رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

ارسال های توصیه شده

نام رمان:گیلاس پر دردسر

نویسنده:ماه پری بانو

ژانر:#کلکلی  #اکیپی #دانشگاهی #طنز

لوکیشن:اصفهان  |   ایران

خلاصه:قصه ما درباره‌ی چهار دختر با خصوصیات اخلاقی متفاوته..یکی خیلی  شیطونه ..یکی خیلی مهربونه..یکی منطقی و یکی دیگه سرد و مغروره..اینا طی اتفاقاتی مجبور میشن هر کدومشون از دانشگاهی که درس میخوندن انتقالی بگیرن به یه دانشگاه دیگه توی اصفهان برن..اونا مثل خیلی از دانشجوهای دیگه داشتن  زندگی میکردن که....یه روز به خاطر یه گیلاس با چند تا پسر آشنا میشن..و اتفاقای جالبی در انتظارشونه..

 

ویراستار ناظر: @_Zeynab

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت اول»

***برکه

یه نگاه به ساقی کردم.. بدو بدو رفت توی اتاق بعد چند ثانیه اومد بیرون و این دفعه یدونه صندلی تاشو دستش بود..بدو بدو رفت توی حیاط..از پنجره یه نگاه به آسمون کردم٬میخواست بارون بیاد...این امروز چش شده؟
باز از تو حیاط اومد تو خونه و بدو بدو رفت تو اتاق....
یه نگاه به رامش کردم..سرش توی گوشیش بود...لابد بازم داره یه بدبخت دیگه رو ایستگاه میکنه..یهو زد زیر خنده..این از همون اول کم داشت..
برفین هم که خدا خیرش بده داشت کتاب میخوند..
ای بابا حوصله‌ام سر رفتهههههههه...

شترقققق..
اینبار هم زمان هم من و هم رامش و هم برفین برگشتیم سمت صدا..
ساقی پخش زمین شده بود.. یه لحظه یاد این پوست پلنگ هایی افتادم که توی فیلمااا آدم بداا توی خونه هاشون پهن میکنن.
دقیقا همون مدلی شده بود..حتی دهنش هم مثل‌شون باز بود .
فقط ایشون یه سبد حصیری کوچیک خالی مکعب شکل دستش بود.
یه نگاهی به اطراف ساقی کردم..اوه اوه اوه هر چی کرم و پودر و روغن گیاهی داشته دور و برش ریخته شده بود..
بله دیگه خانم پاش به فرش گیر کرده و زمین خورده.
میدونین جالب تر چیه.؟؟
خانم بدون اینکه به نگاه عاقل اندر سفیهانه رامش توجه‌ای نشون بده٬پاشد نشست و تند تند شروع به جمع کردن کرم ها کرد.
در همون موقع بود کهه.......
شترقققق....چند لحظه واستین ببینم٬چرا باید صدای زمین خوردن ساقی و رعد و برق یکی باشه؟؟؟
به حق چیزای ندیده نشنیده.
بیخیال..
داشتم میگفتم.
ساقی بد بخت تا صدای رعد و برق رو شنید ٬همونجا روی زمین واا رفت..
بیچاره ٬ دلم براش سوخت..
ولی این دل سوختن خیلی ادامه نداشت..همین که ساقی عین این بچه های نق نقو همونجور نشسته پاشو به زمین کوبید و شروع کرد به گریه کردن..
اه..اه..اه..اصلا از کولی بازی در آوردن ساقی خوشم نمیاد.. ناخداگاه صورتم جمع شد و حالت چندشی گرفت..
رامش:- بیست و یک سالشه هاا ٬ ولی از صد تا بچه بدتره.
ترسیده برگشتم عقب و رامش رو دیدم که اومده کنار من نشسته..
برکه:-هیییع .. تو کی اومدی اینجاا .. بی فرهنگ
رامش دهن کجی بهم کرد و گفت :- فحش هاتم فحش آدمیزادی نیست .. 
صورتم دقیقا مثل اون ایموجی کی دهنش یه خط صاف بود شد..والا.
تو این اوضاع ساقی خانم که هنوز داشت گریه میکرد..دیگه داشت سر هممون رو درد میاورد..
رامش:-اه..ساقی ببین دهنتووو..دیگه طحالتم رویت کردیم..
ولی ساقی از رو که نرفت هیچ دهنشو بیشتر هم باز کرد..اسب آبی
همون موقع....شترققق .. اوا .. بازم که شترق.. برگشتم سمت شترق..اینبار صدای بستن کتاب بود..فکر کنم عادیه که هر تقی به توقی میخوره صدا شترق بده..عهههه..اصلا ولش..مهم نیست
برفین کتابشو بسته بود..برفین جذبه داشت..همین ساقی فقط فقط از برفین حساب میبره.. اصلاً به خاطر وجود برفین بود که خانواده ها راضی شدن خونه مجردی بگیریم..
بستن کتاب کافی بود که ساقی بدو بدو بره تو حیاط و وسایلشو بیاره خونه..
برفین هم بلند شد و رفت تو اتاق..
رامش:-چته هی جنگولک بازی های ساقی رو دنبال میکنی..؟
منم لب برچیدم و گفتم:-حوصله‌ام سررفته..
رامش هم شونه ای بالا انداخت و گفت:- گوشیتو بده ببینم..
+میخوای چیکار؟
-بده میفهمی..
من تو گوشیم چیزی نبود که بخوام مخفی کنم..گوشیمو از تو جیبم درآوردم و رمزشو زدم و دادم دستش..
گوشی رو گرفت و گفت:-ببین تکنولوژی پیشرفت کرده..
اخمی کردم..گوشیمو گرفت تا اینو بهم بگه..خب خودم که میدونستم.. 
گوشیمو سمتم گرفت و گفت:- هر کدومو که میخوای بگو نصب کنم..
نگاهی به گوشیم انداختم و دیدم که....آخخجووون..میخواد بازی نصب کنه..

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...