رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان زیبای من/ setareh__nori کاربر نودهشتیا


setareh__nori
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: زیبای من 

نام نویسنده : ستاره نوری (نفس)

ژانر: عاشقانه

خلاصه :

ماه‌رخ دختری است  که سال‌ها به انتظار عشق  از دست رفته مانده! 

آریا مردی که خودش را در دنیای کوچک سیاه بی‌عشق زندانی کرده.

سال‌ها پیش آریا دلیل تنهایی ماه رخ شده اما رازی وجود دارد  در نبود آریا!

و حالا  چه رازی است که باعث شده آریا از عشق ماه رخ دست بکشد؟!

مقدمه: 

راه زیادی نیست از دنیای رنگارنگ عاشقانه من و دنیای سیاه بی‌عشق تو! 

راه زیادی نیست میان ماه و ستاره‌ای   که انتظار عشق را می‌کشد!

سال‌ها بی‌عشق مانده برای عشق از دست رفته.

راه زیادی نیست بین قلب‌هایمان اگر تو عاشق من باشی!

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول / رمان زیبای من 

رو به آینه ایستادم، لب های  بی رنگ و بی روح مو با رژ قرمز کردم. پیراهن بلند آسمانی مو که بهم حس پرواز کردن و میداد پوشیدم!
تضاد رنگ پیرهنم و با رژ قرمزم دوست داشتم، اما چشمای قهوهای مو نه! شاید اگه چشمام سبز بود، ترکیب قشنگتری می شد بین چشمامو و رژ سرخم، شاید هم اون نمی رفت و عاشق اون دختر نمی شد؛ چون اونم چشماش سبز
 بود.چشم های سبز وحشی اون  دل یار من و برد، مگه نمی گفت چشمای تو قشنگترین چشم های  دنیاست!
مگه نمی گفت! چشمات منو به دنج ترین کافه های رویایی میبره، یاد قهوههای تلخ میندازه؟! حالا چرا غرق شد تو چشمای خوبه  دیگه ای؛ چرا فراموش کرد؟! چقدر زود خسته شد از دنجترین کافه رویایی!
دوباره دلم میخواست فراموش کنم.هم اون، هم خاطراتش؛ هم خودم و‌.
اونقدر سبک بودم که برای پرواز کردن حاضر بودم!
این عشق مگه چقد تو زندگی مهم بود که منو اینجوری آواره کرده بود.این عشق چی بود که بعد شیش سال هنوزم قلب منو از جاش می کند؟!
با قدم های آروم به دریا نزدیک شدم، دریا رنگ چشماش! رنگ احساس روزهای خوشبختی من.
مثل همیشه کتابم و دستم گرفتم کنار یکی از صخره ها نشستم، کتاب و از جایی که رها کرده بودم باز کردم،  غرق شدم توی دنیای دیگه ای؛ توی عاشقانه ی دیگهایی! توی فراز و نشیب زندگی های دیگهایی.
چشمم و از کتاب گرفتم،  زول  زدم به دریای آروم، صدای موج ها که به آرومی به سمت ساحل می اومد روحمو نوازش می کرد.
دلم تنگ شد! برای کسی که منو نخواست و ترکم کرد! انگار یچیزی روی قلبم سنگینی می کرد.
شیش سال بود که قلبم توی هر غروبی توی هر روز و ساعتی می گرفت و اون حتی حواسش نبود کسی انتظار دیدنش و میکشه.
انگار جا مونده بودم تو همون شبی که ترکم کرد، هنوز هم چشمای آبی رنگشو یادمه! لرزش صداشو که خداحافظی کرد هنوز یادم بود.
آشنا بود و مثل غریبه ها رفت؛ از همون روز که رفت همه چی شروع شد، انتظار، دلتنگی و نفس های بی جون.
شیش سال زنده بودم، اما زندگی نکردم! اشک و حسرت امونم  و می برید هر شب!
احساس می کردم همه چیز ظالمانه است!نبودش؛ تابیدن خورشید، چرخه زندگی همه چی!!
هر چی که طعم زندگی و میداد برام ظالمانه و زجر آور بود.
چون کسی که امید زندگی و به قلبم داد، خودش قلبم و امید و از جاش کند و برد! نفهمیدم کجا رفت اما قلب من مثل کلاف نخ دنبالش کش خورد.
اشک هام سمجانه روی گونه هام سر می خوردند؛ حالم بهم میخورد از گریهکردن؛ اما اشک هام  یادآور نبودش بود.
چطور می تونستم به راحتی از یاد ببرم کسی بود که دیگه الان نیست!
دریا دلم و زد؛  آسمون آبی شفاف دلم و زد!  رنگ چشماش بود قلبم می گرفت.
دوباره برای هزارمین بار مردم براش تو راه بی برگشت دلتنگی هام.
صداش توی گوشم می پیچید:
_( ماه رخ من! ماه قلب آریا؛ زیبای من...زیبای من! بخند بزار اون چشمای قشنگت توش ستاره بارون بشه!)
بغض گلوم و فشرد، بی رحم نموندی؟!
من احمق، من احمق فکر کردم یه نفر هست که دلش واسه من تنگ بشه. فکر کردم منم میتونم عشق کسی بشم؟ شدم؟!
نه! چون یار رفت، دل به چشمای خوبه   دیگه ای دل بست!
چند نفر که از کنارم رد می شدند متعجب و گنگ نگاهم می کردند.
بازم با خودم حرف می زدم بازم دیوونه گیم گل کرده بود!
خجالت زده سرم و پایین گرفتم؛ به سمت خونه راه افتادم.
به در خونه که رسیدم، جلوی در غوغا بود!
طلبکارانه رو به حاج حسن گفتم:
_خیر باشه حاج حسن؟!
مثل همیشه مهربون و پدرانه نگاهم کرد و گفت:
_این همه مشتری پروندی واسه آرامشت کسی نیاد واحد رو برو، ولی اینبار دیگه اینجا رو خریدن! تورو خدا فراریش ندی باباجان!
خندیدم و گفتم:
_چشم، ولی قول نمیدم !
_بازم رفته بودی کنار دریا کتاب بخونی؟
لبخند محوی زدم و گفتم:
_کار دیگه ای ندارم جز این!

 @Snowrita

  @_Zeynab

ویرایش شده توسط setareh__nori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم/ رمان زیبای من
دیگه منتظر جواب نموندم، پله ها رو یکی به دو بالا رفتم؛  کلید و توی قفل چرخوندم، قبل اینکه در باز شه یکی از پشت پرید روم، واسه یه لحظه نفسم بند اومد؛ احساس کردم کمرم به دو قسمت مساوی تقسیم شده! به عقب نگاه کردم که ببینم کدوم آدمی به ظاهر با شعوری از پشت حمله تروریستی کرده که دیدم بله ! رویا خانم باز کارش لنگ ما شده بود پناه آورده بود اینجا.
با ناله گفتم:
_چته وحشی؟
_اولا. سلام خواهر به دشت و کوه زده خودم! دوما آدم با خواهر بزرگ ترش اینجوری حرف میزنه؟!

_اولا و کوفت، دوما زهر مار! کمرم و شکوندی دختر! چی شده باز اومدی نامزد بازی ؟

_یه لبخند گشاد نشوند روی لباش که خودم فهمیدم چخبره!
در حالی که کمرم و می مالیدم گفتم:
_کی رسیدی؟
_یه ساعتی میشه که با آقایی منتظرتیم!
چشمام و درشت کردم و گفتم:
_آقایی؟؟؟
شیطون نگاهم کرد و گفت:
_آره دیگه، من بدون فرزاد جایی میرم مگه آخه؟!
آخ بدم میاد از این لوس بازی ها،  زیر لب بهش ناسزا گفتم، آخ دختره ی عاشق هر جا می رفت این فرزاد بیچاره رو دنبال خودش می کشوند.
همون طوری که ادا شو در میاوردم گفتم:
_ حالا کو آقایی تون؟؟
همون موقع فرزاد تقهای به در زد و با لحن بامزه ای گفت:
_اینجاست آقایی شون! خواهر زن.
لبخندی زدم و گفتم:
_خوش اومدی داماد!
گاهی به رویا حسودی می کردم که همچین کسی و پیدا کرده که انقدر دوسش داره!
اما رویا دیگه شورش و در آورده بود، بچه زیادی عاشق شده بود.
شام و رویا و درست کرد، منم از خدا خواسته رفتم بقیه کتابم و خوندم، وسط شام متوجه حرف های فرزاد میشدم که سعی داشت اسم فرهان برادرش و بکشه وسط، ابرو انداختن های رویا هم از چشمم دور نموند.
بعد از شام به رویا کمک کردم ظرف ها رو شستیم، نمی دونم چرا اما دل آشوبه ی عجیبی گریبانگیر قلبم بود!
وقتی دیدم رویا و فرزاد تو حال خودشونن و مدام قربون صدقه هم میرند، نخواستم حالشون و خراب کنم و خیلی سریع و سر سری از خونه زدم بیرون.
اوایل مهر بود، پاییز کم کم داشت تو کوچه ها سر می زد.
دستام و توی جیب گرم کنم فرو کردم و شروع کردم به قدم زدن، فکر می کردم اگه قدم بزنم اون حس عجیب از قلبم کنده میشه! اما کنده نشد که هیچ، بدترم شد!
به دریا رسیدم، کمی جلو تر رفتم جوری که دریا پاهامو خیس می کرد.
اما هیچی از حس عجیب قلبم کم نکرد.
یه حسی بهم می گفت ماه رخ ! یه خبرهایی هست، حالا یا شر یا خیر.

@Snowrita
 @_Zeynab

ویرایش شده توسط setareh__nori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم/ رمان زیبای من
بغض در گلویش مثل عنکبوت تار بسته بود.
آنقدری که صدایش در نمی آمد، از ترس اینکه اشک هایش گونه هایش را خیس کند و حرف های با تحکم اش نا تمام بماند!
سامیار با نگرانی نگاهش کرد و زیر لب زمزمه کرد:
_آریا! چته پسر؟! همه دارن نگاهت می کنن؟!
بی درنگ از جایش بلند شد و گفت:
_با اجازه!
مهرانی با تحکم گفت:
_بشین سر جات آریا!
کمی قدم هایش سست شده بود، هیچ خوبه تا آن روز آریا را اینجوری ندیده بود، بی توجه به حرف مهرانی از اتاق جلسه بیرون رفت، سامیار لبخند مصنوعی ای زد و گفت:
_با اجازه برم ببینم چشه! یوقت غش نکنه.
پله ها را بالا رفت، چرا دوباره داشت همه چی جلوی چشمانش تکرار می شد؟! چرا فقط او باید از همه چی دل می کند؟!
نبض قلبش را درون سینه اش حس نمی کرد، حس عجیبی داشت! کلید را در قفل چرخاند، در را به آرامی هل داد، کلید را پرت کرد روی میز، یه راست رفت سراغ تخت اش؛ صدای موج های دریا به گوشش می رسید!
روی بالشت فرود آمد و تمام بدنش اسیر گرمای تخت خواب شد.
سرد بود داشت یخ می کرد اخم هایش را  توی هم کشید؛ نمی توانست دست هایش را  تکان  بدهد دست هایش بی حس بود، میخواست داد بزند اما نمی توانست، عذاب می کشید با تمام وجود فریاد کشید اما صدایش به جایی نمی رسید. عرق سرد روی پیشانی اش نشسته بود حالت عجیبی داشت قلبش.
دست های مردانه اش را مشت کرد. اشکی از چشماش سرازیر شد داشت غرور اش  از بین می رفت. درد می کشید؛ صدای نحس خنده کسی توی گوشش می پیچید خواست فرار کند چیزی برایش نمانده بود نه چیزی  از مرد بودنش نه از غرورش. صدای خنده توی گوشش می پیچید و عذاب می کشید.
صدای زنگ ساعت مثل پوتک توی سرش بود، باز هم کابوس دید؛ کابوس!چشمان آبی_ سبز رنگش با رگه های  قرمز قاطی  شده بود.
احساس می کرد چشمانش به خواب نیاز دارد. چنگی به موهایش زد، به خودش توی آینه نگاه نکرد؛ قهر بود مثل همه  با چهره اش، با آریای درونش قهر بود. دستی به موهای ژولیده اش کشید؛ نفسش را  با حرص بیرون داد.
خونه جدید اش هنوز هم بهم ریخته بود.  آدمی نبود که بتواند  جایی بماند!
اما شاید دریا پا گیر بود، شاید هم قلبش را  میان  موج هایش  نگه می داشت. کلید خانه را از روی میز برداشت و از خانه  بیرون زد.
به در واحد روبه رویی نگاه گذرایی کرد و با قدم های محکم و استوار به سمت دریا قدم زد.
دوباره از  درون داغون  شد. شکست تمام وجودش اما  غرور لعنتی اش  را نمی  توانست  کنار بگذارد.
قلبش می گرفت، هنوز هم نفس هایش  تنگ می شد. شیش سال گذشته بود از ندیدن چشم های قهوه ای رنگ اش همان  چشم هایی که او را  یاد قهوه های تلخ مینداخت...این چه عشقی بود که آخرش پا گیرش شد، آخرش چرا عوض شد؛ چرا عشق افتاد توی قلبش؟!
اما حالا دیگه قلبی برایش نمانده بود توی تمام این سالها توی هر ساعت و دقیقه ای ذره ذره قلبش مرده بود...بجایش سنگ شد؛ سفت شد و دیگه چشمانش کسی را  ندید ازش مردی ماند که دیگر فقط زنده بود و تاوان تمام عشق های کوچه های بن بست و پس می داد...
تاوان عشق را  پس داد، تاوان حسرت یه لحظه آرامش.
کنار ساحل قدم میزد و هر حس حالی را در وجودش جای می داد. نفهمید چقدر کنار دریا مانده بود... تمام آن روزها را دوره کرد و همچنان غرق بود توی احساسش احساسی که پوچ بود و پر از سیاهی...سیاه ، سیاه...سیاهی متلق. دستی خورد به شانه اش؛ نگاهش را  برگرداند که چشمانش افتاد به جفت چشمان عسلی متمایل به زرد سامیار.
_آریا خان؟! دیدی تنت خورد به تنم منم زود از خواب پا شدم؟! سحر خیز شدم !!
بعد هم غش غش خندید و بریده بریده  در حالی که گاز بزرگی از ساندویچ اش می گرفت گفت:
_ وگرنه  وقتی داشتی شام میخوردی من تازه بهت صبح بخیر می گفتم.
_ببند سامیار دهنت و حالم بهم خورد اول اون و کوفت کن بعد حرف بزن!
_اه، باز که تو اخمات رفته توهم ؟! دست بردار بابا پسر با این اخلاق گندتت!
آریا چشم غره ای رفت و زیر لب گفت:
_آره هر  چی هستم مثل تو شیرین عقل نیستم!
سامیار باز بی اختیار خندید و آریا دست از اخم کردن و توپیدن به سامیار بر نداشت.
گوشی اش توی جیب سمت چپ اش لرزید. نگاهی به شماره کرد دلش نمی خواست جواب بدهد، حوصله جواب پس دادن به کسی را نداشت.
آنقدر خسته بود که حتی اگر هم حق با او هم  بود باز هم  می گفت حق با شماست.
 _کشت اون گوشی خودشو آریا! نمی خوای جواب بدی؟
اخم هایش را توی هم کشید.
_مهرانیه حوصله بحث ندارم! میخواد الان گیر بده چرا رفتی.
_خب. احمق فردا که میری یعنی نمیبینتت؟!
آریا زیر لب غرید:
_لعنت به کسی که من و تو رو باهم هم خونه کرد!
***
@Snowrita

 @_Zeynab

ویرایش شده توسط setareh__nori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم / رمان زیبای من
داشتم خواب میدیدم، خواب یه رویای شیرین سبک بودم جوری که به راحتی می تونستم پرواز کنم!
و این پرواز مصادف شد با پرت شدنم از روی تخت.
خواب و خیالم به ما نیومده اوف!
با بی حالی خودم و از زمین جدا کردم و به بدنم کش و قوسی دادم.
_چه عجب خانم از خواب ناز پا شدن! همیشه انقدر می خوابی ؟!
گیج به صورت پر حرص رویا نگاه کردم و گفتم:
_مگه ساعت چنده که غر میزنی مامان بزرگ؟!
_ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه است، دیگه وقته نهاره!
وای خدای من! دیرم شده بود، خیلی هم دیر بود؛ تقریبا با جیغ گفتم:
_رویا چرا بیدارم نکردی؟ نمیری دختر دیرم شده!
رویا نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهم کرد و گفت:
_خیلی ببخشید ماه رخ خانوم! از نه  صبح تا الان مثل خروس بالا سرت دارم اذان میگم. مگه پا میشی آخه؟!
بی توجه به سخنرانی های رویا توی فکر بودم نکنه باغ و یکی دیگه خریده باشه چون دیر کردم؟
یا شاید طرف از فروش پشیمون شده؟!
وای خدا الان چیکار کنم؟! با صدای تلفن از جا پریدم و به سمت گوشی خیز برداشتم!
شماره فروشنده بود. یا خدا چی بگم؟!
بگم خواب بودم خیلی ضایع بود؛ آبروم می رفت! اها یکم کلاس میزارم ادای این پول دار را رو در میارم میگم ببخشید یه جلسه مهم کاری برام پیش اومد! کدوم جلسه آخه خاک بر سر؟! اصلا ولش کن جواب نمیدم خب! نه زشته!!
من دیر کردم باید جواب بدم تا اومدم جواب بدم قطع شد! رویا از دور نگاهم  می کرد و سرش و به علامت تاسف تکون می داد.
در حالی که چشمام و می مالیدم گفتم:
_چیه خوب؟
_دختره ی خود درگیر! جواب یه تلفن و نمی تونی بدی؟؟
تقصیر خودته بخدا! شیش ساله جمع کردی اومدی مثل این بی خونه ها تو کوه و دشت  زندگی می کنی!
این همه با ماه و دریا و چه میدونم در و دیوار حرف میزنی نتیجه اش همینه دیگه؛ که آدمی زاد میبینی لکنت می گیری!
باز یادم انداخت لعنتی! باز اشک تو چشمام حلقه زد.
رویا از آشپزخونه راهشو پیش گرفت سمتم و نشست کنارم! دستامو محکم فشرد.
زیر لب گفت:
_آخه خواهرم چندساله خودتو حبس کردی؟ میدونی چقدر مامان منتظرته؟!
شیش ساله درست و حسابی با بابا حرف نزدی! با این کارات اون برمی گرده؟! چرا بیخیال گذشته
نمیشی ماه رخ؟
اشک توی چشمام آروم آروم راه خودشو پیدا کرد و سر خورد روی گونه هام!
اما رویا ادامه داد:
_چرا فکر می کنی چون اون تو رو نخواست، قرار نیست خوبه دیگه ای تو رو نخواد؟
ماه رخ گریه نکن، سوکت نکن! بیا برگردیم خونه!
صدام لرزید:
_آبجی! من هنوزم... من
_تو هنوزم چی ماه رخ؟
_اه رویا بیخیال پاشو بریم دریا.
همزمان از جام پریدم و رویا جیغش رفت هوا.
_ماه رخ غذا رو گازه کجا میری وای؟! داشتیم حرف میزدیم، با تواما؟!
بی توجه به حرف های رویا به سمت اتاقم روانه شدم و پیرهن سرخابی مو پوشیدم، توی آینه به چشم های قهوهای پر انتظارم نگاه کردم، روسری مو دور سرم بستم!
آروم آروم به سمت در رفتم، به طور عجیبی ضربان قلبم بالا رفته بود.
با شتاب در خونه رو باز کردم که احساس کردم رفتم تو تخته سینه کسی! ضربان قلبم بالا تر رفت همونطور که به اون کور ناسزا می گفتم، آروم لای چشمام  و باز کردم چشمام گره خورد توی یه جفت  چشمای آبی_سبز شفاف! نگاهی آشنا، همان چشم هایی بود که یه عمر تو انتظار دیدنشون و بودم! دست هام یخ کرده بود، خودش بود اما امکان نداشت؛ اینجا اخه؟!
نگاهمون بهم گره خورده بود بعد شیش سال!
نگاهش بی تفاوت نبود، پر بود از غم.
اشکی از گوشه چشمم غلطید!
هنوز هم تو بغلش بودم و دستام تو هوا مونده بود؛  صدایی از لب هاش خارج شد:
_ماه رخ؟!
صداش گرم بود، اما نه صمیمی نه صدایی که من انتظارش و داشتم.
به خودم اومدم و یه قدم رفتم عقب، هاج و واج نگاهم کرد!
بدون اینکه چیزی بگم نگاهمو ازش گرفتم و پله ها رو پایین رفتم! متوجه نگاهش بودم که رفتنم و تماشا می کرد.
خدای من خودش بود، آریا بود؛ خودش نه خیالش!  چشم هاش؛ چشم هاش قشنگ تر از همیشه بود!
بغض به گلوم چنگ زد، دوباره مثل همون شب که رفت قلبم تیکه تیکه شد زیر لب زمزمه کردم:
_چرا برگشتی؟ چرا رفتی که دوباره بیایی؟! خدایا دوباره نه! دیگه طاقت ندارم!
اشک هام روی شهر گونه هام بارید!
دستم و گذاشتم روی قلبم، نفس هام نامنظم بود.
قلبم برای تپیدن تمنا می کرد، آروم آروم به سمت دریا قدم برداشتم؛ یه حس اضافی رو قلبم سنگینی می کرد. چشمام و بستم اشک هام سرازیر بود، نمی دونستم دارم چیکار می کنم فقط دلم می خواست تموم شه این زجر.
نگاه های بی تفاوت بابام، آروم آروم جلو تر رفتم؛ آب پا هامو خیس کرده بود. گریه های مامانم، آب بالا تر اومده بود. تقریبا تمام بدنم زیر آب بود، چشماش! خداحافظی، شیش سال انتظار من ! احساس کردم زیر پاهام خالی شد، چشمام و بهم فشردم و خیلی زود نفس کشیدن برام سخت شد، دلم می خواست تقلا کنم؛ اما جونی برای تقلا نداشتم، احساس خفگی می کردم و آروم آروم با همون احساس بد چشمام بسته شد و چیزی نفهمیدم!

***

@Snowrita

@_Zeynab

ویرایش شده توسط setareh__nori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم/ رمان زیبای من

قلبش نای تپیدن نداشت! ماه رخ بود؟! چشمانش مثل همیشه زیبا بود!

نگاهش اما سرد بود، شبیه غریبه ها.

ماه رخ تقریبا توی بغلش بود، بدنش گرم شده بود؛ صدایی از گلویش بیرون آمد و اسمش را صدا زد؛ اما ماه رخ رفت؛ چند لحظه ای خشک شده بود سر جایش اما بی اراده دنبالش رفت!

ماه رخ به سمت دریا رفته بود تا وسط های دریا رسیده بود، صدایش کرد؛ اما انقدر دور بود که نشنود صدای بی جان او را.

به سمتش رفت، آرام آرام نزدیک شد؛ اما جز شال ماه رخ چیزی نمانده بود! نفسش را حبس کرد و زیر آب رفت، چشمانش خوب نمی دید اما دستانش جسم بی جان و بی رمق ماه رخ را حس کرد؛ دلش می خواست فریاد بکشد، هنوز نفس می کشید؛ اما قلب او تاب دیدن چشم های بسته اش را نداشت!

ماه رخ را به آغوش کشید، حالا عشق چند ساله اش توی آغوشش آرام گرفته بود.

نبضش را چک کرد، نامنظم بود!

با بغض صدایش کرد:

_ماه رخ؟! چشماتو باز کن؛ خواهش می کنم!

اما صدایش در نیامد، قدم هایش سست بود، اما با تمام وجودش دویید!

ماه رخ را روی تخت بیمارستان گذاشت لباس هایش خیس شده بود، موهای قهوهای اش  دورش ریخته بود، دستش را جلو آورد خواست نوازش کند موهایش را؛ شیش سال دوری کم نبود، دلش تنگ بود!

دکتر وارد اتاق شد و دستش توی هوا ماند.

غرق بود در خیال گرفتن دستانی که شیش سال پیش سهم او بود، غرق در نوازش موهای معشوق خود.

_ آقا ؟ با شمام؟! چه نسبتی با ایشون دارید؟

به خودش اومد و نگاهی به دورش کرد و هیچی نگفت!

چه می گفت؟ عشق قدیمی؟ کسی که شیش سال رهایش کرد؟ کسی که دلیل تموم عذاب های قلبش بود؟!

روی صندلی انتظار نشسته بود، ماه رخ بی رمق توی اتاق کناری روی تخت بیمارستان افتاده بود.

بعد از خروج دکتر وارد اتاق شد؛ نیمه شب بود.

سامیار چند باری به گوشی اش زنگ زده بود!

کنار تخت نشست، دلش می خواست یه دل سیر نگاه کند عشقی که توی تمام این سالها انتظارش را می کشید، زیر لب زمزمه کرد:

_زیبای من؟! چشمات و باز کن ماه رخ !

این بار خبری از غرور زبان زد آریا نبود.

در یک نگاه غرورش فرو ریخت! پلک های نه چندان بلند ماه رخ تکان خورد.

پلک هایش روی صورتش سایه انداخته بودند.

چشمانش باز شد، گره خورد در چشم هایش!

آریا دستپاچه شد، اما غرورش را حفظ کرد خبری از عاشقانه چند لحظه پیش نبود.

***

لای چشمام و باز کردم، اولین کسی که دیدم آریا بود، چقدر غریب بود برام اسمش! بعد شیش سال حالا بالا سرم نشسته بود، نای حرف زدن و نداشتم فقط نگاهش می کردم؛  شاید میخواستم جبران دلتنگیم باشه!

با صدایی که کمی می لرزید و کلافه بود گفت:

_این چه کاری بود؟ دیوونه ای تو؟! اگه نبودم الان مرده بودی!

اخم هامو توهم کشیدم و گفتم:

_کسی هم نگفت منو نجات بدی! اصلا به تو چه؟! واسه چی دنبال من راه می افتی؟

آریا کلافه تر شد و تقریبا با صدای بلندی گفت:

_جای تشکر کردنته؛ خانم کوچولو؟ هنوزم لجبازی!

حسابی حرصم گرفته بود، با خشم نگاهش کردم و گفتم:

_خانم کوچولو اون عشق چشم زاغته!

از جاش بلند شد و گفت:

_هه! برو بابا.

پسره ی پرو فکر کرده کیه!! بزنم تو اون سرش صدای بز و خر و هم زمان بده.

همون موقع رویا و فرزام با چهره نگران اومدند تو اتاق.

_ماه رخ ؟ چی شده!

اخم هامو توهم کشیدم و گفتم:

_از دهن کوسه منو در آوردند!

رویا زد تو صورتش و مثل این مادر هایی که تو فراق بچه اش میسوزه گفت:

_ خواهرت بمیره!

فرزام کلافه گفت:

_اه رویا! داره شوخی می کنه کوسه کجا بود آخه؟!

فرزام مثل یه برادری که نگران خواهرش بود با تحکم گفت:

_ماه رخ کجایی تو آخه؟ چرا اینجوری می کنی مردیم از نگرانی!

نگاهی بهش انداختم و گفتم:

_لازم نیست نگران من باشید بچه نیستم که! شیش ساله دارم تنها زندگی می کنم.

فرزاد نگاهم کرد و گفت:

_اما از این اتفاق ها نیافتاده بود که! دیگه لجبازی بسه با ما بر میگردی تهران!

بغض کردم و گفتم:

_نمیخوام برم جایی که من و نمیخوان! نمی خوام نگاه های بی تفاوت بابام و ببینم! بسه فرزاد بحث و ببند لطفا.

رویا که با سکوت داشت ما رو نگاه می کرد گفت:

_ماه رخ اون پسره آریا نبود؟!

اشک هام سرازیر شد، صورتم و بر گردونم!

رویا مثل همیشه بی موقع به حرفاش ادامه داد:

_ و اونم تو رو از مرگ نجات داده؟! جالبه!

زمزمه وار گفتم:

_اون یه بار منو کشته؛ نجات دادنش هم بی فایده بود!

چطور میشه کسی رو که مرده دوباره زنده کرد؟!

 

 @Snowrita

  @_Zeynab

ویرایش شده توسط setareh__nori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیشم/ رمان زیبای من

لای چشمام و باز کردم، نفسی از سر آسوده گی کشیدم! یه کم سرم گیج می رفت. نا خوداگاه  طرح چشماش جلوی چشمام رقصید! دورغ چرا هنوزم عاشقش بودم. اما اون هیچ وقت عاشق نبود، نتونست عاشق باشه شایدم بلد نبود نمی دونم ولی فقط من بودم که غم این عشق و به دوش کشیدم!
اشک هام آماده فرود آمدن روی گونه هام بودن اما پس زدمشون، دیگه بسه!
با آواز در اتاق و باز کردم یه چرخ زدم و گونه رویا رو بوسیدم!
رویا ابرویی  بالا داد و گفت:
_دیروز غرق شدی چیزی به سرت نخورد مطمئنی؟!
غش-غش خندیدیم و زول زدم تو چشماش، چشمایی که از مامان به ارث برده بود، چقدر دلم واسش تنگ شده بود!
_نه فکر نکنم! فرزاد کو؟!
رویا دست هاشو شست و اومد کنارم نشست و با آب و تاب نگاهم کرد و گفت:
_رفت دنبال فرهان!
مشکوک نگاهش کردم و در حالی که چایی مو سر می کشیدم گفتم :
_خوب حالا چرا اینجوری میگی؟!
رویا سرش و پایین آورد و گفت:
_اگه میشه یه چند روزی اینجا بمونه!
یدونه زدم توی سرش و گفتم:
_خاک تو سرت، این حرفا چیه! من که زیاد خونه نیستم مشکلی نیست.
رویا تشکری کرد و رفت سراغ ظرف شستن! اما من که میدونم انگار یه خبر هایی هست! ای رویا باز چی تو سرت میگذره؟!
کتابم و از روی میز برداشتم و گفتم:
_خوب رویا جون، من برم دیگه!
رویا نگاهی سر تا پام کرد و گفت:
_دختر تازه حالت خوب شده کجا میری؟!
در حالی که کتابمو نگاه می کردم گفتم:
_ باید برم ببینم می تونم قرارداد ببندم اون باغ خوشگل و بخرم یا نه! البته الان میرم دریا، از اونجا میرم.
رویا سرش و تکون داد و گفت:
_نمی دونم والا، بسلامت!
کفش هامو پوشیدم و در رو باز کردم، احساس کردم چشمام سیاهی رفت و یه لحظه فکر کردم رفتم تو ستون.
چشمام و باز کردم، اخم هامو توهم کشیدم! چشمام گره خورده بود تو چشماش. هر دومون تند- تند نفس می کشیدیم!
وای خدا چرا دوباره من رفتم بغل این؟!
صداش بم و گرم بود اما حرفش تو مخ!
_انگار خوشت اومده؛ هر بار بیفتی تو بغلم؟!
یه پوزخند نشوند کنج لباش!
پام و فشار دادم رو پاش و گفتم:
_ببخشید تو مثل گاو سرت و میندازی میایی یهو جلوی آدم! برو کنار وقتم اونقدر با ارزش هست که با تو نگذرونم!
پله ها رو پایین رفتم؛ پسره ی بیشعور، فکر کرده کیه؟ پسره ی رو اعصاب!
بیخیال دریا رفتن شدم، بیشعور آرامشم و بهم زد.
اونقدر غر زدم با خودم که نفهمیدم کی به سر کوچه رسیدم!
از شانس من هیچ ماشینی نبود، از یه طرف هم داشت دیرم می شد!
زمین خیس بارون بود، بوی بارون و دوست داشتم، چشمام و بستم و یه نفس عمیق کشیدم!
یه لبخند نشست کنج لبم، چقدر هوا خوب بود، در همین حالت بودم که یه ماشین جلوی پام ترمز کرد. هر چی آب توی چاله بود خالی شد سر تا پای من!
آریا با صدای بلند می خندید، دیگه داشت جیغم در می اومد.
با پام محکم کوبیدم به در ماشینش و همزمان تقریبا جیغ زدم:
_بخدا دیوونه ایی؟! روانی بیمار!
همونطوری به خنده شیطانیش ادامه داد و گفت:
_وای خدا چه قشنگ حرص میخوره!
بعد پاشو با تمام قدرت گذاشت روی  گاز و در رفت، انگار قسم خورده من و حرص بده؛ بچرخ تا بچرخیم آریا خان!

***

  @SnoWrita

 @_Zeynab 
 

ویرایش شده توسط setareh__nori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم/ رمان زیبای من
نگاهش سرد بود اما نه بی تفاوت، مغرور بود اما دلیل نمی شد  که دلش جایی گیر نباشد! رو به روی باغ ترمز کرد، هنوز هم خاطرات بچگی اش آنجا زنده بود! وجود پدرش را لا به لای تمام درختان حس می کرد.
بغض همیشگی اش توی گلوی اش بود. نفس در سینه اش حبس بود!
سامیار دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت:
_آریا، داداش غصه نخور این بار حتما می بخشتت!
سرش را پایین انداخت و گفت:
_نمی بخشه سامیار! بابام بدجور دلش ازم پره. البته حق داره کی حاضره پسری رو که از پدرش سر پیچی کرده و از خونه فرار کرده رو  ببخشه؟!
سامیار دستش را به شاخه های درخت کشید و گفت:
_پدرت نمی دونه آخه! پدرت اگه می دونست تو...
آریا میان کلام سامیار گفت:
_هیس!
فروشنده نزدیک تر شد و با آریا دست داد و گفت:
_سلام آقای سرداری! آقا سامیار راجع به باغ با من صحبت کردند و می دونم اینجا قبلا متعلق به شما بوده اما یه مشکلی هست!
آریا اخم هایش را تو هم کشید و گفت:
_دیگه چه مشکلی، حتی پول حاضره ؟!
در باغ بهم کوبیده شد، دختری با لباس های خیس به سمتشون دویید!
هر چه نزدیک تر می شد چهره اش برای آریا آشنا تر می شد.
ماه رخ نفسی کشید و گفت:
_مشکل منم جناب سرداری! من قبلا نیمی از پول و به ایشون دادم.
آریا با زور نفس می کشید برای اولین  بار از ماه رخ حرصش گرفته بود!
فروشنده نگاهی به صورت پر از حرص آریا کرد و گفت:
_میشه یکاری کرد!
هر سه کلافه فروشنده را نگاه کردند.
فروشنده ادامه داد:
_شریکی اینجا رو بخرید!
ماه رخ چشم هایش را درشت کرد و گفت:
_امکان نداره، من با این شریک نمیشم!
آریا بیشتر کلافه شد اما از روی لجبازی گفت:
_قبوله!
سامیار زیر لب گفت:
_چیکار می کنی آریا ؟!
فروشنده با صورتی در هم گفت:
_خانم محترم قبول کنید منم کار رو زندگی دارم!
ماه رخ با بی میلی نگاهی به فروشنده، نگاهی هم به چهره از خود مچکر آریا کرد!
دوست داشت خفه کنه این بشر رو.
با بی میلی گفت:
_خیلی خوب!
سامیار هنوز سعی داشت آریا رو از کارش منصرف کنه، اما انگار آریا نقشه دیگه ای داشت!

***

کلید و توی قفل چرخوندم، کلید توی قفل رقصید و در باز شد. اون طوری که معلوم بود رویا و فرزاد نبودند. خبری هم از فرهان  نبود!
نشستم تو تاریکی کلافه بودم، رسماً باهاش شریک شدم، آخه یکی نیست بگه چرا اون باغ؟!
اونم واسه لجبازی قبول کرد؛ قشنگ به جنگ دعوتم کرد! منم خیلی شیک قبول کردم، وای دختره ی روانی!
نگاهی به ساعت انداختم، هوا جوری بود که میچسبید یه فنجون قهوه بخوری و کتاب بخونی!
دوباره کتاب به دست شدم و رفتم کافه همیشگی.
دنج ترین صندلی همیشه مال من بود! بارون نم نم می بارید. دستم و زیر چونه ام گذاشتم و کافه رو آنالیز کردم، پارکت های قهوه ای و تقریبا کل دیزاین کافه چوبی بود! یه نفس عمیق کشیدم و جرعه ای از قهوه مو نوشیدم. که یهو نزدیک بود همش و بریزم رو لباسم! تا من یه نفس عمیق می کشم باید سر و کله این پیدا شه اووف!
اونم با دیدنم جا خورد و نزدیک ترین میز و به من انتخاب کرد و نشست!
ای اون صندلی بشکنه بیفتی کل اینجا بهت بخندن دلم خنک شه، آخ! نیم نگاهی بهش کردم و زیر لب غریدم.
فکر کنم قصد داشت مخ کل دختر های اینجا رو بزنه!
بوی عطرش عجیب پیچیده بود، یه بوی خاصی داشت، آشنا بود، اما دیگه باعث آرامشم نمی شد.
چشمام نم دار شد، یاد روزهایی افتادم که اشتیاق گرفتن دست هاشو داشتم، اشتیاق غرق شدن توی عطرش؛ غرق توی دریای چشماش! ولی حالا نزدیک بود؛ نزدیک تر از همیشه اما غریبه بودیم! سرم پایین بود و غرقِ خیالم.
صندلی رو به روم کشیده شد سرم رو بالا آوردم، یه مرد قد بلند و چهار شونه با موهای مشکی، چشماش نافذ و پوستی تقریبا سفید.
با یه لبخند مسخره نگاهم کرد و گفت :
_اجازه هست بانو؟!
تو دو راهی قرار گرفتم و یه لحظه از دهنم پرید و گفتم:
_بله بفرمایید!
آریا با نگاه سردی نگاهمون کرد و جرعه ای از قهوه اش و نوشید.
نمی دونم چرا اما برای یه لحظه نتونستم ازش چشم بردارم!
فضای کافه ‌و کت چرم قهوه ایش هارمونی قشنگی و ایجاد کرده بود.
صدای اون دراز رشته افکارمو پاره کرد:
_راستش خیلی وقته شما رو اینجا میبینم!
خوب چیکار کنم که میبینی والا! می خواستی نبینی، فضول.
_از وقتی که کافه رو راه انداختم، شما رو دیدم که تک و تنها میایید اینجا!
گلوم و صاف کردم و با تردید گفتم:
_اینجا واسه شماست؟!
لبخندی از رضایت نشوند کنج لباش و گفت:
_بله.
سرم و با لبخند تکون دادم که دوباره شروع کرد به حرف زدن.
آریا از ما چشم بر نمی داشت، نگاهش نشون نمی داد احساسش رو! اما بدجور اخماش توهم بود.
_راستش اگه مایل باشید بیشتر باهم آشنا شیم!
بعد یه کارت از جیبش در آورد و به سمتم دراز کرد؛ یا خدا این دیگه چی میگه؟!
قبل اینکه کارت و بگیرم، یه نفر جلوتر کارت و از دست اون دراز گرفت و با صدای دو رگه ای گفت:
_باشه، حتما باهاتون تماس می گیرم!
معلوم بود کارد بزنی خون آریا در نمیاد؛ انقدر عصبی بود. دیوونه اس بخدا. دوست داره فقط دخالت کنه تو کارای من.
نیم نگاهی بهش انداختم و نگاهی با خشم تحویلم داد.
بی هوا دستم و گرفت، منم مثل جوجه اردک پشتش کشیده می شدم! آبروم رفت. دستاش توی دستام حلقه بود دستم و بیشتر فشار داد.
از کافه بیرون اومدیم، نمی دونم چرا اما نمی تونستم چیزی بگم! همونطور دستم توی دستاش اسیر بود و باهم هم قدم بودیم.
جلوی در خونه دستم و رها کرد و با صدایی که خشم توش موج میزد تقریبا هوار کشید:
_دیگه حق نداری پاتو اونجا بزاری فهمیدی!

 @SnoWrita

 @_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت هشتم/ رمان زیبای من

ازم دور شد بی هوا بغض به گلوم فشار آورد، چرا مخالفت نکردم وقتی دست هام رو گرفت؟!

اصلا چرا اون کار رو کرد، کلافه بودم! 

پله ها رو بالا رفتم، قبل اینکه کلید بندازم در باز شد، با چشم های نافذ فرهان رو به رو شدم.

سلامی کرد، لب های خشک مو تر کردم زیر لب گفتم:

_خوش اومدید!

استرس خفناک مو پشت چهره بیخیالم قایم کردم، به رویا و فرزاد لبخند زدم! 

_ماه رخ بیا شام!

صدامو صاف کردم و گفتم:

_میل ندارم، نوش جون!

لباس هامو عوض کردم، بغض حبس شده توی گلوم رو آزاد کردم.

چیزی طول نکشید که اشک صورتم و شست. شروع کردم به هق _ هق کردن، صورتم رو توی 

بالشت فرو بردم و صدای گریه هام رو تو بالشت خفه کردم.

گرمی دست هاش رو هنوز حس می کردم، صدای بم و پراز خشمش هنوز توی سرم می پیچید؛ چرا هنوزم عاشقش بودم؟! 

چطور سرنوشت دوباره ما رو مقابل هم قرار داد؟

صورتم از گریه خیس بود، زیر چشمامم پوف کرده بود! 

پنجره تقریباً بزرگ اتاقم رو باز گذاشتم، آریا از دور داشت نزدیک مجتمع می شد.

یک آن دلم لرزید، هوا اونقدر ها هم سرد نبود اما وجود من یخ زد و تنم لرزید.

نگاهم کرد، نگاهش مثل همیشه چیزی و بیان نمی کرد، معلوم بود صورتش زخم شده، دل آشوبه گرفتم.

این فقط یه چیزی رو ثابت می کرد، رفته یه بلایی سر اون بدبخت آورده! آبرو برام نزاشت پسره ی احمق.

هنوزم همونجا داشت نگاهم می کرد بی اختیار شعری که قبلا از کتاب ها خونده بودم توی ذهنم جون گرفت!

پاییز بود!

پنجره را باز گذاشتم...

قُمریِ دل از دیوار سینه ام 

در جهت وصال تو به پرواز درآمد

گونه های لاغر داشتی و 

چَشمانِ گیرا

چه شد در من نمی دانم 

گرد باد سهمگینی وزید 

نگاهم کردی 

چشمَم روشن...

عاشقت شدم.

               مها راکی 

 

 @Fateme Cha

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت نهم/ رمان زیبای من🌙

دیگه نفسام داشت بند می اومد چشم ازش برداشتم و پنجره رو بستم !

یه دستم و گذاشتم روی قلبم؛ به سرعت به سینه ام می کوبید.

سرم روی بالشت فرود اومد و به سرعت خوابیدم، صبح مجبور شدم دور هم صبحانه بخورم و با لبخند های مصنوعی ام همه رو از حالم بی خبر کنم! 

دلم نمی خواست برم باغ، چون تنها چیز مشترک بین من و آریا بود، یجورایی عذاب می کشیدم، واسه همین سعی می کردم تا پایان پاییز اونجا نرم.

کنار دریا وایستاده بودیم، رویا و فرزاد واسه عکس گرفتن رفتن اون طرف تر و من و فرهان باهم تنها بودیم، فرهان همیشه پیش من خجالتی بود، اما من اصلا میل حرف زدن هم باهاش نداشتم!

فرهان موهای مجعد مشکی داشت، با چشمای نافذ، نه اونقدر سفید و کدر بود نه اونقدر ها هم برنزه، ولی نظر هر دختری رو زود به خودش جلب می کرد. 

مژه های بلندش جذبه خاصی به چشماش می داد، نگاهی بهم کرد و گفت :

_ ماه رخ خانم؟

نیم نگاهی بهش کردم و زیر لب گفتم:

_بله؟

توی چشم هاش یه دنیا نگرانی موج میزد، کم کم خورشید داشت غروب می کرد! سوکت نفس گیری بینمون بود.

نفس حبس شده اش را بیرون داد و گفت:

_میخواستم راجب یه موضوع خیلی مهمی باهاتون صحبت کنم، اما واقعیت یکم از جواب شما می ترسم!

یا خدا، این دیگه چه کار مهمی داره؛ اووف!

لبم و گزیدم و گفتم:

_راحت باشید، گوش می کنم.

تا خواست دهن باز کنه، رویا با سرعت به سمتم دوید و فرهان حرفش و خورد!

_ پیرزن یکم زندگی کن، وایستادی اون گوشه که  چی؟

این بشر چرا همیشه بد موقع می رسه آخه؟! 

یارو داشت حرف میزد،عجب! 

فرهان زیر لب گفت:

_بعداً صحبت می کنیم ببخشید.

بعد هم به طرف فرزاد رفت، یعنی انقدر دوست داشتم این رویا رو بزنم!

بیخیال به طرف رویا رفتم، نزدیک های شب رفتیم بیرون غذا خوردیم، دیگه هم خبری از آریا 

نبود، حتی اون فرهان هم لال مونی گرفته بود، داشتم از فضولی دق می کردم که چی می خواد بگه!

رویا انقدر بهش خوش گذشته بود که خیلی زود خوابش برد، فرهان و فرزاد هم رفتن بخوابن و فقط باز من جغد شب موندم که خوابم نمی برد! 

خیلی زود هوای خونه برام نفس گیر شد، آروم در ورودی و باز کردم؛ چشم دوختم به در خونه آریا.

چرا خبری ازش نبود؟! اصلا به من چه والا! 

چشم از در خونه گرفتم و به سمت دریا قدم برداشتم، چشمام و بستم و یه نفس عمیق کشیدم! 

تمام خاطرات خودم و آریا رو مرور می کردم، چه از شیش سال پیش چه این چند روزی که یه دفعه ایی پیداش 

شده بود!

فرهان از پشت سرفه کوچیکی کرد نگاهی بهش کردم که لبخندی روی لباش جون گرفت.

_ببخشید، وقت دارید ادامه صحبت امروز!

لبخند بی جونی زدم و گفتم:

_حتما!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم/ رمان زیبای من 🌙

کمی نزدیک تر اومد و بی مقدمه گفت:

_نظرتون راجب عشق چیه؟! 

اول کمی سرد نگاهش کردم و با صدای پر بغضی گفتم:

_هر چیز کشنده تر باشه، زیبا تر و دوست داشتنی تره!

برای شب پره ها روشنایی، برای آدمها عشق.

صداش کمی لرزید و گفت:

_یه چند سالی هست که این عشق داره هر شب من و می کشه!

عشق تو؛ عشق دوباره دیدنت! اینکه برای همیشه قلبت متعلق به من باشه!

سوکت کرده بودم، بغض به گلوم چنگ انداخت! دلم می خواست برم، صورتم و برگردوندم.

_ خواهش می کنم ماه رخ، دو ساله از همون اولش که دیدمت دارم نابود میشم! با من ازدواج می کنی؟

چشم چرخوندم و چشمم افتاد به آریا، اونقدری نزدیک بود که صدای فرهان و بشنوه! 

از خشم می لرزید، کمی جلو تر اومد؛ نمی دونستم چیکار کنم! 

تقریباً عربده کشید:

اولاً فاصله تو حفظ کن بچه خوشگل! 

دوماً یه بار دیگه واسه من شعر ببافی بخدا یه کار دستت میدم.

سوماً راهت و بکش برو تا یه کار دستت ندادم.

فرهان با خشم نگاه گذرایی به آریا انداخت و گفت:

_تو کی باشی آخه؟! ماه رخ بیا بریم!

نمی دونم چرا داشتم با سکوت به حساس بازی های بی دلیل آریا و هوار های فرهان گوش می کردم!

فرهان بی هوا دستم و توی دستش اسیر کرد.

عجب گیری کردم هر کی از راه میرسه دست منِ بدبخت و میگیره!

فرهان منو دنبال خودش می کشید اما من بی هوا چشمم نظاره گر خشم آریا بود.

برعکس اون روزی که دستم توی دست آریا بود، هیچ تقلایی برای رها شدن از حصار دستاش نداشتم! ولی حالا تقلا می کردم برای آزاد شدن دستم از دست های پراز عشق فرهان.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم/ رمان زیبای من 🌙

حسرتش فقط دو چشم قهوه ای رنگ بود، سرش را به دیوار تکیه داد، دستان ماه رخ در دستان کس دیگری بود و او زبانش بند آمد.

با حسرت با آن روزی که دستان ماه رخ را گرفته بود فکر می کرد.

سامیار کم کم داشت صدایش در میامد.

_وای آریا! دیگه داری دیوونه ام می کنی؟! بسه دیگه برو همه چیو براش تعریف کن.

آریا چشمانش را روی هم گذاشت و گفت:

_ تا پایانش نمیتونم دهن باز کنم، می دونی که چقدر مهمه؟!

سامیار خیره شد به صفحه تی وی.

آریا نفسش را با حرص  بیرون داد، حتی یک لحظه هم از فکر بیرون نمی آمد!

با انگشتانش روی میز ضرب گرفت، بی اختیار و کلافه از جایش بلند شد.

_باز کجا میری عاشق! 

در حالی که کلاه سویشرتش را روی سرش می کشید گفت:

_قبرستون، میخوایی بیا؟!

سامیار تک خنده ای زد و گفت: 

_نه خیر ترجیح میدم فیلمم و نگاه کنم!

در خانه را باز کرد و کمی مکث کرد، چشمانش را باز و بسته کرد، سینه اش می سوخت!

با قدم های سست پله ها را پایین رفت، به پنجره اتاق ماه رخ نگاهی کرد، خبری از ماه رخ نبود.

کنار دریا نشست، بی قرار بود!

بیشتر از همیشه زخم عشق کهنه اش در قلبش می سوخت! 

چشمانش را بست و صدای دریا را گوش می کرد، یعنی ماه رخ تمام سالها اینجا آرام می گرفت؟!  چقدر به این دختر بد کرده بود، اما کاش ماه رخ می فهمید! کاش می توانست زبان باز کند و همه چیز را بگویید.

اما جان ماه رخ برایش مهم تر بود؛ اما قلب ماه رخ را شکسته بود! همان دختری را می پرستید.

به ماه نگاه کرد، ماه در میان ستارگان کم سو می درخشید! لب هایش را تر کرد و زیر لب رمزمه کرد:

_بد نام شده ام به عشق تو 

بد نامی پیش اسم تو چه خوش است!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم / رمان زیبای من🌙

از دست فرهان خیلی عصبی بودم، دوست داشتم خفه اش کنم! دستم و از دستش کشیدم نگاهم کرد.

چشماش پر از غصه بود، این بشر چرا عصبی نمی شد؟!

خونسرد نگاهم کرد و گفت:

_ماه رخ هنوزم دوسش داری مگه نه؟!

بغضم گرفت، قلبم داشت هوار می کشید و به دوست داشتنش اعتراف می کرد؛ اما با چشم های نم دار گفتم:

_معلومه که نه!

نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:

_باشه تموم شد، ماه رخ من حرف تو رو قبول دارم! نمی زارم اون یارو اذیتت کنه.

چقدر عشقش پاک بود؛ اما قلبم پسش می زد! 

منو به سمت خودش کشید، آغوشش و پس زدم و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: 

_همین که به خودت جرائت دادی بدون اجازه دستم و بگیری بسه! 

سرش و پایین انداخت و گفت:

_خیلی معذرت می خوام! جوابمو ندادی؟!

ازدواج می کردم با مردی که دوستم داشت و برام ارزش قائل بود، اما کنارش احساس خوشبختی نمی کردم؟!

یا باز به انتظار عشق آریا می موندم؟!

شاید انتخاب درست فرهان بود، اما قلب من طرف انتخاب اشتباه بود!

قلب ساده من هنوزم تو راه اشتباه بود، هنوز توی اون روزهای عاشقانه ای که اشتباه بود گیر بود‌.

با قدم های محکم و تو خالی فرهان و  تنها گذاشتم با عشق بزرگ روی قلبش بود!

رویا نگران نگاهم کرد، زیر چشمی نگاهش کردم و آهسته گفتم:

_توام می دونستی آبجی ؟!

سرش و انداخت پایین و گفت:

_فرهان خیلی دوست داره، بخاطر خوشبختی خودت این کارو کردم!

_شاید اگه زودتر می گفتی، دل اونم مثل دل من نمی شکست.

روم نشد تو چشمای فرزاد نگاه کنم، رفتم توی اتاقم و در و پشت سرم قفل کردم، همونجا آروم لیز خوردم و نشستم!

قطرات اشک دونه دونه روی گونه هام لیز می خوردند.

زانو هامو بغل کردم و به حال و روز قلبم تا صبح هق زدم!

 

***

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم/ رمان زیبای من 🌙

_جناب سروان سرداری!

سر جایش ایستاد، چشمانش را بهم فشرد.

_وایستا پسر، این مسخره بازی ها چیه؟! یا سر جلسه پا میشی میری! 

یا کارتو خوب انجام نمیدی، میخوای این همه سال سختی و به باد بدی!

مثل همیشه با نگاهی سرد و چشمانی که حسی توش پیدا نبود، در چشمان مهرانی نگاه کرد.

مهرانی دستش را با تحکم تکان داد و گفت:

_مرخصی!

احترام نظامی گذاشت و با سوکت رفتن مهرانی را نگاه کرد.

رفت توی اتاقش، روی صندلی اش نشست! چشمش به صفحه خاموش گوشی اش افتاد.

مادری نداشت که نگران زنگ بزند و حالش را بپرسد! 

دلش تنگ بود، برای پدرش برای مادرش و دستپخت همیشگی اش!

اما نمی شد، باید همه چیز و تموم می کرد، چقدر دلش می خواست همه چیز زود تموم شه.

اما نمی شد، شاید هم می شد و فقط او حوصله صبوری نداشت!

زودتر از همیشه از پاسگاه بیرون زد، هر چند که می دونست مهرانی بعدا به حسابش میرسه.

جلوی در باغ ترمز کرد، تنها چیز مشترک بین او و ماه رخ!

دست کشید به تنه درخت ها و تا می توانست نفس کشید.

نمی خواست چند روزی جلوی چشم ماه رخ باشه، اصلا شاید هم ماه رخ جواب بله داده بود، هه!

قلبش تیر کشید، طاقت نداشت؛ ماه رخ را مال کسی دیگر بخوانند.

درست دو کلبه رو به روی هم با نمای چوبی که قطعاً یکی مال ماه رخ و یکی برای او. هیزم ها را شکست یاد چشمان ماه رخ و محکم تر ضربه زد، بغض  و غم دلتنگی محکم تر و محکم تر! آتش به پا کرد، هوا هر چی تاریک تر می شد سرد تر هم می شد!

اولش همه چی برایش بازی بود، یه پلیس تازه وارد، کشته مرده درجه های بالا تر.

اولین عملیات بی رحم شدن بود، شکستن قلب دختری بی گناه! 

دختری که حتی دلش نمی آمد پرنده ای بی آب و غذا بماند و قطعا آن دختر ماه رخ بود.

عاشق نبود، حتی حرف عاشقانه ای هم بلد نبود، اما استاد تظاهر!

تظاهر به یه پسره بی سر و پا جلوی مامان و بابا.

تظاهر به مردی عاشق ‌که بشود تکیه گاه دخترکی!

همه اش تظاهر یه بازی کثیف برای قبول شدنش و ثابت شدن اش به تمام سرداران پایگاه.

گذشتن از عشق و مادر رو پدر فقط برای نجات جون هزاران آدم بی گناه!

ارزشش را داشت؟! عشق بود بین او و خداییش! 

گذشت و بدی را نشان داد تا خوب بماند.

همه چیز درست پیش میرفت تا وقتی که رفت، عاشق شد! 

عاشق نجابت و عشق پاک ماه رخ.

پاهایش می رفت و قلبش را در دستان تهی ماه رخ جا گذاشت.

رفت و ماه رخ برایش شد حسرت.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت چهاردهم/ رمان زیبای من🌙

خورشید تازه طلوع کرده بود، نه حوصله دریا رفتن و داشتم و نه خودمو حبس کردن توی اتاقم! 

به سرم زد برم باغ، شاید اونجا آروم بشم.

در اتاقم و به آرومی باز کردم و دستی به لباسم کشیدم، آهسته به سمت در ورودی رفتم و از خونه زدم بیرون.

رو به روی در باغ چشمم خورد به ماشین آریا، دیگه مغزمم داشت میترکید هر جا میرم جلوی چشمام بود!

در و باز کردم و بدون نگاه کردن  به کلبه رو به رویی وارد یکی از کلبه ها شدم، دریغ از این که آریا اونجا بود.

روی تخت کنار پنجره آروم خوابیده بود، پلک های تقریبا بلندش روی صورتش سایه انداخته بود.

دلم بازم جلوش کم آورد، موهاش توی صورتش بود! 

عمیق تر نگاهش کردم که چشمم خورد به شال سرخم که توی آغوشش بود.

همون شالی بود که تو دریا افتادم سرم بود! 

کمی نزدیک رفتم، شال و از زیر دستش کشیدم که باعث شد چشماش باز بشه، نگاهمون توی هم گره خورده بود.

ازم چشم بر نمی داشت، صورت هامون خیلی بهم نزدیک بود اونقدری که نفس های گرمش به صورتم می خورد!

نگاهش جور خاصی بود، اما خیلی زود اون نگاه جاش و داد به نگاه سرد همیشگی.

_اینجا چیکار می کنی تو؟

با حرص غریدم:

_همون کاری که تو می کنی!

تازه چشمم به آریا افتاد به شالی که روی بدن  پرهنه اش بود!

شال مو بیشتر دور خودش پیچید و گفت:

_بیرون!

دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم:

_اول شال مو بده ببینم...

آریا نگاه عمیقی کرد و سوکت کرد.

احساس کردم نمی خواد شال و بهم پس بده!

آریا در حالی که نفس نفس میزد گفت:

_قبول کردی با اون یارو ازدواج کنی ؟!

چشم غره ای رفتم و گفتم:

_تصمیم های من به تو مربوطه؟!

با تحکم ادامه داد!

_جواب من و بده دختر، آره یا نه؟

با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:

_نه!

چشماش حالت عجیبی داشت، غرور و تخسی توی چشماش موج میزد.

یه قدم به سمتم برداشت و یه قدم رفتم عقب! هر چی جلو اومد منم رفتم عقب تر که آخر رسیدم دیوار.

صورتش و جلو آورد، دوباره صورتم با نفس هاش گُر گرفت.

با نگاه خاص و گرمش چشم دوخت به چشمام! 

چشماش خمار شد سرش رو آورد نزدیک گوشم.

صداش تار و پود وجودم و از هم شکست.

_منو ببخش ماه رخ!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم/ رمان زیبای من 🌙

تند تند نفس می کشیدم به طور عجیبی ضربان قلبم بالا رفته بود، نرمی لب هاشو روی پیشونی ام حس کردم! 

زیر لب و آروم زمزمه می کرد:

_ اونقدر دوست داشتم که بخاطر حفظ جونت از خودت و عشقی که بهت دارم بگذرم! 

با اونکه داشت عشقش رو بهم اعتراف می کرد ولی بازم توی صداش غرور خاصی بود.

تو همون حالت دستم و توی دستاش گرفت، لب های داغ و تب دارش و روی دستم حس کردم!

بغض کرده بود، چشمای دریاییش با رگه های قرمز هارمونی قشنگی ایجاد کرده بود.

جز سکوت کردن کاری ازم بر نمی اومد.

اشک هام سرازیر شد  و زیر لب گفتم:

_پس قلبم چی؟!

انگشت اشاره اشو روی لبام گذاشت و گفت:

_هیس! اگه دلت نمی شکست، میمردی میفهمی؟!

با دستام هل دادمش و همونطور که هق_هق می کردم گفتم :

_فکر کردی نمردم؟ مردم آریا وقتی رفتی، خودت منو کشتی تو!

محکم منو به خودش فشرد و غرید:

_مجبور بودم برم بفهم اینو؟!

خودمو از آغوشش جدا کردم و گفتم:

_تا الان نبودی بازم نباش، برو نمیخوام دیگه باشی! 

در رو باز کردم که صدای پر از  تحکمش سرجام میخکوبم کرد:

_نمیرم ماه رخ!

نگاهی بهش انداختم و با اونکه قلبم بیشتر از این بودنشو می طلبید گفتم:

_دیگه بود و نبودت برام مهم نیست.

در و محکم پشت سرم کوبیدم و بدون نگاه کردن به پشت سرم به سمت کلبه ی خودم رفتم!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...