رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته دختر طلاق | بهاره احمدی کاربر انجمن نودهشتیا


بهاره احمدی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نویسنده:بهاره احمدی

داستان:دختر طلاق

ژانر: اجتماعی،غمگین

هدف: توجه خاص به فرزندان طلاق

ساعت پارت گذاری:۲۲:۳۴

خلاصه: دختری ازتبار سختی   که در منجلات زندگی خود دست و پا می زند

مقدمه: اگر روحیه ام خراب  باشد در حواب کسی که  بگوید چطوری؟همیشه می گویم خوبم،چون میدانم نه احوال من برایشان مهم است و نه توجه ساختگی آنها برای من مهم است،پس من همیشه خوبم.

خیس از عرق با لپ های قرمز به طرف خانه دویدم تا کمی آب بنوشم،قبل اینکه از خنکی آب غرق لذت شوم از صدای فریاد های پدرومادرم مسخ شدم،همانجا جلوی در ایستادم وبه هوار زدن هایشان گوش دادم.

حس کردم صورتم از شدت گریه ورم کرده،به سکسکه افتادم.

با صدای معلم از هجوم خاطرات تلخ گذشته بیرون آمدم.

معلم:(مهیا عزیزم چیزی شده؟)

سکوت کردم ،سال ها بود از آن ماجرا گذشته ،اما چند ماهی است دوستم انقدر افسرده شده مثل اینکه پدر ومادرش می خواستند طلاق بگیرند ومن هم یاد گذشته خودم افتادم.

معلم بعد از اتمام کلاس من را به دفتر مدرسه برد و علت این همه غمگین بودن و حواس پرتی هایم را در کلاس پرسید.

گفتم برای زهرا نگرانم دوست ندارم بلا هایی که سر من آمده برسر دوستم بیاید معلم با تعجب نگاهم کرد شروع کردم به صحبت کردن:چه دنیایی شده.اخر میدانی به راحتی دل می شکنند حتی خودشان قضاوت می کنند اینقدر غمگینم اخر مرا قضاوت کردند مگر من قلب ندارم دیگر حتی زندگی نمی کنم به نظرم حتی زنده نیستم. من مرده ام وتنها فقط خاکستری از وجودم باقی مانده مثل جنازه ای که هرکس از کنارم می گذرد لگدی نثارم می کند .چقدر افسرده وسرگردان شده ام.

درست است من بچه طلاق هستم،ولی مگر من ادم نیستم،مگر من خواستم چنین شود ،من هم غمگینم من هم ضربه خوردم گناه من چیست؟! 

دلم امنیت میخواهد و بفهمم دیگر قرار نیست آسیب ببینم منی که دیگر از آینده خودم هم میترسم که نکند اتفاقی که برای پدر ومادرم افتاده برای من هم بیفتد ؛دلم توجه میخواهد که ببینم دیگران مانند بقیه بامن هم صحبت شوند ومثل دیگران رفتار کنند، منی که اعتماد کردن برایم سخت است میترسم که کسی صادق نباشد، نکند همه حرف های اطرافیانم دروغ و ریا باشد.

اخر وقتی پدر ومادرم جدا از هم زندگی می کنند ،با چه کسی صحبت کنم؟ به چه کسی درد هایم را بگویم؟ 

واقعا چه شد که به اینجا رسیدم انگار به ته خط رسیده ام حس میکنم تنها موجود اضافه روی زمینم مگر من چه کار کرده ام؟به کدامین جرم؟ به کدامین گناه؟ 

آن اوایل خیلی سعی می کردم به همه بفهمانم ان طوری که شما فکر میکنید نیست 

میخواستم به همه بفهمانم بچه طلاق بودن جرم نیست،گناه نیست، بعد یک مدت فهمیدم اصرار به بیگناهی بی فایده است.

کم کم بی تفاوت شدم، طلاق پدر و مادرم برابر شد با مرگ آرزوهایم شاید فکر کنید کمی اغراق میکنم ولی چنین نیست ،جای من نیستید بفهمید چه زجری می کشم هرشب که به سمت تخت خوابم میروم ،فقط کمی دلم خواب پر از ارامش میخواهد اما خودم میدانم که فقط وفقط آرزوی محالی است ...

و در آخر انقدر فکر وخیال می کنم که خودم هم نمی دانم کی به خواب می روم.

همیشه با خودم می گویم مگر ما انسان ها چند دفعه زندگی میکنیم که بخواهیم بدون تفاهم،بدون عشق، بدون دوست داشتن وحتی کمی آرامش باهم زندگی کنیم البته زندگی که نه تحمل کردن با اینکه پدر ومادرم از نظر مالی هیچ کم وکسری برایم نگذاشته بودند اما همیشه خلا نبودنشان کنار هم اذیتم میکرد ویک حس دوگانه داشتم که خانواده ام کنارم نیستند واز طرفی خوشحال بودم که از آن شرایط مضحک جنگ ودعوا راحت شده بودم به نظرم بهترین کار را کردند.

منی که بعضی وقتی ها نمیتوانم احساساتم را بروز بدهم که روز به روز حالم بدتر میشود، حتی به من یاد نداده اند که در برابر زورگویی ها مقاومت کنم وحقم را بگیرم،اگر لفظا بگویم ،ولم کنید، میخواهم تنها باشم،حوصله ندارم و... این ها که معنی واقعی خودشان ندارند حتی سعی هم نمی کنند اگر لازمشان دارم کنارم باشند منی که با بهانه گیری های الکی میخواستم بفهمانم کنارم باشید من دلم برایتان تنگ شده،ولی خوب هیچ کسی اهمیت نداد وهمه درگیر کار خودشان شدند مگر همه چیز مادیات است من حاضر بودم تمامی مادیات را میدادم ولی ذره ای عشق ذره ای محبت در زندگیم بود انقدر از من دور شدند که گاهی فکر میکنم بودن ویا نبودنم مهم نیست،ودر آخر احساس پوچی و بیهودگی میکنم.

منی که وقتی نگاه بد اطرافیان را میبینم انگار طنابی به دور گردنم آویزان می کنند و وقتی حرف ها، طعنه ها هایشان را می شنوم انگار کسی صندلی زیر پایم را می کشد ومن در حال خفه شدن هستم.

هرکسی اجازه هر رفتاری را به خودش می دهد چون فرزند طلاق هستم،به خاطر همین ذهنیت ها اعتماد به نفسم را پایین اوردند ودلم را شکستند.

منی که قربانی تمام حرف ها، قضاوت هاوسرزنش ها قرار گرفته ام.تحقیرم کردند شدم یک فرد بی اعتماد به نفس،از شادی دورم کردند شدم منزوی وافسرده،

کسی برای استعداد هایم تشویقم نکرد شدم یک فرد اضافی،حتی در جمع ها انقدر حس بد القا کردند که یک باره مرا می شکستند و ای کاش به جای سرزنش کردن حامی من بودند.

آری من نه محبتی دیدم و نه احساس آرامشی داشتم، همیشه تحقیر ومسخره شدم حتی توسط هم سن وسال های خودم ، حتی با دیگران مقایسه ام می کردند ،وحق آزادی هم نداشتم.

اگر بلند می خندیدم می گفتند بی حیااست.

اگر تنها میخواستم سفر کنم می گفتند بدکاره است.

اگر لباسم مناسب بود ولی چادر نداشتم می گفتند دختر خیابانی است، ودر اخر می گفتند بالاخره پدر ومادر بالای سرش نبوده توقعی نباید داشت. 

اما بچه طلاق بودن فقط بین پدرو مادر نبود بلکه هم از طرف فامیل پدر ومادرم حرف های بد میشنیدم و همیشه نگاه دیگران روی خودم احساس میکردم که چه کاری انجام می دهم. 

مگر من چه کار کردم که سزاوار این رفتار هستم،به خدا که سزاوار این همه حرف بد نیستم،حتی پدرو مادرم بی گناه هستند.

خدایا خودت میدانی من گناهی نکردم که این رفتار مستحق من باشد خودت شاهدی دلم را شکستند، اه نمیکشم ،نفرین نمیکنم ، میسپارم دست خودت و ای کاش به جای این زخم زبان ها کمی التیام درد هایم بودند. احساس و رفتار من عیب نیست،عیب افکار پوسیده و اشتباه شماست و من به عنوان یک فرزند طلاق هرکس که با عقایدش من رو آزار بدهد،به من فشار بیاورد،به کاری محبورم کند،به من تهمت بزند، غیبتم را بکند وبه هر نحوی حقی ازمن ضایع کند فقط به خدا می سپارمش.

خانم من نمیدانم چگونه صدایم را به گوش پدر ومادر هابرسانم،چگونه به همه بگویم ما آدم ها فقط یک بار به دنیا می آییم وفقط یک بار حق چشیدن طعم زندگی را داریم همه ما یک بار حس داشتن ،جنگیدن میتوانیم تجربه کنیم ،وفقط آن موقع است که حس آرامش وخوشبختی به سراغمان می آید وما آن طور که دوست داریم باید دنیایمان را بسازیم،پس هرجور دوست دارید زندگی کنید اما به ماهم توجه کنید، مارا رو دوست داشته باشید،تنهایمان نگذارید،وبه ما یاد بدهید چگونه زندگی کنیم،چگونه دنیایمان را بسازیم.

و در اخر ما انسان ها هرکس هر طوری با هر رفتاری با هرمشکلی هیچ خوبه نباید به خودش اجازه دهد به حریم کسی وارد شود و با قضاوت هایش دلیل سکوت افرادی که به آن ها آزار رسیده نباشیم.

خانم معلم من هرچقدر هم بگویم بازهم نمیتوانم غمم را توصیف کنم.

 

 

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...