رفتن به مطلب

سمفونی عذاب | Reyyan کاربر انجمن نودهشتیا


reyyan
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

ارسال های توصیه شده

spacer.png

نام رمان: سمفونی عذاب

نویسنده: reyyan (ریحانه مقنی) | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر رمان: جنایی، عاشقانه، تراژدی

هدف: علاقه

ساعت پارتگذاری: نامعلوم

خلاصه: ریحانه، دختر باهوش و قدرتمندی است که توسط یکی از نزدیکان خود دزدیده شده است.   او را به یکی از پرورشگاه‌های غیر قانونی برده‌اند؛ اما سرنوشت و تقدیر او را همواره به خانواده‌ی خود نزدیک می‌سازد؛ اما خود متوجه‌ی این موضوع نیست  و سعی می‌کند زندگی خود را بدون حضور دیگران بگذراند.در ادامه زندگي خود با مشكلاتي، كوچك و بزرگ همراه مي‌شود....

مقدمه:

میکشم نقش دنیای پر مهر و عطوفت را! گرچه دنیا، بسی بی‌رحم است. 

می‌ کشم نقش انسان خوش خلق را! گرچه انسان بدخلق و با‌اخم است.

گاهی اوقات به تمام چیزهایی که می‌‌خواهیم و یا آرزوی آن‌‌ها را داریم، نمی‌‌رسیم؛ چون یا برای آن‌‌ها تلاش نکردیم و یا درخواست بیهوده داریم. گاهی اوقات هم تلاش برای آرزوها و خواسته‌‌ها، خسته‌‌کننده است؛ پس هر وقت خسته شدیم، جا نزنیم؛ استراحت کنیم و دوباره برخیزیم.

منتظر نقد هاتون درباره ي رمانم هستم 🥰

 

ناظر: @m.azimi

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 40
  • تشکر 2
  • هاها 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 19
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1
اول مهر ماه بود.زوزه باد پاییزی را می‌توان حس کرد.توان راه رفتن ندارم وبا پاهای سستم به سمت مدرسه حرکت می‌کنم.چشمانم سیاهی می رود.تقریبا ده قدم به درب ورودی مدرسه نزدیک هستم .پاهای سستم را مانع افتادنم می‌کنم.دیگر توان ندارم.دیگر جایی را نمی‌بینم.خدایا چی شد؟چرا چیزی را نمی‌بینم؟چرا چیزی را حس نمیکنم؟صدای ماشین ها در سرم می‌پیچید .صورتم هرلحظه به آسفالت کف زمین نزدیک تر می شد .چشمانم فقط ماشین 206 آبی رنگ را می‌دید .سرم محکم به زمین برخورد کرد  و صدای ایستادن خودرو را در کنارم احساس کردم و دیگر چیزی متوجه نشدم .
از حال رفته بودم! چشمان عسلی ام را باز کردم، مکان غیر اشنایی بود. پرسیدم:

-این جا کجاست؟ من کجام؟
خواستم از تخت بلند بشم که صدایی به گوش رسید: 

-چند روزه این حال رو داری؟ 
با کمال تعجب گفتم: 

-هااا! چه حالی؟ من که حالم خوبه.
- با تب بالایی که داشتی به نظر نمی‌اومد که حال خوبی داشته باشی!
پسر جوانی که لباس سفیدی بر تن داشت روبروی من ایستاده بود. با سرگیجه ای که داشتم نتونستم چیزی بگم؛ فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سرم را بین دستانم فشرده کنم.
-تو حالت خوبه؟ چی شد؟
گفتم:

-تو کی هستی؟ چرا به من دست میزنی؟ چرا منو اینجا اوردی؟
- من تورو اینجا نیاوردم. من فقط پرستار این درمانگاه هستم و باید بهت رسیدگی کنم.
سرم به شدت گیج میرفت و درد میکرد. درد به من  امان حرف زدن نمی‌داد. سرم را به بالش روی تخت درمانگاه تکیه دادم؛ سعی کردم خواب را مهمان چشم‌هایم کنم؛ اما نشد.
-بهتر شدی؟ دیگه سرت گیج نمیره؟
همون پرستار بود.
-خوبم، کی منو اورد اینجا؟ میشه بگی؟ خواهش می‌کنم! اخه الان باید برم مدرسه.
-خانم خوشگل،  نمی‌دونم!
توی دلم به پرستار ناسزا می‌گفتم که ناگهان گفت:

-شماره مامان یا بابات رو بگو که بهشون زنگ بزنم و بگم حالت بد شده.
آهی از ته دل کشیدم و گفتم:

-اونا کار دارن نمی‌تونن بیان.
-خب پس صبر می‌کنیم تا کسی که تورو آورد اینجا، بیاد.
نمی‌دونستم کی منو آورده بیمارستان.
کم کم حوصله ام سر رفته بود. ساعت تقریبا 2 بعد از ظهر بود. ناگهان فردی در اتاق را باز کرد. زن قد بلند و چادری، در چارچوب در ظاهر شد.
آرام- آرام  بالای سرم اومد و گفت:

-این چه حالی بود که صبح داشتی؟
-منو کجا پیدا کردید؟؟
-10 قدمی مدرسه ای که داخلش کار میکردم، پیدات کردم. وقتی ماشینم رو پارک کردم تورو بیهوش و بی حس پیدا کردم. وجدانم اجازه نداد تورو توی اون وضعیت رها کنم. می‌دونی که از قدیم گفتن:《بنی  آدم اعضای یگدیگرند که در افرینش ز یک گوهرند.》
-واقعا شما اونجا کار میکنید؟
-بله خوشگله! دنیا اشرافی هستم، دبیر ادبیات.
-خوشبختم، منم ریحانه صادقی هستم. خوشبختانه منم توی همون مدرسه قبول شدم؛ اینطور که معلومه من شاگردم و شما دبیر.
-درسته! امروز غایب بودنت رو ثبت کردند. فردا باید با مادرت بیای مدرسه تا غيبت نبودنت رو موجه كند.
ترس تموم وجودم رو گرفته بود. من نه مادری داشتم و نه پدر! چه کسی رو به عنوان پدر مادر ببرم. همینجور فکر می‌کردم که خانم اشرافی زبون باز کرد:

-چیزی شده؟ چی شد یه لحظه رنگت پرید؟
-نه چیزی نشد ولی فردا نه مامانم می‌تونه بیاد نه بابام، واسه همین نگران شدم.
-اهان خب مشکلی نیست من خودم می‌گم حالت بد بوده و نیومدی، الانم هم من باید برم کارای ترخیصت رو انجام بدم، بعدش هم میرم خونه. پس مواظب خودت باش. خداحافظ.
-به سلامت.

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 37
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲
صبح زود بلند شدم. نگاهی به تقویم انداختم. دوم مهرماه بود.
موهای طلایی رنگم را شانه زدم و آب خنکی به صورتم زدم. داخل آینه نگاه کردم. چشمای درشت و عسلی خودنمایی می‌کردند، البته گاهی اوقات به رنگ قهوه ای سوخته تبدیل میشد. موهای بلند و طلایی داشتم و دماغی قلمی و باریک که به صورتم می‌اومد.حالا بگذریم زیاد تعریف از خودم نکنم. ورزش های زیادی می‌کردم. ازجمله: تکواندو، پارکور و گاهی اوقات هم بدنسازی کار می‌کردم. به همین دلیل بدن خوش اندامی داشتم. فقط شهریه باشگاه تکواندو رو می‌دادم و بقیه رو خودم داخل  اتاقکم تمرین می‌کردم. داخل یکی از اتاق های پرورشگاه تنها زندگی می‌کردم وهر وقت کسی می‌خواست هم اتاقیم بشه، مخالفت می‌کردم.
روپوش مدرسه را تن کردم و قسمتی  از موهام رو بیرون گذاشتم و بند کفش هام رو بستم و راهی مدرسه شدم. باید پیاده می‌رفتم. با ماشین ۵ دقیقه راه بود، ولی پیاده نیم ساعتی می‌شد.
از چارچوب درب ورودی مدرسه وارد شدم. مدرسه بزرگی به نظر می‌امد. درختان سرو و اکالیپتوس دور تا دور حیاط خودنمایی می‌کردند. کف حیاط مدرسه با اسفالت پوشیده شده بود.  با مشخص کردن دایره های رنگی مکان ایستادن دانش اموزان رو تائین کرده بودند. بچه ها پشت سر هم ایستاده بودند. خانم داوودی (معاون مدرسه)به روی سکو امد و بعد از سلام و صبح بخیر، گفت:

-کسایی که دیروز نیومدند امروز باید با خانوادهاشون میومدند و گرنه حق ورود به کلاس رو ندارند.
با اینکه خانم اشرافی بهم امید داده بود، بازم می‌ترسیدم.
پشت سر بچه ها به داخل کلاس راه افتادم و منتظر معلم شدیم. کلاس نسبتا بزرگی بود. تخته هوشمندي که معلوم بود با پروژکتور کار می‌کند. نیمکت های قهوه ای رنگ سرتاسر کلاس چیده شده بودند. دیوار کلاس با کاغذديواري های کرمی رنگ پوشیده شده بودند. گلدون های رنگارنگ لب پنجره‌های کلاس گذاشته شده بودند. نمیدونستم برنامه کلاس چیه، ولی تمام کتاب هام رو اورده بودم.چند تقه ای به در خورد و خانم داوودی وارد شد.
خانم ها صادقی، رنجبر، خواجه چرا خانواده هاتون نیستند؟ مگه داخل گروه ننوشتم با خانواده تشریف بیارید؟ مگه با شما نیستم؟ شماره هاشون رو بگید تا بهشون زنگ بزنم.خانم صادقی اول شما...
-من می‌دونم دیروز خانم صادقی کجا بودند. اولیاشون مشکل داشتند و نتونستند بیان، ولی من شاهد بودم که چرا نیومدند.
خانم اشرافی بود. قند داخل دلم آب شد و خوشحال بودم.
داوودی: چرا خانم اشرافی؟
اشرافی در حالي كه به من نگاه مي‌كرد:

-وقتی دیروز به مدرسه رسیدم خانم صادقی رو ده قدمی دَر مدرسه دیدم. تب بالایی داشت و بیهوش افتاده بود. وجدانم اجازه نداد که ولش کنم. به درمانگاه نزدیک اینجا بردمش و  خودم برگشتم. حالش چنان تعریفی نبود که بتونه بیاد مدرسه.
داوودی: خب گواهی داره که بتونه غيبتش رو موجه كنه؟
بدنم مثل بید می‌لرزید.
اشرافی: بفرمائید اینم گواهی. من هنگام ترخیصشون از پذیرش گرفتم. اگر کاری با من ندارید من برم.
-خب ممنون غیبت موجه خانم صادقی ثبت شد با تشکر از خانم اشرافی.
برای خانم اشرافی سری تکون دادم و از کلاس خارج شد. این بار با خیال راحت روی نیمکت نشستم.

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 37
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳
روز اولی بود که توی این مدرسه بودم. حس خوبی نداشتم. همه بچه پولدار بودن و چند تا چند تا همدیگر رو می‌شناختن، فقط من بودم که هیچ رفیق و دوستی نداشتم و خودم بودم با خودم.
همینجور توی محوطه حیاط مدرسه  قدم می‌زدم، ناگهان صدایی به گوشم رسید:
-نمی‌دونم این چه بدبختی هست که هرسال داخل مدرسمون باید از این بچه بدبختا داشته باشیم!
نمی‌شناختمش. موهای بلندی داشت که از مقنعه بیرون زده بود. حرفش کاری کرد اشک داخل چشمام  نمایان بشه. خواستم  کنارش رد بشم که ادامه داد:
-دیدی گفتم بدبختی و پیچاره. اگه نبودی که انکار می‌کردی! آخی بچمون زبون نداره! میخوای بهت ده تومن بدم بری ابمیوه بخری؟
کم کم داشتم عصبی می‌شدم. بغض خفم کرده بود.به سمتش رفتم و موهاش رو توی دستم پیچوندم و اونقدر کشیدم که آه و ناله اش هوا رفت. با تهدید گفتم:

-یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه منو ضایع کنی، اونقدر موهات رو می کشم که شاخه ای توی سرت نمونه؛ فهمیدی یا یک جور دیگه ای حالیت کنم؟
-فهمیدم تورو خدا ولم کنم...آخ موهام ول کن دیگه!
موهاش رو ول کردم و بدون توجه از کنارش گذشتم. زنگ شروع کلاس خورده بود. وارد کلاس شدم و نشستم سر جای خودم. منتظر دبیر بودیم. قبل از دبیر خانم داوودی وارد کلاس شد و بدون مقدمه ای گفت:

-هرسال برای امتحان جامع دروس باید بریم مشهد. همینطور که میدونید هفته اخر آبان ماه زمان امتحان است. پس الان بهتون گفتم که جمع بندی برای دروس داشته باشید و خوب درساتون رو بخونید که برای امتحان کم نیارید.
همه بچه ها به نشونه تائید، سری تکون دادند و خانم داوودی اهسته از کلاس خارج شد. برنامه کلاسی رو نداشتم ولی خیلی می‌خواستم بدونم زنگ اخر چه درسی داریم! روی پاهام ایستادم و گفتم:

-بچه ها کسی میدونه این زنگ چی داریم؟
همون دختره که در زنگ تفریح باهاش درگیر شده بودم، زبون باز کرد و گفت:

-بچه ها صدای وز- وز می‌شنوم؛ شما هم می‌شنوید؟
همه زدن زیر خنده، به جزء یک نفر. بلند گفت:

-آتوسا خانم خیال نکن چون بچه پولداری زورت به همه می‌رسه!  بقیه هم همون قدری که تو پولداری، اوناهم پول دارند؛ ولی مثل تو اینقدر پز داشته هاشون رو نمیدن. ریحانه جون اسم من رها هستش. این زنگ هم ادبیات داریم. هرکاری داشتی هم به خودم بگو، اینا حد خودشون رو نمیدونند. ناراحت نشو.
-خیلی ممنون رها جون. باشه اگه کاری داشتم مزاحمت می‌شم.
صدایی بلند به گوش رسید:

-بحثتون تموم شد؟ می‌تونم درس رو شروع کنم؟
خانم اشرافی بود. لابد وسط این کشمکش ها اومده بود، ما متوجه اومدنش نشده بودیم.
آتوسا  با لحن خیلی مظلومی گفت:

-بله خانم، ما منتظر شما بودیم.
کلاس شروع شد و دبیر شروع به درس دادن کرد و زمانی که تا زنگ باقی موند رو از قوانین کلاسش گفت.
کمتر از یک دقیقه به زنگ مونده بود. نگاهم به ساعت بود. باید بعد تموم شدن مدرسه می‌رفتم پرورشگاه؛ لباسام رو عوض می‌کردم و به سمت کافه راهی می‌شدم. کافه جایی بود که کار می‌کردم. یک جای کوچیک و دنج، که دیوارهاش با اجر های رنگی تزئین شده بود و میزهای رنگارنگ و سنگ فرش های خوشرنگی که به بقیه دکور می‌آمد .
زنگ کلاس خورد. کیفم را روی دوشم گذاشتم و بدون توجه به بقیه راه افتادم. نیم ساعت زمان زیادی بود برای رسیدن به پرورشگاه. باید می‌دویدم. نفسم رو داخل سـ*ـینه حبس کردم و شروع به دویدن کردم.۱۰  دقیقه ای به پرورشگاه رسیدم. رکورد خوبی بود! یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتم و موهای بلند و طلایی رنگم رو در عرض ۳ دقیقه سشوار کشیدم. شلوار جین سفید پوشیدم و یک هودی سفید رنگ که روی اون با رنگ مشکی و انگلیسی نوشته بود:《دنیا بی رحمه،مواظب خودت باش!》، تن کردم و موهام رو بالا بستم و کلاهی سر گذاشتم و به طرف کافی شاپ راه افتادم.
توی پرورشگاه بچه پولدار من بودم. البته سختی های زیادی هم میکشیدم؛ مثلا تا حالا کدوم دختر ۱۳ ساله ای کار می‌کرد که من می‌کردم؟ تازه شهریه مدرسه و باشگاه رو خودم می‌دادم. میشه گفت که کاملا مستقل بودم و فقط برای خواب می‌اومدم پرورشگاه.
تا کافه با ماشین ۱۰ دقیقه راه بود و پیاده یک ساعت. چون پول تاکسی نداشتم همیشه پیاده می‌رفتم. داخل کافه یک همکار هم دارم. به اسم رهام. چشماش عسلیه، موهاش رو فشن بالا میزنه و اکثر اوقات لباس‌های گشادو لش به تن می‌کنه .مثل من تکواندو کار می‌کرد .هیکل لاغری داشت ولی میشه گفت تقریبا همه‌ی پسرا توی این سن همین هیکل رو دارند. پسر شوخ طبعیه. آدم که باهاش کار می‌کنه خسته نمی‌شه. فقط یه سال از من بزرگتر بود. بخاطر خواهر برادرای سه قلوش کار میکرد تا بتونه خرجشون رو بده. چون پدرش رو کشته بودند.

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 34
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • غمگین 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

با کلی دویدن و گذشتن از خیابان های شهر، به کافه رسیدم.
رهام اهنگ گذاشته بود و باهاش زمزمه می کرد. آهسته زیر لب گفتم: سلام.
-
گیریم که علیک. این چه وقت اومدنه؟! الان ساعت سه و نیم  بعد از ظهره؛ جنابعالی باید سه  اینجا می‌بودید.
-
رهام گیر نده دیگه! حالا ساعت سه بعد از ظهر کدوم احمقی میاد کافه که منو تو باید راس ساعت سه بیایم اینجا؟!
-
ما هر کاری کنیم حریف زبون شما نمی‌شیم.
نیم ساعت از رسیدنم به کافه گذشته بود.هیچ مشتری نیومده بود. کم کم داشتم عصبی می‌شدم. همه ظرفا رو رهام شسته بود. دیگه کاری نبود که بکنیم. لااقل رهام گوشی داشت می‌تونست خودش رو با گوشیش سرگرم کنه؛ اما من هیچ وسیله سرگرمی نداشتم. سعی کردم ذهنم رو با بچه های مدرسه سرگرم کنم.
این آتوسا که از همین روز اول معلومه که خیلی خود شیفته است. به نظرم رها دختر خوبیه! البته که من می‌خوام تنها باشم و نیازی به دوست ندارم؛ ولی حالا یکی رو باید در خاطر داشته باشی تا بتونی در بعضی مواقع ازش کمک بخوای! رها به نظر پولدار میاد! لابد پولداره که تو روی آتوسا وایساد و گفت اگه تو پولداری بقیه هم پولدارن! شایدم چون پولی نداشته به غیرتش بر خورده و توی روش ایستاده. شایدم پول داره...شایدم نداره...اخ اصلا چرا من باید به پولدار نبودن یا بودن رها فکر کنم؟!  منم با این خود درگیریم.
با صدای رهام به خودم اومدم.
-
ریحانه،بیا کمک! مشتری اومده.
تا اومدم به رهام بگم چشم، دوتا کتونی براق سفید رو دیدم. از کتونی شروع کردم و اروم اروم به بالا اومدم. شلوار مشکی شش جیب جذاب رو دیدم. هرکی بود خیلی خوش اندام و پولدار بود از همون کفشش معلوم بود! به دیدن استایلش ادامه دادم. یک سوئی شرت مشکی که روش به انگلیسی نوشته بود《به هرچی میخوام میرسم》به تن داشت. لامصب عجب چیزی بودا! کم کم رسیدم به صورتش. با دیدن صورتش چشمام شد اندازه دو تا پرتقال اونم از نوع تامسون! خدای من رها؟! اونکه به نظر خیلی ساده می‌اومد. ولی الان خیلی خوشگل و خوشتیبه!
با دیدن من دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت:

-سلام خوبی؟ چه خبر؟ خوشحالم میبینمت! اینجا چی کار میکنی؟

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • غمگین 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 8/28/2021 در 3:58 PM، reyyan گفته است:

 

`پارت 5

باهاش دست دادم و در جواب سوالاتش گفتم:

-علیک سلام. خوبم، عالی! تو چطوری؟ منم خوشحالم می‌بینمت. حقیقتش من اینجا کار میکنم تا خرج خودم رو در بیارم.
از حالت چشماش می‌شد بفهمی که تعجب کرده! با اتته پته گفت:

-پس...پس پدر مادرت چیکار میکنند؟
سرم را انداختم پایین و گفتم:

-حقیقتش من پدر و مادر ندارم. من داخل پرورشگاه بزرگ شدم! پارسال تو روی مدیر پرورشگاه ایستادم و ازش خواستم که خودم خرجی خودم رو بدم و فقط برای خواب برم اونجا. حقیقت اینه!
نمیدونم چرا اینا رو برای رها گفتم که اصلا نمی‌شناختمش! ولی احساس می‌کردم سبک شدم.
رها بدون لحظه ای غفلت منو در اغوش گرفت. احساس ارامش می‌کردم.

بعد کلی حرف و صحبت با رها، بالاخره سفارشش رو داد.سریع واسش نوتلا رو اماده کردم و جلوی روش گذاشتم. با خوردن نوتلا کلی ازم تشکر کرد و بعد از گفتن خلاصه زندگیش،  قيمت نوتلا رو پرسید. هرچی بهش گفتم قابل نداره ولی قبول دار نبود. بعد از کلی اصرار پول نوتلا رو که حساب کرد هیچ، 200هزار تومن هم گذاشت کف دستم و گفت:

-اینم کادوی دوستیمون از طرف من.
گونه اش رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم.
-خب معلومه وقتی ادمای خوشتیب و پولدار پیدا میشن، دیگه ما جایی تو ذهن و قلبت نداریم دیگه!
رهام بود. معلوم بود که به غیرت رفاقتش بر خورده! به سمتش رفتم و با بوسیدن گونه اش، آشتی کردیم.
***
صبح با صدای ساعت کوکی از خواب پریدم. تازه می‌خواستم بخوابم! اگه من کسی که قانون اینکه کله صبح بلند بشیم بریم مدرسه رو ببینم؛ جفت پا میرم تو حلقش! حالا ببین کی گفتم!
بعد از کلی خود درگیری، به همشون خاتمه دادم تا برم اماده بشم. آبی به صورتم زدم و روپوش مدرسه رو تن کردم و راهی مدرسه شدم.
قبل از اینکه وارد کلاس بشم، به دفتر رفتم و برنامه کلاسی رو گرفتم.
زنگ اول هنر داشتيم. مگه هنر هم درس حساب ميشه؟ كشيدن دو تا چشم، ابرو، دماغ و دهن مگه ميشه هنر؟ اصلا مگه اموزش دادن داره؟

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • سردرگم 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

وارد كلاس شدم. زيرلب سلامي كردم و نشستم روي صندلي خودم. همينطور كه با انگشتام بازي مي‌كردم، متوجه اومدن رها شدم. جلوي پاش بلند شدم و باهاش دست دادم و نشستيم سر جامون. تا وقتي دبير هنر بياد كلي صحبت جا مونده از كافه داشتيم؛ نشستيم يه دل سير حرف زديم ولي خبري از دبير نبود.
جالب اينجاست كه اگه ما يك دقيقه دير برسيم، همون يك دقيقه را واسمون تاخيري ميزنن؛ اما وقتي معلما نيم ساعت دير ميان خبري از تاخيري نيست.
***
واااي ديرم شد! خدا به دادم برسه. ساعت 4 بعد از ظهر شد. هنوز من راه نيافتادم. حالا مي‌مردي نخوابي! اخه چه كار كنم؟ يادم رفته بود بخاري رو خاموش كنم، اتاق گرم شده بود و جون مي‌داد واسه خوابيدن! منم روي تخت ولو شدم و نمي‌دونم كي خوابم برد. از دست اين خواب هاي نا موقع!
به سرعت جت مي‌دويدم. ساعت دستم نبود. از بس هول شده بودم، يادم رفته بود ساعت دست كنم! بالاخره بعد از كلي دويدن به كافه رسيدم.
خدا به دادم برسه! خدا كنه اقاي محبي نباشه! مگرنه پوستم رو با همون دستاش ميكنه!

محبي رئيس كافي شاپ بود. هيكل بزرگي داشت .چشم و ابرو‌هاي مشكي داشت و به شدت بداخلاق بود.

حالا اگه بود چي بهش بگم؟ بگم خواب موندم؟ نه با گفتن جمله خواب موندم قيمه قيمه‌ام مي‌كنه! بايد يه چيزي سر هم كنم بگم ديگه، چاره اي نيست.
همينطور كه از پله هاي كافه بالا مي‌رفتم، صدا بلند تر به گوش مي‌رسيد. كم كم يه چيزهايي رو ميشه شنيد:

-رهام با توام! اين دختره ي بي پدر مادر كجا رفته؟
-نمي‌دونم آقا! بخدا نمي‌دونم.
-اگه اين دو ماه حقوقش رو ندادم مرد نيستم!
يا خدا اگه حقوقم رو نده بدبخت مي‌شم! شهريه باشگاه رو چه جور بدم؟ اصلا قراره اخر اون ماه بريم مشهد! چجوري هزينه خورد و خوراكم رو بدم؟ اي خداااا

بالاخره عزمم رو جذب كردم و وارد كافه شدم. محبي با ديدن من اخم تلخي روي پيشونيش نشست و با عصبانيت گفت:

-دختره ي بي پدر مادر، كدوم قبرستوني بودي؟ هاااااان؟ با تو ام؟
مي‌ترسيدم اگه يكم باهاش بد رفتاري كنم اخراجم كنه و ديگه نزاره اينجا كار كنم؛ براي همين با لحن مظلومانه‌اي گفتم: ببخشيد تورو خدا! سردرد شديد گرفته بودم. قرص خوردم تا حالم خوب بشه كه بيحال شدم و خوابم برد. شرمنده!
-الان شرمنده بودن تو به چه درد من مي‌خوره؟ ديروز كه هزار ماشا.... نيم ساعت دير اومدي! الانم كه به جاي نيم ساعت، دو ساعت دير اومدي! به گمونم فردا مي‌خواي ساعت 9 شب بياي اينجا. نه عزيزم، از اين خبرا نيست! اينجا نه خونه خاله هست كه هر وقت دلت خواست بري و بياي، نه من سر گنج نشستم كه حقوق تو رو بدم. فهميدي؟ بار اول و اخرت باشه! دفعه بعدي بيرونت مي‌كنم.
با ذوق و شوق پريدم در اغوشش و گفتم:

-بهترين رئيس دنيا، عاشقتم!
با اين حرفم اخم روي پيشونيش به لبخند محوي تبديل شد.
بازم خداروشكر! خطر از كنار گوشم رد شد!

***
آخ پام! ساعت 12 شبه. مشتري هاي كافه هم تمومي ندارن ماشا.. . اخه يكي بگه مردم بريد بگيريد بخوابيد، نه اينكه تازه 12 شب وقت گردش و خوشگذرونيتون باشه!
سفارش اخر رو هم زدم و از شدت خستگي گفتم :

-رهام توروخدا اين درو ببند! الان پاهام كنده ميشن!
رهام هم كه معلوم بود خستگي تمام وجودش رو درگير كرده، گفت:

-چرا من برم؟ تو برو خب!
-تو مردی دیگه! من واسه چی برم؟ سرم داره از درد می‌ترکه .
-باشه ديگه اينقدر آشوب نكن.
خستگي بهم بدجور غلبه كرده بود. متاسفانه بايد 1 ساعت پياده به خونه بر مي‌گشتم. اي خدا چرا ما اينقدر بدبختيم كه پول اژانس هم نداريم! اي خداااا اخه حيف نيست اينقدر بين آدمات فرق مي‌زاري؟ يكي اينقدر پول داره كه توي خرج كردنش مشكل داره! اونوقت ما پولي نداريم كه خرج كنيم.
بايد اين خستگي رو به تن بخرم و راه برم.
سوز باد پاييزي رو ميشه احساس كرد. نوك دماغم بي حس شده. اخه نميدونم امروز چم شده! خيلي زود خسته شدم. خيلي هم زود سرمام شد. مهم نيست، اخرش بايد اين راه رو برم.

اي خدا ساعت 1 شبه! فردا بايد ساعت 7 صبح برم مدرسه. من خوابم مياد. به گمونم فردا با تاخيري ميرم مدرسه. هعععي خدا!
 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 27
  • هاها 4
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

صبح با صداي آلارم ساعت كوكي بلند شدم. من خوابم مياد! ولي چاره اي نيست، بايد برم مدرسه.
با چشماي نيمه باز نگاهي به برنامه كلاسي كردم. واااااي‍ي ! زنگ اول ادبيات! زنگ دوم رياضي! زنگ سوم هم رياضي! اخه چرا اينقدر فشار؟ تو يه روز درساي اصلي و تخصصي، ذهن آدم منفجر ميشه خب!

***

1 ماه و 15 روز بعد.....

صبح با صداي ساعت بلند شدم. برگه تقويم رفته بود روي 15 آبان. چند روز ديگه بايد مي‌رفتيم مشهد براي امتحان. تقريبا تموم درسا رو خونده بودم. مي‌شه گفت منتظر امتحان بودم. ولي آقاي محبي روي حرفش بود. ماه مهر كه حقوقم رو نداد. لابد اين ماه هم نمي‌ده. مجبورم اونجا گشنگي بخورم. يا اينكه عين كنه بچسبم به رها يا بقيه بچه ها تا نكنه به منم چيزي بدن بخورم.  اي كاش مي‌شد نمي‌رفتم! ولي حيف كه اجباري هست. بايد امروز برم و به آقاي محبي بگم كه از طرف مدرسه بايد برم سفر. ببينم چي ميشه.


دقيقا 20 دقيقه بود كه دبير تاخير داشت. حوصله همه سر رفته بود. براي سرگرمي پاهام را روي زمين مي‌كوبيدم. سكوت سنگيني كلاس رو گرفته بود و فقط صداي پاي من سكوت رو مي‌شكست. چند تقه اي به در خورد و يكي وارد شد. خانم داوودي بود. بعد از سلام و صبح بخير، گفت:

-بچه ها پس فردا بايد حركت كنيم. حقيقتش بايد با اتوبوس بريم. درسته از يزد تا مشهد خيلي راهه ولي مجبوريم. متاسفانه بودجه مدرسه براي سفر با قطار كمه و مجبوريم با اتوبوس بريم! براي همين مجبوريم دو الي سه روز زود تر حركت كنيم تا به موقع به مقصد برسيم. پسفردا ساعت 8 شب ، جلوي در مدرسه، منتظر همتون هستم.
بعد از پاسخ دادن به سوالات بچه ها، خانم داوودي از كلاس خارج شد و سپس دبير رياضي وارد شد. بدون وقفه درس دادن رو شروع كرد.
به درس اهميت نمي‌دادم! مدام به نداشتن پول فكر مي‌كردم. قرار بود 15 روز بريم سفر. تو اين 15 روز كه نمي‌شه بدون پول سر كرد! بايد يه فكري بكنم.
بعد از تموم شدن كلاس، بي حوصله كيفم رو روي دوشم انداختم و به سمت درب ورودي مدرسه راه افتادم.
-دوست پسرت رفته زير تريلي؟ چرا اينقدر اخمات تو همه؟ نكنه پول نداري؟ اخه! بمي‌رم برات!

صدا آشنا بود. تو فكر اين بودم كه اين صدارو از كجا شنيدم. چقدر شبيه صداي آتوسا بود. اخه احمق صداي شبيه به اون و متلك هاي آشنا خب معلومه ديگه، زير سر آتوسا هست.
با بي توجهي جوابش رو دادم:

-من همدم نمي‌خوام عزيز دلم. به تو هم ربطي نداره من چمه! فهميدي؟! يا حاليت كنم؟

-اين دفعه نمي‌توني حاليم كني! من آدماي خودم رو دارم. كافيه يه سوت بزنم بريزن سرت.
با لحن كنايه آميزي گفتم:

-سگ ادم حسابت نمي‌كنه، چه برسه به ادما!
پوزخندي زد و سوت بلندي زد. تقريبا ده نفر پشت سرش ظاهر شدن. چشمام شده بود قد دو تا سكه 100 تومني! ضايع شده بودم در حد لاليگا! ولي مطمئن بودم از پس همشون برميام.
آتوسا داد زد:

-بچه ها يكم مشت و مالش بديد خستگيش در بره!
دختري كه قيافش شبيه ميمون بود اومد جلو. براي اينكه يكم خبيث بازي در بيارم، گفتم:

-ميمون جون بيا جلو!
با سرعت هواپيما جنگي دويد به سمتم. خيلي راحت و خونسرد پام رو بالا اوردم. اونم با سرعت بالا به سمتم خيز برداشت. چشمتون روز بد نبينه! پام محكم خورد به دماغش! دختره‌ي بيچاره غش كرد از شدت درد! زير زيركي مي‌خنديدم.
هميشه يه چاقو جيبي داخل جيبم داشتم. اون رو در اوردم و روي شاهرگ آتوسا گذاشتم. با لحن مسخره آميزي گفتم:

-اگه كل مدرسه رو هم جمع نكني، حريف من نميشي!
چاقو رو برداشتم و داخل جيبم گذاشتم و با خونسردي كنارش گذشتم.
-خيال مي‌كني نمي‌دونم بي پدر مادري! بچه يتيم برو دنبال كارت! مي‌دونم اينقدر فقيري كه پول اين سفر رو نداري. اصلا مي‌دوني چيه؟ تو جات توي اين مدرسه نيست. در اين حد نيستي! شايد هوش بالايي داشته باشي، ولي پول نداري! اينجا همه دارن توي پول غرق ميشن! توي سفر همه رو مي‌شناسي!(صداش رو بالا برد و داد زد:)

-بچه ها به افتخار اين بچه يتيم يه دست و جيغ و هورا!!
با گفتن كلمه بچه يتيم، بغض راه نفس كشيدنم رو گرفته بود. اعصابم به هم ريخته بود. چاقوم رو به دست گرفتم و اونو بالا بردم و روي آتوسا خيز برداشتم. ايندفعه قصدم مسموم كردنش بود. ميخواستم چاقو رو داخل گردنش فرو ببرم. خون جلوي چشمام رو گفته بود! همين كه چاقو رو نزديك بدنش بردم، يكي دستم رو محكم گرفت.

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 28
  • هاها 1
  • غمگین 4

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

اينقدر زور بازو داشت كه دستم متوقف شد. سرم رو برگردوندم تا ببينم كي دستم رو گرفته. مي‌خواستم يك عالمه بهش ناسزا بگم، بخاطر اين‌كه نزاشته بود اين رواني رو ادم كنم! دهنم رو از فحش پر كردم و سرم رو برگردوندم. با ديدنش، تموم كارهايي كه قصد انجام دادنشون رو داشتم رو فراموش كردم. اشرافي؟! اخه اين كجا بود؟ الان يه تصوير بد از من توي ذهنش ساخته مي‌شه! وقتايي كه آتوسا اون حرفاي سنگين رو مي‌زد، كسي اونجا نبود. حالا كه وقت چاقو كشيدن من شد، همه ظاهر شدن!
-چشم دلم روشن خانم صادقي! توي مدرسه و اين كارا. چاقو دست تو چي كار مي‌كنه؟ هاان؟ مي‌دوني اگه اين چاقو توي بدنش فرو مي‌رفت، چقدر جرم داشت؟ به اين فكر نمي‌كني كه پدر مادرت پول اين همه جرمي كه شما بالا آوردي رو بدند؟
با بغض توي گلوم داد زدم:

-من پدر مادر ندارم. شنيديد؟! من بچه يتيمم! خيالتون راحت شد؟ (و رو به آتوسا ادامه دادم:)

مي‌خواستي همينو بشنوي؟ حالا كه شنيديد، بريد شلنگ و تخته در كنيد! ولم كنيد ديگه!
محكم چاقو رو از دست خانم اشرافي كشيدم و گفتم:

-شما يه طرفه قاضي نباش! من كسي تا پا روي دمم نزاره كاري باهاش ندارم. بهتره شما هم اينو بفهميد.
دانه اشك روي صورتم سر خورد و روي زمين افتاد. اشكام خود به خود سرازير مي‌شدند. با آرنجم اشك هام رو كنار زدم و به سمت در ورودي رفتم و گريه كنان خارج شدم.

***
حوصله هيچ انساني رو نداشتم. بد جور حالم بد بود. انگار تموم غم هاي عالم روي سر من خراب شدند.
ياد اتفاق هاي بد زندگيم افتادم. اون روزي كه كلاس دوم بودم و به حدي منو كتك زده بودند، كه چرا يك شاخه گل از باغچه پرورشگاه كندم. همون روز بود كه يك نامه نوشتم و دادم دست كبوتر خوش شانسي. اون يه پرنده اي بود كه ما بچه هاي پرورشگاه هميشه بهش اعتقاد داشتيم. هر وقت نامه اي مي‌نوشتيم، درست و صحيح به ادرسي كه گفته بوديم، مي‌برد. حتي يه بار يكي از پسرا يك نامه نوشت و داد بهش و آروم توي گوشش گفت:

-اين نامه رو بده به مامان بابام!

بعد از چند روز پدر مادر همون پسره پيدا شدن و اومدن پسرشون رو بردن. منم همين كار رو كردم. داخل نامه التماس پدر و مادرم كردم كه بيارن منو با خودشون ببرن! اخه بهم گفته بودن پدر مادرم منو نمي‌خوان. كبوتر هم نامه رو رسونده بود، ولي خبري از پدر و مادرم نشد!
از اون موقع تموم احساساتم كور شد. به هيچ چيزي احساسي نداشتم. از همه بدم مي‌اومد! از كمتر كسي خوشم مي‌اومد.از اسم پدر و مادر متنفر بودم. از همون سال قسم خوردم كه اگر پدر مادر واقعيم پيدا شدن و گفتن مي‌خوان منو به كنار خودشون ببرن،هيچ وقت كنارشون نرم. مثل همون وقتي كه اونا گفتن منو نمي‌خوان، منم اونا رو نمي‌خوام.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 25
  • هاها 2
  • غمگین 7

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

کل شب رو نخوابیدم. صبح با چشمایی که در خون غوطه ور بودند، از روی تخت خواب بلند شدم. تصمیمم رو گرفته بودم. به سفر نمی‌رفتم؛ حتی اگر اجباری بود. با این همکلاسی‌هایی که دیده بودم، یک روز سفر هم آرامش نداشتم. با بغض لباس مدرسه را به تن کردم و راهی مدرسه شدم.
حدود یک ربع زود تر رسیدم. تعدادی انگشت شمار دانش آموز داخل حیاط مدرسه قدم می‌زدند. به در دفتر رسیدم. چند تقه ای به در زدم و پس از گرفتن اجازه وارد شدم.
همه ی دبیران داخل دفتر نشسته بودند. بدون توجه به هیچ کدام از آنها به سمت میز مدیر رفتم.
-سلام خانم مزیدی. (مدير مدرسه)
-سلام دخترم. خیر باشه اول صبحی!
-حقیقتش می‌خواستم حرفی رو خدمتتون عرض کنم.
-بفرما.
-می‌خوام سریع برم سراغ اصل مطلب. خودتون می‌دونید که من تنها کسی بودم که از مدرسه عادی وارد همچین مدرسه ای شدم. هیچ رفیق یا دوستی ندارم. با بچه های کلاس و مدرسه اصلا راحت نیستم. خیلی تیکه می‌پرونند. مسخره می‌کنند. تصمیم گرفتم من این سفر مشهد رو نیام. البته با اجازتون.
-اون سفر اجباریه! اومدن تمام دانش آموزان الزامیه! کسی حق نیومدن نداره. چون همه باید امتحان رو بدن. نمیشه ۲۹ نفر بیان، یک نفر نیاد.
-پس من یه خواهشی ازتون دادم.
-بفرمائید!
-من رو داخل یه اتاق یا سوئیت دیگه ای قرار بدید. نمی‌خوام کنار بچه ها باشم‌.
-نمی‌شه! چونکه با توجه به شماره بندی کلاسی، دانش آموزان به اتاق های خودشون می‌رون. در هر اتاق ۵ دانش آموز یا سه دبیر قرار می‌گیرند.
-خب ما که ۱۷ تا دبیر داریم. یکی از اتاق هاشون به اندازه یک نفر جا می‌مونه! نمی‌شه من برم داخل اتاق دبیر ها؟!
-معلوم نیست. باید به توجه به شرایط دبیر و دانش آموز باقی مانده تصمیم بگیریم.
-هیچ راهی نداره؟!
-فعلا نه! ولی شاید تغییری توی لیست دانش آموزان بدیم، که توی همون سوئیت اعلام می‌کنیم.
-خیلی ممنون. پس من برم.
-به سلامت.
به خشکی شانس! اخه چی میشد اون دانش آموز باقی مانده من باشم؟؟
-وایسا!
صدایی به گوشم رسید. سرم رو به سمت منبع صدا برگردوندم. اشرافی؟! ای خدا این چی از من می‌خواد؟!
-بله؟ کاری با من داشتید؟
-حقیقتش می‌خواستم بابت دیروز ازت عذر خواهی کنم!
-چرا شما که مقصر نیستید. همش تقصیر این دختره‌ی خودخواه، آتوسا بود.
-نه منم یه طرفه حکم صادر کردم. بعد از رفتنت دوربین های سالن رو بررسی کردم. حرف های سنگینی زد قبول؛ ولی تو چرا اینقدر زود از کوره در رفتی؟ اتفاقا کپی شناسنامه ات رو هم دیدم. پدر مادر هم داری!  باید حرفش رو انکار می‌کردی، نه اینکه چاقو بکشی!
برای اینکه دست از سرم برداره، گفتم:

-چشم قول میدم دیگه تکرار نشه. الان باید برم سر کلاس، خدا نگهدار .
-وایسا هنوز حرفم تموم نشده!
ای خدا چه کارم داره این بی صاحاب؟!
-بله گوش میدم.
-دلیل اینکه نمی‌خواستی بیای سفر این نیست! مطمئنم.
-خانم اشرافی من دلایلی داخل زندگی خودم دارم که به کسی مربوط نیست! لطفا دست از سر کچل من بردارید! (در حالی که دستم رو براش تکون میدادم )،گفتم :

-بدرووووود.

 

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 28
  • هاها 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰

در طول روز اصلا حواسم به درس نبود. خدایا چجوری پول جور کنم؟ با کی هم اتاقی می‌شم؟ الان دیوونه می‌شم. بقیه دارن با خیال راحت به درس گوش می‌دن، اونوقت من دارم به بی پولی فکر میکنم...
_صادقی حواست کجاست؟......با تو ام!
با صدای دبیر ریاضی به خودم اومدم.
_ب...بله....خ...خانم؟
_حواست کجاست؟ چند روز دیگه امتحان داری!اونوقت حواست به جای دیگه ای هست!؟
_ببخشید خانم. دیگه تکرار نمی‌کنم .
_برو پای تخته !
با ترس و دلهره پای تخته رفتم .
_این سوال رو ۳ باز سر کلاس توضیح دادم. هیچ خوبه نفهمید! ببینم تو که حواست نبوده، چی یاد گرفتی!
با اطمینان گفتم:

-شما صورت سوال رو مطرح کنید،شاید تونستم حل کنم ‌.
_بعید می‌دونم! ولی امتحانش مشکلی نداره .
سوال رو روی تخته نوشت.نگاهی به سوال کردم. به نظر آسون می‌اومد. داشتم سوال رو داخل ذهنم تجزیه و تحلیل می‌کردم که دوباره صدای بلندش پیچید توی گوشم :

-دوباره که حواست پرت شد !
_ببخشید خانم داشتم به صورت سوال فکر می‌کردم .
_بلدی یا نه؟
سری به علامت تائید تکون دادم و شروع به حل کردن مسئله کردم .به شدت آسون بود. مثل آب خوردن مسئله رو حل کردم .
بعد از به دست آوردن حاصل، صورتم رو به سمت دبیر بردم. چشماش!!!چشماش شده بود اندازه دو تا هلو !!
در کمال تعجب پرسیدم:

-چیزی شده؟ بد حل کردم؟ نصف عمر شدم! بگید چه اشتباهی کردم .
بلند شد و روبروی من ایستاد .
-از اول کلاس تا همین چند دقیقه پیش حواست به درس نبود! اونوقت چطور فهمیدی این مسئله چجوری حل میشه!؟
-واقعا این مسئله برای بچه ها سخته؟!
همه سری به علامت تائید تکون دادند. خودم،  خودم را تحسين كردم .

-براي بچه ها هم توضيح بده تا متوجه بشن .

چشمتون روز بد نبينه!  

6 بار اين مسئله رو توضيح دادم ولي اكثرا خنگ بودن و نمي‌فهميدن. براي همين كسايي كه ياد گرفته بودن رو مشخص كرديم و كسايي كه ياد نگرفته بودن رو بين گروه اولي‌ها تقسيم كرديم تا زنگ تفريح يادشون بديم .

از يه طرف نگران پول بودم، از يه طرف نگران خورد و خوراكم، از يه طرف بدبختي هام، از يه طرف اين بچه هايي كه هر چي توضيح ميدادي مغز عليلشون هيچي  نمی‌فهمید!

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 29
  • هاها 1
  • غمگین 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱

بعد از اينكه كلاس‌ها تموم شد راهي پرورشگاه شدم. يك شلوار تنگ مشكي پوشيدم. يك لباس گشاد مشكي رنگ رو هم تن كردم و شالم را روي گردنم حلقه كردم. كتوني مشكي رنگي پوشيدم، و با رژ لب قرمز تيره، لب هام رو رنگي كردم. عجب جيگري شده بودما!! بالاخره بايد براي محبي ناز مي‌اومدم. طفلكي زنش 3 بار حامله شده، دختر مي‌خواسته ولي همش پسر از آب در اومده! بخاطر همين اگه يه دختري زيادي عشوه بريزه، عاشقش مي‌شه.

از پله هاي كافه بالا رفتم. هميشه خدا خدا مي‌كردم كه محبي نباشه؛ ولي الان خدا خدا مي‌كنم كه باشه!! نگاهي به ساعت انداختم. دو و پنجاه و پنج دقیقه  بود. خداروشكر به موقع رسيدم. همينطور كه بالا مي‌رفتم، بوي قهوه تلخي به دماغم برخورد ميكرد. رهام از درست كردن قهوه متنفر بود، حالا لابد مشتري عجله داشته كه قهوه درست كرده! خودم رو به چهارچوب در رسوندم. زير لب سلامي كردم و به سمت آشپزخانه كافه رفتم.

-مگه بهت نگفتم كه من از درست كردن قهوه نفرت دارم!! چرا زود تر نمياي؟

-آقاي محترم من سر ساعت رسيدم. ديگه واسه چي به من گير ميدي؟ خب تو هم ميخواستي اينقدر زود نياي كه اگه مشتري قهوه خواست، تو نباشي !

-هزار بار گفتم بازم مي‌گم، من حريف زبون تو نمي‌شم!

شروع كردم به شستن ظرف ها. زير لب با آهنگي كه رهام گذاشته بود زمزمه مي‌كردم .

-يك قهوه ديگه!

صداي مشتري بود. مطمئن بودم كه رهام حاضر نمي‌شد قهوه درست كنه. خودم دست به كار شدم. با خلال دندان روي قهوه به شكل قلب در اوردم، فنجون رو توي سيني گذاشتم و به سمت مشتري حركت كردم .

-بفرمائيد اينم از قهوتون! اميدوارم از طعمش لذت ببريد!

صورتش به سمت صورتم چرخيد. واااي خداي من! اين ديگه كيه؟ چرا اينقدر جذابه! تيله ها رو! داخل چشماش دو تا تيله آبي بود. اخه مرد و اينقدر خفن! از روي لباس جذبي كه به تن داشت معلوم بود از اون ورزشكار‌ها هست، ولي دست برداشتن از چشم هاش كار هر كسي نبود. خيلي خوشگل بود. خدا به صاحبش ببخشه!

-اينقدر نگام نكن! الان تموم ميشما!!

-ببخشيد حواسم پرت اون دو تا تيله شد!

-تيله؟

-منظورم چشماتون هست!

-اهان اوكي.

-ميتونم بپرسم چند سالتونه؟!

-پرسيدنش عيبي نداره ولي...من زن دارم! بچه هم دارم!

با تعجب پرسيدم:

-واقعا!؟

-بله ولي چون كنجكاوي، جوابت رو ميدم. من 38 سالمه!

اصلا بهش نمي‌خورد اينقدر سن داشته باشه! فوق فوقش 30 سال بهش ميخورد!

-خدا به صاحبتون ببخشه!

زير زيركي خنديد و گفت:

-ممنون

اي خداااا! عجب چيزي بوداااا! تو عمرم همچين مرد خوشتيپ و خوشگلي نديده بودم. خوشبحال بچش! به احتمال زياد چشاي بچشون هم تيله آبي هست ، ولي به هر حال هر چي هست بگذريم...

 

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 26
  • هاها 9
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

چند تقه‌اي به در خورد و محبي در چهار چوب در ظاهر شد. با عجله به سمتش دويدم و گفتم:

- سلام آقا!

- به به ريحانه خانم خودم! بيا تو بغلم ببينم! 

هههاااااا؟! من برم تو بغل اين اورانگوتان!؟ بابا من فقط حقوق مي‌خوام!! شوهر يا بابا خو نمي‌خوام! اي...

-چقدر خوشگل شدي!

با صداي اين اورانگوتان به خودم اومدم.

-خيلي ممنون. چشماتون قشنگ مي‌بينه!

-خب بگو ببينم چه خبرا؟ رهام؟! رهااام؟ تو هم بيا تعريف كن ببينم خبر مهمی داری يا نه؟‌

رهام هم دستاش رو شست و اومد به سمت ما.

بعد از كلي حساب و كتاب با اين محبي،  دست از سر كچل من و رهام برداشت و سرش رو به دستاش تكيه داد. آره الان وقتشه. تا نون داغه بايد تنور رو بچسبونيم! هاااا؟ چي گفتم؟! ضرب المثل رو هم برعكس گفتم!! اهان حالا فهميدم. تا تنور داغه، نون  رو بچسبونيم!

با عشوه و ناز گفتم :

-رئيس جونم! رئيس مهربونم! يه كار بگم برام مي‌كني؟

-بگو ببينم درخواستت چيه؟

چون مي‌دونستم اگه بگم  مي‌خوام برم سفر، سرم داد مي‌كشه، يه رضايت نامه خودم درست كرده بودم تا واسم امضاش كنه!رضايت نامه رو از داخل جيب شلوارم بيرون آوردم و گفتم:

-حقيقتش از طرف مدرسه گفتن بايد بريم مشهد امتحان بديم. من كه پدر و مادر ندارم! از دار دنيا فقط  شما رو دارم با رهام !ميشه لطفا اين رضايت نامه رو امضا كنيد؟

-چند روز طول ميكشه ؟

-پونزده روز.

-امضا مي‌كنم ولي حقوقت رو نميدم‌!

آخ اي خدا! چرا فكر اينجاش رو نكرده بودم؟؟ 

-ولي آقاي محبي، ماه مهر هم بهم پول نداديد؛ هيچي پس انداز ندارم! من بايد پونزده  روز گشنگي بخورم؟؟

براي اينكه دلش به رحم بياد، به بغض ساختگي تشكيل دادم و به زور يه دونه اشك از روي صورتم سر خورد.(ادامه دادم:)

- خواهش مي‌كنم!!

-باشه، فقط گريه نكن كه طاقت ديدن اشكات رو ندارم!

با شوق پريدم تو بغلش و يه بوسه روي گونه اش گذاشتم و گفتم :

-عاشقتم!!

دستي روي كمرم كشيد و منو از خودش جدا كرد.

خدا رو شكر كه پولم هم جور شد. ديگه هيچ غمي ندارم. البته بايد رعايت كنم دخل و خرجم رو! هميشه بايد پس انداز داشته باشم. من كه كسي رو ندارم كه واسش سوغاتي بگيرم! فقط محبي هست و رهام.

عقربه‌ي ساعت شمار رفت روي 12 شب. خستگي، تموم وجودم رو درگير كرده بود. بايد از رهام و محبي خداحافظي مي‌كردم، چون فردا بعد از مدرسه بايد وسايلم رو جمع مي‌كردم. از رهام خداحافظي كردم و بهش قول دادم كه يك انگشتر خوشگل براش بخرم. محبي هم گفت هرچي به نظرم براش مناسب بود بخرم‌. بعد از خداحافظي از رهام و محبي، كيفم را روي دوشم انداختم و راهي پرورشگاه شدم.

از شدت خستگي روي تخت ولو شدم. به مسائل مختلف فكر مي‌كردم تا اينكه خواب مهمان چشم هاي عسلي رنگم شد...

 

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 30
  • هاها 4
  • سردرگم 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۳

چشم‌هايم رو آرام- آرام باز كردم. باطري ساعت تموم شده بود و زنگ نزده بود. بازم خيلي شانس داشتم كه خودم بيدار شدم. ساعت هفت  و نيم بود. روپوش مدرسه را تن كردم و راهي مدرسه شدم. 

امروز داخل مدرسه فقط  قانونايي كه براي سفر بود رو توضيح دادند و بس!

بايد ساعت هشت  شب مي‌اومدم جلوي در مدرسه تا با اتوبوس راه بيوفتيم. به پرورشگاه رسيدم و تمام لباس هاي عين آدمي كه داشتم رو برداشتم. كلا سه دست لباس مي‌شد! بقيه لباسهام يا رنگ و رو نداشتند يا خيلي كهنه شده بودند. اولين بار بود كه به سفر مي‌رفتم، شوق زيادي داشتم. ساعت هفت  راه افتادم. سعي كردم كه خيلي آروم راه برم تا خيلي زود نرسم. وقتي رسيدم هنوز وارد كوچه اصلي نشده بودم اما قشنگ به كوچه اصلي ديد داشتم‌. با يك صحنه‌اي مواجه شدم كه تصميم گرفتم برگردم و جلو تر نرم. اخه كدوم احمق‌هايي وسط كوچه، اونم جلوي دَر  يك مدرسه لب هاي همديگر رو مي‌بوسن ؟؟

هعي خدا امان از دست اين دنيا!  صداشون رو مي‌شنیدم كه عاشقونه از هم خداحافظي مي‌كردن. احساس كردم مَرده سوار ماشين شد. خواستم خودم رو قايم كنم ولي نمي‌شد. ماشين مَرده به سمت كوچه فرعي كه من در اون ايستاده بودم، پيچيد. بهترين كار اين بود كه شالم رو جلوي صورتم بگيرم. اما...اون...تيله ها!!! خودش بود! همون تيله هايي كه بعد از ظهر داخل كافه ديدم! پس اون زنه كي بود؟! بايد بفهمم!

وارد كوچه شدم. با ديدن اون زن درجا خشكم زد! اشرافي؟! چه ارتباطي با اين مرده داره!؟ با لهن كنجكاوانه اي پرسيدم :

- با اين آقا نسبتي داريد؟

- شوهرمه! چطور؟ 

واقعااااااااا؟ اشرافي زن اون مرد خوشتيپه هست ؟! وااااي خداي من!

- هيچي همينطوری!

- وايسا ببينم! نكنه ديدي؟

خودم رو به نفهمي زدم تا خيال نكنه شيفته شوهرش شدم.

- چي رو؟

- يعني تو نديدي؟

- حقيقتش ...آره ديدم! البته عادت دارم به ديدن اينجور چيزا!

- نكنه خودت هم انجام ميدي كه ميگي به ديدن اينجور چيزا عادت دارم!

با چشمهاي گرد شده و سرشار از عصبانيت توي چشماش زل زدم و گفتم :

- حرف دهنتون رو بفهميد لطفا! من فقط اين صحنه ها رو توي فيلم ها ديدم. در ضمن من شوهرتون رو امروز در محل كارم ديدم بهم گفت كه بچه هم داريد!! من نديدمش! در ضمن دوست داريد يكي به بچه  خودتون بگه نكنه بوسه مي‌زني كه اين حرفا رو ميزني ؟!

- واااو چرا اينقدر تند ميري؟! جنبه شوخي هم نداري؟

- شوخي هم يه حدي داره! خانم اشرافي!

- اوكي از اين بعد حد خودم رو مي‌دونم. فقط گفتي شوهرم گفته ما بچه داريم! درسته؟

سري به علامت تائيد تكون دادم.

- حقيقتش داشتيم! ولي الان نداريم!

با تعجب پرسيدم:

 

 

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 32
  • هاها 1
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴

با تعجب پرسيدم:

- اون مُرده؟!

- نه. وقتی دو سالش بود ازم دزدينش!  اینقدر شیرین زبون بود که نگو! الان نمی‌دونم کجاست، با کی سَر می‌کنه، اصلا نمی‌دونم چه شکلیه! فقط می‌دونم که اسمش ریحانه است و داخل  یکی از پرورشگاه های یزده! تموم پرورشگاه ها رو گشتم، پیداش نکردم! حتی تموم مدارسی که دخترانه هست رو گشتم، ولی میشه گفت با تموم دخترای به اسم  ریحانه که داخل پرورشگاه ها هستن، آزمایش دادم.   انگار زمين دهن باز كرده و دختر من داخلش افتاده! 

سوالي ذهنم رو مشغول كرده بود. اگه اشرافی با تموم دخترهايی كه به اسم ريحانه بودند و داخل پرورشگاه بودند آزمايش داده، پس چرا من هيچ وقت اون رو در سال‌های  پيش نديدم؟ تو حال خودم بودم كه اشرافي زبون باز كرد و گفت:

-در مورد صحنه هايی كه اينجا اتفاق افتاد به هيچ كس، هيچي نميگي. قبول؟

چون حوصله دردسر نداشتم قبول كردم.

اولين بار بود كه به مسافرت مي‌رفتم، به همين دليل هيجان زيادي داشتم.

بعد از كلي منتظر موندن، بالاخره تموم بچه ها اومدند و اتوبوس حركت كرد. بار اولي بود كه راه طولاني رو با وسايل نقليه زميني طي مي‌كردم. خوابم نمي‌برد. به بيابان خشك و بي آب و علف خيره شده بودم. صداي خر و پف بعضي دانش آموزان به گوش مي‌رسيد. روي پاهام وايسادم تا ببينم كي بيداره كي خواب! همه خواب بودن به جز اشرافي و راننده. اون هم مثل من به بيابون بی آب و علف نگاه مي‌كرد. نگاهي به صندلي كنارش انداختم. خالي بود. نمي‌دونم چرا بي اختيار به سمت اون صندلي روانه شدم و كنارش نشستم. سكوت سنگيني در اتوبوس حاكم بود. همينطور به روبرو خيره شده بودم كه صداي اشرافي سكوت رو شكست:

-من از وقتي يادمه، از اين زندگي رنج كشيدم.

-يعني چه؟

-يعني اينكه، من وقتي 9 سالم بود خانوادم تنهام گذاشتن، من رو فراموش كردند. پدر و مادرم و داداشم ماه ها به مسافرت مي‌رفتند و منو با خودشون نمي‌بردند. سال‌ها كنجكاو بودم كه چرا منو با خودشون نمي‌برن. تا اينكه وقتي 18 سالم بود عموم جلوي چشم همه خونوادم منو بيرون انداخت و گفت:

-تو از خون ما نيستي، ديگه اينجا نيا!

از همون موقع فهميدم من زير دست ناپدري بزرگ شدم. گذشت و گذشت تا وارد دانشگاه شدم. از جنس مخالف نفرت داشتم، بخاطر يك خاطره بد! با پسراي دانشگاه رابطه خوبي نداشتم، اما ناخود آگاه عاشق شدم. ازدواج كردم. حامله شدم، اما وقتي چهار  ماهه بودم دكتر بهم گفت يا خودت زنده مي‌موني يا فرزندت! باز هم زنده موندن فرزندم رو قبول كردم. خدا پشتم بود. روز زايمان، هم خودم سالم بودم هم بچم. روزهاي خوبي رو سپري كردم تا وقتي  تولد 2 سالگي دخترم بود و ما براش تولد گرفته بوديم. بعد از تولد قصد راهي شدن به خونه رو داشتيم كه دو تا مرد هيكلي به سمتم حمله ور شدند و بچه رو به زور ازم گرفتند. خيلي مقاومت كردم؛ اما نامردا كمرم را به دَر خونه‌اي كه همون اطراف بود، كوبوندن. كمرم شكست و ديگه نتونستم مقاومت كنم. دخترم رو ازم دزديدند. حدس مي‌زني دزد ريحانه‌ام كي بود؟

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 31
  • هاها 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵

با حس كنجكاوانه‌اي جواب دادم:

- نمي دونم، شما بگو!

- برادر ناتني شوهرم. از اول زندگيمون، باهامون دشمن بود. چه مي‌شه كرد؟ سرنوشت بود ديگه، ولي خودم دخترم رو پيدا مي‌كنم، ببين كِي گفتم.

- شما هم مثل من زندگي پر پيج تابي رو گذرونده‌ايد!

- تو كه سنت كمه! نبايد اين حرفا رو بزني. حالا بگو ببينم چرا اين حرفو زدي؟

- مهم نيست. ذهنتون رو درگير نكنيد.

- خب حالا چرا خوابت نمي‌بره؟

- نمي‌دونم؛ اولين باره كه با اتوبوس سفر مي‌كنم لابد بخاطر اونه.

آغوشش رو برام باز كرد و گفت:

- بيا اينجا ببينم. بيا شايد تو بغل من خوابت ببره!

- فكر نكنم، ولي امتحانش مجانيه نه ؟!

- آره مجانيِ مجاني. بيا ديگه!

آغوشش رو پذيرفتم و سرم رو روي سينه‌هاش گذاشتم. عجب آرامشي! اولين بار بود كه اين حس رو داشتم. عطر تنش رو با ولع بو مي‌كشيدم! احساس مي‌كردم، دنيا رو ميشه داخل اين اغوش احساس كرد! آنقدر محو آغوش گرمش شدم كه نفهميدم كي خوابم برد!

با نور زيادي كه مستقيم به چشمم مي‌تابيد، از خواب بلند شدم. سنگینی بدنی رو روی بدنم احساس کردم. تا به خودم اومدم، دیدم سرم روی سینه اشرافی هستش و سر اشرافی هم روی سر من. واقعا خوابم برد؟! عجب آرامشی داشت! بعد از چند لحظه تکون- تکون خوردن اشرافی هم چشماش رو باز کرد و با چشمای خواب آلودش گفت:

- صبح بخیر خوشگله!

- صبح شما هم بخیر، فقط ببخشید اذیتتون کردم، نزاشتم بخوابید!

- نه بابا چه اذیتی، اتفاقا منم راحت خوابیدم!

اومدم جوابش رو با یک تشکر دیگه بدم که با چشمان بیست و نه نفر روبه‌رو شدم.

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 30
  • هاها 3
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت

همگی با تعجب به من و دنیا اشرافی نگاه می‌کردند. احساس ترس کردم و خودم رو جمع و جور کردم و به سمت صندلی که دیشب روش نشسته بودم حرکت کردم.

هنوز به فکر اون آغوش گرم اشرافی بودم! نمی‌دونم چرا احساس می‌کردم اون آغوش متعلق به من هستش! همینطور فکر می‌کردم که با صدای بلند دنیا اشرافی به خودم اومدم:

-بچه‌ها بلند شید! می‌خوایم بریم صبحانه. بلند شید دیگه!

همه بچه‌ها بلند شدن و همگی پشت سر اشرافی راه افتادیم. وارد یک کافه صبحانه شدیم به اسم "کافه صبحانه چنگیز" عجب اسم‌هایی میزارن واسه کافه هاشون! اما اسم کافی شاپ خودمون بهتر از همش هست." فراغ عشق " عجب اسم جذابی داره کافمون!

طبق دستور خانم مزیدی (مدیر مدرسه ) همه باید آش آبادانی می‌خوردند. نمی‌دونم چرا همه بچه‌های کلاس هم تائید کردند؟! رو کردم به رها و گفتم:

- من از آش آبادانی متنفرم! واسه چی باید بخورم؟! اصلا من یکی صبحونه نمی‌خورم!

رها داد زد و گفت:

- خانم اشرافی، ریحانه از آش آبادانی خوشش نمیاد! یک غذای دیگه نمیشه سفارش داد؟!

اشرافی:چرا خوشت نمیاد؟

من:به ادویه‌هاش حساسیت دارم!

الکی فقط برای اینکه دلیلی برای گفتن داشته باشم.

اشرافی:خب منم دوست ندارم! بیا بریم روی اون میز دو نفره یه چیز دیگه سفارش بده.

از شدت خوشحالی جوابش رو ندادم و به سمت میز دو نفره حرکت کردم. منتظرش نشستم تا کار بقیه بچه ها رو راه بندازه و بیاد کنار من.

بالاخره به همه غذا رسید و اشرافی به سمت من اومد.

-        چی می‌خوری؟

-        نمی‌دونم، هرچی شما بخورید منم می‌خورم!

-        خب من املت می‌خوام. تو هم می‌خوای یا چیز دیگه‌ای سفارش بدم؟

-        چرا نخورم؟! همین خوبه.

***

بعد از خوردن صبحونه، راهی اتوبوس قرمز رنگی که از اول سفر تا چند دقیقه پیش سوارش بودیم، شدیم.

راننده آهنگ گذاشته بود. گاهی اوقات هم بعضی دانش آموزا شونه‌هاشون رو به نشونه رقص تکون می‌دادند.

رها اومد و کنارم نشست و گفت:

-        چطوری رفیق من؟

-        هعی، خوبم!

-        هعی خوبم یعنی چه؟! عین آدم جواب بده!

-        عالی‌ام، بی‌نظیر! خوب شد؟

-        بدک نیست. حسابی با این اشرافی رفیق شدیا!

-        چی  میگی تو رها؟! رفیق کجا بود؟!

-        اهان فهمیدم، پس احساس می‌کنی مادرته!

-        رها می‌زنمتا! توهم زدی؟! سرت رو کجا کوبوندی؟!

-        آقا باشه، من نفهم. بقیه چی؟! اونا هم نمی‌فهمن؟!

-        مهم نیست واسم مردم چی میگن! راستی رها تو خواهر یا برادر نداری؟!

-        چرا یه خواهر دارم به اسم هلنا.

-        خوش به حالت...

 زنگ گوشی رها باعث شد تا حرفم را ادامه ندم. سریع گوشی رو برداشت.

ناظر: @m.azimi

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 30
  • هاها 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

- الو  سلام مامان جونم، خوبی؟!

- خوبم دخترم، تو چطوری؟

- عالی گلکم. کاری داشتی؟!

- می‌خواستم زنگ بزنم تا ببینم از لحاظ پولی چیزی کم داری یا نه؟!

اهی از ته دل کشیدم و به خودم گفتم:

- خوبه که همه یک پشت و پناه دارن، به غیر از ما!

رها که متوجه حرف من به خودم شده بود، آروم گفت:

- الان میام.

سری به علامت تائید تکون دادم و به بیابون بی‌آب و علف خیره شدم.

***

حوصله همه سر رفته بود. راننده گفته بود یک ربع دیگه می‌رسیم؛ اما الان یک ساعت گذشته و هنوز نرسیدیم.

رها که معلوم بود حسابی جوش آورده گفت:

- هی تو که گفتی یک ربع دیگه می‌رسیم، پس کو این یک ربعت؟!

راننده محکم پاش رو روی پدال ترمز گذاشت؛ جوری که همه به صندلی‌های  جلو برخورد کردیم.

راننده رو به رها گفت:

- بیا رسیدیم!

همه یک صلوات بلند فرستادند و قبل از این‌که وارد محوطه‌ی هتل بشیم، مدیر گفته بود که صبر کنیم تا اسامی هم‌اتاقی ها رو اعلام کنند. دل تو دلم نبود. 

مزیدی بلند دانش آموزان رو به گروه‌های پنج نفره تقسیم می‌کرد و کلید سوئیت رو بهشون می‌داد.

تقریبا اسم همه رو خونده بود، به جز اسم منو چهار نفر دیگه و اشرافی و مهدوی(دبیر هنر).

مطمئن بودم من با اون چهار نفر هم‌اتاقی میشم و اون دوتا دبیر هم باهم هستن.

مزیدی اسم اون چهار نفر رو خوند و گفت:

- خانم مهدوی شما با این چهار نفر باشید تا خانم اشرافی و صادقی باهم باشن.

مهدوی باشه‌ای از سر ناچاری گفت. اونقدر خوشحال بودم که احساس می‌کردم در اعماق اقیانوس، در حال پرواز کردن هستم. از سر خوشحالی جیغ خفیفی سر دادم که مهدوی متوجه شد و چشم غره‌ای تلخ، بهم رفت.

خودم رو جمع و جور کردم و به همراه اشرافی سوار آسانسور شدیم.

داخل آسانسور گفتم:

- سوئیت ما که سه خوابه است، چرا ما دو نفریم؟! یعنی خانم مزیدی نمیاد؟!

- نه خوشگله!

دلم می‌رفت واسه این خوشگله گفتناش!

 

 

 

@Atlas _sa @setareh__nori  @خلناز @nightrage @Hani_tavakoli @Masoome@NAEIMEH_S @Nasim.M @Bhreh_rah @_NAJIW80_ @سوگند @یگانه @afsoon @َAmir.m @آیلار مومنی @15Bita @Najmeh_n @Viyana @nightrage @Elistar1213 @.Abi.AR @..Pegah.. @Hani_tavakoli @Zeinab.gholami @JGR.LARA @mobina_mehravar @سادات.۸۲ @Atenaa @Sara @_Ghazal @Ghazal @G.Ha @reyyan @ملیکا ملازاده @Marynana @Nilay07 @پانیذ @Malake_shab @Narges.Sh @Shervin 

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 30
  • هاها 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸

 

اشرافي كليد رو داخل در چرخوند و وارد شد. يك سوئيت تر و تميز كه يك اتاقك كوچيكي داشت كه داخل اون، يك تخت دو نفره بود. كنار اين سوئيت يه كاناپه تخت خواب شو هم بود. يك آشپزخونه كوچولو موچولو هم داشت كه دو تا بشقاب و قاشق و... داخلش بود. حموم و سرويس بهداشتي هم كنار هم بودن. دلم مي‌خواست يك دوش آب گرم بگيرم و بعدشم يك خواب دلچسب! با شك و ترديد از اشرافي پرسيدم:

- اجازه هست برم حموم؟!

- مگه واسه حموم رفتنت هم بايد از من اجازه بگيري؟! برو ديگه!

- خيلي ممنون.

لباس‌هام رو برداشتم و پريدم تو حموم. دوش آب رو باز كردم و رفتم زيرش. به خودم گفتم:

- خب الان كه زير دوشم و صدام بيرون نميره، يه ذره آواز هم بخونم بد نيست، نه؟!

خودم حرف خودم رو تائيد كردم و شروع به خوندن كردم:

من گل آفتابگردونم، خيره به چشمات مي‌مونم!

سر قلبم رو هر جا كه نورت باشه سمت تو مي‌چرخونم!

چرا بقيش يادم نمياد؟! وايسا! ميچرخونم؟! بعدش؟ يادم نمياد؟! اهنگ بعدي:

بي خبرم ازت، دلم تاب نداره!

بي تو اين شبا رو مهتاب نداره!

خنده‌هاتو قربون، نمي‌خوام كسي رو جز اون!

قلب‍ممممم چه حال خوبي داره باتو!

اين نبض قلب خستم به تو بستگي داره!

يه حال خوبي تو نگاته وابستگي داره!

(محمد عليزاده_ خنده هاتو قربون)

***

بالاخره از حموم و آواز خوندن دل كندم و لباس‌هام رو برداشتم تا بيام بيرون. يك لباس مشكي لش و گشاد و يك شلوار شش جيب سفيد تن كردم و اومدم بيرون.

با ديدن اشرافي، درجا خشكم زد. اين اشرافي هست؟! عجب اندامي داره! نيم تنه سفيدي به تن داشت و يك شلوار تنگ. اون تتو‌ها! تتو‌هاي دستش به شدت خودنمايي مي‌كردند! خيلي جيگره! خوشبحال اون تيله آبي!

- صداتم خوبه‌‌ها!

با صداي اشرافي به خودم اومدم. با من بود؟! واااي، يعني تو اين مدتي كه من حموم بودم، صدام رو مي‌شنيد؟! آبروم رفت!

- خيلي ممنون.

ترسيدم اگه يك ذره ديگه نگاهش كنم، دعوام كنه! شالي سر كردم و روي كانابه دراز كشيدم. به مسائل مختلفي فكر مي‌كردم كه خواب، مهمان چشم‌هاي عسليم شد.

 

 

 

 

@Atlas _sa @setareh__nori  @خلناز @nightrage @Hani_tavakoli @Masoome@NAEIMEH_S @Nasim.M @Bhreh_rah @_NAJIW80_ @سوگند @یگانه @afsoon @َAmir.m @آیلار مومنی @15Bita @Najmeh_n @Viyana @nightrage @Elistar1213 @.Abi.AR @..Pegah.. @Hani_tavakoli @Zeinab.gholami @JGR.LARA @mobina_mehravar @سادات.۸۲ @Atenaa @Sara @_Ghazal @Ghazal @G.Ha @reyyan @ملیکا ملازاده @Marynana @Nilay07 @پانیذ @Malake_shab @Narges.Sh @Shervin 

ناظر: @m.azimi

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 25
  • هاها 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹

- ريحانه، ريحانه؟ بلند شو، ناهار كه هيچي نخوردي، شام هم نمي‌خواي بخوري؟ ساعت هشت شبه، بلند شو ديگه!

با سردرگمي از خواب بلند شدم. نگاهي به اطراف انداختم و دوباره خوابيدم. يهو اشرافي داد زد:

- ميگم بيا شام بخور!

درجا از خواب پريدم. آروم و خواب‌آلود گفتم:

- باشه خب، حالا چرا مي‌زني؟!

صداي ناآشنايي به گوش رسيد:

- به گمونم چيزي زده!

سرم رو به سمت منبع صدا چرخوندم. اين، اين اينجا چه كار مي‌كنه؟! با چشم‌هاي گرد شده به مهدوي نگاه مي‌كردم كه اشرافي داد زد:

- چت شده تو؟ برو دست و صورتت رو بشور بيا چيزي بخور ديگه! ايشون هم مهتا هست. جاري بنده و دبير هنر شما. فهميدي؟!

سري به علامت تائيد تكون دادم و دست و صورتم رو شستم و اومدم سر سفره. ماكاروني! آخجون ماكاروني؛ هميشه جمعه‌ها عمو غلام(آشپز پرورشگاه) برامون ماكاروني درست مي‌كرد. البته شبيه به ماكاروني نبود؛ كرم‌هاي زرد رنگ بي‌جون!

اما اين ماكاراني هستش! راستي دسپخت كيه؟! وايسا بپرسم:

- خانم‌ها، كي اين غذا رو درست كرده؟!

اشرافي دستش رو بالا برد و گفت:

- من!

چيزي نگفتم و اولين قاشق ماكاروني رو داخل دهنم بردم. وااي عجب مزه‌اي! تو عمرم همچين ماكاروني نخورده بودم!

در عرض سه دقيقه يك بشقاب ماكاروني تموم كردم و بعد از تشكر اشرافي روي كاناپه نشستم و با مكعب روبيكم بازي مي‌كردم.

همون لحظه يكي در رو زد. اشرافي داد زد:

- كيه؟!

رها بود. نمي‌دونم چرا اومده بود دم در اتاق ما! خودم درش رو باز كردم و گفتم:

- خبريه؟!

- يكي به گوشيم زنگ مي‌زنه و ميگه كه اسمش رهام هست و با تو كار داره!

تازه دوهزاريم افتاد! به رهام گفته بودم اگه كار مهمي باهام داره، به رها زنگ بزنه.

گوشي رها رو گرفتم و به رهام زنگ زدم. بووق...بوق... بووق.

- الو، چي‌شد گوشي رو دادي به ريحانه؟!

- رهام خودمم!

- به به، خانوم خانما!

 

 

@Atlas _sa @setareh__nori  @خلناز @nightrage @Hani_tavakoli @Masoome@NAEIMEH_S @Nasim.M @Bhreh_rah @_NAJIW80_ @سوگند @یگانه @afsoon @َAmir.m @آیلار مومنی @15Bita @Najmeh_n @Viyana @nightrage @Elistar1213 @.Abi.AR @..Pegah.. @Hani_tavakoli @Zeinab.gholami @JGR.LARA @mobina_mehravar @سادات.۸۲ @Atenaa @Sara @_Ghazal @Ghazal @G.Ha @reyyan @ملیکا ملازاده @Marynana @Nilay07 @پانیذ @Malake_shab @Narges.Sh @Shervin 

ناظر: @m.azimi

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • هاها 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

- رهام زنگ زدي كه چي بشه؟

- ريحانه يك خبر بد دارم برات!

- چي شده؟!

- يادته به مدير پرورشگاتون گفته بودي كه يك چك براي مدرسه‌ات بكشه؟

- اره خب يادمه.

- فردا بايد اون چك پاس بشه!

بدبخت شدم! تموم پولي كه محبي براي اين سفر بهم داده بود رو بايد بدم براي اين چك! اشك داخل چشم‌هام نمايان شده بود.

با بغض گفتم:

- رهام شماره كارتم كه دستته، هر چي پول تو حسابش هست رو بريز داخل حساب مدير پرورشگاه! فهميدي؟

- اره، كار ديگه‌اي نداري؟!

- نه، ممنون كه خبر دادي!

بعد از قطع كردن تماس، گوشي رو دست رها دادم و ازش تشكر كردم. انگار تموم غم‌هاي عالم، به روي سر من خراب شدن! سرم رو بين دست‌هام گذاشتم و زدم زير گريه. اصلا برام مهم نبود كه اشرافي و مهدوي چي در موردم فكر مي‌كنند، فقط گريه مي‌كردم.

مهدوي يك خداحافظي‌اي زير لب گفت و از اتاق خارج شد. صداي هق- هق‌هام سكوت بين من و اشرافي رو، مي‌شكست. اشرافي بعد از جمع كردن سفره به سمتم اومد و دستي زير چونه‌ام گذاشت و گفت:

- اون پسره چي گفت كه اينقدر ناراحت شدي؟!

- هيچي، بدبختيم رو به رُخَم كشيد!

- چه بدبختي‌اي؟!

- اي كاش مي‌تونستم بگم!

- خب بگو، اين كه كاري نداره!

 

 

@Atlas _sa @setareh__nori  @خلناز @nightrage @Hani_tavakoli @Masoome@NAEIMEH_S @Nasim.M @Bhreh_rah @_NAJIW80_ @سوگند @یگانه @afsoon @َAmir.m @آیلار مومنی @15Bita @Najmeh_n @Viyana @nightrage @Elistar1213 @.Abi.AR @..Pegah.. @Hani_tavakoli @Zeinab.gholami @JGR.LARA @mobina_mehravar @سادات.۸۲ @Atenaa @Sara @_Ghazal @Ghazal @G.Ha @reyyan @ملیکا ملازاده @Marynana @Nilay07 @پانیذ @Malake_shab @Narges.Sh @Shervin 

ناظر: @m.azimi


ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 23
  • غمگین 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

دلم رو زدم به دريا و گفتم:

- من پدر و مادر ندارم! وقتي دو سالم بوده، من رو كنار گذاشتن و گفتن كه من رو نمي‌خوان! عموم هم واسم دلسوزي كرده و منو به پرورشگاه برده. اون پرورشگاه غير قانوني هست.

- يعني چي؟!

- يعني اينكه بچه‌هايي كه دزديده ميشن و يا طرفي كه اون بچه رو پيدا كرده، نمي‌خواد كسي بفهمه كه اين بچه داخل كدوم پرورشگاه هست، ميارن پرورشگاه‌هاي غير قانوني.

- تو عموت رو نديدي؟!

- نه نديدم؛ ولي هميشه يك سوال داخل ذهنم بود كه چرا من رو به پرورشگاه‌هاي قانوني نبرده؟!

- ذهنت حق داره اين سوال رو داخل خودش نگه داره!

و رو به من ادامه داد:

- چرا گريه‌هات قطع نميشه؟!

دست راستش رو به سمت صورتم برد و اشكام رو پاك كرد و گفت:

- دقت كردي كه وقتي گريه مي‌كني، رنگ چشمات عوض ميشن؟!

- چه رنگي ميشن؟!

- يك رنگي بين سبز و آبي.

حرفش رو تائيد كردم و گفتم:

- ببخشيد سرتون رو به درد آوردم.

- مهم نيست، اما يك سوال ديگه دارم. اون پسره چي گفت كه ناراحت شدي؟!

- من داخل يك كافي شاپ كار مي‌كنم. اون پسره همكارمه به اسم رهام. رئيس كافه قسم خورده بود كه ماه مهر و آبان حقوقم رو نده، اما ماه آبان بعد از كلي التماس و اشك ريختن، حقوقم رو داد تا بيام به مشهد. من براي شهريه مدرسه، از مدير پرورشگاه خوااستم كه چك بكشه، من پاس كنم. يادم نبود كه ماه آبان چك كشيده شده؛ براي همين رهام زنگ زده بود كه بايد كل حقوقم رو براي چك بدم بره.

- خب اينكه ناراحتي نداره!

- اخه من الان هزينه خورد و خوراكم رو از كجا بيارم؟!

- من كه هستم. تو اين 15 زور كنار مني؛ هر چي خواستي به خودم بگو برات فراهم مي‌كنم. غذا هم كه با خودم مي‌خوري. حالا بگو مشكلت چيه؟!

- هيچي، اما شما خيلي تو زحمت مي‌افتيد!

- نه بابا؛ همه‌‌ي اينا، فداي يك قطره اشك تو!

با خجالت گفتم:

- خيلي ممنون!

- خواهش مي‌كنم. حالا سه روز ديگه امتحان داري، به جاي اينكه خودت رو ناراحت كني، بلند شو چهار خط درس بخون!

- چشم.

- چشمت بي‌بلا.

 

 

@Atlas _sa @setareh__nori  @خلناز @nightrage @Hani_tavakoli @Masoome@NAEIMEH_S @Nasim.M @Bhreh_rah @_NAJIW80_ @سوگند @یگانه @afsoon @َAmir.m @آیلار مومنی @15Bita @Najmeh_n @Viyana @nightrage @Elistar1213 @.Abi.AR @..Pegah.. @Hani_tavakoli @Zeinab.gholami @JGR.LARA @mobina_mehravar @سادات.۸۲ @Atenaa @Sara @_Ghazal @Ghazal @G.Ha @reyyan @ملیکا ملازاده @Marynana @Nilay07 @پانیذ @Malake_shab @Narges.Sh @Shervin 

ناظر: @m.azimi

 

  • لایک 19
  • غمگین 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت22

***

صبح با نور مستقيمي كه به چشمم مي‌خورد بلند شدم. ساعت هفت صبح بود. از روي كاناپه بلند شدم و به سمت سرويس بهداشتي، حركت كردم. بعد شستن دست و صورتم، وارد سالن شدم. كتابي روي اُپن آشپزخونه بود كه برداشتم و شروع به خوندن صفحه اولش كردم:

پیر منم، جوان منم.
تیر منم، کمان منم.

یار مگو که من منم.
من نه منم، نه من منم

گر تو تویی و من منم
من نه منم، نه من منم.

عاشق زار او منم.
بی دل و یار او منم.

یار و نگار او منم.
غنچه و خار او منم.

لاله عذار او منم.
چاره‌ی کار او منم.

بر سر دار او منم.
من نه منم، نه من منم.

باغ شدم ز ورد او.
داغ شدم ز پیش او.

لاف زدم ز جام او.
گام زدم ز گام او.

عشق چه گفت نام او.
من نه منم، نه من منم...

خيلي شعرش رو دوست داشتم. براي بار دوم اين شعر رو خوندم و زمزمه كردم:

من نه منم، نه من منم.

- چي‌شده اول صبحي شعر مي‌خوني؟!

اشرافي بود و در جوابش گفتم:

- كتاب قشنگيه، دوسش دارم!

- مال خودت!

- واقعا؟!

- آره چرا كه نه، خانم خوشگله!

باز گفت خانم خوشگله. نمي‌دونه من دلم ميره واسه اين كلمه. تشكر كردم كه اشرافي گفت:

- نظرت چيه كه بريم حليم بخريم و اتاق بغلي رو دعوت كنيم؟!

- منظورتون اتاق خانم مهدوي هستش؟!

- آره ديگه!

باشه‌اي گفتم و رفتيم كه آماده بشيم. لباس آستين كوتاهي پوشيدم و سويي‌شرت مشكل رنگم رو روش كشيدم. شال مشكي رنگي رو سر كردم و منتظر اشرافي نشستم.

يك لباس سفيد رنگ و شنل مشكي رنگي تن كرده بود. شال سفيد رنگي هم روش كشيده بود.

- بريم؟

حرفش رو قبول كردم و گفتم:

- بريم.

 

 

 

@Atlas _sa @setareh__nori  @خلناز @nightrage @Hani_tavakoli @Masoome@NAEIMEH_S @Nasim.M @Bhreh_rah @_NAJIW80_ @سوگند @یگانه @afsoon @َAmir.m @آیلار مومنی @15Bita @Najmeh_n @Viyana @nightrage @Elistar1213 @.Abi.AR @..Pegah.. @Hani_tavakoli @Zeinab.gholami @JGR.LARA @mobina_mehravar @سادات.۸۲ @Atenaa @Sara @_Ghazal @Ghazal @G.Ha @reyyan @ملیکا ملازاده @Marynana @Nilay07 @پانیذ @Malake_shab @Narges.Sh @Shervin 

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 22

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23

از اتاق بيرون زديم. سوار آسانسور شديم و كليد همكف رو زدم.

وقتی به طبقه همكف رسيديم، يك چيزي توجه من و اشرافي رو جلب كرد. نگهبان نبود و دوربين‌ها هم به نظر خاموش مي‌اومدن.

بي‌خيال تفكر نبودن نگهبان شديم و به سمت درب خروجي حركت كرديم.

اشرافي جلوتر از من بود و من هم پشت سرش. جلوي درب خروجي، چند پله سمت راستمون بود. همين كه اشرافي خواست اولين پله رو پايين بره، يكي داد زد:

- به- به خانم اشرافي!

رنگ از روي اشرافي پريد و با لكنت گفت:

- ت...تو...اين...اين‌جا...چه...كار...مي...مي‌كني؟!

- اومدم اين‌جا كه تا وقتي كسي نيست، جونت رو بگيرم!

يك لحظه ترسيدم. اين كيه كه با اشرافي اينطور صحبت مي‌كنه؟! ادامه داد:

- وقتي بهت هشدار مي‌دادم كه نزديك اميد نرو و تو روز به روز بهش نزديك‌تر مي‌شدي، فكر اين روز رو نمي‌كردي؟!

اشرافي گفت:

- خود اميد بهم مي‌گفت كه هيچ وقت ازش جدا نشم!

- اميد خيلي چيزا مي‌گفت!

- حالا مي‌خواي چه كار كني؟!

- بكشمت!

- تو با اون كاري كه با حميد كردي، منو كشتي!

- اين‌كه دخترت رو دزديدم؟! حقت بود! تو اميد رو از من گرفتي، من دخترت رو!

اشرافي دستاش شروع به لرزيدن كرد. از پشت دستش رو روي سينه من گذاشت و آروم گفت:

- برو عقب!

يكهو زنه كه با اشرافي مشكل داشت، گفت:

- وصيتي، چيزي نداري؟!

اشرافي سرش رو به سمت من چرخوند و گفت:

- حواست به ريحانه‌م باشه!

زنه قهقهه‌اي سر داد و گفت:

- آماده‌اي؟!

چاقواي از جيبش بيرون آورد. اون چاقو به شدت شبيه به چاقو جيبي من بود. يقه‌ي اشرافي رو گرفت و از چهارتا پله، پرتش كرد پايين. اشرافي با زانو خورد زمين، اما هيچي نگفت و از جاش بلند شد. هر لحظه كه بيشتر به اشرافي نزديك مي‌شد، قلب من بيشتر صدا مي‌داد.

اونقدر بيشتر بهش نزديك شد كه اگر يك سانت ديگه مي‌رفت جلو، صورتش به صورت اشرافي مي‌خورد. دستش رو به سمت عقب برد تا چاقو رو داخل پهلوي اشرافي فرو كنه. اون لحظه سرم رو بين دستانم فشار دادم و داد زدم:

- نه!

 

@دختر سیاه @Z.A.D @niloofar.h @Najmeh_n @NAEIMEH_S @sogand-A @Marynana @...Kimia... @ToloAm @15Bita @Maria @Shervin @JGR.LARA @MOBINA.H @Atria @sara.s312 @Ghazal @m.azimi @Z sadghinjad @banouyehshab @دختر سیاه @بوقلمون @ببعی معتاد @اوپاکاروفیل @آیلار مومنی @زیباسعیدی

ویرایش شده توسط reyyan
  • لایک 19
  • سردرگم 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%

سَّرَّمّ دَّرّدّ مّیّ‌کُّنِّهّ بَّرّاّیِّ دَّرّدِّ سَّرّ

♤SAMFOONI AZAB♤_سمفونی عذاب♤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...