رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دیوانگان نمی میرند | dark_silence کاربر انجمن نودهشتیا


dark_silence
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  دیوانگان نمی میرند

نام نویسنده:   dark_silence (sahar)

ژانر: عاشقانه -هیجان انگیز - ماجراجویی

خلاصه: دنیایی را تصور کنید که خیر و شر مقابل هم قرار می گیرند. ثروت در معبد های بزرگ در اختیار گروه هایی خاص قرار گرفته  . این دنیا قوانینی متفاوت وپیچیده و گاه ترسناک دارد.این دنیا آدم هایی ساده و پاک و عجیب و گاه بی رحم دارد. این آدم ها با هم دوست می شوند , عاشق می شوند ,می جنگند و گاه  همدیگر را به قتل می رسانند. این دنیا هیجان انگیز و خوف ناک است.آیا حاضرید به این دنیا وارد شوید؟...

مقدمه:

آیا آدم ها تغییر می کنند؟ آیا از گذشته می توان گریخت؟آیا ترس هایمان را فراموش می کنیم؟ عشق شاید زشت ترین فرد اتاق باشد که در سکوتی ترسناک به تو خیره شده ...نترس دستش را بگیر و با او برقص ...کم کم تغییر می کند ...زیبا می شود و میدرخشد با دستانی قدرتمند تو را بلند می کند ...بال های سفیدش را باز می کند و از پنجره ی اتاق به سمت آسمان پرواز می کند. آسمانی که  انتهایی ندارد...وتو چهره ی خود را در ستاره های شیشه می بینی.اکنون خوشحال تر از همیشه به نظر میرسی و زیباتر شده ای  زیرا  تو اکنون آزادی و آزادی بهترین رویاست.

 

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @-Atria-
 
@Asma,N @-Aryana- @Atlas _sa @Nasim.M @NAEIMEH_S @بهاره احمدی @Masi.fardi @_NAJIW80_ @Fardis @Snowrita @banouyehshab @Beretta @Omaay @K.A @Viow𖣘 @Z sadghinjad @z̸a̸h̸r̸a̸ @HALF DEAD @hasti.khajeh @Fateme Cha @F. Naseri @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @Katshukt @Gh.nejati @yaldaw @Damon.S_E @dark_silence 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 6
  • هاها 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

تمام کسانی در معبد های تاریک زندگی می کردند همه ی روز را به عبادت شیطان مشغول بودند . و همینطور همه ی حاضران در

  معابد نور به پرستش خدا می پرداختند و او را خالق بی رقیب و بی همتا می نامیدند . در این میان گروه واسطه ای وجود نداشت .

 هیچکس نمی توانست ادعا کند به چیزی اعتقاد ندارد . یا باید شیطان پرست می بود و یا خداپرست . کسانی که غیر از این می گفتند

 از جامعه طرد می شدند . یا باید به بیابان های سرگردانی تبعید می شدند و یا اعدام را به جان می خریدند . بیشتر مردم اعدام را

ترجیح می دادند زیرا داستان های ترسناکی در باره ی بیابان های سرگردانی شنیده بودند  . کسی نمی توانست از آنجا جان سالم به

در ببرد . افسانه ها می گفت در (بیابان های سرگردانی)  مرگ به دنبال بوی گوشت وپوست آدمی زاد می دود . به همین دلیل اگ

ر چه بعضی بی اعتقاد بودند ولی به اجبار به یکی از گروه های حاکم (خداپرستان و شیطان پرستان) رو می آوردند.

این دو قدرت حاکم که معابد و عبادتگاه های باشکوهی برای خود ساخته بودند در جهان حکومت می کردند . هر گروه رهبران متعدد

 و قانون های متفاوت و سختی داشت . یکی از قانون ها این بود که هیچ زن و مردی از گروه های مخالف حق ارتباط عاطفی و

عاشقانه با گروه دیگر ندارد . مجازات شکستن این قانون مرگ دو طرف بود. سال زیادی این دو قدرت بدون جنگ و دشمنی با هم

زندگی می کردند . همه به قانون ها و مردم گروه های مخالف خود احترام می گذاشتند .

ثروت زیادی در مراکز قدرت های این دو گروه وجود داشت که مردم معمولی از آن بی بهره بودند . هر گروه حاکمانی داشت که به

 طور خانوادگی حکومت می کردند  کسانی که ادعا داشتند خون پادشاهی را از خدا یا شیطان به ارث برده اند .

در یکی از شهر های آرام این روزگار دختری به اسم مری زندگی می کرد.  دختری که پدرش او را بااعتقادات معبد ها نور بزرگ

کرده بود و از کودکی به او فهمانده بود باید یکی از دختران معبد اعظم نور شود.

(معبد اعظم نور) بزرگترین و مهمترین مرکز حکومت خداپرستان بود . افتخار و رویای بزرگی بود که پسران یا دختران به این معبد

 راه پیدا کنند . آنها با توجه به اعمال و رفتار خود درمعابد شهر خود برگزیده می شدند . و پدر مری از کودکی او را برای ورود به

 معبد  اعظم تعلیم داده بود . گوشه نشینی و ساعت ها عبادت های طولانی از مری دختری ساکت و جدی ساخته بود . دختری که زیاد

 اهل تفریح و خندیدن نبود . وقتی روز انتخاب دختران و پسران برگزیده رسید مری برعکس پدرش اصلا هیجان و تمایلی برای

 شرکت در مراسم نداشت . همه در معبد کوچک شهر جمع شده بودند. پسران لباس هایی سفید و دختران پیراهن هایی سفید پوشیده

بودند . همه هیجان زده روی صندلی های سنگی معبد نشته بودند و انتظار می کشیدند تا اسامی برگزیده گان اعلام شود.

پدر مری از او خواسته بود در مراسم حضور پیدا کند ولی مری در آن مراسم شرکت نکرد . بعضی دختران و پسران جوان که

 احتمال می دادند برگزیده باشند وعده ی یک ازدواج مقدس را در معبد اعظم به یک دیگر می دادند.

سخنران معبد از میان دو ستون  سفید رنگ که با چراغ های زرد نورانی شده بود نمایان شد . صاف ایستاد و محکم گفت: درود بر

شما حاضران و جوانان خدا دوست . امروز مهمترین و فرخنده ترین روز سال برای مردم این شهر است . امسال شهرما بیشترین

 برگزیدگان را دارد.

جمعیت با خوشحالی دست زدند و خدا را شکر کردند.

مرد ساکت شد و خشنود به جمعیت نگاه کرد بعد ادامه داد:

و اسامی به این ترتیب است...

گوش ها تیز شد و دهان ها باز ماند و نفس ها تنگ شد .

هر خوبه که اسمش را می شنید از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . بعضی ها با شنیدن اسم خود از حال رفتند.اشک می ریختند

 و از خدای خود تشکر می کردند.

پدر مری گردن خود را بالا گرفته و با دقت به دهان مرد سخنران خیره شده بود . هنوز اسم دخترش را نشنیده بود کم کم داشت

 نگران می شد که ناگهان مرد سخنران اسم مری را به زبان آورد. اشک های شوق از چشمان پدر جاری شد . انگارکه دروازه های

 بهشت مقابلش باز شده بود . اطرافیان که او را می شناختند به او تبریک گفتند و بوسه بر پیشانی از زدند.

پدر مری با اشتیاق به خانه برگشت . خانه ای کوچک با دو اتاق و صندلی های چوبی.

پدر به سمت اتاق مری دوید درزد و گفت : مری... مری حدس بزن چه شد ؟ تو برگزیده شدی.

مری جوابی نداد پدر داخل رفت دخترش را دید که وسط اتاق کنار شمع کوچکی نشسته بود . و شمع کم کم به پایان می رسید.

پدر پرسید: شنیدی چه گفتم؟

مری جواب داد : بله .

پدر با تعجب پرسید : هیجان زده نیستی دخترم ؟ نمی خواهی یک جشن کوچک مقدس با جوانان دیگر داشته باشی؟

آن ها اکنون در معبد جمعند.

مری گفت: هیجان چیز های قابل پیشبینی برایم معنایی ندارد. من جشنم را با نور یک شمع گرفتم .شب به خیر.

پدرش می دانست که دیگر نباید مکالمه را طولانی تر کند.او همانطور که به نور شمع خیره شده بود از اتاق بیرون رفت و دررا بست.

چند روز بعد قرار بود که برگزیدگان به معبد اعظم فرستاده شوند. جوانان به راهی سخت و طاقت فرسا وارد می شدند تا بلکه آینده

ای روشن و درخشان در انتظارشان باشد . آن ها اکنون به رویای بیشتر مردم شهر و والدین خود راه پیدا کرده بودند. ولی این راه

 قرار نبود  خیلی ساده و دلپذیر باشد.

هواپیمایی مخصوص و مجلل برای بردن برگزیدگان از را رسید . همه از خانواده ی خود خداحافظی کردند وبا افتخار راهی معبد اعظم شدند.

مری در طول مسیر هیجانات و احساسات دیگر جوانان را می دید ولی خودش خوشحال به نظر نمی رسید . او ئیش بینی کرده بود که روزی برگزیده می شود ولی می دانست در معبد اعظم زندگی بهتری وجود ندارد و انگار همه چیز بی روح وتکراریست .

از خود می پرسید آیا رستگاری ارزش این سختی ها را دارد؟ آیا این راه واقعا به رستگاری ختم می شود ؟ رستگاری چیست که ارزش این سختی ها را دارد؟ نکند تمام این ها دروغ باشد؟

او مدام با افکارش درگیر بود و ذهنش از صحبت کردن خسته نمیشد هرچند خودش ساکت و آرام بود.

مسافران به معبد اعظم رسیدند . به پیشواز آن ها مردان و زنان با لباس های بلند و آبی و سفید مرتب ایساده بودند .

با احترام و لبخند به جوانان نگاه می کردند .

ورودی معبد بسیار چشمگیر بود در دو طرف معبد دو فرشته با بال های غول آسا به چشم می امد .

بال های فرشته ها شیشه ای بود و نور های رنگی را به طرز شگفت انگیزی منعکس می ساخت .

مسافران حیرت زده به معبد چشم دوخته بودند و از زیبایی و عظمت آن تعریف می کردند .

در این زمان زنی با لباس آبی فوق العاده مجللی از پله ها پایین آمد . موهایش زیر روسری حریرآبی پنهان شده بود و چهره ی زیبایی داشت .

با صدایی گرم گفت: سلام و درود بر شما فرزندان پاک.

امروز در اینجا زندگی جدیدی را آغاز می کنید که شما را به رستگاری واقعی و باشکوه می رساند. امیدوارم از بودن در کنار هم

نهایت استفاده را ببریم و خود را به اسمان ها برسانیم.

مری به زن خیره شده بود . از خود پرسید: آسمان ها؟ چرا رستگاری واقعی در آسمان هاست؟ رستگاری واقعی اصلا چیست؟

مری طبق معمول در سکوت ایستاده و با خود سخن می گفت . دیگر جوان ها با هیجان به دنبال زن به راه افتادند.

مسافران برای استراحت به اتاق های خود راهنمایی شدند.

مری شنیده بود در معبد برگزیده ها برای خود اتاق هایی جدا  و مجلل دارند که عبادتگاه خصوصی آن هاست.

تخت خواب های بزرگ و نرم و لطیف وغذا های متنوع و لذیذ در آنجا وجود داشت .

مری نمی دانست عبادت چرا به چنین اتاق های وسیعی با غذا های فراوان نیاز دارد.

از زن آبی پوش که خود را خادم دوم معبد می نامید پرسید: فکر نمی کردم عبادت به این همه تجمل نیاز دارد؟

زن لبخند به خصوصی زد و به مری گفت : این پاداش برگزیدگان است.

مری گفت : این پاداش ها را در بهشت به عابدان می دهند. ما هنوز به آسمان ها نرسیدیم.

دیگر جوانان که مشغول نگاه کردن به اطراف بودند سر برگرداندند تا به صحبت های زن خادم گوش دهند.

زن نگاهی به آن ها انداخت انگار از مری خوشش نیامده بود .

گفت: کمی استراحت کنید. فردا شروع سختی خواهید داشت .

جوانان آنقدر برای دیدن معبد و آشنا شدن با محیط اطراف هیجان داشتند که شب پلک روی هم نگذاشتند و صبح زود لباس پوشیده و مرتب آماده ی عبادت و بازدید از معبد بودند.

مری پتو را روی سر خود کشیده بود و تمایلی نداشت به آن ها بپیوندد ولی زندگی در معبد آزادانه نبود و اشخاص به خصوص برگزیده ها نمی توانستند طبق قانون های خود زندگی کنند.

مری بالاخره از اتاقش بیرون آمد و به دیگران ملحق شد . جشن ناهار برای ورود برگزیدگان تازه وارد برگزار شده بود .در این جشن برگزیدگان سه سال متوالی حضور داشتند. برگزیدگان بعد از سه سال اقامت در معبد به مکانی نامعلوم  برای ادامه ی تعلیمات عبادت خود منتقل می شدند . هر کدام به مکان های متفاوتی فرستاده می شدند و هیچ خوبه نمی دانست آنها کجا هستند .

صندلی های سنگی دور تا دور سالن بزرگ قرار گرفته بود. خوراکی های مختلف روی میز ها به چشم می خورد . و عابدان مشغول صحبت بودند و هر پنج دقیقه یکبار همزمان خدا را سپاس می کردند .

قرار بود همزمان مراسم عروسی دو جوان برگزیده برگزار شود .

آن دو در لباس هایی کاملا سفید بالای سکویی ایستاده بودند که گل های آبی و صورتی دیوار های پشتش را تزیین کرده بود .

دست در دست هم با لبخند به یک دیگر خیره شده بودند .

زوج های جوان بعد از اتمام دوره ی سه ساله معبد با هم به مکان نامعلوم فرستاده می شدند.

مری پیش خود فکر می کرد شاید دلیل ازدواج بیشتر آن ها همین است . ترس از تنها بودن در مکان نامعلوم.

ولی او چنین احساسی نداشت . نترس نبود ولی اعتقاد داشت اگر مسیر رستگاری واقعا وجود داشته باشد هر خوبه باید تنها مسیر خود

 را کشف کند.

مردی با لباس آبی و سفید بین دو جوان ایستاد و با صدای بلند گفت:

امروز چه روز زیباییست . جوانه هایی تازه می کاریم و گل هایی خوشبو می چینیم . ورود برگزیدگان جدید و پیوند مقدس برگزیدگان قدیم .به گمانم امروزاهل آسمان به ما می بالند . از اینکه فرزند آدم تا این حد زیبا و پاک و خالص است . شیطان امروز در آتش پشیمانی خود می سوزد. امروز روز ماست جوانانم . به خود افتخار کنید.

مرد ریش سفیدی تا پایین چانه اش داشت . او خادم اول بود .پیرمردی تقریبا هفتاد ساله و با اعتماد به نفس.نگاهی نافذ و گیرا داشت.

انگار تظاهر می کرد درونت را می بیند و صدای افکارت را می شنود . آینده ات را دیده و به گذشته آگاه است.

دختری که نزدیک مری نشسته بود اسمش نیلی بود او چشم و ابرویی مشکی و بینی باریک داشت یکی از برگزیدگانی بود که همراه مری انتخاب شده بود و همیشه دلش می خواست با مری دوست باشد. چون در شهر همه می دانستند مری روزی برگزیده می شود سعی می کردند در دوستی با او از هم سبقت بگیرند . ولی مری به دوستی با کسی روی خوش نشان نمی داد. او مغرور نبود ولی از صحبت با آدم های متظاهر لذتی نمی برد .

نیلی سرش را به گوش مری نزدیک کرد و گفت : شنیده ام خادم اول شمایل روح آدم هارا بعد از مرگ می بیند.

مری به خادم اول خیره شده بود . دلش می خواست ببیند کسانی که ادعا می کنند عمر خود را در خدمت به معبود بی همتا گذرانده اند چه شکلی هستند؟

صدای پچ پچ بلند شده بود مری گوش هایش را تیز کرد تا بشنود دیگران درباره ی خادم اول چه می گویند؟ آیا کسی باور دارد او آینده را می بیند؟ آیا واقعا او یک راهنمای واقعی برای رسیدن به رستگاریست؟

-اون خیلی خوشتیپه

-خدای من! خیلی خوش قیافه است

-نمی تونم ازش چشم بردارم.

- شنیدم به خاطر ساعت های طولانی عبادته که چنین چهره ی نورانی و سفیدی داره.

مری به خادم خیره شده بود این حرف ها کمی گیجش کرده بود . خوشتیپ؟ او یک عابد است مگر برای رسیدن به رستگاری ظاهر هم اهمیت دارد؟

چهره نورانی؟

مری در افکارش غرق شده بود که ناگهان پسر جوانی زمزمه کرد:

او برگزیده سال دوم است . شنیده ام قصد ازدواج ندارد . از کسانیست که می خواهند تنها به مکان نامعلوم بروند.

مری همانطور که به خادم خیره شده بود به حماقت خودش تاسف خورد. آنها درباره ی جوانی صحبت می کردند که در ردیف اول سمت

چپ سالن نشسته بود و کتاب دعایی به دست داشت . به ندرت با دیگران صحبت می کرد.و بشقابی که رو به رویش قرار داشت

 خالی بود.

یکی از دختران گفت: چه حیف که نمی خواهد پیوند مقدس را اجرا کند.

انگار همه توجه برگزیدگان تازه وارد به جوانان برگزیده سال های پیش جلب شده بود .

خادم پیوند مقدس عروس و داماد را رسمی کرد و از معبود بی همتا برای آنها تقاضای خوشبختی و سعادت نمود.

مهمانی به پایان رسید و برگزیدگان به کمک و راهنمایی برگزیدگان بزرگتر به بازدید از عبادتگاه پرداختند.

زمینی بزرگ و وسیع به رنگ سبز درقسمتی از معبد وجود داشت . زمینی که سقفش سیاه بود . عابدان باید ساعت ها و روزها در این زمین به عبادت می پرداختند و با کسی صحبت نمی کردند.

یکی از برگزیدگان سال گذشته که پسری بازیگوش به نظر می رسید یواشکی گفت:شما می توانید وقتی برای نظافت و حمام زمین را ترک می کنید خوراکی های دیگری زیر لباس خود پنهان کنید . البته باید مراقب باشید . چون اگر خادم ها متوجه شوند. به جای سه ماه باید شش ماه را در زمین بگذرانید.من خودم دوازده ماه است که در زمین ماندم. پسر بی خیال می خندید. ولی کسی در میان برگزیدگان جدید دلش نمی خواست دوازده ماه در این زمین گیر بیفتد.

برگزیدگان می بایست در دوره هایی سه ماه تعلیمات معنوی خود را به ئایان برسانند و اگرگذرداندن هر دوره بیشتر از دو بار طول می کشید آنها مجاز نبودند به مکان نامعلوم فرستاده شوند و بعد باید به خانه برمی گشتند یا یکی از عابدان معبد های درجه پایین تر در شهر های مختلف می شدند.

در میان یکی از محوطه های بزرگ معبد درختی بسیار بلند و تومند وجود داشت . درخت شاخه هایی غول آسا و کلفت داشت .

بعضی عابدان ساعت های عبادت خود را روی این درخت می گذراندند و هر هفته شاخه ای به سمت بالا صعود می کردند.

طول درخت معلوم نبود و مثل یک آسمانخراش  فوق العاده بلند به نظر می رسید . می گفتند هنوز هیچ عابدی موفق نشده از شاخه ی چهل با لاتر برود. خادم دوم که همان زن زیبا بود در زمان تعلیم تا شاخه ی شست و دوم بالا رفته بود. او تنها زن معبد بود که توانسته بود چنین کاری را انجام دهد .

می گفتند خادم اول تنها کسی است که مدت ها پیش به بالای درخت رسیده ولی در مورد چیزهایی که در پایان این مرحله از عبادتش در جوانی دیده با کسی سخن نگفته.

مری به تمام حرف های راهنمایان به دقت گوش می داد . کنجکاو بود بداند مکانی که پدرش او را سال ها برای زندگی و خدمت کردن در آن آماده می کرد چه جور جاییست.

 تفاوتی بین عابدان معبد و مردم شهر وجود نداشت . احساس نمی کرد طبق گفته های پدرش آن ها واقعا بصیرتی داشته باشند.

او به دنبال زیر سوال بردن همه چیز بود ولی در ذهن خودش این سرکشی به زنجیر کشیده شده بود. انگار نمی توانست آزادانه رفتار کند یا سخن بگوید.

در معبد یک کتابخانه مارپیچ وجود داشت.کتابخانه یک راه پله مارپیچ بود که دیوار های دو سمت آن مملو از کتاب های جلد سخت بود.سطح هر پله وسیع  و تا پله بعد دو قدم را بود .

در هر پله تا پله بعد کتاب های متفاوتی با یک عنوان وجود داشت . عابدان فقط با فهمیدن و رسیدن به پیام واقعی هر پله مجاز بودند یک پله بالا تر بروند . این کتابخانه در یک ساختمان دایره ای شکل و بلند قرار داشت که می گفتند هزار پله دارد.

کسان زیادی قادر نشده بودند به پله های بالاتر از سیصد برسند ولی عابدان بزرگتر می گفتند همان پسر جوانی سال دومی که توجه همه را در مهمانی جلب کرده بود موفق شده سیصدوسی وسه پله را بالا رود .

در قسمتی دیگر از معبد یخچال ها ی عظیمی وجود داشت که عابدان روی یخ ها به سجده افتاده بودند و پیشانی بعضی ها چندین ساعت بود که به یخ چسبیده بود . بعضی از قسمت های زمین یخی خونی رنگ بود به نظر می رسید پوستشان کنده شده باشد .

یکی از تازه وارد ها با آزردگی گفت : خدای من ! در چه سالی به این مرحله میرسیم؟ .

عابد راهنما جواب داد: سال دوم .

بعضی از تازه وارد ها نگران شده بودند ولی بعضی دیگر با اعتماد به نفس می گفتند کاملا برای انجام مراحل عبادی آماده اند و احساس خوبی دارند.

در معبد کوچک تری که معبد باران نامیده می شد درخت هایی سرسبز با گل های رنگارنگ وجود داشت که بوی خوششان در همه جا به مشام می رسید . زیباترین قسمت معبد اعظم آنجا بود . عابد ها زیر باران مصنوعی نشسته بودند که به طور خودکار شدتش تغییر می کرد.


 
@Asma,N @-Aryana- @Atlas _sa @Nasim.M @NAEIMEH_S @بهاره احمدی @Masi.fardi @_NAJIW80_ @Fardis @Snowrita @banouyehshab @Beretta @Omaay @K.A @Viow𖣘 @Z sadghinjad @z̸a̸h̸r̸a̸ @HALF DEAD @hasti.khajeh @Fateme Cha @F. Naseri @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @Katshukt @Gh.nejati @yaldaw @Damon.S_E @dark_silence 

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 9
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  دوم.

بعد از بازدید تعدادی از قسمت های معبد زمان شام فرا رسید .

 

 

همه دور میز هایی سنگی در سالنی متفاوت با سالن ناهار نشسته بودند .

شام گوشت سرخ شده با سبزیجات و سوپ بود . خادم ها دیگر در قسمت بالا روی سکو های بلند نشسته بودند و غذا می خوردند . گاهی صدای خنده شنیده می شد و گاهی با صدای بلند دعا می کردند . خادم ها با شماره درجه بندی می شدند خادم اول پیرمرد ریش دار بود و خادم دوم زن زیبا که آبی می پوشید . خادم های دیگر هم به ترتیب کنار آن ها نشسته بودند و مسئول قسمت های مختلف معبد بودند . معبد اعظم دو قسمت جدا گانه داشت که در دو بال فرشته قرار داشتند . قسمت تعلیماتی معبد دربال چپ فرشته وجود داشت . بال های فرشته توسط پلی سنگی و سفید به یکدیگر مربوط می شد . عابدان تحت تعلیم حق نداشتند به بال سمت راست وارد شوند . میگفتند در بال سمت راست عابدان درجه بالاتر زندگی می کنند که معمولا ارتباط کمی با بقیه دارند .

شکم های بزرگ بعضی خادم ها پشت سکو ها پنهان شده بود . خادم پنجم که لباس سفید یکدست پوشیده بود .لاغر اندام وسیاه پوست بود. برخاست.

بلندگوی سفید از مقابل سکویش بالا آمد .

خادم گفت: درود بر شما جوانان پاک ومتین. ورودتان را به معبد اعظم تبریگ می گویم.

جمعیت با صدای بلند گفتند درود بر معبود بی همتا.

خادم ادامه داد: سال هایی هیجان انگیز و پر افتخار پیش رویتان وجود دارد. امیدوارم همگی از این روز ها به درستی استفاده کنید و در مسیر راستی ها باقی بمانید. چرا که شیطان همیشه در کمین ماست. و رسیدن به رستگاری حقیقی کاری ساده نیست.  آموزش ها و تعلیمات خود را به خوبی انجام دهید . به یکدیگر کمک کنید . و از هیچ چیز ناامید نشوید. ناامیدی اولین پله به سمت دره ی سقوط است.

مری پیش خود فکر می کرد بالا رفتن از یک مسیر اشتباه اگر همه را به یک دره برای سقوط کردن برساند تفاوتی ندارد امیدوار مسیر را طی کردی یا ناامید.

خادم گفت  بهتر است عابدان برادرانه و خواهرانه با یکدیگر آشنا شوند و اعتقادات همدیگر را به چالش بکشند. از تجربیات هم استفاده کنند و دوست یکدیگر باشند تا بعد مکان نامعلوم گوشه نشینی سخت و طاقت فرسا نباشد و اگر هم شریکی را برای ادامه دادن مسیر سعادت در مکان های نامعلوم پیدا کردند عملی بسیار مقدس انجام داده اند .

خادم پنجم به سمت خادم اول که روی صندلی بلند تری نشسته بود اشاره کرد و گفت: و دراین راه باشد که دعای خیر پاکان نصیب همه ی ما شود . ای کاش ما هم سعادت خادم اول را داشته باشیم و به مرحله او برسیم.  او که نور عبادتش از من و همه شما درخشان تر است و در چهره اش پیداست .باشد که رنگ زشت سیاهی ازچهره ها و قلب هایمان پاک شود. او راهنما و الگویی والا برای همه ماست.

جمعیت برای خادم اول درود فرستادند و او با لبخندی ملایم سرش را تکان داد و فروتنانه به آن ها نگریست.

 

بعد از به پایان رسیدن سخنرانی عابدان بزرگتر برای آشنایی با برگزیدگان تازه وارد پیشقدم  شدند.

در این زمان مری برخواست و به ارامی به خادمان نزدیک شد صاف و متین مقابل خادم پنجم ایستاد گفت: ببخشید سوالی داشتم.

خادم پنجم لبخند زد و گفت:بپرس فرزندم.

-چرا در نقاشی های معبد فقط مردانی سفید پوست با هاله های نورانی دیده می شوند . آیا نور عبادت در چهره سیاه پوستان دیده نمی شود؟ .

خادمان دیگر که صدای او را شنیده بودند به او خیره شدند.

مری ادامه داد: سیاه زشت است؟ پس چرا پروردگار پوست شما را به این رنگ آفریده ؟ آیا او زشتی را دوست دارد... یا شما را دوست نداشته.؟

خادم پنجم در سکوت به او نگاه می کرد.

خادم دوم و اول کمی جدی به نظر می رسیدند.

مری لبخند زد و به خادم پنجم گفت: من موافق نیستم ... به نظرم سیاه زیباست و قلب ها و پوست های سیاه زیبا هستند واین ربطی به نور عبادت ندارد.

خادم اول لبخندی مصنوعی زد و گفت : سیاه کلمه ای نمادین است دخترم. نشان از ناپاکی و آلودگی ست . سفید هم همین طور.از گذشته های دور انسان ها سیاه را مقابل سفید و تاریکی را مقابل نور در نظر می گرفتند...نیازی نیست پیچیده اش کنی.

مری گفت: شاید زمانش رسیده انسان ها این نماد ها را تغییر دهند تا نسل های آینده درگیر باور های قدیمی و اشتباه نشوند.

خادم دوم گفت: به نظرت اینکه سیاه نماد پلیدی و زشتی ست اشتباه است؟ پس چه رنگی نماد پلیدی ست؟

مری سرش را تکان داد و گفت : هیچ رنگی

خادم دوم گفت چه منظوری داری؟

مری  متوجه حالت ناخشنود خادم دوم شده بود رو به خادم پنجم گفت: تمام بوم های دست نخورده نقاش ها سفید هستند . نقاشی که بوم خود را سرتاسر رنگ سیاه زده بی شک عاشق این رنگ است.

خادمان ساکت بودند.و خادم پنجم پنهانی لبخند زد . خادم اول و دوم نگاه معنا داری به یکدیگر انداختند.

مری مودبانه  به آن ها شب بخیر گفت و رفت .

خادمی پرسید : او کیست؟

خادم دوم جواب داد: یک تازه وارد گستاخ.


 
@Asma,N @-Aryana- @Atlas _sa @Nasim.M @NAEIMEH_S @بهاره احمدی @Masi.fardi @_NAJIW80_ @Fardis @Snowrita @banouyehshab @Beretta @Omaay @K.A @Viow𖣘 @Z sadghinjad @z̸a̸h̸r̸a̸ @HALF DEAD @hasti.khajeh @Fateme Cha @F. Naseri @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @Katshukt @Gh.nejati @yaldaw @Damon.S_E @dark_silence 

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 7
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  سوم.

 

در تالار بزرگ دیگری که صندلی ها مبل های راحت تری وجود داشت همه دور تا دور مبل های بزرگ دایره مانند نشسته بودند و مشغول صحبت بودند.

بالای تالار یک طبقه دیگر وجود داشت و دو سمت تالار با پل های کوچکی که صندلی های سه نفره رویشان قرار داشت به هم مرتبط بود مری از پله های ابتدای سالن به طبقه دوم رفت و تک و تنها مشغول گشت زنی شد .

روی یکی از پل ها قدم گذاشت مسیر هر پل با قالی های سبز نرم پوشیده شده بود . مری ایستاد و به تابلوی نقاشی بزرگی که رو به رویش وجود داشت خیره شد . تابلو تصویر مردی نورانی  بود که دستش را به سمت آسمان بالا گرفته بود و لبخند می زد.

توجه  مری به جوانانی که زیر پل ایستاده بودند جلب شد .

همه دور پسر جوانی که زمان ناهار در موردش صحبت می کردند جمع شده بودند. اسم جوان (آسیوس) بود . می گفت در زبان محلی مکان تولد پدربزرگش این اسم به معنی آسایش و آرامش است. چشمان و موهایی به رنگ روشن داشت . و چهره اش تمام معیار های زیبایی را که آدم ها در ذهن خود ساخته اند داشت. کتاب دعا را روی یک صفحه خاص با انگشتش محکم گرفته بود.

تازه وارد ها مدام سوال می پرسیدند.

-چه طور به این مرحله رسیدی؟

- آیا تصمیم داری یکی از خادمان اعظم باشی ؟

-چند ساعت عبادت کافیست تا شبیه تو شوم؟

- آیا الهاماتی هم دریافت کرده ای؟

پسر به آن ها نگاهی انداخت و بعد با وقارخاصی سرش را بالا گرفت و گفت :

اگر مسیر را شروع کنید و به دستورات درست عمل کنید الهامات از راه می رسند.

مری پیش خود فکرکرد یعنی او غیر مستقیم اعتراف کرد که الهاماتی دریافت کرده؟ چه الهاماتی؟ کنجکاو بود بداند این الهامات راجع به چه بوده .

-چه موهای درخشانی داری . آیا این از آثار عبادت است.؟

در خاطر مری سوال هایشان احمقانه به نظر می رسید . چرا خدا باید با عبادت چیزی هایی را در ما تغییر دهد که خودش آن هارا به همان شکل آفریده؟ هدف از عبادت چیست؟ تغییرمهندسی و معماری شگفت انگیز او یا درست کردن خطاهایی که در آفرینش ما مرتکب شده ؟ اگر او خطاکار باشد که خدا نیست.و اگر خدا باشد که خطا نمی کند.

آسیوس لبخند زد و گفت : نه . موهای من از کودکی به همین شکل هستند.

دختری خندید و با شیطنت پرسید : چرا قصد ندارید شریک داشته باشید ؟. شنیده ام  تنها بودن درمکان های نامعلوم خیلی طاقت فرساست.

آسیوس گفت: برای من تنهایی طاقت فرسا نیست. عابدان حقیقی تنها مسیرشان را طی می کنند . ما فقط برای پیدا کردن مسیر به راهنما و همراه نیاز داریم.

تازه وارد ها در سکوت به حرف های پسر گوش می دادند. مری مسیرش را ادامه داد و دور تا دور طبقه دوم شروع به قدم زدن کرد.

آسیوس که در میان تازه واردها هم محبوب شده بود از این بابت به خود می بالید. از آن ها پرسید:

چه کسی در میان شما فکر می کند  این سه سال را با موفقیت پشت سر بگذارد.؟ تا چه حد به خود ایمان دارید؟

جوانان به یکدیگر نگاه انداختند . مردد بودند . بعضی با اعتماد به نفس گفتند من می توانم و بعضی دیگر ساکت ماندند.

آسیوس با لبخند به آنها نگاه می کرد. کسی نمی دانست لبخندش از روی مهربانی است یا از بی رقیب بودن لذت می برد.

نیلی که درست کنار او نشسته بود گفت: من مطمئنم ماری می تواند تمام مراحل را با موفقیت طی کند.

آسیوس ابرویی بالا برد و پرسید: و ماری کیست؟

منتظر بود از میان دخترانی که دورش حلقه زده بودند کسی دست بلند کند ولی نیلی به پشت سرش به طبقه بالا اشاره کرد و گفت:او دختری که موهای مشکی اش داخل کلاه گیس حریر تزیین شده.

آسیوس سرش را برگرداند و به بالا خیره شد. دختری را دید با قدی متوسط و چشم و ابروی تیره زیبا و جدی بود . به نقاشی های دیوار های تالار نگاه می کرد و به فکر فرو رفته بود . پیراهن بلند آبی مثل باقی دختر ها پوشیده بود . دختران موهای بلند خود را از پشت داخل دستمال هایی حریر و زیبا جمع می کردند . پوشش موهای آنها اجباری نبود ولی شاخه های مو کسانی که موهای بلند داشتند نباید جلوی صورت یا روی گردنشان می ریخت به همین دلیل آنها موهای خود را از پشت داخل دستمال های زیبا و رنگی می بستند. خادمان می گفتند معبود زیباست و زیبایی را دوست دارد و آدم ها را از دیدن زیبایی محروم نمی کند .ولی آدم ها باید تا حدودی مشخص و درست ازدیدن زیبایی یکدیگر بهره ببرند.

خادم اول جمله ای معروف داشت : در هیچ چیز نباید غرق شد چه بسا غرق شدن درجویباری زیبا  ما را به دریای زشتی ها برساند.

آسیوس به خود آمد متوجه شد مدتی طولانیست که به ماری خیره مانده . به این فکر می کرد او اصلا شبیه کسانی نیست که بتواند سه سال مراحل سخت را برای رسیدن به مکان های نامعلوم طی کند.

آسیوس از نیلی پرسید: او دوست توست؟.


 
@Asma,N @-Aryana- @Atlas _sa @Nasim.M @NAEIMEH_S @بهاره احمدی @Masi.fardi @_NAJIW80_ @Fardis @Snowrita @banouyehshab @Beretta @Omaay @K.A @Viow𖣘 @Z sadghinjad @z̸a̸h̸r̸a̸ @HALF DEAD @hasti.khajeh @Fateme Cha @F. Naseri @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @Katshukt @Gh.nejati @yaldaw @Damon.S_E @dark_silence 

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  چهارم

نیلی با تردید نگاهی به مری انداخت و جواب داد: او به کسی نزدیک نمی شود ولی با هم  آشنا هستیم .بعد ادامه داد و گفت به گمانم او هم مثل شما قصد دارد تنها به مکان های نامعلوم  برود.

هر خوبه چیزی از مری گفت:

-شنیده ام پدرش او را کاملا برای این سه سال آماده کرده.

-به خاطر همین گوشه گیر و بداخلاق است.

-مگر خادمان نمی گویند افراط طنابی بین بهشت و جهنم است.؟ چرا پدرش به او اینقدر سخت می گرفت؟

-شنیده ام حرف نزدن با دیگران از آداب خاص خادمان معبد شیطان است.

-واقعا؟ آنها هم چنین آدابی دارند؟

- بله سکوت های طولانی برای شنیدن صدای ارواح های خبیث دربین خادمان گروه شیطان پرستان رایج است.

- خوب پس ماری خادم خوبی برای شیطان می شود.

صدای خنده بلند شد.و نیلی به آن ها گفت پشت سر مری صحبت نکنند.

آسیوس بعد از لحظه ای تامل از جا برخاست وبا احترام به تازه واردها شب بخیر گفت. در دل  به آن جوان ها و افکارشان خندید. احساس می کرد در سطح بسیار بالایی از آن ها قرار دارد. هرچند مری او را به فکر فروبرده بود ولی زیاد به او اهمیتی نداد و سعی کرد حواسش را به طی کردن مراحل باقی مانده متمرکز کند.

یک هفته گذشت وبرگزیدگان تازه وارد به خوبی در معبد مسقر شده بودند . آماده بودند تا مراحل چالش برانگیزسه ساله آغاز شود.

خادم ششم مسئول کنترل آموزش های دوره ی اول آن ها بود آن ها بود او مردی کوتا قد و تپل با کله ای بدون مو بود.خوشرو و خوش صحبت بود.

صبح زود داخل سالن آموزشی معبد شد دستانش را پشت سرش قفل کرده بود و با جدیت آن ها را نگاه می کرد . همه به ترتیب ایستاده بودند. برگزیدگان تازه وارد که همشهری مری بودند یازده نفر بودند . شش پسر و پنج دختر .

خادم ششم اخم آلود گفت : این دوره شاید بدترین روزهای عمرتان باشد . تمرین هایی بسیار دشوار انتظارتان را می کشد. خیلی ها در پایان این دوره جا زدند و به شهر های کوچک خود برگشتند. پس حواستان را جمع کنید چون فقط یک بار جملاتم را تکرار می کنم و اگر آن ها را به خاطر نسپردید بهتر است همین امشب به شهر های کوچک خود برگردید و در کنار والدینتان یک زندگی معمولی را تجربه کنید.

نفس های همه حبس شده بود .که ناگهان خادم ششم با صدای بلند خندید و دستانش را به هم کوبید گفت:

باید قیافه های خود را ببینید شما بچه ها از خدا هم همینقدر می ترسید؟

همه با تعجب به او نگاه کردند.

گفت : شوخی کردم . چرا هنوز وحشت زده نگاهم می کنید.؟

خادم دستش را دور گردن پسری که چشمانش گشاد شده بود انداخت و گفت : پسر نگران نباش . این دوره بهترین روز های عمرت خواهد بود و تو روز های زیادی با خاطرات خادم ششم در مکان نامعلوم خواهی خندید.

جوانان که در طی هفته گذشته هیچ خادم خنده رو و شوخی ندیده بودند کمی احساس آرامش پیدا کردند.

یکی از پسران که قدی بلند داشت با اعتماد به نفس پرسید: امروز چه کار باید بکنیم ؟

خادم به او نگاه کرد خندید و گفت: طوری ایستاده ای که انگار آماده ای تا کوه ها را جا به جا کنی.

پسر که اسمش جانی بود گفت: برای انجام دادن بزرگ تر از این به اینجا آمدم . من آماده ام استاد. امروز چه تمرینی داریم؟

بعضی ها به اعتماد به نفس او در دل خندیدند.

خادم ششم با تحسین به پسر نگاه کرد قصد نداشت او را دست بیاندازد و نا امید کند .

گفت : تمرین هفته اول شما خوشگذرانی و میهمانیست.

همه متعجب شدند یکی پرسید: میهمانی؟

-بله میهمانی . یک هفته است که از راه رسیده اید و در این معبد اسیرید . دلتان نمی خواهد در این شهر بزرگ گشتی بزنید و با دوستانتان کمی تفریح کنید و نوشیدنی بخورید.؟

جانی گفت: ولی استاد چنین چیزی برای عابدان شرم آور است. لطفا تفریح دیگری در نظر بگیرید. یک تفریح خداپسندانه.

بعضی از تازه وارد ها از خشک مقدس بودن پسر ناراضی بودند ودلشان می خواست به او بگویند که سکوت کند.

خادم ششم گفت:اگر می خواهی زشتی هارا نبینی نباید با دستمال چشمانت راببندی باید آن ها را کاملا باز بگذاری وکنترل کنی.  با چشمان باز قدم بزن زیبایی را شکار کن و زشتی را نادیده بگیر . این کار از جا به جا کردن کوه ها سخت تر است جوان.

خادم مکث کرد و مقابل آن ها شروع به قدم زدن نمود ادامه داد: با ماندن در معبد و دوری از وسوسه ها وپلیدی های بیرون نمی توانید ادعا کنید واقعا آدم های پاکی هستید . ما ادم ها مثل شیشه گرد و خاک می گیریم ولکه دار می شویم .ولی برعکس شیشه باید خودمان این لکه هارا پاک کنیم . آدم های معمولی منتظر کمک می مانند و عابدان سریع دست به کار می شوند و خود را از آلودگی ها پاک می کنند .ولی در این میان گروهی دیگر وجود دارند که شیشه های وجودشان دست نیافتنی است . نه غباری روی آنها می نشیند و نه انگشتی روی آن ها لکه می اندازد. این گروه خود را در یک اتاق حبس نکرده اند بلکه در میان بقیه گام بر می دارند . هم قد و شبیه به دیگران هستند ولی روحشان سطحی بلند تر از دیگران دارد که قامت هیچ خوبه برای لمس کردنش به اندازه کافی بلند نیست.

مری در فکر فرو رفت . خادم می خواست آنهارا به یک چالش اخلاقی دعوت کند . همه ی ان ها دوران نوجوانی تا اکنون را در گوشه نشینی گذرانده بودند و تفریح ونوشیدنی خوردن برای آن ها نوعی حرام کردن زمان تلقی می شده . و اکنون در این شهر که پایتخت معابد جهان است و هر دو گروه خدا پرستان و شیطان پرستان در ان زندگی می کنند باید قدم به بیرون بگذارند و با پلیدی هایی که یک عمر پدر و مادرشان آن هارا ممنوع کرده بودند رو به رو شوند.

خادم به آنها گفت آزادند هر لباسی که می خواهند بپوشند و هر کجا که می خواهند بروند .البته مامور هایی هم از طرف معبد همراهشان به شهر می رفتند تا مراقب باشند اتفاق خطرناکی برای آن ها نیفتد.

  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

در بیرون از معبد بعضی دختران موهای خود را باز کردند . خیابان های شهر شلوغ و پر هیاهو بود برگزیدگان هر شهر سوار خودرو هایی جداگانه شدند. ماشین های شیک و سبزمعبد با دیگر خودرو های پایتخت متفاوت بود . برگزیدگان با هیجان به اطراف نگاه می کردند . پایتخت معابد برعکس محل زندگی آن ها شهری بزرگ و پیشرفته بود که بیشتر ثروتمندان در آن ساکن بودند. ثروتمندان فقط از خاندان های دو گروه بودند و مردم معمولی اجازه ثروت اندوزی نداشتند . اگر درآمد شهروندی معمولی از حد خاصی بالاتر می رفت . باید ثروتش را طبق اعتقادش به معابد مورد نظر می پرداخت . معابد هر دو گروه ادعا می کردند این ثروت را بین مردم تقسیم می کنند تا برابری و عدالت اجرا شود.

مری تا به حال این همه زرق و برق ندیده بود . فروشگاه های بزرگ و چراغ های نورانی  واقعا چشمگیر بود. پیش خود فکر می کرد چرا دیگر شهرها مثل این پایتخت پیشرفته نیستند و بیشتر مردم در فقر زندگی می کنند. مردم شهر های دیگر اجازه نداشتند به جایی مهاجرت کنند. این قانونی بود که معبد های هر دو گروه تعیین کرده بود.

تازه وارد ها هر کجا که می خواستند پیاده می شدند و یک مامور هم برای حفاظت از آن ها به دنبالشان به راه می افتاد.

تعدادی به سینما رفتند . نیلی از روی صندلی اش بلند شد و در حالی که کنار مری می نشست گفت تو کجا پیاده می شوی؟

مری نگاهش را از پنجره برنداشت گفت: نمی دانم .

جانی که گوش هایش را تیز کرده بود تا جواب مری را بشنود به بقیه پسر ها گفت: بعدا نگویید نگفتم این مامور ها گزارش تک تک حرکاتتان را به خادم ششم می دهند و او نقشه کشیده که بعضی را از دوره حذف کند.

حرف جانی به نظر مری منطقی نبود . او می دانست جانی برای جلب توجه  و اعتماد خادمان آموزش هایش درست انجام می دهد .

جانی گفت : من که پیاده نمی شوم. و بعد به مری نگاه کرد . انگار همه منتظر بودند بدانند مری چه می کند.

اتومبیل معبد مقابل یک محوطه مجلل که صدای خنده و موزیک شنیده می شد ایستاد.

جانی دست به سینه نشست و گفت: آن ها مخصوصا ما را به اینجا آورده اند . می خواهند در عرض یک شب ما را وسوسه و بد نام کنند و هفته دیگر به شهر بفرستند. می خواهند ثابت کنند هر کسی لیاقت عابد شدن را ندارد.

نگاه مری به تعدادی از دختران و پسرانی افتاد که با لباس های عجیب از اتومبیلی قرمز رنگ پیاده شدند. مشخص بود شیطان پرست هستند . با صدای بلند می خندیدند و دست در دست هم داخل شدند.

هیچ خوبه هنوز پیاده نشده بود همه می ترسید این یک تله باشد و جانی درست بگوید.

مری لحظه ای فکر کرد و خطاب به جانی گفت: اگر معبودی باشد  برای بلند کردن کوه ها به اجازه خادمان نیاز نداری . اجازه دست اوست.

مری بلند شد و از ماشین پیاده شد. بقیه نگاهی به جانی انداختند و به دنبال مری راه افتادند.

جانی عصبانی و آزرده  اخم آلود به صندلی تکیه کرد و بلند نشد.

نیلی خندان پشت سر مری راه می رفت آنها وارد محوطه داخلی شدند که عده ی زیادی مشغول خندیدن و آواز خواندن بودند.

در قسمتی از محوطه ساختمانی وجود داشت که از داخلش صدای فریاد و خنده به گوش می رسید.

نیلی و مری به دنبال صدا از پله های ساختمان پایین رفتند . تعداد زیادی از جمعیت شیطان پرست به نظر می رسیدند .

نیلی مو های خودش را باز کرد تا همرنگ جماعت به نظر برسد . انواع مختلف نوشیدنی ها روی میزهایی طویل  دیده می شد .

چند نفر در میان جمعیت خیلی تند می رقصیدند. رقصی عجیب و با سرعت که مری و نیلی تا به حال ندیده بودند. رقاصان از روی زمین به سمت بالا خیز بر می داشتند و بعد از پرشی بلند به دور خود می چرخیدند .

دیگر برگزیده ها هم به دنبال مری و نیلی وارد جمعیت شده بودند . و به لباس ها و آرایش های عجیب بقیه نگاه می کردند.

مردی که سیگاری بزرگ بر لب داشت جلو آمد و دهانش را که دود از آن خارج می شد جلوی صورت آن ها باز کرد لبخندی خبیثانه زدو گفت : شما گروه  مخالفید ؟ درست حدس زدم؟

جوانان با تکان دادن سرهایشان حرف او را تایید کردند .

مرد گفت : نترسید اینجا همه چیز آزاد است . البته نه همه چیز ولی اینجا هر دو گروه خوب با هم کنار می آیند ما کسی را با اعتقاداتش قضاوت نمی کنیم . اینجا کنار هم تابع قوانین فقط تفریح می کنیم.

مرد یکی از دوستانش را در سمت دیگری دید و در حالی که با خوشحالی جیغ می کشید به سمتش دوید.

جوانان هر کدام در سمتی مشغول شدند تا خود را سرگرم کنند.بعضی نوشیدنی ها را امتحان کردند و بعضی با دیگران رقصیدند.

مری روی صندلی کنار میز نوشیدنی ها نشست به بطری ها و شیشه ها خیره شده بود . نیلی در حالی که اطراف را می پایید مقداری نوشیدنی داخل لیوانش ریخت و سریع سر کشید. قیافه اش حالت خاصی شد با تعجب گفت خیلی شیرین و خوش  طعم است . به نظر نمی رسد از نوشیدنی های ممنوعه باشد . بعد رو به مری گفت مراقب باش کسی مرا نبیند می خواهم بطری دیگری را امتحان کنم.

مری به او نگاهی انداخت و گفت : از نگاه ماموران نترس آنها حق قضاوت تو را ندارند . اگر معبودی باشد قاضی واقعیست و اوست که همه چیز را می بیند.

نیلی به مری نگاه کرد و مقداری از نوشیدنی در گلویش گیر کرد سرفه ای کرد و در سکوت به رقاص ها خیره شد.

نیلی کمی خجالتی گفت : مری چرا تو نمی خواهی با کسی دوست باشی؟

  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ششم

 

مری جدی ولی با لبخندی ملایم به او خیره شد گفت : من  می خواهم با دیگران دوست باشم ولی دوستی پیدا نمی کنم.

نیلی لبخند زد و گفت: با من دوست می شوی ؟

-چرا می خواهی با من دوست باشی ؟ دیگران از من متنفرند.

نیلی آرام به اطراف نگاه انداخت خجالت می کشید حرفش را بزند گفت: آن ها از تو متنفر نیستند به نظر می رسد تو از آن ها متنفری.

-واقعا اینطور به نظر می رسد؟

نیلی به او نگاه نکرد تا راحت تر حرفش  را بزند.گفت:

-بله . تو به دیگران نگاه نمی کنی انگار که اصلا آن ها را نمی بینی.

-شاید واقعا آن ها را نمیبینم.

 نیلی از این جواب جا خورد با تردید از گوشه چشم به مری نگاه کرد .مری به او خیره شده بود.

نیلی خجالتی خندید و گفت : حالا نگاهم کردی.

-از اینکه نگاهت کردم خوش حال شدی؟ لحن مری کمی جدی ولی ملایم بود.

نیلی گفت: همه دوست دارند با تو دوست باشند . من هم برگزیده شدم ولی تو چیز دیگری هستی . از طرز نگاهی که به اطراف داری خوشم می آید. تو یک پیرو به نظر نمی رسی انگارسعی داری کمی سرکش باشی ولی نمی توانی .

مری کمی تعجب کرد نمی دانست دختری که او را نمی شناسد چطور متوجه این واقعیت شده .آیا او واقعا شبیه به کسانی بود که چیزی را پنهان می کنند؟ یا متظاهرند؟.

مری پرسید: چرا فکر می کنی می خواهم سرکش باشم؟

نیلی سری تکان داد او خوشحال بود که توانسته مکالمه را با مری ادامه دار کند گفت:نمی دانم . شاید چون کمی ترسناک به نظر می رسی.

مری کمی روی صندلی جابه جا شد و گفت : ترسناک!... پس دیگران حق دارند از من متنفر باشند.

نیلی هول شد می خواست حرف خود را پس بگیرد گفت: نه...ترسناک جذاب ... همین ترسناک بودن جذابت می کند.

مری نگاهی به او انداخت حرفش کمی عجیب به نظر رسید.

مری گفت: به نظرت اگرهدف معبود باشد برای رسیدن به او به جذابیت نیاز دارم؟

نیلی با تردید دوباره نگاهش را دزدید و به رقاص ها خیره شد گفت: ...نه ...فکر نمی کنم.

مری به زمین چشم دوخت و در حالی که فکر می کرد گفت : گاهی اوقات باید با هم حرف بزنیم .حرف های تو باعث شد بیشتر در مورد خودم فکر کنم.

نیلی خوشحال شد گفت : یعنی با هم دوست هستیم؟

مری از روی صندلی بلند شد و گفت : بله .

نیلی با هیجان او را در آغوش گرفت و گفت : مطمئن باش تلاش می کنم دوست خوبی برایت باشم.

-.تلاش کن از خودت لذت ببری نه از دوستی با من. شاید یک روز دلت را بشکنم و از تلاش هایت پشیمان بشوی .

-نه من مطمئنم تو این کار را نمی کنی .

نیلی هنوز مری را محکم در آغوش گرفته بود که دستمال حریرمری از مو هایش جدا شد .

نیلی گفت : خدای من ! چه کردم ؟ ببخشید.

موهای مری برعکس تصورات نیلی کوتاه بود .

نیلی پرسید : تو که موهای کوتاهی داری چرا دستمال می بندی؟

مری تمایلی نداشت به این سوال جواب دهد .

-نمی خواهم با بقیه متفاوت به نظر برسم .

 بیشتر دختران معبد مو های بلند داشتند  و همه دستمال های حریر می بستند.

در همین زمان صدای فریادی بلند شد یکی از تازه وارد ها هنگام رقص زمین خورده بود و ناله می کرد.

پسر جوان قوزک پای خود را شکسته بود . مامور ها زیر بغل او را گرفتند و از مهمانی خارجش کردند.

مری و نیلی و بقیه هم به دنبال آن ها به راه افتادند.

وقتی وارد اتومبیل شدند جانی هنوزعصبانی روی صندلی نشسته بود. با دیدن قوزک پای شکسته پسر گفت: چه افتضاحی!

به شما هشدار داده بودم که نروید.

نیلی و بقیه گفتند : اتفاقا خیلی خوش گذشت و اگر بی احتیاطی آن پسرنبود مجبور نبودند اینقدر زود به معبد برگردند.

جانی به ساعتش نگاه کرد و گفت: چی ؟ می خواستید بیشتر بمانید؟ می دانید ساعت چند است؟ شرم بر شما.

نیلی پوزخند زد و گفت :  از خدا می ترسی که اینجا نشستی یا از خادمان؟

جانی اخم آلود به او نگاه کرد و بعد به مری نگاه کرد و پرسید:

واقعا خوش گذشت یا وقتتان را به بیهودگی هدردادید؟

مری به او نگاه کرد و با تامل گفت: تجربه خوبی بود.

جانی با تردید پرسید : فکر می کنی این تجربه درروند آموزش ها تاثیری دارد؟

-قطعا.

جانی روی صندلی سیخ شد . و اخم آلود به فکر فرو رفت . نمی خواست دیگران فکر کنند از نرفتن پشیمان شده .

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

به معبد رسیدند و نیلی تقریبا به همه گفته بود که با مری دوست شده .

جانی با عصبانیت به مری نگاه می کرد دلش می خواست فریاد بکشد خفه شو .

تمرین صبح روز بعد هم همین بود و دوباره برگزیده ها به مکان های مختلف شهر رفتند.کمی شیطنت کردند و با اشتیاق ازشهر دیدن کردند.

یکی از پسر ها از برگزیدگان شهر های دیگر شنیده بود مکانی متفاوت در شهر وجود دارد که یکی از پاتوق های اصلی و درجه بالای شیطان پرستان است. گفته بودند هر کسی را به آنجا را نمی دهند ولی دانش آموزان معابد هر دو گروه مخالف می توانند به آنجا وارد شوند.

قرار شد دو شب آخر هفته به آنجا بروند.

اتومبیل مخصوص معبد مقابل ساختمانی با دیوار های بلند و سیاه متوقف شد . برگزیدگاه با لباس ها و آرایش هایی متفاوت تر از روز اول به آنجا می رفتند . هرچند مری و نیلی و جانی لباس های جلف نپوشیده بودند و آرایش زیادی نداشتند.

جانی بر عکس روز های دیگر با تردید از اتومبیل پیاده  و همراه آن ها وارد ساختمان شد . نگاهی به دیگران انداخت

برگزیدگان شهر های دیگر هم در میان جمعیت دیده می شدند . جانی احساس می کرد تمام رقیبانش آنجا هستند . دختران و پسران جوانی که جدی تر و با اعتماد به نفس تر از او به نظر می رسیدند. جانی نفس عمیقی کشید و در حالی که دست هایش را داخل جیبش فرو برده بود گوشه ای ایستاد. انگار خود را باخته بود فقط می خواست کنار در ورودی بایستد و آنهارا نگاه کند . پیش خود فکر می کرد بله آن ها ممکن است از من بهتر باشند . چگونه می توانم با این همه آدم رقابت کنم ؟ خدای من ! حالم از همشون به هم می خوره.

-در مسیر تو کسی به غیر خودت قدم بر نمی دارد مسیر ها متفاوت است درست مثل مارپیچ های اثر انگشت.

جانی سرش را برگرداند . مری پشت سر او ایستاده بود .

مری لبخند کمرنگی زد و گفت: نمیای داخل؟

جانی مردد به بقیه نگاه کرد که با هیجان و در حال خندیدن از راهرو وسیع ورودی عبور می کردند و وارد ساختمان تاریک می شدند که نور های سبز و قرمز از داخلش به چشم می آمد.

جانی دست هایش را محکم تر در جیب های کت جین مشکی کوتاهش فرو برد و رو به مری گفت: بعد از تو.

مری داخل شد .آرام و با طمانینه قدم بر می داشت. جانی نگاهی به او انداخت وناخودآگاه خندید. دلش می خواست نیلی آن ها  را ببیند

می خواست به نیلی بگوید مری با من هم صحبت کرده حالا من هم دوستش هستم .

جانی گام های بلند برداشت ودقیقا  با مری هم قدم شد.حالا احساس می کرد دیگر برگزیدگان به او نگاه می کنند که کنار مری راه می رود .خندید و آن ها را نادیده گرفت.

از مری پرسید: این هفته هر لباسی که پوشیدی سیاه بود. این رنگ را دوست داری؟ من هم از لباس هایی رنگ روشن معبد خوشم نمی آید.

مری گفت: من از غرق شدن درعمق لذت می برم  و اعماق اغلب ساکت و سیاه هستند.

جانی نیم نگاهی به او انداخت ودر حالی که سرش را تکان می داد گفت : جالبه... می تونم یک سوال دیگه بپرسم؟

-بپرس.

-چرا نمیگذاری آدم ها بهت نزدیک شن؟

مری لبخند زد و بدون جواب به مسیرش ادامه داد. جانی از سوال خود پشیمان شد احساس کرد نباید به این زودی با او خودمانی شود.

انتهای راه رو به سالنی بزرگ می رسید که از دو طرف به سالن های بزرگ تر را داشت . میزو صندلی های مجلل با فاصله چیده شده بودن  و لوستری با چراغ های سبز و قرمز در وسط سالن به دور خود می چرخید. در مقابل راه پله کوتاهی وجود داشت و میز و صندلی های بیشتر.

رو به روی این میز و صندلی ها یک سکوی بزرگ بود. و بالای سکو خوانندهه ای مشغول خواندن آوازی تند با صدای بلند بود. خواننده کت و شلواری قرمز پوشیده بود و از کتش نوار های بلند قرمز آویزان بود. نوار ها با باد پنکه پشت سرش به هوا بلند شده بودند.

جانی با دیدن مرد گفت:خدای من!

-او تو را به یاد خدا انداخت؟

جانی به مری نگاه کرد کمی فکر کرد  گفت: این یک عادته وقتی تعجب می کنم. فکر کنم خیلی ها اینطور می گن.

مری به خواننده خیره شده بود چیزی نگفت و از پله ها پایین رفت. جانی هم به دنبالش راه افتاد.

مری روی صندلی سمت چپ سالن دور میزی که گلدان های سیاه با گل های مصنوعی قرمز داشت نشست.

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

 

جانی کنار او نشست و گفت: مزاحم که نیستم؟

-آدم ها همیشه مزاحم اند. فقط باید تحملشان کنی.

جانی با تعجب به مری چشم دوخت و سعی کرد مودب باشد.

آواز خواننده تمام شد و خواننده ی دیگری به سکو دعوت شد. جمعیت جیغ کشیدند و تعداد زیادی شروع به رقصیدن کردند.

جانی در سکوت به صندلی تکیه داد. پیشخدمت با لیوان های نوشیدنی از راه رسید. جانی نمی دانست چه انتخابی بکند از پیشخدمت پرسید : کدامشان ممنوعه نیست؟

پیشخدمت گفت : هیچ کدام.

جانی به مری نگاه انداخت. می خواست انتخاب او را بداند.

مری گفت یک لیوان آب با لیمو.

جانی: من هم همینطور.

پیشخدمت از داخل سینی دیگری لیوان آب با یخ و لیمو مقابل آن ها گذاشت

پیشخدمت می خواست برود که مری یک لیوان نوشیدنی  از داخل سینی برداشت و مقابل خود روی میز گذاشت.

جانی به او نگاه کرد گفت : آن ها ممنوعه هستند.

-می دانم.

-می خواهی بنوشی؟

مری به لیوان آب و نوشیدنی اشاره کرد وبه جانی گفت : لیوان ها کاملا شبیه هم هستند این طور نیست.؟

جانی با تعجب گفت : بله .

-ولی محتویات آن ها با هم فرق دارد...به نظرت اگر تا صبح لیوان ها را کنار هم بگذاریم مزه آب با طعم نوشیدنی تغییر می کند.

جانی مردد گفت: نه.

مری مقداری از لیوان نوشیدنی را داخل لیوان آب ریخت و گفت : حالا چی ؟

جانی با دهانی نیمه باز به او نگاه می کرد.

مری گفت: به این دلیل زیاد نزدیک آدم ها نمی شوم.

مری دو لیوان را کنار هم چسباند و ادامه داد: می توانم شانه به شانه آن ها بایستم و شبیهشان باشم . این شباهت درونی نیست تا وقتی  بگذاری پرده افکار و روحت را بدرند و داخل شوند. آن زمان است که طعم روح تو هم تغییر می کند . اگرشیرین باشند شیرین می شوی . اگر تلخ باشند تلخ می شوی. اگر فاسد باشند فاسد می شوی. حال سوال اینجاست از کجا بدانم درون هر خوبه چیست ؟ مقدار آب در لیوان با نوشیدنی بیشتر شد ولی آیا ارزشش را داشت؟ محتوا یا مقدار؟ مسئله این است.

مری لیوان نوشیدنی را داخل لیوان آب خالی کرد . لیوان کمی لبریز کرد.

مری گفت : ترجیح می دهی این لیوان لبریز باشی یا  نصف لیوان آب خالص؟

جانی به فکر فرورفته و سرش را روی میز خم کرده بود و به دو لیوان آب نگاه می کرد.

در همین لحظه نیلی از راه رسید نگاهی به جانی انداخت و در حالی که کنار مری می نشست گفت: دنبالت بودم.

جانی هنوز به لیوان ها خیره مانده بود .

نیلی جانی را نادیده گرفت و گفت : نظرتان چه بود؟ به نظر من او خیلی مرموز و نا متعادل بود. خیلی ها می گویند خانواده او خام خوار است  . مثل اینکه عادت دارند با خون خود را بشویند. این عجیب و کثیف نیست؟.

جانی زیرچشمی به نیلی نگاه کرد و گفت : در مورد کی صحبت می کنی؟

نیلی دست به سینه نشست و گفت : امشب همه به بهانه دیدن او اینجا آمده اند . خودت را به آن راه نزن . شک ندارم که تو هم امشب به همین خاطر بالاخره از ماشین پیاده شدی .

جانی سری تکان داد و گفت : نمی فهمم از چی حرف می زنی؟

نیلی به طرف سکو اشاره کرد و گفت: مگر نشنیدی ؟ خواننده را ندیدی؟ اسمش( ستاره ی سقوط) است . او یکی ازنوادگان قدرتمند ترین خاندان شیطان پرستان است . شنیده ام او هم درمعبد اعظم شیطان پرستان در حال تعلیم است.

چشمان جانی گرد شد سرش را بالا گرفت تا خواننده را ببیند و خواننده  مشغول خواندن ترانه دیگر بود . جمعیت زیادی مقابلش ایستاده بودند واز دور دیده نمی شد.

نیلی گفت برو جلو تا او را ببینی.

جانی از جای برخواست و جلو رفت . برعکس چیزی که نیلی فکر می کرد مری هم کنجکاو شده بود تا ستاره ی سقوط را ببیند.

نیلی گفت : صورتش خونی ست . به نظر تازه است . تهوع آور نیست . چرا بعضی از جوانان گروه مخالف اینقدر خواهان جلب توجه اند؟

مری برخواست و گفت : با این توصیفات کنجکاو شدم او را ببینم.

  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

 

بعضی ها به او ستاره ی غرور می گفتند . تحمل نداشت در جمعی وارد شود و کسی او را نگاه نکند . از اینکه مردم با دهان هایی نیمه باز به او زل می زنند لذت می برد. البته این ها چیز هایی بود که دیگران می گفتند و خودش ادعا می کرد به دنبال جلب توجه کسی نیست و برایش اهمیتی ندارد دیگران درباره ی ظاهرش چه فکر می کنند.

پیراهن مشکی مردانه براقی به تن داشت . قامتش بلند و مردانه بود و کفش هایی مشکی پوشیده بود . موهایش بلند روی شانه اش ریخته بود و از ذغال هم سیاه تر بودند.

چند تار مو تا زیر چشم چپش آویزان بود.  گونه ها  دورچشمان و لبانش  خونی بود . خون  دور چشمانش با هاله هایی سیاه آمیخته شده بود ورنگ صورتی چشمش برق خاصی داشت.

وقتی روی سکو قدم گذاشت همه چشم ها از قبل برای دیدنش انتظار می کشید. لبخندی بر لب داشت که در میان صورت خونی و مرموزش پنهان بود . همه ساکت بودند و او شروع کرد به خواندن ترانه ی معروفش به نام (سقوط یک ستاره). ریتمی ملایم و آرام داشت:

من یک ستاره بودم .

خیلی بالا تر از اوج.

من یک ستاره بودم.

خیلی پاک تر از آب.

من یک ستاره بودم.

خیلی سخت تر ازسنگ.

من یک ستاره بودم.

خیلی زیباتر از گل.

من یک ستاره بودم .

فرمانروا نبودم.

سرباز جنگ نبودم.

یک پادشاه نبودم .

 

من یک ستاره .... بودم.

آزاد و فوق العاده .

من یک ستاره بودم.

باریک و با تعادل.

من یک ستاره بودم.

خیلی بزرگ نبودم.

من یک ستاره بودم .

خیلی خشن نبودم.

من یک ستاره بودم.

خیلی قوی نبودم.

 حالا...

من یک شرور هستم

من یک ستاره بودم.

حالا افسانه هستم.

من یک ستاره بودم.

حالا زننده هستم.

من یک ستاره بودم.

ولی حالا............... صدای خواننده اوج گرفت.

من یک شیطانم.

سقوط یک ستاره.

سقوط یک شهامت.

حالا یک کابوسم ...خیلی... خیلی ترس آور.

چشم هایت را به روی من نبند.

گوش هایت را نگیر.

به ترانه ی من گوش بسپار.

چرا که سقوط بالاتر از مرگ است.

سقوط یک ستاره

سقوط .... یک .... ستاره

من یک ستاره بودم.

چشم ها به خواننده خیره بود . او زیرچشمی به جمعیت نگاه می کرد . می خواست پیش خدمت ها بنشینند و حواسش را پرت نکنند مردم برای یک لحظه فقط ترانه را گوش دهند و کسی چیزی ننوشد . چشمانش مدام در میان جمعیت می چرخید می خواست نگاه ها را مثل آهن ربا به سمت خود بکشاند . ولی حواسش پرت بود . یک نفر مشغول صحبت  پشت به او نشسته بود و پسر جوانی سرش را خم کرده بود و به او گوش می داد. کمی اخم کرد و سعی کرد با تمرکز ترانه را به خوبی پایان دهد.

جمعیت با صدای بلند تشویقش کردند و دور او حلقه زدند تا ترانه را دوباره برایشان بخواند.

ابتدا با بی میلی گفت که باید برود و جایی انتظارش را می کشند ولی با اصرارجمعیت روی صندلی پایه بلند نشست و ترانه دیگری را شروع کرد.

 

@-Madi- @-MAHSA- @Redgirl @reyyan @Farinaz @Ghazal @Fardis @G.Ha @Masi.fardi @i love you @Z.A.D @مانشMansh @َAmir.m @Fateme Cha @Delito @آیلار مومنی @Beretta @niloofar.h @A_N_farniya @Sarai.Rş @-Byta- @K.A @ببعی معتاد @Healer @Mrymwx @دخترخورشید @N.Mohammadi @banouyehshab @NAEIMEH_S @Fateme71  @عمو ساتی @Marilla @Zarbaba @negin yazdani @asal_janam @Farinaz  @دخترسیاه@dark_silence @Hony.m @JGR.LARA @Z sadghinjad@melika_sh

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 6
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

 

جانی جمعیت را کنار زده و خود را درست مقابل او رسانده بود . از بچگی شنیده بود بعضی از خاندان های خانواده شیطان پرستان ترسناک اند و ظاهر های عجیبشان مصنوعی نیست . دسته به سینه ایستاد و به او خیره شد. پیش خود فکر می کرد آیا چشم هایش واقعا صورتی ست؟  زیر لب گفت :چه ترسناک . شبیه پیرمرد هاست.

-حتی پیرمرد ها هم از او زیبا ترند. نیلی گفت.

جانی به سمت راستش نگاه کرد نیلی کنارش ایستاده بود.

نگاه خواننده به جانی افتاد . همان پسری که کلافه اش کرده بود و به ترانه او گوش نمی کرد. از اینکه توجه جانی به سمتش جلب شده بود خنده اش گرفت . ترانه را با لحنی آرام ادامه داد. پیش خود می گفت پسرک بالاخره از حرف های همراهش خسته شده و به شنیدن صدای او پناه آورده . به نیلی نیم نگاهی انداخت . نیلی با نفرت نگاهش می کرد. نمی دانست او همان همراه پرحرف پسر است یا نه. کمی فکر کرد و چشمانش را میان جمعیت چرخاند و به خود گفت : نه او مشکی پوشیده بود ولی این دختر پیراهن کوتاه سبز پوشیده... چه اهمیتی دارد او کجاست حالا همه به من گوش می دهند.

جانی از نیلی پرسید : چرا هر جا می رم باید قیافه پر ادعای تو را ببینم؟... مری کجاست؟

نیلی هنوز جوابی نداده بود که مری آرام از میان جمعیت جلو آمد و میان آنها ایستاد.

نیلی خطاب به جانی گفت: مری برعکس تو بدون عقب راندن کسی خود را به جلو می رساند. به خاطر همین همیشه دیر ولی با وقار می رسد... حالا از حسودی بسوز.

جانی نگاهی به مری انداخت . مری به خواننده نگاه می کرد.

جانی گفت : نیازی به حسودی نیست . دوست ها به هم حسادت نمی کنند.

مری با تعجب نگاهی به او انداخت و گفت: حالا ادعای دوستی با او را می کنی؟ پسره ی گستاخ.......

مردی از پشت سر آن ها گفت : خفه شید.

هر دو به مرد هیکلمند که آرایشی ترسناک داشت نگاه کردند و ساکت شدند.

چشمان بسته خواننده به سمت جانی و نیلی باز شد لحظه ای درنگ کرد واز زیر مژه های بلندش به شخصی که میان آن ها ایستاده بود خیره ماند. همان دختر پرگو. چه دقیق به او خیره شده بود . انگاریک تابلوی نقاشی را بررسی می کرد تا بعدا ایراداتش را بگوید.

ترانه به پایان رسید و خواننده نگاهش را از مری دزدید. خوش حال بود زیر آرایش سنگینش کسی متوجه لبخند های ریز و پنهانی اش نمی شود. مری هنوز به او نگاه می کرد.

جمعیت با اصرار می خواستند که او ترانه دیگری بخواند.

مرد دیگری در بلندگو گفت : خیلی خب دوستان . ستاره ی سقوط متاسفانه باید مرخص شوند.لطفا اصرار نکنید و از سکو فاصله بگیرید. چند مرد تنومند که از محافظان او بودند  جلو آمدند و جمعیتی را که قصد داشتند از سکو بالا روند عقب راندند.

خواننده از روی صندلی بلند شد . مرد لاغر اندامی که چهره ای استخوانی و مو های نارنجی به رنگ آتش داشت در گوش او چیزی گفت و خندید.

به نظر می رسید دوستش باشد. خواننده آگاه بود مری هنوز چشم از او بر نداشته . به سمت مرد مو نارنجی برگشت و گفت:

این دختری که مشکی پوشیده . کیه؟

-نمی دونم . تا حالا ندیدمش. ولی می دانم آن ها از گروه مخالفند.

خواننده کمی فکر کرد و گفت:

- یک لحظه بیارش تو راه رو پشتی.

مرد مو نارنجی خندید وسرش را تکان داد.

خواننده و دیگر نوازنده ها از سکو خارج شدند. موسیقی تندی با صدایی کم نامشخص که کمی شبیه ناله بود از بلند گو ها پخش شد.

عده ای می رقصیدند و عده دیگر دوباره دور میز ها نشستند و شروع به حرف زدن کردند.

 

@S.malkzad @asal_janam@Azin18 @Fardis @F. Naseri @شقایق.نیکنام @فاطمه محمدپور @خاتم  @Masi.fardi@بوقلمون  @Mahfam @آتنا شکاری @آیلار مومنی @دخترخورشید  @Hony.m 

@NAEIMEH_S

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 7
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

 

مری و جانی و نیلی روی صندلی دور میز نشسته بودند.

جانی به بلندگو ها نگاه کرد و اخم آلود گفت : نمی دانم این صدا ها چه مفهومی دارند. گوش هایم درد گرفته.

مری به گل های مصنوعی خیره شده بود و فکر می کرد.

در همین لحظه مرد مو نارنجی به میز آن ها نزدیک شد گفت: ممکن است لحظه ای همراه من بیایید؟

مری متوجه حضور او نشد.جانی زیرچشمی به مرد نگاه کرد. نیلی پرسید: شما؟

مرد نارنجی پوش گفت: من دوست ستاره ی سقوط هستم . او مایل است ...

مری سرش را بالا آورد و مرد را نگاه کرد.

مرد از دیدن چشمان جدی و مشکی مری جا خورد. آرام ادامه داد: شما را ببیند.

جانی گفت: اگر خواننده شما تمایل دارد با دختران جوانتر از خود آشنا شود چرا خودش اینجا نمی اید؟ این از آداب شیطان پرستان است؟ وقتی تمایل به دیدن کسی دارید او را به خلوت و مکان های مخوف و آلوده خود می کشانید؟

مرد مو نارنجی ابروهای نارنجی اش را بالا برد و گفت: آلوده؟ چیز هایی که در معبد هایتان در مورد شیطان پرستان می شنوید در مورد همه صادق نیست . ما گروه ها و دسته های بزرگی هستیم و هر خوبه آداب و رسوم خاص خودش را دارد. درست مثل شما . شنیده ام بعضی از مرد ها را در معبد می سوزانند تا با درد تمایلاتشان سرکوب شود. این درست است؟

مرد مو نارنجی با شیطنت به جانی خیره شد.

جانی روی صندلی سیخ شد و گفت: نه... این اولین باری ست که چنین چیزی می شنوم.

مری بلند شد و گفت : بهتر است خواننده را منتظر نگذاریم.

نیلی به مری گفت: تنها رفتن کمی خطرناک است. این مردان دیوانه به نظر می رسند.

جانی بلند شد.مرد مو نارنجی به او گفت: تو نه.

جانی با حالت جدی گفت : اگر آلوده یا مخوف نیستی چیزی برای پنهان کردن نداری. پس من هم می آیم.

مرد مو نارنجی با شیطنت و کمی عصبی خندید می خواست چیزی بگوید که مری به او نگاه کرد و گفت:

این مو های نارنجی نماد آتشند یا فقط برای جلب توجه چنین رنگی دارند؟ شنیده ام گروهی از شیطان پرستان ساعت هایی طولانی هم نشین حرارت سوزاننده آتش می شوند تا روحشان را سرکش و شکست ناپذیر کنند...

به مرد نزدیک شد و ادامه داد: اما تو... به گمانم این مو ها مثل لبخند های فریبنده ات فقط برای جلب توجه است.

مر ی آرام و جدی حرف می زد .  مرد را مسخره نکرد انگار فقط دوستانه با او صحبت می کرد.

مرد مو نارنجی لبخند کم رنگی زد و گفت: لطفا دنبال من بیاین.

از کنار سکو بلند عبور کردند و به در سیاه دیگری رسیدند. جانی به نوشته های روی دیوار نگاه می کرد خطوطی مرتب و ناآشنا روی دیوار ها به چشم می خورد . جانی پرسید : این خط ها چه هستند؟

مرد مو نارنجی گفت : این خط شیطان است. فکر نمی کنم قادر به خواندن آن ها باشی.

جانی گفت : هنوز نه ولی به زودی در معبد حتما یاد می گیرم.

مرد مو نارنجی در حالی که دستگیره در را گرفته بود گفت: این خط در معابد شیطان هم تدریس نمی شود . فقط خادمان اعظم شیطان قادر به خواندن آن هستند .

جانی با تعجب پرسید: پس نوشتن آن ها روی دیوار های اینجا چه فایده دارد؟

مرد مو نارنجی گفت : معتقدند کشیدن این خط ها روی دیوارروح شیاطین را به آنجا می کشاند.

مری گفت: مثل اینکه تو به چنین چیزی اعتقاد نداری.

مرد مو نارنجی از در داخل رفت . با درنگ گفت: من به خیلی چیز ها اعتقاد ندارم.

در راه رو مقابل مردی به دیوار تکیه کرده بود. خواننده بود. موهای بلندش را از جلوی صورتش کنار زد و به مری و جانی نگاه کرد.

به مری گفت می توانیم کمی خصوصی تر صحبت کنیم.؟ بعد به انتهای تاریک راه رو اشاره کرد.

مرد مو نارنجی خطاب به جانی گفت : شاید بهتر باشد تو همینجا با ایستی .

جانی نگاهی به مری انداخت آرام نزدیک گوشش  گفت : اون خواننده یکم قاطی به نظر می رسه . شاید دیوونه است.

مری گفت: دیوانه ها دنیاهایی در انتظار کشف شدنند... و من بی رحم ترین کاشفی هستم که می شناسی پس نگران نباش.

به انتهای تاریک راهرو نزدیک شدند . خواننده ایستاد و دوباره به دیوار تکیه کرد . ساکت بود.

مری به تاریکی خیره شد گفت : نمی خواهی جلوتر بریم.

-همینجا خوب است. کسی چیزی نمی شنود.

-از کجا مطمئنی کسی اینجا نیست؟

خواننده سرش را بالا گرفت و او را نگاه کرد پرسید : چه طور؟. مری به آرایش صورت او گذرا نگاه انداخت و بعد گفت:  شیاطین ... فکر می کردم نوادگان خاندان شیطان پرستان معتقدند.

مری به تاریکی خیره شد و ادامه داد: شاید شیاطین با چهره هایی ترسناک تر به ما خیره شده اند ولی برعکس تو آن ها آرایش نکرده اند درست نمی گویم.؟

خواننده به تاریکی نگاه کرد و گفت : من آنقدر ها که  فکر می کنی معتقد نیستم.

مری هنوز به تاریکی نگاه می کرد خواننده گفت: سوالی از تو داشتم... چرا وقتی ترانه می خواندم آن طور به من نگاه می کردی ؟

-خودت گفتی.

-چی؟ خواننده به او زل زد.

-در ترانه خودت خواندی ...چشمانت را از من برندار. من هم چشمانم را برنداشتم و خوب نگاهت کردم .

- و چه دیدی؟ شنیده ام بعضی از شما می توانید روح آدم ها را ببینید. آیا تو هم می توانی؟ خواننده کنجکاو بود انگار به همین خاطر

خواسته بود با مری صحبت کند.

مری خندید و گفت: نه من نمی توانم روح کسی را ببینم. به این سادگی نیست.

-پس چرا طرز نگاهت چیز دیگری می گفت.؟ لطفا اگر چیزی دیدی بگو . من با کسی در این مورد صحبت نمی کنم.

مری به او خیره شد گفت : به نظر می رسد کمی با اعتقادات به مشکل خوردی. در گروه شیطان پرستان هم کسانی هستند که ادعا می کنند روح ادم ها را می بینند . اگر کنجکاوی چرا از آن ها نمی پرسی چه شکلی هستی.؟

-من تا به حال کسی را با این توانایی ندیدم .

-ولی تو از نوادگان خاندانی مهم هستی . اطرافیانت باید به چنین قدرتی دست یافته باشند.

خواننده چیزی نگفت.

-به گمانم معبد ها فقط خزانه هستند.

خواننده لبخند زد و به او نگاه کرد و گفت: پس تو هم با اعتقاداتت به مشکل خوردی؟

مری :  سوال هایت تمام شد؟

خواننده صاف ایستاد چیزی به ذهنش نمی رسید که بپرسد.گفت : بله تمام شد.

مری سری تکان داد می خواست که برود.ناگهان خواننده گفت :  شاید شنیده باشی بعضی  ازوارثان خاندان شیطان چشمانی شیطانی دارند. ولی چنین چیزی واقعیت ندارد... چشمان من هم همرنگ توست.

مری ایستاد و به او نگاه کرد گفت: وقتی روی سکو ایستاده بودی  چشم هایم را از تو برنداشتم ... نه ستاره دیدم و نه شیطان .

فقط مردی را  با آرایشی خون آلود دیدم که خیلی تنها به نظر می رسید.

 

...

@-Madi- @-MAHSA- @Redgirl @reyyan @Farinaz @Ghazal @Fardis @G.Ha @Masi.fardi @i love you @Z.A.D @مانشMansh @َAmir.m @Fateme Cha @Delito @آیلار مومنی @Beretta @niloofar.h @A_N_farniya @Sarai.Rş @-Byta- @K.A @ببعی معتاد @Healer @Mrymwx @دخترخورشید @N.Mohammadi @banouyehshab @NAEIMEH_S @Fateme71  @عمو ساتی @Marilla @Zarbaba @negin yazdani @asal_janam @Farinaz  @دخترسیاه@dark_silence @Hony.m @JGR.LARA @Z sadghinjad@melika_sh

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 6
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

 

 

...

مرد مو نارنجی و جانی ساکت مقابل هم کنار دیوار ها ایستاده بودند. مرد مو نارنجی گفت: اسم دوستت چیست ؟

جانی گفت : مری

-کمی عجیب و غریب است.

جانی دست به سینه ایستاد و گفت: دوست تو چی ؟ او عجیب تر است با صورت خونی و تهوع آور. راستش را بگو از همان شیطان پرستان دیوانه است یا نه؟

-خانواده او آدم های خطرناکی هستند... در شیطان پرستی میانه رو نیستند. تو چی؟... پدرت کیست؟

جانی جدی گفت: پدرم شخص خاصی نیست.

- دوستت چی؟ در معابد خانواده ای دارد؟

- نه . ما از برگزیدگان هستیم . از شهر های دیگر انتخاب شدیم.

مرد مو نارنجی خندید و گفت : چه زندگی سختی را انتخاب کردید. به نظر نمی رسد پسری مثل تو برای چنین زندگی ای ساخته شده باشد.

جانی اخم آلود گفت: تو مرا نمی شناسی . پس بهتر است ساکت باشی.

- تو هم مرا نمی شناسی . پس بهتر است صدایت را بالا نبری.

در همین لحظه مری از راه رسید و با جانی از آنجا خارج شدند.

 در مسی برگشت جانی مدام درباره ی مرد مو نارنجی حرف می زد. و نیلی درباره ی خواننده سوال می کرد: آیا چهره اش از نزدیک خبیث تر بود؟

جانی: درست ندیدم ولی آره .خون های روی صورتش واقعی بود و چهره اش دلهره آور بود . مثل شیطان نگاه می کرد.

مری در حالی که از شیشه اتومبیل بیرون را نگاه می کرد گفت : مگر تا به حال نگاه شیطان را دیده ای؟

جانی با درنگ گفت:... نه .

به معبد رسیدند. همه هیجان زده در حالی از میهمانی صحبت می کردند از پله ها بالا رفته و به اتاق های خود می رفتند . در مورد این صحبت می کردند که فردا شب هم به پاتوق شیطان پرستان بروند مثل اینکه به همه خوش گذشته بود .

جانی با ناراحتی گفت: اصلا دلم نمی خواهد به آنجا برگردم... بعد رو به نیلی و مری گفت : من می رم یک دوش آب گرم بگیرم تا فکر آدم ها و موسیقی مزخرف از ذهنم بپرد...شب به خیر.

نیلی هم از مری خداحافظی کرد و دوان دوان از پله ها بالا رفت . به مری چیزی نگفت ولی شب ها با باقی دختر ها چند ساعتی درباره پسر ها و اتفاقات جذابی که افتاده بود صحبت می کردند. از آنجا که نیلی مری را می شناخت درباره این دورهمی ها با او صحبتی نمی کرد. البته پسر های جوان هم از این دورهمی ها داشتند که جانی یواشکی خود را مشغول کتاب دعا نشان می داد  و به حرف های آن ها گوش می داد.

مری عجله ای برای رسیدن به اتاقش نداشت دستش را آرام روی نرده های چوبی جا به جا می کرد و از پله های پوشیده از فرش بالا می رفت.

-مثل اینکه به همه خوش گذشته . پاتوق های شیطان پرستان جای عجیبی ست . یادم می آید روز اول برای من خیلی چالش برانگیز بود . مخصوصا وقتی یک دختر از گروه مخالف روی پایم نشست و تا آخر شب بلند نشد.

آسیوس کنار پنجره بزرگ پا گرد ایستاده بود و کتاب بدست به مری نگاه می کرد.

مری که تازه پا گرد را دور زده بود سرش را برگرداند و به او خیره شد.

آسیوس لبخند زد و گفت ببخشید که بی مقدمه مزاحم فکر کردنتان شدم. بگذارید خودم را معرفی کنم. من...

دو دخترکه شتاب زده از پله ها بالا می دویدند  با دیدن آسیوس لحظه درنگ کردند  و با لبخند به او شب بخیر گفتند.

آسیوس با مهربانی سرش را تکان داد و شب بخیر گفت.

مری به نرده های چوبی تکیه کرد و آسیوس گفت: من...

دوباره تعدادی پسر جوان که سال بالایی بودند از پله ها بالا آمدند.

پسری گفت: آسیوس حدس بزن امشب در پاتوق شیطان پرستان که آمده بوده ؟ ...ستاره ی سقوط . دختران می گویند خیلی وحشتناک و کریه بوده .

پسر دیگری خندید و گفت : تمام نوادگان خاندان ها که مثل آسیوس زیبا نیستند . نوادگان خاندان شیطان پرستان باید زشت باشند . درست نمی گویم؟

دیگران خندیدند . وهمه به آسیوس شب بخیر گفتند و از پله ها بالا رفتند.

بعد از رفتن آن ها آسیوس خندید و گفت : امیدوارم بتوانم اینبار جمله ام را تمام کنم... من آسیوس هستم یکی از برگزیدگان سال دومی البته شاید چیز هایی در موردم شنیده باشید من هم در مورد شما شنیدم  مثل اینکه یکی از بهترین برگزیده های شهر خود هستید.

مری کمی سرش را کج کرد . به بیرون پنجره نگاه می کرد.

گفت: ماه را ببین. چه زیباست

آسیوس برگشت و به ماه خیره شد.

مری گفت : خیلی دور است . نزدیک نمی شود. ولی بسیار تماشاییست.

آسیوس سر تکان داد و گفت : بله تماشاییست.

آسیوس قصد داشت چیز دیگری بگوید ولی مری هنوز به ماه خیره شده بود.

مری نگاهی به او انداخت و گفت : وقتی آدم ها منظورم را می فهمند و آزرده نمی شوند لذت می برم.

آسیوس گفت: چرا باید از صحبت هایتان درباره ماه آزرده شوم؟

مری لبخند زد و سرش را پایین انداخت و گفت : شب بخیر آسیوس . از آشنایی با تو خوشحال شدم.

مری رفت.

آسیوس چیزی نگفت فقط چند لحظه به ماه خیره شد و بعد به سمت اتاقش به راه افتاد.برای مری روشن شده بود که آسیوس یکی از نوادگان خاندان خدا پرستان است کسی تا به حال به این مورد اشاره نکرده بود ولی خیلی ها می گفتند دلیل اینکه او یک برگزیده واقعی است در خون و ذاتش وجود دارد.

  • لایک 6
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

صبح روز بعد قرار بود برگزیده ها دوباره به پاتوق دیشب بروند و این بار جمعیت بیشتری از برگزیده ها ی شهرهای دیگر هم کنجکاو شده بودند پاتوق شیطان پرستان را ببینند.

اتومبیل های معبد همه را به مقصد رساندند.هیجان و شور در میان جوانان دیده می شد . جانی تنها کسی بود که ناراضی درباره ی همه چیز غر میزد.

جانی : دوباره؟ ....چرا  اینجا؟...شهر به این عظمت و بزرگی ... چرا باید با رای گیری عده ای نادان مجبور شویم  به اینجا بیاییم؟.من از این چراغ های سبز و قرمز و آرایش های عجیب خوشم نمی آید . شیطان پرستان گروه های دیگری هم دارند شنیده ام خیلی متمدن و باهوش و با فرهنگ اند . اینها فقط یک مشت جوان جو گیرند که می خواهند عجیب باشند. ما باید با شیطان پرستان واقعی اعتقاداتمان را به چالش بکشیم  با رقصیدن و آواز خوانی که همه مست و ملنگ می شوند.

نیلی: نکند انتظار داری در کتابخانه ای با فیلسوفان شیطان پرست دیدار کنی؟

جانی اخم آلود و با تاکید گفت: بله دقیقا همین انتظار را دارم.

وقتی وارد سالن شدند دکوراسیون تغییر کرده بود . و میزو صندلی های بیشتری به چشم می خورد . فضا تاریک تر از شب قبل بود .

ناگهان چراغ هایی سفید از بالا روشن شد . جانی و مری با دهان باز به بالا خیره شدند .

جانی گفت نفهمیده بودم این سالن چند طبقه است ... خدای من!

جمعیت هایی از طبقه های مختلف به پایین نگاه می کردند . نیلی پرسید: فکر می کنی چند طبقه است؟

جانی: نمی دونم . انتهاش دیده نمیشه.

مری با جانی و نیلی به طبقه دوم رفتند . نیلی هیجان زده به میز و صندلی کنار نرده ها نزدیک شد و گفت : بیایید این جا بشینیم . می توانیم بهتر پایین  را ببینیم. ... خدای من چه قدرآدم! لباس هایش را ببین . خیلی دوست دارم آداب و رسومشان را بدانم . البته نه رسم های ترسناکشان .

جانی با تاسف سرش را تکان داد و به نیلی گفت: بعضی وقت ها از خودم می پرسم چه کسی در شهر به تو رای داد که برگزیده شدی؟ راستش را بگو پدرت در معبد شهر کار می کرد؟

نیلی با ناراحتی گفت: مگه مشکلی دارم؟ من هم مثل دیگران هیجان زده ام. این تویی که عجیب رفتار می کنی و مدام غر می زنی.

مری سعی کرد جانی را نادیده بگیرد .با انگشت  زنی را نشان داد و گفت لباسش را ببین چه عجیب!.

زنی  با یک لباس براق قرمز و مشکی وارد سالن شد آستین های لباس تا روی زمین کشیده می شد . آرایش زیبا اما ترسناکی داشت.

مری به صندلی تکیه کرده بود و اشرافی به طبقه پایین نداشت ولی با لبخند به حرف های نیلی گوش می داد.

نیلی  گفت : لباس زیباییست .

ولی جانی رو به مری گفت: دروغ می گوید  لباس افتضاحی ست .بعد خطاب به نیلی ادامه  داد: مطمئنی چشمانت سالم اند؟ یا واقعا سلیقه افتضاحی داری.؟

نیلی : تو چه از لباس پوشیدن خانم ها می دانی ؟ بهتر است همان پیراهن های مردانه بلند خادمان را بپوشی و حرف اضافه نزنی.چون به نظر من آن لباس ها از همه افتضاح ترند.

جانی با عصبانیت به نیلی نگاه کرد می خواست اعتراض کند که مری میان حرفشان پرید و گفت: با این مورد موافقم . لباس خادم ها کمی عجیب است.

جانی به مری نگاه کرد لحن صدایش آرام شد گفت: بله من هم موافقم که لباس خادم ها کمی تکراری و کسل کننده شده.

نیلی ابرویی بالا داد وگفت : تا همین چند لحظه پیش چهره ات چیز دیگری می گفت . چرا همیشه دوست داری از مری تقلید کنی؟

جانی و نیلی با هم جرو بحث می کردند و مری در سکوت به دیگران نگاه می کرد.

بعضی ها چشمان خبیثی داشتند و بعضی دیگر لبخند هایی شیطانی .

صدایی از بلندگو پخش شد که از جمعیت خواست سکوت کنند.

مردی کچل که روی دست هایش خالکوبی های قرمز با طرح دهان های باز و دندان های تیز به چشم می خورد . روی سکوی طبقه پایین ایستاد. گفت : امشب میزبان جوانان زیادی از گروه مخالفیم ... امیدوارم میهمانی خوب پیش برود .و شیطان پرستان مثل همیشه میزبانانی مهمان نواز باشند.

جمعیت جیغ کشیدند و عده ای بلند گفتند : درود بر شیطان و شیطان و شیطان.

مرد ادامه داد : و همینطور امشب میزبان زن محبوب و مورد علاقه ی خودم ... بانو سورنا هستیم.

جمعیت با صدای بلند تشویق کردند. جانی و نیلی گزارش لحظه به لحظه چیز هایی را که می دیدند به مری که آن طرف میز نشسته بود می دادند.

نیلی : این همون زنیه که لباس قرمز و مشکی پوشیده بود.

مرد کچل گفت: معرفی می کنم به دوستان گروه مخالف .. این بانو بهترین آرایشگر گروه شیطان پرستان است او یک هنرمند واقعیست ... التبه فکر کنم شما چنین هنرمندانی ندیدید و ترجیح می دهید صورت هایتان را با نور عبادت نرم ولطیف کنید.گروهی با صدای بلند خندیدند و . زن با افتخار و عشوه ای خاص از روی صندلی بلند شد و برای طرفدارانی که جیغ می کشیدند بوسه فرستاد.

جانی به دیگر برگزیدگان نگاه کرد که می خندیدند و تشویق می کردند با تعجب گفت: ای احمق ها  دارید تظاهر می کنید که متعصب نیستید؟ خیلی واضح داره بهمون توهین می کنه  واقعا که یک مشت بی عرضه اید.

نیلی : می خواهی چه کنند ؟. دعوا راه بیاندازند؟ اینجا همه تصمیم گرفته اند امشب را بدون اعتقاداتشان زندگی کنند. پس تو هم لطفا ساکت باش.

جانی ساکت شد و در حالی که دستش را به چانه اش تکیه داده بود به طبقه پایین زل زد.

مرد کچل کفت : در ابتدا مراسم را با خودکشی  با شکوه  دو تن از دوستان آغاز می کنیم. آن ها تصمیم گرفته اند دیدن صحنه جان دادنشان را برای ما به نمایش بگذارند.

صدای تشویق بلند شد .

جانی و نیلی تعجب کردند حتی اخم  های مری هم در هم فرو رفت.

یک مرد و یک زن بالای سکویی در طبقه ششم ایستاده بودند و طناب هایی محکم و مشکی به گردن هایشان آویزان بود لبخند می زدند.

جانی با دهان باز گفت: این دیوانگی ست . من به این صحنه نگاه نمی کنم آن ها سعی دارند این عمل را جذاب و با مزه نشان دهند.

نیلی کمی نگران دستش را بالا گرفته بود تا اگر پریدند چشمان خود را بگیرد.

مرد کچل خندید وآرام گفت : دل نازک ها توجه کنند طناب ها سیم های برنده ای دارند که گردن را یاره می کند . پس لطفا آماده باشید.

بعضی ها از روی صندلی بلند شدند وخیلی مشتاق جلو تر رفتند تا صحنه را بهتر بینند .

جانی سرش را عقب کشید و نیلی روی چشم هایش را پوشاند.

نگاه مری به روبه رو افتاد . در طبقه دوم مرد مو نارنجی را دید که دستش را به ستون تکیه داده  و در حالی که می خندید به بالا خیره شده بود. او خیلی خیلی نزدیک به نرده ها ایستاده بود.

صدای طبل  شنیده شد و فضا را پرتنش کرد. مرد و زن پریدند و سر هایشان از جا کنده شد . جمعیت فریاد کشیدند و خون زیادی به اطراف پاشید.

نگاه مری به مرد مو نارجی دوخته شده بود . او خون هایی  راکه روی صورتش پاشیده شده بود با انگشت می لیسید.

جانی بلند شد و در حالی که لباسش را بررسی می کرد گفت: خدای من ... این دیگر چه افتضاحی ست.

جمعیت هنوز فریاد می زدند و تشویق می کردند.

جانی با حالت بدی به پایین خیره شد و گفت : چه صحنه ای . فکرنکم هیچگاه فراموشش کنم.

نیلی نگاهش را از پایین دزدید و حالت تهوع پیدا کرد.

جانی خطاب به مری گفت: همان بهتر که آنجا بشینی و این صحنه را نبینی .

در این زمان مرد کچل دوباره روی سکو آمد و گفت : خب ... خب ...خب . حتما شنیده اید که گروهی از شیطان پرستان خام خوار هستند. مرد طوری حرف می زد که انگار خودش از این گروه نبود.

ادامه داد: و تعدادی از این دوستان امشب اینجا دعوت اند .

عده زیادی جیغ کشیدند و سه مرد با هیکل های درشت و موهای بلند و به هم ریخته داخل آمدند.

دندان هایشان را به حاضران نشان می دادند و فیس فیس می کردند.

دو نفر از آن ها به سمت نیم تنه زن حمله بردند و در حالی که او را از دو طرف می کشیدند ناگهانی بدنش را پاره کردند.

جانی دوباره نگاهش را با انزجار برگرداند و ناخودآگاه  گفت : لعنت به خادم ششم.

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

مری نگاهش را از مرد مو نارنجی برنمی داشت. او با دهان باز می خندید و کف می زد. گاهی خودش را از ستون به سمت جلو آویزان می کرد و بدون اینکه پلک بزند به پایین خیره می شد.

نیلی حالت تهوع پیدا کرد و بلند شد تا به توالت برود . مری خواست همراهی اش کند ولی او مانع شد و گفت تنها راحت تر است.

مری  تمایلی به دیدن آنچه که در طبقه پایین می افتد  نداشت او فقط به واکنش های مرد مو نارنجی و دیگران نگاه می کرد. بعضی ها منزجر شده بودن ولی بعضی دیگر لذت می بردند.

مردان گوشت هارا به نیش می کشیدند و به بدن ها و صورت های خود می مالیند.

مدت زمانی طول کشید و بعد مردان از سالن خارج شدند و گروهی باقیمانده گوشت ها و استخوان های پراکنده را بیرون بردند ولی زمین هنوز غرق در خون بود.

مرد کچل دوباره روی سکو نمایان شد . و  گفت: شجاعت...شجاعت...شجاعت. کلمه ی زیباییست نه؟... هردو گروه به این کلمه اعتقاد داریم . چه آدم خوبی باشیم چه بد همیشه شجاعت را دوست داریم و شجاعان را در دل تحسین می کنیم.

من امشب می خواهم بدانم شجاع ها چه کسانی هستند و چه تعدادند . خداپرست اند؟ یا شیطان پرست؟ . کدام گروه بیشترین شجاعان را دارد؟. پرستش و اعتقاد آدم ها را شجاع کرده یا ترسو؟

من داوطلب می خواهم چند نفر داوطلبند به زمین پا بگذارند.؟

همه با تردید به یکدیگر نگاه کردند . چند نفربلند پرسیدند: باید چه کار کنیم؟

مرد کچل خندید و گفت: معتقد نمی پرسد بعدش چه می شود ترسو ها به نقشه نگاه می کنند شجاعان دل به دریا میزنند.

از میان شیطان پرستان بیشتر از ده نفر به زمین طبقه پایین وارد شدند.

جانی به دیگر برگزیدگان نگاه کرد هیچ خوبه تمایلی نداشت به زمین وارد شود زیرلب گفت : ای ترسو ها ..چه شرم آور.

مری گفت: ترس شرم آور نیست.

جانی به مری نگاه کرد وگفت : هیچکس از خداپرستان وارد زمین نشده در حالی که همه برگزیده ایم . این شرم آورنیست؟

مری گفت : اگر با این نگاه می خواهی مرا برای رفتن ترغیب کنی باید بگویم متاسفم . اگر شجاعت نمایش بازی کردن مقابل عده ای جوان مجنون است ترجیح می دهم ترسو باشم.

جانی چیز بیشتری نگفت ولی دلش می خواست به مری نشان دهد واقعا یک برگزیده است چند نفر از پسرهای منتخب خداپرست بلند شدند و به زمین پا گذاشتند تعدادشان از شیطان پرستان کمتر بود.

در همین لحظه جانی هم بلند شد

مری بدون اینکه او را منصرف کند در سکوت رفتنش را تماشا کرد

مرد کچل ادامه داد : همه ما قانون مرگ را می شناسیم .. قانون مهمی ست . نه ؟ از زمانی که بچه بودیم مدام به ما یادآوری می شد که ارتباط  عاطفی با گروه مخالف شدیدا ممنوع است. من شما را به چالش می کشم . آیا حاضر هستید امشب این قانون را بشکنید؟

همه کسانی که به زمین پا گذاشته بودند تعجب کردند.

یکی گفت: ولی مجازات این کار مرگ است.

مرد کچل به آن ها نگاه کرد و گفت : کسی نیست؟

جانی جا خورده بود نمی دانست چه کند.

هیچکس اعلام آمادگی نکرد . کسی فکر نمی کرد قرار است یکی از قوانین اساسی را بشکنند.

جانی خطاب به مرد گفت: این خودکشی ست. می خواهی بدانی کداممان شجاعت خودکشی کردن را داریم ؟ شجاعان خودکشی نمی کنند .

عده ای از شیطان پرستان ناسزا گفتند.

مرد کچل گفت : مواظب جملاتت باش اینجا خیلی ها خودکشی را مقدس می شمارند.

جانی به طبقات بالا نگاه کرد و گفت: واقعا ؟ پس چرا از بالا به پایین نمی پرند و کار را تمام نمی کنند. فعلا که در حال خوشگذرانی هستند و لذت می برند.

صدای جمعیت بالا رفت عده ای گفتند : خفه شو.

مرد کچل برای اینکه جمعیت را آرام کند بلند گفت: آیا کسی اینجا هست که حاضر باشد امشب کاری را که گفتم انجام دهد؟

همه ساکت شدند. و کسی تمایلی نشان نداد.

مرد کچل ادامه داد: از شما نخواستم خودکشی کنید از شما خواستم قانون شکنی کنید.ولی همه ابتدابه مردن فکر کردید . به این فکر نکردید یک قانون را آشکارا زیر پا  بگذارید . بلکه از خود پرسیدید بعد چه می شود؟. آیا پاداش شجاعتم مرگ است ؟ پس چه سودی دارد.؟ شجاعت به رخ کشیدن زور بازو یا پریدن از یک ارتفاع است؟ شجاعت کشتن و زدن و بریدن است؟ نه ... آیا شجاعت همین نیست؟  بدانی جانت را می بازی ولی در بازی شرکت کنی .این خودکشی نیست ... اشتباه نکنید... شجاعان  پاداش را درآغوش مرگ می گیرند.

مری در حالی که به مرد مو نارنجی نگاه می کرد به حرف های مردکچل گوش می داد.به نظر می رسید صحبت های او برای مرد مو نارنجی خسته کننده است و مخالف چنین افکاریست.

چند نفر که سرتاسر لباس سیاه پوشیده بودند داخل میهمانی دیده شدند . از گروه شیطانپرستان بودند . انگار آمده بودند تا مرد کچل را ساکت کنند.

مرد کچل با دیدن آن ها نگاهی به جمعیت انداخت و قصد داشت چیز دیگری بگوید که  زن جوانی روی سکو آمد و میکروفون را از او گرفت . دونفر مرد کچل را به بیرون راهنمایی کردند.

زن لباسی صورتی پوشیده بود خندید و سعی کرد سریع موضوع راتغییر دهد گفت: خوب حاضران محترم ... می رسیم به مرحله مورد علاقه همه شما .. .امشب ستاره ی سقوط بین ماست .

جمعیت بی اختیار فریاد کشیدند.


 
@Asma,N @-Aryana- @Atlas _sa @Nasim.M @NAEIMEH_S @بهاره احمدی @Masi.fardi @_NAJIW80_ @Fardis @Snowrita @banouyehshab @Beretta @Omaay @K.A @Viow𖣘 @Z sadghinjad @z̸a̸h̸r̸a̸ @HALF DEAD @hasti.khajeh @Fateme Cha @F. Naseri @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @Katshukt @Gh.nejati @yaldaw @Damon.S_E @dark_silence 

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

 

گروهی وارد زمین طبقه پایین شدند و شروع به رقصیدن و انجام دادن حرکات عجیب و غریب کردند.انگار خیلی سریع فراموش کرده بودند مرد کچل چه گفت و چه اتفاقی افتاد.

جانی به طبقه دوم برگشت . عده ای  هنوزبه خاطر چیزهایی که گفته بود با تنفر نگاهش می کردند.

جانی به مری گفت: حق با تو بود این یک نمایش مزخرف بود . عجب احمقی هستم.

مری لبخند زد و گفت : حرف هایی که زدی شجاعانه بود. لیاقت برگزیده بودن را داری.

صدای ترانه خواننده بلند شد .

جانی با خستگی گفت: دوباره این عروسک شیطانی وارد شد ... اعتراف می کنم برعکس قیافش صدای خوبی داره ولی ازش خوشم نمی آید.

خواننده کشیده و تند ترانه را می خواند.

 

سیاه سیاه خیلی سیاه

سفید سفید خیلی سفید

کدوم باشم؟

به رنگ خون یا آسمون

سفید سفید سفید سفید

سیاه سیاه سیاه سیاه

نترس بیا ...بیا با هم بریم .

ما می رسیم به آسمون

کی گفته اونجا روشنه.

کی گفته تاریکی بده.

کی گفته که فرشته ها مثل توی نوشته ها

 فقط خوب و مهربونن

شاید اونان که داغونن.

بیا بریم ...بیا نترس

فقط بیا ... بیا بریم

ما می رسیم به راهمون

با هم طلوع می کنیم

با هم ادامه می دهیم

با هم غروب می کنیم.

با هم ستاره می شویم

با هم سقوط می کنیم

بیا بریم ....بیا نترس

فقط بیا ...بیا بریم.

...

جانی نگاهی به مری انداخت و گفت : اگر خودش ترانه هاشو می نویسه تعجب نمی کنم  اون واقعا یک دیوونه است.

مری به فکر فرورفته بود فضای سالن و خنده های شیطانی مرد مو نارنجی در وجودش دلهره ای قدیمی را بیدار کرده بود . دلهره ای که از کودکی در وجودش پدید آمد. شب هایی که پدرش با یک شمع کوچک او را در زیرزمین تاریک تنها می گذاشت تا دعا بخواند. هرساعت آن شب های طولانی مثل یک سال گذشته بود . شاید به این دلیل چنین بی تفاوت و سرد رفتار می کرد . در زیرزمین تاریک و سرد خانه پدری احساساتش را جا گذاشته بود و سرما و بی تفاوتی روی شانه هایش سوار شده بودند. شاید دلش برای همان زیرزمین تنگ شده بود . می خواست تنها و در سکوت تاریکی را به آغوش بکشد .و از آدم ها و میهمانی و معابد و آداب و رسوم و قوانینشان فرار کند. به خاطر می آورد وقتی با چشمان گریان به پدرش التماس می کرد او را در تاریکی تنها نگذارد . پدر می گفت زندگی در تاریکی فقط یک قانون دارد...باید گوش هایت را خوب تیز کنی تا نداها را بشنوی این نداها مسیر را نشانت می دهند.

مری ساعت های طولانی را با ترس و وحشت در تاریکی ماند ولی صدایی نشنید فقط توهمات بچگانه به سراغش آمد . توهماتی که کم کم  همراه او بزرگ شدند و وجودش را تاریک و خاموش کردند. او از پدرش و آن دوران نفرت عجیبی داشت و کسی از این احساس با خبر نبود.

دلش می خواست فریاد بکشد حق با آن مرد است .قانون های قدیمی را باید شکست و اعتقادات را باید تغییر داد ولی ساکت بود و خودش نمی دانست علت این سکوت چیست.

 

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

دو نفر از پسران برگزیده که دنبال دردسر و کنجکاوی بودند به جانی نزدیک شدند. یکی از آن ها گفت: هی بچه ها شنیدیم پشت ساختمون یک محوطه کوچیک هست که شیطان پرست ها بعضی از رسومشون رو یواشکی به بقیه نشون می دن.  چند تا از بچه ها حواس مامورای معبد و پرت می کنند تا ما یه سرکی به اونجا بکشیم . شما نمی یاین؟.

جانی که حدس می زد مری با این کار مخالفت کند گفت: فکر نکنم. امشب به اندازه کافی حالت تهوع پیدا کردم ... سرم درد می کنه.

بعلاوه اینکه حوصله ندارم با خادما و ماموراشون دربیفتم.

مری ناخوداگاه گفت : من همراهتون میام.

جانی با تعجب به او نگاه کرد.

مری پیش خود گفت خادم ها که پدرش نیستند و نمی توانند او را در زیر زمین تاریک زندانی کنند هر چند اگر این کار را هم بکنند او دیگر به تاریکی عادت کرده.

پسر ها هیجان زده از همراهی مری خوش حال شدند و یواشکی در حالی که اطراف را می پاییدند به راه افتادند. یکی از آن ها دفترچه ای به دست گرفته بود تا هر چه می بیند یادداشت کند زیرا اجازه فیلم برداری نداشتند.

جانی بعد از کمی درنگ بلند شد و زیرلب گفت : به درک ... منم می رم مگه قراره چی بشه.

آن ها از یک راه رو عبور کردند و به فضای بیرون ساختمان رسیدند از پله های فلزی پایین رفتند و از دور یک محوطه را دیدند که از سه طرف به کوچه هایی تاریک ختم می شد . فقط دو یا سه تا چراغ فضا را روشن کرده بود.

چشمان مری به مرد مو نارنجی افتاد با همان لبخند شیطانی ایستاده بود و به دیگران نگاه می کرد. مری سرش را پشت سر چند نفر دیگر پنهان کرد تا  مو نارنجی  او را نبیند . بدجور او را به یاد خاطرات تاریکش می انداخت. دلش می خواست تا می تواند میله ای به صورت مرد بکوبد تا لبخند زدن را فراموش کند.

مرد مو نارنجی گفت : چه هیجان انگیز ستاره ی سقوط می خواهد یکی از رسم های ممنوعه را اجرا کند.

چشمان همه به ستاره ی سقوط خیره ماند از پشت عده ای از شیطان پرستان بیرون آمد  کت مشکی اش را درآورد و در حالی که آستین هایش را بالا می زد گفت: لابد شنیده اید بعضی از اعضای قدیمی خانواده ما از خودشان تغذیه می کردند.

وقتی آستین هایش را بالا برد از زیر آرنج تا مچش  بریدگی هایی وجود داشت که زخم های همه تازه و خون آلود بود.

جانی و مری مردد به او خیره شده بودند . جانی زیرلب گفت: اون واقعا دیوونه است.

یکی از شیطان پرستان پرسید : شما هر روز از خودتان تغذیه می کنید؟ یا فقط گاهی اوقات؟

ستاره ی سقوط خندید و گفت : بستگی دارد چه اعتقادی داشته باشی ... من هیچ حد و مرزی ندارم .هر کار دلم بخواهد تا هر زمان که بخواهم انجام می دهم.

جانی از حرکات او متعجب بود نزدیک مری شد و گفت : این یارو که دیوونه تر به نظر می رسه . مگه همونی نیست که دیشب  دیدیمش؟

مری هم مثل جانی تعجب کرده بود سرش  را تکان داد و گفت : آره خودشه.

در همین هنگام صدایی آرام گفت : اون یک روانیه .

دخترشیطان پرستی که آدامس می جوید : سرش را میان جانی و مری جلو آورد و آرامتر ادامه داد: یکی ازعادات اونا اینه که هر روز هفته با یک شخصیت شیطانی زندگی می کنند . و روز به روز تا آخر هفته خبیث تر می شند و دوباره هفته از اول شروع می شه . وقتی به یک سن خاصی برسند باید انتخاب کنند که با کدوم شخصیت شیطانی باید  تا آخر عمر زندگی کنند. خیلی ها باور ندارند ولی می گن شیاطین بعد از مدتی در جسم آن ها زندگی می کنند و روح انسانی آن ها متلاشی می شه... انگار هر روز با یک شیطان زندگی می کنند که ما نمی بینیمش ...شنیدم قدیم ها ارتشی از شیطان به خاندانشون خدمت می کرده. شاید الان هم اون ارتش توی این کوچه های تاریک مخفی شده باشند.

جانی به تمسخر و کمی تردید به دختر نگاه کرد.

دختر لبانی مشکی رنگ با گونه های استخوانی داشت . جلف و جدی به نظر می رسید.

جانی گفت : من این مزخرفاتو باور نمی کنم.

دختر گفت : خیلی ها باور نمی کنن  من فقط  خواستم به شما تازه وارد ها کمی اطلاعات بدم... در ضمن باید بگویم شما نباید اینجا باشید.

جانی : نه به نظرم تو قصد داری ما رو با مزخرفات بترسونی .

صدای  ستاره سقوط  توجه آن ها را به سمت خود جلب کرد.

چاقویی در دست گرفت و زخمی تازه تر روی ساعد خود کشید گفت: درد لذت بخشی ست .

یکی پرسید چه احساسی داری؟  ستاره ی سقوط گفت: آزادی... انگارضعف های وجودم خارج شده و نیرویی قدرتمند در رگ هایم جاری می شود. بعد دهانش را روی زخم گذاشت و مقداری از خونش را مکید و گفت : شما هم می توانید امتحان کنید

جوانان کنجکاو نگاهش می کردند. مرد مو نارنجی دستش را برید و شروع به لیس زندن زخمش کرد . قطره های خون بی وقفه روی زمین می ریخت.

چند نفر دیگر هم از میان جمعیت دست هایشان را بریدند .

جانی اخم آلود پشت سر مری ایستاده بود تا چاقویی که در میان جمعیت دست به دست می شد را نگیرد.

ستاره ی سقوط گفت : بعضی از پیشینیان از هم تغذیه می کردند ...هر چند اکنون این یک رسم ممنوعه است ولی من به قوانین اهمیتی نمی دهم .

مرد مو نارنجی دستش را مقابل او گرفت و گفت : چه افتخاری بالاتر از این که غذای تو باشم.

مری و جانی پلک زدن را فراموش کرده بودند. جانی به چند مرد که مشغول بستن در های ساختمان بودند نگاه کرد ودر حالی که کمی ترسیده بود کنار گوش مری گفت : فکر کنم یک خبرایی هست مری ... اینا می خوان...

عده ای از جوانان دیگر هم دست های زخمی شان را به سمت ستاره ی سقوط گرفتند.

ستاره سقوط بلند گفت : من امشب یک همراه می طلبم ... چه کسی حاضر است خدمتگذار و انبار خون تازه من باشد.؟

خیلی از شیطان پرستان حاضر با اشتیاق جلو آمدند .

یکی از پسران برگزیده به جانی و مری نزدیک شد و گفت: مثل اینکه ما اجازه ورود به اینجا را نداشتیم  باید برگردیم اگر بفهمند شیطان پرست نیستیم...

-هی تو؟

مرد مو نارنجی  به مری و جانی خیره شده بودخطاب به ان ها گفت : اینجا چه می کنید؟

جانی زبانش بند آمده بود . او و دو نفر دیگر از برگزیده ها می خواستند فرار کنند ولی چند مرد تنومند اطرافشان حلقه زدند.

جانی گفت : فقط تماشا می کردیم ... اگر مزاحمیم می تونیم بریم.

مرد مو نارنجی گفت: از پشت ساختمان به این طرف ملک خصوصی ماست و گروه مخالف و ماموران معبد نور اجازه ی ورود به اینجا را ندارند...مثل اینکه خبر نداشتید.

یکی از برگزیده ها با صدایی لرزان گفت: نه خبر نداشتیم ... ببخشید ... اگر اجازه بدید می ریم.

مرد مو نارنجی زیرچشمی به آنها نگاه انداخت وپرسید: آیا چنین اجازه ای می دهید قربان؟

وبعد به طرف ستاره ی سقوط برگشت که مشغول مکیدن زخم بازوی یکی از شیطان پرستان بود. سرش را بالا آورد و خون کنار دهانش را با پشت دستش پاک کرد.

با چشمان خبیثش به مری و جانی خیره شد و گفت: نه.


 
@Asma,N @-Aryana- @Atlas _sa @Nasim.M @NAEIMEH_S @بهاره احمدی @Masi.fardi @_NAJIW80_ @Fardis @Snowrita @banouyehshab @Beretta @Omaay @K.A @Viow𖣘 @Z sadghinjad @z̸a̸h̸r̸a̸ @HALF DEAD @hasti.khajeh @Fateme Cha @F. Naseri @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @Katshukt @Gh.nejati @yaldaw @Damon.S_E @dark_silence 

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 6
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

صورتش آرایش سیاه تری در تاریکی پیدا کرده بود و مقداری از موهای سفیدش صورتش را پوشانده بود . دو برگزیده دیگر خواستند فرار کنند که مردان تنومند آن ها را گرفتند و مقابل  ستاره ی سقوط  انداختند.

جانی ترسیده بود زیرلب گفت : مری من احساس خوبی نسبت به این قضیه ندارم.

مری گفت : نگران نباش ...آنها فقط می خواهند ما را بترسانند.

ستاره ی سقوط  صدای مری را شنید با تمسخر سرش را تکان داد و ناگهانی با لبه ی تیز چاقو گلوی یکی از پسران را بیخ تا بیخ برید.

و در حالی که با قدرت بیشتری چاقو را داخل گوشت گردن پسرتکان می داد پرسید: حالا ترسیدید؟

جانی و مری وحشت زده به او نگاه کردند . پسر دیگر که روی زمین افتاده بود به خون هایی که روی لباسش می پاشید خیره شد و فریاد کشید.

جانی عقب رفت و مری قدمی به جلو برداشت و جدی گفت: چیکار می کنی ؟ ...فراموش کردی ؟ ما دیشب با هم آشنا شدیم... ما خطری برای شما نداریم.

ستاره ی سقوط جنازه ی پسر را به کنار دیوار پرت کرد و در حالی که خودش را مشغول فکر کردن نشان می داد گفت: متاسفانه من دیشب اینجا نبودم ... تو با شخص دیگری آشنا شدی .بعد دست خونی اش را جلو آورد و گفت از آشنایی با تو خوشبختم.

مری اخم آلود قدمی به عقب برداشت.

جانی می لرزید . ستاره ی سقوط گفت : اوه ... نه ...نه اصلا خوشم نمی اید کسی دستان خونی آم را پس بزند.احترام شرط اول من برای آشناییست.

مری گفت: نمی دانستم علاوه بر خوانندگی بازیگری هم بلدی ... دیروز نقش یک آدم را بازی می کردی و حالا در جلد یک شیطان فرو رفتی... بهتر است این نمایش مسخره را تمام کنی .

ستاره ی سقوط خندید و چشمانش را ریز کرد و گفت : تو دیشب با روز دیگری از هفته من آشنا شدی او کمی حساس و خودمانیست... راستش اصلا شخصیتش را دوست ندارم..اما من متفاوتم... جذاب و پر انرژی .اینطور فکر نمی کنی؟

مری جوابی نداد و گفت : به خاطر کشتن آن پسر مجازات خواهی شد.

-اینجا من مجازات می کنم و قانون می گذارم قوانین معابد اعظم چه شیطان پرست و چه خدا دوست در اینجا کارایی ندارند...نباید به اینجا می آمدید ولی حالا که آمدید اشکالی ندارد... کمی با هم بازی می کنیم.

ستاره ی سقوط  یقه پسر دیگر را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد پسر با التماس گفت: لطفا مرا نکش  ستاره سقوط  خندید وگفت : تو را نمی کشم ... نترس .

پسر را به طرف کوچه تاریک کشاند و گفت : شنیده ام اگربه یکی از کوچه ها داخل شوی ومسیر درست را پیدا کنی از کوچه دیگر بیرون می آیی .جالب و کمی پیچیده است. این یک چالش قدیمی در بین گروهی از شیطان پرستان است. هنوز هم بعضی ها این بازی را انجام می دهند. خیلی ها گم شدند و کسی آنها را پیدا نکرد به همین دلیل این چالش ممنوع شد ولی می گویند یک نفر توانسته مسیر را پیدا کند او ادعا کرده با شیاطین زیادی در این مسیر دیدار کرده که همه وحشتناک و خبیث بودند. ولی چند روز بعد از انجام این چالش مرد بیچاره خودش را به دار آویخته... حالا تو دو راه داری... یا داخل یکی از این کوچه ها می روی یا من عطش آدم کشی ام را با تو خاموش می کنم.

پسر در حالی که گریه اش گرفته بود با ترس به چاقوی خونی او نگاه انداخت  سرش را به طرف مری و جانی برگرداند چند لحظه به آن ها نگاه کرد و بعد  با سرعت به  داخل طرف کوچه تاریک دوید و در اعماق تاریکی فرو رفت. صدای زوزه ی گرگ و باد شنیده می شد مری دلهره ای عجیب در وجودش احساس کرد انگار می دانست مرگ  پسر را به کام خود می کشاند.

مرد مو نارنجی به جانی و مری نگاه کرد و پرسید: با اینها چه کار کنیم قربان.؟ بکشیم شان؟

جانی و مری  مردد به ستاره ی سقوط خیره شده بودند.پشت به آنها ایستاده بود و انگاربا خودش چیزی زمزمه می کرد. چاقو را در دستش جا به جا کرد . و با لبخندی ترسناک خیلی آرام برگشت و به آن ها نگاه کرد.

با صدای ترسناکی گفت: نه ... می خواهم روز های دیگر هم با آنها آشنا شوند.


 
@Asma,N @-Aryana- @Atlas _sa @Nasim.M @NAEIMEH_S @بهاره احمدی @Masi.fardi @_NAJIW80_ @Fardis @Snowrita @banouyehshab @Beretta @Omaay @K.A @Viow𖣘 @Z sadghinjad @z̸a̸h̸r̸a̸ @HALF DEAD @hasti.khajeh @Fateme Cha @F. Naseri @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @Katshukt @Gh.nejati @yaldaw @Damon.S_E @dark_silence 

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

 

خادم ششم نگران و آشفته در تالار معبد قدم می زد .

گفت: چه طور ممکن است؟ آنها کجا هستند؟ چهار نفر از برگزیده ها ناپدید شدند؟ مگر شما حواستان را جمع نکرده بودید؟

ماموران می گفتند که همه جا را گشته اند و اثری از ان ها پیدا نکردند.

دیگر جوانان در خوابگاه معبد پچ پچ می کردند و شایعه های ترسناک می ساختند.

-گروه های خطرناک شیطان پرستان آن ها ربوده اند.

- خدای من ... آنهارا می کشند.

-شاید هم بخورند.

-شنیده ام کارهای وحشتناکی با قربانیان خود انجام می دهند.

-اگر به منطقه ممنوعه رفته باشند جنازه هایشان را هم پیدا نمی کنیم.

-منطقه ممنوعه کجااست؟

-شیطان پرست هایی  که از معابد شیطان طرد شده اند در انجا زندگی می کنند.

- چه ترسناک!

- به گمانم دیگر آن ها را نمی بینیم.

نیلی گریه کنان گفت: ساکت باشید .آن ها زنده هستند.

خبر گم شدن چهار تن از برگزیدگان همه جا پیچید و خیلی ها نگران بودند.

خادم دوم به خوابگاه برگزیدگان امد و از همه خواست که درباره این موضوع صحبت نکنند و به انجام تعلیمات خود بپردازند.

او با خادم اول و ششم جلسه ای ترتیب داد .

خادم ششم: باید به معابد تاریک پیغامی بفرستیم .این جوانان بی گناه اند.

خادم اول به صندلی تکیه کرده بود و با خونسردی به تعدادی برگه که مقابلش قرار داشت نگاه می کرد.

گفت: اگر بیگناه نبودند وارد منطقه ممنوعه نمی شدند.

خادم ششم : ولی قربان ما باید ...

خادم اول عینکش را برداشت و حرف او را ناتمام گذاشت: من کا های مهمتری دارم ... کار شما  غربال کردن برگزیده هاست وحالا چهار نفر حذف شدند... در این مسیر تعدادی گم می شوند و ما وظیفه نداریم آن ها را پیدا کنیم ما فقط وظیفه داریم آن ها را راهنمایی کنیم.قانون بقا در مسیر رستگاری همین است.مطمئن باش این چهار نفر تا پایان این سه سال دوام نمی آوردند.

خادم ششم: ولی دو نفر از آن ها شاگردان مستعدی بودند.

خادم دوم و گفت : مری را می گویی ؟ او فقط یک دختر سرکش بود وسرکش ها دردسر سازند. مطمئنم دلیل گم شدن آنها مری است.

خادم اول پرسید : همان دختری که در میهمانی حاضر جوابی کرد؟

خادم دوم : بله.

خادم اول : خوب پس ما یک شورشی را از دست دادیم و جای نگرانی نیست.

خادم ششم گفت: شنیده ام منطقه ممنوعه  تقریبا متروک است وتوسط  دیوانه ها کنترل میشود اسم رهبرشان ...خادم پیشانی اش را خاراند و گفت : فراموش کردم اسمش...

خادم اول از روی صندلی بلند شد و گفت: ستاره ی سقوط... او نوه ی  نفیوس است . همان مردی که روحش را به شیطان فروخت و چشمانش را از کاسه درآورد و زبان و گوش های خود را برید.

خادم ششم با تعجب پرسید : همانی که  می گویند با چاله سیاه چشمانش سخن می گفته؟

خادم اول شمع های شمعدانی طلا را روشن می کرد گفت : او کور بود ولی همه چیز را می دید لال بود ولی ندایی از چشمانش شنیده می شد ...

خادم ششم کنجکاو پرسید: او را ملاقات کردید؟

خادم اول اخم هایش را در هم کشید و گفت : تمایلی ندارم درباره اش صحبت کنم......ما هیچ پیغامی برای معبد تاریک نمی فرستیم اگر با دیگر خاندان های شیطان پرستان رو به رو بودیم مشکلی نبود ولی این خاندان ...خیلی خیلی خطرناک اند...فراموشش کنید.

خادم ششم گفت : به خانواده هایشان چه بگوییم؟

خادم اول : واقعیت  ...اینکه فرزندانشان گمراه شدند و خود را تباه کردند.

هر سه به نور شمع ها خیره شدند و کسی دیگرچیزی نگفت.

....

آسیوس  که تازه از عبادتگاه بیرون آمده بود کنجکاو به حرف های چند نفر که روی پله ها نشسته بودند گوش می داد . نیلی را دید که بی قرار و آشفته گریه می کرد .می خواست بپرسد چه شده ولی نیلی با ناراحتی از کنار او عبور کرد و از پله ها بالا دوید.

آسیوس از دیگران پرسید : چه شده ؟

-مگر نشنیدی؟ چند نفر از تازه وارد ها گم شده اند. می گویند که در منطقه ممنوعه هستند و شاید مرده باشند.

آسیوس: آن ها را می شناختید؟

-بله یکی از آنها مری بود و دیگری هم جانی و...

آسیوس با شنیدن اسم مری به فکر فرو رفت . به این فکر می کرد که آیا معبد کسی را برای پیدا کردن آنها می فرستد یا نه.چند روزی گذشت.

اسیوس که می خواست بیشتر از قضیه خبر دار شود از روی کنجکاوی  به بهانه ای سوال از خادم ششم که با او رابطه خوبی داشت به اتاقش رفت .

خادم ششم پشت میزش نشسته بود و در فکر فرو رفته بود . با دیدن آسیوس به خود آمد و گفت : اوه آسیوس بیا داخل .

آسیوس گفت: قصد داشتم یکی از کتاب های کتابخانه شما را قرض بگیرم...همان کتابی که... درباره ی... درخت مقدس بود.

خادم ششم در کتابخانه اش را باز کرد و گفت : دنبالم بیا ...

آسیوس به دنبال او به راه افتاد کتاب های زیادی در کتابخانه به چشم می خورد.

آسیوس بعد کمی کلنجار رفتن با خودش پرسید: شما خبری درباره ی تازه واردانی که گم شده اند دارید . چند روز گذشته ولی شنیده ام هنوز پیدا نشدند. قبلا هم این اتفاق افتاده بود ولی مشکلی پیش نیامد. اتفاق خطرناکی که نیافتاده؟ درسته؟

خادم ششم به او نگریست و گفت: نه ...  مشکلی نیست اتفاق خطرناکی نیافتاده. خادم نگران به نظر می رسید.

-آیا کتابی درباره منطقه ممنوعه دارید؟

خادم کتاب درخت مقدس را به او داد و جدی گفت: نه ... آموزش هایت به اندازه کافی سنگین هست بهتر است مطالعه اضافه نداشته باشی.شب بخیر.

آسیوس چیزی نگفت و خداحافظی کرد . او متوجه شده بود خادم چیزی را پنهان می کند.

صبح روز بعد خادم دوم اعلام کرد برگزیدگان تازه وارد پیدا شدند و به مدتی نامعلوم برای تنبیه به مکانی دیگر فرستاده شدند.

خادم ها قصد داشتند از پراکنده شدن داستان های ترسناک در معبد جلو گیری کنند.

شاگردان سوالات زیادی می پرسیدند.

-آن ها به کجا فرستاده شدند؟

-همه زنده بودند؟

-کی برمی گردند؟

-این مدت کجا بودند؟

- آیا شیطان پرستان آن هارا نقص عضو کرده اند؟

-چرا وسایلشان را نبردند؟

خادم دوم گفت همه آن ها زنده بودند و مشخص نیست که کی برمی گردند و شاید معبد تصمیم بگیرد آن ها را برای همیشه اخراج کند.دروغی که خادمان گفتند فضای معبد را کمی آرام تر کرد و شایعه ها به پایان رسید. نیلی دلش برای ماری تنگ شده بود و از اینکه او و جانی را تنها گذاشته بود احساس بدی داشت.

....

  • لایک 5
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

 

تاریکی مثل دود سیاهی در اطراف پیچیده بود درختان سربه فلک کشیده اطراف ساختمان متروک  و قدیمی دیده می شدند ساختمانی که از دور دلهره آور به نظر می رسید و پنجره های زیادی داشت .   نور ضعیف قرمزاز پشت پنجره به چشم می خورد که دائم خاموش و روشن می شد. مجسمه های سنگی قیرگون با شمایل پلنگ های دندان خنجری کنار بعضی پنجره ها وجود داشت .مجسمه ها شکسته بودند و دیوار های ساختمان سیاه بود. صدای ناله های خفیف به گوش می رسید .

"ستاره ی سقوط" جلوی جانی و مری  راه می رفت . و "مو نارنجی" و مردان تنومند هم پشت سر ان ها مثل ماموران جهنم حرکت می کردند . یک آبنمای کوچک کنار پله های شکسته سنگی ورودی ساختمان قرار داشت . بوی متعفنی می داد و با خون آغشته شده بود.

دو کله ی بدون مو با صورت های پاره داخل خون ها به چشم می خورد. کرم هایی بزرگ درون سوراخ چشم هایشان می چرخیدند.

جانی حالتی مریض و آشفته داشت و گلویش خشک شده بود . احساس می کرد توانایی صحبت کردن را از دست داده .مری خیلی با احتیاط قدم بر می داشت هرچند نشان نمی داد ولی او هم مثل جانی وحشت کرده بود . مو نارنجی مدام جانی را به جلو هل می داد و می گفت تند تر راه برو.

نگاه مری به پنجره ها افتاد به نظر می رسید پشت هر پنجره شخصی سیاهپوش با موهای سر به هوا ایستاده باشد .اشخاص ناگاه خیلی سریع و همزمان از کنار پنجره ها ناپدید شدند و صدای جیغ مانندی شنیده شد.

دلهره وجود جانی و مری را پر کرده بود .  ساختمان قبلا تیمارستانی برای شیطان پرستان خطرناک و غیرقابل کنترل  بود .ولی بعدا توسط گروهی دیگر تصرف شد و حالا ملک شخصی ستاره ی سقوط بود . هنوز بعضی از دیوانگان که فرار کرده بودند در منطقه ممنوعه رفت و آمد داشتند.  بعضی از دیوانگان خطرناک با اینکه آزاد بودند در تیمارستان اقامت داشتند. گاهی اوقات آدم هایی را شکار می کردند و با خود به تیمارستان می آوردند . آن ها در بالاترین طبقه تیمارستان جنایات زیادی انجام می دادند. طبقه بالا نه برق داشت و نه پنجره . تاریک تاریک بود.بوی گوشت و پوست فاسد به مشام می رسید و صدای خنده و زمزمه های مبهم می آمد.

دیوانگان همه از ستاره ی سقوط حساب می بردند و او را مالک خود می دانستند. انگار "ستاره ی سقوط"  در این ساختمان خرابه و متروک فرمانروایی می کرد .

 

ستاره ی سقوط روی پله ها ایستاد و گفت : به خانه ی من خوش آمدید . اینجا تنها مکانی ست که آسایش و آرامش را در آن پیدا می کنم . چشمانش امشب زرد بودند که با موهای سفید چهره ای خوفناک از او ساخته بود.

حال و هوای فضای اطراف و حرف زدن ستاره ی سقوط احساسی فوق العاده بد و ناپسند به مری می داد. احساسی که دلش می خواست از آن فرار کند . گفت : من داخل این ساختمان نمی شوم اگر می خواهی سرم را ببری ...همینجا کنار این آبنما انجامش بده.

"ستاره ی سقوط"  دست به کمر ایستاد از پله ای که ایستاده بود پایین آمد و در حالی که به آبنما نزدیک می شد داخلش را نگاه کرد و گفت: اینجا؟! واقعا؟ ...کمی کثیف نیست؟

در همین زمان سگی بزرگ با دهانی که باز بود زوزه کشان از ساختمان بیرون دوید و به طرف آبنما آمد و سرش را داخل خون های کثیف فرو برد و مقداری از گوشت های شناور و کرم ها را همراه آن ها فرو داد.

جانی صورتش را برگرداند حالت تهوع داشت . نتوانست مقاومت کند و در گوشه ای دیگر بالا آورد.

مرد مو نارنجی در حالی که به او و محتویات معده اش نگاه می کرد خندید با حالت ترسناکی گفت: کنجکاوم درون معده حساست را ببینم  باید جالب باشد.

جانی ترسیده و خسته بود چیزی نگفت و با وحشت به مری نگاه کرد. مری نگاهی به سگ انداخت و در کمال تعجب متوجه شد که او یک سگ نیست . او مردی لاغر اندام و قد بلند بود که شنلی پشمالو روی شانه های خود انداخته بود . بینی نداشت و دهانش پر از دندان های بدشکل وتیز بود.مثل چهارپایان روی دو پای خود مقابل ستاره ی سقوط نشست و زبان خونی اش را دور دهانش می چرخاند.

ستاره ی سقوط جلوی پای او نشست و سرش را نوازش کرد و بعد زیرچشمی به مری و جانی نگاه انداخت و گفت : باهمبازی های جدیدت آشنا شو...آنها خیلی بامزه هستند اینطور نیست.؟

مرد سگ نما به مری نزدیک  و دور او مشغول چرخ زدن شد. مری با ترس قدمی به عقب برداشت . کمی ترسناک بود که چنین مرد عجیبی را از نزدیک می دید.مرد دهان خونی اش را به شلوار مشکی مری مالید و با چشمان درشتش به او خیره شد. مری از نگاه او احساس خوبی نداشت.

ستاره ی سقوط  گفت: پیگی  احساس خوبی نسبت به غریبه ها دارد...فکر کنم از تو خوشش آمده.

مری با تردید گفت: نگاهش که چیز دیگری می گوید.

ستاره ی سقوط گفت: او اکنون در حال فکر کردن است ... به این می اندیشد ابتدا زبانت را بخورد یا چشم هایت را.

مری نگاهی به ستاره ی سقوط انداخت و خود را از کنار مرد سگ نما عقب کشید.

ستاره ی سقوط به طرف در سیاه رنگ ورودی رفت . در فلزی بود و خط های زیاد و درهمی روی آن به چشم می خورد که بسیار شبیه به خط شیطان بودند . همان خطی که در پاتوق شیطان پرستان روی دیوار ها نوشته شده بود.با این تفاوت که این خطوط  خیلی درشت تر و نزدیک به هم نوشته شده بودند.

مردان تنومند جانی و مری را به سمت جلو هل دادند. مری مقاومت کرد. مرد مو نارنجی آرام گفت: بهتر است با پای خودت راه بیایی وگرنه پاهایت را از زانو می برم و جلوی" پیگی" می اندازم.

مرد مو نارنجی دستان باریک و عجیب و لاغری داشت که همیشه آنها را پشت سر خود یا در جیب هایش پنهان می کرد.

مری با نفرت به او نگاه کرد و گفت : فکر نمی کنم دستانت قدرت چنین کاری را داشته باشند.

مو نارنجی عصبانی شد دندان هایش را روی هم سایید و بازوی مری را چنگ زد. و گفت: حالا می بینی.

-آرام باش دوست من ...او فقط یک جوان وحشت زده است.

ستاره ی سقوط کنار در ورودی ایستاده بود و به آن ها نگاه می کرد. خطاب به مری گفت: میل خودت است می توانم با زنجیر دست هایت را به میله پنجره ها ببندم و تا صبح اینجا با  پیگی  بازی کنی یا بهتر است بگویم  پیگی  با تو بازی کند.

پیگی خندید و دور خودش چرخید و شیطنت آمیز به مری خیره شد.

جانی کنار گوش مری گفت: فکر کنم بهتره کاری رو که می گن بکنیم . به هر حال می کشنمون.

مری سکوت کرد و همراه جانی پشت سر" ستاره ی سقوط" وارد خانه شد.

یک لوستر بزرگ که چراغ هایش شکسته بود جلوی ورودی روی زمین افتاده بود . فضا تاریک بود و پله هایی چوبی از مقابل به طبقه بالا راه داشت . در دو طرف سالن هایی وجو داشت که تاریک و سوت و کور بودند ولی از طبقه بالا صدای ناله هایی آهنگین به گوش می رسید . زنی جیغ کشید و گفت : لطفا رهایم کن.

مردی با صدایی وحشتناک بلند خندید و گفت : چرا باید چنین کاری بکنم؟

صدای ضربات محکم و پی در پی شنیده شد. ناله ها بلند تر شد و شدت گرفت . صدا خیلی آزاردهنده بود . ستاره سقوط  و مو نارنجی ایستاده بودن و با دقت گوش می دادند. مو نارنجی لبخند می زد و ستاره سقوط دستش را بالا آورد و با صدای ناله دستش را به حالت رقصان تکان داد.

-نه ...نه ...نه ...خواهش می کنم.

صدا به صورت ناگهانی قطع شد و نیم تنه برهنه زنی با چشمان باز از بالا روی پله ها سقوط کرد . روی بدنش با نخ های کلفت پارچه های صورتی دوخته شده بود و خون آلود بود. بینی اش به سمت راست متمایل بود و گونه چپش سوراخ بود. خون از روی پله ها به سمت پایین سرازیر شد و نزدیک به لوستر پاشید.

ستاره ی سقوط گفت : هیچ آوازی بهتر از صدای التماس نیست.

جانی با وحشت به جنازه خیره شده بود وحشت زده گفت: تو دیوونه ای .....دیوونه.

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

"ستاره سقوط" به سمت او برگشت و در حالی که می خندید گفت: مگه گفتم نیستم.؟... دیوانگی مادر من است ...مادرم دیوانه وار عاشق پدرم شد و من متولد شدم ...می خواهی بدانی پدرم کیست؟

جانی ترسان به او نگاه می کرد.

ستاره ی سقوط با لحنی ترسناک گفت: پشت سرت ایستاده.

جانی با ترس برگشت و پشت سرش را نگاه کرد . به غیر از یک دیوار سفید و ترک خورده کسی دیده نمی شد.

ستاره ی سقوط گفت : پوچی ...هیچ ...نیستی.... زمانی که پوچی با دیوانگی یکی شوند تمام مرز ها شکسته می شود . غرق شدن دو دنیای متضاد ...ساکت ها میان جیغ های هولناک گیر می افتند ...ساکن ها درگیر رقص جنون آمیز توهم می شوند... پوچی انتهایی ندارد و دیوانگی عاشق دنیایی بی انتهاست...پوچی مرزی ندارد و دیوانگی مجنون دنیایی بی حد و مرز است... من این گونه متولد شدم...باشکوه و قدرتمند.

مری با نگاهش حرکات ستاره ی سقوط را دنبال می کرد.صحبت هایش کمی عجیب به نظر می رسید. مری گفت: پس می دانی اعمالت دیوانه وار و پوچند و از انجام دادنشان شرم نداری.

او خندید و جواب داد: شرم ؟ من شرمی نمی شناسم و به گمانم بی شرم ها برای آدم هایی مثل تو ترسناک اند.

مری : بله کسی که حد و مرزی برای اعمال پلیدش نداشته باشد ترسناک است.

ستاره ی سقوط آرام به مری نزدیک شد و مقابلش ایستاد گفت: بله دنیای من پهناورتر از آن است که مرز داشته باشد...و آدم هایی مثل تو را در قبرستان های تاریک و سردم دفن می کنم تا صدای فریاد هایتان به دنبال وجدانم ندود.

مری با تنفر گفت: پس تو وجدان هم داشتی؟

ستاره سقوط خیلی دقیق به چهره او خیره شده بود کمی سرش را  به راست متمایل کرد و گفت: وجدان مثل کثیفی زیر ناخن زیر دریچه قلبت جمع می شود .

مری گفت : و تو این کثیفی را به طور مداوم پاک می کنی؟

خندید و یک قدم دیگر به مری نزدیک شد انگشت هایش را جلوی صورت او بالا گرفت ناخن هایش از جا درآمده بود آرام گفت: من قلبی ندارم.

در همین هنگام زنی با صدای ناله از داخل لوستربزرگی که وسط افتاده بود بیرون خزید او یک لباس سفید خونی به تن داشت. دستش را داخل خون هایی که جلوی لوستر پاشیده بود کشید و شروع کرد به لیسیدن انگشت هایش .

زن چهره ای بی روح و رنگ پریده داشت.

موهایش بلند  بود و تا پایین کمرش می رسید .همانطور که روی زمین نشسته بود ناگهانی سرش را برگرداند و به مری و جانی خیره شد . آرام غرید و صدایی شبیه به گربه ای وحشی از خود درآورد . سمت چپ صورتش کبود و ابروهایش ریخته بود.زن یکی از دیوانگانی بود که قبلا در تیمارستان بستری بود.چشمانی سبز و وحشتناک داشت . به سختی ایستاد قامتش از  مو نارنجی و ستاره ی سقوط  بلندتر بود. دست های لاغر و کشیده ای داشت که خون آلود بودند . با صدایی نازک و جیغ مانند پرسید : این ها کی هستند؟

ستاره ی سقوط لبخند زد و گفت : مهمان .

زن خشمگین گفت: ازشون خوشم نمی اد.

مرد مو نارنجی به زن نزدیک شد و در حالی که با نفرت به مری نگاه می کرد گفت: منم خوشم نمی آد ولی زیادم بد نیستند ...

زن به مرد مو نارنجی خیره شد و هر دو لبخندی شیطانی زدند.

ستاره ی سقوط گفت : خیلی خوب  من باید بروم  روز بعد کم کم از راه می رسد.

بعد نگاهی به جانی انداخت و چشمانش را به مری دوخت و گفت : از آشنایی با شما خوشحال شدم

مری پرسید : می خواهی با ما چی کار کنی؟

- اگر تا هفته بعد زنده بودید خودت می بینی که با تو چه می کنم...از اشنایی با روز های دیگر لذت ببرید.

 

ستاره سقوط چشمان ترسناکش را از آن ها برداشت و از پله به سمت تاریکی رفت و محو شد.

مرد مو نارنجی موهای زن قد بلند را نوازش کرد و گفت: با جیغ کش آشنا شوید ...او بیشتر اوقات جیغ می کشد.دختر خوبی ست ولی از آدم های پرحرف خوشش نمی اید. سعی کنید زیاد سروصدا راه نیاندازید.

جانی و مری به زن زل زده بودند و زن هم از زیر موهای بلندش به کفش ها و پاهای آنها خیره شده بود و چیزی زمزمه می کرد.

مرد مو نارنجی گفت: البته باید اضافه کنم او خیلی سریع می دود.

جانی یواشکی به اطرافش نگاه کرد .خبری از مردان تنومند نبود . پیش خود فکر کرد آن ها در تاریکی ها کمین کرده اند ویا در راه روها پرسه می زنند.

 مونارنجی علامتی به آن ها داد و گفت: دنبالم راه بیفتید من مکانی بسیار مناسب را برای اقامت شما در اینجا در نظر گرفتم.

مری و جانی پشت سر او حرکت کردند .جانی فکر کرد می خواهد آن ها را به طبقات بالاتر ببرد ولی او از پله ها بالا نرفت بلکه وارد راه رویی عریض در سمت چپ پله ها شد و پشت در سبز رنگی ایستاد .قفل در را باز کرد و به پایین اشاره کرد و گفت : مکانی دوست داشتنی و آرام است .

جیغ کش دستانش را روی شانه های مری و جانی گذاشت و آن ها را به سمت راه پله ای که به سمت پایین راه داشت هل داد.جانی با ترس پشت سر مری حرکت می کرد و هر پله که پایین تر می رفت وحشتش بیشتر می شد .

بالاخره راه پله تمام شد و به سالنی تاریک و بزرگ رسیدند . چراغی کم نور و زرد رنگ در میان سالن به یک ستون چوبی آویزان شده بود . در مقابل ده ها کشوی فلزی به چشم می  خورد .

مو نارنجی از پشت سرشان گفت : اینجا قبلا سردخانه تیمارستان بود. البته این سردخانه با سردخانه های دیگر کمی متفاوت بوده .زنده ها را در این کشو ها حبس می کردند و  بعضی ها همانجا پوسیده اند .

جانی با وحشت به او نگاه می کرد .

مو نارنجی گفت: کلید خیلی از کشو ها گم شده . به گمانم استخوان هایشان هنوز  داخل این کشو ها وجود دارد.

نگاه مری به تخت های فلزی افتاد . کنار هم چیده شده بودند و پایه هایشان شکسته بود . به نظر می رسید روی تخت آخر در تاریکی شخصی دراز کشیده و دستانش را زیر سرش قلاب کرده .

مری با دقت نگاه می کرد ولی از چیزی که می دید مطمئن نبود.

صدای مو نارنجی او را به خود آورد گفت : از صحبت با مردگان لذت ببرید .

بعد به طرف راه پله ها رفت و مری و جانی را در تاریکی تنها گذاشت.

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

جانی مضطرب به اطراف نگاه می کرد . یک دستشویی و حمام کثیف و تاریک پشت دیوار کشو ها وجود داشت و از شیر آب  گل و خاک بیرون می آمد.

جانی گفت : اینجا قبلا تیمارستان بوده ؟ به گمانم کارکنانش هم دیووانه بودند. چرا باید چنین مکانی دریک تیمارستان وجود داشته باشد؟

مری در سکوت روی یکی از تخت های فلزی نشست و دستانش را داخل موهایش فرو برد.

جانی پرسید: به نظرت با ما چه کار می کنند؟ آیا ما می میریم ؟ من نمی خواهم مرد دردناکی داشته باشم. لعنتی ... ای کاش در همان مهمانی می ماندم. دلم برای خادم ها و لباس های مسخره شان تنگ شده . حاضرم تا آخر عمر با آن لباس ها زندگی کنم ولی یک ثانیه دیگر اینجا نباشم.

مری چیزی نگفت . چانی عصبی گفت: یه چیزی بگو...همیشه حرف های قلنبه ای می زدی حالا ساکت شدی ؟

مری سرش را بالا آورد و گفت: آن ها ما را می کشند . مرگ ترسناک نیست ولی مردن به دست دیوانه هایی مثل آن ها ترسناک خواهد بود.

جانی گفت: واقعا متشکرم ...چه امیدوارکننده حرف زدی.

جانی کلافه سرش را به دیوار تکیه داد و آه کشید.

-آن دختر گفت هر روز هفته شیطانی تر می شود درسته؟

جانی با بی خیالی گفت: خب که چی ؟

- روزی که ملاقاتش کردیم متعادل و منطقی به نظر می رسید .

چشمان جانی برق زد و گفت : به نظرت فردا بهتر می شود؟ . شاید بتوانیم با او صحبت کنیم و نجات پیدا کنیم.

مری گفت : اول باید بفهمیم امروز چه روزی از هفته اش بود.

جانی گفت: باید آخر هفته باشد او به اوج دیوانگی اش رسیده  . روزی که ملاقاتش کردیم صورتش خونی بود به گمانم آن روز هم کسی را کشته بود ولی من خیال می کردم آن خون ها واقعی نیستند.

مری در حالی که فکر می کرد ایستاد و گفت: اگر امروز آخر هفته باشد فردا می توانیم  متقاعدش کنیم از جانمان بگذرد . فقط تنها مشکل "مرد مو نارنجی" ست.

جانی امیدوار سر تکان داد و گفت :حق با توست . او مشکل بزرگی ست.

-اوه نه ...او کوچکترین مشکل اینجاست.

صدای نفسی عمیق شنیده شد . شخصی  روی لبه تخت آخر در تاریکی نشسته بود.

جانی و مری جا خوردند.جانی ترسید و چند قدمی عقب رفت.

مری پرسید : تو کی هستی؟

-من؟...نمی دانم ... فراموش کرده ام... فراموشی ... درد دارد ...خیلی درد دارد.

صدای مرد گرفته بود و سخت به گوش می رسید.

جانی پرسید : چه چیزی درد دارد ؟

-ای کاش ...

جانی با تردید و نگرانی به مری نگاه کرد آرام گفت :فکر کنم اون یه دیوونه دیگه است خطرناک به نظر می رسه.

مرد گفت : ای کاش می دانستم ...می دانستم انتهای این سرگردانی به کجا می رسد؟ . روز ها می آیند و می روند ...پی در پی ...به دنبال هم ...چرخه بیهودگی ادامه دارد ...خدایا چرا تمامش نمی کنی ...روحم را بگیر دیگر نیازش ندارم . این امانت نحس را پس بگیر مرا راحت بگذار.

جانی زیرچشمی به او نگاه کرد و پرسید : تو خدا پرستی؟ ما هم از برگزیدگان معابد نور هستیم. پس هم اعتقادیم.

-من با کسی هم اعتقاد نیستم ...من تنها هستم ...متوجهی؟ مرد با صدای بلند گفت.

جانی ترسید و ساکت شد.

مری گفت: می دانی چگونه می توانیم از اینجا خارج شویم؟

مرد گفت: خارج شوید؟ به کجا بروید؟ به معابد نور؟به شهر؟می خواهید از اینجا فرار کنید و به کجا بروید؟...دنیا همین است ...آدم ها از مرداب به گنداب می روند و از گنداب به مرداب ودر نهایت به قبرستان می رسند.ای کاش همان ابتدای تولد وقتی هنوز ریشه های ناپاکی درونم سبز نشده بود دفنم کرده بودند ...شاید الان درختی سرسبز و با طراوت بودم که پرنده ها روی شاخه هایش لانه می ساختند و باد با لمس برگ هایش آوازی زیبا می نواخت.

جانی گفت: تو ...از کی اینجایی؟

مرد گفت: خدا به من نگفت اسم دیگر دنیا جهنم است. می خواست خودم این حقیقت را کشف کنم. آیا این نامردی نیست؟  کودکی را در آب کثیف گنداب  خفه کنی و بعد وقتی آلوده شد وعده ی دریای پاک و وسیع را به او بدهی؟ ...من پاکی و وسعت نمی خواستم من آرامش می خواستم او که مرا می شناخت ...چرا این کار را با من کرد؟.

صدای مرد غمگین و خسته بود.

مرد نامفهوم حرف می زد و مری جلو رفته بود تا صدای او را بهتر بشنود.

مری روی لبه ی یکی از تخت ها نشست و به مرد خیره شد.مرد مو های کمی روی سرش داشت و مهره های کمرش از پشت بیرون زده بود.

صدای جیغی بلند شنیده شد. جانی به خود لرزید.

جانی گفت: چرا گفتی مو نارنجی مشکل کوچکی ست؟ آیا اینجا چیزهای خطرناک تری هست؟

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

مرد ادامه داد : خطرناک؟... هیچ خوبه از خدا خطرناک تر نیست ...اوست که این آدم ها را خلق کرده و با دیدن اعمال و اندیشه هایشان هنوز نابودشان نمی کند ...شاید خطرناک ترین مهربان دنیاست ...شاید ترسناک ترین بخشنده ی بیناست ...نمی دانم او کیست...من هیچ نمی دانم و این آزاردهنده ترین فکری ست که درون ذهنم شروع به خونریزی کرده .

مری به زخم های پشت کمر و گردن او نگاه می کرد پرسید: چه کسی تو را زخمی کرده؟

مرد درنگ کرد و گفت : اول آن ها بعد آن ها بعد آن ها بعد خودم بعد خودم و بعد خودم. مرد کلمه خودم را زمزمه وارو آرام ادامه داد.

مری گفت : زخم پشت گردنت کار که بود؟

مرد با خستگی خندید گفت: این زخم ها را می گویی؟ . بعد انگشتش را داخل زخم پشت گردنش فرو برد.هیچ احساسی نداشت. مری کمی اخم هایش را در هم فرو برد و به قطرات خونی که روی کمرش جاری شد نگاه کرد.

مرد گفت: این ها زخم نیستند فقط شکافی روی پوست سست هستند که یادآوری می کنند چقدر ضعیف و آسیب پذیر هستیم.  من از زخم های دردناکی که روحم را آزار داده خونریزی کرده ام. درد آن زخم ها خیلی هولناک و طاقت فرساست. انگار مردی ولی جسمت هنوز تکان می خورد.

مری پرسید : کار ستاره ی سقوط بود یا مو نارنجی؟

-هیچ کدام.

مری :پس کار که بود؟

-خودم .

مری : چرا ؟

-آدم هایی مثل تو نمی فهمند چرا .

-شاید بفهمم . توضیح بده.

-من بخاطر جواب ندادن به همین سوال ها بود که به این تیمارستان آمدم.

-تو آدم بدی به نظر نمی رسی.

-نه اشتباه می کنی ... من از همه بد تر هستم. چون اگر روزی دری به خارج از این دنیا پیدا کنم و کلیدش را داشته باشم بعد از بیرون رفتن آنچنان مهر و مومش می کنم که هیچکدام از شما احمق ها نتوانید خارج شوید.

مری به انگشت خون آلود او که هنوز داخل زخمش می چرخید نگاه می کرد.

مری گفت: می دانم که احمق هستم ...ولی نمی دانم چگونه از این حماقت نجات پیدا کنم.تو بگو باید چگونه عاقل بود.؟

مرد دستش را از داخل زخم بیرون آورد و صاف نشست. پرسید: عاقل بودن کار آسانی ست... عاقل ماندن سخت است.من نتوانستم بیرون از اینجا عاقل بمانم به همین خاطر به اینجا پناه آوردم تو هم باید همین کار را بکنی.

مری : ولی من نمی توانم اینجا بمانم.

مرد پرسید: نمی توانی یا نمی خواهی؟

مری کمی درنگ کرد گفت :آن ها ما را می کشند نمی توانیم بمانیم.

مرد گفت: مردن بهتر از احمق ماندن است.

مری سکوت کرد سرش را برگرداند و به جانی نگاه انداخت . جانی با فاصله از کشو ها ایستاده بود و درمانده به زمین نگاه می کرد.

مری پرسید: "ستاره ی سقوط" را می شناسی؟

-کمی.

-آیا تا به حال به تو آسیبی زده؟

-او یک ادم است ...همه آدم ها آسیب میزنند.

-چه قدر او را می شناسی؟

مرد جوابی نداد.

مری از روی تخت بلند شد و سعی کرد به او نزدیک شود . آرام جلو رفت . مرد کمی تکان خورد .مری روبه رویش ایستاد و مرد سرش را پایین گرفت و صورتش را پشت دستانش پنهان کرد.مری نشست و به او زل زد.

مری :خواهش می کنم اگر می دانی چگونه می توانیم از اینجا خارج شویم به ما کمک کن آیا امروز آخر هفته "ستاره سقوط" بود؟

مرد سرش را بالا اورد . از میان انگشت هایش به مری نگاه کرد . انگار لحن مری او را آرام کرده بود.

مرد پرسید : امروز موهایش چه رنگ بود؟

مری : سفید.

-صورتش چه طور؟

-سیاه.

-چقدر سیاه؟

-کاملا سیاه.

مرد دوباره سرش را پایین گرفت و نفس عمیقی کشید.

با صدایی گرفته جواب داد: دیروز اول هفته بوده.

مری در سکوت  به جانی نگاه کرد . جانی صدای مرد را نشنیده بود. انگارپنج روز دیگر باقی مانده بود. پنج نفر که دیوانه تر از امروز بودند.

مرد گفت: اگر می خواهید فرار کنید باید تا اول هفته دیگر زنده بمانید.روز اول تنها روزی ست که شاید راه فراری داشته باشد.

مری مردد پرسید: شاید؟

مرد گفت : فراموش نکن که آن ها همه یکی هستند .شیاطینی با حالت های متفاوت .

مری گفت: تو باور داری که هر روز یک شیطان در جسم او زندگی می کند؟

مرد خیلی آرام گفت: باور دارم شیطان جسمی را که سجده نکرده تسخیر نمی کند.

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

 

مری بلند شد و به سمت جانی رفت.

جانی به او نزدیک شد و پرسید : امروز آخر هفته بود؟

مری سرش را به علامت منفی تکان داد.

جانی با نگرانی گفت : پس روز چندم بود؟

-دوم.

جانی آب دهانش را قورت داد وگفت : از این بهتر نمیشد ...لعنت به این شانس.

جانی: یعنی باید تا روز اول صبر کنیم ...فکر می کنی تا اون موقع زنده بمونیم؟

مری جدی جواب داد: نمی دونم.

صدای جیغ هایی بلند و گوش خراش شنیده شد.جانی و مری به راه پله ها نزدیک  و به  در سبز خیره شدند.

جانی گفت: لعنتی ...آن ها ما را مثل طعمه در این زیرزمین حبس کرده اند. آن مردسگ نمای عجیب و غریب را دیدی؟ به احتمال زیاد انتظار می کشد تا گوشتمان را مزه کند.

صدای مرد بلند شد بدون اینکه از روی تخت بلند شود از داخل تاریکی  گفت:  در باز است.

جانی که فکر می کرد درست نشنیده با تعجب گفت : چی؟

-تمام درهای این ساختمان باز هستند فقط باید جرئت داشته باشی دستگیره را بچرخانی.

جانی و مری به هم نگاه انداختند .

مری نپرسید تو چرا بیرون نرفتی با توجه به حرف هایی که مرد زده بود مشخص بود تمایلی به خارج شدن از ساختمان ندارد .مری فقط نمی فهمید چرا مرد تصمیم گرفته در تیمارستانی بماند که مالکش شخص خبیثی مثل ستاره ی سقوط است.

جانی از پله ها بالا رفت تا ببیند مرد راست گفته یا نه .

مری هم پشت سرش به را افتاد . جانی نفس آرام وعمیقی کشید دستگیره را چرخاند . در مقابل چشمان حیرت زده اش باز شد.

و راه رو تاریک نمایان شد . جانی وحشت زده به مری نگاه کرد و پرسید : حالا چی کار کنیم؟

....

-بیرون از اینجا چیزی برای پیدا کردن نیست ... افسوس که شما دیرمتوجه می شوید.

مری به عقب نگاه کرد.مرد پایین پله ها ایستاده بود. صورتش از دور قهوه ای و چروکیده بود.

جانی اخم آلود بدون توجه به حرف مرد بیرون رفت.مری پشت سر او خارج شد و برای لحظه ای به پایین پله ها نگاه انداخت .مرد رفته بود و نور چراغ زرد روی زمین تکان می خورد.

فضای ساختمان آرام وهوا سرد بود.خاک روی کاشی های مشکی شکل های ناشناخته و وهم آوری ایجاد کرده بود. در و دیوار مملو از لکه های مختلف بود .صورتک های اخم آلود و گریان که فریاد می کشیدند.

جانی به پنجره بزرگ سمت چپ راه رو نزدیک شد و پرده های ضخیم و خاک گرفته را کنار زد . پنهانی بیرون را نگاه کرد. کسی دیده نمی شد ولی احساس می کرد سایه هایی در اطراف درختان ساختمان تکان می خورند.برگشت و نگران به مری گفت : فکر نمی کنم بتوانیم فرار کنیم آن ها دیده نمی شوند ولی انگار همه جا هستند.

 هوا کم کم روشن می شد ولی با وجود  درخت های سر به فلک کشیده و شاخه های مارپیچ که اطراف ساختمان را محاصره کرده بود نور زیادی فضا را روشن نمی کرد.

مری از راه رو بیرون آمد و نزدیک راه پله ها ایستاد . صدای باد می پیچید و پرده  های پاگرد تکان می خوردند. مارمولک های سیاه روی پله ها می پریدند. جانی مضطرب سرش را بالا گرفت و به طبقات بالا نگاه کرد. چیزی دیده نمی شد . مری از پله ها بالا رفت .

جانی گفت: چی کار می کنی؟

مری ایستاد و آرام جواب داد: نمی توانیم فرار کنیم . آن مردان تنومند بیرون انتظارمان را می کشند.

جانی: و بالای این پله چه چیزی منتظرمان است؟

مری با کمی درنگ گفت: باید بالا رویم تا بفهمیم.

جانی کلافه و مردد پایین پله ها ایستاده بود و حرکت نمی کرد.

مری به پاگرد قدم گذاشت آرام به پنجره نزدیک شد پرده را کنار زد . شیشه پنجره شکسته بود . روی شیشه با لکه هایی منظم نوشته ای به چشم می خورد "من خیلی خونریزی کردم اما نمی دونم چرا هنوز نمردم" . مری سرش را برگرداند و جانی را دید که پشت سر او ایستاده بود وبا وحشت به نوشته نگاه می کرد.

جانی پرسید : فکر می کنی کی اون نوشته رو نوشته ؟

مری به دیوار پشت سر جانی اشاره کرد و گفت: فکر می کنی کی اونو نوشته؟

جانی با نگرانی سرش را برگرداند. " من خودمو خوردم... اون دروغ گفته بود ...اصلا مزه ی خوبی نداشتم"

مری زمزمه کرد : شاید اگر اینجا گیر بیفتیم  چیزای بدتری رو دیوارا بنویسیم.

جانی با آزردگی به او نگاه کرد.

مری جدی به سمت طبقه بالا به راه افتاد و گفت: مواظب باش و آروم راه بیا.

وقتی از پله ها بالا رفتند وارد طبقه ی اول شدند. طبقه ای طویل با اتاق های فراوان و درهای بسته.

جانی پرسید: تو دنبال چی هستی؟ ستاره ی سقوط؟

مری گفت: نمی دانم ...ولی احساس می کنم او می خواهد دنبالش بگردیم.

-و ما آنقدر احمق هستیم که این کار را بکنیم؟

مری به جانی که قیافه ای عصبانی به خود گرفته بود نگاه کرد و گفت: تو را نمی دانم ولی من احمق به دنیا آمدم.

جانی سرش را تکان داد و گفت: بله ... قبلا فکر می کردم از همه باهوش تری ولی حالا فهمیدم اشتباه می کردم.

مری: تو در مورد من خیلی چیزها را اشتباه متوجه شدی  حماقت فقط یکی از آن هاست.

جانی: اوه ...عالیه پس فقط باید دعا کنم خدا مرا نجات دهد.

مری جدی گفت: نکنه انتظار داشتی من نجاتت بدم؟

جانی: گمان کردم در زیرزمین وقتی فکر می کردی نقشه  می کشیدی.

توجه مری به در اتاقی جلب شد انگار کسی از گوشه در به آن ها نگاه می کرد.

جانی برگشت و به او خیره شد. صدایی گنگ شنیده شد: بیا اینجا ...بیا نترس ...بیا ...

جانی نگران گفت: اون با ماست؟

-بیا ... زمزمه ها ترسناک شد و جانی احساس بدی پیدا کرد.

  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر