رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان به عقب برنگرد | s.h کاربر انجمن نودهشتیا


sarahoseyny
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86_%DA%A9%D8

 

.نویسنده:S.h.

.شروع اولین رمانم.

.نام رمان:به عقب برنگرد.

.ساعت پارت گذاری معلوم نیست.

ژانر رمان:عاشقانه، پلیسی و کمی طنز.

*تقدیم به سی‌سی که ذهنش رهایش نمی‌کند*

.دهم سپتامبر دو‌ هزار و بیست‌ و یک در ساعت 00:00.

 

 

خلاصه: دست و پنجه نرم کردن با جرم و جنایت برای سارا سخت است، سام از گشتن به دنبال آینده خسته شده، پس سرنوشتشان به هم گره می‌خورد. مأموریت جدیدی به سارا می‌رسد؛ کاری که ممکن است به او خوشبختی اهدا کند. قبول کردن پیشنهاد سریال؛ قطعا به نفع سام است. آن هم درست وقتی که خسته شده‌اند و مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند. دو دوست صمیمی که کودکی آن‌ها پر از خاطرات دو نفره است، شاید هم چیزی فراتر از آن در نوجوانی برای آنها اتفاق افتاده! چرا سام او را نمی‌شناسد؟ دلیل این تغییرات بزرگ و عجیب چیست؟ چرا سارا با اینکه سام را دیده، هیچ اقدامی نمی‌کند؟ به راستی که چه اتفاقی در گذشته افتاده و در آینده می‌افتاد؟!

مقدمه: گذشته را پشت سر بگذار و ‌به آینده فکر نکن، حرفی منطقی که به زندگی در زمان حال اشاره می‌کند. خب این حرف تا حالا برای چند نفر صحت داشته؟ همه می‌دانیم که برای داشتن آینده‌ای خوب و پر رفاه اکنون تلاش می‌کنیم، این را هم می‌دانیم که گذشته هیچوقت ما را ترک نمی‌کند! گذشته همیشه با سرعت جلوی شما سبز می‌شود و آینده با سرعت فاصله می‌گیرد. تنها زمان حال است که هیچ کاری نمی‌کند و همیشه کنارمان است. توجه نیاز دارد، اما دیر بدست می‌آورد.

 

 

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @Snowrita

ویرایش شده توسط sarahoseyny
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❤️پارت اول❤️

سارا💕

چشم هایم را باز و بسته    کردم، نمی‌توانستم تصویر روبرویم را باور کنم. برای حقیقی دانستن این تصویر رویایی و شیرین؛ باید  او را لمس می‌کردم.  درحالی   که من خشکم زده بود، او ارام به سمتم قدم برمی‌داشت.

صورتش با نوری که نمی‌دانم از کدام سو می‌تابید پوشیده شده بود؛ انگار که نقابی از روشنایی بر چهره‌ی خود داشت. اشک‌ های شوق از صورتم روان بود و در دلم پروانه های زیادی پرواز می‌کردند.

اراده‌ام را جمع کردم و لرزان از صندلی بلند شدم. من هم شروع کردم به قدم برداشتن، یک،    دو و سه،  در یک سانتی‌‌متری‌اش    بودم. بخاطر قد بلندش سرم را به سوی بالا گرفتم،

می‌خواستم با نگاه کردن به صورتش دلتنگی چند ساله‌ام را بر طرف کنم. او نیز سرش را خم کرده بود، اما باز هم نمی‌توانستم  جز لب‌هایش  که به خنده باز بود و دو چال گونه‌ی پرانتز مانندش،

چیزی ببینم. دستم را بالا اوردم تا صورتش را لمس کنم؛ قلبم خیلی محکم می‌زد و مطمعنن  با سکوتی که در ان مکان روشن بود، به خوبی صدایش را می‌شنید.

دستم به پوستش برخورد کرد، اما به محض حس کردن گرمای بدنش زیر انگشتانم، سیاهی مطلق همه جا را فرا گرفت. هیچ چیز نمی‌دیدم؛ حتی ان لبخند یا قد بلندش را.

چگونه ممکن بود؟ او همین حالا  روبرویم در فاصله‌ی یک سانتی‌متری من بود.! نفس نفس می‌زدم و سعی می‌کردم صدایش کنم، ولی صدایی از گلویم بیرون نمی‌امد.

حالا دیگر اشک‌های شوقم؛ تبدیل به اشک‌های سوگواری شده بود. او ناپدید شده بود و  هیچ‌کاری از دستم بر نمی‌امد.     تنها کاری که بعد از تلاش بسیار توانستم انجام دهم،  گفتن   نام او بود

- سام.!

چشمانم را باز کردم و    پرتوهای نوری که از داخل پنجره‌ی بزرگ روبرویم   می‌تابید  را دیدم. چند بار پلک زدم تا به نور عادت کردم و توانستم موقعیتم را درک کنم. 

منگ به اطرافم نگاه کردم، داخل اتاقم روی تخت خوابم بودم. یک دقیقه و خورده‌ای طول کشید تا بفهمم تمام ان اتفاق خواب بوده. قلبم درد می‌کرد و ناراحت بود.

با اینکه نتوانسته بودم حسش کنم یا صورتش را ببینم، اما همینکه می‌دانستم حضور دارد  لذتش را بوجود می‌اورد.  صدای ساعت قبل از این که با این فکرها بغض گلویم را بفشارد یا گریه کنم،

مانع شد و توجه‌ام را به خودش جلب کرد. نگاهم روی عدد های تکراری که هر روز صبح  می‌دیدم، ثابت ماند. هشت و چهل دقیقه. فقط بیست دقیقه وقت داشتم تا حاضر شوم و خودم را  به اداره برسانم.

با سرعت ملافه‌ی سفید را از روی  خودم کنار زدم و از روی تخت بلند شدم. دمپایی‌های سفید پشمالو و نرمم را پوشیدم و به سمت سرویس بهداشتی دویدم.

خیلی سریع و بدون هیچ حالی کارم  را انجام دادم و  روبروی صورت شویی ایستادم. وسواس و حساسیت زیادی روی دندان‌هایم  داشتم و بخاطر همین مسواک زدنم بسیار طولانی شد.

از سرویس خارج  شدم و به سمت کمد لباس‌هایم رفتم. انتخاب کردن لباس از بین ان همه لباس که برای پاییز بودند؛ بسیار سخت و طاقت فرسا بود و وقت زیادی برد.

شومیز بافت کرم رنگ کوتاهی که پایین ان کش داشت را به تن کردم، شلوار جذب و چرم قهوه‌ای را انتخاب کردم و پوشیدم. چکمه های کوتاه چرم و پاشنه سوزنیم را،

که خیلی راه رفتن با  انها برایم سخت بود    نیز پا کردم. کلاه افسری قهوه‌ای کم رنگی که جلوی ان    زیپ تزیینی داشت را سر کردم. با عجله کیف ست با کفش‌هایم را که چرم و قهوه‌ای بود را برداشتم،

کیف پول، قرص‌های زیر زبانی  و ضروری، موبایل، هندسفری، ریموت ماشین و کلید خانه را در کیفم گذاشتم.  همه‌چیز اماده بود و من فقط ده دقیقه فرصت داشتم.

از خانه خارج شدم و وارد    اسانسور شدم، دکمه همکف را فشار دادم. به اینه ی بزرگ اسانسور تکیه دادم و دعا کردم که ترافیک همیشگی    نیویورک امروز به مرخصی رفته باشد.

ریموت ماشین را زدم و سوار شدم. بوی خوب عطر ماشین که روی داشتبرد گذاشته بودم، زیر دماغم پیچید و از استرسم کم کرد. لبخندی زدم و از داشتبرد عینکم را برداشتم.

موقع پیاده شدن باید به چشم هایم می‌زدم. ماشین را روشن کردم و پایم را روی گاز فشردم. خوشبختانه ترافیکی وجود نداشت و من توانستم با سرعت غیرمجازم در عرض پنج دقیقه به اداره برسم.

ماشین را در جای مخصوصی پارک کردم و  عینک را به چشمانم زدم. بعد از زدن ریموت و مطمعن شدن از قفل بودن درهای فراری، به سمت اداره راه افتادم.

وارد اتاق  وایولت شدم در را پشت سرم بستم. به وایولت که داشت لباس فرمش را می‌پوشید و متعجب به من نگاه می‌کردم، چشم دوختم.

لبخندی زدم و گفتم

- سلام وایولی.!

لبخند متقابلی زد و جوابم را داد

- سلام عزیزم.

نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و گفت

- چقدر زود اومدی.!

خودم را روی مبل‌های چرم و قهوه‌ای اتاقش پرت کردم. اه؛ امروز چقدر رنگ قهوه‌ای داشته‌ام. قرصی از کیفم در اوردم و در همان حال گفتم

- تو فکر کن من یه‌ دقیقه برای بهترین روز دوستم دیر برسم.

لبخندش پر رنگ‌تر شد و نگاه شادش را به قرص‌ها دوخت

- خیلی ممنونم سارا.    هـ... هنوز اون قرصا رو    مصرف میکنی؟!

 قرص را قورت دادم، از جایم بلند شدم عینکم را داخل کیفم گذاشتم و برای جلوگیری از بحث کردن در این روز خاص موضوع را عوض کردم. که ای کاش هرگز این کار  را نمی‌کردم.!

- باورت نمی‌شه چه خواب عجی...

به سرعت دهانم را بستم و پشتم را به او کردم.   صدایش از پشت سرم امد که گفت

- همون کابوس وحشتناک؟!

ناچار برگشتم سمتش و بدون نگاه کردن  به او سرم را تکان دادم. 

- خب اینا همه بخاطر فکر کردن به گذشتس.

لبخندی استرسی زدم و گفتم

- بیخیال نمی‌خوای که امروز و با این حرفا خراب کنیم.!

نفسش را بیرون داد و گفت

- باشه بیخیال.

خندیدم و خواستم برگردم که انشگت    اشاره‌اش را تحدید وار تکان داد.

- اما فقط همین امروز. فردا میام و با هم پیش یه مشاور خوب می‌ریم.

چشمانم را در حدقه چرخاندم و سر تکان دادم. از اتاق خارج شدم و به در تکیه دادم. وایولت دادستان موفقی بود که همیشه پرونده‌هایی که در انها عدالت برقرار می‌شد،    انتخاب می‌کرد.

تا به حال    در همه‌ی پرونده‌هایش موفق بوده و افراد بی‌گناه را نجات داده. امروز روز خاصی بود و او قرار بود، نتیجه‌ی ان همه تلاش را ببیند. قرار بود که یک قاضی بشود. 

اولین قاضی کم سن این اداره. او دختری با 25 سال سن بود و این باعث افتخار بود که در عرض سه سال توانسته بود به این جایگاه برسد. 

وایولت دختری با موهای رنگ شده‌ی قهوه‌ای پررنگ و کم‌رنگ بود، با چشمان    مشکی همیشه براق بود. دماغ طبیعی    قشنگی داشت، مژه‌ها    و قد بلند. 

اندام خوبی داشت و در کل دختر زیبایی   بود. اخلاق خوبی داشت، اما اگر    بحث سام به وسط می‌امد حسابی عصبانی می‌شد. او معتقد بود که من نباید منتظر باشم.

اصلی ترین چیزی که باعث شده بود که من به او علاقه‌مند بشوم، این بود که او همه جوره با شیطنت‌هایم کنار می‌امد و گاهی خودش نیز همراهی‌ام می‌کرد و جنبه‌ی بالایی داشت.

 

 

ویرایش شده توسط sarahoseyny
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❤️پارت دوم ❤️

ناگهان در باز شد و چون به ان تکیه داده بودم، رو به عقب پرتاب شدم. خوشبختانه وایل مرا درست قبل از اینکه باسنم را از دست بدهم، گرفت و بالا  کشید.

خودم را صاف کردم و لبخند مسخره‌ای زدم. خنده‌ای کرد و در حالی که مرا به جلو  هل می‌داد گفت

- برو تا به خودت صدمه نزدی.

به سمت راست رفتم و با او هم قدم شدم. خیلی زود به اتاق رییس اداره رسیدیم. روبروی در طوسی رنگ اتاق ایستاد و من هم به تقلید از او ایستادم. سرم را به سمت وایل چرخاندم و نگاهش کردم.

از قیافه‌اش کاملا معلوم بود که استرس دارد و رفتارش نیز این را نشان می‌داد. مدام لباسش را مرتب می‌کرد و  نفس‌های عمیق    می‌کشید. او را به سوی خودم برگرداندم و به قیافه‌ی نگرانش لبخند زدم.

لباسش را مرتب کردم و گفتم

- وایل تو خیلی برای این کار تلاش کردی.! امروز روزیه که نتیجش رو میبینی... نگران نباش و اعتماد به نفس داشته باش.! من مطمعنم که تو امروز به ارزوت میرسی و هیچ‌خوبه نمیتونه مانع این بشه... مگه اینکه خودت با این مسخره بازیا گند بزنی به همه چیز.

چشم غره‌ای نثارم کرد و روبروی در ایستاد. لبخندی زد و زیر لب گفت

- ممنون که هستی.

وارد اتاق شد و من را با خیالات و استرس‌هایم، در ان سالن باریک و خالی تنها گذاشت. فکرم درگیر حرف چند دقیقه پیش او در اتاق شد؛ شاید او راست می‌گفت، من نباید به گذشته فکر می‌کردم.

شاید واقعا نیاز به یک روان پزشک داشتم.    فکر کردن به اینکه یک روزی سام مانند شاهزاده‌ای با اسب سفید از راه برسد و من را با خودش ببرد، کاری احمقانه و دور از ذهن بود.

سرم را برای فکر نکردن زیاد به این موضوعات به طرفین تکان دادم. مانند تمام وقت‌هایی که حوصله‌ام سر می‌رفت، به سراغ موبایلم رفتم. اینترنت را روشن کردم و وارد اپ اینستا شدم.  

می‌خواستم  کلیپ طنزی را باز کنم که صدای پیامک  بلند شد و تلفن در دستم لرزید. از طرف پدرم بود. انگشت شصت راستم را روی پیام‌ها    فشردم و وارد صفحه‌ی هاوی متن شدم.

[سلام دخترم. حالت خوبه؟! می‌خوام که خودت رو سریع برسونی مرکز، یه ماموریت جدید برات دارم.]

پوفی کردم و دکمه‌ی خاموشی را فشردم. خیلی وقت از ماموریت قبلی نگذشته بود و اصلا دل و دماغ یک ماموریت دیگر را نداشتم؛ از طرفی دلم می‌خواست به یک سفر بروم و کمی از این فکر و خیال‌ها دور شوم.

تلفن   را روشن کردم و پیامکی برای وایل فرستادم.

[متاسفم وایلی. بابا پیام داده    که برم مرکز.  باور کن که نمی‌خواستم  تو این روز خاص تنهات بزارم، اما انگار یه ماموریت جدید دارم. به هر حال    خواستم بگم که متاسفم.]

تلفن را خاموش کردم و داخل کیفم انداختم. با سرعت از اداره خارج شدم و به سمت جایی که ماشینم را پارک کرده بودم، رفتم.  ریموت را زدم و سوار ماشین شدم.

مثل اینکه باران امده بود؛ چون هوا تیره و  ابری و زمین خیس بود. کیفم را روی صندلی پرت کردم. ماشین را روشن کردم  و حرکت کردم. باید در طول مسیر در ذهنم کلمات را برای شانه خالی کردن از این وظیفه  جفت و جور می‌کردم.

 

 

کمی در صندلی‌ام تکان خوردم و اماده برای مخالفت کردن شدم. پدرم  پشت میز بزرگش نشسته بود  و    داشت پرونده‌ای را مطالعه می‌کرد. بیشتر در جایم تکان خوردم. 

عادت بدی که داشتم این بود که در مواقع استرسی ناخن‌هایم را می‌جوییدم و انگشتانم را داغان می‌کردم. دستانم را به سمت دهانم بردم که پدرم محکم گفت

- نخور اون لعنتیا رو.!

از ناگهانی    بودن حرفش تقریبا از جایم پریدم. دستانم را پایین اوردم و خواستم حرف بزنم که نگذاشت و گفت

- هوم... با این پرونده‌ای که من میبینم شخصی که بتونه از پس این کار بر بیاد خود تویی. سارا.

پرونده را بست و روی میز گذاشت و    عینک مطالعه را نیز در جای مخصوصش گذاشت. ارنجانش را روی میز گذاشت و دستانش را در هم گره زد و به من چشم دوخت.

- و اینم بگم که نمی‌تونی مخالفت کنی.

اعتراض گونه گفتم

- ولی    بـ...

وسط حرفم پرید و  قاطعانه پاسخ داد.

 

 

ویرایش شده توسط sarahoseyny
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❤️پارت سوم❤️

-  داری از دستور من سرپیچی می‌کنی؟!

صدایم کمی بالا رفت

- بله، چون منم انسانم و نیاز به استراحت دارم.

حالت چهره‌اش تغییری نکرد و سخت باقی ماند.

- دو هفته برای زندگی عادیت وقت داشتی.

با این حرفش از کوره در رفتم و بلند گفتم

- من می‌خواستم زندگی عادی داشته باشم؛ من از این شغل لعنتی و مزخرف  متنفرم، اما تو به هیچ‌کدوم از اینا اهمیت نمی‌دی.! تو من و مجبور به این کار کردی و از شـ...

- ماموریتت اینه که نقش رل اصلی و تو یه سریال  عاشقانه بازی کنی. و این یعنی اینکه می‌تونی کار مورد علاقت و انجام بدی. چیزی مانعت نمی‌شه...

هر چند برای اطلاعات جمع کردن از اکیپ  سریال باید بری اونجا؛ ولی...

وسط حرفش پریدم و گفتم

- ولی چی؟! می‌تونم کار رویاهام و انجام بدم؟

تمسخر امیز خندیدم. کیفم را برداشتم از روی مبل تک نفره بلند شدم. نزدیک بود از این بیرحمی گریه‌ام بگیرد. به سمت در رفتم و ایستادم.

چشمانم را بستم درحالی که سعی می‌کردم جلوی لرزش صدایم را بگیرم گفتم

- تو هیچوقت نمی‌فهمی من چی میخوام، هیچوقت به خواسته‌هام و رویاهام اهمیت نمیدی. فکر کردی من برای اینکه باید نقش یه بازیگر و بازی کنم؛

با خوشحالی این پرونده رو قبول می‌کنم؟ نه.! من حالم از انجام دادن اینکار بهم می‌خوره. من نمی‌خوام که به دروغ یه بازیگر باشم ... نمی‌خوام.! اما برای تو اهمیت نداره.

همونطور که وقتی مامان نمی‌خواست از کانادا خارج شه اهمیت نداشت، همونطور که وقتی من نمی‌خواستم توی اون سلولای سفید کذایی بستری شم و همونطور که نمی‌خواستم 

وارد نیروی انتظامی بشم.

خیلی خشک گفت

- با اینکه می‌دونی برام اهمیت نداره؛ چرا هر بار تکرارش می‌کنی؟! به هر حال دو روز دیگه برگرد اینجا تا گریمر کارش و انجام بده کارتـ...

ناباور به سمتش برگشتم. لب‌هایم می‌لرزید    و چشمانم لبریز از اب  بود. دهانم را باز کردم و  با صدایی که لرزشش کاملا مشهود بود گفتم

- باورم نمی‌شه تو پدر من باشی... باورم نمی‌شه.!

به سرعت از اتاق خارج شدم و در راهرو با مستخدم که داشت سینی هاوی فنجان های قهوه را حمل می‌کرد برخورد کردم، فنجان‌ها با زمین برخورد کردند و به هزار تکه تقسیم    شدند.

دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و اشک از چشمانم روان شد. جلوی دیدم تار شده بود نمی‌توانستم جایی را ببینم. قلبم در شدیدی داشت و فورا به قرص‌های مخصوصم نیاز داشتم.

چند قدم مانده به پله‌های بیرون اداره که به خیابان منتهی می‌شد، ایستادم. چند نفس عمیق کشیدم و با دستم اشک‌هایم را پاک کردم.

وقتی که دیدم عادی شد، ارام و با دقت از پله‌های خیس پایین رفتم. نمی‌خواستم درد دیگری به درد قلبم اضافه شود، چون خودش به اندازه‌ی کافی طاقت فرسا بود.

 

ویرایش شده توسط sarahoseyny
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❤️پارت چهارم❤️

چند بار پایم پیچ خورد و نزدیک بود با سر به اسفالت‌های خیس و مشکی رنگ برخورد کنم، اما تعادلم را حفظ کردم و با زدن حرف‌های بد به سازنده‌ی چکمه‌هایم؛ خودم را ارام کردم.

ماشین را ان طرف خیابان روبروی در پارک کرده بودم. خیابان پر از چاله‌های اب بود و مطمعنن اگر میخواستم  به ماشین برسم، باید خیس شدن توسط ماشین‌ها را به جان می‌خریدم.

کیفم را  روی شانه‌ام انداختم و    نفس عمیقی کشیدم، به سمت چپ و راست خیابان نگاه کردم و وقتی مطعن شدم ماشینی نمی‌اید؛ از ان رد شدم. با خوشحالی روبروی ماشین ایستادم و ریموت را زدم.

درست وقتی که دستگیره را گرفتم، صدای ویژ ماشینی را به همراه  اب شنیدم. ماشین با سرعت از کنارم گذشت و مرا با تن و بدنی خیس، شومیز کرمی رنگی   که حالا حسابی چرک و  قهوه ای شده بود، تنها گذاشت.

از عصبانیت شدید هواسم پرت شد و پایم را محکم به زمین کوبیدم. نتیجه‌اش شکستن پاشنه‌ی سوزنی کفش و در رفتن مچ پایم شد. در ماشین را باز کردم و خودم را روی صندلی راننده پرت کردم.

با اتفاق چند لحظه پیش درد قلبم را فراموش کرده بودم و اینبار نزدیک بود از عصبانیت گریه‌ام بگیرد. کیفم را روی صندلی شاگرد گذاشتم و استارت زدم. سرم را چند بار روی فرمان زدم و زیر لب گفتم

- این اتفاقا همه بخاطر رنگ قهوه‌ای... اره همش  تخصیر این رنگ نحس و نفرین شدس.

نفسی گرفتم و اینبار خودم را سرزنش کردم

- دختره احمق... خنگ بی مغز.! اخه چرا این ماموریت و قبول کردی؟!

پدال گاز را زیر پایم فشردم و به راه افتادم.

 

روبروی پنجره‌ی بزرگ نشیمن، روی صندلی گهواره‌ای چوبی نشسته و به بارانی که به    شدت می‌بارید،    خیره شده بودم.  دستم را دور ماگ سفید ساده‌ای که درونش  شیر کاکائوی داغ بود؛    پیچیده بودم. 

پنجره باز بود و باد باعث می‌شد بخار ماگ از بین برود و به مرور زمان سرد شود. پرده‌ی سفید رنگ و بلند، همراه با باد می‌رقصید. گاهی قطرات باران با پوستم برخورد می‌کردند و احساس خوبی را به من القا می‌کردند.

عاشق هوای سرد و تاریک این شهر بودم، بخصوص    وقت‌هایی که باران می‌امد یا وقت‌هایی که برف منظره را با    رنگ مورد علاقه‌ام سفید، تزیین می‌کرد. صدای زنگ مرا از حس و حال خوبم در اورد،

تعجبی هم نداشت. من اعتقاد‌های عجیبی دارم و یکی از اینها این است که فکر می‌کنم، امروز بخاطر رنگ قهوه‌ای به هیچ وجه خوب تمام نمی‌شود. ماگ را روی میز چوبی  کوچک مخصوص صندلی گذاشتم.

از جایم بلند شدم و  به سمت در رفتم. دمپایی‌هایم روی فرش بی صدا و سپس روی پارکت‌های قهوه‌ای    سوخته، صدای بامزه‌ای ایجاد کردند. از چشمی در نگاه کردم و وایل را دیدم، که چتر خیسی در دستش داشت.

دستش را دراز کرد و دوباره زنگ را فشرد. از جا پریدم و برای جلوگیری از زنگ زدن دوباره، در را باز کردم. لبخند زنان  وارد شد و چتر را در جا چتری قرار داد.

- سلام سارا.

بدون جواب دادن به او، نگاهی به چهره ی خندانش انداختم و به جای قبلی‌ام    برگشتم. صدای قدم‌هایش و بعد صدای متعجب خودش را شنیدم که گفت

- خدای من.! این اتاق بیش از حد سرده.

بی صدا ادایش را در اوردم و جرعه‌ای از مایه‌ی درون ماگ نوشیدم. به سمت پنجره رفت و  ان را بست. به سمتم برگشت و انگار که تازه لباس‌هایم را دیده باشد، عصبی گفت

- ببینم نکنه هوس میوه‌های تابستونی کردی...

نگاهی به پشت سرم انداخت و اخم‌هایش را بیشتر در هم کشید

- شومینه رو روشن نکردی و پنجره رو با این اوضاع اب و هوا باز کردی؟! نکنه تو راه تصادف کردی یا صدمه دیدی که عقلت و از دست دادی؟ می‌خوای سرما بخوری؟!

فینی کردم و با استین لانگم که رویش نوشته داشت نمایشی بینی‌ام را پاک کردم. لبخندی زدم و گفتم

- وای.! توعم دیدی؟ فکر کنم همین الانشم مریض شدم.

چشم غره‌ای به سویم رفت. به سمتم امد و خواست ماگ را بگیرد که اجازه ندادم   و    گفتم

- بهت گفتم که؛ دلت نمی‌خواد  تو روزایی که تازه ترفیع گرفتی مرخصی داشته باشی... مگه نه؟!

دستش را عقب برد و رفت تا شومینه را روشن کند.  صدای سوختن چوب‌ها بلند شد و فضای خانه کمی گرم شد.همانطور که به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بودم، با درد گفتم

- به گرما نیازی ندارم...

عطسه مانع ادامه حرفم شد. ارنجم را جلوی دهانم را گرفتم.  اینبار با صدای گرفته‌ای گفتم

- وقتی سرما رو حس نمی‌کنم... وجود گرما معنا نداره.!

اب دهانم را قورت دادم و سوزش کمی در گلویم حس کردم. از جایم بلند شدم، طاقچه‌های پنجره‌ها  پهن بود؛ به‌طوری    که روی انها کوسن و تشک‌های کوچک و سفیدی گذاشته بودم و بیشتر وقت‌ها انجا بودم و به منظره نگاه می‌کردم.

روی طاقچه نشستم و پرده را کشیدم. نمی‌خواستم وایل را هنگام بحث نگاه کنم.صدای قژقژ صندلی امد، او روی صندلی مخصوصم که هیچ‌خوبه حق نشستن روی ان را ندارد نشسته بود.

- نتونستی با پدرت مخالفت کنی مگه نه؟!

سرم را به طرف پنجره بردم و به  برج روبرو خیره شدم.

- دستور صادر شده بود.

- اما تو...

- بیخیال وایل. با صحبت کردن در موردش، مشکل من درست نمیشه.

-شاید چون تو یه احمقی.!

بدون هیچ واکنشی در همان حالت باقی ماندم.

- چرا اینطوری نشون میدم.

- چون  از خونه نمیای    بیرون، سعی نداری با دیگران ارتباط برقرار کنی،  نمی‌خوای گذشته رو فراموش کنی، نمی‌خوای دنبال ارزوت بری و نمی‌خوای دنبال نمیه‌ی گمشدت بگردی.

به نفس‌هایم که روی شیشه بخار ایجاد می‌کرد، چشم دوختم.

- من استراحت داخل خونه رو ترجیح می‌دم. به جز تو نیاز به شخص دیگه‌ای تو زندگیم ندارم. منم علاقه‌ای به گذشته و بحثای تکراری ندارم وایل. فک کنم پدرم ارزوهام و از گرفته و من سـ...

- تو چی؟!
- من...من...

- تو؟!

بلند گفتم

- من سام رو دوست دارم.!

قطره اشکی روی گونه‌ام چکید، قبل از اینکه که وایل دوباره حرف از مشاور و نظراتش بزند، گفتم

- بهتره بری وایل؛ من نیاز دارم تنها باشم.

صدای قژقژ دوباره بلند شد.

- باشه. هر طور که دوست داری. اگه نیاز داشتی که یه زندگی خوب و تجربه کنی... بهتره یه نگاهی به  کشوی تلویزیون بندازی.

کمی بعد صدای باز و سپس بستن در بلند شد. زانوانم را داخل شکمم جمع کردم، دستانم را دورشان حلقه کردم و سرم را روی انها گذاشتم. بغضم را باز کردم و بی صدا اشک ریختم.

پدرم و وایل هر دو به خواسته‌های من اهمیت نمی‌دادند. برایم مهم نبود که وایل قصد کمک کردن داشت، او باید به نظرات من احترام می‌ذاشت؛ نه اینکه مانند پدرم خودخواهانه با من رفتار می‌کرد.

نیاز داشتم به یک اغوش گرم،  احترام، اهمیت دادن به خواسته‌هایم، محبت، عشق و دوست داشتن. نیاز داشتم به اویی که مایل‌ها از من دور بود و قول داده بود، پیدایم می‌کند.

نیاز داشتم به لبخند و دوچال گونه‌ی پرانتزی که صبح‌ها را با دیدنشان اغاز کنم. نیاز داشتم به نوازش موهایم توسط دست‌های گرمش که شب‌ها به خواب‌های خوش دعوتم کنند.

تنها چیزی که می‌خواستم او بود؛ فقط او. چشمانم کم کم بسته شدند و من را  به کابوس‌هایم دعوت کردند.

 

ویرایش شده توسط sarahoseyny
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...