هاها 1

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت ده

چرا بهش اهمیت میدی؟ مگه اون الفای آیندهست...

صدای عصبی اریکا بود که کل منطقه رو روی سرش گذاشته بود! با کی حرف می زد؟ جلو رفتم، توی محوطه صخره ای منطقمون که میشه گفت زیرش غار الفاست همه جمع شده بودن! اینجا چه خبر بود؟ همه بهم نگاه می کردن و در گوش هم چیز هایی می گفتن.

 بعضی ها با تحقیر و بعضی ها با ترحم، در حالی که جلو می رفتم و همه از سر راهم کنار می رفتن، نگاهم به توماس افتاد که جلوی غارش عصبی ایستاده بود. به اون سمت یعنی جلوی توماس نگاه کردم، یه گرگ سفید که پشتش سمت من بود! اریکا؟ در حالی که بهشون رسیدم ، متعجب به اریکا نگاه کردم که متوجه سنگینی نگاه توماس شدم، بهش نگاه کردم، چشم هاش بهم می گفت برگرد، جلو نیا...

 اما باید می فهمیدم چه خبر بود. یعنی باز بخاطر من بود؟ اریکا که این مدت باهام کاری نداشت!

اریکا که انگار بوی من و حس کرده بود به طرفم بر گشت، تا نگاهش بهم افتاد که پشتش توی فاصله دو متری ایستاده بودم، با جهشی به طرفم پرید و با پنجه اش به صورتم چنگ انداخت. آخ! چه نفهمی بود، من که باهاش کاری نداشتم! زوزه ی بلندی از سر درد کشیدم و به عقب پرت شدم. لعنتی چرا باز وحشی شده؟! چقدر هم پر قدرت زد! در حالی که روی برف ها پرت شدم، سریع و عصبی از جام بلند شدم و متقابلا با خشم به طرفش هجوم بردم. انتظار نداشتی که هیچی بهت نگم ها؟ با پنجه هام، با تموم قدرتم به گوش هاش ضربه زدم که زوزه ای از سر درد کشید و چند قدم عقب رفت.

به پنجم نگاه کردم، تیکه گوشت کوچیکی توی ناخنم گیر کرده بود! توی دلم خندیدم، حقت بود. بهش نگاه کردم، تیکه کوچیکی از گوشش اندازه دو سانت کنده شده بود! نباید بهش فرصت می دادم تا باز حمله کنه، باز به طرفش هجوم بردم.

 خواستم اینبار با دندون هام گردنش رو نشونه بگیرم که با غرش توماس و حملش بهم، به عقب پرت شدم! تهاجمی سریع از روی برف های سرد بلند شدم و با خشم بهش نگاه کردم. چرا بهم حمله کرد؟ مگه ندید چطور اریکا پرتم کرد! نگاه عصبیم بین اریکا و توماس در رفت و امد بود، اریکا انگار تازه به خودش اومده بود، چون اونم اماده حمله بود! خواست به طرفم حمله کنه که  توماس با غرش بلندی گفت:

- خجالت بکشید! دیگه هردوتون شورش رو در اوردین...

میون حرفش پریدم و عصبی و با فریاد گفتم:

- اون اول حمله کرد مگه ندیدی؟ به اون بگو که دم به دقیقه جنگ به پا می کنه مگه من حرفی...

اریکا وسط حرفم پرید و در حالی که دندون هاش اماده تیکه تیکه کردن من بودن گفت:

- خفه شو احمق، همه ی اینا تقصیر توئه. اره من حمله کردم که چی؟ جرئت داری بیا جلو و کمتر خودنمایی و مظلوم نمایی کن بدبخت بی کس!

با تموم شدن حرفش به طرفم پرید. به من گفت بدبخت؟ به من گفت بی کس؟ باشه به درک که ممکن بود بمیرم، همین امروز باید این مسئله تموم میشد، دیگه کوتاه نمی اومدم، شورش رو در اورده بود!

روی هوا بود که منم به هوا پریدم و به طرفش پنجه انداختم، هر دو در حالی که بهم بند بودیم و داشتیم می جنگیدیم، محکم به زمین خوردیم، غرش های بلندی می کشیدیم و با نعره بهم حمله می کردیم. پنجه ای به سینه ام زد که محکم به عقب پرت شدم و به یکی از درخت ها خوردم، خواستم از جام بلند بشم که سوزش زخمم، بیشتر از قبل بهم یاد اوری کرد که ما، برابر نیستیم! اما به درک، مهم نبود دیگه! سریع بلند شدم و باز بهش حمله کردم. اینبار به قصد کشت باهم می جنگیدیم، امروز یا من می مردم یا اون!

 دیگه حوصلش رو نداشتم از دستش خسته شده بودم اشتباه کردم که به توماس گفتم کاریش نداشته باش! یه بار برای همیشه باید این دشمنی رو به اتمام برسونم.

با دندون‌هام گردنش رو محکم گرفتم و دندون هام رو با فشار زیادی توی گردنش فرو کردم، روی زمین افتاد و می غلتید تا رهاش کنم، دست و پا می زد و زوزه می کشید، اما عمرا اگر گردنش رو ول می کردم. خشم تموم وجودم رو گرفته بود. حقت بود، اگر می مردی یه عده ای از دستت راحت می شدن... اره الان که تونسته بودم گردنت رو بگیرم، محال بود ولت کنم، محکم فکم رو فشار می‌دادم، چون با هر فشار، نعره هاش بلند تر میشد و این لذتی که از صدای نعره هاش بهم دست داد، وصف ناپذیر بود! میون اون لذت و قدرت، فریاد توماس رو شنیدم:

- کارول! کارول، ولش کن. کارول با توام داره می میره کارو...

تو دلم قه قه زدم، مهم نبود می خواستم بمیره، حس خوشایندی از کشتنش داشتم و حتی فکر کردن به مردنش هم تموم وجودم رو سرشار از لذت می کرد! توی حس خوبی غرق بودم که با سوزش وحشتناکی توی پهلوم، سریع گردن اریکا رو رها کردم و نعره ای از درد کشیدم.

 کی بود که از پشت بهم حمله کرد؟ خشمگین و عصبی به طرف کسی که زخمیم کرده بود برگشتم و خواستم بهش حمله کنم که توماس رو پشت سرم دیدم! شوکه و عصبی بهش نگاه کردم. کار اون بود؟ اون از پشت بهم حمله کرد!؟ غیر ممکن بود! نه! عصبی سرش فریاد زدم:

- داری چه غلطی می کنی؟ مگه...

توماس میون حرفم نعره کشید:

- خفه شو کارول. اون بچمه! داشتی می کشتیش چیه انتظار داشتی بشینم و ببینم داری بچم رو می کشی؟

  • لایک 8
  • غمگین 1

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت یازده

برای لحظه ای از حرفش شوکه شدم! بچش! بچش... عصبی گفتم:

- اونم داشت من رو می کشت. نمی بینی غرق خونم؟ چرا فقط اون برات مهم بود؟ مگه نگفتی...

محکم و عصبی با فریاد گفت:

- چون اون بچمه، اما تو نیستی!

با حرفش ساکت شدم! سرم رو پایین انداختم، بچش... اون بچشه اما من نه! اره درسته من... من حتی نمی دونستم پدر و مادرم کین تنها می دونستم خیلی وقت پیش بخاطر بیماری مردن! کارول مگه چه انتظاری داشتی؟! اره انتظار داشتم که بجای بچش از من حمایت کنه!

نه، نه  نگو که محال بود! با بغض و غم، سرم رو بالا اوردم و به توماس نگاه کردم، اونم با خشم بهم نگاه می کرد، خواستم حرفی بزنم که نگاهش به چشم هام قفل شد و وحشت زده قدمی عقب رفت! با تعجب و حیرت، بهم نگاه کرد که  پوزم رو کج کردم و گفتم:

- نکنه الان ازم می ترسی؟

اون اما بی توجه به حرفم، ناباور بهم نگاه می کرد! نگاهش بین هر دو چشمم در حرکت بود! چه مرگش شد یهو؟ چه... با لحن متعجب و بهت زده اش، خودمم متعجب شدم!

- تو... تو چت شده؟

در حالی که منظورش رو نفهمیده بودم، عصبی گفتم:

- هه چیشده؟ ازم ترسیدی...

بازم بی توجه به حرفم ، حیران گفت:

- چشم هات... هر دوشون سبز شده!

لحظه ای جا خوردم! چی چشم هام هر دو شون سبز شده؟ واقعا؟ نه نه ممکن نبود تا حالا این اتفاق نیفتاده بود نه... حیران به اطراف نگاهی انداختم، برف های یه منطقه آب شده بود. سریع به طرفش رفتم، درست کنار غار یه برکه کوچیک تشکیل شده بود، جلو رفتم و به خودم توی آب نگاه کردم! متعجب به خودم توی آب خیره بودم، واقعا چشم هام سبز شده بودن! چه اتفاقی برام افتاده بود؟ تا حالا نشده بود هر دو چشمم سبز بشن! برای اولین بار بود که رنگ چشم هام جفت شده بود و چه قدر هم جالب بود!

حس عجیبی داشتم. تا حالا خودم و با چشم های جفت رنگ ندیده بودم... عجیب بود یه حس خوبی توی وجودم افتاده بود. یه چیزی مثل کشتن! چیزی که لذت بخش بود! نگاهم رو از برکه گرفتم و به طرف توماس برگشتم. عصبی غرشی به طرفش کردم و با خشونت، به چشم هاش خیره شدم؛ پوزخندی زدم و گفتم:

- خب که چی؟ نکنه برای جایگاهت احساس خطر کردی!

به طرفش قدم برداشتم و با پوزخند دورش چرخیدم. کارول، کارول چی داشتم می گفتم؟ چرا حرف هام دست خودم نبود؟ من به توماس پوزخند زدم؟ من؟! واقعا! امکا...

ناخودآگاه به توماس حمله کردم. غرشی کرد و با پنجه اش محکم به سینم ضربه زد. با شدت به عقب پرت شدم. آخ، لعنتی چه قدرتی داشت. چه مرضی بود که حمله کردم اخه به سینه ام نگاه کردم، زخمم خیلی عمیق بود.  رد سه ناخن توماس روی سینم مونده بود و ازش خون می چکید... لعنتی... مزه ی خون رو توی دهنم حس می کردم. عصبی سرم رو بالا اوردم و بهش خیره شدم. رفتار و کار هام دست خودم نبود، چم شده بود؟ چرا می خواستم توماس رو بکشم؟ چرا...

 صدای گرگینه های اطراف، بیشتر از قبل عصبیم می کرد. از طرفی نمی فهمیدم که داشتم چی کار می کردم و از طرفی با شنیدن حرف هاشون اعصابم بهم ریخت. چشم هام بسته شد و نفس های عمیقی کشیدم...

-  دیدی واقعا درست بود.

-  اره واقعا اون می خواد آلفا بشه.

-  نه لیاقت نداره. توماس زیادی بهش بها داده فکر کرده اجازه داره با اون چشم های قرمزش...

-  حتی کامل هم نیست...

-  ناقصه...

- بی کس...

نه! نگید، باهام این جوری نگید من این نبودم. ناقص نبودم. بی کس نبودم، فقط هنوز نمی دونستم چی هستم! فقط هنوز نمی دونستم کی هستم. نامرد ها چرا بهم اینا رو می گید! من که با همتون مهربون بودم... هر چی می خواستید سریع واستون می اوردم...

چشم هام رو باز کردم. با خشم به همشون خیره شدم. به طرفشون غرشی کردم که همه سریع آماده حمله شدن. دست خودم نبود اما بدم هم نمی اومد. اونا ناحقی کردن... درسته که خودم نمی تونستم بکشمشون... اما این حس عجیب مطمئنن بودم می تونست، عجیب حس کشتار قوی ای داشتم. بلند فریاد زدم:

- می خواین بهم حمله کنید؟ خب بیاید، بیاید من رو بکشید. بیاید...

  • لایک 7
  • تشکر 1

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت دوازده

هنوز حرفم تموم نشده بود که توماس بهم حمله ور شد. با یه ضربه از طرفش محکم به زمین افتادم. تف، من کجا و توماس گرگ بزرگ سیاه کجا! واقعا چه انتظاری داشتم اخه. پنجه هاش توی پهلوم فرو رفت. لعنتی چقدر درد داشت. صورتش رو جلو اورد و با خشونت که به صداش جذبه داده بود گفت:

- کارول از حد خودت فراتر رفتی...

پوزخندی زدم. اینبار انگار دست خودم بود! با لحنی تمسخر امیز گفتم:

-  پس احساس خطر کردی، نترس مقامت فقط برای خودت و امسال خودت...  نیازی بهش ندارم...

غرش وحشتناکی توی صورتم کرد و عقب رفت، با لحنی محکم گفت:

- از این جا برو. تو دیگه عضو این گله نیستی، برو.

حقیقتش شوکه نشدم... بعد از این همه اتفاق که توی یه لحظه افتاد، انتظار دیگه ای نمی شد داشت. انگار اون روز فرا رسیده بود. روزی که از یه بتا به امگا تبدیل می شدم! اروم و به سختی از جام بلند شدم. انگار واقعا کنترلم برگشته بود دست خودم... اما چرا هنوزم حرف هام مثل قبل بود؟  شاید چون... خود اصلیم بودم!

آروم اما با تمسخر بهش نگاه کردم و گفتم:

- فکر کردی می مونم؟ منتظر باشید، یه روزی همتون باید تاوان امروز رو پس بدید! اون روز همتون رو می کشم.

صدای افراد قبیله، باز بلند میشه.

-  ناقص

-  تو چه کاری ازت بر میاد. برو به جهنم...

-  اون هیکل نحص رو از این جا ببر...

خفه شید! خفه شید! عصبی غرش بلندی به طرفشون کشیدم که همشون اومدن که بهم حمله کنند. نه نمی تونستم باهاشون بجنگم. وحشت زده سریع قدمی به عقب برداشتم. من دیگه بتا نبودم! الان یه امگا بودم! امگایی که هر لحظه ممکن بود تیکه تیکه بشه!

-به جهنم.

من چم شده بود؟ واقعا چم بود؟ چرا حرف های زد نقیض می زدم، چمه! مگه الان خودم و کنترل نمی کردم؟ شاید بخاطر جفت شدن رنگ چشم هام بود که این جوری شده بودم! برای اخرین بار به همشون که اماده حمله بودن و با دندون های بیرون زده، با خشم بهم نگاه می کردن، خیره شدم و اروم از کنار همشون عبور کردم و به طرف مخفیگاهم دویدم.

به عقب نگاه کردم. توماس با خشم و اریکا هم کنارش با خنده ای از روی موفقیت بهم نگاه می کرد. زیر سر تو بود... منتظرم باش،  بر می گردم و انتقام اون کارها  رو می گیرم. اون روز، روز مرگ شما هاست.

بهشون پشت کردم و به سمت مخفیگاه همیشگی خودم جایی که منبع آرامشم بود حرکت کردم.

باید ارزش مخفیگاهم رو بدونم چون اگه اونجا رو نداشتم نمی دونستم الان کجا باید می رفتم، دیگه به پشت سرم نگاه نکردم از امروز به بعد دیگه اون کارول احمق نیستم من تغییر می کنم، آره می فهمیدم حقیقت چیه، چرا خانوادم بخاطر بیماری مردن؟ چرا با اینکه شونزده سالم بود جثه کوچیکی داشتم؟ چرا چشم های من با بقیه فرق داشت؟ می فهمم حتی اگه باعث به خطر افتادن زندگیم بشه، اره باید بفهمم کی هستم.

  اون روز بر می گشتم و به همشون میگفتم من کی ام. از همشون انتقام می گرفتم.

به صخره ی همیشگی رسیدم اروم و خسته، با بدنی غرق در خون روش خوابیدم، بدنم درد می کرد... اما باید تحمل می کردم تا خودش خوب بشه... به جنگل و رود خونه جلوم نگاه کردم. الان دیگه امگا تنها بودم. اصلا از کی می پرسیدم من کی ام؟ اخه کارول چرا چرت و پرت میگی؟

سرم رو روی سنگ گذاشتم و چشم هام رو بستم... نمی دونستم. نمی دونستم باید چی کار کنم...

هم عصبی بودم هم غمگین. اخه چرا باید اون حرف ها رو می زدم؟ چرا دست خودم نبودن؟ اما یه حسی درونم می گفت که اون حرف ها حقیقت داشتن! انگار خودمم باخودم  اختلاف داشتم! نمی دونم فعلا باید اروم می شدم، بعدش به این فکر می کنم که چه غلطی باید بکنم.

 اروم-اروم در حالی که نگاهم به اسمون ظهر بود، پلک هام سنگین شدن و به خواب رفتم. البته بیشتر بخاطر درد بود که بی هوش شدم...

***

  • لایک 7
  • غمگین 1

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت سیزده

با صدای اروم پایی که نزدیک می شد، گوش هام رو سیخ کردم و سریع از خواب بیدار شدم. با سرعت از جام بلند شدم و به اون سمتی که صدا ازش میومد خیره شدم. بوی آشنایی به مشامم می خورد! بوی... لعنتی بوی اریکا بود. وحشت زده به همون سمت خیره بودم. نباید این جا رو پیدا می کرد وگرنه کارم تموم بود. صدای قدم ها و بوی نحسش هی نزدیک تر میشد. عصبی  و کلافه به اطراف نگاه می کردم. اگر پیدام می کرد بدبخت بودم، زئوس پیدام نکنه!

 با صدای غرشی که وارد محوطه شد و از بوته ها به داخل پرید، فهمیدم که کار از کار گذشت، لعنتی. فهمیده بود این جام، مگه کودن بود که نفهمه! منم بو داشتم، لعنتی چرا حواسم نبود!؟ حتی وقتی اضطراب و ترس چاشنیش باشه بو تیز تر میشه!

 به شکل انسانیش در اومد و با صدایی که تمسخر توش موج می زد گفت:

- اوه کارول مگه نرفتی؟ چرا هنوز حست می کنم؟

نزدیک تر شد و باز به شکل گرگینه در اومد! دندون هاش از فکش بیرون زده بودن و آب دهنش قطره-قطره می چکید! گوش هاش به عقب برگشته بودن و دمش رو تند تند تکون می داد! این بار مطمئن بودم اگه باهم درگیر می شدیم مرگم حتمی بود!

اون جلو میومد و من وحشت زده عقب می رفتم. اگه دو قدم دیگه بر می داشتم به لبه پرتگاه می رسیدم، بدبخت شدم... ایستاد، بهش با ترس نگاه کردم. پنجه هاش و ناخن های بیرون زده اش رو محکم توی زمین فرو کرده بود و یهو  به طرفم حمله ور شد! زوزه ای از سر ترس کشیدم و خواستم فرار کنم که با ضربه ای که به صورتم زد، درد فجیعی توی بدنم پیچید و پاهام از صخره لیز خورد. تنها با دو دست جلوم (پاهای جلوش) از صخره آویزون بودم، پنجه هام رو محکم توی سنگ فرو کردم، کشیده می شدن و صدای بدی می دادن، تموم بدنم از ترس می لرزید، پنجه هام داشتن بخاطر سابیده شدن خون ریزی می کردن و سنگ بخاطر خون قرمز شده بود، اگر می افتادم درجا می مردم، وای به سختی از گوشه چشمم به پایین نگاه کردم. ارتفاع زیاد بود... و از اون طرفش اب با شدت از صخره می ریخت یعنی اگر می افتادم درجا بخاطر شدت ابشار و ارتفاع می مردم! چی کار کنم؟ اریکا بالای سرم ایستاد، با پوزخند بهم نگاه کرد. نه نه اگر دستام رو گاز می گرفت یا با باهاش ضربه میزد مرگم حتمی بود با زوزه ای از سر درد و عجز بهش خیره شدم. بلند و با ترس گفتم:

- نکن، خواهش می کنم. می خوام زندگی کنم. اینجوری می میرم لطفا...

میون حرف هام پوزخندی زد و به شکل انسانی در اومد. روی زانو نشست و گفت:

- بهترین اتفاق ممکن همینه!

بلند شد و با پاهاش محکم به دست هام ضربه زد و قهقه زد! لعنتی، به اطراف نگاه کردم چیزی نبود که بتونم خودم رو نجات بدم. دست هام با هر ضربه بیشتر درد می گرفتن و ناخن هام داشتن سابیده می شدن...

 دیگه امیدی نبود! تهش هم نفهمیدم چی بودم. بهش نگاه کردم با همون پوزخند و قهقه هاش، اخرین لگد رو به دست هام زد که از صخره جدا شدم و سقوط کردم، صدای خنده هاش، تموم کوهستان رو در بر گرفت و اکو شد، ازش متنفر بودم و الان، حتی بیشتر از قبل...

می خواستم چشم هام رو ببندم که محکم به یه جایی خوردم و به طرف مخالف آبشار پرت شدم. با درد به اطراف نگاه کردم. چی شد!؟ الان روی کوه های رو به روی اون صخره بودم اما صد متر پایین ترش... یه جایگاه کوچولوی یه متری توی دل کوه بود، اما چی شد که افتادم این جا؟ به جلوم نگاه کردم، یه برآمدگی بود! از بالا که افتادم، برخورد کردم به برامدگی و چون شدت زیاد بود پرت شدم این طرف! تموم بدنم درد می کرد اما خوشحال بودم که زندم! به بالا نگاه کردم. اریکا به پایین نگاه می کرد و می خندید، انگار من رو نمی دید چون لا به لای کوه بودم... منم به سختی می دیدمش...  با تنفر بهش خیره شدم و پنجه های سابیده شده و خونیم رو روی سنگ فشار دادم، خیلی درد داشت اما مهم نبود... حالا که زنده موندم انتقامم رو می گرفتم منتظر باش، خودم از این صخره وحشتناک می ندازمت پایین! اون روز مطمئنم می رسید!

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت چهارده

نگاهم رو ازش گرفتم و به اطراف دوختم. حالا یه امگا بودم که وسط کوهستان روی یه صخره یه متری گیر کرده! وای زئوس الان چی کار کنم اخه... ناامید به اطراف نگاه کردم که سوراخ کوچیکی مثل یه غار، نزدیک این صخره توجه ام رو جلب کرد! اگر می تونستم بپرم تا پیشش شاید می تونستم از این جا یه جوری خلاص بشم. جلو تر رفتم. تقریبا نیم متر بود... می تونستم بپرم.  یکم عقب رفتم و با سرعت به طرفش دویدم.

 با یه پرش کوتاه پنجه هام رو به دیواره اون غار کشیدم و خودم رو به سختی بالا کشیدم. وارد غار شدم. ضربان قلبم به شدت تند می زد. برگشتم و به پایین نگاه کردم. یه ارتفاع وحشتناک که حتی از نگاه کردن بهش هم سرگیجه می گرفتم. زئوس رو شکر که نزدیک بود وگرنه باید همون جا می مردم...

به تاریکی غار نگاه کردم. عمیق بود!... می ترسیدم. نکنه برای یه حیوون دیگه باشه! اینبار دیگه... نه کارول تا کی می خوای اینجا بمونی ها؟ برو، نترس برو... یه ندا از درون بهم می گفت برم و گویا واقعا چاره ای جز این نداشتم! شروع به حرکت کردم و وارد تاریکی غار شدم.

 چشم هام مدتی که گذشت به تاریکی عادت کرد و قشنگ می دیدم اما هر چقدر می رفتم به جایی نمی رسیدم. چقدر این غار بزرگ بود! باز خوبه جثه کوچیکی داشتم وگرنه اصلا توی غار جا نمی شدم... یه غار نمدار بود که ازش اب می چکید... خب باید هم نمدار باشه چون کنارش آبشار بود.

مدتی می شد که می رفتم حدودا ده دقیقه... خسته شده بودم، خوابم میومد اما جرئت نمی کردم توی این غار  بخوابم... باید یه جای امن پیدا می کردم... خسته به جلو خیره بودم که نوری چشمم رو زد، خوشحال سرعتم رو بیشتر کردم. احتمالا به انتهای غار رسیده بودم. به نور نزدیک تر شدم و بلاخره به ته غار رسیدم.

اروم و با احتیاط به اطراف نگاه کردم. غروب بود و همه جا امن بود. کامل از غار بیرون اومدم و خسته به منطقه ای که الان توش بودم خیره شدم. اینجا کجا بود!؟ نمی دونستم تا حالا به این منطقه نیومده بودم! نکنه خیلی از قبیله دور شدم؟ اما کارول تو دیگه جزو اون قبیله نیستی! تو یه امگایی... غمگین به اطراف خیره شدم و به مقصدی نامعلوم حرکت کردم.

 نمی دونستم کجا میرم فقط می رفتم، از همه چیز بریده بودم. دیگه حتی یکی رو هم نداشتم. هرچند قبلا هم نداشتم، باید می رفتم و دلیل این چشم های مزخرف روپیدا می کردم. بخاطر اینا ترد شده بودم. باید درستشون می کردم تا بتونم توی قبیله ها جایی بین گرگینه ها داشته باشم.

مدتی بود که همین طوری می رفتم، حتی نمی دونستم کجام. تنها می دونستم جهتی که میرم، به طرفه غربه و در حال رد شدن از یه جنگل بزرگ کاج بودم. تموم جنگل با برف پوشیده شده بود، خیلی هوا سرد بود، با اینکه موهام زیاد بودن، اما خستگی زیاد، داشت بی حالم می کرد و باعث میشد سرما بیشتر از قبل به پوستم نفوذ کنه و تاثیر بزاره...

اروم اروم پنجه هام رو توی برف های روی زمین فرو می کردم. سرد بود اما بازم لذت داشت... همیشه از این حس خیلی خوشم میومد! مناطق خودمون هم برف داشت اما اینقدر زیاد نبود... اینجا پاهام تا زانو توی برف می رفتن اما منطقه خودمون تنها یکم روی زمین می نشست و بعد آب میشد...

صدای پرنده ها به گوش می رسید... کلاغ ها بودن اما صدای کلاغ هم قشنگه... چشم هام رو اروم بستم و در حالی که از سرما به خودم می لرزیدم و پاهام توی برف فرو می رفت، در حس خوبش فرو رفتم... برای لحظه ای واقعا فراموش کردم که چند ساعت پیش چه وضعیتی داشتم... هر چند برف و لذتش هم نمی تونست خستگیم رو درمون کنه... سرما بود و خسته بودم. جسمم به زور راه می رفت که ناگهان با صدایی که توی ذهنم اکو شد وحشت زده سرجام میخکوب شدم!

"دنبالش بگرد!"

شکوه، در حالی که به اون صدای زمخت ونرم گوش می کردم، با چشم هایی از حدقه بیرون زده به درخت جلوم خیره شدم!

 این کی بود؟ توی ذهن من بود؟! همون طور متعجب و حیران، با لکنت و لحنی که سرشار از ترس و اضطراب بود، گفتم:

_ ت... تو کی هستی؟ ت... توی ذهن... من چی کار می کنی؟!

صداش، باز مثل قبل زخیم اما نرم، توی ذهنم اکو شد:

"من؟ من همون چیزی ام که داری دنبالش می گردی!"

از قبل بیشتر وحشت کردم، مگه دنبال چی می گشتم؟ من... من دنبال چی بودم؟ اینکه خودم و بیشتر بشناسم اره اما... اندکی خنثی، خالی از هر فکری به همون درخت خیره موندم‌. اره... من دنبال خودم و ماهیتم بودم. یعنی اون، ماهیت من بود؟ دنبال چیزی می گشتم که کنارم بود؟ نه درستش اینه، درونم بود! با اکوی مجدد صدای دو گانش، از تهی بودن بیرون اومدم‌.

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت پونزده

" دلیل این رنگ چشم هات، منم! این خاص بودنت! این ناقص بودنت."

دلیل رنگ چشم هام... دلیل نقصم... اون بود! واقعا؟ اما دلیل خاص بودنم... اولین بار بود کلمه ی خاص برای من استفاده می شد، تا حالا نشده بود کسی بهم بگه خاص، مگه من ناقص نبودم پس چطور می شد در حین ناقص بودن خاص بود!

در حالی که از شنیدن کلمه خاص خوشحال بودم و در کنارش مضطرب از فهمیدن دلیل این نقص، با ذوق و استرس گفتم:

-خب بگو دلیلش چیه؟ بهم بگو لطفا!

صدای دو گانه، برای بار سوم اکو شد...

"نه! نمی تونم. در واقع تا زمانی که خودت نفهمی نمی تونم بهت بگم. "

تموم امیدم از فهمیدن دلیل نقصم، همون طور که ناگهانی اوج گرفت، ناگهانی هم سقوط کرد... چرا نمی گفت؟ چرا می خواست زجرم بده؟!

در حالی که دپرس شده بودم، نگاهم رو از اون درخت گرفتم و اروم قدم برداشتم... با چهره ای غمزده و  لحنی که سرشار از ناامیدی بود، اینبار توی ذهنم نالیدم...

"اخه چرا"

صدا، بعد از مدتی مکث، که انگار داشت فکر می کرد، جواب داد:

"قانون طبیعت"

چی؟! قانون طبیعت دیگه چه کوفتی بود؟ این از کجا اومد یهو... اه! کلافه جواب دادم:

"خب از کجا باید بفهمم؟"

صدا اروم تر از قبل جوابم رو داد:

"خودت، دلیلش رو بفهم"

چی؟ همین؟ خودم بفهمم، خب بی شعور از کجا باید می فهمیدم وقتی چیزی نمی دونستم حتی کسی رو هم نداشتم که ازش بپرسم! عصبی گفتم:

-قانون طبیعت، اون چیه؟

"..."

مدتی منتظر جوابش شدم اما جواب نداد یعنی چی! کجا رفت؟ باز ایستادم و بلند گفتم:

- هی کجا رفتی؟ با تو ام... لعنتی کجا رفتی؟ اخه از کجا بفهمم کی ام؟!

 فقط اومد عصبیم کرد و رفت. باز حرکت کردم، مسلما باهام بود، توی ذهنم که نمی تونست فرار کنه! من چی داشتم می گفتم اصلا!

خودمم خل شدم. ولی عجیب کنجکاویم رو قلقلک داد، می خواستم واقعا دلیل رو بدونم، بخصوص وقتی اونی که توی ذهنم بود هم می دونست جز من!

این بار مصمم تر از قبل برای فهمیدن این نقص قدم برداشتم. باید می فهمیدم من کیم و از کجا اومدم. پدر و مادرم چرا مردن و اگر بخاطر بیماری بوده چه بیماری؟ چی شده و چرا من اینم! اروم  راه می رفتم و به احتمالات فکر می کردم. اول باید یکی رو پیدا می کردم تا ازش درباره یه دانا بپرسم. مسلما یه نفر باید باشه که از همه چی خبر داشته باشه!

مدتی بود که راه می رفتم و فکر می کردم، نمی دونستم چقدر رفته بودم اما می تونستم حس کنم دیکه کاملا از منطقه ی دويست کیلومتری قبیله بیرون رفته بودم و دور شدم! اما اینکه الان کجام رو اصلا نمی دونستم. هنوز توی جنگل بودم اما نمی دونستم کجای جنگلم، چون تا حالا این اطراف نیومده بودم! منطقه برام کاملا نا اشنا بود، به جلوم خیره شدم، هنوز درخت های کاج برفی ادامه داشتن...

 با شنیدن صدای شکسته شدن چوبی از پشتم، سریع گوش هام رو تیز کردم. به عقب برگشتم و سریع حالت دفاعی و تهاجمی گرفتم. چند تا بوته و سه تا درخت جلوم بود. طرفشون رو بو کردم. بوی یه گرگ! لعنتی درست توی اولین ساعات امگا بودنم، باید با یه گرگ برخورد می کردم! عصبی و بلند غرش کردم:

-  کی هستی؟ بیا بیرون، زود باش وگرنه حمله می کنم!

تا گفتم حمله می کنم سریع از پشت بوته ای بزرگ که درست جلوم بود بیرون پرید، یه گرگ قهوه ای کوچیک بود! درست هم اندازه خودم بود، شانس اورده بودم با بزرگ هاشون رو به رو نشده بودم وگرنه... مرگم حتمی بود.

اماده حمله بودم اونم همین طور، دندون هام بیرون زده بود و پنجه هام توی برف فرو می رفتن، هر دو حالت تهاجمی داشتیم، می خواستم حمله کنم که از حالت تهاجمیش پایین اومد، متعجب بهش نگاه کردم که اروم جلو اومد. می خواست چی کار کنه؟ متعجب تر از قبل شدم! جلو تر اومد و درست جلوم ایستاد و پوزش رو به پوزم زد. چی شد؟ این کارش چه معنایی داشت! نکنه مسمومم کرد!؟

 وحشت زده عقب رفتم و غرشی کردم که یهو جلوم خوابید! متعجب بهش نگاه کردم. چرا خوابید! چه مرگشه...

ناخوداگاه از حالت تهاجمی پایین اومدم و منم جلوش نشستم! وا! من چم شد یهو! چرا ناخوداگاه نشستم! من...

با نشستنم سریع بلند شد و باز پوزش رو بهم مالید! اه این دیگه چه کار چرتیه! من که جزو گله اش نیستم که اینطوری می کنه! پوزم رو عقب اوردم و اخم کردم.

" سلام، از کجا اومدی؟ این اطراف غریبه ای! تا حالا ندیده بودمت!"

یا زئوس! این صدا دیگه از کجا بود؟متعجب به اطراف نگاه کردم و اروم زمزمه کردم:

- کی این اطرافه...

باز صدا اومد:

"هیچکس!"

  • لایک 8

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت شونزده

وحشت زده حالت تهاجمی گرفتم و تند-تند سرم و به اطراف می چرخوندم تا منبع صدا رو پیدا کنم که باز گفت:

"دنبال چی می گردی!؟"

وحشت زده در حالی که به اون گرگ خیره بودم گفتم:

- یکی این جاست، داره توی ذهنم حرف می زنه! وای زئوس نکنه تسخیر شدم، نکنه...

صدا دوباره حرف زد:

"نه بابا تسخیر نشدی، منم که دارم توی ذهنت حرف می زنم! فکر نکنم این تعجب داشته باشه ها!"

متعجب به چشم های آبیش خیره شدم و با لحنی سرشار از تعجب گفتم:

- تو بودی! چرا... چرا حرف نمی زنی پس!

آروم خندید و گفت:

"چون گرگم، گرگ ها که نمی تونن حرف بزنن، اما بجاش می تونیم باهم توی ذهنمون حرف بزنیم، خودتم که گرگی، ولی چطور داری حرف می زنی؟"

لحنش متعجب شده بود. صورتش هم همین طور، انگار داشت به دلیلش فکر می کرد... صبر کن! چی! منم گرگم!؟ نه من گرگینه بودم. چطور امکان داشت گرگ باشم! متعجب گفتم:

- من که گرگ نیستم، گرگینه ام. چشم هام رو نمی بینی! توهم گرگ نیستی که چشم هات ابین پس گرگینه ای!

در حالی که همچنان متعجب بود گفت:

" نه من گرگم، چشم هامم از خانوادم بهم ارث رسیده، بابام گرگینه بوده..."

بعد از حرفش به چشم هام نگاه دقیقی کرد و متعجب تر از قبل گفت:

" وای زئوس، تو چرا چشم هات رنگیه! و چطور بوی گرگ میدی! وای! تو چی هستی؟"

غمگین و متعجب بهش نگاه کردم. غمگین از شنیدن مجدد اون جمله معروف و متعجب از بوی گرگ...

من گرگینه بودم، اما چطور میشد بوی گرگ بدم! مگه میشد یعنی یه رگه ام گرگ بود؟ یکی هم گرگینه! پس دلیل این نقص، ممکن بود همین باشه؟ این که یه گرگ و گرگینه که دشمن خونی هم دیگه ان، بچشون این بشه، شاید طبیعی بود... قوانین طبیعت، این بود؟ نه... اونم که باباش گرگینه بوده! پس مامانش هم گرگه که الان دورکه است! پس چرا من این جوریم؟

 اگر گرگ نبودم، پس چطور اون ازم بوی گرگ حس کرد! و اگر گرگینه نبودم، چطور تموم مدت کنارشون زندگی کردم و گرگینه ها متوجه نشدن و اگر هم بودم ، چرا نمی تونستم تبدیل بشم؟! چرا رنگ چشم هام جفت نبود؟! چرا نمی تونستم مثل گرگ ها ارتباط ذهنی داشته باشم؟! چرا می تونستم حرف بزنم؟! من در کل، از هر نژادی که حساب کنم، نقص داشتم من نه گرگ بودم نه گرگینه... من چیم؟

با صدایی متعجب، بعد از کمی دغدغه ذهنی، به دنیای واقعی بر گشتم.

"تو چی هستی؟"

غمگین بهش نگاه کردم و گفتم:

_شاید باورت نشه... اما نمی دونم. نمی دونم چیم، گرگ یا گرگینه... من، تموم مدت با اونا زندگی می کردم و هیچکدوم بهم نگفتن بوی گرگ میدم من...

در حالی که چهره اش به شدت متعجب بود، بلند توی ذهنم گفت:

" چی واقعا! تو تموم مدت پیش گرگینه ها بودی؟ اونا، دشمن های خونی مان چطور تونستی با اون ها زندگی کنی!"

کلافه در حالی که فکرم مشغول بود، دمم رو تکون دادم و گفتم:

_ خودمم نمی دونم... همین الان تازه فهمیدم گرگم چه انتظاری داری…

صداش باز اروم شد و با تن شاد گفت:

" اره مشخصه تازه فهمیدی... من هکتورم، از اشناییت خوشبختم."

اروم سرم رو تکون دادم و گفتم:

_ منم همین طور... کارول هستم!

خوشحال تر در حالی که دم بزرگش رو تکون می داد گفت:

"قراره چی کار کنی کارول؟"

همچنان کلافه، سرم رو تکون دادم و و با لحنی غمگین گفتم :

_نمی دونم... اوم.‌.. راستی چطور توی ذهنت حرف می زنی؟ منم می تونم؟

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت هفده

ای کاش منم می تونستم، این که بتونم یه چیزی از نژاد جدیدم یاد بگیرم، بنظر شاید بتونه کمکی بکنه.

صداش اروم توی ذهنم به گوش رسید:

"مطمئنم می تونی اما باید تمرین کنی. تمرکز کن و بهم فکر کن و بعدش حرفی که می خوای بزنی رو، توی ذهنت بهش فکر کن."

سرم رو به معنای فهمیدن حرفش تکون دادم و چشم هام رو بستم.

 گرگ قهوه ای، سیاه و سفیدی رو توی ذهنم تجسم کردم که تصویرش توی ذهنم نقش بست. چه باحال! اولین باره داشتم از این کار ها می کردم! انگار واقعا گرگ بودم. چون حس می کنم ذهنم قابلیت این کار رو داره! سعی کردم چیزی بهش بگم تمرکزم رو بیشتر کردم و به اون حرف فکر کردم.

"هی صدام میاد؟"

منتظر بودم بهم جواب بده که مدتی گذشت و جوابی نشنیدم. چشم هام رو باز کردم و بهش نگاه کردم. اروم و مشتاق گفتم:

- صدام رو شنیدی؟

سری به معنای منفی تکون داد و گفت:

"نه"

 غرشی از حرص کردم و باز حرکت کردم و به راهم ادامه دادم. اه انگار گرگ نبودم. من و چه به این کار ها...

 سریع همراهم اومد. خودش رو بهم رسوند و با خنده گفت:

"اشکال نداره بابا، همه ی گرگ ها وقتی بچن اولش چند بار تمرین می کنن تا بتونن درست ارتباط بگیرن، اینقدر زود دلسرد نشو... حالا داری کجا میری؟"

با شنیدن حرفش، اروم تر شدم، خب پس حداقل خنگ نبودم... اروم سرم رو به طرفش برگردوندم و در حالی که راه می رفتم، کلافه گفتم:

-نمی دونم... باید برم و از یکی که چیزی می دونه یکم پرس و جو کنم، شاید بدونن... چرا این طوریم...

صداش، من رو از حرکت نگه داشت:

 "در این که تو گرگی شک ندارم. بوت رو حس می کنم. اما گرگینه ها دشمنان مان! همزاد هامون رو به خودشون تبدیل می کنن و اینکه تو چطوری تموم مدت باهاشون بودی، متعجبم کرد! از اون بیشتر رنگ چشم هات هم خیلی عجیبه که واقعا حرفی ندارم در موردش بزنم. اما..."

*دفترچه لغات*

نژاد گرگ: نژادی که با یکدیگر ارتباط ذهنی دارن و نمی تونن با دهن حرف بزنن. خوی درندگی بالایی دارن و نمی تونن به انسان تبدیل بشن. همچنین نمی تونن با نژاد های دیگه ارتباط بر قرار کننو رنگ چشم هاشون نارنجیه که رنگ گرگ های عادیه.

زئوس: خدای خدایان یونان هست که دو برادر به نام های پوزاییدون، امپراطور دیاها و هادس پادشاه دنیای مردگان، دارد.

نژاد گرگینه: برعکس گرگ ها گرگینه ها به انسان تبدیل میشن و راحت با یکدیگر با دهان حرف می زنن. همچنین می تونن به خوبی با نژاد های دیگه به غیر از آل ها، گرگ ها و خوناشام ها ارتباط برقرار کنند.

با قطع شدن ناگهانی صداش و قرار گرفتنش جلوم، بهش نگاه کردم، چش شد! متعحب بهم خیره بود. با حالتی پرسشگرانه بهش نگاه کردم و گفتم:

_ چی شد؟

حیران گفت:

"چشم هات، دو رنگن! چرا... چرا جفت نیست! فکر کردم فقط ابیه!

آهان پس بگو چرا شکه شده بود. احتمالا باز رنگ قرمز خودش رو نشون داده، رنگی که با عصبانیت انس گرفته...

رنگ سبزم در حالت عادی تیره است. اما وقتی قرمز فعال میشه سبز هم روشن میشه.

با سردرگمی به چشم هام نگاه کرد و با حیرت گفت:

"چرا چشم هات این رنگیه؟ چرا تا الان متوجه نشدم؟"

کلافه از این سوال های تکراری، با لحنی عصبی گفتم:

- نمی دونم، نمی دونم! از گله بخاطر این چشم ها انداختنم بیرون... باید دلیلش رو بفهمم تا...

 جلو اومد و وسط حرفم گفت:

 "ببخشید ناراحتت کردم، انگار زیاد از این سوال ‌ها خوشت نمیاد، چون عصبانیت و کلافگیت رو حس کردم. باهام به قبیله من بیا. اونجا الفا شاید بتونه بهت کمک کنه، الفامون مرد بزرگیه و خیلی داناست.

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت هجده

چی؟! حس کرد! چه جالب، یعنی منم می تونم حس کنم؟! متعجب گفتم:

-حس کردی! کاش، منم بتونم حس کنم... انگار خیلی بدرد بخوره. گله گرگ ها؟ من اخه تا همین الان حتی با یه گرگ هم رو به رو نشده بودم! چه برسه به...گله شون…

صدای خندش توی ذهنم اومد که گفت:

"اشکال نداره، بیا بریم، بیا."

و به طرف شرق جنگل حرکت کرد.

با تردید بهش نگاه کردم. استرس داشتم ؛ یعنی چی میشد؟ چی در انتظارم بود؟ نمی دونم، اما باید می رفتم. یا نه، شاید نباید می رفتم  نکنه واقعا الفای گرگ ها بتونه بهم کمک کنه؟!

برام جالب بود  اینکه می تونم هم نوع هام رو ببینم. البته بعد از اینکه توی ده دقیقه فهمیدم از هم نوع هام هستن! تا حالا جز هکتور با هیچ گرگی نبودم و الان، با قبیلشون قرار بود رو به رو بشم... زئوس... کمکم کن...

پشت سرش راه افتادم تا باهاش همراه بشم. می خواستم بفهمم این نقص از کجاست از چی بوده و چه دلیلی داشته! اره می فهمیدم هر چند شاید یه چیز ناچیز باشه! اما حتما ارزشش رو داره.

 سخته ببینی همه مسخرت می کنن و جدیت نمی گیرن. بد تر از همه اینکه حتی خودت هم خودت رو جدی نمی گیری! چرا؟ چون اصلا نمی دونی چی هستی، چیِ خودت رو باید جدی بگیری؟ چه توانایی داری؟ هیچی، هیچی از خودت نمی دونی. پس چه انتظاری میره که بقیه جدیت بگیرن! هیچ؛ پس باید هر طور شده بفهمم کی هستم!

حتی اگه از ناچیز ترین گونه هم باشم، باید بدونم! باید وقتی یکی ازم می پرسه کی هستی بتونم بهش بگم من کارول یه گرگینه یا یه گرگ هستم! نه اینکه فقط بگم، کارول ام! نه هیچ چیز دیگه...

حتی اگه پای جونمم وسط بیاد هر طور شده باید می فهمیدم. من کی هستم، چرا باید اینقدر سوال و مجهول توی زندگیم باشه؟ خسته شدم ازشون.

به زئوس قسم، خسته شدم. دیگه نمی خواستم هی نگاه کسایی رو ببینم که حیران و وحشت زده به چشم هام نگاه می کنن و اون سوال تکراری رو به زبون میارن! باید دلیلش رو می فهمیدم. اره باید می فهمیدم!

ساعت ها از حرکتمون گذشته بود، اما هنوز به جایی نرسیده بودیم! از جنگل کاج هم مدتی بود که بیرون اومده بودیم و الان توی یه دشت بودیم. نه کوهی و نه غاری، هیچی... اصلا من چطوری به این گرگ اعتماد کردم!؟ نکنه داره می برتم یه جا گیرم بندازه و بکشتم؟ اه بس کن بهش نمی خوره گرگ بدی باشه!

مگه به ظاهره! اه بس کن کارول، حالا که اومدی... به این فکر کن که شاید آلفای گرگ ها بتونه واقعا بهت کمک کنه اره شاید واقعا بتونه!

به عقب نگاهی انداختم. کاج ها کوچیک شده بودن، خیلی ازشون فاصله گرفته بودیم. اروم و خسته خطاب به هکتور گفتم:

_هکتور پس کی می رسیم؟ اصلا الان کجاییم؟

در حالی که خودش هم از خستگی نفس-نفس می زد، با بی حالی گفت:

"یکم دیگه می رسیم... خودمم دارم جون میدم دیگه"

کلافه بازدمم رو بیرون دادم... استرس داشتم و شاید بخاطر همون زمان واسم دیر می گذشت... حس عجیبی داشتم. بعد از فهمیدن حقیقت باید چی کار می کردم؟ اگه چیز بدی باشم چی؟ اصلا صبر کن ببینم اگه راه اینقدر دوره، چطور اون اونجا بود؟ مشکوک بهش نگاه کردم و گفتم:

_ تو اینجا چی کار می کردی؟ چرا اینقدر از قبیلت دور شده بودی؟

سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:

" جزو نگهبانیم بود، داشتم اطراف رو چک می کردم که تو رو دیدم."

بیشتر از قبل بی اعتماد شدم، گشت زدن؟ یعنی واقعا داشت گولم می زنه؟ نمی دونم، فعلا باید همراهش می رفتم.  ممکنه قبیلش  الانش هم محاصرم کرده باشن! تموم بدنم به لرزه افتاده بود، می ترسیدم باید چی کار می کردم؟

مدتی  بعد که با ترس و لرز گذشت، به یه دشت کوچیک تری وسط اون دشت بزرگ رسیدیم، دور تا دورش صخره های کوچیکی قرارگرفته بودن. چه جالب، انگار که یه جور محافظ بودن...

متعجب به اون دشت کوچیکی که میون صخره بود نگاه کردم که هکتور به طرفش رفت، اِ نکنه قبیلش این جاست.

پشت سرش رفتم و همراهش وارد اون منطقه شدم. به اطراف نگاه کردم زئوس من! چه خبره! این جا دیگه کجاست؟

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت نونزده

کل دشت پر بود از یه عالمه گرگ به اندازه من! من توی قبیله گرگینه ها جزء کوتاه ترین ها محسوب می شدم ولی اینجا همه مثل خودم بودن و این برای منی که کلا تا الان فقط یه گرگ دیده بودم و فکر می کردم اونم مثل من مشکل از جثه اش بود، دیدن این همه گرگ در اندازه خودم، واسم تعجب اور و بسیار شوکه کننده بود! ترس رو به کل فراموش کرده بودم، دیدن این صحنه یه مهری بود بر اینکه واقعا گرگ بودم... انگار یه جور خصوصیتی  بین گرگ ها محصوب میشد. همون طور که به دشت پر از گرگ جلوم که بین صخره های بودن نگاه می کردم، همراه هکتور وارد محوطه شدم.

به محض ورود به اون جا، یهویی حجم عظیمی ازحرف ها، توی ذهنم پخش شد. همهمه ی وحشتناکی بود! چه خبره، چرا یهو این جوری شدم‌..‌.

عصبی و وحشت زده هی زوزه می کشیدم و دور خودم می چرخیدم. پنجه هام رو به گوش هام می کوبیدم و اصلا متوجه اطراف نبودم. لعنتی این جا چه خبر بود؟

یهو چه مرگم شد! به زمین افتادم. این سر و صدا ها به شدت داشتن روم فشار می اوردن. خیلی حالم بد بود. از فشار زیاد نمی توستم بلند بشم. باید چی کار می کردم. روی زمین خوابیده بودم و انگار، نفس های آخرم رو می کشیدم. می خواستم هنوز دلیل نقصم رو پیدا کنم. نه زئوس لطفا الان نه! من... من هنوز... 

  حالم بد تر از این بود که بخوام از هکتور کمک بگیرم، نکنه اصلا کار اونه؟ نه نه نگو که گول خوردم... نه! کم کم داشتم از هوش می رفتم،  همه چیز دور سرم می چرخید. انگارهمه ی دنیا داشت بهم هجوم میاورد. تموم صدا ها بیشتر از قبل داشتن بهم فشار می اوردن دیگه بد تر از همه این بود که بعضی از صدا ها به شدت اکو می شدن. انگار یه جورایی قدرت خاصی داشتن.

نیرویی عجیب درونشون نهفته بود و نیروی من رو می گرفت. چشم هام دیگه توانایی  باز موندن رو نداشتن، مثل اینکه واقعا اخر زندگیم بود... افسوس که نمی تونستم حقیقت رو بفهمم. نمی خواستم با حجمی از سوال این دنیای لعنتی و ظالم رو ترک کنم. اما حیف که همه چیز طبق خواسته ما پیش نمیره!

چشم هام کم کم بسته شدن. به سختی نفس می کشیدم، دیگه کاملا درک اطراف رو از دست دادم و لحظه ای بعد، صدا ها برای همیشه تموم شدن...

***

)هکتور(

)سه روز بعد(

 به آرومی به طرف غار بابابزرگ  رفتم. جلوی درش ایستادم و زوزه ای کشیدم، بلافاصله صدای زوزه اش رو شنیدم، یس این یعنی می تونستم برم تو، خوشحال وارد غار سنگی اش شدم. روی تخته سنگ مخصوصش به پهلو خوابیده بود و با لبخند بهم نگاه می کرد. با لبخند جلو رفتم و پوزم رو به پوزش مالیدم. سرش رو بالا اورد و با زبونش سرم رو لیس زد. سریع سرم رو عقب کشیدم و چند قدم عقب رفتم و در حالی که پنجه ام رو به سرم می کشیدم، شاکی گفتم:

" بابابزرگ! چند بار باید بگم از این کار بدم میاد، اون وقت باز همین کار رو تکرار می کنی..."

بابابزرگ  در حالی که می خندید، دمش رو تکون داد و وسط حرفم پرید:

"چون خوشت نمیاد دوست دارم بکنم، اینقدر هم نق نزن بچه، بزرگ و کوچیکی گفتن..."

باز خندید که شاکی گفتم:

 "بابابزرگ من دیگه بزرگ شدم! الان سن بلوغ رو هم رد کردم و چند وقت دیگه که دوران ف..."

صدای جدی و محکم بابا بزرگ، مانع از ادامه حرفم شد...

" هی! تو هنوز اونقدر بزرگ نشدی که درباره این چیزا فکر کنی و حتی به زبون بیاری اون دوران واسه گرگ های ماده ست و تو حق نداری مثل بقیه دوستات در اون زمان حتی از کنار گرگ های ماده رد بشی، دیگه هم نمی خوام دربارش حرفی بشنوم."

غرشی کردم و دیگه ادامه ندادم. این بحث تموم شدنی نبود! منم گرگ بودم، چرا نمی تونستم همراه بقیه گرگ ها برای خودم زوج پیدا کنم، چرا اخه...

باز بهش نگاه کردم، عصبی بود و با اخم به جای نامشخصی خیره بود، سعی کردم موضوع رو عوض کنم تا بیشتر از این عصبیش نکنم... اروم گفتم:

 " بابابزرگ اون گرگ جدیدی که تازه اومده بو..."

بابابزرگ سریع وسط حرفم پرید و با چهره ای جدی و لحنی خشن گفت:

 "بهش نزدیک نشو هکتور، اگه نزدیک بشی مطمئن باش به شدت باهات برخورد می کنم! به هیچ وجه اجازه نداری باهاش حرف بزنی!"

  • لایک 8

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت بیست

شاکی جلوش نشستم. این دیگه منطقی نبود، داشت زور می گفت! شاکی گفتم:

"منظورت چیه بابابزرگ!؟  اصلا تو ..."

با غرشی که از خشم کشید وحشت زده از جام بلند شدم و عقب رفتم. بهش نگاه کردم. چرا اینقدر عصبی بود! صدای خشمگینش توی ذهنم پیچید.

" هکتور برو بیرون؛ همین الان!"

خیلی بهم برخورد! من چیزی نگفته بودم که بخواد این جوری عصبی بشه! در حالی که جلوش تعظیم می کردم، بی حس گفتم:

"بله آلفا!"

بلند شدم و بدون هیچ حرف دیگه ای از غار بیرون رفتم، با خروجم خرگوشی جلوی پاهام پرید، عصبی بودم، این رفتار هاش داشت روی مخم رژه می رفت، همیشه همین بود، نمی ذاشت کاری که خودم می خوام رو بکنم... عصبی دندون هام رو محکم توی گردن اون خرگوش که خواست فرار کنه، فرو کردم. خون با فشار زیاد از بدنش بیرون زد و در جا کشته شد، احتمالا صورتم هم خونی بود، به جهنم، جسمش رو به طرفی پرت کردم با زبونم خون ها رو از روی صورتم پاک کردم. طعم خوبی داشت... بعد از تمیز کردن خودم عصبی به طرف غاری که کارول رو توش زندانی کرده بود رفتم. من هکتورم، نوه الفای قبیله، قرار نبود هرچی آلفا گفت بگم چشم!

به اطراف نگاهی کردم، نگهبان های غار نبودن، احتمالا رفته بودن آب بخورن، سریع وارد غار شدم. کارول هنوز همون طور روی اون تخته سنگ بی هوش بود! چرا به هوش نمیاد؟ عصبی تر شدم و لگدی بهش زدم. ولی مثل اینکه حتی احساسش هم نکرد، لعنتی!

پشت تخته سنگ مخفی شدم. باید تا وقتی به هوش می اومد منتظرش می موندم. نباید کسی متوجه بودنم در اینجا میشد!

البته اگر هم می شدن نمی تونستن کاری بکنن چون من نوه الفا بودم! مگر اینکه خود الفا تنبیهم کنه که امیدوارم اصلا کار به اونجا نکشه...

)چهل و هشت ساعت بعد(

( کارول )

داشتم راه می رفتم، یکی هم انگارکنارم بود و همراهم می اومد... بوش رو نمی شناختم، واسم غریبه بود... چشم هام بسته بودن و نمی تونستم بازشون کنم، انگار یکی مانع باز شدنشون شده بود، با اینکه جایی رو نمی دیدم اما یه جورایی حسش می کردم. ناخوداگاه پشت سرش راه می رفتم نمی دونستم چرا همراهم بود، اصلا کجا بودم... یه نیروی عجیبی وادارم می کرد دنبالش برم… چقدر عجیب بود... کجا می رفتیم؟ هوا سرد بود و بدنم می لرزید، به سختی لرزشم رو کنترل می کردم... می ترسیدم، جایی رو نمی دیدم ولی همچنان راه می رفتم... با بویی که به مشامم خورد، از فکر بیرون اومدم و سریع حالت تهاجمی گرفتم، چقدر بو اشنا بود! کجا شنیده بودم... کجا‌...

بو پخش شده بود و انگار از همه جا می اومد. عصبی و کلافه سرم رو مدام می چرخوندم تا منبع این بو رو پیدا کنم اما فایده نداشت. سردرگم بودم که ناگهان بو تموم شد و یه بوی دیگه اومد، متعجب از حرکت ایستادم! این یکی رو می شناختم، بوی گرگینه بود! ناخوداگاه چشم هام باز شدن. نور زیادی به چشم هام خورد، واسه همین سریع بستمشون، کم کم بازشون کردم تا چشم هام عادت کردن، متعجب به جلوم خیره بودم... یه جنگل بزرگ که زمین هاش پر از خون بودن! تموم منطقه از قرمزی خون، رنگین شده بود و عجیب تر از اون، این بود که اصلا بوی خون رو حس نمی کردم!

شوکه به این صحنه وحشت ناک خیره بودم. تموم درخت ها سوخته بودن و شاخه هاشون روی زمین افتاده بود. خون ها همه از یه منبعی که وسط جنگل بود نشات می گرفتن.

پاهام ناخوداگاه حرکت کردن. مسیر جریان خون رو دنبال می کردم تا به منبع برسم، اما نمی خواستم برم، ارادم دست خودم نبود، من می ترسیدم نمی خواستم برم... اما انگار بدنم و پاهام حالیشون نمی شد، انگار تحت فرمان یکی دیگه بودن...

به یه تپه رسیدم و ازش بالا رفتم، یه صخره زیر تپه بود و حدود سی یا شاید هم چهل متر ارتفاع داشت! تموم خون ها مثل آبشار ازش می ریختن، پاهام تا زانو توی خون ها بود، دریاچه ای ازخون اون پایین درست شده بود و جنازه ای از هرگونه، اعم از خرگوش، پلنگ، روباه و... اون اطراف افتاده بود! وحشت زده به همه جا نگاه می کردم. اینجا چه خبر بود؟ زئوس! چه اتفاقی افتاده بود... چرا همه مردن!

نوری از دور به چشمم خورد، با سرعت جلو میومد، انگار شکل یه ادم بود... ادم... یعنی تبدیل شونده بود! یه گرگینه! جز گرگینه ها بقیه نمی تونن تبدیل بشن... نزدیک تر که شد، چشم هاش رو دیدم، نور عجیبی از خودش ساطع می کرد. وای زئوس! یکی از چشم هاش ابی و دیگری قرمز بود! چشم هاش... درست هم رنگ چشم های من بود! تنها تفاوتش، نبود رنگ سبز بود! چرا رنگ سبز رو نداشت! باید ازش می پرسیدم. شاید اون هم مثل من بود ولی دلیل...

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت بیست و یک

 

چند ساعتی بود که  پشت این تخته سنگ قایم شده بودم. چرا کارول به هوش نمی اومد! نکنه یه مشکلی واسش پیش اومده باشه، نکنه اسیب دیده، وایی چی کار کنم...

با صدا ی حرکت سنگ بزرگی که جلوی در ورودی قرار گرفت، سرم رو بالا اوردم،  اه بابابزرگ دستور داده بود در ورودی غار رو مسدود کنن تا هیچ کس نتونه وارد غار بشه و بیشتر هم بخاطر من این کار رو کرده بود... اما نمی دونست من زود تر از این وارد غار شده بودم. اما مسئله این بود که اگر زود نرم بیرون، کم کم متوجه نبودم میشه و اون وقت واقعا بدبختم!

عصبی از جام بلند شدم و از پشت سنگ بیرون اومدم، بالای سر کارول ایستادم و با پوزم هی تکونش دادم. حالا توی این وضعیت نمی خواست به هوش بیاد! اه...

نه انگار فایده نداشت، برای اخرین بار با تموم قدرتم تکونش دادم که  با غرشی از خواب بلند شد! وای ترسیدم! سریع چند قدم عقب رفتم که از سنگ افتادم پایین، اخه روی سنگ خوابیده بود! احمق! بهش نگاه کردم، از جاش بلند شده بود و وحشت زده و عصبی، با حالت تهاجمی بهم نگاه می کرد !دِ بیا چش شده!

نکنه بهم حمله کنه! سریع منم حالت تهاجمی گرفتم و اروم و با احتیاط گفتم:

"هی چته؟"

صدای عصبیش توی غار پی چید:

- تو کی هستی؟

وا! چه مرگش شده بود! نکنه واقعا مغزش اسیب دیده بود! متعجب به صورتش نگاه کردم و گفتم:

"تو چت شده! بابا منم هکتور، همون گرگی که توی جنگل دیدیش! یادت رفته که گفتم..."

انگار یادش اومد، آروم شد و از حالت دفاعیش پایین اومد، خسته دوباره روی سنگ افتاد.چه اتفاقی واسش افتاده بود! جلو رفتم و کنارش نشستم. اروم در حالی که دمم رو تکون می دادم، به چشم ابیش خیره شدم و گفتم:

"خوبی؟"

خسته بهم نگاه کرد، چشم هاش عجیب بهش میومدن... غمگین گفت:

- یادم اومد... نمی دونم چم شده، برای یه لحظه نفهمیدم دارم چی کار می کنم...

نگاهی به غار انداخت، انگار تازه داشت موقعیتش رو درک می کرد‌. متعجب گفت:

_ الان کجام؟ این جا کجاست؟!

اوه، چطور، بهش بگم... با لحنی خسته گفتم:

" یکی از غار های منطقه ماست. وقتی رسیدیم از حال رفتی و تا الان اینجا بی هوشی..."

چون نمی تونست از طریق ذهن ارتباط برقرار کنه تقریبا داد زد و گفت:

- تا الان؟! 

گوشم کر شد! هوف؛ اروم گفتم:

"اره تقریبا سه روزه که بی هوشی!"

باز داد زد:

- سه روز؟

عصبی سری تکون دادم. اینبار اگه داد میزد، می زدمش، اه گوشم کر شد... بهم نگاه کرد و با لحنی غمگین گفت:

- الفاتون چی؟...من رو دید؟ می تونه کمکم کنه؟ اصلا چرا اون موقع بی هوش شدم؟ من...

غمگین و کلافه بهش نگاه کردم. چطور باید بهش می گفتم؟ تقصیر من بود که الان این جا زندانی شده! صداش، من رو به خودم اورد.

- هی چرا چیزی نمیگی؟

نفس عمیقی کشیدم و مستقیم به چشم هاش زل زدم، اخرش که باید می گفتم...

"ببخشید! تقصیر منه! الفا به محض اینکه تو رو دید دستور داد توی این غار زندانیت کنن و کسی هم حق نداره باهات ملاقات کنه. منم مخفیانه اومدم این جا و دلیل بی هوش شدنت هم بخاطر توجه بقیه بود، یهو دیدنت و چون نمی تونستی کنترل ذهنی داشته باشی حرف هاشون بهت فشار اورد."

کارول، در حالی که از تعجب گوش هاش سیخ شده بودن، با لحنی متعجب گفت:

- زندانی! چرا؟ کنترل ذهنی!

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

پارت بیست و دو

دمم رو محکم به چپ و راست تکون دادم و همین طورکه داشتم کلمات رو توی ذهنم آماده می کردم، تند-تند گفتم:

"نمی دونم خیلی اصرار کردم تا بگه چرا اما نگفت. یه حس عجیبی داشت. به وضوح پریشونی رو توی چشم هاش حس می کردم. حس ترس! انگار از یه چیزی می ترسید... با دیدنت کلا دگرگون شده بود!"

غمگین و متفکر سری به معنای فهمیدن حرف هام تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت، به زمین خیره شد و به فکر فرو رفت، انگار داشت مثل من به این فکر می کرد که چرا بابابزرگ این جوری کرده بود.

آهی کشیدم، من که به نتیجه نرسیدم شاید اون می رسید. بهش نگاه کردم، یه گرگ قهوه ای بود، مثل تموم گرگ های دیگه، تنها تفاوتش که خاصش کرده بود چشم هاش بودن... دم قشنگی هم داشت، بزرگ بود و موهاش ازش آویزون بودن و... چیی؟! متعجب بهش خیره شدم! باورم نمیشد! چرا جنسیت نداشت؟

بهم نگاه کرد، اوه فکر کنم فهمید! حواسم نبود ارتباط نگیرم باهاش، انتظار داشتم عصبی بشه اما خیلی اروم سرش رو به معنای تایید فکرم تکون داد و همینطور که پاهاش رو تکون میداد تا حالت نشستنش رو کمی عوض کنه گفت:

- آره، جنسیت ندارم!

یکم مکث کرد و باز ادامه داد:

-  نمی دونم چرا... اما از بد تولد این جوری بودم. حدس می زنم باید با رنگ چشم هام مرتبط باشه.

شوکه شدم و با چشم هایی که از شدت تعجب بزرگ شده بودن، گفتم:

"یعنی تو... نه نری نه ماده؟!"

خندید و سری تکون داد! وایی مگه میشد؟ وایی... باورم نمیشد اخه چطور! یعنی برای اون کار های... اَه هکتور منحرف نشو! خب اخه... کوفت! منحرف بدبخت!

(کارول)

به فکر فرو رفتم. یعنی من چی ام که الفا با دیدنم زندانیم کرده بود؟ بد تر از همه، اون خواب چی بود! اون چشم ها... چجوری باید اون رو پیدا می کردم؟ خسته شدم از این همه سردرگمی! چرا زندگیم اینقدر گنگ بود چرا... اصلا چرا کسی نبود بهم توضیح بده!

کلافه بلند شدم و از روی سنگ پایین پریدم. دور تا دور غار راه رفتم. باید یه راهی پیدا می کردم تا سرگرم بشم، حجم فکر هام خیلی زیاد بود، باید یه جوری تمرکز می کردم... باید یه کاری می کردم. به دیواره های غار نگاه کردم.

با صدای هکتور توی ذهنم، به طرفش برگشتم: 

"هی رفیق چیکار داری میکنی؟"

کلافه اهی کشیدم و گفتم:

- باید برم بیرون. باید آلفا رو ببینم، مطمئنم متوجه حقیقتی درباره من شده که زندونیم کرده! احتمالا  دلیل ترس نگاهش هم همین بوده! اون یه چیزی می دونه...

صدای هکتور، مانع ادامه حرفم شد:

 "البته بیرون رفتن از اینجا کار خیلی سختیه ولی اگه بتونیم فرار کنیم الفا اجازه نمیده ببینیمش و حتی ممکن من و تو رو بکشه، مخصوصا من رو چون  از دستورش سر پیچی کردم و همین الان هم نمی دونن من اینجام و دلیلش هم اینکه این غار جزء غار های اصلیه و هیچکس نمی تونه بفهمه کی اینجاست وگرنه الان مرده بودم !"

متعجب از حرفش، بهش نگاه کردم و گفتم:

-چرا نمی تونن بفهمن کی اینجاست؟ مگه نمی تونن بو ها رو حس کنن؟

هکتور اروم خندید و گفت:

"غار های اصلی متعلق به افراد مهم قبیله ان و به همین خاطر کسی نمی فهمه داخل غارهای اصلی چه خبره؛ اگه کسی بیرون از غار باشه نمی تونه بو های داخل غار رو متوجه بشه در نتیجه نمیفهمه که کی اونجاست و یا هر چیزی که از طریق بو میشه تشخیص داد رو نمی فهمن، همینطور نمی تونن بفهمن دونفر دارن از طریق ذهن به همدیگه چی میگن. حتی نمی تونن صداهای دیگه ای به غیر از مکالمه رو بشنون کلا نه بویی متوجه میشن نه صدایی می شنون حالا فرقی نداره صدا مربوط به مکالمه باشه یا حتی صدای افتادن یه تیکه سنگ، البته از داخل می تونی صدا و بوی بیرون رو بفهمی‌"

سری به معنای فهمیدن حرف هاش تکون دادم. اهان پس بگو چرا هنوز متوجه هکتور نشدن... ولی چرا این جورین؟ سوالم رو اروم از هکتور پرسیدم، جواب هاش خیلی کامل بودن:

" چون افراد مهم قبیله صحبت هایی دارن که شاید کسی نباید ازشون با خبر بشه مخصوصا وقت هایی که به ملاقات آلفا میرن"

آهان، یه جور کار برای حفظ امنیته خب باحاله اما این یه جور نقص دفاعی هم محصوب میشه... برام سوال بود کی اینا رو اینجوری ساخته یعنی الفاشون همچین قدرتی داشت؟! به هکتور نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که خندید و گفت:

" می دونم چی می خوای بپرسی، نه ما، نه الفامون، چنین نیرویی رو نداریم، تموم این کارها رو پ...

  • لایک 9

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...