• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان دختر سکینه فالگیر | لیدیا کاربر نودهشتیا


Lidiya
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: دخترِ سکینه فالگیر
ژانر: طنز، عاشقانه
نویسنده: لیدیا
خلاصه: این داستان سمی درباره‌ی دختری زیبارو و کاریزماتیک است که تمام فک و فامیلش به طرز عجیب و غیرعادی‌ای عاشق او هستند ولی این دخترک قصه‌ی ما بدون هیچ دلیل منطقی‌ای به همگی جواب رد داده و دل‌ آنان را می‌شکند تا این‌که روزی از روزها پسر خوشتیپ و خفنی وارد زندگی‌اش می‌شود و پس از کلکل‌ و جدال‌های بسیار این دو پَشه‌ی عاشق به هم دیگر می‌رسند البته شاید هم نمی‌رسند، اما این پایان ماجرا نخواهد بود!...
سخن نویسنده: بر خلاف همه‌ی نویسنده‌ها که می‌خوان یه رمان حرفه‌ای و قشنگ بنویسن، این‌بار من می‌خوام یه اثر فوق‌العاده کلیشه‌ای خلق کنم و قصد دارم به سمی‌ترین حالت ممکن بنویسمش‌ تا این اسید خالص مدت‌ها در ذهنتون ماندگار بمونه.
امیدوارم دوستش داشته باشید عزیزان دلم=)

ویراستار: @ ventae_

ناظر: @ Mahla.kh

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای آلارم گوشی وحشت‌زده از خواب بیدار شدم.

نفس‌نفس زنان موبایلم رو از روی میز کنار تخت‌خوابم‌ برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم.

ساعت‌ هفت و نیم شب بود. وای خدا چه‌قدر خوابیدم و خواب بد دیدم.

گوشی رو همون‌جا‌ روی تخت رها‌ کردم و بعد از رفتن‌ به سرویس بهداشتی به سمت کمد لباس‌هام‌ قدم بر داشتم.

تک‌تکشون رو بررسی کردم و از بین اون‌ها یه لباس مجلسی آستین‌ بلند و ساده انتخاب کردم و با عجله پوشیدمش.

این لباس شیکِ صورتی رنگ با چشم‌های آبیِ آسمونیم، هارمونی خیلی خاصی داشت.

جلوی آینه رفتم و شال حریری که خاله‌ مهناز از لندن برام خریده بود رو روی موهای بلندم که خدایی بلوند خیلی روشن بودن، انداختم.

یه رژلب کمرنگ روی لب‌هام زدم و خودم رو توی آینه‌ برانداز کردم.

چون ماشالله هزار ماشالله خودم خوشگل بودم، اصلاً نیازی به آرایش نداشتم.

چشم‌هام‌ گربه‌ای و آبی‌ رنگ بودن که به دماغ عروسکی و خدادادیم می‌اومدن.

پوستم مثل برف سفید و بلوری بود و لب‌های قلوه‌ای و درشتی داشتم که به مامانم رفته بود.

به مولا تموم دختر‌های فامیل با دیدنم‌ تشنج می‌کردن. این‌قدر که خوشگل بودم.

بوس گُنده‌ای توی آینه واسه‌ی خودم فرستادم و با سخاوت و فروتنی از اتاقم بیرون رفتم.

مثل هر روز روی دسته‌ی کنار پله‌ها نشستم و با خنده از بالا سر خوردم پایین.

اقدس خانوم با یه دست محکم به لپش زد و همزمان لب خودش رو گاز گرفت.

- خدا مرگم بده دختر! نمی‌گی میوفتی زمین خدایی نکرده چیزیت میشه؟ 

خندیدم و گفتم:

- شما نگران نباشید. این کار هر روز منه و همون‌طور که می‌بینید تا حالا اتفاق خاصی برام نیوفتاده.

چشمکی زدم و به سمت مامان که روی‌ کاناپه‌ نشسته بود، قدم برداشتم.

- مامان جون آماده‌ای بریم؟

نگاهی بهم کرد و گفت:

- خوشگل بودی، خوشگل‌تر شدی. آره عزیزدلم بریم.

لبخندی زدم و گفتم:

- تو هم همین‌طور مامان جون.

بعد از خداحافظی با خدمتکار مهربونمون اَقدس خانوم با مامان بیرون رفتیم و سوار مازراتی‌مون‌ شدیم.

- بابا چرا نیومد؟

مامان بی‌حوصله ماشین رو روشن کرد و لب زد. 

- اون یکی دو ساعت دیگه خودش میاد. چندتا کار مهم توی شرکت داشت.

با تعجب گفتم:

- آخه این موقع؟

- من چه می‌دونم.

 

ویراستار: @ ventae_

ناظر:  @ Mahla.kh

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلافه پوفی کشيدم و توی‌ فکر فرو رفتم.

با این‌که خیلی زیاد خوابیده بودم؛ اما باز هم احساس خواب‌آلودگی می‌کردم. کاش یه قهوه‌ای چیزی می‌خوردم، بعد حرکت می‌کردیم.

- پیاده شو دخترم.

این‌قدر توی فکر فرو رفتم که نفهمیدم‌ کی رسیدیم.

آروم و با متانت از مازراتی مشکی و براقمون‌ پیاده شدم و همراه مامان وارد عمارت آقاجون شدیم که همه با تعجب خیره به من شدن، چون بعد از چهار سال تازه دوباره من رو می‌دیدن.

همه‌ی اعضای خانواده دور هم جمع‌ بودن و یه جشن‌ کوچولوی خانوادگی و دوستانه به مناسبت سالگرد تاسیس‌ شرکتشون‌ گرفته بودن.

دخترهای فامیل با‌ این‌که کُلی میکاپ غلیظ و عمل‌های مختلف کرده بودن که قشنگ به نظر بیان، با اون لباس‌های عجق‌ وجقشون حتی به گرد پای منم نمی‌رسیدن و همه‌ی نگاه‌ها به من بود، چون نچرال و طبیعی و بسیار-بسیار زیبا بودم.

جلو رفتم و به همه دست دادم و سلام کردم. بعضی‌ها رو واقعاً نمی‌شناختم.

نیلی دختر عمه‌‌ی فرنگیس‌ با دیدنم‌ «ایش» آرومی گفت.

حتماً بهم حسودیش‌ می‌شد. دختره‌ی زشتِ عملی!

پوزخندی زدم و روی یکی از کاناپه‌های تک‌نفره نشستم که یک‌دفعه خودش اومد و بهم سلام کرد و بعد از کمی احوال‌پرسی گفت:

- خوشگل خانوم چه عجب از این ورا! نمی‌دونستم تو هم میای. آخه چندسال بود اصلاً تحویلمون نمی‌گرفتی عسیسم‌.

با لحن مسخره‌ی خودش گفتم:

- مگه سفارشتون‌ دادم‌ که تحویلتون بگیرم عسیسم؟

خنده‌ی زورکی‌ای کرد و پسره‌ بچه‌ی توی بغلش‌ هم خندید.

لبخندی زدم و پرسیدم:

- بچه‌ی خودته؟

- آره گلم، آرشام جون پارسال به دنیا اومد.

لپش‌ رو کشیدم و گفتم:

- آخی گوگولی! بلده حرف بزنه؟

- خیلی کم، در حد مامان و بابا. می‌خوای بغلش‌ کنی؟

«آره»ای گفتم و اون نی‌نی‌ کوچولو رو تو آغوشم‌ گرفتم که یک‌دفعه با حرفی که از دهنش خارج شد، بهت‌زده به نیلی خیره شدم.

- تو خ... خیلی خوشگلی!

بلند خندیدم و گفتم:

- ای‌ جانم، این بچه هم به زیبایی من پی برده.

نیلی پشت چشمی نازک کرد و بچه رو ازم گرفت و رفت.

@ ventae_

@ Mahla.kh

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقاجون و مادرجون مشغول صحبت و خوش‌آمدگویی به مهمون‌ها بودن.

چند لحظه نگذشته بود که پسر قد بلند و چشم ابرو مشکی‌ای روی کاناپه‌ی زرشکی رنگ و سلطنتی کنارم نشست و سلامی کرد. من هم بهش سلام کردم.

قیافش خیلی برام آشنا بود؛ اما هر چه‌قدر فکر می‌کردم، یادم نمی‌اومد کی بود.

- ببخشید، میشه خودتون رو معرفی کنید؟ من شما رو نمی‌شناسم.

پوزخندی زد و گفت:

- اِ پس چرا من شما رو می‌شناسم خانومِ ویکتوریا‌رامیلا صغری‌نژاد؟

یک تای ابروی‌ طلاییم‌ رو بالا انداختم و گفتم:

- مسخره می‌کنی؟ اصلاً نخواستم. همون‌ بهتر که با آدم‌های نامحترمی‌ مثل تو آشنا نشم. 

سرم رو پایین انداختم و با نخ پایین شالم بازی می‌کردم.

- آرتام هستم. پسر عموت!

با چشم‌های از حدقه‌ بیرون زده سرم رو بالا گرفتم بهش زل زدم.

- پس آرتام تویی! تو بودی که نذاشتی اون روز بزنم پس کله‌ات تا‌ آدم بشی و فرار کردی.

با لحن مغرورانه‌ی همیشگیش‌ پرسید:

- هنوز اون روز مسخره رو فراموش نکردی؟

حرصی گفتم:

- چرا فراموش کنم؟ باید بذاری تموم عقده‌ی اون روزها رو روت خالی کنم. 

بدون توجه به حرفم مشغول کار کردن با گوشیش‌ شد.

آروم جلو رفتم و در گوشش زمزمه‌ کردم:

- فکر نکن یادم رفته. بذار مهمون‌ها برن، وقتی خود‌ خانواده‌ تنها شدیم‌، دارم برات! تا نکشمت ولت نمی‌کنم.

و بی‌توجه به واکنشی که خواست نشون‌ بده به طرف‌ دخترهای فامیل رفتم و پیش اون‌ها نشستم.

@ ventae_

@ Mahla.kh

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سارا، نامزد سیاوش‌ سر تا پام رو برانداز‌ کرد و گفت:

- با این‌که چندسال گذشته؛ اما اصلاً تغییر نکردی میلا جان، هنوز همون‌طوری مثل قبلاً موندی.

پوزخندی زدم و گفتم:

- ولی تو خیلی تغییر کردی‌ گلم.

چشم‌هاش برق زد و پرسید:

- واقعاً راست میگی؟ یعنی خوشگل‌تر شدم؟

- نه عزیزم، اتفاقاً زشت بودی‌، زشت‌تر شدی. نمی‌تونم بفهم سیاوش‌ آخه عاشق چه چیز تو شده؟!

با اخم چشم‌هاش رو ریز کرد و با فیس و افاده‌ چتری‌های بلند سبز رنگش رو کنار زد.

- عشقم میشه به ویکتوریا‌رامیلا جون بگی که چرا عاشقم شدی و از چیم خوشت میاد؟ از هیکل جذابم که مثل بانو کیم‌ کارداشیانه‌ یا چهره‌ی نچرال بیوتیم؟

سیاوش لبخند‌ مسخره‌‌ای تحویلش‌ داد و گفت:

- از اعتماد به نفست!

همین حرفش باعث‌ شد تموم افرادی که اون‌جا حضور داشتن از خنده بی‌هوش بشن.

آقاجون هم اون‌طرف داشت از خنده بندری می‌رقصید، که سارا تسمه تایم پاره کرد و ترجیح داد مجلس رو ترک کنه.

همون‌طور که می‌خندیدم، خیلی زیرکانه‌ نگاهی به آرتام انداختم.

فقط یه لبخند کوچولو گوشه‌ی لبش نشسته بود و داشت نوشابه می‌خورد. «به خدا نوشابه بود، مدیونید فکر کنید چیز دیگه‌ای باشه، برید توبه کنید!»

دارم برات آقای صغری‌نژاد! 

با قرار گرفتن ظرف پر از کیک‌ و شیرینی‌ جلوم، افکارم رو پس زدم و یه شیرینی برداشتم و از سامانتا خاتون، خدمتکار عمارت تشکر کردم.

- یادش بخیر من وقتی بچه‌ بودم، خیلی شیرینی دانمارکی دوست داشتم؛ ولی الان نمی‌دونم چرا بدم میاد. 

سلنا گفت:

- شاید از بس خوردی، دیگه ازش زده شدی، چون... 

ترانه پرید وسط حرفش و گفت:

- نه اتفاقاً من هر هفته میرم شیرینی‌فروشی، یه جعبه شیرینی می‌گیرم می‌خورم؛ اما با این حال باز هم عاشق شیرینی‌ام و ازش زده نمی‌شم. 

تامیلا‌یانا‌سینتیا دختر خاله مهین‌تاج‌ با تعجب گفت:

- راست میگی؟ خب شاید تو کم می‌گیری و می‌خوری. 

- نه، زیاد می‌گیرم. مخصوصاً از اون کیک بزرگ‌های شکلاتی که عاشقشونم!

- واقعاً هر هفته؟ کیک شکلاتی؟ چند کیلویی؟

با لبخند جواب داد:

- چهل کیلوام تامیلا‌ جان، البته رژیم‌ گرفتم که لاغرتر بشم.

گفتن این حرفش همانا‌ و گاز زدن فرش‌ها و میز توسط فک و فامیل‌ همانا.

تامیلا‌یانا‌سینتیا وسط سالن رفت و شیرینی‌ها رو می‌کوبید تو سر و صورتش و فریاد می‌زد:

- ولم کنید! من شیرینی دانمارکی‌‌ام!

این‌قدر خودش رو از دست این دختر زد که نزدیک بود مرگ مغزی بشه.

خودم هم از بس خندیدم، خون دماغ شدم.

لعنتی آخه بحث درباره شیرینی بود کی کار به وزن تو داشت؟ اون بدبخت داشت می‌پرسید کیک چند کیلویی‌ می‌خری؟!

خدایا ما آخر از دست این دختر سکته می‌کنیم!

@ ventae_

@ Mahla.kh

 

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خلاصه به هر قیمتی که شده بود، چند ساعت بعد بالاخره مهمونی به اتمام رسید و عمارت‌ کم‌-کم خالی شد.

مامان و بابا هم از مهمون‌ها خداحافظی کردن و خواستن که دیگه بریم خونه؛ اما ژالینا اصرار کرد که من کنار اون‌ها شب اون‌جا بمونم. اون‌ها هم قبول کردن.

با ژالینا‌ خواهر آرتام‌ به یکی از اتاق‌های طبقه‌ی بالا رفتیم.

در رو بستم و با خنده روی تخت‌خواب بزرگ و دو نفره‌ای که رو به‌ روم قرار داشت، ولو شدم.

- وای خدایا، امروز خیلی عالی بود. 

ژالینا‌ جلوی میز آرایش سفید رنگ رفت و مشغول پاک کردن‌ میکاپش‌ و باز کردن بافت موهاش شد.

- عالی؟ واقعاً سمی‌ترین روزی بود که تا حالا توی عمرم داشتم. 

بعد اومد کنارم روی تخت نشست و تا صبح خاطرات این چهارسال که از هم دور بودیم، رو نوبتی برای هم‌دیگه تعریف می‌کردیم.

اون واقعاً دوست خوبی بود. 

اون‌قدر حرف‌ زدیم و وراجی کردیم که همون‌جا خوابم برد.

***

با تابش نور مستقیم خورشید روی صورتم چهره‌ام درهم شد و آروم‌-آروم چشم‌هام رو باز کردم.

از روی تخت بلند شدم و اطرافم رو چک کردم.

ژالینا‌ کجا بود؟ بی‌خیال! حالا هر جا بود. اصلاً به من چه؟! 

با خواب‌آلودگی دنبال موبایلم گشتم؛ اما پیداش نکردم تا این‌که یادم اومد اصلاً با خودم نیوردمش. 

به سمت در اتاق رفتم و خواستم بیرون برم که چشمم به خودم توی آینه‌ افتاد.

با این‌که کُلی خوابیده بودم، موهام به طرز معجزه‌آسایی مثل دیروز صاف و لَخت‌ مونده بودن و یک‌ذره‌ هم ژولیده نشدن.

بی‌حوصله شونه‌ای بالا انداختم و بیرون رفتم و طبق معمول‌ از پله‌ سر خوردم پایین؛ ولی یادم نبود که این چیزِ پله‌های عمارت آقاجون‌ اینا‌ خیلی لیز و لغزنده‌ است و وقتی یادم افتاد که دیگه کار از کار گذشته بود‌. 

یک‌دفعه تعادلم رو از دست دادم و جیغ زدم.

آخ، فکر کنم به ستون خوردم. ولی   از کی تا حالا این‌ جا ستون گذاشته بو‌د‌ن؟

بوی عطر تلخی بینیم رو قلقلک داد.

سرم رو بالا برم که با دیدن آرتام‌، حیرت‌زده شدم.

پسره‌ی لعنتی، کاش می‌ذاشت می‌افتادم و دست و پام‌ می‌شکست؛ ولی بغلم نمی‌کرد. ایش!

خواستم دوباره جیغ بزنم که با خوردن فلش توی صورتم و صدای خنده، سر جام میخکوب شدم.

- وای وای وای، چه زوج رمانتیکی! اگه این عکس رو همه‌ی فامیل و آشنا‌ها ببینن‌، چی میشه‌ها.

با عصبانیت گفتم:

- آخه کدوم خر عقب‌مونده‌ای میاد زن ایشون میشه که من دومیش باشم؟

آرتام من رو پایین گذاشت و به طرف ژالینا رفت.

- اون بی‌صاحاب رو بده به من. اعصابم‌ رو خورد نکن. 

- اگه می‌تونی بیا بگیرش.

ژالینا‌ این رو گفت و سمت حیاط عمارت دویید و من و آرتام هم دنبالش رفتیم.

می‌دونستم ژالینا با صحبت کردن و این‌چیزها باز هم آدم نمی‌شه. اون هر موقع کرم‌های درونش فعال می‌شد، هر کار مسخره‌ای می‌کرد و نگران عواقب کارش نبود؛ اما با این حال گفتم:

- ژالی‌ عزیزم اون عکس زهرماری رو لطفاً حذف کن. بیا با صحبت همه‌ چیز رو حل کنیم.

@ ventae_

@ Mahla.kh

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- نمی‌خوام. 

جیغی از حرص کشيدم؛ اما بعد سعی کردم به اعصاب خودم مسلط بشم. نفس عمیقی کشيدم و گفتم:

- اصلاً بی‌خیالش! هر کاری که دوست داری بکن. برام مهم نیست. 

آرتام کلافه پوفی کشید و گفت:

- چی‌ چی رو مهم نیست؟ می‌دونی حتی اگه یک‌ درصد هم اون عکس رو برای همه بفرسته، چی میشه؟

با خنده گفتم:

- نه، چی میشه؟ خبرش به عشقت می‌رسه و اون هم باهات کات می‌کنه؟ آخی عزیزم! البته فکر نمی‌کنم دختر‌ها حتی یه نیم‌نگاه هم بهت بندازن. چه برسه به این‌که... 

با عصبانیت توی حرفم پرید:

- اونش‌ دیگه به تو مربوط نیست ویکتوریا‌رامیلا خانوم!

ژالینا‌ اون‌طرف از خنده داشت بی‌هوش میشد و در همین حال گفت:

- آخی پَشه‌های گوگولی! می‌دونستید پنجاه‌ درصد عشق‌ها اولش از نفرت شروع میشن؟

کلافه چشم‌هام رو بستم و با دست محکم کوبیدم به پیشونیم.

پشه؟ نه، آخه پشه؟ واقعاً نمی‌تونست به یه چیز دیگه‌ تشبیه‌مون کنه؟ برای مثال، پرنده‌ای چیزی! 

- ژالی این مزخرفات رو کنار بذار. 

به گوشیش خیره شده بود و می‌خندید.

- چرا کنار بزارم وقتی که... 

که یک‌دفعه عمو ممدقلی‌ از پشت سرش اومد و یک‌دفعه موبایلش‌ رو از دستش کشید بیرون.

به عکس خیره شده بود و هیچ حرفی نمی‌زد.

وای خدا آبرو و شرفم رفت. کاش می‌تونستم نامرئی بشم؛ اما چون نمی‌تونستم، فرار رو بر قرار ترجیح دادم.

نمی‌دونستم کجا می‌خوام برم. همین‌جوری رفتم و رفتم تا این‌که به پارکینگ عمارت رسیدم و واردش شدم.

ماشین‌های مختلف و رنگارنگی‌ اون‌جا به ردیف پارک شده بود.

اِ اون لامبورگینی سفیده شبیه مال من بود، البته اون یکم‌ خوشگل‌تره!

چه چیز‌هایی میگم‌‌ها. اِی‌ خدا آخه الان چه موقع فکر کردن درباره‌ی این‌چیزها بود؟ 

یه گوشه پشت‌ یکی از ماشین‌ها نشستم و قایم‌ شدم.

آخه آدم بهتر از اون نبود که من رو بگیره؟ این مردک زامبی خیلی بی‌شعور و بی‌نزاکت‌ بود. 

هیچ احساسی نداشت و سرد و بی‌روح بود. مثل یه زامبی! 

ولی خودمونیم‌ها، واقعاً خوشتیپ‌ و جذاب بود، فقط حیف که بی‌احساس و بداخلاقه و این‌که توی بچگی همش من رو ایسگا‌ می‌کرد و بهم می‌خندید. 

لحظه‌ها مثل برق و باد می‌گذشتن‌ تا این‌که صدای قدم‌های کوتاهی اومد و سکوت اون مکان رو شکست.

- ویکتوریا‌رامیلا بیا‌ بیرون. 

چیزی نگفتم و سکوت کردم تا این‌که دوباره گفت:

- الکی ادا در نیار. می‌دونم اون‌جایی. دوربین‌های مداربسته فیلمت‌ رو ضبط کردن.

با ابروهای در هم گره خورده از پشت ماشین‌ها بیرون‌ اومدم.

به سمتش‌ رفتم و مقابلش ايستادم. قدم حتی با کفش پاشنه‌ بلند به‌ زور تا زیر سینش می‌‌رسید.

جذاب لعنتی! قدش‌ اندازه‌ی گوریل‌انگوری بود.

@ ventae_

@ Mahla.kh

ویرایش شده توسط Lidiya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چیه؟ چی می‌خوای؟

- آقاجون باهامون کار داره.

وای حتماً عمو رفته بهش گفته و اون هم یه فکرهایی راجع‌به‌مون کرده.

یعنی حالا چی میشه؟

سعی کردم زیاد خودم رو درگیر افکارم‌ نکنم.

از پارکینگ‌ بیرون رفتم که یهو آرتام گفت:

- کجا میری؟

-می‌خوام برم ببینم چی‌کار باهام داره.

فقط همین رو گفتم و به مسیرم ادامه‌ دادم.

اون هم پشت سرم اومد و با هم وارد عمارت شدیم.

آقاجون نشسته بود و داشت قهوه می‌خورد.

عمو و زن‌عمو هم کنارش نشسته بودن.

- بله؟ باهام کار داشتید؟

- آره، بیاید بشینید.

به همراه آرتام رو‌ به‌‌ روی‌ اون‌ها نشستم و بهشون‌ خیره شدم.

- خب؟

آقاجون فنجون‌ قهوه‌اش رو روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید.

- خب راستش همون‌طور که می‌دونید هر خانواده‌ای به یه وارث نیاز داره. برای ادامه‌ی نسل اون خانواده و این‌چیزها. من هم دیگه پیر شدم و معلوم نیست تا کی زنده می‌مونم و بالآخره یه روزی می‌میرم.

همه با هم «خدا‌ نکنه»ای زیر لب گفتن که اون دوباره ادامه داد.

- ولی خیلی خوب میشه اگه قبل از مرگم ازدواج و شادی نوه‌هام رو ببینم و همچنین‌ بچه‌ی اون‌ها که وارث تموم ارث و میراث منه.

آرتام یک تای ابروش‌ رو بالا برد و پرسید:

- منظورتون از این حرف‌ها چیه؟

- منظورم خیلی واضحه. حالا که شما دوتا هم همدیگه رو دوست دارید، پس بیشتر از این نباید صبر کنیم.

با صدای بلند گفتم:

- چی؟! معلوم هست دارید چی می‌گید؟!

آرتام آروم در گوشم گفت:

- صدات رو بیار پایین دیوونه!

زن‌عمو اسکارت‌الدوله با لبخند گفت:

- بچه‌ها لازم نیست خجالت بکشید و همه‌ چیز رو انکار کنید.

- درسته، ما از احساستون‌ به‌ هم خبر داریم.

داشتم روانی می‌شدم. آخه چرا؟ اصلاً کدوم خری می‌تونست دو دقیقه این یارو رو تحمل کنه، چه برسه‌ به یک عمر زندگی!

تصمیم گرفتم تا همه‌چیز بدتر نشده، قشنگ بشینم براشون جریان رو توضیح بدم و همین کار رو کردم.

آقاجون کمی مکث کرد، بعد گفت:

- به من مربوط نیست. حتی اگه علاقه‌ای هم بین‌تون وجود نداره که داره و می‌دونم دارید الکی نقش بازی می‌کنید، باید به تصمیم من احترام بذارید، پس دیگه حرفی نباشه.

فقط همین رو گفت و رفت.

 

@ ventae_

@ Mahla.kh

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

بی‌حوصله نگاهی به منو انداختم.

- من یه قهوه می‌خوام. تلخ باشه لطفاً.

- دیگه؟

سرم رو پایین انداختم. مشغول کار کردن با گوشیم شدم و آروم زیر‌ لب گفتم:

- همین.

آرتام سری تکون داد. گارسون رو صدا زد و سفارش‌ها رو داد.

کمی بعد گارسونی‌ که یونیفورم مشکی رنگ به تن داشت، با سینی حاوی قهوه و کیک شکلاتی برگشت.

آرتام با حالت تمسخر گفت:

- خب، حالا که ما رو آوردی این‌جا نمی‌خوای حرف بزنی خانوم صغری‌نژاد؟

اداش‌ رو در اوردم و بعد گفتم:

- چی بگم خب؟

- من چه می‌دونم؟! هر چیزی می‌خوای بگو یا بپرس.

پوفی کشيدم و گفتم:

- باشه، باشه. غذای مورد علاقت چیه؟

قیافش رو درهم کرد و پرسید:

- این سوال‌های بچگونه چیه می‌پرسی؟

آروم خندیدم و بعد با لحن مسخره‌ای مثل خودش گفتم:

- خب بگو ببینم. پتاسیم‌ کلرات با گاز با چگالی پنج، چهل و سه ترکیب بشه، خلوصش‌ چنده؟

کمی فکر و گفت:

- الآن که فکرش رو می‌کنم، می‌بینم غذای مورد علاقه‌ام قرمه سبزیه.

- پس الکی حرف مفت نزن!

بی‌توجه فنجون قهوه‌اش رو بالا آورد‌ و جرعه‌ای ازش نوشید.

من هم با کلافگی مشغول خوردن کیک شدم و بعد قهوه‌ام رو تا آخر سر کشیدم.

خیلی تلخ و داغ بود؛ اما می‌چسبید.

یک‌دفعه موبایل آرتام که روی میز بود، زنگ خورد.

با کنجکاوی خم شدم تا ببینم کیه که با دیدن اسم یه دختر، لبخند خبیثانه‌ای روی لب‌هام نشست؛ اما از درون حرص خوردم.

حدس می‌زدم این بیشعورِ الاغ صدتا دوست دختر داره و با این حال خانواده‌ها می‌خوان به زور ما با همدیگه ازدواج کنیم.

بذار؛ دارم براش بی‌تربیتِ بی‌نزاکت! اگه به عشقت نگفتم، یه آشی برات نپختم!

سریع گوشی رو از روی میز برداشتم و تماس رو جواب دادم.

دختری که اسمش به نام جولیا‌کبری‌الدوله‌ سیو شده بود با عشوه خرکی‌ گفت:

- آرتامم؟!

- جانم بفرمایید؟

آرتام از اون طرف هی می‌گفت:

- گوشیم رو پس بده. این مسخره‌بازی‌ها چیه آخه؟

جولیا‌کبری‌الدوله با عصبانیت جواب داد:

- شما؟

- شما زنگ زدی، بعد از من می‌پرسی کی هستم احمق جان؟

آرتام اومد که موبایلش‌ رو از دستم بگیره که فرار کردم و از کافه بیرون رفتم.

- من به آرتامم‌ زنگ زدم. تو کی هستی؟

صداش‌ خیلی باریک و مسخره و چندش‌آور بود. دختره‌ی دیوونه!

- خودت کی هستی؟

با صدای بلند داد زد.

- من نامزدشم شتر!

- منم همسرشم گراز!

یک‌دفعه یه نفر گوشی رو از پشت سر از دستم گرفت.

برگشتم و ديدم که آرتامه.

با خنده جواب داد:

- آخه ما باهم کی نامزد کردیم که من خبر ندارم؟

صدای جیغ‌جیغوش‌ از پشت تلفن می‌اومد.

- ولی من دوست دارم عزیزم!

@ همکار ویراستار♥️

 

@ ventae_

@ Naran

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- جولیا من به احترام خاله و شوهرخاله‌ هیچی بهت نمی‌گم؛ ولی تو هم مثل آدم رفتار کن و دیگه طرف من نیا. اصلاً حوصله‌ی تو رو ندارم!
- آخی چرا؟ زنت ناراحت میشه؟
آرتام در حالی که سعی داشت خونسرد باشه، گفت:
- اونش دیگه به تو مربوط نیست!
صدای شکستن بغض دختره از پشت تلفن توی گوشم پیچید.
- خیلی نامردی! من... 
آرتام نذاشت ادامه‌ی حرفش رو بزنه و سریع قطع کرد.
- ممنون بابت این‌که حال جولیا رو گرفتی.
متعجب بهش زل زدم. ممنون؟! برای چی آخه؟! من می‌خواستم اون رو آزار بدم، نه این‌که خوشحالش‌ کنم!
سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
- ویکتوریا؟
عصبانی جواب دادم:
- چه مرگته؟
پوزخندی‌ زد و گفت:
- میگم تو که خودت هم ازم خوشت می‌اومد، پس چرا الکی جلوی بقیه ناز می‌کردی کوچولو؟
با حرص دندون‌های خوشگل و شفافم‌ که به رنگ و زیبایی برف بودن رو روی هم فشار دادم‌.
- کوچولو عمته‌! مزخرف نگو. من فقط خواستم حرص دختره رو در بیارم.
- بله بله، خیلی واضحه!
همین رو گفت و به طرف بنز مشکیش‌ که اون گوشه پارک شده بود، رفت و سوار شد.
من هم جیغ‌جیغ‌کنان دنبالش رفتم.
من حتی اگه بمیرم هم زن اون گاو بی‌شعور نمی‌شم! باید بشینم درست و حسابی با مامان و بابا حرف بزنم.
بعد کُلی توی ترافیک موندن، بالآخره به خونه‌ی عمو اینا که تازه دو روزی می‌شد که خریدنش، رسیدیم.
هر چقدر به آرتام اسرار کردم من رو ببره خونه‌‌ی خودمون، اهمیت نداد.
بدون توجه به آرتام، خودم قدم‌های بلندی برداشتم به طرف خونه رفتم.
آرتام هم بالاخره اومد و خواستیم با هم بریم داخل که با چیزی که دیدیم‌، همون‌جا خشکمون‌ زد.

@ همکار ویراستار♥️

 

@ ventae_

@ Naran

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عه! من اون دختره‌‌ی زشت رو می‌شناختم.
دخترِ خاله جیسکاآفَت‌الدوله‌ی آرتام بود!
همون دختری که توی بچگی من رو از پله‌‌ها محکم پرت کرد پایین و دستم رو شکوند و بعدش هم نشست بهم خندید.
دختره‌ی بی‌شعور! انگار یادم رفته تا همین دیروز شلوار گل‌گلی با پیرهن‌ چارخونه‌ می‌پوشید و یه کلیپس بزرگ و خز هم به موهاش می‌زد. حالا چند وقت پیش از ژالی‌ پرسیدم، گفت خانوم رفته مدلینگ شده. ایش!
هر جوری که شده باید ازش انتقام می‌گرفتم.
جلو رفتم و به همه سلام کردم.
جولیا‌الدوله‌ توی بغل زن‌عمو بود و مثلاً داشت گریه می‌کرد.
عمو ممدقلی تا آرتام رو دید اخم کرد و طلبکارانه پرسید:
- آرتام تو خجالت نمی‌کشی؟
زن‌عمو ادامه داد.
- برای چی  میای به جولیا قول میدی و با احساساتش‌ بازی می‌کنی، بعد ولش می‌کنی و میری سراغ یکی دیگه؟
آرتام با عصبانیت قیافه‌اش رو درهم کرد و گفت:
- مامان متوجه هستی داری چی میگی؟ من چه قولی به جولیا دادم؟ اون خودش همه‌اش چسبیده به من حتی با این‌که می‌دونه من یکی دیگه رو دوست دارم. بعدش هم همون‌طور که خودتون می‌دونید من دنبال شخص دیگه‌ای نرفتم و آقاجون به اجبار، به‌ خاطر وارث شرط کرد که من و ویکتوریا‌رامیلا باهم ازدواج کنیم.
با این حرفش چشم‌هام اندازه نعلبکی شد.
واقعاً از تعجب پشمام ریخت!
یعنی اون بیشعور کی رو دوست داشت؟ البته برای من فرقی نمی‌کنه، چون قرار بود باهم یه نقشه بکشیم تا نظر خانواده‌ها رو عوض کنیم که باهم ازدواج نکنیم و این بهونه خوبی بود.
جولیا بلند شد. به طرف‌ آرتام رفت و بغلش‌ کرد.
- عزیزم، می‌دونم که تو هم من رو دوست داری؛ ولی‌ ویکتوریا‌رامیلا باعث شده عشقت رو نسبت به من پنهان کنی.
حالم بهم خورد از این حرفش و ادا و اطوار‌هاش؛ ولی اگه بخوام منطقی به این قضیه نگاه کنم، شاید عشق جولیا و آرتام به همدیگه‌ باعث می‌شد تا خانواده‌ها از اون تصمیم صرف نظر کنن؛ اما پس انتقام از جولیا‌ چی میشه؟

@ همکار ویراستار♥️

 

@ ventae_

@ Naran

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی یه حرکت ناگهانی جلو رفتم و جولیا‌کبری‌الدوله رو هل دادم که افتاد زمین و صدای زمین خوردنش‌ سکوت خونه رو درهم شکست.
عصبی با یه لحن مسخره و کش‌دار بهش گفتم:
- برو گم‌ شو بینیم بابا! به نامزد من نزدیک نشو بینیم بابا!
جولیا دست‌پاچه و بهت‌زده شده بود و نمی‌دونست توی اون موقعیت دقیقاً باید چی‌ کار کنه، فقط با عصبانیت بهم خیره شده بود.
نگاهش برام خیلی آشنا بود، انگار داشت باهاش یه‌ جورایی تهدیدم می‌کرد.
آرتام قیافه‌اش رو درهم کرد و رو به من گفت:
- نامزد تو؟ ولی ما که هنوز نامزد نک... .
بی‌شعور داشت آبروی من رو جلوی اون دخترخاله‌ی دیوونه‌اش می‌برد.
نذاشتم حرفش رو کامل کنه و ناخودآگاه با پا محکم کوبیدم پس کله‌اش.
- اِ پدسگ!
سرم رو برگردوندم که دیدم چشم‌های همه‌ی افرادی که اون‌جا بودن، از تعجب اندازه هندونه شده بود و دهنشون رو اندازه‌ی پرتقال باز کرده بودن که یه چیزی بگن؛ اما انگار کلمات توی ذهنشون‌ گم شده بود.
لبخند مضحک و ساختگی‌ای زدم و گفتم:
- اِ وا، تو رو خدا ببخشین. من سندرم پای بی‌قرار دارم، حیحی!
- آ... آر... آره، سندرم پ... 
آرتام نتونست ادامه‌ی حرفش رو بگه و یک‌دفعه بی‌هوش شد!

***

آرتام

با صدای همهمه‌ی دور و اطرافم بیدار شدم و آروم‌- آروم چشم‌هام رو باز کردم که یک‌دفعه صورت مادرجون با چشم‌هاش که هر کدوم اندازه یه نعلبکی بودن رو مقابل خودم دیدم.

کم‌تر از ده یازده سانتی‌متر با هم فاصله داشتیم.

- شام خوردی پسرم؟ می‌خوای برات چایی نبات بیارم؟

نمی‌دونستم باید بخندم یا گریه کنم.

اصلاً معلوم نبود من مرده‌ام، زنده‌ام، چی‌ام، بعد هنوز چشم‌هام رو درست باز نکردم مادرجون یهو می‌پره جلو صورتم، میگه برات غذا بیارم؟ اِی خدا! ترجیح دادم دوباره بی‌هوش بشم و بمیرم.

@ همکار ویراستار♥️

@ ventae_

@ Naran

ویرایش شده توسط ventae_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...