رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان تئاتر زندگی | ملکه شب کاربر انجمن نودهشتیا


Malake_shab
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان: تئاتر زندگی

نام نویسنده: ملکه شب

ژانر: عاشقانه,طنز

خلاصه:

عاشق که شاخ و دم ندارد.....

حواست که نباشید؛

بی‌تاب که باشی....

زُل بزنی به یک نقطه.

دلتنگ که باشی....

همه چیز تمام است!!!

محکوم میشوی بـه

 

عـشـق.....)

 

 

ویراستار: @-Aryana-

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت اول

 

خدایا دارم میمیرم از استرس...

امروز روزیه ک قرار هممون منتقل شیم..

پرنیا و مهدیه هم همین حس رو دارن اییییی خدااا...امروز قراره منتقل شیم به یه شهر دیگه..صدای زنگ تلفن بلند شد اییییی کیه توی این وضع.رفتم سمت تلفن با دیدن اسم پرنیا سریع جواب دادم:چی شد کجا افتادید؟کدوم شهر؟ پرنیا:بابا یه دیقه دندون رو جیگر بزاار.هیچی منتقل شدیم تهران.. مهدیه هم همینطور.

_کوووفت بگیرید هردوتون افتادید اون شهر؟ایییی اگر من بیوفتم یه شهر دیگه چی کنم؟

پرنیا:دیوونه امیدت ب خدا باشه 

_هی خدا چیکار.صدای در اومد

_پری بابام اومد خونه من برم ببینم کدوم شهر افتادیم بای بای

پری:خدافظ

رفتم سمت بابا.

_سلام بابایی خسته نباشی

بابا:سلام خوبی بابا

_مرسی ممنون بابا کدوم شهر افتادیم؟

بابا:فکر میکنی کدوم شهر؟

_دوستام افتادن تهران اگر ما افتاده باشیم یه شهر دیگه چی؟

بابا:ماهم افتادیم همون

از شدت خوشحالی چنان جیغی زدم که خونه لرزید..خدایا شکرتتتتتتت حالا دیگه میتونم با خیال راحت برم سمت کار مورد علاقم جونمی جووون

خب حالا بیخیال این جیغ جیغ های من یکم از خودم بگم.اسمم محدثه است ۱۶ سالمه و توی شهرستان زندگی میکنیم.دوتا دوست منگل دارم یکی پرنیا و یکی مهدیه.با پرنیا وقتی پنج سالم بود دوست شدم و تا همین الان دوستیمون ادامه داره مهدیه هم از کلاس دوم باهم دوست شدیم.اینکه گفتم کار مورد علاقم منظورم همین تئاترِ.من عاشق تئاتر و بازیگری ام یعنی سرم درد میکنن واسه این چیزا.خدا رو شکر پدر و مادرم با این علاقم کاری ندارن و میگن برو سمت اون چیزی که خودت میخوای وااای یادم رفت برم به بچه‌ها زنگ بزنم .گوشی رو برداشتم زنگ زدم پرنیا بعد از دو بوق برداشت

پری:چی شد محن؟؟؟

(همیشه عادتشه به من بگه محن به جای محدثه.. مهدیه هم از این منگل تر به من میگه مهندس...منم به پرنیا میگم پری به مهدیه هم میگیم دراز...البته قدش خوبه هاا هم قد هستیم ولی دیگه این اسم مونده سرش..کلاهممون تو توهمیم..مهندس و پری....

_هیچی افتادیم تهران

پری:جون من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_جون تو

پری:هورااااااااااااا خدایا شکرت بالاخره این غزمیت هم باهامون میااااد

_غزمیت اسمته بیشووور

پری:خب حالا میرم به مهدیه هم اطلاع بدم گمشو بای

_خفه...بای

از فردا باید بلند میشدیم برای اسباب جمع کردن.بریم استراحت کنیم جون داشته باشیم واسه اسباب کشی...فردا صبح بلند شدیم کل اسباب رو جمع کردن...حدود دو روز طول کشید فردا باید ساعت شیش صبح راه میوفتادیم...واسه امروز بعد از ظهر با بچه‌ها قرار گذاشتیم.لباس پوشیدم و رفتم سمت پاتوقمون...سر چرخ و فلک

_سلاااام بر دوستان گرام چطورین

پری:ای خدا نگا چطور کپکش خروس میخونه 

_چیه نخونم؟خیر سرم قراره بریم اونجا مخ زنی

مهدیه:اول سلام دوم خوبی سوم خوبم چهارمم راست میگه بریم مخ زنی یکم بریم اون ور کرم ریزی اینجا که دستمون بسته بود میریم اونجا ازادیم

_راست میگه خیلی حال میده حالا بیخیال...برنامتون چیه؟

پری:یه جوری میگی برناممون چیه انگار میخوایم بریم اون ور اب چه می‌دونم خودت برنامت چیه؟؟

_خودتون میدونین ک به چی علاقه دارم حتما میرم سمتش

مهدیه:اووو مادمازل خانم میخوان برن بشن بازیگر پس بگووو 

_بازیگر کیلو چنده خواهر من؟همین که برم تو تئاتر برم رو سن خودش خیلیه

پری:خب تو میری این سمت ما چیکار کنیم؟

_اوممم خب نظرتون چیه بنویسیم کلاس والیبال هرچند والیبال هممون حرف نداره ولی واسه تفریح نظرتون؟

پری:راست میگه فکر خوبیه منم دلم تنگ شده واسه والیبال.موافقم

_مهدیه تو چی؟

مهدیه:حرفی ندارم فکر خوبیه 

بلند شدم و بغلشون کردم و ازشون خداحافظی کردم.رفتم خونه.همه خونه خالی بود تمام خاطره هام توی این خونه از جلوی چشمم گذشت یادش بخیر.رفتم گوشی رو برداشتم رفتم تو اتاق یه پارچه پهن کرده بودم رو زمین چون فرش هارو برده بودن.توی این فکر بودم که چیکار کنم که رفتم تو تلگرام مخ زنی...یه پروفایل فیک قشنگ گذاشتم رو پروفایلم و برووو که رفتیم... رفتم اول تو یه گپ اوووق حالم بهم خورد این دخترای بی ریخت چی تو خودشون دیدن که عکس پروفایلشون خودشونن.رفتم تو گپ ولی هیچی نگفتم بعد در اومدم چون میدونستم حتما یکی میاد پیوی،و همین طور هم شد یه پسره تقریبا جیگر بود نوشته بود سلام اصل میدی؟

منم نوشتم سلام انا هستم ۳۱ ساله از نا کجا اباد

پسره گفت این عکس پروفایلت مگه نیست؟

تازه فهمیدم که گند زدم گفتم آره خودمم خوب موندم نوشت اها

بعدش گفت ناکجاآباد کجاست؟گفتم از همون جایی که خودت توش هستی و بعد بلاک وای خدااا مردم چرا اینطوری شدن.بیخیال شدم رفتم تو اینستا انقدر چرخ زدم که فکر کنم نتم تموم شد.. رفتم فیلم هم دیدم با گوشی که مامان اومد تو اتاقم: بلند شو بریم دیگه

_کجا؟

مامان:مگه نمیخوایم راه بیوفتم؟

_خب اره ولی مگه ساعت ۶ نبود؟

مامان:یه نگاه به ساعت گوشی بنداز

نگاه کردم دهنم خورد به کف زمین یعنی این همه مدت سرم تو گوشی بود؟رفتم پارچه رو جمع کردم و سوار ماشین شدم...تمام خاطره هام از جلو چشمم گذشت.کسایی که سر کارشون میزاشتیم.چه اذیت ها که نمیکردیم.یادمه شب چهارشنبه سوری بود ترقه گرفتیم یواشکی انداختیم جلو پای پسرا انقد خندیدیم که نگو.شانس اوردیم ندیدنمون وگرنه اشهدمون خونده بود.انقدر به خاطره هامون فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد...با تکون های ماشین از خواب پاشدم.هوا به شدت گرم بود.خمیازه کشیدم و گفتم

_سلام بر اهالی ماشین کجاییم و کی میرسیم؟

بابا:به به خانم خوش خواب.نزدیک برسیم.

_اها چیییییییی؟

تا تهران که ۶ ساعت راهه اخه چطوری؟؟ یه نگاه به ساعت کردم نهههه!من از ساعت ۶ تا ۱۲ خواب بودم،خوب هرچند جای تعجب هم نداشت دیشب اصلا نخوابیدم.یکم خوراکی خوردم و اهنگ گوش دادم که بالاخره وارد شهر شدیم.مردم مشغول کار های خودشون بودن.حدود یه ساعت بعد بابام ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم..رفتیم تو خونه،خونه قشنگی بود.یه سالن بزرگ داشت و سه تا اتاق خواب خوبه.تو اتاق ها گشتم تا بالاخره اتاق خودم رو پیدا کردم رفتم توش و لم دادم رو تخت اوفیییییش چه خوبه

گوشی رو

برداشتم و زنگ زدم به پری

_الو سلام پری

پری:سلام چطوری رسیدی؟

_اره رسیدم شما کی میاید؟

پری:معلوم نی فعلا داریم اسباب جمع میکنیم.

_اها مهدیه چی؟

پری:اونا پس فردا راه میوفتن.

_عه خو خوبه زودتر بیاید ک ریده شده تو حوصلم

پری:خب بابا مگه دست منه اقا من برم کاری نداری

_نه گمشو

پری:بای

نمیدونستم چیکار باید کنم باز خوبه مهدیه اینا پس فردا میان امیدوارم خونه اوناهم نزدیک خونه ما باشه

رفتم حموم و یه دوش گرفتم،لباس پوشیدم و ولو شدم تو تخت رفتم خوراکی اوردم و یه فیلم ترسناک گذاشتم... باید زودتر میفتادم دنبال کار هام واسه کلاس تئاتر.بعد از ظهر بود بلند شدم رفتم پیش بابا دیدم سرش تو گوشیشه...

_بابایی خسته ای؟

بابا:نه چطور

_میگم میای بریم من رو کلاس تئاتر ثبت نام کنی؟

بابا:باشه ولی من جایی رو سراغ ندارم چیکار...

_نه بابا ادرس یه کلاس تئاتر خوب رو از فاطمه گرفتم

(فاطمه یکی از دوستام بود که زیاد باهاش رابطه نداشتم ولی واسه کلاس مجبور شدم بهش رو بندازم)

بابا:خوب این که خوبه کجاست

_تقریبا نزدیک خونه خودمونه یه چند خیابون باهامون فاصله داره

(چون خونه ما تقریبا بالا شهر تهران حساب میشد)

بابا:پس پاشو بریم....

_نه بابا ولش کن امروز خسته ای فردا میریم

بابا:باشه هرطور خودت میخوای

بلند شدم و رفتم سمت تی وی و رفتم فلش رو گذاشتم یه فیلم خفن گذاشتم.من عاشق فیلم ترسناکم و همیشه میبینم ولی وقتی فیلم تموم میشه تازه میفهمم چی به چیه و تازه ترس و وحشت میاد سراغم و اونجوریه که شب تو رخت خوابم بارون میاد...نشستم پای یه فیلم ترسناک که اسمش (آن) بود یه دلقک بود که هی بچه‌ها رو میخورد خب برادر این چه کاریه؟؟؟قحطی شده مگه...داستانش به علاوه ترسناک به رفاقت هم ربط داشت... جالب بود اگر دوستی شخصیت های داستان از هم میپاشید دلقکه همشون رو میکشت...فیلمش چه چرت بود چه خوب بود تموم شد.رفتم پیش مامان و بابا یه املت مشت زدیم تو رگ و رفتم سمت اتاق که نفهمیدم کی خوابم برد.فردا صبح با نور مستقیم خورشید تو چشمم بیدار شدم...هعی خدا یه روز دیگه و یه قرون دیگه..حالا نه اینکه منم چقدر کار میکنم و پول در میارم..خخخخخ.رفتم دست و صورتم رو شستم و یه صبحونه زدم تو رگ و رفتم پیش بابا که گفت:بلند شو بریم ثبت نامت کنم

_مرسییی بابا باشه

رفتم تند تند لباس پوشیدم و اماده جلوی ماشین منتظر بابام بودم.اومد و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.ادرس همون کلاس تئاتر رو دادم به بابا،بعد از حدود چهل و پنج دیقه به لطف ترافیک رسیدیم استرس داشتم...رفتیم تو عجب جای خنکی بووود جوووون.بابا گفت بشین اینجا تا من بیام منم نشستم عین گنجیشک سر صندلی...جالبه هیچ سرو صدایی نمیومد.فکر کنم کلاس هاشون از چند وقت دیگه شروع میشد...بعد از چند دیقه بابام اومد بیرون و گفت بیا تو.رفتم تو یه اقای خوش چهره با لباس سفید نشسته بود و مثلا به احترام من بلند شد..اقاهه: سلام خانوم بفرمایید بشینید.

_ممنون

اقاهه:خب از اشنایی با شما خوشبختم خانوم ایرانمنش من مفید فرد هستم مدیر موسسه فرهنگی هنری تئاتر و بازیگری(...)

_خوشبختم از اشناییتون

مفید فرد:خب قبل از شروع کلاستون باید اول ازتون تست بگیرم.اگر استعداد قوی داشته باشید میتونین داخل کلاس های عملی راه پیدا کنین اگر هم نه خب مسلما موفق نمیشین توی این رشته.منم مثلا به نشونه اینکه دارم به حرفش گوش میدم سرم رو تکون میدادم.

اقاهه:خب خانم ایرانمنش ببخشید زبونم لال فرض کنید پدرتون فوت شدن شما رفتارتون توی اون موقعیت چیه؟...یه بسم الله گفتم شروع کردم به نقش بازی کردن....

_بابا..بابا جونم کجایی؟مگه قرار نبود من و ببری دریا باباااا کجایی..این هارو میگفتم و اروم اشک میریختم که یواش یواش صدام اوج میگرفت 

_باباااا

مفید فرد:بابا دست مریزاد عالی بود و شروع کرد دست زدن

_ممنونم اقای مفید فرد

یه چنتا تست همینجوری ازم گرفت و سربلند از این تست بیرون اومدم

خدا رو شکرررر...از گفته های مفید فرد فهمیدم که دو هفته دیگه کلاس ها شروع میشن سوار ماشین شدیم و راه افتادیم..خواستم به پری و مهدیه بگم گفتم وقتی اومدن ببرمشون تو یه کافه اونجا بهشون بگم و یه جشن کوچولو بگیریم

انقدر تو فکر و خیال خودم بودم که نفهمیدم کی رسیدیم

پیاده شدیم بابا گفت:تو برو منم میام.منم سر تکون دادم زنگ زدم و رفتم تو خونه تا رفتم مامان اومد جلومو گرفت گفت چی شد مامان؟

_اوممم هیچی گفتن به درد این کار نمیخوری

مامان:من هی گفتم تو به درد این کار نمیخوری نگو نه

زدم زیر خنده مامان گفت:چیه؟قبولت نکردن خوشحالی؟

_وای مامان مگه میشه کسی منو ببینه قبول نکنه؟قبووووول شدمممممم

مامان اومد جلومو گرفت پیشونی مو بوسید و تبریک گفت

رفتم تو اتاق لباس هامو عوض کردم که دیدم بابا با یه جعبه شیرینی نشسته رو مبل

جووونم نون خامه‌ای گرفته من عاشق نون خامه ای ام.رفتم دوتا برداشتم و گذاشتم تو دهنم

بابا می‌خندید و گفت:نوش جونت این شیرینی بابت قبولیته

رفتم جلو و گونه بابامو بوسیدم و تشکر کردم

مامان هم کتلت درست کرده بود شام و خوردیم و رفتیم تو اتاق هامون.انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.صبح با صدای زنگ تلفن بلند شدم ایییی تو روحت هرکی که هستی گوشی رو بر داشتم 

_کیهههه

مهدیه:اول سلام دوم خوبی سوم خوبم چهارم کیه نه الوووو

_مهدیه خر این موقع روز زنگ زدی اینارو بگی ریدی تو خوابم هعی

مهدیه:فک نزن بیا پشت پنجره

_بیام که چی بشه آها اومدم خب؟

مهدیه:پایین رو ببین

پایین رو نگاه کردم

_خب که چی؟

مهدیه:خرههه کی رو میبینی؟

_یه دختر دراز که داره برام دست تکون میده حالا که چی؟

مهدیه:اخهههه الاغ اون دختر درازه شبیه کیه؟

_یکم شبیه توعه

مهدیه:خررر نفهم خب منم

تازه فهمیدم امروز مهدیه قرار بود بیاد مثل چی سریع رفتم پایین در رو باز کردم و دویدم طرفش و پریدم بغلش

مهدیه:یا خدا چند وقته من و ندیدی؟

_خفه شو دیوونه از اغوش من لذت ببر

مهدیه:اون که اره خیلیا تو حسرت بغلت هستن،به دنبال این حرفش هر هر خندید

_کی اومدید؟

مهدیه:یه دو ساعتی هست که اومدیم من برم یه استراحت کنم پرنیا هم فردا میاد

_عه پری که گفت طول میکشه تا بیاد

مهدیه:نمیدونم والا دیگه جور شد زود میان من برم خداحافظ

_برو خداحافظ

هوووف خدا رو شکر پرنیا هم زود میاد...

رفتم تو رخت خواب و دوباره گرفتم خوابیدم.بعد از خواب زمستونی بلند شدم.رفتم از اتاقم بیرون مامان منو دید:به به صبحت بخیر نه ببخشید ظهرت بخیر خوبید ایشالا؟

_عه مامان ول کن ناهار چی داریم؟

مامان:خورشت قیمه درست کردم

_جوووون

رفتم یه دوش گرفتم و بعدش رفتم لباس پوشیدم و رفتیم سر میز ناهار.غذا خوردیم و بلند شدم سمت اتاقم گوشی رو برداشتم طبق معمول یه پیام اونم از یار همیشگیم(ایرانسل) داشتم،چیه؟صحبت از یار شد فکرتون رفت سمت اون چیزا؟نه خیییر ما از اون شانس ها نداریم البته قیافم خوبه پوست سفید مژه های پر، رنگ چشمم هم انقدر قهوه ایه سوختست که در نگاه مشکی میاد دماغم هم خدا رو شکر خودم رو چشم نزنم قلمی قلمیه خیلی بهم پیشنهاد دوستی از طرف پسرا شده ولی خودم دوست نداشتم... پیام دادم مهدیه کجایی؟امروز هستی بیایم بیرون؟دیدم جوابی نیومد...رفتم سمت تلویزیون اتاقم یه فیلم گذاشتم.فیلم چرتی بود ولی از بیکاری بهتر بود مهدیه خانوم هم جواب داده بود نوشته بود نمیتونه...ای تف تو روحت مهدیه.رفتم یه رمان خوندم.انقدر خونده بودم چشمام درد گرفته بود صدای مامان اومد:بلند شو بیا شام

یا خدااااا چرا انقدر زمان زود میگذره؟؟؟؟شب شده بود هوووف.رفتم سمت میز شام،شام رو خوردم و چپیدم تو اتاق.نت رو روشن کردم چند تا پیام از مهدیه و پری داشتم.پری نوشته بود فردا ساعت نه صبح اینا اینجاست با مهدیه میان سراغ من.مهدیه هم همین رو گفت هوووف پس فردا باید زود بیدار شم گوشی رو روی ساعت ۹:۳۰ گذاشتم و با یه عالمه فکر و خیال خوابم برد.صبح با صدای عر عر الاغ از خواب بلند شدم....ای خداااا یادم رفته بود الارم گوشی رو عوض کنم رفتم یه آبی زدم دست و صورتم و رفتم سمت کمد لباس.چی بپوشم؟؟؟

یه مانتو ابی لی با یه شلوار سندبادی لی پوشیدم و روسریم رو یه مدل لایت و شیک بستم عینک مطالعه ام هم زدم گوشی رو برداشتم.صدای تک گوشی نشون داد پری اینا دم درن.رفتم پیش مامان بهشون گفتم میخوام با بچه‌ها بریم کافه.اونم گفت برو.رفتم بیرون و با دیدن اونا رفتم پیششون

پری:اووو مادمازل تیپ زده جان من خبریه؟

_اول سلام دوم خوبی سوم خوبم چهارم رسیدن بخیر پنج خفه شو

پری: مهدیه کم بود توهم اضافه شدی؟؟

هممون زدیم زیر خنده

_خب دیگه کر خر های عزیز یه کافه همین یه خیابون اون ور تر هست بریم اونجا 

همشون با سر موافقت کردن و رفتیم سمت کافه

خدا می‌دونه توی این راه چقدر پری و مهدیه به مردم تیکه مینداختن....

رسیدیم تو کافه اوووو عجب جااییه.خیلی شیک بود فکر کنم اون جوری بود که باید کلیه تو میفروختی پول یه چایی اینجا رو بدی هممون رفتیم سر یه میز نشستیم.گارسون اومد و ماهم موندیم تو خماری چی سفارش بدیم!!

من یه قهوه تلخ سفارش دادم،پری هم نسکافه مهدیه هم کاپوچینو..گارسون رفت پری به حرف اومد:حالا چرا اوردیمون اینجا؟خبریه؟

_مگه بده؟خب نمیومدی

پری:خفه بابا یه خبری هست چی شده؟

_اوووم خب رفتم واسه کلاس بازیگری و قبووول شدممممم

هردوشون ماتشون برده بود و هردو باهم یه جیغ خفه ای کشیدن

_عههه چخبرتونه؟شرفمون رو بردید

مهدیه:مرده شورت رو ببرن هی قبووول شدی بعد میگی خوشحالی نکنیم؟؟؟کم خبری نیست به خدا

پری:وااای خدااا میدونستم توهم یه پخی میشی بالاخره میتونم یه عکس با تو بگیرم بزارم اینستا

به خل بازی هاشون داشتم میخندیدم که در کافه باز شد و جوووونم.سه تا پسر جیگر اومدن تو کافه وااای چقدر قشنگ بودن..البته به چشم خواهری اومدن نشستن میز رو به روی ما یه نگاه به پری و مهدیه کردم اونا هم ماتشون برده بود با بشکن های من همشون برگشتن سمت من

پری:جلل خالق اینا کی بودن؟فرشته یا ملکه میدونستم اینا همش از پا قدم منن

مهدیه:خفه بابا پری چی چیو از پاقدم توان 

بعدش هردو تاشون برگشتن مثل بز زل زدن به اون پسرا...اون دوتا پسر داشتن مارو نگاه میکردن الی یه پسره ک خیلی خوشگل و جیگر و البته فکر کنم خیلی مغرور بود برگشت نگاه کرد به ما یه پوزخند زد و گفت:خانوما چوپون نمیخواید؟ایییی تو روحتون . بهمون قهوه ایمون کرد.پری و مهدیه از خجالت اب شدن...زورم برد برگشتم سمتش و گفتم:چوپون داریم سگ نمیخوایم.تا این رو گفتم پری و مهدیه پوکیدن از خنده البته به جز اونا کافه رفت رو هوا مردم خیلی هاشون داشتن میخندیدن بهمون.اون دوتا دوستاش هم مرده بودن از خنده اما اون پسره قرمز شده بود کارد میزدی خونش در نمیومد.یکی از دوستاش گفت:مانی بیا . بهت حرف نزنی الان سنگین تری...اوووو اسمش هم مانی بود مثل خودش قشنگ و خوشگل.یه صورت خیلی قشنگ ته ریش داشت دماغ قلمی مثل خودم با چشم های تقریبا عسلی یه لباس جذب مشکی هم پوشیده بود با یه گردنبند زنجیری نقره ای یه شلوار جذب هم پوشیده بود.بیخیالش شدم دیدم مهدیه و پری فقط نگاه میکردن و میخندیدن..بعله دیگه اونا نخندن کی بخنده؟

_خفه شید فقط، اسکلا مثل چی زل زدید بهشون توقع که ندارید از اینا بهمون تیکه بندازن هااا؟

مهدیه در حالی که میخندید:وای مح مح محدثه مردم از خنده خوب قهوه‌ایش کردی و بعد شروع کرد قهقهه زدن...

_خفه شید الان تازه به این نتیجه رسیدم که همون طویله جاتونه

بعد از کلی کل کل گارسون اومد و سفارش هامون رو اورد.... بچه‌ها مثل ادم های با کلاس که چه عرض کنم عین این کسایی که پادشاهن میخوردن یعنی ایییییی تف بهتون که به خاطر این پسرا دارین اینجوری میخورین اینا لیاقت ندارن....

در حال خوردن بودیم ولی هر سه مون زیر چشمی اون پسرارو میپایدیم...یکی از اون پسرا داشت میخندید که یهو قهوه‌ش ریخت رو لباسش...اون یکی بهش گفت محمد برو بشورش... بلند شد و رفت.مهدیه برگشت سمت ما گفت:این جیگره که اسمش محمده مال منهه ها تورش نکنین!!

پری:. تو قیافه تو با همون محمدت

مهدیه:خفه شووو

پری:چپه شو

مهدیه:خیلی بیشوری هاا

همون جوری مشغول کل کل بودن که سرم رو بلند کردم و نگام تو نگاه مانی گره خورد....چنان اخمی رو چهرش 

بود که فکر کنم خودمو خیس کردم.مطمئن بودم اگر این منو تنهایی جایی گیر میاورد با یه چاقو کارم رو ساخته بود نهههه خدایا هیچ وقت نزار این بشر نزدیک من شههههه میترسم ازش.بعد از خوردن قهوه ها بلند شدیم حساب کردم و زدیم بیرون.از پری خواستیم ادرس یه کلاس والیبال خوب رو پیدا کنه بریم برای ثبت نام وگرنه تابستونمون حیف میشد.بعد از کلی فک زدن رفتیم خونه.رفتم تو اتاقم و لباس هامو عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت.اتفاق های امروز رو توی ذهنم مرور کردم....نمیدونم چرا همش اون مانی با اون چشاش توی ذهنم بود.اهه ولش کن بابا اون دیگه چه خریه.خیلی خسته بودم بدون ناهار خوردن خوابم برد.....

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت دوم

 

یه هفته بدون اتفاق خاصی گذشت...قرارمون با بچه‌ها این بود که روز های زوج بریم به همون کافی شاپه..فردا شنبه بود و اولین روز کلاس من....خیلی استرس داشتم نمیدونستم چرا!از شدت استرس ناهار نخوردم.دلم گرفته بود شدید زنگ زدم به بچه‌ها با هم هماهنگ کردیم بریم بام تهران.لباس پوشیده و اماده منتظر بودم پری اینا زنگ بزنن.صدای گوشی بلند شد و این معلوم شد که جلوی درن رفتم جلو و با دیدن ماشینی که پری و مهدیه سوارش بودن ماتم برد...دیوونه هاااا ما هنوز ۱۶ سالمونه!!!! رفتم سوار ماشین شدم از حرص در ماشین رو محکم کوبیدم بهم...

پری:هووی چته حیوون درو اروم ببند

_خفه شو پری.این ماشین رو واسه چی آوردی؟پلیس بفهمه هنوز به سن قانونی نرسیدیم چه گلی می‌خوایم بریزیم تو سرمون؟

پری:خب اول از این همه گل رس بگیر دوم اینکه از کجا میخواد بفهمه؟مگر اینکه خودت کرم بریزی و پلیسی که دیدی بپری بغلش و بهش بگی ما هنوز به سن قانونی نرسیدیم

_بابا مگه بیکارم؟راه بیوفت حالا فقط امیدوارم تِر نزنی که جریمه بشیم و به فناااا بریم

و بعدش پری هم راه افتاد.ایییی حوصلم پوکید 

_مهدیه تو که جلویی ضبط ماشین رو روشن کن

مهدیه ضبط ماشین رو روشن کرد و اهنگ نوازش امیر تتلو پخش شد هممون شروع کردیم با اهنگ خوندیم....اهنگ که تموم شد رو یه اهنگ نگه داشتم اهنگ دیوار از مهدی احمدوند.هممون با این اهنگ خاطراتی داشتیم.گذاشتمش و شروع کردم به خوندن

دوری تو چشممو

تا این رو خوندم مهدیه و پری برگشتن سمتم هردشون مونده بودن این آهنگ رو از کجا آوردم بهشون یه لبخند زدم مهدیه صدای ضبط رو بلند کرد

میسوزونه مثل دود

وقتی میخوادت دلم

عاشق این قصه بود

قصه تو ته کشید

منو به اتیش کشید

وقتی حرف رفتنو

چشمای تو پیش کشید

خود به خود اشک تو چشمام جمع شد و زدم زیر گریه دلم خیلی پر بود...پری و مهدیه هم اشک تو چشماشون جمع شده بود انقدر غرق اهنگ بودم که نفهمیدم کی رسیدیم....خدایا این منظره عاااالی بود تمام تهران زیر پات بود....همینطوری چشم دوخته بودم به برج میلاد..خلاصه پرنیا و مهدیه اومدن جلو انقدر از خاطرات کرم ریزی هامون گفتن که دیگه داشتیم جررر میخوردیم از خنده..یادمه یه دف مهدیه گوشیش رو اورد با یه خط دیگه زنگ میزدیم مزاحم میشدیم.نوبت من شد زنگ زدم الکی به یه شماره ای که یه خانوم برداشت.گفتم الو سلام خوبی؟

زنه هم گفت_سلام مرسی شما؟

_اوووم ببخشید عسل دارید؟

زنه_بعله چطور؟

_خب خوبه ماهم شکر داریم

گوشی رو قط کردیم و پهن زمین شدیم جررر خوردیم از خنده...بعدش نوبت مهدیه شد زنگ زد که از بخت زیبای ما یه پسر برداشت

پسره:الووو

مهدیه:سلام اقای چنگیز چمچاره؟

پسره:بله خودم هستم

هممون ماتمون برد مهدیه به خودش اومد و گفت

مهدیه:ببخشید اشتباه شد اقای بهزاد ایرانی؟

پسره:بله خودم هستم

عجبببب بشری بود هاااا!از رو نمیرفت

مهدیه دید اوضاع خیطه قط کرد گوشی رو

هعی یادش بخیر چه زود گذشت....بلند شدیم و سوار ماشین شدیم بالاخره بعد از کلی مسخره بازی رفتیم خونه...رفتم تو که دیدم مامان داره همه جارو تمیز می‌کنه؛

_مامان سلام خوبی.خبریه؟

مامان:سلام خوبی...اره مهمون داریم فردا شب یعنی قراره دعوت کنیم.

_خیر باشه کی هست؟

مامان:زنگ بزن به مهدیه و پرنیا واسه فردا شب بهشون بگو بیان اینجا..

_اها باشه

رفتم تو اتاقم و لباس هامو دراوردم.گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به پری و مهدیه و واسه فردا شب دعوتشون کردم خونمون اونا هم بعد از کلی زحمت میدیم و از این زر ها قبول کردن..معلوم بود این حرفارو مامان هاشون میگن که بگن پشت تلفن به من وگرنه اگر به خودشون بود مثل خر سر مینداختن پایین میومدن...خخخخ والا.

شام خوردیم و رفتم تو اتاقم فردا ساعت ۲ ظهر تا پنج بعد از ظهر باید میرفتم کلاس.رفتم یه فیلم گذاشتم بعد از تموم شدن فیلم خوابم برد.صبح با صدای گوشی از خواب پاشدم.اییییی خدا امروز قراره چه روزی شه! بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم یه صبحونه مشت هم زدم تو رگ رفتم سمت اتاقم یکم مرتبش کنم..صدای زنگ پیام گوشیم بلند شدم دیدم پری با مهدیه پیام گذاشتن تو گروه که حواست باشه امروز نری سر کلاس شرف خودت رو ببری.. بعد از جمع کردن اتاق دیدم ساعت شده ۱۲ رفتم یه کم از شام دیشب خوردم که وَر دلم رو بگیره بعدش رفتم یه دوش گرفتم.

درومدم و یه مانتو سیاه سفید که روش کار شده بود با یه شلوار دمپا مشکی پوشیدم روسری مشکی هم سرم کردم...یه کمی هم آرایش کردم...جووون چه جیگری شدم..یه بوس واسه خودم فرستادم از تو ایینه واسه خودم.یه بسم الله گفتم و از در خونه خارج شدم.واسه خودم تو خیابون ها میرفتم و هندزفری هم تو گوشم گذاشته بودم و اهنگ گوش میکردم انقدر غرق اهنگ بودم نفهمیدم کی رسیدم...یه بسم الله گفتم رفتم تو.... شلوغ بود تقریبا.رفتم تو یه کلاسی، فکر کنم کلاسمون اون بود رفتم نشستم رو یکی از صندلی ها.حدود ۳۰ نفر بودیم.۱۵ تا پسر و ۱۵ تا دختر بودیم.هرکس مشغول حرف زدن بود منم سرم تو لاک خودم مشغول کارهای خودم بودم که یهو یه صدای اشنا اومد،برگشتم سمت صدا که دیدم مانی هم توی این کلاسه....شتتت این اینجا چیکار میکنه؟.داشتم دفتر هامو از کیفم در میاوردم که یهو در کلاس باز شد و یه اقایی که پشتش به من بود وارد شد.....سرم پایین بود که صداش با لحن سردی بلند شد:(سلام به همگی روز اول کلاستون رو خوش امد میگم)سرم رو بلند کردم و نگاش کردم....

یه اقای خیلی خوش تیپ و خوش رو...اولش شروع کرد یه سری قوانین رو گفتن:خب خوشم نمیاد کسی دیر بیاد سر کلاس راس ساعت ۲ اینجا باید باشین...کسی هم اگر حرف گوش نکن باشه سر کلاس من جاش نیست.....و خیلی دیگه از این چرتو پرتا.....شروع کرد یکی یکی اموزش دادن اصلا هنر نمایشی چیه و خیلی چیزای دیگه.....ماهم تمام این نکات رو توی دفترمون یادداشت میکردیم...بعد از تموم شدن کلاس وسایلم رو جمع کردم و بلند شدم سریع زدم بیرون .ساعت ۵:۶ دیقه بود زدم بیرون که یه پیام از طرف پری با مهدیه اومد گفت بیا همون کافی شاپه.منم یه پیام دادم به مامانم که میرم کافی شاپ از اون ور با بچه‌ها میایم سمت خونه خودمون.راه افتادم سمت کافی شاپ رفتم دیدم همون دوتا پسر اون روزی که با مانی بودن نشسته بودن ولی مانی نبود......ایییش،نباید هم باشه.رفتم تو نشستم پیش بچه‌ها

طبق معمول قهوه سفارش دادم که دیدم یکی از در اومد تو و کسی نبود جز ماااانی خاااان...یه نگاه به میز ما کرد یه چند دیقه مثل چی زل زده بود بهم بعد رفت سر میز خودشون....مانی با همشون دست داد به یه پسری که اسمش رو نمیدونستیم گفت:مهراد کیفت تو ماشینم جا مونده....اها پس اسم اون دیگریشون هم مهراد بود.....(مانی،مهراد،محمد)سه میم تفنگ دار.....خخخخخ

ماهم بلند شدیم حساب کرد پری رفتیم سمت در که دهنمون باااز مونده بود...مانی با مهراد تو یه ماشین فراری خوشگل قرمز نشسته بودن....

پری:یا ابلفرض این ماشین یا جییگر؟ جیگررر که نه هلوووو.مُحَن همین رو تورش کن

_خفه بابا پری دهنت رو ببند این همین الانشم با من لجه وای به حال اینکه بفهمه به ماشینش مثل بز نگاه کردیم....

بعدش هم راه افتادیم سمت خونه ما، چون بچه‌ها شب اونجا دعوت بودن...شب خوبی بود بعد از خوردن شام با بچه ها رفتیم تو اتاقم.

پری:راستی بچه‌ها فردا میاید واسه ثبت نام کلاس والیبال؟

_مگه جایی رو پیدا کردی؟

پری:اره پیدا کردم روز های فرده کلاس هاش به خاطر تو چون روز های زوج کلاس داری...

_دستت درد نکنه هستم

مهدیه:منم طبق معمول پایه

پری:خب فردا باید ساعت نه اونجا باشیم باشگاه صبحاست.

_پس امشب خونه ما بمونید باشه؟

پری:من حرفی ندارم میمونم حالا که اصرار میکنی

_مهدیه توهم بمون باشه

مهدیه:حالا تا بینم چی میشه

خانواده پری و مهدیه قصد رفتن کردن بهشون گفتیم جریان چیه اوناهم گذاشتن پری و مهدیه اینجا بمونن

رفتیم تو اتاقم رخت خواب پهن کردیم...هممون تو فکر بودیم.به اینده نامعلوم.

_میگم برو بچ امسال دیگه باید بریم واسه انتخاب رشته!میخواین چه رشته ای برید؟

مهدیه:نمیدونم والا هرچی باشه میرم تجربی

پری:منم همینطور تو چطور؟

_تجربی رشته خوبیه اما خب دوست دارم برم تو حرفه فیلم و سینما...

پری:خب پس راهمون از هم جدا میشه...

_اره....حیفه ولی شما دوتا غزمیت نباید من رو فراموش کنید هااااا.وگرنه دارم براتون.

پری:هرچی هم باشه توی بیشور رو فراموش نمیکنیم غزمیت جون

خلاصه بعد از کلی چرتو پرت گفتن بالاخره گرفتیم خوابیدیم.صبح با صدای الارم گوشی مثل جن زده ها هممون از خواب پریدیم.ساعت ۸:۱۵ بود.بدو بدو رفتیم اب زدیم به دست و صورتمون لباس پوشیدیم خواستیم از در بریم بیرون مامانم جلو بچه‌هارو گرفت...

مامان: کجا کجا اول صبحونه

پری:خاله جون دستت درد نکنه عجله داریم

مامان:نه نمیشه حداقل باید یه لقمه بزارید تو دهنتون نمیشه که شکم خالی برید...

به اجبار مامان سریع نفری یه لقمه گرفتیم و از خونه زدیم بیرون...پری گفت یکم از اینجا دوره سالن.مجبور شدیم با تاکسی بریم...بعد از ۴۵ دیقه بالاخره رسیدیم.یه سالن خیلی بزرگ که هم خانوم ها و هم دختر های هم سن و سال ما داشتن کار میکردن.رفتیم پیش یه خانومی که فکر کردیم مربیه چون داشت به بچه‌ها اموزش میداد،پری حرف زد...

پری:سلام خانوم محمدی؟

زنه:بله خودم هستم اومدید برای ثبت نام؟

پری:بله خانوم

محمدی:برید اونجا تا بیام.و اشاره کرد به گوشه سالن رفتیم اونجا محمدی هم اومد

محمدی:خب برای اموزش اومدید یا نه از قبل بلدید؟

پری:نه اموزشمون تکمیله هر سه نفرمون اومدیم برای تمرین دلمون خیلی برای والیبال تنگ شده

محمدی:خب اگر برای اموزش نیومدید کلاستون روز های فرد از ساعت ۹ تا ۱۱ هست.الان هم کار های ثبت نامتون رو انجام بدید برید گرم کنید برید تو زمین کار کنید...

خلاصه کار های ثبت نام رو انجام دادیم.مانتو هامون رو دراوردیم هرسه مون یه لباس استین کوتاه زیر لباس هامون داشتیم.شروع کردیم نرمش کردن گرم که شدیم رفتیم تو زمین شروع کردیم کار کردن....اخ که چقدر دلم برای والیبال تنگ شده بود اون روز اولین جلسمون بود.بعد از تموم شدن کلاس سوار تاکسی شدیم راه افتادیم سمت خونمون.قرار شد امروز بعدازظهر بریم کافه...رفتم خونه یه ناهار مشت زدم تو رگ رفتم یه دوش گرفتم بعدشم گرفتم خوابیدم.با صدای گوشی که ساعت ۳:۴۵ رو نشون میداد بیدار شدم رفتم لباس پوشیدم...صدای زنگ گوشی بلند شد دیدم پریه

_الووو پری

پری:سلام بیا جلو درم

_اومدم

بلند شدم و رفتم بیرون...پری خودش تنها بود

_سلام.پَ مهدیه؟

پری:گفت امروز ممکنه شلوغ باشه من زودتر میرم جا بگیرم

_اها

راه افتادیم سمت کافه.وارد کافه شدیم... دیگه اینجا تقریبا شده بود پاتوق جدیدمون.گارسون اونجا مارو میشناخت دیگه.داشتیم دنبال مهدیه میگشتیم که با دیدن صحنه رو به رو منو پرنیا ماتمون برد.....محمد نشسته بود کنار مهدیه داشتن بگو بخند میکردن...رفتیم جلوتر 

_سلام عرض شد مهدیه خانوم

مهدیه:عه سلام اومدین؟بیاین اینجا میز ماست

بعدش هم از محمد خداحافظی کرد اومد سمت میز خودمون

پری:عوضی بالاخره تورش کردی؟؟؟

مهدیه در حالی که میخندید گفت:من تورش نکردم خودش تورم کرد...من تنها نشسته بودم رو میز خودمون اومد گفت اگر تنهایی بیا اینجا منم رفتم نشستم پیشش.گفت اسمت چیه بچه کجایی اسم دوستات چین حتی شمارشم داد

_لابد توهم مثل خر همه چیو براش گفتی؟

مهدیه:نباید میگفتم؟

_هوووف مهدیه ادم از دست تو روانی میشه شمارشم گرفتی لابد؟

مهدیه:اره خب

در همین لحظه گارسون اومد و سفارشات رو گرفت و رفت.داشتیم بحث میکردیم که مانی و مهراد اومدن تو.... عجب تیپی زده بود این مانی...لامصب خیلی قشنگ شده بود.یه جورایی هم من هم مهدیه و هم پری به اینا عادت کرده بودیم چون پاتوق اینا هم اینجا بود...بدون توجه به ما اومدن نشستن رو صندلی...بعد از کلی بگو بخند بلند شدیم تا بریم... فردا با این شمر همکلاسی ام....خدایا خودت بخیر کن.....

 

(چند ماه بعد....)

 

تابستون امسالمون خیلی خوب بود...درسته اومده بودیم توی شهر غریب و فامیل هامون شهرستان بودن اما مهم اینه باز دوستامون رو داریم...حدود دو ماهه از باز شدن مدرسه ها میگذره و من هم همینطور با توجه به علاقم رفتم رشته هنر. تویه مدرسه با یه دختره که اسمش هلیا بود دوست شدم خیلی دختر خوبیه.مهدیه و پرنیا هم رفتن رشته تجربی.ولی اصلا رابطه هامون باهم قطع نشده که هیچ نزدیک تر هم شدیم.کلاس بازیگری رو هنوز هم ادامه میدم..مانی هم هنوز همکلاسمیه.کلاس مقدماتی بازیگری و تئاتر هم تموم شده حدود یه ماه دیگه میرم کلاس تکمیلی یعنی همش روی سن کار میکنیم.مهدیه هم همچنان با محمد رابطه داره خیلی باهم خوبن امیدوارم همیشه همینطور باشن چون مهدیه خیلی وابسته به محمد شده میترسم اگه مشکلی پیش بیاد و از هم جدا شن مهدیه ضربه بدی بخوره.امروز شنبه بود با بچه‌ها میخواستیم بریم کافه.خدا رو شکر مدرسم صبح بود اونا هم همون تایم بودن به خاطر همین بعد از ظهر آزاد بودیم.بلند شدم یه مانتو شیک و قشنگ پوشیدم یه شلوار لی هم پوشیدم عینک و شالم هم پوشیدم و منتظر بودم پری اینا بیان.زنگ گوشی دراومد..مهدیه بود.

_الوووو جانم مهدیه

مهدیه داشت با صدای بلند گریه میکرد

_خدا مرگم بده مهدیه چی شدههه؟مهدیه خوبی؟؟؟چته

مهدیه:محدثه با پرنیا بیاین اینجا کسی خونمون نیست

_باشه اومدم

سریع رفتم پایین در و باز کردم دیدم پرنیا داره از اون بالا میاد سمت خونه ما سریع دویدم سمتش 

پری:چته چرا دویدی؟

داشتم نفس نفس میزدم 

_مهدیه گفت بریم خونشون

پری:چرا؟چی شده؟

_حرف نزن فقط بیا

خونه مهدیه اینا تقریبا میشه گفت نزدیک خونه ما بود...تویه راه همه چی رو تعریف کردم

پری:خدایا خودت بگذرون.راستی...

_تو دیگه چته؟

پری:اوووممم اون پسره مهراد بود؟

_خب؟

پری:خونشون نزدیک خونه ماست دیشب هم برامون آش اورد

_چییییی؟همین دوست مانی؟

پری:اره...رفتم در رو باز کردم دیدم اینه خیلی جا خوردم ولی وقتی گفت همسایتونیم بیشتر جا خوردم.گفتم کدوم همسایه؟تهه کوچه رو نشون داد

درحالی که میخندیدم گفتم

_از نظر اون ته کوچه همسایست...خخخخ وای خدا.پری به نظرم چشمش تورو گرفته

پری:خفه بابا با اون دماغش...عین کرکس میمونه یه لباس صورتی هم میپوشه قشنگ خود پلنگ صورتی میشه...

بعد از کلی فک زدن زنگ در رو زدیم.مهدیه در رو باز کرد رفتیم تو.به محض اینکه رفتیم تو جیغ بلندی کشیدیم

_خدااا مرگم بده مهدیه چه غلطی کردیییی؟نفهم چیکار کردی؟؟؟

تمام وسایل اتاق و خونه شکسته بودن... مهدیه گریه میکرد و جیغ میزد.

پری:مهدیه تورو جون داداشت جون مامانت بگو چی شده؟

مهدیه جیغ میزد و می‌گفت:محمد محمد، خدا ازت نگذره خدا بکشت عوضییییی کثااافت (.......)

شرمنده فحشش رکیک دار بود.

_مهدیه جون من بیا بشین بگو چی شده؟

پری سریع رفت یه اب قند اورد برای مهدیه

مهدیه یکم ازش رو خورد... اروم که شد شروع کرد حرف زدن:از کجا براتون بگم؟رفته بودیم با داداشم کافه یادم رفته بود گوشیم رو بردارم.همون جوری رو میز بود نزدیک های خونه بودیم که یادم افتاد گوشیم باهام نیست.به داداشم گفتم بره خونه خودم میارم رفتم کافه...

به اینجا حرفش رسید شروع کرد گریه کردن:محمد با یه دختره تو کافه بود....منو دید شکه شد ولی یه پوزخند زد بهم

بعدش شروع کرد با صدای بلند گریه کردن.

_دروغ میگی!!!از محمد بعیده!

مهدیه:نه اتفاقا الان به این نتیجه رسیدم که از هر اشغالی هرچیزی بر میاد..... تقصیر منه خیلی بهش وابسته شدم!!!شروع کرد گریه کردن....

پری: مهدیه جان من آروم باش تورو خدا عزیزم خودت رو اذیت نکن...خدا خودش جای حق نشسته.

مهدیه:هرچند طول میکشه به کل فراموشش کنم اما سعیم رو میکنم

بلند شدیم باهم کل خونه رو تمیز کردیم....هوووف خدا لعنتت کنه محمد ببین چه به روز مهدیه اوردی!!!!زنگ زدم به مامانم اطلاع دادم که مهدیه حالش خوب نیست میبریمش بیرون یکم حال و هواش عوض شه شاید هم شب رفتیم خونه پرنیا اینا که فرداش بریم باهم کلاس والیبال.مهدیه رو بلند کردیم لباس هاشو پوشید.رفتیم بیرون.سوار تاکسی شدیم رفتیم بام تهران.بعد از کلی مسخره بازی بالاخره مهدیه یه لبخند زد.... شب هم رفتیم خونه پرنیا اینا...تو راه بودیم سمت خونه پری اینا که سرو کله مهراد پیدا شد...پری معلوم بود توپش پره از دست گند کاری رفیقش محمد.

مهراد:سلام پرنیا خانوم

پری عصبی یه نفسی داد بیرون و گفت:علیک فرمایش؟

مهراد تعجب کرد از رفتارش...پرنیا دید ساکته گفت

چیه؟ما کاری کردیم یا اون رفیق کثافت شما؟؟؟حیف وقت رفیق من که گذاشت واسه دوست شما همتون از هم بدترین...مهراد خواست حرفی بزنه که پری در رو باز کرد و رفتیم تو....

مهدیه:پری این چه کاری بود؟چرا اینارو بهش گفتی؟

پری:حقش بود خواهر من..باید بفهمن با کدوم حیوونی دوستن ولش کن بابا

خلاصه رفتیم تو با مامان پری سلام علیک کردیم لباس هامون رو دراوردیم رفتیم تو اتاق پری لم دادیم رو تختش....یکم استراحت کردیم رفتیم کمک مامان پری واسه شام..شام رو تو بگو و بخند خوردیم الی مهدیه...الهی بمیرم برای رفیقم حالش اصلا خوب نبود....خلاصه بعد از جمع کردن سفره رفتیم تو اتاق پری..پری هم تلویزیون اتاقش رو روشن کرد فیلم ترسناک جن‌گیر رو گذاشت.....ترسناک بود ولی نه زیاد...اون شب کلی چرتو پرت گفتیم که بالاخره خوابمون برد.صبح هم بلند شدیم رفتیم کلاس والیبال....حدود یه ماه از اون شب میگذره اتفاق خاصی نیفتاد... دیگه حتی اون کافه هم نمیرفتیم اگر میرفتیم فوقش چهار هفته یه بار چون مهدیه یاد محمد میوفتاد.... امروز دوشنبه‌س و اولین روز کلاس تکمیلی تئاترم...استرس داشتم خیلی وقت بود مانی رو ندیدم...رفتم تو تقریبا هممون همونایی بودیم که تو کلاس اولی باهم بودیم.ولی این کلاس فرق داشت.مانی هم بودش...اطلاع زیادی از مانی نداشتم فقط میدونم اسمش مانی فامیلیش هم تهرانی.دیگه چیزی ازش نمیدونم حتی نمیدونم چند سالشه!!!جالب بود فکر کردم تلافی کارم رو سرم درمیاره ولی اصلا کاری نکرد...تو کلاس مقدماتی هم خیلی خشک و مغرور بود...لحنش با تمام بچه‌ها سرد بود.حقم داشت تو کلاسمون چنان این دخترا عشوه میومدن هرکس بود میزد تو جاده خااااکی.خلاصه رفتم سر اتاق گریم اونجا یه در بود میرفتیم توش که لباس هامونو در بیاریم منم رفتم تو و لباس هامو در اوردم و باید لباس های مخصوص نمایش رو میپوشیدم...توی کلاس خیلی پسرا بهم نخ میدادن ولی محل سگ بهشون نمیدادم اییییش پررو میشدن خب!!خودم رو اماده کردم،داشتم میرفتم سر سن که جلو پامو ندیدم شپلق افتااادم زمین....ای نننننههه پام ناقص شد ای تف تو روحم...دیدم صدای قهقهه یه نفر بلند شدم ای مررض بگیری هعی به کوری من میخندی؟ولی لامصب عجب قشنگ میخنده هااا

برگشتم دیدم بعلههه اقا مانی مثل بز زل زده بهم و هر هر میخنده....اخی دلم براش تنگ شده بود خود به خود با دیدنش ضربان قلبم بالا رفت.خودم رو از شُلِکسی دراوردم بلند شدم خودم رو تکوندم...داشتم از کنارش رد میشدم که با یه پوزخند گفت:هع خانوم کوچولو کور تشریف دارن....که دیدم صدای خنده چنتا دختر عشوه خرکی بلند شد.....باشه اقا مانی بچرخ تا بچرخیم....

منم فقط با توجه به این حرفش یه لبخند زدم بهش...فکر کنم متوجه شده بود که این لبخندم از ۱۰۰ تا فحش بدتر بود. استاد اومد وشروع کرد فک زدن که باید چیکار کنیم چیکار نکنیم....بعضی اوقات وسط صحبت هاش سوال میپرسید ماهم جواب میدادیم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت سوم

 

سه هفته گذشت کلاس بازیگری و مدرسه سرجاش بودن...مهدیه هم شکر خدا دیگه کنار اومد با این قضیه.این هفته روز دوشنبه نمایشمون رسمی میشد و مردم میتونستن بلیط بگیرن بیان واسه تماشای نمایش...توی این روز ها مانی خیلی من رو اذیت کرد.. تیکه مینداخت...حرصم میداد، اما گفتم که به وقتش تلافی میکنم.وقتش هم موقع نمایشه.نمیگم تا تو خماری بمونین..خخخخ.فردا نمایش بود خیلی استرس داشتم زنگ زدم به بچه‌ها گفتم که بیاید بریم بام تهران اونا هم قبول کردن.اماده شدم و با تک خوردن گوشی رفتم پایین.

_سلام بر برو بچ منگل چطورین؟؟

پری:مرسی ممنون چطوری غزمیت

_خفهه.مهدیه خوبی؟لالی

مهدیه:نه لال نیستم بابا تو فکرم.

راه افتادیم سر خیابون تا تاکسی بگیریم.یه تاکسی وایساد و سوار شدیم.راه بدون هیچ حرفی طی شد...بالاخره رسیدیم بام تهران...نمیدونم والا چقدر اینجا به من ارامش میداد...مردم میرن امام زاده ارامش میگیرن من میام اینجا...دوتا بلیط از جیبم دراوردم دادم به مهدیه و پری،قبلش هم تو مدرسه به هلیا یه بلیط دادم که واسه فردا نمایش بیاد

_هوووی بگیرید اینو دستم افتاد

پری:این چیه؟

_کوری بلیط تئاتر،فردا تئاترمونه.بیاید ببینید رفیقتون قراره چه گُلی بکاره

مهدیه:جان من نرینی فردا توش هااا،خیالت راحت فردا هستیم.

_نترس بابا اگر برینم توی تو میرینم

پری:هاااار هااااار خندیدیم

خلاصه اون روز هم به خوشی گذشت...تمام شب رو داشتم به این فکر میکردم فردا چطوری نقشه رو عملی کنم!فردا صبح مدرسمون تاییم بعد از ظهر بود و خدا رو شکر تئاتر از ساعت ۱۰ تا ۱۲ بود...خلاصه اون شب انقدر تو فکر و خیال بودم که خوابم برد.صبح با صدای الارم گوشی که ساعت ۸:۱۵ رو نشون میداد بلند شدم امروز باید زود میرفتیم که قبلش یه تمرینی داشته باشیم...سریع بلند شدم و اماده شدم و راه افتادم.انقدر توی راه دویدم که سریع رسیدم... رفتم تو خانم اریامهر که مخصوص کار گریممون بود اومد جلو:سلام خوبی بدو لباس هاتو بپوش

_سلام باشه

رفتیم سریع لباس هامو پوشیدم شده بودم مثل ملکه های زمان قدیم... مانی هم نقشه شاهزاده رو داشت...اخ اخ اخ مانی خان وقت تلافی رسید

_خانوم اریامهر ببخشید گریم اقایون کدوم دره؟

اریامهر:اینجان....

رفتم تو و دیدم مانی نشسته و داره دیالوگ هاشو میخونه...رفتم سریع مایع گریمی که قرار بود ازش استفاده کنه رو برداشتم...خب خدایا به امید خودت.. امیدوارم بلایی سرم نیاد به حق پنج تن.چسب قطره‌ای رو برداشتم و ریختم توش...با نی که داخل جیبم بود شروع کردم قاطیش کردن.خب اقاااا مانی وقتی خربزه میخوری باید پای لرزش هم بشینی....به محدثه نپر لب پر میشی لب تر کنه پر پر میشی.ها ها هااا.خودم از افکار خودم خندم گرفته بود.گذاشتمش و رفتم از در پشتی بیرون..خدا رو شکر منو ندید شاید هم دید ولی به روی خودش نیاورده بود....هممون آماده روی سن وایساده بودیم.با لباس های مخصوص و گریم شده....شروع کردیم تمرین کردن.بالاخره بعد از یک ساعت تمرین تموم شد رفتیم یه استراحت..ساعت ۱۰:۵ بود که سرو صدا کل سالن رو برداشته بود...هووووف عجب جمعیتی.....

 

(مانی)

سر سن وایساده بودیم داشتیم تمرین میکردیم.من نقش شاهزاده رو داشتم که مثلا عاشق محدثه شده بودم....عجب لباس قشنگی پوشیده بود نمیدونم چرا ولی دلم قیلی ویلی رفت براش...نه خیر مانی تو یه ادمی هستی که نباید عاشق شی!اصلا کی گفته من عاشق شدم!؟؟؟اههه بیخیال بابا.درحال تمرین کردن بودیم.وسط تمرین هی صورتم به خارش درمیومد...اییییی کلافه شدم خدایا!!!!الان دیگه سالن پر شده بود از ادما... قرار بود مهراد با محمد هم بیان...مهراد حدود چند ماه پیش قضیه محمد و مهدیه رو بهم گفت نمیدونم این رفیق ما رو چه حسابی این کارو کرد؟؟؟بهشم میگفتیم میگفت دلیل داره!خب یکم از خودم بگم.مانی تهرانی...۱۹ سالمه...پدر و مادرم رو توی تصادف از دست دادیم..منظورم از دادیم جمع بود من به جز خودم یه بردار هم دارم که اسمش نیماست...اون یه سال از من بزرگتره کارو کاسبیش هم توی کاناداست.با صدای اقای مفید فرد به خودم اومدم....

مفید فرد:خب بچه‌ها نمایش الان شروع میشه همتون اماده‌اید؟؟؟با بسم الله شروع کنید....

استرس داشتم اما نه زیاد....

 

(محدثه)

وااای خداااا مرده بودم از خنده...هی وسط تمرین مانی صورتش رو میخاروند...خدایا خودت کمک کن سرطان پوست نگیره!!!اقای مفید فرد گفت که باید شروع کنیم استرس داشتم در حددد مرگ.باید وقتی پرده ها بالارفتن از این طرف پرده بریم اون طرف پرده...بعدش دوباره همگی باهم بیایم وسط سن و شروع کنیم نمایش اجرا کردن... اول از همه مانی باید میرفت اون طرف....یک.دو.سه...پرده ها بالا رفت... مانی اروم اروم میرفت سمت جلو و بعدش رسید به اون طرف...وقتی رسید به اون طرف برگشت سمت من.استرس داشتم خیلی میترسیدم گند بزنم.توجهم به مانی جلب شد که اشاره میکرد از هیچی نترسم...یه بسم الله گفتم شروع کردم از جلوی پرده رد شدن....مردم تشویق میکردن...اروم اروم رفتم تا رسیدم به مانی.داشتم نزدیک میشدم که پام گیر کرد به لباسم،چون لباسم خیلی بلند بود...و شپلققققق...عه چرا نیوفتادم زمین؟؟؟؟چشمام رو بسته بودم وقتی باز کردم دیدم بازو های مردونه یه نفر کمرم رو محکم گرفته!عه این کیه؟؟؟؟سرم رو اوردم بالا و با دیدن چشمایی که یه برق خاصی داشت رو به رو شدم.مانی بود....هعی خداااا...آبم کم بود؟نونم کم بود؟فقط افتادن تو بغل مانی کم بود که اونم به لطف الهی جور شد!سریع به خودم اومدم و بلند شدم....خدا رو شکر یکم فاصله بود بین اومدن ها وگرنه اگر بچه ‌ها مارو توی این وضع میدیدن شرفمون میرفت.. نگاه کردم به مانی دیدم یه لبخندی رو لبشه؛

مانی:تو بغل من خوش گذشت؟؟؟و بعدش دنبال این حرف هر هر خندید....ای مررض 

_بخند اقا مانی!نوبت خندیدن ماهم میرسه! وقتی خواستی گریمت رو پاک کنی!

تعجب کرده بود اما مثل اینکه از حرفام چیزی متوجه نشده بود...خلاصه بچه ‌ها اومدن و بعدش همگی رفتیم روی سن نمایش اجرا کردیم واقعا نمایش فوق العاده شده بود...تمام لحظات نمایش رو دوست داشتم ولی اون جایی که مانی که مثلا شاهزاده بود ازم درخواست ازدواج کرد خیلی به دلم نشست.نمایش هم به خوبی گذشت تمام مردم بلند شدن و شروع کردن دست زدن و تشویق کردن.بعدش هم رفیق های خل ما اومدن اول از همه هلیا اومد جلو...

هلیا:وااای سلام جیگر خوبی؟؟؟نمایشت عااالی بود حرف نداشتی....

_سلام هلی چطوری؟مرسی ممنون نظر لطفته عزیزم

بعدش هم دیدم مهدیه و پری اومدن جلو...

پری:به به غزمیت جووونم چطوره؟عالی بودی دلقک

نگاهم به سمت مهدیه رفت که دیدم یه اخم ناجوووور رو پیشونیشه و داره نگاه هلیا میکنه.رفتم سمت مهدیه

_مهدیه خوبی؟افتضاح بازی کردم؟

مهدیه:سلام خوبی.نه بابا چه افتضاحی عالی بودی!

_پس این اخمت برای چیه؟

مهدیه:این دختررو از کجا میشناسی؟

_همکلاسیمه تو مدرسه باهم دوست شدیم،چطور؟

مهدیه یکم مِن مِن کرد بعدش یهو گفت:این همون دختریه که با محمد تو کافه دیدمش

یعنی جااااا خورده بودم هاااا.دهنم مثل غار علیصدر باز مونده بود.با لکنت گفتم

_خب خب خب تو که چیزی بهش نگفتی که قبلا با محمد بودی؟یعنی اصلا مطمئنی خودش بوده؟اخه چیزی تا حالا به من نگفته!

مهدیه:اخه شما هنوز یه سال از دوستیتون میگذره؟که همه چی رو بیاد بذاره کف دست تو!بعدشم مطمئنم خودش بوده

پری:عه شما چی میگید سه ساعته هی وِر وِر میکنید!بیاید دیگه

سر تکون دادم بهش که یعنی الان میایم

_مهدیه حالا میخوای چیکار کنی؟

مهدیه:هیچی بابا من خیلی وقته محمد رو فراموش کردم...واسمم مهم نی که میخواد با کیا باشه!

_خب امیدوارم که اینطور باشه....

مهدیه:راستی نقشت چی شد؟؟

(دیروز که رفتیم بام تهران قضیه تلافی کردن هم بهشون گفتم)

_انجامش دادم فقط میترسم به زودی زود بفهمه منو خیط خجالت کنه جلو این همه ادم

مهدیه:نه بابا نگاه کن چقدر جمعیت اینجاست چقدر دور وَرش شلوغه فکر نکنم اصلا وقت کنه گریمش رو پاک کنه!

_خب من برم ببینم میتونم بیام یا نه

مهدیه:باشه برو

رفتم سمت اقای مفید فرد و ازش اجازه گرفتم که اگر کارمون تموم شده میتونم برم یا نه؟اونم گفت میتونی بری چون مدرسه داری....لباس های مدرسم رو همراهم اوردم و پوشیدم از مهدیه و پری خداحافظی کردم و همراه هلیا راه افتادیم به سمت مدرسه.تو راه دوست داشتم از زیر زبون هلیا حرف بکشم.

_هلی یه سوال ازت بپرسم؟

هلیا:اره بپرس

_میگم تو تا حالا با کسی بودی؟

هلیا تعجب کرد از این سوالم....

هلیا:خب واسه چی میخوای بدونی؟

_تو با اون پسره محمد رابطه داری؟

جا خورد از این سوالم یعنی به معنای واقعی کلمه هنگ کرد...

هلیا با مِن مِن گفت:تو از کجا میدونی

_حالا اونش به کنار که از کجا میدونم...ازش مطمئنی؟؟؟

هلیا با تعجب گفت: واسه چی این سوال هارو میپرسی؟محدثه مطمئنم تو یه چیزی میدونی که این سوال هارو میپرسی...

_نه بابا چی میخوام مثلا بدونم؟بیخیال بابا ولش کن.دیگه حرفی زده نشد تا رسیدیم مدرسه....اون روز هم مثل کلاس های دیگه به کسلی گذشت...

 

 

(دو سال بعد)

کلاس بازیگریم خیلی وقته تموم شده.مانی هم فقط بعضی اوقات تو کافه میدیدیم.مهراد هم همش جلوی پری ظاهر میشد،معلوم بود گلوش پیش پری بدجور گیر کرده! مهدیه هم دیگه به کل محمد رو فراموش کرده و واقعا خوشحال بودم که دیگه عذاب نمی‌کشید....گواهینامه هم گرفته بودم و یه ماشین ۲۰۶ صندوق دار گرفته بودم...هممون دیگه نزدیک چند ماهی میشه بیرون نمیرفتیم برای کنکور مثل خررررر درس میخوندیم.دلم واسه پری و مهدیه تنگ شده اگر هم خواستیم حرف بزنیم تصویری زنگ میزدیم..دلم برای مانی هم خیلی تنگ شده بود،دلم واسه شیطونی هاش سر کلاس،اذیت کردناش،خندیدناش،دلم واسه همه چیش تنگ شده بود جالب بود وقتی من رو تو کافه میدید عادی برخورد میکرد فکر نمیکردم که به خاطر اون گندی که زده باشم کاری باهام نداشته باشه.هلیا هم همش درحال درس خوندن بود خبر زیادی هم ازش نبود...کنکور رو داده بودیم و امروز نتایج کنکور میااااد.هممون از شدت استرس دیوار رو گاز می‌گرفتیم.یه بسم الله گفتم و رفتم تو سایت...... اسمم رو سرچ کردم یا ابلفرض خدایا خودت کمک کن....یه چند لحظه وایسادم و جووووووووون قبووووووول شدم هووووووراااااا

افتاده بودم وسط قر میدادم داد زدم قبووووووول شدمممممم هورااااا

مامان و بابا تبریک گفتن....سریع گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به مهدیه

_الوووو مهدیه خوبی؟شیری یا روباه؟

مهدیه:سلام معلومه که شیر.

_جووون من؟دانشگاه هنر(....) تهران قبول شدم

مهدیه: مباااارکه

_پری چی کرد؟

مهدیه:نمیدونم والا الان بهش زنگ میزنم

_اوکی پس بای؛

هوووف خدا رو شکر

من زودتر زنگ زدم پری

_الووو پری خوبی؟ریدی یا نریدی؟

پرنیا با حالت بغض گفت:نه خیررر . بدجور هم .

_عه یعنی چی؟قبول نشدی؟؟؟

پری:نه نشدم...و بعدش هم زد زیر گریه

_عیبی نداره حالا بیا بریم بیرون...دانشگاه ازاد رو که ازت نگرفتن!برو ازاد!

پری:فعلا نمی‌خوام دربارش فکر کنم باشه بریم بام تهران...

_اوکی اماده شید خودم میام سراغتون... بای

یه پیام هم دادم به مهدیه که اماده شه بریم بیرون.لباس پوشیدم راه افتادم سمت خونه مهدیه.مهدیه رو با یه تیپ جلف سوار کردم و رفتم سمت خونه پری اینا...

چشماش به خاطر گریه به خون نشسته بود...

توی راه انقدر دلداریش دادیم که خودمون هم خسته شدیم.پری هم گفت حالو حوصله ندارم یه سال دیگه بمونم پشت کنکور میرم آزاد.باید چند روز دیگه میرفتیم برای کارهای ثبت نام....راستی نفهمیدم هلیا کجا قبول شد!پیام دادم بهش که چیکار کردی؟اونم گفت همون جایی که منم قبول شدم قبول شده!!!عجب شانسی هاااا.خلاصه پری رو اروم کردیم با کلی حرف... میگفتیم حرص نخور مهراد نمیاد بگیرتت.زن پیر دوست نداره...خلاصه کلی سر به سرش گذاشتیم.چند روز گذشت و قرار شد با هلیا بریم برای ثبت نام....سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه هلیا اینا....گوشی رو برداشتم و بهش یه تک زدم که بعد از دو دیقه صدای در ماشین اومد....

_به هلی خانوم چطوری؟

هلیا:مرسی زود باش بریم الان دیر میشه....

ماشین رو روشن کردم و راه افتادم...

حدود یه ساعت بعد رسیدیم به دانشگاه.... مدارک و چیزا رو برداشتم و راه افتادیم.دانشگاه پر بود از دختر و پسر....رفتیم سمت

جایی که بچه‌ها رفتن برای ثبت نام..ثبت نام کردم خواستم برگردم که برم که با صورت رفتم توی شکم به بنده خدایی....لعنتی شکم هم نداشت سیکس پک بودددد.سرم رو بلند کردم خواستم بگم معذرت میخوام که حرفم تو دهنم ماسید.مانی بود!هعی خدا اینم شد شانس؟؟؟خودشم تعجب کرده بود ولی سریع به خودش اومد و از اون حالت در اومد...خدایا امیدوارم اصلا تو یه کلاس باهم نیوفتیم.شکه شده بودم.دلم واسش تنگ شده بود.هلیا زد به شونم؛

هلیا: محدثه کوشی؟؟؟خوبی؟

_ار اره بریم

راه افتادیم سمت ماشین و رفتیم هلیا رو رسوندم.رفتم خونه عرق از سرو کولم اویزون بود سریع رفتم زیر دوش اب یخ.اوووفی.بعد از اینکه حالم اومد سر جاش لباس پوشیدم.خوابم میومد رفتم دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد...

 

 

(مانی)

هوووف خدایا کی این دانشگاه تموم میشه؟؟؟؟با امیر یکی از بچه‌ها رفتیم واسه ثبت نام.خیلی جلومون بودن.جلوی من یه دختره بود که داشت مدارک هاشو تحویل میداد دختره کارش تموم شد خواست برگرده که بره که خورد به من... خواستم بگم خانووم مگه کوری؟؟؟جلوی پات رو نمیبینی چطور اومدی دانشگاه؟که وقتی دختره سرش رو بالا آورد شکه شدم...محدثه بود...اونم تعجب کرد و سریع زد و رفت....اخ که چقدر دلم برای اون چشماش تنگ شده بود.امیر از پشت هی میکوبید به بازوم....

امیر:مانی شوتی؟؟؟کوری؟برو جلو بابا مردم رو علاف نکن.تازه به خودم اومدم رفتم جلو...تو دلم هی خود خوری میکردم که چرا لال شدم؟چرا چیزی بهش نگفتم؟بعدش خودم جواب خودم رو میدادم....تو فقط یه پسر مغرور و خشکی حق نداری به هیچ دختری دل ببندی!!!!طبق معمول دخترای اینجا هم فقط عشوه میریختن....باور کن اگر به یکیشون می‌گفتم با من دوست شی بدون اینکه نگام کنه قبول میکرد!!!!اینم شد زندگی؟؟؟؟خب خب خب...محدثه خانوم یه گندی زده بود که چشم پوشی کرده بودم!!!دختر بیشعور اومده بود توی ماده گیریم چسب قطره‌ای ریخته بود!!!!صورتم رو با تینر بردم!!!!باید دنبال یه نقشه میگشتم که چیکارش کنم!!!فعلا بیخیال نقشه باید میشدم امشب نیما میرسه ایران.

 

 

 

(یه هفته بعد)

(محدثه)

 

هوووف از اون روزی که مانی رو دیدم یه هفته میگذره پس فردا کلاس هامون شروع میشد به بچه‌ها قضیه رو گفتم که مانی هم تو دانشگاه دیدم....همشون شکه شده بودن.خدا رو شکر هلیا هم با مهدیه و پری خوب جور شده بود.قرار شد امروز بعدازظهر با بچه‌ها بریم شهربازی....خیر سرمون مثلا بزرگ شده بودیم اماااااا خیلی کیف میداد...اصلا شهر بازی سن و سال مگه میشناسه؟؟ناهار خورده بودم و نشستم پای تی‌وی یه فیلم خیلی خیلی چرتتتتت بود...بعد از اینکه تموم شد رفتم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم.سوار ماشین شدم راه افتادم سمت خونه برو بچ...اول پری رو سوار کردم بعد مهدیه بعدم هلی...اهنگ مو مشکی شایان میر رو پلی کرده بودیم و قر میدادیم

 

_میخوام شبیه من تو ام دیوونه باشی

_اونی که تا ابد با من میمونه باشی

 

خلاصه انقدر مسخره بازی دراوردیم که رسیدیم

هوووف عجب شلوغ بوداااا جای سوزن انداختن نبود!

به گفته بچه ها رفتیم سوار چرخ و فلک شدیم....

 

(مانی)

ایییی مهراد کافیه بسه بابا از سنت خجالت بکش!!! میخوای بری شهر بازی چه گِلی بگیری تو سرمون؟

مهراد:ای مانی توهم که همش ضد حالی!!!منو محمد با نیما موافقیم چرا نمیای؟؟؟

_ایییی جهنم و ضرر بابا میام

مهراد: آها این شد بلند شو بریم

رفتم یه لباس استین کوتاه سفید جذب پوشیدم یه شلوار جذب مشکی هم پوشیدم یه زنجیر نقره‌ای هم انداختم گردنم ساعتم هم پوشیدم...خودم رو غرق ادکلن کردم و راه افتادم سمت در....

نیما:مانی چی میکنی سه ساعته؟؟؟

_بیخیال بابا حالا که اومدم!سوار شین دیگه

سوار ماشین فراری نیما شدیم و راه افتادیم....حوصلم سر رفته بود

_هووووف بابا یکی یه ضبطی چیزی روشن کنه!!!

مهراد:ای به چشم..الان روشن میکنم یه آهنگ شاد هم میزارم تا قبل از اینکه منو جر بدی... مانی چرا انقدر جدیدا پاچه میگیری؟

جوابی برای این سوال نداشتم خودم هم نمیدونستم دلیلش چیه!دلتنگی نمیدونم واقعا

مهراد دستش رو برد سمت ضبط و اهنگ شروع کرد پخش شدن...

 

(اهنگ تب عشق از محسن ابراهیم زاده)

 

بیخودی نیست که این دل شده قربونت من به قربون تو و زلف پریشونت

ما علاقمون بهم خیلی شدیده کسی مثلشو ندیده

ما علاقمون درست سر جاشه مگه میتونست که بهتر از این باشه

مگه هست تو دنیا مثل ما دوتا یه شبه منو مجنون کردی لیلا

بگو چی داری که دل منو میکشونی فاصله باشه میمیرم از نگرونی

مگه هست تو دنیا مثل ما دوتا یه شبه منو مجنون کردی لیلا

بگو چی داری که دل منو میکشونی فاصله باشه میمیرم از نگرونی

دونه دونه دونه

تب عشق یه تب واگیر داره با جوون و پیر کار داره که به همه واگیر داره

ما علاقمون بهم خیلی شدیده کسی مثلشو ندیده

ما علاقمون درست سر جاشه مگه میتونست که بهتر از این باشه

مگه هست تو دنیا مثل ما دوتا یه شبه منو مجنون کردی لیلا

بگو چی داری که دل منو میکشونی فاصله باشه میمیرم از نگرونی

مگه هست تو دنیا مثل ما دوتا یه شبه منو مجنون کردی لیلا

بگو چی داری که دل منو میکشونی فاصله باشه میمیرم از نگرونی

 

اهنگ تموم شد نمیدونم چرا همش محدثه جلو چشمم بود...اون نگاهش،اون حرص خوردنش،اون زیباییش،همه چیش به دل میشینه..اصلا من چرا باید به اون فکر کنم؟؟؟؟حدود یه ساعت بعد به شهر بازی رسیدیم...هوووف عجب جمعیتی بودااا

قرار شد با بچه‌ها بریم سمت ترن هوایی....

 

(محدثه)

وای خدا بمیرین الهی...چرخ و فلک هم شد وسیله؟؟؟؟؟

پری:خفه بابا انقدر غُر نزن اییییش

_پری ساکت هااا!کم ایییییش جیییییش واسه من راه بنداز....

مهدیه: بچه‌ها هلیا کجاست؟؟

با چشم دنبال هلیا میگشتیم پیداش نکردیم که یهو پری گفت

پری: عه اوناهاش!!!داره با محمد حرف میزنه....

خود به خود وقتی این رو گفت برگشتم نگاه مهدیه کردم...عادی عادی بود...نه مثل اینکه واقعا فراموشش کرده

پری: بچه‌ها اگر این اینجا باشه حتما مانی با مهراد هم هستن نه؟؟

_اییی نه من حالو حوصله خودم رو ندارم چه برسه به اونا...دروغ بود دلم خیلی برای مانی تنگ شده بود!

برگشتیم دوباره سمت هلیا که دیدیم مانی و مهراد با یه پسره دیگه که تقریبا شبیه مانی بود رفتن سمت اونا...ماهم رفتیم سمت هلیا اینا

هلیا:خب معرفی میکنم دوستام.. محدثه,پرنیا,مهدیه

ماهم سرمون رو تکون دادیم که یعنی خوشبختیم از آشناییتون.

محمد:از آشناییتون خوشبختم.منم دوستام رو یکی یکی معرفی میکنم.مهراد,مانی,و اقا نیما که داداش اقا مانی هستن....جااان من این داداششه؟؟چقدر خوشگل بود هاااا.دقیقا شبیه خوده مانی تیپ میزد.ولی خود مانی نمیشد.خلاصه قرار شد همراه هم باشیم.همگی باهم گله ای راه افتادیم.... هیچکدوم با کسی حرفی نمیزد الی هلیا که داشت با محمد حرف میزد.هر از گاهی نگاه خیره مانی رو به خودم حس میکردم اما اهمیت نمیدادم.نمیدونم چرا ولی وقتی نگاهم میکرد خود به خود ضربان قلبم بالا می‌رفت....خلاصه تو افکار خودم غرق بودم که ندیدم جلوی پام رو و گوووروووم افتادم زمین....آی نننننه بچت ناقص شد!!!مهدیه سریع اومد طرفم

مهدیه:محدثه خوبی چیزیت نشد....

_نه خوبم.

یکی از جمع داشت قهقهه میزد برگشتم دیدم مانیه....عصبانی شدم و گفتم

_چیه هَوس کردی دوباره مثل اون روز تو کافی شاپ قهوه‌ای شی؟؟

خنده‌ش قطع شد و جاش رو به یه اخم داد

مانی: خودت دستو پا چلفتی هستی!تو کوری مشکل خودته مشکل ما که نیست!!!

خدا میدونه چطور بودم یعنی اگر کارد میزدی خونم در نمیومد.

_دستو پا چلفتی اسمته!

مانی:فامیلیته

_ریختته

همینطوری بچه‌ها با دهن های باز به کَل کَل های ما دوتا نگاه میکردن.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت چهارم

 

پری سریع به خودش اومد

پری:خجالت نمیکشین؟؟؟یعنی چی!محدثه حواسش نبود خورد زمین شما چرا باید بهش بخندین؟؟

مهراد هم اومد رو به رو پری وایساد و به دفاع از مانی گفت

مهراد:خب هرکس باشه خندش میگیره نمیتونه جلوی خندش رو بگیره!

پری:اونایی که احتمالا نمیتونن جلوی خندشون رو بگیرن مواظب باشن جیششون نیاد! وگرنه نمیتونن تحمل کنن و خودشون رو خیس میکنن وگرنه میتونستن خندشون رو کنترل کنن

این حرف رو که زد محمد و هلی و مهدیه و نیما از خنده پوکیدن.مهراد هم قرمز شده بود

مهراد:خب خب خب...خانوم سوپر من اگر افتخار میدین یه شرط ببندیم...نه فقط منو و شما بلکه همگیتون.ببینیم کی مقصره؟!

یه لحظه از این حرفش جا خوردیم.ولی نباید ضعف نشون بدیم.

پری:حَله مارو از چی میترسونین؟بعدش رو کرد به ما

پری:هر شرطی گفتن قبول میکنین؟هر سه نفرمون سر هامون رو به نشونه تایید تکون دادیم

پری:خب شرط تون چیه؟

مهراد: باید اول با دوستام مشورت کنم....

پری:باشه مسئله ای نیست

هلیا اومد جلو:هیچ معلوم هست دارین چیکار میکنین؟قضیه کافی شاپ چیه محدثه؟

_هلی ول کن بابا حوصله ندارم توضیح بدم

مهدیه: بچه‌ها اگر از اون شرط های خاک بر سری بود چیکار کنیم

پری:خفه بابا اینا جرعتشو ندارن

مهدیه:اتفاقا هم خوبم دارن..هیکلی نیستن که هستن زور بازو ندارن که دارن دیگه چی؟

یه لحظه این حرفارو گفت مغزم داشت رگ به رگ میشد...بالاخره بعد از کنفرانسی که اقا مهراد راه انداخته بود تموم شد و زبون باز کرد

مهراد:خب قرار شد هممون بریم تونل وحشت..هرکس از شما دخترا ترسید باید هممون رو مهمون خونش کنه!یا جا به جا اگر ما ترسیدیم شما رو مهمون کنیم.

_چیییییییی؟یعنی چی؟گیرم ترسیدیم خواستیم شمارو دعوت کنیم به مامان باباهامون بگیم چی؟بگیم شرمنده برین بیرون میخوایم پسر بیاریم خونه؟یعنی چی؟یه چی بگید با عقل جور در بیاد خب!

مانی:خب بابا ولش کن اینا میترسن...

_نه اتفاقا واسه کم شدن روی تو یکی حتما میام تونل وحشت

مانی:بسم الله ما که جلوت رو نگرفتیم....

همگی رفتیم برای بلیط.بلیط که گرفتیم وارد شدیم...از قبل هماهنگ کردیم که اگر چیزی یهو پرید جلومون ترسیدیم دستمون رو بگیریم جلو دهنمون که صدامون در نیاد...خلاصه وارد شدیم هووف بابا اینجا کجاش ترسناکه؟؟؟

داشتیم میرفتیم که یهو یه اسکلت پرت شد جلوی پای پری...خدا رو شکر جیغ نزد.. رفتیم جلوتر خیلی چیزا یهویی میومدن جلو رومون ولی نترسیدیم.خیلی چیزای چرتو پرت هم جلوی راهمون بود ازشون گذشتیم...دیگه فکر کنم اخرای رسیدن به تونل بود که یه مرد با یه ماسک خیلی وحشتناک روی صورتش بود دست گذاشت روی شونه نیما....نیما هم برگشت سمتش که صدای یا خداااااااش بلند شد...از شدت خنده نمیدونستیم چیکار کنیم واااای خداااا شرط رو باختن..همونجا با بچه‌ها ریختیم وسط قِر دادن... دیگه سریع از تونل زدیم بیرون و صدای قهقهه هامون اوج گرفت

پری:هورااااا بردیمتون...اقا مهراد دماغ سوخته خریداریم.... مهراد هم از تونل زد بیرون

مهراد: خیلی خب نوبت خنده های ماهم میرسه پرنیا خانوووم.

مانی هم از تونل زد بیرون:امشب همینطور که گقتیم شام خونه ما....به مامان باباتون خبر بدید خانوما...

با بچه‌ها جمع شدیم یه گوشه.چیکار میخواستیم بکنیم؟؟بگیم الووو سلام مامان خوبی؟یه پسره اومد شرط بست حالا هم باخت مارو شام خونش دعوت کرده؟مامانمون هم بگه قربونت برم برو خدا به همراهت.

پری: بچه‌ها زنگ بزنیم به مامان هامون بگیم امشب می‌خوایم بریم رستوران نظرتون؟

هلیا:حتما باید اینطور بگیم وگرنه نمیزارن.

مهدیه:راست میگه نباید بفهمن

_پس اوکیه بریم بزنگیم...

تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به مامانم.مامانم هم قبول کرد..هوووف خدا رو شکر.

رفتم پیش بچه ها اونا هم مثل اینکه مامان هاشون قبول کردن.... خیلی دوست داشتم برم خونه مانی اینارو ببینم.قرار شد هرکس سوار ماشین خودش شه.بچه‌ها هم که با ماشین من اومدن پسرا هم با ماشین نیما اومدن.اونا میوفتادن جلو ماهم پشت سرشون میرفتیم.... سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...خونشون بالا شهر تهران بود.حدود یه ساعت تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم....

نیما:خب منه احمق گند زدم تو شرط بفرمایید تو زنگ خونه رو باز کرد و بعدش در زده شد... رفتیم تو حیاط....حیاط که نبود بااااغ بود خیلی خونشون قشنگ بودددد جلل خالق خیلی خیلی قشنگ بود.یه حیاط خیلی خیلی خیلی بزرگ که یه استخر هم داشت....یه خونه خیلی بزرگ که از دو طرف پله میخورد به سمت بالا

پری اروم جوری که فقط ما دخترا بشنویم گفت:او لَ لَ عجب جاییه....

_عه پری خفه الان فکر میکنه ندید بدیدیم.

پری:خب چیکار کنم قشنگه!

رفتیم تو که دیدیم چنتا خدمتکار دارن خونه رو مرتب میکنن..... خونشون فوق العاده بود....یه آکواریوم بزرگ که پُرش بود ماهی گوشه خونه بود یه تلویزیون خیلی خیلی بزرگ هم بود یه لوستر های خیلی بزرگ و قشنگ هم آویزون بودن...

نیما:خب بچه‌ها راحت باشین

مهدیه رفت کنار نیما و گفت

مهدیه: ببخشید فضولی نباشه ولی پدر و مادرتون کجان؟

نیما یه لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین

نیما:اونا رو توی تصادف از دست دادیم...

این خونه هم مال پدر و مادرمونه که بعد از تصادفشون به ما رسید.کار و کاسبی بابام هم تو کانادا بود ولی بعد از اون من ادارش میکنم،اما دیگه اومدم ایران واسه همیشه،چون اینجا هم شرکت داریم....مانی هم قراره به همین زودی مطبش رو بزنه....چون به علاوه اینکه سینما میخونه روانشناسی هم خونده..

اخی الهی بمیرم براشون

_خدا رحمتتون کنه

تازه فهمیدم چی گفتم!!!!رحمتتون کنه چی بود؟؟؟؟شرفم رفت!!

با این حرفم بچه‌ها زدن زیر خنده

_وای ببخشید حواسم نبود منظورم این بود خدا رحمتشون کنه....

نیما لبخندی زد و گفت:خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه...بعله فهمیدم حواستون نبود پیش میاد.

مانی هم که واسه خودش لَم داده بود رو یه صندلی اصلا تو باغ نبود....

پری:خب بابا مارو نیاوردید که اسیری! بزارید یکم ریختو پاش کنیم یعنی چی!

مهراد:راست میگن خب....اینا قراره شب اینجا بخوابن خوب نیست که اینطوری باشن!!!

_هننننن؟شب بمونیم! یعنی چی برو بابا ما قرارمون بود فقط شام وایسیم اگر قرار بود دَبه درارید اصلا نمیومدیم

هلیا:راست میگه بابا خجالت بکشید عه!

مهراد:مشکل خودتونه باید یا همون اول فکر اینجاش رو میکردین یا همون اول میگفتین ترسیدین اصلا کار به اینجا ها نمی‌کشید

پری با عصبانیت گفت:خب بابا کدوم یکی از این اتاق ها مال ماست؟؟؟

مانی:این خونه پر از اتاقه هرکدوم رو خواستین برین....الی اون دوتا اتاق اخری ته طبقه بالا که مال من و نیماست 

پری دست هممون رو گرفت و پرتمون کرد توی اتاق

_پری حالا چه غلطی کنیم!خفتمون نکنن؟

پری:هیچ غلطی نمیتونن بکنن...زنگ بزنید به مامان هامون بگیم امشب خونه هلیا اینا می‌خوابیم

هلیا:اون وقت من بگم میخوام برم خونه کی بخوابم؟؟

_اگر مشکل الان اینه بگو خونه محدثه اینا میخوابم

مهدیه: مجبوریم همین کارو کنیم...

گوشی هارو برداشتیم و دوباره زنگ زدیم طبق معمول قبول کردن....خدا امشب رو بخیر بگذرونه

_بچه‌ها اینا دارن کفر من رو در میارن میخوام تلافی کنم سر این مانی با نیما!

پری:میخوای چیکار کنی؟

_مانی که گفت اتاق خودش با نیما طبقه بالاست....یکی از ماها باید حواسشون رو پرت کنه دوتا از ماها بریم بالا اتاق هاشون رو بریزیم به هم نظرتون؟

مهدیه:ای که من سرم درد میکنه واسه کرم ریزی من پایه ام...

_شما دوتا چطور؟

هلی با پرنیا هم قبول کردن.... پس ایوللل

_خب بچه‌ها پری تو با هلی حواس پسرا رو پرت کنین منو مهدیه هم میریم تو اتاق گندمون رو که زدیم میزنیم بیرون!اوکی؟

همشون موافقت کردن که چیکار کنیم دقیق بعدش که هماهنگ شد زدیم بیرون از اتاق.رفتیم بیرون دیدم همشون لم دادن روی مبل میگنو میخندن...

پری:واقعا که!اومدیم مگه اسیری!!!یه اب میوه‌ای چیزی ندارین بدین به ما؟؟؟گلومون خوش شد!

نیما با خنده گفت:بِده از اون اتاق دراین بیرون بعد غُر زدن رو شروع کنین....اقدس خانوم اب میوه بیار برای خانوم ها..اقدس خانوم از آشپزخونه گفت

اقدس خانوم:چشم اقا

بعد از چن دیقه با آب میوه اومد پیشمون...اوفیش جیگرم حال اومد...به بچه‌ها چشمکی زدم که یعنی شروع کنین...

پری: خب اقایون میشه این باغ رو نشون منو هلیا بدین عجب خونه‌ای بزنم به تخته....

نیما:باشه حتما...برو بچ بلند شین همراه خانوما بریم باغ رو نشون بدیم...

_من حالم خوب نیست میرم تو اتاق یکم استراحت کنم

نیما: هرجور میلتونه

مهدیه:وای منم حالم خوب نیست شما برین

نیما:خدا بد نده چیزیتون شده؟؟

اخ اخ اخ معلومه این یه چشمی به رفیق من داره هااا!

مهدیه:نه فقط یکم حالم خوب نیست یکم دراز بکشم خوب میشم شما برید

نیما: هرجور میلتونه....و بعدش همگی از خونه زدن بیرون....منو مهدیه سریع مثل جِت رفتیم طبقه بالا.... داشتیم تند تند اتاق هارو دید میزدیم که رسیدیم به دوتا دَر آخری...

مهدیه:خب من میرم توی این اتاق تمام چیزا رو پخش زمین میکنم توهم برو تو اون یکی باشه؟

_حَله.....مهدیه رفت تو و در رو بست هووف خدایا دارم میمیرم از هیجااااان..دستم رو بردم سمت دَر که دیدم یهو یکی از پشت منو گرفته و خودش رو چسبونده به من و نمیزاره تکون بخورم.نفس های گرمش به گردنم میخورد یک حالی بهم دست میداد...

_مهدیه خَر بزار برم الان میان نمیزارن گند بزنیم به اتاقشون هااا!

که میخوای گند بزنی به اتاق من اره!!!!

برگشتم سمت صداااا.خب دوستان گرامی لطفا یه فاتحه برای شادی روحم بفرستین

_عه سَ سَ سَلام خوبی؟ یه صدایی اومد که گشتم دیدم این صداهه از اینجاست

مانی:اره خب تو راست میگی

بعدش دستش رو گرفت جلو دهنم و سریع در اتاقش رو باز کرد.منو انداخت توش خودش هم اومد تو در رو قفل کرد....

_هوووی عمووو چرا در رو قفل میکنی؟؟؟

مانی:عه راست میگی چرا در رو قفل میکنم

بعدش خودش رفت از اتاق بیرون درم روی من قفل کرد...هرچی به در میزدم در رو باز نکرد

_مانی در رو باز کننننن!!!بیام بیرون میکشمتتتتت الوووو کسی نیست...خدا بگم چیکارت کنه پسره نفهم خرررر

صدای مهدیه از پشت در اومد:محدثه تویی؟چرا در رو روی خودت قفل کردی؟

_اخه نفهم الاغ من مگه بی‌کارم بیام در رو روی خودم قفل کنم بعد بیام در بزنم داد و بی‌داد کنم!مانی دیدم میخواست گند بزنم به اتاقش اومد منو پرت کرد این تو درو روم قفل کرد

مهدیه:الان میرم بهش میگم بیاد در رو باز کنه

دوست نداشتم رو بزنه بهش

_مهدیه وااایس

مهدیه:چته؟

_ببین برو بیرون ببین میتونی یه نردبونی چیزی پیدا کنی اینجا پنجره داره میتونم از پنجره بیام بیرون نمیخوام بهش رو بزنم

مهدیه:امان از دست لَجو لجبازی شما باشه میرم ببینم چی میتونم پیدا کنم....

_مرسی

هوووف ببین مانی من رو به چه روزی انداختی؟؟؟بیخیال شدم و رفتم اتاقش رو دید بزنم...اتاق تمیزی بود کاغذ دیواری هاش یه آبی ملایمی بود خیلی به دل میشست...یه تخت یه نفره هم بود.بالای تخت یه عکس خیلی بزرگ بود...عکس خودش بود...عجبب تیپی زده بود لعنتی...خیلی خوشگل شده بود.یه کت و شلوار مشکی یه لباس قرمز هم پوشیده بود زیرش هم یه کراوات مشکی پوشیده بود....موهاش هم حالت داده بود.یه جام شراب هم دستش بود به افق زُل زده بود...خیلی قشنگ بود نمیدونم خود به خود ضربان قلبم بالا رفت!خدایا این چه حسیه؟چرا هر وقت مانی رو میبینم اینطوری میشم!چرا دوست دارم همش باهاش دعوا کنم،همش باهاش لَج کنم؟هوووف امیدوارم هرچی باشه عشق نباشه.چون توی خیلی از داستان ها خوندم عشق پر درده.... خیلی سختی داره...یه میز مطالعه هم بود...یه لبتاب هم روی میز بود.رفتم سر لبتابش خواستم برم توش که دیدم رمز داره...بیخیال بابا ما از شانس فقط (نحس)اخرش بهمون افتاده....صدای در اتاق دراومد...

_کیستی؟؟؟

مهدیه:خَره منم یه نردبون پیدا کردم خواستم بیارمش نیما دیدم گفت واسه چیته منم گفتم محدثه با مانی دعواش شده در رو روش قفل کرده محدثه هم دوست نداشت بهش بگه در رو باز کنه منو فرستاد که نردبون بزارم که تو بیای پایین

_حالا چی شد آوردی؟

مهدیه:نه یه کلید یدک داد

_هوووف مرسی دستت درد نکنه.باز کن درو

صدای تَرَق اومد و در باز شد

_ای دمت گرم آجی

مهدیه:کاری نکردم بابا..چطور دیدت؟

_نمیدونم والا خروس بی‌محل که میگن اینه سر بزنگاه رسید...

مهدیه:خب ریده شد تو نقشمون چیکار کنیم؟

_نمیدونم...بیخیال فعلا بچه‌ها کجان؟

مهدیه:پاینن

با مهدیه از پله ها رفتیم پایین...

_سلام بر قوم یأجوج ومجوج

مهراد: سلام کجا بودی؟؟؟

_سر قبرت.

..

مهراد چپ چپ نگام کرد

پری:بسه دیگه تورو خدا اقا نیما بالشت دارین؟

نیما:اره چطور؟

پری نیشش رو تا بناگوش باز کرد و گفت:میشه بیارین بالشت بازی کنیم؟؟

هلی هم همزمان جیغ بنفشی کشید:واااای آره راست میگه...

نیما:باشه الان میارم...

رفت تو اتاق ۸ تا بالشت اورد...مانی هم همزمان از باغ اومد تو

مانی:چخبره؟تو چطور اومدی بیرون از اتاق

هیچی نگفتم و فقط زبونم رو تا ته براش دراوردم

نیما:بالاخره مانی منو تو شب تو اتاق تنها میشیم خجالت بکش این چه کاری بود؟؟؟

بچه‌ها همه تعجب کرده بودن منم برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم

_خب بابا بگذریم چیزی نبود مانی میخوایم بالشت بازی کنیم هستی...مانی تعجب کرد اومد جلو یکی از بالشت هارو برداشت خوب نگاهش کرد و گرووووم زدش توی سرم اییییی نمیری مانی!!

مانی درحالی که میخندید گفت:اره شروع بازی...

بعد همه مثل وحشی ها رفتن سمت بالشت ها هرکی یکی برمیداشت میکوبید تو سر یکی منم سریع یکی رو برداشتم و افتادم به جون مانی اون منو میزد من اونو...وای خدا خیلی حال میداد انقدر همدیگرو زدیم که دیگه داشت جونمون در میومد...خیلی بیحال شدم نزدیک بود از بالا بیوفتم پایین.هی پام پیچ میخورد..به زور همگی از شدت خستگی ولو شدیم رو مبل...

پری:وااای چقدر کیف داد راند بعد هرکس هرکی رو دوست داشت بزنه

مهراد:موافقم

پری رو کشوندم اون ور....

_پری تو بزن تو سرو کله مهراد بعد منم میزنم تو سرو کله مانی...بعدش جاهامون رو عوض کنیم یهو

اوکی؟

پری:حَله بریم

_بلند شید خیلی کیف داد،یه دور دیگه بازی کنیم

همه بلند شدن با زدن سوت نیما بازی شروع شد...بالشت هارو برداشتیم و بروووو که رفتیم..مانی که خیلی محکم میزد تو سرو کله من لعنتی زور داشت...یه نگاه به پری کردم یه چشمک زدم که یعنی شروع کنیم...یهو جای منو پری عوض شد من رفتم سمت مهراد پری هم اومد سمت مانی..هردوشون مثل مرغ تعجب کرده بودن ولی سریع شروع کردن تو سرو کله ما زدن...لعنتی این مهراد از ته دل میزد تو سرم

_هوووی وحشی از دنیا سیری چرا سر من خالی میکنی؟؟؟

مهراد در حالی که میخندید گفت:بازی بازیه از اون دوستت یاد بگیر آخش در نیومد....

مهدیه میکوبید تو سر نیما هلیا هم میکوبید با بالشت تو سر محمد،اونا هم مارو که دیدن جاهامون رو عوض کردیم خودشون هم عوض کردن...مهدیه میکوبید تو سر محمد هلیا هم تو سر نیما...

_هوووف خسته شدم اقا بسه

نیما:راست میگه خیلی خسته شدیم کافیه

همه نشستیم روی مبل

مانی:ایول خیلی کیف داد دمتون گرم با این بازی..مخصوصا اونجاش که هی میکوبیدم تو سر محدثه

چپ چپ نگاش کردم که صدای خندش رفت بالا...خیلی لعنتی قشنگ میخندید....

نیما: بچه‌ها نظرتون چیه امشب جوجه بزنیم تو رگ؟

پری:ما شام مهمون شماییم هرچی میخواید بزارید جلومون بزارید فقط قابل خوردن باشه...بعدش هم با یه لبخند موذیانه نگاه کرد....خلاصه دیگه کم کم داشت شب میشد.بساط جوجه کباب رو پسرا راه انداختن تو حیاط.ما دخترا هم تو خونه موندیم و خونه رو دید میزدیم.

هلیا گفت:نقشتون چطور پیش رفت گند زدین به اتاق هاشون؟

مهدیه قضیه رو براش تعریف کرد که چی شد هلیا هم گفت حیف شد....

_اقا من ساکت نمیشینم باید یه کاری کنیم 

پری:مثلا چه کاری؟نقشمون که نگرفت!

_میدونم...میخوام نقشم رو تو دانشگاه عملی کنم!

همشون باهم گفتن چییییی؟

_چی چی رو مرض...بیاید اینجا تا بگم براتون

همشون جمع شدن دورم و اروم شروع کردم تعریف کردن:ببینین من که اون روز رفتم دانشگاه مانی رو دیدم پس میشه نتیجه گرفت اونم میاد!ماشینش هم که اینجاست... وقتی اومد دانشگاه من یه سطل رنگ مشکی میریزم رو ماشینش..

پری:این که عااالیه فقط اگر ببینتت اون لحظه چی؟

_به درک مگه مهمه...فوق فوقش فقط جِرَم میده

صدای پسرا اومد که دیگه حرفی نزدیم...شروع کردیم غذا خوردن عجب غذای خوشمزه ای بود خیلی چسبید....

_دستتون درد نکنه همگی خیلی خوشمزه بود

نیما:نوش جونتون....

بعد از خوردن غذا بلند شدیم..تصمیم گرفتیم همگی بشینیم جرعت حقیقت بازی کنیم...یه بطری انداختیم وسط شروع کرد چرخیدن که افتاد به مهراد و نیما....

نیما:جرعت یا حقیقت؟

مهراد:معلومه جرعت

نیما لبخند موذیانه‌ای زد و گفت:بلند شو خر شو سوارت شم...

هممون ترکیدیم از خنده...

مهراد با عصبانیت گفت:چی چی رو خر شو؟؟؟خودت اندازه یه خر با یه گاو وزنته!!!میخوای ناقصم کنی!؟

ما که فقط دلمون رو گرفته بودیم و هی میخندیدیم.

نیما:نترس بابا یه لحظه میشینم زود پیاده میشم....

خلاصه بعد از کلی کل کل این دوتا بالاخره راضی شد خر بشه...مانی یه لحظه سوارش شد که گفتیم الان بدبخت میشکنه کمرش...ولی سریع پیاده شد.دوباره بطری رو چرخوندن که خورد به من و محمد...

محمد:جرعت یا حقیقت..

_جرعت

محمد:مانی بلند شو ببرش استخر پرتش کن تو اب

_چییییییییی؟؟؟یعنی چی لباس ندارم!!!!خیلی بی‌رحمیه....

محمد:میخواستی انتخاب نکنی...

_اخه

مانی منو محکم گرفت و بردم تو استخر تو حیاط.همه بچه‌ها هم دنبالش اومدن.....

_اییییی مانی جون من ولم کن...

مانی:نه خیییییر خانوم کوچولو باید بیوفتی تو آب که بفهمی نباید توی اتاق کسی سرک بکشی!!

دیگه نتونستم چیزی بگم و شپلق انداختم تو آب.... خیلی حرصی شدم سرم رو اوردم بالا و محکم پای مانی رو گرفتم که تعادلش رو از دست داد و اونم پرت شد تو آب.....

_اووووفیییش دلم خنک شد

مانی:خیلی خب مواظب خودت باش بلایی سرت نیاد

یا ابلفرض این چی گفت؟؟؟؟چه غلطی میخواد کنه؟؟؟؟

بچه‌ها هم که فقط دلشون رو گرفته بودن و هی میخندیدن..... دیگه به بدبختی از آب دراومدم بیرون....لعنتی سرما نخوردم خوبه!!!

_ای تف به همتون....لباس ندارم!!!سرما میخورم الان!!!!

پری:بابا نترس میرم برات میخرم....سوییچ رو بده... رفتم سریع تو اتاق و سریع سوییچ رو دادم.رفت برای خرید لباس....

بعد از یه سه ساعت که دیگه لباس هام خشک شده بود پری زنگ خونه رو زد......

_الان وقته اومدنه!!!!لباس هام خشک شدن دیوونه

پری:خب چی کنم!الان پاساژ ها بعضی هاشون بازن.

بیخیال شدم و رفتم لباس هایی که خریده بود رو پوشیدم.

نیما:خب بسه دیگه پایه اید بشینیم نگاه

فیلم ترسناک....

یه نگاه به مهدیه کردم که دیدم رنگش پریده...زیاد از فیلم ترسناک خوشش نمیاد.

_من که هستم

پری:منم هستم

هلیا:منم پایه‌ام

مهدیه:سرم درد میکنه ولی منم میشینم نگاه میکنم.

بعد از چند دیقه مانی با یه عالمه تنقلات اومد به جمعمون...نیما رفت سمت تی‌وی یه فیلم رو گذاشت اومد توی جمع ما.....حدود ده دیقه از فیلم گذشت و هممون مشغول خوردن بودیم...

فیلم ترسناک نبود‌ها....ترسنااااااااااااااک بود..ترسناک ترین فیلمی که تا حالا تو عمرم دیدممممم تف به همشون آخه این چه فیلمیه!!!!!!!!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع قسمت ششم

 

هلیا:باشه...

بلند شد و گوشیش رو از جیب مانتوش دراورد و شروع کرد اس ام اس بازی

_هووی خانوم خوشگله داری با کی پیامک بازی میکنی؟؟

هلیا خندید:هیچکس بابا بازی فکری میکنم

_اها

رفتیم تو محوطه که مانی رو دیدم کنار یه دختر.......از شدت حسودی دود از کلم بلند شدددددد نفس نفس میزدم

.. قلبم گرفت درد یک لحظه....هلیا اومد جلو و گفت: محدثه خوبی چت شد یهو؟؟؟

اشک تو چشمام جمع شد.....این همه سال یکی رو ببینی و براش جون بدی ولی اون حتی نیم نگاهی هم بهت نکنه چه حسی داره؟؟؟من چقدر خیال بافی میکردم که این با این همه شیطنتاش منو دوست داره.... انقدر حالم بد بود در ماشین رو باز کردم و نشستم توش سرم رو گذاشتم روی فرمون ماشین....داشتم گریه میکردم....صدای در ماشین اومد هلیا نشست کنارم

هلیا:عزیزم خوبی...محدثه چت شد یهو؟؟؟

سرم رو بلند کردم دیدم اونم گریه کرده....نمیدونم ولی الان واقعا دوست داشتم یکی به تمام حرفام گوش کنه...خودم رو انداختم تو بغلش و زار زدم...از همه چی براش تعریف کردم...اون کار ها و اذیت کردنامون...شیطونی هامون.... انقدر گفتمو گفتم که دیگه بی‌حال شدم....

_از همین الان قضیه مانی رو تو قلبم میبندم

داد هلیا رفت هوا: هووووی دیوونه چی میکنی؟نکنی این کارو هاااا؟

با عصبانیت گفتم: واسه چی نکنم؟؟؟؟عشق یک طرفه به هیچ جا نمیرسه...پس الکی خودم رو اذیت کنم که چی بشه؟؟؟

هلیا با مهربونی گفت: ببین اگر تو نظرت اینه عاشق نیستی...عاشق وظیفشه واسه عشقش بجنگه! اصلا از کجا معلوم مانی رفته پیش اون دختره؟شاید اون دختره مزاحمش شده باشه؟؟اگر این طوری باشه خودت رو میبخشی که زود قضاوت کردی؟؟

 راست میگه..تمام حرفاش راست بود...باورم نمیشه سر این حرکت کوچیک که معلوم نیست کدومشون مقصره من این همه حالم بد شد!!!

_حرفات درستن آجی...فقط هلیا جونم خواهشاً این قضیه رو فعلا پیش مهدیه و پرنیا نگی!به هیچکس نگو فعلا...

هلیا یه لبخندی زد و گفت:چشم قربون اجی خودم بشم که تونست کنار بیاد... حالا بیخیال بیا بریم کافی شاپ امروز مهدیه و پری فکر نکنم کلاس داشته باشن بیا بریم کافه همیشگی

_ای به چشم...

راه افتادم سمت کافه....

واقعا نمیتونم به خودم دروغ بگم...من عاشقش شدم...با تمام وجودم میپرستمش...اون اوایل شاید به احساسم شَک داشتم اما الان یه سال دو سال گذشته... و من هر روز عاشق تر از دیروز میشدم.بالاخره بعد از کلی فکر و خیال رسیدیم....ادم خیلی خوبه که دوستای خوبی داشته باشه...با هلیا رفتیم تو که دیدم پرنیا و مهدیه نشستن روی میز....

_به به خانوم دکترا حالتون چطوره؟؟

پری: ای چی چیرو خانوم دکتر!با این روند درس خوندن من میرم تو بخش . شوری بچه...

اینو گفت ترکیدیم از خنده

_ای پری خدا بگم چیکارت کنه!!!!

مهدیه: کدوم بخش؟؟؟همون بخشم از سرت زیاده خواهرم

دوباره شروع کردیم خندیدن...خدایا من اگر این رفیقا رو نداشتم چیکار باید میکردم؟؟؟؟

پری: حالا بیخیال اینا.... دیشب خواستگار اومده بود برام

_چییییییییی؟؟؟؟برات خواستگار اومده ما الان باید با خبر باشیم؟؟؟

پری: بابا یهو شد..... درضمن حالا قبول نکردم شما درجا پاچه ادم رو میگیرید....

هلیا: نه تورو خدا بیا قبول کن!!!

پری: از سرو ریخت پسره که نگم برااتون...انقدر بی‌ریخت بود انقدر بی‌ریخت بود که نگووو.بعدشم داشتن میومدن سمت خونه ما پسره یعنی همون خواستگاره که اسمش سیناست با یکی سر کوچه درگیر میشه!

مهدیه: جدی میگی؟؟؟با کی؟سر چی؟؟

پری: نمیدونم والا سر چی!ولی حسم میگه با مهراد دعواش شده!

_اها اون وقت چرا مهراد؟؟؟از کجا باید خبر داشته باشه که برات خواستگار اومده؟

پری: نمیدونم ولی وقتی دیگه اومدن نشستن مامانش گفت که با یه پسره ای دعواش شده....

هلیا: شاید واقعا خودش بوده باشه... حالا بیخیال پری... دوسش داری مهراد رو؟؟به نظر پسر خوبی میاد؟

پری: اره بابا پسر خوبیه.... فعلا خودم هم خودم رو نمیشناسم چه برسه ببینم اون منو دوست داره یا نه!زدیم زیر خنده.خلاصه بلند شدیم و بچه‌ها رو رسوندم خونه بعدش هم خودم رفتم سمت خونه

 

 

(مانی)

_نیماااااااا نقشم جواب داد بالاخرههههههه

نیما: پسره گنده خونه رو گذاشتی رو سرت چه خبره؟؟؟؟به سلامتی بالاخره منم زن داداش دارم.

_نیمااااا گند میزنی به خوشحالی ادم هااا!

نیما: بیخیال فعلا....چطور فهمیدی دوست داره؟؟

_به اون دوستش بود هلیا جریان رو با هزار بدبختی بود بهش گفتم...اونم خواهری کرد و قبول کرد....با یه دختر کنار دانشگاه یکم بگو و بخند کردم محدثه هم دیده بود پیش هلیا اعتراف کرد که از من خوشش میاااااد.

نیما: خب داداش گلم دیدی بهت گفتم امیدت به خدا باشه!حالا فقط دو مرحله دیگه مونده!

_چه مرحله‌ای؟

نیما: یک اول اینکه رسما بهش بگی که دوستش داری دوم اینکه یه برادرزاده خوشگل بزاری بغلم..و بعد شروع کرد خندیدن....

_کوووفت...اون که حتما

نیما: عه؟پس از خداته یه بچه داشته باشین...دوباره شروع کرد خندیدن

_دیووونه اون رو نمیگم مرحله اولی رو میگم!!!

نیما: حالا هرچی مهم اینه بالاخره گفتیش....

انقدر خندیدیم که نگو....

_نیما دارم برات

خواستم بیوفتم دنبالش که یهو سرم تیر بدی کشید...نمیدونم چرا چند وقتیه که یهو سرم اینطوری تیر می‌کشه....یه چند لحظه سرم رو ماساژ دادم تا دردش بهتر شد....

نیما: مانی خوبی؟

_اره بهترم.....

خلاصه باید تمرین میکردم حتما باید یکی از اون بازیگر های منتخب من باشم باااااید!

دو هفته گذشت....تو دانشگاه بعضی اوقات محدثه رو میدیدم....ولی باهاش نمیتونستم حرف بزنم لعنتی غرورم نمیزاشت..... اومده بودن برای تست...تقریبا اونایی که تست دادن تعدادشون زیاد بود....تست رو گرفته بودن و امروز نتیجه تستش میاد..اسامی کسانی که قبول شدن رو میزنن به بخش اطلاعیه.....با امیر از کلاس اومده بودیم بیرون که دیدیم جمعیتی پیش قسمت اطلاعیه جمع شده....واااای اسامی کسانی که قبول شدن رو گذاشتن....جمعیت رو زدم کنار...دنبال اسمم میگشتم

_مانی تهرانی....مانی تهراااانی

_امییییییر قبول شدممممممم

امیر: ایول بابا مبارک باشه

یه لحظه با خودم گفتم بده ببینم محدثه هم قبول شده یا نه!رفتم سراغ اسامی دنبال اسمش گشتم

واااای خدااااا محدثه ایرانمنش.. قبول شدهههههه

آخی بمیرم براش چقدر خوشحال میشه.... دیگه مجبور شدیم از اون اسامی دل بکنم.....دوسه روزی بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت.... امروز قرار بود با ماها یعنی کسایی که قبول شدن صحبت کنن ببینن اصلا نقشمون چیه چطوریه... رفتیم سمت اتاق خوبه... محدثه هم اونجا روی صندلی نشسته بود...صندلی خالی نبود مجبور شدم برم پیشش بشینم.....هر قدم که نزدیکش میشدم قلبم بوم بوم میزد تو سینم....نشستم پیشش محدثه سرش رو بلند کرد و یه نگاه بهم کرد... نگاهش یه حالت خاصی داشت اما یهو حالت نگاهش عوض شد و جاش رو به اخم داد..... اخمش برای چی بود؟؟؟؟

خوبه اومد با کسایی که کارگردان و نویسنده فیلم بودن.... شروع کردن یکی یکی از صحبت های فیلم نامه..... دوباره منو محدثه داخل این فیلم عاشق هم بودیم....درسته من میتونستم حرفای عشقولانه فیلم رو خیلی خوب بگم چون اونارو واقعا حسش رو تجربه کردم،مخصوصا اینکه واقعا عاشق کسی که بازیگره بشی و حرف هارو از ته دل بزنی بهش.....از پس فردا باید میرفتیم سر کار....رفتم سمت خونه

_نیماااااا کجایی؟؟؟

نیما: یا خدااا چخبرته؟؟؟مگه سر جالیزی؟؟انقد داد میزنی

رفتم پیشش و بغلش کردم...

نیما: مانییییییی

_جان مانی

نیما: بالاخره بهش گفتی؟؟؟همه چی تموم شد؟خدایا شکرت!

_چی چیرو تموم شد؟؟من هنوز هیچی بهش نگفتم بابا..یادته توی تست بازیگری شرکت کردم؟قبول شدم... محدثه هم قبول شد

نیما:اولا خاک تو سرت که نگفتی...دوما مبارک خودت و خانومت باشه... سوما کی میخوای بگی؟؟؟

_ببین حس میکنم فعلا وقتش نرسیده....

نیما: هیچ معلوم هست چی میگی؟؟؟منتظری وایسی یکی بیاد خواستگاریش ازدواج کنه بره؟؟؟

_اولا این کارو نمیکنه مگه یادت نیست؟؟؟این حس دوطرفست فقط به روی خودمون نمیاریم...

نیما: هردوتون از هم بدترین...یکی از یکی مغرور تر!!!

این دو روز هم مثل برق و باد گذشت و منو محدثه رسماا همکار شدیم.محدثه معلوم بود خیلی ذوق داره که میره جلوی دوربین..حقم داره چون این تقریبا رویای هردومون بود... معروف بودن از نظرش معنای زیادی داره...این روزها خیلی اذیتش کردم و چقدر هم خندیدم بهش...البته اونم منو اذیت میکرد نه اینکه ساکت بشینه یه گوشه...مثلا داشتم چای میخوردم منتظر بودن چای سرد شه از کنار محدثه رد شدم مثلا پام گیر کرد به صندلی بعدش یهو چای رو ریختم روی لباسش.... اونم یه بار به تلافی کارم ابمیوه ریخت روی موهام....خلاصه از این شیطنت ها زیاد داشتیم‌....یه هفته ای از شروع پروژه مشترکمون میگذره...امشب که یه شب بارونیه یه سکانس فول عاشقانه رو داریم پس بهترین موقعیت برای اعترافه..... رفتم سر صحنه که دیدم محدثه روی صندلی نشسته...

 

(محدثه)

اصلا توی عقلم نمی‌گنجید که چه طور یهو به اینجا رسیدم!!!!باورم نمیشه به ارزوی بچگیم رسیدم؟!!!؟؟!باورم نمیشه الان روی صحنه فیلم برداری ام و قراره معروف بشم!!!! امشب یه صحنه عاشقانه رو داریم با مانی خااان.مانی رو دیدم رو به روم...داد کارگردان بلند شد که شروع کنیم این سکنانس رو انجام بدیم...خیلی استرس داشتم...کاش غرور نبود الان میپریدم بغل مانی و بهش میگفتم چقدر عاااشقشم....

مانی رو دیدم که داره میاد سمتم.....

مانی: دیالوگ هارو حفظ کردی؟؟

_اره

مانی: ببین میخوام یه چیزی بهت بگم؛

_چیزی شده؟

مانی:یعنی چطور بگم....میدونی که الان چه سکانسی داریم؟؟

با هر حرفی میزد تپش میرفت رو هزار....

_اره می‌دونم قرار چه صحنه‌ای بشه...

مانی: از دیالوگ های منم خبر داری؟؟

_خب اره میدونم قراره چی بگی...یادت رفته که باهم تمرین کردیم؟

مانی: اصلا حواس نمونده برای من....خب ببین این دیالوگ هایی که میگم.....حرف دلمه..‌این رو گفت و سریع رفت....

خداااااایاااااا......یعنی مانی میخواد اعتراف کنه عاشقمه؟؟؟؟؟یعنی واقعا این عشق دو طرفست

خدایا شکرت....گریم گرفت اما نمیتونستم گریه کنم چون گریمم خراب میشد....مانی نمیدونی با حالم چیکار کردی؟؟؟؟

رفتیم سر صحنه... امشب هوا بارونی بود...یواش یواش کارمون شروع شد....مانی اول نزدیک من بود...

مانی: لعنتی!!!فکر کردی تمام این مدت تو فقط واسه من یه خدمتکار بودی؟؟؟نههههه به خدااااا به اون خدااااییی که چقدر دوسش دارم میپرسدمت....منم چون میدونستم اینها حرفای دلشه به شدت توی نقشم فرو رفتم....

_من بیشتر عاااااشقتم لعنتی دوستت دارم اندازه یه دنیاااااا چی باعث شد بفهمی دوست ندارم؟؟؟

خدا میدونه سر این سکانس چقدر گریه کردم.اشک هام فقط واسه نقش نبود!واقعیت بود...اشک شوق بود.بعد از تموم شدن سکانس....یواش یواش همه جمع کردن و رفتن...فقط منو مانی موندیم....با صورت اشکیم نگاهش کردم....من دیگه نتونستم طاقت بیارم بدو بدو رفتم پیشش و پریدم بغلش.....این عطر تنش دیوونم میکرد.... اونم منو محکم بغل کرد....

_خیلی دوست دارم مانی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.....

مانی: من بیشتر خانومم.

بعد از کلی بالآخره از اون اغوشش در اومدم...فقط نگاهش میکردم....خدایا یعنی فقط این صدا؟این چشما؟فقط و فقط مال من بود؟؟؟

فقط نگاه چشماش میکردم اونم همینطور...مانی یه لبخند بهم زد منم بهش لبخند زدم.... اومد جلو کمرم رو گرفت و من رو چسبوند به خودش..لباش رو روی لبام قرار داد.....بهترین بوسه عمرم همین بوسه بود.......من با تمام وجود این مرد رو میپرستمش.

 

 

(دو سال بعد)

 

دو سال دقیق از اون شب میگذره و من عاشق تر از دیروز.....مانی دیگه تقریبا شده بود کل زندگیم...دیگه همه دوستام و دوستاش از رابطه ما دوتا خبر داشتن.... مهدیه و نیما هم باهمن...پری و مهراد هم همینطور اما هلیا هنوز با هیچکس رابطه نداره....البته مانی خیلی اصرار کرد رابطمون رو رسمی کنیم اما گفتم بهتره اول یکم از درسم بگذره.... چقدر با مانی بودن لذت داشت... چقدر باهم مردم رو سر کار نمیزاشتیم...این مرد شده بود کل زندگیم.گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم...

_اهههه لعنتی هنوز گوشیش خاموشه.....

 

یه هفته ای بود هیچ خبری از مانی نشده بود.....اعصابم داغون بود شدید....هرچی به نیما میگفتم مانی کجاست هیچی نمی گفت....یا می‌گفت نمیدونم.....

دیگه این روزا فقط کارم شده بود گریه کردن....اخه چرا باید یهو بره؟؟؟هیچ خبری هم ازش نشه؟؟؟

دو سه روزی گذشت...تو اتاقم بودم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که دیدم گوشیم زنگ خورد....اسم روش رو که دیدم نزدیک بود قلبم وایسه....مانی بود

_الوو

مانی با صدای خش داری گفت:سلام خوبی؟

_هیچ معلوم هست کجایی؟؟چرا هیچ خبری نیست ازت؟چرا جواب تلفن هام رو نمیدی؟؟

مانی: محدثه گوش کن باید یه چیزی بهت بگم....من دیگه نمیخوام توی این رابطه باشم

_خیلی خوب بس کن بابا خیلی شوخی مسخره‌ای بود.....

مانی: نه چرا باید شوخی باشه....دیگه گوشام هیچ حرفی رو نمیشنید....دنیا دور سرم میچرخید... نفهمیدم چی شد که یهو افتادم رو زمین....

 

 

به هزار بدبختی چشمام رو باز کردم... دیدم روی تخت بیمارستانم.....هیچ انگار یادم نبود اخرین بار چه اتفاقی افتاد.....در اتاق باز شد پری هلیا و مهدیه با چشم اشکی اومدن پیشم

مهدیه: چی شد محدثه؟چرا بیهوش شدی؟؟؟؟چت شد یهو بگو تورو خدااا

هلیا:حالت خوبه اجی؟؟؟؟چت شد یهو که به این روز افتادی؟؟؟

پری هم روی صندلی نشسته بود و اروم اروم اشک میریخت

مهدیه:خوب شد مامانت رفته بود بیرون خرید بهم گفت بیام پیشت وگرنه الان مامانت خودشو میکشت

_بچه‌ها من واقعا نمیدونم چه اتفاقی.......

یهو یاد زنگ مانی افتادم اون حرفش.....قلبم تقریبا ضربانش دوباره کند شد....

_مه مه مهدیه

مهدیه: جان مهدیه...

_نیما رو بگو بیاد این‌جا فقط....

مهدیه شوکه شده بود ولی سریع گوشی رو برداشت و زنگ زد به نیما.....انقدر حالم بد بود که دوباره بیهوش شدم.....

 

به هزار بدبختییییی چشمام رو باز کردم....چهره نیما رو بالا سرم دیدم....داغون بود.... خیلی داغون بود

نیما: چیکار کردی با خودت زن داداش؟

این زن داداش رو گفت دوباره شروع کردم گریه کردن...خودمو انداختم بغلش...

_نیمااااا...مانی چرا این حرفارو گفت؟؟؟؟؟چراااا شوخی بود نه؟؟؟خیلی شوخی بدی بود خیلیییییی.... 

نیما: تورو خدا اروم باش به خدا مانی راضی نیست

از شدت عصبانیت از بغلس در اومدم و با داد گفتم

_خفه شووووو نیماااا چرا بهم نمیگی کجاست؟؟؟؟؟؟چرااااا هیچی نمیگی؟؟؟؟به خدا اگر همین الان نگی کجاست خودم رو میکشم جااان مانی....

نیما میدونست وقتی جون مانی رو قسم میدم روی حرفم میمونم....نیما از شدت عصبی بودن نفس های صدا دار میکشید

نیما: هووووف ادم رو دیوونه میکنی.....بلند شو ببرمت پیشش ولی بدون زدم زیر قولم

_مرسی نیما خیلی ممنون

اونم فقط یه لبخند زد...‌از جا بلند شدم و با هزار تا دعوا با پرستار ها و دکترا که من حالم خوبه تونستم با بدبختی از بیمارستان بزنم بیرون....به پری و مهدیه و هلیا گفتم که دارم با نیما میرم مانی رو پیدا کنم به مامانم هم بگید که شب خونه یکیتون میخوابم....سوار ماشین نیما شدیم.....نیما دستش رو برد سمت ضبط و آهنگ شروع کرد پخش شدن.

 

خیلی دوست دارم الان باهات باشم یه جا

 

بهت بگم دوست دارم بگی چقدر به جا

 

دوست دارم یواشکی همش نگام کنی

 

وقتی می‌پوشم لباسم رو بگی کجا

 

مثلا روم زوم کنی بوم بوم کنه قلبم

 

مثلا هی لج کنی راه کج کنی از من

 

به اینجا که رسید گریه میکردم با صدای بلند......این بیت اخرش منو یاد مانی مینداخت.... چقدر باهم لج میکردیم.... خدایا یعنی مشکلش چیه؟؟مطمئنم از مانی...اون هیچ وقت اینطوری نیست...حتما یه چیزی پیش اومده....

یه نگاه به جاده انداختم که دیدم داریم میریم شمال....

_نیما حالت خوبه؟؟؟چرا من رو میبری شمال؟

نیما: مگه نمیخوای بری پیش مانی؟رفته خونه مامان بزرگم شمال

_اها

بعد از دو ساعت رسیدیم....خدا میدونه این دو ساعت اندازه یه قرن برام تموم شد....سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در....

فقط در رو محکم میزدم که سریع در رو باز کنه یکی‌...

بالاخره بعد از کلی انتظار...‌در باز شد... خدایا این مانی من بود؟؟؟چرا انقدر لاغر؟؟؟چرا اینطوری شده؟؟؟؟

نفهمیدم فقط رفتم تو بغلش...

_لعنتی قرارمون این بود؟؟چرا تنهام گذاشتی؟؟این چه حرفایی بود بهم گفتی؟؟؟؟

مانی: هییییس هیچی نگو بزار فقط برای اخرین بار بغلت کنم.....از بغلش در اومدم بیرون..

_یعنی چی اخرین بار؟ با داد گفتم:درست حرف بزن ببینم چی شده.....

 

مانی دست رو گرفت بردم پیش دریا....

مانی: از کجا برات بگم.....نیما بهت گفت چند بار خودکشی کردم؟؟؟

جا خوردم

_تو چ چ چیکار کردی؟؟؟چه غلطی کردی؟؟؟؟؟؟

مانی: محدثه فقط گوش کن.....

چند وقتی بود که سرم خیلی درد می‌گرفت یهو تیر میکشید.نیما در جریان بود...بهم گفت بریم دکتر رفتیم..... دکتر گفت من تومور مغزی دارم

_چی؟؟؟یعنی تو فقط به خاطر این دست به خودکشی زدی؟؟؟هیچ به من فکر کردی؟؟؟

خوب گوش کن مانی دکتر فقط همین رو بهت گفت؟؟؟چیز اضافه ای نگفت؟نگفت که اوضاعت خیلی بده دیگه زنده نیستی؟دِ لعنتی حرف بزن!!!

مانی سرش رو تکون داد که یعنی نه

_اخه دیوونه بهت چی بگم؟؟؟؟

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت آخر

 

_میتونی درمان کنی!!!!

مانی: اگر جواب نداد چی؟؟؟

_مانی اگر مهمم برات این کارو انجام بده!!!!اخه چرا بدون فکر یه کار رو انجام میدی؟؟؟نمیگفتی با خودت اگر بلایی سرت بیاد من چه غلطی باید میکردم؟؟؟چه خاکی باید میگرفتم تو سرم؟؟؟تو زندگی منی لعنتی....

 

 

دو هفته میگذره مانی بستریه توی بیمارستان...پس فردا عملشه‌‌.....اگر از اون عمل بتونه سلامت عبور کنه خوب میشه....این روزا هم کار من شده گریه کردن و دعا کردن....انقدر گریه کردم که دیگه هیچی ازم نمونده.....امروز باید میرفتم سر میزدم بهش.....بلند شدم لباس هامو پوشیدم و رفتم بیرون.رفتم تاکسی گرفتم اصلا حال و حوصله رانندگی رو نداشتم.....خدایا کی فکرش رو میکرد این دختره شیطون که انقدر سر به سر همه میزاشت به این روز بیوفته؟؟؟رسیدم بیمارستان....از پرسنل پرسیدم که میتونم کجا ببینمش...رفتم داخل....این کسی که انقدر بی‌حال افتاده روی تخت مرد من بود؟زیر چشماش گود افتاده بود...موهاش رو هم زده بود....به کل تغییر کرده بود...ولی هنوزم مرد من بود.من عاشقش بودم.رفتم سمتش و بغلش کردم

مانی: چرا اومدی اینجا؟

_اومدم عشقم رو ببینم

مانی: دوست نداشتم من رو اینطوری بیینی

_عه پسره گنده خجالت بکش...دنیا به اخر نرسیده که!!!!خوب میشی سر حال میشی

مانی: بچه دار میشیم

این رو گفت گونم رنگ گرفت....

مانی: اوه اوه خجالتت تو حلقم

_گیر نکنه یه وقت؟؟

مانی:ارزشش رو داره عشقم

خدایا اگر بلایی سرش میومد من واقعا میخواستم چیکار کنم؟؟؟

پس فردا شد و روز عمل مانی

از صبح تو بیمارستانم...

مهدیه و پری و هلیا از صبح پیشمن... انقدر گریه کردم که دیگه حال وایسادن سر پا رو نداشتم.... مانی رو بردن اتاق عمل انقدر استرس دارم که نگو... رفتم توی اتاقی توی بیمارستان که مردم میرن برای استراحت.... نشسته بودم تو اتاق همینطور توی دنیای خودم غرق بودم....صدای در اومد...نیما بود

نیما: چطوری؟

_افتضاح

بغض کرده بودم....

_نیما اگر زبونم لال بلایی سر مانی بیاد چیکار کنم؟

نیما هم دست کمی از من نداشت: خدا نکنه خواهری.... مانی تمام خوبه منه...من بعد از مامان بابام به اون دل بستم....دعا کن فقط... امید مانی فقط به منو توعه.....

نیما همش منو دلداری میداد....خیلی خسته بودم...توی همون اتاق گرفتم خوابیدم.

هووووی بلند شووووو دیووونه

یهو از خواب پاشدم

_پری نفهم چته؟؟؟؟چرا داد میزنی؟؟؟

پری: ببخشید عزیزم....یه لحظه با خودت نمیگی به چه دلیل اومدی بیمارستان؟؟؟

تازه یاد مانی افتادم

_پری؟؟؟مانی حالش چطوره؟؟؟

پری: خدا بهت نظر کرده عشقم... حالش خوبه....

_جدی میگی؟؟؟

پری: آخه خر نفهم توی این وضعیت میشه شوخی کرد؟؟؟؟

_الان کجاست؟میتونم ببینمش؟

پری: حالش خوبه فعلا بی‌هوشه چند ساعتی طول می‌کشه تا به هوش بیاد...خدایا همین که زندگیم توی این عمل به سلامت ازش عبور کرد شکرت....

 

 

(یه سال بعد)

ایییییی بابا بسه پری انقدر جیغ جیغ میکنی.....

پری: خیر سرمون عروسیمونه هااااا!

مهدیه: وااای به به پری خانوم و جاری عزیزم چقدر خوشگل شدین

_وااااای مهدیه به کل یادم رفته بود منو تو جاری میشیم

هممون زدیم زیر خنده.....

هلیا:واااااو خوشگلارو میدزدن

_پس چی فکر کردی؟؟؟

با صدای آرایشگر همه برگشتیم طرفش

خانوما بفرمایید اقا داماد تشریف اوردن

_یا ابلفرض

رفتیم پایین همگی...خیلی سخت بود با اون لباس های پُف دار و اون کفش های پاشنه بلند بریم پایین

مانی همینطور با عشق بهم زل زده بود.... عشق زندگیم دوباره مثل قبل سرحال شد.... حتی بهتر از قبل.... خلاصه با چرتو پرت گفتن های مهراد و نیما تصمیم گرفتیم بریم سوار ماشین شیم...این فیلمبردار هم که مخمون رو خورده بود کم مونده بود همگی بریزیم سرش خرخرشو بجوییم.....سوار ماشین شدیم.....مانی راه افتاد سمت تالار

مانی: عشقم خیلی قشنگ شدی

_به قشنگی تو که نه

مانی: محدثه تو خیلی خیلی از سرم زیادی

_عه!حالت خوبه چی میگی؟؟؟؟

مانی: نه واقعا جدی میگم....وقتی مریض شدم فکر میکردم دیگه باهام نیستی...حس میکردم ولم میکنی...اما اشتباه کردم...باهام راه اومدی..درمونم کردی.هرکس دیگه بود صد در صد اینطور نبود..من همون پسره بی‌حال و بی‌روح بودم که زیر چشماش گود افتاده بود... موهاش رو از ته زده بود....ولی تو کمکم کردی!الان اصلا از اون پسره خبری هست؟؟؟موهاش در اومده...حالش عالیه...اینا همش و همش به خاطر وجود توعه دوستت دارم

 

_من بیشتر...

 

اون شب بهترین شب زندگیم بود....پری و مهدیه انقدر قِر دادن که دیگه کمری براشون نمونده بود....دیگه مراسم تموم شد...هرکس میخواست بره خونه خودش ماهم پیش در ورودی داشتیم باهم حرف میزدیم.

_خب برو بچ خانه دار..از همین الان هممون خونه دار حساب میشیم

پری: واااای اره... اقااا خدا شب رو بخیر کنه

_عه بیشورررر

مهدیه: نه راست میگه نگاه کن چطور بهمون زل زدن انگار یه سری لاشخور دارن به غذاشون نگاه میکن

_خفهههه شو اینم شد مثال؟؟؟اونا به کنار خوبه میگی لاشخور...اسمش رو خودشه! لاشخور چی میخوره؟؟؟

مهدیه و پری که داشتن غش غش میخندیدن...از همه بچه‌ها خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین..مانی بدون هیچ حرفی راه افتاد.....دقت که کردم به مسیر دیدم سمت خونه خودمون نمیره

_مانی مگه نمیریم خونه خودمون؟

مانی یه نگاه به من کرد و شروع کرد خندیدن: وروجک من باید واسه رفتن به خونه عجله داشته باشم نه تو

_عه بی‌ادب منظورم این نیست منظورم اینه کجا داریم میریم

مانی: خودت میفهمی....

رسیدیم به همون پارکی که اعتراف کرد....

_مااااانی عاشقتم

مانی هم با لبخند بهم گفت:من بیشتر عاشقتم..‌‌

یادش بخیر چند ساله پیش همینجا سر یه سکانس اعتراف کرد عاشقمه....مرد زندگیم الان رو به رومه....

مانی اومد نزدیکم...منو محکم گرفت بغل....بهترین اغوش دنیا اغوش مانی بود......

 

 

قلب من کودکی ست

که تا “تو” بیشتر بلد نیست بشمارد

 

وقتی با منی

معجزه ای به نام آرامش

در من رخ می دهد!

 

عاشقانه دوستت دارم.....)

 

پایان¥

 

ساعت 17:21

 

1400/4/5

 

نویسنده: مَـلَکِـه شَـب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...