رفتن به مطلب

رمان الفای ماه | paniz کاربر انجمن نود و هشتیا


پانیذ
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

رمانم چطوره؟  

18 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمانم چطوره؟



ارسال های توصیه شده

 

نام رمان: الفای ماه

ژانر:تخیلی،عاشقانه،فانتزی

نویسنده: paniz

 

 

خلاصه:

 

 

همه‌ انسان ها با یکدیگر تفاوت دارند. تفاوت‌‌ها زندگی ما را می‌سازند. اما دختر قصه‌ی ما از کودکی با تمام جهان تفاوت داشته ولی هیچ وقت دلیل این تفاوت را نفهمیده.

با ورود دخترک به یک شرکت، عجایب زندگی او شروع می‌شود! عجایبی که او را متفاوت‌تر از قبل می‌کند و چشمش را به حقایق اطرافش باز می‌کند.

در میان کسانی که هر کدام یک حرف را می‌زنند. دقیقا کدام یک واقعیت داستان را می‌گوید سفید یا سیاه؟ و شاید هم سرخ!

 

 

مقدمه:

 

 

در خیالت خود غرق بودم.

با یک تلنگر به خود امدم!

سیاهی و سفیدی دورم حلقه بسته بودن.

من سیاهم یا سفید؟

با کدام می‌مانم؟

مردی از جنس پلیدی و تاریکی .

یا مردی از جنس سفیدی و درستکاری.

من طرف پاکی هستم!

اما چه کسی تأیین می‌کند که پاکی دقیقا کیست؟

من کسی هستم که تو رو از تاریکی نجات میدم.

اما با اشکار شدن حقایق

بازی واقعی شروع می‌شود

تا کنون همه چیز فقط یک مقدمه بود.

مقدمه‌ی برای وارد شدن خون.

کدام یک برنده هستیم؟

در میان تاریکی افکارم غرق می‌شوم.

اری

من خود تاریکی هستم!

گاهی سیاهی در حقیقت قهرمان واقعی است.

من با تاریکی به جنگ خون می‌روم.

این بار باید گفت:

(تاریکی برنده است یا خون؟)

ناظر: @ TARANEH_M

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 16
  • هاها 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت   1

 

 

 

اخرین روزنامه رو هم مچاله کردم و با یه نشونه‌گیری دقیق توی سطل اشغال پرتش کردم. با حس سنگینی چیزی روی کله‌ام، سرم رو برگردوندم و به مانلی نگاه کردم که پرو پرو پاهاش رو گذاشته بود روی سرم و به راحتی روی تختم لم داده بود. 

در حالی که شلوارک گشاد من رو پوشیده بود پاش رو هر لحظه بیشتر وارد حلقم می‌کرد و ادامسش رو بیشتر باد می‌کرد.

نیشگون محکمی از رون پاش گرفتم و با چشمای ریز شده و لحن آتشین گفتم:

- بی‌شعور کمک که نمی‌کنی! پس حداقل پات رو توی حلقم نکن.

ادامس رو ترکوند و در حالی که حرفم رو به پشمش هم نگرفته بود زبونش رو تا ته برام در اورد. فارغ از غوغای جهان و بدون توجه به چپ چپ نگاه کردنِ من با یک لبخند ملیح ماگ رو از روی پاتختی برداشت و ادامسش رو به طرز چندشی از دهنش در اورد و روی دسته‌ی‌ ماگ چسبوند. هم زمان در حالی که از صداش مشخص بود توی دلش داره به حالم تاسف می‌خوره گفت:

- واقعا خاک بر سرت! من اگه جای تو بودم عمرا سرکار می‌رفتم. شما که اصلا مشکل مالی ندارید پس کرم داری می‌خوای بری سرکار؟!

پوفی کشیدم و در حالی که قلنج دستام رو می‌شکوندم به چشمای سبز لجنیش نگاه کردم.

به سمت پاتختی خم شدم و ماگ سفیدم رو برداشتم و اروم مزه مزه کردم.

در حالی که صورتم رو از تلخ بودن بیش از حد قهوه‌ تو هم می‌بردم. چپ چپ نگاهش کردم و جدی گفتم:

- من واسه‌ی پول نمی‌خوام برم سرکار‌، در واقع می‌خوام یکم سر پای خودم وایستم نمی‌شه که تا اخر عمر خرجم رو خانوادم بده. من می‌خوام دختر مستقلی باشم و دستم توی جیب خودم باشه نه اینکه مثل بچه ننه ها منتظر ددی جون بمونم. من مثل بعضی‌ها نیستم که به فکر ارث و پول خانواده‌شون هستن و تا میبینن از یه خانواده پولدار هستن خودشون رو میبازن و منتظرن یکی بریزه توی حلقشون، در ضمن مگه نگفتم قهوه‌ی من رو توش شکر بریز این مزه گوه میده.

موهای بلوندش رو از جلوی چشمش کنار زد و چپ چپ نگاهم کرد. با لحن مسخره‌ای گفت:

- بله بله تو هم با این طرز فکر مستقلیت ما رو کشتی. نوکر باباتم سیاه بود اخه کدوم اسکلی رو دیدی توی قهوه شکر بریزه؟

زیر لب فوشی نثارش کردم و بی‌توجه به نفهم بودنش از جام بلند شدم. در حالی که شلوار گل‌گلیِ گشادم رو بالا می‌کشیدم به سمت در اتاق رفتم تا برم و توی قهوه‌ام شکر بریزم، هم زمان خطاب به مانلی با دهن کجی گفتم:

- عه چه جالب گفتم چرا تو رو سیاه می‌بینم نگو نوکر بابامی!

تا خواست بالشت قرمزی که روی تخت بود رو سمتم پرت کنه صدای زنگ موبایلش بلند شد. من هم خشنود از گرفته نشدن انتقامش با یک لبخند گشاد از اتاق بیرون رفتم.

از طبقه‌ی پایین طبق معمول صدای جیغ و داد میومد. پوفی کشیدم و کلافه از این دعوای همیشگی پاچه شلوارم رو بالا گرفتم که با مخ نخورم زمین و اروم از پله ها پایین امدم.

هم‌زمان به خواهر و برادر گرامی نگاه کردم که مثل همیشه همچو سگ و گربه در حال تیکه تیکه کردن همدیگه بودن.

از همین فاصله هم دهن مهرسا رو که اندازه اسب ابی باز شده بود و جیغ می‌زد رو میدیدم. موهای طلاییش توی پنجول ارسام بود و داشت توسط ارسام خرکش می‌شد.

تا چشمش به من خورد انگار جون دوباره‌ای گرفت ، لگد محکمی نثار شکم ارسام کرد و سریع به سمت من دویید و همانند گوریل درختی بهم چسبید. در حالی که با چشمای درشتش مظلومانه نگاهم می‌کرد گفت:

- ارسا عشقم ، نفسم این وحشیِ کیکی رو بگیر می‌خواد من رو بخوره!

ابرویی بالا انداختم و با چشمای گرد شده سرم رو برگردوندم سمت ارسام تا ببینم منظورش از کیک چیه.

با دیدن سر و کله‌ی ارد و تخم مرغیِ ارسام بلند زدم زیر خنده ، موهای قهوه‌ایش کامل تخم مرغی بود و صورتش کامل اردی بود، تازه اون به کنار تیشرت طوسی که تازه خریده بود و هر دقیقه می‌گفت که خیلی پولش رو داده هم کامل تخم مرغی بود.

 در کمال نامردی و خباثت دست مهرسا رو گرفتم و شوتش کردم توی بغل ارسام تا حسابش رو برسه و بعد با یک لبخند ملیح و گشاد ابرو‌هام رو بالا انداختم و گفتم:

- یادته هفته‌ی قبل پرتم کردی توی استخر؟ ارسام مثل سگ بزنش تا چشمش دراد.

مهرسا با دیدن اینکه تو بغل ارسامِ جیغ بلندی کشید و در حالی که سعی می‌کرد از بغلش بیاد بیرون چشم غره‌‌ای بهم رفت و داد زد:

- اره یادمه ولی تویِ کثافت نیوفتادی توی اب و جاخالی دادی و من خودم به زیبایی توی اب شوت شدم.

شونه‌ای بالا انداختم و در حالی که به سمت اشپز خونه می‌رفتم گفتم:

- در هر صورت، قصدش رو که داشتی!

چشمکی به ارسام زدم که بوسی برام فرستاد و با نیش باز بلیزِ صورتیه مهرسا رو توی دستش گرفت و کشون کشون بردش سمت اشپزخونه، بی توجه به اون دو نفر با ارامش شکرپاش رو برداشتم و در حالی که شکر توی قهوه می‌ریختم با لبخند ملیح و خشتک پاره کنی به ارسام نگاه ‌کردم که داشت تمام موارد لازم برای درست کردن یه کیک خوشمزه رو بدون توجه به جیغ جیغای مهرسا روی سرش میمالید.

شیشه‌ی بکینگ پودر رو روی سرش خالی کرد و به سمت قفسه تخم مرغ ها هجوم برد. با دیدن تخم مرغ‌هایی که دستش گرفته و هدفش سر مهرساست سریع گفتم:

- هوی ارسام تخم مرغ گرونِ، چیکار می‌کنی برادر، تخم مرغ الان حکم موز رو داره. بسیار با ارزشه هر یه دونه‌اش اندازه یه کلیه‌‌ پولشه... .

بدون توجه به سخنان ارزشمندم طی یک عملیات انتحاری محکم تخم مرغ رو به صورت مهرسا کوبید. با صورت درهم به مهرسا نگاه کردم که انگار گِل مالیده بودن به کله‌اش، سری از روی تأسف براشون تکون دادم و شکرپاش رو توی کابینت گذاشتم. بی‌توجه بهشون به سمت پله‌های خونه رفتم و در حالی که حواسم بود قهوه‌ام روی زمین نریزه اروم اروم از پله‌ها بالا رفتم.

در اتاقم رو باز کردم و با احتیاط داخل رفتم در اولین نگاه چشمم به مانلی خورد که تلفن به دست هنوز روی تخت لم داده بود. تا چشمش به من خورد پوفی کشید و سریع خطاب به کسی که پشت تلفن بود گفت:

- باشه فهمیدم خودم درستش می‌کنم... باشه بای.

گوشی رو روی پاتختیِ قرمزم پرت کرد و بی حرف به دستاش زل زد. معلومه حسابی توی فکره و حسم میگه که بی ربط به اون کسی که داشت باهاش حرف میزد نیست.

با ابروهای بالا رفته قهوه‌ی دست نخورده رو روی میز گذاشتم و روی تخت نشستم. به ارومی لب زدم:

- مشکلی پیش امده؟!

با شنیدن صدای من نگاهش رو از روی دستاش گرفت و با تردید بهم نگاه کرد. حسی توی دلم می‌گفت که می‌خواد چیزی بهم بگه. با نگاه ریزبینانه به سمتش خم شدم و با چشمای باریک شده گفتم:

- چی می‌خوای بگی؟

چشماش درشت شد و بی حرف بهم نگاه کرد، معلوم بود از اینکه راحت فهمیدم که می‌خواد یه حرفی بهم بزنه تعجب کرده. بعد از چند ثانیه لبخند محو و مصنویی روی لبش نشست و با مکث کوتاهی اروم گفت:

- راستش من یه کاری برات سراغ دارم.

با شنیدن این حرفش لبخند خوشحالی زدم و گفتم:

- خب اینکه خیلی خوبه، حالا چه کاری هست؟

مردمک چشماش لرزید، با مکث طولانیی همراه با تردید گفت:

- شرکتی که خودم کار می‌کنم نیاز به حسابدار داره. همین الان داشتم با رئیس اون شرکت حرف می‌زدم با امدنت مشکلی نداشت.

با شنیدن حرفش حسی بهم نهیب زد و به قلبم فشار اورد. به زور لبخندم رو حفظ کردم و در حالی که با پایین موهای سفید رنگم بازی می‌کردم مثل خودش با کمی مکث و تردیدی که برای خودمم عجیب بود گفتم:

- اومم...چرا که نه..خیلیم عالیه.

 با شنیدن جوابم لبخندی لرزونی زد و سریع از جاش بلند شد. در حالی که گوشیش رو از روی پاتختی برمی‌داشت با صدای ارومی گفت:

- اوکیه پس منم برم تا فردا، ساعت ۸ منتظرتم برای مصاحبه، ادرس شرکت رو هم برات می‌فرستم.

لبخندم رو پر رنگ تر کردم و نفس عمیقی کشیدم، درحالی ‌که سعی می‌کردم حس بد رو از خودم دور کنم سریع گفتم:

- خب امشب می‌موندی دیگه، خودت که تنهایی، این موقع شب هم کار خاصی نداری پس کجا می‌خوای بری.

لباساش رو از روی تخت مشکی رنگم برداشت و در حالی که لباسایی که من بهش داده بودم رو از تنش در می‌اورد گفت:

- نه خیلی کار دارم باید برم.فردا می‌بینمت.

شونه‌‌ای بالا انداختم و اروم گفتم:

- باشه، هر طور خودت راحتی، پس بعدا می‌بینمت.

کمربند مانتوش رو بست و موهاش رو توی اینه مرتب کرد. به سمتم برگشت و دستش رو به معنی بای بای برام تکون داد. دستم رو براش تکون دادم که به سرعت از اتاق بیرون رفت.

متفکر به رفتنش نگاه کردم، چرا اینقدر عجله داشت؟! حتی خداحافظی درست و درمونی هم نکرد!

حسم میگه هر چی بود احتمالا به اون تماس مربوطه. با یاداوری اون تماس و کاری که مانلی در موردش حرف میزد دوباره احساس بدی به سمتم روانه شد.

 

ناظر:  @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۲

 

 

 

 

با کلافگی لباس‌هایی که تا چند دقیقه پیش تن مانلی بود رو از روی زمین برداشتم و در کمد مشکیم رو باز کردم که لباسا رو توی کمد بندازم.

حس خودم رو درک نمی‌کنم، چرا حالا که کار پیدا کردم این‌جوری هستم؟ اصلا ذوقی ندارم! 

ذوق به درک، حتی حس بدی هم ته دلم موج می‌زنه.

با دیدن اینکه شپش هم توی کمدم پر نمیزنه از فکر مانلی و کاری که قرار بود برام جور کنه بیرون امدم و به این فکر افتادم که باید تنبلی رو کنار بزارم و چند دست لباس بگیرم. اینا دیگه همشون تکراری شدن. لباسایی که دستم بود رو پرت کردم توی کمد و درش رو بستم.

توی اینه به چشمای ابیم نگاه کردم و به این فکر کردم که فردا چه لباسی برای مصاحبه بپوشم. اصلا دلم نمی‌خواست برم ولی خب واقعا موقعیت خوبی بود و نمی‌شد فقط بخواطر حس بدی که دارم به این موقعیت پشتِ پا بزنم.

پوفی کشیدم و شونه‌ای از بی حوصلگی بالا انداختم. بی‌خیال حالا برای فردا یه چیزی می‌پوشم تا ببینم مصاحبه چطور پیش میره بعد اگه خدا خواست هیکل مبارک رو تکون میدم و میرم بازار خرید می‌کنم. 

بالاخره بعد از ده سال به مراد رسیدم و ماگ سفیدم که با طرح اسکلت تزئین شده بود رو از روی میز ارایش قرمز‌-مشکیم برداشتم و قهوه‌ای که دیگه فرقی با اب سرد نداشت رو یه بند سر کشیدم.

گوشیم رو از روی تخت برداشتم و از همین الان روی زنگ گذاشتم. صد تا الارم پشت سر هم گذاشتم چون خداروشکر بسیار خوابالو تشریف دارم و بمب هم به زور بیدارم می‌کنه. 

با صدای قار و قور شکمم دیگه بیخیالِ گوشی شدم و از اتاق بیرون رفتم. از بس این پله ها رو بالا پایین کردم دیگه شکمم تخت شده.

بالاخره اینم از بدبختی های پولدار بودن و خونه‌ی دوبلکس داشتنه.هرچند خدا بده از این بدبختی‌‌ها. خداروشکر هیچ صدایی از اهل خانه بلند نمی‌شد.

مشکوک اطراف رو زیر نظر گرفتم. این حجم از سکوت برای این قوم مغول یک چیز نادر و عجیبه!

بعد از زیر نظر گرفتن کل اطراف به این نتیجه رسیدم که نه انگار واقعا خبری ازشون نیست.

اگه بفهمن کار پیدا کردم چیکار می‌کنند؟ همه‌شون مخالف سر سخت کار کردنم بودن و می‌گفتن با وجود تفاوت های ظاهریم نباید زیاد توی اجتماع ظاهر بشم.

هر چند کو گوش شنوا، سال‌های قبل هر موقع دلم می‌خواست از خونه دزدکی می‌رفتم بیرون و کی بود که بتونه مچم رو بگیره؟!

البته خداروشکر این چند سال اخیر از وقتی که هیجده سالم تموم شد دیگه زیاد گیر نمیدن و فقط میگن بخاطر ظاهرت زیاد نرو بیرون. هر‌چند به جاش مهرسا رو کچل کردن. بیچاره هر چقدر به هیجده سالگیش نزدیک‌تر میشه بیشتر بهش گیر میدن طوری که من واقعا دلم براش می‌سوزه.

فقط برای مدرسه‌اش می‌تونه بره بیرون اونم با محافظ، واقعا دلیل این رفتاراشون رو نمیفهمم. ولی هر چیزی باشه به زودی متوجه میشم چون هیچ‌وقت نمی‌تونن چیزی رو از من پنهان کنن. این مسئله رو هم واقعا عجیبه که چطور بعد از چند سال متوجه‌اش نشدم. همیشه همه اتفاقات رو خیلی سریع متوجه میشم و افراد خونه نمی‌تونن چیزی رو ازم پنهان کنن و معلومه سر این مسئله خیلی حساسن که تا حالا بو نبردم. البته شاید هم موضوع خاصی نباشه و من الکی جناییش کرده باشم!

ولی جالبه که هیچ وقت ندیدم به ارسام گیر بدن‌، هر چند که اون از همه‌مون بزرگ‌ترِ و الان بیست و شیش سالشه. مهرسا هم چهار سال از من کوچیک‌تره و به زودی هفده سالش میشه.

از افکارم دست کشیدم و به سمت عشق زندگیم تازیدم، با ذوق رفتم توی اشپزخونه و دَرِ عشقم (یخچال) رو باز کردم.

خب الحمدالله هیچی نیست!

از بدبختی‌‌های نبود مامان در خونه همین بی ‌غذایی هست. اخه کسی نیست بگه مادرِ من خونه‌ی خاله سمیرا حلوا میدن که هر روز اونجا پلاسی.

آه بلندی از حسرت غذا کشیدم و همانند یک گشنه‌ی تنبل تلفن خونه رو از روی جزیره‌ای سفید رنگی که وسط اشپزخونه بود برداشتم و یه پیتزا سفارش دادم. چه میشه کرد روده هام به جون هم دیگه افتادن و خودمم که بی‌حوصله‌تر از این حرفام که یه چیزی درست کنم. 

دوباره آهی کشیدم و روی مبله کرمی رنگی که توی پزیرایی بود ولو شدم و در حالی که پاهام رو روی میزِ شیشه‌ایِ رو به روم دراز می‌کردم کنترول رو برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم. کانال ها رو بدون توجه تند تند رد می‌کردم.

بعد از چند دقیقه ارسام که معلوم نبود از کِی بالا سرم وایستاده محکم زد پس کله‌ام و حرصی گفت: 

- احمق سوزوندیش! برو اون ور الان فوتبال می‌زاره، اگه نری اون طرف به مامان میگم باز پاهات رو گذاشتی روی میز. 

چشمام رو توی حدقه گردوندم، حوصله جر و بحث الکی نداشتم پس بی‌حرف کنترول رو دادم دستش و گفتم:

- بیا بگیر، فعلا که نسوخته. در ضمن از بس مثل چوپان دروغگو حرف الکی میزنی دیگه مامان حرفت رو باور نمی‌کنه پس من به راحتی می‌تونم از زیر این اتهام در برم.

بی توجه به سخنرانی من کنترول رو از دستم قاپید و سریع مشغول پیدا کردن شبکه‌ای که فوتبال پخش می‌کرد شد.

مهرسا که انگار بالای پله ها بود و داشت میومد پایین با شنیدن حرفامون به سرعت امد پایین و در حال که سعی داشت کنترل رو از دست ارسام بگیره داد زد:

- چی چی رو فوتبال فوتبال، برو اون ور الان دختران آفتاب رو می‌‌ذاره. 

با شنیدن حرفش ادای گریه رو در اوردم و با التماس به صورت گندمی و تمیزِ ارسام که معلوم نیست چقدر سابیدتش که الان اینقدر برق میزنه نگاه کردم.

ارسام بی توجه به نگاه پر التماس من سریع گفت:

-دختران افتاب چیه! میگم فوتبال بارسا و رئالِ بعد تو می‌خوای بزنی دختران افتاب نگاه کنی؟ نه خیرم از این خبرا نیست کنترول رو بده ببینم!

یا خدا باز شروع شد! 

با بدبختی از وسطشون بلند شدم تا مورد ضرب و شتم قرار نگیرم. 

مثل همیشه مهرسا با کشیدن موهای ارسام شروع کننده‌ی کتک‌کاری بود و ارسامم با گاز گرفتن دستای سفید و ظریف مهرسا دعوا رو اتیشی کرد . دو دقیقه بعد روضه‌ی حضرت زینب در خانه‌ی ما برگزار بود و این دو نفر همانند قاطر در حال لگد پرونی بودن.

درحالی که براشون توی دلم تاسف می‌خوردم به سمت پله ها رفتم تا از این دو سرطان فاصله بگیرم.

تا پام رو روی پله‌ی اول گذاشتم صدای زنگ در بلند شد. با فکر اینکه غذای عزیزم رسیده چشمام گل‌ بارون شد و لبخند گشادی روی لبم نقش بست.

قر ریزی به کمرم دادم و روسریِ گلگلیِ مامان رو از روی چوب لباسیِ قهوه‌ای رنگی که کنار دَر بود برداشتم و در حالی که سرم می‌کردم با همون تیپِ خز و خیلم در رو باز کردم. با دیدن پسری که پشت در بود و لباس پیک موتوری پوشیده بود انگار عشق زندگیم رو دیدم. 

چنان لبخند پر عشوه‌ای نثارش کردم و با ذوق بهش زل زدم که انگار نیمه گمشده‌ام رو دیدم. البته منظورم پیتزای عزیزمِ نه پیک موتوری!

با صدای پیک موتوری چشمم رو از روی عشقم برداشتم و به صورتِ پسر جوونی که با سیس عقاب و اخم مثلا جذابی بهم زل زده بود نگاه کردم.

چنان سیسی گرفته بود که طوری که انگار پسر‌ِ ملکه انگلیسه، احتمالا لبخندم رو به یه چیز دیگه برداشت کرده.

دستی بین موهای پرکلاغیش کشید و چشمای ریزش رو ریز تر کرد. با صدای حق به جانبی گفت:

- خانم میدونم خیلی جذابم ولی نیاز نیست اینقدر بهم زل بزنید. من خودم نامزد دارم!

 

نظر : @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۳

 

 

 

چشمام از این حجم از پرویی درشت شد. یهویی چنان اخمی بهش کردم که فکر کنم شلوارش رو گل باران کرد. پیتزا رو به سرعت از دستش گرفتم و غریدم:

- کسی عاشق چشم و ابروی نداشته‌ی تو نیست. به چیِ خودت می‌نازی؟ به پوست سیاه سوخته‌ات یا چشمای چپت؟

از تغییر مود یهوییم اخمش باز شد و چشمای مشکیش درشت شد. خداروشکر با این فست‌فودی اشتراک داشتیم و نیاز نبود پول غذا رو حساب کنم پس به سرعت برگشتم و در رو توی صورتش کوبیدم. واه واه عجب ادمایی پیدا میشن! پرو پرو میگه بهم چشم نداشته باش، اخه بزمجه تو چی داری که من حتی بهت نگاه کنم.

به تلویزیون نگاه کردم که ببینم بالاخره این دو گراز چیکار کردن. با دیدن اینکه تلویزیون به جای دختران افتاب و فوتبال داره راز بقا نشون میده چشمام گرد شد.

با پشمای ریخته شده از این همه اسکلیشون چشمام رو گردوندم تا ببینم خودشون کدوم گوری تشریف دارن. اخه کسی نیست بگه شما اینقدر دعوا کردید که اخرش بزنید راز بقا؟!

با دیدن جای خالیشون شونه‌ای بالا انداختم و روسری رو از سرم کشیدم و پرت کردم روی زمین، با شنیدن صدای اروم ارسام از پشت سرم با تعجب به عقب نگاه کردم:

- او..اون.. پیتزاست؟

با نگاه کردن به پشت سرم تازه متوجه نگاه‌های وحشیانه‌ی آن دو گرسنه‌ی وحشی به جعبه پیتزای نازنینم شدم. 

ارسام روی سنگ فرش های وسط پزیرایی ولو شده بود و پاش توی شکم مهرسا بود. و مهرسا هم به طرز وحشیانه‌‌ای موهای ارسام رو تویِ پنجول‌های مبارکش گرفته بود. 

دوتاشون با موهای بهم ریخته و شکل زامبی ها به دست من نگاه می‌کردن. مهرسا با صدا اب دهنش رو قورت داد و در جواب ارسام گفت:

-آ..آره واقعا پیتزاست!

چشمام رو ریز کردم و با یه دو دوتا چهارتا فهمیدم اگه دست به کار نشم پیتزام دزدیده میشه. به سرعت همونجا روی زمین نشستم و با سرعت میک میک مانند در جعبه‌ی پیتزا رو باز کردم. هنوز پیتزای اول رو برنداشته بودم که دو عدد انسان وحشی خودشون رو روی پیتزای عزیزم انداختن و سمت جعبه حمله ور شدن. 

با دیدن اینکه دستشون داره به پیتزای عزیزم می‌رسه برای نجات عشق زندگیم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که کاری کنم پشماشون فر بخوره. بدون اینکه مقدمه چینی کنم بلند داد زدم:

- بچه ها من یه کار پیدا کردم فردا میرم سرکار... .

هنوز کامل جمله‌ام رو تموم نکرده‌ بودم که سرشون با بهت بالا اوردن. چشم‌های قهوه‌ا‌یشون درشت شده بود و پشمای دوتاشون ریخته بود. با دیدن اینکه روشم جواب دادِ و دوتاشون مبهوت به من زل زدن به سرعت حمله‌‌ور شدم سمت جعبه و دو تا تیکه رو روی هم گذاشتم و تند تند توی دهنم چپوندم.

هم‌زمان دستم رو به سمت جعبه پیتزا بردم تا بقیه تیکه ها رو هم بردارم. ارسام با دیدن اینکه اگه دست به کار نشه کل پیتزا ها رو خوردم تعجب رو بیخیال شد و سریع یه تیکه چپوند توی دهنش، مهرسا هم به تقلید از ارسام در حالی که سریع یه تیکه برمی‌داشت و به سریع‌ترین شکل ممکن می‌لومبوند با دهن پر گفت:

- حالا چی‌شد که کار پیدا کردی؟! واقعا می‌خوای بری؟ بابا بفهمه در راه خدا شهیدت می‌کنه و فکر نکنم بزاره بری.

به زور لقمه رو جوییدم و قورت دادم.خداروشکر پیتزا بزرگ بود و نفری چند تیکه می‌تونستیم بخوریم. مگرنه با این وحشی بازیای اینا امشب گشنه می‌خوا‌بیدم. در حالی که سعی می‌کردم از زیر دستشون بقیه پیتزا رو نجات بدم با بدبختی نالیدم:

-چاره‌‌ای ندارم باید یه طوری راضیشون کنم. حالا فعلا شما دهن لقی نکنید تا ببینم فردا اگه رئیسشون قبولم کرد به بابا یواش یواش میگم.

 ارسام سری تکون داد و اخرین تیکه پیتزا رو چپوند توی حلقش، در حالی که به زور می‌تونست نفس بکشه خودش رو روی زمین ولو کرد و خمیازه بلند بالایی سر داد. مهرسا هم کله‌اش رو روی شکم ارسام گذاشت و در حالی که سرش رو می‌خاروند گفت:

- حالا چه کاری هست؟

با یاداوری اون موضوع باز هم حس عجیبی به سمتم هجوم اورد. نمی‌تونم بگم حس ناراحتیه یا خوشحالی ، حس عجیبی بین یه دوگانه است که ترکیبی از تضاد های عجیبیه که ذهنم رو درگیر کرده و قلبم رو فشار میده تا چیزی رو به من نشون بده. اب دهنم رو قورت دادم و با صدای ضعیفی گفتم:

- مانلی با رئیسش صحبت کرده که برم اونجا و کنارش کار کنم.

بی‌توجه به اون دو نفر که با نگاه کنجکاو بهم زل زده بودن و منتظر بودن که توضیحات بیشتری بهشون بدم از جام بلند شدم و جعبه رو با پام کنار زدم. لبخند ضعیفی زدم و اروم گفتم:

- مامان اینا فکر نکنم امشب بیان، منم خسته‌ام میرم بخوابم. شما هم خونه رو جمع کنید و برید بخوابید.

بدون اینکه منتظر جوابشون بمونم با دو به سمت پله‌ها رفتم. قلبم تند تند می‌تپید و فشرده می‌شد. با هول خودم رو توی اتاق پرتاب کردم و دستم رو روی قلبم گذاشتم که تند تند به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. دستم رو به میز ارایش بند کردم و به صورت سفید و رنگ پریده‌ام نگاه کردم. عجیبه که یهویی اینطوری شدم‌!

حس می‌کردم تمام دل و روده‌ام داره به‌ هم می‌پیچه، با حس حالت تهویی که یهویی بهم دست داده بود به سرعت به سمت حموم و دسشویی که توی اتاقم بود هجوم بردم و سرم رو به سمت روشویی خم کردم و اوق بلندی زدم. 

با دیدن خونی که بالا اوردم چشمام درشت شد و نفسم بند امد. با حس سنگینی نگاهی ناخوداگاه سرم رو بالا اوردم و به اینه نگاه کردم. رنگ پریده‌ی صورتم با خونی که روی لبام بود در تضاد بود. سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می‌کردم.

یک لحظه سردی نفسی رو پشت گردنم حس کردم و با دیدن چشم‌ قرمزی پشت سرم به عقب برگشتم... .

با منگی از دستشویی بیرون رفتم و روی تخت دراز کشیدم. حساس سنگینی توی سرم حس می‌کردم. بعد از اینکه تویِ اتاقم امدم حالم بهم خورد و توی دسشویی همه غذایی که خورده بودم رو بالا اوردم. فقط، چرا یک چیزی حس می‌کنم درست نیست. من صورتم رو شستم و با پای خودم خیلی ریلکس از دسشویی بیرون امدم. ولی، چرا حس می‌کنم که این حس اشتباهه؟!

اخمام رو توی هم کشیدم و سعی کردم جزئیات رو به یاد بیارم. ولی فقط یادم میاد که توی دسشویی بالا اوردم و سریع از دسشویی زدم بیرون! ولی من که روشویی رو تمیز نکردم پس چطور تمیز بود! چشمام رو بستم و سعی کردم به خوابم برم ولی هی یه تصویر گنگ جلوی چشمام نقش می‌بست.

اینقدر توی جام غلت زدم که بالاخره به خواب رفتم.

 

 

ناظر : @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۴

 

 

 

( به ارومی از جام بلند شدم و به تاریکی عمیق اطرافم نگاه کردم. انگار که اینجا رو قبلا دیدم. یه سیاهی مطلق که انگار آشنا به نظر میرسه! نگاهم رو دور تا دور اون سیاهی مطلق گردوندم تا شاید کور سوی نوری پیدا کنم.

با شنیدن صدای زنونه و اشنایی که از پشت سرم به گوشم رسید به سرعت به عقب برگشتم:

- اوم بالاخره دیدمت، حق دارن که میگن تو شبیه به من هستی!

به زنی که هم قد خودم بود و شنلی قرمزی به تن داشت نگاه کردم. صداش خیلی اشنا بود. انگار که...انگار که صدای خود من بود! 

اما اون شرارت و مرگی که از صداش می‌ریخت هیچ شباهتی به صدای اروم و بی‌خیال من نداشت. 

از صورتش چیزی مشخص نبود و فقط یک جسم زنونه توی شنل قرمز دیده میشد. وقتی سکوت طولانی من رو دید با صدای شرور و لحن مرموز زمزمه کرد:

- و این رو هم راست میگن که اخلاقت دقیقا برعکس منه، جالبه! به نظر سرگرمی خوبی به نظر میرسی!

با این حرفش به خودم امدم و دست از نگاه کردم بهش برداشتم. اخمی کردم و بی اختیار غریدم:

- تو کی هستی؟!

بلافاصله بعد از حرفم صدای مردونه‌ی بم و خشنی که ناآشنا و در عین حال اشنا بود توی ذهنم پیچید:

- تو توی ذهن خودت هستی. نمیدونم اون چه شخصیه که تونسته به ذهنت نفوذ کنه چون هیچ‌کسی بدون اجازه خودت نمی‌تونه وارد ذهنت بشه. من هم با اجازه‌ی خودت توی ذهنت هستم. فقط سعی کن باهاش هم صحبت نشی تا من بفهمم کیه و از ذهنت بیرونش کنم.

نمیدونم چرا ولی هیچ تعجبی نکردم! انگار که یه چیزی توی قلبم حرفاش رو تایید می‌کنه و میگه که سال هاست صاحب این صدای معرکه و مسخ کننده رو میشناسم.

بی‌اختیار توی ذهنم باشه‌‌ای گفتم، که هم‌زمان شد با صدای قهقه‌ی بلند اون زنی که رو به روم بود. بعد از چند ثانیه خندیدن نفس عمیقی کشید و با لحنی که هنوز خنده توش موج میزد گفت:

- اوه اون واقعا خیلی زرنگه، برای همینه که عاشقشم. به زودی... .

یهویی اخ بلندی گفت و دست سفید و ظریفش رو از زیر شنل در اورد و روی سرش گذاشت. خنده‌ی ضعیفی کرد و با صدای لرزونی گفت:

- واقعا اون خیلی زرنگه! البته فعلا کسی نمی‌تونه هویت من رو بفهمه. به زودی با هم ملاقات می‌کنیم، ارسا.

 لحظه بعد دریچه قرمزی زیر پاش به وجود امد. دستی برام تکون داد و با یه خنده شیطانی به داخل دریچه پرید. لحظه اخر اون رو میون خرمن موهای سفیدی با چشم‌های ابی و ترسناک دیدم که توی دریچه پرید و بعد دریچه بسته شد و باز هم سیاهی مطلق بود که سوهان روح من شد. مبهوت به جای خالیه زن شنل پوش خیره شدم. اون موها، چشم ها و صدا ، دقیقا خود من بودم!

اما اون نگاه و لحن پر خباثت و شرور بودنش مثل من نبود!

توی سرم احساس منگی کردم و یهویی نیرویی من رو مجبور کرد که دو زانو روی زمین بیوفتم. لحظه بعد قامت بلند مردی رو دیدم که چشم‌های قرمز و اشناش میون موهای مشکیش برق میزد. چشمام قیافه‌اش رو تار میدید. دستش رو روی سرم گذاشت و بعد صدای بم و مسخ کننده همون مردی که چند دقیقه پیش تو ذهنم بود، به گوشم رسید:

- از ذهنت بیرون بیا. به خواب برو و باز هم فراموش کن!

برق چشم‌های قرمزش و صداش انگار باعث شد که همه چیز رو از یاد ببرم و لحظه بعد درحالی که همه چیز رو به فراموشی سپردم به خواب رفتم.)

 

 

***

 

 

دوباره خمیازه بلند بالایی کشیدم و با حرص بیشتری به چراغ راهنما نگاه کردم. از شانس خوبم صبح اینقدر غرق خواب بودم که اون صد تا الارم هم بیدارم نکرد. ساعت هشت دیگه مانلی انگار از بیدار شدن من ناامید شده بود و به مهرسا زنگ زد و گفت که بیاد من رو بیدار کنه. منِ بدبخت هم به لطف لگدهای مهرسا ساعت هشت بیدار شدم و بعد نیم ساعت الان بدون صبحانه و بدون حوصله توی ماشین عزیزم نشستم و دارم از تماشای چراغ راهنمای عزیز که انگار قصد سبز شدن رو نداره لذت می‌برم.

توی اینه ماشین شالِ مشکیم رو روی سرم مرتب کردم. اینقدر هول هولکی اماده شدم که فقط یه مانتو شلوار مشکی و معمولی برداشتم و همین‌طوری پوشیدم. ارایش که وقت نداشتم و یه رژ زدم فقط و موهامم ماشالله تو هوا سیخ سیخی شدن. خداروشکر این مدت مد شده که ملت موهاشون رو سفید می‌کنن، مگرنه از همین اول بخاطر عجیب بودن موهام ملت زیر نظرم می‌گیرن.

حیف که نمی‌تونم رنگشون کنم! هر چند موهام رو خیلی دوست دارم ولی به طرز عجیبی رنگ عادی بیشتر از یه روز روی موهام نمی‌مونه و خیلی سریع خود به خود کمرنگ میشه و بعد از چندین ساعت به رنگ اولیه برمی‌گرده.

البته من همیشه عجیب بودم و مثل بقیه بچه‌های عادی نبودم. از همون اول موهای بلند و سفیدی داشتم و چشمای عجیبی که با هر احساسم به یه رنگ در میومدن. در حالت عادی و تقریبا همیشه چشمام ابی هست ولی وقتی بعضی احساسات رو با شدت تجربه می‌کنم رنگ چشمام عوض میشه. مثلا خیلی زیاد میترسم یا عصبی میشم یا خیلی خوشحال میشم رنگش عوض میشه. بخاطرش حتی بدون اینکه به بقیه بگم دکتر هم رفتم ولی هیچ‌کسی دلیلش رو نمی‌دونه و همه میگن تا حالا همچین چیزی ندیدن. من هم بعد از چند سال که پیگیر شدم و دلیلی پیدا نکردم دیگه بیخیال شدم.

با صدای زنگ تلفنم نگاهم رو از چراغ گرفتم و از فکر در امدم. به گوشی زل زدم که اسم مانلی برای بار هزارم روی گوشی به چشمم ‌خورد. گوشی رو جواب دادم و روی اسپیکر گذاشتم. بلند شدن صدای حرسیِ مانلی با سبز شدن چراغ یکی شد:

 - ارسا کجایی تو؟ دو ساعته دم در شرکت منتظرم، چرا اول کاری اینقدر دیر کردی؟ مگه نگفتم گوشیِ صاحب مرده‌ات رو روی زنگ بزار؟ یه ماهه دم گوش من چص‌ناله می‌کنه که من کار ندارم می‌خوام مستقل شم! الان خودش غیبش زده، معلوم نیست کدوم گوریه! الهی بمیری من حلواتو بخورم گور به گور شده. ایشالله موهای دماغت دراز بشه بره زیر کفشت. ایشالله کور بشی کسی نباشه بگیرتت ایشالله... .

چشمام رو توی حدقه چرخوندم و در حالی که پام رو روی گاز فشار می‌دادم بین حرفش پریدم: 

- نفس بکش بابا خفه شدی! به خدا صد تا الارم گذاشتم. نمیدونم چرا خواب موندم!

نفس عمیقی کشید و با لحن پر تهدیدی شمرده شمرده گفت:

- ببین ارسا دو دیقه دیگه اینجا بودی که عالی! اما اگه نبودی، دیگه خدا برسه به دادت، بلایی سرت میارم اسمت بره از یادت.

پوفی کشیدم و بلند گفتم:

- باشه بابا کچلم کردی دارم میام!

سریع گوشی رو قطع کردم تا دیگه صدای جیغ جیغاش بلند نشه. تقریبا ده دقیقه‌ی دیگه به اون ادرسی که مانلی برام اس ام اس کرده بود می‌رسیدم. دستم رو به سمت ضبط بردم و در حالی که هر لحظه سرعتم رو بیشتر می‌کردم اهنگ مورد علاقم رو پخش کردم

(اگه دنیامون یه جهنمه من ازت معذرت می‌خوام

بریدم از همه مهم نی کی بعدتم بیاد

کاش از اون اولش نمی‌زاشتم سمت من بیای

تو دلت دردسر می‌خواد 

نمی‌خوام ببینم کسی ام دیگه

کارامم ندارن بیبی ربطی بت

نمی دونم مغزم به چی درگیره

خسته‌ام اَ این شهر باید بپیچم دیگه

تویِ نور شب و

ازت دور میشم و

هر کی یه جور اومد و

زد و شکوند دلم رو

اگه دنیامون یه جهنمه من ازت معذرت می‌خوام

بریدم از همه مهم نی کی بعدتم بیاد

کاش از اون اولش نمی‌زاشتم سمت من بیای

تو دلت دردسر می‌خواد)

( دردسر - از رها )

 

جلوی در شرکت نگه داشتم و مرسدس بنز مشکی و عزیزم رو توی محوطه‌ی شرکت پارک کردم. از ماشین پیاده شدم و به ساختمون اسمون خراشی که رو به روم بود نگاه کردم. خداروشکر از حس بد دیروز خبری نبود و فقط با نزدیک‌تر شدنم به شرکت حس عجیبی می‌گرفتم. انگار چیزی من رو صدا می‌کرد که به اونجا برم. هم زمان تضادی از خواستن و نخواستن به دلم چنگ میزد.  

نفس عمیقی کشیدم و بی‌توجه به احساسات بی سر و تهم به سمت ساختمون رفتم. مانلی یادش رفته بود بهم بگه شرکت طبقه چندمِ پس به سمت نگهبان پیری که توی یه اتاقک فلزیِ رو به روی مجتمع در حال چرت زدن بود رفتم.

تا به پنجره‌ی اتاقک رسیدم تقه‌ای به شیشه زدم که بنده‌ خدا دو متر پرید هوا، لب گزیدم و اروم گفتم:

-ببخشید اقا میشه به دقیقه اینجا بیاید.

 در حالی که داشت زیر لب حرفایی که مطمئنن فوش بودن رو زمزمه می‌کرد به سمت پنجره‌ی اتاقک امد. دستی به سیبیل‌های چخماقی و سفیدش کشید و با لحنی که از صد تا فوش بدتر بود گفت:

- بله خانوم چیکار دارید؟

گلویی صاف کردم و بی‌توجه به نگاه پر فوشش با لحن ارومی گفتم:

- ببخشید اقا شما می‌دونید شرکت تجاری کیوان کدوم طبقه است؟

پیرمرده استغفراللهی زیر لب گفت و بعد با صدای بلند در حالی که به لباس نگهبانیش دست می‌کشید گفت:

- طبقه‌ی اخرِ دختر جان! دفعه بعد خواستی جایی بری اول ادرس دقیق رو بپرس که مردم رو از خواب بیدار نکنی.

از پنجره فاصله گرفتم و بدون اینکه تشکر کنم فقط سری تکون دادم و به سمت دَرِ ساختمون رفتم. حیف که پیرمرد بود و احترامش واجب بود مگرنه حالیش می‌کردم خوابیدن سرکار و طلبکار بودن یعنی چی!

 از در داخل رفتم که با یه محوطه مثل لابی هتل رو به رو شدم. چند نفر روی مبل های خاکستری رنگ نشسته بود و یه مرد که انگا منشی بود پشت یه میز گوشه‌ی سالن نشسته بود و دقیقا عین هتل‌ها هر کسی میومد داخل، می‌رفت پیشش و چیزی می‌پرسید.

بی‌توجه بهشون به سمت چند تا اسانسوری که کنار میز اون مرده بود رفتم و دکمه یکیشون رو زدم تا پایین بیاد.

هم‌زمان به بچه‌ی گوگولی نگاه کردم که داشت واسه‌ی خودش بی‌خیال می‌چرخید و نصفه نیمه شعر می‌خوند. اون موهای خرگوشی و لباس پشمیش خیلی نازش کرده بود.

با رسیدن اسانسور به طبقه هم‌کف داخل رفتم و دکمه طبقه بیست که همون طبقه اخر بود رو فشار دادم. صدای اهنگ ملایمی توی فضا پخش شد و اسانسور شروع به بالا رفتن کرد.

توی اینه‌‌ی بزرگی که رو به روم بود، به تیپ سرتا پا مشکیم نگاه کردم. حداقل خوبه که شلوارم لی هست و یه فرقی با مانتو و شال مشکیم داره. اینم از بدی‌های هول‌هلکی حاضر شدنِ.

 با شنیدن صدای زنی که می‌گفت به طبقه اخر رسیدم از اسانسور بیرون رفتم. به محض بیرون رفتن نگاهم به دَر بزرگی افتاد که توی فاصله‌ی چند متریم بود و بالاش تابلوی بزرگی بود که روش نوشته بود (شرکت تجاری کیوان)

با چند قدم کوتاه خودم رو به در رسوندم. با هر قدم که به اون در نزدیک می‌شدم دوباره اون حس بهم برمی‌گشت و قلبم بیشتر به تپش میوفتاد. دستم رو روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. چشمام رو با حرص روی هم فشردم و با تاکیید اروم زمزمه کردم:

- اروم باش لعنتی دیگه این احساس عجیب رو تمومش کن.

در کمال تعجب بعد از این زمزمه دیگه خبری از حس بد نبود. انگار که قلبم حرفم رو قبول کرده بود و دیگه سعی نداشت محکم به قفسه‌ی سینه‌ام بکوبه. بدون درنگ در رو باز کردم و داخل رفتم. با ورودم به اونجا حجم زیادی از انرژی برای یک ثانیه به سمتم هجوم اورد و بعد همه چیز دوباره عادی شد. عجیبه این احساس ‌های این مدتم، هر چند چیزی به اسم عجیب توی زندگی من وجود نداره! 

من از بچگی عجیب بودم و با عجایب بزرگ شدم. همیشه توی زندگی مثل الیسی توی سرزمین عجایب غرق در احساسات مختلف و متعجب کننده بودم و هستم. همیشه موقعی که خطری تهدیدم می‌کنه خودم متوجه میشم و قلبم بهم نهیب میزنه. یا با احساسات مختلف حالت چهرم و رنگ چشمام تغییر می‌کنه.

اما این احساس رو هیچ وقت تا به حال تجربه نکردم. این تضاد و دوگانگی احساساتم خیلی برام عجیبه!

با منگی به میز کرمی رنگ منشی نگاه کردم که رو به رویِ درِ ورودی بود و یک دخترِ چشم شکلاتی پشتش نشسته بود. چشمام رو به سمت کنار اون میز گردوندم و به صندلی های قهوه‌‌ای رنگِ چرم نگاه کردم که صاحب یه جفت چشم‌ِ سبز و جنگلی روی یکی از اون مبل ها نشسته بود. چشماش ریز شده بودن و ازشون اتیش به سمت من می‌بارید. بله درسته صاحب این نگاه جنگلی و اتشین کسی نیست جز مانلی!

به سرعت ازجاش بلند شد و حق به جانب و دست به کمر رو به روم وایستاد. با دیدن این حرکتش دیگه فاتحه‌ی خودم رو خوندم و سعی کردم با نگاه گربه شرکی و لبخند مظلوم خرش کنم ولی فقط نگاهش بیشتر حرصی می‌شد و بیشتر توی ذهنش نقشه قتل من رو می‌کشید.

هر لحظه حس می‌کردم شکل این فیلم هندی‌ها با موز میاد من رو می‌کشه و وقتی داشتن می‌زاشتنم تو قبر و برام خاکسپاری می‌گرفتن یهو زنده میشم و با مدادی که معلوم نبود تو قبرستون چیکار می‌کنه میزنم تو چشمش و مانلی میمیره. بعد من و شاهرخ خان میایم تو صحنه و قر میدیم و هندی می‌خونیم و کل کسایی هم که امدن حلوای منو بخورن، پشت سرمون چهار دست و پا و مثل میمون قر میدن.

با صدای عصبی مانلی دست از افکار احمقانم کشیدم و نیشم رو بستم:

- مرتیکه الاغ یه ساعت دیر امدی و الان میای با لبخند ژکوند به من نگاه می‌کنی. شانس اوردی رئیس خودش نیومده. مگرنه الان باید بخاطر دیر کردنت با کارت خداحافظی می‌کردی چون رئیس خیلی سر تایم حساسِ و جنابعالیم که تنها چیزی که نداری وقت شناسیه!

با شنیدن اینکه رئیس شرکت خودش هنوز نیومده لبخندی که تازه جمعش کرده بودم دوباره روی لبم نقش بست. بدون توجه به یک ساعت سخنرانیش، با لحن بی‌خیالی گفتم:

- بیخی بابا این اسکل خودش که هنوز نیومده. پس معلومه همچینم وقت شناس نیست و کسی که خودش دیر میاد نباید از بقیه انتظار داشته باشه که زود بیان. نباید خودش بخاطر اینکه رئیسه دیر بیاد و بعد وقتیم امد بقیه رو بازخواست کنه. کسی نیست بگه مرتیکه منِ بدبخت خواب بودم که نیومدم. تو چته که نیومدی جنابه وقت‌شناس، هرچند واسه‌ی من یکی که بد نشد ولا اصلا بهتر که نیومد.

همینطور داشتم برای خودم چرت و پرت می‌گفتم که صدای پر شیطنتی از پشت سرم بلند شد:

- اگه حرفاتون در مورد وقت شناسی تموم شد بفرمایید کنار می‌خوام رد بشم.

با شنیدن این حرف چشمام گرد شد و ادامه‌ی حرفم رو خوردم. با وحشت و سریع برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم، که یه پسر گوگولی رو دیدم. نکنه این رئیسه؟!

نه بابا اصلا بهش نمی‌خوره که با این موهای مشکی که نوکشون بلوند رنگ شده بود و لباسای جلف و اسپرت رئیس شرکت باشه.

با دیدن نیش بازش و شیطنتی که توی چشم‌های مشکیش موج میزد دیگه واقعا خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم. دو ساعته دارم پسر مردم و چهار چشمی دید میزنم. هر چند که منظوری نداشتم و فقط داشتم با خودم دو دوتا چهارتا می‌کردم که ببینم امکان داره این پسره رئیس باشه یا نه!

سریع از جلو در کنار رفتم تا رد بشه. اونم انگار نه انگار که اینقدر سوتی دادم پیشش دستی به ته ریشش و پشت گردنش کشید و ابروهای مشکیش رو بالا داد.

لبخند مهربونی زد و درحالی که از کنارم رد میشد با شیطنتی که انگار یه عضو جدا نشدنی از چشم‌های سیاه و لحن حرف زدنش بود گفت:

- مرسی بانو.

و خیلی بیخیال رفت توی اتاقی که کنار میز منشی بود و سر درش نوشته بود (مدیریت)، با دیدن اسم اتاق دیگه نزدیک بود اشکم در بیاد. واقعا انگار طرف مدیر بود!

ولی خب به کت اسپرتِ زرد رنگ و شلوار جین ابیش نمی‌خورد که رئیس باشه. اخه کدوم رئیسی توی محل کارش کت زرد می‌پوشه؟!

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۵

 

 

 

در حالی که داشتم خودم رو بخاطر حرفای بی ربطی که گفتم فوش می‌دادم نگاهم رو به سمت مانلی بر‌گردوندم که با چهره سرخ شده‌اش و نگاه پرخنده‌اش رو به رو شدم.قشنگ کم مونده بود از خنده بترکه و کاملا تابلو بود که از ترس جرئت نمی‌کنه بخنده.

چپ چپ نگاهش کردم و حرسی گفتم:

- راحت باش، راحت باش! بخند الان می‌ترکی.

انگار فقط منتظر حرف من بود چون یهویی چنان زد زیر خنده که انگار یه تریلی بدون بنزینِ که داره تر تر می‌کنه. اخمام رو توی هم کشیدم و عصبی غریدم:

- تقصیر توعه دیگه، ابروم رفت. نیومده شرفم رو بردی. 

شدت خنده‌اش رو کم کرد و تند تند ابروهاش رو بالا انداخت و با نیش باز و صدایی که ته مونده‌ی از خنده‌ی چند لحظه قبلش داشت گفت:

- اتفاقا دلم خنک شد! هر چقدر از صبح تا حالا از دستت حرس خوردم تلافیش سرت در امد.

مثل بچه دو ساله ها لب برچیدم و با لحن گرفته‌ای گفتم:

- بابا ابروم رفت. من روم نمیشه دیگه برم باهاش رو در رو بشم.

لبخندی زد و دستش رو روی شونه‌ام گذاشت. با لحن مهربون و دلداری دهنده‌ای گفت:

- نه بابا خیالت راحت، سهیل خیلی پسر خوبیه اصلا به دل نمی‌گیره. خودش از همه بدتر و شیطون‌‌‌تره، البته شانس اوردی کیوان نبود. مگرنه یه راست باید خودت می‌رفتی بیرون.

با شنیدن حرفش ابرو بالا انداختم و با چشمای درشت شده سریع گفتم: 

- کیوان، کیوان کیه؟ مگه رئیس این پسره سهیل نیست؟!

تک خنده‌ای کرد و خودش رو روی مبل قهوه‌ای که کنارمون بود ولو کرد و هم‌زمان جواب داد:

- نه بابا کیوان رئیس اصلیِ ، سهیل مدیر عامله شرکتِ ولی در نبود کیوان اون جانشینشِ و به جاش کار‌های اینجا رو انجام میده. الانم حتما کیوان کار داشته که سهیل به جاش امده.

سری به نشونه فهمیدن تکون دادم و با استرس گفتم:

- خب اگه اینطوریِ خب پس بهتره من برم تا فردا که رئیستون بیاد.

دستش رو تند تند به معنی نه تکون داد و سریع گفت:

- نه بابا کجا میری؟ برو پیشه سهیل پوشه‌ی مدارکت رو بده بهش، قبلا در موردت با کیوان صحبت کردم. فقط سهیل باید مدارکت رو چک کنه و فرم استخدام بهت بده.

اصلا دلم نمی‌خواست بعد از این گندی که زدم برم پیشش، پوفی کشیدم و با استرس گفتم:

- وای نه من نمی‌تونم برم پیش این، میترسم چیزایی که گفتم رو به روم بیاره.

سرش رو به نشونه‌ی نه تکون داد و درحالی که قلنج دستاش رو می‌شکوند خمیازه‌ی بلند بالایی کشید و گفت:

- نه بابا خیالت راحت همچین پسری نیست.

نگاهم رو به کتونی‌هام دوختم و با فکر اینکه بهتره دلم رو بزنم به دریا سریع گفتم:

- راستم میگی بهش نمی‌خوره به روم بیاره و حرفام رو بزنه توی سرم، اوم..پ..پس من رفتم!

مانلی سرش رو به نشونه‌ی اره همین‌‌کار رو انجام بده تکون داد و روی مبل لم داد. سری به نشونه‌ی تاسف برای بی‌خیالش تکون دادم و به سمت در اتاق مدیریت رفتم. جالب اینجاست که اون دختر چشم شکلاتی کاری باهام نداشت و گیر نداد که چرا سرت رو داری می‌ندازی پایین و توی اتاق رئیس میری. جلو در اتاق وایستادم و با استرس در زدم. با شنیدن بفرماییدی که گفت به ارومی در اتاق رو باز کردم.

تا پام رو توی اتاق گذاشتم دوباره چیزی به دلم چنگ زد، ولی برعکس دفعه‌ی قبل خیلی سریع محو شد. ثانیه‌ای مبهوت سر جام وایستادم و بعد با سر پایین افتاده توی اتاق رفتم. هرچند تنها چیزی که احساس نمی‌کردم خجالته، ولی دوست ندارم با خودش فکر کنه دختر پرویی هستم و از حرفام خجالت نکشیدم. اگه پرو و با نیش‌باز امدم توی اتاقش خیلی ضایع بود. پس سعی کردم حداقل ادای ادمایه پشیمون و خجالت کشیده رو در بیارم. هرچند واقعیت داستان اینه که به پشمم نیست و بیشتر بخاطر اینه که اخراج نشم!

بزار بعد از استخدامم بفهمه چه عجوبه‌ی هستم. با شنیدن صدای اروم و مهربونش دست از افکارم کشیدم:

- همینطوری می‌خوای اونجا وایستی؟ بیا اینجا بشین.

با شنیدن حرفش سرم رو بالا اوردم. نگاهش اصلا تمسخر و غرور نداشت و به جاش مهربون و بانمک بود. هر چند چیزی ته نگاهش بود که برام اشنا بود. انگار که این برق عجیب رو توی چشم‌های افراد زیادی دیدم!

به طرز عجیبی یهویی یاد چند سال پیش افتادم. با اینکه از بچگی با مانلی بزرگ شدم ولی چند سال قبل دقیقا این برق رو توی نگاه مانلی هم دیدم. برق عجیب و اشنایی که انگار می‌دونستم چیه ولی نمی‌تونم درکش کنم!

به ارومی به سمت جایی که اشاره می‌کرد رفتم و روی مبل‌ِ مشکی رنگی که رو به روش بود نشستم. تازه چشمم به محیط اتاق خورد که حتی دیوارش هم مشکی بود. فقط میز خودش و میز کنفرانس و چرم مبل‌ها سفید بودن. اتاق دلگیر و در عین حال باب میل من بود. چون کلا عاشق رنگ مشکی و قرمزم و وقتی توی محیطی که از این دو تا رنگ زیاد استفاده شده قرار می‌گیرم، اون محیط خیلی برام جالب میشه. معلومه صاحب این اتاق سهیل نیست و حتما اون کیوانیه که مانلی میگه! چون از سهیلی که لباسای رنگ و وارنگ پوشیده بعیده همچین اتاقی، معلومه این اتاق یا برای یک شخص سرده و دلمرده است یا یه شخصی مثل من که عاشق رنگ مشکیه‌. با بلند شدن صدای سهیل فکرم رو از اتاق و صاحب اتاق دور کردم: 

- خب خانمه... .

به سرعت با مکثش فهمیدم که می‌خواد اسمم رو بدونه پس بدون درنگ جواب دادم:

- اریایی هستم، ارسا اریایی.

سری تکون داد و در حالی که دستاش رو توی هم قلاب می‌کرد و روی میز میزاشت با لحن جدیی گفت:

- بله خانم اریایی تعریفتون رو از خانم تهرانی زیاد شنیدم، میشه لطفا مدارکتون رو ببینم؟ البته، خانوم تهرانی راجب شرایطتون برام گفتن و فقط باید یه نگاهی به مدارکتون بندازم تا ببینم واجد شرایط هستید یا نه!

سرم رو به نشونه‌ی تایید براش تکون دادم و مدارک رو از کیف مشکیی که روی شونم بود در اوردم و به سمتش گرفتم. به طرفم خم شد و مدارک رو از دستم گرفت. صاف سرجاش نشست و شروع کرد به برسی کردن مدارکی که بهش دادم. بعد از چندین دقیقه سرش رو بالا اورد و با لبخند گفت:

- به نظر من که مدارکتون مشکلی نداره. برید پیش خانم رضایی تا فرم استخدام رو بهتون بده. اون رو پر کنید و بهش بگید ببرتتون محل کارتون رو نشونتون بده. فردا هم راس ساعت هشت اینجا باشید.

لبخندش رو عمیق‌تر کرد و با شیطنت ادامه داد:

- و لطفا مثل امروز دیر نکنید.

چشمام از این حجم از پرویی درشت شد. عه عه پسره‌ی پرو دو دقیقه نمی‌زاره من ادای ادمای با شعور رو در بیارم و خجالتی بمونم. پوزخندی زدم و با ابروهای بالا رفته تند گفتم:

- ببخشید‌ها ولی خودتونم که امروز دیر امدید. وقتی خودتون دیر میاید چه انتظاری از کارمندتون دارید.

نگاه مشکیش رنگ تعجب به خودش گرفت. ابروهاش رو انداخت بالا و مبهوت بهم نگاه کرد. معلوم بود انتظار نداره منی که تا دو دقیقه‌ی پیش مثلا از روی خجالت نگاهشم نمی‌کردم الان یهویی دم در بیارم و پرو‌ پرو جوابش رو بدم.

 ولی انگار خودشم بدش نیومده بود که باهام کلکل کنه و کمی سر به سرم بزاره، چون بعد از چند ثانیه چشماش برقی زد لبخند پر شیطنتی روی لباش نشست. انگار که منتظر بود یه نفر پایه‌ی کلکل پیدا کنه که به سرعت با شیطنت و ابروهای بالا رفته به پشت صندلی تکیه داد و با دست‌های قلاب شده گفت:

- خانم اریایی من برام کاری پیش امده بود. وگرنه من همیشه به موقع سر کار میام.

دهن کجیِ نامحسوسی براش کردم و با لحن حق به جانبی گفتم:

- منم برام مشکلی پیش امده بود که دیر امدم، وگرنه من همیشه آن‌تایم هستم.

چشماش رو ریز کرد و با لحن مسخره‌ای گفت:

- بله بله در جریانم، خودتون گفتید خواب موندید. بله کار بسیار مهمی هست.

پشمام از جواب قانع کننده‌اش ریخت. دیگه یواش یواش داشتم از رو می‌رفتم. پس مثل بچه ادم ترجیح دادم زر نزنم تا ضایع نشم. به سرعت از جام بلند شدم و پشت چشمی براش نازک کردم. در حالی که به طرز فجیحی احساس ضایع شدن می‌کردم گفتم:

- خب با اجازه من دیگه برم با رضایی صحبت کنم.

لبخند پر شیطنتش پرنگ‌تر شد و به ارومی زمزمه کرد:

- فعلا، بانو.

عصبی برگشتم و در حالی که کیفم رو روی شونم می‌نداختم به سمت در رفتم. پشت بهش یه دهن کجی کردم و اداش رو در اوردم. فعلا بانو تر تر تر احمق!

در اتاق رو حرسی باز کردم و بیرون رفتم و پشت سرم در رو محکم بستم. به مانلی که با ابروهای بالا رفته به خشم اژدهام نگاه می‌کرد، زل زدم. با دیدن نگاهم از جاش بلند شد. با تعجب امد سمتم امد و گفت:

- خب چیکار کردی؟ چرا قیافه‌ات اینطوریه؟ چیزی بهت گفت؟!

نفس عمیقی کشیدم و از بین دندون‌های جفت شدم غریدم:

- بیشعور به من میگه خواب بودی که دیر امدی ، فردا دیگه دیر نیا.اه اه پسره‌ی پرو! این رضایی کیه که گفت برم پیشش فرم استخدام پر کنم؟

تعجب از نگاهش پر کشید و خنده جای نگاه متعجبش رو گرفت. نیشش رو باز کرد و به طرفداری از اون گفت:

- عه خب راست میگه دیگه دیر امدی طلبکارم هستی؟!

اصلا حال بحث نداشتم. کلافه پوفی کشیدم و بی‌حوصله گفتم:

- باشه بابا تو راست میگی، حالا این رضایی کیه؟!

لبخند محوی زد و تا خواست جواب بده صدای اروم و ملایمی از پشت سرم بلند شد:

- رضایی منم گلم، کاری داشتی با من؟!

به سمت صدا برگشتم که نگاهم به همون دخترِ چشم شکلاتی افتاد که پشت میز منشی نشسته بود. نگاهش مهربون بود و لبخند ملایمی روی لب‌های باریکش نشسته بود. به سمتش رفتم و با دیدن لبخندش ناخوداگاه لبخند زدم و با خوش‌رویی گفتم:

- ببخشید عزیزم اقای... .

با یکم فکر کردن یادم امد که من اصلا فامیلیش رو یادم نمیاد! خداروشکر مانلی به دادم رسید و سریع گفت:

- سهیل بهش گفته که بیاد پیش تو فرم استخدام بگیره.

دخترِ سری به نشونه‌ی فهمیدن تکون داد و با همون لبخند ملایمی که انگار عضو جدا نشدی از صورت مهربونش بود گفت:

- فهمیدم، وایستید تا ببینم این فرم استخدام ها رو کجا گذاشتم.

کشوی میزش رو باز کرد و بعد از چند دقیقه که مشغول گشتن بود بالاخره یه کاغذ در اورد و به سمتم گرفت و گفت:

- بیا عزیزم اینم فرم استخدام، خودکار هم الان بهت میدم.

برگه رو ازش گرفتم و یه نگاه جزئی بهش انداختم. خودکار ابی رنگی رو هم که از روی میز برداشته بود رو از دستش گرفتم و برگشتم ببینم مانلی چرا صدایی ازش بلند نمیشه که با جای خالیش رو به رو شدم. ابرویی بالا انداختم و با تعجب رو به اون دختر پرسیدم:

- ببخشید شما ندیدید مانلی یهو کجا رفت؟! همین الان اینجا بود!

اون هم بدتر از من با تعجب نگاهی به اطراف انداخت و با ندیدن مانلی در حالی که به نظر می‌امد که هول کرده سریع گفت:

- اوم، نمی‌دونم حتما رفته دستشویی!

با تعجب سر تکون دادم و روی مبلی که کنار میز منشی بود نشستم و مشخصات توی برگه رو پر کردم.

 

[ نام : ارسا

نام خانوادگی: اریایی

کدملی: .........۴۰۶

سن: ۲۲

نام پدر: ساتین اریایی

کدملی پدر: .......۴۰۷

نام مادر: مهرارا سلیمی

کدملی مادر: .......۴۰۷

شماره تماس: .........۰۹۲۱

ادرس منزل: تهران-خیابان فرشته-پلاک..

و ... .]

 

با پر کردن برگه و امضا کردن و اثر انگشت زدن بالاخره برگه رو به خانم رضایی دادم. دوباره به اطراف نگاه کردم و با ندیدن دوباره‌ی مانلی رو به رضایی گفتم:

- ببخشید گلم اگه میشه بی زحمت محل کارم رو بهم نشون بده.

از جاش بلند شد و با مهربونی گفت:

- باشه عزیزم، بریم نشونت بدم.

بلافاصله بعد از حرفش به سمت یکی از در‌ها رفت و بازش کرد. منم پشت سرش راه افتادم و داخل رفتم. پشت اون در یک راهروی پهن و طولانی بود که هر چند قدمی که برمی‌داشتی یک اتاق کار بود. با دیدن ادم‌هایی که به سرعت از این اتاق بیرون میومدن و به یه اتاق دیگه می‌رفتن ابرویی بالا انداختم. توی نگاه همشون حتی رضایی برق عجیبی مثل چشم‌های سهیل میدیدم. این شرکت و ادماش واقعا حس عجیبی رو به ادم القا می‌کنن!

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۶

 

 

 

 

 

رضایی شروع به راه رفتن کرد و منم کنارش باهاش هم‌ قدم شدم. دختر مهربون و خوبی به نظر می‌رسید و منم حس خوبی ازش می‌گرفتم. با شنیدن صداش نگاهم رو از مرد و زن‌هایی که توی راهرو در حال رفت و امد بودن گرفتم و بهش نگاه کردم:

 

- خب عزیزم گفتی اسمت چیه؟

 

زبونی رفتم لب‌هام کشیدم و اروم گفتم:

 

- ارسا، ارسا اریایی.

 

سری به نشونه تایید تکون داد و با لبخند گفت:

 

-اسم منم مهشیده، خب ارسا جون تو چند سالته؟

 

نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به رو به روم نگاه کردم و گفتم:

 

- بیست و دو سالمه. تو چی؟

 

بالاخره رو به روی یه اتاق وایستاد و هم‌زمان گفت:

 

- منم بیست و پنج سالمه... .

 

در اتاق رو باز کرد و در حالی که داخل می‌رفت ادامه داد:

 

- خب اینجا بخش حسابداریه تو اینجا کار می‌کنی و همکار اتوسا هستی.امروز اتوسا نیومده ولی فردا که بیاد باهاش اشنا میشی.

 

منم پشت سرش توی اتاق رفتم. به محض ورود چشمم به دو تا میز و صندلیه کرمی قهوه‌ای افتاد که با فاصله از هم قرار داشتن.

 

یکیشون کلی برگه روش بود که معلوم بود مال همکارمه و اون یکی هیچی روش نبود هم حتما برای منه، پشت میز و صندلی‌ها هم سراسرِ دیوار قفسه‌های پر از پوشه بود. با صدای مهشید نگاهم رو از اطراف گرفتم و به اون نگاه کردم:

 

- خب گلم اینم از این، اگه می‌خوای برو کل شرکت رو بگرد تا محیط دستت بیاد. اگرم نه که برو استراحت کن تا فردا.

 

متاسفانه الان اصلا حوصله فضولی رو نداشتم پس ترجیح دادم که بعدا به این بحث مهم بپردازم. پس سری تکون دادم و بی‌حال گفتم:

 

-مرسی عزیزم. نه الان یکم خسته‌ام بمونه واسه بعدا.

 

با دیدن اینکه حال ندارم شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

 

- باشه هر طور راحتی، پس خداحافظ.

 

دستی به نشونه‌ی بای بای براش تکون دادم و از اتاق بیرون امدم. بی‌توجه به نگاه‌های خیره‌ی افرادی که اونجا بودن از اون راهرو گذاشتم و بیرون رفتم. دوباره نگاهی به اطراف انداختم تا شاید مانلی رو ببینم ولی انگار که واقعا خبری ازش نبود. قبل از اینکه یهویی سر و کله‌ی اون پسره سهیل میدا بشه به سرعت میک میک از شرکت بیرون زدم. موقع بیرون زدن از محوطه‌ی سرسبز پایین شرکت نگاهم به اتاقک فلزی افتاد که اون پیرمردِ باز هم خوابیده بود و دهنِ‌بازش از این فاصله‌ هم مشخص بود.

 

سری از روی تاسف تکون دادم و به اطراف نگاه کردم. با دیدن مرسدس بنز عزیزم که رنگ قرمزش از همینجا هم بهم چشمک میزد نیشم رو باز کردم و به سمتش رفتم. سوار ماشین شدم و کیفم رو روی صندلی کنارم انداختم.

 

با یاداوری اینکه اصلا به مبلغِ حقوقی که توی فرم استخدام نوشته شده بود دقت کردم یکی زدم توی مخ خودم، هر چند واقعا پولش برام مهم نیست چون حساب بانکیم تا خرخره پره؛ ولی خب واقعا منی که ادعا می‌کنم که می‌خوام مستقل بشم دیگه باید خودم پول لباس و وسایل خودم رو بدم و باید حواسم به حقوق و پولی که خرج می‌کنم باشه. حالا بیخیالش وقتی اولین حقوقم رو ریختن خودم می‌فهمم مبلغش چقدر بوده. البته باید حسابم رو خالی کنم چون اون حقوقِ ناچیز بین صفرای حساب من گم ‌میشه.

 

از فکر حقوق بیرون امدم و توی اینه‌ی ماشین نگاهی به چهره‌ی خواب‌الودم انداختم. بعد از کمی نگاه کردن به خودم و پی بردن به عظمت خدا، بالاخره ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه رفتم. خداروشکر ترافیک نبود و زود به خونه رسیدم. با ریموت در پارکینگِ ویلا رو باز کردم و ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم.

 

از ماشین پیاده شدم و دری که پارکینگ رو به ویلا وصل می‌کرد رو باز کردم و توی حیاط رفتم. سریع از پله‌های خونه بالا رفتم و درِ خونه رو باز کردم. با باز شدن در صدای خنده‌‌‌ی بقیه به گوشم رسید. با شنیدن خنده‌ی اشنایی چشمام از ذوق برق زد. شالم رو از سرم کشیدم و همراهه کیفم پرتش کردم جفت پله‌ها و با ذوق به سمت پزیرایی دوییدم.

 

با ورودم به پزیرایی چشم همه به سمتم برگشت. با دیدنم از جاش بلند شد و دستاش رو از هم باز کرد تا بغلش کنم. لبخند عمیقی روی لبم نشست. به سرعت به سمتش دوییدم و خودم رو توی بغلش پرت کردم. از اون طرف صدای اوق زدنای الکیه مهرسا و مسخره بازیای ارسام میومد؛ ولی من بی توجه به مسخره بازیاشون بابا رو بغل کرده بودم.

 

تقریبا یک ماهی میشد که مثل همیشه بخاطر شغلش اینور و اونور بود و نتونسته بودم ببینمش. بعد از چند دقیقه از بغلش بیرون امدم و با ذوق گفتم:

 

- وای بابا چرا نگفتی که می‌خوای بیای. دلم خیلی برات تنگ شده بود!

 

لبخند مهربونی زد و در حالی که پیشونیم رو می‌بوسید گفت:

 

- خواستم سوپرایز بشی دخترکم.

 

نگاهی به چشم‌های قهوه‌ای بابا کردم و لبخند زدم. از لحاض ظاهری دقیقا برعکس خانواده گرامی هستم. همشون پوست گندمی و چشم مشکی هستن ولی من چشمام ابی و پوستم سفیده. لبخندم رو گشادتر کردم و خوشحال گفتم:

 

- خوب کاری کردی بابا، دلم خیلی برات تنگولیده بود.

 

تا بابا دهن باز کرد که جواب بده ارسام با لحن مسخره و مثلا افسرده‌ای گفت:

 

- هعی خداوندا، ایا این قبوله که ساتین‌خان ما رو به پشمش هم حساب نکنه و بچسبه به دختر لوسش؟!

 

بابا هم زمان با لبخندش اخم الکیی هم کرد و رو به ارسام گفت:

 

- می‌بینم که یه نفر اینجا به خوشگل دختره من حسودی می‌کنه‌! 

 

ارسام خواست دوباره مسخره بازی در بیاره که با بلند شدن صدای مامان از توی اشپزخونه نتونست چیزی بگه:

 

- بچه‌ها پاشید بیاید غذا بخورید، اینقدر مثل موش و سگ و گربه به هم نپرید!

 

مهرسا شونه‌ی بالا انداخت و فارغ از غوغای جهان با شنیدن اسم غذا رفت توی اشپزخونه، ارسامم بعد از یه پشت چشم نازک کردن برای من، به سمت اشپزخونه یورتمه رفت که زودتر مثل گوسفند بِچَره. بابا هم با لبخند دستش رو پشت کمرم گذاشت که با هم پشت سرشون بریم.

 

به محض ورود به اشپزخونه چشمم به مامان افتاد هنوز شروع نکرده بود و منتظر ما نشسته بود تا باهم غذا رو شروع کنیم، اما اون دو تا گوسفند همچو خر در حال ماکارونی خوردن بودن.

 

سری از روی تاسف براشون تکون دادم و روی صندلیه کنار بابا نشستم. بابا برای خودم و خودش و مامان ماکارونی کشید و همگی با هم شروع به خوردن کردیم. صمامان در حالی که داشت برای خودش ته دیگ برمی‌داشت خیلی یهویی و بی مقدمه پرسید:

 

- راستی ارسا امروز صبح با این عجله کجا رفتی؟!

 

با شنیدن سوالش هم زمان چشمای من و ارسام و مهرسا گرد شد و به هم نگاه کردیم. به زور لقمه‌‌ای که توی دهنم بود رو قورت دادم و با لحن پر تردیدی گفتم:

 

- راستش خودمم می‌خواستم امروز براتون بگم این موضوع رو... .

 

دست از خوردن کشیدم و رو به نگاه‌های کنجکاو مامان و بابا و نگاه نگران اون دو نفر اروم گفتم:

 

- خودتونم در جریانید که مدتیه دارم دنبال کنار می‌گردم.

 

با دیدن نگاه بابا که کم‌کم داشت تیره میشد، اب دهنم رو قورت دادم و مظلومانه ادامه دادم:

 

- من توی شرکتی که مانلی کار می‌کنه، می‌خوام حسابدار بشم. حتی امروز برای مصاحبه رفتم و قبول شدم. میدونم برام نگرانید ولی خب منم دوست دارم توی جامعه باشم و مثل ادمای عادی زندگی کنم.

 

بابا بی حرف نگاهش رو از من گرفت و متفکر به ظرف غذاش نگاه کرد؛ اما مامان اخم کرد و تا خواست چیزی بگه صدای اروم بابا متوقفش کرد:

 

- تو حق داری! به نظر منم وقتشه که بری توی اجتماع، منم نمی‌تونم جلوت رو بگیرم چون بالاخره باید یه موقع از این خونه بیرون بری و توی جامعه ظاهر بشی! پس نمی‌خوام جلوت رو بگیرم و محدودت کنم. فقط باید مواظب خودت باشی.

 

بعد اروم و با نگاه ناراحت با چنگال تیکه‌ای از ماکارونی برداشت و توی دهنش گذاشت. بعد از چند دقیقه که همه مبهوت داشتیم به بابا نگاه می‌کردیم صدای عصبیه مامان بلند شد:

 

- چی داری میگی ساتین، اصلا می‌فهمی چی داری میگی؟! 

 

بابا اخم ظریفی کرد و در حالی که مستقیم به چشم‌های مامان نگاه می‌کرد با تاکیید گفت:

 

- مهرارا خودتم می‌دونی که اون از هیجده سالگی رد شده... .

 

مامان با اخم به چشم‌های بابا زل زد و بعد از چند ثانیه کلافه پوفی کشید، نگاهش رو از چشم‌های بابا گرفت و بی حرف شروع به غذا خوردن کرد. ما سه نفر با چشم‌های درشت شده و نگاه مبهوت به مامان و بابا نگاه می‌کردیم و پشمامون از اینکه اینقدر زود قانع شدن ریخته بود. قاعدتا باید تا یه سال اینجا جنگ سر این موضوع می‌بود تا مامان و بابا راضی بشن، اما در کمال تعجب خیلی راحت راضی شدن و قبول کردن!

 

اینکه بابا می‌گفت از سن هیجده سالگی رد شدم زیاد چیز عجیبی برامون نبود. چون بابا و مامان روی سن هیجده سالگی خیلی حساسن و بعد از هیجده سالگی دیگه زیاد بهمون گیر نمی‌دن. انگار که فردای روز هیجده، سالگیمون بزرگ و با عقل می‌شیم!

 

یواش یواش همه به خودمون امدیم و بی‌حرف شروع به غذا خوردن کردیم. بعد از تموم شدن غذا با کمک مهرسا میز غذا رو جمع کردم و هم‌زمان به کلکل‌های همیشگیه مهرسا و ارسام گوش دادم. ارسام روی جزیره‌ی وسط اشپزخونه که در اصل ازش به عنوان میز غذاخوری استفاده می‌کردیم و دور تا دورش رو صندلیه سفید رنگ چیده بودیم، نشسته بود و به مهرسا تیکه می‌نداخت. مهرسا هم کم نمی‌اورد و دوتا بدتر بارش می‌کرد.

 

بعد از جمع کردن ظرف‌ها اون دو نفر رو با کلکل و ‌شستن ظرفا تنها گذاشتم و از اشپزخونه بیرون رفتم. مامان و بابا وردل همدیگه نشسته بودن و داشتن اروم با هم پچ پچ می‌کردن. منم دیگه مزاحمشون نشدم و یه راست رفتم سمت پله‌ها که هم لباسام رو عوض کنم هم یکم خستگی در کنم. در کل عادت ندارم صبح زود بیدار بشم و الان چشمام داره از شدت خستگی از کاسه در میاد. کیف و شالی که موقع ورودم پیش پله‌ها پرت کرده بودم رو برداشتم و از پله‌ها بالا رفتم. در اتاقم رو باز کردم و داخل رفتم. مانتوم رو در اوردم و همراه کیفم و شالم روی زمین شوت کردم.

 

شلوارم رو هم در اوردم و کنار بقیه لباس‌ها انداختم. همونطوری بدون اینکه چیزی بپوشم خودم رو پرت کردم روی تخت، از شدت خستگی حوصله لباس پوشیدن نداشتم. خمیازه‌ی بلند بالایی کشیدم و بعد از چند ثانیه به خواب رفتم.

 

 

 

( تاریکیه عمیقی دور تا دورم رو فرا گرفته بود. بعد از چند دقیقه که منگ و گیج به اطرافم نگاه می‌کردم یه روشنایی دیدم. اروم لباس بلند و سفیدی که تنم بود رو با دست بالا گرفتم و به سمت روشنایی رفتم. میون اون روشنایی دو تا چشم ابی رنگ دیدم که با مهربونی به من نگاه می‌کردن. دستم رو جلو بردم تا اون تصویر رو لمس کنم، اما لحظه بعد همه چیز سیاه شد و چشم‌های قرمز و وحشیی جای اون چشم‌های ابی رو گرفت، یه سایه از یه مرد که هیچی از صورتش معلوم نبود و فقط چشماش معلوم بود رو به روم نقش بست. اون سایه یه خنده شیطانی سر داد و با لحن وحشتناک و مرموزی زمزمه کرد:

 

- تو نمی‌تونی به چشم‌های اون نگاه کنی. از این به بعد فقط من هستم، من کابوس تو هستم! 

 

ثانیه‌ای بعد همه چی محو شد و باز هم تاریکی!

 

انگار توی یک جایی بودم که هیچی حس نمی‌کردم. هیچ احساسی نداشتم. هیچ تعجب، ناراحتی، خوشحالی، ذوق، هیچ احساسی نداشتم!

 

انگار که توی یک بی حسی مطلق دست و پا میزدم. 

 

صدای زمزمه‌ی ارومی کنارم بلند شد. اول صدا ها مشخص نبود ولی رفته رفته صداها بلندتر شد. انگار که تمام دنیا با صداها و حرف‌های مختلف یه خواسته رو فریاد می‌زدند:

 

- ارسلا وقتشه برگردی! 

 

- ارسلا برگرد همه چیز به تو بستگی داره!

 

- برگرد برگرد!

 

در اخر یک صدا متفاوت با بقیه به ارومی کنار گوشم زمزمه کرد:

 

-فراموش کن!

 

و لحظه‌ای بعد تاریکیه اشنایی اطرافم رو در بر گرفت.) 

 

 

 

خمیازه‌ی بلند بالایی سر دادم و با حس کرختی چشمام رو باز کردم. چند لحظه‌ منگ به اطراف نگاه کردم و بعد که ذهنم به کار افتاد با چشم‌های نیمه‌باز از جام بلند شدم. به ساعته مشکی و کوچولویی که روی پاتختیم بود نگاه کردم که ساعت هشت شب رو نشون می‌داد.

 

با دیدن ساعت هنگ کردم و مبهوت پلک زدم. به سرعت از جام بلند شدم و گوشیم رو از توی کیفم که روی زمین بود برداشتم. با دیدن ساعت گوشیم که اونم هشت شب رو نشون می‌داد با پشمای ریخته شده روی تخت نشستم. یعنی دقیقا هشت ساعته که خوابیدم!

 

 

 

ناظر : @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار:  @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۷

 

 

 

 

 

چرا جدیدا زمان خوابم با خرس قطبی برابری می‌کنه!

 

چشمم به بک گراند گوشیم خورد که عکس من و مانلی و مهرسا و ارسام بود. با دیدن قیافه‌ی خندون مانلی توی عکس یاد این افتادم که از صبح تا حالا غیبش زده و حتی بهم زنگ هم نزده. توی لیست مخاطبینم رفتم و شماره‌اش رو گرفتم.

 

- "مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد."

 

پوفی کشیدم و گوشی رو قطع کردم. معلوم نیست باز این دختر کجا رفته! وقتی پیداش نیست مگه اینکه خدا برش گردونه!

 

از جام بلند شدم و در حالی که گوشی رو روی میز ارایش میزاشتم شلوارم رو از روی زمین برداشتم و پوشیدمش که برم ببینم چرا اینا من رو بیدار نکردن و گذاشتن اینقدر بخوابم.

 

بعد از مرتب کردن لباسام از اتاق بیرون رفتم که با خونه‌ی تاریک و برق‌های خاموش رو به رو شدم. با تعجب از پله‌ها پایین امدم و به اطرافم نگاه کردم. کل خونه توی خاموشی بود و کاملا مشخص بود که کسی خونه نیست. با صدای قار و قور شکمم به سمت اشپزخونه رفتم و برق رو روشن کردم. طبق معمول موقعی که از خواب بیدار میشم سگ اخلاق میشم و حوصله‌ی خودم رو هم ندارم.

 

به سمت یخچال رفتم تا ببینم چی داریم که با برگه‌ای رو به رو شدم که با اهن‌ربا به یخچال چسبیده بود. برگه رو برداشتم و بازش کردم.

 

"عزیزم ما رفتیم خونه خاله سمیرا، اگه دوس داشتی تو هم شب بیا. دیدیم خوابی بابات گفت که بیدارت نکنیم. احتمالا شب اونجا می‌مونیم. اگه دیر بیدار شدی غذا توی یخچال گذاشتم گرم کن بخور."

 

بی‌حوصله کاغذ رو انداختم روی میز و دوباره به سمت یخچال رفتم. غذای ظهر توی یخچال بود. ظرف رو برداشتم و گذاشتم توی ماکروفر تا گرم بشه.

 

بعد از یک دقیقه با شنیدن صدای تیکِ ماکروفر چشمام رو مالوندم که خواب از سرم بپره و بعد از برداشتن ظرف غذا پشت میز نشستم و شروع به خوردن کردم.

 

ظرف‌ها رو شستم و بعد روی کاناپه ولو شدم. بی‌حوصله شبکه‌ها رو جلو و عقب کردم. وقتی دیدم تلویزیون هیچی نداره تصمیم گرفتم منم بیرون برم و یکم بگردم. 

 

حوصله‌ی خونه‌ی خاله سمیرا و اون دختر چلغوزش رو ندارم، مانلی هم که انگار گور به گور شده که خبری ازش نیست.

 

با یه تصمیم یهویی از جام بلند شدم و توی اتاقم رفتم. اینقدر روزانه این پله‌ها رو بالا و پایین می‌کنم که واسه‌ی خودم یه پا مانکن شدم.

 

مانتویی که روی زمین شوت کرده بودم رو برداشتم و تنم کردم. شال و گوشیم رو هم برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. اتاقمم که دیگه ماشالله با بازار شام فرقی نداره! باید هر موقع وقت کردم یه دستی به این اتاق بدبخت بکشم.

 

چراغ‌های خونه رو خاموش کردم و بعد از برداشتنه کلیدِ خونه و سویچ ماشین از روی جاکلیدی، از در بیرون رفتم. به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشینم شدم. استارت زدم و ماشین رو روشن کردم. با ریموت در خونه رو باز کردم و از خونه بیرون رفتم. مجبورم امشب رو هم خودم باشم و تنهایام، گوشیم رو به ماشین وصل کردم و اهنگ مورد علاقم رو گذاشتم. 

 

(هیچ جا فرق نداره، رنگ آسمونش

 

منم هر جا باشم دلم واسه اونه

 

یه روز خورشید واسه شهر می‌خونه

 

کی اصن دیده شب بمونه

 

الانم سختمونه ولی می‌رسیم به جایی که حقمونه

 

یه شب دوباره تورو می‌بینم و میزنه بم چشمک ستاره

 

پیشت میشینم زل می‌زنم بت انگار یه خوابه

 

بیبی برمی‌گردم باز یه روزی

 

تهران کنارت)

 

(تهران کنارت-سارن)

 

دیگه خواب از سرم پریده بود و سرحال شده بودم. صدای اهنگ رو تا ته زیاد کردم و بلند بلند باهاش خوندم. با سرعت زیاد به سمت جای که همیشه موقع تنهایام می‌رفتم، روندم. 

 

با رسیدن به مقصد پیاده شدم و در ماشین رو قفل کردم. به سمت درخت‌ها رفتم و از بینشون عبور کردم. یه ربع طول کشید تا به جایی که می‌خواستم رسیدم. اگه کسی به‌جای من بود بین این همه درخت صددرصد گم میشد. دقیقا مثل بار اولی که به اینجا امدم.

 

موقعی که از خونه دزدکی بیرون امدم و بین درخت‌ها گمشدم، اینجا رو پیدا کردم. یه جای بکر و دست‌نخورده که کل شهر رو زیر پات می‌تونی ببینی. از اون به بعد همیشه وقتی تنهام میام اینجا و دیگه راهی که به محل ارامشم می‌رسه رو مثل کف دستم بلدم.

 

جای خیلی خوشگلیِ، یه سطح صاف که دور تا دورش درخت های پیچ در پیچ بود و جلوش یه دره خیلی بزرگ که از بالای دره رود های خیلی باریک تا پایین جاری بودن.

 

از بین درخت‌ها بیرون امدم و لب پرتگاهه ارامشم نشستم و به چراغای شهر نگاه کردم. حس می‌کنم یه زندگی بی معنی دارم. واقعا اینکه هیچ انگیزه‌ای واسه‌ی زندگی نداشته باشی خیلی بده!

 

قسمت بدترش اینه که این مدت احساس‌های عجیبی دارم که برای خودم تازگی دارن. انگار که چیزی رو می‌دونم ولی توان درکش رو ندارم. مثل کسی هستم که یه چیزی نوک زبونش گیر کرده ولی هر چی فکر می‌کنه یادش نمی‌اد اون موضوع واقعا چیه!

 

سرم رو بالا اورم و به ماه نگاه کردم. در حالی که غرق در دیدن اسمون بودم با عجز نالیدم:

 

 -خدایا خسته شدم! یه تغییر می‌خوام توی زندگیم، یه تغییرِ بزرگ، یه تغییرِ خیلی بزرگ، اصلا هر چی باشه مهم نیست فقط یه هیجان... .

 

با تیری که قلبم کشید دست از حرف زدن کشیدم و چشمام رو با درد روی هم فشردم. حس می‌کردم نیرویی داره بهم نزدیک میشه. بعد از چند دقیقا درد اروم گرفت و هم‌زمان با اون صدای خش خشی از پشت سرم بلند شد. متعجب به عقب نگاه کردم، با دیدن یه مردِ قد بلند و سیاه‌پوش که پشت سرم وایستاده بود با تعجب از جا بلند شدم و مبهوت تنها فکری که توی سرم بود رو زمزمه کردم:

 

- فکر نمی‌کردم کسی اینجا رو بلد باشه!

 

چیزی از قیافه‌اش مشخص نبود و فقط توی نور ضعیف خونه‌هایی که از دوردست چراغشون روشن بود می‌تونست یکم حالت بدنش رو توی یه سایه نشون بده. با شنیدن صدای سرد و یخیش از فکر بیرون امدم:

 

- منم فکر نمی‌کردم کسی تو محل ارامش من پاش رو گذاشته باشه!

 

با شنیدن صداش یخ زدم خیلی سرد و مغرور حرف میزد، بیخیال از کنارم رد شد و لب پرتگاه نشست. نمیدونم چرا ولی ازش نمی‌ترسیدم و فقط نسبت بهش کنجکاو بودم. اروم و بافاصله کنارش نشستم. بعد از چند ثانیه به ارومی لب زدم:

 

- اینجا رو چطوری پیدا کردید؟

 

سرش رو به سمتم چرخوند و توی اون تاریکی، خیلی محو چهره‌اش مشخص بود.از حالت صورتش معلوم بود خوش‌قیافه‌ است. چند ثانیه به من نگاه کرد و دوباره سرش رو به سمت رو به روش برگردوند و هیچی نگفت، انگار نه انگار که من اینجا دارم باهاش حرف میزنم! 

 

سرم رو کج کردم و در حالی که سعی می‌کردم بهتر قیافه‌اش رو ببینم گفتم:

 

- الو با تو بودم‌ها چطور اینجا رو پیدا کردی؟!

 

باز‌ هم سکوت کرد و چیزی نگفت، با دقت به چهره‌اش زل زدم که حس کردم دوباره اون برق اشنایی که امروز زیاد توی چشم‌های افراد اون شرکت دیدم رو توی چشمای همین فرد مرموز هم دیدم. لحظه‌ای مبهوت سرجام خشکم زد و با سعی کردم باز هم اون برق رو ببینم اما انگار که فقط لحظه‌ای میدیدم و بعد محو میشد.

 

با دیدن اینکه میلی به حرف زدن نداره صاف سر جام نشستم و به دنیایی که زیر پام بود نگاه کردم. اب‌های جاری که از بالای این دره تا بین درخت های سر به فلک کشیده می‌رفت و بعد جنگلی پهناور که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت. اما در اون دوردست‌ها چراغ‌های زیادی بود که وسعت تهران رو نشون می‌داد. 

 

چند دقیقه بی حرف به اطراف نگاه کردم و بعد که دیدم این فرد مرموز هیچی نمیگه حس مزاحم بودن بهم دست داد. با یک تصمیم یهویی از جام بلند شدم و به ارومی سمت درخت‌ها رفتم. با شنیدن صدای سردش سر جام می‌خکوب شدم:

 

- چندین سال پیش اتفاقی از اینجا رد شدم، از اون به بعد چند وقتی یه بار به اینجا میام.

 

به ارومی برگشتم سمتش، چه عجب بالاخره یه چیزی گفت! اینکه موقع رفتنم این حرف رو پیش کشید نشون میده که نمی‌خواد از اونجا برم. پس رفتم و دوباره کنارش نشستم، با سکوتی پر از کنجکاوی بهش نگاه کردم. با حس کردن سنگینیه نگاهم سرش رو برگردوند به سمتم که باهم چشم تو چشم شدیم. نه اون نگاهش رو برمی‌داشت، نه من! 

 

احساس می‌کردم که این نگاه و چشم‌ها رو قبل یه جایی دیدم. در اخر اون نگاهش رو از من گرفت و نفسش رو پر صدا بیرون فرستاد، بدون حرف از جاش بلند شد و به سمت انبوه درخت‌ها رفت. 

 

من هم بی‌حرف به رفتنش نگاه کردم و لحظه‌ای بعد دیگه توی دید من نبود.

 

یکم دیگه همونجا نشستم و بعد به ارومی بلند شدم. وقتی که اون مرد مرموز رفت، انگار دیگه حال و حوصله‌ی اونجا موندن رو نداشتم. 

 

حس می‌کنم این اخرین دیداریمون نیست و حس‌های منم که همیشه درست هستن!

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۸

 

 

 

 

 

 به سمت جایی که ماشینم رو پارک کردم رفتم. خونه‌ی خودمون که کسی نیست پس بهتره پیش مانلی برم. برای مانلی خیلی نگرانم چون سابقه نداره این همه مدت خبری ازش نشه، از اون طرفم اصلا حوصله‌ی خاله سمیرا و اون دختر افاده‌ایش رو ندارم، پس به سرعت در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.

 

 استارت زدم و به سمت خونه‌ی مانلی روندم. من و مانلی هم‌سنیم و از بچگی دوستیم. من چیزی از خانواده‌ی مانلی یادم نمیاد حتی نمی‌دونم کی مردن و مانلی از کی تنهاست. خود مانلی هم علاقه‌ای به حرف زدن راجبشون نداره و چیزی ازشون نمیگه و منم کنجکاوی نمی‌کنم چون حس می‌کنم که ناراحت میشه.

 

هر چقدر بیشتر به خونه‌ی مانلی نزدیک میشدم بیشتر حس بدی به دلم چنگ میزد. دلشوره داشتم و همش حس می‌کردم یه اتفاقی افتاده. از شدت استرسی که یهویی به جونم افتاده بود شروع به خوردن پوست لبم کردم.

 

با رسیدن جلوی خونه‌ی مانلی به سرعت پیاده شدم و به سمت اپارتمانی که توش زندگی می‌کرد رفتم. زنگِ طبقه‌ی سوم رو زدم و منتظر موندم که مانلی در رو باز کنه.

 

بعد از چند دقیقه که کسی در رو باز نکرد. به صورت ناخوداگاه بدون توجه به ماشینم به سمت خیابونی که کنارِ خونه‌ی مانلی بود رفتم. انگار که نیرویی من رو به اونجا می‌کشوند. با شنیدن صدایِ ناله‌‌ای اشنا سر جام میخکوب شدم و گوشام رو تیز کردم. احساس بدی سر تا پام رو فرا گرفت. بدون اختیار قدمی به سمت صدا برداشتم که با شنیدن دوباره‌ی ناله‌ اینبار به سمت کوچه‌ی تاریکی که منشع صدا بود دوییدم. وحشت سر تا پام رو فرا گرفته بود.

 

 با دیدن دختری که غرق در خون روی زمین افتاده بود با ترس و زانو‌های لرزون سرجام وایستادم. قلبم نهیب میزد که شخصی که رو به روی من روی زمین افتاده یه فرو اشناست، کسی که بیشتر از همه‌ی دنیای می‌شناسمش! در حالی که به زور می‌تونستم راه برم، به سمت اون جثه‌ی نحیف قدم برداشتم. کنارش روی زمین نشستم و دست‌های لرزونم رو بالا بردم. به ارومی سعی کردم صورتش رو به سمت خوردم برگردونم.

 

با برگردوندن صورتش و دیدن قیافه‌اش اشکی از روی صورتم به پایین لغزید و روی صورت مانلی افتاد. به ارومی لبخند لرزونی زدم و با لحن بهت‌زده‌ای نالیدم:

 

- مانلی اصلا شوخی جالبی نیست که خودت رو به حال خرابی بزنی!

 

با نشنیدن جوابی از طرف مانلی، مثل یه جیغ بلند کشیدم و با شدت تکونش دادم. درحالی که اشک‌هام با هم مسابقه گذاشته بودن با حرس داد زدم:

 

- دختره‌ی احمق میگم بیدار شو! چرا نمی‌فهمی که این کار اصلا شوخیه جالبی... .

 

با بغض راه گلوم رو بست دیگه ادامه‌ی حرفم رو نگفتم، با صدای بلند زیر گریه زدم و به مانلی نگاه کردم با دیدن بدن خونیش درحالی که هق‌هق می‌کردم به سرعت گوشیم رو از جیبم در اوردم و با وحشتی که به یکباره وجودم رو فرا گرفته بود به اورژانس زنگ زدم. با بغض ادرس رو گفتم و گوشی رو قطع کردم.

 

مانتوش به بدنش چسبیده بود و مشخص بود که زخم‌های زیادی داره و خون زیادی ازش رفته. در حالی که سعی می‌کردم نفس بکشم با ترس دست‌های لرزونم به سمت مچ دستش بردم و نبضش و گرفتم.

 

با حس نکردن نبضی زیر دستم روح از تنم جدا شد. بی حرکت به دست‌های سردش که بین دستام بود نگاه ‌کردم و هیچ حرکتی ‌نکردم. حتی دیگه اشک‌هام هم بند امده بود. انگار که دیگه روحی توی تنم نمونده بود.

 

به یکباره نگاهم به زخم پایین رگ دستش افتاد که داشت یواش یواش جوش می‌خورد. با دیدن این صحنه انگار تمام احساساتم که برای چند ثانیه از وجودم پر کشیده بودن دوباره به قلبم برگشتن!

 

چشمام گرد شد و نفسم بند امد. امکان نداره اینقدر سریع زخمی به این عمیقی در حال ترمیم بشه. با وحشت دستش رو ول کردم و خودم رو روی زمین به سمت عقب کشیدم. خیلی ناگهانی برقی که چندسال پیش توی چشماش دیدم رو به یاد اوردم. برقی که این روزها زیاد توی چشم‌های افراد مختلف میبینم.

 

با شوک بدون اینکه به لباس‌هام توجه کنم خوردم به روی زمین کشیدم تا از مانلی دور باشم. اون برق عجیب، اون زخمی که بسته شده بود و نبضی که نمیزد دقیقا نشونه دهنده چی بود؟! چیزی که تا به حال ندیده بودم، ولی برام به طرز عجیبی اشنا به نظر می‌رسید.

 

 همون لحظه صدای اژیر امبولانس تو خیابون پیچید و بعد چند نفرِ سفیدپوش از کنارم گذشتند و به سرعت مانلی رو روی برانکارد گذاشتن و بردن. با دیدن اینکه دارن در ماشین رو می‌بندن سریع از جام بلند شدم و با دو به سمت امبولانس رفتم. الان دوستم مهم‌تر از هر چیزی بود!

 

بی‌توجه به چیزی که توی دلم داشت مثل خوره مغزم رو می‌خورد خودم رو انداختم داخل امبولانس، که یه زن با لباس پرستاری و لب‌های شتری چنان با اخم نگاهم کرد که انگار ارث باباش رو نوش جان کردم یه لیوان ابم روش! با عشوه خرکی و غیض رو به من گفت:

 

- خانم چه خبرته چرا مثل گوسفند سرت رو می‌ندازی میای داخل، اخه مگه نمی‌بینی بیمار اینجاست!

 

اخم کردم و چپ چپ نگاهش کردم. حیف که جاش نبود مگرنه نشونش می‌دادم گوسفند کیه! 

 

 مثل خودش صدام رو مسخره و نازک کردم و گفتم:

 

- هانی ایشون خواهرم هست و من همراهش، اگه میشه به جای حرف زدن حواست به مریضت باشه!

 

پشت چشمی برام نازک کرد و در حالی که موهای بلوندش رو از مقنعه‌اش بیشتر بیرون می‌داد، مشغول به کارش شد. 

 

من هم چپ چپ نگاهش کردم و روی جایگاهی که کنار برانکارد بود نشستم و دوباره به دست‌های مانلی نگاه کردم که هیچ خراشی روشون نبود. ماشین راه افتاد و اژیرکشان به سمت بیمارستان رفت. پرستار دستش رو به سمت رگ دست مانلی برد که نبضش رو بگیره.

 

اما با یاداوریه اینکه وقتی من نبضش رو گرفتم نبض نداشت و اما زخماش به طور عجیبی بسته شده بود، به طور ناخوداگاه به این فکر کردم که امکان داره بعدا برای مانلی بد بشه برای همین قبل از اینکه دستش رو بگیره با اینکه برای خودمم عجیب بود ولی به سرعت یکی از سُرم‌هایی که کنارم بود رو از قصد روی زمین انداختم که صدای بلند و بدی داد.

 

پرستاره با ترس بالا پرید و جیغ ارومی کشید. به سرعت برگشت و به سُرمی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد. بعد از چند ثانیه که متوجه شد چه اتفاقی با اخم به من نگاه کرد. شونه‌ای بالا انداختم و به امید اینکه دیگه سمت مانلی نره پرو پرو بهش زل زدم. ولی از شانس زیبا و همیشه خوبم بعد از چند دقیقه که حرصی به من زل زد و دید از رو نمیرم، پوفی کشید و دوباره به سمت مانلی برگشت تا نبضش رو چک کنه.

 

با دیدن اینکه دوباره داره به سمتش میره چشمام گرد شد و هول کردم. سریع به اطراف نگاه کردم تا چیزی پیدا کنم که باهاش بتونم حواسش رو پرت کنم. با دیدن اینکه انگشت اشاره‌اش رو داره روی رگ دست مانلی می‌زاره خواستم حرفی بزنم که یهویی چشمم به پشت سرش افتاد که سینیی پر از وسایل پزشکی خود به خود روش زمین افتاد و همه وسایلی که روش بود کف امبولانس پخش شد. با چشمای گرد شده از تعجب به صحنه‌ی رو به روم نگاه کردم و چند بار پلک زدم. الان این وسایل‌ها خود به خود افتادن!

 

پرستاره با عصبانیت جیغی کشید و بالاخره بیخیالِ مانلی شد. روی زمین نشست تا وسایلِ ریخته شده رو جمع کنه. من هنوز هم با وحشت به جایی که وسایل‌ها افتاده بودن نگاه می‌کردم. همش حس‌ می‌کردم که کسی اونجا وایستاده. با چشم های ریز شده به اون نقطه زل زده بودم اما بازم هیچی ندیدم!

 

با ایستادن امبولانس نگاهم رو از اون نقطه گرفتم و با فکر اینکه حتما خیالاتی شدم دیگه به اونجا نگاه نکردن. چند نفر امدن و برانکارد رو به سمت بیمارستان بردن. من هم به ارومی از جام بلند شدم و پشت سرشون داخل بیمارستان رفتم. به یک اتاق منتقلش کردن و به من گفتن بیرون از اتاق منتظر بمونم.

 

 با صدای زنگ گوشیم چشم از در اتاق گرفتم و به تلفن نگاه کردم با دیدن اسم مامان که روی صفحه گوشی بهم چشمک میزد گوشی رو جواب دادم.

 

-الو جانم مامان.

 

صدای مامان از اون‌طرف خط به گوشم رسید:

 

- سلام مادر چرا نیومدی خونه خالت اینا؟ الانم امدیم خونه ولی اینجا هم نبودی!

 

در حالی که به بند کتونیم نگاه می‌کردم اروم جواب دادم:

 

- سلام مامان حال مانلی خوب نبود اوردمش بیمارستان، امشب رو احتمالا پیش مانلی می‌مونم.

 

صداش رنگ نگرانی گرفت. با هول سریع پرسید:

 

- وا مادر مانلی چش شده؟!

 

در حالی که سعی می‌کردم زود بپیچونمش و الکی نگرانش نکنم با مکث گفتم:

 

- اوم، خودمم هنوز نمیدونم مامان، وقتی امدم خونه براتون میگم.نگران نباش چیز خاصی نیست... .

 

همینطور داشتم حرف می‌زدم که صدای در بلند شد و دکتر بلند قامتی از اتاق بیرون امد. در حالی که دستش رو توی جیب روپوش سفیدش می‌کرد رو به روم وایستاد و با چشم‌های منتظر نگاهم کرد. با تعجب حرفم رو خطاب به مامان ادامه دادم:

 

- مامان الان کار دارم بعدا بهت زنگ میزنم.

 

-باشه مادر در مورد مانلی هم من رو در جریان بزار، اونم برام با شما فرقی نداره. خیلی نگرانش شدم.

 

صدای مهربونش رگه‌هایی از نگرانی داشت. اصلا از حضور کسی که رو به روم بود و با چشمای مرموز نگاهم می‌کرد خوشحال نبودم، چون حس خیلی افتضاحی از وجودش بهم دست می‌داد. برای همین سریع گفتم:

 

-چشم مامان خبرت می‌کنم. فعلا خدافظ.

 

-به سلامت

 

به سرعت گوشی رو قطع کردم و با کنجکاوی بهش خیره شدم. با دیدم اینکه تلفن رو قطع کردم به سرعت با نگاه کنکاش کننده و لحن مرموزی پرسید:

 

- شما همراه بیمار هستید؟!

 

سری تکون دادم و بی‌‌توجه به حس افتضاح بدی که ازش می‌گرفتم گفتم:

 

- بله من همراهشم، حالش خوبه؟

 

دستی به موهای بورش کشید و درحالی که با همون نگاه عجیبش بهم زل زده بود گفت:

 

- خودش که هیچ مشکلی نداره؛ اما میشه بدونم چرا لباساش خونیه بدون اینکه هیچ زخمی داشته باشه؟!

 

با سوالی که پرسید شوکه شدم! اول مبهوت بهش نگاه کردم اما بعد سعی کردم که جمعش کنم. پس در حالی که توی ذهنم داشتم سناریو چینی می‌کردم اروم گرفتم:

 

- من نمی‌دونم چه اتفاقی براش افتاده، ولی وقتی امدم پیشش دیدم که داره خون بالا میاره. احتمالا بخاطر همونه که لباساش خونیه، بعدش بلافاصله از حال رفت و دیگه نشد ازش بپرسم.

 

با زیرکی ابرویی بالا داد و در حالی که توی نگاهش خر خودتیه خاصی موج میزد با لحن مسخره‌ای گفت:

 

- بعد میشه بدونم چرا روی صورت و دور دهنش اثری از خون نیست؟!

 

با پشمای ریخته شده از این همه زرنگ بودنش، با لحن حق به جانبی سریع گفتم:

 

- جناب شما نیومدی از من بازجویی کنی، پس به شما هیچ‌گونه ارتباطی نداره.

 

با ابروهای بالا رفته دهن باز کرد که جوابم رو بده ولی با بلند شدن صدای دختری از کنارمون صداش توی گلوش خفه شد:

 

- سیروان باید دیگه بریم دیرمون شده!

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۹

 

 

 

 

 

 نگاهم رو از اون گرفتم و به دختر مو صورتیی که با روپوش پزشکی کنارمون وایستاده بود نگاه کردم. بی توجه به من با چشمای مشکیش به دکترِ که از قرار معلوم اسمش سیروان بود نگاه می‌کرد. از دوتاشون حس بدی می‌گرفتم. مخصوصا اون دختر که انگار انرژی منفی به سمتم پرتاب می‌کرد. سیروان سری براش تکون داد و در حالی که با همون نگاه مرموز به من زل زده بود به سمت اون دختر رفت و زمزمه کرد:

 

- از اشناییت خوشحال شدم. همدیگه رو بعدا خواهیم دید.

 

بدون اینکه منتظر جوابی از طرف من بمونه پشت سر اون دختر رفت. با اخم به جای خالیش نگاه کردم، انرژیِ منفی که داشتن رو هنوز حس می‌کردم. بعد از چند ثانیه نگاهم رو کلافه از جای خالیش گرفتم و به سمت اتاقی که مانلی توش خوابیده بود رفتم. در اتاق رو باز کردم و اروم داخل رفتم. با دیدن صورت رنگ پریده و چشمای بسته‌اش یاد اتفاقاتِ توی کوچه افتادم. نمی‌دونستم چطور باید باهاش برخورد کنم. به ارومی به سمتش رفتم و کنارش روی مبلی که نزدیک تختش بود نشستم. امروز خیلی برام عجیب بود. از یه طرف اتفاقات شرکت و ادمای عجیبش. از یه طرف دیگه اون مرد مرموزی که توی دره‌ی ارامش دیدم، و گل سر سبد همشونم اتفاقاتی که با مانلی افتاد بود. نگاهم رو به مچ دستش دوختم. اگه واقعا چیز‌هایی که دیدم درست باشه باید زخمش سریع ترمیم بشه، پس من باید از یه چیزی مطمئن بشم. 

 

مثل ادم‌های مسخ شده از جام بلند شدم. نگاهم به سمت سرنگی که روی میز بود رفت. دستم رو بلند کردم و برش داشتم. سوزنش رو از جلد بیرون اوردم و به سمت مانلی رفتم.

 

به ارومی دستش رو گرفتم و با تردید سوزن خراش عمیقی روی دستش انداختم. توی خواب تکونی خورد اما چشماش رو باز نکرد. بعد از چند ثانیه زخمش جلوی چشمام اروم اروم شروع به بسته شدن کرد. مبهوت به دستش که دیگه ردی از زخم روش نبود نگاه کردم. به سرعت دستمالی از روی میز برداشتم و خون‌های روی دستش رو پاک کردم که دقیق‌تر اون زخم رو ببینم. 

 

با پاک شدنِ خون‌ها و ندیدن هیچ زخمی روی دستش مبهوت دستمال رو روی زمین انداختم و کلافه روی صندلی نشستم. این چه معنی میده؟ الان من باید چیکار کنم؟ چطور باهاش رفتار کنم؟

 

دیگه واقعا خسته شده بودم و نیاز به خوابیدن داشتم. اینقدر به سقف نگاه کردم و به دلیل اتفاقات امروز فکر کردم که همونجا روی صندلی غرق در دنیای خواب‌هام شدم.

 

( توی فضای ناآشنا و عجیبی بودم. روشنایی دورم حلقه بسته بود و داشت چشمم رو کور می‌کرد. صدای فریاد هایی که اسم ارسلا رو صدا میزدن داشت رو اعصابم خش می‌نداخت.

 

کم کم داشت روشنایی جاش رو به تاریکی داد. در اخرین کورسوی نور داشت یه چهره از یه مرد به وجود ‌می‌امد. از اون مرد فقط یه چشم ابی به زلالی دریا و یه چشم قرمز به سرخی خون می‌دیدم. به ارومی به سمتم قدم برداشت. درحالی که توی یک قدمیم ایستاده بود با صدای عصبی و خش داری گفت:

 

- تو ارسلایی!

 

با شنیدن این اسم که تا چند دقیقه پیش سوهان روحم بود اخم کردم. با حرص بلند "نه" گفتم و به اون چشم‌ها زل زدم. یهو اون صدای خشمگین و خش دار تبدیل به صدای بم و ملایمی شد. چشماش کامل ابی شده بود. با صدای مهربون و اشنایی در حالی که دستش رو به سمت صورتم می‌اورد زمزمه کرد:

 

- تو ارسلایی، ارسلای من! 

 

اخمی کردم و در حالی که دستش رو کنار میزدم با عصبانیتی که از شنیدن این اسم به قلبم چنگ میزد غریدم:

 

- من اسمم ارسلا نیست، من ارسام!

 

با شنیدن این حرفم انگار دیوونه شد. دوباره به اون حالت عصبی و چشمای قرمز در امد. اینبار از شدت خشم از چشماش خون می‌امد. با خشم دستاش رو مشت کرد و داد زد:

 

- تو ارسلا هستی دختره‌ی احمق، بگو که ارسلایی...بگو!

 

از چشم‌های سرخ و خون‌الودش ترسیدم و عقب رفتم. درحالی که وحشت‌زده به چشم‌های وحشتناکش نگاه می‌کردم یه بند زمزمه کردم:

 

-من ارسلا نیستم. من ارسا‌م، من ارسلا نیستم! کسی رو به این اسم نمی‌شناسم دست از سرم بردار.

 

انگار با هر زمزمه‌ی من بیشتر دیوونه میشد. به سمتم هجوم اورد و گلوم رو محکم توی دستش گرفت و فشار داد. انگار توی تضادی از احساسات خوب و بدش دست و پا میزد. هم‌زمان با تنفر و عشق نگاهم می‌کرد، لحظه‌ای دستاش رو شل می‌کرد و ثانیه‌ای بعد دوباره محکم دستش رو دور گلوم فشار می‌داد. یکی از چشماش سرخ و دیگری ابی بود دقیقا مثل احساسات بد خوبش، از یکی خون و اون یوی اشک میومد.

 

گلوم رو بیشتر فشار داد و بی‌توجه به منی که داشتم خفه میشدم با بغض زمزمه کرد:

 

- تو ارسلایی، تو ارسلای منی! زود باش بگو که ارسلا هستی.

 

با احساس خفگیِ وحشتناکی در حالی که بین چنگال‌هاش اسیر بودم و دست و پا میزدم جیغ بلندی کشیدم.)

 

با تکون دادن های کسی با وحشت از خواب بیدار شدم و به اطراف نگاه کردم. یادم نمیاد وحشتی که موقع بیدار شدن داشتم بخاطر چی بود. با گیجی به مانلی نگاه کردم. نگرانی و ترس توی جنگل چشم‌هاش موج میزد. با منگی و لحن خوابالودی گفتم:

 

- چیشده مانلی چرا شکل میمون های افریقایی داری نگاهم می‌کنی!

 

بی توجه به حرفی که بهش زدم با استرس گفت: 

 

- ارسا تو خواب داشتی جیغ می‌زدی و یه اسم رو تکرار می‌کردی.

 

با گیجی نگاهش کردم. خواب، کدوم خواب! هیچی یادم نمیاد. مشکوک بهش نگاه کردم و زمزمه کردم:

 

- چه اسمی رو صدا می‌زدم هیچی یادم نیست!

 

با شنیدن اینکه گفتم چیزی یادم نمیاد لبخندی رو لبش نشست، انگار دیگه ترسی نداشت. یهویی یاد چیزی که قبل از خوابیدنم ازش دیده بودم افتادم. با ترس به دستش نگاه کردم. کاملا سالم بود! 

 

با شنیدن صدای پرخنده و مصنویش نگاهم رو از دستش گرفتم به چشماش زل زدم:

 

- هیچی بابا تو خواب هی جیغ جیغ می‌کردی و اصغرو صدا میزدی!

 

بعد چشمکی بهم زد و با شیطنت ادامه داد:

 

- فکر کنم سعی داشتی تو خواب با اصغر خاک تو سری کنی، اره؟ می‌خواستی بی عفتش کنی شیطون!

 

بی‌توجه به چرت و پرتایی که می‌گفت، سعی کردم با زرنگی از زیر زبونش حرف بکشم. باید بفهمم ماجرا از چه قراره! چشمام رو ریز کردم و مشکوک زمزمه کردم:

 

- دیروز چه اتفاقی افتاد که تیکه پاره شده بودی؟ زود تند سریع بگو!

 

-راستش... .

 

تا امد حرف بزنه سریع و با غیض گفتم:

 

- حرف نزن! گفتم حرف بزن! سریع بگو.

 

با چشمای گرد شده نگاهم کرد و با پشمای ریخته شده گفت: 

 

-احمق وقتی حرف نزنم چطور می‌خوام حرف بزنم؟!خب یه دقیقه خفه شو دارم زر میزنم!

 

 از حرف چرتی که زدم خودمم خندم گرفت ولی بهش رو ندادم و در حالی که سعی داشتم جلوی خندم رو بگیرم گفتم:

 

- حالا هر چی، زود بگو ببینم! اونجا چیشد؟

 

پشت چشمی برام نازک کرد و در حالی که ابروهاش رو تند تند برام بالا می‌نداخت با خباثت گفت:

 

- شما بگو داشتی تو خواب با اصغر چیکار می‌کردی که جیغ و دادت به راه بود.

 

بعد روم خم شد و لبای کوچیکش رو غنچه کرد و با یه صدای نازک گفت:

 

- نظرت چیه عملی نشون بدی؟!

 

با خنده و موهای بلوندش رو گرفتم و رو به عقب کشیدم تا از روم بلند شه و هم زمان گفتم:

 

- زهرمار چندشِ یبوست.

 

در حالی که خودشم خنده‌اش گرفته بود بیشتر امد نزدیکم و مسخره گفت:

 

- ژان شهلا الهی بمیرم برات!

 

در حالی که خم شده بود و سعی داشت تف مالیم کنه صدای در اتاق بلند شد. دوتامون همونطوری خشکمون زده بود. نمی‌تونستم پشت سرم رو نگاه کنم ببینم طرف کیه. یهو صدای جیغ یه زن بلند شد و بعد زرتی صدای محکم بهم کوبیدن شدن در امد. انگار خواهرمون اینجا رو با طویله اشتباه گرفته بود!

 

من و مانلی همونطوری خشک شده به هم نگاه کردیم و یهو زدیم زیر خنده ، هر لحظه امکان داشت از شدت خنده روده‌هام بر اثر پیچیدگیِ پس از زایمان بهم گره بخورن. اروم و با ته مونده‌های خندم گفتم:

 

- کوفت هیز بازی در نیار. زود تند سریع بگو دیشب چه اتفاقی افتاد؟ نمی‌تونی با این مسخره بازی‌ها از زیرش در بری!

 

خنده اش قطع شد و نگاهش رو دزدید. در حالی که با پایین موهای بلوندش بازی می‌کرد اروم گفت:

 

- هیچی بابا چند تا دزد جلو راهم رو گرفتن، که کیفم رو بدزدن. منم مقاومت کردم، اونا هم در راه خدا زدن لهم کردن.

 

با نگاهی که خر خودتی را فریاد می‌زد بهش نگاه کردم، اما هیچی نداشتم که بگم. اگه واقعیت رو بهش می‌گفتم که میفهمید که من متوجه شدم. اگرم بهش نگم که چطور می‌خوام براش بهونه بیارم که من میدونم تو دروغ میگی!

 

در کل این روزها داره اتفاقاتی میوفته که من باید ازشون سر در بیارم و بفهمم دلیل این اتفاقات چیه!

 

به اجبار سری به نشونه‌ی فهمیدن تکون دادم و بی‌خیال شدم. با دیدن اینکه حال مانلی خوبه از جام بلند شدم. مانلی با نگاهش کنجکاو شد و گفت:

 

- واسه‌ی چی بلند شدی؟!

 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

 

- چیه از اینکه خوشت امده که نمی‌خوای بری؟! خب تو الان از من سالم‌تری پس دلیلی نداره امشب توی بیمارستان بخوابیم.

 

سری به نشونه موافقت تکون داد و اون هم از جاش بلند شد. بخاطر اینکه لباسای خودش خونی بود مجبور بودیم که با همون لباسای بیمارستان بریم بیرون. من زودتر ازش بیرون رفتم و از پذیرش برگه ترخیص رو گرفتم. بعد از اینکه پول بیمارستان رو پرداخت کردم دوباره برگشتم توی اتاق مانلی، بعد از برداشتن کیف و وسایلمون به سمت بیرونِ بیمارستان رفتیم. مانلی با اون لباسایه گشادِ بیمارستان خیلی سم شده بود. خداروشکر شالش زیاد خونی نبود و شال خودش رو پوشیده بود، وگرنه با اون روسری‌های بیمارستان دیگه سم خالص میشد. از محوطه‌ی بیمارستان بیرون رفتیم و مثل اسکلا با پای پیاده به سمت خونه راه افتادیم چون این موقع شب عمرا تاکسی پیدا بشه.

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۱۰

 

 

 

 

 

***

 

 

 

(دانای کل)

 

 

 

 

 

کلافه روی صندلیِ اتاقِ سرتاسر مشکیش نشسته بود و منتظر خبری از سمت اونها بود. دستی میان موهای مشکی رنگش کشید و با چشمان ابی و سردش به دَرِ اتاق کارش زل زد. با شنیدن صدای باز شدن دستگیره‌ی پنجره از پشت سرش متوجه شد کسی وارد اتاق شده. این یواشکی داخل امدن فقط می‌تونست کار یه نفر باشه، پوفی کشید و خطاب به شخصی نامرئی که با لبخند پشت سرش ایستاده بود و فکر می‌کرد که بالاخره تونسته رئیسش رو گول بزنه، گفت:

 

- خب سهیل اونجا چه اتفاقی افتاد؟ فهمیدی چه بلایی سرش امده؟!

 

سهیل با فهمیدن اینکه باز هم رئیسش مچش را گرفته است از حالت نامرئی در امد و با چشم‌‌های ریز شده و لحن سرخوش همشگیش گفت:

 

- باز که مچم رو گرفتی رئیس! رفتم پیگیر شدم ولی چیزی دستم نیومد که بفهمم دقیقا کی هستن. ولی فهمیدم که بازم اون افراد ناشناسی هستن که به بقیه افرادمون حمله کردن. باید به سرعت متوجه بشیم کسی که داره به افرادمون حمله می‌کنه کیه! انگار فقط ما هم نیستیم چون از جاهای پراکنده‌ای گزارش امده که افراد مشابهی با کسایی که به ما حمله کردن به گروه‌های مختلف دیگه‌ای هم حمله کردن.

 

سری به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد و به سهیل که در حال نشستن بر روی مبلِ رو به رویش بود نگاه کرد و سوالی دیگر از او پرسید:

 

- حال مانلی چطور بود؟ 

 

سهیل با شنیدن اسم شخصی که زیادی برایش مهم بود با ناراحتی اخمی کرد و گفت:

 

- توی وضعیت خوبی پیداش نکردم. بی‌هوش بود و کامل همه‌ی بدنش خونی بود. ارسا هم کنارش بود برای همین نتونستم از حالت نامرئی در بیام.

 

مرد با تعجب ابرویی بالا انداخت و با شنیدن اسم ارسا شاخک‌هایش بالا امد. با تعجب رو به نگاه ناراحتِ سهیل گفت:

 

- ارسا؟! ارسا دیگه اونجا چیکار می‌کرد؟ متوجه‌ی چیزی که نشد؟

 

سهیل درحالی که به تتوهای دستش خیره بود به ارومی زمزمه کرد:

 

- نگران نباش! کاملا حواسم بود که کسی متوجه‌ی چیزی نشه. البته من موقعی اونجا رسیدم که امبولانس امده بود و نمیدونم قبلش اتفاقی افتاده یا نه، اما با اون شوکی که ارسا از دیدن مانلی بهش دست داده بود و با ترس خودش رو عقب عقب می‌کشید من بعید می‌دونم متوجه‌ی چیزی شده باشه! ‌ولی یه چیزی برام عجیب بود چون وقتی وارد امبولانس شدیم یه پرستار می‌خواست نبض مانلی رو بگیره اما ارسا از قصد وسایلی که کنارش بود رو روی زمین انداخت تا اون زن نبض مانلی رو نگیره. حتی وقتی اون زن دوباره رفت سراغ مانلی اینبار من چند تا وسایل دیگه زمین انداختم اما ارسا با اینکه دید که وسایل همینطوری الکی روی زمین میوفتن با اینکه بازم تعجب کرد اما هیچی نگفت، بعدشم که رفتیم توی بیمارستان و متوجه شدم که دکتری که وعضیت مانلی رو چک می‌کنه یه خوناشامِ، ولی نتونستم بفهمم عضو چه گروهیه و سریع دیگه امدم اینجا تا بهت گزارش بدم!

 

پسرک مبهوت به سهیل نگاه می‌کرد و هر لحظه و با هر کلمه خشمگین‌تر میشد. با شنیدن جمله‌‌ی اخری که از دهن سهیل بیرون آمد دیگر صبرش به سر آمد و با حرص دستش را بر روی میز کوبید. درحالی که خشم در چشمانش موج میزد بلند غرید:

 

- سهیل، سهیل من از دست تو چیکار کنم! این همه اتفاق افتاده و تو بعد از دو ساعت فس فس کردن داری به من میگی؟ بعد میگی اروم باشم و چیز مهمی نشده! دکتری که اونجا بوده یه خوناشام ناشناس بوده و تو اون رو با ارسا و مانلیِ بیهوش تنها گذاشتی؟! احمق تو هنوز نفهمیدی اون چه شخصیه و حتی بوی عطر خونش هم خوناشام‌ها رو جذب می‌کنه! حالا اون به کنار تو میدونی چند نفر الان دنبالش هستن که پیداش کنن؟ الانم امدی ور دل من که گزارش کار بدی؟! زود باش برو پیداشون کن و هر جا بودن چهار چشمی حواست بهشون باشه! چند مدته که از بیمارستان زدی بیرون؟ 

 

سهیل که انگار تازه متوجه عمق ماجرا شده بود به سرعت از جایش بلند شد و درحالی که دوباره از پنجره بیرون می‌رفت سریع گفت:

 

- تقریبا یکی دو ساعتی میشه که از اونجا رفتم. تا الان دنبال سرنخ از خوناشام‌هایی که به مانلی حمله کردن بودم.

 

بعد از اتمام حرفش از پنجره بیرون پرید و آن مرد را با کلافگی‌ها و نگرانی‌هایش تنها گذاشت.

 

 

 

***

 

 

 

( ارسا)

 

 

 

 

 

با حرص دست مانلی رو گرفتم و دنبال خودم خرکشش کردم. هنوز دو دقیقه هم از راه رفتنمون نگذشته بود که شروع به غرغر کرد که من حوصله ندارم پا پیاده این همه راه رو بیام و بیا برگردیم همون بیمارستان تا صبح، با اعصاب خراب به بقیه‌‌ی غر زدن هاش گوش دادم و بیشتر دنبال خودم کشیدمش:

 

- وای ارسا تروخدا بزار بریم خونه‌ی رفیق من، توی همین خیابونه! اصلا برگردیم همون بیمارستان بهتر نیست؟ خدایی حوصله داری پا پیاده تا خونه بری؟ گوشیت رو چک کن ببین اسنپ گیر نمیاری... .

 

به عصبانیت دستش رو ول کردم و با حرص به سمتش برگشتم، با نگاه تیزی به چشمای بی‌حوصله‌اش زل زدم و غریدم:

 

- یه کلمه دیگه حرف بزنی همین‌جا پرتت می‌کنم توی جوب و میرم خونه، اخه عقل کل نصفه شبی چطور بریم خونه‌ی مردم و اسنپ بگیریم! اصلا بیمارستان چطور برگردیم وقتی تصفیه کردیم! برم بگم به دلیل گشادبازی‌های رفیقم برگشتیم لطفا بزارید امشب رو هم بمونیم!

 

با شنیدن صدای بوقی از پشت ‌سرمون حرفم رو دیگه ادامه ندادم. عصبی به عقب برگشتم و به بنزی که برامون بوق میزد نگاه کردم. بعد از کمی دقت کردن متوجه شدم که کسی که پشت ماشین نشسته همون سهیل مدیرعامل اون شرکته‌، خواستم با حرس برگردم و به راهم ادامه بدم که مانلی به سرعت دستم رو گرفت و با ذوق به سمت اون ماشین کشید. با تعجب نگاهش کردم و با خودم گفتم حتما می‌خواد باهاش سلام احوال‌پرسی کنه ولی وقتی در عقب ماشین رو باز کرد و من رو شوت کرد توی ماشین و خودشم روی صندلی جلو نشست پشمام فر خورد. تا دهن باز کردم که حرفی بزنم صدای پر ذوق مانلی بلند شد:

 

- وای سهیل دمت‌گرم اگه نیومده بودی این ارسا من رو تا خونه پا پیاده خرکش می‌کرد. فکر نمی‌کردم بیای دنبالمون!

 

سهیل انگار که به این رفتارها عادت داشته باشه با لبخند ماشین رو روشن کرد و با لحن مهربون و نگاه پر محبتی گفت:

 

- اوم دیگه وقتی زنگ زدم گفتی دارید پا پیاده میاید گفتم بیام سراغتون.

 

ابرویی از این صمیمیتی که بینشون بود بالا انداختم و مشکوک گفتم:

 

- کی به مانلی زنگ زدید که من ندیدم؟!

 

سهیل ماشین رو روشن کرد و درحالی که از آینه بهم نگاه می‌کرد با همون لحن مهربون گفت:

 

- اون‌موقعی که شما رفته بودید برگه ترخیص مانلی رو بگیرید.

 

سری به نشونه‌ی تایید تکون دادم و مشکوک بهشون زل زدم که بدون توجه به من یواش داشتن با هم پچ‌پچ می‌کردن. در کمال تعجب سهیل راه خونه‌ی مانلی رو بلد بود و به اون سمت رفت. این حجم از صمیمیت خیلی مشکوک میزنه! یعنی امکان داره چیزی بینشون باشه که مانلی به من نگفته باشه؟!  

 

این روزها چیزای زیادی هست که باید متوجه‌‌‌شون بشم. پس این موضوع رو هم باید به لیست چیزایی که می‌خوام بهشون رسیدگی کنم اضافه کنم. 

 

بعد از چند دقیقه جلوی خونه رسیدیم. دَرِ ماشین رو از کردم و در همون حال خطاب به سهیل گفتم:

 

- اقا سهیل دستتون درد نکنه تا اینجا ما رو رسوندید، فعلا خداحافظ.

 

لبخندی بهم زد و سری به نشونه‌ی تشکر تکون داد. به سرعت از ماشین پیاده شدم و منتظر موندم مانلی هم بیاد. مانلی هم حرفی به سهیل زد و از ماشین بیرون امد. دوباره دستی به نشونه‌ی خداحافظی برای سهیل تکون دادم که اونم با لبخند برام سر تکون داد و ماشین رو روشن کرد. لحظه‌ی بعد گازش رو گرفت و به سرعت ازمون دور شد. بعد از رفتن سهیل مانلی دستم رو گرفت و کشید سمت خونه و با خنده گفت:

 

- بدو بریم تا کسی با این ریخت و قیافه من رو ندیده.

 

در اپارتمان رو باز کرد و سریع رفت داخل، من هم پشت سرش وارد خونه شدم و هم‌زمان خمیازه‌ی بلند بالایی کشیدم. خونه‌اش کوچیک نبود ولی بزرگم نبود، بهتره بگم برای یه نفر خوب بود. مانلی به سرعت رفت توی حموم تا از شر اون لباسا و چرک و کثافت‌های روی بدنش راحت بشه. منم مانتوم رو در اوردم و شوت کردم روی کاناپه‌های زرشکی رنگش، زیر لباسم یه نیم تنه‌ی مشکی رنگ داشتم. رفتم تو اتاق مانلی و بدون تعارف یکی از شلوارک‌هاش رو پوشیدم. کلا من و مانلی این حرفا رو با هم نداریم و از مسواک همدیگه هم استفاده می‌کنیم.

 

 

ناظر : @ کاکا سنگی گودرتمند

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۱۱

 

 

 

 

 

توی اینه‌ی اتاق به سر تا پام نگاه کردم. لباس مشکیم با پوست سفیدم تضاد قشنگی ایجاد کرده بود. یکم خودم رو دید زدم و بعد از اتاق بیرون امدم. من و مانلی همیشه وقتی پیش هم می‌مونیم فیلم ترسناک نگاه می‌کنیم پس مطمئنا امشبم بند و بساطِ فیلم ترسناک به راهه.

 

کشوی مخصوص فیلم ترسناک‌ها رو باز کردم و یکی یکی به فیلم‌ها نگاه کردم که بالاخره یکی‌شون چشمم رو گرفت. به جلدش نگاه کردم که عکس یه خوناشام روی جلدش بود و چندتا موجود دیگه، به نظر ترسناک نمی‌امد ولی بهش می‌خورد باحال باشه. همون سی‌دی رو برداشتم و توی دستگاه گذاشتم. بعد رفتم خوراکی‌هایی که مانلی همیشه توی کمد جاساز می‌کرد رو بیرون اوردم و توی ظرف ریختم.

 

ظرف رو روی میز گذاشتم و چندتا از بالشتک‌های نرمی که روی تختش بود رو هم برداشتم و گذاشتم روی مبل، روی بالشتک‌ها ولو شدم و یکی‌شون رو بغل کردم. همون لحظه صدای در حموم بلند شد و مانلی با یه حوله تن‌پوش بیرون امد. با دیدن فیلمی که گذاشتم و خوراکی‌هایی که اوردم گل از گلش شکفت، خودش رو کنار من روی بالشتک‌ها پرت کرد و یکی ازشون رو مثل من بغل کرد. درحالی که یه مشت از تخمه‌ها برمی‌داشت رو به من گفت:

 

- موضوعش راجب چیه؟! 

 

شونه‌ای بالا انداحتم و بی‌خیال گفتم:

 

- نمی‌دونم منم جلدش رو دیدم. انگار از اون خوناشامی و جادوگری هاست!

 

اروم خندید و با ابرو‌های بالا رفته گفت:

 

- اوم به نظر جالب میاد، پلیش کن!

 

فیلم رو پلی کردم و به صفحه تلویزیون زل زدم. موضوعش راجب دهکده‌ای بود که مردمش به طرز عجیبی به خوناشام تبدیل شده بودن و یه گروه ماورایی که دنبال پیدا کردن این خوناشام‌ها بودن. با هیجان به جای حساس فیلم نگاه می‌کردیم و تند تند چص‌فیل می‌خوردیم و تخمه می‌شکستیم.

 

صحنه رفت روی جایی که یکی از خوناشام‌ها به سمت دوست بچگیش رفت و تمام خونش رو ‌خورد. صدای جیغ دختره توی خونه پخش شده بود. با حس سنگینی نگاهی سرم رو به سمت مانلی برگردوندم. نگاهم به چشماش افتاد که به من خیره بود و اب دهنش رو قورت می‌داد. سری به نشونه‌ی اینکه چه مرگته تکون دادم که سریع از جاش بلند شد و تلویزیون رو خاموش کرد. با تعجب خواستم اعتراض کنم که سریع گفت:

 

- فیلمش قشنگ نیست. منم خیلی خستم به نظرم بگیریم بخوابیم. 

 

بخاطر اینکه خودمم خسته بودم بی‌خیالش شدم و دیگه چیزی نگفتم، روی مبل دراز کشیدم و خمیازه‌ی بلند بالایی سر دادم. مانلی هم روی مبل کناریم دراز کشید و به دو دقیقه نکشیده صدای خر و پفش بلند شد، اما من خوابم نمی‌برد. سرجام تکون خوردم تا شاید با عوض شدن جام بتونم بخوابم اما هیچی به هیچی!

 

 به یکباره حس بدی وجودم رو در بر گرفت و سرمای بدی به سمتم هجوم اورد. صدای پچ پچ‌های ارومی از اطرافم میومد. با ترس چشمام رو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.

 

 - ارسلا عزیزم!

 

با شنیدن صدای مردی کنار گوشم موهای بدنم سیخ شد و با وحشت چشمام رو باز کردم. به سرعت روی مبل نشستم و به اطرافم زل زدم. 

 

- ارسلا.

 

با شنیدن همون صدا از پشت سرم به سرعت سرم رو برگردوندم و به عقب نگاه کردم ، هیچ چیزی پشت سرم نبود. از شدت ترس نفسم به زور بالا میومد. 

 

به یکباره صدها صدا با هم اسم ارسلا رو فریاد زدن. تنها چیزی که می‌شنیدم صدای ارسلا ارسلا گفتن بود. با وحشت به سمت مانلی رفتم و محکم تکونش دادم که خواب‌الود چشماش رو باز کرد. با باز شدن چشمای مانلی تمام اون صدا ها قطع شد طوری که انگار از اول هیچ صدایی نبوده. اب دهنم رو قورت دادم و با ترس گفتم:

 

- تو هم اون صداها رو شنیدی؟

 

ناله‌‌ای کرد و درحالی که نصفه نیمه خواب و بیدار بود نالید:

 

- کدوم صداها رو میگی؟!

 

امدم دهن باز کنم و براش بگم چیشده ولی هر کاری می‌کردم نمی‌تونستم چیزی بگم. انگار که مغزم ناخوداگاه فرمان می‌داد که اینکارو نکنم. با سرگردونی سرجام برگشتم و رو به مانلی که منتظر بهم نگاه می‌کرد گفتم:

 

- بی‌خیال چیز خاصی نبود. حس کردم صدای زلزله میاد.

 

ناله‌‌ی دیگه‌ای از سر حرص کرد و درحالی که دوباره روش رو برمی‌گردوند زیر لب گفت:

 

- کرم داشتی منو بیدار کردی؟ اخه مگه زلزله صدا داره خل و چل!

 

چند لحظه بعد دوباره صدای خر و پوفش گوش فلک رو کر کرد. دنیا رو اب ببره این الاغ رو خواب می‌بره. هنوزم می‌ترسیدم و حس می‌کردم هر لحظه امکان داره دوباره اون صداها برگردن. مشکوک به اطراف نگاه می‌کردم و همه جا رو زیر نظر داشتم. اینقدر به اطراف نگاه کردم تا دیگه نزدیکای صبح بود که به خواب رفتم.

 

خوابی بدون هیچ رویایی یا بهتره بگم بدون هیچ کابوسی:)

 

 

 

***  

 

 

 

 

 

- ارسا، ارسا بلندشو، بابا امروزم دیر کنی دیگه واقعا شوتت می‌کنن بیرون. اه احمق میگم بلند شو!

 

ناله‌‌ی کردم و خواب‌الود لای چشمام و باز کردم. چشمم به مانلی خورد که مثل مجسمه بالا سرم وایستاده بود و با حرص نگاهم می‌کرد. ادای گریه کردن در اوردم و با بدبختی گفتم:

 

- مانلی جونِ هر کی دوس داری بیخیال شو! دیشب نزدیکای صبح خوابم برد دارم از شدت خستگی هلاک میشم.

 

محکم زد به بازوم و دوباره صدای پر حرصش بلند شد:

 

 - زهر مار بلند شو ببینم. من میگم اخراج میشی تو میگی خوابم میاد! بلند شو، اه بلند شو دیگه!

 

 بدون توجه به غرغر‌هاش چشمام رو بستم و دوباره گرفتم خوابیدم. هنوز خوابم سنگین نشده بود که پشه‌ای رو روی صورتم حس کردم. صورتم رو برگردوندم ولی باز این پشه‌ی سمج امد روی دماغم نشست.

 

دستم رو بالا اوردم و محکم زدم روی پشه که کل صورتم داغون و کثیف شد. به سرعت صاف سرجام نشستم و با چندش به پوست تخم مرغی که توی دستم بود نگاه کردم و حرصی پرتش کردم روی زمین، با شنیدن صدای جیغی بغل گوشم دو تا سکته رو رد کردم و کلا خواب از سرم پرید. سرم رو به سمت صدا برگردوندم که نگاهم به مانلی افتاد، اما قبل از اینکه بتونم موقعیتش رو تجزیه تحلیل کنم سر تا پا خیس شدم. هینی از سردیِ اب کشیدم و مثل کسایی که تازه از زیر اب بیرون امدن دهنم رو باز و بسته کردم.

 

بدون توجه به مانلی که داشت از خنده خودش رو به دیوار می‌کوبید و صدا اگزوز پیکان می‌داد از اتاق بیرون امدم و دویدم سمت دسشویی و تو اینه به خودم نگاه کردم.

 

 با دیدن تخم مرغی که مالیده شده بود رو صورتم فهمیدم که دختره‌یِ احمق قلقلکم داده تا تخم مرغ رو بکوبم تو صورت خودم و صورتم داغون بشه‌، بعد جیغ زده تا بلند بشم و در اخر هم وقتی بلند شدم روم اب یخ ریخته. حرصی صورتم رو شستم و زیر لب به مانلی فوش دادم. 

 

هم‌زمان با اینکه داشتم تو ذهنم نقشه قتلش رو می‌ریختم از دسشویی بیرون رفتم و مثل گاوی که پارچه قرمز جلوش گرفته باشن به مانلی نگاه کردم و در یک اقدام انتحاری دویدم سمتش تا در راه خدا شهیدش کنم. وقتی دید که دارم با سرعت به سمتش می‌تازم سریع رفت پشت مبل سنگر گرفت و شال قرمزش رو از روی مبل برداشت و جلوی خودش گرفت و بلند گفت:

 

- هوش گاو من ارام باش!

 

 با دیدن این حرکتش با عصبانیت بیشتری به سمتش دویدم که یهو شال رو گرفت جلوی راهم و شکل این گاو چرون‌ها تا رسیدم بهش شال رو بالا اورد و من ازش رد شدم. با حرص چرخیدم که دوباره بدوم سمتش که چشمم افتاد به پوست موزی که از دیشب روی زمین افتاده بود. مانلی داشت عقب عقب می‌رفت که پاش رفت روی پوست موز و لیز خورد و همانا بشنویم از لنگ‌های مانلی که در هوا پرواز می‌کردند و نشیمنگاهی که صاف شد. 

 

با دیدن این صحنه به طور بیشعورانه‌ی زدم زیر خنده و بدون توجه به ناله هاش با صدایی که از شدت خنده به زور بالا میومد گفتم:

 

- خدا زده را تدبیر نیست، از جانت گذشتم!

 

دست از ناله کردن برداشت و درحالی که یه دستش به نشیمنگاهش بود پر حرص نگاهم کرد و گفت:

 

- زهرمار برجستگی مرجستگی هر چی داشتم پر زد رفت، دیگه کی میاد من رو بگیره؟! دختره‌ی میمون اخ اخ اخ حس می‌کنم نصف شدم.

 

شونه‌ای بالا انداختم لبخند به لب در حالی که به سمت اشپزخونه می‌رفتم با زرنگی گفتم:

 

- نگران نباش سهیل جونت میاد می‌گیرتت، اونطور که من دیدم انگار خیلی با هم صمیمی هستید، نه؟! وقتی از خونه‌اش هلک و هلک پا میشه میاد بیمارستان که خانوم پاهاش یه وقت درد نگیره، پس حتما با نشیمنگاه صاف شده هم میاد همچو شرک، فیونا رو با خودش به خونه‌ی بخت ببره. درست نمی‌گم؟!

 

مانلی که پشماش از این حجم از رک بودن من ریخته بود با مکث و من من جواب داد:

 

- نه اینطور نیست من و سهیل فقط رفیقیم!

 

در یخچال رو باز کردم و پاکتِ شیر رو در آوردم، درحالی که با نگاه خر خودتی بهش زل زده بودم با لحن کشیداری گفتم:

 

- عـاو بـله می‌دونم!

 

و بعد هم لبخند گشادی زدم و با چشمایی که بازم توش خر خودتی موج میزد بهش زل زدم. با دیدن نگاهم چشم غره‌ی خطرناکی بهم رفت و درحالی که دستش به ماتحتش بود مثل پیرزن‌ها بعد از ده سال با صدتا اخ و اوخ و اینور اونور کردن بلند شد. منم یه لیوان برداشتم و واسه‌ی خودم شیر ریختم، نشستم روی کانتر و در حالی که داشتم شیر می‌خوردم با بی‌خیال به ساعت نگاه کردم. 

 

با دیدن ساعت هر چی خوردم و نخورده بودم و پس دادم بیرون و شروع کردم به سرفه کردن. دیگه داشتم از شدت سرفه خفه می‌شدم که مانلی امد کنارم و محکم زد تو کمرم طوری که حس ‌کردم هر لحظه امکان داره کمرم بشکنه. با دست اشاره کردم که کافیه و یه قلپ شیر از لیوان خوردم تا نفسم جا بیاد. مانلی با چشمای گرد شده به کارای من نگاه کرد و مبهوت گفت: 

 

- چته بابا مگه دنبالت کردن!

 

بی‌توجه به حرفش یکی زدم روی پیشونیم و با بدبختی نالیدم:

 

- ساعت هفت و نیمه، باید نیم ساعت دیگه شرکت باشیم.

 

اونم چشماش گرد شد و سریع گفت:

 

 -همش تقصیر توعه دیگه هی میگم بیدار شو، ولی جنابعالی مثل خرس می‌خوابی و بیدار نمیشی.

 

 بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت اتاق رفتم و تند تند لباسام رو پوشیدم. مانلی هم امد تو اتاق و رفت سمت کمدش تا لباس بپوشه. بعد از پوشیدن همون مانتو شلوار مشکیم رفتم جلوی میز ارایش و یه رژ و ریمل زدم که از حالت جنگلی بودن در بیام. همین دو تا چیز کوچولو کلی خوشگلم کرده بود. تو اینه بوسی واسه خودم فرستادم و به مانلی نگاه کردم که لباساش رو به سرعت موشک پوشیده بود و داشت رژ میزد.

 

زودتر از مانلی از اتاق بیرون امدم و رفتم دم در و کتونی‌هام رو پوشیدم. مانلیم یکم بعد امد بیرون و سریع کفش‌هاش رو پوشید. به سرعت از خونه بیرون امدیم و بدو بدو به سمت ماشین من رفتیم و سوار شدیم.

 

وقتی سوار ماشین شدم اتفاقات دیروز جلو چشمام تقش بست و حالم رو خراب کرد. سعی کردن افکار بد رو از خودم دور کنم. پام رو روی گاز فشار دادم و با سرعت به سمت شرکت روندم. گوشیم رو وصل کردم به ماشین و یکی از اهنگ‌هام رو پلی کردم.

 

(نشنیدی هر چی صدات کردم 

 

در میری از کی؟ انگار از من 

 

نپرس چرا رفتم 

 

این همه تو یه بارم من 

 

نگو که نامردم 

 

این همه تو یه بارم من 

 

نگو چرا سردم 

 

این همه تو

 

یه بارم من  

 

می‌کنم این کارو 

 

یه روزی پا میشم و میرم می‌ذارم تنهات 

 

بخوابم تنها 

 

بهتر از سه ساعت دعواست 

 

هی ببارن اشکات 

 

یه بارم من جات 

 

می‌کنم قضاوت میگم 

 

الا من بدن همه آدما 

 

همه جا بد فاز هر لحظه 

 

با شکام بحث بده با من باش 

 

یه بارم من جات 

 

یه بارم من جات 

 

(یه بارم من - از لیتو ، رها ، ارتا)

 

 

 

 با رسیدن جلوی در شرکت صدای ضبط رو کم کردم و ماشین رو خاموش کردم. از ماشین پیاده شدیم و به سمت شرکت رفتیم. 

 

نگاهم به پیرمرده افتاد که برعکس دیروز کنار دَرِ شرکت وایستاده بود و داشت با یه نفر صحبت می‌کرد. تا چشمش به من خورد اخمی کرد و سرش رو برگردوند. از ناز کردنش مثل بچه‌ها خندم گرفت و سرم رو پایین انداختم. از کنارشون رد شدیم و به طرف اسانسور رفتیم. با دیدن اون همه ادم که جلوی اسانسور وایستاده بودن با بدبختی به مانلی کردم کردم. اونم سرش رو برگردوند و با نگاهی نالان از فلاکت به من زل زد. همون لحظه در اسانسور باز شد و همه داخل رفتن. اسانسور فقط یه نفر دیگه ظرفیت داشت. 

 

من و مانلی دوباره نگاهی به هم انداختیم و در یک اقدام بسیار سریع که انگار بهمون وحی شده بود به سمت دَرِ اسانسور دویدیم. چند قدم مونده بود که برسم اما یهو پام پیچ خورد و روی زمین کتلت شدم. اون بیشعورم خیلی ریلکس از کنارم گذشت و خیلی شیک و مجلسی رفت تو اسانسور و نیشش رو باز کرد. در اسانسور بسته شد و لحظه‌ی اخر فقط دستش رو دیدم که به نشونه بای بای برام تکون می‌داد. حرصی دو تا فوش زیر لبی نثار روح پلیدش کردم و درحالی که سعی می‌کردم خودم رو جمع کنم زیر لب زمزمه کردم:

 

- دختر‌ه‌ی گاو انگار بهش مدال میدن که اینطوری یورتمه میره. خب دو ثانیه دیرتر برسی چی میشه؟ ای پام نصف شد.

 

هنوز مشغول غرغر بودم که دست بزرگ و مردونه‌ای رو به روم قرار گرفت، ساکت شدم و با تعجب چشمام رو بالا اوردم و به بالا نگاه کردم. با دیدن پسری که بالای سرم وایستاده بود چشمام گرد شد. ماشالله این پسره یا حوری بهشتی؟

 

چشمای سرد و ابی رنگش خیلی اشنا به نظر می‌رسید. انگار قیافه‌اش رو قبلا جایی دیده بودم اما هر چی فسفور سوزوندم یادم نیومد کجا دیدمش!

 

- دستم خشک شد اگه نگاه کردنت تموم شد بلند شو!

 

با شنیدن صدای اشناش از تعجب خشکم زد.

 

 

 

 

 ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

 

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۱۲

 

 

 

 

 

 

 

با شنیدن صداش یاد اون مرد مرموزی افتادم که دیشب کنار دره‌ی ارامش دیدم. حسم می‌گفت که بازم می‌بینمش ولی نه به این سرعت و توی این شرکت!

 

وقتی دیدم که زیادی بهش خیره شدم و امکان داره فکر بد کنه نگاهم رو گرفتم و بدون توجه به دست دراز شدش از جام بلند شدم. رو به روش وایستادم و با چشمای باریک شده گفتم:

 

- تو...تو همون مردی نیستی که دیشب بالای دره دیدمش؟!

 

شونه‌ای بالا انداخت و دستی بین موهای شلخته و مشکی رنگش کشید. بدون هیچ حرفی به سمت اسانسور رفت و دکمه‌اش‌ رو زد تا پایین بیاد. به سرعت رفتم کنارش ایستادم و منتظر اسانسور موندم.

 

زیر چشمی بهش نگاه کردم، موهای مشکی و شلخته‌ا‌ش با پوست سفیدش تضاد قشنگی داشت و چشمای ابیش جذابیتش رو صد برابر کرده بود. با رسیدنِ اسانسور نگاهم رو ازش گرفتم و داخل رفتم. اون هم داخل امد و با فاصله از من به شیشه‌ی اسانسور تکیه داد.

 

دکمه‌ی طبقات کنار دست من بود پس اروم ازش پرسیدم:

 

- کدوم طبقه میرید؟

 

نگاه کوتاهی بهم انداخت و مثل خودم اروم زمزمه کرد:

 

- طبقه‌ی اخر.

 

ابروی بالا انداختم و با تعجب نگاهش کردم و دکمه رو فشار دادم. انگار حسم زیادی درست کار کرده بود من حالا حالا ها با این مرد کار داشتم. با لحن متعجبی گفتم:

 

- چه جالب منم دیروز اونجا مشغول به کار شدم.

 

سری تکون داد و بی‌حرف بهم زل زد. با ایستادن اسانسور به سرعت بیرون امدم و وارد شرکت شدم. مانلی سریع به طرفمون امد تا خواست چیزی بگه با دیدن اون مرد مرموز حرفش رو خورد و لبخندی زد.

 

- سلام کی... .

 

یهو با تعجب به اون مرد نگاه کرد و بعد انگار که چیزی شده باشه سریش رو تکون داد و به سرعت دست من رو کشید و به سمت اتاق کارم برد.

 

 

 

 از زبان (ناشناس)

 

 

 

 

 

به سمت میز کارم رفتم و روی صندلی نشستم. با نگاه سرد و یخیِ همیشگیم به مرد رو به روم نگاه کردم. کسی که همیشه از برادر خودم بهم نزدیک‌تر بوده. هه برادر ، برادرِ خودم که جز نفرت هیچ حس دیگه‌ای بهم نداره.

 

- می‌خوای چیکار کنی؟ باید هر چه زودتر واقعیت رو بهش بگیم. خودت هم می‌دونی که دارن پیداش می‌کنن. مانلی بهم گفت تو خواب‌هاش دارن نفوذ می‌کنن و همین روزهاست که خودش رو هم پیدا کنن. هر چه زودتر باید نیروهاش رو فعال کنیم!

 

کلافه دستی بین موهام کشیدم و اروم زمزمه کردم:

 

- نمیشه بی گدار به اب بزنیم. اول باید میزان قدرتش رو بفهمیم، بعدا فکر بقیه‌اش رو می‌کنیم. خودم حواسم بهش هست ولی محافظ براش بزار. نمی‌خوام دست اون عوضی بهش برسه. در ضمن اون نباید بفهمه من کی هستم به بقیه هم اطلاع بده که من رو با اسم صدا نکنن.

 

سری به نشونه‌ی فهمیدن تکون داد و اروم گفت:

 

 - اوکیه! ولی برای چی نمی‌خوای بفهمه تو کی هستی؟!

 

درحالی که از جام بلند میشدم به ارومی زمزمه کردم:

 

 - فعلا وقتش نیست.

 

بدون حرف دیگه‌ای از اتاق بیرون رفتم. باید از یه چیزی مطمئن بشم!

 

 

 

 

 

از زبان (ارسا)

 

 

 

 

 

با نگاهی نالان از بدبختی و فلاکت به مانلی نگاه کردم. هم اتاقیم یه دختر یخمکی و افاده‌ای بود و طوری با ادم رفتار می‌کرد که انگار ارث باباش رو خوردی! ماشالله سرتا پاشم که عمل بود، فکر نکنم هیچ‌جایی ازش خدادادی و نچرال باشه. ولی دقیقا برعکس اخلاق گوهش قیافه‌اش بد نبود، هر چند که قیافشم عمل بود.

 

عه عه عه انتر خانم وقتی سهیل امد چنان نیشش رو باز کرده بود که سی و دو تا دندونش معلوم بود به ما که رسید چپ چپ نگاه می‌کنه. اینم از شانس مایه! 

 

با شنیدن صدای مهشید که انگار تازه توی اتاق امده بود از فکر بیرون امدم:

 

- مانلی سهیل کارت داره.

 

مانلی سری به نشونه‌ی تایید تکون داد و رو به ما گفت:

 

- بچه‌ها من دیگه برم ببینم چیکارم داره. 

 

اهی از سر بدبختی کشیدم و خداحافظیِ ارومی زمزمه کردم. دستی برامون تکون داد و از اتاق بیرون رفت. خدایا حالا با این عجوزه تنها شدم. زیر چشمی بهش نگاه کردم که در حال تمدید رژ زرشکیش بود.

 

هنوز دقیقه‌ای نگذشته بود که اون مرد مرموز بدون در زدن توی اتاق امد.اتوسا با دیدن اون مرد گل از گلش شکفت، با لوندی بلند شد و به سمتش رفت. رو به روش وایستاد و تا خواست حرفی بزنه یهویی انگار پشیمون شد، فقط چشم غره‌ای به سمت من حواله کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. الان منِ بدبخت این وسط چیکار کردم که چشم غره رفت بهم؟!

 

 بعد از بیرون رفتن اتوسا اون مرد به سمت میزم امد، به ارومی خم شد روی میز و به چشمام زل زد. با نگاهش انگار یه رعد و برق تو مغزم زده شد و حس بدی توی دلم سرازیر شد. بعد از چند ثانیه نگاهش رو از چشمام گرفت. نگاهی به اطراف انداخت و سرد گفت:

 

- میشه پرونده‌های شرکت مهرالند رو بهم بدی؟!

 

به منگی از جام بلند شدم و به سمت قفسه ها رفتم. خیلی یهویی سردرد گرفته بودم. پرونده مورد نظرش تو چشم‌ترین پرونده بود و تعجب می‌کنم که چطور ندیدتش و میگه من براش بیارمش! 

 

پرونده رو برداشتم و به سمتش رفتم که یهو سرم تیر بدی کشید و صداهای بلندی تو سرم پیچ خوردن. با دو زانو روی زمین افتادم و دستم رو به سمت سرم بردم. تو عمرم همچین حسی بدی نداشتم. انگار که تمام صدا‌های دنیا توی گوش زنگ میزدن. دیگه داشتم از حال می‌رفتم که یهو چشمم به نگاه سردش افتاد که اینبار دیگه سرد نبود!

 

از جاش تکون نمی‌خورد که کمکم کنه اما چشماش داد میزد که توی می‌تونی. انگار یه انرژی به سرعت توی ذهنم جریان پیدا کرد و اون درد همونطوری که سریع امد همونطور هم سریع از بین رفت. دستم رو با منگی از روی سرم برداشتم و با گیجی به اطرافم نگاه کردم. چرا یهو اینطوری شدم؟!

 

با حس چیز لجزی بالای لبم، دستم رو بلند کردم و به پشت لبم کشیدم. با دیدن خونی که روی دستم بود فهمیدم که از شدت درد خون دماغ شدم. بدون اینکه چیزی بگم با ضعف از جام بلند شدم و پرونده رو روی میز انداختم و به سمت سرویس بهداشتی دوییدم. دری که مخصوص بانوان بود رو باز کردم و توی اینه به خودم نگاه کردم. رنگم پریده بود و از دماغم پشت سر هم خون میومد. صورتم رو شستم و با استین لباسم خشکش کردم. چرا یهویی حالم بد شد؟!

 

توی ذهنم اتفاقات اخیر رو مرور کردم. جدیدن همه چیز مسخره شده و همه‌ی زندگیم شده سوال‌های بی‌جواب!

 

از دسشویی بیرون امدم و به سمت اتاق‌کارم رفتم. اون مرد رفته بود و اتوسا هم سر میز کارش نشسته بود. وسایلم رو جمع کردم و بی‌توجه به اتوسا از اتاق بیرون امدم. به سمت مانلی رفتم که با عصبانیت داشت با سهیل حرف میزد.

 

- چرا نمی‌فهمی من میگم فعلا زوده امکان داره اسیب ببینه! مگه اون دیوونه عقلش رو از دست داده که اونطوری امتحانش کرده؟!

 

 با دیدن من که کنارش وایساده بودم، حرفش رو قطع کرد و با نگرانی نگاهی به سرتا پام انداخت. انگار می‌خواست مطمئن بشه حالم خوبه، اینقدر منگ و گیج بودم که نمی‌تونستم به حرفایی که داشت به سهیل میزد فکر کنم و اوضاع رو تجزیه و تحلیل کنم. سرم رو به سهیل برگردوندم و اروم گفتم:

 

- ببخشید من حالم زیاد خوب نیست میشه برم خونه؟!

 

مانلی بدون اینکه بزارِ سهیل حرف بزنه سریع گفت:

 

 - عیب نداره برو خونه.

 

چپ چپ بهش نگاه کردم و چشم غره‌ی بهش رفتم. با شنیدن صدای سهیل نگاهم رو از مانلی گرفتم و به اون نگاه کردم:

 

- عیبی نداره می‌تونی بری اگه حالت خوش نیست.

 

لبخندی بهش زدم و بعد از خداحافظی به سمت بیرون راه افتادم. لحظه‌ی اخر صدای مانلی رو شنیدم که با حرص داشت می‌گفت:

 

- بیا دیدی هرچی من میگم شما قبول نمی‌کنید.

 

به سرعت از شرکت بیرون زدم و به سمت ماشینم رفتم. یواش یواش حالم داشت بهتر میشد و اثرات اون حس بد از بین می‌رفت.

 

با دیدن لاستیک‌های پنجر شده‌ی ماشینم اه از نهادم بلند شد و لگدی به در ماشین زدم. معلوم بود از قصد پنچر شده چون جای چاقو روش مشخص بود. با حرص توی خیابون راه افتادم تا یه اژانس پیدا کنم. با شنیدن صدای بوق ماشینی از پشت سرم، نگاهی به بوگاتیِ مشکیی که پشت سرم وایستاده بود انداختم. با دیدن مرد مرموز که پشت فرمون بود ابروهام از شدت تعجب بالا رفت.

 

چند دقیقه با بهت بهش نگاه کردم که انگار از اینکه سوار نمی‌شم و اینقدر معطل می‌کنم کلافه شد چون اخمی روی صورتش نشست و چندتا بوق پشت سر هم زد. به طرف ماشینش رفتم و تقه‌ای به شیشه زدم تا پنجره رو پایین بیاره. تا شیشه رو پایین کشید سریع گفت:

 

- بیا بشین.

 

ابرویی بالا انداختم و با تعجب گفتم:

 

- چرا؟!

 

نگاهش رو از من گرفت و درحالی که چشمش به رو به روش بود گفت:

 

- دیدم ماشینت پنجر شده گفتم برسونمت.

 

شونه‌ای بالا انداختم و بدونِ در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. بدون ادرس پرسیدن به طرف مسیر خونمون روند. خیلی در موردش کنجکاو بودم و دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی نمی‌دونستم چطور بحث رو باز کنم. اینقدر با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره دم در خونه رسیدیم. با تعجب به خونه‌مون نگاه کردم و پرسیدم:

 

- از کجا ادرس خونمون رو بلد بودی؟

 

نگاهی بهم انداخت و خیلی خونسرد گفت:

 

- از پرونده‌ات خوندم.

 

مشکوک بهش نگاه کردم. حسم می‌گفت دروغ میگه اما بهونه‌‌ای نداشتم که به حرفش گیر بدم پس خداحافظیِ ارومی زمزمه کردم و از ماشین پیاده شدم.

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

 

ویرایستار: @ .Murphy.

 

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۱۳

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به سمت خونه رفتم و کلیدم رو از توی کیفم در اوردم. در خونه رو باز کردم و داخل رفتم. لحظه‌ی اخر چشمم به ماشینش افتاد که داشت به سرعت ازم دور میشد. از باغ گذشتم و رفتم توی خونه، خبری از کسی نبود انگار همه توی اتاقاشون بودن. شونه‌‌ای بالا انداختم و بی‌خیال به سمت اتاقم رفتم. تا رفتم توی اتاق به سرعت لباسام رو در اوردم و شوت کردم روی زمین، احساس خستگی و کثیفی می‌کردم پس یه راست رفتم تو حموم و اب سرد رو باز کردم. 

 

قطرات اب از روی کمرم می‌لغزید و روی زمین می‌افتاد. دستی به موهام کشیدم و اونا رو به سمت عقب فرستادم. به سمت قفسه شامپوها رفتم و شامپو بدن مورد علاقم رو برداشتم که همون لحظه گرمای نفسی رو کنار گردنم حس کردم.

 

سریع به عقب برگشتم و به اطرافم نگاه کردم. وقتی چیزی ندیدم نفس اسوده‌ای کشیدم و به سمت قفسه‌ی شامپوها برگشتم. حتما از بس این چند روز چیز عجیب دیدم دیگه توهم زدم.

 

بدنم و موهام رو شستم اب رو بستم. اروم به سمت حوله تن‌پوشم رفتم و پوشیدمش. در حالی که حوله‌ام رو می‌پوشیدم اتفاقی چشمم به اینه افتاد که حس کردم یه جفت چشم قرمز رو پشت سرم دیدم. سریع نگاهم رو دوباره به اینه دوختم اما این دفعه هیچی ندیدم. با ترس به اطرافم نگاه کردم و از حموم بیرون امدم. شاید دوباره توهم زدم!

 

درحالی که سعی می‌کردم افکار بد رو از خودم دور کنم به سمت کمدم رفتم و یه بلیز شلوار خرسی از تویدر اوردم و پوشیدم. نفس عمیقی کشیدم و بی‌توجه به فکر‌هایی که توی سرم میومد به سرعت از اتاق بیرون رفتم و از پله‌ها پایین امدم. به محض پایین امدن چشمم به ارسام افتاد که توی پزیرایی نشسته بود و موهای قهوه‌ای و خوش حالتش خیس بود. احتمالا اونم مثل من رفته بود حموم، رفتم پیشش و خودم رو پرت کردم توی بغلش، چشمای قهوه‌ایش از شدت تعجب گرد شد و با بهت نگاهم کرد. انگار از حضور یهوییم جاخورده بود. بعد از چند دقیقه که به خودش امد لبخندی روی لباش نقش بست و محکم بغلم کرد و گفت:

 

- خواهر خوشگلِ من چطوره؟

 

تا دهن باز کردم جوابش رو بدم صدای مامان از طبقه بالا بلند شد:

 

- ارسام من قدم نمی‌رسه بیا این چمدون رو برای من بیار پایین.

 

ارسام پوفی کشید و از جاش بلند شد. بی‌حرف به سمت طبقه بالا رفت که به مامان کمک کنه. بیا یه بار خواستیم از لحظات خواهر برادرانه‌ی کمیابمون استفاده کنیم که مامان یهویی یاد چمدون‌هاش افتاد.

 

همین‌طوری داشتم زیر لب غرغر می‌کردم که حس کردم یه چیزی زیرم داره می‌لرزه، با تعجب از جام بلند شدم که چشمم به گوشیِ ارسام افتاد که تا الان روش نشسته بودم. از روی مبل برش داشتم به صفحه‌اش نگاه کردم.با دیدم اسم مینا روی گوشیش نیشم تا بناگوشم باز شد. به به حتما این مینا خانم دوس دخترشِ، در کمال خباثت گوشی رو جواب دادم و کنار گوشم گذاشتم که یهو صدای پر عشوه‌ و بغض‌دار دختری رو شنیدم:

 

- ارسی جونم چرا دو روزه جواب تلفنام رو نمیدی؟ کلی نگرانت بود عزیزم، می‌دونی چقدر گریه کردم؟ فکر کردم چیزیت شده!

 

 ابرویی بالا انداختم و با نقشه‌ی شیطانی که برای این دختره‌ی وق وقو کشیده بودم مثل خودش صدام رو نازک کردم و حرصی گفتم:

 

- تو کی هستی که به دوس پسر من زنگ زدی و بهش میگی عزیزم؟ ها بگو دیگه دختره‌ی نکبت!

 

انگار به شدت پشماش ریخته بود چون دو دقیقه سکوت کرد و بعد یهو با جیغ گفت:

 

- چی چی رو دوس پسر تو؟ ارسام ماله منه، تو چطور جرئت می‌کنی به عشق من نظر داشته باشی؟ ها بگو دیگه انتر خانوم!

 

همین‌طوری داشت چرت و پرت می‌گفت که ارسام و مهرسا با همدیگه از پله‌ها پایین امدن و به من که گوشیِ ارسام دستم بود نگاه کردن. ارسام با دیدن اینکه گوشیش دسته منه بی‌خیال کنارم ولو شد و گوشش رو به گوشی چسبوند تا ببینه طرف کیه. اما مهرسا سریع امد کنارمون و گوشی رو از دستم گرفت و گذاشت روی بلندگو که همون لحظه صدای پر از بغضِ دختره دوباره بلند شد:

 

- ایشالله بترکی ارسام، مگه این دختر‌یِ کج صدا چی داشت که به من خیانت کردی؟! خاک بر سر بی لیاقتت کنم، تازه امروز می‌خواستم زنگ بزنم بگم برای اولین بار بریم همدیگه رو ببینیم.

 

گوشی رو از مهرسا گرفتم و با همون صدای مزخرف مثل خودش گفتم:

 

- حواست باشه چی میگی‌ دختره‌ی اویزون، ارسام مال منه ‌، عشق منه ، سهم منه ، چشم بهش داشته باشی با ناخونام چشمت رو کور می‌کنم. دیگه نبینم مزاحم عشقم بشی‌ زنیکه‌ی تاپاله‌ سیار!

 

ارسام چشماش گرد شد و انگشت شستش رو نشونم داد. حالا نمی‌دونم این به نشانه ایول به غیرتت بود یا بیه من کجا شبیه عشق تو هستم!

 

دختره درحالی که صداش می‌لرزید اروم گفت:

 

- ولی..من...من... .

 

یهو صداش کلفت و مردونه شد و بلند زد زیر خنده، درحالی که معلوم بود داره از شدت خنده شلوارش رو گل باران می‌کنه گفت:

 

- وای دهنت سرویس، دیگه نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم! گوشی رو بده به اون ارسام دهن سرویس که حسابی اسکلش کردم.

 

با چشم‌های گرد شده به گوشی زل زدم که یهو ارسام گوشی رو از دستم کشید و با چشمای درشت شده غرید:

 

- ماهان دهن سرویس تویی؟! یه هفته است داری به بهونه اینکه من رو تو مهمونیه شرکت دیدی و عاشقم شدی اسکلم می‌کنی! عوضی چطوری صدا دختر در میاری؟!

 

 با شنیدن اینکه چطور اسکل شده من و مهرسا بلند زدیم زیر خنده و روی همدیگه ولو شدیم. ارسام رئیس یه شرکت تجاری بود و انگار این یارو به بهونه‌ی یکی از مهمونی‌های شرکتش اسکلش کرده بود. وای دو درصد فکرکن کارمند‌اش این رو بفهمن‌، تمام ابهتش می‌ریزه.

 

ارسام گوشی رو از روی بلندگو برداشت و شروع به حرف زدن کرد. بعد از چند دقیقه گوشی رو قطع کرد و رو به ما گفت:

 

- بروبچ ماهان گفت پاشیم باهم بریم بیرون. اگه می‌خواید شما هم بیاید تا بهش بگم اونم خواهرش رو بیاره تا تنها نباشید.

 

اخم مصنویی کردم و با لحن لاتی گفتم:

 

- پسر‌ه‌یِ فرصت‌طلب با خواهر مادر مردم چیکار داری؟!

 

برو بابایی نثارم کرد و بی‌حوصله گفت:

 

- میای یا برم؟

 

از بیکاری بهتر بود پس از جام بلند شدم و درحالی که از پله‌ها بالا می‌رفتم دستم رو بالا اوردم و گفتم:

 

- من که میام حوصله‌ام سر رفته!

 

رفتم توی اتاقم و یه راست رفتم سراغ کمدم، یه مانتوی قرمز با شلوار مشکی برداشتم و پوشیدم. خداروشکر از اون دخترایی نیستم که حاضر شدنم طول بکشه و پنج دقیقه‌ای حاضر میشم. رفتم جلوی اینه و فقط یه رژ قرمز و یه ریمل زدم. موهام رو محکم بالا بستم و شال مشکیم رو سرم کردم. بخاطر اینکه پوست و موهام سفیده همیشه ترجیح میدم که لباسام مشکی باشه چون خیلی بهم میاد.

 

فقط گوشیم رو توی جیبم انداختم و بدون برداشتن چیز دیگه‌ای از اتاق بیرون رفتم که دیدم هم‌زمان با من ارسامم بیرون امد. یه شلوار لی با تیشرت مشکی پوشیده بود که چسبیده بود به عضلاتش و سیس پک‌هاش رو بیرون انداخته بود. قربون داداش دافم برم من، با افتخار و اشک بهش نگاه می‌کردم اما با حرفی که زد کلا تر زد به تمام احساساتم:

 

-خوردیم بابا تموم شدم. تن‌لشت رو جمع کن بریم جوجو.

 

حرصی نگاهم رو ازش گرفتم و از پله‌ها پایین امدم. خاک بر سرم با این افتخارم، بهتره برم به افتابه مسیِ کلثوم خانوم افتخار کنم چون از این الدنگ به درد بخور تره! 

 

 اون افتابه حداقل میشه باهاش تنبونت رو بشوری ولی این انتر جز یک انسان ضد حال بودن دیگه هیچ گهی نمی‌شه بی‌مولا.

 

با هم از خونه بیرون زدیم و به سمت ماشینش رفتیم. می‌دونستم مهرسا هم دلش می‌خواد که باهامون بیاد ولی بخاطر گیر‌ دادن‌‌های بابا و مامان نمی‌تونه بیاد. هر چند که خودش هم زیاد با بیرون امدن حال نمی‌کنه و خونه موندن رو ترجیح میده. سوار مرسدس بنزِ مشکیِ ارسام شدیم و از خونه بیرون زدیم.

 

بابا بین هیچ‌کدوممون فرق نمی‌زاشت و هر چی واسه‌ی یکیمون می‌خرید واسه بقیه هم دقیقا کپیش رو می‌خرید برای همین وقتی برای ارسام این مرسدس بنز رو خرید برای من و مهرسا هم دو تا مرسدس بنز با رنگ‌‌های مختلف خرید. جالب اینجاست که حتی مامان هم یه مرسدس بنز داره. یعنی خونه‌ی ما کلا نمایشگاه مرسدس بنزِ، مال ارسام مشکی، مال من قرمز، مال مهرسا سفید و مال مامان ابی بود.

 

توی راه من و ارسام از هر دری که میشد حرف زدیم. از دوران مدرسه گرفته تا کرم ریختن‌های قدیمی‌مون، تا اینکه بالاخره به جلوی یه رستوران شیک و با کلاسی وایستادیم و از ماشین پیاده شدیم.

 

ارسام در ماشین رو قفل کرد و امد کنارم وایستاد. باهم از در رستوران داخل رفتیم. هنوز چند قدم هم جلو نرفته بودیم که صدای همون دختره‌ی پشت گوشی رو شنیدم:

 

- ارسام عشقم فدات شم کجا بودی؟!

 

به کنارمون نگاه کردم که یه دختر ریزه میزه مظلوم وایستاده بود. با تعجب به ارسام نگاه کردم. الان این حرف‌ها رو این دختر خجالتیه گفت؟! این ارسام کثافتم جدیدن دوس دختر می‌گیره خبر نمیده، هی ننه کجایی که پسرت رو این نصفِ دختر از راه به در کرد.

 

- این دختره‌ی گش...عا نه منظورم اینه که، اه ، بابا این کیه با خودت اوردی؟!

 

این دختره که حرف نمی‌زنه پس صدا از کجا میاد؟! با دیدن پسر گنده و هیکلی و با ابهتی که پشت سر دختره وایستاده بود چشمام گرد شد. الان این بود داشت با صدای زنونه حرف میزد؟! 

 

این پسره با ابهت سنبل‌خان توی حریم سلطان چرا صدا زنونه در میاره؟! نکنه مثل سنبل خان خواجه است و اوا خواهری میزنه؟!

 

با فکر اینکه به این نره خر به جای عمو بگن خاله، بلند زدم زیر خنده، فکرش رو بکن این پسر با این ابهت درحالی اشپزی با پیشبند زده یهو شوهرش از پشت سر میاد بغلش می‌کنه و صحنه های استغفراللهی درست می‌کنن. با تصور کردن این صحنه‌ها هر لحظه خنده‌ام بیشتر شدت می‌گرفت. با شنیدن صدای مبهوت ارسام از کنارم خندم رو خوردم:

 

- الحمدالله خواهرم خل نبود که خل هم شد! چرا الکی داری می‌خندی و خل بازی در میاری؟!

 

با تموم شدن حرف ارسام پسره دستی به موهای مشکیش کشید و با تاسف درحالی که به من اشاره می‌کرد گفت:

 

- خواهرته؟!

 

 ارسام اه پر حسرتی کشید و گفت:

 

- اره متاسفانه!

 

 پسره دستش رو به نشونه‌ی همدردی زد روی شونه‌ی ارسام و گفت:

 

- عیب نداره داداش نگران نباش. بیا بریم بشینیم. درست میشه غصه نخور!

 

تا خواستم چیزی بگم دیدم پسره داره از جفتم رد میشه. پس طی یک عملیات تروریستی دائشی خیلی دلاورانه و شیک با یه لبخنده خبیث لنگام رو همچون شتر جلوش دراز کردم و منتظر موندم که دو تا ملق تو هوا بزنه و زرتی با تنبون مبارک بخوره زمین ولی برعکس انتظارم خیلی شیک و مجلسی از روی پام پرید اونور و ریلکس با یه لبخند حرص درار نگاهم کرد و گفت:

 

- زارت! لنگ‌های درازت رو فقط خودت نمی‌بینی جیگر.  

 

بعد یه حالت متفکر گرفت و با شیطنت ادامه داد: 

 

- چیه نکنه می‌خواستی مثل این رمان و فیلم‌ها بیوفتم بغلت و صحنه مثبت هیجده درست بشه؟ البته من مشکلی ندارم همین‌طوری هم می‌تونی بیای و طعم لب‌های قهوه‌ایم رو...عه نه منظورم قلوه بود، بله می‌تونی بیای لب‌های قلوه‌ایم رو ماچ کنی.

 

بعد با پرویی لباشو غنچه کرد و منتظر نگاهم کرد. چشم غره‌ای بهش رفتم و حرصی گفتم:

 

- زارت، همون لب‌های قهوه‌ای که گفتی برازندت بود گوریل، دو درصد فکر کن من بخوام تو رو ماچ کنم.

 

دو دقیقه بی‌حرکت بهم زل زد و بعد یهو جیغی کشید و با لحن دخترونه‌ای گفت:

 

- ایی نفس‌کش دختره‌ی خرس قطبی با اون پشمای سفیدت به من میگی قهوه‌ای؟! قهوه‌ای اون شوهر نداشتته ترشیده خانم!

 

بعد با حرص زد روی سینه‌اش و این‌بار مثل پیرزن‌ها با حرص شروع به نفرین کرد:

 

- الهی سوسک بره تو شورتت...عه نه بره تو شلوارت، الهی یه معتاد تو کوچه بگیرتت چوب کنه تو ک.. پاچه ات، الان میرم خوار مادرت رو... .

 

دو دقیقه سکوت کرد و بعد با نیش باز سوتیش رو جمع کرد:

 

- بوس می‌کنم.

 

وقتی دید بدتر ریده نگاهش رو به اطراف دوخت و یهو یه لبخند ژکوند زد و دوباره رفت تو فاز، اشاره‌ای به دخترِ لباس صورتی که داشت از کنارمون رد میشد کرد و گفت: 

 

- الهی فدای این پلنگ صورتی جذاب بشی. کثافتِ انتر از الان داره خواهر شوهر بازی در میاره! دختره‌یِ پرو، چش نداری عشق من و شوورم رو ببینی؟!

 

بعد با گریه و عشوه الکی به سمت ارسام که بیخیال داشت نگاهش می‌کرد رفت، انگار به این خل بازیاش عادت داشت که اینقدر بیخیال نگاه می‌کرد. شروع به جیغ جیغ کرد و ادای گریه در اورد گفت:

 

- عشقمممم ببین خواهرت رو، از الان داره برام خواهر شوهر بازی در میاره. بیا بوسم کن تا چشاش کور شه.

 

لباش رو قنچه کرد و رفت تا جدی جدی لب‌های ارسام رو ببوسه، ارسام انگار می‌دونست این بشر شوخی تو کارش نیست چون به سرعت عقب عقب رفت که ازش دور بشه. اما هنوز چند قدم نرفته بود که یهو لنگاش رفت هوا، سرش امد جنوب ، پاهاش رفت شمال و به صورت بسی محترمانه با نشیمنگاه ولو شد روی زمین، همون لحظه گارسون که داشت رد میشد همونجایی که ارسام خورده بود زمین شوت شد هوا و برعکس ارسام پاهاش رفت جنوب، کله‌اش رفت شمال، و همانا من با دیدن صحنه مثبت هیجده و استغفرالهی رو به روم پشمام به صورت خوردکار اپلاسیون شد. کله‌ی گارسون تو خشتک ارسام بود و کله ارسام تو خشتک گارسون، صدای متفکره اون پسره از کنارم بلند شد:

 

- ارسام توانایی گی شدن رو داری‌ها، ولی ببین چوب خدا صدا نداره. من فقط یه بوس خواستم. می‌تونستی من رو بوس کنی اما الان باید استغفرالله مردم رو ماچ کنی.

 

 با حیرت بهش نگاه کردم و فقط تونستم اروم لب بزنم: 

 

- تو دیگه چه بلای اسمانی هستی که بر سرم نازل شدی!

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

 

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
❀ویراستاری | mahdiye11❀
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۱۴

 

 

 

 

 

*** 

 

 

 

 

 

سر جام نشسته بودم و هنوز با شوکی که بر اثر دیدن اون سم داشتم ، به این پسره که جدیدن فهمیدم اسمش ماهانِ و همونیه که ارسام رو شاسگول کرده نگاه کردم. داشت با نیش‌باز با منوی رستوران موشک درست می‌کرد، چه دل خجسته‌ای داره این بشر!

 

البته این رو هم فهمیدم که این گوریل انگوری شنگولی رئیس همین رستوان هم هست. برای همینه که بعد از این همه داد و بی‌داد چوب به اندرونمون فرو نکردن و شوتمون نکردن بیرون.

 

خب طبق اطلاعات من:

 

ایشون ماهان ملقب به گوریل انگوری شنگولی هستن از اونجایی که خیلی گنده‌بک و شنگول تشریف داره پس این لقب بسیار برازنده‌اش می‌باشد. ولی یکم طولانیه پس لقبش رو می‌زارم ماهی‌گوری: (ماهی+گوریل) شلنگ هم خوبه مثلا شلنگوری!

 

چیز دیگه‌ای ازش نمی‌دونم ولی این رو می‌دونم که صاحب این رستورانِ و ۲۸ سالشه، قیافش هم مردونه بود و اصلا به این بچه بازی‌هاش نمی‌خورد!

 

نگاهم رو چرخوندم رو خواهرش مهتاب که خیلی دختر اروم و مهربونی بود. برعکس ماهان خیلی ریزه میزه و کوچولو موچولوعه و هم‌سن خودمم هست.

 

این ارسام مارمولک هم رفته تو حلق دختره‌ی بدبخت و زر میزنه. اون بیچاره هم با خجالت جواب زر زرای داداش عزیزم رو میده. به به چه صحنه عاشقانه و حال بهم‌زنی درست کرده داداشم، وایسا یکم تر بزنم تو حالشون بلکه روحم شاد شه!

 

به این ماهان سیب زمینی نگاه کردم که اصلا واسش مهم نبود خواهرش چیز تو چیز با داداشم داره حرف می‌زنه. اروم طوری که اون‌ها نشنون رو بهش گفتم:

 

- هی شلنگوری!

 

انگار نه انگار با اون داشتم گه می‌خوردم مثل شتر داشت موشک درست می‌کرد. حرصی چشمام رو ریز کردم و کمی بلند‌تر گفتم:

 

-هی ماهگوری، گوریل انگوری، شنگول، پیس پیس ماهیِ بی‌ریخت با تو دارم حرف می‌زنم!

 

-چقدر زر می‌زنی!

 

با شنیدن این حرفی که بعد از دو ساعت صرا زدن گفت جان به جان افرین تسلیت گفتم و با یه لبخند در افق محو شدم، ولی به من میگن ارسا پررو با یه لبخند خبیث بدون توجه به اینکه بهم چی گفت، گفتم:

 

- هی شلنگ نظرت چیه تر بزنیم تو فاز این دوتا موسکش عاشق؟!

 

سرش رو بالا اورد و با دیدن ارسام و مهتاب نیشش تا پشت سرش باز شد و چشم‌های مشکیش از ذوق برق زد. اتوبان تهران کرج رو توی حلقش می‌تونستم ببینم از بس نیشش رو باز کرده بود. کاه‌مغز با دیدن خواهرش ور دل داداشم ذوق می‌کنه. انگار که چیزی یادش امده باشه با قیافه‌ی توهم رفته‌ای گفت:

 

- موسکش چیه؟

 

سکوت سنگینی کردم و ژست ادیسون مانندی گرفتم و گفتم:

 

- ببین موسکش جمع موش و توسکه.

 

لبخند ملیحی زد و درحالی که به افق خیره شده بود گفت:

 

- اصلا توکس چیه؟

 

پوکر نگاهش کردم و جواب دادم:

 

- توکس توکسه دیگه!

 

چینی به دماغش داد و اونم ژست فیلسوفانه گرفت و گفت:

 

- منظورت سوکس نیست؟!

 

پوفی کشیدم و حرصی گفتم:

 

- بی‌سواد اون توکسه!

 

چشم‌هاش رو ریز کرد و سریع گفت:

 

- میگم سوکسه!

 

چشمام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم:

 

- اسکل حتی اگه توکس هم نباشه سوکس نیست!

 

اخمی کرد و گفت:

 

-پس چیه؟!

 

لبخندی زدم و مثل بچه‌ی ادم گفتم:

 

- سوسکِ، سوسک!

 

لب برچید و درحالی که اخمش رو بیشتر توی هم می‌کشید گفت:

 

- نه خیر سوکس.

 

درحالی که سعی می‌کردم قانعش کنم که توکس درسته با لحن فیلسوفانه‌ای گفتم:

 

- خیر توکس درسته، من برای حرفم دلیل دارم. ببین فرزندم برعکس توکس میشه سکوت، برعکس موش هم میشه شوم، این دو نفر هم یکیشون مثل یه موشِ کثیف و شوم افتاده سر اون سوسک فلک‌زده، برای همین باید بگیم توکس که با سکوت جور در بیاد. هیچ‌ جوره با سوکس و سوسک چیزی نتونستم جور کنم. پس همون موسکش‌های عاشق خوبه!

 

 درحالی که پشماش از جوابم فرخورده بود با بهت نگاهم کرد و گفت:

 

- پشم‌های ادیسون با این کفشی که کردی فرخورد!

 

اخمام رو توی هم کشیدم و با تعجب گفتم:

 

-اون کشف نبود؟

 

ابرویی بالا انداخت و با لحن مطمئنی گفت:

 

- خیر کفش درسته!

 

حرسی ضربه‌ای به بازوش زدم و عصبی گفتم:

 

- بابا ریدی تو ادبیاتم پاشو بریم به نقشه‌امون برسیم!

 

اخر حرفم شکل شخصیت‌های بد فیلما خندیدم و خبیث بهش نگاه کردم که گفت:

 

- نکن بابا یاد خنده‌های خر شرک افتادم. خب نقشه چیه؟

 

بی توجه به زری که زد نگاهی به موشکی که با منوی رستوران درست کرده بود کردم و لبخند خبیثم رو پررنگ‌تر کردم. با دیدن لبخند و نگاهم نقشه رو گرفت و اونم خنده شیطانی سر داد و گفت:

 

- گفتی نشونه گیریت خوبه دیگه، نه؟

 

لبخندم رو گشادتر کردم و گفتم:

 

- اره بابا. چه جورم!

 

اون دوتا موسکش عاشق حواسشون به اینجا نبود پس سریع موشک رو برداشتم و دستم رو به سمت عقب بردم. چند بار دستم رو جلو و عقب بردم و بعد با سرعت پرتش کردم سمتشون ولی با اتفاقی که افتاد منو و شلنگوری نگاهی به هم انداختیم و هم‌زمان با بدبختی نالیدیم:

 

- فقط فرار کن!

 

 

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

 

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۱۵

 

 

 

 

 

 

 

با بهت به رو به روم نگاه کردم. موشکی که می‌خواست مستقیم بخوره تو سر اون موسکش های انتر حالا تغییر جهت داده بود و مستقیم رفته بود تو دهن یه قلچماقِ لات که معلوم نبود با این ریخت و قیافه چطور اینجا راهش دادن. که البته از شانس زیبای من چند قلچماق بدتر از خودش هم همراهش بود.

 

سکوت سهمناکی رستوران رو در بر گرفته بود و همه با پشمای ریخته شده به ما نگاه می‌کردن. سرش رو عین قاتلا کج کرد و شروع کرد به جویدن منوی رستوران که به صورت موشک توی دهنش رفته بود. با دیدن این صحنه ماهان تقریبا تو بغلم بی‌هوش شد و اروم زمزمه کرد:

 

- یا حضرتِ مادرِ یوزارسیف به جونیم رحم کن!

 

مرده با همون نگاه مثل قاتلا از جاش بلند شد و اروم به سمت ما امد. با اون شلوار جافی و پیرهن گشاد چنان ابهتی داشت که هیچکی به گرده تنبونش هم نمی‌رسید. وقتی رسید رو به رومون چنان سایه‌ای روی صورتمون افتاد که انگار به جای ادم یه سایه‌‌بون کنارمون امده بود. ماهان سرش رو مثل کسایی که از پایین دارن برج ایفل رو نگاه می‌کنن بالا برد و با ترس به اون مرده زل زد و بیشتر خودش رو توی بغل من جا کرد. 

 

مرده اروم به سمتمون خم شد و نگاه وحشتناکی بهمون انداخت. ماهان رنگش شکل گچ شده بود و مثل کش شلوار هر لحظه بیشتر بهم می‌چسبید. البته خودمم بلانسبت عین سگ ترسیده بودم. یکم دیگه به سمتمون خم شد که ماهان یهویی بلند عربده کشید:

 

- یا پیامبر کلثوم به دادم برس هر گوهی خوردم، قول میدم دیگه نخورم. الان به جمع کشته شدگان جهنمی می‌پیوندم! خدایا قول میدم دیگه جورابام رو نکنم تو کیف مهتاب که کیفش بو سگ مرده اسهالی بگیره. من دیگه گه بخورم ارسام و بقیه بروبچ رو با صدا دختر ایسگاه کنم. قول میدم دیگه شلوار کسی رو الکی تو خیابون پایین نکشم تا شورت‌های مامان دوزشون رو دید بزنم. به جون ممد بقال دیگه نمیرم از بچه‌ها تو پارک خوراکی بدزدم و گریه‌شون رو در بیارم. دیگه ادم میشم به جان همین ارسا قسم دیگه شلوارای اقا قاسم رو از تو کمد کارش در نمیارم بندازم تو کمد اکبر که فکر کنه اکبر دزدیده و دعواشون بشه. خدایا از دست این گوریل برزیلی نجاتم بده دیگه سگ درگاه اون پلنگ صورتیِ دم در رستوران میشم دیگه... .

 

تو اون وضعیت نمی‌دونستم به اعتراف‌های سمیش بخندم یا از اینکه داریم به شخم میریم گریه کنم. با صدای دادی از پشت سرمون گرخیده به مردی که با کفگیر اشپزخونه وسط رستوران وایستاده بود و شباهت زیادی به کانتر نفت داشت نگاه کردیم که دوباره صدای فریادش بلند شد:

 

- تو توی نیم وجبی شلوار من رو می‌دزدیدی و می‌نداختی گردن اون بدبخت فلک زده، حالا بهش افتخار هم می‌کنی؟!

 

یهو یه مرد دیگه از پشت سرش بیرون امد که شباهت زیادی به تریلی هیجده چرخ داشت، نعره‌ی بلندی زد که حس کردم شلوارم رو از ترس خیس کردم و روح از تنم بیرون جدا شد:

 

- عوضی می‌کشمت! می‌دونی چندبار تا حد مرگ همدیگه رو کتک زدیم سر این دزدی‌ها، با دستای خودم می‌کشمت!

 

با شنیدن حرف‌های اون تریلی، ماهان که توی بغلم بود و دیگه فرقی با یه مُرده نداشت اروم زمزمه کرد:

 

- ال لاتحمه الصولوات!

 

تو همون وضعیت دهنی براش کج کردم و حرسی گفتم:

 

- بی سواد اون ال تاتحمه الصالاوات بود.

 

با دیدن یه خرس گریزلی که به جمع این دو تا تریلی و کانتر پیوسته بود. دوتامون نفسمون رو حبس کردیم و بحث رو ادامه ندادیم. چشمم به ماهان افتاد که مثل افتاب پرست از ترس تغییر رنگ می‌داد و اروم زمزمه می‌کرد:

 

- اصغر خرسی اخه چه وقت سر زدن به داداشات بود!

 

کانتر نفت طی یه اقدام یهویی با کفگیر به سمتمون دویید، با هر قدمش زمین زیر پامون می‌لرزید. من و ماهان بلند و هم‌زمان نعره زدیم:

 

- یا حضرت پشم‌های زیر بغل تریلی.

 

کفگیر رو مثل گرز رستم بالا اورد و تا خواست بزنه تو سر ماهان و کتلتش کنه، همون مرده که موشک تو دهنش کرده بودم دست اون خیکی نفتی رو گرفت و اروم گفت:

 

- داداش بیخیال شو اینا رو خدا زده تو هم می‌خوای بزنیشون؟! بچه زدن... .

 

با مشت محکمی که تریلی زد تو شکمش بقیه حرفش رو خورد و اخ بلندی گفت، فکر کنم بدبخت عمه شد!

 

امد کباب کنه ثواب شد. وایسا ببینم، اون ثواب کباب کنه، کباب ثواب کباب کنه نبود!

 

با صدای داد تریلی با تعجب به مرد موشکی نگاه کردم که طی یه اقدام یهویی چنان مشتی به دماغ گوجه‌ایِ کانتر زده بود که بدبخت پخش زمین شده بود. دوست‌های اون یارو موشکی هم بلند شدن و به سمت خرس و تریلی رفتن و باهاشون گلاویز شدن. این رفیقاش هرچقدر گنده و قلدر باشن باز این‌ها هر کدومشون به تنهایی یه قاره رو می‌تونن فتح کنن.

 

اون رگ غیرتم گل کرد و استین مانتوم رو بالا دادم. اون بدبخت‌ها داشتن بخاطر ما کتک می‌خوردن. نگاهی به ماهان انداختم که دیدم اونم استین‌هاش رو داد بالا به من نگاه کرد و شکل سکته‌ای ها لبخند زد. دوتامون می‌دونستیم اون وسط تبدیل به کوکو سبزی میشیم. ماهان با صدای لرزونی گفت:

 

- یک.

 

اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که نگاهم رو به سمت اون وحشی‌ها برمی‌گردوندم گفتم:

 

- دو.

 

ماهان بلند فریاد زد:

 

- سه.

 

با شمارش سه سریع به سمتشون دوییدیم و به کمکشون شتافتیم. درحالی که خودم رو روی کله‌ی کانتر می‌نداختم بلند داد زدم:

 

- ای نفس کش هر کی جرئت داره بیاد جلو تا خشتک خوارش رو مثل پرچم ایران به سر در سفارت امور خارجه امریکا بزنم.

 

بلافاصله بعد حرفم چنگی به کلاهش زدم و به سمت بالا کشیدمش تا موهاش رو از جا بکنم. اما وقتی کلاهش رو برداشتم با دیدن اینکه کله‌اش کچله لبخند پردردی زدم و تو دلم گفتم:

 

- سوکس شدم! دیگه واقعا فاتمته الصالاوات.

 

الان من کجاش رو بگیرم؟ چرا این جا دست نداره؟! مرتیکه پشمک مثل گاو بالا پایین می‌پرید تا از کولش بیام پایین، مثل این گاوچرون‌ها همانند سوکسِ پیف پاف خورده بهش چسبیده بودم. هم‌زمان نگاهم به ماهان افتاد. با دیدن وضعیتش چشمام پر از اشک شد و زیر لب گفتم:

 

- فاتمته الصلوات بفرمایید حلوای ماهان رو کوفت کنید. بدبخت جوون مرگ شد!

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

 

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه| پارت ۱۶

 

 

 

 

 

 

 

خرس گریزلی پاهای ماهان رو گرفته بود و قشنگ شکل این کارتون‌ها ماهان رو با پاهاش دور خودش ‌می‌چرخوند و تابش می‌داد. بعد از چند دور تاب دادن با قدرت زیادی روی میز انداختش.فکر کنم جدی جدی ماهان مرد!جوون خوبی بود خدا رحمتش کنه.

 

وقت نگرانی برای اون رو نداشت، چون هر لحظه ممکن بود خودمم مثل ماهان کباب کوبیده بشم. من و ماهان که حواس این دوتا رو پرت کردیم، اون قلچماق‌ها تریلی رو چهار نفره از پا در اوردن و رفتن سمت خرس گریزلی، منم که همچنان کم مونده بود بالا بیارم از بس این کانتر نفت بالا پایین می‌پرید. از سر ناچاری دماغش رو با یه دست گرفتم چنان فشار دادم که دادش تا پیش دائش رفت. خدایی دردی که فشار دادن دماغ داره صد تا مشت و لگد نداره.

 

( نکته: می‌خواید دهن یکی رو جدی صاف کنید بر دماغ وی ضربه بزنید.)

 

گوشاش رو با دندون محکم گاز گرفتم. اما خودم بیشتر حالم بهم خورد و سریع ولش کردم. لعنتی از پا نمی‌افتاد. تمام تکنیک‌های کارساز رو روش اجرا می‌کردم اما مگه تکون می‌خورد. با مشت محکم می‌زدم به پشت گردنش بلکه مثل این فیلم‌ها غش کنه اما انگار نه انگار، خواستم گلدونی که کنارمون بود رو بردارم بزنم تو سرش که با کسی که پشت گلدون وایستاده بود چشم تو چشم شدم. همون لحظه یهویی محو شد. انگار که فقط یه توهم بود. چیزی از صورتش ندیدم اما چشم‌های قرمز همون چشم‌هایی بود که توی حموم دیده بودم. سرم رو به شدت تکون دادم و سعی کردم این افکار چرت رو از خودم دور کنم. بخاطر اتفاقات این مدت دارم توهم می‌زنم! نکنه دارم دیوونه میشم؟!

 

با حرسی که از تمام این اتفاقات چند روز داشتم گلدون رو برداشتم و محکم کوبیدم تو سر تانکر که ناله‌ی بلندی سر داد. سریع از روی کولش پایین پریدم و ازش دور شدم. قلچماق‌هایی که خرس گریزلی رو کتلت کرده بودن، امدن سمت کانتر نفت تا دهن این رو هم صاف کنن. اما وقتی دیدن که کانتر روی زمین ولو شده با پشمای ریخته شده به من نگاه کردم. انگار باورشون نمیشد که من بتونم این غول بیابونی رو بزنم.

 

بعد از چند دقیقه سه تا برادر با ناله و فوش لباساشون رو برداشتن و از رستوران بیرون رفتن. لحظه اخر تریلی با حرص گفت ما همگی استعفا میدیم و بعد چنان در رستوران رو بست که ستون‌های رستوران به لرزه در امدن. مرتیکه گنده‌بک فکر کرده ارث باباشه!

 

همون لحظه نگاهم به برادر با غیرتم افتاد که بدون توجه به ما روی یه میز دور نشسته بود و با مهتاب صحبت می‌کرد. یعنی این همه کتک‌کاری کرده بودیم از جاش تکون نخورده که بیاد کمک! انگار نه انگار که ما دوتا داشتیم در راه ارشاد این‌ها شهید می‌شدیم!

 

بقیه مردم هم یا داشتن با خنده نگاه می‌کردن یا از رستوران بیرون رفته بودن. به سرعت رفتم پیش ماهان که چشاش بسته بود و تکون نمی‌خورد. با نگرانی تکونش دادم اما چشماش رو باز نمی‌کرد. دستم رو روی گردنش گذاشتم، نبض نداشت! با بهت سر جام صاف وایستادم، یعنی مرده؟!

 

تا خواستم به بقیه بگم که نبض نداره یهو دستم رو گرفت. با تعجب به دستاش نگاه کردم که یهو چشم‌هاش رو باز کرد و پخ بلندی گفت، این دفعه من فکر کنم از شدت ترس تشنج کردم چون با شدت روی زمین افتادم و مبهوت بهش نگاه کردم. هرهر زد زیر خنده و سیس عقابی گرفت و دستی به بازوهاش کشید و گفت:

 

- جدی فکر کردی با این همه عضله با یه ضربه میمیرم!

 

مبهوت بهش اشاره کردم و زمزمه کردم:

 

-تو..تو نبضت نمیزد!

 

چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و با خنده گفت:

 

- چرت نگو باو حتما اشتباه نبضم رو گرفتی!

 

اخمی کردم و اروم زمزمه کردم:

 

- من دوره‌ی پزشکی دیدم. چندماه جوگیر شدم و رفتم دوره دیدم. مطمئنم نبض نداشتی!

 

دستم رو روی رگ گردنش گذاشتم. هیچی حس نمی‌کردم! سریع گفتم:

 

- نگاه کن نبض نداری!

 

نگاه فازا مازا هازایی بهم انداخت و با لحنی که خاک بر مخت رو فریاد میزد گفت:

 

- الان من به نظرت مردم؟! نکنه روحم داره باهات حرف میزنه؟!

 

با حرفی که زد دیگه جای هیچ زر زدنی نبود. پوفی کشیدم و دیگه چیزی نگفتم، اروم به سمت ارسام رفتم وبا لحن خسته‌ای گفتم:

 

- ارسام میشه بریم خونه؟!

 

نگاهش رو از مهتاب گرفت و حرفش رو قطع کرد. نگاهی به من انداخت و خیلی بیخیال گفت:

 

- نوچ هنوز زوده، غذا هم نخوردیم!

 

لب برچیدم و گفتم:

 

- اما من خستم.

 

بیخیال شونه‌ای بالا انداخت و با لحنِ به پشممی گفت:

 

- اگه می‌خوای خودت برو، من نمیام.

 

با حرص نگاهم رو ازش گرفتم و بدون توجه به ارسام از مهتاب خداحافظ کردم. دلخور به سمت در رستوران رفتم که ماهان امد جلوی راهم وایستاد و گفت:

 

- کجا میری؟!

 

اخمی کردم و اروم گفتم:

 

-دارم میرم خونه.

 

ابرویی بالا انداخت و متعجب گفت:

 

- پس ارسام چرا نیومد؟!

 

نگاه دلخوری به ارسام انداختم و حرسی تیکه انداختم:

 

- داره به زدن مخ خواهر شما رسیدگی می‌کنه و خواهر خودش رو می‌خواد نصفه شب تنها بیرون بفرسته! 

 

نگاه منتظری به ماهان انداختم. فکر کردم الان خیلی جنتلمنانه مثل این فیلم‌ها میاد من رو می‌رسونه، ولی زکی خیال باطل!

 

 خیلی بیشعورانه دستی برام تکون داد و گفت:

 

- شَرت کم بای!

 

با حرص نگاهش کردم و پایی به زمین کوبیدم، با عصبانیت از رستوران زدم بیرون و بی‌هدف شروع به راه رفتن کردم. مرتیکه ناجلتنمن، تو که رفیق داداشمی و اشنایی چرا نرسوندیم!

 

البته وقتی داداش خودم نیومد باهام، از این مرتیکه شلنگوریِ بی‌ریخت نمیشه انتظاری داشت!

 

با صدای بچه‌ای از پشت سرم سر جام وایستادم و برگشتم:

 

- خاله خاله میشه ازم یه فال بخری؟!

 

اروم و با مهربونی به سمتش رفتم. صورت تخس و بانمکی داشت. لباساش نو بود و بهش نمی‌امد بچه‌ی کار باشه. با مهربونی رو به روش وایستادم و گفتم:

 

- اره عزیزم یه فال بهم بده.

 

طوطی که رو دستش بود یکی از فال‌ها رو در اورد و رو به بالا گرفت. پسرِ فال رو از روی نوکش برداشت و به سمتم گرفت. فال رو ازش گرفتم و همون‌جا باز کردم و یه راست رفتم معنیش رو خوندم.

 

(زندگی شما درحال تحولی بزرگ است. اتفاق بزرگی در زندگی شما به وجود می اید. در وجود شما تضاد بزرگی از احساسات پاک و پلید شکل می‌گیرد که شما باید واقعیت را بین آن دوراهی‌ها و تضادها جویا شوید. با پیدا کردنِ راه درست در زندگیتان به رستگاری خواهید رسید.)

 

فال رو توی جیبم گذاشتم و درحالی که تحت تاثیر حافظ قرار گرفته بودم اروم زمزمه کردم:

 

- چقدر شد؟!

 

سریع جواب داد:

 

- دو هزار تومن.

 

دست تو جیبم کردم و هر چی تو جیبم بود رو بیرون اوردم. با دیدن اینکه فقط یه هزاری تو جیبم دارم، اشک تو چشام جمع شد. خدایا چرا اینقدر من سم و بدبخت می‌باشم؟!

 

همون هزاری رو به سمت بچه گرفتم و با بغض گفتم:

 

- به خدا فقط همین رو داشتم.

 

بچه با ترحم نگاهم کرد و دست کرد تو جیبش یه ده هزاری در اورد سمتم گرفت و با لحن ناراحتی گفت:

 

- بیا بابا من از گداها پول نمی‌گیرم. این رو هم بگیر واسه خودت خرج کن!

 

چشمام گرد شد و دهنم باز مونده بود. عجب بچه‌ی پروییِ، دوباره به امید اینکه چیزی پیدا کنم دست کردم تو جیبم، با دیدن یه پنجاهی که از تو جیبم در امد با خوشحالی و اشک شوق فراوان تو دلم گفتم:

 

- خدایا مرسی جیبه منو افریدی. 

 

با غرور و خوشحالیِ فراوان از ضایع نشدن پیش این نصفه بچه پول رو سمتش گرفتم. پسره پرو پرو پول رو گرفت. نگاه پر تاسفی بهم انداخت و گفت:

 

- تو دیگه چه خسیس و گدایی هستی. با اینکه پول داری می‌خوای حق مردم رو بخوری؟!

 

بدون اینکه بقیه‌ی پول رو ازش بگیرم با غیض ازش دور شدم. داره از زمین و زمان برام می‌ریزه. حتی این نیم وجب بچه‌ام من رو مسخره می‌کنه! 

 

همین‌طوری داشتم با خودم غرغر می‌کردم که یهو دستمالی رو دهنم امد و بوی تند الکل به مشامم خورد. چشمام گرد شد و تا خواستم دست و پا بزنم به دنیای بی خبری فرو رفتم.

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 از زبان( راوی )

 

 

 

 

 

روی مبل‌های مشکی رنگش نشست و به ارامی جام خون را به لبش نزدیک کرد و یه بند تمام خون را سر کشید. با صدای ضربه‌ای که به پنجره خورد از روی مبل بلند شد و درحالی که جام خون را به کناری پرت می‌کرد به طرف پنجره رفت و قفلش را باز کرد. هر دونفر به سرعت داخل امدند، این دختر و پسر هیچ‌گاه نمی‌خواستند که ادم بشوند!

 

پسرک اخمی کرد و رو به آن مرد گفت:

 

- چرا پنجره قفل کردی؟!

 

با شنیدن حرف پسر اخمی کرد و سرد گفت:

 

- اولا که خونه خودمِ و دلیلی نداره از تو اجازه بگیرم. دوما تو چرا مثل ادم از در نمیای داخل تا با روی باز ازت استقبال بشه؟!

 

پسر و دختر که عادت به این حرف‌های آن مرد عادت داشتند، خیلی بی‌خیال خودشان را بر روی مبل‌ها پرت کردند و هم‌‌زمان گفتند:

 

- اینطوری بیشتر حال میده!

 

مرد چشم غره‌ای نثارشان کرد و کنارشان نشست. هیچ‌وقت نمی‌خواست این دو نفر را که از عزیزترین فرد‌های زندگی‌اش بودند را ازار دهد. مخصوصا آن پسرک که جای برادرش را برایش پر کرده بود، اما افسوس که حتی کلام‌های محبت‌امیز این مرد نیز زهر داشت!

 

دخترک سرش را به سمت آن مرد برگرداند و به ارامی زمزمه کرد:

 

- می‌خوای با ارسا چیکار کنی؟!

 

مرد اخمی کرد و در حالی که دستانش را بر روی زانویش قلاب می‌کرد توضیح داد:

 

- همون‌طور که می‌دونید آزمایشش کردم. اون یه طلسم صوت قوی که هر کدوم از شمایی که حتی روح هم ندارید رو می‌تونه بی‌هوش کنه و انسان‌ها رو به راحتی می‌کشه رو توی چند ثانیه خنثی کرد. اون حتی هنوز نیروش کامل ازاد نشده. اون نیروش از...از ارسلا هم بیشتره!

 

  با یاداوری اسم ارسلا نفسش را به سختی بیرون داد. ناگهان به یاد امروز افتاد که از قصد ماشین دخترک را پنچر کرده بود تا کمی او را اذیت کند. برایش خیلی عجیب بود که با دخترک شیرین و بامزه‌ای که از بچگی از دور او را تماشا می‌کرد حرف بزند. همه‌‌ چیز برایش همانند یک رویا بود. تنها کسی که می‌توانست شیطنت و روی خندان این مرد را ببیند آن دختر بود. او با این مرد بزرگ شد و قد کشید، هر چند که آن دختر هیچ خاطره‌ای از او به یاد ندارد!

 

با شنیدن صدای پسرک از فکر بیرون امد و به او نگاه کرد:

 

- باید براش یه محافظ بزاریم، نمی‌تونی همیشه خودت مراقبش باشی!

 

سری به نشونه‌ی تایید تکان داد و خطاب به پسرک مو بلوند گفت:

 

- خودم که مراقبش هستم، ولی درست میگی. باید یکی از بهترین محافظینت رو براش بزاری. نمی‌خوام دست هیچ کسی بهش برسه!

 

کمی مکث کرد و به ارامی ادامه داد:

 

- نمی‌خوام بلایی که سر ارسلا امد سر ارسا هم بیاد. به هیچ عنوان نباید دست کیهان بهش برسه!

 

پسر و دختر متأثر به آن مرد نگاه می‌کردند. آنها تا به حال کیهان را ندیده بودند اما ندیده هم از مردی که اوازه‌ی پلیدی و سیاه بودن قلبش در همه‌جا پیچیده بود متنفر بودند و در ذهنشان دنبال روش‌هایی برای دور کردن آن مرد از ارسا بودند، زیرا نمی‌توانستند ناراحتیِ رئیسشان را به چشم ببینند. پسرک برای اینکه خیال رئیسی که برایش مثل برادر بود را راحت کند به سرعت گفت:

 

- نگران نباش، می‌خوام نویان رو برای محافظت ازش بزارم!

 

با یاداوری اینکه نویان کیست خیالش راحت شد. او یکی از بهترین و وفادارترین نیروهایش بود که برای محافظت از جواهرش بهترین شخص بود. سری به نشونه‌ی رضایت تکان داد و گفت:

 

- کار خوبی می‌کنی نویان ادم قابل اعتمادیه، در ضمن باید هر چه زودتر به ارسا واقعیت رو بگیم. نمی‌خوام با سهل انگاری جونش به خطر... .

 

با صدای زنگ تلفنش ادامه‌ی حرفش را خورد و تلفن را جواب داد. با خبری که از شخص پشت تلفن شنید روح از تنش پر کشید. بی‌خداحافظی تلفن را قطع کرد و دستانش را مشت کرد. از شدت فشار دستانش گوشی در میان انگشتانش خورد شد. آن دونفر با نگرانی به او نگاه می‌کردند اما جرئت نداشتند از او چیزی بپرسند. آن مرد از جایش بلند شد و درحالی که تمام بندش از عصبانیت می‌لرزید، از بین دندان‌های چفت شده‌اش غرید:

 

-ارسا رو دزدیده.

 

همین جمله‌ی کوتاه کافی بود تا اشوبی در دل آن دو نفر به پا شود. رنگ پریده‌ی دخترک گویای اهمیت زیادی بود که ارسا برایش داشت بود. هیچ‌کدام صبر را جایز ندانستند و به سرعت از پنجره به بیرون پریدند و با سرعت فوق ماورایی به سمت پایگاه اصلی به راه افتادند. باید ارسا را از دست آن عوضی نجات می‌داد، اینبار دیگر نمی‌گذاشت برادرش برنده‌ی این دوئل باشد!

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

 

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه| پارت ۱۷

 

 

 

 

 

***

 

 

 

(ارسا)

 

 

 

با برخورد نور به چشم‌هام با حرص به اون دست خوابیدم و نالیدم:

 

- آرسام کرم داری پرده رو می‌کشی؟ بزار بخوابم!

 

کمی با خودم فکر کردم و یهو اتفاقاتی که افتاده بود رو یادم امد. با ترس جام بلند شدم و به اتاق مجللی که توش بودم نگاه کردم. الان من رو دزدیدن؟ اگه دزدیدن پس این اتاق و دم و دستگاه چی میگه؟!

 

بیا توی دزدیده شدنم شانس نداریم، ملت میرن توی یه خرابه با دست و پای بسته منتظر جلادشون می‌مونن ولی من تو یه اتاق خوشگل مثل ملکه انگلیس دزدیده میشم. اروم از جام بلند شدم و سمت در رفتم. دستگیره رو به سمت پایین کشیدم که متوجه شدم در قفله، خوبه حداقل یه چیزشون شبیه ادم دزد‌ها بود!

 

سری به نشونه‌ی تاسف برای احمق بودن خودم تکون دادم و محکم به در ضربه زدم تا اقا دزده بیاد. ملت تو این مواقع شروع به گریه و زاری می‌کنن و به فکر خودکشی میوفتن اون وقت من مثل احمق‌‌ها میگم چرا طرف مثل گانگسترها دست و پام رو نبسته. خیلی این حس ارامش برام عجیبه، انگار که اصلا از اینجا نمی‌ترسم!

 

محکم و پشت سر هم در میزدم. بعد از چند دقیقه که دیدم خبری از کسی نیست، بیخیال شدم و به در تکیه دادم. با یهویی باز شدن در مثل کتلت رو به عقب پرت شدم و روی زمین افتادم. با درد چشمام رو باز کردم که با یه گوله پشم بالا‌ی سرم مواجه شدم. یه چیزی شبیه به دست از اون گوله پشم جدا شد و بازوم رو گرفت. با قیافه‌ی تو‌ی هم رفته به چیزی که دستم رو گرفته بود نگاه کردم که یهو با قدرت از روی زمین بلند شدم. سر پا وایستادم.

 

با تعجب به چیزی که بلندم کرده بود نگاه کردم. با دیدن مردی که رو به روم بود چهارتا سکته رو پشت سرهم رد کردم. از لحاظ جسمی یه مرد عادی بود ولی از نوک انگشت‌هاش تا فرق سرش پشم بود. حتی صورتش هم درست و حسابی مشخص نبود. از شدت پشمالو بودنش فقط یه نوک دماغش و چشمای مشکیش مشخص بود. 

 

انگار از نگاه خیره‌ام عصبی شده بود چون با صدای حرصی و بلندی گفت:

 

- چه خبرته در رو از جا کندی؟!

 

اخمام رو توی هم کشیدم و بی‌توجه به ریخت و قیافه‌اش با حرص و با غیض گفتم:

 

- من رو چرا آوردی این‌جا مرتیکه‌ی پمشالو... اِ نه مرتیکه پشمالو؟

 

سری به نشونه‌ی تاسف برای خودم تکون دادم و گفتم:

 

- همش تقصیر ماهانِ ریده توی ادبیاتم!

 

طوری نگاهم کرد که انگار توی ذهنش داشت می‌گفت این دیوونه‌ی زنجیره‌‌ای دیگه کیه! با تأسف بهم نگاه کرد و اروم زمزمه کرد:

 

- واقعاً ارباب تاریکی چی توی تو دیده که اینقدر حواسش بهت هست و مراقبته؟! اخه توی نصفه بچه چطور می‌خوای ملکه تاریکی بشی!

 

اخمی کردم و عصبی گفتم:

 

- زر نزن من رو ببر پیش رئیست! ملکه تاریکی چه خریه؟ مگه دوران چوسان قدیمِ که ملکه داشته باشیم؟! الان فقط جمهوری اسلامی ایران. 

 

بعد درحالی که شعار می‌دادم مشتم رو به هوا پرتاب کردم:

 

- مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، درود بر رهبر انقلاب اسلامی.

 

پوفی کشید و با حرص گفت:

 

- چقدر حرف می‌زنی! حیف که رئیس کلی تهدیدمون کرده که مو از سر جانشین ارسلا نباید کم بشه وگرنه می‌دونستم چی‌کارت کنم دختره‌ی وراج.

 

 ریلکس و با لبخند حرص درآری گفتم:

 

- همون‌طور که گفتم آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند و تو هم گه خو... .

 

با یادآوری اسم ارسلا سیخ سرجام وایستادم و یاد اون شب خونه مانلی افتادم. با صدای تحلیل رفته و اروم گفتم:

 

- گفتی جانشین کی؟

 

به سمت جایی راه افتاد و هم‌زمان بلند گفت:

 

- خودت می‌فهمی، باهام بیا.

 

فوشی زیرلب بهش دادم و همراهش راه افتادم. نگاهم اطرافم چرخوندم، چه قصر بزرگی بود! تمام دیوارهای قصر مشکی بود و وسایلش هم ترکیبی از مشکی و قرمز بودن. خیلی قصر خفن و خوفناکی بود.

 

اسمی که شنیدم ذهنم رو درگیر کرده بود، یعنی توهم نبوده اون صداها، شاید هم الان باز دارم توهم می‌زنم. پوفی کشیدم و افکارم رو کنار زدم. حتماً رئیسشون می‌تونه جواب سوال‌هام رو بده. یه راست به طرف اخر راهرو که یک در مشکیِ بزرگ بود رفتیم. تا به اتاق رسیدیم پمشالو مثل گوسفند در رو باز کرد و دوتایی داخل رفتیم. با دیدن مردی که پشتش به ما بود، زیرلبی گفتم:

 

- این حتماً رئیسشونه!

 

پمشالو تا زانو خم شد و با لحن چاپلوسانه‌ای گفت:

 

- ارباب آوردمش.

 

با صدای بم و بی‌روحی خطاب به پمشالو گفت:

 

- می‌تونی بری.

 

با شنیدن صدای اربابشون کمی مشکوک شدم. صداش خیلی شبیه به اون مرد مرموز بود؛ ولی خیلی بی‌روح‌تر و خشن‌تر از اون بود. واقعا تو عمرم فکر نمی‌کردم کسی یخمک‌تر از اون مرد مرموز پیدا بشه!

 

پمشالو دوباره تا زانو دولا شد و با احترام گفت:

 

- چشم ارباب. 

 

تا خواست به سمت در بره با لحن حرص‌دراری طوری که فقط خودش بشنوه زمزمه کردم:

 

- چس امدی چس گذشت، بای بای پمشالو.

 

با غیض نگاهم کرد و هیچی نگفت، انگار نمی‌تونست جلوی رئیسش چیزی بهم بگه. از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. نگاهم رو از در اتاق گرفتم و به اون اربابه دوختم. این مرتیکه چرا برنمی‌گرده؟!

 

بدون هیچ‌گونه تعارفی خیلی ریلکس انگار نه انگار که این من رو دزدیده رفتم نشستم روی مبل و یه پام رو انداختم روی اون یکی پام و گفتم:

 

- خب ارباب جون چرا من رو آوردی این‌جا؟!

 

ارباب جون رو با لحن مسخره‌ای کشیدم و منتظر و بی‌خیال نگاهش کردم. با صدای سرد و بی‌تفاوتی گفت:

 

- ارسا می‌خوام یه واقعیت‌هایی رو برات روشن کنم. می‌دونم سوالات زیادی راجب اتفاقاتی که جدیدا برات میوفته داری، مخصوصا راجب اون دوستت!

 

بدون توجه به اینکه اسمم رو از کجا می‌دونه با ابرو‌های بالا رفته و لحن کنجکاو گفتم:

 

- خب؟!

 

بدون اینکه مقدمه چینی کنه یا حرف اضافه‌ای بزنه خیلی ریلکس گفت:

 

- من یک خون‌آشام هستم. یک خون‌آشام سیاه!

 

لبخند مسخره‌ای که روی لبم بود یهویی ماسید. به طرز عجیبی انگار می‌تونستم بفهمم که راست میگه. اب دهنم رو با ترس قورت دادم و بهش خیره شدم. تمام اتفاقات این مدت داشت جلوی چشمم نقش می‌بست. درحالی که سعی می‌کردم خودم رو اروم کنم، ترسیده زمزمه کردم:

 

- از... از کجا بدونم راست میگی؟

 

همون‌طور که پشتش بهم بود از جاش بلند شد و به طرف پنجره‌ی سراسریه اتاقش رفت. با دیدن قد بلندش ابرویی بالا انداختم و سعی کردم که چیزی ازش ببینم ولی هیچی بجز شنل بلند و موهای لختِ مشکیش مشخص نبود. با صدایی که سرماش باعث یخ بستنِ وجود هر فردی میشد به ارومی گفت:

 

- اون روز که دوستت مانلی زخمی شد، اون‌ زخم‌هایی که بسته شد و نبضی که نداشت برات دلیل قانع کننده‌ای نیست که خوناشام‌ها وجود دارن؟! می‌دونم که خودت هم بهش شک کردی پس سعی نکن خودت رو به اون راه بزنی! 

 

با شنیدن حرفش چشمام گرد شد و دهنم باز موند. الان این چی گفت؟! به یکباره درد بدی رو توی قلبم حس کردم. چنگی به قلبم زدم و با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم:

 

- ما..مانلی خو...خون‌آشامه؟

 

بدون اینکه حتی ذره‌ای به حال بدم اهمیت بده و سعی کنه که کمی مقدمه چینی کنه با لحن بی‌خیال و ریلکسی گفت:

 

- آره یک خون‌آشام سفید، زیاد تعجب نکن. خیلی چیز‌ها وجود داره که تو ازشون بی‌خبری و حتی روحت هم خبر نداره. خوناشام بودن دوستت یه قسمت خیلی کوچیکی از این حقیقت‌ هاست.

 

اب دهنم رو قورت دادم و زبونی روی لبم کشیدم. درحالی که سعی می‌کردم به خودم مسلط باشم با امیدواری گفتم:

 

- اگه راست میگی بهم ثابت کن!

 

 کمی سرش رو به سمتم کج کرد و با لحن مرموز و آرومی گفت:

 

- مطمئنی که می‌خوای مطمئن بشی؟!

 

هنوز ته دلم امید الکیی داشتم که حرف‌هاش الکی باشه. درحالی که سعی می‌کردم خودم رو قاطع و محکم نشون بدم سریع گفتم:

 

- آره.

 

با این‌که ترسیده بودم و حالم بد بود ولی نمی‌دونم چرا اون لحظه شجاعت هرکاری رو داشتم. توی ذهنم رفتارهای مانلی رو مرور می‌کردم. تمام رفتار‌هاش سندی بود برای اثبات حرف این مرد، اما دلم نمی‌خواست این واقعیتی که حتی خودمم قبولش دارم رو باور کنم. نگاهم رو با کنجکاوی بهش دوختم تا ببینم می‌خواد چی‌کار کنه!

 

یک لحظه پلک زدم و همون لحظه دیگه اون‌جا نبود. با بهت از جام بلند شدم. چطور غیب شد؟! با حس گرمی نفسی پشت گردنم سریع به عقب برگشتم. با دیدن چشم‌ قرمزی که در دو سانتی صورتم بود، چشم‌هام گرد شد و هینی از روی ترس کشیدم و عقب رفتم. با حیرت به قیافه‌اش نگاه کردم. با دستمال و چشم بند مشکی رنگش هیچ چیزی از صورتش مشخص نبود بجز اون چشمش که چشم‌بند نداشت. دقیقا شبیه به دزد دریایی‌ها بود. موهای مشکیش شلخته روی صورتش ریخته بود و توی چشم‌ قرمزش سرما و پلیدی موج میزد. اون واقعاً خون‌آشام بود!

 

مبهوت سرجام ایستاده بودم و نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. اون چشم قرمز دقیقا همون چشمی بود که توی رستوان و حموم دیده بودم. با شنیدن صدای سردش به خودم امدم و تکون شدید خوردم:

 

- حالا باور کردی؟

 

از شدت بهت نمی‌تونستم دهن باز کنم و حرف بزنم. از نگاه خیره و مبهوتم کلافه شد. دستم رو گرفت و من رو به سمت مبل‌ها کشوند. از لمس دست‌های سردش به خودم لرزیدم. با فکر به اینکه الان یک خون‌آشام دستم رو گرفته، تا مرز سکته پیش می‌رفتم. من رو روی مبل نشوند و خودش روبه‌روم نشست.

 

با فکر اینکه این همه سال با یه خوناشام دوست بودم و خودم خبر نداشتم اشک توی چشم‌هام جمع شد و برای اولین‌بار بعد از چندین سال جلوی کسی اشک ریختم. خیلی سال بود که به خودم قول داده بودم دیگه پیش هیچ‌کسی گریه نکنم. بدون اینکه سعی کنه دلداریم بده با لحن کلافه‌ای گفت:

 

- می‌خوای بقیه حرف‌هام رو بشنوی؟ 

 

نگاهم رو بهش دوختم. فقط بهش زل زده بودم و هیچ حرفی نمی‌زدم. درد و غمی که توی نگاهم بود دل سنگ رو هم آب می‌کرد. سوزشی توی چشم‌هام احساس کردم. حتماً الان بخاطر ناراحتی زیادم رنگ چشم‌هام تغییر کرده و طوسی شده بود. با بهت به چشم‌هام نگاه کرد و گفت:

 

- چرا چشم‌هات رنگش عوض شده؟

 

 آروم اشک‌هام رو پاک کردم. حس می‌کردم جلوی یک آدم غریبه غرور چندین سالم شکسته، با بغضی که سعی می‌کردم توی صدام معلوم نباشه گفتم:

 

- از بچگی این‌طوری بودم، وقتی یک حس رو با شدت زیاد احساس می‌کنم چشمام تغییر رنگ میده.

 

نگاهش رو به پایین دوخت و زیرلب زمزمه کرد:

 

- پس چطور من توی این سال‌ها متوجه نشدم؟ اما ارسلا که این‌طوری نبود. البته شاید تو قدرت‌های بیشتری از اون داری.

 

نگاهم رو ازش گرفتم و درحالی که سعی می‌کردم کمی موقعیتم رو تجزیه تحلیل کنم، با من من گفتم:

 

- خ...خب چرا من رو اینجا اوردی؟ ارس...ارسلا کیه؟

 

ابرویی بالا انداخت و گفت:

 

 -بذار برات یک داستان تعریف کنم، داستان زندگیِ دختری به اسم ارسلا. 

 

نگاهش رو از من گرفت و درحالی که به میز نگاه می‌کرد با صدایی که نفرت و سرما توش موج میزد گفت: 

 

- هزاران سال پیش ساحره‌ی بسیار قدرتمندی بود به نام تارا، اون از تمام خوناشام‌های سفید متنفر بود و می‌خواست تمامشون رو از بین ببره. اون با قدرتش به کمک چندتا خیانت کار گرگینه و خوناشام‌ها رو می‌دزدید و با وردهای سیاه اون‌ها رو به خوناشام و گرگینه‌های سیاه تبدیل می‌کرد. وقتی که یه لشکر بزرگ درست کرد شروع به جنگ با خوناشام‌های سفید کرد و اخر در جنگ با خوناشام‌های سفید ناپدید شد... .

 

به مبل تکیه داد و درحالی که به من نگاه می‌کرد گفت:

 

- دقیقا پنجاه سال بعد از مرگ تارا، یه مرد دانا به اسم ساموئل که از تمام اسرار همه قلمروها خبر داشت اینده رو پیشگویی کرد و گفت که چندین هزارسال بعد ساحره‌ای به دنیا میاد که تمام قدرت‌ها و اخلاق و رفتار و اهدافش مثل تارا هست. ساحره‌های زیادی به دنیا امدن ولی هیچ کدوم قدرت تارا رو نداشتن، همشون قدرت‌های خیلی کمی در وجودشون بود. در حد یه حس شیشم قوی و ... . 

 

نگاهش رنگ غم گرفت و با صدای گرفته‌ای ادامه داد:

 

- هزاران سال بعد دختری به اسم ارسلا متولد شد، اون قدرت زیادی داشت و امواج دورش نشون دهنده‌ی ملکه‌ی جادو بودنش بود. این زنگ خطری برای خوناشام‌های سفید بود چون تمام اهداف اون دختر مثل تارا بود و قطعاً دشمنی که تارا با خوناشام‌های سفید داشت پا برجا بود. همه‌ی قوم‌ها به دنبال ملکه‌ی جادوی جدید بودند. بعضی‌ها برای اینکه از قدرت اون بر علیه خوناشام‌های سفید استفاده کنند و بعضی‌ها برای داشتن قدرتش طمع کرده بودند. حتی خوناشام‌های سیاهی هم که با ناپدید شدن تارا از هم پراکنده شده بودن و بدون رئیس مونده بودند هم دوباره دور هم جمع شدن و به دنبال پیدا کردن ارسلا بودن که رهبریتشون رو بر عهده بگیره.

 

مکثی کرد و دقیقه‌ای چیزی نگفت، با کنجکاوی بهش زل زدم و گفتم:

 

-خب؟

 

سرش رو بالا اورد و خیلی غیر منتظره گفت:

 

- به جولیا میگم که تو رو به اتاقت ببره. برای تعریف کردن بقیه‌ی این داستان هیچ‌وقت دیر نمیشه!

 

دهن باز کردم که اعتراض کنم اما با صدای بلندی داد زد:

 

- جولیا، جولیا بیا اینجا.

 

بلافاصله زن قد بلندی با نگاه تیز و برنده وارد اتاق شد و بی‌توجه به من رو به اون مرد گفت:

 

- بله قربان؟

 

دزد دریایی سرش رو بالا اورد و با همون لحن سردش گفت:

 

- ارسا رو به اتاقش ببر تا استراحت کنه.

 

 دیگه جای مخالفتی برام نذاشته بود. از جام بلند شدم و به سمت جولیا رفتم. از اتاق بیرون امدم و لحظه اخر به دزد دریایی نگاه کردم که از روی مبل بلند میشد و به سمت پنجره می‌رفت. اون دختره جولیا هم بی‌حرف من رو تا اتاقم همراهی کرد و خودش بیرون رفت. در اتاقم رو باز کردم و داخل رفتم. با دیدن غذاهای رنگ و وارنگی که روی تخت بود چشم‌هام برق زد. به سرعت روی تخت نشستم و دولپی مشغول خوردن شدم. وقتی کل سینی رو خالی کردم درحالی‌که دیگه جای نفس کشیدن هم نداشتم ظرف خالی رو کنار گذاشتم و روی تخت ولو شدم.

 

به تمام چیزهایی که شنیده بودم فکر کردم. یعنی مانلی چیزی به این مهمی رو این همه مدت ازم قایم کرده بود؟ حس بدی به اون دزد دریایی نداشتم ولی حسم می‌گفت دیگه به کسی اعتماد نکنم. اصلا چرا من انقدر ریلکس برخورد می‌کنم؟ خیر سرم یک خون‌آشام دیدم و فهمیدم صمیمی‌ترین دوستم خون‌آشامِ پس چرا غش نمی‌کنم؟

 

اینقدر به این چیزهای عجب غریب فکر کردم که یواش یواش خوابم برد... .

 

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

 

ویرایستار: @ .Murphy.

 

 

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه| پارت ۱۸

 

 

 

 

 

***

 

 

 

با خوردن نور خورشید تو چشمم ناله‌ای کردم و زیرلب گفتم:

 

- دهن هر کی پرده رو کشید ساییدم. 

 

- فکر نمی‌کردم با خوردن آفتاب به پوستت هم از خواب بیدار بشی.

 

با شنیدن صدای دزد دریایی با سرعت چشم‌هام رو باز کردم و سرجام نشستم. با دیدنش که روی صندلیِ میز آرایش نشسته بود و به من نگاه می‌کرد یاد حرفم افتادم و از خجالت نگاهم رو ازش گرفتم. مثل دیروز یک تیپ سر تا پا مشکی زده بود و همون دستمال و چشم بندها رو داشت. از جاش بلند شد و بی‌خیال گفت:

 

- پاشو بیا ناهار بخور. 

 

من هم که دیدم هوا پس نیست و نمی‌خواد حرفم رو به روم بیاره سرم رو بالا آوردم و بی‌خیال گفتم:

 

- مگه ساعت چنده؟

 

به ساعتی که روی پاتختی بود اشاره کرد و گفت:

 

- دو ظهر.

 

ابروی بالا انداختم و زیرلب گفتم:

 

- ماهان حق داشت بهم گفت خرس قطبی.

 

از جام بلند شدم و رو با صدای بلندی ادامه دادم:

 

- تو برو من الان میام. 

 

بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت. من هم رفتم دستشویی و بعد از انجام عملیات‌های لازم، به سمت کمد رفتم و به امید اینکه لباس توش باشه درش رو باز کردم. با دیدن اون همه لباس نیشم رو باز کردم و یک بلیز قرمزِ تور توری به همراه یه شلوار لی پوشیدم. به سمت آینه رفتم و موهام رو دم اسبی بستم. از سمت چپ و راست موهام کمی دراوردم و توی صورتم انداختم.

 

به سمت در رفتم و دستگیره رو به سمت پایین کشیدم، مثل دیروز قفل نبود. از اتاق بیرون امدم و به اطراف نگاه کردم. حالا از کدوم طرف باید برم؟

 

چشمم به جولیا افتاد که با اخم‌های درهم و صورت خشنش کنار در وایستاده بود و مثل مجسمه به رو به روش نگاه می‌کرد. به سمتش رفتم و گفتم:

 

- میشه من رو تا پیش رئیستون همراهی کنی؟

 

بدون حرف نگاهی بهم انداخت و راه افتاد، من هم مثل جوجه اردک زشت دنبالش رفتم. از پشت سرش بهش نگاه کردم. موهای کوتاه و مشکی رنگش با کت چرم و بلندش خیلی خفن نشونش می‌داد. دو تا تفنگ عجیب غریب هم دو طرف کمرش بسته بود که انرژی سیاهی از طرف اون صلاح‌ها بهم القا میشد. از راهرو که بیرون امدیم به سالن‌ بزرگی که رو به روم بود نگاه کردم. با دیدن موجودات عجیب و غریبی که توی سالن بودن فکم از تعجب باز موند. غول‌های گنده‌ای که هر کدومشون دو برابر من بودن و علامت سیاهی روی سرشون بود. ادم‌هایی با چشم‌های قرمز و دندون‌های نیش بلند که بعضیاشون بالی مثل خفاش داشتن و به سقف چسبیده بودن، بعضیاشون هم بدون بال بودن و کنار گرگ‌های سیاه و بزرگی ایستاده بودن. انرژی‌های زیادی رو از اطرافم حس می‌کردم و هر طرف که سرم رو برمی‌گردوندم چیز جدیدی می‌دیدم. با چشم‌های گرد شده از حیرت به اطرافم نگاه می‌کردم و به ارومی پشت سر جولیا راه می‌رفتم. 

 

در سالن دیگه‌ی رو باز کرد و داخل رفت. پشت سرش داخل رفتم که چشمم به میز غذاخوری خیلی بزرگی افتاد که سر و تهش مشخص نبود. جولیا به سمت بالای میز اشاره کرد و با صدای جدیی گفت:

 

- رئیس اونجاست. من اجازه ندارم وقتی تنها هستن مزاحمشون بشم ولی فکر نکنم با شما کاری داشته باشن.

 

سری تکون دادم و به سمت جایی که جولیا اشاره کرد رفتم. معلومه تمام افرادی که بیرون بودن توی این سالن غذا می‌خورن که اینقدر میزشون بزرگِ، بعد از یکم راه رفتن بالاخره چشمم بهش خورد که روی صندلیِ سلطنتی که توی راس میز بود نشسته و با نگاه بی حسش به من نگاه می‌کرد. به سمتش رفتم و بی تعارف روی صندلی کنارش نشستم و پرو پرو مثل خودش بهش زل زدم. با دیدن نگاه خیره‌ام اخمی کرد و گفت:

 

- شروع کن غذات رو بخور.

 

بی‌حرف نگاهم رو ازش گرفتم و شروع به خوردن از مرغ و گوشتی که روی میز بود کردم. دیشب خیلی خورده بودم و الان اشتها نداشتم چیزی بخورم. با فکری که یهو به ذهنم خورد دست از غذا خوردن کشیدم و اروم رو بهش پرسیدم:

 

- راستی من کی می‌تونم برم خونه؟ خانوادم حتما تا الان خیلی نگران شدن!

 

نگاهش تیز شد و سریع گفت:

 

- کی گفته تو قراره از اینجا بری؟!

 

ابروهام رو بالا انداختم و با تعجب گفتم:

 

- کی گفته من قراره اینجا بمونم؟!

 

توی چشماش برق ترسناک و تهدیدامیزی افتاد. اروم از جاش بلند شد و به سمتم خم شد. چشمش رو درشت کرد و با نگاه وحشتناکی غرید:

 

- تو تا اخر عمرت کنار من می‌مونی و هر جا که برم با من میای. این چیزی نیست که دست تو باشه!

 

با شنیدن حرفش مبهوت بهش خیره شدم. نگاه پر تهدید دیگه‌‌ای بهم انداخت و ازم فاصله گرفت. پشتش رو بهم کرد و درحالی که به سمت دَرِ سالن می‌رفت، با لحن خونسردی گفت:

 

- هر موقع غذات تموم شد بیا اتاق من تا بقیه‌ی حرفام رو بزنم. 

 

اینقدر به مسیر رفتنش نگاه کردم که جلوی دیدم محو شد. یعنی واقعا می‌خواد به زور من رو اینجا نگه داره؟ اما چرا باید بهش اعتماد کنم و اینجا بمونم؟ همه به اون میگن ارباب تاریکی پس حتما ادم خوبی نیست، پس چرا باید اینجا بمونم؟ اصلا چی بهش می‌رسه که من رو اینجا نگه داره؟ خب باشه اون و مانلی خوناشام هستن ولی چه ربطی به من داره؟!

 

دیگه اشتهایی برای غذا خوردن نداشتم، از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. لامصب اینجا از بس بزرگ بود برای یه دور گشتن توش یه روز وقت نیاز داشتم!

 

از سالن بیرون رفتم و سرم رو چرخوندم تا جولیا رو ببینم، هر چقدر سرم رو چوخوندم فقط اون موجودات عجیب رو دیدم و هیچ خبری از جولیا نبود. با شنیدن صدای اشنایی از پشت سرم به سرعت برگشتم که نگاهم به مرد پمشالو افتاد:

 

- اینجا چیکار می‌کنی دختره‌ی زبون‌دراز؟

 

اخمی کردم و با حرص بهش توپیدم:

 

- به تو چه پشمک حاج‌ عبدالله، من رو سریع ببر پیش رئیست!

 

چشم‌غره‌ای بهم رفت و پرسید:

 

- می‌خوای بری پیش رئیس چیکار کنی؟!

 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

 

- به توچه فضول، من رو ببر پیش رئیست!

 

چند ثانیه با حرس نگاهم کرد و بعد به طرف اون راهرو رفت و بلند گفت:

 

- سگ خورد، بیا ببرمت.

 

به سمتش رفتم و درحالی که کنارش راه می‌رفتم گفتم:

 

- راستی پمشالو... .

 

سریع پرید بین حرفم و غرید:

 

- من اسم دارم می‌تونی با اسمم صدام کنی!

 

نگاه چپکی بهش انداختم و با لحن مسخره‌ای گفتم:

 

- خب اسمت چیه پمشالو خان؟!

 

چشماش رو روی هم فشار داد و بلند گفت:

 

- جورج اسمم جورجِ فهمیدی؟!

 

بعد اروم با خودش زمزمه کرد:

 

- من نمی‌دونم این چطور می‌خواد جانشین ملکه تاریکی بشه!

 

بدون توجه به حرفش لبخند حرص‌دراری زدم و گفتم:

 

- فهمیدم جورج پمشالو!

 

نگاه تیز و عصبی بهم نداخت و دیگه هیچی نگفت، انگار می‌دونست هر چی بیشتر باهام حرف بزنه بیشتر حرسش رو در میارم. رو به روی همون در مشکیِ دیروزی وایستاد و با لحن مسخره‌ای گفت:

 

- بفرمایید مادام.

 

چشم غره‌ای بهش رفتم و بی‌توجه بهش بدون در زدن وارد اتاق شدم. دست به سینه به میز تکیه داده بود و صاف به من نگاه می‌کرد. پرو پرو به روی مبارک خودمم نیاوردم که بدون در زدن داخل امدم و روی مبل نشستم و تند گفتم:

 

- خب من ادامه‌ام برای شنیدن ادامه داستان!

 

ابرویی از عجله‌ی من بالا انداخت و روی مبلی که رو به روی من بود نشست. بدون مقدمه‌چینی گلویی صاف کرد و با صدای ارومی ادامه‌ی داستان رو تعریف کرد:

 

- کیوان رئیس خوناشام‌های سفید همون روزی که ارسلا به دنیا امد، تولد هزار سالگیش بود. یعنی دقیقا روز مرگ و ناپدید شدن تارا اون و برادر دوقلوش به دنیا امدن و دقیقا هزارسال بعد از به دنیا امدن این دونفر ارسلا متولد شد. کیهان برادر کیوان خیلی سر به هوا و بازیگوش بود و همیشه تمام قصر خوناشام‌های سفید از دستش عاصی بودن ولی برعکسش کیوان خیلی جدی و مغرور بود و از اول برای قدرت داشتن و اینکه جانشین پدرش بشه تلاش می‌کرد. روز تاج‌گزاریِ ولیهد پدرشون کیوان رو انتخاب کرد چون از نظرش کیهان مناسب جانشینی نبود و قدرت لازم برای جانشین شدن رو نداشت. بعد از مراسم تاج‌گزاری اون دوتا برادر باز‌هم با همدیگه خوب بودن و رفتارشون باهم عوض نشد. چندین سال بعد پدرشون توسط شخص نامعلومی کشته شد و کیوان به سلطنت رسید. بعد از مرگ پدرشون کیهان ضربه‌ی روحیِ بدی خورد و از اون زمان به بعد شروع به سفر به دور دنیا کرد تا قدرتش رو تقویت کنه و به همون کسی که پدرش می‌خواست باشه تبدیل بشه. اون تمام شهرهای دنیا رو زیر پا گذاشت و به همه جا سفر کرد. سرزمین الف‌های تاریک و پاک، گرگینه‌ها، خوناشام‌ها، دیوها، کوتوله‌ها، جادوگرها، کنترول کنندگان عناصر و تمام سرزمین‌هایی که می‌تونست رو ز‌یر پا گذاشت.

 

ازجاش بلند شد و جامی که حدس می‌زدم توش خون باشه رو از روی میز برداشت و اروم مزه مزه کرد. انگار سعی داشت افکارش رو مرتب کنه و ادامه‌ی داستان رو تعریف کنه. بعد از چند دقیقه دوباره به حرف امد و ادامه داد:

 

- گذشت و گذشت تا اینکه ساموئل پیشگویی کرد که سال‌ها بعد دختری از جنس پلیدیِ ابلیس و پاکیِ فرشته‌ها به دنیا میاد که تمام قدرت‌های تارا بهش ارث رسیده و همه‌چیزش دقیقا شبیه به تاراست. اون موقع کیوان هم نگران گروهش بود چون به نظر می‌رسید که اون دختر با به دنیا امدنش زندگیه تمام خوناشام‌های سفید رو به خطر می‌ندازه، پس روزی که اون دختر به دنیا امد، از ابلیس دزدیدش و به پایگاه خوناشام‌های سفید بردش. اون دختر بزرگ و بزرگ‌تر شد ولی از همون بچگی به هیچ خون‌آشام سفیدی نزدیک نمی‌شد و این موجب نگرانیِ کیوان بود. یک روز کیهان یا همون شاهزاده خون‌آشام‌های سفید بالاخره از سفر چند هزار ساله‌اش برگشت و وقتی که داشت از باغ‌های قصر رد میشد تا به قصر برگرده اونجا با ارسلا رو به رو شد. ارسلا که از اینکه اون شاهزاده بود خبر نداشت و چندتا حرف درشت بخاطر اینکه کاری کرده خرگوشی که پیشش بوده فرار کنه بارش کرد و گذاشت رفت. اونجا کیهان برای اولین بار همچین ادم شجاعی رو دیده بود که بخاطر یه خرگوش به شاهزاده‌ی خوناشام‌های سفید بی‌احترامی کنه و بزاره بره، برای همین در موردش کنجکاو شد و بعد از چند تا پرس‌وجو متوجه شد که این دقیقا همون ملکه‌ی جادویی هست که اوازه‌اش توی تمام سرزمین‌ها پر شده. کیهان دیگه تصمیم گرفته بود سفر نکنه و اونجا بمونه، چون توی این سال‌ها همه چیز براش یکنواخت شده بود و الان بالاخره چیزی پیدا کرده بود که خیلی در موردش کنجکاو بود پس می‌خواست همین‌جا بمونه و بیشتر راجب این ملکه‌‌ی جادوی معروف اطلاعات کسب کنه. کم‌کم ملاقات‌های اونا بیشتر شد و همه‌جا همدیگه رو می‌دیدن. کیهان حس می‌کرد که بالاخره بعد از سال‌های زیاد جفتش رو پیدا کرده. اون‌ها یواش یواش عاشق هم شدن ارسلا به جز اون با هیچ‌کسی خوب رفتار نمی‌کرد. یه روز مثل همه‌ی روزهای دیگه کیوان اعلام کرد که یه مهمونی بزرگ می‌خواد برگزار کنه، که قراره مناسبتش رو شب جلوی همه اعلام کنه. کیهان و ارسلا صبحِ همون روزی که قرار بود جشن باشه با هم توی باغ قرار گذاشته بودن تا باهم قدم بزنن. کیهان چند ساعتی منتظر موند و وقتی دید خبری از ارسلا نیست نگرانش شد و رفت توی قصر تا ببینه ارسلا در چه حاله، اما اصلا ارسلا رو پیدا نمی‌کرد. همه جای قصر رو گشت و اثری از ارسلا پیدا نکرد. شب شده بود و توی قصر جشن بزرگی برگزار بود ولی کیهان بیرونِ قصر داشت دنبال ارسلا می‌گشت. وقتی هیچ اثری ازش پیدا نکرد به سرعت توی قصر رفت که خبر گم شدن ارسلا رو به کیوان برسونه، اما همون لحظه که وارد قصر شد ارسلا رو دید که کنار کیوان ایستاده. با خوشحالی خواست به طرفش بره اما با شنیدن حرفی که کیوان زد دنیا روی سرش خراب شد. اون‌جا بود که فهمید کیوان برای صلح‌بین خوناشام‌های سیاه و سفید می‌خواد با کسی که همه به عنوان ملکه‌ی خوناشام‌های سیاه می‌شناختنش، یعنی ارسلا ازدواج کنه. اون لحظه کیهان خورد شد و از کیوان متنفر شد چون فکر می‌کرد اون عشقش رو ازش دزدیده. مخصوصا اینکه کیوان برادرش بود، پس این شکست از طرف تنها کسی که از خانواده‌اش براش مونده بود خیلی برای کیهان سخت بود. ارسلا راضی نبود به این ازدواج نبود ولی خب این یه اجبار بود و کی می‌تونست پا روی حرف رئیس خوناشام‌های سفید بزنه؟ اون شب کیهان نتونست به کسی بگه ارسلا رو دوست داره و مجبور شد نامزدیه کسی که دوستش داره رو با برادرش ببینه... .

 

نفسش رو با فوت بیرون فرستاد و کلافه توی موهاش دست کشید و بهمشون ریخت. نگاهی به من که دستم رو زیر چونه‌ام گذاشته بودم و با کنجکاوی نگاهش می‌کردم انداخت و ادامه داد:

 

- اون‌ها به زورِ کیوان با هم ازدواج کردن ولی کیهان نمی‌تونست از فکر ارسلا بیرون بیاد و هر روز حالش بدتر میشد. ارسلا هم حالش از کیهان بهتر نبود و کاملا از کیوان دور می‌کرد و باهاش مثل یه غریبه رفتار می‌کرد، اما هیچ‌ اعتراضی نمی‌تونست بکنه چون مجبور بود با خوناشام‌های سفید صلح کنه و اگه جواب رد به کیوان می‌داد حتما بین خوناشام‌های سیاه و سفید جنگ رخ می‌داد. گذشت و گذشت تا اینکه کیوان برای یه ماموریت به استرالیا رفت و قرار بود چند هفته اونجا بمونه. هنوز چند روز از رفتن کیوان نگذشته بود که یه شب کیهان داشت توی باغ قدم میزد که چشمش به کنار دریاچه افتاد و دید که ارسلا هم اونجا نشسته. بی‌اختیار به طرفش رفت و کنارش نشست. اونجا بود که ارسلا بهش گفت هنوز دوستش داره و هیچ علاقه‌ای به کیوان نداره، اون شب اون دونفر به هم اعتراف کردن که هنوز همدیگه رو دوست دارن و کل اون شب رو باهمدیگه حرف زدن و تصمیم گرفتن که دوباره باهم باشن. اون‌ها مثل قبل باهم خوشحال بودن و کیوان براشون روز به روز کم‌رنگ‌تر می‌شد. تا اینکه کیوان برگشت به قصر و روزهای یکنواختشون دوباره شروع شد. ارسلا موقعی که کیوان برگشت بخاطر اینکه شک نکنه باهاش بهتر رفتار می‌کرد و کیوان هم یواش یواش از ارسلا خوشش امد و عاشق ارسلا شد، ولی از اون‌ طرف کیهان و ارسلا دور از چشم کیوان باهمدیگه بودن. بعد از یک مدت کیوان مجبور شد بخاطر جمع کردن خوناشام‌های سفیدی که پراکنده شده بودن به سرزمین‌های دیگه بره. وقتی کیوان به مسافرت رفت کار برای اون دو نفر راحت‌تر شد و بهتر می‌تونستن با هم وقت بگذرونن، دیگه از صبح تا شب کنار همدیگه بودن و یه لحظه‌ام از همدیگه فاصله نمی‌گرفتن. تا این‌که بعد از یک‌‌ماه متوجه شدن که ارسلا حامله است. اون موقع ارسلا سه ماهش بود و تازه متوجه موضوع شده بود. کیهان وقتی خبر حاملگی ارسلا رو شنید هم خیلی خوشحال شده بود و هم نمی‌دونست با کیوان چیکار کنه. دقیقاً چهار ماه بعد کیوان برگشت. وقتی فهمید ارسلا حامله است خیلی تعجب کرد آخه کیوان تا به حال به ارسلا دست نزده بود. بعد این‌که فهمید ارسلا تمام این مدت با برادرش بوده، شروع به داد و بیداد کرد و بهشون گفت که از قصر بیرون برن. کیهان موند تا به برادرش توضیح بده و بگه که از قبل ارسلا رو دوست داشته ولی نتونسته بگه، اما کیوان به حرفشون گوش نکرد و از شدت خشم دوتاشون رو به عقب هل داد که همون لحظه ارسلا از پله‌های قصر پایین افتاد و خودش و بچه‌اش.....کشته شدن.

 

 

ناظر: @ کاکا سنگی گودرتمند

 

ویرایستار: @ .Murphy.

ویرایش شده توسط پانیذ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الفای ماه | پارت ۱۹

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

( دانای کل)

 

 

 

گاهی داستان‌ها اونطوری که ما فکر می‌کنیم نیستند.تمام انسان‌ها، دیده‌ها و شنیده‌هایشان را بازگو می‌کنند، اما در هر داستانی امایی وجود دارد که کسی از آن خبر ندارد. پسرک داستان را طوری می‌گوید که انگار خودش مقصر است، هرچند که بقیه را به زبان مقصر می‌داند اما او از شدت عذاب وجدانی که خودش نیز نمی‌خواهد باورش کند داستان را طوری تغییر می‌دهد که تمام بدی‌ها به گردن خودش بیوفتند، اما چه کسی می‌داند در این داستان پلیدی کیست؟!

 

 

 

(فلش بک)

 

 

 

پسرک مثل همیشه با حسرتی که پشت مغرور بودنش پنهان بود به برادرش نگاه می‌کرد. برادری که با شیطنت از درخت بالا می‌کشید و سعی داشت سیبی از درختِ عمارت یکی از تاجران بزرگ سرزمین کش برود، اخر آن پسرک هیجده سالِ که تمام زندگیش در قصری خلاصه میشد که آنجا کسی دوستش نداشت چه می‌فهمید که نباید برای هیجان دادن به زندگی‌اش دزدی کند؟! هرچند که همیشه همه چیز را بر می‌داشت و به قشر‌های ضعیف جامعه می‌داد. حتی آن سیب را هم اگر برمی‌داشت به کسی هدیه می‌داد چون اعتقاد داشت چیزهایی که او تمام و کمال برایش فراهم هست می‌تواند دل خیلی‌ها را خوشحال کند!

 

پسرک با حسرت چشم از او گرفت و خطاب به سربازی که کنارش بود گفت:

 

- برید اون پسری که بالای درخته رو بیارید پیش من!

 

سربازان همیشه گوش به فرامان کیوان بودند چون همه از اشراف‌زاده‌ها گرفته تا مردم عادی فکر می‌کردند کیهان یک فرد بی‌عار و به درد نخور است که فقط به فکر شیطنت است و لایق جانشینی نیست، پس همیشه گوش به فرمان کیوان بودند چون از نظرشان آن فرد الهه‌ای بی‌باک و جسور بود که به خوبی می‌توانست پادشاه آنان باشد.

 

افسون که تمام کسانی که کیهان را فردی نالایق می‌دانستند و به آن اهمیت نمی‌داند بعد‌ها سگی زیر دست و پای او بودند که سعی می‌کردند خودشان را به ارباب تاریکی نزدیک کنند.

 

سرباز‌ها به سرعت به سمت پسرک ناشناس رفتند و آن را کشان کشان به طرف شاهزاده‌ بردند. کیوان چشم‌غره‌‌ای خوفناکی نثار پسری که با لباس‌های مبدل و شنلی بر روی صورتش رو به رویش ایستاده بود کرد و رو به سربازان گفت:

 

- می‌تونید برید، من با این پسر کاری دارم.

 

سربازان نگاه پر تردیدی به یکدیگر انداختند، یکی از سربازان با چاپلوسی گردن پسرک را گرفت و رو به شاهزاده گفت:

 

- قربان ما چطور شما رو با این پسرک دزد تنها بزاریم؟ این گستاخ حتی جلوی شما که شاهزاده‌ی اون هستید تعظیم‌ هم نمی‌کنه.

 

کیوان نگاه سردش را نثار آن سرباز کرد و غرید:

 

- گفتم برید!

 

سربازان با دیدن خشم شاهزاده‌ به سرعت تعظیم کردند و از او دور شدند. کیوان نگاهی به اطراف انداخت و وقتی دید کسی اطرافشان نیست به سرعت کلاه شنل را از سر پسرک در ‌اورد و غرید:

 

- زود باش سر و وضعت رو درست کن. احمق، احمق، احمق، اون دفعه که دستت رو پیش پدر رو کردم ادم نشدی؟! اخه سیب دزدی به چه دردت می‌خوره؟ وای پسر من از دست تو چیکار کنم؟!

 

پسرک درحالی که موهای سفیدش در صورتش پخش شده بود لحظه‌ای چشمان ابی و مسخ کننده‌اش را بالا اورد و با شیطنت به برادرش نگاه کرد. لحظه‌ای بعد سریع چشمانش را دزدید زیرا می‌دانست اگر زیاد به چشم‌های کسی خیره نگاه کند آن فرد اسیب می‌بیند. چشم بندش را از جیبش در اورد و به سرعت بر روی چشمانش بست. کیوان مبهوت به زیبایی افسانه‌ای برادرش نگاه می‌کرد و حرفش را از یاد برده بود. خیلی کم پیش می‌امد که بتواند قیافه‌ی برادرش را کامل ببیند، و از نظرش چقدر او از چند سال پیش تا به حال زیباتر و نفس‌گیرتر شده بود!

 

پسرک تا چشم‌بند را بر روی چشمانش بست که به سرعت موهایی که تا لحظه‌ی پیش روی صورتش افتاده بودند با قدرت ماورایی که چشم‌بند داشت به بالا رفتند و صاف ایستادند. پسرک رو به برادرش که هنوز با نگاه مبهوت به او زل زده بود با لحن بی‌خیال و شیطونی گفت:

 

- هی برادر سخت‌نگیر، خودت هم میگی که سیب ارزشی نداره پس برای اون تاجر‌های مفت خور اهمیت نداره که یه سیب از توی باغشون کم بشه، ولی با همون سیب می‌تونم یه نفر رو خوشحال کنم نه؟!

 

کیوان با حرف‌های پسر به خودش امد و از بهتی که بر اثر دیدن چهره‌ی برادرش به او دست داده بود خلاص شد. ناگهان اخمی کرد و رو به پسرک گفت:

 

- چه ربطی داره کیهان، دزدی همون دزدیه! اصلا چرا از موال خودمون به بقیه نمی‌بخشی و میری دزدی می‌کنی میدی به بقیه؟ مگه پدر بهت نگفت هر چی می‌خوای می‌تونی از انبار قصر برداری؟!

 

کیهان نیشخندی بر روی لبان خوش‌فرمش نقش بست و درحالی که دستش را دور گردن برادرش حلقه می‌کرد و خودش را به او می‌چسباند با لحن خر کننده‌ای گفت:

 

- اوم خب اینکه از چندتا مفت‌خور بدزدی و به بقیه بدی حالش خیلی بیشتره، ولی خب منم دیگه چیزی نمی‌دزدم و فکر نکنم بخوای بری ماجرای این سیب رو به پدر بگی، درست نمی‌گم برادر؟! تو که نمیری به بابا بگی‌، هوم داداشــی؟!

 

کیوان چشمانش را بر هم فشرد و درحالی که در دلش برای این چرب زبانی و لحن خر کننده‌ی پسرک قهقه می‌زد خودش را از او جدا کرد و سرد گفت:

 

- چه فایده‌ای داره که به بابا بگم؟! تو که باز کار خودت رو می‌کنی، این دفعه رو نمی‌گم ولی باز اگه ببینمت صددرصد به پدر میگم! درضمن امشب جشن تأیینِ ولیهدِ به موقع بیا لطفا.

 

پسرک چشمانش را در حدقه‌ چرخاند و درحالی که از برادرش دور میشد بی‌حوصله گفت:

 

- باشه سعی می‌کنم بیام و اون جشن مزخرف رو با ادمای مزخرف‌ترش تحمل کنم.

 

کیوان به دور شدن برادرش نگاه کرد و در دلش به بی‌خیال بودن او حسودی کرد. با اینکه ‌می‌دانست هیچ‌کسی در این سرزمین واقعا به کیهان اهمیت نمی‌دهد و او را شاهزاده نمی‌خواند اما همیشه دوست داشت جای برادرش باشد، او همیشه رها و ازاد بود، بی‌خیال بود و به توهین‌های دیگران می‌خندید اما کیوان مجبور بود که با وقار و مغرور باشد، هیچ‌وقت به خودش اجازه نداد مثل کیهان شیطنت کند و همیشه سعی می‌کرد بهترینِ خودش را نشان دهد تا محبوب همگان باشد.

 

از آن سوی داستان کیهان بی‌خیال از تمام غم‌ها و ناعدالتی‌هایی که در حقش میشد به سمت مخفیگاهش رفت و ارام زیرلب غر زد:

 

- اخه برای چی باید به اون جشن برم؟ من که می‌دونم کیوان جانشین پدر میشه پس چرا باید برم اونجا و نگاه‌های ازار دهنده‌ی اون‌ها رو تحمل کنم؟!

 

پوفی کشید و به سرعت وارد مخفیگاه و محل تنهایی‌اش شد. خرابه و زیر زمینی که در کوچه پس کوچه‌های محله‌ای فقیر نشین بود. کارتونی که کنار در ورودی بود را کنار زد و به سمت راه‌پله‌ها خیز برداشت. وقتی به پله‌ها رسید از نرده‌هایی که به بالا وصل‌ میشد اویزان شد و خودش را درون سوراخ تقریبا بزرگی که بر روی دیوار بود پرت کرد. با برخوردش بر روی زمین ناله‌ای کرد و از جایش بلند شد.

 

چشمش به مخفیگاه کوچک و چند متری‌اش افتاد که خدا می‌داند با چه بدبختی پیدایش کرده بود. هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست از پول‌های پدرش استفاده کند و بهترین خانه‌ها را برای خودش بگیرد، او به همین مخفیگاه کوچک و دنج هم راضی بود. چشم‌بندش را از سرش در اورد که‌ موهای زال و سفید رنگش دوباره بر روی صورتش ریختند. به سرعت به سمت گاوصندقی که تمام چیز‌های دزدی در این ماه‌اش در آن بود رفت و با هیجان بازش کرد. سیب را در جیبش گذاشت و تمام طلا، جواهر، سکه، پول، ساعت، و حتی لباس‌هایی که از افراد ثروتمند دزدیده بود را جمع کرد و در کیسه‌ای بزرگ انداخت. بلافاصله با بدبختی از آن مخفیگاه بیرون امد و به سختی کیسه را به سمت جایی که همیشه می‌رفت کشید.

 

وقتی به نزدیکیِ جای مورد نظرش رسید دستمال مشکی رنگش را از جیبش بیرون اورد و بر روی صورتش بست تا قیافه‌اش قابل شناسایی نباشد. هم‌زمان کلاه شنلش را بر سرش انداخت تا موهای سفیدش هم مشخص نباشد. به سرعت به درون مغازه‌ی آن مرد شکم گنده و جاه‌طلب رفت و مثل همیشه با صدایی که به راحتی تغییرش می‌داد گفت:

 

- مثل همیشه با وسایلم امدم تا برام ابشون کنی. 

 

مرد طمع کار با دیدن مشتری همیشگی‌اش برقی در چشمانش افتاد و به سرعت گفت:

 

- به به جناب مشتاق دیدار، بده اون کیسه رو ببینم این ماه چیکار کردی!

 

کیهان بی‌حرف کیسه را به طرف مرد گرفت و بر روی صندلی زوار در رفته‌ای که انجا بود نشست و منتظر به آن مرد که وسایل را یکی یکی در می‌اورد و قیمت آنان را در دفترش می‌نوشت نگاه کرد. بعد از یک ساعت کار مرد تمام شد و درحالی که مبلغی را که می‌خواست به پسرک بدهد را از کشو در می‌اورد گفت:

 

- چرا این ماه از قبل کمتر بودن؟!

 

پسرک درحالی که به سمت میز‌ می‌رفت و پول‌ها را برمی‌داشت با صدای جدی گفت:

 

- فضولیش به تو نیومده، تو کارت رو انجام بده منم کار خودم رو انجام میدم.

 

با اتمام حرفش پول‌ها را در کیسه‌ای انداخت و بی‌توجه به مردی که با مبهوت به او نگاه می‌کرد از انجا بیرون رفت. پسرک دلش نمی‌خواست کسی را ناراحت کند اما نمی‌توانست بگوید من پسر پادشاه هستم و به لطف برادرم پدرم موضوع دزدی من رو فهمید و یه هفته به زندان انداختم!

 

 کلافه‌ به سمت بازار رفت و زیرلب گفت:

 

- اصلا حقش بود، این جماعت گرگ چیزی بارشون نکنی سوارت میشن!

 

بعد فکر آن مرد را از ذهنش بیرون انداخت و با ذوق وارد بازار شد. با هیجان مثل همیشه هر چیزی که دستش می‌امد می‌خرید، ساعت‌ها مشغول خرید بود تا اینکه بالاخره آن پول تمام شد. با دست‌هایی که تا خرخره پر بود از بازار بیرون امد و به سمت جایی که همیشه می‌رفت به راه افتاد. محله‌ای درب و داغان که اخر ماه تمام ساکنان انجا برای دیدن ناجیه ناشناسشان در میدان آن محل جمع می‌شدند. پسرک تا وارد آن محل شد چشمش به مردمی افتاد که با ذوق به او نگاه می‌کردند، بچه‌ها با دیدن مرد شنل‌پوش و مهربانشان با ذوق جیغ کشیدند و به سمت او دوییدند. پسرک کیسه‌ها را زمین انداخت و با ذوق کودکان را در اغوش گرفت، بعد از اینکه تمامشان را یک دور در اغوش گرفت کیسه‌های مواد غذایی و پوشاک را برداشت و شروع به تقسیم بین خانواده‌ها کرد، همه‌ی مرد و زن‌ها با ذوق کیسه‌ها را می‌گرفتند و بعد از دعای خیر ‌برای آن مرد به طرف خانه‌هایشان می‌رفتند. اخرین کیسه‌ را هم به زن سالخورده‌ای که اخرین شخص آنجا بود داد و با مهربانی گفت:

 

- بی‌بی حال اقاجون بهتر شده؟!

 

پیرزن لبخندی بر روی لبش نقش بست و درحالی که پسر را در اغوش می‌گرفت با ذوق گفت:

 

- خدا خیرت بده پسرم، از وقتی که اون‌ دفعه براش دارو اوردی خیلی حالش بهتره، ایشالله خدا توی دنیا و اخرت بهت هر چی می‌خوای بده. واقعا به نظر من اگه تو پادشاه این سرزمین بودی ما مردم هیچ مشکلی نداشتیم، چرا نباید جوون رعنایی مثل تو به جای اون شاهزاده‌های مفت‌خور توی جشن تاج‌گزاری باشن! حالا باز اون پسرِ کیوان به یه دردی می‌خوره و یکم با وقاره، ولی شنیدم که پسرِ دیگه‌ی شاه خیلی علاف و به درد نخوره! مطمئنم اگه تو به جای اونا یه شاهزاده بودی و به سلطنت می‌رسیدی ما فقیر‌ها خیلی خوشبخت بودیم.

 

پسرک با شنیدن حرف‌های ضد و نقیض پیرزن خنده‌اش گرفته بود. از یه طرف به او ندانسته می‌گفت مفت خور و علاف، اما از طرف دیگر هندانه زیر بغلش می‌گذاشت که جوان رعنا و عادلی‌ است!

 

خنده‌ی ارومی کرد و دست‌های چروک پیرزن را بوسید و مهربان گفت:

 

- ممنون از تعریفت بی‌بی، بهتره دیگه بری خونه الان سرده سرما می‌خوری. 

 

پیرزن باز هم نگاه تحسین برانگیزی به پسرک انداخت و بعد به سمت خانه‌اش رفت. پسر بعد از اینکه از هدیه‌ی خانواده‌ها مطمئن شد با ذوق به طرف بچه‌ها برگشت و کیسه‌ی مربوط به کادو‌های بچه‌ها را باز کرد و گفت:

 

- خب خب کی کادو می‌خواد؟!

 

بچه‌ها با ذوق به سمت او هجوم اوردند و از سر و کولش بالا رفتند. کیهان اسباب‌بازی‌ها را یکی یکی بیرون می‌اورد و به بچه‌ها می‌داد، بچه‌ها هم مثل همیشه او را بغل می‌کردند و بعد به خانه‌هایشان می‌رفتند تا لباس بپوشند و برای جشن امشب اماده شوند.

 

 اخرین اسباب‌بازی را هم به یه پسر‌بچه داد و بعد چشم چرخاند تا مطمئن شود که همه هدیه‌هایشان را گرفته‌اند. با دیدن دختر بچه‌ای که با ذوق و ارام به طرف می‌امد، نگاهی به کیسه انداخت و وقتی چیزی ندید لب گزید و به دختربچه نگاه کرد. دختر پیش کیهان ایستاد و با ذوق به کیسه‌ی دستش نگاه کرد. با دیدن اینکه هیچ اسباب‌بازی درون کیسه نیست لب برچید و با ناراحتی به کیهان نگاه کرد و با بغض گفت:

 

- اسباب‌بازی‌ها تموم شدن؟!

 

کیهان با قلبی که برای دخترک فشرده شده بود چشمانش را بر هم فشرد و ارام سیبی که در جیبش بود را بیرون اورد و مهربان گفت:

 

- ببخشید دیگه چیزی ندارم، ولی قول میدم دفعه‌ی بعد برای تو از همه بیشتر اسباب‌بازی بیارم.

 

دختربچه با خوشحالی سیبِ قرمز و زیبا را از دست پسرک گرفت و با ذوق از گردنش اویزان شد و گفت:

 

- وای مرسی توی خیلی خوبی!

 

پسرک ناخوداگاه برای اولین بار شنلش را عقب داد و محکم آن دختربچه را بوسید. بچه‌ که تا به حال در تمام این چندسال قیافه‌ی ناجیشان را ندیده بود با حیرت به او که زیبایی همچو الهه‌ها داشت نگاه کرد و زمزمه کرد:

 

- واییی تو چقدر خوشگلی، تا حالا دختر یا پسری به قشنگ بودن تو ندیدم.

 

پسرک درحالی که سعی می‌کرد مستقیم به چشم‌های دختر بچه نگاه نکند ارومی لبخند زد و دوباره شلنش را درست کرد. می‌دانست اگر دخترک چند ثانیه دیگر به صورت او زل بزند خواهد مرد، مخصوصا که مردم این محله خوناشام نبودند و فقط میان خوناشام‌ها زندگی می‌کردند. او می‌ترسید ناخواسته به آن دختربچه‌ی بدون قدرت ضربه بزند. دختربچه با ذوق دوباره او را بغل کرد و لحظه‌ی بعد سیب به دست از انجا دور شد.

 

پسرک وقتی مطمئن شد دیگر کسی جا نیوفتاده است به سرعت چشمانش را بست و به درون قصر تله‌پورت کرد. اصلا علاقه‌ای به آن جشن نداشت ولی مجبور بود برود و بعد از چندسال در یکی از جشن‌ها شرکت کند. چشمانش را باز کرد و به اتاق سرتاسر سفیدش نگاه کرد، او عاشق رنگ سفید بود دقیقا مثل قلب سفید و پاکش، به ارامی به سمت کمدش رفت و لباسی سفید طلایی که مخصوص مراسم انتخاب ولیعهد بود را بیرون اورد.

 

شنل و لباس‌های مبدلش از از تنش بیرون اورد و لباس مجلل و پرشکوهش را پوشید. به ساعت نگاه کرد، هشت شب بود و او دیگر باید به مهمانی می‌رفت. استرس بدی در جانش افتاده بود. به ارامی چشم بندش را بر روی چشمانش بست و درحالی که بخاطر جادویی بودن آن چشم بند می‌توانست اطرافش را ببیند به ارامی به سمت بیرونِ اتاقش رفت. بالای پله‌های قصر ایستاد و به جمعیت نگاه کرد.

 

نفس عمیقی کشید و به ارامی از پله‌ها پایین امد. همه‌ی حضار یواش یواش صدای همهمه‌هایشان خاموش شد و به پسر پرشکوهی که به ارامی از پله‌ها پایین می‌امد نگاه کردند. مردم عادی که جدا از اشراف‌زادگان ایستاده بودند با تعجب به آن پسر زال نگاه می‌کردند. اما اشراف‌زادگانی که از قبل می‌دانستند آن مو سپید است پوزخندی زدند و شروع به پچ‌پچ کردن. پسرک به ارامی از بین جمعیت گذشت و به طرف پدر و برادرش رفت. در این بین صدای پچ پچ‌های اطرافش را می‌شنید و هر لحظه قلبش فشرده‌تر میشد.

 

[ می‌دونی که میگن این پسر شاه از بچگی شوم بوده و به هر کی نگاه کنه اون میمیره؟]

 

[هه اون واقعا به چه امیدی اینجا امده؟ اون فقط یه زالِ شوم و به درد نخوره]

 

[ یعنی اینقدر نحسه که مجبور شده چشماش رو ببنده و بیاد توی جمع؟ شنیدم هیچ مهارت رزمی بلد نیست و فقط توی این قصر راه میره و بقیه رو ازار میده]

 

[وای خدا نکنه این پسر ولیعهد بشه. من یه شایعه‌هایی شنیدم که میگن از اشراف‌زاده‌ها دزدی می‌‌کنه. من اصلا شک دارم پسرشاه باشه.]

 

بغض به گلوی پسرک فشار اورد، کنار پدر و برادرش ایستاد و به بقیه نگاه کرد که چشمش به آن دختربچه‌ی یک ساعت پیش افتاد که با چشم‌های گرد شده و ذوق زده به او نگاه می‌کرد انگار که او را شناخته بود. پسرک لبخندی به ذوق دختربچه زد و نگاهش را مابین کسانی که تا یک ساعت‌ قبل در کنارش بودند و او را دعا می‌کردند چرخاند. نگاه انها بدون اینکه بدانند این شخص‌همان شخص مهربان است با تنفر و چندشی سمت او بود.

 

کیوان نیز زمزمه‌ها را شنیده بود و زیر چشمی به برادرش نگاه می‌کرد تا حال او را جویا شود. دلش برای برادر مظلومش می‌سوخت، او همیشه می‌دید که برادرش چقدر قلب مهربان و عشق به زندگیی دارد و همیشه حسرت این با احساس بودنش را می‌خورد، اما واقعا وقتی او را زال یا نحس می‌خواندند دلش به حال پسرک می‌سوخت!

 

با شنیدن صدای رسا و با ابهت پدرشان نگاهش را از برادر مو سفیدش گرفت و به پدرش زل زد:

 

- همه‌ی شما مردم من می‌دانید که برای چه به اینجا جمع شدید. امشب در این شب باشکوه هر دو پسر من به سن هیجده سالگی رسیدند و وقتش رسیده که جانشینم را انتخاب کنم. این دونفر نه تنها برای اولین بار میزان قدرتشان را می‌‌سنجیم، بلکه با توجه به نظرات شما و شخصیت و رفتار خودشان، جانشین انتخاب خواهد شد، امروز من می‌خواهم رسم‌ها را کنار گذاشته و با توجه به نظر همگان ولیهد را انتخاب کنم.

 

دستش رو پشت کمر کیوان که با سربالا و پر غرور به همه نگاه می‌کرد گذاشت و ادامه داد:

 

- اولین شازاده‌ای که برای تست قدرت میره شاهزاده کیوان هست، دستگاه را بیارید.

 

لحظه‌ای بعد دستگاه بزرگی را در وسط سالن گذاشتند و اطرافش را خالی کردند. شاه به ارامی بر روی صندلیِ سلطنتی نشست و با لبخند به کیهان اشاره کرد که کنار بنشیند. کیوان به ارامی لباس‌های اضافه و اشرافی را در اورد و با یک لباس استین حلقه‌ای و شلواری جذب و معمولی به طرف دستگاه رفت. با استرس رو به‌ روی قدرت‌سنج ایستاد و به ارامی دست‌هایش را بالا برد و دستش را بر روی صفحه گذاشت.

 

میزان قدرت به سرعت بالا و بالاتر رفت. همه‌ی حضار با دهنی‌باز از تعجب به او نگاه می‌کردند. وقتی درجه‌ی قدرتش از درجه‌ی خود شاه هم بالاتر رفت همه مبهوت به آن پسر نگاه کردند. شاه با خوشحالی از جایش بلند شد و با صدای رسایی گفت:

 

- خیلی عالیه، قدرت پسرم کیوان از من هم بیشتره، ب