رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

هدهد صبا | شوق نوشتن کاربر انجمن نودهشتیا


شوق نوشتن
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا

img_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B8

نام رمان: هدهد صبا

نویسنده: شوق نوشتن کاربرد انجمن نودهشتیا

ژآنر: اجتماعی، عاشقانه

خلاصه:
 همیشه از عاشقانه‌ها می‌نوشتند و می‌نویسند. می‌رسیدند و لیلی و   مجنون‌های جدیدی می‌شدند. این‌بار پا فراتر از دلدادگی‌ها می‌گذاریم. به عمق بعضیشان که فرو می‌رویم، کودکانی مثل فاطمه را می‌بینیم.  آن‌ها که جدا می‌شوند، بنظر می‌رسد مسائل تمام شده؛ ولی ...

💟💟

 

نام رمان از «آسمان مال من است» ،به دلیل حق تکثیر، به «هدهد صبا» تغییر یافت.

هدف: ذکر نکات و انتقاد در پرده‌ی اتفاقات.

زمان: سعی میکنم بگذارم هفته‌ای یک بار. ولی مشخص نیست.

و  سپاس از  @ زهرا بانو ی عزیز که  بهم شجاعت شروع کردن رو یاد داد🌹

همینطور پیشاپیش، از همه عزیزانی که در این مسیر همراهم هستن،  ازجمله  دوستان ویراستار و ناظر و خوانندگان گرامی این رمان، کمال تشکر رو دارم❤️

ویراستار: @ SARAM

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه رمان: 

اتفاقات خوب همیشه پشت سرهم رقم نمی‌خورد.  دنیا زنگ غم را به صدا در می‌آورد تا زندگی از یک‌نواختی درآید.
 ما فکر می‌کنیم زنگ غم طولانی‌ترین زنگ عمر است؛ اصلاً شاید فکر به همین کشدار بودن و بی انتها بودن، زنگ را دیرتر به صدا در می آورد؛ چون وقتی منتظر خوردن زنگ باشی، انگار زمان هم سر به سرت می‌گذارد. کش می‌آید؛ انقدر کش می‌آید که اشکت را درآورد.
اما تو سقف انتظاراتت را مدیریت کن، تا طعم خوشی را بچشی.  دنیا می‌آید که طاقتت را بگیرد؛ اما تو رمزش را فراموش نکن. این رمز، راز احساس نیک‌بختی است. چه بسیار انسان‌هایی که لبریز از دارایی‌اند و فقدان گوهر نیک بختی، آن‌ها را زنده-زنده می‌میراند.
پس با من بخوان:

 

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت***بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم***زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست***می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر***در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب***جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل***می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

در روی خود تفرج صنع خدای کن***کآیینهٔ خدای نما می‌فرستمت

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند***قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت***با  درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست***بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

(سراینده غزل: حافظ)

 

________________________________

فهرست:

 اول::::: آسمان مال من است

دوم::::: جان لیلا

 

 

پ.ن: *نام فصل‌ها رفته رفته افزوده می‌شود😉

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

 

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

:::فصل اول: آسمان مال من است/ قسمت ۱:::

 

- خب؟

- خب که خب!

آناهیتا گفت:

- یعنی میگم تو چیکار کردی؟

فاطمه نگاهش را به بچه‌هایی که در حیاط دنبال هم می‌دویدند، دوخت. سنگینی نگاه آنا را حس می‌کرد. گفت:

- هیچی! چیکار باید می‌کردم؟ می‌بینی که صورتم رو!

پوزخند زد. آنا با ناراحتی سر به زیر انداخت. اصلاً به عمو مرتضی نمی آمد که... فاطمه که سکوت آنا را مثل همیشه دلیل برنداشتن حرفی برای گفتن می‌دانست؛ بلند شد. آنا نگاهش کرد. فاطمه بدون این‌که نگاهش کند، آرام و باصدایی گرفته گفت:

- میرم آبخوری...

همزمان صدای زنگ کلاس بلند شد. بچه‌ها با جیغ و خنده درحالی که بلند-بلند حرف می‌زدند، از در اصلی وارد می‌شدند. آنا با مکث از کنار باغچه حیاط بلند شد. همان طور که خاک مانتویش را می‌تکاند؛ نگاهش را به گوشه حیاط دوخت. جایی که رفیقش، مقابل آینه ایستاده بود و دست می‌شست. نگاه او هم در آینه روی کبودی کنار لبش بود، نگاه از آن گرفت.سعی کرد تمرکزش را روی شستن دست‌هایش بگذارد. مگر شستن دست هم تمرکز می‌خواست؟!

- نمیای بریم؟

به سمت او برگشت.

- عه! تو هنوز نرفتی؟

آنا لبخند زد. کنارش ایستاد و گفت:

- نه. صبر کردم باهم بریم.

لبخند کمرنگی زد. چه خوب که آنا بود!

شانه به شانه هم وارد کلاس شدند. صدای همهمه بچه‌ها قبل از آمدن حشمتی، سر به آسمان گذاشته بود! آنا هم کج، روی صندلی نشسته بود. چون جلوی فاطمه می‌نشست، مجبور بود برگردد تا بتواند با او حرف بزند. مشغول توضیح دادن مسئله‌‎ای برای آنا بود. همان حین صدای بر پا گفتن سروناز، مهر سکوتی شد بر دهان بچه‌ها. آنا که نیم خیز شده بود برای بلند شدن، همزمان تند-تند در تایید فهم حرف های فاطمه سرتکان می‌داد. پس پچ-پچ‌وار گفت:

- حالا بیخیالش... بعداً دوباره ازت می‌پرسم.

حشمتی بعد از توضیح درس، تک نگاهی به بهترین شاگردش که این روزها حال درس‌هایش وخیم بود انداخت. خانم صالحی هم گفته بود ادبیاتش  افت بدی کرده.   تخته پاک کن را بر لبه تخته، کنار گچ های قد و نیم قد جا داد و به سمت کلاس چرخید:

- خب بچه‌ها؟ مسئله بعدی رو کی حل می‌کنه؟

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

 

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

:::فصل اول: آسمان مال من است/قسمت ۲:::

 

 

دست سروناز اول از همه بالا رفت. فاطمه از آن عقب خوب به همه جای کلاس مشرف بود. بعد از بلند شدن دست او آنا کمی چرخید. نگاه فاطمه روی لب او افتاد. آرام گفت:

- مگه تو این سوال رو بلد نیستی؟ دست بگیر دیگه!

فاطمه برو بابایی نثارش کرد که آنا اخم کرد.این بار درحالی که حرص میخورد پچ-پچ کرد:

- دیوونه برو روی این کیانی‌ فر رو کم کن! ببین هیچ کس بلد نیس.

- رستگار!

آنا از جا پرید. سریع برگشت و با یک "ببخشید" سر به زیر انداخت.

حشمتی با اخم گفت:

- شما دوتا چرا جاتونو عوض کردید؟ محتشم پاشو بیا جلو... کنار سروناز.

فاطمه بلند شد.گفت:

- خانم ببخشید دیگه حرف نمی‌زنیم!

خانم حشمتی ولی غرید:

- نشنیدی چی گفتم؟ زود!

فاطمه لبش را روی لب پایینش فشرد. آنا نگاه پشیمانی به او کرد و زیر لب طوری که بشنود گفت:

- تقصیر من بود!

فاطمه لبخند کمرنگی زد.خم شد. سریع با خودکاری که روی میز بود، در دفترش دو تا چشم با یک لبخند بزرگ کشید و خودکار را روی دفترش رها کرد. از کنار او که عبور کرد، آنا با لبخند بزرگی به نقاشی خنده دار بالای دفترش نگاه می‌کرد. سپس سربلند کرد.  فاطمه را آن قدر دنبال کرد تا  کنار سروناز در نیمکت اول نشست. وقتی از مقابل خانم رد می‌شد، خانم حشمتی متوجه کبودی کنار لب فاطمه شد.

- کسی غیر از سروناز نیس که بتونه حلش کنه؟

نگاهش روی بچه‌ها می‌چرخید. همه به هم نگاه می‌کردند یا سرشان در دفترشان بود. بعضی بی تفاوت چیزی روی دفترشان می‌نوشتند. نگاهش میان این رفت و آمدها، به فاطمه رسید. سپس به سروناز با سر اشاره کرد که پای تخته بیاید. لبخندی بر لب‌های سروزناز نشست. دوباره به فاطمه نگاه کرد؛ نه دفتری جلویش بود، نه کتابی!

اخم کرد.باید کاری برای او می‌کرد. بلند شد. صدای تق-تق پاشنه های کفشش باعث شد فاطمه دست از نگاه خیره به  رو به رو و تابلو بردارد. مقابل نیمکت اول متوقف شد.

- کو دفترت؟

صدای کیانی فر با همان لحن آغشته به کنایه بلند شد.

- خانم فاطمه نمی‌نویسه!

فاطمه با اخم از گوشه چشم نگاهش کرد. حتی شنیدن کلماتش هم آزار دهنده بود.

خانم حشمتی گفت:

- چرا اون‌وقت؟

- لابد می‌ترسه برگه‌های دفترش تموم بشه!

صدای خنده ی بچه‌ها بلند شد. حشمتی با ابروهایی گره زده نگاهش را به فاطمه دوخت. خواست چیزی بگوید  اما چشمش به دستان  فاطمه گره خورد و  ابروهایش از هم باز شدند. دستان فاطمه بر پاها، مشت شده بودند و می‌لرزیدند. مشت های کوچک سعی می‌کردند این خشم را باز هم در خود ببلعند. ولی خوب می‌دانست زنگ تفریح، چطور یک حال اساسی از کیانی فر بگیرد!

 

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

:::فصل اول: آسمان مال من است/قسمت ۳:::

 

 

چرا جوابش را نمی‌داد؟! برای دومین بار فاطمه را صدا زد که سربلند کرد. این درحالی بود که سروناز کنار سکوی تخته منتظر اجازه‌ی حشمتی مانده بود تا راه حل را بنویسد.

- بله؟

حشمتی به وضوح متوجه تغییر عجیب رفتار فاطمه شد؛ ولی ترجیح داد فعلاً وقت کلاس را نگیرد. بعداً در فرصتی، با او تنها صحبت می‌کرد.

- تو جواب رو می‌دونی؟

فاطمه نگاهش را به تخته دوخت. صدای گفت‌وگوی در گوشی بچه‌ها بلند شد. همان صداهایی که دیگر برای او بی صدا بودند. خیلی وقت بود تحقیر می‌شد و دیگر برایش اهمیتی نداشت. سربه زیر انداخت.

- نه خیر.

آنا که از حرف های کیانی فر و طوبی سخت خشمگین بود، کنترل از دست داد و بلند گفت:

- خانم داره دروغ میگه!

یک دفعه همهمه خوابید. حشمتی نگاهش کرد. آنا برخاست و گفت:

- خانم بلده. همین زنگ تفریح داشت برام توضیح می‌داد!

حشمتی دوباره نگاهش کرد. صورت فاطمه رنگ به رنگ شده و  از خشم به سرخی می‌زد.

- نه خیر! من بلد نیستم!

آنا باهمان صدای رسا و بدون اینکه از موضعش عقب نشینی کند، گفت:

- اگه راست میگی برو حلش کن ببینیم! بلد نباشی معلوم میشه دیگه.

دیگر نتوانست تحمل کند،  بلند شد و با مشت های گره کرده ،  نگاه خشمگینش را به آنا دوخت. آنا هم همان طوری به او نگاه می‌کرد. حشمتی گفت:

- بشین آناهیتا!

- ولی خانم...

- گفتم بشین!

آنا  همان طور که لبش را جمع می‌کرد، دست به سینه نشست و نفس عصبی‌اش  را بیرون فوت کرد. زیر لب گفت:

- بیشعورِ ابله!

سنگینی نگاه حشمتی را حس می‌کرد. اشک به چشمانش هجوم آورد. لعنتی! دلش نمی‌خواست جلوی بچه‌ها... دلش نمی‌خواست. یک دفعه به طرف در کلاس دوید و با شتاب  در را باز کرد. دلش نمی‌خواست اما صدای شکستن بغضش، درست لحظه آخر شنیده شد.  

بدون این‌که بداند به چه سمتی می‌ رود، پاها در پی هم جلو و عقب می‌رفت. میان هق-هقش صدای "فاطمه" گفتن‌های حشمتی کم‌رنگ شنیده می‌شد. آستین دست راستش، اشک‌هایش را گرفت تا بتواند خط پله‌ها را از هم تشخیص دهد. کاش می‌شد همین الآن از روی زمین محو بشود و دیگر مجبور نباشد به آن‌جا برگردد.  چند پله منتهی به حیاط مدرسه را پشت سر گذاشت. خودش هم نمی‌دانست دقیقا از چه فرار می‌کند. فقط می‌دانست دلش نمی‌خواهد برگردد. 

درب مدرسه باز بود؟ میان دویدن یک لحظه به خودش توپید:

- می‌خوای چه غلطی بکنی دیوونه؟!

ولی همین که صدای قدم ها  را از پشت سر شنید؛ بدون این‌که به جواب سوال بیاندیشد به همان سمت دوید.  بعضی از بچه ها،   کنار پنجره ایستاده بودند و هر یک دیگری را کنار می‌زدند تا بتوانند پایین را ببینند. آنا، نگران، چند نفر را کنار زد تا بالآخره به پنجره رسید. همهمه را نمی‌شنید. دست به دیوار گرفت و روی نیمکت  ایستاد. سپس دستش را به لبه پنجره  تکیه داد و کمی خود را  بر پنجه بلند کرد، اما با دیدن فاطمه  حیران شد! او کجا داشت می‌رفت؟!

 

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

@ همکار ویراستار♥️  

ویرایش مقدمه و پارت‌های یک، دو و سه

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:::فصل اول: آسمان مال من است/قسمت ۴:::

 

 

چند دقیقه دیگر هم گذشت، نفس‌هایش حالا تبدیل به سکسکه‌ای فروخرده شده بود. یک نیمکت خالی می‌توانست استراحتگاه خوبی باشد؟ یک چشم به پشت سر انداخت، مثل این‌که واقعاً بی‌خیالش شدند. دستش از روی مقنعه  مانتویش را چنگ زد. خس-خس نفسی که به سختی بالا می‌آمد به سرفه‌هایی مبدل شد. همان‌طور که با کمری خمیده سرفه می‌کرد، خودش را به تکیه گاه نیمکت  آویزان کرد و روی آن نشست. 

صداهای مختلفی ذهنش را پر کرده بود،  گرمی اشک‌ها  در چشم او باری دیگر شعله کشیدند. زنگ اول که فارسی داشتند، دلش می‌خواست از خانم صالحی بپرسد حضانت یعنی چه؟! اما  از آن جایی که احتمال می‌داد معنای خوبی نداشته باشد،  خودش را کنترل کرد و چیزی نپرسید.  

با انتهای کف دست، چشم راست و چپش را پاک کرد و دوباره پلک زد. کمی که گذشت، تنفسش هم آرام تر شد. یک خانم ورزش‌کار، برای دومین بار از مقابل او رد شد و به گمان فاطمه، می‌رفت  تا دور سومش را تکمیل کند.  نگاه فاطمه بر سبزینه های رنگ باخته درختان چرخید و رد اشک های درختان را در  باغچه یافت. برگ های پوسیده و نپوسیده، در یک جا گرد هم آمده بودند. 

دستانش دور بازوانش حلقه شدند و دندان بر هم فشرد. با احساس خیس شدن صورتش، چشم تنگ کرد و نگاه به آسمان دوخت. یک قطره  روی گونه‌اش چکید. اخم کوچکی کرد و با پشت دست آن را زدود. قطرات بعدی این بار سریع‌تر، خود را به گردی سفیدِ صورتِ او  رساندند. لبخند کمرنگی به آسمان زد، عاشق باران بود. پنبه های بزرگ و تیره ، آسمان را پر کرده بودند. صدای تیک-تیک برخود قطرات با سنگ فرش لبخندش را پررنگ‌تر کرد. زیر لب گفت:

- تو هم داری گریه می‌کنی؟

 فاطمه همیشه عاشق بوی خاک نم خورده بود. خصوصا آن اول هایی که باران شروع می‌شد.  پلک هایش به آرامی بسته شدند.  باری دیگر نگاهش را به آسمان دوخت. مثل این‌که بخواهد با نگاه کردن به عمق ابرها، چیزی بفهمد. تصورش را نمی‌کرد آن‌قدر دل گیر باشد که همراه آسمان، ببارد. نمی‌خواست ولی نتوانست دیگر جلوی خودش را بگیرد.  به یاد پنج شنبه شب   که می‌افتاد؛  با چه ذوقی برای دیدن بابا حاضر می‌شد؛ که چقدر دلتنگش بود. بعد آن وقت او چه کرد؟

- جلوی همه من رو زد.

پلک چپش تپید. تازه متوجه خیسی لباس هایش شد!

- ه...ه...هتشه!

عطسه کرد. نگاهش را متوجه اطرافش کرد. در محوطه پارک، دیگر به جز چند نفر که با چتر راه می‌رفتند کسی نبود. عده‌ای هم که چتر نداشتند می‌دویدند و دست و کیف بر سر گرفته بودند تا خودشان را به سقفی برسانند. از خیسی می‌ترسیدند؟

- ه...ه...هتشه!

بینی اش را صدا دار بالا کشید. لرزی اندک به تنش افتاد. او که نمی‌دانست قرار است این موقع از روز در پارک باشد، وگرنه سویشرتش را زنگ اول در نمی آورد.   یک‌دفعه از جا پرید! دستش را روی سرش گذاشت.

- ای وای!... وسایلم!

لب‌هایش را بر هم فشرد و خود را در آغوش خویش، تنگ تر گرفت. پاک فراموش کرده بود. تکلیف آن‌ها چه می‌شد؟ باید وسایلش را برمی‌داشت. البته قبل از اینکه به خانه برود! وگرنه باز جریان جدیدی درست می‌شد. اصلا حوصله اش را نداشت.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:::فصل اول: آسمان مال من است/قسمت ۵:::

 

 

حشمتی وارد دفتر شد. دفتری که وارد شدن به آن مساوی بود با دیدن میز خانم فردوس که معمولاً زنگ تفریح‌ها پشتش خالی بود. چون بالآخره ناظم بود و باید حواسش را به بچه‌ها می‌سپرد. با فاصله چند قدم سمت راست، میز دیگری بود متعلق به خانم رایان، مدیر مدرسه و مقابل این میز مبل‌های چرم و میز کوتاهی بود که رویش با تغذیه‌هایی پر شده بود. یک کمد فلزی بزرگ کنار میز خانم رایان، پر بود از پرونده های بچه های مدرسه، که به دیوار پیچ شده بود. با روی خوش «خسته نباشید» گرمی به همکارانش گفت و  به سمت عمرانی رفت. کنارش روی مبل نشست. طوری که فقط او بشنود گفت:

- خانم نتیجه چی شد؟

عمرانی که چای را به آرامی به لب برده بود و جرعه-جرعه می‌نوشید مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشد لیوان را از لبانش فاصله داد و دستش را یک بار بالا و پایین برد.

- خوب شد گفتی عزیزم.

لیوانش را روی میز گذاشت. حشمتی هنوز نگاهش را به او دوخته بود. یک ساعت گذشته بود! فاطمه کجا بود؟ عمرانی کمی به سمتش چرخید و آرام گفت:

- هرچی با گوشی مادر و پدرش تماس گرفتیم جواب ندادن. خونه‌شون هم همینطور!

حشمتی ناباورانه گفت:

- یعنی  هنوز پیدا نشده؟!

عمرانی که خودش هم متأسف و ناراحت بود فقط با سر تأییدش کرد. حشمتی نگاهش به چای های داخل سینی، روی میز خیره ماند. فکرش می‌دوید. از صبح تا الان، هنوز فکرش دنبال فاطمه می‌دوید! عمرانی ادامه داد:

- پنج شنبه هفته پیش هم جلسه بود؛ ولی مادر پدرش نیومدن.

- خب شاید دعوت نامه رو نداده بهشون. هوم؟

- نمیدونم والله! شاید. از خانم فردوس شنیدم، می‌گفتن اخیراً یکی دوبار برای افت تحصیلیش نامه دادن ولی بازم نیومدن. حس می‌کنم مشکل خانوادگی یا همچین چیزی دارن.

حشمتی با سر تأییدش کرد. گفت:

- منم نگران درسش هستم. خانم رایان سفارش کرده بود برای مسابقه‌ی اسفند ماه یکی از دانش آموزها رو که آماده‌تره انتخاب کنم. نظر من محتشم بود؛ ولی اوضاعش خیلی خوب نیست. نمیشه بفرستیمش. حداقل تا وقتی نفهمیم چی شده!

عمرانی دستی به مقنعه‌اش کشید. سکوت کرد. درست مثل حشمتی. عمرانی میان افکارش، فاطمه را در جنگ احساس تصور می‌کرد. فکر می‌کرد شاید تفاوت عقاید کودک و والدین، که از نظرش در این سن بین بچه‌ها شایع‌تر است، باعث این تنش های فاطمه شده است. حق هم داشت این‌طور فکر کند. چون کسی از طلاق گرفتن مادر و پدر فاطمه خبر نداشت! مثل سال اول دبستان که به این مدرسه آمده بود؛ لیلا فقط برای ثبت نام رفت. هیچ وقت نیاز نمی‌شد که لیلا یا مرتضی به مدرسه ‌اش بروند چون درس فاطمه خوب بود و اکثراً از او راضی بودند.

صدای رعد و برق همه سرها را به سمت پنجره چرخاند.

- اوه-اوه... چه بارونی هم گرفته!

حشمتی نگاه نادمش را به پنجره و قطراتی که تند-تند به پشتش می‌خورد دوخت. اندیشید:

- کاش بهش سخت نمی‌گرفتم. حداقل الآن توی مدرسه بود. نکنه زیر بارون باشه؟

ازین فکر، سخت به خود پیچید؛ هرچند ظاهر خنثی او، نمودی از این احساسات نداشت.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

:::فصل اول: آسمان مال من است/قسمت ۶:::

 

 

در دفتر باز شد. فردوس با اخمی روی پیشانی وارد شد و به سمت میزش رفت. کنار میز، جایی روی دیوار ، دکمه را فشرد. صدای" زینگ-زینگ" نشان از زنگ کلاس بود.

- خسته نباشید خانم فردوس!

فردوس سعی کرد لبخند بزند. کنار درب دفتر ایستاده بود. 

- سلامت باشید خانم حشمتی. چیزی شده؟

- در مورد فاطمه... هنوز؟

فردوس که از صبح بعد از رفتن فاطمه اعصابش خورد بود گفت:

-نه. خودش نه! ولی خانم رایان گفتن مثل این‌که تونستن با خونه‌ی مادربزرگش تماس بگیرن. مادرش احتیاط شماره اون‌جا رو هم به مدرسه داده بود.

- و نتیجه؟

فردوس با اخم روبه دختری که می‌دوید، گفت:

- سهیلی! آروم تر! راه پله جای دویدنه؟!

- ببخشید خانم!

نگاهش را دوباره به حشمتی دوخت.

- هیچی. فعلا به مادربزرگش گفتیم. گفتن که تا یازده خودشون رو می‌رسونن، یا به مادرش اطلاع می‌دن که بیان.

و سری به تاسف تکان داد.

- یعنی واقعاً نمیدونم چطور میشه هم پدر این‌قدر بی‌خیال باشه، هم مادر! مادر بزرگش باید اول بفهمه؟

حشمتی درسکوت گوش می‌داد. این گلایه‌ها را پای اعصاب بهم ریخته فردوس می‌گذاشت. بالآخره او مسئول بود و امروز فشار زیادی را متحمل شده بود. دستش را سر شانه‌ی فردوس گذاشت و بالبخند گفت:

-چی بگم؟ من بهتره برم سرکلاس. شما هم این‌قدر فکروخیال الکی نکن. درست میشه ان شاء الله.

فردوس لبخند کمرنگی زد و با نگاهش اورا که از پله ها بالا می‌رفت دنبال کرد. مگر می‌توانست نگران نباشد؟ نکند اتفاقی برای فاطمه بیفتد؟!   امروز از آن روزهای طولانی و اعصاب خورد کن بود.  با چند قدم داخل اتاق مدیریت رفت و خودش را روی صندلی‌اش انداخت. نفس عمیقی گرفت و آهسته  رها کرد.  خودش را مسئول می‌دانست. حتی اگر خانم تشکّر، بعد از جارو زدن حیاط، از یاد برده باشد در مدرسه را ببندد؛ دلیل نمی‌شد که او خودش را معاف بداند. خیلی مسئولیت پذیر بود. به همین خاطر از صبح که صدای گریه‌ها و دوان-دوان رفتن محتشم را شنیده و دیده  بود؛ سردرد بدی گرفت. درد از بالای پیشانیش شروع می‌شد، تا مغز سرش می‌رفت و تیر می‌کشید! حتی یک لیوان چای سنگین و داغ هم نتوانست آن را تسکین دهد.

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

:::فصل اول: آسمان مال من است/قسمت ۷:::

 

 

زنگ که خورد،  آناهیتا با چشمان به خون نشسته،  چند نیمکت  را جلو رفت و مقابل میز آن ‌ها متوقف شد. صدای خنده‌هاشان تا آسمان بلند بود و همین هم حرص آنا را بیشتر می‌کرد. بین خنده‌هایشان، نگاه‌ها به او افتاد. لبخندشان جمع شد و پر کشید.

- چیه؟  زل زدی، خوشگل ندیدی؟

دستش را محکم روی نیمکتشان کوبید.

- تو واقعاً خجالت نمی‌کشی؟!  چرا این کار رو می‌کنی؟

طوبی هم سکوت کرده بود. سروناز که مشغول جمع کردن کتاب و دفترش  بود، توجه‌اش به سمت آن‌ها کشیده شد. سحر  مطابق معمول پشت چشمی نازک کرد و دست به سینه، با انزجار گفت:

-  از چی باید خجالت بکشم؟! اونی که باید خجالت بکشه یک نفر دیگه‌ است که متأسفانه الآن هم فرار کرده!

سروناز نزدیکشان رفت، میان آن‌ها قرار گرفت. لب‌های آنا در فاصله‌ کمی از هم باز بودند و می‌دید که دندان‌ بر هم می‌فشارد!

- دوباره شروع نکنید بچه‌ها! به اندازه کافی دردسر درست کردید.

سحر خنده‌ای تمسخر آمیز زد که:

-  سروناز؟  من دردسر درست کردم؟!

 طوبی ولی این‌بار همراهیش نکرد، چراکه احتمال می‌داد آناهیتا کاری کند و کار دستشان بدهد!

سحر  دوباره  زبان نیش‌دارش را برای گزیدن  در کمان گذاشت و او را نشانه گرفت.

-  دردسر این خانومه، با اون دوست خل و چلش!

گویی که از گوش‌ها و بینی‌اش دود بیرون می‌زد! دست انداخت و مقنعه و موهای او را باهم کشید. صدای جیغش بالارفت ولی آنا هنوز هم خشمش تمام نشده بود. همانطور موهایش را با مقنعه صورتی رنگش  عقب می‌کشید و دنبال خودش به سمت درب کلاس می‌برد. سروناز و طوبی هر چه کردند نتوانستند دست آنا را از موهای سحر جدا کنند. سحر  از زور درد دنبالش کشیده می‌شد و خمیده تلو می‌خورد.

- آی... لعنتی ولم کن! آخ!

آنا او را از کلاس بیرون پرت کرد و با دست دیگرش ضربه‌ای  به پهلوی او زد که  در راهرو  به دیوار برخورد کرد. درد در کمرش پیچید و صورتش از آن مچاله شد. اما این کافی نبود! دستش را تخت سینه‌ی او کوبید و گفت:

-  حرفت رو پس بگیر! وگرنه یک درسی بهت می‌دم که تا عمر داری یادت نره!

و بدتر از قبل موهای بافته ی او را کشید. طوری که سحر احساس می‌کرد پوست کف سرش دارد کنده می‌شود!

دهان سحر  باز شد؛ صدای ناله و گریه های‌ بلندش، حلقه‌ای از دانش ‌آموزان را به دور آن‌ها جمع کرد. سروناز و طوبی هنوز  با او در تلاش بودند؛  اما نتوانستند کاری از پیش ببرند!   صدای هیاهو در راهرو طبقه دوم بالاتر رفت و حلقه ای که دور آنا و سحر تشکیل شده بود، رفته-رفته پر جمعیت‌تر می‌شد. یکی از بچه‌ها دوان-دوان پایین رفت تا خانم فردوس را صدا کند. چشمان آنا  وقتی  در صورت سحر فریاد می‌زد، از اشک پر شد.

- بیشعور! اگه اون رفت همش تقصیر تو بود! چرا راحتش نمی‌ذاری؟ چرا همیشه بهش گیر میدی؟ مگه چیکارت کرده؟

صدای بلند و توبیخ گرانه فردوس  درست همین زمان آمد:

- این‌جا چه خبره؟!

نفس‌ها در سینه حبس شد! هیاهوی بچه‌ها که خوابید، صوت مرکب از تنفسِ  عمیق  آنا، همراه هق-هق  و نفس  پاره-پاره‌ی سحر بهتر شنیده می‌شد. فردوس  از نظر قد، تقریبا ده سانتی از همه‌شان بلندتر بود. چشم بین آنا و سحر گرداند و نگاهش سر انجام بر چهره عبوس او سکون یافت. اخم هایش را در هم  قفل کرد و با غیظ گفت:

- دستت درد نکنه رستگار! قلدر شدی! صد آفرین!!

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

 

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:::فصل اول: آسمان مال من است/قسمت ۸:::

 

 

بلندتر غرید:

- دستت رو بکش عقب!

با اکراه دستش را عقب کشید. نگاه اشک آلودش هنوز خیره به سحر مانده بود. ابروان مشکیِ کمانی‌اش خط شده بودند و نشانش شده بود نگاه برزخی آنا. خوب بلد بود چطور با نگاهش خط و نشان بکشد! این‌بار از نی-نی چشمان سحر حقارت را خواند. بالآخره بعد از مدت‌ها آنا او را سر جایش نشاند! حداقل دیگر آن نگاه نفرت انگیز و پر از فخر را تقدیم اطرافیانش نمی‌کرد. آنا نیشخندی زد که سحر با ترس نگاه از او گرفت و دیده گریانش  به کفش‌هایش دوخته شد!

فردوس مقابل سحر قرار گرفت و کمی خم شد.

- خوبی دخترم؟

تازه انگار کلید بغض سحر را فشرده باشند، با چشمانی پر از اشک خودش را در آغوش او انداخت و صدای گریه‌اش از قبل هم پیشی گرفت!

فردوس به آنا نگاه سرزنش باری کرد که  سریع نگاه دزدید. سربه زیر با کف دستش، گونه‌‌هایش را از نمناکی پاک کرد و با صورتی گرفته، ساکت باقی ماند. فردوس روبه یکی از بچه‌ها کرد:

- نسرین،‌  ببرش اتاق فکر. پیشِ خانم عمرانی.

همین که چشم  به آنا دوخت و دید که پررو-پررو دارد نگاهش می‌کند ابروانش دوباره درهم شد!

- برید سر کلاساتون!

صدای جدی و از همیشه خشمگین‌تر فردوس، باعث متفرق شدن بچه‌ها شد. ولی آنا بدون هیچ پشیمانی سربه زیر به سمت کلاس خویش راه افتاد.

- تو، نه!

میان قدم کامل نشده بعدی، متوقف شد. به سمت خانم فردوس برگشت و  باری دیگر به چهره ناراضیش نظر کرد.

- این چه کاری بود؟   زود بیا دفتر!

همان طور که باهم از پله‌ها پایین می‌رفتند؛ صدای غرولند‌های فردوس را می‌شنید:

- واقعا که... از تو بعیده

انا با خودش گفت:

- هیچ هم بعید نیس!

- رفتارت غیر قابل توجیهه! خجالت نمی‌کشی؟ باید با مادر و پدرت حتماً یک صحبتی داشته باشم!

آنا با شنیدن این حرف اخم هایش از هم باز شد. بلافاصله نگرانی این رخ‌داد، به دلش آویزان ماند. با خود اندیشید:

- وای! مامان بفهمه بدبختم!

چشمانش  فردوس را که پشت میزش می نشست دنبال کرد. دفتر انضباطی طوسی رنگ را برداشت. تک نگاهی به آنا که در شرف گریه بود انداختگفت:

- آناهیتا رستگار! درسته؟

آنا باصدایی لرزان گفت:

- خانم توروخدا!

فردوس بدون اینکه تغییری در جدیتش بدهد گفت:

-خودت بودی چی‌کار می‌کردی؟ واقعا من نمی‌فهمم. آخه برای چی؟ اصلا تعریف کن ببینم چطور به خودت اجازه دادی این کارو بکنی؟

آنا لبش را به دندان گرفت تا اشک نریزد. فردوس هنوز هم درسکوت منتظر جواب او بود.

- مَـ... من خانم... من...

نفس عمیقی کشید. سعی کرد به خودش مسلط باشد. دستی به چشمان ترش کشید و گفت:

- خانم تقصیر خودش بود! تازه می‌دونید بهم چی گفت؟! گفت خل وچل! اون من و فاطمه رو خیلی اذیت می‌کنه. 

می‌دانست سحر این صفت را به فاطمه نسبت داده بود. او هم به خاطر همین عصبی شد! هیچ کس حق نداشت به دوست آنا بی‌احترامی کندفردوس خودکار را در میان انگشتش جابه جا می‌کرد.

- و اون‌وقت تو به تلافی این‌طوری کتکش زدی؟

آنا متعجب شد.کمی سرش را کج کرد که موهای چتری‌اش سمت چپ پیشانی اش را پر کرد.

- خانم من که نزدم! من فقط یک کم، فقط یک کم موهاش رو کشیدم! همین!

نگاه فردوس به دو انگشت اشاره و شست دست راست آنا بود که به نشانه کم بودن به هم نزدیک کرده بود و هم زمان "یه کم- یه کم" می‌کرد. اخمش کمی باز شد.

- بنظرت موهاش رو کشیدی چیزی تغییر کرد؟

توی دلش گفت:

- بله!! حداقل دیگه ازم حساب می‌بره!

ولی سرش را زیر انداخت. فردوس دفتر انضباطی را بست. 

- آناهیتا، من هم همسن تو بودم، همین مسائل رو داشتم.  تو می‌دونی ممکن بود توی همین درگیری، یک اتفاقی برای سحر بیفته که دیگه نشه جبرانش کرد؟ مثلاً اگه دستت می‌خورد تو چشمش، دست یا پاهاش آسیب می‌دید، یا سرش به جایی می‌خورد،  متوجه‌ای چی  میگم؟ 

آناهیتا تنها نگاهش را به زمین دوخته بود و پاسخی نداد. فردوس از پشت میز برخاست، چند قدم به سمت او برداشت و گفت:

- گفتی تو و فاطمه رو اذیت می‌کنه؟

سرش را بالا و پایین برد.  فردوس روی صندلی چرمی که مقابل میز بود نشست .

- منظورت فاطمه محتشمه؟

- بله!

- دخترم بیا بشین.

آناهیتا، نگاه کوتاهی به دستان او انداخت که صندلی چرم مقابلش را نشان می‌داد. با قدم های مردد، جلو رفت و روی آن نشست.

- مثلاً چی‌کار می‌کنه؟ چی بهتون میگه؟

آناهیتا  با خود اندیشید اگر بگوید، ممکن است برای سحر یا فاطمه دردسری درست بشود. پس سکوتش را طولانی کرد. فردوس کمی به سمت او خم شد و لبخندی زد.

- بهم بگو عزیزم... شاید من بتونم کمکت کنم.

آنا ولی  پاسخ دیگری داد:

- خانم دیگه دعوا نمی‌کنم. مطمئن باشید.

مهربانی زیرکانه فردوس، بر صورتش رنگ باخت. سری تکان داد و برخاست تا دوباره در پوستین جدی خودش فرو برود. آناهیتا هم به تبعیت از او، از جا بلند شد.

- بسیار خوب! چون دفعه اولت بود ندید می‌گیرم، ولی... رستگار! بار آخرت باشه ها! دیگه نبینم قلدری می‌کنی.

با شوق تند-تند گفت:

-نه!! نه خانم.  به جون خودم دیگه دعوا نمی‌کنم!

بعد از روز کاری پرفشاری که تجربه کرده بود، بالاخره لبش به لبخند کوچکی کج شد. خودش هم به همان حرف خانم صالحی رسیده بود؛ یک بار  پیش او اعتراف کرده بود.

- آناهیتا رستگار، کلاس  دوم ِ سه، شیرین زبون و تودل برو اِ.

همین که در دفتر را بست، زیر لب از حرص فحشی داد و پا کوبان به سمت پله‌ها روان شد. خدا به او رحم کرده بود! اگر فردوس به مامان یا بابا می‌گفت، معلوم نبود دوباره چه بحثی  سر تربیت او داشتند. 

پله‌ها درست روبه روی درب بزرگی که به حیاط مدرسه منتهی می‌شد، قرار داشت. سمت چپ آن اتاقِ  مدیریت و  معلم‌ها بود و درست در مقابلش، راهرویی وجود داشت که دوکلاس  سمت راست و  سه کلاس در سمت چپ آن بود. طبقه اول، مخصوص دبستانی‌ها بود، راهنمایی‌ها ولی در کلاس های طبقه دوم درس می‌خواندند. هنوز پایش به  اولین پله نرسیده بود که صدایی مانع شد!فکر کرد خیالاتی شده، پس پله دوم را بالا رفت اما دوباره همان صدا را شنید!

- پیس...پیس!

 

 

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
☆ویراستاری𝐒𝐀𝐑𝐀𝐌☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:::فصل اول: آسمان مال من است/قسمت ۹:::

 

روی پله بی حرکت ایستاد و به عقبِ سر برگشت. نگاهش از همان پله، در پی منشأ صدا دورتا دور سالن و راهرو را تفتیش کرد. خبری نبود! پله ای که بالا رفته بود را پایین آمد و مشکوک به شیشه  مه گرفته درب ورودی چشم دوخت. انگار سایه‌ی کسی بود! 

بخار های روی شیشه، صفحه‌ی دید حیاط را مات کرده بود، پشت آن از داخل مشخص نبود. اما آنا به امید اینکه شاید فاطمه برگشته باشد؛ به سمت در پا تند کرد. یک نگاهش به اتاق مدیریت بود، یک نگاهش به در! تا به آهسته ترین و بی صداترین حالت ممکن آن را باز کند. دستگیره در را پایین کشید. در دلش دوباره و چند باره دعا کرد:

- این سایه پشت شیشه، فاطمه باشه.

خودش را از میان فاصله اندک درب که کمی بازش کرده بود؛ بیرون کشید. قطرات باران با باد ، دست به دست هم داده بودند تا زیر سقف ها را هم خیس کنند. کمی از آن قطرات روی صورت آنا هجوم آوردند که آنا دست چپش را مقابل صورتش گرفت و پلک هایش کمی تنگ تر. این میان باد بود که سر ناسازگاری داشت تا مانتو و مقنعه صورتی  آنا را از تنش بکند و ببرد!

آنا وقتی خوب چشم گرداند، متوجه شد خیالاتی شده. اما همین که می‌خواست به داخل برود، چشمش به یک خانم چادری افتاد که از درب آبی وارد می‌شد. او  بر خلاف ساز ناکوک باد، چادرش را محکم چسبیده بود و به همان سمت که آنا ایستاده بود می‌رفت. قدش کمی خمیده بود و به سختی راه می‌رفت. صورتش بعد از هر چند تا قدم، از درد جمع می‌شد. همین که نزدیک تر شد، او را شناخت! زیر باران، از پله های ایوان سرازیر شد و به سمتش دوید. شاید خبری از فاطمه داشته باشد.

-        سلام مارجون! 

مارجان، مهربان جواب سلامش را داد و اجازه داد آنا دست چپش را بگیرد و کمکش کند تا از پله ها بالا بروند. 

-        چی شده آنا؟ فاطمه طوریش شده؟

چهره امیدوار آنا برای لحظه‌ای کوتاه مبهوت شد. مارجان  که تمام حواسش به بالا رفتن از پله ها بود، متوجه تغییر حالت چهره او نشد. آنا با ناراحتی سرش را پایین انداخت، با خود اندیشید که   مارجان   از چیزی خبر ندارد. آب دهانش را به زور، همراه بغضش فرو داد. تیرِ آن امید کوچک هم، به سنگ خورده بود.

-        نمیدونم مارجون. کی بهتون گفت بیاین مدرسه؟

-        فقط گفتن سریع خودمو برسونم. پس تو هم خبر نداری مادر؟

مارجان پله آخر را هم به کمک آنا بالا رفت. بالاخره زیر سقف، در نزدیکی در، از باد و بوران در امان ماندند و مارجان گره چادر را در دستانش آزاد تر کرد. انا درب را برای مارجان نگاه داشت تا وارد شود.

- دستت دردنکنه دخترم.  برو عزیزم، برو، مزاحم دَرسِت نباشم.

آنا با نگاهی نگران، اما لفظی که خبری از آن نگرانی نمی‌داد، از او  خداحافظی کرد و  راه پله را به مقصد کلاسش پشت سر گذاشت. به سبب شغل پدرش، بیش از سن خویش، از آن اتفاقات احتمالی که ممکن بود برای فاطمه رخ دهد، آگاه بود. در دلش رخت می‌شستند انگار. پشت درب کلاس که رسید، با اینکه معمولا زنگ های عربی به او خوش می‌گذشت، این‌بار دلش می‌خواست هر چه زودتر مدرسه تمام شود و برود به پارک. به دیوار دم کلاس تکیه زد، دستی به صورتش کشید، درست مثل کسی بود که سیلی خورده.

-        چرا اینجا ایستادی؟

زیر چشمانش رد تیره و گود رفته‌ای از سرشک باقی مانده بود. اتصال نگاهشان به طول نیانجامید. پاسخی نداد.

-        چیه؟ تو من رو زدی. نکنه طلبکار هم هستی؟! برو کنار می‌خوام برم تو  کلاس.

کم-کم داشت پی می‌برد سحر نیاز دارد عینکی برای خودش تهیه کند!

-       بهت توصیه می‌کنم به چشم پزشک مراجعه کنی. من این‌ طرفم، چیکار به تو دارم؟! ( از حالت تمسخر در آمد و با جدیت ادامه داد) درضمن! اگه خودت حواست جمع باشه، دیگه از این اتفاق‌ها نمیفته.

به دعوای زنگ تفریح اشاره کرده بود. هنوز می‌توانست اثر آن زهرچشمی که گرفته بود را در مردمک های لرزانش ببیند.  دلش که با او صاف نبود، ولی شاید، برای لحظه‌ای، به اندازه یک نخود کوچک، دلش به حال سحر سوخت. سحر قدمی به او نزدیک شد که انتظارش را نداشت! انگشت اشاره‌اش را بر لبه مقنعه او گذاشت و... آن را مرتب کرد؟! حرکت آرام انگشتان دست او بر مقنعه آنا، او را متعجب کرده بود. چشمانش بین مردمک های سحر می‌دوید. آرام و با طمأنینه زبان گشود:

-    اتفاقا امروز، بر خلاف همیشه بهم کمک بزرگی کردی. دوست ندارم طعم شیرین این پیروزی رو با  دهن به دهن گذاشتن با کسی مثل تو ، خراب کنم!

نیشخندی  بر لب هایش راه داد.  از حرف‌هایش  چیزی سر در نیاورد!  اما قبل از آن که  فرصت کند بپرسد، سحر به سمت کلاس رفت و با تقه‌ای، درب کلاس را تا نیمه گشود.  لعنتی! از عمد این‌کار را کرد که دهان آنا را ببندد!  نگاه خانم سروستانی، دبیر عربی و بچه‌هایی که نزدیک در کلاس نشسته بودند، روی آن‌ها قفل شد. آناهیتا که دیگر نمی‌توانست سوالی از او بپرسد، نگاهی خیره به او انداخت و لب هایش را مثل مشتش در هم فشرد. سیاست سحر همین بود!

سحر هم زیر چشمی نگاهی به آنا انداخت و لبخند موزیانه خود را زیر لب پنهان کرد. رو به خانم سروستانی گفت:

-        خانم، اجازه هست؟

خانم سروستانی  گفت:

-        بیاین داخل. چقدر دیر؟!

به ساعتش نگاه کرد. کلافه، هجمه‌ای  از هوا را به بیرون فوت کرد. هنوز چهل و پنج دقیقه از زنگ آخر باقی مانده بود!  این زنگ کل نیمکت، در بست در اختیار خودش بود. بغل دستیش  رفته بود جلوتر، کنار سروناز. سنگینی سرش را بر دست راستش انداخت و مدادش را با آن یکی دست برداشت، یک بار در مرکزی ترین نقطه  پاک‌کن فرو کرد و دوباره آن را در آورد. او  چه کمکی به سحر کرده بود که خودش خبر نداشت؟ همچنان صدای خانم سرورستانی را مثل رادیو می‌شنید، اما به او گوش نمی‌داد. انقدر این کار را تکرار کرد که چاله‌‌ی مرکز پاک‌کن، به انتها رسید و کامل سوراخ شد.

چقدر این سحر کله‌اش خراب بود!  پلک هایش را بالا گرفت و  از ردیف یکی مانده به آخر، به سحر در ردیف دوم چشم دوخت. آب زیر کاه! معلوم نبود باز چه خوابی برایشان دیده!

البته، این امکان هم وجود داشت که چون نتوانسته بود به حرکت آنا، جواب دندان شکنی بدهد؛ طبق معمول  با لفاظی، سعی کرده اعصابش را بهم بریزد.  لبخند هوشمندانه زد و زیر لب گفت:

-        باشه سحر خانوم! بچرخ تا بچرخیم!

 

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:::فصل اول: آسمان مال من است/قسمت ۱۰:::

 

 

-  آناهیتا! حواست کجاست؟

یک‌باره دلش فرو ریخت. سربلند کرد و نگاه برزخی خانم سروستانی را بر خود یافت. آب دهانش را به زور فرو داد و آهسته برخاست.

- بله خانم؟!

- بخون ببینم. از ادامه‌اش!

بچه ها سر برگداندند و به او نگاه می‌کردند، رنگ مردد نگاهش به کتابی که مقابلش بسته بود دوخته شد. می‌شنید که عده‌ای خنده‌شان گرفته و زمزمه‌هایی می‌کنند. دوباره سرش را بالاتر گرفت و صورت گرد خانم سروستانی را از میان مقنعه نظاره کرد.

- خانم ببخشید! حواسمون نبود.

 با قدم های آرام به او نزدیک می‌شد، اخم های درهمش از هم جدا نشدند، سر تکان داد.

- پس بشین. ریحانه؟

دختری، از جای دیگر کلاس گفت:

- بله خانم؟

- بخون!

وقتی این را گفت که دیگر کنار  آناهیتا رسیده بود. روبه آناهیتا گفت:

- برو داخل!

آناهیتا  که نشسته بود، خود را بر نشیمنگاه نیمکت، داخل کشید. خانم سروستانی...  کنار او نشست؟! آناهیتا که برخورد دیگری را انتظار داشت، بیش از قبل سر در گریبان فرو کشید. بعضی بچه‌ها  به سمت خانم سروستانی چرخیدند ببینند خانم کجا رفته، می‌خواهد با او چه کند، لبخند خانم سروستانی دوباره پررنگ شد و گفت:

- بچه‌ها کلاس از اون طرفه ها! 

و بعد بلند-بلند شروع کرد به صرف فعل های ماضی.  وقتی تمام شد گفت:

- بچه ها یاد گرفتید؟

صدای یکنواخت" بله" در کلاس بلند شد. آناهیتا حتی جرأت نداشت سر برگداند او را ببیند. بیشتر خودش را به دیوار نزدیک کرد و خود را به دیوار چسباند.  خانم سروستانی  معلم محبوبش بود، آنا از اعماق قلبش دوست نداشت دل او را بشکند؛ ولی دست خودش نبود. هرچه کرد نتواست حواسش را جمعِ  درس کند. لب گزید، احساس می‌کرد تمام وجودش در انقباضی خفقان آور، یخ بسته‌. اما درست اندکی بعد،   صدای آرام خانم سروستانی را از کنار گوشش شنید.

- چی شده آناهیتا؟ امروز سرحال نیستی؟

چانه‌‌اش را بیشتر به سینه فشرد و اشک‌ها تا لبه ی پلک‌ جان گرفتند. باید هم اینطور مهربان از او حالش را می‌پرسید، از او کمتر از این انتظار نمی‌رفت. خانم سروستانی که حال او را دگرگون  یافت، کتاب خودش را روی میز نیمکت قرار داد و کمی به سمت او خم شد. دست چپش، کتاب خودش را باز نگاه داشته بود. با آن یکی، کتاب آنا را باز کرد. همینطور که برگ می‌زد گفت:

- صفحه دوازده، تمرین پایین صفحه‌ایم.

آنا فیر-فیری کرد. با آستینش اشکش را گرفت و سر به تأیید تکان داد.  دست  خانم سروستانی از کتاب جدا شد، آناهیتا  به صفحه دوازده چشم دوخته بود. خانم سروستانی که دوباره نگاهش کرد؛ دید که قطره سرشک  آویزان شد و از روی گونه‌ها  سُر خورد.  صدای ریحانه حواس او را به او باز گرداند:

- خانم تموم شد!

احساس می‌کرد  آناهیتا نیاز به کمک دارد. قبل از آن که چیزی بگوید، صدای باز شدن بغض او، تنها صدای کلاسشان شد. گریه آناهیتا  برای همه، تقریبا صحنه نادری بود.  چند نفری سر بر گرداند ببینند چه شده  که  سر بر کتابش روی میز گذاشت و دستانش دور سرش را پوشاندند. تکان هایی که از هق-هق می‌خورد، دل خانم سروستانی را هم می‌تکاند!  او که نگاه بچه‌‌ها را روی خود و آناهیتا یافت،  به موضوع دیگری زبان گشود:

- خب بچه‌ها؟ بریم سراغ صرف فعل؟ اول بیاین یه دور باهم شعرشو بخونیم. یک، دو، سه!

انگار  ناراحتی که در  قلب آناهیتا بود، در سینه تک به تک هم‌کلاسی‌ها هم پیش رفت و تکثیر شد که صدای یک‌دستشان، مردد و ضعیف شده بود. چشم سحر ، از مدتی قبل که گریه او سر باز کرده بود،  از آن جلو  بر آنا قفل شده بود. از او خوشش نمی‌آمد،  ولی شاید، به اندازه یک سر انگشت...

دستی پشت کمر آنا نشست. آناهیتا نوازش آرامی  را احساس کرد.  صدای خانم سروستانی را در جوار خود شنید.

- ببینم؟ نکنه چون زنگ آخرِ حال و حوصله درس ندارید؟ هان؟! 

اینجور موقع‌ها، همه می‌دانستند چه می‌شود! صدای "نه" گفتن های ناله مانند بچه‌ها از گوشه کنار کلاس بلند شد. او هم گفت:

- نه و نی نداریم! زود تند سریع! همه بلند بشین... همه و همه!

میان سر و صدای بچه ‌ها، صدای مهربانش را  دم گوشش شنید:

- حتی شما دوست عزیز!

و چند بار بر شانه ‌اش زد. آنا از روی میز سر بلند کرد، بچه‌ها هم تک و توک بلند شده بودند. خانم سروستانی دست او را گرفت و گفت:

- پاشو آنا جان.

لبخند خانم سروستانی را  دنبال کرد. معلمشان از روی نیمکت برخاست، راه باریک بین ردیف نیمکت‌ها را طی کرد و  جلوی کلاس، روی سکو متوقف شد.  با انرژی گفت:

- وقتی بگم یک ...؟

همه دیگر یاد گرفته بودند.  یک بار بالا پریدند و همان موقع دست زدند. صدای صحبت های درهم و خنده بچه‌ها بیشتر شد. خانم سروستانی هم لبخندش بزرگتر شد. نگاهش روی همه دانش‌آموزان می‌چرخید.

- وقتی بگم... بگم چند بنظرتون بچه‌ها؟

 یکی از بچه ها گفت:

- پنجاه و شیش!

صدای "نه!" گفتن عده‌ای، همزمان با خنده  دیگران بلند شد.  یکی با حرص از گوشه کلاس گفت:

- خانم این ریحانه دیوونست! شما جدیش نگیرین!

خانم سروستانی زیرکانه خندید و با شیطنت گفت:

- چطوره خودت بیای جلو و پنجاه و شش باری که گفتی رو انجام بدی؟!

ریحانه مات و مبهوت نگاهش کرد. صدای خنده بچه‌ها بلند تر شد. کنار دستی‌اش، زد به شانه او، با چشم و ابرو اشاره آمد که:

- اره دیگه! برو!  زود باش!

و آن دیگری گفت:

- های! شُشِمون حال اومد!

یکی هم از ردیف های عقبی افزود:

- تا تو باشی دیگه نسخه برا بقیه نپیچی!

صداهای نامنظم گفتگوی هم‌کلاسی‌ها، کم-کم تبدیل شد به صدای واحد. همگی با هم می‌گفتند:

-  بُــ...رو! بُــ...رو!  

در دل آنا خنده‌ای پیچید. او هم منتظر واکنش ریحانه مانده بود. ریحانه بیچاره از نیمکت چهارم بیرون آمد. شکلکی رو به کلاس در آورد و گفت:

- فکر کردین من می‌ترسم؟!  من برا خودم یه پا ورزشکارم!

بازوانش را مثل لات‌ها از هم فاصله داد و با لپ های باد کرده، تا مقابل سکو رژه رفت. خلاف انتظار همه اما، به سمت تخته کلاس پیش رفت!  خانم سروستانی  خواست علت را جویا شود که درست همان موقع، ریحانه به سمت کلاس نیم چرخی زد و  دستانی که به گرد سفید آغشته شده بود را تکاند. با صدای لوتی‌گری گفت:

- داش! وزنه‌‌ی من کجاس؟!

صوت خنده و گفتگوی شور‌انگیز دانش‌آموزان  فضای کلاس را در اخرین دقایق زنگ پر کرد. خانم سروستانی هم، همانطور که دفتر حضور غیاب را می‌بست و خودکارش را در کیفش می‌گذاشت، ریز-ریز به اطوار های ریحانه می‌خندید. بچه‌ها برخلاف دقایق قبل، به تکاپو افتاده، هر  پرش ریحانه را، با هم می‌شمردند. خانم معلم نیز راضی از نقشه خویش،  هر از گاهی خنده های دانش‌آموزانش را زیر نظر می‌گرفت و  نامحسوس،  به خنده‌ی آنا چشم می‌دوخت.  در یکی از همین رویت های پنهانی، نگاه آنا با نگاه او تلاقی کرد. آنا یک بار  دیگر پیش خود  گفت که  خانم سروستانی را خیلی، خیلی، خیلی دوست دارد!

طبع شاعرانه آنا، چشمان مشکی رنگ خانم سروستانی را مثل دو جواهر درخشان می‌دانست؛ که  وقتی نگاهش میان  بچه‌های کلاس می‌چرخید؛ از  پرتو نور چشمانش، آبشار هایی از ستاره، بر سر بچه‌های کلاس فرو می‌ریخت و انگار چشم  همه،  ستاره‌‌ای می‌شد و می‌درخشید.

 

ویراستار: @ SARAM

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط شوق نوشتن
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...