رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ارسا | پانیذ کاربر انجمن نود و هشتیا


پانیذ
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

رمانم چطوره؟  

14 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمانم چطوره؟



ارسال های توصیه شده

                                                     نام رمان:ارسا

 

                                                               ژانر:عاشقانه،تخیلی،طنز

 

                                                                           نویسنده:پانیذ

 

                                                                                    خلاصه:

                                ارسا دختری که از بچگی با همه متفاوت بوده                                                                 و هیچوقت دلیل این تفاوتشو نفهمیده 

                   اون به همراه دوست صمیمیش توی یه شرکت تجاری                                         مشغول به کار میشه ولی این تازه شروع ماجراست

                                                        شروعِ عجایب زندگی اون

                                                عجایبی که اونو تبدیل به الیسی

                                             در سرزمین عجایب زندگیش می‌کنه

                                                   و   اون رو با حقایق اشنا می‌کنه:)

                                                              

                                                                                         ناظر: 

                                                                         @عمو ساتی

                                                      ویراستار:

                                               @mahdiye11

    

 

 

spacer.png

 

مقدمه:

 

در خیالت خود غرق بودم.

با یک تلنگر به خود امدم!

سیاهی و سفیدی دورم حلقه بسته بودند.

من سیاهم یا سفید؟

با کدام یک می‌مانم؟

مردی از جنس پلیدی و سیاهی.

یا مردی از جنس سفیدی و درستکاری.

درسته!

من طرف سفیدی هستم!

ولی چه کسی تأیین میکند که سفیدی دقیقا کیست؟

من کسی هستم که او را از سیاهی نجات میدهم.

قلب سرد و پردرد او برای من است.

اما با اشکار شدن حقایق

بازی واقعی شروع می‌شود!

تا کنون همه چیز فقط یک مقدمه بود.

مقدمه‌ی برای وارد شدن خون.

کدام یک برنده هستیم؟

در میان سیاهی غرق می‌شوم.

اری

من خود تاریکی هستم!

گاهی سیاهی در حقیقت قهرمان واقعی است.

من با سیاهی به جنگ خون می‌روم.

به جنگ با ملکه‌ی سرخ.

این بار باید گفت:

(سیاهی برنده است یا سرخی؟)

 

 

قسمت اول:

با صدای زنگ گوشیمو از رو میز برداشتم و با دیدن اسم مانلی رو صفحه سریع به ساعت نگاه کردم.

با دیدن ساعت نزدیک بود پنج تا سکته رو پشت سر هم رد کنم ساعت هشت و چهارده دقیقه بود من قرار بود ساعت هشت برای مصاحبه برم شرکت.

سریع گوشی رو جواب دادم تا امدم حرف بزنم صدای جیغ مانلی بلند شد

_ارسا کجایی تو؟ دو ساعته در شرکت منتظرم پس کجایی؟ یه ماهه دم گوش من ناله میکنه که کار ندارم کار ندارم الان خودش غیبش زده، معلوم نیست کدوم گوریه الهی بمیری من حلواتو بخورم دختره احمق بیریخت گور به گور شده خر ایشالله موهای دماغت دراز بشه بره زیر کفشت ایشالله کور بشی کسی نباشه بگیرتت ایشالله... .

تا امد ادامه بده سریع گفتم:

-نفس بکش بابا خفه شدی به خدا خواب موندم الان اماده میشم میام.

دوباره صدا جیغش بلند شد.

_یعنی تو هنوز اماده نشدی؟ وایی الهی من... .

-وای مانلی تروخدا غر نزن الان سریع میام.

قبل اینکه چیزی بگه سریع گوشی رو قطع کردم و تند پریدم سمت دسشویی، تو اینه نگاهی به خودم انداختم .

من همیشه خیلی عجیب بودم از همون بچگی موهای بلند و سفیدی داشتم و چشمای عجیبی که با هر احساسم به یه رنگ در میومدن. در حالت عادی و تقریبا همیشه چشمام ابی هست ولی وقتی بعضی احساساتو به شدت تجربه میکنم مثلا خیلییی زیاد میترسم یا عصبی میشم یا خیلی خوشحال میشم رنگش عوض میشه.

و در عصبانیت (سیاه) 

استرس و ترس(سرمه ای)

 شادی (سبز) 

ناراحتی (طوسی)

بخواطرش دکتر هم رفتم ولی هیچکی دلیلشو نمیدونه و میگن حالا همچین چیزی ندیدن، بعد از چند سال که پیگیر شدیم و دلیلی پیدا نکردیم بیخیال شدیم.

یهو یادم افتاد که مانلی منتظرمه. وایی خدایا من یه ساعته نشستم به دید زدن خودم مانلی رو یادم رفته .

سری ابی به صورتم زدم و موهامو شونه کردم و کج بافتم، تند رفتم سر کمدم یه شلوار لی مشکی و یه مانتو جلو باز مشکی پوشیدم و شال مشکیمو از روی تخت برداشتم و هول هولکی سرم انداختم.

 رفتم جلو اینه و به صورتم نگاه کردم. خیلی بی روح بودم. ریمل و خط چشمم و برداشتم  از همشون خیلی کم استفاده کردم تا فقط از بیحالی در بیام و  چشمام خوش حالت بشه.

نگاهم به لبای قلوه ایم افتاد، خشک  و پوست پوستی شده بود. رژ قرمزم رو برداشتم و خیلی ملیح روی لبم کشیدم. به به چه دافی شدم.

مانلی همیشه بهم می‌گفت  با این هیکل و قیافه‌ی که تو داری باید بری امریکا مانکن بشی.

نگاهمو به سختی از خودم گرفتم و کیف و کفش ست ابیم رو برداشتم.

 به سمت پله ها رفتم  و  دو تا یکی ازشون پایین امدم.

مثل همیشه صدای دعوای ارسام و مهرسا میومد. تا خواستم از در خونه برم بیرون صدای مامانم از پشت سرم شنیدم.

-کجا میری ارسا تو که صبحونه نخوردی.

-وای مامان به خدا دیرم شده تو راه یه چیزی میخورم خدافظ جیگر.

 دیگه منتظر جواب نموندم و به سمت جنسیس کوپه ابی رنگ خشگلم که عاشقش بودم رفتم و سوارش شدم. در پارینگ رو با ریموت باز کردم و پام رو روی گاز گذاشتم و دِ برو که رفتیم.

اهنگ مورد علاقمو گذاشتم  صداشو بردم بالا و بلند بلند باهاش شروع به خوندن کردم.

با دیدن چراغ قرمز رو به روم پوفی کشیدم و زدم رو ترمز ،  حالا که من عجله داشتم همه چراغا باید  قرمز بشه. 

 

من از این شهره 

وحشی خیلی ضربه خوردم 

میدونی من 

انگار خیلی وقت مُردم 

من اصن به هیچکی هیچ حسی ندارم 

میدونی این وضعیت

 خیلی سخته کلا 

(دوباره لش-امیرتتلو)

یهو چشمم افتاد به سمت راستم که یه پسر عینکی و ریشو با دهن باز داشت نگاهم می‌کرد. از دیدن قیافش زدم زیر خنده، قشنگ شکل سکته ی ها شده بود.

با سبز شدن چراغ  چشمکی بهش زدم که و   پامو رو گاز فشار دادم.

ساعت نه بود و من یه ساعت دیر کرده بودم. با رسیدن  دم در شرکت ترمز کردم و از ماشین پیاده شدم.

 با دیدن ساختمون ابروهام رو انداختم بالا. یه ساختمون بزرگ و اسمون خراش جلوم بود، فکر نمی‌کردم اینقدر خوب باشه، اخه از بس مانلی خل و چله بعیده اینطور جاهایی راهش بدن.

نمی‌دونستم شرکت طبقه چندمه، رفتم سمت نگهبان که در حال چرت زدن بودو زدم به در و گفتم:

-اقا اقا ببخشید میشه یه دیقه بیاید.

هول از خواب بیدار شد و  در حالی که داشت زیر لب حرفایی که مطمئنن فوش بودن رو زمزمه می‌کرد به سمتم امد.

_بله خانوم چیکار دارید؟

-ببخشید اقا شما میدونید شرکت تجاری کیوان کدوم طبقه است؟

_طبقه اخرِ.

یه تشکر کردم و به سمت اسانسور رفتم و دکمه طبقه اخر رو زدم. با شنیدن صدای زنی که می‌گفت به مقصدم رسیدم از اسانسور  بیرون رفتم.

 نگاهم افتاد به تابلو بزرگی که رو به روم بود.(شرکت تجاری کیوان)

به سمت میز منشی رفتم که دیدم مانلی کنار منشی نشسته و داره شکل قاتلا منو نگاه می‌کنه.

هر لحظه حس می‌کردم شکل این فیلم هندیا با موز میاد من رو می‌کشه و وقتی داشتن میزاشتنم تو قبر، یهو زنده میشم و با مدادی که معلوم نبود تو قبرستون چیکار می‌کنه میزنم تو چشمش بعد یهو مانلی میمیره و من و شاهرخ خان میایم تو صحنه و قر میدیم و هندی میخونیم و کل کسایی هم که امدن حلوای منو بخورن  پشت سرمون  قر میدن.

با صدای مانلی از افکار احمقانم دست کشیدم و بهش نگاه کردم.

-دختره الاغ یه ساعت دیر امدی. شانس اوردی رئیس خودش نیومده، مگرنه الان باید با کار خداحافظی می‌کردی.

با شنیدن اینکه رئیس شرکت خودش هنوز نیومده نیشم تا بناگوش باز شد.

 -اخیش این اسکل نیومده هنوز مگرنه خشتکم پرچم بود،  البته ولا این رئیسه بایدم دیر بیاد کسی نیست بگه مرتیکه من بدبخت خواب موندم تو چته که نیومدی البته واسه من که بد نشد ولا بهتر که نیومد.

همینطور داشتم چرت و پرت می‌گفتم که یهو یه صدای از پشت سرم بلند شد.

-اگه حرفاتون پشت سر بنده تموم شد بفرمایید کنار میخوام رد بشم.

سریع برگشتم به پشت سرم نگاه کردم، یه پسر گوگولی پشت سرم بود.

این رئیسه ؟ اصلا بهش نمیخوره که با این  موهای بلوند و چشم ابرو مشکی و فک زاویه دار و لباسای اسپرت  رئیس شرکت باشه.

با دیدن نیشش که باز بود و با شیطنت نگاهم می‌کرد  خجالت کشیدم. دو ساعته دارم پسر مردم و دید میزنم.

سریع از جلو در رفتم کنار تا رد بشه. اونم انگار نه انگار که اینقدر چرت و پرت بارش کردم برگشت سمتم و گفت:

-مرسی بانو 

و خیلی بیخیال رفت توی اتاقی که روش نوشته بود.

(مدیریت)

چشمم به مانلی افتاد که سرخ شده بود و کم مونده بود از خنده بترکه.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-راحت باش، راحت باش بخند، الان میترکی.

یهو زد زیر خنده طوری میخندید انگار یه تریلی بدون بنزینه.

با حرص نگاهش کردم و گفتم :

-تقصیر توِ دیگه، ابروم رفت. نیومده شرفم رو بردی. 

با شیطنت نگاهم کرد و گفت:

-اتفاقا دلم خنک شد، هر چی حرص از صبح تا حالا از دستت خوردم تلافیش سرت در امد.

با ناراحتی نگاهش کردم.

-بابا ابروم رفت، من روم نمیشه دیگه برم  باهاش رو در رو بشم.

-نه بابا خیالت راحت، سهیل خیلی پسر خوبیه اصلا به دل نمیگیره. خودش از همه بدتر و شیطون تره، البته  شانس اوردی کیوان نبود. مگرنه یه راست باید خودت میرفتی بیرون.

با تعجب گفتم: 

-کیوان، کیوان کیه؟ مگه رئیس این نیست؟

-نه بابا کیوان رئیس اصلیِ ، این مدیر عامله،  ولی در نبود کیوان این جانشینشه. الانم یه مدته کیوان کار داره، سهیل به جاش امده.

-اوهو نه بابا، اینطور که تو میگی خوب شد اون اینجا نبود . خب برم دیگه، خدا کنه چیزایی که بهش گفتم رو به روم نیاره.

-نه بابا همچین پسری نیست، خیالت تخت.

به سمت اتاق سهیل رفتم و در زدم. وقتی اجازه ورود داد. وارد اتاق شدم و سرمو با خجالت پایین انداختم.

نه اینکه ادم خجالتی باشم، ولی خواستم همین اول کاری اخراجم نکنه.

بزار بعدا بفهمه چه عجوبه‌ی هستم.

-همینطوری میخوای اونجا وایسی؟ بیا بشین. 

با این حرفش خیلی اروم رفتم روی مبل رو به روش نشستم. نگاهش خیلی مهربون بود، معلومه پسر مغروری نیست.

-خب خانمه ... .

-اریایی هستم، ارسا اریایی.

-بله خانم اریایی تعریفتون رو از خانم تهرانی شنیدم میشه لطفا مدارکتون رو ببینم؟ البته  خانوم تهرانی راجب شرایطتون برام گفتن و فقط  باید یه نگاهی به مدارکتون بندازم.

مدارک رو از کیفم در اوردم و به سمتش گرفتم، شروع کرد به برسی کردنشون.

-به نظر من که مدارکتون مشکلی نداره. برید پیش خانم رضایی تا فرم استخدام رو بهتون بده، اونو پر کنیدو بهش بگید ببرتتون محل کارتون رو نشونتون بده، فردا هم راس ساعت هشت اینجا باشید.

و با شیطنت ادامه داد:

-و لطفا مثل امروز دیر نیاید.

عه-عه پسره پرو، دو دیقه نمیزاره من ادای ادمای با شعورو در بیارم و خجالتی بمونم. 

-ببخشیدا ولی خودتونم که امروز دیر امدید. وقتی خودتون دیر میاید چه انتظاری از کارمندتون دارید.

ابروهاشو انداخت بالا، معلوم بود انتظار نداره منی که تا دو دیقه پیش نگاهشم نمی‌کردم  پرو-پرو جوابشو بدم. ولی انگار بدشم نیومده بود که باهام کلکل کنه.

-خانم اریایی من برام کاری پیش امده بود. مگرنه من همیشه به موقع سر کار میام.

-منم برام مشکلی پیش امده بود که دیر امدمـ

با شیطنت گفت:

-بله بله در جریانم، خودتون گفتید خواب موندید، بله کار بسیار مهمی هست.

دیگه یواش یواش داشتم از رو می‌رفتم. پس مثل بچه ادم ترجیح دادم زر نزنم تا ضایع نشم.

 پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:

-با اجازه من دیگه برم.

-فعلا بانو.

به سمت در رفتم و پشت بهش یه دهن کجی کردم و اداشو در اوردم.

 -فعلا بانو تر تر تر.

 از اتاق بیرون رفتم و به سمت منشی که باید همون خانم رضایی رفتم. 

-ببخشید میشه فرم استخدام رو بهم بدید.

با یه لبخند فرم رو بهم داد.  منم بهش لبخندی زدم و رفتم نشستم رو صندلی و شروع به نوشتن کردم.

وقتی فرم و کامل کردم دادمش به خانم رضایی و یه نگاه به اطراف انداختم ببینم مانلی کجاست که منو ببره محل کارمو نشون بده. 

-ببخشید خانم رضایی شما این مانلی ما رو ندیدی؟

-یه کاری براش پیش امد رفت. در ضمن مهشید صدام کن عزیزم.

-اوکی مهشید جون، پس بی زحمت شما محل کار منو نشونم بده.

باشه‌ی گفت و بلند شد، منم به همراهش راه افتادم. دختر مهربون و خوبی به نظر میرسید.قیافشم خیلی دلنشین و با نمک بود. مخصوصا با اون چشماش طوسی  و موها ی قهوه‌ایش.

-خب عزیزم گفتی اسمت چیه؟

-ارسا، ارسا اریایی.

-خب ارسا جون چند سالته؟

 - بیست و چهار سالمه، تو چی؟

-منم بیست و پنج سالمه.

-خوشبختم عزیزم.

-همچنین گلم، خب اینجا بخش بایگانیه تو اینجا کار میکنی و همکار اتوسا هستی که  فردا باهاش اشنا میشی.

وارد یه اتاق شد. منم پشت سرش رفتم  تو. یه اتاق با ست کرمی قهوه‌ی ، دو تا میز و صندلی هم با فاصله از هم قرار داشتن. یکیشون کلی برگه روش بود معلوم بود مال همکارمه.

-خب گلم اینم از این، اگه میخوای برو کل شرکتو بگرد، اگرم نه که برو استراحت کن تا فردا.

اصلا حوصله فضولی رو نداشتم پس ترجیح دادم که بعدا بهش بپردازم.

-نه عزیزم یکم خسته‌ام بمونه واسه بعدا.

-باشه عزیزم هر طور راحتی.

-پس فعلا بای.

-خداحافظ گلم.

از شرکت زدم بیرون و سوار ماشین عزیزم شدم و به سمت خونه رفتم . در پارکینگ رو باز کردم و ماشینمو پارک کردم.

رفتم تو خونه.برقا خاموش بود.بابا که مثل همیشه سر کار بود. ارسامم که احتمالا با دوستاش بیرون بود، مامان و مهرسا هم حتما بیرون بودن.

یه راست رفتم تو اتاقم و بی حوصله خودم رو روی تخت انداختم. حوصله خونه موندن رو نداشتم مخصوصا حالا که همه بیرون بودن.

گوشیمو از تو کیفم برداشتم و به مانلی زنگ زدم.

(مشترک مورد نظر خاموش میباشد)

 اینم که معلوم نیست کجاست.

بلند شدم لباسامو عوض کردم و رفتم سمت اشپزخونه رو میز یه برگه بود ، با کنجکاوی برش داشتم.

(عزیزم منو و مهرسا رفتیم خونه خاله سمیرا، اگه دوس داشتی تو هم شب بیا، احتمالا شب اونجا میمونیم. غذا هم برات تو یخچال گذاشتم گرم کن بخور.)

کاغذ رو انداختم روی میز و به سمت یخچال رفتم، غذا رو برداشتم گذاشتم تو ماکروفر تا گرم بشه.

چون صبحونه نخورده بودم از بس گشنم بود کل ماکارونی رو تا تهش خوردم.

ظرفا رو شستم لباسامو برداشتم و رفتم حموم، مثل همیشه ۳ ساعت تو حموم موندم و بعد در امدم.

با همون موهای خیس رو تخت ولو شدم و خوابیدم .

{تاریکی بود و تاریکی،    توی اون تاریکی یه روشنایی دیدم. یهو دو تا چشم ابی جلو چشمام امد، یه سایه از یه مرد، هیچی از صورتش معلوم نبود.یهو اون چشمای ابی تبدیل به دو تا چشم قرمز شد و یه خنده شیطانی و بعد همه چی محو شد و باز هم تاریکی.

-ارسلا وقتشه برگردی.

هزاران صدا پشت سر هم یک صدا می‌گفتن:

-بیا ارسلا برگرد همه چیز به تو بستگی داره.

چشمامو باز کردم به اطرافم نگاه کردم. تو اتاقم بودم، هر چی فکر کردم یادم نمی امد چه خوابی دیدم. هیچ وقت خوابام یادم نمی‌موند.

نگاهی به ساعت انداختم. ساعت هشت شب بود. مگه چقدر خوابیده بودم؟

دیگه نمیتونستم خونه رو تحمل کنم.

به سمت کمدم رفتم، یه تیپ سر تا پا مشکی زدم و از خونه زدم بیرون.  

سوار ماشینم شدم و از پارکینگ  بیرون امدم. مجبورم امشب رو تنها بگذرونم.

 صدای اهنگ (تهران کنارت-سارن)

رو زیاد کردم و به سمت جای که همیشه موقع تنهایم می‌رفتم روندم.

با رسیدن به مقصد از ماشین پیاده شدم و به سمت درختا رفتم. اینجا رو خیلی وقت پیش با ارمان کشف کردیم، یه جا که کل شهر زیر پاته، همیشه وقتی تنهام می‌امدم اینجا.

ارمان نامزد سابقم بود خیلی دوسش داشتم ولی اون بخواطر عجیب بودنم ولم کرد و با یکی از دخترای شرکای باباش نامزد کرد تنها دلیلش این بود که ظاهرم عجیب بود یا بعضی وقتا خوابای عجیب میدیدم و حدسای میزدم که درست از اب در میومد هه البته شاید دلیل اصلیش این بود که بابای ساناز از بابای من پولدار تر بود

اروم اروم قدم میزدم تا به بالای دره برسم جای خیلی خشگلی بود یه سطح صاف بود که دور تا دورش درخت های پیچ در پیچ بود و جلوش یه دره خیلی بزرگ بود که از بالای دره رود های خیلی باریک تا پایین میرفت

نشستم لب پرتگاه و به چراغای شهر نگاه کردم

حس میکنم یه زندگی بی معنی دارم 

واقعا اینکه هیچ انگیزه ی واسه زندگی نداشته باشی خیلی بده 

 

+خدایا خسته شدم یه تغییر میخوام تو زندگیم یه تغییر بزرگ خیلی بزرگ هر چی باشه مهم نیست فقط یه هیجان میخوام.

 

با شنیدن صدای خش خشی از  پشت سرم نگاهی به عقب کردم.

با دیدن یه مرد از جا بلند شدم و با تعجب گفتم:

+ببخشید شما اینجا چیکار میکنید فکر نمیکردم کسی اینجا رو بلد باشه

-منم فکر نمیکردم کسی تو محل ارامش من پاشو گذاشته باشه

با شنیدن صداش یخ زدم خیلی سرد و یخی حرف میزد، بیخیال از کنارم رد شد و لب پرتگاه نشست 

نمیدونم چرا ولی ازش نمیترسیدم کنارش با فاصله نشستم 

+اینجا و چطوری پیدا کردید؟

هیچی نگفت ، انگار نه انگار که من اونجا بودم

+الـو با تو بودما چطور اینجا رو پیدا کردی

بازم چیزی نگفت منم ترجیح دادم خفه شم و منتظر بمونم تا خودش حرف بزنه.

چند دیقه بعد دیدم هیچی نمیگه حس یه مزاحم بهم دست داد. 

پاشدم و اروم به سمت درختا رفتم.

-چندین سال پیش اتفاقی از اینجا رد شدم از اون به بعد چند وقتی یه بار میام اینجا

برگشتم سمتش چ عجب یه چیزی گفت رفتم و دوباره نشستم کنارش

با سکوت بهش نگاه کردم تو تاریکی چیز زیادی از صورتش معلوم نبود ولی معلوم بود مرد زیباییه.

 سرشو برگردوند و چشم تو چشم شدیم نه اون نگاهشو برمیداشت نه من در اخر اون نگاهشو از من گرفت و نفسشو پر صدا بیرون فرستاد و از جاش بلند شد و رفت

حتی اسمشو هم بهم نگفت 

وقتی که اون مرد مرموز رفت دیگه انگار حال و حوصله اونجا موندن رو نداشتم 

حس میکنم این اخرین دیداریمون نیست و حدس های منم که همیشه  درستن

 

 

 

ویرایش شده توسط پانیذ
  • لایک 14
  • هاها 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسا | پارت ۲ 

 

 

 

خونه خودمون که کسی نیست پس بهتره برم پیش مانلی

اصلا حوصله خاله سمیرا و اون دختر افاده ایش رو نداشتم به سمت خونه مانلی رفتم 

با مانلی از بچگی دوست بودم همیشه هوامو داشت و همسن بودیم.

دم در خونه شون رسیدم و رفتم زنگ درو زدم و منتظر موندم

کسی درو باز نکرد کم کم داشتم نگران میشدم یکم دیگه منتظر موندم و بعد در حال که به سمت ماشین میرفتم باز بهش زنگ زدم خاموش بود کلا این دختر هر موقع غیبش میزد پیدا کردنش کار خدایان هفت اسمان بود سوار ماشین شدم و استارت زدم پوف اینم که روشن نمیشه معلوم نیست چه مرگشه پیاده شدم و لگدی به درش زدم امروز همش بد بیاری میاوردم این موقع شب که تاکسی نیست

به سمت خیابون راه افتادم به امید اینکه شاید یه تاکسی چیزی پیدا کنم

با شنیدن یه ناله اشنا سر جام وایستادم و گوشامو تیز کردم با شنیدن دوباره ناله ی که از توی یه کوچه میومد به سمت صدا رفتم با دیدن یه دختری که غرق در خون بود با وحشت به سمتش دویدم و تکونش دادم 

+خانم خانم حالتون خوبه 

 با برگردوندنش و دیدن صورتش یه جیغ بلند کشیدم و با شدت بیشتری تکونش دادم. 

+مانلی مانلی وای خدایا نه 

بغض داشت راه نفسمو می بست ولی من به خودم قول دادم هیچ وقت گریه نکنم.

نفس عمیقی کشیدم و سریع گوشیمو در اوردم و به اورژانس زنگ زدم با بغض ادرس و گفتم و قطع کردم کل بدنش خراش و زخم بود نبضش و گرفتم زیاد خوب نبضش نمیزد

 نگاهم به زخم پایین رگش دستش افتاد که داشت یواش یواش جوش میخورد چشمام گرد شد امکان نداره اینقدر سریع زخمی به این عمیقی در حال ترمیم شدن باشه دستشو ول کردم و خودمو رو زمین به سمت عقب کشیدم

 

اون لحظه تنها چیزی که برام مهم نبود لباسام بود ، که بر اثر کشیده شدن رو زمین پاره و خاکی میشدن همون لحظه صدای اژیر امبولانس تو خیابون پیچید چند نفر سفید پوش امدن و مانلی رو روی برانکارد گذاشتن و بردن.

سریع از جام بلند شدم و با دو به سمت امبولانس رفتم الان دوستم مهم تر از هر چیزی بود خودمو انداختم داخل ، پرستار با اخم طوری نگاهم کرد که انگار ارث باباشو نوش جان کردم یه لیوان ابم روش خوردم با عشوه خرکی و غیض گفت:

- خانم چه خبرته چرا مثل گوسفند سرتو میندازی میای تو اخه مگه نمیبینی بیمار اینجاست

 

 چپ چپ نگاهش کردم حیف که جاش نبود مگرنه نشونش میدادم گوسفند کیه دختره لب شتری بیریخت مثل خودش صدامو مسخره و نازک کردم و گفتم:

+خانم ایشون خواهرمه من همراهشم اگه میشه به جا حرف زدن سریع تر برید خواهرم تلف شد .

پشت چشمی برام نازک کرد و مشغول به کارش شد.

به سمت بیمارستان رفتیم مانلی رو به یه اتاق تو بخش منتقل کردن انگار اوضاعش زیاد وخیم نبود

دکتر گفت که مقاومت بدنی عالی داشته که با این زخما بازم حالش خوبه هر چند که زخمای کوچیکی که اون اول رو بدنش بود به طرز عجیبی رفته بودن و فقط اون سه چهار تا از زخم های عمیقش مونده بودن که اونا هم هر کدوم چند تا بخیه ناقابل خوردن  

رفتم کنارش نشستم و نگاهش کردم خدا میدونه چقدر این دخترو دوس دارم از خواهر خودم بیشتر نباشه کمتر نیست.

 با صدای زنگ گوشیم چشم از مانلی گرفتم و به تلفن نگاه کردم با دیدن اسم مامان که روی صفحه گوشی بهم چشمک میزد گوشی رو جواب دادم

+الو جانم مامان

-ارسا چرا نیومدی مادر بابات و ارسامم امدن خونه خاله تو چرا نیومدی

+مامان حال مانلی خوب نبود اوردیمش بیمارستان امشبو پیش مانلی میمونم

-وا مادر مانلی چش شده 

+خودمم هنوز نمیدونم مامان وقتی امدم خونه براتون میگم 

 

همینطور داشتم حرف میزدم که با شنیدن یه صدا پشت سرم گوشی رو از گوشم فاصله دادم و به مردی که پشت سرم بود نگاه کردم.

 - شما این خانمو پیدا کردید؟

+بله من دوستشم ، شما؟

-سرگرد سیروان سهرابی هستم میشه چند تا سوال ازتون بپرسم 

+بله حتما

 

گوشی رو دوباره به گوشم نزدیک کردم.

+مامان الان کار دارم بعدا بهت زنگ میزنم.

-باشه مادر در مورد مانلی هم منو در جریان بزار نگرانش شدم.

+چشم مامان خدافظ

-به سلامت

 

گوشی رو قطع کردم و به پلیس خوشتیپ و جدی که رو به روم بود نگاه کردم.

+سر تا پا گوشم ، بفرمایید

-میشه بگید چه اتفاقی برای دوستتون افتاده و شما چطور پیداش کردید.میدونید یا حدس میزنید که کار کیه؟

+راستش من نمیدونم چطور این اتفاق افتاده وقتی به هوش امد بهتره از خودش بپرسید منم رفته بودم خونشون بهش سر بزنم کسی خونه نبود ماشینمم خراب شده بود داشتم به سمت خیابون اصلی میرفتم که صدای ناله شنیدم و رفتم دیدم مانلیه ، راستش شکی به کسی ندارم دختر خوبیه کسی نیست که بخوان باهاش خصومت شخصی داشته باشن احتمالا مزاحم یا دزدی چیزی بوده

 

 با پرسیدن چند تا سوال دیگه شرش رو کم کرد و رفت اصلا از نگاه مشکوک و چندشش خوشم نیومد خیلی سرد نگاه میکرد البته نه مثل اون مرد مرموزی که امشب دیدم اون نگاهش سردی از روی غم داشت و خیلی چشماش خشگل بودن هر چند که تو تاریکی چیز زیادی معلوم نبود ولی خب درخشش خاصی داشت ولی این غورباقه با اون چشمای وزق مانندش و اون نگاه مغرور و سردش اصلا به دلم ننشست.

پوف منم بیکارما نشستم دو نفرو که دو دیقه هم تایمی که باهاشون گذروندم طول نکشیده رو با هم مقایسه میکنم

همونجا رو تخت خالی که کنار مانلی بود دراز کشیدم و تو دنیای خواب غرق شدم.

 

توی تاریکی عمیقی بودم

فقط دو تا چشم میدیدم یکی ابی و یکی قرمز رنگ بود .

صدای فریاد های که اسم ارسلا رو صدا میزدن داشت رو اعصابم خش مینداخت.

کم کم داشت تاریکی جاشو به روشنایی میداد و یه چهره از یه مرد به وجود میورد یه چشمش ابی به زلالی دریا و یه چشمش قرمز به سرخی خون اروم به سمتم امد چشماش کامل قرمز شده بود با صدای خشنی گفت:

- تو ارسلایی 

+نه

یهو صداش مهربون شد و چشماش دریای 

- تو ارسلایی تو ناجی همه هستی تو قدرتت از همه ما بیشتره ارسلا

+من اسمم ارسلا نیست من ارسا ام

یهو عصبی شد و در حالی که به جای اشک از قرمزش خون میچکید با داد گفت : تو ارسلای دختره احمق

دو تا چشماش الان قرمز شده بودو با عصبانیت نگاهم میکرد

ترسیده از نگاهش بلند جیغ کشیدم 

+من ارسلا نیستم من ارسا ام ارساااا من ارسلا نیستم کسیو به این اسم نمیشناسم دس از سرم بردار من ارسا ام

 

به سمتم هجوم اورد و غرید

-احـمــــق

گلومو محکم گرفت و فشار داد و هم زمان با تنفر و عشق نگاهم میکرد

-تو ارسلایی تو ارسلای منی زود باش بگو ارسلایی

 

در حالی که داشتم خفه میشدم یه جیغ خیلی بلند کشیدم

 

@p8366y    @Papillon @0323987206@Paradise @parastoo.kamrani @parastsh.shafie.poor @Pardis @0200911252  @J.k

@h. sameiy @G.Ha @H.Maryam @janan 

@Gh.nejati @A_N_farniya @A..A @K.A @k.barin @N.a25 @M.gh @Venus_m@x-----x @xy2z@m.azimi

 

اگه میشه رمانمو دنبال کنید و با نظراتتون خوشحالم کنید😜😘

ویرایش شده توسط پانیذ
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسا | پارت ۳

 

 

 با تکون دادن های کسی با وحشت از خواب بیدار شدم و به اطراف نگاه کردم

 یادم نمیاد وحشتی که موقع بیدار شدن داشتم بخواطر چی بود ، با گیجی به مانلی نگاه کردم . نگرانی و ترس توی چشمای طوسیش موج میزد.

 

  +چیشده مانلی چرا شکل میمون های افریقایی داری نگاهم میکنی

 بی توجه به حرفی که بهش زدم با استرس گفت: 

-ارسا تو خواب داشتی جیغ میزدی و یه اسمو تکرار میکردی 

 

 با گیجی نگاهش کردم. خواب، کدوم خواب یادم نمیاد.

 +چه اسمی رو صدا میزدم هیچی یادم نیست

 با شنیدن اینکه گفتم چیزی یادم نمیاد لبخندی رو لبش امد انگار دیگه ترسی نداشت

 -هیچی بابا تو هی جیغ جیغ میکردی و اصغر اصغر میکردی

بعد چشمکی بهم زد و با شیطنت ادامه داد:فکر کنم سعی داشتی تو خواب به اصغر تجاوز کنی اره شیطون

 

 با حرص بالشو برداشتم و زدم تو دلش

+زهر مار بیشعور

 با اخی بلندی که گفت بهش نگاه کردم و یادم افتاد که دیروز داشت جان  به جان افرین تسلیت میگفت و الان حتما دل و روده اش ترکیده

 +وای مانلی ببخشید یادم رفت زخمی هستی

 - عیب نداره بابا فقط یکم دلم درد گفت 

 با یاداوری وعضیت دیروزش که چطور پیداش کردم گفتم:

 +راستیی دیروز چه اتفاقی افتاد که تیکه پاره شدی زود تند سریع بگو

-راستش...

تا امد حرف بزنه سریع و با غیض گفتم :حرف نزن گفتم حرف بزن بگو سریع

 

 با چشمای گرد شده نگاهم کرد و گفت: احمق وقتی حرف نزنم چطور میخوام بگم خب یه دیقه خفه دارم زر میزنم.

 از حرف چرتی که زدم خودمم خنده ام گرفت ولی بهش رو ندادم و در حالی که سعی داشتم جلوی خندمو بگیرم گفتم : هر چی حالا زود بگو ببینم چیشد 

پشت چشمی برام نازک کرد و در حالی که ابروهاشو تند تند برام بالا مینداخت با خباثت گفت:

-شما بگو داشتی تو خواب با اصغر چیکار میکردی که جیغ و دادت به راه بود.

 بعد روم خم شد و لبای کوچیکشو غنچه کرد و با یه صدای نازک گفت:

_نظرت چیه عملی نشون بدی.

 با خنده و موهای بلوندش رو گرفتم کشیدم تا از روم بلند شه و هم زمان گفتم:

+زهرمار چندشه یبوست

-ژان شهلا

در حالی که خم شده بود و سعی داشت تف مالیم کنه صدای در امد و در زرتی باز شد.

دوتامون همونطوری خشکمون زده بود

نمیتونستم پشت سرمو نگاه کنم ببینم کیه

 یهو صدای جیغ یه زن بلند شد و بعد زرتی صدای محکم بهم کوبیدن شدن در امد ، انگار اینجا رو با طویله اشتباه گرفته.

 منو و مانلی همونطوری خشک شده به هم نگاه کردیم و یهو زدیم زیر خنده ، هر لحظه امکان داشت روده هام بر اثر پیچیدگیه پس از زایمان بهم گره بخورن از بس خندیدم

اروم و با ته مونده های خندم گفتم:

+کوفت هیز بازی در نیار زود تند سریع بگو دیشب چه اتفاقی افتاد

 خنده اش قطع شد و نگاهشو دزدید و در حالی که با موهاش بازی می‌کرد گفت:

 -هیچی بابا چند تا دزد جلو راهم رو گرفتن کیفمو بدزدن ، زدن لهم کردن

 

  معلوم بود داره دروغ میگه همیشه موقع دروغ گفتن به چشمام نگاه نمیکرد. 

 +چوپان جون وقتی کیفت جفتت افتاده بود دقیقا چیو ازت دزدیدن در ضمن چرا همه جاتو خط خطی کردن.

 معلوم بود هول شده ، منم که با نگاه مشکوکی بهش زل زده بودم که صدای در بلند شد. 

 با گفتن بفرمایید اون پلیس سیریشه باز امد تو اتاق و وایستاد جفتمون.

مانلی با دیدنش چشماش گرد شد حس کردم تعجب کرد.

-سلام خانوم تهرانی میخواستم چند تا سوال ازتون بپرسم

-بفرمایید

-میشه راجب اتفاقاتی که براتون افتاده بگید

 همون چرت و پرتایی که تحویل من داد و برای اونم بازگو کرد . پلیسه هم باز بعد چند تا سوال از اتاق بیرون رفت.

 مانلی هم حالش به طرز جالبی هر لحظه داشت بهتر میشد.

بعد از اینکه مرخص شد یه تاکسی گرفتیم و به سمت خونه مانلی رفتیم.

در خونه رو با کلید باز کرد ، خمیازه ی کشیدم و از کنارش رد شدم.

همونطوری لباسامو در اوردم شوت کردم رو مبل های مخمل قرمزش.

زیر لباسم یه نیم تنه مشکی داشتم رفتم تو اتاق مانلی و بدون تعارف یکی از شلوارکاش رو پوشیدم.

 کلا منو مانلی این حرفا رو با هم نداریم  حتی مسواکمونم یکیه

 

 

@Z sadghinjad @Z_sbt @Z.A.D @Z.A.D @Z.arman @Z.farhani @zagin @z̸a̸h̸r̸a̸ @zahra bano @Zahra haydari @zahra_z @x-----x @xy2z  @Venus_m @vesta @Vida @Viow𖣘 @Viyana @Bahar @BAHAR JAFARI @bahar.00 @bahar.00 @Banoo.Alashi @Banoo59 @banouyehshab @Baran_s_89 @Barana @Baranam @barin @N.a25 @N.g.h_band @na.sa @NAEIMEH_S @Nafas @nafas777 @Nahal @nahid.s1999 @Naji @Najmeh

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😍😁

ویرایش شده توسط پانیذ
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت |چهارم

 

 

 

بعد از پوشیدن لباسام به سمت اشپزخونه رفتم.

با دیدن مانلی که داره اشپزی میکنه رفتم و رو جزیره وسط اشپزخونه نشستم.

 مانلی تنها زندگی میکرد و زیاد راجب خانواده اش حرف نمیزد منم زیاد کنجکاوی نمیکردم

ولی تا جایی که میدونم ،  مامانش مرده و باباشم غیبش زده که البته همیشه مانلی میگه بابام برای من مرده به حساب میاد ، حس میکنم دل خوشی ازش نداره

 

یاد ماجرا های امشب افتادم ، اخه چطور ازش میپرسیدم .

+مانلی

-جونز

+یه سوال بپرسم

-بوگو ببینم دخترم

+امم ..چرا ..وقتی زخمی شده بودی بعضی از زخمات سریع ترمیم میشدن ، اون شب وقتی حالت بد بود دیدم زخمای کوچیک روی دستت دارن سریع جوش میخورن ، چرا؟

 

 با شنیدن این سوال دستش از حرکت وایستاد و به سمت من برگشت ، با تردید بهم نگاه میکرد 

 

 -یه دیقه وایسا من یه تلفن کنم بعد برات میگم

 

 بدون اینکه منتظر جواب من باشه به سمت گوشیش رفت

 

-الو

 

_.......

 

-مرسی منم خوبم راستش یه سوال ازت دارم

 

 یهو دیدم مانلی داره حرف میزنه ولی صداشو نمیتونستم بشنوم لباش داشت تکون میخورد ولی صداش در نمی امد

چشمام از این گرد تر نمیشد ابرو هامو بالا انداختم و با تعجب نگاهش کردم 

 

 وقتی صحبتش تموم شد به من نگاه کرد   که   از تعجب شکل سکته ی ها شده بودم ، راستش مانلی جدیدا خیلی مشکوک میزد .

 

 -چته بابا چرا اونطوری نگاهم میکنی

 

 بدون تعارف و رک گفتم: جدیدا خیلی مشکوک شدی داری یه چیزیو ازم پنهان میکنی؟

 

 لبخند مهربونی زد و دستمو گرفت و   از روی کانتر پایین اوردم ‌، به سمت مبل ها رفت و منو رو مبل نشوند خودشم کنارم نشست .

 

 -ارسا میخوام یه چیزی برات بگم فقط قول بده تعجب نکنی

 

 +بگو بابا بیشتر از این متعجب فکر نمیکنم بشم

 

 فکر های زیادی تو ذهنم بود ، نکنه یهو بیاد بگه خوناشامی چیزیه ، با این فکر که نکنه خوناشام باشه با ترس بهش زل زدم تا حرف بزنه

 

 -ارسا راستش من از بچگی یه محبت داشتم که زخمای عادی که دارم سریع خوب میشن بعضیا اینطورین چیز خیلی تعجب برانگیزی هم نیست و شاید بعدا برات کامل تعریف کردم این زخمای هم که میبینی هنوز خوب نشدن به این دلیلن که زخمای عادی نیستن و طوری هستن که زود ترمیم نشن. لطفا بیشتر سوال نکن چون جوابی ندارم.

 

 

و بعد با استرس به منی که ریلکس بهش نگاه میکردم نگاه کرد.

راستش خیالم راحت شده بود ، اخه مثل بچه های احمق داشتم فکر میکردم یهو میاد میگه خوناشامه و بعد خونمو میخوره و با خباثت نگاهم میکنه بعد وقتی فهمید چه گهی خورده و منو زده کشته در حالی که خون من از دهنش میچکید با گریه بگه اوه نه خدای من من چیکار کردم بعد بزنه خودشو بکشه از عذاب وجدان ، چه افکار چرتی دارم من اخه.

 

 نیشمو باز کردم و ریلکس گفتم :

 

 +اخیش طوری که تو میگفتی هر لحظه حس میکردم میای میگی من خوناشامم.این در برابر افکاری که من داشتم زیاد تعجب دار نبود.

 

 بعد از این حرفم زدم زیر خنده و به مانلی که به زور سعی داشت لبخند بزنه و استرسشو مخفی کنه نگاه کردم

نمیدونم چرا اینقدر استرس داشت مگه چیشده بود.

 

 

 

@M. Mousavi @m.amir.n @m.azimi @M.gh @M.M.MOSLEMKHANI @M.moosavi @ℳ.R @M.shabani @[email protected] @maedeaghajanloo @A_N_farniya @A..A @A.r.e.f.e.h @Aaaaa @Aaaaa @AaronCob @Abigail @Ad Manager elif @admin @Adya 

@Aelinavam 

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😘

 

  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

 

 

یهو سریع از جاش بلند شد و دوید سمت اشپز خونه و بلند گفت :

 

 -بمیرییی ارسا غذام سوخت

 

 چینی به بینیم دادم و بو کشیدم دیدم به به بوی تخم مرغ سوخته کل خونه رو گرفته و ما مثل اسکلا داشتیم حرف میزدیم

 

 بلند شدم به سمت اشپز خونه رفتم ببینم مانلی در چه حاله که با دیدم قیافش از خنده نزدیک بود زمین و گاز بزنم

طوری رو زمین نشسته بود و به ظرف سیاه شده رو رو به روش نگاه میکرد که انگار بچش مرده بود که اونطور با بغض نگاه میکنه، با شنیدن صدای خندم حرصی نگاهم کرد.

 

 -همش تقصیر توعه دیگه ور ور ور حرف میزنی الان دیگه کوفتم بهت نمیدم بخوری ببینم باز اینطوری میخندی.

 

 خیلی ریلکس یه لبخند ژکوند بهش زدم و به سمت یخچال رفتم و کالباس هایی که همیشه تو یخچالش پیدا میشد رو برداشتم و رفتم رو صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن و به نگاه پر غیض مانلی هم توجه نکردم

اونم که دید اگه نیاد بخوره من مثل شتر همه رو میندازم تو خیکم بلند شد و امد کنارم نشست

دوتایی مثل خر میخوردیم انگار مسابقه دو بود. بعد از خوردن رفتیم رو مبلا مثل جنازه ولو شدیم.

 

 +پاشو یه فیلم ترسناک بزار نگاه کنیم

 

 بی حرف از جاش بلند شد و رفت فلششو بیاره 

منم بلند شدم رفتم خوراکیایی که همیشه تو کمد جاساز میکرد رو اوردم و تو ظرف ریختم و رو میز گذاشتم 

 

 چند تا از بالشتک های نرمو گذاشتم رو مبل و ولو شدم روشون یکی از بالشتا رو برداشتم و بغل کردم 

 

 مانلی هم امد و فلش و زد به تلویزیون و فیلم رو پلی کرد.

امد نشست کنارم و یکی از بالشتا رو بغل کرد. فیلم راجب یه پسر و دختر بود که برای ماه عسل میرن یه شهر دیگه و اونجا یه ویلا اجاره میکنن که ویلاعه پر جن و روح   و زامبی و ایناست و هر لحظه میخوان بیان اینا رو سقط کنن

 

 با هیجان به صفحه زل زده بودیم و تند تند چصه فیل میخوردیم و تخمه میشکستیم ، کلا از فیلم ترسناک هیچ وقت نمیترسیدیم.

 

 وقتی فیلم تموم شد هر کدوم یه طرف دراز کشیدیم ، که به دو دیقه نکشیده صدای خر و پف مانلی بلند شد ولی من خوابم نمیبرد  

 حس بدی داشتم

 

 -ارسلا عزیزم

 

با شنیدن صدای یه مرد چشمامو باز کردم و به اطراف نگاه کردم ، مانلی که خواب بود و صد درصد نمیتونست صدای مرد در بیاره.

 

 -ارسلا

 

 با شنیدن اون صدا دم گوشم مو به تنم سیخ شد و با سرعت به پشت سرم نگاه کردم ، هیچ چیزی پشت سرم نبود 

اشکم داشت در میومد خیلی ترسیده بودم

 

 یهو چند صدا با هم اسم ارسلا رو فریاد زدن تنها چیزی که میشنیدم صدای ارسلا ارسلا گفتن بود

به سمت مانلی رفتم و تکونش دادم 

 

 تا اون چشماشو باز کرد تمام اون صدا ها قطع شد طوری که انگار از اول هیچ صدای نبوده.

 

 +تو هم اون صدا ها رو شنیدی؟

-کدوم صدا ها

امدم دهن باز کنم تا براش بگم چیشده ولی هر کاری میکردم نمیتونستم چیزی بگم انگار که مغزم فرمان میداد که اینکارو نکن ،

سر جام برگشتم و رو به مانلی که منتظر بهم نگاه میکرد گفتم:

 

+چیز خاصی نبود بیخیال ، حس کردم صدای زلزله میاد.

 

 چپ چپ و با غیض نگاهم کرد.

 

 +کرم داشتی منو بیدار کردی اخه مگه زلزله صدا داره خل و چل .

 

 در حالی که غر غر میکرد روشو برگردوند و باز گرفت خوابید 

 دنیا رو اب ببره این الاغو خواب میبره.

 

 هنوزم میترسیدم حس میکردم هر لحظه امکان داره یکی از اون روحایی که تو فیلم بودن بیان منو بخورن.

 

  مشکوک به اطراف نگاه میکردم و همه جا رو زیر نظر داشتم

 نزدیکای صبح بود که به خواب رفتم .

 

 خوابی بدون هیچ رویایی یا بهتره بگم بدون هیچ کابوسی:)

 

@S. Gh @S.malkzad @S.nicholas @S.Salehi @S.u @Saeedehm72 @saeid76MZ @Saghar @sahar @Sahar_66 @Damon.S_E @dark_silence @DARKNESS @Darkspirit @Darya_22 @daryanavard @dayanmhmoodi @Dc.mk @Delito @Dellan8499

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😍

  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | شیشم

 

 

 

-ارسا ارسا بلند شو بابا امروز بازم دیر کنی شوتت میکنن بیرون ، اهههه احمق میگم بلند شو.

 

لای چشمام و باز کردم و به مانلی نگاه کردم که با حرص نگاهم میکرد.

 

+مانلی جون هر کی دوس داری بیخیال شو دیشب نزدیکای صبح خوابم برد دارم هلاک میشم.

 

-زهر مار میگم اخراج میشی تو میگی خوابم میاد بلند شو اههه بلند شو دیگه

 

 بدون توجه به غرغراش دوباره گرفتم خوابیدم.

 

 با حس کردن پشه ی رو بینیم ، صورتمو برگردوندم ولی باز این پشه سمج امد  روی دماغم دستمو اوردم بالا و محکم زدم روش که کل صورتم داغون و کثیف شد

 

صاف نشستم و با چندش به پوست تخم مرغ روی دستم نگاه کردم و پرتش کردم رو زمین

 

با شنیدن صدای جیغی دو تا سکته رو رد کردم و پریدم بالا برگشتم به مانلی نگاه کردم که یهو از سر تا پا خیس شدم هینی از سردی اب کشیدم و مثل کسایی که تازه از زیر اب بیرون امدن دهنمو باز و بسته کردم

 

بدون توجه به مانلی که داشت از خنده خودشو به دیوار میکوبید و صدا اگزوز پیکان میداد دویدم سمت دسشویی و تو اینه به خودم نگاه کردم با دیدن تخم مرغی که مالیده شده بود رو صورتم حرصی صورتمو شستم و زیر لب به مانلی فوش دادم

 

دختره احمق قلقلکم داده تا تخم مرغو بکوبم تو صورت خودم و صورتم داغون بشه بعد جیغ میزنه تا بلند بشم تازه اب یخ هم روم میریزه .

 

 داشتم تو ذهنم نقشه قتلشو میریختم

 از دسشویی بیرون رفتم و مثل گاوی که پارچه قرمز جلوش گرفته باشی به مانلی نگاه کردم و دویدم سمتش  ،من بدو اون بدو 

 

یهو شال قرمزشو از رو مبل برداشت و گرفت جلوی خودش

 

 -هوشه هوشه گاو خوب اروم باش

 

 با عصبانیت بیشتری به سمتش دویدم که یهو شالو گرفت جلوم شکل این گاو چرونا تا رسیدم بهش شالو بالا اورد و من ازش رد شدم چرخیدم که دوباره بدوم سمتش که یهو چشمم افتاد به پوست تخم مرغی که رو زمین افتاده بود

مانلی داشت عقب عقب میرفت که پاش رفت روی پوست تخم مرغ و لیز خورد و لنگاش رفت هوا و تلپ با نشیمنگاه خورد زمین 

 

با دیدن این صحنه زرتی زدم زیر خنده و بدون توجه به ناله هاش گفتم :

 

+حقته تا تو باشی کرم ریزی نکنی

 

 پر حرص نگاهم کرد و گفت:

 

 -زهر مار برجستگی مرجستگی هر چی داشتم پر زد رفت ،  دیگه کی میاد منو بگیره دختره میمون اخ اخ اخ حس میکنم نصف شدم.

 

 شونه ی بالا انداختم و لبخند به لب به سمت یخچال رفتم

 

یه لیوان شیر واسه خودم ریختم تو لیوان و نشستم رو کانتر در حالی که داشتم شیر میخوردم به ساعت نگاه کردم با دیدن ساعت هر چی خوردم و نخورده بودم و پس دادم بیرون و شروع کردم به سرفه کردن 

دیگه داشتم خفه میشدم که مانلی امد و محکم زد تو کمرم طوری که حس میکردم هر لحظه امکان داره کمرم بشکنه

 

با دست اشاره کردم کافیه رفتم یه قلپ از لیوان شیر خوردم تا نفسم جا بیاد

 

-چته بابا مگه دنبالت کردن

 

با یاداوری اینکه چی دیدم یکی زدم روی پیشونیم.

 

+ساعت۷:۳۰ هست بابد نیم ساعت دیگه شرکت باشیم 

 

-همش تقصیر توعه دیگه هی میگم بیدار شو بیدار نمیشی به من چه

 

 بی توجه بهش    به سمت اتاق رفتمو و تند تند لباسامو پوشیدم 

مانلی هم امد تو اتاق و رفت سمت کمدش تا لباس بپوشه

رفتم جلو میز ارایش و یه رژ و ریمل زدم

 تو اینه به خودم نگاه کردم همین دو تا چیز کوچولو کلی خشگلم کرده بود ، تو اینه بوسی واسه خودم فرستادم. 

 

با مانلی از خونه بیرون رفتیم قبل اینکه مانلی به تاکسی زنگ بزنه به سمت ماشینم رفتم ببینم درست شده یا بازم مثل دیروز خرابه 

 

با روشن شدن ماشین ابرویی بالا انداختم و مانلی رو صدا زدم که بیاد بشینه

 

با نشستنش تو ماشین پامو روی گاز گذاشتم و د برو که رفتیم

 

گوشیمو وصل کردم به ماشین و یکی از اهنگایی که یه مدت بود روش قفلی بودم رو پلی کردم

 

 

نشنیدی هر چی صدات کردم 

در میری از کی؟ انگار از من 

نپرس چرا رفتم 

این همه تو یه بارم من 

نگو که نامردم 

این همه تو یه بارم من 

نگو چرا سردم 

این همه تو

یه بارم من  

میکنم این کارو 

یه روزی پا میشم و میرم میذارم تنهات 

بخوابم تنها 

بهتر از سه ساعت دعواست 

هی ببارن اشکات 

یه بارم من جات 

میکنم قضاوت میگم 

الا من بدن همه آدما 

همه جا بد فاز هر لحظه 

با شکام بحث بده با من باش 

یه بارم من جات 

یه بارم من جات 

(یه بارم من - از لیتو ، رها ، ارتا 

حتما پیشنهاد میکنم گوش کنید)

 

 

 

بلند بلند باهاش میخوندیم و دیوونه بازی در میاوردیم

با رسیدن جلوی در شرکت صدای ظبط رو کم کردم

 از ماشین پیاده شدیم و به سمت اسانسور رفتیم پنج دیقه تاخیر داشتیم

با دیدن اون همه ادم جلو در اسانسور اه از نهادم بلند شد   با بدبختی به مانلی نگاه کردم.

وقتی اسانسور رسید همه رفتن تو و فقط یه نفر دیگه ظرفیت داشت

من و مانلی نگاهی به هم انداختیم و سمت در دویدیم که یهو پام پیچ خورد و کتلت شدم رو زمین.

مانلی رفت تو اسانسور و نیششو باز کرد و دستشو به نشونه بای بای برام تکون داد.

 

حرصی دو تا فوش زیر لبی بهش دادم 

 

+دختره گاو انگار بهش مدال میدن دو ثانیه زود تر برسه ، بخواطرش پام نصف شد اه

 

یهو دیدم یه دست بزرگ مردونه جلو روم قرار گرفت 

چشمامو بالا اوردم و به بالا نگاه کردم.

با چیزی که دیدم چشمام اندازه   لاستیک پیکان  ممد  شد.

 

ماشالله پسر بود یا حوری بهشت

چشمای سرد و ابی رنگش که خیلی اشنا به نظر میرسید

 

-دستم خشک شد اگه نگاه کردنت تموم شد بلند شو

 

با شنیدن صداش یه لحظه خشکم زد 

 

 

@F. Naseri @F.bagheri @f.gh @F.m @F.m @Faezhe @Fafaiti@Fahime @Fait_۱۲۱۸ @Fait_۱۲۱۸ @FAR_AX  @G.Ha @Gaseda @Gh.nejati @Gh.za @Ghaz.a @ghaza @ghaza_ @Ghazal @Ghazal00s @Ghazalbavi 

@Faran_n86

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😘

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | هفتم

 

 

 یاد اون مرد مرموزی افتادم که دیشب دیدم

حس میکردم بازم میبینمش ولی نه به این سرعت

دیدم زیادی بهش خیره شدم نگاهمو گرفتم و بدون توجه به دست دراز شده اش از جام بلند شدم و رو بهش با چشمای باریک شده گفتم:

 

+تو ... تو همون مردی نیستی که دیشب بالای دره دیدمش.

 

 شونه ی بالا انداخت و دستی به موهای شلخته مشکیش  کشید.

 به سمت اسانسور رفت و دکمه اشو زد

رفتم کنارش ایستادم و منتظر اسانسور موندم و با رسیدن اسانسور داخل رفتیم.

دکمه طبقات کنار دست من بود . 

+کدوم طبقه میرید؟

-طبقه اخر

ابروی بالا انداختم و با تعجب نگاهش کردم و دکمه رو فشار دادم.

انگار  حسم زیادی درست کار کرده بود من حالا حالا ها با این مرد کار داشتم.

 

 +چه جالب منم دیروز اونجا مشغول به کار شدم

 

 سری به نشونه تایید تکون داد

با ایستادن اسانسور دوتامون وارد شرکت شدیم مانلی سریع به طرفمون امد تا خواست چیزی بگه که با دیدن اون مرد مرموز حرفشو خورد و لبخندی زد.

 

 -سلام ک..

 

 یهو انگار چیزی شده باشه با تعجب به اون مرد نگاه کرد بعدش انگار چیزیو متوجه شده سرشو تکون داد و دست منو بدون حرف کشید و به سمت اتاقی که توش کار میکردم برد

 

 

از زبان (ناشناس)

 

 

به سمت میزم رفتم و نشستم با سردی همیشگیم به مرد رو به روم نگاه کردم کسی که همیشه از برادر خودم بهم نزدیک تر بوده 

هه برادر ، برادری که جز نفرت حس دیگه ی بهم نداره

 

-میخوای چیکار کنی ، باید بهش هر چه زودتر بگیم خودتم میدونی که دارن پیداش میکنن مانلی بهم گفت تو خواباش دارن نفوذ میکنن همین روزاست که خودشو هم پیدا کنن هر چه زودتر باید نیرو هاش فعال شه

 

 +نمیشه بی گدار به اب بزنیم ، اول باید میزان قدرتش رو بفهمیم بعدا فکر بقیه اش رو میکنیم . خودم حواسم بهش هست ولی محافظ براش بزار نمیخوام دست اون عوضی بهش برسه ، در ضمن اون نباید بفهمه من کی ام به بقیه هم اطلاع بده 

 

-اوکیه ، ولی برای چی نمیخوای بفهمه تو کی هستی 

 

 +فعلا وقتش نیست 

 

 بدون حرف دیگه ی از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم باید یه کاری انجام میدادم

 

 

از زبان (ارسا)

 

 

 

با بدبختی به مانلی نگاه کردم ، هم اتاقیم یه دختر یخمکی و افاده ی بود طوری که انگار ارث باباشو خوردی ، سر تا پاشم که عمل بود ، فکر نکنم هیچ جایی ازش خدادادی باشه .

 ولی خدایی قیافش بد نبود دقیقا برعکس اخلاقش ، هر چند که قیافشم عمل بود

 

اه اه اه دختره انتر وقتی سهیل امد چنان نیششو باز کرده بود که سی و دو تا دندونش معلوم بود به ما که میرسه چپ چپ نگاه میکنه پوفففف اینم از شانس ما

 

با شنیدن صدای مهشید نگاهمو بهش دوختم.

-مانلی سهیل کارت داره اگه میشه بیا

- باشه بریم ، بای بچه ها

+خداحافظ

 

پوفففف منو با این عجوزه تنها گذاشت

با امدن اون مرد مرموز توی اتاق کل حس های منفیم پر زد ، بهش زل زدم .

 

یهو اتوسا با لوندی بلند شد و به سمتش رفت و رو به روش وایستاد به چشماش نگاه کرد تا خواست حرفی بزنه انگار پشیمون شد و بعد بدون گفتن چیزی از اتاق بیرون رفت

 

 بعد از بیرون رفتن اتوسا به سمت میزم امد خم شد رو میز و به چشمام زل زد با نگاهش انگار یه رعد و برق تو مغزم زده شد 

 

نگاهشو و از چشمام گرفت و نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

 

  -میشه پرونده شرکت مهرالند رو بهم بدید

 

 از جام بلند شدم و به سمت قفسه ها رفتم

سر درد گرفته بودم

پرونده مورد نظرش تو چشم ترین پرونده بود و تعجب میکردم چطور ندیدش 

برش داشتمو به سمتش رفتم که یهو سرم تیر کشید و صدای های بلندی تو سرم پیچ خورد.

با دو زانو روی زمین افتادم و دستمو به سمت سرم بردم

 داشتم از حال میرفتم که یهو چشمم بهش افتاد با دیدن چشماش که انگار بهم میگفت تو میتونی انگار  موجی از  انرژی به سمتم سرازیر شد.

 همونطوری که سریع اون درد امد همونطوری هم سریع از بین رفت.

دستمو از رو سرم برداشتم و با گیجی بهش نگاه کردم ، چرا یهو اینطوری شدم

 

با حس کردن چیز لجزی بالای لبم دستمو بلند کردم و به پشت لبم کشیدم ، با دیدن خون رو دستم فهمیدم خون دماغ شدم

 

بدون اینکه چیزی بگم پرونده رو بهش دادم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم و تو اینه به خودم نگاه کردم .

 

رنگم پریده بود و خون از دماغم جاری شده بود .

صورتمو شستم و با استین لباسم خشکش کردم.

چرا یهویی الکی حالم بد شد.

 

اتفاقات اخیر و مرور کردم جدیدا همه چیز مسخره شده بود و همه زندگیم شده بود سوال

از دسشویی بیرون رفتم و به سمت اتاق رفتم اون مرد رفته بود و اتوسا هم سر میز کارش نشسته بود 

وسایلم رو جمع کردم و به سمت مانلی رفتم که با حالت های عصبی داشت با سهیل حرف میزد.

 

 -چرا نمیفهمی من میگم فعلا زوده امکان داره اسیب ببینه مگه اون دیوونه عقلشو از دست داده که این حرفا رو میزنه

 

 با دیدن من که کنارش وایساده بودم حرفشو قطع کرد و با نگرانی نگاهی به سر تا پام کرد انگار میخواست مطمئن بشه حالم خوبه .

 

رو به سهیل گفتم:

 +ببخشید من حالم زیاد خوب نیست میشه برم خونه

 

 -عیب نداره برو 

 

چپ چپ به مانلی که به جای اون جواب داده بود نگاه کردم ، با شنیدن صدای سهیل رومو برگردوندم.

 

 -عیبی نداره میتونید برید اگه حالتون خوش نیست

 

 لبخندی زدم بعد از خداحافظی به سمت بیرون راه افتادم ولی لحظه اخر صدای مانلی رو شنیدم که با حرص داشت میگفت:

 

-بیا دیدی هر چی من میگم شما قبول نمیکنید.

 

از شرکت بیرون زدم ، با دیدن لاستیک پنجر شده ماشینم اه از نهادم بلند شد و لگدی به در ماشین زدم. معلوم بود از قصد پنچر شده ، ملت کرم دارن جدیدن.

 

با حرص به سمت اول خیابون راه افتادم تا جایی که میدونم اونجا یه اژانس بود.

 

با شنیدن صدای بوق نگاهی به بوگاتی مشکی که کنارم بود انداختم با دیدن راننده ابرو هام بالا رفت 

 

انگار تقدیر ما رو بهم گره زده

 

@h. sameiy @H.Maryam @Habib @Hadis @hadis Hs @hadis noor @hadis.pnh @hadise @hadismoohammdi HS @Hafiz@hkanome trandovil@J.k @janan @javadi_82 @JavierDep @JavierDep @JeremyNon @JavierDep @JeremyNon @Jesseunoff @JGR_LARA @JGR.LARA @joatid 

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😘

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | هشتم

 

 

انگار از اینکه سوار نمیشم و اینقدر معطل کردم کلافه شد چون دوباره بوقی زد 

به طرف ماشینش رفتم و سرمو از شیشه داخل بردم

+بله چیکارم دارید

-بیا بشین

+چرا

-دیدم ماشینت پنجر شده گفتم برسونمت

 

 

ابرویی بالا انداختم و بدون تعارف سوار شدم

بدون ادرس پرسیدن به طرف خونمون راه افتاد 

خیلی در موردش کنجکاو بودم دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی بحثی پیدا نکردم که بخوام باز کنم.

-چیشد که توی اون شرکت امدی.

+راستش دنبال کار میگشتم ، مانلی دوست صمیمیم اینجا رو بهم معرفی کرد.

-از خودت بگو 

+اسمم که ارسا هست ارسا اریایی ۲۴ سالمه و یه خواهر و بردار دارم و دوست صمیمیم مانلیه ، شما چی؟

 

 ابروهاشو انداخت بالا و سرد گفت:

 - فعلا بهتره همون مرد مرموز بمونم

 

 از اینکه میدونست لقبشو گذاشتم مرد مرموز تعجب کردم ، البته شاید همینطوری یه چیزی پرونده بود.

با رسیدن جلو در خونمون با تعجب بهش گفتم:

+ادرس خونمون و از کجا بلد بودی

-از پروندت خوندم

مشکوک نگاهش کردم و با یه خداحافظی پیاده شدم

و به سمت خونه رفتم زنگ درو زدم ، به ماشینش نگاه کردم که هنوز همونجا بود

-کیه

+منم مامانی

-بیا تو دخترم

 رفتم تو خونه تا پامو گذاشتم تو مهرسا مثل میمون درختی بهم چسبید

 

-ارسا این وحشیو بگیر میخواد منو بخوره

 

با دیدن ارسام که کل سر و کله اش تخم مرغ و ارد و پودر بود و داشت با حرص به سمتمون میومد زدم زیر خنده و مهرسا رو گرفتم انداختم تو بغلش تا به حسابش برسه و با نیش باز ابرو هامو بالا انداختم.

 

مهرسا با دیدن اینکه تو بغل ارسامه  جیغی زد و سعی کرد از بغلش بیاد بیرون ولی از پس ارسام با اون هیکل  سیس پک دارش بر نمی امد .

پس    با حالت گربه شرک مانندی بهش   زل زد ، چشمای     قهوه ایش رو مظلوم کرد که با اون صورت سفید و مظلومش واقعا هر کسی خر میشد و دلش برای اون لبای صورتی برچیده شده اش ضعف میرفت .

البته هر کسی بجز برادر گرامی ما ، ارسامم با نیش باز چشمکی بهم زد و مهرسا رو کشون کشون به سمت اشپز خونه برد 

بدون توجه به جیغ جیغای مهرسا کل سر و صورتشو و تخم مرغی و اردی کرد .

 هر چی دستش میومد میمالید به صورتشخنده ی کردم و به سمت اتاقم رفتم لباسامو در اوردم و رفتم تو حموم اب سردو باز کردم قطرات اب از روی کمرم لیز میخورد 

دستی به موهام کشیدم و اونا رو به سمت عقب فرستادم به سمت قفسه شامپو ها رفتم شامپو بدن مورد علاقم و برداشتم 

همون لحظه احساس گرمای نفسی رو کنار گردنم حس کردم

با سرعت برگشتم وقتی چیزی ندیدم نفس اسوده ی کشیدم ، حتما توهم زدم

بدنم و موهامو شستم اب رو بستم و اروم به سمت اینه رفتم نگاهی به خودم انداختم چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم 

وقتی دوباره چشمامو باز کردم یه جفت چشم ابی رو پشت سرم دیدم که همون لحظه غیب شد با سرعت برگشتم و با ترس به اطرافم نگاه کردم شاید دوباره توهم زدم ، سریع لباسامو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم با دیدن ارسام که موهای قهوه ی  خوش حالتش  خیس بودو تو پذیرایی نشسته بود فهمیدم که اونم رفته حموم 

خودمو پرت کردم کنارش و سرمو رو پاش گذاشتم . چشمای طوسیش از تعجب گرد شد و  با بهت    نگاهم کرد انگار جا خورده بود ولی وقتی دیدم منم که ولو شدم   لبخندی روی لبای قلوه ایش   نقش بست  و دستشو رو موهام گذاشت .

ارسام و مهرسا رو خیلی دوست داشتم درسته زیاد باهاشون وقت نمی گذروندم ولی واقعا دوسشون داشتم فاصله سنیمون دو سال دو سال بود

ارسام برادر بزرگ ترم     ۲۶ سالشه و خیلی شیطونه ، ولی به وقتش  مهربون و جدی هم هست همیشه تو مشکلات هوای ادمو    داره.

قیافش هم شبیه به بابا  بود و بزنم به تخته داداشم دافی بود واسه خودش.

 

مهرسا هم خواهر کوچیکمه ۲۲ سالشه خیلی شیطونه و برعکس قیافش که مهربون میزنه زات خبیثی داره و همش در حال کرم ریزیه  و برعکس ارسام قیافش به مامان رفته .

 

، مامانم که خدای مهر و محبت بود همیشه اروم و مهربون ۴۶ سالش بود  .

بابامم ادم ساکت و ارومیه ،  ولی زیاد واسه ما وقت نمیزاره و  همیشه درگیر کاره و شاید ماهی یه بارم خونه نمیاد ، 49 سالشه و کارشم واردات صادرات خودروعه.

 

با صدای ارسام دست از افکارم کشیدم

 

@Qazal @qazale @Weird @Wolf @Edna_b @ehsann @elahe_abdollahii2020 @Elahe-E @elahe.par1378 @Elahe85 @elaheh @elhamsalo @Eli @Eli.ham 

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😘

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | نهم

 

 

-بابا میدونم خیلی خشگلم ولی نه اینقدر که ده ساعت بهم زل بزنی

 

دهن کجی کردم و از جام بلند شدم تا امدم چیزی بهش بگم صدای مامان بلند شد.

 

-ارسام مادر من قدم نمیرسه بیا این ظرفو بده به من.

از جاش بلند شد و به سمت اشپز خونه رفت.

 

حس کردم یه چیزی زیرم داره میلرزه با دیدن گوشی ارسام که زیر پام بود بلندش کردم و صفحه اشو نگاه کردم با دیدم اسم مینا روی گوشیش نیشم باز شد ، یاه یاه یاه حتما دوس دخترش بود ،گوشی رو جواب دادم که یهو صدای جیغ جیغو و پر عشوه یه دختر بلند شد

 

 -ارسی جونم چرا دو روزه جواب تلفنامو نمیدی کلی نگرانت بود عزیزم میدونی چقدر گریه کردم فکر کردم چیزیت شده

 

 همه اینا رو با بعض گفت  ، که البته حاضرم سر پشمای تنبون اصغر بقال شرط ببندم که الکی بود بغضش .

 ابرویی بالا انداختم و با نقشه شیطانی که برای این دختره وق وقو کشیدم مثل خودش صدامو نازک کردم و گفتم:

 

+تو کی هستی که به دوس پسر من زنگ زدی و بهش میگی عزیزم دختره نکبت

 

دو دیقه سکوت کرد و یهو با جیغ گفت :

-چی چیو دوس پسر تو ، ارسام ماله منه دختره کثافط چطوری جرئت میکنی به عشق من نظر داشته باشی انتر خانوم

 

همینطوری داشت چرت و پرت میگفت که همون لحظه ارسام امد سمت حال و با دیدن من که گوشیش دستم بود بی خیال امد کنارم ولو شد و گوششو به گوشی چسبوند ببینه کیه ، مهرسا هم همون لحظه  در حالی که دستش توی موهای لخت و قهوه ایش و بود امد توی سالن .

با دیدن ما دو تا که مثل کنه به گوشی چسبیده بودیم امد سمتمون و نشست کنارمون گوشی و از دستم گرفت و گذاشت رو بلندگو همون لحظه صدای گریه دختره بلند شد.

-ایشالله بترکی ارسام مگه این دختره کج صدا چی داشت که به من خیانت کردی خاک بر سر بی لیاقتت.تازه امروز میخواستم زنگ بزنم بگم برای اولین بار بریم همو ببینیم

 

 با همون صدای مزخرف مثل خودش گفتم:

 

+حواسط باشه چی میگیا دختره اویزون ارسام مال منه ‌، عشق منه ، حق منه ، چش بهش داشته باشی با ناخونام چشمتو کور میکنم دیگه نبینم مزاحم عشقم بشیا دختره پتیاره ی تاپاله

 

 ارسام چشماش گرد شد و انگشت شستشو نشونم داد حالا نمیدونم این به نشانه ایول به غیرتت بود ، یا    بیه من کجا شبیه عشق توعه

 

دختره در حالی  که صداش میلرزید گفت :

 

-ولی ..من ...من 

 

یهو صداش عوض شد و از اون صدای نازک به صدای کلفت و مردونه ی تغییر پیدا کرد. و زرتی زد زیر خنده

 

 -وای دهنت سرویس دیگه نمیتونستم جلو خودمو بگیرما ، اشکم از خنده داشت در میومد ،وایییی گوشیو بده به اون ارسام دهن سرویس که حسابی اسکلش کردم

 

یهو ارسام گوشیو گرفت و با چشمای درشت شده گفت:

 

_ماهان دهن سرویس تویی ، یه هفته است داری به بهونه اینکه منو تو مهمونی شرکتم دیدی و عاشقم شدی اسکلم میکنه ، دیوث چطوری صدا دختر در میاری.

 

 با شنیدن اینکه چطور اسکل شده منو و مهرسا زدیم زیر خنده و ولو شدیم رو همدیگه ، ارسام رئیس یه شرکت تجاری بود و به بهونه ی یکی از مهمونی های شرکتش اسکل شده بود .وایییی دو درصد فکر کن کارمنداش اینو بفهمن ، تمام ابهتش میریزه.

اون دوتا یکم دیگه حرف زدن و بعد ارسام قطع کرد و از جاش بلند شد.

+کجا میری 

-هیچی بابا ماهان گفت با هم بریم بیرون ، اگه میخواید شما هم بیاید بهش میگم اونم خواهرشو بیاره تنها نباشید

 

+پسره فرصت طلب با خواهر مادر مردم چیکار داری

 

برو بابایی نثارم کرد و گفت :

 

-میای یا برم

 

از بیکاری بهتر بود از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم در همون هین دستمو بالا اوردم و گفتم:

+من که میام حوصله ام سر رفته

 

متفکر جلو کمدم وایستادم  ،  تصمیم گرفتم تیپ سفید مشکی بزنم که به موها  و پوست سفیدم بیاد  ، بعد از پوشیدن مانتو شلوار مشکیم  رفتم جلو میز ارایش و رژ قرمزی زدم و خط چشم کوچیکی هم کشیدن سایه سفید شاین اکلیلیم رو هم زدم پشت پلکم  ، به به چه دافی شدم

 

شال مشکیمو سرم کردم و با پوشیدن کتونی  های سفیدم و برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم که دیدم ارسام بیرون منتظرم مونده 

یه تیشرت سفید و شلوار مشکی پوشیده بود ، تیپش باهام ست بود قربون داداش دافم برم بهت افتخار میکنم .

در حالی که با افتخار و اشک بهش نگاه میکردم ، با حرفی که زد کلا تر زد به احساساتم.

-خوردیم بابا تموم شدم ، تن لشتو جمع کن بریم جوجو

خاک بر سرم با این افتخارم ، بهتره برم به افتابه مسی کلثوم خانوم افتخار کنم از این الدنگ به درد بخور تره ، حداقل میشه باهاش تنبونتو بشوری ، ولی این انتر جز یک انسان ضد حال هیچ گهی نمیشه بیمولا

 

با هم از خونه بیرون رفتیم ، مهرسا گفت حوصله بیرون رفتن نداره و نمیاد بیرون به عبارتی گشاد بازی در اورد و نیومد

سوار پورشه مشکی رنگ این افتابه خان شدیم و راه افتادیم.

کل راه تو سکوت گذشت

 

جلوی یه رستوران شیک و با کلاسی وایستادیم و از ماشین پیاده شدیم

 

به  سمت داخل رفتیم .که صدای همون دختره پشت گوشی رو شنیدم.

-ارسام عشقم فدات شم کجا بودی

 

 به پشت سرم نگاه کردم با دیدن یه دختر ریزه میزه و مظلومی که اروم نگاهمون میکرد با تعجب به ارسام نگاه کردم ، این دختر خجالتیه الان اینا رو گفت ، این ارسام دیوثم جدیدا دوس دخترم میگیره خبر نمیده ، هی ننه کجایی که پسرتو این نصفه دختر از راه به در کرد

 

-این دختره گش... عا نه منظورم اینه که ، اه . بابا این کیه با خودت اوردی

 

با دیدن پسر گنده و هیکلی و با ابهتی که داشت این حرفا رو با صدای زنونه میزد چشمام افتاد در امد افتاد کف پام 

 

، با فکر اینکه چشمام در بیاد و یکی پا بزاره روش و چشممو بشکنه و منم بگم اییی نفسسس کششش کی جرئت کرده به چشمان من کم تر از گل بگه و بعد با دسته بیلی که نمیدونم اون وسط چیکار میکرد بزنم تو فرق سر همشون و مرتکب به قتل بشم بعد برم تو زیر زمین خونمون دفنش کنم و صد سال بعد نوه نتیجه هام پیداشون کنن بفهمن ننه اشون قاتل بوده . با خباثت خندیدم به به چه شود 

 

یهو پوکر شدم اصلا وایسا ببینم مگه چشم میکشنه؟ مگه صفحه گوشیه که بشکنه .

هاذا مازا فازا لازا تازا ، اینا رو بیخیال این پسره با این ابهت سنبل خان تو حریم سلطان چرا صدا زنونه در میاره . نکنه مثل سنبل خان خواجه است و اوا خواهری میزنه.

 

با فکر اینکه به جای عمو بهش بگن خاله اونم با این ابهتش با صدای زنونه بگه جونه خاله زدم زیر خنده ، فکرشو بکن این پسر با این ابهت در حال اشپزی با پیشبند زده یهو شوهرش از پشت سر میاد بغلش میکنه و صحنه های استغفراللهی درست میکنن.

 

-الحمدالله خواهرم خل نبود که خل هم شد.الکی چی هی میخندی و گریه میکنی و خل بازی در میاری

 

پوکر نگاهش کردم ، گل از گل پسره شکفت و  دستی بین موهای مشکیش کشید و   یه اشاره بهم زد و گفت:

-خواهرته

-اره متاسفانه

-خدا شفاش بده عیب نداره داداش نگران نباش. بیا بریم بشینیم.درست میشه غصه نخور

تا خواستم چیزی بگم دیدم داره از جفتم رد میشه طی یک عملیات تروریستی داعشی خیلی دلاورانه و شیک یه لبخنده خبیث زدم و لنگامو همچون شتر جلوش دراز کردم ، منتظر بودم دو تا ملق تو هوا بزنه و زرتی با تنبون مبارک بخوره زمین ولی برعکس انتظارم که خیلی شیک و مجلسی از رو پام پرید و ریلکس با یه لبخند حرص درار نگاهم کرد .

-زارت ، لنگای درازتو فقط خودت نمیبینی جیگر  

بعد یه حالت متفکر گرفت و با شیطنت ادامه داد: چیه نکنه خواستی مثل این رمانا و فیلما بیوفتم بغلت و صحنه مثبت هیجده درست بشه ، البته من مشکلی هم ندارم همینطوری هم میتونی بیای طعم لب های قهوه ایم رو ... عه نه منظورم قلوه بود ، بله میتونی بیای  لبای قلوه ایم رو ماچ  کنی .

 

بعد با پرویی لباشو غنچه کرد.

+زارت ، همون لب های قهوه ی که گفتی برازندت بود گوریل ، دو درصد فکر کن من بخوام تو رو ماچ کنم

 

 دو دیقه بی حرکت بهم زل زد بعد یهو جیغی کشید و با لحن دخترونه ی گفت :

-ایییییی نفس کش دختره خرس قطبی با اون پشمای سفیدت به من میگی قهوه ی ، قهوه ی اون شوهر نداشتته ترشیده خانم 

 

بعد با حرص میزد تو سینه اش و این بار مثل پیرزنا با حرص شروع به نفرین کرد :

 

-الهی سوسک بره تو شورتت .. نه منظورم شلوارت بود ، الهی یه معتاد تو کوچه بگیرتت چوب کنه تو ک.. پاچه ات ، الان میرم خوار مادرتو........

 

سکوتی شد که نیششو باز کرد و سوتیشو جمع کرد : بوس میکنم 

 

وقتی دید بدتر ریده نگاهشو به اطراف دوخت و یهو یه لبخند ژکوند زد و دوباره رفت تو فاز

اشاره ی به دختری که سر تا پا عملی بود و لباساشم صورتی بود کرد و گفت : الهی فدای این پلنگ صورتی جذاب بشی ، کثافط انتر از الان داره خواهر شوهر بازی در میاره دختره پرو چش نداری عشق منو و شورم رو ببینی

 

 بعد با گریه و عشوه الکی رفت سمت ارسام که بیخیال داشت نگاهش میکرد رفت ، انگار عادت داشت به این خل بازیاش که تعجب نمیکرد

   شروع به جیغ جیغ کرد به مشت و لگد می پروند به ارسام.

 

- عشقمممم ببین خوارتو از الان داره برام خواهر شوهر بازی در میاره. بیا بوسم کن تا چشاش کور شه.

 

لباشو قنچه کرد و رفت تا جدی جدی لباشو ببوسه ، ارسام انگار میدونست شوخی تو کارش نیست عقب عقب رفت.

 یهو لنگاش رفت هوا ، سرش امد جنوب ، پاهاش رفت شمال و به صورت بسی محترمانه با نشیمنگاه ولو شد رو زمین

همون لحظه گارسون که داشت رد میشد همونجایی که ارسام خورد زمین وایستاد و یهو اون برعکس ارسام ، سرش رفت شمال پاهاش رفت جنوب .

 

با دیدن صحنه مثبت هیجده و استغفرالهی رو به روم پشمام به صورت خوردکار اپلاسیون شد

کله گارسون تو خشتک ارسام بود و کله ارسام تو خشتک گارسون .

-ارسام توانایی گی شدن رو داریا ، ولی ببین چوب خدا صدا نداره من فقط یه بوس خواستم فقط ،الان باید استغفرالله مردم رو به جالی لبای من ماچ کنی.

 

 با حیرت بهش نگاه کردم و فقط تونستم لب بزنم : 

+ تو دیگه چه بلای اسمانی هستی که بر سرم نازل شدی

 

@K.A @k.barin @K.Mobina @kati94 @Katshukt @Kayobi @Keramt.mk @KHODA_12 @kimi @Kimia @lady m @Lady.navel @Laleh @LarryBem @lavender @Leila @like moon @LioOla @Lnaz @lopgoli 

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😘

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | دهم

 

 

 

سر جام نشسته بودم 

هنوز با شکی که بر اثر دیدن اون سم داشتم ، به این پسره که جدیدا فهمیدم اسمش ماهانه و همونیه که ارسامو شاسگول کرده نگاه کردم .

 داشت با نیش باز با منوی رستوران موشک درست میکرد ، چه دل خوجسته ی داره

البته اینو هم فهمیدم که این گوریل انگوری شنگولی رئیس همین رستوانه  , واسه ی داد و بیداداش چوب به اندرونش فرو نکردن  و شوتمون نکردن بیرون.

 

 خب طبق اطلاعات من :

 

ایشون ماهان ملقب به گوریل انگوری شنگولی هستن از اونجایی که خیلی گنده است و شنگول هم هست این لقب بسیار برازنده اشه

ولی یکم طولانیه پس لقبشو میزارم ماهیگوری :(ماهی +گوریل)شلنگم خوبه البته مثلا شلنگوری.یا گوگوریو ، سوسانو 

چیز دیگه ی ازش نمیدونم فقط میدونم صاحب این رستورانه و ۲۸ سالشه ، قیافش مردونه بود و اصلا به این بچه بازیاش نمیخورد

 

نگاهم چرخوندم رو خواهرش مهتاب دختر اروم و مهربونی بود خیلی ریزه میزه و کوشولو موشولو بود ، همسن خودمم بود.

 

این ارسی مارمولکم رفته بود تو حلق دختره بدبخت زر زر میزد اون بدبختم با خجالت جواب زراشو میداد

به به چه صحنه عاشقانه حال بهم زنی

وایسا یکم تر بزنم تو حالشون روحم شاد شه 

به این ماهان سیب زمینی نگاه کردم واسش مهم نبود خواهرش چیز تو چیز داداشمه ؟

 

 اروم طوری که اونا نشنون گفتم:

 

+هی شلنگوری

 

انگار نه انگار با اون داشتم گه میخوردم مثل شتر داشت موشک درست میکرد و موز میخورد لانتی اخه اون لحظه تو رستوان به اون شیکی موز چیکار میکنه ، انگار دو سالشه شاس مغز  ، عصبی نگاهش کردم.

 

 +هی ماهگوری ، گوریل انگوری ‌، شنگول منگل ... پیس پیس ماهی بیریخت با تو ام

 

-چقدر زر میزنی

 

با شنیدن این حرف جان به جان افرین تسلیت گفتم و با یه لبخند در افق محو شدم

ولی به من میگن ارسا پررو با یه لبخند خبیث بدون توجه به اینکه . بهم گفتم:

+هی شلنگ نظرت چیه تر بزنیم تو فاز این دو تا موسکش عاشق 

 

 سرشو بالا اورد و با دیدن ارسام و مهتاب نیشش تا پشت سرش باز شد  و چشمای مشکیش از ذوق برق زد.   اتوبان تهران کرج رو تو حلقش میتونم ببینم از بس نیششو باز کرده ، من گفتم این خیلی سیب زمینیه هی میگین نه 

شاس    مغز با دیدن خواهرش دم تنبون داداشم ذوق میکنه. انگار چیزی یادش امده باشه قیافشو شکل سکته ی ها کرد و گفت :

-موسکش چیه؟

سکوت سنگینی کردم و ژست ادیسون مانندی گرفتم .

+جمع موش و توسکه

 

لبخند ملیحی زد و به افق خیره شد.

 

-اصلا توکس چیه؟

پوکر نگاهش کردم 

+توکس توکسه دیگه 

چینی به دماغش داد و اونم ژست فیلسوفانه گرفت.

-منظورت سوکس نیست

+بی سواد اون توکسه 

-میگم سوکسه

+اسکل حتی اگه توکس هم نباشه سوکس نیست 

-میگم سوکسه ، توکس چیه اخه

+باشه توکس نیست ولی سوکس هم نیست

-پس چیه

+سوسک

-نه خیر سوکس 

+توکس درسته

-اخه منگل کیو دیدی بیاد بگه توکس

+نه خیر دلیل دارم ک میگم توکس

-چه دلیلی اخه

+ببین فرزندم برعکس توکس میشه سکوت ، برعکس موش هم میشه شوم ، اینا هم یکیشون مثل یه موش کثیفه شوم افتاده سر اون سوسک ساکت بدبخت پیف پاف خورده ، برای همین باید بگیم توکس که با سکوت جور در بیاد ، هیچ جوره با سوکس و سوسک چیزی نتونستم جور کنم ، اینجور جاها عقل منم کار نمیکنه اخه سوکس و چه به سکوت

 

در حالی که پشماش فر خورده بود با بهت نگاهم کرد.

- پمشای ادیسون با این کفشی که کردی فر خورد

+اون پشم نبود؟

-خیر پمش

+بابا ریدی تو ادبیاتم پاشو بریم به نقشیمون برسیم 

همزمان شبیه شخصیت بد های فیلما خبیث خندیدم.

 

-نکن بابا یاد خر خنده های خر شرک افتادم ، خب نقشه چیه؟

 

بی توجه به زری که زد نگاهی به موشکی که با منوی رستوران درست کرده بود کردم و لبخند خبیثی زدم با دیدن لبخند و نگاهم نقشه رو گرفت و اونم خنده شیطانی کرد.

-گفتی نشونه گیریت خوبه دیگه

+اره چه جورم 

 اون دوتا موسکش عاشق حواسشون به اینجا نبود  ، موشکو برداشتم و دستمو به سمت عقب بردم و با سرعت پرتش کردم سمتشون

ولی با اتفاقی که افتاد منو و شلنگوری نگاهی به هم کردیم و هم زمان با بدبختی گفتیم :

 

فقط فرار کن

 

@RaHa @Raha_yee @raha. @Raha.n.r @raha.nb@raha.sbh @RAHAA88 @raihana.0042 @Rata @Razeihlp @taban @Talatom @tamana @tamirkar @tandis @tanhaa @Tannaz Zare @tapesh @tapesh81 @Tara

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😘

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | یازدهم

 

 

با بهت به رو به روم نگاه کردم ، موشکی که میخواست مستقیم بخوره تو اون موسکش های انتر حالا مستقیم رفته بود تو دهن یه قلچماق بی فرهنگ که معلوم نبود با این ریخت و قیافه چطور راهشون دادن اینجا، که البته از قضا چند قلچماق بدتر از خودشم باهاش بودن

 

سکوت سهمناکی رستورانو در بر گرفته بود  

 

مرتیکه سرشو عیب قاتلا کج کرد و شروع کرد به جویدن منوی رستوران که به صورت موشک رفته بود تو دهنش.

با دیدن این صحنه ماهان تقریبا تو بغلم بیهوش شد .

 

-یا حضرت مادر یوزارسیف به جونیم رحم کن 

 

مرده با همون نگاه مثل قاتلا از جاش بلند شد و به سمت ماهان رفت

 

یه چاقو از رو میز برداشت و امد سمتمون.

ماهان رنگش شکل گچ شده بود و مثل کش شلوار بهم چسبیده بود

البته خودمم بلانسبت عین سگ ترسیده بودم.

ماهان با دیدن چاقوی دستش عربده کشید:

-یا پیامبر کلثوم به دادم برس هر گوهی خوردم گه خوردم , الان به جمع کشته شدگان جهنمی میپیوندم ، خدایا قول میدم دیگه جورابامو نکنم تو کیف مهتاب که کیفش بو سگ مرده اسهالی بگیره ، من دیگه گه بخورم دیگه ارسامو بقیه بچ ها رو با صدا دختر ایسگاه کنم ، قول میدم دیگه شلوار کسیو الکی تو خیابون پایین نکشم تا شورتای مامان دوزشونو نگاه کنم ، به جون ممد بقال دیگه نمیرم از بچه ها تو پارک خوراکی بدزدم و گریه اشونو در بیارم، دیگه ادم میشم به جان همین ارسا قسم دیگه شلوارای اقا قاسمو از تو کمد کارش در نمیارم بندازم،تو کمد اکبر که فکر کنه اکبر دزدیده و دعواشون بشه ، خدایا از دست این گوریل برزیلی نجاتم بده دیگه سگ درگاه اون پلنک صورتی دم در رستوران میشم دیگه....

 

 تو اون وعضیت نمیدونستم به اعترافای سمیش     بخندم یا از اینکه داریم به شخم میریم گریه کنم

 

 با صدای دادی از پشت سرمون گرخیده به مردی که شباهت زیادی به کانتر نفت داشت از بس پهن بود و با کفگیر اشپز خونه وسط رستوران وایستاده بود نگاه کردیم. 

-تو توی نیم وجبی شلوار منو میدزدیدی و مینداختی گردن اون بدبخت فلک زده ، حالا بهش افتخار هم میکنی .

 

یهو اون یکی مرده که شباهت زیادی به تریلی هیجده چرخ  داشت و فکر کنم اکبر بود ،نعره ی زد که حس کردم شلوارم از ترس خیس شد و روح از تنم بیرون رفت

-عوضی میکشمت میدونی چند بار تا حد مرگ همو کتک زدیم سر دزدیا ، میکشمت  

 

صدای اروم ماهان رو شنیدم.

 -ال لاتحمه الصولوات

 

تو همون وعضیت دهنی براش کج کردم.

 

+ بی سواد اون ال تاتحمه الصالاوات بود

-اون مگه لاتحمه و صولوات نبود

+خنگ تاتحمه و صالاوات بود

با دیدن خرس گریزلی که به جمع این دو تا تریلی و کانتر پیوسته بود رنگم پریدو به ماهان نگاه کردم که مثل افتاب پرست از ترس تغییر رنگ میداد .

-اخه چه وقت سر زدن به داداشات بود اصغر خرسی

 کانتر نفت با شنیدن صدای ماهان با ملاقه اش به سمتمون امد با هر قدمش زمین زیر پامون میلرزید و حس میکردم دارم به مرگ نزدیک میشم

 بلند و هم زمان نعره زدیم:

+- یا حضرت پشمای زیر بغل تریلی

  ملاقه رو مثل گرز رستم بالا اورد تا خواست بزنه تو سر ماهان و کتلتش کنه

دیدم همون مرده که موشک تو دهنش کردیم امد دست اون خیکی نفتی رو گرفت و اروم گفت:

 

-داداش بیخیال شو اینا رو خدا زده تو هم میخوای بزنیشون ، بچه زدن ند...

 

با مشت محکمی که تریلی زد تو شکمش بقیه حرفشو خورد ، فکر کنم عمه شد بدبخت 

امد کباب کنه سواب شد ،  وایسا ببینم ، اون سواب کباب کنه کباب سواب کباب کنه نبود

 

با بلند شدن داد تریلی حس کردم زلزله ۸ ریشتری امده

موشکی چنان مشتی به دماغ گوجه ایش زد که دلم خنک شد ، یهو دوستای اون یارو قلچماقه بلند شدن و به سمت تریلی و خرس و کانتر رفتن ، هر چقدر گنده و قلدر باشن باز اینا هر کدومشون به تنهایی یه قاره رو میتونن فتح کنن

اون رگ غیرتیم گل کرد و استین مانتومو دادم بالا اون بدبختا داشتن بخواطر ما کتک میخوردن .

نگاهی به ماهان انداختم که دیدم اونم استیناشو داد بالا به هم نگاه کردیم و شکل سکته ی ها لبخند زدیم.

دوتامون میدونستیم تبدیل به کوکو سبزی میشیم اون وسط.

-یک

+دو 

-سه

+ایییی نفس کشششش هر کی جرئت داره بیاد جلو تا خشتک خوارشو مثل پرچم امریکا به سر در سفارت امور خارجه امریکا بزنم 

 

دویدم سمت کانتر نفت و خودمو رو سرش انداختم ،چنگی به کلاهش زدم و کشیدم تا موهاشو از جا بکنم ، با دیدن اینکه کچله لبخند پر دردی زدم

 تو دلم گفتم سوکس شدم دیگه واقعا فاتمته الصالاوات

الان من کجاشو بگیرم ، اینم که مثل گاو بالا پایین میپره تا از کولش بیام پایین ، منم مثل این گاوچرون های قهرمان مثل سوکسه پیف پاف خورده بهش چسبیده بودم ،

نگاهم به ماهان افتاد با دیدن ماهان چشمام یه لحظه سیاهی رفت و چشمام پر از اشک شد

زیر لب گفتم:

+فاتمته الصلوات بفرمایید حلوای ماهانو کوفت کنید ، بدبخت جوون مرگ شد

@Y...asna @Yalda es @Yalda ghasemi @yalda1983 @yaldasanadgol @yaldaw @Yas_82515 @yas56u @Yasamin @Yasi.. @unknown@i love you@iamidamtg@iatina @ilsa @Im_mdi @IM._.SETY @Imaryam @inegar @Iparmidw @irene

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😘

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت |دوازدهم

 

 

 

 خرس گریزلی پاهای ماهانو گرفته بود و قشنگ شکل این کارتونا ماهانو با پاهاش دور خودش چرخوند و تابش میداد

بعدشم زرتی با قدرت زیادی انداختش رو میز.

فکر کنم ماهان مُرد جدی جدی ، جوون خوبی بود خدا رحمتش کنه.

وقت نگرانی برای اونو نداشت ، هر لحظه ممکن بود خودمم مثل ماهان کباب کوبیده بشم.

ما که حواس این دو تا رو پرت کردیم اون قلچماقا تریلی رو چهار نفره از پا در اوردن ، و رفتن سمت خرس گریزلی

منم که همچنان کم مونده بود بالا بیارم از بس این کانتر نفت سواری داد بهم .

از سر ناچاری دماغشو با یه دست گرفتم چنان فشار دادم که دادش تا پیش داعش رفت

خدایی دردی که فشار دادن دماغ داره صد تا امپول نداره.

گوشاشو با دندون گاز گرفتم که خودم بیشتر حالم بهم خورد

 لانتی از پا نمیوفتاد با مشت محکم میزدم به پشت گردنش بلکه مثل این فیلما غش کنه.

خواستم گلدونی که کنارمون بود رو بردارم بزنم تو سرش که چشمم افتاد به مردی که کنار گلدون بود

تا امدم صورتشو نگاه کنم غیب شد فقط چشاش رو دیدم ، همون چشمای که امروز تو حموم دیدم. ولی برعکس دیروز که چشماش سرد بود انگار الان چشماش داشت میخندید . نکنه دارم دیوونه میشم

گلدون رو برداشتم و کوبیدم تو سر کانتر نفت که ناله اش در امد 

سریع از رو سر کانتر نفت پریدم پایین و وایستادم رو میزی که کنارمون بود

تا خواست بیاد بزنه دهنمو سرویس کنه اون قلچماق هایی که خرس گریزلی رو زده بودن امدن سمتش و اینو هم نصف کردن ، البته خودم به تنهایی دهنشو سرویس کرده بودم

سه تا برادر با ناله و فوش لباساشونو برداشتن و رفتن لحظه اخرم تریلی گفت که ما استعفا میدیم و چنان در رستورانو بست که ستونا لرزید ، فکر کرده از اموال باباشه

نگاهم افتاد به ارسام و مهتاب که رفته بودن رو یه میز دور از ما نشسته بودن

انگار نه انگار که دوتایی داشتیم در راه ارشاد اینا شهید میشدیم .

بقیه مردم هم یا داشتن با خنده نگاه میکردن یا رفته بودن ، هی کورش بیا و جوانان زمانه ات را بشناس 

رفتم پیش ماهان که چشاش بسته بود ،با نگرانی تکونش دادم چشاشو باز نمیکرد

دستمو رو گردنش گذاشتم ، نبض نداشت 

با بهت سر جام موندم یعنی مرده

تا خواستم به بقیه بگم که نبض نداره یهو دسمتو گرفت و چشاشو باز کرد و بلند گفت پخ

این دفعه من فکر کنم از شدت ترس تشنج کردم

 

هر هر زد زیر خنده

سیسی گرفت و با خنده دستی به بازو هار گندش زد.

-جدی فکر کردی با این همه عضله با یا ضربه میمیرم

+تو ..تو نبضت نمیزد

-چرت نگو باو حتما اشتباه نبضمو گرفتی.

+من دوره پزشکی دیدم چند ماه ، واسه حلال امر جوگیر شدم رفتم ، ولی مطمئنم نبض نداشتی. 

دستمو رو رگ گردنش گذاشتم هیچی حس نمیکردم.

+نگاه کن نبض نداری

-الان من مرده ام به نظرت؟ نکنه روحم داره حرف میزنه باهات ، اگه نبضم نزنه یعنی مرده ام

با حرفی که زد دیگه جای هیچ زری نبود که من بزنم

ولی من مطمئنم که نبض نداشت ، پوففف واقعا انگار دیوونه شدم

رفتم سمت ارسام ، دیگه حس و حال بیرون موندن رو نداشتم.

+ارسام میشه بریم 

- نوچ هنوز زوده بابا 

+من خستم

-اگه میخوای خودت برو من نمیام

 

با حرص نگاهش کردم اینم که از سیب زمینی تر از ماهانه

بدون توجه به ارسام از مهتاب خداحافظی کردم و دلخور به سمت در رفتم

ماهان امد جلوم راهم وایستاد. 

-کجا میری جوجه

+دارم میرم خونه

-پس ارسام چرا نیومد

+داره به زدن مخ خواهر شما رسیدگی میکنه و خواهر خودشو میخواد نصفه شب تنها بفرسته بیرون ، پسره نا جنتلمن

 

 نگاه منتظری به ماهان انداختم ، فکر کردم الان خیلی جنتلمنانه مثل این فیلما میاد منو میرسونه ولی خیلی بیشعورانه دستی برام تکون داد .

-باشه شَرت کم بای

با حرص نگاهش کردم و پایی به زمین کوبیدم

از رستوران زدم بیرون ، مرتیکه ناجلتنمن تو که رفیق داداشمی و اشنایی چرا نرسوندیم

البته وقتی داداش خودت نیومد باهام از این مرتیکه شلنگوری بیریخت نمیشه انتظاری داشت.

با صدای بچه ی چشمامو بهش دوختم.

-خاله خاله میشه ازم فال بخری

اروم به سمتش رفتم ، لباساش بد نبود ، بهش نمی امد بچه کار باشه. صورت تخسی داشت.

+اره عزیزم یه فال بهم بده

طوطی که رو دستش بود یکی از فالا رو در اورد ، پسره فالو از رو نوکش برداشت و به سمتم گرفت 

فالو باز کردم و یه راست رفتم معنیشو خوندم 

ولا به خدا من از شعرا چیزی سر در نمیارم

 

 ( زندگی شما در حال تحولی بزرگ است ، اتفاق بزرگی در زندگی شما به وجود می اید ، شما میتوانید راه پاکی را انتخاب نموده و با عشق و علاقه ولی با سختی های فراوانی که در راه دارید خوشبخت شوید ، یا میتوانید دست به دست شیطان دهید و به کام مرگ بروید ، عشق اسان نیست راه درست را انتخاب کن تا رستگار شوی . )

 

 بله دیگه حافظم ما رو ایسگاه گرفته ، عشق ، زرشک

چپ چپ با این طوطی کج دست نگاه کردم نامرد فال اشتباهی برداشت 

خواستم فالو تو کیفم بندازم که دیدن بلهههه کیفمو جا گذاشتم 

فالو گذاشتمش تو جیبم .

+چقدر شد

-دو هزار

دست تو جیبم کردم با دیدن اینکه فقط یه هزاری تو جیبم دارم ، اشک تو چشام جمع شد ، خدایا چرا اینقدر من سم و بدبختم

همون هزاری رو به سمت بچه گرفتم

+به خدا فقط همینو داشتم

بچه با ترحم نگاهم کرد و دست کرد تو جیبش یه ده هزاری در اورد گرفت سمتم .

-بیا بابا من از گدا ها پول نمیگیرم اینو هم بگیر واسه خودت.

چشمام گرد و دهنم باز مونده بود ،

این بچه چقدر پرو بود باورم نمیشه ، حرصی نگاهش کردم و دوباره دست کردم تو جیبم

با دید یه پنجاهی که از تو جیبم در امد با خوشحالی و اشک شوق فراوان تو دلم گفتم : خدایا مرسی جیبه منو افریدی

 

با غرور پولو گرفتم سمتش

پسره پرو پرو پولو گرفت و بعد با تاسف نگاهم کرد .

- تو دیگه چه خسیس و گدایی هستی که با اینکه پول داری میخوای حق مردم رو بخوری

با غیض  ازش دور شدم ، امروز از زمین و زمان برام میریخت ، حتی این بچه ام با اون طوطیش منو مسخره کردن

 

 همینطوری داشتم غر غر میکردم که یهو دستمالی رو دهنم امد و بوی تند الکل با مشامم خورد

جیغ بلندی کشیدم و همون لحظه به دنیای بی خبری رفتم

 

 

از زبان( راوی )

 

 

رو مبل لش کرده بود 

لیوان خونو برداشت و یه بند سر کشید

با صدای ضربه ی که به پنجره خورد از رو مبل بلند شد و به سمت پنجره رفت و قفلشو باز کرد

دوتاشون امدن داخل ، این دختر و پسر ادم نمیشدن هیچ وقت  ، البته ادم نیستن که بخوان ادم بشن

 

-چرا پنجره قفل کردی 

با صدای پسر ابرو هاشو بالا انداخت

+اولا که خونه خودمه و دلیلی نداره از تو اجازه بگیرم ، دوما که تو چرا مثل ادم از در نمیای تا با روی باز ازت استقبال بشه.

پسر و دختر که عادت به این حرف های نیش داره مرد داشتن رفتن و روی مبل نشستن

-اینطوری بیشتر حال میده

مرد بیخیال شد و فقط یه چشم غره به پرویی پسر رفت ، مانند برادرش بود و هیچ وقت نمیخواست ناراحتش کند.

+خب چیکار دارید 

-میخوای با ارسا چیکار کنی.

جدی شروع به توضیح دادن کرد.

+ازمایشش کردم ، اون یه موج صدایی قوی که هر کدوم از شما رو میتونه دو ثانیه ی به زمین بندازه و میتونه انسان ها رو بکشه رو به راحتی تو چند ثانیه خنثی کرد ، اون نیروش از ...... از ارسلا هم بیشتره

 

  با یاداوری اسم ارسلا نفسش به سختی بیرون داد

به یاد امروز افتاد که از قصد ماشین دخترک را پنچر کرده بود تا یکم اذیتش کند ، دخترک شیرین و بامزه ی که از بچگی زیر نظرش داشت و از دردسر او را دور میکرد 

تنها کسی که میتوانست شیطنت و روی خندان این مرد را ببیند آن دختر بود ، هر چه باشد او با این مرد بزرگ شد و قد کشید.

 

-باید براش یه محافظ بزاریم ، نمیتونی همیشه خودت مراقبش باشی.

+خودم که مراقبش هستم ولی درسته باید یکی از بهترین محافظینت رو براش بزاری

 

مکثی کرد و اروم گفت : 

+ نمیخوام بلای که سر ارسلا امد سر ارسا هم بیاد ، به هیچ عنوان نباید دست کیهان بهش برسه

دختر و پسر متأثر به مرد نگاه کردن ، دختر چیز زیادی نمیدانست ولی ان پسر از تمام درد های دل او و گریه هایش خبر داشت ،

هر چه نباشد از وقتی که به دنیا امدند با هم بزرگ شده اند ، از برادر به یکدیگر نزدیکتر بودن ،

پسرک تمام آن ماجرا را از بر بود چون تمام زجرهای مرد را با چشم دیده بود. 

 

-میخوام نویان رو برای محافظت ازش بزارم

 

با یاداوری اینکه نویان کیست خیالش راحت شد ، اون یکی از بهترین و وفادار ترین نیرو هایش بود. برای محافظت از جواهرش بهترین شخص بود

+کار خوبی میکنی ، باید هر چه زود تر بهش بگیم ، نمیخوام با سهل انگاری هامون جونش در خطر بیو...

 

با صدای زنگ گوشیش ، ادامه حرفش را خورد و تلفن را جواب داد

با خبری که شنید لعنتی زیر لب گفت و بی خداحافظی قطع کرد .

دستانش را مشت کرد تا لرزشش را از چشم ان دو نفر پنهان کند ، فقط توانست یه جمله بگوید.

+ ارسا رو دزدیدن .

رنگ پریده دخترک گویای اهمیت ارسا برای او بود.

همگی با عجله به سمت پایگاه و مقر اصلی رفتن ، باید ارسا را از دست اون عوضی نجات میداد ، این بار دیگه نمیگذاشت کار ها بر وقف مراد او باشد

 

@Omaay @Onlyme@Otayehs@p8366y@Papillon@Paradise @parastoo.kamrani @parastsh.shafie.poor @Pardis@pareia1385 @pareia1385 @Pari @Pari.g @Paria @._Nzy @... @...MAHSA... @..Pegah.. @..Raha.. @.8.5mahsa @.Abi.AR @.Kimia. @.Mahshid @.زینب.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسا | پارت 13

از زبان (ارسا)

با برخورد نور به چشم‌هام با حرص به اون دست خوابیدم و گفتم:

- آرسام احمق کرم داری پنجره رو می‌کشی؟

کم- کم مغرم داشت روشن می‌شد.

با یادآوردی اتفاقاتی که افتاده با ترس از جام بلند شدم.

الان من رو دزدیدن؟

حتماً الان مثل این فیلم‌ها توی یک خرابه با دست و پای بسته‌ام. نیشم رو باز کردم، نمردم و یک‌بار دزدیدنم.

به اطراف نگاه کردم؛ ولی با دیدن اتاق بزرگ و شیکی که روبه‌روم بود، نیشم بسته شد.

پوف! ما از این شانس‌ها نداریم.

از جام بلند شدم و رفتم سمت در.

 بیجعورها در رو قفل کرده بودن، محکم به در ضربه می‌زدم و دستگیره رو می‌کشیدم،   تمام وزنم روی در بود که با باز شدن در مثل کتلت چسبیدم به زمین، باید با کاردک جمع کنن من رو.

یکی بازوم رو گرفت و بلندم کرد.

با دیدن مردی که جلوم بود، دوتا سکته رو رد کردم و صورتم رو توی هم کردم.

یک مرد لاغر و پشمالو جلوم بود. 

قیافش بد نبود؛ ولی خیلی پشم داشت، قشنگ قیافش شبیه گوسفند بود.

- چته در رو از جا کندی؟

تند- تند و با غیظ گفتم:

- من رو چرا آوردی این‌جا مرتیکه پمشالو... اِ نه مرتیکه پشمالو؟ همش تقصیر ماهانه، توی ادبیاتم.

طوری نگاهم می‌کرد انگار توی ذهنش داشت می‌گفت این دیوونه زنجیره‌ی دیگه کیه. غلط کرده بگه، اصلاً دیوونه عمه‌اشه.

با تأسف گفت:

- واقعاً ارباب تاریکی چی توی تو دیده که می‌خواد جانشین ملکه‌اش بشی؟! فقط قیافه‌هاتون شبیهه، اخلاق تو کجا اخلاق ملکه تاریکی کجا!

- زارت! زر نزن من رو ببر پیش رئیست! ملکه تاریکی چه خریه؟ مگه دوران چوسان قدیمه که جانشین داشته باشیم؟ الان فقط جمهوری اسلامی ایران. 

دستم رو مشت کردم و به هوا بردم:

- مرگ بر آمریکا، درود بر رهبر.

- چقدر حرف می‌زنی، حیف که قراره به جای ارسلا حکومت کنی وگرنه می‌دونستم چی‌کارت کنم دختره‌ی وراج.

 ریلکس و با لبخند حرص درآری گفتم:

- همون‌طور که گفتم آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند و تو هم گه خو...

با یادآوری اسم ارسلا میخ شدم سرجام و یاد اون شب خونه مانلی افتادم.

- گفتی جانشین کی؟

- خودت می‌فهمی، باهام بیا.

فحشی بهش دادم و به همراهش راه افتادم و مشغول دید زدن اطراف شدم،  چه قصر بزرگی بود.

 

اسمی که شنیدم ذهنم رو درگیر کرده بود، یعنی توهم نبوده اون صداها،  شاید هم الان باز دارم توهم می‌زنم.

 پوفی کشیدم و افکارم رو کنار زدم، حتماً رئیسشون می‌تونه جواب سوال‌هام رو بده.

خونه که نه یک قصر خیلی بزرگ بود با نمای مشکی قرمز، در کل خیلی خفن و خوفناک بود.   وارد یک راهرو پهن شدیم که همش پر از اتاق بود.

صاف به سمت یک در مشکی بزرگ رفتیم که آخر راهرو بود.

 

تا به اتاق رسیدیم پمشالو  مثل گوسفند در رو باز کرد، دوتایی رفتیم داخل.

 

با دیدن مردی که پشتت به ما بود، زیرلبی گفتم:

- این حتماً رئیسشونه. 

- ارباب آوردمش.

با شنیدن صدای اربابشون کمی مشکوک شدم، صداش خیلی شبیه به اون مرد مرموز بود؛ ولی کمی هم فرق داشت.  وای نکنه عاشقم شده دزدیدتم؟ از اولش هم معلوم بود توی کف منه.

- می‌تونی بری. 

- چشم ارباب. 

تا خواست به سمت در بره با لحن حرص درآری گفتم:

- چس اومدی چس گذشت، بای بای پمشالو.

با غیظ نگاهم کرد، انگار نمی‌تونست جلوی رئیسش چیزی بگه.   در رو بست و رفت، نگاهم رو به اون اربابه دوختم.  این مرتیکه چرا برنمی‌گرده من رو نگاه کنه؟ بدون تعارف زرتی رفتم نشستم روی مبل و پام رو انداختم روی پام.

- خب ارباب جون چرا من رو آوردی این‌جا؟!

ارباب جون رو با لحن مسخره‌ای کشیدم و منتظر و بی‌تفاوت نگاهش کردم. با صدای جدی گفت:

- ببین ارسا می‌خوام چیزهایی رو برات بگم که امیدوارم تعجب نکنی و فکر نکنی دروغ میگم.

ابرویی بالا انداختم، خیلی کنجکاو شده بودم.

- بگو!

- من یک خون‌آشام هستم، یک خون‌آشام سیاه. 

دست‌هام یخ بست، با ترس نگاهش کردم. داشتم به تمام اتفاقاتی که اخیرا برام افتاده بود فکر می‌کردم ،   راستش بعید نبود بعد اون همه اتفاق. 

- از... از کجا بدونم راست میگی؟

- اون روز که دوستت مانلی زخمی شد، اون‌هایی که بهش آسیب رسوندن افراد من بودن. می‌خواستم کاری کنم که تو متوجه خون‌آشام بودنش بشی؛ ولی انگار تو خنگ‌تر از این حرف‌هایی.

از این‌که بهم گفت خنگ هستم عصبی شدم؛ ولی با فکر کردن به حرف‌هاش نزدیک بود سکته کنم.

- ما... مانلی خو... خون‌آشامه؟

- آره یک خون‌آشام سفید.

- پ... پس چرا بهم دروغ گفت اون... اون... باورم نمیشه.

- هه! دروغ که زیاد گفته، این فقط یک دروغ خیلی کوچولو بود.

 

داره دروغ میگه،  اون داره دروغ میگه، از کجا معلوم راست بگه؟ هه! خون‌آشام‌ها وجود ندارن.

محکم و قاطع گفتم:

- خون‌آشام‌ها وجود ندارن و تو هم داری دروغ میگی، اگه راست میگی بهم ثابت کن.

با لحن مرموز و آرومی گفت:

- مطمئنی می‌خوای مطمئن بشی؟

- آ... آره.

با این‌که ترسیده بودم؛ ولی نمی‌دونم چرا اون لحظه شجاعت هر کاری رو داشتم، هر چی نباشه پای خواهرم درمیون بود. هر چند که با یادآوری این‌که موقع حرف زدن از خون‌آشام‌ها چطور رنگش پرید اثباتی بود روی حرف‌های این مرد.

نگاهی به اون مرد انداختم تا ببینم می‌خواد چی‌کار کنه، یک لحظه پلک زدم و همون لحظه دیگه اون‌جا نبود.

 

با بهت از جام بلند شدم. کجا رفته بود؟!

با حس کردن نفس گرمی سریع به عقب برگشتم،  با دیدن چشم‌های قرمزی که در دو سانتی صورتم بود، چشم‌هام گرد شد، هینی از روی بهت کشیدم و عقب رفتم.

 

اون واقعاً خون‌آشام بود. باورش خیلی برام سخت بود.  موهاش به صورت شلخته روی صورتش بود. 

یک دستمال مشکی روی صورتش بود که قیافش دیده نمی‌شد، یکی از چشم‌هاش قرمز بود و اون یکی چشمش مثل دزدهای دریای چشم بند داشت. 

لباس‌های سر تا پا مشکیش به موهای مشکیش و هیکل عضله‌ایش خیلی می‌اومد. 

- حالا باور کردی؟

توی نگاهش نفرت و خشم عمیقی بود.

من هنوز با بهت و تعجب بهش نگاه می‌کردم.

از نگاهم کلافه شد و دستم رو گرفت و من رو به سمت مبل‌ها کشوند.

از لمس دست‌هاش به خودم لرزیدم، با فکر این‌که الان یک خون‌آشام دستم رو گرفته تا مرز سکته پیش می‌رفتم.

من رو روی مبل نشوند و خودش روبه‌روم نشست.

اشک توی چشم‌هام جمع شد، برای اولین‌بار بعد از چندین سال اشک ریختم.

خیلی سال بود که به خودم قول داده بودم گریه نکنم.  اشک‌هام پشت سر هم می‌ریخت.

 فقط زیرلب می‌گفتم:

- اون مثل خواهرم بود، چطور تونست؟ چطوری آخه؟!

- خب می‌خوای بقیه حرف‌هام رو بشنوی؟ 

نگاهم رو بهش دوختم، فقط بهش زل زده بودم ، درد و غمی که توی نگاهم بود دل سنگ رو هم آب می‌کرد.

با دیدن ناراحتی توی چشم‌هام انگار یاد چیزی افتاد،  غم جای نفرت توی چشم‌هاش رو گرفت. 

سوزشی توی چشم‌هام احساس کردم، حتماً الان بخاطر ناراحتی زیادم رنگ چشم‌هام تغییر کرده و طوسی شده. با بهت به چشم‌هام نگاه کرد. 

- چرا چشم‌هات رنگش عوض شده؟

 آروم اشک‌هام رو پاک کردم.

 حس می‌کردم جلوی یک آدم غریبه غرور چندین سالم شکسته.

با بغضی که سعی می‌کردم توی صدام معلوم نباشه گفتم:

- از بچگی این‌طوری بودم، وقتی یک حس رو با شدت زیاد احساس می‌کنم، چشم‌هام تغییر رنگ میده.

نگاهش رو به پایین دوخت و زیرلب زمزمه کرد:

- ولی ارسلا که این‌طوری نبود، شاید تو قدرت‌های بیشتری از اون داری.

- خ... خب چرا من رو آوردی این‌جا؟ ارس... ارسلا کیه؟

-بذار برات یک داستان تعریف کنم، داستان زندگیه دختری به اسم ارسلا. 

با کنجکاوی بهش زل زدم، پوزخندی زد و با نفرت به میز خیره شد و با لحن آرومی شروع به حرف زدن کرد.

- هزاران سال پیش ساحره‌ی بسیار قدرتمند بود به نام تارا، اون با قدرتش به کمک چندتا خیانت‌کار، گرگینه و خون‌آشام‌ها رو می‌دزدید و با وردهای سیاه اون‌ها رو به خون‌آشام و گرگینه‌های سیاه تبدیل می‌کرد. وقتی که یک لشکر بزرگ درست کرد، شروع به جنگ با خون‌آشام‌های سفید کرد  و آخر در جنگ با خون‌آشام‌های سفید کشته شد و دقیقاً پنجاه سال بعد از مرگ تارا یک مرد دانا به اسم ساموئل که از تمام اسرار همه قلمروها خبر داشت، آینده رو پیشگویی کرد و گفت که چندین هزار سال بعد ساحره‌ای به دنیا میاد  که تمام قدرت‌ها و اخلاق و رفتار و اهدافش مثل تارا هست. ساحره‌های زیادی به دنیا اومدن؛ ولی هیچ‌کدوم قدرت تارا رو نداشتن، همشون قدرت‌های خیلی کمی در وجودشون بود، در حد یک حس ششم قوی و... هزاران سال بعد دختری به اسم ارسلا متولد شد، اون قدرت زیادی داشت و امواج دورش نشون از ملکه‌ی جادو بودنش رو می‌داد، این زنگ خطری برای خون‌آشام‌های سفید بود، چون تمام اهداف اون دختر قرار بود مثل تارا بشه و قطعاً دشمنی که تارا با خون‌آشام‌های سفید داشت به دست ارسلا دوباره شروع می‌شد. کیوان رئیس خون‌آشام‌های سفید همون روز به دنیا امدن ارسلا، اون بچه رو برداشت و به پایگاه و مقر اصلی برد.

 

مکثی کرد و با صدای لرزونش گفت:

 

- واسه امروز بسه، بعداً بقیش رو برات تعریف می‌کنم.

 

خیلی کنجکاو بودم که بقیش رو بشنوم؛ ولی مجال حرف زدن بهم نداد و بلند گفت:

- جولیا! جولیا بیا این‌جا.

این‌بار زن سرد و بی‌احساسی وارد اتاق شد و بی‌توجه به من رو به اون مرد گفت:

- بله قربان؟

- ارسا رو به اتاقش ببر تا استراحت کنه.

 

 دیگه جای مخالفتی برام نذاشت. از جام بلند شدم و سمت جولیا رفتم، من رو تا اتاقم همراهی کرد و خودش بیرون رفت.

با دیدن غذاهای رنگ و وارنگی که روی میز بود چشم‌هام برق زد و رفتم نشستم روی تخت و دولپی مشغول خوردن شدم،  درحالی‌که دیگه جای نفس کشیدن هم نداشتم ظرف غذای خالی رو کنار گذاشتم و روی تخت ولو شدم.

به تمام چیزهایی که شنیده بودم فکر کردم، یعنی مانلی به من واقعیت رو نگفته بود، یعنی دورغ گفته بود.

 حس بدی به اون مرد نداشتم؛ ولی حسم می‌گفت اعتماد نکن. یاد فالی افتادم که قبل دزدیده شدنم گرفتم.

آروم زیرلب زمزمه کردم:

- دهن حافظ و اون طوطیه دم بریده با هم سرویس، دوتایی دست به دست هم دادن تا راستی- راستی من رو ضایع کنن، فردا پس فردا برام عشق هم جور می‌کنن.

 

سری از روی تأسف برای خودم تکون دادم. خدایی چرا من  هنوز زنده‌ام؟ چرا انقدر ریلکس برخورد می‌کنم آخه؟ خیر سرم یک خون‌آشام دیدم و فهمیدم به احتمال زیاد صمیمی‌ترین دوستم خون‌آشام هست، پس چرا غش نکردم من؟

یکی زدم توی سرم خودم تا دست از این افکار سمی بکشم، چشم‌هام رو بستم و گرفتم کپیدم.

 

 ***

با خوردن نور خورشید به چشم‌هام، ناله‌ای کردم و زیرلب گفتم:

- دهن هر کی رو که پرده رو کشیده ساییدم.

- فکر نمی‌کردم با خوردن آفتاب به پوستت هم از خواب بیدار بشی.

با شنیدن صدای همون دزد دریایی دیشبی با سرعت چشم‌هام رو باز کردم و سر جام نشستم. با دیدنش که روی صندلی میز آرایش نشسته بود و به من نگاه می‌کرد از خجالت حرفی که بهش زدم سرم رو پایین انداختم. 

مثل دیروز یک تیپ سر تا پا مشکی زده بود و همون دستمال و چشم بندها رو داشت.

به روی خودش نیاورد و از جاش بلند شد.

- پاشو بیا ناهار بخور. 

من هم که دیدم هوا پس نیست و نمی‌خواد حرفم رو به روم بیاره سرم رو بالا آوردم و بی‌خیال گفتم:

- مگه ساعت چنده؟

- دو ظهر.

آروم و زیرلبی گفتم:

- ماهان حق داشت بهم گفت خرس قطبی.

از جام بلند شدم و روبه‌روش ایستادم.

- تو برو من هم همین الان میام. 

شونه‌ای بالا انداخت و بیرون رفت.

رفتم دستشویی و بعد عملیات‌های لازمه رفتم سر کمد و به امید لباس درش رو باز کردم،  با دیدن اون همه لباس نیشم رو باز کردم و یک بلیز مشکی تور توری به همراه یک شلوار مشکی پوشیدم.

 به سمت آینه رفتم و موهام رو دم اسبی بستم. لوازم آرایش‌ها رو نگاه کردم، یک رژ سرخ برداشتم و روی لبم مالیدم ، یک ریمل و خط چشم هم کشیدم. نگاهی به خودم انداختم و لبخند پر رضایتی زدم.

از سمت چپ و راست کمی از موهام رو درآوردم و توی صورتم انداختم، حالا بهتر شد.

به سمت در رفتم، مثل دیروز قفل نبود.

از اتاق بیرون رفتم، حالا از کدوم طرف باید برم؟

با دیدن جولیا که جفت در ایستاده بود، چشم‌هام رو لوچ کردم، خداروشکر کور هم شدم، آدم به این بزرگی رو ندیدم. به سمتش رفتم و روبه‌روش ایستادم.

- میشه من رو تا پیش رئیستون همراهی کنی؟

بدون حرف راه افتاد، من هم مثل جوجه اردک زشت همراهش رفتم.

با دیدن سالن بزرگی که پر از جمعیت بود چشم‌هام گرد شد. همه‌شون با دیدن من بی‌حرکت ایستادن و نگاهم کردن. ساعت دو بود و این قوم مغول بخاطر خواب بودن من تا الان چیزی نخورده بودن؟

از نگاهشون خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم.  به سمت رئیس رفتم و آروم کنارش نشستم. با اشاره‌ی دستش همه شروع به خوردن غذا کردن. اکثراً داشتن گوشت خام و خون می‌خوردن.

با دیدن این صحنه‌ها صورتم توی هم رفت؛ ولی واسه این‌که ناراحت یا معذب نشن، سرم رو انداختم پایین و از غذاهای پخته شده روی میز برداشتم و کمی خوردم، از بس دیروز خوردم الان زیاد اشتها نداشتم.

 در سکوت غذا خوردنمون سپری شد. با شنیدن صدای اون مرد نگاهم رو بهش دوختم.

- اگه غذات تموم شده با من بیا تا بقیه حرف‌ها رو برات تعریف کنم.

غذام تموم شده بود، سری تکون دادم و بلند شدم ، رئیس هم بلند شد و به سمت اتاق دیروزی رفت، پشت سرش وارد اتاق شدم.

@همکار ویراستار

@-Aryana- @-ashob- @-Atria- @-Baron-@-Byta-@-Ghazal-@-Madi-@-Maya-@-Tehyan-@-فرهان-@_.mobina._@_arezo_novel@_Ghazal@_Haniyeh_@_Mahta_@_melow.a@_mona.brm_@_NAJIW80_@_Ryhn_@_SAMIN_

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید و نظراتتون رو بگید😘 

ویرایش شده توسط mahdiye11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | ۱۴

رفت سر جاش نشست و بدون مقدمه چینی با صدایی که غم رو فریاد می‌زد، ادامه داستان رو تعریف کرد:

 - اون بچه بزرگ و بزرگ‌تر شد؛ ولی از همون بچگی به هیچ خون‌آشام سفیدی نزدیک نمی‌شد و این موجب نگرانی کیوان بود. یک روز شاهزاده خون‌آشام‌های سفید یعنی برادر کیوان که اسمش کیهان بود برای شکار به اون جنگل میره و اون‌جا با ارسلا اشنا میشه.  کم- کم عاشق هم میشن و ارسلا به جز اون با هیچکسی خوب رفتار نمی‌کنه. یک روز که قرار بود ارسلا و کیهان هم رو ببین، ارسلا نیومد و کیهان هر چی منتظر موند ارسلا پیداش نشد  و با    ناراحتی به قصر برگشت. آخه کیوان همه رو به تالار بزرگ دعوت کرده بود، اون می‌خواست مطلب مهمی رو بگه. کیوان به همراه ارسلا به اون‌جا اومد و گفت که می‌خواد با ارسلا ازدواج کنه و برای صلح بین خون‌آشام‌های سیاه و سفید بجنگه. اون لحظه کیهان خورد شد، با دیدن ازدواج عشقش با برادرش واقعاً خورد شد. ارسلا راضی نبود؛ ولی تشنه قدرت بود. بخاطر قدرت روی علاقش پا گذاشته بود  و می‌خواست با کیوان ازدواج کنه. کیهان هر چی به کیوان گفت این کار رو نکنه مرغ کیوان یک پا داشت، اون بخاطر به خطر نیفتادن قدرتش هر کاری می‌کرد و نمی‌خواست ارسلا رو از دست بده. ارسلا براش قدرت بود. کیهان نتونست به کسی بگه ارسلا رو دوست داره و...

نفسش رو با فوت بیرون فرستاد   و از جاش بلند شد و کلافه توی موهاش دست کشید و بهمشون ریخت، انگار یک افکاری اذیتش می‌کرد.

- اون‌ها با هم ازدواج کردن؛ ولی کیهان به ارسلا پیشنهاد داد که قدرت کیوان و داشته باشه؛ ولی در کنار کیهان باشه. اون بدون ارسلا نمی‌تونست زنده بمونه. اون‌ها مثل قبل با هم خوشحال بودن و کیوان براشون روز به روز کم‌رنگ‌تر می‌شد تا این‌که ارسلا حامله شد. اون‌ها نمی‌دونستن که یک انسان و خون‌آشام قابلیت بچه‌دار شدن رو دارن. اون موقع ارسلا سه ماهش بود و تازه فهمیده بود؛ ولی از شانس خوبش کیوان برای چند ماه مجبور بود بره به یک کشور دیگه برای جمع کردن خون‌آشام‌های سفیدی که داشتن پراکنده می‌شدن.

 از لیوانی که کنارش بود و داخلش مایع قرمزی که فکر کنم خون بود، قلپی خود و با صدای لرزونی ادامه داد:

  - دقیقاً چهار ماه بعد برگشت، وقتی فهمید ارسلا حامله است خیلی تعجب کرد  آخه کیوان تا به حال به ارسلا دست نزده بود.  بعد این‌که فهمید ارسلا تمام این مدت با برادرش بوده، دوتاشون رو از قصر بیرون کرد و ارسلا همون زمان از پله‌های قصر افتاد و خودش و  بچه کشته شدن.

با نفرت عمیقی ادامه داد:

- تمام اون اتفاقات تقصیر کیوان بود. اگه به زور با ارسلا ازدواج نمی‌کرد، اگه نمی‌گفت که باید از قصر برن بیرون و عصبی نمی‌شد هیچ‌وقت ارسلا نمی‌مرد. چندین سال بعد از مرگ ارسلا دوباره ساموئل پیشگویی کرد که صد سال آینده دختری به دنیا میاد که همزاد ارسلا است و دارای قدرت‌هایی حتی بیشتر از اونه. صد سال بعد اون دختر به دنیا اومد. کیوان و کیهان هر دو اون بچه رو زیر نظر داشتن. اون شیطنت‌هاش و قیافش و همه چیزش شبیه به ارسلا بود. اون دختر...

 یکهو ساکت شد، با بهت و هیجان بهش نگاه می‌کردم. داستانش برام عیب بود و کنجکاو برای دونستن ادامه‌اش بودم. با صدایی که از هیجان می‌لرزید، گفتم:

 - اون... اون دختر کی بود؟ چه بلایی سرش اومد؟

 مکثی کرد و آروم و شمرده گفت:

- اون دختر تو بودی ارسا.

با بهت بهش نگاه کردم. یعنی چی من هستم؟ من کجام شکل ساحره‌ها است؟ با حرص از جام بلند شدم.

- ببین تمام چیزهایی رو که گفتی قبول، اوکی درسته؛ ولی من رو چه به ساحرگی؟ اگه جادوگر بودم اول همه خودم می‌فهمیدم.

- می‌خوای بهت ثابت کنم؟

می‌ترسیدم، می‌ترسیدم از این‌که ثابت کنه و حرفش درست باشه. من خودم اون شب به خدا گفتم هیجان می‌خوام توی زندگیم؛ ولی این رو دیگه نمی‌خوام. اما  باید بفهمم که دروغه، اون نمی‌تونه یک چیز دروغ رو به من ثابت کنه.

- آره ثابت کن.

از جاش بلند شد و کتابی رو از توی کتابخانه‌ی کنار اتاق برداشت و به سمت من اومد.

 - این کتاب، اول مال تارا بود و بعد از تارا به ارسلا رسید  و الان این کتاب مال تو هست. بگیرش و دستت رو با این خنجر زخم کن تا خونت بریزه روی صفحه کتاب.

 خنجر رو از دستش گرفتم. دست‌هام می‌لرزید. آروم و با ترس نوک انگشتم رو کمی بریدم، خنجر رو به دستش دادم و کتاب رو از دستش گرفتم. آروم صفحه اول کتاب رو باز کردم و انگشتم رو بالای صفحه‌اش گذاشتم. یک قطره خون افتاد روی صفحه‌ی کتاب و به سرعت زخمم محو شد. با تعجب به انگشتم نگاه کردم، رد هیچ زخمی روش نبود.

قطره خون روی صفحه کتاب پخش شد و یواش- یواش کل صفحات کتاب قرمز شد. چشم‌هام داشت میفتاد کف پام. یک قطره خون چطوری کل این صفحه‌ها رو خونی کرد؟ آروم کل خون‌ها   جمع شدن و به شکل کلمه دراومدن. روی صفحه اول رو خوندم. 

- ملکه جادو! خوشحالم که خودتان و راهتان را پیدا کردید. این کتاب مال شما است و هیچکسی به جز شما  نمی‌تواند صفحات این کتاب را ببیند. هر چه که می‌خواهید را بگویید تا با کمال میل به شما نشان دهم.

 با بهت نگاهم رو به اون مرد    دوختم. با دیدن نگاهم نیشخندی زد و گفت:

- این کتاب، نسل در نسل بین ساحره‌ها و جادوگران اعظم می‌گرده. این کتاب برای بقیه هیچ استفاده‌ی نداره و فقط به درد ملکه سحر و جادو می‌خوره. هر وقت که یک ملکه به دنیا میاد و هویتش رو می‌فهمه، می‌تونه با استفاده از خونش این کتاب رو فعال کنه. هیچکسی به جز اون نمی‌تونه این کتاب رو فعال کنه یا چیزهایی که توش هست رو ببینه و بعد از مرگ ملکه جادو این کتاب غیرفعال  و ناپدید میشه  و درست    بعد از تولد ملکه جادوی بعدی دوباره به وجود میاد.

 فقط تونستم نگاهش کنم. هنوز باورم نشده نبود. حتماً دارم خواب میبینم.

- امتحان کن.

- چی؟

- حالا از ته دل بخواه وردی که می‌خوای رو بهت نشون بده.

  کتاب رو روی پاهام گذاشتم و چشم‌هام رو بستم. توی دلم گفتم می‌خوام پرواز کنم. هیچ اتفاقی نیفتاد. چشم‌هام رو باز کردم و چپ- چپ به دزد دریایی نگاه کردم. این هم ما رو ایسگاه گرفته‌ها، من چرا پرواز نکردم؟

نگاهم رو به کتاب دوختم، با دیدن کلمه‌هایی که روی کتاب پدیدار شده بود، چشم‌هام گرد شد.

- حالا دستت رو روی صفحه بذار. 

آروم دستم رو روی صفحه کتاب گذاشتم  . یکهو انگار جمعی از کلمات به ذهنم هجوم آوردن. هینی کشیدم و چشم‌هام رو بستم. ناخودآگاه کلمه‌هایی رو زیرلب زمزمه می‌کردم.

با تموم شدن اون صداها توی ذهنم، چشم‌هام رو باز کردم، با بهت به اون مرد نگاه کردم. اون روی زمین بود و داشت به من  که عین سوسک به سقف چسبیده بودم، نگاه می‌کرد. با ترس و وحشت بلند داد زدم:

- یا حضرت دزد دریایی چطوری بیام پایین؟ الان میفتم. 

- فقط توی ذهنت فکر کن می‌خوای این ورد از بین بره.

چشم‌هام رو بستم و  توی ذهنم به این فکر کردم که نتونم پرواز کنم.

با حس این‌که دارم سقوط می‌کنم جیغ  بلندی    کشیدم. وای خدایا نمی‌خوام بیفتم زمین کتلت بشم.  با حس این‌که سرجام ایستادم و نخوردم زمین، چشم‌هام رو باز کردم. صورتم در فاصله دو سانتی زمین بود. به خودم نگاه کردم که توی هوا معلق بودم.

یعنی وقتی گفتم نمی‌خوام بیفتم خود  به خود دوباره اون سحر سرجا نگهم داشت؟

 پام رو روی زمین گذاشتم و با احتیاط روی پاهام ایستادم و با شوک بهش   نگاه کردم، توی نگاهش تحسین موج می‌زد.

- فکر نمی‌کردم انقدر زود یاد بگیری. 

 درحالی‌که از شوک دراومده بودم، آروم روی مبل نشستم و رو به اون مرد گفتم:

- شماها از من چی می‌خواید؟

- کیوان می‌ترسه تو به دست من بیفتی و سلطنتش به خطر بیفته، واسه همین می‌خواد تو رو به دست بیاره. من تمام واقعیت رو بهت گفتم، حواست باشه توی دام کیوان نیفتی. الان هم می‌تونی بری اتاقت، این کتاب رو هم با خودت ببر و تمرین کن. فردا میام پیشت، باهات کار دارم.

 بی‌حرف از جام بلند شدم و کتاب رو برداشتم، راه اتاقم رو یاد گرفته بودم. به سمت اتاقم رفتم و کتاب رو روی میز گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.

حسی بهم می‌گفت تمام واقعیت‌ها رو بهم نگفته.

 

 ****

 

 با شنیدن سر و صدا از بیرون از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم  که ببینم چه خبره. 

با دیدن رئیس که دقیقاً روبه‌روی در اتاقم مونده بود و دستش رو برای باز کردن در بالا آورده بود، تعجب کردم.

بدون این‌که مجال حرف زدن بده من رو هول  داد توی اتاق و گفت:

- از اتاقت به هیچ عنوان بیرون نمیای، همین‌جا می‌مونی تا من بیام.

باز هم بدون این‌که بذاره من حرفی بزنم از اتاق رفت بیرون و در اتاق رو زرتی بهم کوبید.

حالا برم بیرون یا نرم؟

کنجکاوی داشت خفم می‌کرد.

آخرش اون روی احمقم پیروز شد. فقط سر و گوشی آب میدم و نمی‌ذارم اون دزد دریایی هم بفهمه که بیرون رفتم.

با دیدن کتاب روی میز، حسی قلقلکم داد که این رو هم با خودت ببر. کتاب رو برداشتم و از اتاق  بیرون رفتم.

سر و صدای زیادی از بیرون می‌اومد، انگار جنگ شده بود.

 از بین راهروهای پیچ در پیچ عبور کردم و به سمت جایی که حس می‌کردم سالن اصلیه رفتم.

صدای نگهبان‌ها و جولیا می‌اومد که به این طرف می‌اومدن. با هول خواستم  قایم بشم؛  ولی جایی برای مخفی شدم پیدا نمی‌کردم.

 اگه رئیسشون می‌فهمید من بیرون اومدم احتمالاً خونم رو می‌خورد .

داشتن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدن که یکهو دستی دور دهنم و کمرم پیچیده شد و من رو به یکی از ستون‌های بزرگ اون‌جا برد.

‌ وحشت سر تا پام رو دربرگرفته بود، از ترس چشم‌هام رو محکم به هم فشار داده بودم.

با خوردن نفس‌های گرمی روی پوستم، چشم‌هام رو باز کردم و چشم توی چشم یا جفت چشم آبی شدم.

با بهت بهش نگاه کردم ، مرد مرموز این‌جا چی‌کار می‌کرد؟

@همکار ویراستار

@0200911252 @0323987206 @09055731421 @09917560360 @09933946517 @۱۱۰۰۲۸۹۰۹۷@123456 @1380asma @15Bita @۱۶Narges @۱۹۹۰۸۱۲۰۸۲ @1raha@23mozhgan.ghvibonyd@2981862278

عزیزان لطفا رمانم رو  دنبال  کنید 😘

ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | ۱۵

با شنیدن صدای پاهاشون که نزدیک می‌شد از ترس خودم رو بیشتر بهش چسبوندم.

نفس‌هاش بهم می‌خورد و حالم رو دگرگون می‌کرد، نگاهمون قفل هم بود.

دستش که روی دهنم بود نمی‌ذاشت نفس بکشم، داشتم خفه می‌شدم. با چشم به دستش اشاره کردم که مثل خنگول‌ها بهم نگاه کرد.

با حرص بهش چشم‌غره رفتم و به دهنم اشاره کردم، انگار تازه فهمید که دارم  جان به جان آفرین تسلیت میگم زیر دستش، آروم دستش رو از روی دهنم برداشت و دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم تا بقیه نبیننمون.

 انگشت اشاره‌اش رو رو بینیش گذاشت،   کاملاً مشخص بود که منظورش این بود که خفه شو تا خودم خفه‌ات نکردم.

با شنیدن حرفی که جولیا زد دوست داشتم دو دستی بزنم توی سر خودم.

 - بوی یک خون‌آشام سفید میاد.

 از صدای قدم‌هاش معلوم بود که داره بهمون نزدیک میشه.

 اشک توی چشم‌هام جمع شده بود و به چشم‌هاش با عجز زل زده بودم.

نمی‌دونم چرا؛ ولی می‌ترسیدم، خیلی می‌ترسیدم از این‌که اون‌ها پیدام کنن. دوست داشتم پیش این مرد مرموز باشم، حس خوبی به این‌جا موندن نداشتم.

 چشم‌هام به سوزش افتاد، فهمیدم از شدت ترس چشم‌هام سرمه‌ای شده. با دیدن ترس توی چشم‌هام با نگاه پر آرامشی نگاهم کرد.

انگار تمام ترس‌هام اون لحظه پاک شد و با سوزش دوباره چشم‌هام فهمیدم دوباره به رنگ اصلیشون برگشتن .

 با شنیدن صدای پای جولیا کنار ستون، سرم رو توی گردنش فرو کردم.

 از ته دلم می‌خواستم اون لحظه دوتامون غیب بشیم.

یکهو مثل اون موقع توی اتاق وردها به ذهنم هجوم آوردن.

 لحظه بعد حس سبکی می‌کردم. با شنیدن صدای جولیا نزدیک بود از خوشحالی بال دربیارم.

- کسی این‌جا نیست، پایین پر از خون‌آشام‌های سفیده، حتماً بوی اون‌ها است. سریع برید بانو ارسا رو بیارید، باید ایشون رو به یک جای امن ببریم.

با قطع شدن صدای پاهاشون که نشون از دور بودنشون می‌داد، نفسم رو فرستادم بیرون، آروم گفتم:

- شانس آوردیم‌ها، نزدیک بود پیدامون کنن.

آروم ازش جدا شدم.

وقتی کسی رو ندیدم پرام ریخت. کجا رفت پس؟ من که همین الان توی بغلش بودم.

- شانس نیاوردیم تو هر دوتامون رو غیب کردی، من نمی‌بینمت، ظاهرمون کن.

سریع چشم‌هام رو بستم و توی دلم خواستم که دوتامون ظاهر بشیم. آروم چشم‌هام رو باز کردم، با دیدنش توی فاصله دو سانتی صورتم نزدیک بود سکته کنم، کمی عقب رفتم و کتابم رو که زیر پامون بود، برداشتم.

- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

- اومدیم تو رو نجات بدیم.

ابرویی بالا انداختم و با حالت سوالی نگاهش کردم.

- نجات بدید؟ دقیقاً این بدید کی‌ها هستید؟

دستم رو مثل کش تنبون کشید.

- فعلاً وقت حرف زدن نداریم، زود باش بیا! 

- داریم کجا میریم؟

- هر جا به‌جز این‌جا.

با یادآوری حرف‌های دزد دریایی با شک بهش نگاه کردم، جولیا گفت بوی خون‌آشام سفید. با صدای آرومی گفتم:

- تو هم خون‌آشامی، اون هم یک خون‌آشام سفید.

جدی بهم نگاه کرد، انگار می‌دونست چی توی ذهنمه، چون گفت:

- آره من یک خون‌آشام سفید هستم، هر حرفی اون عوضی زده رو از سرت بیرون کن، اون بخاطر دشمنی که با من داره و همچنین بخاطر این‌که تو طرف ما نباشی، مطمئناً هزارتا دروغ سر هم کرده.

سر جام ایستادم، نمی‌دونستم چی‌کار کنم و به حرف کی گوش بدم. با دیدن مکث من انگار فهمید مرگم چیه.

به کتابم اشاره کرد و گفت:

- می‌تونی از کتاب اسرار ملکه جادو بپرسی.

- مگه این فقط وردها توش نیست؟

- نه تمام سوالات ملکه جادو رو جواب میده، هر چیزی که بخواد، نه تنها ورد بلکه هر چیزی.

با تردید نگاهی بهش کردم و صفحه کتاب رو باز کردم.

چشم‌هام رو بستم و توی دلم گفتم: 

-  کدوم گروه بهتره؟ سفید یا سیاه؟ کدومشون واقعیت رو به من میگه؟  با کدوم گروه بمونم؟ کدومشون راست میگن؟

چشم‌هام رو باز کردم و به صفحه کتاب زل زدم، فقط یک جمله نوشته بود. 

( سفید یعنی پاک، سیاه یعنی شر. آیا تو طرف پاکی و سفیدی هستی یا سیاهی و شر؟ )

یعنی منظورش اینه خون‌آشام‌های سفید پاک هستن و خون‌آشام‌های سیاه شر، حالا من می‌خوام شر باشم یا پاک، اون انتخاب رو به عهده خودم گذاشت که خوب باشم یا بد. با تردید به چشم‌هاش نگاه کردم و کتاب رو  بستم.

با دیدن صداقت و پاکی که توی چشم‌هاش بود، تردید از چشم‌هام پاک شد. دستش رو به سمتم دراز کرد، بدون هیچ‌گونه تردیدی دستم رو توی دستش گذاشتم و کتاب رو توی اون یکی دستم گرفتم ، به سمت در بزرگی که روبه‌رومون بود دویدیم، در رو باز کرد و به سمت پله‌ها رفت، بدون توجه به اطراف با سرعت از پله‌ها پایین رفتم، وقتی به پله آخر رسیدیم نگاهم رو بالا دادم.

با دیدن صحنه روبه‌روم زبونم بند اومد.

صدتا خون‌آشام با نیش‌های بلند شده و صورت‌های وحشتناک به جون هم افتاده بودن، چندین گرگ هم بینشون بود که باید گرگینه می‌بودن. خون‌آشام‌ها بعضی‌هاشون فقط دندون نیش داشتن و چشم‌های ترسناک؛ ولی بعضی‌هاشون رگ‌های صورتشون هم به صورت وحشتناکی سیاه شده بود.

با دیدن اون همه خون و جسد روی زمین حالم داشت بهم می‌خورد، شل شدم و داشتم روی زمین میفتادم که زیر بازوم رو گرفت و بلندم کرد.

- زود باش دختر الان وقت غش کردن نیست.

خودم رو جمع و جور کردم و تند به همراهش دویدم. چشمم به رئیس افتاد که گلوی یک خون‌آشام رو گرفته بود و داشت خفه‌اش می‌کرد و هم‌زمان پاش روی گردن یک خون‌آشام دیگه بود.

یکهو چشمش به من افتاد، با دیدن ما دوتا که داشتیم به سمت بیرون می‌دویدیم، چشمش گرد شد و با خشم بهمون نگاه کرد.

همون لحظه از شدت فشار  دست‌هاش روی گردن اون خون‌آشام سرش از تنش جدا شد و خونش روی صورتش پاشید، قشنگ شکل شخصیت بدهای فیلم‌های ترسناک بود، حس می‌کردم هر لحظه امکان داره بیاد بخورتم.

 یکهو  با سرعت فراری مانند با سمتمون اومد.

با ترس بیشتری به دست مرد مرموز چنگ زدم ،  با دیدن رئیس که به سمتمون می‌اومد لعنتی گفت و یکهو در طی یک حرکت انتحاری من رو مثل گونی سیب زمینی روی شونه‌اش انداخت و یکهو با سرعت فوق ماورایی به سمت بیرون رفت، با بیرون اومدنمون از خونه، طوری‌که انگار داره از یک پله بالا میره، رفت بالای پشت بوم و به سرعت شروع کرد به دویدن. از ترس چنان جیغ می‌زدم که فکر کنم شهرهای بغلی هم صدام رو شنیدن.

با دیدن چند نفری که پشت سرمون داشتن می‌دویدن، خفه شدم و چشم‌هام گرد شد و نالیدم:

- بگید این یک خوابه!

@همکار ویراستار

@3243390524 @3540260323@4060594660@406144@4121153111@صباجون @صغرا خانم@ثنا@ثنا فرزانه@ققنوس@قلم پریزاد پ.ب@قلمدار دال@فائزه اکبریان@فاطمه@فاطمه کیومرثی@فاطمه گلی@فاطمه محمدپور@فاطمه میوه چی@فاطی.ع.م@فرخنده@فرشته

دوستان اگه میشه رمانمو دنبال کنید😘

ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | ۱۶

مانلی و سهیل و آتوسا و مهشید و دوتا پسر دیگه که کپی هم بودن و معلوم بود داداش هستن،  داشتن با سرعت زیادی همراه ما می‌اومدن.

نفسم یک دقیقه قطع شد.

یعنی... یعنی اون شرکتی که توش کار می‌کردم شرکت خون‌آشام‌ها بود؟

نفسم رو به بیرون فوت کردم.

 سرم رو با بدبختی روی شونه‌ی سفت و عضله‌‌ایش گذاشتم.

چرا انقدر من بدبختم؟

هرچی آدم تا حالا دیدم خون‌آشام دارن درمیان.   دیگه بیان بگن خودت خون‌آشامی هم تعجب نمی‌کنم.

ولی چرا دزد دریایی  دنبالمون نیومد؟ حتماً نیروهای مرد مرموز جلوش رو  گرفتن یا گممون کرده.

با رسیدن به یک برج بزرگ، برعکس تصور من که فکر می‌کردم مثل یک انسان عادی از در میره تو، یکهو پاش رو گذاشت روی دیوار و شروع کرد به بالا رفتن از برج.

 از ترس جیغی کشیدم.   دستم رو دور گردنش سفت‌تر و پاهام رو دور کمرش قفل کردم.

پرید روی تراس پنت هوس اون برج و از پنجره رفت توی خونه. بقیه هم پشت سرش وارد خونه شدن.

از شدت ترس و تعجب و بهت، نمی‌تونستم از بغلش بیام پایین و دقیقاً مثل میمون درختی بهش آویزون بودم.

- بد نگذره یک وقت ارسا جان!

با‌ شنیدن صدای پر حرص آتوسا به خودم اومدم، با خجالت از بغلش بیرون اومدم. روم نمی‌شد بهش نگاه کنم. دو ساعته چسبیدم به پسر مردم.

با شنیدن صدای پر شیطنت سهیل نزدیک بود خودم رو دار بزنم با این ضایع بازی‌هام.

- معلومه که بد نمی‌گذره، توی بغل داداش من مگه بد هم می‌گذره؟!

مانلی دستی به کمرش زد و برای دفاع از من گفت:

- فعلاً که  داداش شما آبجیِ من رو همانند گونی سیب زمینی انداخت توی بغل خودش درضمن...

- بس کنید دیگه بیاید بشینید.

با شنیدن صدای جدیِ مرد مرموز همشون خفه شدن و رفتن نشستن سرجاشون، جونم جذبه.

صدای مانلی جدی شد و رو به اون مرد گفت:

- باید ارسا رو بفرستیم پایگاه، خونه خودشون دیگه براش امن نیست. امکان داره از یک غفلتمون مثل امروز استفاده کنن.

مرد مرموز درحالی‌که به سمت آشپزخونه می‌رفت جواب مانلی رو داد:

- آره خودم هم همین فکر رو داشتم. مقدمات ورودش به پایگاه  رو فراهم کنید.

همه سری به نشونه تایید تکون دادن.

 گیج بهشون نگاه کردم.

- میشه یکی بگه این‌جا چه خبره؟

نگاه همشون روی من نشست. مهشید گفت:

- چی در مورد ما بهت گفتن؟

همون لحظه مرد مرموز از آشپزخونه بیرون اومد. توی دستش چندتا لیوان بود، کاملاً مشخص بود خونه.

لیوان‌ها   رو  روی میز گذاشت که همه مثل نخورده‌ها حمله کردن و  نفری یکی  برداشتن.

مرد مرموز دوتا لیوان برداشت و یکیش رو به سمت من گرفت. الان واقعاً چی با خودش فکر کرده که به من خون تعارف می‌کنه؟

با چشم‌های گرد شده و حالت با نمکی رو بهش گفتم:

- تو رو خدا چی با خودت فکر کردی که بهم خون تعارف می‌کنی؟

همه‌شون پقی زدن زیر خنده و رو هم ولو شدن.

 به سمتم برگشت، با چشم‌های که خنده توشون موج می‌زد، نگاهم کرد.

- اینشتین یک نگاه به رنگش بکن بعد حرف بزن،  اینی که واسه تو آوردم آب آلبالو هست.

عین  سکته‌ای‌ها به لیوان توی دستش نگاه کردم.   راست می‌گفت‌ها، اصلاً رنگ خون نبود.

 لیوان رو از دستش گرفتم و عین بدبخت‌ها بهشون نگاه کردم.

 با بدبختی زیرلب گفتم:

- و همانا خدا ضایع شدگان را دوست دارد.

با شنیدن این حرفم صدای خنده‌هاشون بالاتر رفت.

 بعد دو ساعت که خندیدن  یکی از اون پسرهای دوقلو بالای لبش رو خاروند و گفت:

- ما خودمون رو معرفی نکردیم‌ها.

بدون این‌که مجال حرف زدن بده مثل بچه‌ها با ذوق بلند شد و به داداشش اشاره کرد .

- این داداش اخموی من رو که می‌بینی اسمش سامیاره و همیشه درحال پاچه‌گیریه. من هم گلِ گل‌ها، خلِ خل‌ها، جیگرِ جیگرها، خوشگلِ خوشگل‌ها سانیار هستم. توی همون شرکتی که تو کار می‌کنی، کار می‌کنیم؛ ولی تو ما رو ندیدی چون مأموریت بودیم.

با لبخند بهش نگاه کردم. دوتاشون مو بلوند و چشم آبی بودن، دقیقاً شکل  آمریکایی‌ها. سامیار برعکس سانیار  بود، سانیار خیلی شنگول بود؛ ولی این خیلی یخمکی رفتار می‌کرد و با اخم سر جاش نشسته بود.

- خوشبختم،  من رو هم که  حتماً می‌شناسید.

- بله بانو ارسا، مگه میشه نشناسیم.

آتوسا با صدای کلافه‌ای پرید وسط حرفش.

- وقت واسه آشنایی زیاده الان بگو که اون‌جا  چی شد .

نگاه چپکی به آتوسا انداختم.

 بی‌خیال و رک گفتم:

- اون مرده که شکل دزدهای دریای بود و همه بهش می‌گفتن رئیس بهم گفت که من یک ساحره‌ام، ساحره‌ی معمولی نیستم و ملکه سحر و جادو‌ هستم   و این‌که شما با من دشمن هستید و...

با تردید گفتم :

- این‌که رئیستون هم ترسو هست و بخاطر این‌که سلطنتش بهم نخوره می‌خواد من رو از اون دور نگه داره و... آها راجع به یک دختر به اسم ارسلا هم برام تعریف کرد و گفت که نمی‌ذارم کیوان طوری که ارسلا رو کشت تو رو هم بکشه. البته دو ساعت نشست زر زد؛ ولی خب خلاصش همین بود.

می‌ترسیدم بخاطر چیزهایی که به رئیسشون گفتم بیان بخورنم، برای همین با ترس نگاهی به همه انداختم؛ ولی اون‌ها   با ترس به جفتم نگاه می‌کردن. من هم نگاهم رو چرخوندم.

با دیدن مرد مرموز که صورتش سرخ شده و چشم‌هاش رو با حرص بسته بود،  نگران شدم.

 دست‌هاش رو مشت کرده بود، کاملاً معلومه بود داره از حرص سکته می‌کنه.

از جاش یک سانتم تکون نمی‌خورد.

 با دیدن حالتش با ترس و دستم رو روی بازوش گذاشتم و تکونش دادم.

- هی حالت خوبه چرا این شکلی شدی؟

برگشت و به چشم‌هام نگاه کرد.  با دیدن غم و اشک توی چشم‌هاش نگاهم رنگ بهت گرفت.

چرا داره گریه می‌کنه؟  چرا حالش بد شد؟ مگه من چی گفتم؟

نگاهش رو با درد ازم گرفت و چشم‌هاش رو روی هم فشار داد. آروم از جاش بلند شد، با شونه‌های خمیده به سمت یکی از اتاق‌ها رفت.

با بهت نگاهم رو از در بسته اتاق گرفتم و به بقیه نگاه کردم، همه‌شون ناراحت به‌نظر می‌رسیدن.

 با صدایی  که انگار از ته چاه بلند می‌شد، گفتم:

- چش شد؟

سهیل بلند شد و درحالی‌که به سمت اتاقی که اون رفته بود، می‌رفت، سرد گفت:

- چیزیش نشد، فقط یاد یک خاطره افتاد، در ضمن.

سرش رو به سمتم برگردوند.

با چشم‌های سردی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت:

- هر چیزی که اون عوضی بهت گفته دروغه.

رفت توی اتاق و در رو بست.

آتوسا با نفرت بهم نگاه کرد و گفت:

- همه این‌ها بخاطر توی احمق و اون همزاد عوضیته.

با نفرت نگاهش رو ازم گرفت.

از جاش بلند شد، به سمت  پنجره  رفت و از خونه زد بیرون.

مطمئناً الان قیافم شکل یک علامت سوال بزرگ بود.

مگه من چی‌کار کرده بودم؟

مانلی با خنده مصنوعی درحالی‌که می‌خواست جو رو عوض کنه، گفت:

- خب حالا باید چی‌کار کنیم؟

یکهو در اتاق باز شد. 

 مرد مرموز با حالت عصبی گفت:

- آتوسا الان چه زری زد؟

مانلی با ترس گفت:

- لطفاً آروم باش.   الان وقتش نیست، بیاید بشینید.

نفسش رو پر صدا بیرون داد. مثل چند دقیقه قبل اومد کنارم نشست.

معلوم بود به زور داره جلوی خودش رو میگیره.

- من و ارسا میریم و    وسایل مورد نیازش رو از خونشون برمی‌داریم و بعد میریم پایگاه.

با تعجب بهش نگاه کردم.

- چطور می‌خوایم بریم خونمون؟ نکنه می‌خوای بری بگی سلام من یک خون‌آشام هستم، می‌خوام دخترتون رو یک مدت ازتون قرض بگیرم؟!

نیشخندی زد و ابروهاش رو انداخت بالا.

- وقتی رفتیم می‌بینی.

 

*****

 

- ولم کن احمق خودم  می‌تونم بیام.

درحالی‌که من رو مثل گونی سیب زمینی رو دوشش انداخته بود، ضربه‌ای به نشیمن‌گاهم زد و گفت:

- خیلی حرف می‌زنی.

چشم‌هام  از بهت و تعجب گرد شد. این الان به نشیمن‌گاه من دست زد؟

فقط لب زدم:

- فاتحمه الصلوات، بفرمایید حلواش رو کوفت کنید.

@همکار ویراستار

@عاطفه @عاطی @عسل . @عسل عبدی @علی خمسه @عمو نوروز @هــhanaــانا @هانی پری @هانیه.پ @هاهاها @هاهاهاها @هدیه @همکار @همکار انتقال @همکار تبلیغات

عزیزان لطفا رمانمو دنبال کنید😍

 

 

ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | ۱۷

دستم رو مشت کردم و محکم به کمرش کوبیدم.   شروع کردم به جیغ- جیغ کردن.

- بیشعور کثافت، تو غلط کردی به شنیمن‌گاه من دست زدی.  من رو بذار پایین بیترادب، پمشالوی گاب، سوکسه شوم.

انگار نه انگار که دارم مثل خر لگد می‌اندازم، با صدای که خنده توش موج می‌زد گفت:

- بله، بله ببخشید به شنیمن‌گاهتون دست زدم؛ ولی اون نشیمن‌گاه بودها، نه؟  فحشات هم فکر کنم آپدیت جدید هستن، هوم؟

با حرص موهاش رو گرفتم، چنان کشیدم که صدای دادش تا ده کوچه اون‌ورتر هم رفت.

- زر نزن بیجعور. می‌کشمت جرئت داری بذارم زمین تا نشونت بدم.

با درد گفت:

- وحشی ولم کن! میگم تو نمی‌تونی با سرعت خون‌آشام‌ها راه بری واسه همین من دارم می‌برمت.

جیغ بنفشی کشیدم.

- زر نزن میگم من رو بذارم زمین!

با شیطنت درحالی‌که سعی داشت موهاش رو از توی دستم دربیاره گفت:

- عمراً بذارمت زمین.

سرم رو بالا آوردم.   درحالی‌که فشار دستم رو روی موهاش بیشتر می‌کردم، دهنم رو مثل اسب آبی باز کردم و شونه‌اش رو چنان گازی گرفتم که با صدای نعره‌اش هر چی پرنده و حیوان نزدیکمون بودن فرار کردن.

با لحن پر دردی گفت:

- ول کن، ول کن! شونه‌ام رو کندی بابا. به درک می‌ذارمت زمین ولم کن!

دلم واسش سوخت و ولش کردم. سریع انداختم زمین.    با باسن مبارک افتادم زمین و هر چی داشتم نداشتم صاف شد. فحشی نثارش کردم و به قیافه برزخیش نگاه کردم، طوری نگاهم می‌کرد که حس می‌کردم همین الان میاد تیکه- تیکه‌ام می‌کنه. به سمتم خیز برداشت. سریع با لحن خرکننده و مظلومی که دل سنگ رو هم آب می‌کرد، گفتم:

- حداقل خوب بغلم می‌کردی. بابا سر و ته گرفتیم حالم داشت بد می‌شد خب.

با شنیدن حرفم سرجاش ایستاد،   چپ- چپ نگاهم کرد.   آروم از سرجام بلند شدم و لبخند خبیثی بهش زدم.   سریع دویدم که در برم؛ ولی طی یک حرکت انتحاری روی دوتا دست‌هاش بلندم کرد و دوباره شروع به دویدن کرد. جیغی کشیدم و دست‌هام رو دور گردنش حلقه کردم.

- تو رو خدا حواست باشه نیفتم .

 چشم‌های سردش از شیطنت برق می‌زد .

یکهو در کمال نامردی شوتم کرد توی هوا. با فکر این‌که الان میفتم کتلت میشم جیغ فرابنفشی کشیدم. سریع دوباره توی هوا گرفتم. تا رفتم توی بغلش مثل میمون بهش چسبیدم و نعره کشیدم:

- یا حضرت عباس، به جوونیم رحم کن! گه خوردم بابا، مثل بچه آدم می‌شینم از خر سواریم لذت می‌برم،  فقط من رو ول نکن.  ای‌ ننه الان دخترت جوون مرگیشه.

داشتم هی زر می‌زدم که یکهو آروم گذاشتم زمین.   با دیدن خونمون انگار بهم تیتاب داده باشن مثل خر دویدم سمت در که یکهو از پشت سر دستم رو گرفت.

- چی‌کار داری می‌کنی؟

گیج بهش نگاه کردم و گفتم:

- یعنی چی؟ مگه نمی‌خواستیم بیایم خونه‌ی ما وسایلم رو برداریم؟

- آره؛ ولی نه این‌طوری.  نکنه به قول خودت می‌خوای بری بگی سلام مامان این پسره که می‌بینی خون‌آشام هست، می‌خوام تا زمان زیادی باهاش برم پایگاه خون‌آشام‌ها؟ هوم؟

چپ- چپ نگاهش کردم و گفتم:

- پس چطوری بریم عقل کل؟

اشاره‌ای به پنجره‌ی اتاقم کرد و با نیشخند نگاهم کرد. خونمون دوبلکس بود، برای همین اتاقم طبقه دوم بود و فاصله‌مون با پنجره زیاد بود. اون خون‌آشام بود؛ ولی من که خون‌آشام نبودم،   چطور می‌خواستم برم اون بالا؟

با بهت به پنجره اشاره کردم. 

- چطوری من می‌خوام برم بالا اون‌وقت؟

با شیطنت گفت:

- من که راحت می‌خوام برم. اگه می‌خوای می‌تونی به آغوش گرمم برگردی و همراهم بیای، اگر هم نه که خودت هرطوری دوست داری بیا.

چپ- چپ نگاهش کردم.

- عمراً،  دو درصد فکر کن من بذارم دوباره تو مثل گونی سیب زمینی بلندم کنی.

شونه‌ای بالا انداخت،   با لحن کش‌دار و شیطونی که ازش بعید بود، گفت:

- هر طور مایلی.

خیلی راحت، طوری که انگار داره رو زمین راه میره، شکل این فیلم‌ها از رو دیوار بالا رفت و توی تراس اتاقم ایستاد. فکم از تعجب افتاده بود روی زمین. پشم‌های ادیسون با این حرکت ریخت. کثافت تمام نظریه‌های جاذبه رو زیر سوال برد.

- زود باش بیا دیگه، البته اگه بخوای هنوز هم دیر نیست‌ها می‌تونم بیام ببرمت بالا.

زیرلب فحش مثبت هجده‌ی بهش دادم.   به کتاب توی دستم نگاه کردم، دزد دریایی بهم گفت که ازش هر کاری بخوام انجام میده. صفحه‌اش رو باز کردم،   چشم‌هام رو بستم،   توی دلم گفتم می‌خوام تا پیش تراس پرواز کنم.   دستم رو روی صفحه کتاب گذاشتم، مثل اون‌دفعه وردها توی سرم می‌چرخید. زیرلب کلمه‌هایی رو خود به خود زمزمه می‌کردم.

 حس کردم دارم از زمین فاصله می‌گیرم. با نشستن پاهام روی لبه تراس چشم‌هام رو باز کردم و با بهت بهش نگاه کردم.

- ا... ال... الان من این کار رو کردم؟

سری تکون داد و دستم رو گرفت کشید.

- سریع چیزهات رو جمع کن. فکر نکنم خانوادت بخوان بعد دو روز غیب شدنت با یک پسر توی اتاق ببیننت.

چشم‌غره‌ای بهش رفتم.

 تمام وسایل مورد نیازم رو برداشتم و انداختم توی کوله پشتی بزرگم، مخصوصاً گوشی  عزیزم و شارژ و هندزفری عزیزتر از جونم.

با شنیدن صدای دستگیره در، با ترس بهش نگاه کردم. با سرعت خون‌آشامی اومد سمتم و دوتامون رو شوت کرد زیر تخت. اون با این هیکل گندش به تنهایی یک تخت دو نفره نیاز داشت، تخت من یک نفره بود و داشتم زیرش له می‌شدم. البته این آقا که بهش بد نمی‌گذشت، من بدبخت زیرش داشتم خفه می‌شدم.

با صدای پچ- پچ مانندی گفتم:

- گوریل از روم بلند شو دارم خفه میشم.  چرا انقدر سنگینی؟

 - این کوله پشتی جفت تخت چی‌کار می‌کنه؟!

با شنیدن صدای مامان که این حرف رو می‌زد نزدیک بود دوتا سکته رو رد کنم. لعنت به دست چلاقم که این از دستم افتاد.  اگه خم می‌شد ما رو زیر تخت می‌دید، شرفم بر باد می‌رفت.

چطور می‌خواستم غیبت دو روزه‌ام رو توجیه کنم؟ اون هم درحالی‌که الان توی حلق یک پسر زیر تختم پیدام کردن.

- مامان دیر شده. رفتی یک عکس بیاری نه عکس بسازی.

با صدای دور شدن قدم‌های مامان و بعد صدای در خونه نفسم رو فوت کردم.

 آروم گفتم:

- توی عمرم از شنیدن صدای آرسام انقدر خشنود نشده بودم. حالا بلند شو گوریل انگوری له شدم.

آروم غرید:

- گیر کردم نمی‌تونم بیام بیرون.

- یعنی چی؟ بلند شو بابا خفه شدم.

آروم چرخید طوری که جامون عوض شد.

- ببین تو ریزه میزه‌‌تری سعی کن بری بیرون.

آروم خودم رو به سمت بیرون کشیدم. به طرز خاک بر سری به بدنش می‌خوردم.

به بدبختی بیرون رفتم و با حرص به صورت سرخ شده‌اش نگاه کردم.

- جا نبود صاف ما رو بردی توی اون نیم وجب جا؟

- اون لحظه خودت نمی‌تونستی از جات تکون بخوری، بعد از من انتظار داری اون لحظه به این‌که هیکلمون چقدره هم فکر کنم؟

حرفش بسیار منطقی بود، ترجیح دادم خفه بشم.  چشم‌غره‌ای رفتم و وسایلم رو جمع و جور کردم.   رو بهش گفتم:

- من آمادم بریم.

 یکهو دستم رو گرفت.

- چشم‌هات رو ببند.

با تردید چشم‌هام رو بستم. نکنه یکهو بیاد ماچم کنه؟ وای نه من این‌جا خجالت می‌کشم. 

- چشم‌هات رو باز کن حالا.

وا یعنی چی چشم‌هات رو باز کن؟ هنور که صحنه مثبت هجده نشده.

چشم‌هام رو باز کردم. با دیدن محوطه‌ای که شکل پادگان بود با چشم‌های گشاد شده بهش نگاه کردم.

خاک بر سرم با این افکارم.

- چطور اومدیم این‌جا؟

- من تله‌پورت کردم.

- خب چرا توی راه رفتن با تله‌پورت نیومدیم؟

شونه‌ای بالا انداخت.   با لحن حرص درآری گفت:

- چون اون‌طوری بیشتر خوش گذشت.

خواستم برم بزنم دهنش رو سرویس کنم. مرتیکه گاو! داره صاف- صاف میگه فقط خواسته من رو مثل گونی سیب زمینی بیاره و به ریشم بخنده.

تا یک قدم با سمتش برداشتم، با صدای کسی از پشت سرم، چرخیدم.

سرویس کردن دهنش رو گذاشتم برای یک زمان دیگه.

@همکار ویراستار

@خاتم @خدانگهدار @خلناز @حنا @جاوید @جواد@جوجو @پری @پشه @م_بشردوست@مائده جابری @پفک نمکی@مانشMansh@ماه پری @ماه تی تی @ماهی عید @ماهی قرمز @مبینا @مثلِ پری@مارال

عزیزان رمانمو دنبال کنید😘

ویرایش شده توسط mahdiye11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | ۱۸

چشم تو چشم یک جفت چشم مشکی شدم.  نگاهم رو مثل اسکن از سر تا پاش گردوندم. چقدر گنده بک بود! با صدای مرد مرموز نگاهم رو گرفتم و بهش  دوختم.

- ارسا از امروز این‌جا می‌مونی، نویان حواسش بهت هست.مشکلی داشتی به اون بگو.

سری به علامت تایید تکون دادم. پسره که فکر کنم نویان بود لبخندی بهم زد و رو بهش گفت:

- برای آزاد کردن قدرتش می‌خوای چی‌کار کنی؟

اخم کرد و با لحن جدی که از شیطنت چند دیقه پیشش بعید بود گفت :

- باید از ساموئل کمک بگیرم تنها کسی که می‌تونه بهش کمک کنه ساموئله، باید یک راه پیدا کنیم تا بتونیم پیش ساموئل بریم، می‌دونی که تا خودش نخواد کسی نمی‌تونه پیداش کنه. تا اون‌موقع تو روی مهارت‌های رزمیش کار کن. سعی کن سرعتش رو به حد یک خون‌آشام برسونی. هر چند که مهارت‌های رزمیش بد نیست. مخصوصاً توی کشیدن مو خیلی مهارت داره.

بعد از اتمام حرف‌هاش نیشخندی سردی زد و دست‌هاش رو توی جیبش کرد و به سمت در رفت. از پشت سر اداش رو درآوردم و دهن کجی بهش کردم که نویان خنده‌اش گرفت. 

- کجا میری حالا؟

برگشت و توی چشم‌هام نگاه کرد.   حس کردم یک به تو چه‌ی خاصی توی نگاهش هست.

- کار دارم.

بعد خیلی شیک برگشت و روی دیوار پرید.   تا پلک زدم دیدم غیب شده. برای جلوگیری از ضایع شدگی بیشتر به سمت نویان برگشتم.

- خب من باید کجا برم؟

درحالی‌که سعی داشت جلوی خنده‌ اش رو بگیره گفت:

- با من بیا تا اتاقت رو نشونت بدم.

به سمت یکی از ساختمون‌ها رفت.   درحالی‌که از پله‌ها بالا می‌رفت گفت:

- اگه خسته‌ای  استراحت کن؛ ولی اگه خسته نیستی لباس‌هات رو عوض کن و بیا تا این‌جا رو نشونت بدم و با بقیه آشنات کنم. 

وارد یک راهروی خیلی دراز شد و به سمت آخرش رفت و ادامه داد:

- خب این‌جا خوابگاه کار آموزها است.

در آخرین اتاق اون‌جا رو باز کرد و رفت تو. پشت سرش داخل رفتم.

- این‌جا اتاقته. می‌تونی استراحت کنی، هر موقع خواستی می‌تونی بیای تا بهت این‌جا رو نشون بدم.

سری براش تکون دادم. درحالی‌که عقب- عقب داشت از اتاق خارج می‌شد  با شیطنت بهم نگاه کرد و گفت :

- در ضمن این‌جا همه پسرن، حواست باشه یک‌وقت نخورنت.

بعد حالت متفکری گرفت و گفت:

- هنوز بهشون نگفتم تو اومدی این‌جا، امکان داره فکر کنن جاسوسی و بزنن دهنت رو سرویس کنن.

بعد بدون توجه به دهن باز و نگاه بهت‌زده من با خنده خبیثی از اتاق بیرون رفت. یعنی چی همه پسرن؟ الان من بین یک گله پسر تک و تنها موندم؟ اگه بلا ملایی سرم بیان چی‌کار کنم؟ با فکر این‌که هر کسی بخواد بیاد طرفم دهنش رو سرویس می‌کنم خودم رو قانع کردم.

کوله‌ام رو روی تخته سفیدم انداختم. به اطراف نگاه کردم. اتاق بدی نبود. یک اتاق با ست سفید مشکی. هر چیزی که نیاز داشتم توش بود. با دیدن یک در دیگه که احتمالاً حموم بود رفتم و بازش کردم.

همون‌طور که حدس زدم حموم و دسشویی بود.  چند روز بود حموم نرفته بودم.  با خوشحالی رفتم سمت کوله‌ام. تمام لباس‌ها و وسایلم رو   از توی کوله درآوردم و روی تخت ریختم.  به سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم. چند دست لباس مشکی توی کمد بود که همشون یک شکل بودن.

لباس‌هام رو دونه- دونه آویزون کردم و لوازم آرایش‌هام رو هم روی میز آرایش گذاشتم. گوشیم رو زدم توی شارژ و بعد از گذاشتن یک دست از اون لباس مشکی‌ها روی تخت رفتم توی حموم. با ریختن آب روی تنم آرامش عجیبی گرفتم. انگار همه‌ی خستگی تنم با آب شسته می‌شد. آب وان رو باز کردم و توش شامپو بدن ریختم. با پر شدن وان آروم توش دراز کشیدم و با آرامش چشم‌هام رو بستم.  هیچ حسی بهتر از این حس نبود!

 (راوی)

 از اتاق کنفرانس بیرون رفت. دلش بی‌قرار دخترک مو سفیدش بود. با فکر کردن به ارسا لبخندی بر لبش آمد؛ ولی با به یاد آوردن چندین سال قبل لبخند از لبش پر کشید.

روزی که ارسا متولد شد را هرگز از یاد نمی‌برد. روزی که با در آغوش گرفتنش دلش برای آن فرشته کوچک لرزید. روزی که ساموئل کنارش ایستاد، به آن فرشته کوچک نگاه کرد و در کمال بی‌رحمی حقیقت را بر صورتش کوبید.

- یاد باشه پسر، نباید دل بدی. می‌دونم که ارسا یاد ارسلا رو برات زنده می‌کنه و حتماً دوستش خواهی داشت؛ ولی هیچ‌وقت نمی‌تونی احساسی که به ارسلا داری رو با این دختر قاطی کنی. حواست رو جمع کن! دل دادن به این دختر برای تو ممنوعه. به ذاتش نگاه کن. نمی‌خوام باز دلت بشکنه، نمی‌خوام باز کسی مثل ارسلا برای قدرتت بهت نزدیک بشه و بعد بهت خیانت کنه. روزی که به احساس خودت ایمان آوردی، روزی که عاشق ذات خود واقعیش شدی نه ارسلا، اون‌موقع می‌تونی با عقلت با توجه به پاک بودن اون دختر تصمیم بگیری.

اخم‌هایش درهم رفت. او دل نمی‌داد، نباید هم دل می‌داد . از کجا معلوم، شاید ارسا هم مانند ارسلا قدرت کورش کند و پا روی احساسش بگذارد.

با صدای همدم همیشگی‌اش دست از افکارش کشید و به پسرک مو بلوند کنارش نگاه کرد. کسی که همیشه در کنارش بود، کسی که شکستن قلبش را به چشم دید، کسی که به جای برادر واقعی و خونی‌اش برایش برادری کرد. حتی با به یاد آوردن برادرش هم پوزخند تلخی بر لبش نشست.

با شنیدن صدای پسرک نگاه تلخش را به او دوخت.

- می‌خوای چی‌کار کنی کیوان؟  عده‌ای از خون‌آشام‌ها و گرگینه‌های سفید دارن غیب میشن. خودت که توی کنفرانس شنیدی چی گفتن.  اریک ازمون دعوت کرده که به بریم به رگدکوو برای سر درآوردن از موضوع خون‌آشام‌های گمشده و این‌که دارن یواش- یواش به وجود ملکه جادو شک می‌کنن.  حتماً می‌خوان اون‌جا سر از کارت دربیارن. اگه درخواستش رو رد کنیم امکان داره صلح بین ما و گرگینه‌های سفید بهم بخوره. خودت که می‌دونی اریک آلفای گرگینه‌های شمالیه و از همشون قدرتمندتره.   اگه اون باهات لج بیفته بقیه خون‌آشام و گرگینه‌ها  از کنترل خارج میشن. البته اون بخواطر اشتباهی که سر ارسلا داشتی منتظر یک آتو از تو هست  که خشمش رو خالی کنه تا الان هم اگه چیزی نگفته بخاطر اینه که می‌دونه تو از تمام رئیسا و آلفاها قوی‌تری و تقریباً بینشون قوی‌ترین به حساب میای.

با یادآوری اریک و حرف‌هایی که در کنفرانس زده شد اخم‌هایش را درهم کشید.   با لحن سردی که فقط برای دخترک شیرینش گرم و سوزان می‌شد رو به آن پسر گفت:

- ارسا هنوز هیچی بلد نیست، نمی‌تونیم با خودمون ببریمش. خودت و چند نفر از بچه‌ها پیش اریک برید و بهش توی پیدا کردن اون خون‌آشام و گرگینه‌ها کمک کنید. من هم باید منتظر این بمونم که ساموئل بیاد و به ارسا کمک کنه. خودت هم که می‌دونی خودش باید پیداش بشه.   بدون کمک ساموئل نمی‌تونیم قدرت ارسا رو آزاد کنیم.   من هم تا موقعی که جاش رو پیدا کنم سعی می‌کنم قدرت دفاعی ارسا رو بالا ببرم، نمیشه این‌جا تنهاش بذارم و برم. بعد از آزاد شدن قدرتش با خودم میارمش رگدکوو.  وقتی رفتید فعلاً یک‌طوری اریک رو دست به سر کن تا من بیام. به هیچ عنوان نباید در مورد ارسا چیزی بفهمن وگرنه سر این‌که پیش کدوم گروه باشه جنگ میشه. فکر نکنم بعد ماجرای ارسلا بذارن ارسا پیش من بمونه.

پسرک مو بلوند سری تکان داد و به مرد رنج دیده‌ی روبه‌رویش نگاه کرد. مگر کیهان با دل این مرد چه کرده بود که بعد از صد سال زخمش هنوز بر قلبش بود.

با صدای زنگ تلفنش به یاد آورد که دخترک در ماشین منتظرش است. لبخندی بر لبش نشست. با این‌که همیشه با آن دختر کلکل می‌کرد؛ ولی هر دو می‌دانستند که عاشق هم هستند؛ ولی افسوس که هیچ‌کدام از آن‌ها غرورشان را کنار نمی‌گذاشتند تا احساسشان را بگویند.

دستی بر روی شانه‌ی مرد کنارش گذاشت.

- کیوان من برم، این دختر کچلم کرد از بس زنگ زد.

کیوان سری برای پسرک روبه‌رویش تکان داد و رفتنش را نظاره کرد.   حس دلتنگی از ندیدن دخترک چشم آبی‌اش بر قلبش چنگ زد. زیرلب زمزمه کرد:

- با این‌که از دیدنت چند ساعتم نمی‌گذره؛ ولی دلم می‌خواد باز برگردم پیشت. 

خودش هم نمی‌توانست در دل اعتراف کند که دلش برای آن دختر تنگ شده. حرف‌های ساموئل در ذهنش جولان می‌داد و سوهان روحش بود. در دلش خود را متقاعد کرد، من حسی بهش ندارم فقط می‌خوام حواسم بهش باشه، نمی‌خوام اتفاقی براش بیفته. با تکرار کردن این حرف‌ها در دلش خودش و وجدانش را قانع کرد.

 با تردید از جا بلند شد و  چشم‌هایش را بست. خود را در پایگاه تصور کرد،   لحظه بعد وسط پایگاه بود. تردید بر دلش چنگ انداخت.  زیرلب غرید:

- لعنتی این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ واسه چی اومدی؟

دلش می‌گفت بمان و عقلش می‌گفت برو. در آخر قلبش بر عقلش پیروز شد و به سمت پنجره اتاق دختر رفت.

@همکار ویراستار

 @نادیا محمودی @ناری بانو @ناصر الدین @نرجس @نگار نظری @ننه سرما @نهال ایرانی @نیکتوفیلیا @نیلوفر @تخم مرغ رنگی @ترانه@ترنم @ترسا @تست @تست. @تستت @تهران @توران @تیاناز

عزیزان لطفا رمانمو دنبال کنید😃

ویرایش شده توسط mahdiye11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | ۱۹

(از زبان ارسا)

 چشم‌هام رو آروم باز کردم و به اطرافم نگاه کردم. طبق معمول توی حموم خوابم برده و معلوم نیست چند وقته توی حمومم که آب سرد شده.  با درد از جام بلند شدم، بدنم خشک شده از بس که بی‌حرکت توی وان موندم. حوله‌ی مشکیم رو دور خودم پیچیدم و از توی حموم بیرون رفتم.

به سمت کمدم رفتم تا لباس بردارم، با صدای تق- تقی سرم رو از توی کمد بیرون بردم و به پنجره نگاه کردم. با دیدن مرد مرموز که پشت پنجره ایستاده بود و با ابروهای بالا رفته نگاهم می‌کرد جیغ بلندی کشیدم و با سرعت به سمت حموم رفتم و خودم رو داخل انداختم.

با حیرت به خودم نگاه کردم، این نیم وجب حوله چیزی رو نمی‌پوشوند.  الان چه غلطی کنم؟ لباس‌هام رو که با خودم نیاوردم. آروم در حموم رو باز کردم و سرم رو بیرون بردم. با دیدنش که هنوز همون‌جا ایستاده بود فحشی نثار روح پر فتوحش کردم و بلند گرفتم:

- هی گوریل روت رو کن اون‌ور من بیام لباس‌هام رو بردارم.

ابروهاشو با شیطنت بالا انداخت و مثل یک بچه حرف گوش کن روشو کرد اون‌ور. با احتیاط از حموم بیرون رفتم و با دیدن لباسی که روی تخت گذاشته بودم فحشی نثار خودم کردم.  مثل احمق‌ها لباس روی تخت گذاشتم بعد رفتم از کمد لباس دربیارم.

سریع لباس‌ها رو برداشتم و خودم رو توی حموم انداختم. بلیز شلوار ساده و خوشگلی بود و جنسش هم خیلی نرم و راحت بود. نگاهی به خودم توی آینه انداختم، رنگ مشکیه لباس با پوست سفیدم تضاد خوشگلی ایجاد کرده بود و خیلی بهم می‌اومد.

با یادآوری این‌که مرد مرموز دم پنجره اتاقم ایستاده، با غیظ از حموم دراومدم و به سمت پنجره رفتم. محکم بازش کردم و قبل این‌که مجال حرف زدن بهش بدم سریع و با حرص گفتم:

- به تو یاد ندادن توی اتاق یک خانم رو دید نزنی؟

با نگاه بی‌خیالی حرص دربیاری نگاهم  می‌کرد. بی‌تعارف اومد داخل و خودش رو روی تختم انداخت.

- کارت داشتم که اومدم.

نیشخندی زد و نگاهی به سر تا پام  انداخت و ادامه داد:

- وگرنه همچین مالی هم نیستی که دیدت بزنم!

آتش از سرم داشت می‌زد بیرون. عوضی مثل چی بهم زل زده بود، بعد الان میگه همچین مالی نیستی.

- میشه بگی چی‌کار داری و بعد لطف کنی تشریف ببری بیرون؟

ابرویی بالا انداخت و با تفریح بهم نگاه کرد.

- کار خاصی ندارم، باید مراقبت باشم.

چپ- چپ نگاهش کردم.

- اون‌وقت کی دقیقاً گفته تو باید مراقب من باشی؟

با شیطنت نگاهم کرد و با لحن کشیده‌ای گفت:

- رئیس بزرگ گفته.

با تعجب نگاهش کردم.

- رئیس بزرگ کیه؟

- کیوان، رئیس خون‌آشام‌های سفید.

با کنجکاوی رو بهش گفتم:

-  این کیوان کی هست اصلاً؟ من تا حالا دیدمش؟

شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- خودت بعداً می‌فهمی.

چرا انقدر رو مخه این پسر؟ میمیری بگی کیه؟ از کنجکاوی مردم. با حرص گفتم:

- اگه بهم نمیگی پس بفرما برو بیرون.

نوچ بلندی گفت و با لبخند رو مخی بهم نگاه کرد. پایی به زمین کوبیدم و به سمت در رفتم.

- پس تو نمیری من میرم.

سریع دستم رو گرفت و کشید که تعادلم رو از دست دادم و افتادم روش. چرخید و جامون رو عوض کرد، حالا اون با هیکل گندش روی من افتاده بود و دوتا دستش رو دو طرفم گذاشت. مسخ شده توی چشم‌های هم نگاه می‌کردیم. آروم لب زد:

- چرا برات مهمه که بدونی اون کیه؟

مثل خودش آروم گفتم:

-  دوست دارم راجع بهش بدونم.

بدون این‌که جوابی بده نگاهش رو بین چشم‌ام گردوند.  یکهو انگار چیزی یادش افتاده باشه لعنتی گفت و از جاش بلند شد. بی‌حرف بلند شدم و بهش نگاه کردم. کلافه دستی لابه‌لای موهاش کشید و گفت:

- برو پیش نویان تا این اطراف رو بهت نشون بده.

باشه آرومی گفتم که به سمت پنجره رفت. لحظه آخر برگشت و با لبخند آرومی گفت:

- امشب میام دنبالت تا بریم پیش همون دره‌ای که دفعه اول دیدمت، اون‌جا هر سوالی داشتی رو جواب میدم.

با ذوق بهش نگاه کردم که چشمک مهربونی بهم زد و لحظه بعد دیگه این‌جا نبود.

با ذوق دست‌هام رو به هم کوبیدم و سریع به سمت آینه رفتم و موهای خیسم رو با سشوار خشک کردم و شونه کردم، بعد دم اسبی بالا بستم. رژ قرمزم رو برداشتم و روی لب‌هام کشیدم و به سمت در رفتم و از اتاق خارج شدم. با برگشتنم سمت راهرو با تعجب به صدتا چشمی که با صدای در به سمتم برگشته بودن، نگاه کردم و با ترس سر جام ایستادم.

این‌ها چرا انقدر وحشتناک نگاهم می‌کنن؟

با صدایی که از پشت سرم شنیدم سریع برگشتم و یک پسر گنده‌بکی رو دیدم که شرارت از چشم‌های مشکیش می‌ریخت.

- تو کی هستی؟ این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ نکنه جاسوسی؟

- ن... نه، نه من جاسوس نیستم.

با لحن خشنی گفت:

- پس این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

نمی‌دونستم چه جوابی بدم، واقعاً من این‌جا چی‌کار می‌کردم؟ همون مرد شرور با دیدن سکوتم با خشم بازوم رو گرفت و تکونم داد و با خشم توی صورتم غرید:

- گفتم این‌جا چی‌کار می‌کنی دختره احمق؟

با شنیدن صدای نویان از پشت سرم انگار دنیا رو بهم دادن.

- چی‌کار داری می‌کنی شروین؟

به سمت نویان هولم داد و با نیشخندی گفت:

- جاسوس گرفتم رئیس.

نویان به سمتش رفت و طی یک حرکت دلاورانه محکم زد پس کله‌اش، طوری که من جیگرم حال اومد.

- احمق این کارآموز جدیده.

درحالی‌که دستی به موهای مشکیش می‌کشید، با لحن با نمکی گفت:

- من چه می‌دونستم آخه؟ چرا می‌زنی؟ دختر به عنوان کارآموز آوردی؟ اون که بوی خون‌آشام‌ها رو نمیده.

- آره خون‌آشام نیست، به عنوان یک شخص ویژه این‌جا است، حواستون باشه اذیتش کنید با من طرف هستید.

شروین پوزخندی زد و با لحن تمسخرآمیزی گفت:

- بنظرت این کوچولو از پس تمرینات ما برمیاد؟ یک دختر، اون هم یک آدم عادی. تازه آوردیش بین جنگجوهای سرخ. بعد این همه سال یک دختر آوردید توی پایگاه اون هم با این شرایط؟

همه‌شون با کنجکاوی بهم خیره شده بودن. دوست داشتم همشون رو تبدیل به قورباغه کنم، مخصوصاً اون پسره شروین رو.

با لحن قاطع و محکمی طوری که دهن گشادش رو ببنده گفتم :

- حتماً دلیلی داره که این‌جا هستم، چطوره سرت توی کار خودت باشه به جای این‌که توی کار رئیست دخالت کنی؟!

‌نگاهم رو از چشم‌های پر از حرصش گرفتم و خطاب به نویان گفتم:

- خب بریم دیگه.

سری تکون داد و به سمت پله‌ها راه افتاد. بدون توجه به همه اون‌هایی که بهم نگاه می‌کردن به حرف‌های نویان گوش دادم.

- خب ببین این‌جا سه دسته خون‌آشام هست. دسته اول خون‌آشام‌هایی که تازه متولد شدن و چیزی بلد نیستن که میشن کارآموزها، دسته دوم خون‌آشام‌هایی که دوره کارآموزی رو با موفقیت رد کردن و وارد گروه جنگجوهای سرخ شدن. دسته سوم، هرسال  یک مسابقه بین جنگجوها برگزار میشه و ده نفر اول وارد گروه مرگ میشن. تو الان توی گروه جنگجوها هستی بخاطر این‌که کیوان از قبل بهم گفته که مهارت‌های رزمی بلدی و این‌که ملکه جادو هم هستی و سرعت و قدرت مخصوص به خودت رو توی رزم داری که به کمک من یواش- یواش فعال میشه.

با شنیدن اسم کیوان گوش‌هام تیز شد. اون از کجا می‌دونسته که من مهارت‌های رزمی بلدم؟  به وسط محوطه رسیدیم.

- همون‌طور که می‌بینی سه‌تا ساختمون این‌جا است. اون سمت راستی که نمای سفید داره مال کارآموزها است، اون ساختمونی که وسطه و نمای قرمز داره مال جنگجوها است  و اون ساختمونی که سمت چپه و نمای مشکی داره مخصوص گروه مرگه. 

 

ویرایستار: @mahdiye11

 

@ارغوان @افسانه @افسون @التجا @السا @الناداداشیان @الهام @الهام نامدار @الهه @الی @لاله @ليدا@لیا

اگه میشه از رمانم دیدن کنید😊😘

ویرایش شده توسط mahdiye11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت |۲۰ 

به سمت پشت ساختمون‌ها راه افتاد. 

- داخل ساختمون‌ها کاملاً شکل هم هستش، طبقه اول غذاخوری و اتاق کنفرانس که بیشتر جای جمع شدن بچه‌ها واسه گذروندن وقته، طبقه دوم اتاق‌ها هستن که خودت هم دیدیشون.

به روبه‌رومون اشاره کرد، یک جایی مثل محل کشتی کج بود.

- پشت ساختمون‌ها هم همون‌طور که می‌بینی واسه مسابقاته و برای وقت‌هایی که می‌خوایم بچه‌ها رو آزمایش کنیم میزان قدرتشون رو بفهمیم. سری تکون دادم و گفتم:

- پس کجا تمرین می‌کنید؟

- خب سوال خوبی بود، هرچند که ترجیح میدم خودت اون‌جا رو ببینی؛ ولی زیر این‌جا به صورت کامل یک باشگاه و مکان برای تمرین همه است، از انواع سلاح‌ها و وسایل دفاعی، ورزشی هم توش هست. داخل همه ساختمون‌ها یک آسانسور هست که به اون‌جا راه داره. 

- خب الان باید چی‌کار کنم من؟

لبخند خبیثی زد  و گفت:

- قراره حسابی خسته بشی.

 ****

 نمی‌دونم دفعه چندم بود که داشتم دور محوطه می‌دوییدم.  پنجاه دور، سی دور، صد دور، نمی‌دونم. خورشید داشت غروب می‌کرد. نویان گفت تا قبل شام باید بدویی، یعنی تا چند وقت دیگه باید بدوم؟ عجیب بود؛ ولی خستگی حس نمی‌کردم.

چشمم به شروین و اون دوست‌های احمقش افتاد که روی پله‌های ساختمون سرخ نشسته بودن و داشتن با خنده نگاهم می‌کردن. برای بار هزارم به خنده‌شون چشم‌غره رفتم که یهو با مخ خوردم زمین. ناله‌ای کردم و به عامل زمین خوردنم نگاه کردم. با دیدن پوست موزی که روی زمین افتاده بود، فوشی نثار اون بی‌فرهنگی که انداختتش زمین کردم و با حرص به اون احمق‌ها نگاه کردم. از خنده سرخ شده بودن و بی‌مهابا قهقهه می‌زدن.

 با دستی که جلوم دراز شد چشمم رو از اون عوضی‌ها گرفتم و به پسر بوری که دستش رو برای بلند شدنم دراز کرده بود نگاه کردم. توی چشم‌های آبیش مهربونی موج می‌زد. چه عجب یک انسان با شعور این‌جا پیدا شد. دستش رو گرفتم و از جا بلند شدم. با لبخندی که روی لبای نازک صورتیش بود و صدای آروم و مهربونی گفت:

- کار بچه‌ها رو به دل نگیر. پسرهای خیلی خوبی هستن؛ ولی از این‌که یک انسان که از قضا دختر هم هست هم‌سطحشون باشه عصبی شدن و می‌خوان اذیتت کنن، مطمئن باش بعد یک مدت باهاشون جور میشی.

لبخندی بهش زدم. شکل خرس مهربون بود.  تا اومدم جوابش رو بدم صدای اون مگس مزاحم بلند شد.

- اوه ببخشید بانو، اشتباهی پوست موزم افتاد جلوی راه شما، فکر نمی‌کردم بخورید زمین.

با حرص روی پنجه پام چرخیدم و به شروین که با حالت تمسخرآمیزی ایستاده بود و با لحن مسخره‌ی حرف می‌زد، نگاه کردم. سریع به سمتش رفتم و سیلی محکمی به صورتش زدم.  با بهت بهم خیره شد. انگشت اشاره‌ام رو بالا آوردم و به نشونه تأکید جلوش تکون دادم.

- ببین پسره پشمک، یک‌بار دیگه جلوی من در بیای و روی مخم راه بری من می‌دونم و تو! بلای به سرت میارم که مرغ‌های آسمون به حالت گریه کنن. در ضمن...

بیشتر به سمتش خم شدم و با حالت تهدیدآمیزی گفتم:

- حواست باشه، حتماً قدرت خاصی دارم که این‌جا هستم. به قول خودت یک دختر ، اون هم انسان، بین جنگجوهای خون‌آشام نمی‌تونه باشه، پس بترس، بترس از قدرتی که همین دختر انسان داره.

بهت از نگاهش پر کشید و حرص جاش رو گرفت.  انگار حرفی برای گفتن نداشت. پوزخند حرص‌دراری بهش زدم و از جفتش رد شدم. لحظه آخر صدای پر از خنده اون خرس مهربون رو شنیدم.

- قبول کن که خیلی بد سوسکت کرد شروین، به نظر من که حقت بود.

رفتم توی ساختمون و به فک‌های روی زمین افتاده دوست‌هاش توجه نکردم. نگاهم به نویان افتاد که پیش چندتا مرد غول پیکر ایستاده بود و داشت حرف می‌زد. راهم رو به سمتش کج کردم و کنارش ایستادم.

- نویان من کارم تموم شد. چی‌کار کنم؟

نگاهشون به سمت من چرخید. زیر این همه نگاه ترسناک معذب بودم. نویان لبخندی بهم زد و گفت:

- خوب شد اومدی، خودم هم می‌خواستم صدات کنم تا بیای. الان تایم شامه می‌تونی بری یک چیزی بخوری، بعدش هم دیگه کار خاصی باهات ندارم. صبح ساعت شش صبح بلند میشی، تایم تمرین گروه سرخ اون ساعته.

سری تکون دادم و تشکری کردم.  بدون حرف اضافه‌ای به سمت جایی که حدس می‌زدم سالن غذاخوری باشه رفتم و درش رو باز کردم. با دیدن اتاق خالی که میز بزرگی توش بود فهمیدم اشتباهی اومدم اتاق کنفرانس. با صدایی از پشت سرم هینی کشیدم و برگشتم.

- این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ الان تایم شامه ، رفتن به اتاق کنفرانس توی این تایم ممنوعه.

خرس مهربون با همون لبخند مهربونش پشت سرم وایستاده بود.  کله‌ام رو با حالت با نمکی خاروندم و گفتم:

- راه سالن غذاخوری از کدوم طرفه؟

با دست به در روبه‌رویی اشاره کرد.

- اوناهاش.

سری تکون دادم و به سمت همون دری که بهش اشاره کرده بود، رفتم. پشت سرم اومد و گفت:

- راستی من یادم رفت خودم رو معرفی کنم، من الکساندر ملقب به الکس هستم. توی گروه جنگجوهای سرخ هستم. همون‌طور که از اسم و قیافم معلومه، دورگه امریکایی، ایرانی هستم. خب تو چی؟

در سالن رو باز کردم. همه نگاها به سمتمون برگشت. بی‌توجه بهشون به الکس نگاه کردم و مختصر مفید گفتم:

- من هم ارسا هستم، توی گروه جنگجوها هستم.

به اطراف نگاه کردم و ادامه دادم:

- خب الان کجا بشینیم؟

به سلف اشاره کرد.

- اول بریم غذامون رو برداریم بعد بریم بشینیم.

به سمت سلف رفتیم. فقط گوشت مرغ و غذاهای مقوی بود، خبری از نون و برنج و نوشابه هم نبود. کمی برداشتم و به همراه الکس رفتیم که بشینیم. تنها میز خالی کنار اکیپ شروین بود، بی‌توجه بهشون نشستم.

الکس هم روبه‌روم نشست و با نگاه کنجکاوی گفت:

- ارسا، تو رو واسه‌ی چی آوردن این‌جا؟

سکوت کل غذاخوری رو دربرگرفت.

حس کردم همه‌شون گوش‌هاشون تیز شده تا جواب من رو بشنون، خب همشون خون‌آشام بودن و حتماً حرف الکس رو شنیدن.

@همکار ویراستار

ویرایستار: @mahdiye11

 

@باران@باران حسنی@بارین @بانوی سیاه @باور @ببعی معتاد @بهار @بهاره احمدی @بهناز @بوقلمون @یارا @یازهرا @یاسمن @یاسین @یغما @یگانه @یگانه.ر @یگانه.م @یگانهای @یوتاب

اگه میشه از رمانم دیدن کنید😊😘

ویرایش شده توسط mahdiye11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | ۲۱

با لحن عادی و معمولی گفتم:

- دلیل خاصی نداره، برای بهتر شدن مهارت‌های رزمیم اومدم.

نگاهش انگار می‌گفت خر خودتی! با لحن مشکوکی گفت:

- اون‌وقت چرا باید بین خون‌آشام‌ها تعلیم ببینی؟ نکنه جادوگر یا پیشگو یا کنترل‌کننده عناصری که این‌جا آوردنت؟

تا خواستم جوابش رو بدم، یکی روی میز نشست. با شنیدن صداش فهمیدم همون مگس همیشگیه.

- هه! پیشگویی که حتی نمی‌تونه زمین افتادنش رو پیشگویی کنه. جالبه! خونش که هیچ بوی خاصی نمیده، البته... 

به سمتم خم شد و دستش رو بالا آورد و موهای سفیدم رو کنار زد. بینیش رو نزدیک صورتم آورد و عمیق بو کشید و با لحن مرموزی گفت:

- بوی دختر بودنش خیلی قویه، مطمئناً طعم خونش خیلی باید خوب باشه.

بهت وجودم رو دربرگرفته بود. یعنی چی بوی دختر بودنم قویه؟

دندون‌های نیشش بلند شده بود و چشم‌هاش حالت وحشتناکی گرفته بودن.  سرش رو به سمت گردنم برد و دندون‌های نیشش رو روی پوست گردنم کشید. همه‌شون از شدت تعجب سکوت کرده بودن و به ما نگاه می‌کردن.

تعجب توی نگاهم جاش رو به خشم داد. چطور جرئت می‌کرد درمورد من این‌طوری حرف بزنه؟ خشم سر تا پام رو دربرگرفته بود. سوزش زیاد چشم‌هام نشون از این بود که رنگ چشم‌هام از عصبانیت داره یواش- یواش به رنگ مشکی درمیاد.

همه با بهت به من نگاه کردن. انگار از این‌که چشم‌های آبیم رو داره لایه‌ی مشکی رنگی می‌گیره تعجب کرده بودن. لحظه آخر فقط صدای پر از بهت و با لکنت الکس به گوشم رسید.

- ا... ار... ارسا... چش... چشم‌هات... ر... رنگش د... داره... عوض میشه.

با تیره شدن چشم‌هام ، دنیا هم به رنگ مشکی دراومد.  دست‌هام رو محکم مشت کردم که همون موقع صدای داد شروین بلند شد. آروم با جام بلند شدم و لبخند خبیثی زدم.

با شرارت و نفرت به شروین نگاه می‌کردم که با مشت شدن دست‌هام محکم به دیوار چسبیده بود. دوتا دست‌هام رو باز کردم و آروم به هم نزدیک کردم، هر چقدر دست‌هام به هم نزدیک‌تر می‌شد رنگ شروین هم سرخ‌تر می‌شد . 

صداها توی گوشم می‌پیچید، همشون من رو به مرگ دعوت می‌کردن، یک صدا از اعماق وجودم مرگش رو طلب می‌کردن.  کلمات و وردها توی سرم می‌پیچیدن و بدون هدف زیرلب تکرارشون می‌کردم.

با سیلی که توی گوشم خورد از اون سیاهی نجات پیدا کردم و مثل کسایی که تازه از آب بیرون می‌اومدن هینی کشیدم و نفس- نفس زدم.

با بهت به نویان نگاه کردم. ترس توی چشم‌هاش موج می‌زد. چرا این‌طوری بهم نگاه می‌کنه؟ با صدای اوق زدنی چشمم رو از نویان گرفتم و به شروین دوختم که درحال خون بالا آوردن بود. به سمتش رفتم. همه‌شون با ترس بهم نگاه می‌کردن، هیچ‌کدوم جرئت نزدیک شدن بهم رو نداشتن. با بهت کنارش نشستم.

- ش... شر... شروین چ... چرا داری خون بالا میاری؟

آروم نگاهش رو بالا آورد و لب زد:

- تو چی هستی؟

یهو بیهوش شد. آروم تکونش دادم و با بغض گفتم:

- م... من نبودم، باور کن دست خودم نبود، تو رو خدا بلند شو!

با یادآوری کتابم با سرعت بلند شدم که همه یک قدم با ترس به عقب رفتن. بی‌توجه به ترسشون به سمت اتاقم رفتم. صدای دزد دریایی و مرد مرموز توی گوشم اکو می‌شد.

- حالا از ته دل بخواه وردی که می‌خوای رو بهت نشون بده.

- تمام سوالات ملکه جادو رو جواب میده، هر چیزی که بخوای، نه تنها ورد بلکه هر چیزی.

وارد اتاق شدم و با سرعت به کتاب روی میز چنگ زدم و دویدم به سمت سالن غذاخوری. همه‌شون دور شروین جمع شده بودن و سعی در بیدار کردنش داشتن.

خودم گند زده بودم، خودم هم باید جمعش می‌کردم. با دیدن من که دارم به اون سمت میام، راه رو برام باز کردن. انگار می‌ترسیدن بلایی که سر شروین اومد، سر اون‌ها هم بیاد.

سریع کنارش نشستم و چشم‌هام رو بستم. سنگینی اون همه نگاه روم اذیتم می‌کرد. توی دلم گفتم:

- می‌خوام ضربه‌هایی که به شروین زدم درمان بشن و حالش خوب بشه.

آروم چشم‌هام و باز کردم و به جملات روی کتاب نگاه کردم. دستم رو روی صفحه کتاب گذاشتم و باز تمام وردها به ذهنم هجوم آوردن. شروین آروم از روی زمین بلند شد و توی هوا معلق موند. نور سفیدی از نوک پاش بالا می‌اومد و آروم تمام وجودش رو دربرمی‌گرفت.

دستی روی شونم نشست و پشت بندش صدای ترسیده نویان بلند شد.

- چی‌کار می‌کنی ارسا؟

دستم رو به نشونه سکوت بالا آوردم و به خوندن وردها ادامه دادم تا کل هیکلش رو نور سفید گرفت. آروم به سمت زمین اومد و روی زمین افتاد، کم- کم نورها کنار می‌رفتن.

با دیدن شروین که بدون هیچ زخم و خونی مثل روز اول روی زمین افتاده بود لبخند عمیقی روی لبم نشست. با این‌که خیلی حرصم رو درآورده بود؛ ولی دوست نداشتم بخاطر من بلایی سرش بیاد.

 نگاه ترسیده بقیه رو روی خودم دوست نداشتم، این نگاه قدردانی که الان روم بود رو بیشتر دوست داشتم. الکس به سمتش رفت و آروم تکونش داد. وقتی دید بیدار نمیشه رو به من با مهربونی و لبخند همیشگیش که انگار جزوی از اعضای صورتش بود گفت:

- پس چرا به‌هوش نمیاد؟

به سمت سلف رفتم و لیوان آب یخی برداشتم.  خیلی ریلکس به سمتش رفتم و بالا سرش ایستادم. لیوان رو کج کردم که تمام آب روی صورتش ریخت، هینی کشید و با وحشت از جاش بلند شد.

نگاه پر بهتش روی من بود، انگار باورش نمی‌شد من زده باشم لهش کنم. نگاهی به خودش انداخت و با دیدن سالم بودنش، دوباره نگاهش رو به من دوخت.

دوست‌هاش به سمتش رفتن و کمکش کردن تا بلند بشه. با صدای که انگار از ته چاه بلند می‌شد رو به دوستش گفت:

- چی‌شد؟ پس چرا من هنوز زندم؟

از شنیدن این حرفش خندم گرفت. دوستش محکم دستش رو کشید و یکی زد پس کله‌اش و با حرص آروم گفت:

- فقط خفه شو که اگه دختره دلش به حالت نمی‌سوخت الان اون دنیا بودی.

با صدای نویان نگاهم رو ازشون گرفتم و بهش چشم دوختم.

- فکر کنم این زهر چشم گیری برای این‌که دیگه طرفت نیان نیاز بود، هر چند که شدتش خیلی زیاد بود.

چشمکی رو بهم زد و با شیطنت ادامه داد:

- اون‌طور که تو به سمتش با کتابت اومدی فکر کردم می‌خوای ورد تجزیه شدنش رو بخونی. یادم باشه هیچ‌وقت عصبانیت نکنم، چون امکان داره مثل شروین جون سالم به در نبرم.

خنده‌ای کردم. لپ‌هام و باد کردم و با لحن با نمکی گفتم:

- باور کن دست خودم نبود یکهو عصبی شدم. وگرنه اصلاً آدم خشنی نیستم.

چشمکی بهم زد.

- بله، بله دیدم چقدر خشن نیستید. خب دیگه من برم کمی دیگه از دیدن قیافه سکته‌ایش لذت ببرم. تو هم برو توی اتاقت.

بعد با لحن تاکیدی و جدی گفت:

- و دیگه هم دردسر درست نکن! این یک‌بار نیاز بود برای زهر چشم گیری؛ ولی دفعه بعدی چشم‌پوشی نمی‌کنم.

سری تکون دادم و ازش دور شدم. داخل اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم. یکهو یاد اون حرف شروین افتادم که گفت بوی دختر بودنم خیلی قویه. یعنی  چی؟

با یادآوری این‌که امشب مرد مرموز میاد و می‌تونم تمام سوالاتم رو ازش بپرسم با ذوق دست‌هام رو بهم کوبیدم. نمی‌دونم چرا؛ ولی مرد مرموز رو مثل مانلی می‌دیدم، دقیقاً مثل مانلی باهاش راحت بودم. حس می‌کنم رفیق خیلی خوبی برام میشه، هرچند که جلوی بقیه خیلی سرد رفتار می‌کنه؛ ولی توی خلوت شیطنت‌های خاص خودش رو داره. برام جالبه که راجع بهش بیشتر بدونم. امشب حتماً اسمش رو ازش می‌پرسم، مگه میشه دوتا دوست اسم هم‌دیگه رو ندونن؟

 

ویرایستار: @mahdiye11

 

 

 @سَ م آ @ساحل @ساحل منتخب @سادات.۸۲ @سارا @سارا 1133 @سارا براهویی @سارا۱۹۹۷@ساربان دل @سارینا لدنی @شاخ شمشاد @شبنم @شقایق.نیکنام @شکارچی @شوکران @شیما @شیوا قاسمی 

عزیزان لطفا رمانمو دنبال کنید😘😊

ویرایش شده توسط mahdiye11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت | ۲۲

بلند شدم و سمت پنجره رفتم. پس چرا نیومد؟ نگاه آخر رو به بیرون انداختم و خودم رو روی تخت انداختم. خیلی خوابم میاد!

 دیگه نتونستم جلوی خوابی که روی چشم‌هام رو گرفته بود رو بگیرم و به دنیای بی‌خبری رفتم.

 ( صدای گریه مردی از اطراف می‌اومد.  به سمت صدا می‌رفتم؛ ولی هیچ چیزی جز سیاهی نبود. قامت بلند مردی یواش- یواش داشت روبه‌روم پدیدار می‌شد. آروم به سمتش رفتم و دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم. به سمتم برگشت. مرد مرموز! این‌جا چی‌کار می‌کنه؟

آروم درحالی‌که به جای اشک، خون از چشم‌هاش می‌اومد لب زد:

- تنها گناهم دوست داشتنش بود، اون عوضی ازم دزدیدش. اولش بخاطر قدرت بود؛ ولی بعد عاشقش شدم.

به سمتم اومد و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد. آروم گفت:

- تو دیگه ترکم نکن، خواهش می‌کنم. فقط تو بعد اون پیشم موندی، تو دیگه ترکم نکن! بهش اعتماد نکن، اون خودش رو توی دروغ غرق کرده. 

صدایی از پشت سرم بلند شد، نگاهم رو از مرد مرموز گرفتم و به پشت سرم دوختم. دزد دریایی! اون هم این‌جا بود. چه اتفاقی داره میفته؟

آروم اومد و با نفرت به مرد مرموز زل زد و مثل خودش لب زد:

- دروغ ! جالبه. تو عشقم رو به زور ازم گرفتی. هه خودش رو دوست داشتی یا قدرتش رو؟ ارسا مال منه، دیگه نمی‌تونی اون رو هم مثل ارسلا ازم بگیری.

نیشخندی زد و به دزد دریایی نزدیک‌تر شد و گفت:

- تو می‌خوای خودت رو گول بزنی برادر. ارسا نمی‌تونه جای ارسلا رو برات پر کنه، ارسلا مرده. شاید هم تو راست بگی، من یکی از دلایلی که با ارسلا بودم بهم نخوردن حکومتم بود، هر چند که منکر علاقم به ارسلا نمیشم؛ ولی تو چی؟ علاقه‌ات به ارسلا کورت کرده بود و به برادرت خیانت کردی؟

با پوزخند نگاهش رو از دزد دریایی گرفت و به من نگاه کرد. با لبخند مهربونی گفت:

- بخاطر تأخیرم متأسفم، زود خودم رو میرسون...

با مشت محکمی که دزد دریایی توی صورتش زد، گوشه لبش پاره شد و حرفش رو خورد و رو به من گفت:

-بیدار شو ارسا!

تمام صحنه‌ها جلوی چشمم داشت محو می‌شد، لحظه آخر فقط لگد محکمی که مرد مرموز توی دل دزد دریایی زد رو دیدم و بعد صورتش و لبخند خبیثش همه و همه محو شد )

‌با بهت روی تخت نشستم. چه خواب عجیبی دیدم، چقدر به واقعیت نزدیک بود. حس می‌کردم خوابم داره مثل برگ‌های پاییزی که یکی- یکی روی زمین میفتن و یکی- یکی محو میشن.

با سرعت به سمت دفتری که روی میز بود رفتم تا خوابم رو بنویسم که فراموش نکنم. دفتر رو باز کردم و از توی کشو با سرعت خودکار رو برداشتم. روی برگه نوشتم:

( مردمرموز برادره د... )

 با تقه‌ای که به پنجره خورد، نگاهم رو از برگه‌ها گرفتم و به پنجره دوختم. مرد مرموز پشت پنجره ایستاده بود. چشمم رو چرخوندم و به برگه‌های توی دستم نگاه کردم. واسه چی به سمت برگه‌ها اومدم؟

به نوشته روی برگه نگاه کردم، مردمرموز برادر د...

برادر کیه؟ یادم نمیاد هیچی! د،  اول اسم کیه؟ با گیجی از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره و بازش کردم. دست با نمکی به موهاش کشید که موهای مشکیه همیشه شلخته‌اش بیشتر بهم ریخت.

- ببخشید دیر کردم ، یک کاری پیش اومد.

لبخندی بهش زدم و به در تکیه دادم.

- عیب نداره، خب حالا چطور می‌خوایم بریم؟ گفته باشم‌ها نمی‌ذارم باز مثل گونی سیب زمینی بلندم کنی.

لبخند مهربونی روی لب‌های قلوه‌ایش نشست، چشمم به زخم گوشه لبش افتاد. اخمی کردم و روی صورتش خم شدم، دستم رو بالا آوردم و روی زخمش گذاشتم و آروم لب زدم:

- چرا لبت زخم شده؟

توی چشم‌هاش انگار پروژکتور روشن کرده بودن.  دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید.  بی‌حرف  خودش رو از روی تراس انداخت پایین که دست من هم باهاش کشیده شد و با هم سقوط کردیم. جیغ بلندی کشیدم، هر لحظه احساس می‌کردم الانِ که پهن زمین بشم. به سرعت توی ذهنم گفتم نمی‌خوام زمین بیفتم. وردها مثل همیشه توی ذهنم می‌چرخیدن و سریع زمزمه می‌کردم. آروم پاهام روی زمین نشست.

چشم‌هام رو باز کرده و با هیجان بهش نگاه کردم. درحالی‌که دستم توی دستش بود، شروع به دویدن کرد که من هم هم‌زمان باهاش کشیده شدم. جیغی زدم و باهاش شروع به دویدن کردم. اون با سرعت خون‌آشامی می‌دوید و من نمی‌تونستم پا به پاش بدوم.

توی ذهنم ورد افزایش سرعت رو خوندم. یهو انگار دنیا روی دور کند رفت. با سرعت وردها رو زمزمه کردم، یهو سرعتم حتی از مرد مرموز هم بیشتر شد. با دیدن سرعت زیاد من چشم‌هاش برقی زد و تندتر شروع به دویدن کرد.

دستم رو ول کرد و مثل برق شروع به رفتن کرد، انگار از یک هزارم سرعت واقعیش هم تا الان استفاده نمی‌کرد. با رسیدن به دره با خستگی روی زمین دراز کشیدم، با دیدن حالت ولو شدنم لبخندی زد و کنارم دراز کشید. 

@همکار ویراستار

ویرایستار: @mahdiye11

 

@گلی جهان بخش