رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دیده ی اقیانوس | عسل اکبری کاربر انجمن نودهشتیا


هانی بانو
 اشتراک گذاری

خواهران صالحی 😁✨  

7 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. شما کدوم خواهر و می‌پسندید؟🤪

    • دلبر
      3
    • دلربا
      4


ارسال های توصیه شده

  • همکار سایت

img_20211019_141757_vzfq.jpg

به نام او…

نام رمان:  دیده‌ی اقیانوس.

نویسنده:  عسل اکبری کاربر انجمن نودهشتیا.

ژانرها: عاشقانه، تراژدی.

هدف:  اشاره به عشقی پاک و بی‌ریا.

ساعت پارت گذاری:   نامعلوم.

خلاصه:   همه‌چیز از گره خوردن آن دو چشم سیه رنگ، در دو تیله‌ی آسمانی دخترک شروع شد.
دلربا، دختر حاج محمد شیرازی که تابه‌حال در خانه‌ی کلنگی و قدیمی پدرش زندگی کرده‌است و دنیای پر تجملات آدم‌های بالاشهر را به چشم ندیده‌است، به دست تقدیر در راه پسری قرار می‌گیرد که در نگاه اول، با دیدن اقیانوس چشمان دخترک دلش را می‌بازد.
ولی همیشه زندگی آن طور که ما انتظار داریم پیش نمی‌رود، گاهی خداوند ورقی از کتاب قطور تقدیر جدا می‌کند و همان ورق است که سرنوشت ما را زیر و رو می‌کند.
سوال این است، آیا زندگی رویایی و غرق در آرامشِ آن دو، همان‌طور باقی می‌ماند؟

مقدمه:  آن دو تیله‌ی دلربا، نه سبز است که سبزی و طراوت جنگل را به آنها تشبیه کنم و نه سیه رنگ است که بگویم آسمان شب را در آن دو میبینم. چشمان آبی رنگِ تو، اقیانوس اختصاصی من است! آخ که چه سخت است غرق نشدن در آن دو تیله‌ی آبی رنگ، هربار که میبینمت.

صفحه نقد:

 

تایپیک عکس شخصیت های رمان:

 

 

دوستان عکس هر شخصیت رو وقتی وارد رمان شد توی تاپیک میذارم که موضوع لو نره😁🔥

 

ویراستار: @m.azimi

@mahdiye11

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

{پارت ۱}

کفِ پاهای برهنه‌اش، رقصان روی سبزه‌های تَر تکان می‌خوردند.

همان‌طور که با هیجان ورجه وورجه کنان می‌دوید، گاهی به پشت سرش نگاهی می‌انداخت که مبادا دلبر، دستش به دخترک برسد و بخاطر کاری که کرده‌است، حسابی تنبیه‌اش کند.

لحظه‌ای نگاهش را بیشتر به پشت سرش دوخت که ناگهان با چیزی برخورد کرد.

برگشت و با چهره‌ی جدی و قد و قواره‌ی بلند برادرش رو به رو شد.

داریوش، لبه‌ی شال سیه رنگ دلربا که در اثر وزش باد از روی ابریشمی‌های روشن و طلایی رنگش روی شانه‌هایش افتاده بود را گرفت و آرام روی موهایش نشاند.

دخترک با گونه‌های گلگون، سر به زیر شد و ریشه‌های شالش را به بازی گرفت.

داریوش نگاهش را از نگاه آبی رنگ دلربا گرفت و به چهره‌ی شیطنت‌آمیز و غرق در هیجان دلبر دوخت که در انتهای حیاط، کنار حوض نشسته بود و دست‌هایش را در آب زلالِ آن، به آرامی تکان می‌داد.

دلبر درحالی‌که انگشت‌های خیسش را شانه‌وار میان موهای فر و خوش حالتش می‌کشید، با صدای ظریف و دخترانه‌اش گفت:

- داداش این یک   تیکه پارچه مگه چقدر ارزش داره که انقدر بهش گیر میدی؟ بی‌خیال!

داریوش با صدای بم، گرفته و مردانه‌اش جواب داد:

- یعنی چی مگه چقدر ارزش داره؟ ناسلامتی مهمون نامحرم تو خونه نشسته، یک   وقت دیدی یکی‌شون به هوای هوا خوردن اومد توی حیاط و شما رو… استغفرالله، دلبر حیا کن!

دخترک با شیطنت موهای کوتاه و خوش رنگش را روی شانه‌هایش رها کرد   و شال یشمی رنگی که روی شانه‌هایش نشسته بود را   روی موهایش نشاند.

همان‌طور که از کنار لبه‌ی حوض بلند می‌شد، پیراهنِ خردلی رنگش   که تا پایین مچ پایش می‌رسید را تکاند.

صندل‌های دخترانه و سفید رنگش را پا کرد و به سمت دلربا قدم برداشت.

درحالی که مچ دست خواهر کوچک‌ترش را در دست گرفته بود، نگاهش را به چشمان آسمانی رنگِ او داد و اشاره کرد که به داخل خانه بروند.

دلربا به همراه دلبر، وارد خانه‌ی کلنگی و قدیمی اما با صفای حاج محمد شدند.

از همان‌جا، صدای قاشق و چنگال مهمان‌ها به گوش می‌رسید.

نیاز همان‌طور که دست‌های خیسش را به لباس بادمجانی رنگش می‌کشید و گره‌ی روسری‌اش را محکم می‌کرد، دخترانش را صدا زد:

- دلربا، دلبر، بیاین سفره رو کشیدیم!

دلبر همان‌طور که صندل‌های دخترانه‌اش را از پا در می‌آورد، با صدای بلند جواب مادرش را داد:

- اومدیم مامان.

هردو دخترک وارد خانه شدند و سر سفره نشستند.

دلربا سر به زیر، زیرِ نگاه تیز و تند آرمان، بشقابش را از زرشک پلوی خوش‌رنگ و بوی مادرش پر کرد و شروع به خوردن کرد.

همان‌طور که قاشق را به سمت دهانش می‌برد، لحظه‌ای نگاهش در نگاه پسرک گره خورد.

اَخمی شیرین و کم‌رنگ بین اَبروهای خوش حالتش نشاند و دوباره سر به زیر شد.

لحظاتی بعد، داریوش با همان نگاه جدی و پر ابهت همیشگی‌اش، وارد خانه شد و کنار آرمان نشست.

ناگهان نگاه کسی روی دلربا سنگینی کرد.

دخترک نگاهش را بالا کشید تا ببیند آرمان هنوز هم به او چشم دوخته است یا نه که نگاهش با چشمان جدی برادرش برخورد کرد.

آنقدری هول شده بود که زرشک‌ ترشِ زیر زبانش را نتوانست قورت دهد   و باعث شد در گلویش گیر کند و به سرفه بیفتد.

آرمان دستش را به سمت تنگ سفالی برد تا برای دلربا دوغ بریزد   که داریوش زودتر از آن، تنگ سفالی را برداشت و لیوان لبریز از دوغ را به سمت دلربا گرفت.

نیاز با رنگ و روی پریده به آرامی پشت کمر دخترش ضربه زد:

- بچه‌ام هلاک شد، خوبی مادر؟

دلربا که دوغِ درون لیوان را تا ته سر کشیده بود، در جواب مادرش سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...
  • همکار سایت

{پارت دوم}

بی‌اشتها لقمه‌ی آخر غذایش را قورت داد و زیرلب گفت:

- دستت درد نکنه مامان، مثل همیشه عالی.

نیاز با خوش‌رویی جواب دخترکش را داد:

- نوش جانت دخترم.

با سر به زیری از جا بلند شد و همان‌طور که شال زخیم و مشکی رنگش را جلو می‌کشید، به سمت در حیاط قدم برداشت و از جمع خارج شد.

با کلافگی نفس حبس شده در سینه‌اش را بیرون فرستاد و روی تاب چوبی کنج حیاط، نشست. تلفن همراهش را از جیب شومیز طوسی رنگش بیرون آورد و نگاهش را به صفحه‌ی خاموشش دوخت. جرعت روشن کردنش را نداشت، می‌دانست قلبش با دیدن صفحه‌ی خالی از پیام به درد می‌آید و بغض گلویش را چنگ می‌زند.  بی‌حوصله تلفنش را دوباره در جیب شومیزش قرار داد   و نگاهِ سرد و بی‌حالش را به کاشی‌های کف حیاط دوخت.

نگاهش را که کمی بالا کشید، با چهره‌ی غرق در شرارت آرمان رو به‌رو شد. ناخودآگاه اخمی پررنگ میان ابروهای خوش‌حالتش جا خوش کرد. نگاهش را با غیض از او گرفت و از جا بلند شد. همان‌طور که به سمت در ورودی خانه قدم برمی‌داشت، بازویش توسط آرمان به عقب کشیده شد.

دخترک با حرص عقب نشینی کرد و زیرلب با صدای آرامی گفت:

- چی‌کار می‌کنی؟

- مشخص نیست دارم چی‌کار می‌کنم دلربا؟ دیوونم نکن دختر! چرا با وجود این‌که می‌دونی چقدر دوست دارم، باز هم سعی می‌کنی ازم دوری کنی؟

دلربا با صدایی لرزان به آرامی لب زد:

- دست از سرم بردار آرمان!

پسرک لب باز کرد تا حرفی بزند   که با دیدن فک منقبض شده‌ی داریوش   و اخم‌های گره خورده‌اش، حرف در دهانش ماسید و برای لحظه‌ای قلبش از حرکت ایستاد.

داریوش با اخم بازوی دلربا را در دست گرفت و با چشمانش اشاره‌ای به در ورودی خانه کرد.

دخترک چندبار با ترس نگاهش را بین آرمان و داریوش رد و بدل کرد   و پشت سر برادرش که با تحکم به سمت خانه قدم برمی‌داشت، راه افتاد.

داریوش با نگاهی غضب‌آلود و جدی؛   اما لحنی آرام و دوستانه، مچ دست دلربا را میان دستان مردانه‌اش فشرد و به سمت اتاق خوابش برد. دخترک با ترس سر به زیر شد و انگشتان یخ زده و لرزانش را در هم گره زد.

داریوش لب زد:

- کاریت ندارم دختر. چرا از من می‌ترسی؟

دلربا با خجالت   سرش را بالا آورد و برای لحظه‌ای نگاهش را در چشمان طوسی رنگ داریوش دوخت.

- آخه داداش…

- من می‌دونم تو طرفِ آرمان نمیری، فقط می‌خوام بهش بگی ازت دور باشه، من نمیام خواهر دسته‌گلم رو بدم دست هر نامردی از راه رسید، بگم بیا برو خوشبختش کن! 

ناخودآگاه لبخند کمرنگی روی لب‌های خوش‌فرم و صورتی رنگ دلربا نشست. در جواب برادرش لب زد:

- من خیلی بهش گفتم که ما به درد هم‌دیگه نمی‌خوریم؛   ولی هیچ اهمیتی نمیده و کار خودش رو می‌کنه.

کم پیش می‌آمد دلربا   حرف‌هایش را بی‌پرده و سانسور جلوی دیگران، مخصوصاً داریوش با آن چهره‌ی جدی و پر ابهتش بیان کند؛ اما این‌دفعه موضوع شوخی بردار نبود.   باید حرف‌هایش را مو به مو، از سیر تا پیاز، کلمه به کلمه می‌گفت. پشتش به برادرش گرم بود   و می‌دانست او هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهد با آرمان ازدواج کند.

آرمان خواهرزاده‌ی حاج محمد، پدر دلربا بود. همه‌ی خواهرزاده و برادرزاده‌هایش   پاک و نجیب بودند؛   اما آرمان و تینا سوا از آن‌ها، موزی و مار صفت!

داریوش با افکاری به هم ریخته و فکری درگیر، تسبیح دانه یاقوتی‌اش را در دست فشرد و خیره به دلربا به آرامی زیرلب گفت:

- این پسر آدم بشو نیست، باید تنبیه بشه.

دلربا که صدای پسرک را شنیده بود، نگاه نگرانش را به داریوش دوخت و لب زد:

- داداش کاری نکن، بی‌خیال میشه.

- اگه می‌خواست بی‌خیال بشه تا الان می‌شد، من رو که می‌شناسی اهل دعوا نیستم، نگران نباش در حد خودش تنبیهش می‌کنم.

بوسه‌ای از روی شال، روی موهای خواهرش کاشت و زیرلب گفت:

- بهش فکر نکن.

دلربا با لبخند سری تکان داد. در دل از داشتن همچین برادری خدا را شکر کرد. برادری که در هر شرایط پشتش بود و هیچ‌وقت رهایش نمی‌کرد. داریوش برای دلبر و دلربا حکم فرشته را داشت! شاید از دید اطرافیان، مردی سختگیر و جدی   با اخلاقی خشک و سرد بود؛   اما برای دلربا و دلبر این‌گونه نبود.

حاج محمد هر روز پیرتر و شکسته‌تر می‌شد، وظیفه پدری را به خوبی برای هر سه فرزندش ادا کرده بود   و بعد از حاج محمد، داریوش بود که جایگزین پدرش شده بود و به نحو احسن از خواهرانش مراقبت می‌کرد و مانند کوه پشتشان بود.

@mahdiye11  @melika_sh@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Asal Akbari

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • همکار سایت

{پارت سوم}

دلربا همان‌طور که زیپ چکمه‌های مشکی رنگش را بالا می‌کشید، خطاب به داریوش گفت:

- داداش من دارم با مهتاب میرم بیرون.

داریوش با اخم کمی سرش را خم کرد تا دلربا را که در چارچوب در ایستاده بود، ببیند.

- ساعت شیش عصرِ دختر، زود برگرد!

دلربا بعد از گفتن «باشه» کوتاهی، از خانه خارج شد.

شال ضخیم و زمستانه‌اش را کمی جلو کشید و دستان یخ زده‌اش را در جیب پالتوی خاکی رنگش فرو برد.

از خم کوچه گذشت و وارد بازارچه شد.

با دلشوره نگاهش را روی پاساژ روبه‌رویش چرخاند. دل- دل می‌کرد، می‌ترسید کاری که می‌خواست انجام دهد، درست نباشد.

با کشیدن نفس عمیقی، دل به دریا زد و پا به پاساژ گذاشت.

دستانش را از جیب پالتویش بیرون آورد.

پله‌ها را با پاهای لرزان بالا رفت و به طبقه‌ی دوم رسید.

نگاهش که با مغازه‌ی روبه‌رویش برخورد کرد، ضربان قلبش اوج گرفت.

با تردید به سمتش قدم برداشت، نگاهش به تابلوی بالای مغازه افتاد، کفش فروشی گرشا.

بغضش را قورت داد و قدم‌هایش را تند کرد.

صدای برخورد زنگوله‌های آویزانی‌های مغازه با در، باعث شد گرشا سرش را به عقب برگرداند.

با دیدن دلربا، لبخند به آرامی از روی لب‌هایش پرکشید و زبانش بند آمد.

دخترک نگاهِ آبی رنگش را با شرم از گرشا دزدید و به اطرافش دوخت.

دیوارهای مغازه پر شده بود از کفش‌های اسپورت و چرم در رنگ‌های متنوع.

گرشا همان‌طور که نگاهش گاهی زیرچشمی دلربا را می‌پایید، دکمه‌ی سبز رنگ کارت‌خوان را فشار داد و با لبخندی مصلحتی و همان صدای گیرا و مردانه‌اش، کارت بانکی را به همراه پلاستیک کفش به سمت مشتری گرفت و گفت:

- بفرمایید، به خوشی استفاده کنید.

مشتری بعد از تشکری مختصر از مغازه خارج شد.

دلربا بدون این‌که سرش را بلند کند، به آرامی لب زد:

- همین‌قدر راحت فراموشم کردی؟

پسرک با بی‌رحمی پوزخند زد و پیش چشمان بغض‌آلود دلربا گفت:

- امیدوارم انتظار نداشته باشی کار و کاسبیم رو تعطیل کنم.

دلربا مظلومانه نگاهِ آسمانی‌اش را به چشمان مشکی و نافذ پسرک دوخت و با صدای خیلی آرامی لب زد:

- من نگفتم کار و کاسبیت رو تعطیل کن؛ ولی ظاهرت نشون نمیده که هنوز هم توی فکرم باشی. چی شد؟ ها؟ مگه تو همون گرشایی نیستی که بهم قول ازدواج داد؟ مگه همون پسری نیستی که توی چشم‌هام نگاه کرد و از ته دلت گفتی عاشقمی؟ من اون‌موقع برق عشق رو توی چشم‌هات دیدم، پس چرا دیگه اون حس لعنتی رو توی این چشم‌های سرد و بی‌روحت نمی‌بینم؟

اشک‌هایش بی‌رحمانه روی صورتش می‌غلتید که به آرامی لب زد:

- اگه اونی که گفت آخر همین هفته میام خواستگاریت تو نبودی، پس کی بود گرشا؟

پسرک با اخم نگاهش را از چشمان آسمانی دلربا گرفت و با لحنی سرد جوابش را داد، انگار که با یک غریبه صحبت می‌کرد. پس چه شد آن همه عشقی که بینشان بود؟!

- هر حرفی بینمون زده شده رو فراموش کن، جوری‌که انگار هم‌دیگه رو نمی‌شناختیم.

دلربا با حرص پوزخند زد.

- فراموش کنم، آره؟ چجوری انتظار داری حرف‌هایی که بهم زدی رو فراموش کنم؟ تو به من گفتی میام خواستگا...

گرشا بی‌هوا به سمت دلربا برگشت و داد زد:

- دلت رو به یک پیشنهاد ازدواج مسخره خوش کردی؟ قبول، من گفتم میام خواستگاریت؛ ولی می‌بینی که! نیومدم.

اشک‌هایش بود که با شنیدن کلمه به کلمه‌ی حرف‌های ی پسرک روی گونه‌اش سُر می‌خورد.

همان لحظه بود که صدای خورد شدن قلبش را از درون شنید.

گرشا با فکی منقبض شده، عربیده کشید و مشتش را روی شیشه‌ی مغازه فرود آورد.

هم اکنون، خورده شیشه‌های قلب شکسته‌ی دلربا بود که کف مغازه ریخته شده بود، نه شیشه‌ی مغازه. 

دخترک چه می‌دانست از ذات نجس و چرکین این پسرک؟ اگر می‌دانست که دل نمی‌بست.

@melika_sh @mahdiye11 @Farinaz  @Ghazal@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • همکار سایت

{پارت چهارم}

بغضی که در اعماق گلویش لانه کرده بود را قورت داد، و اشک های مزاحمش را پس زد.

با حرص به سنگ ریزه های روی زمین ضربه زد. از مغازه‌ی گرشا دور شده بود اما هنوز هم فکرش مشغول حرف های او بود! همان حرف هایی که کلمه به کلمه‌ی شان، باعث می‌شدند قلب دلربا هر بار عمیق تر از قبل خورد شود، و دلش بیشتر از قبل بگیرد…

حرف‌ های گرشا در سرش اِکو می‌شد.

انگار که مغزش با او لجبازی داشت که می‌خواست او را اینگونه به جنون برساند و دیوانه‌اش کند!

«دلت رو به یک پیشنهاد ازدواج مسخره خوش کردی؟ قبول، من گفتم میام خواستگاریت، ولی میبینی که! نیومدم…»

با ابروهای در هم رفته سر به زیر شد، شاید نمی‌خواست رهگذران اشک هایش را که بی‌رحمانه روی گونه هایش می‌غلتیدند را ببینند… وگرنه دلربا را چه به اخم و کینه توزی؟

به خانه که رسید، قبل از وارد شدن دستی به زیر چشم های گود افتاده اش کشید تا مبادا ردی از اشک حس و حالش را لو دهد!

آن اقیانوسی رنگ های بی همتا، دگر آن برق خاص و جلا بخش را نداشتند… بی روحِ بی روح! مثل یک زمستانِ بدون باران…!

پا به حیاط که گذاشت، صدای مادرش را از آشپزخانه شنید که از پنجره‌ خطاب به دلربا می‌گفت:

- تویی دلربا؟

چکمه های سورمه ای رنگش را از پا در آورد و با تک سرفه ای لحن صدایش را کمی بالا برد تا به گوش نیاز برسد. وگرنه با آن لحن عادی، شاید حتی خودش هم نمی‌توانست صدایی از خود بشنود! به قول خواهرش دلبر، اگر از دیوار صدایی بلند می‌شد، از دلربا نمی‌شد! بس که ساکت و متین بود این ته تغاریِ حاج محمد!

- آره مامان، خودمم.

نیاز با خوشرویی از آشپزخانه خارج شد و همانطور که دست های خیسش را با دستمالی که در دست داشت خشک می‌کرد، به سمت دلربایش قدم برداشت.

- خوش اومدی مادر.

دلربا همانطور که پالتویش را از تن در می‌آورد، اطرافش را برانداز کرد و لب زد:

- خوش باشی مامان. داداش نیست؟

- داریوش رو که می‌شناسی، رفته مسجد. هرچی بهش میگم بشین توی خونه نمازت رو بخون، کو گوش شنوا؟ میگه نماز خوندن توی خونه‌ی خدا یه صفای دیگه ای داره! نمیشه جلوش رو گرفت که…

دخترک با متانت به حرص خوردن های مادرش خندید و با همان لحن غرق در آرامشش گفت:

- خوب می‌کنه مامان، حالا چرا انقدر حرص می‌خوری عزیزِ من؟ خداروشکر کن پسرت با ایمان و اهل مسجد و نمازِ! اگه یک پسر سر به هوا و شیطون داشتی اون موقع چیکار می‌کردی؟ مگه می‌تونستی توی خونه نگهش داری؟ الان داریوش از خونه میزنه بیرون میره پِی راز و نیاز با خدا، ولی اونم می‌رفت مسجد نماز بخونه یا…؟

خودش حرفش را قطع کرد… آنقدری عفت کلام داشت و نجیب بود، که شرمِ لانه کرده در اخلاقش، اجازه‌ی بیان ادامه‌ی حرفش را به او نمی‌داد.

- وای خدانکنه مادر! من همین الانش هم دارم از داشتن داریوش مینالم! دیگه فکر کن همچین پسری داشته باشم…

گره ی روسری‌اش را کمی سفت کرد و بعد از چند ثانیه مکث، ادامه داد:

- پاشو مامان جان، پاشو برو تو اتاق پیش دلبر. از صبح تاحالا معلوم نیست چی‌شده، حسابی تو خودشِ. می‌دونی که با تو راحت ترِ و هر حرفی رو به من نمی‌زنه. هرچی باشه سن‌هاتون به هم نزدیک ترِ و بیشتر همدیگه رو درک می‌کنید.

دخترک با گفتن «باشه»ای، از جا برخاست و به سمت اتاق خواهرش روانه شد.

با انگشت اشاره‌اش ضربه‌ی کوتاهی به در وارد کرد و سپس، به آرامی دستگیره‌ی در را کشید و داخل شد.

دلبر روی تخت خوابیده بود و پتوی گرم و ابریشمی‌اش را تا روی سر، بالا کشیده بود.

چراغ های اتاق خاموش بود، اما هنوز هوا آنقدری تاریک نشده بود که دلربا نتواند اطرافش را ببیند!

کنج تخت نشست و لب به سخن باز کرد.

با همان لحن آرام و زیبایش لب زد:

- می‌دونم بیداری…

انگار که خدا، ساعت ها برای ساخت این صدای دخترانه و گیرای دلربا وقت گذاشته بود، که این‌گونه به دل مینشست! حتی با بیان یک کلمه…

وقتی جوابی از جانب دلبر نشنید، با لبخند کمرنگی سر به زیر شد و ادامه داد:

- باز کشتی‌هات غرق شده، نه؟

دلبر کمی در جایش تکان خورد و بینی‌اش را بالا کشید.

کمی بعد، از جا برخاست و دقیقاً مقابل دلربا، روی تخت نشست.

آن برقِ خاصی که در اثر گریستن، در چشمانِ طوسی رنگ و دلبرش جای گرفته بود، حتی در آن نورِ کم هم قابل مشاهده بود.

@melika_sh  @.Murphy.

@Ghazal @Farinaz @sogand_g @Melika. @Masi.fardi @masoo @Masoome @Atria @Nasim.M 

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • همکار سایت

{پارت پنجم}

دلبر میان هق هق‌هایش، دستی زیر چشمانش کشید و بینی‌اش را بالا کشید.

- چی‌شده دلبر…؟

صدای دلربا بود که به گوشش می‌رسید؛ انگار با شنیدن حرف دلربا داغ دلش تازه شده بود، که گریه‌اش اوج گرفت و قلبش بیشتر از قبل، به درد آمد…

دخترک خیره‌ به خواهرش، کمی سرش را خم کرد و لب زد:

- درباره آرادِ، نه؟

دلبر با دستپاچگی نگاهِ اشک آلودش را به چهره‌ی خونسرد و مهربان دلربا دوخت.

کمی بعد سر به زیر شد و با اخمی شیرین که میان ابروهای خوش‌حالتش را چین داده بود، تنها به گفتن همان یک کلمه اکتفا کرد.

- نه!

دلربا با تک خنده‌ی شیرینی گفت:

- من که دیگه تورو می‌شناسم! چرا مخفی می‌کنی ازم؟

خیره به لب‌های لرزان و فک منقبض دلبر، ادامه داد:

- می‌خواد بره؟

دخترک با عجز چشمانش را محکم بست و به سختی سری تکان داد.

جانش از تن بیرون خزید تا حرف کذایی دلربا را تأیید کند…

یک روز هم طاقت ندیدنش را نداشت! حتی با وجود بی‌ محلی‌اش نسبت به دخترک، بازهم با دیدنش قلبش آرام می‌گرفت. اما الان دیگر…

                 ***

مونا با حرص فنجان چای‌اش را روی میز کوبید و با نیم نگاهی به چهره‌ی کنجکاو نیاز و حاج محمد، از میان دندان های چفت شده‌اش غرید:

- پسرِ امیررضا داره میاد! 

حاج محمد با متانت لب زد:

- آخه خواهرِ من، یه بچه که دیگه جر و بحث نداره!

مونا که دگر کفری شده بود، با حرصی بیشتر پا روی پا انداخت و گفت:

- داداش جان بچه چیه؟ سی و دو سالشِ! فقطم بلده مادرش و سرکوب کنه سر منِ بیچاره. اصلأ نمیشه با اخلاقیاتش ساخت! بس که مغرورِ… یه نگاهم بهت نمی‌ندازه. من نمی‌دونم اونورِ آب چه کمبودی داره که می‌خواد بیاد ایران؟

نیاز پرسید:

- مگه قرار نیست برگرده آلمان؟

مونا با کلافگی چرخی به مردمک چشمانش داد و شانه‌ای بالا انداخت.

- نمی‌دونم، ولی فکر نکنم. بین حرف‌های امیررضا متوجه شدم به مدت پنج ماه میاد ایران، شاید بعد از اون برگرده آلمان شاید هم نه!

دلربا دور از چشم مونا به آرامی سر خم کرد و با لحنی آرام خطاب به دلبر گفت:

- اینی که میگن کی هست؟

- شوهر عمه مونا یک پسر از زن قبلیش داشته، اون رو میگه! قرارِ از آلمان بیاد ایران،عمه‌ام که حسابی از دستش شکارِ!

دلربا با شیطنت دست نحیف و ظریفش را جلوی دهانش قرار داد تا مانع بلند شدن صدای خنده اش شود!

حرص خوردن های عمه مونا عجیب بامزه بود…

همانطور که با پره‌ی روسری سورمه‌ای رنگش چهره‌ی سرخ شده از خشمش را باد می‌زد، رو به برادرش گفت:

- داداش من این مدت نمی‌تونم اونجا بمونم! فقط کافیه اون پسره پاش رو بزاره توی اون خونه، دیگه امیررضا یه نیم نگاهم به من نمی‌ندازه! همه چیزش میشه پسرش… دیگه مونا کیلو چند؟ حالا من و بی‌خیال، آراد و آرمانم چی؟ تو به عنوان یه پدر، بگو ببینم درسته بین بچه‌هات فرق بزاری؟ نه واقعاً درسته؟

حاج محمد با کلافگی رشته کلام مونا را از هم گسست و دست راستش را بالا برد.

- باشه مونا جان، امون بده حرف بزنم خواهرم! اول اینکه امیررضا حق داره به پسرش اهمیت بیش از اندازه بده، چند سال هست که همدیگه رو ندیدن! آراد و آرمان هم بچه های دو ساله نیستن که بخوان اذیت بشن… امیررضا همیشه به اون دوتا اهمیت می‌داده، حالا این‌بار و به اون پسرش اهمیت بده! چرا انقدر حرص می‌خوری خواهرِ من؟

مونا با حرص مشت هایش را روی پاهایش کوبید.

- آخه درک که نمی‌کنی برادرِ من! ببین من اگه آخرش از دست این پسره به خونه‌ی تو پناه نیاوردم…

- حیا کن مونا! زندگی سی ساله‌ت رو بخاطر یه موضوع کوچیک از هم نپاش!

مونا لب باز کرد تا بازهم با حرف های حاج محمد مخالفت کند، که دلبر با لبخندی مصلحتی گفت:

- باشه عمه جان، شما حق داری! انقدر حرص نخور پوستت چروک میشه…

ادامه‌ی حرفش را با دیدن چشم غره‌ی نیاز قورت داد.

دلبر شانه‌ای بالا انداخت و زمزمه کنان لب زد:

- والا!

@ m.azimi

@melika_sh

ویرایش شده توسط هانی بانو

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • همکار سایت

{پارت ششم}

 با بغض انگشتش را روی صفحه‌ی تلفنش، دقیقا مقابل چهره‌ی گرشا قرار داد و آن را لمس کرد…

از ته قلب، با عشق! هنوز هم او را دوست داشت؟ شاید!

اشک هایش را پس زد و از جا برخاست.

دیده‌اش تار بود و مقابلش را به خوبی نمی‌دید…

با کرختی دستش را به لبه‌ی میز گرفت تا تعادلش را از دست ندهد.

انگشتان نحیفش که کلید برق را لمس کرد، لوستر بنفش رنگِ اتاق نورِ کم و ضعیفِ خود را به آن فضای کوچک و بسته تاباند.

از همان باریکه‌ی بین پلک‌هایش، به سختی راهی که باید تا آشپزخانه طی می‌کرد را تشخیص داد و با قدم هایی سست و بی رمق، به سمت آشپزخانه رفت.

لیوان آبی که در دست داشت را لاجرعه سر کشید و نفسش را سخت از سینه رها کرد.

***

خرمن ابریشمی‌های طلایی رنگش را با گیره‌ای نقره‌ای، پشت سرش بست و مقنعه‌ی سرمه‌ای رنگش را سر کرد.

بند کفش های آل استارش را با حوصله می‌بست که صدای داریوش از پشت سر به گوشش رسید.

- این موقع صبح کجا میری دختر؟

بند کفش هایش را گره داد و به سمتِ او برگشت.

- صبح بخیر داداش.

پوشه‌ای که در دست داشت را بالا آورد و مقابلِ نگاه جدیِ داریوش آن را در هوا تکان داد و ادامه داد:

- دارم میرم دانشگاه پایان نامه‌م و تحویل بدم!

سوییچ پژویِ نوک مدادی رنگش را از روی جاکفشی چنگ زد و همانطور که آن را به دستِ دلربا می‌داد، با همان لحن بم و جدیِ همیشگی‌اش لب زد:

- برو تو ماشین بشین تا بیام.

قصدش تحویل دادنِ پایان‌نامه بود، اما از طرفی دیگر تصمیم داشت بعد از رفتن به دانشگاه، به ملاقات گرشا برود!

اگر داریوش او را می‌برد، پس قطعاً تیرش به سنگ می‌خورد! 

لب باز کرد تا مهر اعتراض بر حرف های برادرش بزند، که با ورودِ آنیِ دلبر به جمعشان، آن هم با این سر و وضع آراسته و چشم‌نواز، حرف در دهانش ماسید و نگاهِ هردویشان همزمان روی چهره‌ی شاد و پرانرژی دلبر دوخته شد!

با لبخند پررنگ و دندان‌نمایی که روی لب داشت جلو آمد و سلام کرد.

داریوش با اخم مانتوی کوتاه و شلوار چسبان دخترک را زیرنظر گذراند و با لحنی عصبی و جدی جواب سلامش را داد.

آنقدری اخمِ میان ابروهایش پررنگ بود که لبخند ناخودآگاه از روی لب های ماتیک زده و خوش حالتِ دلبر پرکشید!

شال مشکی رنگش را کمی جلو کشید و با کشیدن زبانش روی لب‌های سرخ رنگ و آتشینش، سعی کرد رنگِ قرمز ماتیک را روی لب‌هایش کاهش دهد.

دلربا با متانت لبخند زد که داریوش این‌بار با لحنی جدی‌تر پرسید:

- تو کجا میری دلبر؟ بگو سر راه برسونمت!

دلبر با فرو دادن بزاق دهانش، شالش را دوباره روی موهای خوش حالت و خرمایی رنگش مرتب کرد و با لحنی دستپاچه پاسخ داد:

- چیزه، می‌خوام برم چند تا گواش بگیرم… چهار پنج تا از رنگ‌های اصلیم تموم شدن!

پسرک با اشاره‌ به لباس های رنگارنگ و سر و وضع آراسته‌ی او گفت:

- بخاطر چند تا دونه گواش انقدر به خودت رسیدی؟ با بچه که حرف نمی‌زنی دلبر!

لحنش جدی و از طرفی دیگر عصبی بود، اما جز صلاحِ دلبر، چیز دیگری را نمی‌خواست!

از ذاتِ پاک و زلالِ خواهرش مطلع بود و می‌دانست به راحتی گول حرف های دیگران را می‌خورد و بعد از گذشت مدتی، شکست به قلبش نفوذ می‌کند و روحیه‌‌اش را از دست می‌دهد!

با تک خنده‌ای مصلحتی نگاهش را نامحسوس به سمت ساعت دیواری کنج خانه سوق داد.

اگر بیشتر از این با داریوش سروکله می‌زد قطعاً دیر می‌رسید!

به بهانه‌ی دلربا، دستانِ نحیفِ خواهرکش را در دست گرفت و همانطور که با عجله آن را به سمت حیاط خانه راهنمایی می‌کرد، خطاب به داریوش گفت:

- دلربا باید تا قبل از ساعت یازده دانشگاه باشه! من می‌برمش…

قبل از اینکه داریوش مهر اعتراض بر حرف هایش بزند، به همراه دلربا از خانه خارج شدند و با گفتن «خداحافظ داداش.» در فلزیِ حیاط را بست!

دلربا با لبخندی کمرنگ خیره به لب‌های ماتیک زده و سرخِ دلبر، با لحنی پرسشی لب زد:

- کجا می‌خوای بری که انقدر به خودت رسیدی؟

 تلفن همراهش را از کیفِ کرمی رنگش بیرون آورد و با شیطنت رو به دلربا چشمکی زد.

- میرم گواش بگیرم دیگه!

دلربا به آرامی سر به زیر شد و خندید.

- جدی میگم! من که می‌دونم بخاطر دو تا دونه گواش انقدر ذوق نمی‌کنی…

دخترک با غنچه کردن لب‌هایش، انگشتانش را رقصان روی صفحه‌ی تلفنش تکان داد و کمی بعد، خطاب به دلربا لب زد:

- دارم میرم آراد و ببینم! خودش بهم پیام داد، می‌خواد باهام حرف بزنه.

@ melika_sh  

@ m.azimi

@ Farinaz

@ Ghazal

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...