رفتن به مطلب

دلنوشته‌ زندگی با طعمِ غم| Asma,N کاربر انجمن نودهشتیا


Asma,N
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

<بسم الله‌الرحمن‌الرحیم>

spacer.png

نامِ دلنوشته: زندگی با طعمِ غَم.

نویسنده: اسماءنادری.

ژانر: تراژدی، عاشقانه.

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم.

هدف: به تصویر کشیدن قسمت هایی از زندگی.

مقدمه:

وجودم کامل نیست!

وجودم  اندکی فراغِ‌بال می‌خواهد؛ تسکینی لایَزال...

دلم اندکی آرامش می‌خواهد، آرامشی ماندگار...

چشمانم اندکی شادی می‌خواهند، شادی‌ای جاویدان...

لبانم اندکی لبخند می‌خواهند، لبخندی حقیقی...

گوش‌هایم اندکی خبر می‌خواهند، خبری خوش...

قلبم اندکی محبت می‌خواهد، محبتی بی‌ریا...

ذهنم اندکی آزادی می‌خواهد، آزادی‌ای بی‌همتا،  فارغ از خیالِ فردا...

و این‌گونه است دفتر ناتمامِ زندگیَم!...

 

 

 

نقد و بررسی دلنوشته‌ زندگی با طعمِ غَم

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<سرآغاز>

"درماندگی!!"
و اکنون که دفترِ احساسم لبریز از کلمات هستند به یادَت می‌نویسم، به یادت می‌نویسم از انتظار‌، از کاسه ی صبرم که اکنون دِگر لبریز شده، ذهنم پر می‌کشد به یاد گذشته، گذشته ای نه چندان دور با خاطراتی شیرین، اما دیگر  گذشته ای تکرار نخواهد شد، به یاد لبخند هایم می‌نویسم، لبخند هایی که از ته دل بود و بدونِ هیچ غصه ای...
اما اکنون، تمام لبخند‌هایم با حالِ دلم تضاد است، این طور که پیداست، گردانه‌ی زندگی باز هم قصد بازی دادنمان را دارد، من که دیگر به دست‌انداز هایش عادت کرده‌ام...

زندگی برایم مانند سرابِ زیبایی است که تا نزدیکش می‌شوم، از دیدگانم محو می‌شود؛  به عقیده‌ی من، نامِ زندگی را باید گذاشت  درماندگی...

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارت دوم>

"کدامین سو؟!"
به کدامین سو قدم بردارم که تو را بینم؟ هر جا قدمی برداشتم، جز سرابَت هیچ ندیدم...
 هر جا را نگاه کردم، خاطراتی از بودنت برایم زنده شد، هرجا تمرکز کردم، فقط صدای خنده های دلنشینَت در گوشم پیچید، ولی همه و همه جز تَوَهُّم هیچ نبود.

چشمانم را بر روی حقیقت زندگیَم باز کردم، جمله ای در ذهنم تداعی شد " یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود" اکنون است که معنای جمله‌ای که ابتدای هر داستان است را می‌فهمم،معنایش برای من این است؛ "اکنون که داستان زندگیَم آغاز شده، من هستم و تو نیستی و غیر از خدا هیچکس حالم را نمی‌فهمد..."
 

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارت سوم>

جاده‌ی زندگی"

بعضی ها هم در لا به لای زندگی به چشم نمی‌آیند و فقط محکوم به نفس کشیدن هستند...

زندگی دلگیر شده است، دلگیر تر از زندگی   ماهی قرمز در تنگ بلورین، دلگیر تر از قلبِ مجرمی بی گناه در زندان؛ بهتر  است بگویم، زندگی بی تو دلگیر است، تو که کنارم باشی، پشتم باشی، دیگر غصه ای برایم نمی‌ماند...

و اکنون، زندگیَم خلاصه شده است در نفس کشیدن، بدون هیچ هدفی فقط در خیابانِ زندگیَم قدم بر میدارم به امید اینکه شاید بین راه به من ملحق شوی، اما... اما خیابانِ زندگیم خلوت تر از آن است که کسی سکوتش را بشکند و من، بی هدف قدم بر میدارم تا به مقصدم برسم، مقصدی ابدی...

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارت چهارم>

"دفترِ تقدیر"

نمی‌خواهم ناشکری کنم، اما این حجم از دلتنگی سزاورِ من نیست، کاش می‌شد بر سر قلبم می‌نوشتم "لطفاً وارد نشو چون اندکی آرامش نیازمندم، آرامشی ابدی..."

اگر ممکن بود، اکنون آرامش داشتم، اما نشد...

 طول کشید تا درک کنم "آمدنی هرطور شده می‌آید، نیامدنی هرگز نمی‌آید، رفتنی می‌رود و ماندنی می‌ماند، حتی اگر آسمان به زمین برسد هرچه در دفترِ تقدیر مقدر شده است اتفاق می‌افتد..."

این چه تقدیر عجیبی است؟ چرا گردانه‌ی زندگی این‌گونه می‌تازاند؟ چرا دفترِ تقدیر پر از صفحه های غم و انتظار است؟ و اکنون من در انتظار پایانی خوش در دفترِ تقدیرم هستم چون باور دارم پس از پایان شبی تاریک و مخوف، صبحی دل‌انگیز فرا‌می‌رسد...

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارت پنجم>

قاصدکِ آرزوهایم"
قاصدکِ آرزو‌هایِ کودکیَم، نمی‌دانم اکنون در کجا سِیر می‌کنی و در دستان کدام کودک برای بردن آرزوهایش به مقصد هستی، تنها چند کلام با تو سخن دارم...
قاصدکَم، در دورانِ کودکیَم، هنگامی که در دستانم بودی با آرامش به آرزوهای ریز و درشتم گوش دادی و وقتی از دستانِ کوچکم رها شدی، با وزیدن بادی پاییزی پَر-پَر شدی و آرزوهایم را بدون اینکه به گوش باد برسانی با خود پَر-پَر کردی...

در کودکی بسیار نادان بودم که با پر-پر شدنَت ذوق می‌کردم و فکر می‌کردم به زودی آرزوهایم برآورده می‌شود، اما اکنون که بزرگ شده‌ام، فهمیدم هنگام پرپر شدنت آرزوهایم را هم با خود از بین بردی...
اما من، آرزوهایم را دوباره ساختم و دوباره روی پاهایِ خودم ایستادم؛ و اکنون دیگر به قاصدکی نیاز ندارم...

 

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارت ششم>

"کاش هایِ بی منطق"

کاش بودی...

کاش بودی و دلم به بودنَت گرم بود، کاش بودی و دنیایم را با برقِ‌نگاهَت رنگین می‌کردی... 

زندگیَم پر شده از کاش های بی‌منطق، هنگامی‌که زورِ دل از عقل بیشتر شود، حرف ها و تفکر هایِ بی منطق هم بیشتر می‌شوند...

و اکنون باز چشم هایم را می‌بندم به امید اینکه وقتی بازشان کنم تو را بینم، اما وقتی پلک هایم را می‌گشایم، جز دفترِ نوشته هایم چیزی نمی‌یابم، قلبم باز فشرده می‌شود و آهی از ته دل می‌کشم، سَرَم را روی دفترم می‌گذارم و به یادت اشک می‌ریزم...

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ هفتم>

"بلاتکلیفم!!"

باز هم دلتنگت می‌شوم و قلبم فشرده می‌شود، آرام گوشه ای می‌نشینم، چشمانم را می‌بندم و به ندای قلبم گوش می‌سپارم، صدای آرامی از قلبم به گوش می‌رسد" صبر کن و تحمل کن، او به زودی خواهد آمد..." 

سپس بر ذهنم تمرکز می‌کنم، صدایی از ذهنم در گوشم می‌پیچد" بیخیالش شو و فراموشش کن، او هرگز نمی‌آید..."

و من، اکنون بین این دو عضو بلاتکلیف مانده‌ام، چشمانم را می‌گشایم، اندکی می‌اندیشم و تصمیمم را می‌گیرم...

 آری! باز هم قلبم بر ذهنم پیروز می‌شود و باز،   زمانِ انتظار فرا می‌رسد...

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ هشتم>

نعره های سوزناک"

درمانده در صحرای خشک و کج و کوله‌ی ذهنم قدم بر می‌دارم تا شاید چاره ای یابم، یادت در هوای نفس گیرِ ذهنم معلق است، دمی عمیق از هوای خوشِ ذهنم می‌گیرم، ریه هایم را سرشار از یادت می‌کنم و رو‌به‌رویم را می‌نگرم، تو را می‌بینم که هاله ای از مه دورت را فرا گرفته اند ولی گویی از حقیقی نبودنت خبر دارم که به سویت نمی‌آیم، از دور نگاهی به چشمانِ مشکی‌ات می‌اندازم، چشمانت برقی میزنند، انحنای زیبایی روی لب هایت نمایان است که مرا نیز وادار به لبخند زدن  می‌کند، چندی بعد، قدم به قدم از من دور می‌شوی و من نعره زنان خواستارِ ماندنت هستم، بدون توجه به نعره های سوزناکم  از صحرایِ ذهنم محو می‌شوی و باز من می‌مانم و همدم همیشگی ام غم...

نفس- نفس زنان جستی از خواب می‌گیرم، قطره های اشکم یکی پس از دیگری روی گونه‌ام سرازیر می‌شوند و باز اسمت را زیر لب صدا می‌زنم...

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ نهم>

"وجودم را پس بده!!!"

اوایل فکر می‌کردم نصفِ وجودم را گُم کرده‌ام، هرچه بیشتر گشتم و کنکاش کردم، کمتر به نتیجه رسیدم...

بعد‌ها به مرورِ زمان فهمیدم نیمی از وجودم را گم نکرده‌ام، بلکه آن را جا گذاشته‌ام، همه جا  گشتم، از همه پرسیدم، اما کسی از نیمه‌ی خالیِ  وجودم خبر نداشت، ناامید راهِ زندگیم را در‌پیش گرفتم که بینِ راه تو را دیدم، آنجا بود که پاسخ سوالم را یافتم، که ای دل غافل؛ من وجودم را پیش تو جا گذاشته بودم، نه نیمی از وجودم را،بلکه تمام وجودم نزد تو جا مانده بود، می‌خواستم خطاب به تو بگویم  "وجودم را پس بده!" 

اما... اما زبانم سنگین شده بود و قلبم دیوانه‌وار به  سینه‌ام می‌کوبید، تا عزمم را برای گفتن این جمله جزم کردم، دیگر تو نبودی...آری! تو رفته بودی...

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ دهم>

"تلنگرِ شیرین"

گاهی تلنگری لازم است تا از منجلابِ حماقتی که در آن دست و پا می‌زنیم نجات یابیم، تو برایم تلنگرِ شیرینی بودی با یک تفاوتِ عظیم، تو مرا بیشتر در حماقت و درد غرق کردی...

 تلنگرِ نگاهت غم های عالم را در دلم ریخت و همان غم ها مرا بزرگ کرد، قوی کرد...

 درد کشیدم و تحمل کردم، قلبم لرزید و دم نزدم، سکوت کردم و بی‌صدا شکستم اما تو، عینِ خیالَت هم نبود...

قصه‌ی زندگی به من آموخت، تلنگر‌هایی هم وجود دارد که وجدان را زنده نمی‌کند، بلکه وجودت را می‌گیرد و گاهی هم غم را در دلت انباشته می‌کند...

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ یازدهم>

"خودم ماندم... "

حواست به اطرافت باشد، کسی در نزدیکیِ‌توست که قلبش را نزدت جاگذاشته است، امانت‌دار خوبی باش و از قلبش نگهداری کن تا مبادا بشکند، مبادا ضربه‌ای ببیند و زخم شود، کاری نکن از تو ناامید شود...

آری...

من قلبم را نزدت جا گذاشتم، می‌خواهم بگویم  اگر از قلبم نگهداری نمی‌کنی،حداقل آن را نسوزان،    زیرِ پایت لِهَش نکن، قلبم  تمامِ دارایی‌ای بود که داشتم،  آن را هم تو از من گرفتی...

تو با لبخندت قلبم را از جا کَندی...

 دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم...

فقط خودم ماندم و خودم...

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ دوازدهم>

"سیاهچاله"
و اکنون، به سیاهچاله های ذهنم نفوذ می‌کنم، از چاله چوله های آن می‌گذرم و به بزرگ‌ترین چاله می‌رسم،چاله‌ی یادت...
هرچه این خلاء را با خاکِ بیخیالی را پر کردم، باز هم چاله‌ی  یادت آن را بلعید، به مرور زمان آن را عمیق تر کرد و به جایش سردرگمی را به ذهنم تحمیل کرد، هرچه سعی کردم چاله‌ای که در ذهنم ایجاد کردی  را پر کنم، نشد...یعنی یادِ تو قوی تر از آن بود که چیزهای پیشِ پا افتاده ای جایش را بگیرند...
نمی‌دانم چه جادویی در نگاهت بود که مرا به این روز انداخت، اما هرچه بود، غمِ دوری‌ات شکسته‌ام کرد، قلبم را کُشت، اما من باز‌هم به یادت لبخند زدم...

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ سیزدهم>

"زود دیر می‌شود..."

میدانی؟!

گاهی برای جبران، زود دیر می‌شود.

آن‌چنان در دریایی از جهل غرق می‌شوی که از دنیای اطراف و اطرافیانت کاملاً فاصله می‌گیری، دل می‌شِکنی و ظلم می‌کنی.

و آنگاه که به خود می‌آیی می‌بینی خودت ماندی و وجدانت، بدون هیچ فرصتی برای جبران...

سپس باید با کوله باری از عذاب، روزت را به شب برسانی و شبت را به روز...

زندگی این چنین بی‌معنا می‌شود...

خورشید را باید هنگامی که در آسمان است و نورش را به جهان می‌افکند تماشا کنی و از آن لذت ببری؛ هنگام تاریک شدن هوا، تماشای خورشید بی‌فایده است...

 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ چهاردهم>


"پایانِ دنیا"
احساس می‌کنم به پایانِ دنیا رسیده‌ام، نمی‌دانم تصوّرت از پایانِ دنیا چیست اما برای من، پایانِ دنیا جایی‌ است که تو نباشی...
و اکنون اینجا پایانِ دنیاست چون تو نیستی، نیستی تا با لبخند‌هایت دلگرمم کنی، از بس که نبودی و نیستی، بودنت برایم آرزویی دست نیافتنی شده است که به امید وقوعش روزم را به شب و شبم را به روز می‌رسانم تا شاید روزی تو را بیابم ....
به پایانِ دنیا می‌رسم، اما هرچه قدم از قدم بر می‌دارم چیزی به جز راهِ‌ نرفته نمی‌بینم...

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ پانزدهم>

"لبخندهایم"

و اما من باز هم لب‌هایم را به لبخند گشوده‌ام، لبخندهای من به مثالِ لیمو شیرین هستند، در یک نگاه، شیرین به نظر می‌رسد اما وقتی به آن دقت کنی از تلخیِ وجودش آگاه می‌شوی...

به عقیده‌ی من سخت ترین کارِ دنیا این است که قلب خون‌بارت آشوب باشد اما لبخندت را از لب بر نداری، کاری که من زیاد انجامش دادم، گاهی هم برای نریختن اشک‌هایم قهقهه زدم تا اگر هم اشکی ریخته شود دیگران آن را به حسابِ خنده‌های بلندم بگذارند...

آری... از وقتی رفتی لبخندهایِ شیرینم را هم با خود بردی...

 

 

 

ویرایش شده توسط Asma,N
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 2

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ شانزدهم>

"بیدِ مغموم"

حتما شنیده‌ای که می‌گویند: {هرچه از دوست رسد نیکوست}اما من این جمله را قبول ندارم، چیزی که از تو به من رسید تنها درد بود و بس، از همان اولش هم من بیدی نبودم که به باد های پیشِ پا افتاده بلرزم، ریشه‌ام قوی تر از آن بود که کسی جرائت لرزاندنم را داشته باشد، ولی گویی تو طوفانی بودی که ریشه‌ی بیدم را از جا در آوردی، و هرجا که رفتی مرا همراهت کشیدی...

آری...تقصیرِ تو نبود، تقصیر خودم بود چون با طوفانی که چشمانت به پا کرد لرزیدم...

آخر جادوی چشمانت کار خودشان را کردند، من بیدی بودم که چشمانِ مشکی‌ات را با هیچ بادی عوض نمی‌کردم...

از آن پس نامِ من بیدِ مجنون نشد، نامم را گذاشتم، بیدِمغموم...

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ هفدهم>

"فاصله‌ها"

آری.. تو رفتی اما خاطراتت کنارم ماندند، از این دلگیرم که خاطراتت از خودت هم باوفا‌ تر بودند...

خاطراتت در لحظه لحظه‌ی زندگی در ذهن و قلبم  بودند اما تو هیچگاه نبودی، حتی زمانی هم که بودی مثل خواب بود، به سرعت باد گذشت، یاد زمانی می‌افتم که صدای خنده‌هایت گوشم را نوازش می‌داد و چشم هایت قلبم را...

 چندی بعد که به خود آمدم تو نبودی، فاصله جایت را گرفته بود، متر ها، کیلومتر ها، فرسنگ ها از من دور شدی، دور شدی و قلبم را با خود بردی، و اکنون تو بین من و قلبم فاصله‌‌ای وصف ناپذیر انداختی... من از قلبم دور شدم و مقصرش تو بودی، تو که مقصر نبودی اما چشمانت...

 

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ هجدهم>

"حماقت"

 تو نیستی و دیگر نمی‌خواهم باشی، نمی خواهم در قلبم باشی اما تو ماندگار شدی، در قلبم را قلفی انداختی که کلیدش تنها در دست خودت بود، چرا بازش نمی‌کنی؟ چرا؟

چرا عذابم می‌دهی؟ چرا نمی‌گذاری یک آب خوش از گلویم پایین برود؟ مگر من چه گناهی کرده بودم که مستحق دوری شدم؟ منی که آزارم به هیچ احدالناسی جز خودم نمیرسد، اکنون هم مانند همیشه با افکارم فقط به خودم آزار می‌رسانم.

حس می‌کنم رفته رفته در ذهنم کم‌رنگ می‌شوی، کاش اینطور باشد، کاش... کاش توهم نباشد و از ذهنم پاک شوی، این بزرگترین آرزویم است... لطفا برو، نه از یادم بلکه از قلبم، تو که از قلبم بروی آرامش گذشته‌ام را به دست می‌آورم. اما از یادم نرو نمی‌خواهم حماقتم را از یاد ببرم...

 

معرفی و نقد دلنوشته زندگی با طعم غم

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

<پارتِ نوزدهم>

"حقیقت"

چشم‌هایم را به روی حقیقت باز می‌کنم، آری... باید با حقیقت رو به رو شوم...

مدتها در رویاهایم سر کردم اما دیگر بس است، میخواهم با حقیقت مواجه شوم.

زمان برای من برعکس عمل کرد... چه بسا همه چیز را درست نکرد بلکه به مرور زمان قلبم شکست، شکست و صدایش همان‌جا خفه‌ شد و به گوش هیچکس به جز خودم نرسید، صدای شکستن قلبم گوش‌هایم را کر کرد، دیدن شکسته شدنم چشم هایم را کم سو کرد...

قلبم بی‌صدا شکست اما بد شکست، با درد شکست...

و اکنون من اطمینان دارم که حقیقت می‌تواند قلبم را ترمیم کند، حقیقت این است...

تو بودی...

اما اکنون نیستی...

و نخواهی بود...

همین و بس...

 

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

<"سرانجام">
دلنوشته‌هایم تنها کلماتی نیستند که ردیف می‌شوند تا تو بخوانیِشان، اینها، وجودم را تعریف می‌کنند، از حال و احوالاتم می‌گویند، از نبودنت مینالند، از دردهای زندگی می‌پرسند، این کلمات، از عمیق ترین خلاء قلبم نشئت می‌گیرند...
 تو با نبودنت خوب مرا به چالش کشیدی، درد را به تک- تک سلول هایم تحمیل کردی، باعث شدی با کلمات بازی کنم و وجودم را فریاد بزنم...
گاهی بیانِ چند کلمه، کل زندگی را به چالش می‌کشد...
گاهی نبودِ تو باعث می‌شود آن چنان شکسته شوم که هیچ چیز نتواند مرا را به حالت قبل برگرداند به جز بودنت...

•--------•
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست...
•--------•
تقدیم به چشمانش...
پایان ساعت ۱۶:۸

 

ویرایش شده توسط Asma,N

spacer.png

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...