رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

کتابخانه اعظم | مجموعه تخیلی


..zAhrA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست

به کتابخانه بزرگ هاگوارتز خوش اومدید!

9185-semi-ia-on-Twitter.jpg

در این کتابخونه مثل تمامیه کتابخونه های دیگه کتاب های  جذابی رو براتون میزاریم.

حق ارسال رو تو این تاپیک ندارید اما شما میتونید نمایه بنده یا اون نویسنده نظرتون رو بگید و من شاتش رو  اینجا قرار بدم. 

کتاب های اینجا فقط مربوطه به نوشته های هاگوارتز هستند یعنی کتاب نویسنده هایی که با توجه به مسابقات هاگوارتز اون رو نوشتند. 

امیدوارم که از کتاب های دوستانتون حمایت کنید!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
 
%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B7%DB%
دانلود رمان مراوده ممنوعه

رمان: مراوده ممنوعه
نویسنده: خون آشام های نودهشتیا
@ منیع  @ Saye.H  @ Flare   VIOLET

ژانر: تخیلی /ترسناک/معمایی
تعداد صفحه: ۹۴

 دانلود رمان ترسناک مرواده ممنوعه از تیم خون‌آشام‌های نودهشتیا به صورت pdf، اندروید لینک مستقیم رایگان
خلاصه:

درر انتظار تیرگ نقطه‌ی روزمرگی ثابت بمانی. آنگاه، مراودهای ممنوعه، روزها و
شبهایت را آنقدر به کندی بگذراند که ندانی آیا پایانی داری یا نه!
مراودهای که نه بتوانی نفس بکشی و نه بتوانی بمیری؛ غلتان غلت بخوری و با هر غلت، بیشتر غرق میشوی!

 

 

بخشی از کتاب:


یه قدم عقب رفتم و گفتم:
اولاً من بچه نیستم؛ مگه من و تو، چند سال با هم اختلاف سنی داریم؟ بعدش هم با این اوضاعی که تو ساختی، پاهام رو به زور می‌بینم؛ چه برسه به بقیه!
هزار و دویست سال!
با شنل درگیر بودم و داشتم قسمت جلوش رو مرتب می‌کردم که با حرفش، دهنم باز موند. در حالی که حس می‌کردم صدام از پشت اون شنل بدقواره به بیرون نمی‌رسه، داد زدم:
چی؟!
سرش رو تکونی داد و با انگشتِ کوچیکش گوشه‌ی ابروش رو خاروند.
هزار و دویست سال باهات تفاوت سنی دارم.
چشم‌هام درشت شد. به قد و بالای رعناش که شباهتی به هزار و دویست و بیست و چهار ساله‌ها نداشت، نگاه کردم. این هم برای خودش بابابزرگیه!
سینا جلوتر از از من راه افتاد و گفت:
ماتت نبره؛ بیا!
پلکی زدم و چکمه‌های سیاهش رو دنبال کردم که یهو با دیدن حجم عظیمی از کفش‌ها، چکمه‌ها و حتی پاهای برهنه، شوکه شدم و سرم رو بالا آوردم.
حجم زیادی از موجودات که با قیافه‌های عجیب در حال رفت و آمد بودن و از چادرهای مغازه‌های اطراف خرید می‌کردن، کاملاً مبهوتم کرد. دهن و چشم‌هام که تازه به حالت اولیه دراومده بودن، گنده شدن.
سینا به سمتم برگشت. با دندون قروچه‌ای گفت:
سرت رو بنداز پایین!
خیلی دلم‌ می‌خواست بهش بفهمونم برای من امری حرف نزنه، اما اون لحظه واقعاً حق باهاش بود. سرم رو پایین گرفتم و به صداها گوش دادم.
پیرزنی بلند می‌گفت:
معجون احمقیت دارم؛ یکی بخر، سه تا ببر!
آموزش جادوی سیاه بیوکنزی! تغییر رنگ چشم! سابلیمینال عشق، همراه تضمین کینه و نفرت زیاد؛ فقط سه سکه!
کینه و نفرتم می‌فروشن! کاش می‌شد برای بعضی از آدم‌هایی که به اشتباه دوستشون دارم یه‌کم بخرم.
وسوسه شدم سرم رو بالا ببرم؛ اما سینا حواسش بهم بود. الحق که رئیس بودن حقش بود؛ البته من این مقام رو ازش گرفتم.
یهو دیدم چکمه‌های سینا غیب شد. با قلبی که توی دهنم می‌زد، دور خودم چرخیدم. لعنتی! کجا رفت؟ یهو دستم به سمتی کشیده شد که نفسم رو با فشار بیرون دادم. جز سینای بی‌شعور، کسی از این کارها نمی‌کنه.
بی‌شعور خودتی من جای باباتم!
مطمئنی فقط خاطرات رو می‌خونی؟
بی‌توجه به حرفم گفت:
تا نگفتم، کلاهت رو برندار!
و پشت بندش، من رو به توی چادری هدایت کرد. به محض ورود به چادر، تمام حس‌هام رو از دست دادم و مثل یه آدم عادی شدم. توی این مدت فهمیده بودم که این کار یه جور طلسم بود. زمین پر بود از قالیچه‌های کوچیک و وسط چادر هم یه آتیش بزرگ روشن بود. با هدایت سینا، پشت تک مبلی که کنار آتیش بود نشستم. تازه متوجه میز تحریر بزرگ رو‌به‌روی آتیش شدم.
صدای عجیبی که انگار نیاز به روغن کاری داشت گفت:
خب سینا، از وقتی که از مافیا بیرون اومدی، دیگه سراغ ما رو نمی‌گیری. برای چی اینجایی؟
کلاه رو از روی سرم برداشت. از اینکه می‌تونستم بدون تاری اطرافم رو ببینم، خوشحال شدم. اما وقتی نگاهم به مرد پشت میز افتاد، چشم‌هام سه متر باز شد. این دیگه چی بود؟ نه، کی بود؟!
چشم‌هاش کاملاً سیاه بودن، صورتش پاره- پاره بود و دندون‌های نیش بزرگش، از دهنش بیرون زده بود. هیکلش حدأقل سه برابر من بود؛ سه برابر یه آدم معمولی. از دست‌هاش اطلاع چندانی ندارم؛ ولی تا همین جا رونمایی از بدنش برام کافی بود!
توی این سه ماه، این ترسناک‌ترین چیزی بود… کسی بود که دیدم. اگر سینا نبود، تا به حال فرار کرده بودم.
برات یه استثناء دارم کمصل.
سرش رو کج کرد و گفت:
اون از چهره‌ی من ترسیده؛ مگه خون‌‌آشام نیست؟!
توی ذهنم چشم غره‌ای به خودم رفتم؛ اینقدر ضایع برخورد کردم که فهمید. سینا ازم دور شد و روی میزش نشست. انگاری با این بد ترکیب خیلی رفیق بود.
مشکل همین جاست؛ سه ماه از پروسه‌ی تکمیلش می‌گذره؛ اما نمی‌تونه خون آدم بخوره و حتی بعضی از ویژگی‌های انسان‌ها رو هنوز داره!

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
 
amers-brutal-novel

دانلود رمان سفاک آمر

رمان: سفاک آمر
نویسنده: مهدیه داودی

@ _mahdiyeh_
ژانر: تخیلی، عاشقانه
نثر: معیار
تعداد صفحه: ۵۰۰

دانلود رمان تخیلی سفاک آمر از مهدیه داوودی به صورت pdf، اندروید لینک مستقیم رایگان
خلاصه:

شاید مرا دیده باشی، برای مثال من همان کسی هستم که در یک روز گرم تابستانی از کنارت عبور کردم، تو اما توجه‌ای نکردی.

نه تنها تو را دیدم، بلکه قطره به قطره‌ی خون در رگ‌هایت را، صدای نفس‌هایت را، پمپاژ خون از قلبت را به راحتی حس کردم و تو چه بی‌تفاوت از کنارم گذشتی.

در حالی‌که من توان گرفتن جانت را هم داشتم. باورها و دید من و تو به همه‌چیز متفاوت است؛ چون زندگی‌های متفاوتی نیز داریم، بگزار آرام برایت زمزمه کنم، من یک… 

 

 

بخشی از کتاب:

بدتر از درد پایم قلبم بود که فشرده می‌شد، با این که خودم را به بی‌خیالی زده بودم اما هنوز هم نتوانسته بودم از دست دادم دلارام را باور کنم.
دیگر نمی‌توانستم آیدا را هم به لیست افرادی که از دست داده بودم اضافه کنم.
دستم را بر دور مچ دستانش محکم کردم.
صدای لرزانش در گوشم پیچید:
– دارم لیز میخورم کیا، نذار بیوفتم.
سرم را به دو طرف تکان دادم. این اجازه را به او نمی‌دادم. زانوهایم را بر زمین فشردم و همزمان با بلند شدنم آیدا را بالا کشیدم.
صدای حرف ها و پچ-پچ‌های نگران بچه‌ها به گوشم می‌رسید اما سعی می‌کردم آن‌ها را نادیده بگیرم.
صدای بهمن بلند شد:
– رییس مطمئنی کمک نمی‌خوای؟
نمی‌توانستم این ریسک بزرگ را قبول کنم. پل زیر وزن ما دو نفر به لرزه افتاده بود. اگر نفر سومی هم اضافه می‌شد، مطمئن نبودم که دوام می‌آورد یا نه.
نیم تنه آیدا از شکاف تخته گذشته بود و آرنج هایش را به تخته‌ها تکیه داده بود و سعی می‌کرد خودش را بیشتر بالا بکشد.
یکی از دستانم را از بین دستانش بیرون کشیدم و بر دور بدنش قلاب کردم.
دیگر کافی بود، این لج بازی‌ها که فقط کارمان را سخت‌تر می‌کرد.
با بالا کشیدن کامل آیدا، سرم را به سمت بهمن چرخاندم.
لبخند بزرگی که بر روی لب‌هایش نشانده بود عجیب عصبی‌ام می‌کرد.
بدون حرف اضافه‌ای با سرعتی که داشتم خودم و آیدا را به آن سمت پل رساندم.
نگاهم را به افراد دوختم و با دست علامت دادم تا یک به یک به این سمت بیایند.
آیدا را بر روی زمین گذاشتم که صدایش بالا رفت:
– نمی‌تونستی همون اول این کار رو بکنی قبل از این که من زخمی بشم؟
لبخندی به این حماقتش زدم:
– باید از محکم بودن پل مطمئن می‌شدم، من نمیتونم روی جون افرادم ریسک کنم، حتی اگه یکیشون تو باشی.
سرش را با شتاب بالا گرفت و نگاه کنجکاوش را به چشمانم دوخت. لب گشود تا حرفی بزند که با ایستادن بهمن در کنارمان سکوت را ترجیح داد.
من هم به این سکوت بیشتر نیاز داشتم.
صدای بهمن به گوشم رسید:
– اگه برای نجات دلارام هم به موقع می‌رسید شاید الان اون هم تو آغوش من به سلامت به این سمت می‌رسید.
منظورش را نمی‌فهمیدم، داشت دیر رسیدنم را به من گوشزد می‌کرد؟ منظورش چه بود.
سوالی اما خشمگین نگاهش کردم که دستانش را بالا گرفت:
– منظور خاصی نداشتم، فقط یهو یاد دلارام افتادم.
دست مشت شده‌ام را بالا بردم که قدمی عقب پرید:
– بیخیال کیا، باور کن این حرف رو عمدی نگفتم.
ترس نشسته در چشمانش خشمم را کم نمی‌کرد، بلکه یادآور آن بود که بار دیگر کنترلم را از دست داده بودم.

 

 
 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...