رفتن به مطلب

رمان در آرزوی وصال | بهاره احمدی کاربر انجمن نودهشتیا


بهاره احمدی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام  خداوند لوح و قلم

 

نام رمان: در آرزوی وصال

نویسنده: بهاره احمدی

ژانر: #عاشقانه #اجتماعی

 هدف:

بعد از هر ناامیدی بسی امید است

ساعت پارت گذاری:

ساعت ۱ و ۲۲

خلاصه:

دختری از جنس غم، عذاب و سختی. دختری که خوشی   را فراموش کرده  و خنده را از یاد برده است. پدر معتادی که غیرت و مردانگی اش را زیر پاهایش له کرده و دست    به فروش دخترکش میزند. و چه می شود؟ و چه چیزی  انتظار او را در این آشفتگی می کشد؟

مقدمه:

خیلی دیر نشده برای اینکه...

خودت باشی!

به خودت اعتماد کنی!

از حق خودت دفاع کنی و به آرزو و رویاهات برسی 

فراموش نکن که تو نباید

خودتو دست کم  بگیری...

 

ناظر: @مُنیع

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

دیگه از این زندگی خسته شدم!    انگار زندگی منو توی دستگاه کپی گذاشتن و  دارن    از هر روزش کپی میکنن؛ همه روزام مثل هم شدن.

دارم از حسرت نبودن محبت و نداشتن مادر میسوزم.

بهتره بلند شم کارارو بکنم تا این بابای معتادم به جونم نیوفتاده. بلند شدم،  دست صورتمو شستم و توی آینه نگاهی به خودم کردم؛  چشمای بزرگ طوسی با مژه های بلند، بینی قلمی، لب مناسب، با موهای بلند طلایی. همه دوستام به زیباییم حسادت می کردن، اما این زیبایی به چه دردم می خوره وقتی نه خوشبختم، و نه خانواده درست و درمونی دارم. آهی از ته دلم می کشم؛  بازم بابا نشسته پای بساط عیش  و نوشش.

- هوی دختر، برو غذا بیار برام!

غیر از یه تخم مرغ و دوتا گوجه پلاسیده، چیزی تو یخچال نبود؛ با همونا یه املت  درست کردم و گذاشتم جلوش.

بهتر بود برم کاری پیدا کنم. من که این بابای معتادم هزینه تحصیلمو نداشت بده، چیزیم توی یخچال برای خوردن نیست.

لباسای کهنمو تنم کردم، کفشامو پام کردم و از خونه بیرون زدم. بازم این پسرای لات لوت کوچه چندتا تیکه پروندن.

به دکه سر کوچه رسیدم، با همون دوتومنی که برام مونده بود چندتا روزنامه خریدم و به پارک نزدیک دکه رفتم؛ مشغول خط کشیدن دور کارهای منشی گری، پرستاری، خدمات نظافت منزل و ساختمان خط کشیدم.

به باجه تلفن رفتم و به تک تکشون زنگ زدم؛ همه یا تحصیلات دیپلم میخواستن یا یه فرد مورد اعتماد تا ضمانت کنه؛   فقط یکیشون موند  که اونم فردا باید حضوری برم.

ویراستار:  @sanaz87

 

ویرایش شده توسط sanaz87
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای قوقولی خروس از خواب بلند شدم. دست صورتمو شستم، لباسای کهنمو تنم کردم و از خونه بیرون زدم. کاش امروز منو برای کار بخوان و گرنه یا از گرسنگی جون می دادم یا زیر دست و پای این مردک معتاد که حتی اسم پدر واسش سنگینی می کرد می مردم.

اوف! با بدبختی رسیدم. امیدوارم پاهام تاول نزنن اینهمه راه اومدم. آیفونو زدم.

- کیه؟

- ببخشید مثل اینکه برای نظافت خدمتکار میخواستین.

- بیا داخل!

در با صدای تیک باز شد. وهو!    این خونه نیست، این یه عمارته! چقدر بزرگه! هر کجا نگاه می کردی درخت و گل های رز قرمز بود؛ مثل اینکه صاحب این عمارت عاشق گل رزه.

پوزخندی زدم. یکی مثل این پولدار ها تو خوشبختی غرقه، یکی هم مثل ما بدبختی داره خفش میکنه.

وارد عمارت شدم. یه سالن بزرگ دیدم    که خدمتکارهای مختلفی توش در حال رفت وآمد بودن؛  یکی از اونها به سمت من اومد و منو برد پیش یه پیرزن؛    مثل اینکه خدمتکار ارشد بود.

- چند سالته؟ کجا زندگی می کنی؟ چرا اومدی سرکار؟

- ۲۰سالمه. منطقه اسلام آباد زندگی می کنم. پدرم معتاده، خرج زندگی نمیده.

- اکثر خدمتکارا اینجا تمام وقت هستن؛ یعنی شبا هم ته عمارت اتاقکی بهشون میدیم. میخوای بمونی یا روی ساعات مشخص شده میای؟

- با پدرم صحبت میکنم،    بعد بهتون اطلاع میدم.

- پس فردا ساعت ۸ عمارت باش.

- بله حتما.

خداحافظی کردم و از عمارت خارج شدم.  خداروشکر حداقل میتونم خرج خودمو در بیارم.

با بدبختی به خونه رسیدم. صدای حرف زدن میومد؛ مثل اینکه بساط عیش و نوششون امروز خونه ماست.

- غلام دخترت کجاست؟

- نمیدونم، ندیدمش.

- نذار بره بیرون! معلوم نیست باکی میره بیرون؛ البته نگران نباش، به زودی به خواستگاریش میام، اون مغازه رو هم به نامت میزنم.

- از فردا درارو قفل میکنم. زودتر بیا ببرش قبل اینکه یه گندی بالا نیورده.

سرجام خشک زدم. خون تو رگام یخ بست. خدای من باورم نمیشه! پدرم منو فروخت! برای چی؟ مگه من چیکار کرده بودم؟ دوستاشم مثل خودش یکی از یکی بدبخت ترن؛ مطمئنا    سرشو شیره میماله. بهتره قبل اینکه بلایی سرم نیوردن برای همیشه به عمارت برم.

 

پارت سوم

پارت3

نمی دونستم چیکار کنم. چجوری فرار کنم؟ اگه    می رفتم داخل ممکن بود درو قفل کنه؛ پس باید بیرون می موندم؛    اما آخرش منو می دیدن!   فقط یه راه مونده بود،    باید کلید اتاقارو برمی داشتم. بهترین کار همین بود! وقتی بساطشونو جمع کردن، منم تند کلیدارو برداشتم تا صبح بدون دردسر به عمارت برم.  وارد اتاقم شدم،    تمام لباسام و مدارکم رو جمع کردم و توی کوله ام گذاشتم. برق ها رو خاموش کردم و زود خوابیدم.

با صدای کوبیده شدن در بیدار شدم. مثل اینکه از خونه بیرون رفته بود. زود لباسامو پوشیدم، همه وسایلمو جمع کردم و راه افتادم. بیشتر از این اونجا نمی تونستم بمونم؛ اگر میومد ممکن بود درها رو قفل کنه و آخرش هم منو به اون پیرمرد خرفت بده. اینم شد زندگی؟ منم واسه خودم آرزوهایی داشتم، اما چه فایده؟    این از اوضاع پدرم که معتاده، اونم از مادرم که منو ول کرد و رفت پی زندگیش. پوزخندی به حال خودم زدم. حتی اونقدر ارزش نداشتم که منو با خودش ببره. پوزخندی به حال  خودم زدم.    حتی اونقدر ارزش نداشتم که منو با خودش ببره. فقط امیدوارم بتونم از این به بعد زندگی خوبی داشته باشم.

به عمارت رسیدم. پیش  خدمتکار ارشد رفتم بهش گفتم میخوام تمام وقت کار کنم. گفت مشکلی نیست و  لباس فرم رو بهم داد و وظایفمو بهم یاد داد.

با دقت شروع به گردگیری کردم؛  اینجا روی تمیزی حساس بودن، منم جایی نداشتم برم، پس با دقت کارمو می کردم. من نمی خوام که از این جا بیرونم کنن، جایی برای موندنم ندارم؛ عمارت خالیه! به گفته های خاله مهری یکی از سر آشپزهای عمارت که خیلی هم مهربونه، با همه اعضا خانواده به شمال رفتن؛ تولد دخترشون بوده، اونجا قراره براش جشن بگیرن و آخر هفته به خونشون  بیان. بعد اینکه کارهامو کردم، خاله مهری منو با بقیه خدمتکارها آشنا کرد که یکی از خدمتکارها دختری هم سن و سال خودم بود؛    اسمش زهرا بود.    برام تعریف کرد که پدرومادرش چند سال پیش فوت شدن و خانم و آقای عمارت بهش لطف کردن، گذاشتن هم درس بخونه و هم کار بکنه که خرجشو در بیاره. می گفت که خانم و آقا خیلی مهربونن و خیلی بهش لطف کردن.

ویرایش شده توسط sanaz87
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

تقریبا بعد از یه هفته کار کردن دیگه با همه آشنا شده بودم،همه وظایفمو به درستی انجام میدادم میدونستم دیگه جایی برای موندن ندارم پس بهترین کار اینه که وظایفمو به درستی انجام بدم.

استرسی زیادی دارم ،قراره اعضا عمارت از سفر شمالشون برگردن،تقریبا همه کارامو انجام دادم ولی به گفته خاله مهری امروز باید با صاحب عمارت صحبت میکردم و بتونم اعتمادشون بدست بیارم که میدونم خیلی طول میکشه تا بهم اعتماد کنن.

اما من تمام سعیمو میکنم،با خستگی به اتاقم رفتم ،تصمیم گرفتم تا موقعی که اونها میان استراحت کنم و بعد برم .

از شدت فکر خیال نتونستم بخوابم ،خودمو مرتب کردم به سمت عمارت رفتم،میدونستم الانا که برسن ،با آرامش شروع به قدم زدن توی حیاط کردم نفس عمیقی کشیدم و وارد عمارت شدم،سکوت همه جارو گرفته بود مثل اینکه صاحب عمارت اومده بود ،پیش خاله مهری رفتم .

_نازگل جان دخترم بیا ببرمت پیش خانم ،مثل اینکه میخواد باهات صحبت کنه

_چشم خاله جان 

استرس زیادی گرفتم ،نمیدونستم چیکار کنم ،با آرومی کنار خاله مهری قدم برمیداشتم .

_نازگل جان برو داخل من دبگه باید برم .

_خاله مهری نمیشه شما با من بیاید.

_نه خاله جان باید خودت تنها بری.

_چند بار به در زدم.

_بیا داخل،

_سلام

_سلام عزیزم،مثل اینکه خدمتکار جدید هستی ،میخوام بیشتر باهات آشنا بشم که بتونم اجازه بدم اینجا کار کنی خودتو معرفی کن.

_اسمم نازگل۲۰سالمه،پدرم معتاده نتونست خرجمو بده ،منطقه اسلام آباد زندگی میکردم ،هیچکسم ندارم که بیاد ضمانتمو کنه ولی میتونید همونجا تحقیق کنید در مورد زندگی من.

_حتما این کار رو میکنم نمیخوام کسی اینجا برام دردسر بشه.

_اما خانوم متاسفانه پدرم میخواست منو با دوستش معامله کنه،اگر میخواید از همسایه ها بپرسید اما منو به اون معرفی نکنید

_مگه تو فرار کردی؟

_خانوم من محبور بودم ،نمیتونستم همینجوری منو بفرسته خونه یه آدم بدتر از خودش

_باهمسرم صحبت میکنم بعدا در این مورد بهت میگم.

_ممنون خانم.

با استرس از اتاق بیرون زدم ،خدای من،به هیج وجه دلم نمیخواستم به اون خونه برم،امیدوارم مجبور نشم با اون مردک ازدواج کنم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5

با ناراحتی رفتم پیش خاله مهری

_نازگل جان وظایفتو زودتر انجام بده الان بچه ها میان

_چشم خاله جان

همه کارامو کردم موند دوتا اتاق طبقه بالا مثل اینکه مال بچه های آقا و خانومن ،وارد اولین اتاق شدم وایی چه اتاقی،معلومه دختر با سلیقه ای ،خوشبحالش با دقت اتاقشو تمیز کردم، سراغ اتاق بعدی رفتم، همه وسایل و دکورش مشکی بود، عکسای مختلف با ژست های مختلف روی دیوار نصب شده بود ،پسری با چشم های درشت مشکی،موهای قهوه ای ،بینی و دهان متناسب با صورتش بود خیلی جذاب و خوشتیپ بود،بعد از کنکاش اتاق و عکسا شروع به تمیز کردن اتاق کردم،بهتره قبل از اومدن اونها کارارو تموم میکردم تا اذیت نشم .

بعد از یک ساعت تمیز کاری به طبقه پایین رفتم ،من که کارامو کردم بهتره برم توی اتاقم استراحت کنم ،همونجا هم یچیزی میخوردم،نمیخواستم ببینمشون شاید بهتر باشه بگم خجالت میکشیدم ،با فکری مشوش به اتاقم رفتم بعدش به حمام رفتم چشمام کم کم گرم شد.

 

با گریه بیدار شدم از بس شب کابوس میدیدم ،همش خواب اون پیرمرد که بابام به زور منو بهش پیش کش میکرد میدیم،با استرس لیاسامو پوشیدم وارد عمارت شدم،پیش خاله مهری رفتم.

_سلام صبح بخیر

_سلام نازگل جان صبحت بخیر خانوم دیشب بهم گفتن هروقت اومدی عمارت بهش بگم بری پیشش

_خاله مهری الان توی اتاق مطالعه است برم ببینم خانوم چیکار باهام داره؟

_اره دخترم برو

با استرس اروم اروم قدم برداشتم ،دلم نمیخواست به اتاق مطالعه برسم،در زدم

_بفرمایید

_سلام خانوم صبح بخیر

_سلام عزیزم صبح تو هم بخیر

_ببخشید خانوم خاله مهری گفتن با من کار دارید؟

_بیا بشین

_دیروز به آقا مجتبی راننده عمارت سپردم رفت برای تحقیق مثل اینکه حرفات درست بودن تو تا موقعی که تونستی به درستی وظایفتو انجام بدی ،میتونی اینجا بمونی.

_وای خانوم ممنونم،من تمام سعیمو میکنم تا کارامو به درستی انجام بدم.

_بهتره بری کارات انجام بدی

_چشم خانوم

خدایا شکرت همه استرسم یکباره از بین رفت حداقل سرپناهی دارم،حقوقمم که میگیرم پس مشکلی نیست.

 

 

 

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...