رفتن به مطلب

رمان یک عاشقانه بیصدا | خط تیره کاربر انجمن نودهشتیا


ریحـون
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: C 

ارسال های توصیه شده

«بسم الله الرحمن الرحیم»  

رمان: یک عاشقانه بیصدا 

ژانر: اجتماعی _ عاشقانه 

هدف: یادگیریِ جنگیدن برای اهداف 

نویسنده: یگانه صیادی

 

   خلاصه: 

داستان در مورد پسریه به نام معین، که از بچگی اسمش روی دختر خالش نازنینِ، اما هیچ کدوم راضی نیستن و هر کدوم دلشون یه جایی گیره..

  اونم کسایی که غیر قابل دسترس ان!  

 

 

  مقدمه: 

  مگه میشه تو رو داشت تو رو دید،

با تو حرف زد و بهشت رو روی زمین احساس نکرد؟

بخدا بهشت همین جاست

همین نقطه ای که من هستم همین جایی که تو میخندی:)!  


ویراستار: @ ELFLokee

ناظر: @ zahra.fallsgirl

ویرایش شده توسط خط تیره
  • لایک 9
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

هوای خونه گرفته بود، شاید دلیلش خبری بود که اماده شنیدنش بودیم.

  من و مامان پشت در منتظر بابا بودیم.

  در باز شد،  چهره اش نمایان شد، داغون‌ترین حالت ممکن بود، هیچ‌وقت تا حالا این‌طوری ندیده بودمش.

  سر شدم، یخ زدم، گوشام سوت می‌کشید. 

یهو اومد مامان و بغل کرد و زد زیر گریه،  اولین بار بود گریه‌اشو می‌دیدم. 

تکیم‌و به دیوار دادم و سر خوردم رو زمین.

  چشام دو- دو می‌زد،  کی گفته مرد گریه نمی‌کنه؟! بعضی دردا این‌قدر تحملش سخته که جنسیت نمی‌شناسه.  بعضی اوقات اگه بروز ندی غم باد می‌شه، خوب بود بابا گریه می‌کرد، حداقل ترس اینو نداشتم که درداشو تو خودش بریزه و سکته کنه...

   چشام تار شد و اشکام جاری!

  حالا تموم خاطراتم با بابابزرگم توی ذهنم بود.

بابابزرگم خیلی خوب بود، دلم نمی‌خواست باور کنم که دیگه نمی‌بینمش و سر جای همیشگیش نیست.

  یهو ذهنم رفت سمت  حورا!  اون الان چه حالی داشت؟! یعنی می‌دونست؟ 

چقدر بدبخت بودم که بجای عزاداری دارم به دختر عمه‌م فکر می‌کنم، اونم وقتی نامزد دارم...

حالم بده بابابزرگ بود حالا بده خودمم هست.. گریم شدت گرفت، سرمو رو زانوهام گذاشتم، دیگه هیچ کس تو هال نبود. 

تقصیر من این وسط چی بود؟! من نخواستم نامزد داشته باشم، من نخواستم عاشق دختر عمه‌م بشم... 

حالم بد بود،  میتونستم دردای خودمو تحمل کنم ولی مرگ بابابزرگ و اصلا، چون درکش برام سخت بود. 

تو اتاقم رفتم، میلاد و میعاد خواب بودن، جفت‌شون ازم کوچیک تر بودن.  

فرزند اول خانواده بودن همیشه برام ضعف حساب میشد... 

چون باعث شده بود خیلی چیزا بهم تحمیل بشه، یکی‌ش همون نامزدی که می‌دونستم دلش یه جای دیگه‌س...  اونم شانس نیاورد...  دلم برای جفت‌مون می‌سوخت. 

تا نیمه شب تو فکر بودم و گریه می‌کردم، مرگ بابابزرگ باعث شده بود به حال خودمم گریه کنم.

خیلی وقت بود سر شده بودمو همه چیزو تو خودم می‌ریختم ولی حالا یکم خالی شدم...  اون‌قدر به حال خودم‌و و نبود بابابزرگ اشک ریختم که متوجه نشدم کی خوابم برد. 

صبح با صدای گریه از خواب بیدار شدم. 

میعاد و میلاد بودن، میلاد ۱۷ سالش بود و میعاد ۷سالش.  شاید برای میعاد سخت تر بود تا من یا میلاد،  خیلی بابابزرگ و دوست داشت و حس بابابزرگ هم بهش همین بود، 

میعاد همون جور که گریه می‌کرد گفت:

- بابابزرگ مرده! بعد تو خوابی... 

و هق زد، خیلی دردناک گریه می‌کرد، میلاد فقط بغض کرده بود و به یه گوشه خیره شده بود.

  رو به میلاد گفتم:

- کی به میعاد گفت؟ 

- بابا چشاش قرمز بود، بچه ترسید، مامان هم بهش گفت تا وقتی رفتیم خونه اقاجون سکته نکنه...  معین؟!

سرمو به معنیه چیه تکون دادم.

- باورت می‌شه؟!  من هنوز هنگم...  اخه چرا؟

صداش بغض داشت، غرور نوجوونیش نمی‌ذاشت  گریه کنه.

 

  .... 

 

همه مشکی پوشیده بودیم، یه جورایی حس بدی به آدم میداد. 

سوار ماشین شدیم، من پشت فرمون نشستم، بابا حالش مساعد نبود. 

سکوت بین‌مونو فقط هق- هق‌های میعاد می‌شکست،  رسیدیم خونه‌ی بابابزرگ، پارچه‌ها و اعلامیه‌های مشکی روی دیوارا رو پر کرده بود. 

از ماشین پیاده شدیم، با دیدن عکس و اسم بابا بزرگ نفسم بند اومد، بابا هم یه نگاه طولانی به عکس روی اعلامیه کرد و وارد حیاط شد. 

  یکی دیگه از معایب فرزند اول بودن این بود که غصه‌ی ناراحتیه کل خانواده رو می‌خوردم، اونم وقتی که خودم پر دردم، فقط دردام بیشتر می‌شد وقتی هق- هق‌های میعاد و می‌شنیدم، وقتی میلاد بهش دلداری می‌داد، سکوت بابا دیوونم می‌کرد، مامان فقط بغض داشت، چون هیچ‌وقت جلوی میعاد گریه نمی‌کرد. و بنظرم بهترین کار بود،

ما سه تا هم وارد حیاط شدیم، کلی آدم توی حیاط بود اما فقط یک نفر و دیدم، و به محض دیدن ایستادم، قلبم دیگه نمیزد، بدنم قادر نبود حتی تکون بخوره.

  این بود وضعیت همیشم، اما اولش اینطوری بود... 

میعاد خودشو پرت کرد تو بغلش، جفت‌شون بلند بلندگریه می‌کردن و من فقط درد حس می‌کردم، درد دیدن این صحنه ها رو. 

  اگه بابابزرگ می‌دونست رفتنش با ما همچین کاری میکنه بازم می‌رفت؟

  هر چند دست اون نبود. 

حالا دیگه میلادم داشت بروز میداد، نتونستم بی‌حرکت بمونم، دستشو کشیدم.

  یه گوشه نشستیم، سرشو رو پام گزاشت،  هق می‌زد...

  بغضم گرفته بود، فکر کنم امروز اسمش درد بود، چون فقط درد حس میشد. 

حالا صدای گریه‌ها رو می شنیدم، می‌دیدم، عمه قش کرده بود.

  حورا تا فهمید، دست میعاد رو کشید و برد سمت خونه،  اما دم در که رسید یه چیزی به میعاد گفت که میعاد دم در ایستاد و خودش رفت داخل.

  عموهام یا ساکت به یه گوشه خیره شده بودن یا آروم گریه می‌کردن،  مرگ بابابزرگ یه زخم عمیق بود برای کل خانواده،  حیاط پر از ادم بود. 

از صحبت‌هاشون شنیدم که می‌خوان برن بهشت رضا، برای خاکسپاری.  

میرفتم؟!

پس باید آماده می‌شدم برای صحنه های دردناک‌تر...

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ ELFLokee

ناظر: @ zahra.fallsgirl

ویرایش شده توسط خط تیره
  • لایک 5
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

بعد از رفتن بیشتر آدمای توی خونه و حیاط، مامان همراه میعاد اومد سمتم

- معین رضا تو بمون پیش برادرات، دختر عمو، پسرعمو هاتم داخلن تو هم برو. 

بلند شدیم. 

میعاد چادر مامانو ول کرد سمتم اومد و محکم بغلم کرد، قدش در مقایسه با من خیلی کوتاه بود.

  مامان خداحافظی کرد و رفت.  میعاد سرشو آورد بالا، 

- چرا نزاشتن تو بری؟! تو هم کوچیکی؟ 

میلاد جواب داد:

- بسه امروز زیاد حرف زدی، بریم تو خونه. 

- تو زر نزن با تو نبودم. 

میلاد اصلا با میعاد رابطه خوبی نداشت، همیشه سر جنگ داشتن و یه جورایی دشمن هم بودن.  

ولی با من تقریبا خوب بودن چون زیاد تو کاراشون دخالت نمی‌کردم.

  داخل رفتیم.

دختر عموهام، مهتاب و ریحانه و زن پسر عموم فاطمه به ردیف نشسته بودن. 

مهتاب گریه می‌کرد و فاطمه بهش دلداری میداد، ریحانه ساکت بود.

  اونور پسر عمو هام امیر حسین و محمد رضا و علیرضا و پسر عمم حمیدرضا نشسته بودن، همشون به یه گوشه خیره شده بودن. 

یه گوشه ای نزدیک بهشون نشستیم. 

  تا سرمو بالا اوردم متوجه حورا شدم که سرش و روی پایِ کسی گذاشته بود، نگاهمو بالا کشیدم.. 

نه! 

نازنین بود. 

داشت منو نگاه می‌کرد، حالت صورت‌ش اون‌قدر غمگین بود که غم‌هامو بیشتر کرد. 

سرمو پایین انداختم. 

دختر خاله‌م، کسی که از بدو تولد سندم به نامش بود...

اما دلم یه جای دیگه ، اونم همینطور.

  شاید من خوش شانس‌تر از نازنین بودم. 

اونم خیلی وقت بود دلش رفته بود جایی که غیر قابل دسترس بود. 

می‌دونستم  ، همه چیزو...  دلش پیش کسی گیر بود که بهتر از خودش می‌شناختمش... 

اون شخص اول منو درجریان گذاشت. 

در جریان علاقه ای که به نامزد من داشت. اون‌جا یکمی امیدوار شدم. 

چون اگه نازنین ازدواج می‌کرد منم راحت تر می‌تونستم خانواده هامونو راضی کنم.

  اما از بد روزگار دو هفته بعد از ابراز علاقه اون شخص به نازنین، پدر و مادرش براش رفتن خواستگاری... 

یعنی بعد از همون روزی که نازنین هم اعتراف کرد بهش علاقه داره...

  جنگید.

  با خانوادش، گفت یکی دیگه رو دوست داره، اما مخالفت کردن و بزور عقدش کردن و براش نامزدی گرفتن...

  اگه می‌فهمیدن نازنین نامزد داره عمرا راضی می‌شدن، ولی نمی‌دونستن و بازم راضی نشدن.

  نازنین نامزدی.شون نرفت، ولی از اون روز چهرش غمگین شد...

همین‌طور حورا،  اون حتی بیشتر از من می‌دونست. 

حورا و نازنین دوستای بشدت صمیمی بودن، و ازدواج من با هر کدومشون یا باعث خراب شدن دوستی‌شون می‌شد یا من نابود می‌شدم...

  یهو احساس کردم پام داره سوراخ می‌شه، میعاد بود. 

اخم کردم و اروم گفتم:

- چیه؟ 

- برا من قیافه نگیر، گشنمه!

 - خب به من چه، یه چیزی پیدا کن بخور

- بریم بخریم. 

- حوصله ندارم‌. با میلاد برو 

- با اون یابو می‌خواستم برم به تو نمی‌گفتم

- یابو چیه بی‌ادب،

 - میلاده خب‌.

بعد نزدیکم اومد و در گوشم گفت

- اگه نیای میرم به نازنین می‌گم معین رضا گفته بیا تو اتاق کارت دارم. 

  هولش دادم  تا خواستم چیزی بگم یکی پرید وسط حرفم، به محض اومدن صداش من و میعاد که در حال جنگ بودیم ایستادیم و نگاهامون رفت سمتش.

:من میبرمت

  حورا بود، حالا نشسته بود کنار نازنین.

  - در ضمن تو جمع در گوشی حرف نمی‌زنن... 

- نمی‌خواد با معین باید برم، پولام تو کارتشه پسم نمیده. 

دروغ می‌گفت 

میلاد جواب داد:

- اره پولای تو تو کارت همه هست. 

- توعه دزد زر نزن خواهشا. 

همین نبود چند دقیقه پیش اونطوری گریه میکرد.  چقدر زود یادش رفت. 

از روم بلند شد و شروع کرد به کشیدن دستم. 

- بهت می.گم پاشو

  _باشه

  و یهو دستمو ول کرد و به عقب پرت شد و سرش به زمین خورد. 

دادی کشید وشروع به گریه کرد.  همه اومدن بالا سرش.

میلاد تند گفت:

  - مردی؟ 

با گریه گفت:

- تا حلوای تو رو نخورم نمی‌میرم، خدا لعنتت کنه معین!

  امیرحسین گفت:

- چی‌شدی؟ 

فاطمه هم پرسید:

- حالت خوبه؟

  یهو بلند شد، اشکاشو پاک کرد و گفت:

-  حتما باید کاریم بشه تا نگرانم بشین؟! هیچ‌کدومتون بدرد نمی‌خورین، فقط حوری خودم، حوری؟ 

 رو کرد به حورا، و با ژست خاصی رفت بغلش.

حورا از وقتی میعاد بدنیا اومد بشدت دوستش داشت و میعادم باهاش خیلی جور بود. 

گونه حورا رو بوسید و گفت:

  - امید من فقط به توعه 

و رو به من گفت:

- اگه دوس داشتی بیا ولی در غیر این صورت کارتتو بده. حوری بریم. 

و رفتن، چطوری بغلش می‌کرد؟!

درسته میعاد ریزه میزه بود ولی خود حورا هم قدش کوتاه و لاغر بود،  برعکس نازنین که قد بلند بود. 

بلند شدم، میلادم بلند شد 

چیه؟ منم میام 

راه افتادیم،  دم در منتظر بودن، دست همو گرفته بودن. 

تو کل راه حورا و میعاد جلو بودن و من و میلاد پشت سرشون با فاصله چند متری، البته به خواست میعاد، چون اگه ما کنارش باشیم حس بدی بهش دست می‌ده. 

نظرم عوض شد، میعاد با کسی که به نفعش نباشه خوب نیست. 

به اولین سوپر مارکت که رسیدیم، میعاد دستور داد می‌خواد خرید شو از این‌جا کنه. 

بزرگ بود، حورا از میعاد جدا شد و سمت صندوق رفت.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ ELFLokee

ناظر:  @ zahra.fallsgirl

ویرایش شده توسط خط تیره
  • لایک 6
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

بی‌اختیار سمتش رفتم و با فاصله ازش ایستادم، نیم نگاهی بهم کرد و رو به فروشنده که یه پسر جوون بود با اشاره به شکلاتایی که شکل لب بود گفت :

- می‌شه بهم لب بدید.

چی؟

  پسره کپ کرده بود، حورا بلند تر از حد عادی گفت:

- عه چیز، چیز منظورمه، شکلات لبی، نه، لب شکلاتی... 

سرشو پایین انداخت،  پسره همون‌طور که مثل گچ شده بود براش یه شکلات اورد، حورا یه نگاه با خجالت به پسره و من کرد و شکلات و برداشت. 

منم با کلی تمرین تو ذهنم که چی می‌خوام، به چی پف تخم بلدرچینی های کنارش اشاره کردم و گفتم:

- می‌شه بهم  مرغ تخم بلدرچینی بدید؟ 

و یه لبخند آروم زدم، با دیدن صورت سرخ حورا تازه فهمیدم چی گفتم:

 - نه اقا منظورم تخم مرغ بلدرچینیه، نه چی پف تخمی... تخم چی پفی،

 یهو میلاد کنارم سبز شد و خیلی با اعتماد به نفس گفت:

 - بلدرچین تخمی منظورشه

  تا اومد چیز دیگه.ای بگه حورا گفت

- چی پف منظورشونه، 

و رو به ما ادامه داد:

- حالا لازم نیست تخماشو بگید... 

اونم خراب کرد،  همه‌مون لال شدیم.  میعاد هم با یه سبد پر خوراکی نزدیکمون اومد. 

گذاشتشون رو میز و گفت«

- معین کارت؟ 

و دستشو دراز کرد، ناچار کارتمو از تو کیف پولم در اوردم و بهش دادم. 

بعد از خرید همگی سمت خونه راه افتادیم. 

بازم فاصله داشتیم، اما پشتشون نبودیم، صورت حورا رو می‌دیدم، این زیباترین تصویری بود که همیشه عقده اش به دلم می‌موند. 

با هر بار دیدنش بیشتر عاشقش می‌شدم و اون نمی‌دونست...  هیچ‌کس نمی‌دونست،  فقط خودم و خدا!

من حتی اجازه نداشتم اونو کنارم تصور کنم، من صاحب داشتم،رجسمم صاحب داشت. 

اما صاحب دلم یکی دیگه بود که حتی روح‌شم خبر نداشت.   من مال خودم نبودم و این عذابم میداد. 

تنها کاری که می‌تونستم کنم، این بود که دعا کنم نازنین ازدواج کنه  ... ولی نشدنی بود. 

این وسط اول من و بعد نازنین نابود می‌شد.  دوباره بهش نگاه کردم، انگار خدا یه قسمت از جذابیتشو به حورا داده بود.

  یه دسته مو از شال مشکیش بیرون اومده بود و من ضعف می‌رفتم از اون یه دسته مو. 

اما عذاب وجدان هم داشتم، نازنین می‌فهمید برای یه تار موی حورا ضعف می‌کنم چه حالی میشد؟! 

می‌دونست.

   در این حد که منم یکی دیگه رو دوست دارم اما نمی‌دونست اون شخص حوراس! 

دلم نمی‌خواست نازنین وارد زندگیم شه، چون می‌دونستم زجر می‌کشه. 

خیلی سخته مال کسی باشی و اون نخوادت... 

اون انتخاب زوری زندگیم می‌شد و این زجر کش می‌کرد جفتمونو. 

رسیدیم، میعاد و حورا اول رفتن و بعدش ما. همون‌طور که وارد حیاط میشدم، میلاد گفت:

- چه ضایع بازی در آوردیم، ابرومون رفت، من دیگه اون‌جا نمی‌رم‌ 

فقط سرمو تکون دادم، وارد خونه شدیم. 

دوباره غم نشست تو دلم. 

یادم اومد... 

چقدر بده نتونی باور کنی یه قسمت از وجودت دیگه نیس. 

  آروم یه گوشه دور از همه نشستم.  دستامو رو زانوهام گذاشتم و بالش سرم کردم.

تو حال خودم بودم که صدای صحبت کردن کسی تو گوشم نشست. 

سرمو بلند کردم.  من توی راهرو نشسته بودم و صدا ازتو اتاق میومد.

حورا:

- چیزی شده؟ لال شدی بگو دیگه حورا بود. 

نازنین:

- نمی‌دونم شاید. 

حورا:

- بگو راحت باش، خودت که می‌دونی دهن من بستس. 

نازنین

- اگه بسته نبود که از اول چیزی بهت نمی‌گفتم، نمی‌دونم می‌دونی یا نه ولی محمد علی... 

حورا:

- علی چی؟ مگه بلاکش نکردی؟ شمارشو پاک نکردی؟ 

نازنین:

- چرا، ولی امروز تو کوچه دیدمش.  

حورا:

- خب

نازنین:

- یه جورایی اشاره کرد برم سمتش یعنی گفت،یه دقیقه و به پشت یه ماشین اشاره کرد، منم وقتی مامانم اینا رفتن داخل و کسی تو کوچه نبود رفتم پیشش. 

حورا:

- خاک تو سرت!

نازنین:

- عه گوش کن؛

حورا:

- خب حالا چی گفت؟! 

نازنین:

- بگم مثلا می‌خوای چی‌کار کنی؟

حورا:

- رخشتک‌شو به سرش می‌کشم!

نازنین:

- بی‌شعور !

 حورا:

- چیه! توقع داری با احساسات زن‌داداش من بازی کنه چیزی نگم؟!

 نازنین:

- نگو دیگه، 

حورا:

- باشه زن‌داداش

نازنین:

من با زن‌داداشش مشکل دارم. 

حورا:

- تهش خواهر شوهرتم، حالا سریع بگو! 

 

منو برادر خودش می‌دونست اون وقت من...!؟ 

نازنین:

- اولش سلام داد، ولی من جوابشو ندادم، اصلا نگاشم نکردم. 

حورا:

- سرقرار میری سلام نمی‌دی! 

به طعنه و عصبی میگفت.  انگار نازنین خیلی بیشتر از این حرفا براش مهم بود. 

نازنین:

- قرار کجا بود، گوش کن، بعد گفت، جوابمو نده بهت حق می‌دم ولی..

 حورا:

- ولی چی؟ 

نازنین:

- گفت می‌خواد بخاطر من از زنش جدا شه، گفت من نمی‌تونم تو رو دوست داشته باشم ولی هر دقیقه عاطفه رو ببینم.  

چقدر حق می‌گفت، این دقیقا احساس من بود.

  تقریبا بلند داد زد:

حورا:

- گه خورده. 

انگار یادش نبود عزاداریم، حورا بی‌ادب نبود یعنی من ندیده بودم ولی شاید با دوستاش راحته. 

نازنین:

- عه حورا! بقیه شو نمی‌گما!

حورا اروم تر گفت: 

- توقع داری خفه‌خون بگیرم؟! اون معین بی‌غیرت کجاس که ببینه به نامزدش پیشنهاد می‌دن؟! 

نازنین:

- حورا الان می‌شنوه، غلط کردم اروم باش خب؟! نامزد کجا بود بابا؟!

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار:  @ ELFLokee

ناظر:  @ zahra.fallsgirl

ویرایش شده توسط خط تیره
  • لایک 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 

حورا:

- یعنی چی؟! 

نازنین:

- یعنی معین هم یک دیگه رو دوست داره. 

حورا:

- هان!؟ 

می‌تونستم تصور کنم، هنگ کرده بود، چشاش گرد شده بود و دهنش باز.

حورا:

- چه زری زدی الان؟ غلط کرده!

نازنین:

- تقصیر اون نیست  از اول عمرش نامزدش بودم، منم نمی‌خوام خب.

حورا:

- ول کن حالا کدوم خر هست برم پارش کنم. 

نه، جلوی دوستاش زیادی راحته.... 

دلم می‌خواست وقتی بفهمه اون شخص خودشه قیافه‌شو ببینم. 

نازنین:

- نمی‌دونم، فقط رو یکی شک دارم. 

حورا:

- از کجا شک داری؟! 

نازنین:

- از نگاهاش، حرکات‌ش. 

حورا:

- نکنه... نه! یعنی ریحانه؟!

  نازنین:

- نه، اسمش... حوراس.

نازنین هم فهمیده بود، کاش رسوام نمی‌کرد.  

بغض‌م گرفت، از همین می‌ترسیدم که بفهمه و اخلاق‌ش عوض شه که سرم اومد. 

حورا:

- یعنی...  من؟! 

صداش خفه بود. 

حورا:

- چرا خب؟ چی تو من دیده، تو به این خوشگلی، شکت اشتباس. منم می‌دونم اون دوستت داره.  فکر بد به دلت راه نده انقدرم به اون الدنگ فکر نکن. 

نازنین:

- فقط تو روخدا به روش نزنی بفهمه، منو مقصر می‌دونه‌.

حورا:

- دیگه در اون باره حرف نزن که سردرد شدم، فقط بگو علی چیا بهت گفت؟

نازنین:

- باشه، گفت می‌خواد طلاق بگیره، چون دختره هم وقتی فهمیده سرد شده.  باز خوبه داره تحمل می‌کنه، من به‌جاش بودم و شوهرم یکی دیگه رو دوست داشت یا می‌مردم یا خودمو می‌کشتم. 

حورا:

- اسکل چرا خودتو؟  من بودمو اول شوهرمو مرگ موش می‌دادم، بعدم چشای دختره رو از کاسه در می‌آوردم. 

اگه دختره روح‌شم خبر نداشت چی؟

پس اگه من با نازنین ازدواج می‌کردم حورا انتظار داشت نازنین چشاشو از کاسه در بیاره؟! 

واقعا خطرناک بود، ولی اینم جزو دلایلی بود که ازش خوشم می‌اومد. 

نازنین:

- اگه دختره در جریان نباشه چی

حورا:

- لابد یه کرمی ریخته که پسره رو از راه بدرد کرده. 

حورا :

کرم ریخته!

نازنین بدجنس ولی با خنده گفت:

- تو چه کرمی ریخته که شوهر من دیوونت شده؟ 

حورا:

- گم‌شو، اون داداشمه، منم مث خواهرش میبینه توهم زدی.  تو به این خوشگلی، جذابی... من چی؟! 

نازنین:

- یعنی تو زشتی؟! 

حورا:

- دهن تو ببند کی همچین حرفی زدم؟! فقط گفتم تو هم خوشگلی هم خوب هم خوش هیکلی هم جذاب هم در دسترس...  ولی یک در میلیونه که بخواد حتی از من خوشش بیاد چه برسه به ازدواج...  اونم وقتی نامزد داره.

نازنین:

- حوریا ما نخواستیم...  بقیه تصمیم گرفتن.

حورا:

- چه عجبی یه بار یکی ما رو به اسم‌مون صدا کرد. 

راست می‌گفت، توی شناسنامه اسمش حوریا بود، ولی یکی می‌گفت حوری، یکی می‌گفت حور، یکی می‌گفت حوریه، اما من می‌گفتم حورا. 

وقتی به دنیا اومد، ما دوسال اختلاف سنی داشتیم، نمی‌تونستم خوب بگم حوریا برای همین می‌گفتم حورا و این شد که روم موند. البته اینا رو مامانم بهم گفته بود.

  ترجیح دادم بلند بشم و برم، چون اگه می‌دیدن من هنوز اون‌جا نشستم و حرفاشونو شنیدم خیلی بد میعشد. 

یه گوشه دور از اون‌جایی که بودم نشستم. 

یعنی مرگ بابابزرگ این‌قدر برامون غیر قابل باور بوده که هی فراموش می‌کردیم؟ 

از خودم بدم اومد که توی همچین وضعیتی دست از کارام بر نمی‌داشتم.  همیشه همین بود، عذاب وجدان داشتم. اونم برای کارایی که مقصرش من نبودم. 

خسته بودم. همیشه وقتی از ناراحتی کم می‌آوردم می‌خوابیدم.

 بلندشدم و به سمت اتاق ها رفتم. تا وارد راهرو شدم حورا و نازنین از اتاق بیرون اومدن؛ 

نمی‌تونستم تو چشاشون نگاه کنم، مخصوصا نازنین.

سرمو یکم بالا اوردم،  حورا طوری نگاهم می‌کرد که انگار داره تو ذهنش نقشه قتل‌مو میکشه. 

گُر گرفتم. اولین بارم نبود، اما خیلی وقت بود رو کنترل احساستم تمرین داشتم...   و الان! 

از درون داغ بودم ولی از بیرون یخ.

چیزی نگفتم و وارد اتاق بغلی شدم. 

تا وارد اتاق شدم، در و بستم و بهش تکیه کردم.  یه نفس عمیق کشیدم.

تا یه قدم برداشتم، در محکم از پشت خورد بهم و افتادم. مچ پام به لبه در گیر کرد و یکم زخمی شد. 

نشستم تا پامو بررسی کنم.  پوستش یکم کنده شده بود، زیاد مهم نبود. 

تا بلند شدم اول میعاد و به ترتیب حورا و نازنین وارد اتاق شدن. 

با بهت گفتم

- چه‌خبره اینجا؟ 

میعاد بلند گفت:

- خونه بابات که نیست، بابابزرگمو کشتی خونه‌شو صاحب شدی؟ خستم می‌خوام بخوابم، حوری و نازیم باید پیشم باشن.  ناراحتی برو بیرون... 

هنوز یک روز از مرگ اقاجون نگذشته بود و ما چقدر زود این‌که دیگه نیست رو فراموش کرده بودیم. 

کاش می‌ذاشتن بریم سرمزار حداقل اون‌طوری نبود بابابزرگ برامون بیشتر قابل باور بود. 

به لبه تخت تکیه دادم، تخت یک نفره ای که  وقتی می‌اومدم این‌جا می‌خوابیدم مال من بود.

دقیقا روبروم نشستن. 

میعاد یه بالش و پتو برا خودش اورد و وسط اتاق پهن کرد؛ خودشو پرت کرد و پتو رو روسرش کشید.

@ همکار ویراستار♥️

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار:   @ ELFLokee

ناظر:   @ zahra.fallsgirl

ویرایش شده توسط خط تیره
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 

نازنین سرش پایین بود ولی حورا زل زده بود بهم.  سخت بود تحمل نگاهاش! 

به خودم جرئت دادم و مثلا بی احساس گفتم

- به چی زل زدی؟ 

تمام توانم بود، از درون داشتم پس می‌اوفتادم.

  - به پسر دایی جذابم، مشکلی داری؟ 

- نه

  روی تخت دراز کشیدم و پتو رو تا گردن بالا آوردم، بازم همون‌طوری نگاه می‌کرد.

  چشامو بستم.  چند دقیقه تو همون حالت بودم.  یک چشم‌مو یه ذره باز کردم، دقیقا تو همون حالت قبلی بود. 

چشامو کامل باز کردم. 

- می‌شه بری؟ 

- برم؟ یعنی نازنین بمونه؟ 

- نازنین مث تو این‌قدر پر رو نیست تو نمی‌اومدی نمی‌اومد. 

- یعنی من پر رو ام؟ 

- نیستی؟ 

یهو بلند شد و گفت :

- نازی پاشو بریم که دیگه نمی‌تونم این الدنگ و تحمل کنم. 

بعد از رفتن‌شون لبخند به لبم اومد. واقعا مسخره بود.  ترجیح دادم بخوابم. 

 

... 

 

با صورتای گرفته وارد خونه شدیم.  چقدر بده عزیز تو با دستای خودت خاک کنی، مامان از گریه ی زیاد چشماش سرخ بود و میعاد هی ازش می‌پرسید چرا این‌طوری شده. 

به زور میلاد و میعاد و تو اتاق بردم.  در اتاق و بستم، میعاد شاکی گفت:

- بلد نیستی چطوری با یه بچه رفتار کنی؟

میلاد گفت:

- اها الان بچه شدی!

- تو زر نزن! با تو نبودم. 

چقدر این کلمه رو تکرار می‌کرد، شاید خیلی مسخره باشه اما اولین کلمه ی کاملی که میعاد یاد گرفت همین بود، «زر نزن».

و حورا بهش یاد داده بود! 

- شما دو تا قصد خواب شدن ندارین؟

میلاد خودش‌و پرت کرد رو تخت‌ش.

  - اگه میعاد جان بزارن من قصد دارم کپه مرگم‌و بزارم.

  - میلاد؟!

- چیه خب؟! خستم حالی.م نیست چی می‌گم. 

میعاد جواب داد:

- تو از اولم بی‌ادب بودی. معین بیا بازی کنیم. 

- الان؟ وقت گیر اوردی؟ 

- بیعشعور بابابزرگ‌م مرده، چرا می‌خوای کاری کنی هی یادم بیاد. 

بغض اش ترکید.  خودشو انداخت تو بغلم. تو همون حالت گفت:

- کدوم خری گفته مرد گریه نمی کنه؟ بعدشم من مرد نیستم که پسرم.  چرا برای احساسات هم جنسیت می‌زارن؟ گریه مال مرد نیست؟  کی گفته؟ گریه مگه آرامش نمی داد؟  پس چرا آرامشم جنسیت داره؟

  بغضم گرفت. ترجیح دادم گریه کنم،  اون شب من و میعاد اون‌قدر تو بغل هم گریه کردیم که وسط اتاق خواب‌مون برد. 

 

.... 

 

امروز چهل‌م بابابزرگ بود.  کل خانواده جمع بودیم دور سنگ قبر عزیزی که زیر یه خروار خاک بود.  عمو ها ساکت یه گوشه ایستاده بودن و زن عموهام اروم گریه میکردن. 

این وسط فقط صدای گریه های بلند عمه و حورا می‌اومد.  مامان سعی می‌کرد آروم‌شون کنه ولی مگه می‌شد؟ 

عمه ماهور تنها دختر بابابزرگ بود و شوهر عمه ماهور هم برادرزاده‌اش. به همین سبب حورا رو هم خیلی دوست داشت. 

من دور تر از همه ایستاده بودم و به حورایی که گریه می‌کرد نگاه می‌کردم.

 

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ ELFLokee

ناظر:  @ zahra.fallsgirl

ویرایش شده توسط خط تیره
  • لایک 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت ششم

 

حس بدی داشتم.  صدای گریه‌هاشون برام درد آور بود.  کاش خدا بهم یه قدرتی می‌داد که می‌تونستم از حقم دفاع کنم. که این‌قدر بقیه برام تصمیم نگیرن. ‌

من حتی نمی‌تونسنم انتخاب کنم چه آینده‌ای داشته باشم.

کوچیک‌ترین کارام هم باید طبق نظر اونا می‌بود.

یه جورایی سرنوشتم دست اونا بود و کنترل‌ش می‌کردن. من عروسک خیمه شب بازی‌شون بودم. 

منظورم از اونا، فقط خانوادم نبود...

مادربزرگ مامانم بود که برای همه تصمیم می‌گرفت کسی‌هم نمی‌تونست مخالفت کنه. 

آروم- آروم همه رفتن خونه، فقط بچه‌های اقاجون موندن... 

تو حال خودم بودم که یکی هولم داد. 

امیرحسین بود. 

یه رانی سرد بهم داد و با چشم اشاره کرد به حورا و گفت: 

- یکی این‌جا فشارش داره می‌افته ها، سریع باش. 

یعنی اونم می‌دونست؟ در این حد تابلو بودم؟

- حواسم بهت هست برو ببینم چی‌کار می‌کنی.  

و چند قدم ازم فاصله گرفت.  

یه نفس عمیق کشیدم و به طرف حورا قدم برداشتم.  نمی‌دونم حسم از کجا شروع شد؟ ولی یه شب که قبل داشتم فکر و خیال می‌کردم یه حسی بهم گفت:

- حورا، حورا مُکملته! 

یه گوشه دور از همه نشسته بود و زل زده بود به زمین.  یه قدم باهاش فاصله داشتم که ایستادم. متوجه‌ام نشد، شایدم نخواست متوجه‌ام بشه. 

- می‌گم... 

سرشو بالا آورد. 

- حالت خوبه؟ 

بی تفاوت گفت:

- اره. 

انتظار چیز دیگه‌ای رو داشتم!  

- آب‌میوه نمی‌خوری؟

و رانی رو گرفتم سمتش.  

یه نگاه به کنارم کرد و بعد یه نگاه به من.   رد نگاه‌شو گرفتم، امیر حسین بود. 

آروم گفت  

- با فاصله بشین کارت دارم.  

کنارش نشستم، البته با فاصله!  

دوباره نگاهم کرد و گفت:

- دیدم امیر حسین این‌و بهت داد و مجبورت کرد بیای این‌جا... 

خواستم چیزی بگم که گفت: 

- هیس! لازم نیست توضیح بدی، من می‌دونم که نمی‌خوای با نازنین ازدواج کنی ولی دلیل بر این نمی‌شه همچین اداهایی در بیاری، اونم به اندازه تو ناراضیه. 

- چه ادایی در آوردم؟ 

- این‌که رفتی بهش گفتی منو دوس داری، واقعا مسخرس، یعنی چی؟ چیو می‌خوای ثابت کنی؟ این‌که از نازی خوشت نمیاد؟ این راهش نیست. 

و بلند شد و رفت. 

بهش خیره شدم. چرا هیچکی درکم نمی‌کرد؟

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط خط تیره
  • لایک 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

غمگین‌تر از همیشه تو پارک نزدیک خونه آقاجون قدم می‌زدم. و جالب این بود که هر چی زوج بود تو کل منطقه ریخته بودن تو پارک... 

دیدن‌شون باعث می‌شد همه‌ی عقده‌هام تجدید بشه.

اون‌قدر فکر و خیال کردم که به نتیجه رسیدم بهتره برم خونه و بخوابم.  همیشه همین بود، مشکلاتم‌و با خواب حل می‌کردم...

خیلی وقت بود از خودم متنفر شده بودم . اما اون‌جایی داغون شدم که آقاجون یه شب قبل از فوت‌ش زد رو شونه‌ام و گفت :

- می‌دونم به نوه‌ام چشم داری،

و بعدش خندی ...

از اون شب به خودم قول دادم اون علاقه رو کنار بزارم و یه مدت از حورا دوری کنم. اما مگه می‌شد؟ بدتر نزدیک‌ش شدم و الانم که از حسم با خبره... تازه مسخره‌م می‌کنه.

حالا بیشتر از همیشه خجالت می‌کشیدم، نه فقط از حورا؛  از همه‌شون. ‌‌

 کاش می‌تونستم برم خونه خودمون. وارد خونه شدم. ‌

بابام به سرعت نزدیکم اومد.

- کجا بودی؟

کپ کردم.

- رفتم یه دوری زدم.

- غلط کردی! نباید یه خبر می‌دادی؟ تو نمی‌دونستی می‌خوایم وصیت‌نامه اقا‌جون و باز کنیم؟

- می‌دونستم، ولی ربطش به من چیه؟ - بیا تو ببینی ربطش بهت چیه...

دستم‌و گرفت و منو با خودش توی حال کشوند. ‌

یهو پنجاه تا سر چرخید سمت‌مون. سوالی نگاه‌شون می کردم که پسر عموی آقاجون اشاره کرد سمتش برم.

پسر عموی بابابزرگ وکیل بود و حتما آقاجون وصیت نامه‌اشو پیش اون تنظیم کرده بود. منو می‌خواست چی‌کار؟

به سمتش رفتم و سلام دادم.

- سلام پسرم ،شما باید اقا معین باشی؟درسته ؟

خنده‌ی حورا وقتی گفت آقا معین از چشمم دور نموند. 

- بله، چیزی شده؟

- نه، برو اون‌جا بشین .

و اشاره کرد به حورا که کنارش خالی بود. چی‌کار می‌کردم؟

به بابام نگاه کردم، از روی اطمینان چشماشو باز و بسته کرد. البته احساس کردم.

آروم رفتم کنارش و نشستم. ‌با تعجب نگاهم می‌کرد .

آروم گفت 

- جا قحطی بود؟

- منم نمی‌خواستم بیام، خودت دیدی که.

ادامو در آورد و روشو اون‌ور کرد .

اقا مهدی گلوشو صاف کرد و شروع کرد به صحبت کردن.

- خب همتون جمع شدین تا از وصیت پدرتون مطلع بشین، و امیدوارم انشالله هر چی که هست بهش عمل کنین.

بابا: 

- بله، حالا معین رو برای چی می‌خواستین؟

- خب حتما لازم بوده که گفتم باید باشه.

من؟ لازم چی بودم؟

نکنه مثل تو فیلما آقاجون همه‌ی اموالش‌و به من واگذار کرده؟ ها؟ با عقل جور در نمیاد. ‌ نوه‌های عزیز کرده‌اش میعاد و حورا و امیرحسین بودن. من این وسط چی‌کارم؟

ترجیح دادم گوش بدم ببینم قضیه چیه .

- خب همون‌طور که می‌دونید، محسن خدابیامرز سهم همه‌تونو تو زنده بودنش داده. و حالا ازتون چند تا چیز می‌خواد، خب گوش تون با منه؟

همه تایید کردن که از رو یه کاغذ که انگار وصیت نامه بود، شروع کرد به خوندن 

- یک، پدرتون خواسته خونه ی پدری‌تون کامل وقف بشه برای امور خیریه. دوم، یه واحد آپارتمانی که دست مستاجر می‌رسه به اولین نواده مرحوم که باید حاصل ازدواج نوه‌هاش باشه. 

تک به تک شون تعجب کردن، یعنی چی اخه؟

- سوم ...

یه نگاه به من و حورا کرد.

- این‌که معین باید با حوریا ازدواج کنه و... ‌

دیگه کپ کردن اونا رو ندیدم...

فقط حورایی رو دیدم که با چشای گرد داشت نگام می‌کرد...

احساس می‌کردم کر شدم. ادامه حرف‌هاش حالمونو عوض کرد.

- و تا اخر همین ماه عروسیشونو به بهترین نحو ممکن برگزار کنن...

یهو بابا و عمه هم‌زمان از جاشون بلند شدن.

بابا: 

-این حرفا یعنی چی؟ پسر من نامزد داره...

تمام تعجبم تبدیل به غم شد!

عمه:

- اینا رو بابا گفته؟ مسخرس... که چی؟

عمو: 

- جدا از اینا چطوری تا اخر ماه عروسی بگیریم، عزاداریما!

زن‌عمو: 

- منم مخالفم.

لال شده بودم، کل عمرم منتظر چنین لحظه‌ای بودم که برای حورا بجنگم، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این‌طوری...

بابابزرگ که می‌دونست من یه مامان‌بزرگ دارم که کسی جرئت نداره رو حرف‌ش، حرف بزنه، آخه این چه کاری بود؟

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط خط تیره
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

 

- چهارم...

بابا:

- هنوزم مونده؟

اقا مهدی سرشو تکون داد و گفت

- چهارم، محسن خدابیامرز یه زمین چند هکتاری تو گیلان داره که شما نمی‌دونین و وصیت کرده حق فروشش رو ندارین و فقط می تونین ازش استفاده کنین. و خب پنجم، تا زمانی که به تمام وصیت‌هاش عمل نکنین سند خونه‌هاتون پیش من می‌مونه.

عمو:

- اون دیگه چرا؟

- تاکید می‌کنم ،خونه‌هایی که مرحوم براتون خریده ‌.

نمی‌دونم چرا اما اقاجون با این‌که وضع مالی متوسطی داشت، به همه‌ی بچه‌هاش تو دهمین سالگرد ازدواج‌شون یه خونه می‌داد.  می‌گفت ده سال اول وظیفه خودشونه تلاش کنند.

همه متعجب بودن‌. 

من اما نمی تونستم حسم و درک کنم.

- و تمام.

توضیحات دیگه‌ای هم داد و طولی نکشید که رفت و ما رو با بهت‌مون تنها گذاشت.

هر کی به یه جایی خیره بود. هنوز کسی جرعت نکرده بود به من یا حورا بگه از کنار هم بلند شیم.

عمه تو همون حالتش گفت

- اخه چرا؟

زن‌عمو:

_الان می خواین چیکار کنین؟

عمه:

- من به بقیه‌ش کاری ندارم ولی دخترم برام از خونه و این چیزا مهم‌تره .

عموی کوچیک‌م حسین از جاش بلند شد .

- یعنی قبول نمی کنی؟ پس ما چی؟! خونه‌های ما هم هست!

عمه:

اون‌ش به من ربطی نداره!

زن‌عمو:

- نمی شه که.

شوهر عمه ماهور،حامد اروم گفت:

- بحث فقط حوریا نیست ، سند خونه‌هاتون قراره یه مدت طولانی گرو باشه .

زن عمو حسن ،محبوبه گفت:

- چرا؟

حامد:

- گوش ندادید؟ جدا از بقیه اون خونه وقتی دو تا از نوه‌های اقا محسن بچه دار بشن به بچه‌شون می‌رسه و این یعنی چند سال طول می‌کشه . 

زن‌عمو:

- وقتی نوه‌ای نداره چی؟

حامد:

- مهتاب ،ریحانه ،علیرضا ،محمد رضا  . میلاد و حمیدرضا و بقیه هم که بچه‌ن.

صدای اعتراض‌شون بلند شد، فقط من و حورا ساکت بودیم .

عموحسین:

- یعنی بچه هامون‌و مجبور  به ازدواج کنیم بخاطر یه خونه؟

عموحسن:

- اون مهم نیست ،خونه‌های همه‌مون گروعه .

بابا با پوزخند گفت:

- و اگه عمل نکنین وقف می‌شه.

بین این همه حرف تو حرف، مامان اما ساکت بود.

امیرحسین با خنده گفت :

- چه عیبی داره حالا نفر یکی بر دارین دین تونم کامل می‌شه...

و فقط خودش خندید.

ریحانه ادا شو درآورد و گفت: 

- به ما چه ربطی داره؟ شما که دارین حوریا و معین رضا رو زور می‌کنین، خب بگین همونا براتون بچه بیارن...

عمه سرخ شده بود ،حورا اما سرش پایین بود.

تایید کردن عمو حسن و زن‌عمو و عمو حسین باعث شد عمه مثل یه اتش فشان فوارن کنه

 - یعنی دارین بخاطر پول ما رو می فروشین! خاک‌برسر من که شما رو برادرم می‌دونستم.

و رفت بیرون، حامد و حورا و حمید رضا هم پشت سرش...

عمو حسین:

- این ماهور هم خودش‌و مسخره کرده، انگار تقصیر ماست.

بابا:

- خودش و مسخره نکرده،ا ین شمایین که دارین خوده واقعی‌تون‌و نشون می‌دین. بریم بچه‌ها.

اون‌شب نه تو ماشین نه تو خونه کسی حرفی نزد، همه از این می‌ترسیدیم که بابا راضی بشه وصیت اقاجون انجام شه ‌...

چطور قرار بود نامزدیمون بهم بخوره؟

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

 

ده روز از اون ماجرا گذشت و ما از خونه بیرون نرفتیم؛ البته بجز بابا.

انگاری هنوز جوابش منفی بود. امشب قرار شده بود همگی بریم خونه اقاجون تا ...

نمی‌دونم! یعنی قرار بود چی بشه؟

مثل این چند وقت یه پیرهن مردونه مشکی پوشیدم با شلوار مشکی .  چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید. البته مهمم نبود.

جو زندگی‌م یه جوری شده بود که کم کم داشتم از علاقم به حورا صرف نظر می‌کردم!

خواستم من پشت فرمون بشینم که میلاد نذاشت و طلب‌کارانه گفت

_ چیه؟ دوساله گواهینامه گرفتی فکر کردی شوماخری؟ والا من دیگه خسته شدم این‌قدر صلوات فرستادم که سالم برسیم، بزار یه بار با آرامش از مسیر لذت ببریم.

یهو بعد این همه مدت رانندگی من بد شد؟

- میلاد یادت که نرفته ،من چهار سال ازت بزرگترماا .

- اره، خب که چی؟

- منظورم اینه جلو خودم خردم کردی تو جمع از این کار نکنی!

- اها جمع منظورت نفر خاصیه؟

- برو گمشو بچه پر رو!

ناچار عقب نشستم. بقیه هم اومدن.  کل راه به یه چیز فکر می‌کردم. «چی قراره اتفاق بیوفته!»

وارد خونه شدیم؛ خونه اقاجون. هنوز نفروخته بودنش و طبق وصیتنامه سند خونه همه بچه‌های اقاجون گِروِ اقا مهدی بود .

مثل همیشه آروم به همه سلام دادم و بازم مثل همیشه حس کردم نبودن. شخصی رو بابا سرسنگین بود. اما عجیب نبود و همین انتظار می‌رفت!

اما دلیل ناراحتیه امروز مامان رو نمی‌دونستم. بحث به هرجایی کشیده می‌شد الا اون چیزی که باید .

بابا جدی شروع کرد به حرف زدن.

- گوش کنید، همون‌طور که در جریانید من گفتم بیاین این‌جا؛ تا تکلیف همه‌مون مشخص بشه.

نگاهم رفت سمت عمه ماهور... انگار اون‌هم خیلی ناراحت بود!

- اول از همه خونه اقاجون رو سپردین بنگاه و قول نامه‌اش کردین ، تا این‌جا داریم به یکی از وصیت‌هاش عمل می‌کنیم. دوم این‌که، آقاجون خواسته پسر من که نامزد هم داره با دختر ماهرو ازدواج کنه. سوم این‌که خونه‌ی دیگه اقاجون باید برسه به بچه‌ای که حاصل ازدواج دو تا از نوه‌هاش باشه و حالا بقیه وصیت‌هاش... همون‌طور که در جریانید معین رضا و دختر خاله.ش شیرینی خورده همن و واقعا منطق این خواسته اقاجون و درک نمی‌کنم!

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

 

عمو حسین:

- بالاخره ما مجبوریم به خواسته‌های آقاجون عمل کنیم . 

عمه ماهور با بغض گفت:

- حسین بچه خودتم بود اینو می‌گفتی؟

- اولاً من دختر ندارم، بعدشم دوماد بهتر از معین رضا گیرت میاد ماهور که این‌قدر ناز می‌کنی؟

- گیرم نمیاد، ولی وقتی دخترم دوسش نداره!

راست می‌گفت...! ما اگه ازدواجم می‌کردیم تهش به جدایی ختم می‌شد. ‌‌

بابا بحث شون و قطع کرد.

- بالاخره هر چی که هست چاره‌ی دیگه‌ای نداریم . موضوع خواسته‌ی باباس نه خونه‌هایی که گروعه! من دیروز به خانواده نرگس اعلام کردم که پسرم نمی‌تونه با نازنین ازدواج کنه و دلیل‌شم گفتم. ناراحت شدن اما قبولش کردن، همون‌طور که ما قبول کردیم!

زن، عموحسن با تعجب پرسید:

- مگه ماهور قبول کرده!

عمه در جوابش گفت:

- نه من قبول نکردم، دخترم از زندگیش گذشت بخاطر خونه های شما و خواسته بابا...

بغضش ترکید و رفت توی اتاق. من فقط با بهت بهشون نگاه می‌کردم و بس.

بابا ادامه داد: 

- خلاصه که اومدیم تا شما رو هم در جریان بزاریم. ‌و فعلا مراسم نمی‌گیریم. فقط چند روز دیگه یه صیغه محرمیت می‌خونیم.

با آقا مهدی هم حرف زدم. گفت بعداز مراسم عروسی سند خونه‌هاتون و می‌ده. به شرطی که تا اون روز به همه وصیت‌هاش جز حاصل ازدواج نوه‌های  بابا عمل کرده باشید.

عمو حسن:

- چرا اون نه ؟! 

- چون قرار نیست تا ازدواج کردن بخاطر شما بچه بیارن، همین جوری هم کلی تحت فشارن .

زن عمو:

- اهوم، انشالله خوشبخت بشن.

داشتن درمورد ازدواج من حرف می‌زدن، دیگه فضا برام سنگین شده بود و احساس خفگی می‌کردم. آروم بلند شدم و مخالف اتاقی که عمه رفته بود رفتم. سریع وارد شدم و در اتاق رو بستم.

به محض برگشتنم با حورا رو به‌ رو شدم. کپ کردم. 

- تو...

- اره من این‌جام. تو هم نمی‌تونی تحملم کنی؟ عیبی ندارم الان می‌رم .

بلند شد و نزدیکم اومد، تا خواست دستش و ببره سمت دست‌گیره در صدای پیام گوشیش بلند شد  یه نگاه به صفحه گوشیش انداخت، واضح نبود اما اسم نازنین و دیدم. یه نگاه بهم کرد و خواست دستگیره رو فشار بده که مچ دستشو گرفتم. البته از رو آستین! 

- ها! چیه؟

- ها کلمه مناسبی نیست. 

به گوشیش اشاره کردم و گفتم:

- جوابش‌و نمی‌خوای بدی؟

- مهم نیست .

- از کی تاحالا بهترین دوستت مهم نیست؟

- ها! چیه هنوز دنبالشی؟ می‌خوای ببینی چی گفته، باشه. 

 گوشی رو برداشت ،تو همون حالت گفت:

- خیلی بی‌رحمانه اس که نذاری یکی درمورده عشقش بدونه...

بهش نزدیک‌تر شدم. یه جورایی تو حلقش بودم، اما با پر رویی عادی جلوه می‌کردم. ادم برون‌گرایی نبودم اما جدا از دست پاچگی که جلوی حورا داشتم وقتی کنارش بودم اخلاقم مثل خودش می‌شد .فقط پیش اون!

- بیا منو بخور دیگه... از دورم می‌بینیا.

سرم و تکون دادم ‌. وارد صفحه چتش با نازنین شد. ‌ ویس فرستاده بود.

- بوی عطرت داره معذبم می‌کنه... دور وایستا صداست! 

خودم و عقب کشیدم. ‌من امروز عطر زدم؟ فقط حموم رفتم  و بعدش یادم رفت.

بی‌حواس گفتم: 

- من که امروز عطرنزدم...

شوکه شد. 

- عه... خب که چی! ویست‌و گوش کن برو دیگه.

و پلی کرد.

- حوری یه خبر خوش، البته جدید نیستا فقط تا الان به کسی نگفته بودمش... راستش... ‌ نمی‌دونم چه‌جوری بگم اما.‌.. همون‌طور که می‌دونی به حرفت گوش کردم و علی رو فراموش کردم. ‌ بهشم گفتم ناراحت شد اما خوبه... گفتم تمرکزش و بزاره رو زندگی‌ش.

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط حامی نارنگی ها
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

 

- و خب... نمی‌دونم چه‌جوری اما تصمیم گرفتم دوباره به حرفت گوش بدم و خب... سعی کنم معین رضا رو دوست داشته باشم. هر چند اون‌طور که فکر می‌کردم بهش بی‌میل نبودم. ‌ حتی تا قبل از محمد علی و فهمیدن داستان نامزدی خیلی ازش خوشم میومد ‌‌؛ اما الان مهمه، ما قراره ازدواج کنیم و اگه از هم متنفر بمونیم زندگیم‌ون نابود می‌شه . 

حیرت‌زده اما غمگین هم‌و نگاه می‌کردیم.

سر شدم.

یه پیام دیگه اومد... 

حورا آب دهنش‌و با صدا قورت داد. 

- یهویی کلی برام جذاب شد... حالا این‌قدر دلم براش تنگ شده که تک- تک سلولام می‌خوانش... یعنی اگه حق با تو باشه و کسی‌و دوست نداشته باشه چی می‌شه... خودم فداش می‌شم.

و بعد صدای خنده‌ش بود که تو اتاق می‌پیچید.

هنوزم ناباور هم‌و نگاه می‌کردیم. از این بدتر هم می‌شد؟

کم- کم داشتم آروم می‌شدم. که تصمیم بابابزرگ به نفعمه و می‌تونم کاری کنم حورا دوستم داشته باشه. اما حالا...

انگار قرار نیست من زندگی آرومی داشته باشم. دوباره صدای پیام اومد. هیچ تکونی نخوردیم...

بالاخره حورا ازم فاصله گرفت و به صفحه گوشیش نگاه کرد.

- نوشته کجایی،رمعین رضا پیشته؟

و نگاهش‌و دوخت بهم. ‌

- معین چی بگم؟ ها؟ چیزی برای گفتن مونده؟ بگم چون خونه‌های دایی‌هام مهم‌تر بود قبول کردم؟‌ باورش می‌شه؟ به‌نظرت نمی‌گه تویی که می‌گفتی داداشته چرا یهو... ‌ معین من از این می‌ترسیدم که سرم اومد.

بغض داشت...

بین این‌همه بدبختی من غرق لذت معین گفتن‌ش بودم. شاید وقتی اسم‌مو از زبونش می‌شنیدم عاشق اسمم می‌شدم!

- اخه این چه مصیبتی بود... از شانس منه ها. خوبه باز آقاجون می‌دونست من یکی‌و دوست دارم. شده عین فیلم‌های ترکی... این اون‌و دوست داره... اون اون‌و می‌خواد...

کر شدم... نشنیدم ادامه حرفاشو... عرق سرد نشست رو پیشونیم... ‌ فکرش و می‌کردم، اما دونستنش الان... به چه امیدی زنده بودم من؟

آروم نشستم... دقیقا رو به‌روش.

- کیو؟

- ها؟

یه نفس عمیق کشیدم.

- گفتی اقاجون می‌دونسته کیو دوست داری... اون شخص کیه؟

- به تو مربوط نیست. همین‌که فعلا داری مانع زندگی‌م می‌شی بسه...

من مانع زندگی‌ش بودم!

راست می‌گفت...

دوستی‌ش با نازنین خراب شد.

کسی‌و که دوست داشت رو از دست داد.

خودش و فدای خانواده‌ش کرد...

فقط به‌خاطر من!

خدایا چرا منو آفریدی؟

 

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط حامی نارنگی ها
ویرایش🌱
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت دوازدهم 

حالم به شدت داغون بود. در همین حد یادمه که بعد از رفتن حورا از اتاق ولو شدم رو همون تختی که گاهی اوقات مال من بود و نفهمیدم کی خوابم برد.

معتاد شده بودم به خواب...

چون اگه نمی‌خوابیدم اون‌قدر خودخوری و فکر و خیال می‌کردم که باعث می‌شد داغون‌تر بشم. 

با صدای میلاد از خواب بلند شدم. 

- پاشو بریم فردا کلی کار داریم. 

نشستم. 

- چه کاری؟

- هیچی فردا خواستگاریته شایدم بله برون .

هیچ‌وقت فرق‌شون و نفهمیدم.

چی شد؟

- چرا این‌قدر زود؟

- نمی‌دونم عجله دارن دیگه، شاید بخاطر اینکه سنداشون و لازم دارن، باباهم گفت حوصله جنگ اعصاب ندارم، برای همین قبول کرد. 

همه رفته بودن. فقط بابا مونده بود. 

خواستم همراه میلاد بیرون برم که صدای بابا مانعم شد. 

- میلاد تو برو تو ماشین، معین رضا رو کار دارم.

حالم به شدت داغون بود. در همین حد یادمه که بعد از رفتن حورا از اتاق ولو شدم رو همون تختی که گاهی اوقات مال من بود و نفهمیدم کی خوابم برد.

معتاد شده بودم به خواب...
چون اگه نمی‌خوابیدم اون‌قدر خودخوری و فکر و خیال می‌کردم که باعث می‌شد داغون‌تر بشم.
با صدای میلاد از خواب بلند شدم.
- پاشو بریم فردا کلی کار داریم.
نشستم.
- چه کاری؟
- هیچی فردا خواستگاریته، شایدم بله برون. هیچوقت فرق‌شون و نفهمیدم.
چی‌شد؟
- چرا این‌قدر زود؟
- نمی‌دونم عجله دارن دیگه، شاید بخاطر اینکه سنداشون و لازم دارن، باباهم گفت حوصله جنگ اعصاب ندارم، برا همین قبول کرد.
همه رفته بودن. فقط بابا مونده بود.
خواستم همراه میلاد بیرون برم که صدای بابا مانعم شد.
_میلاد تو برو تو ماشین، معین رضا رو کار دارم.
میلاد رفت و من موندم و بابا.

_بشین.

نزدیکش رفتم و نشستم. 

_تو اتاق چه اتفاقی افتاد؟

_چه اتفاقی؟

_ دیدم که حوریا از اتاقی که تو بودی بیرون اومد و زد زیر گریه. البته کسی متوجه نشد و فقط من دیدمش و بعد سریع رفت تو اتاق بغلی. 

سکوت کردم. گریه ی اون برای چی بود؟! فعلاً من زیادی عزادار بودم. 

_من نمیدونم. 

با تاکید و دوباره گفت:

_چه اتفاقی تو اتاق افتاد؟!

_حوصله جمع رو نداشتم، رفتم تو اتاق، ولی اونم اونجا بود، میخواست بیاد بیرون که...

موندم بین دو راهی که ادامه حرفمو بگم یا نگم... شاید کسی نمی دونست بهتر بود. اما دیدن پایمال شدن احساسات دیگران واقعا عذاب اور بود. 

_خب؟!

_هیچی جواب پیاماشو داد و بعد اومد بیرون.

دروغ نگفتم، فقط بعضی جاها رو سانسور کردم!

اینجوری خودمو قانع کردم. 

_باشه.

و بلند شد. 

**

اصلا حال خوبی نداشتم . هیچوقت حتی فکرشم نمی کردم همچین روزی اینقدر دپ باشم. 

یکی وارد اتاق شد. رومو برگردوندم تا کسی نبینه دارم گریه می کنم.  خجالت می کشیدم شایدم دلیلی برای گریه ام نداشتم که بگم. 

صدای مامان اومد. 

_معین رضا؟

نزدیک تر اومد. 

_میدونم حال خوبی نداری و برات سخته اما حال ما هم خوب نیست، بیشتر از من بابات. نمیدونی چقدر با خاله ات و شوهر خاله ات حرف زد. اون به کنار ،مامان عاقم کرد.

شروع کرد به گریه کردن. با گریه گفت: 

_میدونم تو به دو تا وصلت راضی نیستی ولی تقصیر من چیه؟ هیچ کدوم تصمیم من نبود.

به سمتش رفتم، نشستم کنارش. 

_میدونم مامان، نمیخواد گریه کنی. 

_از این میسوزم که در هر صورت زندگی تو تباه میشه و من هیچ قدرتی ندارم که...

بغلش کردم. شاید چون نمیخواستم اشکامو ببینه. 

_همیشه فکر میکردم میتونی نازنینو دوست داشته باشی. اینطوری خودمو قانع میکردم. وقتی جلوت ازش حرف میزدیم چیزی نمیگفتی و من خوشحال میشدم که شاید راضی شدی، اما نمیفهمیدم که پسرم ناراحت میشه ولی بروز نمیده، ببخش منو مامان، ببخش.

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط حامی نارنگی ها
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

بعد از کلی گریه کردن تو بغل هم‌دیگه، مامان بلند و مجبورم کرد لباسام‌و عوض کنم. 

به سلیقه بابا برام کت و شلوار گرفته بود و حالا منی که خجالت می‌کشیدم با کت و شلوار تو جمع حاضر بشم. اصلا با شخصیت‌م جور نبود. 

تو آینه خودم‌و نگاه می‌کردم. بیست و دو سالم بود. شاید برای ازدواج کردن سنم کم بود! 

من هنوز داشتم درس می‌خوندم.  یعنی می‌تونستم یه زندگی رو اداره کنم؟

شغل چی پس؟ خونه..؟ اصلا به این چیزا فکر هم کرده بودن؟

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن تصمیم گرفتم خجالت رو کنار بزارم .

وارد حال شدم. میعاد متوجه ام شد.

- اوه ببین کی این‌جاس میلاد، بالاخره شبیه آدما شدی. 

میلاد هم اومد کنارش، بعد از کلی بررسی گفت: 

- اره، برای اولین بار یه حرف درست گفتی تازه شبیه آدما شده، ولی یه چیزی کم داره. 

- زر نزن و با بزرگترت درست صحبت کن. 

میلاد با حیرت گفت:

- تو بزرگتری؟

میعاد هم خونسرد جواب داد:

- از نظر عقلی منظورمه!

و بعد لبخند زد.

میلاد گفت: 

- خدایا با کیا داریم زندگی می‌کنیم. معین نگفتیا، چی کم داری؟

- چی؟

- عطر. 

- خودم دارم می‌زنم صبر کن. 

- هوی وایستا، نمی‌خواد بری، اون دیگه تکراری شده باید یه جدیدش‌و بزنی، یه عطری که هوش از سرش بپره. 

میعاد با خنده گفت:

- یعنی حوری خنگ بشه؟ مثل تو؟!

میلاد به سختی یه نفس عمیق کشید و رو به من گفت: 

- بیا بریم تو اتاق یه چیزی بهت بگم. 

و دستم‌و گرفت و تو اتاق کشوند و در و بست. 

- یعنی بدم میاد این میعاد می‌ره رو مخم. 

جلو اومد و لباسام‌و بو کرد. 

- ببین نمی‌خواد عطر بزنی. من یه عطر بهت میدم وقتی خواستی بری تو اتاق با حوریا صحبت کنی بزن. بعد ببین چه عکس العملی نشون میده. 

- حالا اسم عطرت چی هست؟

- گوشت‌و بیار.

با چیزی که تو گوشم گفت سرخ شدم. هولش دادم. 

- گم‌شو، تو چرا باید همچین عطری داشته باشی؟

- برای مواقع ضرور مثل الان. 

- باشه قبوله، اما اگه جواب نداد به بابا می‌گم چه عطرایی داری. 

- با این‌که پر رویی و بی‌انصاف ولی چون شب دومادیته قبول. 

یه شیشه عطر کوچیک بهم داد و گفت بزارمش تو جیبم.

بعد از رفتن میلاد از اتاق از تو جیبم درش آوردم. کنجکاو بودم ببینم چه بویی میده.  بوی خیلی خوبی داشت! 

شاید خوب کلمه ی مناسبی نبود، جذاب بود. خیلی جذاب!

حالا برام سوال شده بود میلاد همچین عطری رو برای چی می‌خواد؟

*** 

وارد خونه شدیم اولین چیزی که دیدم حورایی بود که کت و شلوار مشکی پوشیده بود با شال مشکی.  چقدر خوشگل و جذاب شده بود!

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط حامی نارنگی ها
ویرایش🌱
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم 

خدایا یعنی می‌شد من یه زندگی با آرامش داشته باشم؟ اونم با کسی که دوستش دارم؟ از من بد شانس تر هم وجود داره؟ حالا که دارم با کسی که دوستش دارم ازدواج می‌کنم باید این‌همه بلا سرم بیاد؟

امیدوار بودم نازنین نیاد. شاید این‌طوری آرامش بیشتری داشتیم.

آروم به همه سلام دادم. البته پشت سر بابا.  هنوز چند دقیقه از نشستن‌مون نگذشته بود که صدای زنگ اومد. همه چشم دوخته بودن به در. همونی که حدس می‌زدم شد. خاله اینا بودن. 

اول از همه دایی مهرانم و زندایی و بعد به ترتیب خاله و شوهر خاله و نگار خواهر کوچیک نازنین و... نازنین.

حالم یه جوری بود انگار تا سکته کردن فاصله‌ای نداشتم. اون چرا اومده بود؟ اومده بود پایمال شدن غرور و احساساتش‌و ببینه؟ یا من و خورد کنه یا حورا رو؟

نگاهم بی‌اختیار رفت سمت حورا. حال مشابهی داشتیم. رنگ‌ش پریده بود. شاید اون بیشتر از من می‌ترسید از اتفاقی که ممکنه بیوفته.

همه نشستن. جمع توی سکوت فرو رفته بود. تا این‌که بالاخره عمو حسین بحث رو شروع کرد:

- خوش اومدین، خب همه‌تون می‌دونید که چرا این‌جایین.

و کاری کرد همه حرف بزنن، من اما انگار چیزی نمی‌شنیدم. حورا رو نمی‌دیدم و این باعث حواس پرت شدنم بود. 

بعد از کلی صحبت که هیچی نفهمیدم، البته به خاطر نگاه خیره نگار بود، صدای بابا منو به خودم آورد. 

- معین رضا؟ حواست کجاس؟ عموت چند باره داره صدات می‌کنه.

نگاهم رفت سمت عمو حسن. 

- عیبی نداره بچه حواسش پرت جاهای خوبه. 

و بعد همه‌شون خندیدن به جز نگار و نازنین.  جا قحطی بود؟ روبه‌روی من اخه؟ نازنین نگاهم.  نمی‌کرد اما نگار جوری با تنفر زل زده بود بهم که انگار داره انتقام نازنین و میگیره.

- آقا دوماد پاشو بفرما، نکنه توقع داری عروس خانوم بیاد بغلت کنه ببرتت؟

واقعا می‌خندیدن؟ عرق سرد کل بدنم و گرفته بود. نباید خجالت می‌کشیدم؟ نکنه خجالت کشیدنم جنسیت داره؟

به بابا نگاه کردم. یه جورایی با نگاهش بهم اطمینان داد که بلند بشم.  با اجازه‌ای گفتم و بلند شدم اما قبل از این‌که اولین قدمو بردارم بابا به حیاط اشاره کرد.  کافی بود سمت اتاقا برم تا دوباره سوژه ام کنن.

آروم رفتم تو حیاط.  این روزا این‌قدر نفسم می‌گرفت که فرقی با یه آدمی که آسم داره نمی‌کردم. 

یه نگاه کلی به حیاط انداختم، نبود.  برگشتم سمت در که با حورا روبه رو شدم.  بی اختیار لب زدم: 

- حورا.

انگار صدام و شنید. آروم چند قدم بهم نزدیک شد.  بعد از بررسی کردن صورتم آروم  گفت‌: 

- حورا؟ 

چیزی نگفتم که ادامه داد: 

- عجیب نیست که فقط تو حورا صدام می‌کنی؟

با بغض می‌گفت و من بغضش و درک نمی‌کردم.

- می‌دونی معین، کافیه گریه کنم تا همه بفهمن چقدر بدبختم، به همین سادگی. 

آستینم‌و گرفت و کشوندم ته حیاط. اصلا متوجه نشدم که کلی راه اومدیم، فقط اینو درک کردم که حورا آستینم‌و گرفته!

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط حامی نارنگی ها
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

آستینم و ول کرد و نشست رو زمین. منم بی‌اختیار روبه‌روش نشستم. 

هیچ جوره شبیه عروس دومادا نبودیم.  کدوم عروس و دومادی شب خواستگاری چهار زانو می‌زنند کف حیاط؟

یه نفس عمیق کشید و گفت:

- معین واقعا حالیته داره چه اتفاقایی میوفته؟

هر وقت باهام حرف می‌زد، اسمم رو صدا می‌کرد... و منی که ذوق مرگ می‌شدم.

- نمی‌دونم.

با تعجب پرسید: 

- چی رو؟

- این‌که چه اتفاقایی داره میوفته. 

- واقعا ریلکسی؟

- تو، تو منی؟

قیافش متعجب شد . شاید براش عجیب بوده بعد از اون همه استرس همچین حرفی رو ریلکس بزنم. 

- یعنی چی؟

- یعنی تو توی منی که ببینی تو چه آشوبی دارم غرق می‌شم؟ 

- خب حالا منت نذار. 

- کی منت گذاشت؟ 

- تو دیگه، منم داغونم باید بروز بدم؟

- الان بروز ندادی؟

عاصی شده گفت:

- این چه بحث کثیفیه راه انداختیم؟ عروس دومادیما... خب اقای معین رضا مهدوی شما چگونه تضمین می‌دهید حوریا مهدوی را خوشبخت کنید؟

- چه‌جوری مثلا؟

دوباره غمگین شد. 

- نمی دونم، معین اصلا بنظرت می‌تونیم هم رو تحمل کنیم؟ من همیشه تو رو به چشم برادرم دیدم...

پریدم وسط حرفش:

 - تاحالا می‌دونستی ایران تنها کشوریه که داداش و داداش‌ها تبدیل می‌شن به کراش‌ها و شوهرها؟ 

با خنده گفت: 

- برو گمشو. 

باز به حالت قبلش برگشت.

- خیلی مسخر هست ما حتی نمی‌دونیم چی باید بگیم. 

خیلی بی‌ربط پرسیدم: 

- تو گفتی یکی و دوست داری، اما نگفتی کیه.

- ها؟ باید بگم؟

- نه ولی قراره ازدواج کنیم و این‌که تو به کس دیگه‌ای علاقه داری، چطور بگم؛ برام عذاب آوره. 

- عذاب آوره؟ دیدت‌و عوض کن. ما به خواست خودمون ازدواج نکردیما.

- گفتنش راحته، شاید فقط برای تو.

- حالا به این کاری ندارم، ولی با این‌که امشب قراره تنها این‌جا بمونیم، چی‌کار کنیم؟

با یه لبخند گشاد گفتم: 

- چی‌کار دوست داری؟ 

با خنده یکی زد رو شونم و منی که مثل همیشه غرق خندش.

- خیلی منحرفی، به قیافت نمی‌خوردا. 

- می‌گم تو چه خواهری هستی که داداش منحرفت و نمی‌شناسی؟

- حالا به روم نیار، ولی معین حس می‌کنم خیلی خنگیم، اصلا می‌دونی چیه تا جایی که من می‌دونم ما دقیقا شبیه همیم. 

- بده؟

- نمی‌دونم، من همیشه فکر می‌کردم با کسی ازدواج می‌کنم که مکملمه و من و کامل می‌کنه. اما الان...

- اون چی؟ اونی که دوستش داری مکملته؟

- با چیزایی که اون نشون می‌ده هنوز اون‌قدر نمی‌شناسمش. عه، الان چرا داریم همچین حرفایی می‌زنیم؟ 

خندید و ادامه داد: 

- بقیه فکر می‌کنن ما چیا داریم می‌گیم بعد ما...

چیزی نگفتم که بعد از چند لحظه گفت: 

- معین، جدی می‌گم، زندگی ما شاید نتونه دووم بیاره. این یه چیز واضحه و خب یه چیزایی هست که یه روزی می‌فهمی، اون روز خیلی دیره و برای همین اون‌قدر ازم متنفر می‌شی که دیگه نمی‌خوای حتی اسمم و بشنوی. 

 آروم گفتم:  

- در مورد اون شخص؟

در حالی که بلند می‌شد گفت: 

- آره و خیلی چیزای دیگه.  

با هم وارد خونه شدیم. حالم از موقعی که رفتیم بیرون هم بدتر بود، شایدم آشفته‌تر.  ثانیه‌ای به دردام اضافه و یه چیزی خوره‌ی روحم می‌شد.

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط حامی نارنگی ها
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

خودشون همه چیز رو تعیین کرده بودن، فقط دوباره اعلامش کردن که ما هم متوجه بشیم. 

اونقدر غرق افکارم بودم که وقتی به خودم اومدم کنار حورا نشسته بودم و عاقد داشت خطبه عقد رو میخوند. یه محرمیت یک ماهه، دعا-دعا میکردم تا روز عقد مشکل دیگه ای بوجود نیاد. چون اگه به شانس من بود، یه دعوایی چیزی میشد و ازهم دور می شدیم و... 

بقیه اشم مشخصه. بعد از مراسم خواستگاری و خاله و دایی و بقیه رفتن، فقط ما و عمو ها و عمه ها موندیم. موقع شام کلی تیکه بارم کردن منم به زور لبخند میزدم.

چرا باید سر سفره و توی جمع بگن مواظب باشی بابا نشی؟  لامصبا حداقل اجازه بدین غذا از گلوم پایین بره.  بالاخره ساعت دوازده قصد رفتن کردن. اونقدر استرس داشتم که مطمنم رنگم پریده بود و لبام سفید شده بود.

بعد از خداحافظی باهمه مامان اول حورا رو بغل کرد و یه چیزی تو گوشش گفت که جفتشون خندیدن و بعد منو بغل کرد و آروم توی گوشم گفت: 

_مواظب دختر مردم باش، کارم دست خودتون ندیدن، میعاد بهم گفت دوستش داری. 

بدتر رنگم پرید! ازم دور شد و یه چشمک زد. مامان و این حرفا؟! 

با تعجب به حورا نگاه کردم، اونم همینطور.  بعد از اینکه در حیاط رو بست، وارد خونه شدیم؛ اول اون بعد من. پشت سرش راه می رفتم که یهو برگشت و منم چون حواسم نبود، نزدیک بود به هم بخوریم که البته به خیر گذشت. این بخیر گذشتن داشت؟

_معین؟ 

از شدت استرس آب دهنمو قورت دادم و آروم گفتم: 

_بله؟ 

_از اینا بی رحم ترم دیدی؟

باز دپ شدم. 

_باشه فهمیدم نمیتونی تحملم کنی، قول میدم به همین زودیا از دستم خلاص شی. 

و خواستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت. ایستادم و برگشتم سمتش. 

متعجب بود، نگاهش رفت سمت دستامون.  یهو دستمو ول کرد و تند گفت: 

_حقا که خنگی، منظورم اینه که اون همه ظرفو گذاشتن ما بشوریم.  

چی؟! سوتی دادم؟ 

منم تند گفتم: 

_تو هم خنگی که رمزی حرف میزنی. 

_باشه ولی ظرفا رو میخوای چیکار کنی؟!

_نمیخواد بشوری، خودشون فردا میان میشورن. 

_نه واقعا خنگیا، یعنی نفهمیدی قراره همشون یه هفته شمال بمونن؟

_چی؟

_بله، فازشونو درک نمیکنم، ما عروس دومادیم ما رو باید میبردن. 

حرصش می دادم خوب بود؟

_تو که گفتی دووم نمیاریم پس بهتر که نبردن حداقلش لازم نیست کنایه هاشونو بشنویم تا یادمون نره چقدر بدبختیم.

هنگ نگاهم میکرد. دیگه کشش ندادم و رفتم تو اشپزخونه.  شروع کردم به شستن ظرفا.  عادت داشتم؛ بعضی اوقات کارای خونه رو هم انجام میدادم. 

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که اومد کنارم. 

_بابا بیا این ور فهمیدم خیلی خفنی. 

بعد از گفتن حرفش شروع کرد به آبکشی کردن ظرفایی که کف زده بودم.  فاصلمون خیلی کم بود؛ اما اون حواسش نبود و داشت حرف میزد. 

_وای معین یه مدت که مامانم فهمیده بود تو غذا هم بلدی بپزی، چه کارا که نمیکرد. شبانه روز معین معین میکرد. 

و ادای عمه رو در اورد. 

_خوش به حال نرگس چه پسر همه چی تمومی داره، با تربیت، با ادب، آروم، آقا، مودب، باحیا، کدبانو، نمیدونی چقدر فحشت میدادم. یا اونجایی که خونتون بودیم داشتم ظرفارو میشستم گفتی، وای چه دختر خوبی؛ دلم میخواست خفت کنم. 

بی اختیار گفتم: 

_چقدر بی رحمی، دلت میاد؟

سرشو چرخوند سمتم و با اخم گفت: 

_دلم میاد، بی رحمیامو ندیدی...

اما یهو ساکت شد و بعد چند لحظه تند رو گردوند و گفت: 

_چقدر هوا گرمه نه؟

گرم بود؟ من که داشتم یخ میزدم البته از استرس، اما هوای خونه هم معتدل رو به سرد بود.

@ ELFLokee

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم 

کرمم گرفت که اذیتش کنم. سرمو پایین آوردم تا هم قدش بشم؛ آروم دم گوشش گفتم: 

_شاید بخاطر منه. 

یهو پرید و بینیم با سرش برخورد کرد.  اونقدر درد گرفت که چشامو بسته بودم و ناله میکردم. 

_عه ترسیدم خب، به سلامتی شکست؟ شوهر دماغ شکسته نمیخواما... 

یهو یه هین بلندکشید و جلوی دهنشو گرفت. دستمو به لبم زدم، خون بود. سریع رفتم دستشویی و شروع کردم به شستن بینیم.  حالا مگه بند میومد. حورا در زد و گفت: 

_معین؟ زنده ای؟

منم داد زدم:

_آره. 

بالاخره بنداومد. به خودم تو اینه نگاه کردم، هنوز کت ام تنم بود. این یه هفته رو چطور زندگی میکردم؟

یه فکری به ذهنم رسید شایدم باز کرمم گرفت اذیتش کنم. عطری که میلاد بهم داده بود رو برداشتم. کتمو در آوردم و خالی کردم رو پیراهنم. از دستشویی بیرون اومدم و کتمو آویزون کردم. تا متوجه ام شد، شاکی گفت: 

_خوب فرار کردیا، همه رو خودم شستم، عه، کتت کو؟

با ترس نگاهم میکرد. خدا میدونه چی تو ذهنش میگذشت. صورتش سرخ شده بود. 

_اوف چقدر هوا گرمه. 

شاید داشت سرخ شدنشو پنهان میکرد. 

_لباس نداری؟

متعجب و تند گفت:  _لباس؟ من از کجا باید لباس داشته باشم، یهو تصمیم گرفتن برن شمال، فقط همیناییِ که تنمه. 

_برای خودم منظورمه. 

آروم شد. 

_نه ولی بعضی لباسای آقاجون هست. 

بلند شد و سمتم اومد. 

_بیا بریم یه چیزی بهت بدم. باهم توی اتاق آقاجون رفتیم. بعد از کلی گشتن تو لباساش یه پیراهن و شلوار چهار خونه انتخاب کرد و جلوم گرفت. 

_چی؟ اینا رو بپوشم؟ عمرا. 

_غلط کردی، لباس دیگه ای نیست، تا یک دقیقه دیگه تنت باشه ها. 

و رفت بیرون، آخه شلوار چهارخونه؟ فقط شلوار رو پوشیدم. با پیرهنم راحت بودم، شایدم نمیخواستم اون همه عطری که زدم بی نتیجه بمونه. در زد و وارد اتاق شد. بادیدنم زد زیر خنده. 

_خیلی جذاب شدی، عه پیراهنتو چرا عوض نکردی؟ 

_باهاش راحتم. 

_غلط کردی.  

چند ثانیه سکوت کرد و خیلی بی حس گفت: 

_عیبی نداره. 

و از اتاق رفت بیرون. چیشد یهو؟ دپ شدم. چی حالشو بد کرد؟ دنبالش رفتم تو هال، نشسته بود جلوی تلویزیون خاموش و زل زده بود به صفحه سیاهش. 

_حورا چیشدی؟ 

بدون اینکه تکون بخوره گفت: 

_هیچی. 

انگار با هیچی گفتنش دلم شکست. نکنه دلمم نباید بشکنه؟! آروم گفتم: 

_باشه. 

و رفتم تو اتاق همیشگیم و رو تخت دراز کشیدم. این دفعه دیگه واقعا وقت خوابم بود. اما اونقدری حالم بد بود که خوابم نمیبرد. چقدر خوب بود اون چند دقیقه ای که همه چیو فراموش کرده بودم و فقط حضور حورا رو حس میکردم. بین خواب و بیداری بودم که صدای در اتاق کامل بیدارم کرد.

@ ELFLokee

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم 

اومدنشو حس کردم. آروم با خودش حرف میزد. 

_حورا تو... اَه اینقدر حورا حورا کرد که خودمم میگم حورا. خب حوریا تو میتونی؛ کاری نداره که، پسر داییته، یه مدتیم رفیقت بوده. رفیقم؟ لیاقت نداشت پسره ی خر. اوه نه، چرا تو موقعیتای حساس یاد تباهیتم با این خر بیوفتم، هوف خاکبرسر جفتمون واقعا. خب حوریا تو اومدی تا ببینی ازت ناراحت شده یا نه؛ نه اینکه ترس از تنهایی داری و توهم میزنی! 

یه نفس عمیق کشید و دیگه چیزی نگفت. منم چشامو بستم. با دستش شونمو لمس کرد. آروم ولی با یه لحنی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت‌: 

_معین عزیزم؟ 

چند ثانیه مکث کرد و با لحن همیشگیش ادامه داد:

_خاکبرسرت حوریا نیومده داری عشوه میای و... 

سکوت کرد. احساس میکردم داره نزدیکتر میشه.  اشتباه نمیکردم، داشت بو میکشید پیراهنمو. 

_این دیگه چه سَمیه؟ووخ... 

تکون میخوردم؟ شایدم بهتر بود عکس العملشو ببینم. آروم روی تخت نشست و بعد چند لحظه دراز کشید کنارم. فاصله مون کم نبود، من اونور تخت بودم حورا اونطرف. اما سرمون رو یه بالشت بود. حسم بهم میگفت به سقف خیره شده، حالا راست باشه یا دروغ خدا داند. 

_خدایا این چی بود گذاشتی تو زندگیه من؟ 

جابه جا شد. 

_معین رضا، تو معین رضایی؟ همون معین رضا؟ چرا بغل منی؟ هعی، خدایا شکرت، اسکل شدیم رفت.

بیدار بودم اما چشام باز نمیشد. چند دقیقه تو همون حالت موندم که صدای نفسای یکی باعث شد از ترس چشامو باز کنم . حورا بود تو فاصله ی چند سانتیم بود، انگار یادم رفته بود دیشب... 

حورا!

هیچ جوره باورم نمیشد اینی که الان تو بغلمه حوراس. بی اختیار دستمو سمت صورتش بردم. تا صورتشو لمس نمیکردم باورم نمیشد واقعیه. تو خواب مظلوم نبود، اما حالت صورتش یه جوری بود انگار خیلی خوشاینده.  به محض برخورد سر انگشتام با صورتش تکون خورد، انگار که میخواست یه چیزی بگه. 

_گمشو... نکن .

نفسی کشید؛ اما یهو شروع کرد به بو کشیدن. 

_عه عه، بو شوهرم میاد. 

حرفاشو چشم بسته میگفت انگار که تو خواب و بیداریه. 

_همون که مثل سگ جذابه. 

سگ؟یعنی چی؟ بیشتر خودشو تو بغلم فشرد. نفسم نگرفته بود فقط نفس کشیدن یادم رفته بود ‌. شاید از ذوق!

حالا کجان که ببینن معین و حورا تو بغل همن و معین با نیش باز و از ذوق نفس کشیدن یادش رفته. 

_شوهر قشنگم. 

از ذوق محکم تر بغلش کردم و شاید برای اولین بار با حس خوب خوابیدم.

@ ELFLokee

ویرایش شده توسط خط تیره
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت نوزدهم 

حورا نبود! 

سریع تو هال رفتم. بازم استرس گرفته بودم. اونقدر هول کرده بودم که اشتباهی سر از حیاط دراوردم. 

اما یه صدا، یه لحن باعث شد استرس یادم بره.  با دو توی هال رفتم. توی اشپزخونه بود ‌. 

_چیشده؟ جنی شدی؟ بیا برات یه نیمرو زدم انگشتاتم بخوری. 

بی حواس گفتم: 

_تو مگه اشپزی بلدی؟

پوکر نگام کرد. 

_نه خنگ، ولی تخم مرغ که دیگه بلدم. 

و اشاره کرد برم توی اشپزخونه. یه سفره کوچیک پهن کرده بود. این چیزی که من میدیدم شبیه تخم مرغ نبود.

_اینا چیه؟

_نیمرو دیگه به ظاهرش نگا نکن، کمیت مهم نیست کیفیته که مهمه. 

به زور نشوندم سر سفره و برام لقمه گرفت. 

_اگه بگم نمیخورم ناراحت میشی حورا؟

یکم نگاهم کرد وگفت: 

_ناراحت نمیشم، شَتَکِت میکنم. 

و لبخند زد. لقمه رو از دستش گرفتم، اولین لقمه رو همزمان تو دهنمون گذاشتیم. 

چشمامو بسته بودم و میخوردم. حالم داشت بهم میخورد ولی برای اینکه ناراحت نشه از سر مجبوری خوردم. مثل چی شور بود و پوستای تخم مرغ زیر دندونم صدا میداد.  هم خندم گرفته بود هم گریه هم حالت تهوع!

لقمه رو که قورت دادم نگاهم رفت سمت حورا که با دهن پر و صورت سرخ زل زده بود به من. یهو سریع بلند شد و رفت سمت دستشویی.  صدای عوق زدناش باعث خندم شده بود. داد زدم: 

_مگه کیفیت مهم نبود؟

اونم از توی دستشویی دادزد: 

_کیفیتش مزه سگ میدا‌د.

_تو مگه سگ خوردی؟

بیرون اومد و با دستمال صورتشو خشک کرد و رو به من گفت: 

_تو فرهنگ لغت من سگ خیلی معنی ها میده مثلا خیلی زیاد، بشدت، بد، خوب، حتی ابراز علاقم هست. 

با تعجب و خنده گفتم: 

_اوه، پس باید یه چند تا لغت نامه بهم بدی.

بعد از حرفم فقط یه لبخند کوچیک زد.  

**  

غر غر کنان پتو رو از روم کنار کشید. 

_چرا همش پهنی؛ پاشو ببرم بیرون، پوسیدم توی خونه.

نشستم و پوکر گفتم: 

_با چی ببرمت بیرون؟

_با چی...با چی میرن بیرون؟ یه جوری میگفت به عقل خودتم شک میکردی!

_با چی میرن بیرون؟ با ماشین. 

_آفرین. 

_خب ماشین از کجا؟

_ماشین مامان. 

_عمه مگه ماشین داره؟ 

_ها؟ آره خب، یعنی همون ماشین قبلیمون، الان دست مامانه. 

_اینجاس؟

_آره، یعنی دیشب کر بودی حرفاشونو نشنیدی؟ گذاشتنش برای ما .. 

سرمو تکون دادم. اونقدر پرت بودم که دیگه داشت خشن میشد. آروم گفت: 

_معین من همش این موضوع و از خودم دور میکنم، چون حالمو میگیره؛ ولی، خودت که میدونی، الان ازدواج ما به کجا میکشه؟

بی حرف نگاهش کردم که ادامه داد:

_تهش که چی؟ طلاق یا زندگی و بچه ای که قراره به دنیا بیاد تا سنداشونو آزاد کنه؟

با صدای خفه گفتم: 

_نمیدونم. 

باز یادم اومد، اونم یکیو دوست داشت.  دودل بودم که بپرسم یا نه، اوندفعه که گفت بهم مربوط نیست و مانع زندگیشم! اما تحمل ندونستن بدتر از سوختن بخاطر دونستنه. 

_میدونم به من مربوط نیست اما چرا نمیگی کیو دوست داری؟ ندونستنش عذابم میده. 

خندید و من هنگ کردم. خنده چرا؟ گفت: 

_چه فضولی هستیا. راحت میشه مسخرت کرد! 

جدی شد. 

_دوست داشتن که به نظرم یکم کلیشه ایه اما آره از یکی خوشم میاد. یعنی نه ها، خوشم میومد ولی الانم آره. نمیدونم، فقط در این حد بدون که هیچکس نمیفهمه اون شخص کیه جز اقاجون که چند روز قبل از مرگش فهمید. 

چه تفاهمی! هرچند دوست داشتن من اونقدر تابلو بود که همه فهمیدن. اما چرا بابابزرگ وقتی همه چیو میدونست همچین وصیتی کرد؟  نمیتونستم نگاهمو کنترل کنم، هر وقت حورا رو می دیدم غمگین میشدم و یادم میفتاد که از همه نظر آدم اشتباهی هستم و سرمو پایین مینداختم. البته اگه حورا بهم گیر میداد و حرف میزدیم یادم میرفت.  

_خلاصه، شاید کس دیگه ای هم متوجه نشه اما بعد از آقاجون تو نفر دومی هستی که میفهمی. دیر یا زود شو نمیدونم ولی روزی متوجه میشی که برای خیلی چیزا دیره و ازم متنفر میشی. 

یهو خندید و گفت: 

_ولی عیبی نداره، منم میرم تو قیافه. 

@ ELFLokee

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم 

_معین! 

شاید این بیستمین باری بود که صدام میکرد‌. _بله؟

_بابا تو چه آدم ضد حالی هستی، خسته نمیشی اینقدر هیچ کاری نمیکنی؟

به کتاب و جزوه هایی که جلوم بود اشاره کردم. 

_اینا چیه پس؟ 

_مریضی هنوز دانشگاه شروع نشده پیش خوانی میکنی؟

_خب بیکارم دیگه.

پوفی کشید و گفت: 

_تو رو نمیشه قانع کرد، بیا یه چیز باحال برات تعریف کنم. ‏داییم هر جا میشینه میگه دوران خدمت یه گردان عراقی رو هلاک کردم، ولی این قسمت ماجرا رو هیچوقت تعریف نمیکنه که آشپز اسیرهای عراقی بوده و اشتباهی به جای روغن نباتی مایع دستشویی ریخته بود تو غذا، اونطوری بود که هلاک شدن. 

و زد زیر خنده. بی حس نگاش کردم. 

_این الان کجاش خنده داشت؟

با تعجب گفت: 

_نداشت؟ داشت دیگه، میگم خری نگو نیستم. 

_تو چرا یه دقیقه آروم نمیگیری؟

_چیه میخوای مثل تو بی حس باشم؟ خیلی بی احساسی. 

به عینکم اشاره کرد و گفت: 

_با این استیل گنگیم که گرفتی شبیه خر خونا شدی حس بدی بهم میده. 

ابروهامو دادم بالا. 

_چه حس بدی؟

انتظار نداشتم ولی خم شد تو صورتم و گفت: 

_یادم میاد سال اول کنکور پونصد هزار شدی!

عقب تر رفت و بلند گفت: 

_من تو سال اول رتبه ام شد پنج هزار، تو سال دوم شدی پنج. 

بدجنس شدم.

_خب، کدوم بهتره؟

_پنج هزار سال اول.

_همیشه باید حق با تو باشه؟

_زدی تو خال، من همیشه درست ترین حرفا رو میزنم اصولا خیلی کم حرف و مظلومم هستم اونقدر که بعضی اوقات دلم برای خودم میسوزه. 

همینطور بدون اینکه فکر کنه حرف میزد و من اون لحظه خداروشکر میکردم بابت اینکه رسیدم به چیزی که همیشه طلبش میکردم و نداشتنش برام عقده شده بود. اما بازم ترس داشتم از دست بدمش.  نباید فراموش میکردم که اون دوستم نداره! اما همینکه فعلا برای من بود کافی بود. 

_خلاصه که منو اینطوری نبین همش اداس، از درون مظلومم. 

خندیدم و گفتم: 

_فدای مظلومیتت، یکی تو خیلی مظلومی یکی میعاد.

_هوی من رو پسرم غیرت دارما، بعدشم نه پس تو مظلومی و مامان جونت!

_مامانم؟

تعجب کردم. مامان من؟

_مامان خودت که نه، تو رو فدای زن داییم هم میکنم، مامانبزرگت رو میگم. 

مبحث مون داشت جذاب میشد؛ ورقه و کتابای رو میز عسلی روبروم رو جمع کردم.  عینک مو در اوردم و مثل خودش آرنجمو رو میز گذاشتم و دستمو زیر چونم. 

_جذاب شد، مامانبزرگم؟ چرا؟

اونکه داشت با تعجب کارامو نگا میکرد، سوالی گفت: 

_غیرتی شدی؟ شوخی کردم. 

سرمو عقب بردم. 

_نه برام سوال شد، بی پرده بگو مطمئن باش من طرفتو ام. 

خندید: 

_نه بابا تو هم بلدیا.

@ ELFLokee

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم 

_من چیز زیادی نمیدونم، اما وقتی آقاجون از علاقم نسبت به اون... چی بگم بهش گناه داره!

_گناه داره؟ من گناه ندارم؟

_تو پررو تر از این حرفایی، اون خیلی مظلومه. 

_آروم تر از من؟

حرفامو با خنده میزدم اما از اعماق وجود ناراحت میشدم وقتی ازشخصی که بهش علاقه داشت جلوی من میگفت. هر چند اینا تقصیر خودمه.  کاش اونی که دوستش داشت من بودم!

_تو خیلی آرومی مثلا؟ اون واقعا مظلومه، زیاد حرف نمیزنه، ادم شوق پیدا میکنه باهاش حرف بزنه. 

_از چی اون خوشت اومد؟ از کِی؟

_داستان داره گفتم که بفهمی ازم متنفر میشی. ولی... نمیدونم ! اَه من تا حالا فکر نکرده بودم از چیش خوشم میاد. 

و شروع کرد به خندیدن. پخش بودم!

_احساس میکنم داری میپیچونیم!

_نه بابا چه پیچوندنی، نمیدونم خوشم میاد دیگه. تو خودت از چی من خوشت میاد؟ 

یه دستی زد. اولین بار بود اینقدر صریح اشاره میکرد به این موضوع. تو فکر فرو رفتم، از چیش خوشم میومد؟ همه چیش!

_دیدی خودتم جوابی نداری، ولی خدایی از چیه من خوشت اومده، من هیچوقت سعی نکردم جلوت جذاب بنظر برسم، تو داغون ترین حالت ممکن بودم که میدیم همو، برای همین به عقلت شک کردم ‌‌. 

خندیدم، اونم همینطور.  اما بازم حسادت ول کنم نبود. 

_جلوی اون چی؟

_ها؟چه حسودی هستیا، نه بابا جلوی جفتتون به تنها چیزی که فکر نمیکردم جذاب بودن، بود. 

چیزی نگفتم، یعنی چیزی نداشتم که بگم.  بعد چند دقیقه سکوت بینمون و حورا شکست. 

_عه بس که حرف میزنی یاد آدم میبری چی میخواست بگه، خب داشتم میگفتم، مامانبزرگت از اون چیزاست... 

_از کدوم چیزا؟

_هیچی خواستم بگم عفریته دیدم مامانبزرگته روم نشد، ولی اقاجون همش بهش میگفت گل منگلی. 

_به مامان بزرگ من؟ به مامان گلی؟

_اوه چه غیرتی، اوخی کوشولو میگی مامان گلی؟

_جِدیَما. 

ادامو در آورد و گفت: 

_خب حالا، اینجاشو گوش کن که خیلی مهمه. 

جدی شد و ادامه داد: 

_خیلی سال پیش که حتی مامان باباهامون وجود نداشتن، آقا محسن میره سربازی شهرستان خونه ی عمه مادرش، میره اونجا و میبینه عه در خونشون بازه و دختریو میبینه که مثل پسرا لباس پوشیده، یه شلوار راه راه با پیراهن گله گشاد، با موهای قهوه ای روشن و شلخته، با لپای سرخ. تو نگاه اول با خودش میگه این همونیه که دنبالشم. گلی خانومم سنی نداشته پونزده سالش بوده. اقا محسنم هیجده. محسن با خودش میگه من که نمیتونم مامان بابای خودمو راضی کنم چه برسه به مامان بابای دختره. پس تصمیم میگیره مخ گلی رو بزنه تا گلی براش صبر کنه و ازدواج نکنه. خلاصه وارد خونه میشه و تا گلی متوجهش میشه خودشو قایم میکنه. محسن هیجده سالش بود اما خب مثل تو ریزه میزه. 

بهم بر خورد، قدم بلند بود. 

_من ریزه میزم؟

_الان نه ولی تا دو سال پیش من فکر میکردم پونزده شونزده سالته. البته سن تو میدونستما، حالا ولش کن، بریم ادامه داستان. 

اونقدر قشنگ تعریف میکرد آدم به وجد میومد که گوش کنه.

_محسن و خانواده گلی سر سفره ناهار نشسته بودن که گلی با همون لباسا اما با یه کلاه که موهای بلندشو توش جمع کرده بود سر رسید. محسن به عقلش شک‌ میکنه، میگه نکنه واقعا پسر باشه. برای همین سوال میکنه و میگه اسم اون پسرتون چیه که مامان بابای گلی میخندن و میگن دختره و اسمش نازگلِ. گلی هم بهش بر میخوره، چون هفت تا برادر داشته و تو جمع پسرونه بزرگ شده بوده دوست داشته پسر باشه، حتی اسمم برای خودش انتخاب کرده بود. 

_چه اسمی؟

_باورت نمیشه، محسن!

خندید. چه تفاهمی داشتن پس، اصلا دوست نداشتم به این فکر کنم این دو نفر پدربزرگ و مادربزرگ منن. 

_داشتم میگفتم، گلی حسابی اعصابش خورد میشه و با خودش میگه بعد از ناهار با چوب میزنم تو سر این پسره تا گورشو گم کنه و از خونشون بره.

@ ELFLokee

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم 

_ناهارشونو که می خورن، همه به جز محسن و گلی می خوابن. محسن لباس هاشو عوض می کنه و میره تو حیاط می شینه، فقط به گلی فکر می کرده و اصلا نمی تونسته بهش فکر نکنه.  گلی می بینه این به دیوار تکیه کرده و اگه از جلو با چوب بزنتش محسن میفهمه کار اونه، برای همین پشیمون میشه و میخواد برگرده که محسن متوجهش میشه. صداش میزنه، با تموم احساسات اون چند ساعتش. گلی حیرت زده بر میگرده، چون نمی ذاشته کسی نازگل صداش بزنه و لحنی که محسن اسمشو گفته بود براش بشدت جدید و یه جورایی جذاب بود، و حتی اولین نفری بود که بهش گفته بود گلی! با تعجب میگه گلی؟ محسنم میگه آره گلی. گلی خوشش میاد و با خنده میگه یعنی من شکل گلم؟ محسنم از خنده گلی قند تو دلش آب میشه و میگه از گلم قشنگ تری. 

ساکت شد. 

_خب؟ 

_خب به جمالت. 

_بقیش چی؟ 

_نمیگم تا توی خماری بمونی.

_حورا لج نکن، بگو. 

_نچ، تو از محسن هم فضول تریا. 

و پاشد رفت، بین راه ایستاد و گفت: 

_راستی، معین تو تنها کسی هستی که بی نهایت شبیه جوونیای آقاجونی!

اون شب اصلا نتونستم درست بخوابم، تمام ذهنم پیش داستان حورا بود، دوست داشتم بدونم گلی و محسن اخرش چیشدن؟ بهم نرسیدن اما... اصلا حورا از کجا میدونست؟ اونم اینقدر دقیق؟ خب چرا باید آقاجون اینا رو به حورا بگه؟

صبح به محض اینکه پا شدم سراغ حورا رفتم، لج کرده بود و نمی گفت اما بعد از کلی اصرار بالاخره بعد از ظهر راضی شد. منتظر نگاهمو دوخته بودم به ورودی آشپزخونه. با دو لیوان چایی تو دستش کنارم روی مبل نشست. چایی مو دستم داد و از تو جیبش دو تا شکلات در آورد. 

_اینم یه شکلات برای آقا معین گل و البته فضول. خب، کجا بودم؟

_از گل قشنگ تری. 

_آها، خب محسن به گلی ابراز علاقه میکنه، گلی خوشش میاد ولی غرورش اجازه نمیده و میزنه تو پر محسن. چند روز می گذره ولی محسن گلی رو نمی بینه. گلی خودشو از محسن دور میکنه هر چند از محسن خوشش میومده. اما محسن دیگه واقعا دوستش داشته. گلی بعد از چهار روز با یه استایل جدید جلوی محسن حاضر میشه، و محسنی که پراش میریزه. من که ندیدم ولی اینجوری شنیدم، یه لباس محلی بلوچی قرمز خوشگل و حریری که روی سرش به پشت بسته شده بود با موهای فرق وسط و لب و لپی سرخ. شاید اگه کسی به جز محسن اونجا بود تحمل نمیکرد و یه بلایی سر گلی میاورد، ولی محسن فقط بیشتر عاشقش می شد. 

زل زد به روبروش و آروم چایی شو خورد. 

_بعدش چی شد؟ 

_میگم حالا، ولی معین حاضرم به جرات بگم یکی از عاشق ترین آدمایی که دیدم محسن بود. 

_چرا؟ 

_تو میدونی سه سال بعد از فوت مامان بزرگ، آقاجون رفته خواستگاری مامان بزرگت؟

_واقعا؟! 

_بله، بقیه شو تو داستان میگم. گلی دست محسن و می گیره و میبره پشت خونه عموش، پسرعموشو نشون میده و میگه که قراره با اون ازدواج کنه. محسن فقط ناراحت میشه، چون میدونست کاری از دستش ساخته نیست. دوباره به گلی ابراز احساسات می کنه، اما ایندفعه گلی چیزی نمیگه و میزنه زیر گریه‌. تصور کن دختری با زیبایی گلی حالا با چشمای اشکی، اما محسن اونقدر مرد بود که حتی نذاشت دستش به اون دختر بخوره. خلاصه که حتی به خواستگاری نمیکشه و وقتی محسن از سربازی برمی گرده گلی ازدواج کرده و حاملست مامان نازنین رو. 

_اگه اینطور باشه پس چرا مامان بابای من باهم ازدواج کردن؟ 

_خاک توی سرت نمیدونی؟ اونم برات میگم ولی فعلا همینقدر بدون که بابات بیشتر از محسن جنگید البته شانسم داشت، اما تفاوت دیگه شون این بود که مامانت جلوی گلی وایستاد و گفت مرتضی رو میخواد، چون اونم گلی زور کرده بود که با برادر زادش ازدواج کنه. 

اوه، یعنی من این رو هم نمیدونستم؟  یه سوالی ذهنم رو درگیر کرده بود، اما نمی دونستم بپرسم یا نه؟ 

اما دل رو زدم به دریا و گفتم ‌: 

_راجب من و نازنین چی میدونی؟

@ ELFLokee

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم 

تعجب کرد. بالاخره برام سوال بود. 

_اگه نمیدونی... 

پرید وسط حرفمو گفت: 

_میدونم. 

آروم تر ادامه داد: 

_یادته بهت گفتم تو خیلی شبیه محسنی؟ کلا عکسای بچگیت رو هم که نگاه کنی می بینی کپی اون عکس قدیمیه آقاجونِ که پونزده سالشه، شاید عامل اصلیش همینه. اون میخواست تو با نازنین ازدواج کنی تا بتونه هر روز کپی عشق قدیمیشو ببینه. 

_همین؟

_نه، اینم داستان ها داره. راستش نمیدونم بهت بگم یا نه، اما بالاخره که میفهمی. 

_خب بگو، اما اول اینو بگو چرا بعد از مرگ مامان بزرگ، مامان گلی با آقاجون ازدواج نکرد؟

_باشه، عامل اصلی خراب شدن دوست داشتنا، غرور! گلی مغرور بود حتی بعد از این همه سال و مرگ شوهرش و مرگ مامان بزرگ که حتی قبل از به دنیا اومدن تو بود، نتونست از علاقه اش حرفی بزنه. ولی بازم محسن ول کن نبود سه بار دیگه هم ازش خواستگاری کرد، اما بازم گلی نرم نشد. بعد از آخرین خواستگاریش که یک ماه می گذره گلی پشیمون میشه. محسن رو احضار میکنه و میگه اگه هنوزم پایِ حرفشه، جواب خودش مثبته، اما محسن میزنه تو پرش و میگه من دیگه نمیخوامت. میوفتن سر لج، بعد از اون تنها چیزی که رد و بدل شد چند تا نامه عاشقانه بدون نام بود! 

_اوه!

_واکنشات منو کشته. خب بیا حالا داستان شما و نازنین جان رو بگم ‌‌. نوزده سال پیش وقتی من به دنیا میام، بالاخره مد بوده که رو بچه هاشون اسم بزارن و چون تنها نوه ای بودم که بعد از تو به دنیا اومدم آقاجون میگه که اسم ما رو هم باشه... 

_واقعا؟ 

_عه، آرام باش حیوان، بزار ادامه بدم. بعد از اونور گلی میگه که معین و نازنین، قبل از اینکه شما بگین شیرینی خورده بودن. مامان باباتم که با هیچکدوم نمیتونستن مخالفت کنن، بین گلی و محسن دعوا میشه یه دعوای خیلی بد. آقا محسن از فرصت استفاده میکنه و میره پیش گلی و میگه تو یه عمر دوستم داشتی و کتمان کردی حالا هم به خاطر من داری لج میکنی. اونم ناراحت میشه و میگه نوه های خودمن، هر چند من راضی نبودم حتی پسرت با دخترم ازدواج کنه و این حرفا، اما محسن بر این عقیده بود که اگه تو، تاکید می کنم، تو دوماد اون خانواده میشدی مشکلات عظیمی برات پیش میومد. برای همین محسن گذشت میکنه ولی میگه باشه حرف، حرف تو، اما یه روزی جبران میکنم. 

_فکر کن من از سه سالگی کلی خاطر خواه داشتم. 

_برو گمشو. 

خندید و ادامه داد: 

_و یکی از مهمترین دلایلی که من پیش شمام همینه، آقا محسنِ گل سر لج و لج بازی ما رو هم درگیر کرد. 

خواستم چیزی بگم که صدای زنگ گوشیم مانع شد. 

حورا گفت: 

_چه عجب بعد سه روز یکی نگران شد!  

گوشی رو برداشتم. 

_کیه؟

_ناشناسه.

جواب دادم، صداش، باعث میشد آرزوی مرگ کنم. اولین بار بود همچین اتفاقی میوفتاد و منم فاتحه ام رو خوندم. 

_سلام! 

آب دهنم رو به زور قورت دادم و آروم سلام گفتم. ترس تو صدام مشهود بود.  

_حالت چطوره؟ عه حواسم نبود، حالتون چطوره؟

داشت از قصد میگفت، کاش این گلی هم مثل گلی ای بود که آقاجون دوستش داشت نه گلی ای که پر شده بود از نفرت و حسرت گذشته. حالا می فهمم غم تو چشماشو وقتی منو می دید. 

_خوبیم، ممنون. 

_بایدم خوب باشین. اونی که حالش بده نوه ی بیچاره منه که داره میسوزه تو درد فراق یه بی لیاقت. 

حورا گوشی رو ازم گرفت و گذاشت رو بلند گو: 

_لیاقتت همون دختره ی هر جاییه. 

حورا سرخ شد. خواستم گوشی و ازش بگیرم که هولم داد.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...