رفتن به مطلب

رمان اِنابَت


hani nevis
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: اِنابَت

نویسنده: حانیه فیروزآبادی

ژانر : اجتماعی وعاشقانه

هدف :بیان آسیب های اجتماعی وارد شده به دختران یک جامعه

تقدیم به : شریک زندگیم محمد عزیزم

ساعت پارت گذاری : هر روز ساعت ده صبح

تعداد پارت ها : روزی دو پارت

 

خلاصه :

انابت به معنی پشیمانی یا بازگشت و برگشت  به سوی خدا  و یا  به عبارت دیگر همان توبه خودمان است . گاهی اوقات ، آدم ها مسیری را به اشتباه طی می کنند . و پس از متوجه شدن دوست دارند که آن را جبران کنند  هر چند که دیر شده باشد. این داستان در مورد دختری به نام آیه است که  در خانواده ای خشک متولد و رشد یافته است . همه ما می دانیم که مهم ترین و اصلی ترین نیاز یک دختر محبت و علاقه ای است که از خانواده دریافت می کند .حالا اگر این محبت از دختر دریغ شود، آن را باید در کجا جست وجو کند ؟ و همین است که دختر قصه ما راه را اشتباه می رود. جوری که این مسیر اشتباه ،  نه تنها  گذشته، بلکه آینده اورا هم ، تحت تاثیر قرار می دهد.

 

مقدمه :

چند سال دیگر دلت برایم می لرزد ، برای منی که تو را در گوشه ترین جای قلبم ، هرشب می بوسمت تا کنار بگذارمت ، دلت تنگ می شود برای منی که حرف هایت را از لب هایت نه ، از چشمانت می خواندم . دلت تنگ می شود برای آن دختری که قلمش را دیوانه وار به رقص موهایت وا می داشت ، به خداوندی خدا سوگند ، دلت برای همه دیوانه بازی هایم تنگ می شود، برای صدایم ، برای صداقتم ، برای نجوای شعر های عاشقانه ی نصف شبیم ، پشت تلفن  تنگ می شود. قسم ، قسم به همه سیب هایی که در خیالم  برایم چیده ای دلت تنگ می شود ، آن روز که دلت تنگ برایم شد ، در مقابل آیینه بایست و ایستاده برای غرورت کف بزن

 

بخشی از داستان :

 

* می تراود مهتاب از پشت ابر ها ، این چندمین روز است که قربانی دست سرنوشت شده است. نمی داند ،یالون سفید رنگ پرده را رها کرده و از جلوی پنجره کنار می کشد . خداوند راه سختی را برای امتحان اوانتخاب کرده بود او هم تا جایی که توانست، تحمل کرد. اما دیگر بس است دیگر تحمل دنیا و سختی ها برای قلب ضعیفش سنگین شده است ، خودش را روی تخت خواب رها کرده و چشمان نم دارش را به آرامی بر روی دنیا  می بندد .کم کم گوش هایش هم بر روی صدای نزاع آن دو نفر بسته می شود . برای لحظه ای تمام خاطرات را در ذهنش مرور میشوند .وبا آهی جان سوز نفس آخرش را می کشد و حال دیگر همه چیز تمام شده است .و این یعنی بسته شدن دفتر زندگی برای او.*

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط hani nevis
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول

 

کمی فکر کردم و بشکنی از روی خوشحالی زدم

_فهمیدم ،فهمیدم

امیر از پانتومیم بازی  دست کشید و به دهنم نگاه کرد

_خب

غش غش خندیدم

_ داشتی ادای منو در میاوردی همون روز اول آشناییمون

برایم دست زد

_ آفرین درسته

با لبخند محوی که هنوز در اثر خندیدن بر روی لبم مانده بود گفتم :

_ آخی یادش بخیر امیر چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده

خودش را روی صندلی کنارم رها کرد

_ نه که خیلی تحفه بودی بایدم دلت برای اون روزات تنگ بشه

چپ چپ نگاهش کردم

_پس حتما خودت تحفه بودی  با اون کله کچلت

نگاهی به ساعتش انداخت

_نباید بری ؟

_چیه؟ خیلی دلت می خواد برم ؟

_پووف اگه دست خودم بود که نمیذاشتم کلا بری ،همون یه دفعه هم که اصرار کردم بمونی مث سگ پشیمون شدم ، ببین هنوز آثارش زیر چشمت مونده

دستم را  روی زخم زیر چشمم کشیدم که از درد صورتم جمع شد ، لعنتی بعد از دو هفته هنوزهم جایش خوب نشده  بود. ولی با این حال لبخندی به رویش زدم :

_ فدای یه تار موت

از جایش پا شد و بازوی من راهم کشید

_  بلند شو بریم سر راهم بذارمت خونه  تا دیر نشده

درحالی که درکنارش راه میرفتم  به نیم رخش نگاه کردم 

_  اگه می دونی کار داری با تاکسی برم، هووم ؟

چشم غره ای  محسوس برایم رفت .

_ من اینجا  برگ چغندرم که تو می خوای با تاکسی بری ؟

قیافم را مظلوم کردم

_ خب ببخشید دیگه ، فکر کردم کار داری برای همین گفتم

سویچ را در قفل پرشیاچرخاند

_ لازم نیست تو فکر کنی حالام بپر بالا  ان قدر حرف نزن

سوار شدم و در ماشینش را محکم بستم ، میدانستم که حساس است و من هم قصد داشتم کمی اذیتش کنم  

_ چند بار بگم این درو ان قدر محکم نبندش آیه ؟

پشت چشمی نازک کردم

_ چیه ؟  زود که برم خونه . حرفم که نزنم . درماشینت رو هم  که بیشتر از من دوست داری ، یه باره بگو میخوای کات کنی راحتم کن دیگه !

دستم راروی دنده گذاشت و در همان حال دنده را عوض کرد

_کات که برای فیلم برداریه ، مگه داریم فیلم پر میکنیم که کات کنیم ؟

آهی جان سوز کشیدم

_آره اتفاقا این رابطه ما که بیشتر از این که واقعی باشه فیلم بازیو ادا بازیه

_  میگم ، کم هم دلت پر نیستا

_معلومه که دلم پره ، زبونم مو در آورد از بس بهت گفتم  امیر ، اگه منو دوستم داری باید بیای خواستگاریم

دستش را روی لبه ی پنجره   گذاشت و نگاهش را به آن سمت سوق داد ، کلافه سوال کردم :

_ گفتم یا نگفتم ؟

با ناراحتی نگاهم کرد

_ بله گفتی ، اما مثل این که منم صدبار باید برات توضیح بدم که الان شرایطم جفت و جور نیست  خوبه خودت میدونی که اول باید میکائیل ازدواج کنه بعد من ، بعدشم من حساب پولیم از کله کچل اون مرده پاک تره

به سمتی که با دست اشاره کرده بود نگاه کردم ، مرد موتور سواری که سر تاسش  زیرنور آفتاب برق می زد ، هم از   تشبیه اش خنده ام گرفته بود هم از این که مثل همیشه بحث را پیچانده بود ، حرصم گرفته بود . در حالی که خندیدن و حرص  خوردنم با هم قاطی شده بود ، به سمتش چرخیدم و ملتمسانه گفتم :

_ امیر بخدا تو بیا خواستگاری ،من قول میدم هیچی ازت نخوام  !

به آرامی دستم را بالا  آورد و بوسه ای  را  روی دستم نشاند .

_  آیه کاش می فهمیدی که فعلا خواستن تو مهم نیست ، چیزی که در حال حاضر مهمه خواستن خانوادته ، که اوناهم بی شک یه دوماد آس و پاس نمی خوان

 تلخ شدم از این بهانه های آبکی ، هر کس  نمی دانست حداقل من میدانستم که حاج محمد عظیمی( پدرش ) چقدر پولدار بود

_ باشه تو راست می گی اما اینم یادت نره که منم یه خواهر دم بخت بعد از خودم دارم

نگاهم کرد اما حرفی نزد

چند کوچه عقب تراز خانه امان   ماشینش را نگه داشت ، با سردی گفتم :

_ دستت درد نکنه زحمت کشیدی

مهربان نگاهم کرد

_ خواهش می کنم عزیزم

با خداحافظی  از ماشین پیاده شدم ومیخواستم  درا ببندم که صدایم زد

_ آیه

از لای در سرم را داخل ماشین  بردم

_ بله ؟

_ آیه ؟

می دانستم که منتظر شنیدن چیست ، خب دیگر قهر و سنگینی کافی بود ، دلم طاقت ناراحیتش را نداشت ،با چشمانی خندان نگاهش کردم

_جانم؟

لب هایش خندیدند

_ اصلا نگران نباش عزیزم،  ایشالا قراره به زودی برای میکائیل زن بگیریم.  مطمئن باش همین که ازدواج کرد فوری میام خواستگاریت ، تو که این همه خانمی کردی و صبر کردی یه دوسه ماه دیگم صبر کن بعدش من قول میدم همه چیز درست میشه به امید خدا

لبخند گرمی به رویش پاشیدم

_ صبر میکنم

با تردید پرسید

_ قول میدی ؟

با اطمینان جواب دادم

_ قول میدم

_ خیلی خب مواظب خودت باش عزیزم خداحافظ

_ خداحافظ

 

 

آهی کشیدم و قدمام هایم را تندتر کردم ، به جلوی در خانه رسیدم و به تصویر خودم در شیشه های رفلکس آینه ای در خانه نگاه کردم ، دختری محجبه  در بین چادرو مقنعه  با قدی نسبتا کوتاه وصورتی سفید و گرد که دوعدد تیله ی درشت عسلی زیر کمان های مشکی جلوه گرش بودند علاوه بر همه این حسن ها موهای زیبا و اندام ظریفی هم داشتم که هیچ وقت اجازه نمایش دادنشان را نداشتم  بازهم غم نگاهم را پر کرد اما بافکر این که بعد از ازدواج با امیر علی دیگر می توانم برای خودم آزادنه زندگی کنم با خوشحالی دستم را در  جیبم فرو کردم و کلیدرا بیرون کشیدم  ولی قبل از آن که کلید را در قفل بچرخانم در خانه توسط یحیی بازشد از ترس نگاهم را پایین انداختم و درسلام دادن پیش قدم شدم:

_سلام داداش

سری تکان داد

_کجابودی؟

_خیاطی داداش

از جلوی در کنار رفت

_خیلی خب بیا برو تو

وارد حیاط شدم که باز صدایش بیرون می آید

_ امشب مامان زن یوسفو پا گشا کرده خبر داری که ؟

_ بله

_ میدونی که نباید زیاد دورو بر عباس بچرخی ؟

_بله

_ خوبه برو تو کمکش کن ،آیدا رفته کلاس دست تنهاست گناه داره

_چشم

خداحافظی آرامی کرد و دررا محکم به هم کوبید

تفاوت سنی من و یونس فقط سه سال است . اما به خاطر شرایط مرد سالاری حاکم بر خانه ما خیلی از او  حساب میبردم.  بر عکس آیدا که تا دم مرگ کتک میخورد،  اما از حقش دفاع می کرد ، آه ، اگر من هم شبیه آیدا بودم شاید ...

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...