رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

هزار و یک داستان


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

در این تاپیک داستان های جمع آوری شده رو می ذارم خوشحال می شم همکاری کنید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

مادر بزرگم
تو روز عروسی دوستم، بغل گوشش بهش توصیه کرد که؛
هیچوقت تعریف هیچ زنی رو جلوی شوهرت نکن،
چون باعث میشه
شوهرت به زنهای اطرافش دقت کنه و عادتش بشه.
مادربزرگ می گفت:
شبها هيچ وقت با شوهرت، جدا از هم نخوابید؛
حتي اگر قهر باشید؛
شايد شب يه دفعه پاتون به هم گير كرد و آشتی کردید.
مادر بزرگ می گفت:
هیچ وقت نون و تخم مرغ ‌را نذارید تو خونه تون تموم‌ بشه؛
اگه‌ مهمان‌ سرزده بیاد خونه تون؛
ازتون‌ توقع‌ چلوکباب‌ نداره؛
اگه‌ آبگوشت نباشه‌ که‌ آبش‌ زیاد بشه؛
دست کم می‌تونید یه نیمرو بذارید جلوش.
مادربزرگ همیشه می ح:
حرف دلت رو به فرش خونه ات بگو، اما به جاریت‌ نگو.
می گفت‌ اگه نیازمندی در خونه ات رو زد، هرگززززز دست خالی ردش نکن.
مادربزرگ می گفت:
اگه شوهرت دوستت باشه؛
دنیا دشمنت باشه خیالت راحت باشه.
ولی اگه دنیا دوست تو باشه؛
شوهرت دشمنت باشه فایده نداره.
ﻣﺎﺩﺭ بزرگ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻧﻲ ﺭﻭ میدید،
ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﺸﻜﻞ ﺩاﺭﻩ می گفت:
ﻧﻨﻪ وقتی‌ توی ﻛﺸﺘﻲ ﻫﺴﺘﻲ، ﺑﺎ ﻧﺎﺧﺪا ﺳﺘﻴﺰﻩ ﻧﻜﻦ.
مادربزرگ‌ می گفت:
هوو هوو رو خوشگل می کنه، جاری جاری رو کدبانو؛
یعنی هووها از نظر قیافه با هم رقابت می‌کنند...
و جاریها تو کار و تلاش از هم پیشی میگیرند.
اگه دقت کنید واقعا راسته.😜😜😜

مادربزرگ‌ همیشه ‌می گفت:
زن‌ باید نصفش رو به شوهرش‌ نشون بده؛
و نصف‌ دیگش رو نشون نده
اما من همیشه می گفتم‌:
چه‌جوری میشه نصف رو نشون داد؟
و نصف‌ دیگه‌ را نه؟! بعدها فهمیدم‌؛
منظورش اینه همه چیزت رو به شوهرت نگو.

یه چیز دیگه هم می گفت:
می گفت‌ همیشه پوست‌ تن‌ رو بشکاف؛
پول‌ تو بزار توش، یعنی همیشه برای خودت یه پس انداز مخفی داشته باش.
مادر بزرگ می گفت:
تعریف دو نفر رو تو جمع نکنید، یکی بچه یکی هم‌ شوهر زود چشم می خورند.
مامان بزرگ می گفت:
اول و آخر زندگیت فقط شوهرت برات میمونه، نه بچه هات،
نه پدر ومادرت، نه‌خواهر و برادرت.
پس همیشه هوای شوهرت رو داشته باش!!!
مادر بزرگ می گفت: عاشقی باج دادن داره،
مواظب باش شوهرت نفهمه که تو عاشقشی که اون وقت باید بااااااااااج بدی...

تقدیم ‌به‌ همهٔ‌ مهر‌بانوهای ‌کشورم🌹

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خعلی باحاله 😂😂

دختر بچه ای روز اول مدرسه همینکه میره تو حیاط مدرسه شروع میکنه به گریه کردن.دورش را میگیرن که ساکتش کنن ولی بی فایده است.فکر میکنن شاید روز اوله و ترسیده و پدر ومادرش را میخواد.زنگ میزنن به پدرش که دخترتون خودش کشت از گریه و بیاین ببینین چشه؟؟پدرش میاد مدرسه و میگه چته؟؟چرا گریه میکنی؟؟دختر به پدرش میگه با این همه دختر چطوری من بزرگ شدم شوهر گیر بیارم ؟؟!!تا من بزرگ بشم پسرا تموم میشن😁پدرش به مسئولین میگه اجازه هست من یکساعت دخترم را ببرم و پس بیارم؟؟دخترش را میبره و بعد مدتی شاد و شنگول برمیگردونه مدرسه.از پدر میپرسن چی شد ؟؟کجا بردیش؟؟گفت بردمش مدرسه پسرونه و خیالش راحت شد که پسر به تعداد هست تا این بزرگ بشه😳😬

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفته می شود نخستین زن پزشک جهان تا لحظه ای که زنده بود یک مرد بود و فقط در مرده شورخانه بود که وقتی تن لخت او را دیدند همه متوجه شدند او یک زن است.

جیمز بری مرد جوانی که در سال ۱۸۱۲ مدرک پزشکی خود را از دانشگاه ادینبورگ در انگلستان گرفت و سپس تحصیلات خود را در لندن ادامه داد و به عنوان جراح در ارتش استخدام شد و همراه ارتش تا افریقا، کانادا و هند رفت. او در ارتش به نافرمانی از فرماندگان خود مشهور بود. وقتی که سال ۱۸۶۵ فوت کرد و هنگامی که اورا در تابوت قرار می دادند متوجه شدند او یک زن است. دوستان و همکلاسی هایش وحشت زده و متعجب به او نگاه می کردند هیچ کس باور نمی کرد پسری که سال ها با آنها دوست و صمیمی بوده یک زن بوده است.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پسره: می خوام برم کیش
دختره: خوب کارته برو، اما بهم قول می دی زیاد بهم زنگ بزنی، قول می دی دلت برام تنگ بشه، قول می ده به کسی نگاه نکنی
پسره: نه نمی خوام بهت زنگ بزنم دلم برات تنگ بشه می خوام به کسی نگاه کنم سرم رو بزارم روی شونه ش باهاش حرف بزنم.
دختره: یعنی چی؟
- یعنی دوتا بلیط گرفتم قربونت بشم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🔰 همسر شهید مطهری نقل می کند:
یک بار برای دیدن دخترم به اصفهان رفته بودم. بعد از چند روز که به تهران آمدم، نزدیک های سحر به خانه رسیدم. وقتی وارد خانه شدم، بچه ها همه #خواب بودند، ولی آقا #بیدار بود. چای و میوه و شیرینی آماده بود و منتظر بودند. بعد از احوال پرسی با تأثر به من گفتند: 
«می ترسم یک وقت نباشم، شما از سفر بیایید و کسی نباشد که به #استقبال تان بیاید.»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روز یک دوست نزدیک بهم گفت علیرضا گفتم چیه گفت جواب کل مراحل بازی پرچم کشور ها رو بهم بده(بازی قبلی که ساختم و منتشر کردم)گفتم داداش بازی خودم رو که نمیتونم لو بدم اینجوری بازی بی مزه میشه گفت پس رفاقت بی رفاقت 
از اونجا بود که فهمیدم منو به خاطر شهرتم دوست دارن نه به خاطر خودم
 #حقیقت_تلخ
#داستان واقعی 
#زندگی نامه یک بازی ساز(برنامه نویس و مهندسIP)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

💕یک روز پسر 3 ساله ی من درس عجیبی بهم داد. با مداد شمعی نصف مبل کرم رنگ نشیمن رو سیاه کرده بود. وقتی متوجه شدم صداش کردم و با تظاهر به ناراحتی گفتم: "عزیزم من اینجا چیزهای ناراحت کننده ای میبینم. به نظرت باید چکار کنم؟"
خیلی خونسرد سری تکون داد و گفت:
"خب پاکش کن. اگه پاک نمیشه چشماتو ببند!"
به همین سادگی! تمام فلسفه ي آرامش رو در همین جمله ي کوتاه به من مادرِ پر ادعا و مثلا تحصیلکرده یادآوری کرد!
و من به فکرِ تمام مشکلاتی که با این قاعده ي ساده میشد باهاش مواجه شد ولی به بدترین شکل باهاشون کلنجار رفته بودم افتادم!
و از اون روز قانون زندگی من این شده:
"پاکش کن، اگه پاک نمیشه چشماتو ببند"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سر ظهر بود که مرد را در میدان شهر آتش زدند، گفتند کافر است. صبح اول وقت مرد رفته بود ایستاده بود روی تپه کنار شهر و فریاد زده بود که ایها الناس، خورشید در آسمان نیست، در خانه من است، برای من می رقصد، می خندد، حرف میزند، نان می پزد، مرا می بوسد و از جای بوسه اش هزار پرنده آزاد می شوند در پوست تن من و بی وقفه می خوانند. گفته بود ماه در آسمان نیست، در خانه من است. انگشتهایم روی مهره های کمرش نی لبک می زنند و وقتی او را به خودم می فشارم جانم رها می شود و هفت اقلیم را می گردد و بر می گردد. گفته بود خدا در خانه من است، در پیراهن کوتاه سپیدی می خرامد با تنی به رنگ گندم و دو چشم تیره خندان. گفته بود خدا زنی زیباست که مرا می کشد به اخمی و زنده می کند به بوسه ای .... مرد را در میدان شهر آتش زدند، گفتند کافر شده. زن ایستاد گوشه میدان و گریه کرد. خاکستر مرد پر کشید و آمد نشست روی اشک زن، اشک زن مروارید شد و چکید روی زمین. زمین جان گرفت ، باهار شد، پرنده ها آمدند روی شاخه های تن زن نشستند و آواز خواندند، مردم اهلی شدند، و روزگار متبرک شد به عطر عشق.
زن رفت ایستاد روی تپه کنار شهر، اذان گفت. حی علی الجنون. باد پیچید در موهاش، صدای او را برد به همه دنیا.
و لذت دردناک ابتلا منتشر شد ......

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از استادی پرسیدند: آیا قلبی که شکسته باز هم میتواند عاشق شود؟

استاد گفت: بله میتواند

پرسیدند: آیا شما تاکنون از لیوان شکسته آب خورده اید؟

استاد پاسخ داد: آیا شما بخاطر لیوان شکسته از آب خوردن دست کشیده اید؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

#خاطرات_دیگران

دیروز داداشم سر درس مامانم و اذیت کرد داشت سر مامانم داد میزد میگفت به تو چه نمیخوام درس بخونم نمینویسم چند تا هم فحش داد که زشته اینجا بگم 

بعدم داشت با جیغ گریه میکرد مامانم بغلش کرد بردش تو اتاقش در و روش قفل کرد که صداش نره بیرون بعد از ۳ ساعت که گریه اش تموم شد مامانم در و باز کرد تو دلم گفتم الان این بچه پرو رو بوس میکنه میگه ببخشید انداختمت تو اتاق ولی این کار رو نکرد!

به جاش گفت یا معذرت میخوای یا این بار میندازمت تو انباری(ما تو خونه مون ۳ تا حموم داریم یکیش که خیلی کوچیکه رو دوش ایناش و کندیم شده انباری خیلی هم کوچیکه شاید ۱ متر هم نباشه)

داداشم ۱۵ دیقه داشت فکر میکرد سر ۱۵ دیقه مامانم زد تو گوشش گفت نکنه میخوای بری انباری انقد فکر میکنی؟؟؟تا ۳ میشمارم یا میگی معذرت میخوام میری سر درسات یا تا شب تو انباری حبسی

مامانم نگفته بود ۱ داداشم گفت معذرت میخوام الان میرم سر درس 

به خیر گذشت 

تا حالا مامانمو انقد عصبی ندیده بودم

شب بهش گفتم مامان تو که امروز پاشا رو زدی به خاطر درس نخوندن چرا منو نمیزنی انقد کارای بد میکنم؟

گفت دورت بگردم تو دختری دختر که کتک نمیخوره این پسره که باید قوی بار بیاد دختر باید تو ناز و عشق بزرگ بشه فدات بشم

خوش حال شدم که قرار نیست کتک بخورم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🔰 #سیره_شهدا | #کنترل_نگاه

🔻 هنگام صحبت با نامحرم سرش را پایین می انداخت، حجب و حیا در چهره اش موج می زد.
وقتی برای کمک به مغازه پدرش می رفت، اگر خانمی وارد مغازه می شد کتابی در دست میگرفت و سرش را بالا نمی آورد. می‌گفت: پدر جان لطفاً شما جواب دهید...

🏻  شهید سید مجتبی علمدار:

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید تا قسمت خودتان شود.

📖 کتاب علمدار؛ انتشارات شهید ابراهیم هادی

screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سالها پیش زیر آفتاب بهار ،
از او سوال کردم فکر میکنی وقتی مردیم، 
در آن دنیا باز همدیگر را میشناسیم؟ 
جوابی نداد اما دستم را محکمتر گرفت‌ .‌‌..
چند روز بعد با یک ظرف پلاستیکی پر از ماکارونی،
ناهار مهمانم کرد ...
سفره ی غذا را که جمع میکردیم گفت :
راستی از مادرم سوال کردم‌ ... 
پاسخ داد: «اگر همدیگر را خیلی دوست داشته باشید، آن دنیا هم با همدیگر هستید». 
بعد در آن ظهر گرم،
لبخند زد و دستم را گرفت ...
انگار خیالش راحت باشد ،
که هیچوقت قرار نیست دوری مان را تحمل کنیم ...
در رویاهای او، اینطور بود که پیر می شویم ،
و میمیریم ...
اما در جای دیگری موهایمان مشکی و خرمایی می شود ،
و دشت های بنفش و نارنجی را دست در دست باد میدویم و باز به روی پارچه ای، 
کنار رودی برای هم ماکارونی صدفی میکشیم ...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

بهرام (گور) عازم نخجیر و شکاری دیگر شد و شیر نری را شکار و شیر ماده را بست و گور نری را که به ماده نزدیک شده بود با تیر به هم دوخت .

       در آنجا تعدادی شبان و سرشبان و تعداد زیادی گوسفند دید . بهرام به شبان گفت اینجا جای چرای گوسفند نیست ! شبان گفت این گوسفندان متعلق به گوهرفروشی به نام ماهیار است که خروار ها سیم و زر و گوهر دارد و در دنیا به جز یک دختر که چنگ می نوازد ندارد ! او جز از دست دخترش می نمی نوشد ! بهرام گفت جای او را به من نشان بده !

دیدار بهرام با ماهیار گوهر فروش و دخترش آرزو

         سرشبان گفت اینجا دهی است اگر کمی درنگ کنی ، قرار است او برای جشن با لباس حریر سیاه به نزدیکی کاخ شاه برود ! اکنون آواز چنگ دختر را می شنوی .

       روزبه وزیر گفت اکنون بهرام به خانه گوهر فروش می رود و او را خواستگاری می کند ! این کار بسیار بد است و هزینه و خرج زیادی دارند از این خفت و خیز نیز تباه خواهد شد ! از زن گرفتن سیر نمی شود در شبستان بیش از صد زن دارد که نهصد و سی زن از بزرگان خادم آنها هستند !

       بهرام آوای چنگ را شنید اسب را سوار شد و به تاخت به سوی خانه گوهر فروش رفت ! در زد ، دختر در را گفت این کیست که این موقع شب در می زند ؟ شاه گفت برای نخجیر آمده بودم که اسبم لنگید ، اکنون اگر با این اسب لنگ و لگام زرین بیرون تمانم آن را از من خواهند دزدید !

      دخترک که آرزو نام داشت نزد پدر رفت و گفت مردی برای این که اسبش را ندزدند تقاضا دارد داخل بیاید و امشب اینجا بماند ! گوهر فروش گفت ای پسر به داخل بیا ! او را گرامی داشت و خوراک جلو او گذاشت !

       بهرام گفت بعد از خوراک خوردن ، خوابیدن خوش است ، دخترک می آورد و به بهرام گفت نامت چیست ؟ ای مرد بجا مانده از سپاه بهرام شاه قول می دهم تو را به دست بهرام شاه بدهم .

      بهرام خندید و گفت نامم گشسب است ، من به خاطر صدای دلنشین چنگ اینجا آمده ام ، آرزو چنگ زن و چکامه خوان بود ماهیار به دخترش گفت برای این سوار بنواز و بخوان !

       بهرام به ماهیار گفت دخترت را به رسم و آیین به من بده ! ماهیار به آرزو گفت آیا این مرد مورد پسندت است ؟ آرزو گفت آری پسندیدم .

 با مشاجره تازیانه زن و دربان همه سپاه جلو خانه ماهیار جمع شدند دربان ماهیار نزد او که خواب بود ، آمد و گفت برخیز که مهمانت بهرام شاه است .

     ماهیار نیز نزد آرزو رفت و گفت آن سوار شهریار ایران است . دیروز با گستاخی با سخن گفتیم امروز با احترام رفتار کن . بهرام از همهمه بیدار شد به سپاهیانش گفت بروید سپس نزد آرزو رفت . آرزو آراسته با می و نثار از او پذیرایی کرد ماهیار نیز سپاه پشت در به داخل خانه آورد و پذیرایی کرد. سپس آرزو را با چهل خادم به شبستان خود فرستاد و خود برای یک ماه دیگر به نخجیر رفت .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی فریدون پنجاه‌ ساله شد سه فرزند داشت که دوتای آن‌ها از شهرناز و یکی از ارنواز بود.فریدون یکی از بزرگان را که جندل نام داشت پیش خواند و گفت سه دختر که شایسته فرزندان من باشند پیدا کن . سه خواهر زیبارو از نژاد شاهان که هر سه یک‌شکل و یک قیافه و قابل‌ شناسایی از هم نباشند.
 
جندل به تحقیق پرداخت و بسیار گشت تا به پادشاه یمن رسید. او سه دختر داشت با همان نشانی‌ها که فریدون خواسته بود. پس به نزد او رفت و پس از ثنا و ستایش از دخترانش خواستگاری کرد. پادشاه یمن ناراحت شد و با خود گفت : من نباید فوری جواب دهم . این دختران از رازهای من آگاهند و از نیک و بد من باخبرند پس به مشورت با نزدیکانش پرداخت و گفت:اگر قبول کنم آن‌وقت دلم رضا نیست و نگرانم اگر نپذیرم ممکن است فریدون بر من خشم گیرد پس چه باید کرد؟
 
مشاوران گفتند نباید تو از هر بادی از جا بجنبی و ما غلام حلقه‌به‌گوش فریدون نیستیم و از او نمی‌ترسیم . اگر می‌خواهی قبول کن وگرنه ردش کن و چیزهایی بخواه که نتواند برآورد. 

شاه یمن به جندل گفت : اگر فریدون چنین می‌خواهد من حرفی ندارم ولی باید سه پسر او را ببینم و سپس دخترانم را به ایشان سپارم.

جندل تخت ببوسید و به‌سوی فریدون بازگشت و ماجرا را گفت. فریدون پسران را فراخواند و موضوع را در میان گذاشت و گفت : باید به نزد او بروید و خود را خوب نشان دهید. پس پندهایم را بشنوید چون شاه یمن ژرف‌اندیش است و گنج و سپاهیان بسیار دارد شما نباید خود را زبون نشان دهید. او در روز اول بزمی می‌سازد و شما را مهمان می‌کند و دختران را که مثل یکدیگرند می‌آورد . دختر کوچک جلوی همه است و بزرگ‌تر آخر ایستاده و میانی هم وسط است . دختر کوچک‌تر را پیش پسر بزرگ‌تر می‌نشاند و دختر بزرگ‌تر را پیش پسر کوچک‌تر و وسطی هم پیش پسر میانی است. بعد شاه یمن می‌پرسد که کدام‌یک از اینها بزرگ‌تر و کدام‌یک کوچک‌ترند ؟ شما بگویید :آن برترین کوچک‌تر است و شایسته نیست پیش پسر بزرگ‌تر نشیند و وسطی هم در میان است .

پسران سخنان فریدون را شنیدند و به نزد شاه یمن رفتند . پادشاه یمن به گرمی از آنان استقبال کرد و درست همان‌طور که فریدون گفته بود دختران را نزد آن‌ها آورد و از آن‌ها پرسید کدام بزرگ‌تر و کدام کوچک‌ترند ؟ پاسخ دادند.

شاه یمن متعجب شد ولی چاره‌ای نداشت و پذیرفت. جشنی گرفتند و زیر درخت گل جایشان را پهن کرد .اما بعد به فکر حیله افتاد . جادویی کرد که سرما و باد گزنده‌ای به وجود آمد تا بدین‌سان آن‌ها را بکشد.

پسران فریدون از سرما از خواب پریدند ولی به خاطر فر ایزدی و عقل و مردانگی که داشتند جادو و سرما در آن‌ها اثر نکرد. وقتی خورشید سر زد شاه نزدشان آمد و آن‌ها را زنده یافت و فهمید که جادو و افسون به کار نمی‌آید پس در گنج‌ها گشود و بزرگان را دعوت کرد و دخترانش را به پسران فریدون سپرد و با خود گفت: از فریدون به من بدی نرسید . بدی از خودم بود که هر سه فرزندم دختر شدند و پسر ندارم . کسی که دختر ندارد خوش‌شانس است . پس نزد موبدان رفت و گفت ماه باید با شاه جفت شود. بار دخترانش را بست و آن‌ها را با مال و خواسته زیاد فرستاد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آزاده همیشه همراه بهرام بود او اسب بهرام را روز شکار می آراست آن روز چهار رکاب ، دو زین زرین و زین سیمین ، تیر و کمان و مهره ای به همراه داشت . در نخجیرگاه دو آهو یکی نر و دیگری ماده را دیدند . بهرام به آزاده گفت کدام را اول بزنم !

      آزاده گفت ای جوانمرد تو آن ماده را نر کن ! و سپس با تیر شکارش کن ، آهو را گریزان کن و مهره ای به گوش او بینداز ! وقتی آهو با پایش گوشش را می خاراند پای آهو را به  گوش و سرش بدوز!

      بهرام دو تیر در ترکش داشت وقتی آهو گریخت با تیر به شاخ آهوی نر زد دو شاخ حیوان افتاد و ظاهرش چون آهوی ماده شد سپس دو تیر به سر آهوی ماده زد و دو پیکان مانند دو شاخ شد ، آهوی ماده پیش جفتش رفت . بهرام با کمان مهره را به گوش آهو انداخت ، آهو گوشش را خاراند و بهرام با تیر دیگر پا و گوش و سر آهو را به هم دوخت !

ناراحتی آزاده از سنگدلی بهرام نسبت به آهو

      آزاده دلش به حال آهو سوخت و بهرام را از اسب به زمین زد ، بهرام گفت این کار تو موجب شرمندگی و ننگ من شد سپس کنیزک را بر زمین انداخت و بعد از آن هرگز او را برای شکار با خود نبرد .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...