رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام
پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

بیا نظر بده برام مهمه! اهه!  

7 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. کیفیت رمان در چه سطحی بود؟

    • افتضاح عالی
    • خیلی بد
      0
    • نظری ندارم!
  2. 2. به عنوان خواننده، خارج از نقد و تحلیل دوستش داشتی؟

    • یس عاشقش شدم.
    • ناه. همچنان نظری ندارم.

این نظرسنجی برای ارسال رای های جدید بسته شده است


ارسال های توصیه شده

  • طراح گرافیک

20210527_173135_g90t_0doj_(2)_n4nx.jpg

نام رمان: تقدیرخونین

نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب

ژانر: جنایی، پلیسی، معمایی، تراژدی، عاشقانه

هدف: علاقه به نوشتن و روبه رو شدن با واقعیت ها

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

به راستی فکر کن که دست هایت را بسته اند؛ چشم هایت در اسارت بند های پارچه‌ هستند و قادر به دیدن نمی‌باشند. ناتوان و عاجز از درک موقعیتی هستی که در آن غرق شده ای!

 نمی بینی، ولی حس می کنی. اما قادر به حل معماهای اطرافت نیستی و چقدر زجرآور است گنگی در میان آن حجم از معماهای زندگی... ناچار از اجباری که قلبت بهت فشار می آورد، بی خبر از دلیل واقعی قتل های اطرافت تنها باید به دنبال قاتلش بگردی و بی دلیل قضاوت گوی آن ها باشی...

 واقعا این حقیقت زندگیست؟ یا من در باتلاق دروغینش گیر افتاده ام و خود از آن آگاه نیستم... به راستی کدام؟

صفحه نقد رمان تقدیر خونین

صفحه شخصیت ها

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط سادات.۸۲
  • لایک 13
  • غمگین 1

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 148
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

مقدمه:

همیشه فکر نکن تا ابد خوش حال می‌مونی... 

گاهی همچین زمین می‌خوری که دیگر بر نمی‌گردی...

داستان‌های عاشقانه، کجای این دنیا واقعی بودند؟

تنها دروغ های شیرینی بودند که بهشون دل خوش کرده بودیم...

دل خوش کرده بودیم تا از این سیاهی حقیقی رها بشیم...

دریغ از دونستن آنکه حتی همان داستان های عاشقانه هم...

گاهی سرشار از خون و قتل هستند... خون هایی که چه بیگناه و چه با گناه...

بر زمین های دنیای داستان ها می چکن... اما اینبار برای من، توی داستان نبود...

بلکه درست در مکانی بود که می خواستم بیشتر از قبل به عشق داستان ها ایمان بیاورم...

گویی در حال غرق شدن در عاشقانه هایشان بودم...

 اما الان به سیاهی برگشتم... الان می دونم که...

بدون هیچ داستان عاشقانه ای، تقدیر نهایت این جاده‌ی پر پیچ و خمه...

بدون عشق، مقصدی که همیشه از پیش تعین شده!

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت یک#

به نام آفریننده ی ذهن

با تموم توانم می دویدم، نه نه باید خودم رو برسونم. باید هر طور شده مانعش بشم. اگر اون کار رو بکنه برای همیشه هممون بدبخت می شیم.

بخاطر زیاد دویدن به نفس-نفس افتاده بودم ولی مهم نبود چون بلاخره بهشون رسیده بودم. جلوی چشم هام بودن. کیوان، چاقو رو بالا اورده بود و زیر گلوش نگه داشته بود. نه نه! نباید انجامش می داد نه! در حالی که خیلی ازشون دور بودم و هنوز داشتم می دویدم تا از یه فاجعه جلوگیری کنم، از ته دل فریاد زدم:

- کیوان، نه کیوان! نکن، نکن... نه! 

شکه از دویدن دست کشیدم و به صحنه خیره موندم. فایده نداشت خیلی دیر شده بود؛ خیلی سعی کردم که این جوری نشه؛ اما نشد! کیوان با اون چاقویی که همیشه توی جیبش بود، گلوی نیما رو بریده بود و من خیلی دیر رسیده بودم. چی کار کردم ما چی کار کردیم! اونم اون جا بود! خدای من...

(شیش سال بعد)

 اتفاقات زیادی در طی این مدت افتاده... حقیقتش با کیوان، دیگه مثل سابق نیستم؛ عوض شدیم، در واقع همه عوض شدن! از نگاه، حرفی ندارم، اما تنها چیزی که می تونم بگم... اینکه، تقصیر اون نیست که این جوری شد، چرا که من از همون اول هم می‌دونستم که اون یه پلیس هست!

بعد از اون اتفاق تصمیم گرفتم همه چیز رو بنویسم تا هر وقت فراموش کردم، این نوشته‌ها مثل میخ توی خاطراتم فرو برن و یادآور گذشته باشن چون همه چی تموم شده و این روزها واسمون شروع شدن!

 با اون اتفاق، دوستی من و کیوان و همین‌طور رابطه‌ی تازه‌ی من و نگاه به کل از هم پاشید؛ تنها به خاطر یه اشتباه! اشتباهی که تا عمر دارم، هیچ وقت فراموشش نمی کنم! نمی‌خوام بهش فکر کنم؛ طاقت یادآوری گذشته رو ندارم و نخواهم داشت. همیشه توی گذشته‌ام و الان، حداقل الان نمی‌خوام باز به گذشته سفر کنم. در نهایت، اصراری به نوشتن ندارم...

***

نگاهم رو از دفترچه یادداشت گرفتم و به اتاقم نگاه کردم، اتاقی که تا شیش سال پیش رنگی بود و الان، همه چیز با رنگ سیاه خو گرفته. 

آره، انگار این جوری خیلی بهتره! نمی‌خوام هر رنگی رو که می‌بینم به یادش بیوفتم؛ به یاد روز و لحظه‌ای که همه چیز تموم شد. با درد پلک زدم و سوییچ لندکروز رو از روی میز برداشتم. از اتاق بیرون رفتم و توی سالن بزرگ خونه قدم برداشتم.

 صدای اکوی قدم‌هام بهم بیشتر و بیشتر از قبل یادآوری کرد که توی این خونه‌ی هزار متری، تنهای تنها موندم! بهم یادآوری کرد که درست شیش سال پیش چطور برای همیشه تنها شدم.

جلوی دیوار آینه کوبی شده‌ی سالن ایستادم و به خودم نگاه کردم؛ یه پسری که انگار بیشتر از سی و دو سال عمرش رو زندگی کرده. نه، پیر نشدم؛ حتی هنوز مثل قبلم؛ اما باز هم عوض شدم، شدم مثل این آدم‌هایی که هر روز تازه از ختم عزیز مردشون بر می‌گردن...

رنگ موهام، هر لحظه بهم می‌فهمونه که بالاتر از سیاهی باز هم خود سیاهی هست؛ مثل شرایطی که الان دارم. هر چقدر بیشتر بگذره، بیشتر توی سیاهی تیره و غلیظ تر قبل فرو میرم. شرایطی که الان کاملا در سیاهی مطلق غرق شده.

چشم‌هام رو بستم. تا کی قراره مدام افسوس بخوری؟ اهی کشیدم و چشم هام رو باز کردم. اروم به طرف حیاط قدم برداشتم. الان وقت افسوس خوردن نبود. باید به کار ها برسم.

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت دو#

(نگاه)

با غرور و اخم به همه نگاهی کرد و شروع به حرف زدن کرد.

- خوب گوش کنید! یه پرونده‌ی جدید داریم. یه قاتل که هر شب یه نفر رو به قتل رسونده. قربانی‌هاش تا الان شیش نفر بودن که یعنی شیش روزه کارش رو شروع کرده. معمور هایی که سر صحنه بودن همگی اطلاع دادن که هیچ سرنخی وجود نداشته. تنها آلت قتل باقی مونده بوده که اونم پزشک قانونی داره روش آزمایش می کنه.فعلا  قاضی توی صحنه این پرونده رو به ما سپرده. پس بازم تکرار می کنم؛ هیچ مدرک یا سرنخی وجود نداره و تنها شواهدی که موجوده، علاقه‌ی عجیبی به دار زدن قربانی و تیکه-تیکه کردن بدن اون داره. پزشک قانونی تا الان قربانی های قبلی رو شناسایی کردن و دارن بیشتر بررسی می کنن تا اثری از خون یا موی قاتل روی جنازه پیدا کنن.

سری از روی تایید تکون دادم و مشکوکانه سئوالم رو پرسیدم.

- قربان، چاقو چی؟ از قاتل هیچ سرنخی روی چاقو نمونده؟

بهم نگاهی کرد و گفت:

-هنوز مشخص نیست. همونطور که گفتم پزشک قانونی داره بررسی می کنه. سرگرد آرمان، این پرونده رو بهت میدم؛ اگر نتونی حلش کنی تا دو ماه پرونده ای بهت نمیدم.

سریع از جام بلند شدم و با جدیت تمام گفتم:

- چشم قربان!

از روی رضایت، سری تکون داد و در حالی که پرونده رو می بست گفت:

- برای هماهنگی ها با افسر موسوی،که توی صحنه بوده ارتباط بگیر همگی مرخصید! 

به احترامش از جام بلند شدم. اولین نفر از اتاق بیرون رفت و بقیه هم پشتش با یه خسته نباشید رفتن.

 پوفی کردم و اروم باز روی صندلی نشستم. بازم تهدید ندادن پرونده! می دونه چقدر این شغل رو دوست دارم برای همون تهدید می کنه!

 نگاهی به پرونده انداختم. اروم پرونده رو به طرف خودم کشیدم و  بازش کردم. تصاویر و اطلاعاتی از شیش قتل انجام شده داخلش بودن و هیچ مدرک دیگه‌ای هم نبود. متعجب به پرونده نگاه کردم. چند بار صفحه هاش رو برگردوندم، نه واقعا هیچی چیز دیگه ای نداشت!

 جزو محدود پرونده هایی بود که این قدر کم برگه داشت! به سرنخ ها نگاه کردم. تنها سر نخ همونی بود که سرهنگ گفت؛ این‌که علاقه عجیبی به دار زدن و تیکه- تیکه کردن اندام داره و عکس چاقوی باقی مونده که به برگه منگنه شده بود.

خب علاقه اش رو تحسین می‌کنم! پوزخندی زدم و پرونده رو بستم. از جام بلند شده و از اتاق بیرون رفتم. باید سریع این رو تموم کنم. بطرف اتاقم رفتم. پشت میز قهوه ایم نشستم و با تلفن افسر موسوی رو صدا زدم؛ بعد از ده دقیقه صدای در خبر از اومدنش داد. با اجازه داخل شد و سلام نظامی داد. با ازاد دادنم، خیلی جدی خطاب بهش گفتم:

- افسر، پرونده شیش قتل اخیر الان دست منه. می خوام بدونم از اطارافیان و کسانی که اون جا توی صحنه قتل بودن بازجویی کردین؟

موسوی با استرس سرش رو تکون داد و جواب داد:

- بله قربان تنها چهار نفر اطراف صحنه قتل بودن که اون ها هم وقوع قتل رو ندیده بودن و تنها جسد رو پیدا کرده بودن. قربان من تموم این ها رو داخل پرونده نوشته بودم....

سری تکون دادم و مستقیم به چشم هاش نگاه کردم. خب که چی؟ خواست بگه پرونده رو نخوندم؟

- بله دیدم نوشته شده بودن. نکته خاصی نیست که بهم بگی و توی پرونده نوشته نشده باشه؟

یکم فکر کرد و سرش رو به معنای نه به چپ و راست تکون داد. نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:

- می تونی بری.

انگار که بهش اجازه ازادی داده باشن، سریع چشمی گفت با یه احترام سریع از اتاق بیرون رفت.

صفحه اول پرونده رو باز کردم. پس پزشک پرونده دکتر افخمی بود! تلفنم رو بر داشتم و به دکتر زنگ زدم. آقای افخمی پزشک ماهر همیشگی صحنه‌های جرم بود که خیلی باهاش کار کرده بودم. بعد از چند بوق تماس وصل شد. صدای شادش مثل همیشه باعث شد تا لبخند کوچیکی روی لب هام بشینه، حالا هر چند نا مشخص...

- به- به، سرگرد آرمان! این بار کدوم پرونده رو بهت دادن؟

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت سه#

همونطور که سعی داشتم اون لبخند کم رنگی که روی لب هام نشسته بود رو نگه دارم، جواب دادم.

- سلام دکتر افخمی خوبید؟ پرونده اون شیش قتل اخیر رو بهم دادن. سرنخی از اون چاقو پیدا نکردین؟ اجساد چی؟ هیچی ازشون بدست نیاوردین؟

با نگاه خیره به دیوار جلوم، منتظر جوابش بودم که صداش توی گوشم پیچید.

- اوه-اوه، اون پرونده! چیز زیادی دستگیرمون نشده؛ تنها چیزی که پیدا کردیم، یه تار مو هست که طبق آزمایش‌ها احتمال دادیم مال قاتل باشه؛ چون با موهای مقتول ها مطابقت نداره. بچه ها دارن جسد جدید رو بررسی می کنن احتمالا تا چند ساعت دیگه جواب نتایج همراه با آزمایشات و بررسی چاقو تموم بشه. 

سری از روی فهمیدن تکون دادم. صندلی چرخ دارم رو چرخوندم و به پنجره اتاق خیره شدم؛ مشکوک گفتم:

- دکتر! بنظرتون چرا قاتل باید همچین روشی رو در پیش بگیره؟

صداش توی گوشی پیچید.

- نمی دونم اما یه تئوری هست که احتمال میدم قاتل درگیرش باشه. بهش روان‌پریشی یا سایکوز میگن که به معنای وضعیت روانی غیرطبیعی‌ای که در روانپزشکی برای بیان حالت از دست رفتن توانایی تشخیص واقعیت از خیال بکار میره. ممکنه قاتل دچار همچون بیماری باشه. چون از طرز چاقو زدن هاش مشخص شده! بیشتر قاتل هایی که این جوری ضربه زدن دچار همچین بیماری بودن! نمی تونن تشخیص بدن خوابه یا رویا برای همین احتمال میدم مبتلا به روان‌پریشی باشه. اما بازم باید صبر کنیم تا نتایج آزمایش ها بیان.

با این حرف دکتر به فکر فرو رفتم. روان پریشی؟! امکان داشت. بی راه نمی گفت. با صدای دکتر از اون طرف، حواسم جمع شد.

- دخترم مواظب خودت باش. فعلا همین چیز ها بود؛ اگر چیز جدیدی پیدا کردم، بهت خبر میدم.

نگرانی توی صداش موج میزد. لبخندی زدم. دکتر افخمی مثل پدرم بود! چقدر با نیما اذیتش می کردیم! خدایا... بازم نیما؟! دلم براش تنگ شده، اما نیست که رفع دلتنگی کنم! سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا فکرش از سرم بیرون بره.الان وقتش نیست. اروم گفتم:

- ممنونم دکتر، نگران نباشید. تا الان که جون سالم به در بردم انشالله که بقیش هم به خوبی می گذره، فقط نتایج آزمایش رسید بهم خبر بدید زود خودم رو برسونم.

با صدایی آروم باشه ای گفت و خداحافظی کرد. تماس رو قطع کردم و باز به پرونده و عکس هاش خیره شدم. عکس هایی از صحنه جرم که شامل یه پارک بزرگ توی منطقه ی جنوبی شهر بود. پارکی که همیشه معروفه به شلوغ بودن، اما عجیب اون شب کسی نبوده. چند عکس بعدی از یه درخت بزرگ چنار کهنسال بود که دور تا دورش نوار زرد چیده شده بود.

درست برای دار زدن کسی که ازش متنفری مناسب بود! عکس های بعدی هم از اشخاص و مردم عادی بودن که در صحنه، چه خواسته و ناخواسته حضور داشتن. به صفحه قبل بر می گردم. شیش جسد همه به یک روش مرده بودن! خیره به عکس ها نگاه کردم. چیزی...

با زنگ گوشیم سرم رو بالا میارم. دکتر افخمی! ناخوداگاه به ساعت نگاه کردم، چهار ساعت گذشت؟ متعجب از نفهمیدن گذر زمان تماس رو وصل کردم.

- بله.

صدای خوشحال دکتر افخمی توی گوشم پیچید و بهم انرژی داد.

- سرگرد همین الان جواب آزمایش ها رسیدن. خودت رو برسون.

خوشحال، سریع از جام بلند شدم و گفتم:

- بله دارم میام.

 تماس رو قطع کردم و چادرم رو پوشیدم. از اتاق بیرو زدم و به طرف پارکینگ اداره دویدم. سریع سوار ماشین شدم و به طرف پزشک قانونی روندم. بعد از ده دقیقه بلاخره ‌رسیدم‌؛ سریع از ماشین پیاده ‌شدم و توی راه رو های بزرگ دویدم تا به اتاق دکتر برسم. با اکو شدن صدای هر قدمم، حس عجیبی بهم دست می داد. یه حسی بین ترس و اظتراب با چاشنی خطر!

 با رسیدن به اتاق دکتر در ‌زدم و منتظر شدم. با اجازه اش وارد شدم. نفس-نفس می زدم. نفس زنان خطاب بهش گفتم:

- دکتر! چی شد؟

پشت کامپیوتر مخصوصش نشسته بود. بهم نگاهی کرد و با چشم هاش به مانیتور اشاره کرد.

- داره اطلاعات رو منطبق می کنه.

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت چهار#

خوشحال به طرفش رفتم و کنارش ‌ایستادم. منتظر به صفحه خیره شدم تا کارش تموم بشه. همه اطلاعات رو داره جست و جو می‌کنه. آره، از این کار خوشم میاد؛ به خصوص که الان با یه گروه خون و دی-ان-ای سریع اطلاعات کل مردم کشور رو زیر و رو می‌کنیم. توی فکر بودم که با مشخص شدن یه لیست روی صفحه، با ذوق بهش خیره شدم. دکتر بلند شروع به خوندنش کرد.

- امید سرافراز، سی و پنج ساله، مبتلا به جنون. درست همون چیزی که حدس زده بودم! 

سرم رو به معنای فهمیدن و تایید تکون دادم. عجب پس با یه روانی طرف بودیم! گوشیم رو بیرون اوردم و از صفحه سیستم عکس گرفتم. سری تکون دادم و گفتم:

- ممنون دکتر، خسته نباشید! 

بطرف دررفتم که صدام زد. به طرفش برگشتم و بهش نگاه کردم. عمیق بهم خیره بود.

- نگاه دخترم، مواظب باش. نمی خوام تو هم مثل برادرت از پیشمون بری. این پرونده خیلی عجیبه!

ناخواسته اروم می خندم؛ خنده ای که شاید دردناک تر از هر چیز بود. باور کن خیلی می خوام بهش ملحق بشم، اما نه تا زمانی که انتقامش رو نگرفتم. با لحنی عجیب که فقط خودم دگرگون بودنش رو حس کردم گفتم:

- نه دکتر جون نگران نباش. نیما هنوزم پیش ماست مگه نه؟ این پرونده هم مثل بقیه پرونده ها چیش عجیبه اخه؟ 

دکتر غمگین و نگران بهم نگاه کرد. انگار فهمیده بود خودم خبر دارم! نباید بیشتر بمونم. سری بعنوان خداحافظ تکون دادم و از اتاقش بیرون اومدم. برای چند دقیقه به در تکیه دادم. نیما! داداشی بلاخره پیداشون می کنم و انتقامت رو می گیرم. دست بردار نیستم!

اهی کشیدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا افکارم رو پس بزنم. فعلا وقتش نیست. از پزشک قانونی خارج شدم و به طرف اداره روندم. توی راه به سرگرد راد زنگ زدم.یکی از بچه های تیم بود.

- بله! 

همونطور که حواسم به ماشین جلویی بود گفتم:

- سرگرد آرمانم! هر چه زودتر تیم رو آماده کن و همین‌طور چند نفر رو بذار دنبال یکی به اسم امید سرافراز با سی و پنج سال سن تو منطقه‌ی... بگردن.

با گفتن بله و قطع تماس توسط سرگرد راد گوشیم رو روی صندلی کنارم پرت کردم و سرعت ماشین رو بالاتر بردم. باید تا بچه‌ها رد قاتل رو می زدن، گروه رو برای عملیات امشب آماده کنم؛ انگار امشب زیاد سرم شلوغ میشد. پوزخندی زدم. خب که چی؟ همیشه همینطور بود...

***

بعد از ده دقیقه به اداره رسیدم. ماشین رو جلوی در پارک کردم و سوئیچش ماشین رو به سرباز جلوی در ورودی دادم تا به پارکینگ ببره. وارد اداره شدم و مستقیم به طرف اتاقم رفتم. با شتاب در رو باز کردم و اتاق نگا کردم. بچه‌های تیم همه با ورودم ایستادن و سلام نظامی دادن. با تکون دادن سرم جوابشون رو دادم و به طرف میزم رفتم. کنارش ایستادم و با جدیت تمام، بلند گفتم:

- بشینید لطفا! به احتمال زیاد امشب عملیات داریم. قاتل یه مرد سی و پنج ساله به نام امید سرافراز، مبتلا به جنون، همگی مواظب باشید؛ چون جنون داره، بی‌دلیل حمله می‌کنه؛ نمی دونه خوابه یا بیدار! پس حواستون حسابی جمع باشه که آسیب نبینید.  نمی خوام حتی یه نیرو از دست بدیم. مفهومه؟

همگی کمی باهم حرف زدن و تایید کردن. اروم سری تکون دادم و ختم جلسه رو اعلام کردم.

بلند شدن و با یه سلام نظامی دیگه از اتاق خارج شدن. با رفتنشون، چادرم رو بیرون اوردم و به چوب لباسی آویزون کردم. اروم پشت میزم روی صندلی نشستم و باز پرونده رو مرور کردم تا چیزی از قلم نیوفته. مدتی گذشته بود که سرم رو بالا اوردم و به ساعت نگاه کردم؛ سه ساعت گذشته بود! الان ساعت شیش شبه و طبق اطلاعات، اون قاتل کارش رو هر شب از ساعت دوازده به بعد شروع می‌کنه. پس هنوز وقت بود. به بیرون نگاه کردم؛ داشت برف می بارید. از جام بلند شدم و کنار پنجره ایستادم. اولین برف زمستون هم اومد...

به طرف میز برگشتم تا باز روی صندلی بشینم که نگاهم به کشوی دوم میز خورد؛ به یادش افتادم اروم درش رو باز کردم، دفتر قهوه ای رنگ توی کشویی پر از برگه سفید خودنمایی می کرد. دستم رو به طرفش بردم و دفتر رو برداشتم. روی صندلی نشستم و دفتر رو روی میز گذاشتم. اروم صفحه اولش رو باز کردم و اول شروع به خوندن خاطرات کردم. خاطرات زجر اوری که خلی وقت بود تموم شده بودن...

***

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت پنج#

(شیش سال پیش) 

(نگاه)

با تموم شدن کنفرانس، از جام بلند شدم و سریع از سالن بیرون رفتم. با خوشحالی به طرف پاتوق همیشگی مون پا تند کردم تا زود تر برسم و تا بچه ها میان یکم استراحت کنم. از بس توی سالن نشسته بودم کمر درد گرفته بود. با دیدن تک درخت وسط حیاط دانشگاه سرعتم رو بیشتر کردم و خودم رو بهش رسوندم. با خوشحالی کنارش ایستادم و کفش و جورابم رو بیرون اوردم. روی چمن ها نشستم و به درخت تکیه دادم. کف پاهام رو روی چمن‌های سرسبز تازه به چپ و راست تکون می دادم، خیلی خوب بود. با اینکه قلقلکم می اومد اما لذت بخش بود. از حس خوبش چشم‌هام رو بستم؛ عجب آرامشی، خیلی عالیه! لبخند بزرگی روی لب هام نشسته بود و جمع نمیشد هوای امروز عجیب خوب و بهاری بود. خیلی لذت بخش بود. یه حال و هوای خاطره انگیز!

با خوردن چیزی به سرم، وحشتزده چشم ‌هام رو باز کردم؛ مثل همیشه کیوان بی‌شعور جلوی چشم‌هام سبز شد. جلوم خم شده بود و داشت از خنده روی من می افتاد که عصبی موهاش رو محکم و با حرص گرفتم و به عقب کشیدمش خواستم یه لگد هم بشه بزنم که فریادش در اومد:

- آخ-آخ ول کن، اَه ول کن!

از ناله کردنش خنده ای کردم و گفتم:

- مگه مرض داری، نمی‌بینی توی فکرم؟ نمی‌فهمی آرامش چیه؟

همون طور که داشت خودش رو می کشت تا موهاش رو از دستم بیرون بکشه با درد و لحنی کلافه گفت:

- اَه، ول کن بابا! هی...

باز خندیدم و با شیطنت گفتم:

 - بگو غلط کردم! 

سریع و محکم گفت:

 - عمرا!

موهاش رو بیشتر کشیدم. اینم برای من شاخ شده! همیشه خدا همین بساطمونه ها حالا یهو برای من ادعای مرد بودن می کنه میگه عمرا! کاری بر سرت بیارم به غلط کردن بیوفتی. بشه نگاه کردم، چشم هاش رو محکم بسته بود و لب هاش رو بهم فشار می داد! عجبا! لبخندی زدم و بیشتر کشیدم، با تموم توانم کشیدم که انگار بیخیال غرورش شد و با فریاد گفت:

 - باشه-باشه غلط کردم؛ تو رو خدا ول کن!  اخ موهام!

بلافاصله موهاش رو ول کردم. نگاهم اتفاقی به دستم افتاد چند تا تار مو توی دستم بود! از خنده منفجر شدم و در حالی که داشتم می مردم بلند گفتم:

- وای کیوان! کچل شدی موهات توی دست منه!

نمی تونستم ادامه حرفم رو بزنم از خنده روی زمین دراز کشیده بودم قهقه می زدم. باحال بود خدایی، حقش بود. تا حالا اینقدر نکشیده بودم. یکم که گذشت و از خنده سیر شدم باز نشستم که نگاهم بهش افتاد. حیران هی دستش رو پشت سرش می کشید و چند تا تار مو بیرون می اورد. خواستم باز بخندم که عصبی بهم نگاه کرد و با جدیت تموم گفت:

- به خدا بخندی دیگه هیچی!

  • لایک 5

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت شیش#

اوه اوه گویا خیلی دیگه بهش فشار اومده بود! لب هام رو بهم فشار دادم تا نخندم اما صورتم از فشار به حتم سرخ شده بود. به طرغم اومد و کنارم نشست. اهی کشید و بهم نگاه کرد. چشم هام پر زا اشک شده بودن. کلافه خنده ای کرد و گفت:

- نمیری! بخند!

با حرفش باز منفجر شدم. یعنی می خندیدما از اون خنده های وحشتناک بود. هر چند لذت بخش تر از اولش نبود. یکم که گذشت اروم شدم. از خنده دل درد گرفته بودم و فکم درد گرفته بود وگرنه اگر می تونستم بیشتر می خندیدم! داشتم با دستم فکم رو مالش می دادم که به طرفم برگشت و گفت:

 - بقیه کجان؟

شونه ای بالا انداختم و همون طور که فکم رو می مالیدم گفتم:

 - نمی‌دونم! هنوز که نیومدن. مگه نیما و مهرداد و آرمان با تو نبودن؟

دست از مالش برداشتم و بهش نگاه کردم. خم شده بود و چمن‌ها رو دونه-دونه می کند و تیکه-تیکه می‌کرد. اونم بی خیال گفت:

 - نه بابا، نیما و آرمان که رفتن؛ مهرداد هم گفت باید بره خونه کار داره.

چی؟ نیما کجا رفته! متعجب و مشکوک گفتم:

 - نیما و آرمان کجا رفتن؟

شونه ای بالا انداخت و خندون گفت:

 - نمی‌دونم، نپرسیدم!  شاید کارای خصوصی داشتن!

خنده ای کرد که عصبی شدم. چه کار خصوصی ای باید داشته باشه!؟ نکنه باز با یکی در رابطست؟ خودم نصفش می کنم! مگه قرار نبود اول من تاییدش کنم! عصبی پوفی کردم و محکم باز به درخت تکیه دادم کهخ کیوان خندون گفت:

 - درخت بیچاره چه گناهی کرده اخه...

بهش نگاه کردم. چرا اینقدر خوشحال بود! نکنه... تف تو روحت کیوان می دونست خوشم نمیاد نیما با کسی باشه ها از عمد به اون اشاره می کرد!  محکم مشتم رو به بازوش کوبیدم و گفتم:

- کوفت می دونی خوشم نمیاد ها! اه.

قهقه ای زد و یا گفتن این به اون در به کارش ادامه داد. پوفی کشیدم و به جلوم خیره شدم. یه پرنده جلوم بود که داشت روی زمین دنبال غذا می‌گشت؛ چقدر قشنگ! بهش خیره بودم که ببینم چیزی پیدا می کنه یا نه که با صدای کیوان نگاهم رو ازش گرفتم:

 - اومدن.

 به طرفی که کیوان اشاره کرد، نگاه کردم. ویراة، شیما و نیلوفر، دست در دست هم و خوشحال و خندون به سمتمون می‌اومدن. بدون من رفتن دیگه این خندشون برای چیه! همین که بهمون رسیدن ویرا با خنده خطاب بهم گفت:

- به-به نگاه خانم و آقا کیوان! چه خبر؟ خوش می‌گذره تنهایی، زیر درخت بهاری؟!

میون عصبانیت و دلخوریم از دستشون، خندیدم و با برداشتن یه لنگه کفشم و پرت کردنش طرف ویرا گفتم:

 - گمشو بابا، حوصلت رو ندارم! کدوم گوری بودین تا حالا، ها؟ من رو تنها ول کردین رفتین اونقت خندون بر می گردین!

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت هفت#

نیلوفر جلو اومد و در حالی که کنارم می نشستخسته گفت:

- به جون تو انتظار داشتم که بپرسی! رفته بودیم گردش؛ مثل تو که خل نیستیم بشینیم درس بخونیم. حالا هیچی از اون کنفرانس فهمیدی؟

عصبی گفتم:

 - آره، بیشتر از توی ...

شیما مثل چغندر وسط حرفم پرید و مانع از ادامه حرفم شد! در حالی که کفش هاش رو بیرون می اورد تا روی چمن ها جلوی ما بشینه گفت:

- بیاین از بحث درس و این‌ها خارج بشیم. خب بریم گردش، کجا بریم؟

خندیدم و گفتم:

-  من که حوصله ندارم خستم از بس نشستم شماها برید، تازه فردا هم امتحان داریم من نمیام شماهام نرید بشینید بخونید اینبار دیگه چیزی بهتون نمی رسونم.

خواستم از جام بلند بشم که کیوان بازوم و از اون طرف ویرا دستم رو گرفتن. ویرا سریع گفت:

 - وا، نگاه! چرا این‌جوری می‌کنی؟ بیا بریم بابا یکم که بگذره خستگیت در میره! امتحان هم ولش بابا یجوری با چاپلوسی پاس می شیم و...

چاپلوسی؟ ولی من نمی خواستم نمره الکی بگیرم! من نمره خودم رو می خواستم! در حالت نیم خیز به طرفش برگشتم و گفتم:

- ویرا خوب می دونی ه من عاشق این رشتم! می‌خوام موفق بشم؛ مثل شماها واسه تفریح درس نمی‌خونم که.

کامل بلند شدم. ویرا و کیوان بازوم ها رو ول کردن. چادرم رو که روی شاخه درخت گذاشته بودم برداشتم و در حالی که می پوشیدم و ازشون دور می شدم گفتم:

- خوش بگذره بهتون، کواظب داداشمم باشین خلاف نکنه!

خندیدم که بچه هام متقابلا خندیدن. این که اسرار نکردن خیلی خوب بود. چون اونجوری دو دل می شدم! خب منم می خوام برم اما خب ارزوم هام مهمترن... از بچگی عاشق پلیس شدن بودم و الان که تا سال پنجم دانشگاه رسیدم نمی خوام از دستش بدم. تفریح رو بعدا هم میشه کرد اما درس و ارزو زمانشون محدوده وقتش که بگذره دیگه اون چیزی که باید نمیشه!

یادمه وقتی که بچه بودم، با بابام دزد و پلیس بازی می‌کردم؛ همیشه من پلیس و بابا دزد بود، هیچ وقت حاضر نمی‌شدم دزد بشم. اخه دیگه به حدی رسیده بود که بابا یه بار گفت:

 - چرا دزد نمیشی؟ دزد واقعی که نیست، بازیه!

در جوابش محکم سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با لحنی بچه گونه گفتم:

 - بابایی دزد بودن کار خوبی نیست، حتی اگر بازی باشه؛ اما پلیس بودن خفنه! ببین من الان تو رو می‌کشم و افتخار کسب می‌کنم. بنگ-بنگ!

بابا همیشه با خنده بهم نگاه می‌کرد. یه جورایی انگار بهم افتخار می‌کرد که این حرف‌ها رو از دهنم می شنوه.

کنار خیابون ایستادم و دستم رو واسه تاکسی بلند کردم؛ بلاخره بعد از ده دقیقه یه تاکسی پیدا شد. سوار شدم و دربست ادرس خونه رو بهش دادم. راننده یه پیر مرد بود. با خیال راحت سرم رو به شیشه تکیه دادم. با لبخندی که همیشه روی لب هام بود به شهر خیره شدم. شهری که شاید همین الان هم از دزدهایی پر شده بود که از بی‌پولی دست به دزدی زدن و شاید این قدر پیش رفتن که دیگه راه برگشتی ندارن؛ اما... این وضعیت چندان ادامه نخواهد داشت؛ نه تا زمانی که من هستم!

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت هشت#

آره، من هستم و تا زنده‌ام تموم دزدهای این شهر رو نابود می‌کنم. با صدای زنگ موبایلم، از فکر بیرون میام؛ نیما بود. احتمالا زنگ زده بگه چرا با بچه‌ها نیومدم پس بلاخره از کار خصوصیش با ارمان برگشته بود! سری از روی تاسف تکون دادم و تماس رو رد مکردم. تا تو باشی من رو تنها ول نکنی بری تفریح و عشق و حال! می دونست وقتی رد میدم یعنی باهاش قهرم! چون هیچ وقت تماسش رو بی جواب نمی ذارم! گوشی رو توی جیبم گذاشتم و باز به شهر خیره شدم. حتی کیفم هم امروز برنداشته بودم که برگه و جزوه بنویسم! خنده ای کردم. چطوری درس می خونم اخه!

نگاهم رو از شیشه گرفتم و به اون طرف ماشین نگاه کردم. فرقی نداشتن... شهر پر شده بود از ساختمون‌های بلند و درخت‌هایی که همه سر به فلک کشیده‌ بودن. اما هیچ برگی نداشتن. خب البته مشخصه، چون تازه بهار رسیده و هنوز دارن بیرون میان. بله! بعد از بیست دقیقه به خونه رسیدم. سریع پول راننده رو بهش دادم و وارد خونه شدم.  

مستقیم بعد از سلام و حال احوال پرسی با خانواده، وارد اتاقم شدم و لباس‌هام رو اطراف پرت کردم. روی تخت دراز کشیدم و لپ تاپم رو برداشتم. یه دور فیلمم رو ببینم و بعدش بشینم پای درسم که فردا رو پاس کنم. باید سریع این سال ها رو تموم کنم و فارغ التحصیل بشم. وایی از الان براس ذوق دارم.

 »نیما «

مثل همیشه با بچه‌ها کنار پارک روی چمن‌ها نشسته بودیم و بهم نگاه می‌کردیم؛ وقتی به این فکر می‌کنم که نگاهدرس خوندن رو به تفریح با بچه‌ها ترجیه داده می‌خوام این قدر بزنمش تا صدای سگ بده؛ اما حیف، حیف که حریفش نمیشم! لامصب این قدر خوب هنرهای رزمی دانشگاه رو یاد گرفته که  جرئت نمی‌کنی بهش تو بگی! خخ، باید می‌دیدید پسرهای دانشگاه با چه لکنتی باهاش حرف می‌زنن! هی-هی.

مهرداد: نیما! داری کجا سیر می‌کنی، پیش یار؟

از فکر بیرون اومدم و با خنده بهش نگاه کردم. از راه دور لگدی توی هوا بهش زدم و با خنده گفتم:

 - برو گمشو توام! با این خواهری که من دارم، عشقم کجا بود؟ تا یکی میاد عاشقم بشه این قدر این نگاه تعقیبش می‌کنه و به پر و پاش می‌پیچه که بیچاره ول می‌کنه میره!

مهرداد که ده قدم ازم فاصله داشت، قهقه ای زد و به کیوان نگاه کرد. متعجب منم به کیوان نگاه کردم؛ یه چیزی مشکوکه! باز چه خبره! کیوان به مهرداد چشمکی زد که بیشتر از قبل تعجل کردم و مرموز بهشون خیره شدم.

باز این مسخره ‌بازی ‌هاشون شروع شده بود؛ حالم به هم می‌خورد کل هیکلم رو به گند می کشن! هر دوشون آروم کنارم قرار گرفتن. هه، دیگه گولتون رو نمی‌خورم خر نیستم که! تا خواستن گِل‌های تو دستشون رو که از قبل برداشته بودن رو روی موهام بمالن، با آخرین سرعت دویدم و فرار کردم. 

اون دو تا هم با فریاد و خنده دنبالم کردن. هه-هه کور خوندید! مثل سه کله پوک توی کل محوطه‌ی پارک می‌دویدیم؛ پارکی که دیگه از بس اومده بودیم، پاتوقمون شده بود. بلاخره بعد از چند دقیقه دویدن زیاد و پر سرعت، کنار جایی که دخترها نشسته بودن ولو شدیم. دراز کشیدن روی چمن نم چه حس خوبی داشت! دست‌ها و پاهام رو باز و بسته کردم و روی چمن‌ها کشیدم. خدایی خیلی حس خوبی داشت! میون عشق و حالم صدای شیما رو شنیدم که با کفش لگدی به مهرداد زد و گفت:

- مگه مرض دارین که هر بار این شوخی رو تکرار می‌کنین؟! دیگه همه اِلا خواجه حافظ شیرازی می‌دونن وقتی با کیوان می‌خندید چه معنایی داره؛ لااقل یه شوخی جدید اختراع کنین!

مهرداد خندید و در حالی که نفس-نفس می‌زد، گفت:

 - والا هر بار هم آخرش نتیجه میده! 

متعجب بهش نگاه کردم. این بار که دیگه گِلی نشدم؛ پس چی...

در حالی که توی فکر بودم، یهویی با بر خورد چیزی به صورتم از فکر بیرون پریدم. اخم‌هام توی هم رفت؛ چشم‌هام رو بستم و زیر لب فحشی بهشون دادم. کیوان از پشت گِل‌ها رو روی صورتم مالیده بود و من، طبق معمول باز نفهمیده بودم! به خدا آخرش یه روزی تلافی می‌کنم؛ این دو تا آدم بشو نیستن. عصبی، از جام بلند شدم و صورتم رو کنار شیر آب کنارمون شستم. بی شعورن دیگه... چی میشه گفت...

***

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت نه#

حدود چهار ساعتی شده بود که این جا بودیم و دیگه همه از خستگی داشتن بی‌هوش می شدن. بالاخره داشتیم به خونه هامون بر می گشتیم. دختر ها مشغول جمع کردن رو فرسی و بساط چایی و باقی چیز ها بودن. از جام بلند شدم و خطاب به کیوان که کنار موتورش ایستاده بود و سرش توی گوشیش بود، گفتم:

 - داداش! میری خونه یا جایی کار داری؟

خسته، دستی به صورتش کشید و در حالی که گوشیش رو تیو جیبش می زاشت گفت:

 - نه دیگه، میرم خونه؛ حتی اگر کار هم داشته باشم، طاقت ایستادن روی پاهام رو ندارم!

خنده ای کردم و سری به معنای تایید تکون دادم. بهش نزدیک شدم و گفتم:

 - اوکی، پس بی‌زحمت من رو هم سر راهت برسون. 

خندید و گفت:

- گفتم پس یهو چی شد! بپر بالا.

خندیدم. سوار شد که منم پشتش سوار شدم. هر دو کلاه ایمنی هامون رو پوشیدیم و از بچه‌ها خداحافظی کردیم. اخ که چقدر موتور می خواستم. وضع مالیمون خوب بود؛ اما نه در حدی که بابا بتونه هم واسه من هم واسه نگاه ماشین و موتور بگیره. کیوان با سرعت حرکت کرد، هوا تاریک شده بود و چراغ‌های خیابون ها روشن شده بودن؛ هوا نسبت به فصل کمی در مقایسه با دیروز سرد تر شده بود. همین‌طور که به گذر ماشین‌ها از کنارمون نگاه می‌کردم، خطاب به کیوان، با صدایی بلند که بشنوه، گفتم:

 - کیوان! تو چرا اومدی افسری؟

جوابی نداد!. وا! بلندتر صداش زدم:

 - کیوان!

با فریاد گفت:

 - ها؟

باز بلند گفتم:

 - دارم میگم واسه چی اومدی افسری؟

باز جوابی نداد!؛ این بار مطمئنم صدام رو شنیده بود. 

 - هی، کیوان!

بلند جواب داد:

 - نیما! بذار اول من ازت یه چیزی بپرسم؛ تو چرا اومدی افسری، ها؟

عمیق به ماشین‌هایی که از کنارمون به آرومی رد می شدن خیره شدم دلیل؟. 

 - من... دلیل خاصی نداره، فقط به خاطر نگاه اومدم؛ هدف خاصی ندارم. 

سری تکون داد؛ این رو از تکون خوردن کلاه ایمنی بزرگی که جلوم بالا و پایین شد فهمیدم.

به فکر فرو رفتم، جواب کیوان از یادم رفت. واقعا چرا هدفی توی زندگیم نداشتم؟ نمی‌دونم! انگار... با شنیدن صدای کیوان، از فکرهای بی‌فایده دست کشیدم. اصلا هدفم از پرسیدن سوال چی بود؟ شاید چون می خواستم با دلیل بقیه خودم رو قانع کنم که انتخابم درست بوده!.

 - می‌دونم که می‌دونی مادرم مرده؛ اما نمی‌دونی چرا!

بی‌خیال با صدای بلند گفتم:

 - گفته بودی که! به خاطر یه بیماری مرد...

مانع از ادامه حرفم شد.

- نه، دروغ بود! مادرم به خاطر بیماری نمرده بود؛ به خاطر یه سهل‌انگاری، به خاطر یه بی‌احتیاطی، به خاطر من مرد!

متعجب به کلاهش خیره شدم. این اصلا چه ربطی به سئوال من داشت! صداش انگار با بغض قاطی شده بود. برای لحظه ای احتمال دادم حالش خوب نباشه. چی داره اذیتش می کنه؟ بلند گفتم:

 - کیوان! می‌خوای اول بزن کنار. بیا باهم حرف بزنیم؛ بعدا می‌ریم خونه، ها؟

سری تکون داد و کنار خیابون پارک کرد. انگار واقعا حالش خوب نبود... از موتورش پایین اومدم و جلوش قرار گرفتم. کلاه رو از سرم بیرون اوردم و بهش خیره شدم؛ همون طور که سوار موتور بود، موتور رو خاموش کرد و بعد از بیرون اوردن کلاه، به تیر برق کنارمون خیره شد. صدای ماشین و موتور های شهر گوشم رو اذیت  می کرد. اما تموم تمرکزم رو روی دهن کیوان گذاشته بودم تا ببینم چی می خواست  بگه.

 - شیش سال قبل، مامانم، در واقع مامانم مرده! اون... اون زن خوبی بود؛ اما تنها بود. پدرم دو سال قبلش توی کار خلاف افتاد ، مامان تموم کارها و خرج‌های خونه رو بر دوش گرفت. من بودم و خواهرم غزل که همیشه درد و رنج‌های مادر رو می‌دیدیم؛ ولی کاری نمی‌تونستیم انجام بدیم. غزل، یه سال از من کوچیکتر بود؛ بیست و یک سالش بود. نمی‌دونستم... شاید واقعا بزرگ شده بود؛ اما برای من هنوز همون غزل، خواهر دوست داشتنی نازم بود. هنوز برام همون خواهری بود که وقتی عروسکش رو می‌گرفتم، موهام رو می‌کشید و من هم با خنده دستم رو بالاتر می‌بردم تا نتونه بگیردش؛ اما... نمی دونم! واقعا نمی دونم چی شد که... رفت. گفت نمی‌خواد با مامان باشه؛ گفت فکر می‌کنه که با بابا بیشتر می‌تونه خوش بگذرونه؛ می‌تونه بهتر زندگی کنه!

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت ده#

اون روز صبح بود؛ جلوش ایستادم و گفتم: «نرو، زندگی خودت رو تباه نکن! غزل، نرو خواهری! من چی؟ می‌خوای من و مامان رو تنها بذاری؟» اما باورم نشد، این دختری که جلوم ایستاده بود و این جوری با لحن کوبنده بهم جواب می داد، همون کسی باشه که من می‌شناختمش! همون کسی که خواهرم بود؛ نه، اون غزل من نبود! آره نیما، اون غزل نبود. با چشم‌های وحشی که انگار متعلق به یکی دیگه بود بهم خیره زل زد و با پوزخند گفت: «کیوان! تا کی می‌خوای چشم‌هات رو ببندی و گوش‌هات رو کر کنی؟ یه کم چشم‌هات رو باز کن؛ این زنی که بهش میگی مامان، تموم روز داره کار می‌کنه و باز نمی‌تونه خرجیمون رو در بیاره؛ پس به چه دردی می خوره؟ ها؟! من دخترم، جوونم؛ می‌خوام وقتی با دوست‌هام هستم، پز وسایل و کارهام رو بدم؛ نمی‌خوام فقط بهشون نگاه کنم و افسوس بخورم. وقتی به این فکر می‌کنم که دوست‌هام رو دعوت کنم کافه بستنی بخوریم، می‌بینم حتی پول ندارم تا بخوام هزینش رو حساب کنم. کیوان! تو بگو این زندگی به چه دردی می خوره؟ ها؟ من می‌خوام برم کیوان! بابا با آغوش باز من رو قبول کرده؛ تو هم بیا، کار خلاف این قدرها هم بد نیست؛ نه تا وقتی که آدم‌هایی مثل مادر توی این دنیان که نمی‌تونن از پس کارها و خرج‌هاشون بر بیان و نه تا وقتی که پلیس‌هایی باشن که از پس هیچ کاری بر نمیان و به هیچ دردی نمی‌خورن! »

حرف‌هاش که تموم شدن‌، از کنارم گذشت و رفت؛ آره، برای همیشه رفت. به خوبی به یاد دارم که اون روز، حتی هوا هم ابری بود و صدای رعد و برق به خوبی به گوشم می‌رسید. اون روز ساعت‌ها نشستم و فکر کردم. مامان از شیش صبح تا یازده شب خونه نبود و مدام سرِ کار‌های پاره وقتش بود و من می‌تونستم با خیالی راحت به همه چیز فکر کنم. بلاخره بعد از شیش ساعت فکر کردن، تصمیمم رو گرفتم. آره، تصمیمم رو گرفته بودم و هیچ کس نمی‌تونست منصرفم کنه؛ ‌خواستم پلیس بشم. می‌خواستم پلیس بشم تا بهشون ثابت کنم که هنوز هم پلیس‌هایی هستن که با لیاقت باشن. می‌خوام با این کار به خواهرم ثابت کنم که اشتباه ‌کرده؛ می‌خوام نظرش رو برگردونم؛ حتی شاید بتونم براشون درخواست ارفاق کنم تا کمتر توی زندان بمونن؛ اما از طرفی هم خواستم پلیس بشم تا خانواده‌های دیگه، مثل ما نشن، تا پسر‌های دیگه مثل من طعم از دست دادن خواهرشون رو نچشن، مرگ مادرشون رو به خاطر سختی‌های زندگی به چشم نبینن! و...

از یه جایی به بعد توجه ام از حرف های کیوان به افکار خودم پرت شد. عمیق به فکر فرو رفته بودم؛ کیوان فقط چند ماه ازم بزرگ تر بود؛ اما ببین چه دردهایی کشیده؛ مطمئنم خیلی سخته، درد زیادی داره! آهی کشیدم و با لبخندی ارامش بخش، جلو رفتم و دستن رو پشتش کوبیدم. خطاب بهش گفتم:

 - امیدوارم پلیس موفقی بشی! 

با چشم‌های ابری و بی‌تاب بهم نگاه کرد. بعد از این همه حرف زدن، واقعا نمی‌دونستم دیگه چی باید بهش بگم! یه کم دیگه با هم حرف زدیم تا حالش بهتر بشه؛ انگار کلمات مورد نظرم رو پیدا کرده بودم و گویی یکم آروم ترش کرده بود. بعد از بیست دقیقه حرف زدن، موهاش رو با دست هاش به سمت بالا حالت داد و گفت:

- بیا بریم، بسه هرچی زر زدیم.

با حرفش یهو خندیدم و سری تکون دادم. هر دو باز سوار شدیم. کلاه‌هامون رو پوشیدیم و باز حرکت کردیم.

حتی نمی‌خواستم تصور کنم که نگاه این جوری به مامانم توهین کنه و بذاره بره! نه، البته نگاه که کلا، اصلا، طرف خلاف نمیره؛ اما می‌ترسم توی همین شغل هم آخر یه کاری دست خودش بده؛ هی، والا نمی‌دونم!

‌***

بعد از نیم ساعت به خونه رسیدم. از کیوان تشکر کردم و بعد از خداحافظی، وارد خونه شدم. کلید رو توی جیبم گذاشتم و در رو آروم بستم. از اون جایی که خونمون جنوبی بود، مستقیم وارد خونه شدم.

بابا که مثل همیشه داشت تلویزیون نگاه می‌کرد، مامان هم داشت میوه‌ها رو می‌شست.

بعد از سلام کردن به مامان و بابا، به طرف اتاق نگاه رفتم. داره چه می کنه؟ در رو با لگد باز کردم و با یه پخ بلند توی اتاق پریدم. روی تختش خوابیده بود و لپ‌تاپش هم روی دلش بود! چه درس خوندنی بود! با لبخند به نگاه، نگاه کردم؛ با نگاهی عصبی بهم نگاه کرد و جیغ زد:  

- هی! چه خبرته مثل گاو میای تو؟!

اوه-اوه! سریع در رو بستم و توی اتاق کناری که از قضا اتاق خودم بود پناه گرفتم. بگو آخه مگه مرض داری که این جوری کرم می‌ریزی! خوبه می‌دونی از در نزدن متنفره؛ اون وقت باز هم روی اعصاب خط خطیش راه برو! خندیدم؛ منم دیگه!

سریع لباس‌هام رو بیرون اوردم و لباس‌های خونگیم رو پوشیدم. به طرف آشپزخونه رفتم و یه کاسه تخمه با یه سینی بر داشتم. به طرف اتاقش رفتم و این بار با ملایمت در زدم و در رو باز کردم. از لای در سرم رو داخل بردم و بهش نگاه کردم. نگاهش بهم افتاد خواست باز یه چیزی بگه که سریع در رو کامل باز کردم. تا نگاهش به کاسه‌ی تخمه افتاد حرفش رو خورد و خندید. یکم روی تختش جا به جا شد و منتظر بهم نگاه کرد.

ها من خواهرم رو می شناسم دیگه، از کتک هم فرار کردم؛ هو-هو هی-هی ها-ها! به سمتش رفتم؛ با خوشحالی روی تخت کنارش دراز کشیدم و بعد از مستقر شدنم و تنظیم کردن بالشت برای خودم، و گذاشتن سینی تخمه وسطمون گفتم:

- این درس خوندنه؟

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت یازده#

خندید و گفت:

- مراحل نزدیک به درسه.

خندیدم که پلی فیلم رو زد؛ هر دو باهم شروع به دیدن فیلم کردیم و تق-تق تخمه شکستیم. اصلا فیلم‌هایی که نگاه می‌بینه، به خصوص این فیلم، بدون تخمه که حال نمیده، والا!

***

 الان حدود چهار ساعته داریم فیلم می‌بینیم. واقعا نمی‌دونم چرا هیچ رقمه ازش خسته نشدم! دیگه الان هم که دارم میرم اتاقم بخوابم؛ تنها به خاطر نگاهه که زودتر خواب رفته! وارد اتاقم شدم و در رو بستم. به اتاقم نگاه می کنم، توجه کردید چقدر نگاه تو نگاه شده؟! هی-هی، اهم-اهم...  

کلافه روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم. خوابم نمیاد؛ اما می‌دونم اگر نخوابم و نگاه بیدار بشه، اون وقت بیچارم می‌کنه و اون وقته که بی‌خوابی می کشم. به اجبار سقف رو واسه خودم به مزرعه تبدیل کردم؛ یه گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند، چهار...

(نگاه)

با صدای انفجار، چشم‌هام رو باز کردم و سیخ توی جام نشستم. چی شد؟ وحشت زده از صدای انفجار به طرف سالن دویدم. بدون نگاه کردن بلافاصله با جیغ گفتم:

 - مامان، بابا، نیما! کجایید؟

خواستم یه جیغ دیگه هم بکشم که شکه به روبه‌روم خیره شدم؛ به تلویزیونی که صداش روی آخرین گزینه بود و بابا هم جلوش نشسته بود و داشت با نگاهی متعجب بهم نگاه می کرد! یعنی صدای تلویزیون بود! خدایی! کلافه و عصبی دست‌هام رو به صورتم کشیدم و گفتم:

 - بابا! خیر سرم مثلا خواب بودم. 

بیخیال خندید و گفت:

 - حواسم نبود بابا! آخه جای حساسش بود. 

پوفی کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم. دست و صورتم رو شستم و یه لیوان اب خوردم. به لطف بابا قشنگ خواب از چشم‌هام پریده بود، ای خدا! به سالن نگاه کردم، مامان روی مبل کناری بابا نشسته بود و داشت سبزی پاک می‌کرد. خوشم میاد مامانم هیچ وقت بی‌کار نیست؛ همیشه یه کاری داره تا انجام بده! بابا کی حوصله داره آخه؟ مادر ما هم صبر عیوب داره ها، درود! می‌خندم و همین طور که یه سیب از توی میوه خوری برمی‌داشتم، بلند گفتم:

 - مامان! نیما کوش؟

سرش رو بالا اورد و نیم نگاهی بهم کرد. بلند گفت:

 - خوابه.

و باز به کارش ادامه داد. لبخندی زدم و به طرف اتاقش رفتم. حالا که من بیدارم اون هم نباید بخوابه؛ باید بیدار بشه، ها-ها! بله این قانون ماست؛ البته فقط قانون من بود! بدون در زدن وارد اتاقش شدم. اینکه از در نزدن خوشم نمیاد دلیل نمیشه خودمم در بزنم! بهش نگاه کردم. برعکس روی تختش دراز کشیده بود. بهش نزدیک شدم و بالای سرش ایستادم. موهاش رو محکم کشیدم و بلند گفتم:

 - هوی، بلند شو! نیما، با توام! هی، هی، هی...

دریغ از حتی یه حرکت کوچیک! نه، اینجوری نمیشه. سرم رو جلو بردم و کنار گوشش جیغ کشیدم.

 - کمک!

با فریاد از خواب پرید و وحشت زده با مقدار زیادی چاشنی نگرانی، بهم نگاه کرد. 

 - چی شده، کی، کجاست، کوش؟

حقته تا تو باشی بیدار بشی، قهقه ای زدم و گفتم:

 - رفت خونشون. بلند شو بیا بریم بیرون!

کلافه و خواب الود بهم نگاه کرد و با اخم در حالی که باز دراز کشید گفت:

 - باز شروع کردی؟ آخرش به خاطر تو توی خواب سکته می‌کنم!

همین طور که به طرف در می رفتم، دستم رو بالا اوردم و براش تکون دادم و بیخیال گفتم:

 - برو بابا، دلت خوشه ها! حالاحالاها نمی‌میری. بادمجون بم آفت نداره!

از اتاق بیرون زدم. توی راهرو‌ بودم که صدای آرومش رو شنیدم.  

 - مردم خواهر دارن، ما هم خواهر داریم!

اروم خندیدم و بلند گفتم:

 - شنیدم نیما خان!

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت دوازده#

همون طور که شک در صداش موج می‌زد، آرومتر از قبل گفت:

 - اوخ! یا خدا، حتما یه شیطانی چیزیه که این قدر شنواییش بالاست. خدایا، آخه این چه خواهریه بهم دادی!

 اینبار بلند خندیدم و کنار بابا روی مبل جلوی تلویزیون نشستم. خب تا اون گنده‌ی لندهور بلند بشه، منم یکم فیلم ببینم؛ به تلویزیون نگاه کردم. یه فیلم اکشن، خشن، خفن، جنایی و بزن بزنی بود که قطعا در خور خودم بود! به بابا نگاه کردم محو فیلم بود. سریع از جام بلند شدم و به طرف آشپزخونه دویدم، یه کاسه‌ بزرگ پر از تخمه با یه سینی برداشتم و برگشتم. باز کنار بابا نشستم و شروع به خوردن کردم. بابا با اولین صدای تق تخمه بهم نگاه کرد و سریع یه مشت تخمه بر داشت و بسم الله... تق‌تقمون شروع شد! پوست‌هاش رو هم که از روی عادت، روی زمین می ریختیم. نمی دونم فاز سینی برداشت چیه اما لذت ریختن تخمه روی زمین چیز دیگه ای هست! بله، نیما خان هم دیگه بعدا جارو می‌کنن، هی-هی!

در حال فیلم دیدن بودیم که نیما از دور نزدیک شد داشت بی حال و خواب الود از توی راهرو می اومد. با رسیدن به سالن به ما دو تا نگاهی کرد و عصبی گفت:

 - عمرا اگه این بار هم من تمیز کنم! اون دفعه هم من تمیز کردم، نگاه، این بار کار خودته!

دستی براش توی هوا تکون دادم و در حالی که یه مشت تخمه‌ی دیگه برمی‌داشتم، گفتم:

 - برو بابا! کار خودته، دفعه قبل من تمیز کردم. 

حالا خنده دارش اینه اصلا من هیچ بار تمیز نکردم! عصبی و بلند گفت:

 - دارم میگم، من، تمیز، ن... می... کُ... نم! 

در جوابش با لبخند گفتم:

 - من هم دارم میگم...

داشتم حرف می زدم که بابا یهو وسط بحثمون عصبی گفت:

 - نیما! کتک می خوای؟ وظیفته جمع کنی؛ حالا هم گمشو، دارم فیلم‌ می‌بینم، جای حساسشه!

ذوق مرگ به بابا نگاه کردم و به طرف نیما بر گشتم. براش ابرو بالا انداختم و اروم به بابا تکیه دادم. اهسته گفتم:

- بابا دمت گرم، خیلی خفن بودی!

بابا خندید و در مقابل اهسته تر گفت:

 - قابلت رو نداشت!

قهقه ای زدم و به ادامه‌ی فیلم نگاه کردم. اصلا این فیلم خیلی عالیه، البته دیگه آخرشه. به تلویزیون خیره بودم که نیما عصبی از جلوم رد شد و جارو به دست کناری ایستاد. نگاهم مدام از تلویزیون به اون در رفت و امد بود.  عصبی بهمون خیره شده بود.خوشم میاد از رو نمی رفتیم باز همچنان پوست ها رو روی فذش می انداختیم! صورتش بدجور قرمز شده بود. سعی کردم دیگه بهش نگاه نکنم چون اوضاع بدجور خطری بود!

نخند، نخند! نگاه، تو رو خدا نخند که منفجر میشه! این قدر قیافش خنده دار بود که نمی‌دونید؛ مثل گاو‌هایی شده بود که پرده‌ی قرمز جلوشون گرفتن! اصلا اسکول به تمام معنا! باز به تلویزیون نگاه کردم؛ اِ، این که تموم شد! نوشته‌هاش در حال رفتن بود. اَه، اخرش نفهمیدم چی شد؛ همش تقصیر نیماست! اَه اَه؛ اما با به یاد آوردن قیافه‌ی نیما، لبخندی زدم، از جام بلند شدم و ریلکس گفتم:

 - نیما! خوب تمیز کن، چیزی رو جا نذاری ها. 

صدای عصبیش بیشتر و بیشتر به خندم می انداخت.

 - مگه وظیفمه؟

حق به جانب، گفتم:

 - البته!

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت سیزده#

بیشتر عصبی شد و تا خواست چیزی بگه خندیدم و سریع به اتاقم رفتم. البته جرئت نداشت چیزی بهم بگه چون بابا هنوز اون جا نشسته بود! اروم روی تخت نشستم و به اتاق نگاه کردم؛ یه اتاق سه در چهار که یه تم قهوه‌‌ای، سفید و صورتی داشت. خیلی دوستش داشتم! اصلا صورتی بهم آرامش می داد. درسته صورتی یه رنگ لطیفه و به شغل پلیسی نمی‌خوره، اون هم دایره ی جنایی؛ اما خب... منم دیگه، هر کسی که نیستم؛ نگاهم، نگاه!

با صدای پیامک گوشیم، از فکر بیرون اومدم و به طرفش رفتم. روی عسلی سفید کنار تختم بود. گوشی رو برداشتم و بازش کردم. پیام از طرف شیما بود. 

(ای خل و چل، ای پلیس آینده، ای بزرگوار، از شما دعوت و خواهش می‌شود با ما به پارک بیایید!)

خندیدم و جوابش رو دادم.

(فقط چون وقت گذاشتی، یه کم از اون عقلت استفاده کردی، این جوری با ادب نوشتی و همین طور برای قدردانی از صفحه کلید موبایلت، باشه میام! ساعت چند؟)

یکم به اطراف نگاه کردم تا جواب بده که صدای گوشی بلند شد! چقدر سریع جواب داد!

(الهی بمیری که این قدر بی‌مزه‌ای! ساعت ده شب.)

به ساعتم نگاه کردم؛ اوخ، نه و نیمه که! سریع بلند شدم و به طرف سالن رفتم. نیما هنوز داشت جارو می کرد. با صدایی تقریبا بلند تا به خاطر صدای جارو به گوشش برسه گفتم:

- نیما، هی نیما ولش کن! بعدا جارو کن، بیا بریم؛ بچه‌ها دارن میرن پارک. مامان، بابا، شاید یه کم دیر بیایم.

مامان و بابا هر دو با هم باشه‌ای گفتن و ادامه حرفشون رو از سر گرفتن. نمی دونم داشتن درباره چی حرف می زدن. مامان در حالی که سبزی پاک می کرد به بابا هم جواب می داد. نیما سرش رو بطرفم بر می گردوند و بلند گفت:

- باشه، دیگه آخراشه؛ تا تو آماده میشی من هم جارو رو تموم می‌کنم و میام.

سری تکون دادم و به اتاقم بر گشتم. سریع یه زیربری با شلوار مشکی پوشیدم و یه جلوباز آبی خوش رنگ که با نگین و سِرمه روش کار شده هم روی زیربری می‌اندازم. روسری ستش رو هم برمی‌دارم و می پوشمش به طرف کیفم رفتم. روی دوشم انداختمش و با گذاشتن گوشیم توی کیف از اتاق بیرون اومدم؛ نیما روی مبل نشسته بود و حاضر شده بود. بابا سرعت! با خوشحالی به داداشم نگاه کردم؛یه لباس قرمز مردونه با شلوار مشکی و کمر بند مشکی پوشیده بود که خیلی بهش می اومد. از این تیپ‌هاش خوشم میاد! با پوست سفیدش مثل خودم هر رنگی بپوشه بهش میاد. اون چشم‌هاش هم که دیگه هیچی، قهوه‌ای تیره که کامل به سیاه مایله و میشه گفت سیاهه اما خب هممون می‌دونیم که هیچ کس واقعا چشم‌هاش سیاه نیست. موهاش هم تیره بود و خب همه‌ی این ها باعث میشد خیلی-خیلی جذاب بشه. داداشم نه لب و دماغ خوب و عالی داشت نه هیکل شیش تیکه؛ همه چیزش معمولی بود و به نظرم این همون چیزیه که نسبت به بقیه جذابترش می‌کنه.

داداشم رو خیلی-خیلی دوست دارم. همیشه پایه‌ی همه چیز بود و به وقتش عاقل می شد. خب حرف زدن دیگه بسه، بریم به تفریحاتمون برسیم! نیما از جاش بلند شد و یه دستی به موهای بالا زدش کشید و با لحنی پرسشی گفت:

- نگاه! خدایی چرا هر بار این قدر طولش میدی تا آماده بشی، ها؟

خندیدم. همون‌طور که به طرف در می رفتم و بلند از مامان و بابا خداحافظی می‌کردم، گفتم:

- نیما، عزیزم این یه چیز عادیه!

متعجب گفت:

- عادی؟! خدایی...

همون طور که کفشم رو می‌پوشیدم گفتم:

- آره، تازه من خیلی هم زود آماده شدم!

با لحنی شوخ میگه:

- یا خدا! اگه تو زود آماده شدی، پس بقیه دیگه...

سری از روی تاسف تکون داد واز در بیرون رفت. سوار تاکسی ای که از قبل بهش زنگ زده بود شد و بهم نگاه کرد.‌ خندیدم و پشت سرش از خونه بیرون رفتم و سوار شدم. داداشم تا حالا با هیچ دختری رابطه نداشته؛ البته من نذاشتم. چه کنیم دیگه، آدم حسود که شاخ و دم نداره! هی-هی؛ ولی نگاه داره!

***

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت چهارده#

وارد پارک شدیم. من و نیما با کیوان و مهرداد و شیما و غزل اومده بودیم. آرمان هم یه مشکلی داشت نتونسته بود بیاد. با ذوق به سفینه نگاه کردم و با هیجان گفتم:

- خب بچه‌ها، اول سفینه! 

مهرداد در جوابم با لحن هیجانی تر از خودم گفت:

- نه بابا، اون که هیجان نداره! بریم اسکی.

جیغ کوچیکی کشیدم و گفتم:

- آره-آره، اونم خوبه!

نیما وسط اختلاط مون پرید و بلند زر زد:

- وا نگاه! می‌خوای ما دو تا سکته کنیم؟

شونه ای بالا انداختم و با لحنی که شیطنت ازش می بارید گفتم:

- خب تو نیا! اصلا هر کی می‌ترسه نیاد. من الان یهو هوس کردم برم اسکی، پس باید برم. مهرداد که پایه‌ هست. شیما، تو چی؟ کیوان؟ غزل؟

به غزل نگاه کردم که کنار شیما ایستاده بود. سری به معنای منفی تکون داد و گفت:

- نه من نمیام، می ترسم! 

سرم رو تکون دادم و به شیما نگاه کردم.

اونم به تبعیت از غزل سرش رو تکون داد و مخالفت کرد. اینبار به کیوان که کنار مهرداد ایستاده بود نگاه کردم. با خنده گفت:

- من میام؛ البته یه کم می‌ترسم؛ اما فکر نکنم به هیجانش... می‌ارزه...

نفهمیدم چی گفت اما گویا میاد! به مهرداد هم نگاه کردم که با خنده گفت:

- من که چهار پایه‌ام اصلا!

سرم رو تکون دادم و خندیدم. به نیما که کنارم ایستاده بود نگاه کردم؛ یکم مظلوم بازی در ارودم و با چشم‌های سرشار از امید بهش نگاه کردم. لب‌هام رو بر‌گردونم و با بغض بهش خیره شدم. اصولا روی نیما خیلی اثر می‌ذاشت، عصبی دستی به موهای خوش حالتش کشید و  کلافه و شوخ گفت:

- اوف! باشه، من هم میام. لعنت بر برادر خواهر دوست!

قهقه ای زدم، دست‌های نیما رو گرفتم و به طرف اسکی دویدم. با ذوق توی صف طولانیش ایستادم و بهش نگاه کردم. دخترها و پسرها یکی-یکی وقتی ازش پایین می‌اومدن، یا غش می‌کردن یا بی‌حال راه می‌رفتن و در استانه‌ی غش کردن بودن! یکیشون که حالش خیلی بد بود، همون جا گلاب به روتون، بالا آورد! اوق، خودم هم حالم به هم خورد! تو که ظرفیت نداری، آخه چرا سوار میشی؟ خب نشو، کسی که مجبورت نکرده!

بلاخره بعد از ده دقیقه نوبتمون شد. سریع وارد منطقه شدم و روی صندلی راس اسکی نشستم. همون طرفی که به طرف یو شیب داره. مهرداد سمت چپم و نیما راستم نشست، کیوان هم سمت چپ مهرداد نشسته بود. کمربندهامون رو بستیم و بعد از چک شدن توسط آقای مسئول، وسیله حرکت کرد. آروم-آروم بالا میرفت و بعد یهو... بوم، رها شد. جیغ بلندی کشیدم که قشنگ تا ته حلقم دیده شد؛ وای خدایا، چقدر خفن بود! جیغ... جیغ‌ها قشنگ از ته دلم بیرون می اومدن. احساس می‌کردم دارم تخلیه میشم. وای چه حالی می داد، آخ جون! مامان، بیا من رو بگیر، وای جیغ... می‌خندیدم و باز جیغ می‌کشیدم نیما هم فریاد می‌زد و می گفت:

- خدایا، غلت کردم به خدا غلت کردم، مامان!

مهرداد با فریاد نیما بلند خندید و هوهو کرد. کیوان رو نمی‌دیدم؛ اما مفکر کنم حالش از نیما هم بدتر بود! بیچاره، فریادهاش تا این طرف هم می اومد. خخ، باز قهقه زدم؛ تا این‌ها هستن وحشت کیلو چند بود! آخ، مامان چه قدر دلم درد اومده. نمی‌دونم الان باید به این‌ها بخندم یا با مهرداد حال کنم یا خودم جیغ بزنم؛ اصلا یه وضعی بود!

توی چند ثانیه اسکی کم-کم کند شد و آروم گرفت. بعد از ایستادنش همه ازش پایین اومدیم. با ذوق به سمتشون بر گشتم و گفتم:

- وای بچه‌ها، بیاید دوباره سوار شیم! 

مهرداد سری از روی تایید تکون داد و گفت:

- آره، بیا بریم! 

خندیدم و خوشحال گفتم:

- منم چهار پایه! نیما؟ کیوان؟

متعجب بهشون نگاه کردم؛ چشون بود؟! 

- شما دو تا چتونه؟! 

نیما بی‌حال گفت:

- هیچی فقط... فکر کنم یکم زیادی هیجانش بالا بود، هیجان کم آوردم! 

اروم خندیدم و دست‌هاش رو گرفتم داشت تلو-تلو می خورد! روی نیمکت کنارمون نشوندمش و کنار نشستم. رنگش سفید شده بود! نگران گفتم:

- خوبی؟

آروم سری تکون داد و بی حال گفت:

- نه!

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت پانزده#

کیوان هم کنار نیما نشست؛ اونم که حالش بد بود! بی‌حال در حالی که دستش رو روی سرش گذاشته بود گفت:

- آخ! این چی بود دیگه؟ لعنت بر سازندش!

مهرداد بالای سرش ایستاد. یکی محکم به پشتش زد و گفت:

- می‌خواستی سوار نشی! چرا لعنت می‌کنی؟

نیما متعجب و حق به جانب رش رو بالا اورد و به مهرداد نگاه کرد:

- به خدا نمی‌دونستم تا این حد وحشتناکه؛ وگرنه به خدا سوار نمی‌شدم! شما دو تا هم که نگفتید. 

هر دو به هم نگاه کردیم و خندیدیم. خدایی راست گفت؛ چرا واقعا نگفتیم؟ نمی‌دونم والا! در حالی که اون دو تا استراحت می‌کردن، به چرخ و فلک نگاه کردم. شیما و غزل برام دست تکون می‌دادن؛ در مقابل براشون دستی تکون دادم و باز به شهر بازی نگاه کردم؛ یه شهر بازی خیلی خیلی بزرگ که پر از وسایل بزرگتر با چراغ‌های رنگی بود که چشمک می‌زدن و درخت‌های کاج که به زیباییش اضافه می‌کردن.

دختر و پسرها، همه با هم راه می رفتن و می‌خندیدن؛ یه عده‌ای‌شون هم سوار وسایل یا توی صف بودن. همه خوشحال بودن و لبخند روی لب‌هاشون بود. به پسرهای خودمون و دخترهامون که سوار چرخ و فلک بودن نگاهی کردم؛ اون‌ها هم می‌خندیدن. خدایا، این روز‌ها رو واسمون نگه دار! امیدوارم همیشه بخندیم، امیدوارم یه گروه پلیس خیلی خفن و عالیی بشیم که همه‌ی دزدها ازمون بترسن! چه شود؛ میشه یه فیلم ایرانی خفن با ژانر جنایی، دیگه رو دست هالیوود و بالیوود می‌زنیم! هی-هی... ای خدا، فکر کنم خل شدم رفت!

(زمان حال)

 (نگاه)

دفتر رو بستم و اروم به صندلی تکیه دادم. اشک‌هام رو پاک می‌کنم. گریه ات برای چیه؟ همه چیز تموم شده. چشم‌هام رو بستم تا مانع از چکیدنشون بشم اما اشک‌ها بی مهابا سقوط کردن ! بیشتر از این نمی‌خواستم بخونم؛ اصلا چرا همه چیز رو نوشتم؟ چرا؟ شاید برای این‌که بتونم هر بار که فراموشش کردم قشنگ باز اون حس بد و اون دردهای لعنتی رو به یاد بیارم و فراموش نکنم که کی بودم و کی شدم!  نوشتم تا هر بار به یاد بیارم و با خودم بگم که چی شد؟ اصلا مهرداد کی بود؟ واقعا می‌شناختمش؟ کیوان دیگه چرا؟! اون رو هم نشناخته بودم و اما نیما، اون رو می‌شناختم؛ اما حقیقتا تقدیرش نبود، نه نبود!

او را اشک است دوا، این ظلم است روا؟

تو کجایی؟ ای که نامت برادر است؟

فرو رفته در غباری از درد...

فرو ریخته در پاییزی سرد...

تو کجایی؟ ای که شانه هایت امنیت است؟

پس تو کجایی؟ ای که آغوشت بهشت است؟

بیا و شیون را اتمام ده... بازار شام احوالش را آرام ده...

بیا و نورانی کن خانه را... چشمان آن معصوم دل پاره را...

مرگ را چه کند... اشک را چه کند... نبودت جهنم است...

تو کجایی؟ ای که نامت برادر است؟

سحر راد

اینبار بغضم شکست و نتونستم خودم رو کنترل کنم. هق‌-هق‌هام بیرون اومدن و اشک هام تند تر از قبل از چشم هام فرارکردن. ارنجم رو روی میز گذاشتم و با دست هام صورتم رو قاب گرفتم. باز هم مثل همیشه تنها نقطه ضعفم همون بود، باز هم مثل همیشه جای خالیش بیشتر از همیشه حس میشد! داداشم، همراهم، عزیزم، نیست و من بیشتر از هر روز و هر موقع بهش احتیاج داشتم. آخه چرا؟ چرا این جوری شد؟ نیما داداشم، عزیزم، نیما جونم رو گردن بریدن. خدایا!  کجایی داداشم؟ ناکام از این دنیا پر کشید؛ می‌خواستم واسش از شیما خواستگاری کنم؛ اما... آخ داداشی!

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت شانزده#

خدایا! الهی بمیرم واسش؛ خدا! چه دردی داشته اون موقع که دوستش خنجر گذاشت زیر گلوش و گلوش رو درید؟ مثال گوسفندی بود که زیر دست‌های قصابش دست و پا میزد و جون می داد! مثال ماهی‌ که دور از آب افتاده بود اما تنها یه سانت با آب اقیانوس فاصله دارشت. منتظر بهم نگاه می‌کرد و هی وول می‌خورد. بالا و پایین می‌پرید تا بلکه بهش کمک کنم؛ تا آخرش ناامید نشد اما افسوس که منم ناتوان بودم.

دست‌هام عاجز از کمک بودن؛ اما اون لحظه نه گوسفندی بود و نه ماهی ای! اون جا، در اون مکان و در اون لحظه، تنها برادری بود که باهاش انس گرفته بودم.

دلم فریاد می خواست، فریادی که تا اسمان هفتم بره و برگرده. که خبر برسونه و گویی واقعا رسیده بود. چرا که اسمونی که تا الان دو دل از باریدن بود؛  شروع به باریدن کرد؛ گویی که اسمون هم از این تقدیر، بغض چند ساله در دل داشت.

خدایا، نیما! وای نیما، مثل گوسفنده قصابی شده جلوم فرود اومد و من هیچ غلتی نتونستم بکنم! خدایا! من... همش تقصیر من بود! آره همش تقصیر من بود؛ من داداش خودم رو دستی دستی کشتم، من، داداشم... رو... خدایا!

دست‌هام رو روی دهنم گذاشتم و دل سیر جیغ کشیدم؛ جیغ می‌زدم تا بلکه از این حس لعنتی خالی بشم؛ اما انگار هر چی بیشتر جیغ بزنم، بیشتر لبریز میشم؛ مثل این می‌مونه که توی قلبت یکی با ناخن‌های بلند داره به قلبت فشار میاره و تو، هیچ کاری نمی‌تونی انجام بدی؛ سخته، تحملش خیلی خیلی سخت بود.

با صدای در، سریع از جام بلند شدم لباس هام رو درست کردم. بعد از درست کردنش نشستم و خودم رو جمع و جور کردم. اشک‌هام رو با دست‌هام پاک کردم و سرم رو پایین اوردم تا مشخص نباشه چه حالی دارم. پرونده‌ی جلوم رو باز کردم تا فکر کنن دارم پرونده رو می‌خونم. بعد از همه اینها اجازه‌ی ورود دادم. یکی از افسرها وارد شد. از صدایی که اومد، مشخص بود که داره سلام نظامی میده. خسته و بی حال ازاد دادم...

با صدای مظطربش شروع به حرف زدن کرد:

- قربان، تیم آمادست! چی کار کنیم؟ زمان دقیق عملیات کیه؟

همون طور که سرم پایین بود، با صدایی خسته و غم زده، گفتم:

- اون تحقیق رو انجام دادی؟

پاسخ مثبت محکمش لبخند محوی رو در این حال و هوای غم زده،روی لب هام نشوند.

پرونده‌ای که توی دستش بود رو روی میز گذاشت و عقب رفت. پرونده رو باز کردم؛ خوبه، بهش امیدوار شدم! داخل پرونده، شامل عکس‌ اشخاصی بود که اون مرد یعنی قاتل باهاشون ارتباط داشته و همچنین اسامی و مشخصات مقتول‌ها و جالبه که حدسم درست دراومده بود. اون واقعا دوست‌های خودش رو کشته بود؛ ولی چرا؟ خب این چیزیه که من باید بفهمم.

پوزخندی زدم. خطاب بهش با صدای خستم گفتم:

- به بچه ها بگو تا سی دقیقه دیگه حرکت می‌کنیم؛  تا بیست دقیقه دیگه این جا باشن.

چشمی گفت  و با سلام نظامی از اتاق خارج شد. غمگین و خسته به پرونده نگاه کردم. گریه بسه باید برگردم به کارم... اره... شاید این مقتول ها هم مثل من کسی رو دارن که دلتنگشونه، باید براشون تاوانش رو بگیرم... باید قاتل رو بگیرم. سرم رو بالا گرفتم و مصمم به پرونده خیره شدم و با دقت شروع به خوندنش کردم. باید زود تمومش کنم...

***

ده دقیقه گذشته بود و بچه‌های تیم به زودی می اومدن! احتمالا صورتم به حالت عادی برگشته بود و دیگه قرمز و متورم نبود. از جام بلند شدم و پرونده رو  برداشتم. به طرف در رفتم؛ اول باید یه کار دیگه‌ای رو انجام می دادم. به طرف اتاق سرهنگ قدم بر داشتم؛ صدای قدم هام که توی راهروی بزرگ اداره اکو میشد حس جالبی رو بهم می داد! جلوی در اتاق سرهنگ ایستادم و در زدم. منتظر شدم تا اجازه‌ی ورود رو صادر کنن که اجازه دادن. داخل شدم و جلوشون سلام نظامی دادم.

مثل همیشه با صدای محکمشون ازاد دادن. درست ایستادم و با صدایی محکم، گفتم:

- سلام قربان، آماده‌ی عملیاتیم.

سری تکون دادن، برگه‌ای رو امضا کردن و به طرفم گرفتن. جلو رفتم و ازشون گرفتم. آره خودش بود، چیزی که خیلی می خواستم. برگه‌ای که نشون می داد فرماندهی کل عملیات با منه! با خوشحالی ازشون تشکر کردم. امیدوار بهم خیره شدن و با صدایی که اطمینان ازش می بارید گفتن:

- سرگرد، روی شما خیلی حساب باز کردم؛ امیدوارم موفق بشید!

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت هفده#

تشکری کردم. سرهنگ کسی بودن که خیلی بهشون احترام می ذاشتم، با اجازشون از اتاق بیرون اومدم و به طرف اتاق خودم برگشتم. احتمالا همه الان رسیده بودن. پشت در اتاقم ایستادم و در رو باز کردم. حدود شیش نفر، از جاشون بلند شدن و چند تاشون سلام نظامی دادن. سری تکون داده و آزاد میدم. همه باز پشت میز کنفرانس داخل اتاقم می‌شینن. به طرف میز رفتم و در راسش ایستادم؛ بهشون نگاه کردم خوبه که همشون وقت شناس بودن!

نفس عمیقی کشیدم  و محکم و با صلابت گفتم:

-  عملیات رو شروع کنیم. این جا دایره‌ی جناییه، نه دایره‌ی مواد مخدر!  پس انتظار رحم نداشته باشید، خشونت این جا خیلی بالاست؛ اگه قراره بترسید، همین الان از اتاق برید بیرون.

به اون دو نفری که تازه وارد گروه شده بودن و رنگ و روشون سفید شده بود نگاه کردم.

یکیشون که دختر بود، خیلی سریع از جاش بلند شد و سلام نظامی داد. با صدایی که سرشار از اطمینان بود گفت:

- قربان! افسر هانیه توسلی، تازه وارد دایره‌ی جنایی، همیشه برای انجمام وظیقه آماده ام.

لبخندی می‌زنم؛ نه، خوشم اومد! آزاد دادم . به اون یکی نگاه کردم؛ یه پسر بود. انگار هدفش این نبود که بمونه! از جاش بلند شد با یه سلام نظامی و با گفتن با اجازه، به طرف در رفت. به مرد ها نگاه کردم. مردهای جمع، سری از روی تاسف تکون دادن. لبخندی روی لبم نشست. خطاب به توسلی اروم گفتم:

- از روحیت خوشم اومد! امیدوارم همکاری خوبی رو باهم داشته باشیم.

با خوشحالی ایستاد و گفت:

- ممنون قربان!

سری تکون میدم و باز می شینه. همه بهم نگاه می کردن با صدایی محکم گفتم:

- خب، میرم سر اصل مطلب.

پرونده رو جلوشون، روی میز بزرگ کنفرانس گذاشتم و گفتم:

- افسر توسلی، از این پرونده هفت نسخه کپی بگیر

افسر سریع بلند شد و پرونده رو بر داشت و به طرف دستگاه پرینت روی میزم رفت. با آرامش بهش نگاه می کردم و کار هاش رو زیر نظر داشتم. سریع کارش رو انجام داد و بر گشت؛ تموم نسخه‌ها رو جلوی هر کدوم از بچه‌ها گذاشت و باز روی صندلیش نشست و بهم نگاه کرد. نه کارش خوب بود! سری از روی تایید تکون دادم و تشکری کردم.  به همه نگاه کردم و گفتم:

- تحقیقات نشون داده که قاتل در کل شیش دوست داره و کس دیگه‌ای رو نداره. مشخص نیست چرا مادر و پدرش کشته شدن؛ اما بچه‌ها دارن تحقیق می‌کنن. احتمال میدم که خودش خانوادش رو کشته باشه؛ ولی نمی‌دونم چرا مدارکی از مرگ مادر و پدرش نیست، انگار قتل نبوده! البته هنوز چیزی مشخص نیست. همون طور که می‌دونید و الان فهمیدید، اون شیش مقتول دوست‌هاش بودن که همه به طرز افتضاحی کشته شدن.

همه در حال خوندن پرونده و مشخصات ذکر شده در داخلش بودن. مدتی نگذشته بود که سرگرد دوم حامدی سرش رو بالا اورد و گفت:

- سرگرد آرمان! اگر این طوره که می‌گید، پس امشب قتلی رخ نمیده؛ چون هر شش نفر کشته شدن و وی کس دیگه‌ای رو هم نداره.

سری تکون دادم. بهش نگاه کردم و گفتم:

- بله، درست می‌گید سرگرد حامدی؛ اما اگر به صفحه‌ی هفتم پرونده نگاه کنید، می‌فهمید که اون قبلا به مدت پنج سال توی تیمارستان لاله بستری بوده، بعد از اون هم فرار و شروع به کشتن دوست‌هاش کرده؛ پس میشه گفت، شیش روزه که از تیمارستان فرار کرده.

شیما وسط حرفم پرید و با اطمینان گفت:

- پس اول بعد از فرار کردنش دوست‌هاش رو کشته و اگر اون جوری که من فکر می‌کنم باشه... بعدی نوبت... 

 بهم نگاه کرد. سری برای تایید حرفش تکون دادم و به جاش ادامه دادم:

- آره، هدف امشب اون کسیه که توی تیمارستان بهش رسیدگی کرده. اون فقط یه روانی دیوونه است که نمی تونه واقعیت و خواب رو ازهم تشخیص بده. یه جور بیماری به نام روان‌پریشی یا سایکوز!

سرگرد حامدی باز به حرف اومد و متعجب گفت:

 - یعنی الان باید کل یه تیمارستان رو محاصره کنیم و منتظر قاتل باشیم تا خودش رو نشون بده؟

بهش نگاه کردم؛ واقعا چطور سرگرد شده بود؟! عصبی گفتم:

- خیر، باز هم اگه به صفحه‌ی هفتم نگاه کنید، می‌بینید آدرس خونه‌ی پرستارش توی تیمارستان و دیگر مشخصاتش نوشته شده!

  • لایک 6

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت هجده#

سرگرد حامدی، عصبی بهم نگاهی کرد و پرونده رو دوباره باز کرد تا صفحه هفت رو بخونه. کلافه و عصبی گفتم:

- همگی آماده بشید، امشب ما یه قدم از قاتل جلوتریم!

همه با هم بله‌ای گفتن که سرگرد حامدی باز پرید وسط و گفت:

- صبر کنید! الان مسئولیت کل عملیات با کیه؟ درسته یه گروهیم؛ اما هنوز هم کسی به عنوان فرمانده از طرف سرهنگ انتخاب نشده. 

بعد از تموم شدن حرفش، با پوزخند بهم نگاه کرد. هه، کور خوندی من همیشه ازت یه قدم جلوترم! با پوزخندی متقابل، برگه‌ای که سرهنگ بهم داده بود و تموم مدت جلوم روی میز گذاشته شده بود رو به طرفش هل دادم و با پوزخند نا مشخصی که فقط خودم حسش می کردم، گفتم:

- سرهنگ دستور رو صادر کردن. 

متعجب و عصبی برگه رو بر داشت و بهش نگاه کرد. حیران گفت:  

- چی؟ یعنی... از...

پوزخندی زدم و گفتم:

- فعلا که من فرمانده‌ای کل عملیات رو دارم. سرگرد! مشکلی هست؟

عصبی و با خنده‌ای که معلوم بود بدجور حرصش گرفته گفت:

- خیر!

از جام بلند شدم و به طرف کمدم رفتم. بلند گفتم:

- تا دو دقیقه‌ی دیگه، همه‌‌ی افرادتون توی ماشین‌ها باشن!

همه چشمی گفتن و از اتاق بیرون رفتن. در کمد رو باز کردم و جلیقه‌ی ضد گلوله رو  بیرون اوردم و به سختی پوشیدمش.  زیپ نیم بوت های مخصوصم رو بعد از پوشیدنشون بالا کشیدم و مقنه‌ام رو با مقنه‌ای که نشان بزرگ پلیس داشت عوض کردم. همچنین سگک‌های نشان پلیس رو روی استین مانتوم  زدم و چادرم رو پوشیدم. خب الان آماده‌ی عملیات بودم، کمربند مخصوصم رو هم دور کمرم بستم و کلت و دستبندها رو توش جاساز کردم و سه تا خشاب اضافه هم محض احتیاط بر داشتم. در کمد رو بستم و به طرف میز رفتم. موبایلم رو از روش برداشتم و توی جیب مانتوم گذاشتم. به طرف در رفتم و از اتاق خارج شدم.  محکم و استوار توی راهروی اداره قدم برداشتم و به طرف در خروجی رفتم. از اداره بیرون اومدم. ماشین‌های مشکی ون پلیس، آماده جلوی در اداره ایستاده بودن و افرادمون یکی-یکی واردشون می‌شدن.

جلو رفتم و سوار ون اولی شدم. یکی از افراد، میکروفن تو گوشی رو بهم داد. توی گوشم جاساز کردم و دکمه‌ی روشنش رو زدم. با صدایی بلند و رسا، محکم گفتم:

- یک-دو-سه، همه صدام رو دارید؟

با تایید شنیدن صدام توسط همه شروع عملیات رو اعلام کردم.

- گروه یک، سرگرد فتوحی و رضایی پشت خونه مستقر بشید!

با بله گفتنشون، دو تا از ماشین‌ها بلافاصله حرکت کردن و از کنارمون رد شدن. همونطور که به رفتن ماشینشون نگاه می کردم، ادامه دادم:

- گروه دو، سرگرد مولایی و خدایی جلوی خونه مستقر و مطمئن بشید که لو نمی‌رید‌؛ فهمیدید؟ به هیچ وجه جای هیچ اشتباهی نیست! 

- بله قربان! 

دو تا دیگه ماشین هم حرکت کردن.

- گروه سه، سرگرد حامدی و فتاحی! سرگرد حامدی، شما خونه رو محاصره کنید و آماده باشید. سرگرد فتاحی، شما هم روی پشت بوم‌های خونه‌‌های اطراف مستقر بشید و کل منطقه رو تحت نظر بگیرید.

- بله قربان!  

روی به افسر توسلی، همونی که تازه وارد بود کردم و گفتم:

- ماهم داخل مستقر می‌شیم. 

بله محکمی گفت، سری تکون دادم  و به راننده دستور حرکت دادم. ماشین با سرعت شروع به حرکت کرد و به طرف خونه پرستار راه افتاد. به پنجره نگاه کردم. ادم هایی که بی مشغله یا شایدم با مشغله در حال رفت و امد بودن! چی میشد داداشم هم هنوز جزوی از این افراد بود؟ چی میشد؟ چی میشد زندگیم، گاهی کلیشه ای از رمان ها بود!؟

***

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت نونزده#

حدود نیم ساعت بعد بلاخره به مقصد رسیدیم. ماشینمون با اشاره من پشت خونه ایستاد. باید تا حد امکان جلب توجه نکنیم. نگاهم رو از پنجره گرفتم و چادرم رو از روی سرم بیرون اوردم و روی صندلی ماشین انداختم. سریع از ماشین پیاده شدم و به ساختمانی که پشتش بودیم نگاه کردم. پشت ساختمون یه کوچه کوچیک بود با چند تا درخت اقاقیا که با وزش باد تکون می خوردن. به سمت ماشین ها برگشتم ونگاهم رو از فضا گرفتم. تموم افراد تیم در عرض چند دقیقه پیاده شدن و آماده کنارم به صف ایستادن. نگاهی بهشون انداختم. همه لباس‌های سیاه و جلیقه‌های مخصوصشون رو پوشیده بودن و با نظم کنار هم در دو ردیف ایستاده بودن. سری از روی رضایت تکون دادم و به توسلی که به طرفم می اومد نگاه کردم. بهم که نزدیک شد اروم خطاب بهش گفتم:

-        افسر به راننده ها بگو سه کوچه از چپ پارک کنند و پوش به زنگ باشن تا در صورت فرار متهم سریع برسن.

افسر با تکون دادن سرش سریع به طرف ماشین ها رفت. به طرف ساختمون برگشتم و بهش خیره شدم. یه ساختمان ده طبقه مسکونی بود. ظاهر خیلی ساده ای  داشت و توی پایین شهر بود به حتم وضعیت مالی اون پرستارزیاد خوب نیست.

با برگشتن توسلی و ایستادنش کنارم، نگاهم رو از ساختمون گرفتم. وقتش بود! نفس عمیقی کشیدم  و اروم به طرف ساختمان حرکت کردم.

بقیه افراد هم پشت سرم حرکت کردن. ازکوچه کناری ساختمون بیرون اومدیم و بهطرف ورودی رفتیم. یکی از بچه ها خواست زنگ در رو بزنه که عصبی بهش توپیدم:

-        هی داری چه غلطی می کنی؟ اگر مجرم یکی از مستجر ها باشه چی؟ می خوای خبرش کنی!

سرباز سریع عقب رفت و معذرت خواهی کرد. کلافه با اخم بهش خیره بودم. خطاب به افسر رحیمی گفتم:

-        رحیمی بیا در رو باز کن! بعد از این همه وقت هنوزم من باید بهت بگم؟ خودت نمی فهمی!

نگاهم رو از اون خرابکار گرفتم و به رحیمی دوختم که با ترس از پشت سرباز ها بیرون اومد و عذرخواهی کرد. عصبی بهش نگاه کردم که سریع نگاهش رو ازم گرفت و به طرف در رفت. جعبه ای که همیشه همراهش بود رو روی زمین گذاشت و شروع به باز کردن در کرد. کلافه به اطراف نگاه کردم. با ساختمانهای اطراف و هرجایی که قرار بود بچه های تیم های دیگه مستقر بشن نگاه کردم. نه خوب مخفی شده بودن. لو نمی رفتیم. در واقع امیدوار بودم! هرچند یه ادم دیوونه ممکن نیست حدس بزنه براش کمین کردن!

با صدای توسلی که خبر از باز شدن در می داد، نگاهم رو از اطراف گرفتم و اولین نفر وراد ساختمون شدم. با اشاره دستم عده ای لابه‌لای ستون‌ها و توی طبقه‌های مختلف، با اجازه‌ی صاحب خونه‌ها مستقر شدن. خودم و توسلی و سه سرباز هم به طبقه چهارم رفتیم تا وارد خونه بشیم. از اسانسور بیرون اومدم و جلوی واحد اون پرستار ایستادم. با نگاهی به بچه ها و اطمینان از اماده بودنشون در رو زدم؛ مدتی نگذشت که در یکم باز شد. با دیدن زنی چهل ساله لبخندی زدم و بهش سلام کردم. گویی با دیدنم تعجب کرده بود.

-        سلام  بفرمایید!

تعجب حتی توی لحنش هم هویدا بود. با حفظ همون لبخندم سریع کارت شناساییم رو که دور گردنم بود به طرفش گرفتم و با صدایی مطمئن و محکم، خطاب بهش گفتم:

- سلام خانم محمدی! سرگرد نگاه آرمان از دایره جنایی، پلیس آگاهی هستم. چند تا سئوال ازتون داشتم. لطفا همکاری کنید!

محمدی که انگار بخاطر اوردن اسم پلیس ترسیده بود در رو بیشتر بست و با لکنت گفت:

-        ب..بله بفرمایید!

مشکوک بهش نگاه کردم. اینقدر ترس طبیعی بود؟ اروم در حالی که به چشم هاش خیره بودم و تموم حرکاتش رو زیر نظر داشتم گفتم:

- شما کسی رو می‌شناسید که شیش روز پیش از تیمارستانی که توش کار می‌کنید فرار کرده باشه؟

نگاهش در لحظه تغییر کرد و شکه بهم خیره شد! یه چیزی عجیب بود! با لحنی وحشت زده گفت:

- من که کاری نکردم! طوری شده؟

چرا اینقدر ترسیده؟ کلافه و مشکوک گفتم:

- شما امید سرافراز رو که به تازگی از تیمارستانتون فرار کرده می شناسید یا خیر؟

نگاهش بیشتر رنگ ترس به خودش گرفت! به حتم می شناخت! با لحنی ترسیده و مظطرب جواب داد:

- ب..بله می‌شناسم، چ..چطور مگه؟ پ..پیدا شده؟

مشکوک و مرموز به چشم هاش خیره شدم. یعنی خبر داشت گم شده! پس چرا به پچلیس اطلاع نداده بود! چرا خبری از تیمارستان نداده بودن! همون طور که به چشم هاش خیره بودم و داشتم رفتار هاش رو انالیز می کردم گفتم:

- خیر، احتمال می‌دیم که ایشون امروز به این جا بیان؛ لطفا همکاری کنید و اجازه بدید وارد خونه بشیم.

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت بیست#

یه چیزی عجیب بود! محمدی، وحشت زده و متعجب بعد از دقایقی سری تکون داد و با تردید از جلوی در کنار رفت. به همراه بچه‌ها وارد خونه شدیم. نگاه اجمالی به خونه انداختم. ساده بود! درست مثل چیزی که حدس زدم. وضعیت مالی خوبی نداشت. به بچه ها اشاره کردم. هر کدوم یه جا مستقر شدن؛ یکی از بچه‌ها کنار یخچال که فضای خالی داشت و مشخص نبود پنهان شد. یکی دیگه هم پشت در اتاق خواب انتهای راه رو قایم شد و توسلی هم پشت در وردی که حاشیه کوچیکی داشت پنهان شد تا سریع راه خر.جش رو ببنده. منم پشت مبل‌های توی سالن مستقر شدم تا به محض اومدنش، در کمترین زمان ضربه فنیش کنم. در این زمان به خونه مجدد نگاهی انداختم؛ خونه تشکیل شده بود از یه سالن کوچیک که مبل‌های معمولی وسطش چیده شده بودن و یه آشپزخونه سمت راست داشت و یه سالن و راهرو کنار اشپزخونه بود که یه اتاق در انتهاش قرار داشت؛ خونه‌ی معمولی ای بود و چیز خاصی نداشت. به زن نگاه کردم. روی مبل نشسه بود. به شدت ترسیده بود و رنگش زرد شده بود. مدام دست‌هاش رو به هم می‌مالید و گاهی هم لبش رو گاز می‌گرفت! چرا این قدر مضطرب بود؟! یه چیزی عجیبه! عصبی از پشت مبل بلند شدم و خطاب بهش گفتم:

- خانم محمدی، این چه رفتاریه؟ این جوری با رفتار شما، همون اول لو می‌ریم عزیز! لطفا وقتی اومد با آرامش و معمولی در رو براش باز کنید و ....

 

برای لحظهای یه چیزی توی مغزم جرقه زد؛ اصلا صبر کن ببینم، یه دیوونه عمرا بتونه آدرس یه خونه به این پَرتی رو پیدا کنه! آدرس دوست‌هاش رو میشه گفت چون با هم در ارتباط بودن و رابطه داشتن پیدا کرده؛ اما این جا... امکان نداشت؛ چطور ممکن بود؟! متعجب و گیج به اون زن نگاه کردم. آره... خودشه! با حالتی مشکوک، در حالی که چشم هام رو تنگ کرده بودم و بهش خیره شده بودم گفتم:

- احیانا با کسی مشکلی دارید؟ مثلا توی تيمارستان یا...

زن متعجب شد و نرس توی نگاهش بیشتر شد! یه چیزی باید باشه که اینقدر واکنش نشون داده! اروم و با لکنت در حالی که از روی مبل بلند میشد گفت:

- ن... ن... ه! 

به حتم یه چیزی مشکوکه! چرا تا این سوال رو پرسیدم لکنت پیدا کرد؟ ترس نگاهش از چی بود؟ با صدایی که عصبانیت و کلافگی توش موج میزد گفتم:

- لطفا درست فکر کنید. با کسی مشکلی داشتید؟

بلافاصله سرش رو به چپ و راست به معنای منفی نتکون داد و با ترس بهم خیره شد. استرس و وحشت از تموم بدنش مشخص بود. یه چیزی باید اشتباه باشه مصلمنا با این واکنشش یه مشکلی داره! باید کار یکنم خودش دهن باز کنه. در حالی که نگاهم رو ازش گرفتم و به تابلوی مونالیزای بالای سرش دادم، خونسرد گفتم:

- خب پس خداروشکر، وگرنه ممکن بود جونتون در خطر باشه. الان که میگید چیزی نیست من ما اشتباه حدس زدسم مجرم با شما کاری نداره. ممنون از همکاریتون.

به طرف در رفتم و به بچه ها اشهر کردم تا بیرون بیان. توسلی متعجب بهم نگاه می کرد که با اشاره ابرو بهش گفتم در رو باز کنه. تعجبش بیشتر شد اما چیزی نگفت و سریع در رو باز کرد. به طرف زن برگشتم و بهش نگاه کردم. وحشتزده و پر از استرس بهم خیره بود. لبخندی از روی خونسردی زدم و با گفتن با اجازه ای از خونه بیرون اومدم و به طرف اسانسور رفتم. بقیه هم پشت سرم بیرون اومدن و در رو بستن. به محض بسته شدن در توسلی کنارم قرار گرفت و متعجب اما با لحنی اروم گفت:

- فرمانده چی شد! چرا...

قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه در با ضرب باز شد و صدای خانم محمدی توی راهرو پیچید!

- جناب سرگرد! جناب سرگرد، صبر کنید!

پوزخندی زدم. همیشه همین طور بود! به توسلی نگاه کردم. شکه به طرف اون زن برگشته بود و بهش با دهانی باز نگاه می کرد! اروم به طرف زن برگشتم و لبخندی زدم و گفتم:

- بله؟!

زن دست هاش رو تیو هم جمع کرد و سرش رو پایین انداخت. با لحنی اروم که به سختی شنیده میشد گفت:

-  من... من ی..یه مشکلی داش..تم.

توی دلم پوزخندی زدم. حدسم درست بود! اروم به طرفش رفتم و خودم ور متعجب نشون دادم. دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

- واقعا؟ پس بفرمایید داخل این جا جای درستی نیست!

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت بیست و یک#

سری به معنای تایید تکون داد و وارد خونه شد. به بچه ها اشاره کردم. سریع باز وارد شدن و توی جاهای قبلیشون مستفر شدن. همراه توسلی و محمدی وارد خونه شدم. توسلی بیچاره هنوز همونطور متعجب مونده بود! به سادگیش لبخندی زدم و محمدی رو در حالی که دستم پشت کمرش بود روی مبل نشوندم و خودم بالای سرش دست به سینه ایستادم. به ساعتم نگاه کردم. ساعت یازده شب بود! تنها یه ساعت دیگه مونده بود. منتظر بهش نگاه کردم و گفتم:

- وقتی نمونده خانم محمدی لطفا هرچی می دونید بهمون بگید، اگر دروغ بگید یا قصد معتل کردن پلیس رو داشته باشید دستگیر می شید! ممکن همین الان جون یک نفر در خطر باشه!

محمدی با بغض بهم نگاه کرد و سرش رو به چپ و راست به معنای منفی تکون داد و گفت:

- نه نه قصدم معتل کردن شما نیست... ر... راستش... با مدیرمون... مشکل داشتم. 

مدیر؟ منظورش مدیر تیمارستان بود؟ چه جالب! با صدایی محکم و نگاهی خیره‌تر از قبل گفتم:

- چه مشکلی؟

دست هاش رو توی هم گره کرد و در حالی که پوست لبش رو می کند مظطرب و با کمی تعلل گفت:

- ر... راستش...خ..خب...

با این لکنتش داشت روی روح و روانم راه می رفت! عصبی و بلند گفتم:

- هر چی می‌دونید بهمون بگید خانم محمدی!  قضيه مرگ و زندگیه؛ ایشون تا الان شیش نفر رو کشتن و بعدی شمایید. این مسخره بازی‌ها و پنهون کاری هاتون رو کنار بذارید.

ده برابر مظطرب تر و وحشت زده تر بهم زل زد و به آنی گفت:

- ک... کشته! من...

چه مرگشه! نکنه از قتل ها خبر نداشته! اینبار فریاد زدم:

- چی می‌دونید!

با فریادم، انگار بغضش شکست، اشک هاش قطره قطره از هم پیشی گرفتن و جلوی روسری قهوه ایش رو خیس کردن. ب صدای هق هق هاش بیشتر از قبل عصبی شدم. اخه گریه اش واسه چی بود الان؟ در میون گریه‌هاش گفت:

- ا..اون ادم کشته، نه...

بهش نزدیک شدم و محکم با دست هام شونه ذهاش رو گرفتم. باش دت تکونش دادم و توی صورتش غریدم:

- بهم بگید مدیرچی؟ زود باش لعنتی!

از ترس به خودش می لرزید، انگار عصبانیتم کار خودش رو کرده بود چون بلافاصله شروع به حرف زدن کرد.

- خ... خواهش می‌کنم... نگید من گفتم؛ اما... اما چند هفته پیش متوجه یه اختلال در حساب مالی بیمارستان شدم؛ پول‌ها کم بودن و انگار یکی از عمد ب..برشون داشته بود. من... من یه ماه حسابدار بودم؛ آخه حسابدار اصلی یه مدت مشکل د..داشتن و چون من قبلا ح..حسابداری خونده بودم ج..جایگزینشون شدم ت..تا برگردن و و..وقتی موضوع رو به م..م..مدی..یر اطلاع دادم و فهمید خبر د...داارم... ت...ته...

لعنتی! از این لکنت‌هاش متنفر بودم! باز با فریاد گفتم:

- جون بکن!

گریه اش شدت بیشتری گرفت، خدایا! پوف... لعنت!

- ت... تهدیدم کرد که... که اگه به کسی بگم... م... من رو... می‌کشه...

هقهقش بیشتر زا قبل شدت گرفت. دستش هاش رو با صورتش قاب گرفت و تنها صداش بود که سکوت محیط رو می شکست. با تموم شدن حرفش، متعجب سرم رو بالا ارودم و به دیوار روبه‌روم خیره شدم. می کشتش؟ چون فهمیده... خودشه، یه دیوونه عمرا بتونه آدرس یه جای پرت مثل این خونه رو پیدا کنه و هر بار هم به یه روش آدم بکشه و سرنخی هم از خودش به جای نذاره! آره خودشه، مگر این که از کسی دستور بگیره یا درستش اینه که کسی کنترلش کنه! خطاب به خانم محمدی، با فکی که سعی در کنترل کردنش داشتم تا باز سرش فریاد نزنم، گفتم:

- اون مرد، امید سرافراز...

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت بیست و دو#

میون گریه‌هاش، ترسیده سرش رو بالا ارود و بهم نگاه کرد. انگار منتظر ادامه حرفم بود.

- در چه وضعیتیه؟ یعنی می‌تونه بفهمه چی کار می‌کنه یا کلا حالیش نمیشه؟! 

اشک‌هاش رو پاک کرد و سریع از جاش بلند شد. با بغض گفت:

- نه-نه، اون خیلی بهتر شده بود! 

ابروهام رو بالا انداختم. بهتر شده بود! منتظر به دهنش خیره شدم تا ادامه حرفش رو بزنه. اما چرا چیزی نمی گفت؟ نگاهم رو کلافه و عصبی چرخندم و با فکی که تحت فشار بود گفتم:

- چطور بهتر شده بود؟  

انگار کلا حواسش پرت شده بود چون با حرفم به خودش اومد و مظطرب بهم نگاه کرد و با چشم های اشکیش بلاخره به حرف اومد!

- ب..بله! م..مثلا اون هفته، وقتی به..هش گفتم یکی که میاد ب..باید بهش سلام کنی، گفت ب..باشه و از اون موقع هر ک..س می‌اومد به..هش سلام م.می‌کرد. این فهم توی آ..آدم‌هایی با ش..شرایط اون خیلی نادره! اون می‌فهمه؛ ا..اما نمی‌تونه خودش ف..فکر کنه؛ در واقع هر چ..چی بهش بگی رو می فه..همه؛ اما د..درک نمی‌کنه که و..واقعیه یا خ..خواب! 

از این همه لکنت خودش فهمید چی میگه! کلافه نگاهم رو ازش گرفتم و به حرفش فکر کردم. که واقیت رو از خواب تشخیص نمی داد! پوزخندی زدم. خودش بود! روم رو از خانم محمدی گرفتم و عصبی توی میکروفن گفتم:

- همه‌ی گروه‌ها، به هیچ وجه، تاکید می‌کنم به هیچ وجه اجازه شلیک ندارید؛ فقط دستگیرش کنید، تاکید می‌کنم، فقط دستگیرش کنید؛ تمام. 

- دریافت شد، تمام.

با شنیدن صداشون، سری تکون دادم. به خانم محمدی نگاه کردم. هنوزم داشت گریه می کرد! چقدر اشک داشت اخه! شونه ای بالا انداختم با تشری ساکتش کردم تا لومون نده! باز سر جام مستقر شدم و خیره به در با اسلحه منتظر موندم. برای لحظه ای به فکر فرو رفتم. انگار همه چیز درست شده بود. پرونده ای که هیچی نداشت با چند تا جمله انگار تموم شد! همه چیز کنار هم مثل پازلی شد که قطعه هاش کنار هم چیده شدن و امشب تموم میشه! پوزخندی زدم. منم دیگه!

***

کلافه از انتظار زیاد، به ساعتم نگاه کردم! حدودا بیست دقیقه از دوازده گذشته بود؛ اما هنوز مضنون نیومده بود! یعنی چی شده بود؟ چرا نیومده؟ عصبی و کلافه، از جام بلند شدم و توی میکروفن گفتم:

- تموم گروه‌ها، اعلام وضعیت!

صداشون از توی میکروفن بیشتر عصبیم کرد. همه وضعیت سفید رو گذارش می دادن که این یعنی فاجعه توی یه عملیات غافلگیری! کلافه دستم رو روی صورتم کشیدم. لعنت! چه خبره؟ توی فکر بودم که زن با شتاب از جاش بلند شد و مظطرب گفت:

- یعنی نمیاد؟

بهش نگاه کردم. صورتش هنوز بخاطره گریه هاش قرمز بود. کلافه، سرم رو به چپ و راست تکون دادم که با خوشحالی گفت:

- آخ، خدایا شکرت....

داشت حرف می زد که گوشیش زنگ خورد و مانع از گفتن ادامه‌ی جملش شد. گوشی رو از روی اپن اشپزخونه بر داشت و به طرف اتاق انتهای راهرو رفت تا تماس رو وصل کنه! عصبی توی میکروفن، خطاب به بچه‌ها گفتم:

- همگی، از موقعیت خارج شید، به اداره برمی‌گردیم. 

برای اخرین بار به اتاقی که توش رفته بود و درش نیمه باز بود نگاه کردم و با اشاره به بچه ها خواستم از خونه بیرون برم که با شنیدن صدای آروم زن ایستادم!

- به خدا ببخشید دیر شد! یکی از دیوونه‌های تیمارستانمون فرار کرده بود و می‌خواست من رو بکشه؛ واسه همین پلیس‌ها توی خونم ریخته بودن، دیگه نشد بیام... هنوز هستید؟ بمونید خودم رو سریع می‌رسونم. باشه-باشه دوستت دارم، بای.

 صبر کن ببینم! هنوز هستن؟ منظورش چی بود! سریع به طرف اتاقش برگشتم و با شتاب در رو باز کردم. متعجب بهم نگاه می کرد که بی توجه بهش گفتم:

- کی هست؟کجا!

متعجب بهم از سر تا پا نگاه کرد و گفت:

- بله! 

وقت توضیح و این سوسول بازیا نبود! بلند گفتم:

- کجا؟

وحشت زده از فریادم گفت:

- ق... قرار بود... با بچه‌ها بریم... بیابون... اون‌ها... قرار شد ساعت دوازده بیان، م..منم یازده برم تا زودتر برسم و فرش‌هامون رو پهن کنم... تا اون‌ها میان...

  • لایک 7

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...