• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

داستان "زیر پوست شهر" |نویسنده:معما/ ویراستار:منا دهقان (کاربر انجمن نودهشتیا)


منا دهقان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

نویسنده:معما/ ویراستار:منا دهقان

اسم داستان: زیر پوست شهر

ژانر: درام،راز آلود، معمایی

پارت گذاری: نامعلوم
(دقت داشته باشید تمام نوشته ها در داستان به صورت کتابی هستند به غیر از صحبت های محاوره ای)
مقدمه:
سخن نویسنده:
سوگند به قلم و آنچه می نویسد
امیدوارم این ماجراهای پر پیچ و خَم را جوری بنویسم که لایق خوانده شدن باشند، داستان را کاملاً متفاوت از داستان واقعی نوشته ام و خیلی از ماجرا های گفته شده را وارد داستان نمی کنم.
با تشکر فراوان از تمام دوستانی که ما را در نگارش این داستان یاری کردند.
به یاد شاعر بزرگوار آرمیده در خواب...
((معما))

سخن ویراستار:
ب سین میم ه تعالی
بالاخره بعد از چند سال سبک و سنگین کردن و بعد از کمی جستوجو در نوشته های شاعر معروفِ محفوظُ الذکر تصمیم بر این آمد که به پاس چند سال دوستی با نویسنده ، برای اَدای دِین به شاعر و به دلیل نزدیکی لحن نگارش بنده با شاعر بعضی از جرقه های زندگی اش را به داستان تزریق کنیم و قرار بر این شد که
من وظیفه ویراستاری و نظم دهی نوع نگارش و قلم نویسی را بر عهده گیرم.
شاید که تمام درگذشت گان این ماجرای دراز به آرامش رسند و
تمام بی عدالتی ها و افراد خطاکار این داستان به جاده عدالت ختم شوند.
ومثل همیشه؛ "باشد که به خوبی ها بیافزاییم و از بدی ها بکاهیم".
"مُنا دهقان"

باز باران با ترانه غریبانه می نوازد...

خلاصه:
سرم را با حیرت غیر قابل کنترلی بالا آوردم
و گفتم: چی شد؟!!!!
در حالی که همان گونه پشت به من ایستاده بود و
با آرامشی مختص به خودش داشت سیگاری که لابه لای انگشتانِ دستِ چپش بود را در جاسیگاری روی میزِ پشت سرش خاموش می کرد، گفت:
چیزی که باید می شد...شد!
شوک زده چشمام را ریز کردم.
نه تنها مطمئن بودم این آدم نابینا نیست کم کم داشتم پی می بردم انگار پشت سرش هم چشم داشت.

ویراستار: @ فاطمه مومنی

ناظر: @ Fateme71

ویرایش شده توسط منا دهقان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت 1"

فصل اول: الوداع
(فصل اول از زبان نویسنده می باشد)
گفت :چقدر تو فکری امروز.
نگاهم برگشت سمت کامران اَه لعنتی باز یادم رفت میخواستم چه شعری بگم.
گفتم:اَه کامران دوباره پریدی تو فاز و حال من؟
گفت:حالا کی ساعت حرکتته؟
نشست روی صندلی و کنجکاو به قهوهِ جلوش خیره شد.
باید الان بفهمم که داره لحظات سختی بهش میگذره.
شونه اَم را انداختم بالا و گفتم:هنوز بلیط نگرفتم.
این بار شوکه بهم نگاه کرد و با صورتی کج و کوله گفت:هنوز تصمیم نگرفتی؟
صدام کمی گرفته شد و گفتم:من دوستت دارم؛اونم خیلی زیاد. من حاضرم واسه این عشق جونمم فدا کنم.
کامران خیره به قهوه یه تا از ابروش رو انداخت بالا و با شیطنت خاصی که سعی در پنهان کردنش داشت
گفت:خوووب؟
با دَمَغی گفتم :خوب؟!
گفت:اینا که باید باشی.
با آرامی گفتم: من جدی ام.
گفت: خوب؟
گفتم: برام سخته و انگار تو متوجه نیستی.
گفت: من قراره شش ماه دیگه بِگیرَمت پس رفتنت هیچ فرقی برای من نداره.
گفتم: من قراره چهارسال تهران باشم.
گفت: یه کاریش می کنیم این آرزوته و من نمی خوام آرزوتُ ازت بگیرم.
گفتم: هنوزم وقت میخوام.
گفت: ثبت نام کردی و دانشگاهتم دو هفته دیگه شروع میشه،باید سریع تصمیم بگیری.
آهی کشیدم و حرف توی گلومُ خوردم.
می خواستم برم اما...
صدایی از پشت سر گفت: به به سلام زن داداشِ گُلِ خودم!
با شوق برگشتم سمتش و گفتم: کیوان! تو اینجا چیکار میکنی؟
با یه فنجان چایی آمد و یه قند از روی یکی از میزها برداشت و نشست روی صندلی خالی کنارِ ما و در حالی که قندُ با دندوناش نگه داشته بود،گفت: بله دیگه چی فکر کردی، فکر کردی شما دوتا مرغ عاشق رو تنها به حال خودتون وِل می کنم؟!

نشستم سر جام و گفتم: تا باشه از این وِل نکردنا باشه تا شما قدم رو دیده ی مِنت بذارید.
ابروهامُ با شیطنت بالا و پایین دادم.
نگاهی به داداشش کرد و از راه دور یه بوسه فرستاد، چشم غره کامرانُ هم با یه چشمک و حالا این قدر اَدا نیا واسه ما جواب داد.
در حالی که چاییش رو می خورد گفت: مبارکا باشه،تهران و دانشگاهُ.
ذوق زده
گفتم: ممنون سلامت باشی.
گفت: حالا تو تهران قراره خوابگاه بمونی؟
گفتم: نه،قراره پیش عموی ناتنیم بمونم.
صحبت مان که تمام شد ،
نگاهی به ساعتم انداختم دیگه داشت دیرم می شد.
از جا برخواستم و رو به هر دو آن ها گفتم: دیگه باید برم حسابی مواظب خودتون باشید.
هر دو بلند شدند و کیوان از میز کمی فاصله گرفت تا بتوانم رد بِشَوَم و کامرانُ در آغوش بگیرم.
از کافه بیرون آمدم 
و به سمت کتاب فروشی مورد علاقه ام پیاده روی کردم.
وقتی وارد شدم صدای زنگوله ی در به صدا آمد و بوی بهارنارنج و چوب تمام ذهنمُ با آشنایی بیش از حد پُر کرد.
به سمت طبقه های کتاب رفتم و یکی شان را برداشتم.
جلد قهوه ای مایل به قرمزش منُ برای داشتنش ترغیب کرد.

به سمت صاحب کتاب فروشی دوست داشتنیم رفتم.
پشت یک میز به آرامی در حال خواندن کتاب بود،گفتم:
سلام آقا نظام.
چشماشُ از کتاب گرفت و به من نگاه کرد و عینکش را از روی چشماش برداشت و گفت: سلام باران جان خوبی؟
جواب دادم: ممنون ،شما خوبید؟
جواب داد: خداروشکر بد نیستم.
کتابُ آوردم بالا و جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:این چیه عمو نظام؟
گفت: یه کتاب روسیه که ترجمه شده و در مورد آرزو هست.
تعجب کردم، چه جالب که هنوز بازش نکرده بودم.
بازش کردم و گفتم: چقدر جلدش و کتابش قشنگه.
کتاب در مورد باورهای روسی ها در مورد آرزو بود و فقط به خاطر زیبایی ظاهری اش تصمیم گرفتم کتاب را بردارم.
گفتم: عمو اومدم وداع آخر...
گفت: این حرفا رو نزن، منِ پیر وُ این کتاب فروشی درب و داغون رو یه نفر باید بتونه سر حال بیاره یا نه؛ نه دختر جان ما منتظرت می مونیم، امیدوارم اون جا لااقل به آرامشی که انتظارشُ داری برسی.
مکثم یکم تلخ بود.
گفتم: امیدوارم.
گفت: این کتابم هدیه من به تو.
گفتم: ممنون عمو نظام.
نیم ساعتی هم در آن جا چرخ زدم و در فکرهایم غرق شدم.
از کتاب فروشی با بغض بیرون آمدم.
هوای سردِ مهرماه کمی حالمُ بهتر کرد.
به سمت خونه راه افتادم و در راه برای عوض شدن حال و هوای خودم و آدم های توی خانه چند تا چیپس و شیر کاکائو گرفتم.
وقتی وارد خانه شدم کل خانواده منتظرِ من بودند،
احتمالاً بابا امروز مرخصی بود بخاطرِ من.
سلام بلندی کردم و چیپس و پالتو اَمُ روی اولین مبلِ حال همان جوری رها کردم.
هر دو روی مبل پذیرایی نشسته بودند و داشتند باهم صحبت می کردند.
گفتم: من اومدم!
سلام.
برگشتند و نگاهم کردند و سلام کردند.
خواهرم هم آمده بود‌، دو سالی بود که لندن زندگی می کرد؛ هرچند خودش ترکیه را به لندن ترجیح می داد و سه سالِ قبل از رفتن به لندن را آن جا گذرانده بود.

ویرایش شده توسط منا دهقان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

"پارت 2 "

من هم کنار بقیه روی مبل نشستم، همه در حال صحبت با هم بودند؛
خودم اینجا بودم و فکرم قبل از خودم در تهران بود.
من نقشه‌هایم را چیده بودم، مو لا دَرز‌شان نمی‌رفت.
فکر‌ها را ریختم دور، فکر کردن فقط نگرانی بی‌جهت است.
خواهرم بهار من را مخاطب کرد و گفت: مُستَقِل شدن هم حال‌ و هوایِ خودشُ داره. نظرت چیه؟!
گفتم: آره همین طوره.
این شهر را با تمام خوب و بدش قرار بود ترک کنم،
شهری که چشم‌هایم موقع آغاز‌شان ابتدایی‌ترین چیزی بود که دیده بودند،
تک‌تک خیابان‌هایش را دوست دارم،
دویدن بر روی آسفالت‌هایش بدون صندل را هم حتی دوست دارم،
دلم برای
باران‌هایش،
پیچیدن صدای خندهِ جمع خودم و دوستانم در ایدگولی،
نصف شب با بچه‌های فامیل چرخیدن در خیابان‌هایش و دیوانگی در آن‌ها.
حالم خوب نبود،
این تظاهر چیزی را نه حل می‌کرد و
نه پنهان...
گذاشتم صحبت جمع گرمِ‌گرم شود
بعد بلند شدم تا بروم در اتاقم،
از پله‌ها بالا می‌رفتم که وسط راه ایستادم
چشمانم با اِنزجار رویِ درِ اتاقِ طبقه‌ای چرخید که
از سمتِ چپِ پله‌ها امتداد پیدا کرده بود.
چه حسی داشتم؟!
چشمانم میخ شده بودند به آن درِ لعنتی.
تا‌کنون باید فهمیده باشد که قرار است از این شهر بروم،
شاید شهر بزرگ باشد اما بالاخره صدای پچ‌پچ  را از لب‌های دور و اطرافیانش شنیده بود.
هیچ
باز هم هیچ...

@فاطمه مومنی

ویرایش شده توسط منا دهقان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...