رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان نسل دلدادگان | نویسنده thezeynaw کاربر انجمن نودهشتیا


thezeynaw
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

جلد رمان نسل دلدادگان

نام رمان: نسل دلدادگان

نویسنده : thezeynaw

زمان پارت گذاری : نامعلوم

هدف : عاشق نویسندگی هستم و  دوست دارم یه نویسنده بزرگ بشم!

ژانر رمان : عاشقانه ، اجتماعی ، معمایی

خلاصه رمان :

تیارا و رادمان در دانشگاه همکلاسی و هر دو نخبه داروسازی هستند ، باید در پروژه مشترکی همکاری کنند و به سبب این همکاری به هم علاقمند میشوند تا اینکه...

در طرف دیگر قصه یاسمینا و رادمهر دو عاشق ناکام در عشق که بخاطر کینه ای بین خانواده هایشان است از هم جدا میشوند ، آیا دست تقدیر بار دیگر این دو را باهم روبرو میکند؟!

مقدمه 

"از ایستگاه دل تنگی
هر روز قطاری می گذرد!
تو
نمی آیی !!!!
اشک هایم می میرند
قلبم خالی می شود.
اما
امان از چشم هایم!! 
هم چنان براه می مانند..‌."

 

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط thezeynaw
  • لایک 9
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 6

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

تیارا

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ، درحالی که یه چشمم باز بود یه چشمم بسته گوشیمو برداشتم دیدم عکس سلنای خل و چل رو اسکرین گوشیم افتاده هزار تا فش و دری وری به خاندان سلنا فرستادم و انگشتمو رو آیکن سبز کشیدم و جواب دادم:

-:"ها؟!"

-سلنا:"ها و زهرمار ، ها و هلاهل ، دختره سه نقطه زود باش بیدار شو دانشگاه دیر میشه فرزاد کلاس رامون نمیده بعد من از ترم بیوفتم خاک کدوم جهنم دره ای رو سرم بریزم زود باش تا 5 دقیقه دیه دم خونتونم"؟!

و قطع کرد هاج و واج به گوشیم نگاه میکردم یه دفعه از جام پرش کردم و خودمو به سرویس تو اتاقم رسوندم و کارای لازمه رو انجام دادمو پریدم بیرون....

در کمدمو باز کردم یه مانتوی بلند ساده آبی و یه شلوار لوله تفنگی و مقنعه مشکیمو برداشتمو در کمد رو بستم موهامو شونه کردم و دم اسبی با کش بستمش و لباسامو پوشیدم و یه نگاهی به خودمو تیپ و قیافم انداختم و مقنعه مو رو سرم تنظیم کردم ، لباسام خوب بودن و آرایشم رو به زدن یه رژ کالباسی اکتفا کردم جزوه و کتابامو گذاشتم تو کولم و از اتاقم زدم مامان تو آشپزخونه داشت صبحونه آماده میکرد ، آروم آروم و پاورچین پاورچین رفتم جلوتر و از پشت بغلش کردمو گفتم:

-:"سلام علیکم مخلصیم مهرسا جونیم"!

-مامان:"سلام دخترم ترسیدم صبحتم بخیر بیا صبحونه بخور ضعف نکنی سر کلاس"!

دستمو کشید و نشوندم رو صندلی میز غذا خوری چهار نفره مون یه لحظه از دیدن جای خالی بابا بغض گلومو گرفت 3 سال بود که رفته بود ، منو مامان بعد رفتنش خیلی تنها شدیم

«بابا چی شد اسم منو گذاشتی تیارا؟!»

«از همون لحظه اولی که دیدمت اونقدر برام زیبا و چشم نواز بودی اسم دیگه ای نتونستم برات انتخاب کنیم برای همین اسمتو گذاشتیم تیارا »

از خیال در اومدمو چند لقمه خوردمو دیدم گوشیم زنگ خورد سلنا بود از روی صندلی بلند شدم و صورت مامانمو بوسیدم و گفتم :

-:"جونم برم من دیرم شد"!

-مامان:"برو عزیزم موفق باشی"!

-:"خدافظ عشقم"!

مامان لبخندی که جز لاینفک صورتش بود زد و گفت :

-مامان:"خدافظ نفس مامان"!

کتونیای سفید نایک مو پام کرد و در ورودی رو باز کردم و بستمش و از پله ها بدو بدو سرازیر شدم تو حیاط کوچیکمون و از خونه خارج شدم 206 سفید سلنا جلو در بود پریدم ورو صندلی جلو مستقر شدمو گفتم:

-بهههه سلام سلنای خودمون بدو بدو فرزاد کلمو نکنه!

سلنا در حالی از کوچمون خارج میشد لب باز کرد و گفت:

-سلنا:"سلام تیارا خانوم خابالو دعا کن دیر نرسیم و الا دانشگاه و سر تو و اون مرتیکه گند اخلاق خراب میکنم آندرستند"؟!

و نگاهی بهم انداخت که گفتم:

-:"منو نگاه نکن قشنگم میدونم عاشقم شدی ولی کاری نکن به کشتنمون بدی"؟!

و دوتامون قهقه زدیم خل و چلیم دیگه!

بعد از تصادف و فوت بابا دیگه از اون تیارای شاد خبری نبود همش تو اتاقم بودمو عکس بابا  رو تو بغلم میگرفتم و گریه میکردم تا اینکه خل و چل خانوم وارد زندگیم شد اولین روز دانشگاه بودکه باهاش آشنا شدم من روی آخرین ردیف صندلی و گوشه کلاس نشسته بودم که سلنا اومد پیشم نشست اینقدر وراجی کرد تا منو هم به حرف آورد و اون روز شد روز رفاقت منو سلنا اینقدر با من حرف زد شوخی کرد بردم بیرون تا شدم باز دوباره همون تیارای قبل!

@مدیر راهنما@مدیر منتقد@مدیر ویراستار

@Atlas _sa@hadis.pnh@haniye_sh @amitis98ia @Asal Akbari @NAEIMEH_S @N.a25@K.A

 

ویرایش شده توسط thezeynaw
  • لایک 10
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

به دانشگاه که رسیدم سلنا ماشینش رو پارک کرد و از حیاط گذشتیم و وارد سالن کلاسای دانشگاه شدیم دانشجو ها داشتن باهم حرف میزدن ، بعضیا جزوه رد و بدل میکردن ، یه دفعه چشمم خورد به رادمان حکیمی پسر پولدار و جذاب دانشگاه که نصف دخترای دانشگاه روش کراش زده بودن داشت با دوست صمیمیش آئین راد حرف میزد و یه دفعه نگاهش بالا اومد نگاهی به من کرد منم زود سرمو انداختم پایین سلنا دستمو گرفت و به سمت کلاس رفتیم.

رادمان

از پارکینگ خونه خارج شدمو و دستی برای عمو علی سرایدار خونه تکون دادم و به طرف دانشگاه روندم دستم رفت سمت موزیک پلیر و آهنگی پلی شد.

گل بانو ، میزنم من جلو چشماتو

دوباره میزنه باز نم نم بارون

گل بانو جان ، گل بانو جان

آخ بمیرم...

واسه پیچ و تاب موهات گل بانو

واسه اون طرز خنده هات گل بانو

گل بانو جان ، گل بانو جان

میدونی که من یه دندم

درو رو همه میبندم

هرجا حرف عشقت باشه

به علاقشون میخندم

میدونی که من یه دندم

درو رو همه میبندم

هرجا حرف عشقت باشه

به علاقشون میخندم

دلبر نابم من تو عذابم

وقتی دوری میکنی از این دیوونه

دار و ندارم من تورو دارم

تو بمون برام میخوام هیشکی نمونه

میدونی که من یه دندم

درو رو همه میبندم

هرجا حرف عشقت باشه

به علاقشون میخندم

گل بانو – رضا شیری

با گوش دادن این آهنگ یه دفعه ذهنم کشیده شد به طرف تیارا ثامنی ، دختری که از وقتی دیده بودمش عاشقش شدم و دلمو بهش باختم...

واقعا هم مثل اسمش چشم نواز بود چهره اش رو تو مغزم مجسم کردم با اون صورت مهتابی و چشمای کشیده و درشت قهوه ای و بینی متناسب با صورتش و لبای قلوه ایش واقعا خیلی زیبا بود 3 سال بود که باهم همکلاسی بودیم و هر وقت منو میدید گونه هاش رنگ میگرفت یه سلام آرومی میگفت و از کنارم رد میشد تو دانشگاه فقط با یکی از دوستاش صمیمی بود اونم سلنا امینی بود تو تریا هم زیاد با هم میدیدمشون رفیق فاب منم آئین بود که یه جورایی داماد آینده خانوادمونم حساب میشد... خواستگار خواهرم بهاران بود اینقدر تو خونمون رفت و اومد تا دل خواهرمو برد و قاپشو دزدید.

به در ورودی دانشگاه رسیدم و ماشین روندم سمت پارکینگ ، پارکش کردمو گوشی و کیفمو که حاوی جزوه هام بود و به همراه سوییچ پورشه سفیدم برداشتمشون و به سمت محوطه اصلی دانشگاه روانه شدم.

@مدیر راهنما@مدیر منتقد@مدیر ویراستار

@نوازش@Damon.S_E @delvan @Delito @Darya_22 @شقایق.نیکنام @Atlas _sa @Fateme Cha @Masi.fardi

 

  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

همه دانشجوها مشغول حرف زدن بودن ، اطلاعات میدادن و اطلاعات میگرفتن به سالن اصلی کلاسا رسیدم آئین رو دیدم داشت با مهیار حرف میزد رفتم پیششون که آئین خنده ای کرد و گفت:

-آئین:"به به سلام رادی خودمون چطوری"؟!

اخمامو تصنعی کردم تو هم و گفتم:

-:"سلام و کوفت رادی میزنم تو دهنتا اسممو کامل بگو رادماااااان"؟!

و به مهیار سلام دادمو که به گرمی جوابمو داد:

-مهیار:"سلام خوبی رادمان"؟!

روبه مهیار گفتم:

-"مرسی منم خوبم"!

یه دفعه آئین پرید وسط حرفمونو گفت:

-آئین:رادی قبول کن اسمت خیلی سخته جناب رادمان حکیمی تا اینا بگم سه ساعت میکشه همون رادی خوب نیست هان؟!
و قیافشو شیطون کرد و منم خواستم یکم اذیتش کنم ابرو هامو انداختم بالا و گفتم:

-"باشه بهاران یه هفته جوابتو نداد میفهمی با کی طرفی"؟

چشاشو مظلوم کرد و به التماس افتاد:

-"رادی غلط کردم...وای ببخشید رادمان اصن تو هرچی بگی من صدات میکنم جون من به بهار چیزی نگی"؟!

منو مهیار داشتیم زمینو گاز میزدیم و آئین مثه بچه ها لباشو برچیده و ما رو نگاه میکرد که به ما پیوست شروع کرد به خندیدن...

تیارا و دوستش از در ورودی ظاهر شدن ، تیارا همیشه تیپای ساده میزد و آرایشش در حد یه رژ بود منم عاشق همین سادگیش شده بودم...

نگاهی به من انداخت دید دارم نگاهش میکنم نگاهشو دزدید و به سمت کلاس راه افتادیم.

همه سر جاهاشون جای گیر شدن و بعد دقایقی استاد فرزاد داخل کلاس شد یه استاد گند دماغ که فقط اخم رو صورتش بود سن و سالی زیادیم نداشت 30 سالش بود ولی به قول آئین همه چیز دون بود و مدرک استادیاریش رو تو یکی بهترین دانشگاه های کانادا گرفته بود...

آخرای کلاس بود که رو کرد به دانشجو ها  گفت : یه پروژه براتون در نظر گرفتم که برای نمرات آخر ترم هستش که کلاس به گروه های دونفره تقسیم میشه تا بتونین با هم فکری پروژتون رو به نحو احسنت به اتمام برسونین کلاس بعدیتون مشخص میکنم که گروه هاتون به شکلی خواهند بود خسته نباشید!

و از کلاس خارج شد همه داشتن باهم حرف میزدن...آئین سقلمه ای بهم زد و گفت:

-آئین:"رادی دعا کن باهم هم گروه شیم"!

و با یه حالت چندشی خودشو چسبوند بهم که گفتم:

-:"گمشو ببینم در آرزوی اینم تورو نبینم بعد تو میگی باهم هم گروه بشیم"؟

آئین چهره شیطونی به خودش گرفت و گفت:

-آئین:"حتما میخوای با تیارا جونت هم گروه شی"؟

چشمکی زد و ادامه داد:

-آئین:"ای کلک ، توام راه افتادیا"؟!

خود به خود یا شنیدن اسمش لبخندی اومد رو لبم که آئین ابرویی بالا انداخت و گفت:

-آئین:"بابا ایول رادیمون عاشق شده"!

اخمی کردمو گفتم:

-:"خیلی خوب داد نزن عالم رو خبر کردی"!

آئین غش غش زد زیر خنده و گفت:

-آئین:"جون داداش آخه اصلا بهت نمیاد اهل عشق و این حرفا باشی"؟!

در حالی که جزوه هامو میذاشتم تو کیفم با اخم تصنعی گفتم:

-:"نپاچی رو زمین خودتو جمع کن بریم تریا یه چیزی بخوریم"!

@melika_sh @مدیر راهنما@مدیر ویراستار@مدیر منتقد

@Damon.S_E @Darya_22 @Almas @Shabnam @Elahe85 @N.a25 @NAEIMEH_S @Najmeh @Nasim.M @Narges.Sh @Kimiy_mw77 @z̸a̸h̸r̸a̸ @parisa @Parisa.r @F. Naseri @Farinaz @Ghazal @Fateme Cha @نوازش @ماه تی تی@عسل ابراهیمی@استفن

https://forum.98ia2.ir/topic/103-رمان-نسل-دلدادگان-نویسنده-thezeynaw-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

خودشو جمع و جور کرد و گفت:

-آئین:باشه تو برو من به بهار یه زنگ بزنم میام؟!

هرروز باید با هم حرف میزدن وگرنه نمیشد لبخندی به عشق بینشون زدم و به سمت تریا راه افتادم.

یاسمینا

داخل دفتر شدم و به سمت میز آوا رفتم و گفتم:

-سلام خوبی تازه اومدی؟

آوا تبسمی کرد و گفت:

-آوا:سلام یاسی جونم خوبی ، خوبم بخوبیت آره تازه اومدم آقای تقوی هنوز نیومدن بیا بریم یه چایی بخوریم تا آقای تقوی بیاد پرونده ها رو بهت بده!

سری تکون دادمو پشت سرش راه افتادم به سمت آشپزخونه کوچیک دفتر رفتیم و من پشت میز رو صندلی نشستم و آوا رفت تا چایی بریزه...

1 ماهی میشد که اومده بودم پیش آقای تقوی تا دوره کارآموزیم رو به پایان برسونم و بشم خانوم وکیل!

رادمهر همیشه بهم میگفت:"تو خانوم وکیل خودمی"!

انگار اینجا بود و داشت برام حرف میزد ، هنوز صداش تو گوشمه...

یعنی هنوزم به من فکر میکنه...

یعنی اونم با خاطراتمون زندگی میکنه من 5 ساله که با فکر و خیال و خاطراتمون زندگی میکنم...

خیلی دوستش داشتم و دارم ، عاشقش بودم و هستم ، دیوونگی میکردم براش و اونم پایه ی همه دیوونگیام بود....

پس چرا رفت چرا...

 اونشب اون تماس لعنتی همه دنیای منو ازم گرفت ، دنیایی که باهم ساخته بودیمش ولی رادمهر خرابش کرد.

فلش بک

20 آذرماه 1395- ساعت9:30 شب

تو اتاقم نشسته بودم و داشتم جزوه هامو ورق میزدم کنکور قبول شده بودم و رادمهر یه سفر یه هفته ای رفته بود به آمریکا فردا برمیگشت و قرار بود بابا برام یه جشن بگیره رادمهرم گفت یه جشن کوچولوی دونفره میگیره با حضور خودم و خودش ، خنده ای تو دلم کردم مثل خودم دیوونه بود به قول شاعر دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید...

خیلی دوستش دارم یعنی دیوونشم خیلی مهربونه بهم میگه یاسی گلی بعضی اوقاتم میگه قشنگ خانوم منو رادمهر پسرعمه دختر دایی هستیم و نسبت فامیلی داریم عمه هلن وقتی رادمهر 10 سالش بود بر اثر سکته قلبی فوت کرد و رادمهر و رادمان پسرعمه های من بی مادر شدن ولی عمو رامین بعد از یک سال تجدید فراش کرد بیتا خانوم رو جای عمه هلن آورد ، بیتا خانوم یه دختر به دنیا آورد به اسم بهاران که رادمهر و رادمان بی اندازه دوستش دارن....

گوشیم زنگ خورد و دستم رفت به سمت گوشیم عکس رادمهرم با اون خنده های شیرین و مردونش و چشمای سبز آبی مهربونش رو صحفه گوشی جا خوش کرده بود بی معطلی جواب دادم و گفتم:

-سلام رادمهر جونم خوبی؟!

با صدای خشک و خش داری که هیچ گونه احساسی توش نبود جواب داد:

-رادمهر:"زنگ.. زنگ زدم...بگم..."

@مدیر منتقد@مدیر راهنما@مدیر ویراستار@melika_sh

@Damon.S_E @Darya_22 @Fateme Cha @Masi.fardi @نوازش 

https://forum.98ia2.ir/topic/103-رمان-نسل-دلدادگان-نویسنده-thezeynaw-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

صداش میلرزید یا من توهم زده بودم ، با همون لحن غریبه ادامه داد:

-:"بگم...که همه چیزی...چیزی که بینمون بود رو فراموش کن...تو یه بازیچه بودی برای انتقام پدرم و منم تورو بازی دادم...اینم جزوی از نقشه بود تا تو عاشقم بشی منو"!

پریدم وسط حرفشو  با صدای پر از بغضم گفتم:

-رادمهر... داری دروغ میگی نه...بگو که دروغه؟!

رادمهر خنده ی تلخی کرد که تلخیش رو با تموم وجودم حس کردم ، با صدای خش دارش به خودم اومدم:

-:"رادمهر:نه...نه دروغ نیست باید قبول کنی و فراموش کنی یه زمان رادمهری تو زندگیت بوده و بازیت داده تا به منافعش برسه"؟!

اشکی از چشمم چکید و روی گونه ام افتاد لب باز کردم و گفتم:

-"الان راحتی نه"؟!

جوابی نیومد و فقط صدای هوهوی باد بود که به گوش میرسید اشکام مسابقه گذاشته بودن و یکی پس از پس دیگری روی گونه هام میریختن...

-"الان شبا راحت سر رو بالش میذاری"؟!

خنده ی هیستریکی کردم و گفتم:

-"راستی... یه...یه... سوال بپرسم"؟!

بعد داد زدم:

-:"بپرسم"؟!

رادمهر جواب داد:

-:رادمهر:"بپرس"!

با صدایی که میلرزید گفتم:

-:"چرا بازیم دادی چون عاشقت بودم"؟!
صدای رادمهر یه لحظه بغض دار شد و گفت:

-رادمهر:"از سرنوشت بپرس جوابت پیش اونه"!

و یه آه سوزناک کشید و گفت:

-رادمهر:"خداحافظ".

هق زدم و گفتم:

-"خدا...حافظ"!

چشمم به پنجره اتاقم افتاد آسمونم به حال من داشت زار میزد...بارون داشت خودشو به پنجره میکوبید و منم با بارون داشتم زار میزدم...اینقدر هق هق کردم تا بیهوش شدم.

چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم و بابا و مامان و یگانه و شوهرش آبتین بالای سرم بودن دکتر گفته بود فشار عصبی بهش وارد شده و باید از هرگونه استرس و اضطراب و هیجان دور باشه تا دوباره به مویرگ های مغزم فشار وارد نشه ، سه روز تو بیمارستان بستری بودم...سه روز بود که زندگی نکرده بودم بعد از اون مکالمه ی نحس روحم مرده بود ، قلبم مرده بود ، دیگه از اون یاسی شیطون خبری نبود به بابا نگفتم که خواهرزادش قالم گذاشت رفت گفتم من نخواستمش ؛ گفتم به درخواست ازدواج رادمهر جواب منفی دادم بابا و مامان مات و مبهوت مونده بودن میگفتم بابا جون رادمهر عزیزت بازیم داد اونم به بدترین شکل ممکن با قلب و روحم بازی کرد و بعد از تموم شدن نقشه اش گفت هری خوش اومدی!

@مدیر راهنما@مدیر منتقد@مدیر ویراستار

@melika_sh @Damon.S_E @Fateme Cha @Atlas _sa @نوازش@شقایق.نیکنام @afsoon

https://forum.98ia2.ir/topic/103-رمان-نسل-دلدادگان-نویسنده-thezeynaw-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

ویرایش شده توسط thezeynaw
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

 

از گذشته بیرون کشیده شدم یاد اون روزا مثه اینه که یه میله داغ رو بکنن تو قلبم و بار ها و بارها عذابم بدن ولی یاد خاطرات قشنگمون اینقدر برام دوست داشتنی و شیرینه که هنوزم که هنوزه با مرورش روحم تازه میشه منه دیوونه بعد گذشت 5 سال از اون روزا بازم دوستش دارم و لیلی وار عاشقشم نمیدونم اسمش چیه عاشق بودن ، دیوونگی من که اسمشو علاقه میزارم...

-:آوا:"یاسی ، یاسی"؟!

 سرمو بلند کردمو تو چشمای طوسی قشنگش نگاه کردم و گفتم:

-:"جانم"؟

لبخندی زد و گفت:

-آوا:"باز یاد مجنون افتادی لیلی"؟!

لبامو با زبونم تر کردم و گفتم:

-"اوم ، آره یاد اون روزا رو کردم"!

آوا نیم خندی زد و گفت:

-"آوا: ازش خبر داری"؟!

لبامو جمع کردم و گفتم:

-"آره فوق تخصصش رو هم گرفت الان داره تو یه بیمارستان کار میکنه رادمان میاد خونمون بهم میگه داره چیکار میکنه"!

آوا آهانی گفت و بعد از خوردن چای آقای تقوی اومد من رفتم اتاقش تا پرونده ها رو ازش بگیرم مطالعه ای کنم.

در اتاق رو زدم صدای آقای تقوی اومد که گفت:

-"تقوی:بفرمایید"!

در رو باز کردم و داخل شدم و روی صندلی که کنار میز آقای تقوی بود نشستم و گفتم:

-"سلام خوب هستین صبحتون بخیر"!

تقوی با همون لحنی که همیشه داشت گفت:

-تقوی:"سلام خانوم پارسا مرسی بخوبیتون صبح شما هم بخیر و نیک"!

و دست انداخت از روی فایل ها دو تا پرونده رو برداشت و روبه گرفت و گفت:

-تقوی:"بفرمایید خانوم مطالعه کنید که قراره یه پرونده رو به شما بسپرم ببینم چیکار میکنید"؟!

هنگیدم من تازه یه ماهه اومدم پیشش کارآموزی ، پرونده ها رو برداشتم و از اتاق تقوی خارج شدم و به سمت اتاق کارم روانه شدم روی صندلی چرخ دارم نشستم و پرونده اول رو مطالعه کردم پرونده طلاق بود و زن در خواست طلاق داده بود.

دومین پرونده ، پرونده انحصار وراثت بود که ورثه سر مال و اموال پدری با هم دعوا و  مرافعه داشتن و یکی از وراث شکایت کرده بود و به دنبال گرفتن حقش بود.

چشمامو مالش دادم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم ساعت 1 رو نشون میداد ، وقت ناهار بود ، مامان نمیذاشت غذای رستورانی بخورم میگفت مطمئن نیستن مادر بود دیگه از کیفم ظرف غذام رو درآوردم درش رو باز کردم کتلت بود گوجه و سیب زمینی سرخ شده هم کنارش بود قربونش بشم مامان یلدای خودمه!

@melika_sh

@Damon.S_E @Fateme Cha @Masi.fardi @Atlas _sa @afsoon @نوازش @شقایق.نیکنام@استفن@نیکتوفیلیا@ماه تی تی@کاکائو@دخترخورشید@روشا

https://forum.98ia2.ir/topic/103-رمان-نسل-دلدادگان-نویسنده-thezeynaw-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

ویرایش شده توسط thezeynaw
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

با آوا ناهارمون رو خوردیم و برگشتیم سرکارمون من شروع به بررسی دوتا پرونده ای تقوی در اختیارم گذاشته بود ، حدود 4 ساعتی روشون کار کرده بودم و چشام باز نمیشد از خستگی ؛

گوشیم زنگ خورد عکس یگانه و آریوی عزیزم رو صحفه گوشیم افتاده بود بلافاصله جواب دادم:

- سلام یگی چطوری خواهری؟!

- یگانه:سلام یاسی جونم خوبم تو خوبی؟

- منم خوبم آریو خوبه؟

با لحن ذوق کرده ای ادامه دادم:

 - کوچولو خوبه لگد میزنه؟!

یگانه تک خنده ای کرد و گفت:

- یگانه:آره خوبه راستی جنسیتش معلوم شد؟!

جیغ خفه ای کشیدم و گفتم:

- وای چیه دختره نه؟!

یگانه بازم خندید و گفت:

- آره دختره تو و آبتین بردین از دیروز که از مطب دکتر اومدیم بیرون میگه دختر باباشه قربونش بشم آریوم قهر کرده با آبتین میگه بابایی دیگه منو دوس نداره نمیخوام آبجی ببرین پسش بدین؟!

قهقهه ای زدم و گفتم:

- وای خدا دیگه نمیشه پسش بدین وقتی داشتین میساختینش باید فکرشو میکردین؟!

یگانه جیغی کشید و گفت:

- یاسی خیلی بی حیایی!

دوباره زدم زیر خنده و گفتم:

- بی حیا چه خواهر من واقعیته حقیقته!

یگانه با لحن حرصی گفت:

- یگانه: خب دیگه بسه بیچاره رادم....

و جملشو خورد رادمهر ، رادمهر ، رادمهر همیشه حرفش بود و بودنش منو یاد اون شب لعنتی مینداخت.

هر دومون ساکت بودیم که یگانه با صدایی که شرمندگی ازش میچکید گفت:

-یگانه:ببخشید یاسی بخدا یهو رو زبونم اومد اسمش!

یگانه مکثی کرد که گفتم:

- عیبی نداره آجی جونم من کار دارم سرم شلوغه به آبتین سلام برسون آریو رو ببوس مواظب خودت و فنچ خاله باش خداحافظ!

یگانه با صدای تحلیل رفته ای گفت:

- خداحافظ عزیزم!

@melika_sh

@K.A @دخترخورشید @عسل ابراهیمی @یگانه.م @نیکتوفیلیا @Damon.S_E @Atlas _sa @N.a25 @Fateme Cha @Najmeh

https://forum.98ia2.ir/topic/103-رمان-نسل-دلدادگان-نویسنده-thezeynaw-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

ویرایش شده توسط thezeynaw
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

باهاش خداحافظی کردم و سرم رو با برگه های رو فایل سرگرم کردم ، نگاهی به ساعت انداختم ساعت شش بود و وقت رفتن.

گوشیم رو انداختم تو کیفم و دستی به مانتو و مقنعم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم آقای تقوی هم داشت میرفت ، آوا هم داشت چادرش رو سرش میکرد با آوا از دفترخارج شدیم و با آقای تقوی خداحافظی کردیم ، به سمت ماشین من رفتیم و من نشستم پشت رل و آوا کنارم جای گیر شد.

دست آوا به سمت سیستم موزیک پلیر رفت و آهنگی شروع به پخش کرد

من که میدونم یه روز عمرم نمیشه

 

عشقت از یادم بره واسه همیشه

 

حتی میدونم فراموشی بگیرم

 

جز تو به قلبم کسی رو راه نمیدم

 

من که میدونم اگه عالم و آدم

 

بگن دیوونم اگه دل به تو دادم

 

بازم از حسم به تو برنمیگردم

 

منی که عشقو با تو تجربه کردم

 

تورو دوست دارم تویی که شدی تموم زندگیم

 

دلیل این دیوونگیم برات میمیرم

 

تورو دوست دارم تویی که یه کوهی از غرورمی

 

دلیل حال خوبمی واست میمیرم

قلب من تو و عاشقی رو دست نداره

 

میدونم مثل تورو هیچکس نداره

 

غرق خوشحالیم و خوشبختی اینه

 

حالم از وقتی تورو دیدم همینه

 

شک ندارم که خدا وقت زیادی

 

پای زیبایی تو گذاشته عشقم

 

انقدر با تو خوشم که غیر عشقت

 

نمیاد اصلا دیگه چیزی به چشمم

 

تورو دوست دارم تویی که

 

شدی تموم زندگیم

 

دلیل این دیوونگیم

 

برات میمیرم

 

تورو دوست دارم تویی که

 

یه کوهی از غرورمی

 

دلیل حال خوبمی

 

واست میمیرم

 

تورو دوست دارم تویی که

 

شدی تموم زندگیم

 

دلیل این دیوونگیم

 

برات میمیرم

 

تورو دوست دارم تویی که

 

یه کوهی از غرورمی

 

دلیل حال خوبمی

 

واست میمیرم

تورو دوست دارم – ستین

آهنگش منو یاد رادمهری می انداخت که پنج سال بود که ندیده بودمش حتما عوض شده بود ، تغییر کرده بود ، منم تغییر کرده بودم جلوی بقیه بروز نمی دادم چه بلایی سر روح و قلبم و احساسم اومده.

بعد رفتن رادمهر خیلی تنها شدم تنهای تنها ، گنگ شدم ، خالی شدم درسته یگانه و مامان و بابا و دوستام کنارم بودن ولی اونی که باید باشه نبود.

"با کل دنیام حرف بزنی ، تا خودش نیاد حالت خوب نمیشه"

به خونه آوا که نزدیک شدم آوا برگشت طرفم و روی گونه ام بوسه ای کاشت و گفت:

-آوا: مرسی یاسی جونم لطف کردی خداحافظ!

-قربونت بشم آوایی خواهش می کنم خدا به همرات خداحافظ!

و از ماشین پیاده شد و به در خونشون رفت و از کوچشون دراومدم و به سمت خونمون روندم.

@melika_sh

@Fateme Cha @Nahal @Atlas _sa @شقایق.نیکنام @هــhanaــانا @نگار نظری

https://forum.98ia2.ir/topic/103-رمان-نسل-دلدادگان-نویسنده-thezeynaw-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

ویرایش شده توسط thezeynaw
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

 رادمهر

با منشی مطب خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم با مطبم فاصله زیادی نداشت امروز ماشینم رو نیاورده بودم و حال تاکسی سوار شدن نداشتم اونقدر خسته بودم که فقط دلم یه دوش آب گرم و یه دو سه ساعتی خواب میخواست امروز مریض زیاد داشتم و به شدت کوفته شده بودم ، چشمم خورد به رستوران ایرانی که سر خیابون بود و بهم چشمک میزد به سمتش رفتم وارد رستوران شدم بوی برنج شمال و کوبیده بینیم رو نوازش داد دلم برای ایران خیلی تنگ بود و همینطور مخاطب خاصم.

صندلی رو عقب کشیدم و پشت میز نشستم ، ثانیه نکشید که گارسون اومد و یه پرس کوبیده سفارش دادم و منتظر موندم غذام رو بیارن ؛

یاد ایران افتادم ، یاد خاطره هام با یاسی مهربونم دلم خیلی براش تنگ بود به اندازه پنج سال دوری و فاصله.

دلم برای دیدن چشمای مشکی جذاب و مهربونش اونقدر تنگ بود که حاضر بودن همه عمرم رو بدم تا دوباره چشماش رو ببینم و بهم بگه: "رادی"

اگه اون انتقام لعنتی پدرم نبود الان منو یاسمینا ازدواج کرده بودیم و یا حتی بچه هم داشتیم

"بچه" منو یاسی اسم بچه هامونم انتخاب کرده بودیم ، یاسی  میگفت اگه پسر شد اسمشو میزاریم رادین منم میگفتم اگه دختر شد رادا و باهم میخندیم ولی پدرم باعث شد همه ی رویاهایی که با یاسمینا داشتم نقش بر آب بشه....

هیچوقت اون روز رو یادم نمیره من میخواستم پا پیش بزارم و یاسمینا رو از دایی هوتن خواستگاری کنم وقتی به پدرم گفتم گفت نه هیچوقت اون مکالمه نفرت انگیز رو یادم نمیره...

فلش بک (18 آذرماه 1395 ساعت 12:30 نیمه شب)

وارد اتاق پدرم شدم و اشاره که کرد روی صندلی بشینم سیگارش رو تو جای سیگاری کریستالی خاموش کرد و روبه من گفت:

- پدر:خب دختر هوتن رو میخوای؟!

سری تکون دادم و گفتم :

- آره دوستش دارم ، دوست داشتنمم مال چند ماه نیس خیلی وقته دوسش دارم...

پدر پوزخندی زد و  چشماشو ریز کرد و گفت:

- پدر: عه دوسش داری ولی متاسفم باید فراموشش کنی!

خنده ی عصبی کردم و گفتم:

-چی پدرمن فراموشش کنم ، یعنی چی که فراموشش کنم مگه الکیه فراموشش کنم!

پدر جدی نگام کرد و گفت:

-پدر: من حرفمو گفتم یا فراموشش کن یا....

ابرویی بالا انداخت و گفت:

-پدر:عشقت میمیره!

و خنده ای کرد و گفت:

- پدر:خوب کدوم و انتخاب میکنی؟!

مغزم داغ کرده بود دادزدم:

- میفهمی چی میگی چرا من و یاسمینا باید قربانی انتقام لعنتی تو بشیم هان؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت:

- پدر: انتخاب با خودته یا زنده موندن یاسمینا خانومت و نرسیدن بهش یا مردنش!

فقط خودم از کثافت کاریاش خبر داشتم کشتن یه آدم براش مثه آب خوردن بود نه من نمیذاشتم یاسی منو بکشه حتی به قیمت جداییمون نمیذارم بدونم که یه جای این دنیا  داره نفس میکشه برام بسه.

@melika_sh

@Fateme Cha @Fatiw chegini @Damon.S_E @Masi.fardi @Najmeh @Nahal @NAEIMEH_S

https://forum.98ia2.ir/topic/103-رمان-نسل-دلدادگان-نویسنده-thezeynaw-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

فردا عصر باهام قرار داشتیم بریم بیرون از خونه دراومد و در جلویی ماشین رو باز کرد و نشست و گفت:

- یاسمینا: سلام خوبی ، امروز چقد سرده؟!

لبخند تلخی زدم و گفتم:

- سلام قشنگ خانوم خودم منم خوبم تو چطوری؟!

تو صورتم نگاه کرد تو چشمای مشکی رنگ قشنگش دقیق شدم اونقدر نگاه کردم که یاسمینا دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:

- یاسمینا:رادمهر...رادمهر....کجایی؟!

زمزمه کردم:

- دلم خیلی برات تنگ میشه!

یاسمینا اخمی کرد و گفت:

- یاسمینا:چی گفتی؟!

لبخند زورکی زدم و گفتم:

- هیچی عزیزدلم بریم!

و به سمت بام تهران روندم اونجا پاتوق منو یاسیه ، ولی دیگه قرار نبود باشه امروز رو می خوام فقط با یاسی باشم چون دیگه قرار نیست باهم باشیم ، داشتم کم کم به حرف آقاجون می رسیدم.

"رامین پر از کینه و انتقامه اون نمیذاره تو و یاسمینا با هم ازدواج کنید فقط دوست داره خانواده ما رو به زمین بزنه"!

صدای آقا جون تو ذهنم اکو میکرد و من به هم ریخته بودم یه بغض سنگینی تو گلوم لونه کرد بود ونمی خواست پایین بره.

به بام رسیدیم ماشین رو پارک کردم و دو تا نسکافه داغ گرفتم ؛ یاسی عاشق نسکافه س ؛

 

این آخرین نسکافه ایه که باهم میخوریم...

آخرین باریه که چشماشو میبینم.

آخرین باریه که کنار همیم.

آخرین باریه که عاشقی میکنیم.

یاسی آروم آروم داشت نسکافه شو میخورد و نسکافه من یخ کرده تو دستم ؛ قلبمم یخ کرده بود ؛ بی حس شده بودم...

خدایا چرا این سرنوشت منو یاسی شد...

کنار هم نشسته بودیم که رو بهش گفتم:

- یاسی من یه سفر یه هفته ای میخوام برم آمریکا؟!

برگشتم طرفمو لباشو برچید و گفت:

- یاسمینا:کی میخوای بری؟!

نگاهی به صورت نازش کردم و گفتم:

- فردا!

@melika_sh

@NAEIMEH_S @_Mahta_ @Atlas _sa @شقایق.نیکنام @Masi.fardi

https://forum.98ia2.ir/topic/103-رمان-نسل-دلدادگان-نویسنده-thezeynaw-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

ویرایش شده توسط thezeynaw
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...