رفتن به مطلب

رمان فتنهِ زیبا | Atlas _sa کاربر انجمن نود وهشتیا


Atlas _sa
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: فتنهِ زیبا

نویسنده: Atlas _sa کاربر انجمن نود هشتیا 

هدف از نوشتن :سفر به دنیای خیالی که می خواهم 

 

ژانر: تراژدی، اجتماعی، عاشقانه

خلاصه: 

قدرت! این واژه ی سنگین و با ارزش. چیزی که همه به دنبالش کشیده می شوند و خواهانش هستند. اما آیا کسی حاضر است به خاطر داشتنش، تمام معصومیتش را کنار بزند؟ این سوالی است که دخترِ ما،  باید جوابش را بدهد.

 

مقدمه:

قرار نیست همه خوب باشند. گاهی وقت ها این دنیا به بدها هم نیاز دارد. شاید با فهمیدن داستان زندگی اش به او حق بدهیم تا سنگدل باشد. اما این ها اصلا اهمیت ندارد. فقط همین مهم است که او خاکستری است! او تو را به زانو درمی آورد! خب تعجبی هم  ندارد او یک فتنه ی زیباست.

 

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

@N.a25 

@m.azimi @-Madi- @-Tehyan- @-Byta- @-Atria- @مانشMansh @عاطی @Healer @Asma,N @Talatom @Nasim.M @آیلار مومنی @سوگند @FAR_AX @_Zeynab @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 40
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 3

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 12
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدایی که می‌گریاند و می‌خنداند

 

پارت اول

 

محكم تنه ای به من زد و  از پله ها بالا رفت. با بغض نگاهش کردم. نیشخند تمسخر آمیز فریبا را ديدم، اما به روی خود نياوردم.
-ديدی كه بهت محل سگم نمی زاره.  
آب دهانم را همراه با بغضم قورت دادم و درحالی كه خيسی چشمانم  را از او پنهان می كردم گفتم:
- ولي اون بابامه. 

- چرا باورت شده كه همچين بابايی داری؟

سكوت كردم. كيفم را از روی زمين برداشتم و دويدم. می خواستم از آنجا دور شوم آنقدر که اهالی  آن خانه من را به ياد نياورند. اما هنوز زود بود. من دوباره بازمی گشتم. مهم نبود چند بار دیگر قرار است، غرورم خوردشود. هنوز خیلی چیزها برای خواستن در این عمارت اشرافی داشتم. در حالی که سیاهی شب مرا در خود گم می کرد از آن جهنم خارج شدم. 

*** 

به خانه خودم رسیدم.  واحد کوچکی در یک آپارتمان دنج که هنوز بوی مادرم را می داد. همانطور که انتظار داشتم كسی منتظرم نبود. خودم  بودم و خودم.

در خانه را باز كردم و با سرعت به طرف قاب عكس مادر دویدم و در آغوشش کشیدم. برای هزارمین بار نگاهش كردم. اين تصوير هيچ وقت برایم تكراری نمیشد. هميشه به منِ خسته جان می ببخشيد.

لبخندی نداشت يعنی  نمی توانست که داشته باشد. اما آن تکه کاغذ درون قاب، همه خوبه من بود. گوله اشكی از چشم هایم سر خورد و  روی شيشه قاب عكس افتاد.  از چشم هاي  پرچروک و ريز مادر روان شد و آخر سر در گوشه قاب چرمی پنهان گشت. 

***

صدايم را  صاف كردم موهایم را زير شال سياهم پنهان كردم. در را هل دادم و وارد شدم. مردي قد بلند با كت و شلوار سياه رنگی پشت به من، رو به پنجره ايستاده بود. 

- سلام!  

هرچه فكر كردم جمله ی ديگری به ذهنم نرسيد .  اصلا نمی دانستم  چرا به اينجا دعوت شده‌ام؟ من غریبگی زیادی با آن مرد داشتم.

همه چیز با سلیقه چیده شده بود. او ایستاده بود و از بالای برج با شکوه، پایین را نگاه می کرد. آفتاب ظهر موهای تیره اش را قهوه ای نشان می دهد. به سمتم برگشت. قيافه ای بی تفاوت به خود گرفت و نشست.

- بفرماييد بشينيد،  من و که می‌شناسی عمادم، پسرِ زن بابات! 

آرام نشستم. حرف هایش بوی کنایه می داد.   

- بعله می‌شناسم، چند باری تو خونه بابا، دیدمتون.

  نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم.

-   اصلا نمی فهمم چرا من و اینجا دعوت كرديد؟        

 به پشتی صندلی اش تكيه داد و در حالی که خيره نگاهم می کرد؛گفت: 

- چند سالته؟  

اخم ريزی کردم. لبخند كجی زد و ادامه داد:

- برای  فريبا رقیب قدری به حساب میای!     

تعجب زده می‌شوم.  چرا مادرش را با اسم كوچک صدا می‌زد؟ دوباره می پرسد. 

- مطمئنی مسعود باباته؟    

کلافه از این بازجویی مسخره، بی حوصله دستی به گردنم کشیدم.

- معلومه كه بابامه.

 به ساعت مچی طلایی رنگم نگاهی انداختم. 

- من كار دارم. ببخشيد سؤال ديگه ای داشتين  از خود فريبا بپرسيد!

ابرو هايش بالا پرید اما چهره اش هنوز بی تفاوت باقی ماند.

- كار!

  خندید. چهره اش را جذاب تر کرد. ته چهره ای  از فريبا داشت  اما پدرش را نمی شناختم . 

خواستم بلند شوم كه صدایش من را منصرف می‌کند.  

-  خيلی باهوشی! دم دماي عمرِ مسعود اومدی. معلومه که قصدت فقط ارث و ميراثشه. 

- بله   نكنه توقع داری دودستی تقديم فريبا كنم؟!

اینار قهقه ای زد. انگار كه سرگرمی خوبی برايش جور شده است. در مبل های چرم با بی تابی تکان خوردم. زیادی راحت و نرم بودند. گویی می خواستند آدم را در خود ببلعند.  

- دختر، خيلي ساده ای! فريبا می گفت باورم نمی شد. حالا می‌فهمم راست می‌گفته.           

چشم هایم  را ریزکردم و با تهدید نگاهش کردم. در دل خوشحال بودم که مرا فردی ساده لوح می پنداشتند. این به نفعم بود. اگر مرا کوچک می شمردند؛می توانستم راحت تر به اهدافم دست یابم. اما چهره ام را ناراضی نشان دادم.

 صدای تمسخر آمیز مرد خوش چهره روبه رویم دوباره به گوش رسید. 

- بهتره ديگه بری، كار داری آخه.

 

@مانشMansh @آیلار مومنی @سوگند @_Mahta_ @-Atria- @-Madi- @-MAHSA- @Noushin_Salmanvandi @Atenaa @Aramesh @NAEIMEH_S @N.Mohammadi @Nilay07 @niloofar.h @..Pegah..

ویرایش شده توسط Atlas _sa
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 33
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 4

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت دوم

از برج با شکوه عماد که در منطقه قیطریه تهران بود؛ خارج شدم. به او دروغ گفته بودم، کاری نداشتم که انجام دهم؛ فقط می خواستم هر چه زود از آن محیط سرد و حوصله سر بر  فرار کنم.

 از حرف هایش کمی ترسیده بودم؛  اما من به خوبی می‌دانستم که برای رسیدن به  آمال بزرگم باید از سد یک به یک همه،  رد شوم. شاید اولین فرد فریبا بود.  

 پوزخندی زدم. سوار تاکسی اینترنتی که  روبه روی ساختمان منتظرم بود شدم. آدرس خانه را قبلا در گوشی تعیین کرده بودم. خانه ای که در محله‌ای، پایینِ شهر قرار داشت. همین روزها بود که به زودی عمارت نشینِ کاخ پدر می‌گشتم.  در صندلی عقب جای گرفتم.

***

آفتاب ظهر چشمان میشی ام را اذیت کرد. درخت آلبالو حیاط هنوز شکوفه داشت. دیگر آخر های ماه فروردین بود. ماهی که همیشه برای گذشتن و سپری شدن هیچ عجله ای به خود نمی داد. کلافه‌ام می‌کرد. اما امسال دوستش داشتم. چون خوش یمن بود.

من پدر را یافتم. هیچ،  اهمیتی نداشت که مرا نمی‌خواست. همین مهم بود؛  که من او را می‌خواستم یا بهتر بگویم ثروتش را!

با قدم گذاشتن روی پله های کهنه  و طوسی رنگ ساختمان، دَرِ واحد همکف باز شد.

- سلام خوبی صبوحا!  

پیرزن فضول همسایه بود. بعد از مرگ مادرم،  زیادی حواسش به من بود. شاید با این کارها می خواست به خیال خودش، ثوابی برای آخرتش جمع کند.

 ایستادم، لبخندی تصنعی به قامت کوتاهش زدم.  موهای سفیدش را حنا گذاشت بود؛  باعث شده بود کله اش نارنجی شود. اما باز هم چیزی از جذابیتش نمی‌کاست.

- خوبم حاج خانم،   شما خوبید؟

قیافه اش درهم شد. شاکی به سخن آمد.

- مگه صد بارنگفتم به من حاج خانم نگو؟! خوبه از بچگیت   همسایه بودیم، من رو می شناسی.      

خندیدم سعی کردم. اسمی که دوست داشت صدایش بزنم را بیاد بیاورم.

- باشه، خاله خانم!        

  خندید. چین چروک صورتش بیشترشد. اما به نظر من  همان حاج خانوم بیشتر مناسبش بود. ابرویی بالا انداختم.

- کاری ندارین؟ من برم.      

- یکی اومده بود دم در؛ باهات کار داشت،  نبودی.        

چشمانم گرد شد. چند قدم نزدیکش شدم. امید داشتم،  کسی که منتظرش هستم باشد. 

- کی بود؟!

- اسمش فریبا بود .  

   با شنیدن اسم نحس آن زن، مأیوس  لبانم آویزان شد.      

 با دیدن قیافه ناراضی من، ادامه می داد:

- بالا منتظرته!                    

 با چهره ای عصبانی،  تند از خاله  خانم تشکر کردم؛  به سمت طبقه ای اول که خانه ام در آن قرار داشت،  راهی شدم.

ویراستار: @زری گل

@آیلار مومنی @سوگند @Hony.m @مانشMansh

 

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 27
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت سوم 

با رسیدن به طبقه اول، فریبا را دیدم که با کت و شلوار زنانه گران قیمتی، روبه روی در ایستاده است. تهدید چشمانش را نادیده گرفتم.

- تو اینجا چی کار می‌کنی؟            

خندید. اشاره ای به فضای کهنه ی ساختمان کرد و کنایه زد. 

- جای خوبی زندگی می‌کنی! تعجبی هم نداره چرا برای مال و اموال مسعود دندون تیز کردی.                        

پوزخندی زدم موهای تیره‌ام را بیشتر در شالم فرو بردم، همیشه وقتی کلافه می‌شدم به جان موهای لختم می افتادم.  

- خیلی ترسیدی که از لونت اومدی بیرون؟!  

اخم هایش بیشتر شد. در حالی که سعی کرد، حتی گوشه ای از لباس هایش با در و دیوار تماسی نداشته باشد؛ در پاشنه‌ی تیز کفش دیور(۱) گران‌بهایش چرخید و خواست که رفع زحمت کند. اما کفش های اسپرت من روبه رویش جفت شد.

حال از بالا من را می نگریست. صورت بوتاکس شده‌اش آثاری از چین و چروک برخود نداشت. او باید تاوان  تمام خط و خطوط پیری که بر قلب  و چهره مادر من نشسته بود را میداد. باید از تمام  آن لباس ها و کفش های مارک دار، خالی  می‌گشت. 

- نگفتی برای چی اومده بودی اینجا؟!      

نیشخندی زد با دست هایی که با ناخن های نگین دارش تزیین شده بود. شانه مرا گرفت و به کناری هل داد. در حالی که پایین می‌رفت. صدایش به گوشم رسید.

- می‌خواستم درصد فلاکت و بدبختی  تو رو بسنجم!   

 دستانم مشت شد. باید تمام این کینه روی صورت آن زن نچسب فرود می آمد؛  اما حیف که هنوز خیلی زود بود.

کلید را از کیف مشکی نسبتا کهنه ام در آوردم  و در را گشودم.   لبانم را روهم فشار دادم سکوت خانه تنهایی ام  را بر سرم فریادکشید.

به پنجره بزرگ پذیرایی کوچکمان نگاهی انداختم. گل و گیاه مادر روبه روی نور آفتاب  به زیبایی قد دراز کرده بودند و برگ هایشان پهن گشته بود. بعضی هایشان گل داشتند. آبپاش سرخ رنگ پلاستیکی که در تراس شلوغ  خانه بود؛ را برداشتم. از آب پر کردم و به سمت گلدان ها رفتم.

آن ها روح و تن من بودند. گویی مادر در شاخ و برگ سبزشان هلول کرده باشد؛ آنها هم مرا دوستداشتند. اول  حسن یوسف های همیشه تشنه را سیراب کردم. پتوس و سانسوریا را هم آب دادم. بعد نوبت شمعدانی های خوشرنگ تراس بود.    

نفسی عمیق کشیدم. کار باغبانی ام تمام شده بود. تنها دوستان من همان ها بودند تنها هم زبان هایم هم خودشان بودند. پوفی کلافه کشیدم. رخت و لباس های بیرونم را در آوردم تقویم گوشی‌ام را چک کردم. هنوز بیست و هفتم ماه بود.

اخم کردم. این بهار مثل مهمان ناخوانده ای بود؛  که کنگر می خورد و لنگر می‌انداخت. نفرت انگیزدبود.   حداقل برای منی که منتظر تمام شدنش بودم. اگر اردیبهشت می رسید و تنها یاورم از زندان آزاد می شد؛ قابل تحمل تر می گشت.

 فقط چند روز تا یکم اردیبهشت مانده بود. با فکر کردن به آن روز، غافل از انرژی منفی که داشتم و فریبا مسببش بود؛  لبخندی به لبم آمد.

 

***

از تاکسی پیاده شدم. پنجاهی به راننده دادم چون خانه ما زیادی از اینجا دور بود کرایه گرانی باید می‌پرداختم. چهره ام در هم رفت.  در حالی کیفم را برای پیدا کردن باقی پول  که پنج هزار تومنی بود؛ زیر و رو می‌کردم، صدای راننده بلند شد.

- خانم  اگه نداری بزار بمونه حالا!

اخم هایم از ترحم مرد راننده که لباس و پیراهن کهنه ای برتن داشت؛ بیشتر شد. یکی باید به خودش کمک می کرد. البته او هم گناهی نداشت.  دیگر شرایط ایران برای زندگی کردن آدم هایی مثل من و او خیلی سخت شده بود. زیپ عقب کیفم را باز کردم. 

- نمی‌خواد آقا دارم، دنبال پول خردم.  

مرد که چهره آفتاب سوخته ای داشت. کلاه اسپرتش را روی سرش گذاشت تا موهای کم پشتش زیادی مشخص نشود. شانه ای بالا انداخت و منتظر شد. رنگ قرمز اسکناس پنج هزار تومنی لبخندی به لبم نشاند که کسی ناگهان از پنجره صندلی جلو خم شد. دست دراز کرد و سه اسکناس پنجاهی به مرد داد.

(۱): برند فرانسوی که تولید کنند کالاهای لوکس است.

@Hony.m @آیلار مومنی @سوگند

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 26
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

 

 مرد که گل از گلش شکفته بود؛ تراولی  های کثیف را از او گرفت.  بوسه ای بر آن ها زد. 

- آقا دستتون درد نکنه!         

 با تعارفی دروغی ادامه داد:

- این که خیلی زیاده!      

 با تعجب به سمت همان مرد کت و شلواری برگشتم. با دیدن نیشخند و غرور همیشگی عماد، از خشم صورتم سرخ شد. تند او را کنار زدم.

- آقا قبول نکن خودم پولت رو میدم!  

مرد که این حرف من،  خیلی  به ضررش تمام می شد؛ با اشاره شیطنت آمیز عماد استارت زد و رفت. داد کشیدم. 

- کجا میری؟!  

چند قدمی به دنبال ماشین سمندی که حالا با سرعت فراوان از  کوچه سرسبز خارج می شد؛ رفتم اما ناامید ایستادم. 

- مثل اینکه پیدا کردن بابای قلابیت، زیادی برات خرج برداشته، پول تاکسی هم نداری!       

  این صدای عماد بود که هیچ قصدی جز تخریب من نداشت. به سرعت به سمتش برگشتم   و روبه رویش ایستادم.

با نیشخند همیشگی نگاهم می کرد. قد بلندش رویم سایه انداخته بود. یک دستش در جیبش بود و دست دیگرش کیف سامسونتش را برداشته بود. با اخم به قیافه ی بی خیالش توپیدم.

- شما نمی‌خواد پولت رو به رخ من بکشی!    

 بی توجه به من سرش  را  پایین انداخت و با تاسف تکان داد.  شروع به خندیدن کرد.

- نمی‌‌دونی موقعی که دنبال پول می گشتی؛  چقدر خنده دار شده بودی!          

دهنم را باز کردم. تا جوابش را بدهم اما دوباره نطقش را ادامه داد.

- آخه دختری که ادعا می کنه، وارث مسعود خانِ بزرگه، چرا باید لنگ پنج هزارتومنی باشه؟          

دست آزادش را از جیبش در آورد نچ نچی کرد و در هوا تکان داد.

- نه، نه   این اصلا درست نیست.  

دوباره خندید. تنه‌ای به من که از تعجب فقط با دهان باز به حرکاتش نگاه می کردم؛ زد به سمت در خانه رفت.   نفسی عمیقی کشیدم. چشمانم را باحرص بستم. دوباره صدای خندانش به گوش رسید.

- جلوی در  پارکینک وایستاده بودی شیش ساعت پول حساب کنی، فکر نکن انقدر می‌ارزی که برات حساب کنم؛ فقط می‌خواستم راه باز بشه، راننده‌‌ام   بتونه ماشین  و بیار خونه؛ علاف تو نشیم. حالا هم برو کنار، ماشین بیاد!    

  بوق بنز مشکی دوباره مرا به خود آورد. پا تند کردم. در پیاده رو ایستادم. وقتی بنز وارد حیاط سرسبز  پدر شد،  خواستم من هم پشت سرش داخل شوم که دست کسی مانع ام شد. پیرمردی لاغر مردنی بود. چند باری اینجا دیده بودمش. باغبان بود.

- ببخشید خانم،   آقا عماد گفتن شما رو راه ندم، فرمودن اول زنگ آیفون رو بزنین.        

با عصبانیت دندان هایم را روی هم ساییدم.  طره بازیگوشی که از پیشانی ام آویزان شده بود را را کنار زدم. در دلم فحشی نثار آن مرد عوضی کردم.

- حالا در آینده می‌بینیم کی باید اول زنگ آیفون بزنه داخل بشه،   مرتیکه!   

در حالی سعی می‌کردم قیافه ام را آرام نشان دهم عقب رفتم. دوباره داخل پیاده روی کوچه شدم.

آیفون روی دیوار سفید  مرمری  قرار داشت. دکمه اش را فشار دادم.

- بله؟!  

صدای خدتماکاری به گوشم رسید.  چند دفعه ای که وارد این خانه می شدم؛ او در را برایم باز می‌کرد.  

- صبوحام!          

با شنبدن اسمم مکث کرد؛ با صدای ضعیفی گفت:

- خانم  گفتن  در  رو برای شما باز نکنیم.

  دیگر بیشتر از این کشش نداشتم. دستی در کیفم بردم. آنها مرا دست کم گرفته بودند. در جریان سه بار آمدنم به این عمارت، بایکی از خدمتکارهای ساده و مهربان اینجا دوست شده بودم. او باور کرده بود که من دختر مسعود هستم. از او خواسته بودم یکی از دسته کلید های خانه را برایم بیاورد. از آن کپی زده بودم و اصلش را به خودش بازگردانده بودم.

من فکر همچین روزی را از قبل کرده بودم. خود فریبا هم می دانست. نمی توانست دری را به رویم قفل کند. من قرار بود کابوس تمام افراد اینجا شوم.

در را باز کردم. با ورودم  مرد باغبان که شلنگ به دست مشغول آبیاری حیاط بود؛ از تعجب کارش را رها کرد و ایستاده با کمری که از شدت کهن سالی دیگر صاف نمی‌شد؛ نگاهم کرد.

با قدم های بلند حیاط بزرگ و چمنی را پشت سر گذاشتم. پوزخندی به بنزی که در سایه انگور های به هم تنیده، پارک شده بودم، زدم. 

باد به تن بید های مجنون زده بود. آن ها هم برای آمدم سر تعظیم فرود آورده بودند؛ شاید خودشان هم می دانستند که صاحب واقعی اشان کیست. نسیم عطر گل های کاغذی سرخابی باغچه را به مشامم رساند. لبخندی زدم. باید جواب تمام آزارهایشان با بی تفاوت  نشان دادنِ  خودم، می‌دادم.

چهره‌ای خونسرد به خود گرفتم. از پله های کوتاه  و مرمری کاخ سفید پدر بالا رفتم. قرار بود تمام اینجا را مال خود کنم.

 سرم را بلند کردم. آسمان آبی و صاف بود. عصر دل انگیزی برای یک حال گیری حسابی از افراد این خانه به نظر می آمد. چند خدمتکار ازپنجره های بلند خانه متوجه حضور من شدند و دستپاچه  گشتند. شاید آن هاهم مرا تهدیدی برای کارشان محسوب می کردند. نمی‌دانم.

شانه بالا انداختم. تا خواستم کلید ورود به داخل را یابم، در بلند و طلایی رنگ باز شد. قامت فریبا در چهارچوب در نمایان شد. دستانش را در بغلش شاکی گره زده بود. 

- تو به چه حقی بی اجازه وارد شدی؟!  

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 27
  • تشکر 3
  • هاها 2
  • غمگین 1

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

نگاهی به شلوار دامنی آبی رنگش انداختم.  شومیز گشاد مرواریدی رنگی نیز تنش کرده بود؛ که با گوشواره های حلقه ای آبی، صدفی‌اش ست شده بود.

برخلاف اخلاقش، ظاهرش قابل تحمل تر بود. گویی که او را ندیده باشم، از کنارش رد شدم.  با داخل شدنم باد کولر گازی به صورتم خورد. روحم را نوازش داد. چرا همه چیز اینجا به غیر انسان های دوپایش انقدر دلنشین بود؟  

- بابام کجاست؟          

خدمتکارها با ترس از پشت دیوارها سرک کشیده بودند و مارا نگاه می کردند.

- صبوحا، بهتره قبل از اینکه پلیس خبر کنم بری!   

 با شادمانی دستی زدم.

- خودت هم می‌دونی هیچ پلیسی آدما رو به جرم ورود به خونه باباشون دستگیر نمی‌کنه.        

 

فریبا از پر رویی من هینی کشید چند قدم نزدیک شد. 

 

- دختره‌ی وقیح، نیومده صاحب خونه شده!        

 

خندیدم.

 

- من از قبل هم صاحب خونه بودم.  

 

 قد فریبا از من بلند تر بود، کمی به طرفم خم شد. دوباره تهدید کرد.

 

- بهتره بری بیرون وگرنه...      

 

صدای کسی حرفش را ناتمام گذاشت.

- دوباره اینجا  چه خبره؟                          

 سر بلند کردم. این صدای پدر بود درحالی که با دستش سینه اش را می فشرد از پله های طبقه دوم پایین می آمد. فریبا با دیدن حال او به سمتش پاتند کرد. از ته دل آرزو کردم آن شلوار بلند و گشادش زیر پایش گیر کند و پیش پای پدر زمین بخورد. قطعا که این برازنده ترش بود.

با فکرکردن به این ماجرا گوشه لبم برای خنده ای بالارفت. اما سریع کنترلش کردم. هرچه باشد مسعود به عنوان پدرم، حالش بد بود. باید خود را غمگین و مشوش نشان می‌دادم. گرچه در حقیقت  قلب درد او ذره ای برایم ارزش نداشت. همانطور که هجده سال زندگی من و مادرم هم برایش اهمیت نداشت. حال که فکر می کنم مرده اش بیشتر به دردم می‌خورد. لاقل ارثی می بردم. الان که زده است؛ نه محبی می بینم و نه خیری برایم دارد.  لب هایم را آویزان کردم به سمتش رفتم. 

- حالتون خوبه؟  

 حال روی مبل آبی مخملی لوکسش نشسته بود. فریبا هم به خدمه ها تشر زد.

- به جای اینکه زل بزنید به من برید قرص هاش رو بیارین.          

 آن ها لب گزیدند و تند رفتند. پدر در حالی که چهره اش از درد در هم رفته بود؛ از جای بلند شد و  به سختی لب گشید.

- صبوحا بیا تو اتاقم!   

با پاهای لرزان راه افتاد. در چنین اوضاع و احوالی چه چیز می خواست به من بگوید؟ فریبا ناراضی به دنبالش رفت.

- الان حالت بده بزار برای بعد!  

 پدر بی توجه به او به سمتم برگشت.

- چرا ایستادی؟ بیا دیگه!      

من که نمی دانستم بروم یا نروم؛ با این حرفش تردید را کنار گذاشتم. راهی شدم. به یکی از اتاق های طبقه همکف وارد شد. روبه فریبا گفت:

- بگو قرص هام رو همینجا بیارن،  تو هم  بهتره بیرون باشی!

 چشمان من و فریبا از این رفتارش گرد شده بود. او که تا دیروز حتی اجازه صحبت کردن. به من نمی‌داد حال می خواست جلسه خصوصی با من برگزار کند. ناگفته نماند کمی استرس گرفتم اما باید به آن غلبه می‌کردم.

@Z sadghinjad @Z.A.D @zahra_z @K.A @hadise @NAEIMEH_S @Najmeh @Nahal @Habib @Hony.m @...MAHSA... @..Pegah.. @-Aryana- @-Atria- @-Madi- @-Tehyan- @yaldaw @Ghazal @سوگند @آیلار مومنی @tamana @Snowrita @Narges.Sh @Tannaz Zare @_NAJIW80_ @_Zeynab

ویرایش شده توسط Atlas _sa
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 5

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ششم 

 قبل از داخل شدن،  سر برگرداندم و اهالی حیران منزل را از نظر گذراندم. روی پله ها،  عماد را در گرمکن و لباس ورزشی دیدم. در حالی که  ایر پادش را در گوشش تنظیم می‌کرد با چشمانی ریز شده به ما خیره بود.

پوزخند زدم. او خیلی بی خیال بود! وسط این بازی، می‌خواست ورزش کند. بادیدن  نگاه من ابرو بالا داد و چشمک زد. در حالی که با انگشتش روی گردنش خط فرضی می‌کشید. لب زد.
- کارت تمومه!    

 اخم کردم، وارد شدم.

- بلد نیستی در بزنی؟!

  این کنایه مسعود بود. لبم را گاز گرفتم شرمند سرم را پایین انداختم.

- اون ها در رو برام باز نکردن. مجبور شدم! فریبا خانوم و آقا عماد سپردن  برای من، کسی در رو باز نکنه.    

پدر پشت میز چوبی خوش نقشش نشست. انگار اینجا اتاق مطالعه اش بود. موهای پرپشت جوگندمی داشت. نسبت به سنش جوان تر نشان می داد. 

- نمی‌دونم در مورد چی حزف می زنی منظور من همین الان بود که برای ورود در نزدی.     

لبانم را روهم فشردم. چیزی گفتن نداشتم. با اشاره اش نشستم.

- مثل  فریبا تو ام اهل ببخشید گفتن نیستی! پرروهم که هستی!      

شاکی از اینکه مرا با آن افریطه قیاس کرده بود به زبان آمدم.

- لطفا من و با اون مقایسه نکنید پدر!    

با شنیدن اسم پدر در میان دردش خندید. زمزمه کرد.

- پدر!    

 در اتاق زده شد. فریبا کنجکاو سرش را داخل آورد، بعد وارد شد. قرص و لیوان آب در دستش را به شوهرش  داد و گفت:

- خوبی؟!    

 پدر سری تکان داد و قرص را با آب سرکشید. با دست اشاره کرد تا او برود. بعد رفتن فریبا، مسعود یا همان پدر، قلوپی دیگر آب خورد و به سمتم چرخید.

اصلا نمی دانستم این مرد مریض پولدار را  پدرم بدانم یا فردی به نام مسعود. نگاهی گذارا به کتابخانه بزرگ اطرف انداختم. سرتاسر اتاق پر از کتاب بود. یعنی همه این ها را خوانده بود یا فقط جزوی از دکوراسیون شیک محیط بود؟ 

- چرا دوست داری خودت رو به خانواده من تحمیل کنی؟            

دهانم از تعجب باز شد یعنی او هم مثل دیگران مرا انکار می کرد. 

- بابا، من دخترتم،   چرا...      

صدای سردش حرفم را نیمه تمام گذاشت.

- بچه جون! من اگه می‌خواستمت همون هجده سال پیش خودم. می‌آوردمت. 

  قلبم شروع به درد گرفتن کرد. انگار که  درد او مسری بود؛ به من هم منتقل شده بود.  یعنی باید او را هم در لیست  دشمنانم قرار می دادم؟ البته که او هم تاوان تنهایی من و  مادرم را می داد؛ اما من در  ضمیر ناخودآگاهم حتما برایش بخششی در نظر داشتم. ولی او با کسی من انتظار داشتم زیادی متفاوت بود. به سختی  لب گشودم.

- پس من چی،  بعد از مرگ مامان من خیلی تنها شدم، من کسی رو ندارم.      

بر دروغ هایم خندید. حالش بهتر شده بود. رنگ به چهره زرد شده اش کم کم داشت برمی‌گشت.   پنجره باز بود. صدای دویدن کسی به گوش می رسید. حتما عماد بود. حال می فهمیدم او چرا انقدر آسوده خاطر بود. حتما می‌دانست که مسعود هم در تیم آنهاست. 

- خودت‌هم خوب می‌دونی تو دنبالِ از تنهایی در اومدن نیستی، من تحقیق کردم تو واقعا دختر همسر سابق من مهتاب هستی، به خاطر همین هم ماهیانه به حسابت مقداری پول می‌ریزم.   

با خشم از جای برخاستم. کیفم را گشودم کارت بانکی را از کیفم در آوردم روی میزش قرار دادم.

- بگیرینش، این همون حسابی هست که از نوازادی تا الان به حسابم  پول واریز می‌کردید، دم دمای مرگ مامان اون بهم گفت که شما مادر رو طلاق دادید و از زمانی که خیلی کوچیک بودم؛ خرج بزرگ شدنم رو می‌دادین.

 در واقع قبل از حرف های مادر من فکر می کردم پدری ندارم و اون مرده! اما بعد فهمیدنِ این موضوع؛ با پیگیری از بانک به شما رسیدم. ما حتی گروه خونی یکسانی داریم و این خودش همه چیز رو نشون میده.   

نفسی عمیق کشیدم در حالی که به چشم های بی احساسش خیره بودم؛ ادامه دادم:

- من  این پول های  قبلیتون رو نه پولایی که قراره  در آینده بهم بدید، نمی‌خوام. من دنبال حقمَ هستم  که خیلی ساله ضایع شده.    

دستم را روی تن چوبی میز گذاشتم. به سمتش مایل شدم. 

- من هیچ وقت راضی نمیشم  حقم رو قطره چکان بهم بدید،  پدر!  

 کلمه پدر را با تاکید فراوان گفتم.  در  مقابل چشمان بهت زده اش، مانتوام را صاف کردم. نقاب مغرورم را دوباره به چهره‌ام زدم. او فقط در آن ربدشامبر زرشکی رنگ به صندلی لم داده بود و در سکوت نگاهم می‌کرد.  لبخندی زدم.

- من دوباره برمی‌گردم، فعلا!  

از اتاق خارج شدم.  مسعوخان،  قرار است؛ تقاص تمام نبودن هایت را با مزاحمت های من، بدهی، یادت باشد قرص هایت را نزدیکت نگه داری،  چون از این به بعد بیشتر به کارت می‌آیند.

 

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 23
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 1

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

ابروهای تیره ام را در هم گره زدم. تند از خانه بیرون آمدم. پوزخند فریبا مثل همیشه عذاب آور بود. وارد حیاط شدم. به سمت در خروجی می رفتم که عماد روبه رویم ایستاد. 

- کجا؟   شام در خدمتتون بوديم.

 خندید. خواستم بی توجه به کنایه اش از کنارش رد شوم؛ که بازویم را اسیر خود ساخت. پیشانی‌اش  به خاطر ورزش کردن، عرق کره بود. موهای تیره اش خیس شده بود. عضلات ورزیده اش از روی  سویشرت اسپرتش هم مشخص بود. لبخند مهربانی زد.

- خیلی سخته؟ نه؟

 نفسی عمیق کشیدم سردرگم دستم را آزاد کردم.

- چی میگی؟!            

 با دیدن واکنش سرد من، یک‌دفعه اخم کرد. 

- بهتره بری دیگه!  

ایندفعه او خواست برود که صدای من مانعش شد.

- منظورت از اون حرفت چی بود؟چی سخته عماد؟         

لب هایش به خنده باز شد.

- می‌بینم که  اسم من رو   یادگرفتی، معمولا دخترها   من رو خوب یادشون می‌مونه!

 با تعجب نگاهش کردم. در حالی که پیشانی‌اش را می‌خاراند، ادامه داد:

- اوم اسمِ  تو چی بود؟    

  سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت:

- حیف که یادم نمیاد!      

  لبم را با حرص گاز گرفتم و پایم را به زمین کوبیدم.

- واقعا که!  

برگشتم و دوباره به راهم ادامه دادم. همه‌ی آن ها مثل یکدیگر بودند. اما نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم؛  عماد کمی فرق داشت.  شاید بهتر بود، شاید هم خیلی بدتر از آنچه به نظر  می‌رسید، بود.

نمی‌توانستم تشخیص دهم،  ولی سوالش زیادی ذهنم را درگیر کرده بود. منظورش از سختی چه بود؟ اصلا چرا از سوالش تفره رفته  و  موضوع را عوض کرده بود.

از در خارج شدم. دیگر پول تاکسی گرفتن هم نداشتم. باید خودم را به  مترو می‌رساندم.

***

کیف پول زنانه آبی رنگ را در دستم جابه جا کردم. کلافه روی اپن انداختم. آن را چند روزی بود که جلوی در خانه پیدایش کرده بودم. به صاحبش زنگ زده بودم. زنی پاسخ داده بود و گفته بود؛  به زودی سراغش می‌آید،  اما هنوز خبری نشده بود.

دیروز که فریبا اینجا آمده بود؛ فکر کردم همان زن است، ولی اشتباه می‌کردم.

درون کیف پول، یک کارت ملی قرار داشت. نامش سمانه شهدوست بود. شماره اش را از اعلامیه ای که خودش در محله مان چسبانده بود، یافته بودم. او اصلا عجله ای برای پس گرفتن کیف پول و مدارکش نداشت.

 همانطور که بستنی را از یخچال برمی داشتم؛ زنگ گوشی ام به صدا در آمد. در حالی که مشغول باز کردن. بسته بندی بستنی چوبی ام بودم؛  به سمت موبایلم رفتم و در دستم گرفتم. به صفحه نگاه کردم. نام همان زن نقش بسته بود. تماس را برقرار کردم.

- بله بفرمایید!

- خانم آریا؟!  

 باشنیدن فامیلی ام، لبخندی زدم. مادرم از همان نوزادی به نام پدرم برایم شناسنامه گرفته بود. تا همین چند ماه پیش هیج احساسی به این کلمه آریا نداشتم اما با شناختن مسعودخان،  حالا به من قدرت می‌داد. گویی پشت این نام خانوادگی میلیارد ها سرمایه خوابیده بود. 

- بله  خودم هستم، چرا برای گرفتن امانتیتون‌...  

 نگذاشت جمله ام را تمام کنم.

- گلم زنگ زدم بگم منتظرم نباشی تا یک ماه مسافرت میرم،  ماه دیگه میام؛ ازت بگیرم.    

 به سمت پنجره پذیرایی رفتم. پرده حریرمان را کنار کشیدم تا آفتاب به تن سبز گل ها بتابد. گوشی را در گوشم جابه جا کردم با تعجب گفتم.

- حتما مدارکتون،  نیازتون میشه، آدرس بدید؛  براتون پست کنم.       

سکوت کرد.

- اَلو، خانم  شهدوست!

صدای بوق ممتد،  خبر از قطع شدن مکالمه بود. آدم عجیبی بود. چه طور می توانست به من اعتماد کند و همه چیزش را به من بسپارد و مسافرت برود؟ اصلا کجا می خواست برود که مدارکش را هم نیاز نداشت؟

بی خیال شانه ای بالا انداختم. گازی از بستنی بد ترکیب عروسکی ام گرفتم. کمی آب شده بود،  اما هنوز خوشمزه بود!

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @melika_sh

@سوگند @آیلار مومنی @nura_savagelove 

 

ویرایش شده توسط Atlas _sa
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • سردرگم 3
  • غمگین 2

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

****

باد تکه ای از موهایم که از شال بیرون زده بود را به بازی گرفته بود. بالاخره روز موعود فرا رسیده بود؛ البته نه برای من، بلکه برای تنها فاملیم که هنوز مرا دوست می داشت. یعنی دایی عزیزم.

اول اردیبهشت روز آزادی اش بود. به دیوار های بلند زندان اِوین چشم دوختم. سربازها در مکان های قلعه مانندی بالای آنها، مشغول نگهبانی بودند. در آهنی بزرگ، تا چند لحظه دیگر دایی مهرانم را  به من می بخشید. با فکر کردن به آن لحظه لبخند زدم.

در تمام این سال ها که میان آن سنگ و سیمان نفرت انگیز اسیر شده بود؛ فقط مادرم به ملاقاتش می رفت. من اجازه نداشتم؛ چون فامیل درجه اولش به حساب نمی آمدم.

با نگاه های عجیب سربازان روی خودم، موهایم را مرتب زیر شالم پنهان کردم و تکیه ام را از سمند زردی که برای آمدن به اینجا کرایه کرده بودم؛ گرفتم. پوفی کلافه کشیدم. به ساعتم نگریستم. در با صدای بلندی باز شد. چندمرد بیرون آمدند.  

عکسی از کیفم درآوردم. سعی کردم مردان را با شخصِ خوش قیافه  درون عکس، تطبیق دهم.

دایی را از نزدیک ندیده بودم. فقط تلفنی باهم ارتباط داشتیم.  دو مرد نسبتا هیکلی از کنارم رد شدند. من این سوی خیابان، روبه روبه اوین ایستاده بودم. نمی دانم چرا ناگهان از آن ها ترسیدم و در جایم جمع شدم.

راننده تاکسی هم با کنجکاوی به من زل زده بود. نگاه از او گرفتم. دوباره مشغول جستوجو شدم. اصلا مطمئن نبودم، دایی مرا می شناسد یا نه؛ ولی مادر از من عکسی به او نشان داده بود. ما هردو غریبه هایی آشنا بودیم.

بالاخره مرد حدود چهل و پنج ساله ای که موهای جوگندمی و قد بلندی داشت؛ نظرم را به خود جلب کرد. ایستاده بود و چشمانش را بسته بود. شاید می خواست بفهمد؛ هوای آزادی چگونه است. حیف که در آینده متوجه می شد؛ این بیرون هم فرقی با آن جهنم ندارد. آنجا چهاردیواری و محدود است اما اینجا یک شکنجه گاهِ بی حد و مرز بود. آنجا زندان بان اذیت می کرد. ولی در این شهر مدرن هرکه از راه می رسید، خنجری پشت لبخندش پنهان داشت. دوباره به عکس خیره شدم. مرد جوان درون کاغذ، خیلی با آن مرد شکسته تفاوت داشت اما خودش بود.

لبخندی زدم . به سمتش رفتم. خیابان را گذشتم. نمی دانم چرا جوانی های دایی برایم زیادی آشنا بود اما نمی دانستم چرا؟ روبه رویش ایستادم. پیرهن چهارخانه ساده ای، با شلوار کتان مشکی پوشیده بود. یادم می آید مادر می گفت:

-دایی ایت هیچ وقت دوس نداشت شلوار جین بپوشه.      

مادر راست می گفت! اما دایی اگر دوست داشت هم دیگر نمی توانست چنین لباس هایی بپوشد. تمام جوانی اش در آن مکان لعنتی، تباه شده بود. 

- دایی!؟        

 این صدای لرزان من بود. خودم هم از شدت غم و بغضی که درگلویم جا خوش کرده بود؛ متعجب شدم. با شنیدن صدایم، چشمانش را گشود. عجیب بود! یعنی اگر مورد خطابش قرار نداده بودم؛ قصد باز کردن چشمانش را نداشت؟ خیره ام شد.

غم نگاهش اشک هایم را مهمان صورتم کرد. این اولین دیدارمان بود. نمی دانستم چرا احساس می کردم او یک آشناست که سال هاست ندیده امش.  

سرش را کج کرد. بادقت تک تک اجزای صورتم  را از نظر گذارند. 

- عجیبه! تو بیشتر شبیه مسعودی تا مهتاب.    

 میان اشک لبخند زدم. 

- من وشناختید دایی!؟ 

- معلومه. من هیچ وقت چهره اون مسعود نامرد که زندگیم و نابود کرد فراموش نمی کنم!                

 با سردرگمی به حرف هایش گوش سپردم. مسعود علاوه بر آسیب به مادر و من، چه گناهی در حق دایی مرتکب شده بود؟ دلیل این همه تنفر چه بود؟ 

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

 

با شک ساکش را به چنگ گرفتم.
- اجازه می دین کمکتون کنم؟   

لبخندی زد. چال هایش بیرون افتاد. 
- بگیرش.        

کیف کوچکش را گرفتم.

- بریم!            

اخم ریزی کرد.

- کجا!؟         

- خونه دیگه!          

 ابروهایش بالا پرید. سرش را تکان داد.

- پس خواهر زادم می خواد من و مهمون کنه!                        

ناراضی گفتم:

- دایی اونجا خونه خودتونه مهمون چیه!    

 پوزخندی زد. راه افتاد. 

- من خونه ای ندارم!      

 از من جلو افتاده بود، صدایش را خوب نشنیدم. پا تند کردم و همقدمش شدم. او هنوز داشت می گفت:

- خونه من همونجایی بود که بابات ازمون گرفتش!          

چشمانم گرد شد. اصلا از حرف هایش سر در نمی آوردم. ولی این را خوب دریافته بودم که قرار است یک  گرد و خاک اساسی علیه مسعود برپا شود. خب بد هم نبود. حتما از این اتفاق لذت می برم.

به تاکسی دربستی که گرفته بودم؛ رسیدیم. نشستیم و آدرس را دادم. راه افتادیم. چین و چروک های صورت دایی، اصلا برای یک مرد در سن او کم نبود.  

تمام مدت از شیشه کل شهر را رصد می کرد. گه گداری لبخند می زد و گاهی غم به چهره اش می نشست. از کنار پارکی رد می شدیم. اسمش را نمی دانستم اما یکدفعه صدای مشتاق دایی بلند شد.
- وای! اونجا رو ببین هنوزم همون درخت بید مجنون اونجاست! 

   رفتارش واقعا شگفت زده ام می کرد. خب معلوم بود که آنجاست. انتظار داشت درخت را ازجایش کنده باشند؟ البته حقم داشت او پس از هجده سال، دوباره تهران را می دید. سعی کردم جوابی  برای ابراز احساساتش نسبت به این پایتخت شلوغ پیدا کنم. 

- خیلی خوشگله! شما زیاد به اونجا می رفتین.        

ناگهان لبانش آویزان شد. دستی بر ته ریشش کشید. ماشین داخل خیابان دیگری پیچید او هم از پنجره دل کند. سرش را پایین انداخت. مثل پسر بچه هایی شده بود که مرد همسایه توپش را پاره کرده باشد. 

- آره؛ عشقم رو اولین بار اینجا دیدم.

مشتاق خندیدم. آستین های مانتوی جینم را بالا دادم. صاف تر نشستم.

- وای میشه برام راجبش تعریف کنید.    

تند نگاهم کرد. چیزی درون مردک های قهوه ای رنگش بود که باعث شد از حرفم پشیمان شوم. مأیوس دوباره به صندلی سیاه رنگ ماشین تکیه دادم. راننده از آیینه عقب، نگاهی کرد.  
- بعدا برات حتما میگم!      

این صدای مهربان دایی بود. ساکت شدم و دیگر چیزی نگفتم.        

بالاخره رسیدیم. طبق انتظار حاج خانم یا همان خاله خانوم، مشغول آبیاری درخت آلبالو و چند گل رز حیاط کوچکمان بود. ما را دید. نمی دانم چه شد که یکدفعه شلنگ آب را کنار پای باغچه رها کرد و به سمت دایی آمد.

- مهران جان برگشتی!؟            

گویی او هم دایی ام را می شناخت؛ چون مادربه من گفته بود که این واحد آپارتمان را دایی سال ها پیش از او خریده است.  

******
دایی در اتاق مادر خوابیده بود. وقتی وارد خانه شد؛ با یادآوری مادر گریست و تند گفت که می خواهد استراحت کند. من هم مشغول پختن ناهار شدم. به ساعت نگاه کردم ده صبح بود. از آنجایی که من نوعی جغد شب هستم و هرشب تا چهار شب بیدار می ماندم و امروز به خاطر دایی صبح زود بیدار شده بودم، خواب کلافه ام کرده بود. چند بار پلک زدم. خمیازه ای کشیدم.

صدای زنگ گوشی ام بلند شد. درب قابلمه قرمه سبزی را گذاشتم تا خود، به خوبی جا بیفتد. از اجاق گاز سفید فاصله گرفتم. گوشی را از روی اپن، برداشتم تماس را برقرار کردم. شماره ناشناس بود. به دلیل اینکه من فردی بسیار فضول هستم، جواب دادم؛ تا بفهمم کیست.

- بله .                

 فرد پشت تلفن قصد حرف زدن نداشت. با چشمان ریز شده، موهایم را پشت گوشم دادم. وارد پذیرایی شدم و خود را روی کاناپه آبی و  نسبتا کهنه خانه پرتاپ کردم. دوباره تکرار کردم.

- الو ..            

اعصابم خورد شد. خواستم قطع کنم که صدای مردانه ای، مرا به خود آورد. 

- صبوحا!    

 چشمان میشی ام گرد شد. مثل کورها بین تشک های کاناپه، دنبال کنترل تلوزیونِ کوچک سی و دو اینچی امان می گشتم. همیشه همانجا می افتاد. 

- شما!؟      

 بدنم را کش دادم و پاهایم روی عسلی مربعی و بزرگ روبه رویم دراز کردم. چه می شد اگر بی خیال غذای روی گازم شوم و بخوابم؟

مرد دوباره  با مکث جواب داد. گویی برای حرف زدن پول می خواست. باید در گلویش سکه می انداختی تا شارژ شود. پوزخندی زدم. ریموت سیاه رنگ را یافتم و دکمه روشن را زدم. حالا صدای مجری مقنعه پوش زشت، خانه را پر کرد. دستپاچه صدای تلوزیون را کم کردم تا دایی بیدار نشود. بی حوصله گفتم.

- آقا اگه نمی خواید حرف بزنید قطع کنم!؟ اصلا شما کی هستی!          

صدای خنده های بمش به گوش رسید. 

- من رو نشناختی عمادم دیگه!      

برای مسلط بودن بر خودم، چشمانم را محکم روی هم فشاردادم و دوباره باز کردم. مقنعه زرد رنگ زن داخل تی وی، حال بهم زن بود. 

- چرا باید بشناسم! من معمولا آدمارو تصویری یادم می مونه!  

 دوباره خندید که ادامه دادم:

- شما که اسم من و بلد نبودید؟ الان خوب صبوحا، صبوحا می کنید!          

اگر رهایش می کردی تا شب قهقه می زد. یکی از عادت بد من هم این بود که نمی توانستم در برابر خنده کسی مقاومت کنم و به خودم هم منتقل می شد. خب چه کنم؟مسری است. لبانم انحا یافت! دندانم هایم بیرون افتاد.سعی کردم خودم را کنتزل کنم.

- لطفا تمومش کنید!    

دوباره سکوت کرد. یکدفعه گفت:

- مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم!    

 ابروهایم بالا رفت. گردنم را خاراندم و کانال را عوض کردم. نفس عمیقس کشید و گفت:

- بالاخره رقیبم هستی! خیلی چیزها قرار ازم بگیری! من کسایی که قراره ازم چیزایی که دوست دارم روبگیرن؛ هیچ وقت یادم نمی ره. مخصوصا اگه مقام و پولام باشن.        

 بی تفاوت به سقف حیره شدم. تی وی را خاموش کردم. داشت الکی هندوانه به بغلم می داد تا خام شوم. 

- منظورت از این حرف ها چیه؟          

صدایش را صاف کرد.

- منظورم واضحه!      

پوزخندی زدم. بیشتر خودم را در تن نرم کاناپه راحتمان فشردم. 

- واضح تر لطفا!    

 صدایش جدی شدآنقدر که دست هایم یخ بست. 

- امروز ساعت چهار بیا شرکتم.      

منظورش همان برج مسخره اش بود. دوباره می خواست آن را  به رخم بکشد.  نوک موهای بلندم را دور انگشتانم پیچاندم.

- توکارداری؛ من چرا بیام؟  

 تمسخر آمیز گفت:

- اها یادم رفته بود کرایه ها گرونه!   

بی خیال جوابش را دادم.

- آره دیدن تو اونقدرم ارزش نداره!    

سکوت کرد. کنایه ام، حرصش داد. نکندبه خاطر تو خطاب شدنش بود. به هر حال به جهنم! 

- خودم میام دنبالت آدرس و بفرست!

  تماس را قطع کرد. نگذاشت مخالفت کنم. صدای قل قل خورشت خوشمزه ام از آشپزخانه نقلی امان باعث شد تند از جای برخیزم. لبخندی زدم. حالا این خانه را با کسی شریک بودم . شاید تنهایی رفته است. 
***** 

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @زری بانو

@ماهی بنفش خوشگل سفره @nura_savagelove @سرکه @حنا در محلهی شنگول @Atenaa @آیلار مومنی

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • هاها 5
  • غمگین 1

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت دهم 

 

کمی از خورشت را مزه کردم. خوشبختانه قرار است؛ آبرویم حفظ شود. ظرف خورشت را روی میز ناهار خوری چوپی فرسوده امان گذاشتم. برنج، بشقاب و بقیه چیز ها را روی میز چیدم. روی صندلی نشستم. که صدای جیر جیر پایه هایش روی اعصبابم رفت. باید همین روزها به سمساری می فروختمشان.

دایی بعد از شستن دست، پشت میز نشت. چال های با نمکش از پشت ته ریش های سفیدش بیرون افتاد.

_ بَه بَه دختر ما ببین چی کارکرده!    

دیس برنج را به دستش دادم.

_دایی بکشید! ببخشیدکه نتونستم سوپ و دسر حاضر کنم؛ وقت نبود.          

از دستم گرفت و مشغول پر کردن بشقابش شد. بخار از روی غذاها بلند می شد. احساس می کردم دوباره رنگ زندگی به خانه بازگشته است. آخر با رفتن مادر دیگر شوقی برای پختن غذای گرم نداشتم. گه گداری از فرط گرسنگی آشپزی می کردم. 

_ صبوحا جان! خیلی زحمت کشیدی؛ همینم عالیه! 

  به خورشت جا افتاده و تیره اشاره کردم. 

_ بفرمایید!       

بعد از او من هم بشقاب گل سرخ چینی ام را پر کردم. درست بود قدیمی و به قولی از مد افتاده بودند ولی حس قشنگی به آدم می دادند. یادم باشد در آینده از این ها یک دست به خانه بالاشهری ام ببرم. لبان صورتی ام از رضایت لبخندی زد.

اولین قاشق را نخورده بودم که سوال دایی باعث شددر گلویم گیر کند.

- مدرسه یا دانشگاه نمیری؟ هنوز هیجده سالته!  

تند بطری دوغ را بدون اینکه تکان دهم. باز کردم و در لیوان شیشه ای ریختم. سرکشیدم. سرفه های مکرری کردم تا راه نفسم باز شم.

- خوبی صوبحا!؟ صورتت قرمز شده.    

با دستم اشاره کردم که خوبم؛ حالم که جا آمد گفتم:

- من بعد دیپلم دیگه دانشگاه نرفتم.

دایی اخم کرد. 

- چرا؟ تو باید درس بخونی!      

سرم را پایین انداختم روی سفره سفید میز، خط های فرضی کشیدم.

- کنکور من با مرگ مامان همزمان شد؛ بعد اونم که حدود چند ماهه دنبال بابا بودم. دیگه نتونستم دوباره بخونم.        

 اخم های دایی خبر خوشی نمی داد.     

- چرافتادی دنبال اون نامرد؟

- تا حقم و بگیرم      

دایی سکوت کرد. دیگر چیزی نگفت. نمی دانم با من موافق بود یا از دستم رنجیده بود.

 ******

دکمه های پانچی کت جینم را که تا بالای زانو بود؛ همانطور که از پله ها پایین می آمدم، بستم. دم اسبی موهایم را در پشت یقه کت فرو بردم. شال مشکی ام را درست کردم. نمی دانم چه طور آمده بود؛ من که آدرسی برایش نفرستاده بودم.  به دایی گفتم، یکی از دوستانم است اما دروغم را متوجه شد.

از حیاط رد شدم. به کوچه باریکمان قدم نهادم. ماشین بنز، جلوی در پارک  شده بود. ایندفعه خودش پشت فرمان بود. از شیشه های دودی و مشکی زیاد هم مشخص نبود. لب هایم را روی هم فشار دادم. به خاطر صورت بی آرایشم کمی اعتماد به نفسم پایین آمده بود. البته زیبایی من، هنوز نیازی به این چیزها نداشت. آستین های کت را بالا دادم. کنار ماشین ایستادم. شیشه را پایین داد.

- بشین دیگه!        

دست هایم در آغوشم گره زدم. با تعجب ادامه داد:

- نکنه توقع داری در و برات باز کنم؟!    

سکوتم نشانه رضایت بود. کلافه سری تکان داد. پیاده شو و در شاگرد را برایم گشود.

- حیف که با یک آدم جنتلمن طرفی !            

در سکوت نشستم او هم نشست.  نچ نچی کرد.

- نمی دونم چرا دارم برای تو همچین کارهایی می کنم!؟    

 خندیدم. 

- سلام!    

  ابروهایش بالا پرید. 

- بَه سلام! چه عجب صدای شما رو هم شنیدیم!      

 سکوت کردم. دوباره کت و شلوار تنش بود. انگار از شرکت آمده بود. داخل ماشین عطر خوبی داشت. عطر مردانه ای بود که از او برمی خواست. 

- شاید چون خواهرتم !  

 با تعجب نگاهم کرد.        

- چی گفتی!؟  

دستم را درجیب هایم فرو کردم.

- گفتی چرا داری اینکارا رو می کنی؛ منم جوابت رو دادم.

همزمان با پوزخندش، استارت زد.

- اشتباه نکن من هیچ وقت تو رو خواهرم نمی دونم!    

  دست هایم درون جیب، مشت شد. ماشین را حرکت داد. 

- حالا می بینیم داداش بزرگه!        

چون می دانستم حرص می خورد؛ از قصد این جمله را گفتم. بر خلاف انتظارم چال های زیبایش را به نمایش گذاشت. چرا حالت صورتش آشنا به نظر می رسید؟ 

- داداش! این داداشت قراره خیلی اذیتت کنه!    

از محله خارج شد و وارد اتوبان امام عالی شد. سعی کردم؛ به حرف هایش بی تفاوت باشم. 

- من رو کجا می بری؟  

دستی به موهای  پرپشتش کشید. بایک دست رانندگی می کرد. قدش تا سقف کوتاه ماشی می رسید. 

-نترس! زنده می مونی .

  چشمان میشی ام گرد شد. از او بعید نبود. انگیزه خوبی برای کشتن من داشت. اگر صبوحایی نباشد؛ ثروت مسعود خان تماما برای خودش می شود.

- چی گفتی! 

 

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @زری بانو

 @arabely3344 @reyyan @Atenaa

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 4
  • غمگین 3

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

 

لب‌هایش را روی هم فشرد تا خنده‌اش را قورت بدهد؛ بدتر چال‌های با نمکش فرو رفت. با تخسی ادامه دادم:

- با اینکار‌هات  نمی تونی من رو بترسونی!  

 زیر چشمی نگاهی گذرا به من کرد. پایش روی پدال گاز گذاشت. در اتوبان بودیم. می‌توانست هرچقدر می‌خواهد تند برود؛ اماچون داخل شهر قرار داشت؛ اگر از حدی پرسرعت تر می‌رفت، باز هم جریمه می‌شد. البته اگر برایش مهم باشد. محکم به صندلی راحت بنز چسبیدم. کمربند ایمنی‌ام را بستم. 

- دیوونه شدی؟             

در حالی که یقه مرتبِ کت و شلوارش را شل می کرد؛ با نیشخندی گفت:

- یکی اینجا ترسیده!  

 خواستم جدی باشم ولی نیشم باز شد. نمی دانم چرا کارهایش برایم مسخره به نظر می‌رسید. 

- بچه شدی !    

یکدفعه سوالی به ذهنم آمد؛ که از چه زمانی برایم تو شده است؟ از اتوبان خارج شد. در محله‌ای پارک کرد. به سمتم برگشت. خیره ام شد؛ که ناگهان اخم کردم. دلیل رفتارش را نمی‌فهمیدم. دستی بر گردنش کشید. 

- الان چرامن رو آوردی اینجا!؟    

 بی توجه به من مشغول باز کردن دکمه کتِ خوش‌دوخت برندِ ایتالیایی‌اش شد. خم شد و آن را خیلی با احتیاط در صندلی عقب جا داد . با خم شدن او، در جایم جمع شدم. وقتی متوجه عکس‌العمل من شد؛ پوزخندی زد.   

- نترس من کاریت ندارم!            

نیشخندی تحویل‌اش دادم. 

- نیاز نبود بگی! به هر حال داداشمی!    

اخم هایش، جدی ترش کرد. 

- هرجور حساب کنی من برادرت نیستم.

گستاخ نگاهش کردم. 

- مهم نیست! من می خوام که داداش باشی!            

  ایندفعه خندید. صاف نشست. 

- وایسا ببینم!  این دیکتارتوربازی‌های تو من یاد فریبا می اندازه.             

با دقت از نوک پا تا فرق سرم را از نظر گذراند. دستپاچه شدم. او همچنان گفت:

- حالا که می بینم ....      

صدای شاکی ام حرفش را قطع کرد.

- من شبیه اون نیستم!      

 با تحقیر نگاهم کرد. 

- راست میگی اون خیلی بدتره!      

در سکوت نگاهش کردم. سر برگرداندم از پشت شیشه های دودی، کلافه به عابران که در غروب برای گردش به خیابان آمده بودند؛ زل زدم.

- نمی خوای حرف‌هات رو بگی؟

 به سمتش برگشتم. در سکوت و با چشم های ریز شده به من زل زده بود. صدای آرامش به گوش رسید.

- نمی دونم چرا دوست دارم؛ تو رو هم مثل بقیه چیزهام داشته باشم؟        

متعجب نگاهش کردم. ادامه داد:

- شاید چون زیادی نفرت‌انگیز و دست‌ نیافتنی هستی! انقدر شیرین به نظر می‌رسی!     ‌

از حرف هایش شگفت زده بودم. با خشم در حالی که با قفل بسته در کلنجار می رفتم گفتم:

- هیچ وقت از این هوس‌ها نکن؛ چون گوشت من زیادی برای دوست‌ داشتن، تلخه!               

حیران، دستم روی در خشک شد. با ابروهای مردانه گره گرده‌اش، دوباره استارت زد. ‌

-من می‌خوام پیاده شم!                

بدون اینکه نگاهش را از روبه رو بگیرد گفت:
 

-باید بعضی چیزها رو نشونت بدم!    

ويراستار: @زری بانو

ناظر: @melika_sh

@سوران @dark_silence @Darya_22 @Gh.azal @Ghazal @F. Naseri @Kosar.rr @A s R ᴀ @Abigail  @reyyan @NAEIMEH_S @Atenaa @arabely3344 @Narges.Sh @-Madi- @-ashob- @-Tehyan- @اوپاکاروفیل @banouyehshab @Banoo.Alashi @Bhreh_rah @آیلار مومنی@A_N_farniya

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

 

دوباره راه افتاد. محله‌ها را یکی-یکی پشت سر گذاشت. سکوتم به خاطر فضولیِ بیش از اندازه‌ام بود؛ وگرنه غوغایی به پا می کردم که پیاده شوم. نمی‌دانم چرا به عماد چنین اعتماد کرده‌ام و خودم را دست او سپرده‌ام؟ رو‌به‌روی شرکت مجلل و سی‌طبقه اشان ایستاد. پیاده شد. 

- کلا دوست داری اینجا قرار بزاری؟ آخرهم که از اینجا سردرآوردیم.                 ‌‌

صدای تک خنده اش به گوش رسید. 

- من خودم دوس دارم تو رو ببرم خونم، ولی خانم کوچولو، زیاد عجله نکن!      

 درحالی که ابروهایم از وقاحتش بالا رفته بود؛ زیرلب فحش‌اش دادم. ادایش را درآوردم.

- خانوم کوچولو عجله نکن!  مرتیکه!    

زودتر از من راه افتاد. چون پشتش بودم؛ مشتم را گره کردم و فرضی بر بازوها و سرشانه‌های مردانه‌اش، در هوا ضربه‌ای واردکردم.  

 یکدفعه به سمتم برگشت. با دیدن من که دندان‌هایم از عصبانیت قفل شده بود؛ سری از تاسف تکان داد. صدایم را نشنیده بود؛ وگرنه مثل همیشه، از خنده پهن زمین می‌گشت. شاید هم عصبانی می‌شد. نمی‌توانستم؛ قاطع حدث بزنم.

- بیا دیگه!          

  پاتند کردم و کنارش ایستادم. نگهبان ها و حراست با دیدنش، به ردیف ایستاده بودند. وقت اداری شرکت تمام شده بود؛ فقط آن‌ها حضور داشتند. با خنده و متواضع، جوابشان را داد.

وارد ساختمان بلند و شیشه‌ای شدیم. درست در ورودی، لابی بزرگی که دکوراسیونی تماماً مشکی رنگ داشت؛قرار داشت. ‌

- چرا اینجا انقد سیاهه!؟    

  به سویم برگشت. نباید چنین صورتش جذاب جلوه می کرد؛ وقتی آنقدر بی احساس بود.

- شاید چون آدم‌هاشم سیاهن.            

برای جواب فلسفی عماد، تک ابرویی بالا انداختم. 

- من هنوز هم نفهمیدم، چرا اینجام!          ‌

به انتهای سالن، رسیده بودیم. در حالی که دکمه آسانسور را می فشرد؛ گفت:

- تو اصلا نمی دونی صبر چیه!        

وارد بالابر بزرگ شدیم. تصویر من و عماد در کنارهم روی آیینه های چهارطرفش افتاد. ترجیح دادیم به سمت در بایستیم. مقصد طبقه سی‌ام بود. نفسی عمیق کشیدم.

- تنها چیزی که من الان می فهمم اینه که؛ با یک مرد، تنهایی دارم به جایی میرم که هیچکسی نیست!              

البته در دلم، خودم را دلداری دادم که خدا است و کافی ایست. به سمت یکی از آیینه ها برگشت. دستی بر موهای لخت و مشکی‌اش ‌کشید. 

- میتونی همین الان هم برگردی!          

شاید خودش هم می‌دانست که من کله‌شق تر از این‌ها هستم که قصد برگشتن، داشته باشم. سکوت کردم. عدد سی در نمایشگر آبی رنگ، نشان داده شد. در‌ها باز شد. دوباره چیزی جز مبلمان اداری سیاه و گلدان‌های تزئينی، تیره و نقره ای رنگ به چشم نمی‌آمد. باید بعد از به دست‌آوردن سهم الارثم، یک فکری حداقل بر حال چیدمان این شرکت کنم.

به اتاق کار عماد که  قبلا هم یک بار رفته بودم؛ رسیدیم. تابلوی روی در که اسم مدیرعامل را نشان‌ می‌داد؛ روی اعصابم رفت. کلیدهایش را در آورد و در را گشود.

اول من را هدایت کرد تا وارد شوم. اتاقش هم عطر ادکلنش را داشت.  چون عصر بود و کم کم خورشید در حال غروب کردن، بود؛ فضا نیمه تاریک بود. لامپ های ال ای دی  اتاق را با ریموت روشن کرد.  به طرف پنچره بلند که از سقف تا کف، کشیده شده بود و از زاویه نیم‌دایره مانندش، کل پایتخت مشخص بود؛ رفتم. لبانم به لبخندی، گشوده شد.

 حالا می‌فهمیدم؛ چرا عماد، همیشه من را اینجا، دعوت می‌کند؛ چون زیادی به انسان احساس قدرت می‌‌بخشد. کنارم ایستاد. دست هایش در جیب شلوارش بود. خیابان ها و کوچه‌‌هایی که از چراغ‌ها و نورهای مصنوعی روشن شده‌ بود؛ حالم را خوب کرد. من عاشق شب های تهران بودم. تابلوهای تبلیغاتی، ماشین های لوکس که مشغول دورزنی در سطح شهر هستند، رستوران ها و فروشگاها‌ی مدرن،  واقعا دوست داشتنی بود. ‌

- تو‌ هم مثل من عاشقِ  این منظره‌ای؟        

صدای مردانه‌ی عماد بود. بدون اینکه چشمان میشی‌ام را از چشم‌انداز جذاب عصرگاهی بگیرم؛ گفتم: 

- منظره هم خوبه ولی من عاشق شبم!

با لبخندی، نگاهم کرد. ساعت گردی که روی دیوار، آویزان شده بود؛ باعث شد برای نگران شدنِ  دایی، پریشان شوم. البته اگر برایش مهم باشم. 

 

- مسعود‌هم همیشه آسمون شب رو دوست داره.          

بی توجه به پاسخش، کلافه موهایم را درست کردم. خیلی‌ دیروقت بود. عادت داشتم؛ قبل از غروب خانه باشم.

- نمی‌خوای بالاخره نشونم بدی!      

نفسی کشید که پیرهنِ گرانبهای سفید رنگش با حرکت سینه اش، بالا پایین شد. 

- نمی دونم واکنشت چی می‌تونه باشه؟ ‌

دستش به سمت جیب شلوارش رفت. کیف پول چرمیِ کوچکی درآورد. از درون آن کارتی، بیرون کشید و رو به رویم گرفت.  با دیدن نام خودم، فهمیدم؛ همان کارت اعتباری است که به مسعود پس داده بودم. اشاره‌ای به آن کردم.

- این دست تو چیکار می‌کنه؟!    

پوزخندی‌ زد. كارت را روی میزِ کارش که از چوبِ  راش مرغوبی، ساخته شده بود؛ گذاشت. مادرم عاشق این نوع چوب بود، همیشه‌ می‌گفت:

- این‌ها بهترین‌اند! 

برقِ میز، چشم آدم را می‌زد. چرا باید همه‌چیزِ اینجا، عالی‌ترین باشد؟!      

دستی بر لب هایش کشید. به آسمان بدون ستاره شهر، نگاه کرد.    

- اصلا می‌دونی تو این حسابت چقدر پول داری؟                

با دهان باز فقط به اعداد درج شده روی کارت نگاه کردم. اصلا از حرف هایش سر درنمی‌آوردم.

- منظورت چیه؟                      

خودش را روی صندلی میزش، انداخت. 

- این یعنی خیلی پولداری!

 

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @زری بانو

@reyyan @F. Naseri @Hony.m

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • غمگین 1

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

 

چند‌ قدم نزدیکش شدم. دوباره صبوحای بی‌اعصاب شده بودم. 

- خیلی واضح منظورت رو بگو! دیروقته من...

ناگهان از جایش بلند شد. قد بلندش، زبان درازم را کوتاه کرد. بی‌توجه به سمت لبتاپ روی میز خم شد. آن را روشن کرد و وارد فایلی شد. روی آن کیلک کرد. صفحه نموداری پر از اعداد و ارقام و جدول  روبه رویم باز شد. چند دفعه پلک زدم اما هنوز چیزی نمی فهمیدم. با نیشخندی، گردنش را خاراند و سرش را به یک طرف خم کرد!   ‌
- قبل هر چیز باید بگم آدمی به بی خیالی تو، عمرم ندیدم!              

چشمانم نزدیک بود از حدقه در بیایند. 

- چی!؟                  

 با ابرو به صفحه روشن رایانه اشاره کرد. 
- این ها گردنش مالی این هیجده‌سال حسابتِ!          

 با شنیدن حرفش بیشتر خم شدم و نزدیک بود دیگر مژه های بلندم به مانیتور بخورد؛ ولی من خیلی کم تجربه تر از این‌ حرف ها بودم تا متوجه‌اشان شوم. اصلا هدف عماد چه بود؟ جدی تر ادامه داد: 

- تو این چند سال، چندین بار ملیارد‌ها پول وارد کارت شده و بعد برداشته شده!      

  این دفعه نزدیک بود وارد حلق عماد شوم. همیشه عادتم همین بود. برای اینکه به چیزی دقت کنم، به آن زوم می کردم و نزدیکش می شدم.   نگاهی به چهره بی خبر من انداخت.  

- فاصله رو رعایت کن!        

  به خودم که آمدم در وضعبت بدی ایستاده بودم. مماس با عماد بودم. 

- ها!  

 با انگشت اشاره اش به پیشانی‌ام فشار وارد کرد و مرا عقب‌تر هل داد. چرا می‌توانست مرا تنها با یک انگشت جابه جا کند؟ از خودم خجالت کشیدم در دل گفتم: ‌

- اُف  بر تو صبوحا!  

ولی برعکس احوال درونی با جبهه گیری، خیلی گستاخ  دستی برکمرم زدم. 

- مواظب باش خدای نکرده؛ یک وقت به گناه نیفتی!   

در حالی که خسته چشمانش را ماساژ می‌داد خندید. 
- من باید تو رو یه روز قرض بگیرم؛ فقط اینجور غر بزنی! یکم بخندم!        

دهانم قفل شد. فکر کنم باید دکترای بستن دهان را با گفتن کلمات عجیب،  به این مرد تعلق گیرد. سکوتم را که دید؛ نشست. 

- خب داشتم می فرمودم!      

پشت صندلی‌اش ایستادم و به صفحه نمایشگر خیره شدم. ادامه داد: 

- تو اصلا هيچ شکی به خاطر این پولای بی حساب کتاب نکردی؟      

- من هیجده سالمه!            

ایندفعه او متعجب شد. انعکاس  ابروهای بالا پریده اش را روی صفحه سفید لبتاپ دیدم.  

- خب ! ‌

- من تا همین سال پیش از این کارت خبر نداشتم و به اسم مادرم بود. بعد تولد هفده سالگیم به اسمم کرده بود.    

لحنم غم انگیز شد همچنان گفتم.

- مامان موقع مرگش بهم داد و گفت:

- پدرت تو این برات پول می‌ریزه. من هیچ وقت ازش استفاده نکردم تا خودت بزرگ بشی و انتخاب کنی باهاش چیکار کنی.        

عماد با مکثی پرسید:

- خب تو چیکار کردی؟    

  آب دهانم را قورت دادم تا بغض مزاحمم از گلویم رفع زحمت کند. بدتر عطر گریبان عماد نیز مهمانِ مشامم شد. چون درست عقب او ایستاده بودم و با توجه به قد کوتاهم با اینکه او روی صندلی چرمی نشسته بود، فقط کمی‌ از سرش بالاتر بودم. او نگاهم نمی کرد. فقط گوش می داد. 

- خب من قسم خوردم تا بابام رو پیدا نکنم؛ بهش دست نزنم! وقتی ام که مسعود و پیدا کردم دیدم بهتره کل دارایی هاش رو داشته باشم نه فقط یک حساب مسخره بی ارزش رو!           

- به خاطر همینم هیچ وقت نرفتی حداقل  یک موجودی بگیری! واقعا خیلی سهل انگاری!      

پوزخندی به حرفش زدم. منظورش از سهل انگاری همان ( احمق) خودمان بود.

- چند بار خواستم بگیرم؛ ولی اون قسم مسخرم نذاشت. می‌دونی یکی از عادت های بدِ من، وفاداریه!  حالا می تونه هرچی باشه به آدما، به قولام!   اگه بشکنمشون؛ چنان عذاب وجدانی میگیرم که نگو!    

   پوفی کلافه کشیدم موهای لختم را در زیر شال فرو بردم. دوباره شاکی گفتم:

- فکر کنم زندگی قبلیم، یک سگ بودم! قشنگ اخلاقم همونجوره!        

با بالاپایین شدن و شانه‌های پهن عماد، تازه فهمیدم؛ ریز ریز مشغول ریسه رفتن است. من را بگو برایش درد و دل می کردم. اصلا چرا برایش توضیح دادم! چرا این همه مزخرفات گفتم؟  عصبانی موهای پرپشتش را کشیدم. 

- چرا می خندی الان!؟    

 با این حرکتم جدی شد. فکرکنم زیاده روی کرده بودم. یکدفعه به سمتم برگشت. تیله قهوه ای چشمانش خیلی سرد شده بود. این یعنی پایم را ازگلیمم دراز تر کرده بودم. دستم را تند از سرش دور ‌کردم.

- تو چی کار کردی!؟    

سعی کردم؛ موضوع را عوض کنم. 

- راستی اون جدول چی رو نشون میده؟

  با تهدید انگشتش را بالا آورد.

- بهت خندیدم روت باز نشه؟ من تو زندگیم به دوتا چیز خیلی حساسم یکی‌ایش موهامه!          

 سعی کردم کوچه علی چپ را بگیرم. نگاهم را از آن چهره ترسناکش گرفتم. خودم را کنترل کردم تا نپرسم؛ دومین چیز چیست؟ فقط لبم را گاز گرفتم.

- داشتین می فرمودین!  

موها‌یش را که به خاطر آن حرکت وحشیانه من، بهم ریخته‌بود؛ درست کرد. سخنانش را از سر گرفت: ‌

- خلاصه، به هردلیلی متوجه این تراکنش مالی نشدید!  خب باید بگم این پولشویی زیبا، یک گوشه ای از کارهای بابات مسعودِ!  

-چی؟!  پولشویی!؟      

این صدای جیغ مانند من بود که در اتاق طنین انداز شد.

 

ناظر: @melika_sh

ویرایش: @زری بانو

@reyyan @Y...asna @Gh.nejati @Gh.azal @banouyehshab @Elaha @hadise @M.gh @Yas_82515 @F. Naseri @Hony.m @آیلار مومنی @Narges.Sh @ببعی معتاد @بوقلمون

 

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 6

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت چهاردهم

 

خواست دهان باز کند و چیزی بگوید که گوشی‌ام به صدا درآمد. از کیفم در‌آوردمش. تماس را برقرار کردم.
- بله!

- سلام صبوحا؛زود خودت رو برسون! دایی‌ایت رو بردن بیمارستان.            

خاله خانوم بود که با لحنی مضطرب این جملات را به زبان آورد.  انگار قرار بود امروز فقط از تعجب چشمانم از حدقه بیرون بزنند.

- چرا! 

- نمی دونم؛ یکهو حالش بد شد. اومده بود، دم در خونه من.  شماره تو رو نداشت. نگران بود. تو کجایی !؟          

  آب دهانم را قورت داد. تند گفتم: 

- الان میام.  کدوم بیمارستان ؟ 

- فک کنم بردنش ولیعصر!              

  با دستم به عماد اشاره کردم تا بلند شود.

- باشه؛ الان خودم رو می رسونم.

بدون اینکه منتظر خداحافظی‌اش باشم؛ تماس را قطع کردم. دایی حالش چه طور بود؟ چه اتفاقی برای آن مرد بیچاره که تازه امروز طعم آزادی را چشیده بود؛ افتاده بود؟

به سمت عماد برگشتم؛ حیران، هنوز نشسته بود و مرا که مثل مرغ سرکنده شده بودم؛ می‌نگریست. 
-پاشو منو برسون بیمارستان!          

  بی توجه به من، به تلفن روی میز اشاره کرد. 

-زنگ بزن تاکسی تلفنی!  اشتراکتمون هم نوشته شده اوون بغلش.        

انقدر اعصابم خورد بود که همین کیف درب و داغونم را سرش می کوفتم. آن از قضیه پولشویی کارتم و این هم حال‌خرابی دایی که دستپاچه‌ام کرده بود. 

- چی میشه؛ اگه من رو برسونی!؟

 با شیطنت خندید. چشمانش برق زد. 

- یکم التماس کن!                              

لبانم را گاز گرفتم. کیفم را محکم از بندش گرفتم.کمی تاب دادم  و خواستم به شانه ام بندازم؛ چون نزدیکش بودم، به سرش خورد و دوباره موهایش خراب شد. به قیافه عصبانی اش قهقه ای زدم. 

- مدیونی فکر کنی؛ عمدی بود! آخ یادم رفته بود؛ شما به زلفات حساسی.

خواستم بروم اما دستم را کشیده شد. عماد بود که  حالا از جایش برخاسته بود. 

- وایسو با هم میریم!            

ساکت ایستادم. اصرارم برای رساندنم،  این بود که در بیمارستان راجب  قضیه گردش مالی حسابم، از او  بیشتر بپرسم.  کلافه دوباره موهایش را درست کرد. لب هایم را روی هم فشردم تا خنده ام را کنترل کنم.  زیر لب چیزهایی می گفت که من متوجه نشدم. کلیدش را برداشت و کیف سامسونتش را هم به دست گرفت و لبتاب را خاموش کرد. کنارم ایستاد .

- خب بریم!            

با چشمانی ریز شده پرسیدم. 

- لبتاپ رو  با خودت نمی‌بری؟ اینجور که معلومه اطلاعات پیچیده زیادی توشه!        

در حالی که آستین های پیراهن مردانه اش  را درست می‌کرد؛ یک ابرویش را بالا داد. هواپیمایی از آسمان شهر پشت سرش گذشت.

- دیوونم؛ هر روز ببرم  و بیارم !                

کلافه پاشنه کفش آل استار قرمزم را به زمین کوفتم. نیشخندی زدم. او با ریموت، فضا را خاموش کرد. با سرزندگی جوابش را دادم.

- اون که حتما هستی!  فقط چرا اون سامسونت، همیشه  کنارته؟ واقعا برام سوالِ ؛ چی توش میزارین؟                

عماد صندلی چرخ دار را پشت میز هل داد، به سمت در رفت. 

- اون فقط برامنِ! منم یه نفرم؛ یعنی چی میزارین!؟

پشت سرش راه افتادم از اتاق خارج شدیم. در را قفل کرد. سعی کردم سوالم را براب او تفهیم کنم.  دستانم را در هم گره کردم و به بازی‌اشان گرفتم. در تاریکی روشنی سالن من و او تنها بودیم. 

- منظورم؛ همه رئيسان.    

سرش را پایین انداخت و خندید. تکه از موهایش روی پیشانی‌اش افتاد به خاطر خرابکاری های من از حالتش خارج شده بود، حال فهمیدم؛ چرا انقدر روی آن ها غیرتی می‌شود. چون اگر از کنترلش خارج شوند؛  زیادی از حد، خواستنی‌اش می کنند.

- الان تمام دغدغه ات اینه! کاش یه ذره ام برای  اون کارت کنجکاوی داشتی؛ می رفتی و چک می کردی!        

 این صدای لرزان، ناشی از خنده اش بود که به گوشم رسید. ناراضی  به اطراف نگاه کردم.  نمی خواستم چشمانش را ببینم. 

- باز شروع کردی!  نمی دونی؛چقدر سخت بود که خودم  رو کنترل کنم و قولم رو نشکونم.

- آره؛ تو راس میگی!

بی توجه به من سمت آسانسور رفت و دکمه‌اش را فشرد. قدم تند کردم. دکمه های  پانجی  و آهنی کت جینم در جایشان لغزیدند و صدا دادند. سایه ام از روی صندلی‌های شیک محل انتظار، رد شد.  

- وایسو منم بیام!                  

  در آسانسور گشوده شد، داخل شدیم.  با اصرار بیشتری گفتم: 

- حالا واقعا چی توشه!        

بی حوصله دستی به پیشانی‌اش کشید.

- شمش طلا؛ راضی شدی!            

  با تمسخر دستانم را در بغلم گره زدم. آیینه، درون قلبش ما را جاداده بود و با سخاوت و به زیبایی تصویرمان را نشان می داد. آهنگ ملایمی پخش می‌شد. 

- سرکارگذاشتی!؟ اصلا نگو؛ به درک !              

عماد در حالی که به کفش های براق و تمیزِ چرمی‌اش چشم دوخته بود؛ زمزمه وار، جواب داد:

- توش مدارک و این چیزاس؛ برای قرداد‌هایی که می‌بندم.      

لبخندی زدم؛ دستم را درون جیب هایم بردم. شانه هایم را بالا دادم. در تصویر آیینه نگاهش کردم. 

- چرا واسه من توضیح دادی؟                  

نوک کفشش را به زمین زد. هنوز نگاهش روی زمین بود. 

- چون پرسیدی.              

نیشخندی زدم؛ شانه هایم را پایین دادم. 

- شاید چون دوس نداری؛ ازت دلخور شم!            

عصبی سرش را بلند کرد و خیره‌ام شد. سعی کردم؛ در عمق سیاهچله چشمانش، زندانی شوم.  اما او اجازه نداد و  تند؛ به حالت قبلی برگشت. صدایش تهدید بار تشر زد. 

- صبوحا! خیالبافی نکن!  

@reyyan @-Madi- @Narges.Sh @آیلار مومنی @sogand-A

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 6

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 

پارت پانزدهم 

 

گوشه لبم بالا رفت، چال جذابی که گوشه پایین لبم داشتم، نمایان شد. اعداد روی صفحه نمایشگر، کوچک و کوچک‌تر می‌شد.  پانزده، چهارده، این چرخه پایین آمدن طبقات، تا طبقه همکف ادامه داشت.  با مسخرگی سخنانی که عصر در ماشین زده بود را برای خودش تکرار کردم. 

- دوست دارم، تو ام مال من بشی!          

خنده ای‌کردم و جدی شدم.

-بابام بود اونا رو بهم میگفت!                  

عماد از آیینه خیره ام شد. چرا نمی‌خواست رو در رو باشد؛ نکند برق تیله های میشی‌ام  آزارش می‌داد. 

 

- الان  میخوای به خاطر اون حرف، خودت و بندازی بهم!          

 چنگی در موهایم زدم و درون شالم بردم. دایی در بیمارستان بود و  من مشغول سر و کله زدن  با این موجود عجیب غریب بودم. 

- فعلا که با قضیه پولشویی،  شما چندسالیه همه گناهاتون و  انداختید سرِ من! الان من  رو دستگیر میکنن؟                      

 بدون اینکه گردنش را بچرخاند با گوشه چشم نگاهم کرد. مطمئن گفت: 

- آینده بیشتر می‌فهمی!  فقط می‌خواستم متوجه شی؛ بابات اصلا آدم خوبی نیست.  

- زحمت کشیدی !  من خودم این رو با پوست وگوشتم حس کردم.          

 این صدای تمسخر‌بار من بود که با نوت‌های آرامشبخش موسیقی که پخش می‌شد در هم آمیخت. انگشتم را گاز گرفتم ؛ هر موقع که دل نگران می‌شوم، اینکار را می‌کنم. دوباره ادامه دادم:

-الان میریم پیش داییم؛  بعدش، حتما  قضیه پولشویی رو برام تعریف کن!

بالاخره حرف G  را صفحه نمایشگر نشان داد. این یعنی به  طبقه همکف رسیده بودیم. از آسانسور  خارح شدیم و به سمت  ماشین که  کنار پیاده روی زیبا و پر از کاج های تزئينی، پارک شده بود؛ رفتیم.

-دستور دیگه‌ای نداری؟    

عماد این را گفته بود و با رسیدن کنار بنزش در را گشوده بود و نشسته بود. این دفعه خودم به سمت صندلی شاگرد رفتم  و نشستم. 

- نه ‌!    

  پاهایم را در هم قفل کرد و سفت نشستم نمی دانم شاید از سرعت راندنش ترسیده بودم. لحن تمسخر آمیزش به گوش رسید. 

- تو یک دیوونه‌ای!

- خوبه؛ قرارِ خوشت بیاد!                

  بی توجه به او که استارت زد، ناخن‌های بلند سوهان کشیده‌ام را نگاه کردم.  پوزخندی زد. راه افتادیم . چنارهای قدیمی و سرسبز خیابان همه جا را سایه انداخته بود. ترافیک هم در این ساعت شدید بود. همه به خانه‌‌هایشان بر‌می‌گشتند. صدای موتورهایی که زیرکانه از لابه لای ماشین‌ها عبور می‌کردند و زودتر خود را از ترافیک خلاص می‌کردند؛  هم به گوش می‌رسید.  عماد مشکوک به سمتم برگشت؛ در که حالی دستش روی فرمان بود،  خیلی جدی پرسید: 

- الان این رفتارات یعنی چی؟      

نمی‌توانستم نگاهش کنم، چشمم را بوتیک شیک برند کیف و کفش خارجی، گرفته بود. به زودی تمام آن‌ها را با یک اشاره خواهم خرید. 

- خب چی میشه؛ اگر   من یک درصد،  مخ تو رو بزنم؛ به نظر پل خوبی برای رسیدن به آرزوهام هستی! 

 

قیافه‌اش را نمی توانستم ببینم؛ اما حتما خیلی شوکه شده بود که انقدر مکث کرد. یکدفعه، تک خنده‌ای کرد. 

- ممنون که انقدر روراستی! حداقل میگی قصدت سواستفاده‌است.    

 سکوت کرد؛ بعد دوباره گویی که مچ من را گرفته باشد، گفت:

- مگه من برات داداش نبودم؟                

ماشین ها دوباره راه افتادند و اما هنوز تردد خیلی روان نشده بود؛   اینبار یک برند لوازم آرایشی در دید رسم بود. چشمانم را ریزکردم تا از این فاصله محصولاتش را بهتر تشخیص دهم. چند عابر مزاحم  روبه روی مغازه مشغول تماشا بودند؛ نتوانستم خوب ببینم ؛ کلافه به سمت مرد کنار دستیم برگشتم. بی‌اعصاب به صفحه گرد ساعت مچی رولکسش خیره بود و با انگشتانش روی فرمان چرمی ضرب گرفته بود.  گوشه لبم را بالا دادم. 

- شایدچون میدونم قرار نیست؛ گول بخوری. ‌خب؛ نظرت چیه؟            

 گنگ به سمتم برگشت. 

- در مورد چی!؟

 دختر بچه گل فروشی، کمی جلوتر شیشه ماشین‌ها را می‌کوبید تا کمی پول دربیاورد. بعضی ها هم پول یک سال کار او را  در این گوشه خیابان، فقط برای یک رژلب خرج میکردند. در یک شعاع کوچک چند متری  چقدر تفاوت طبقاتی  وجود داشت! خندیدم. با انگشتم به سرش اشاره کردم
- مخت دیگه؛ بزنمش!؟   

ناظر: @melika_sh

@F. Naseri @roya @Ryoma @Red_girll @reyyan @Reyhaneh_ghadiri @Me @M.gh @medya_skni @Mehrang @Gh.azal @Ghazal  @NAEIMEH_S @جانان بانو @sogand-A @Elaha @-Madi- @آیلار مومنی  @rahil_ap

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 6

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

 

چشمان عماد دوبرابر شد؛ شاید این همه پررویی من را درک نمی کرد. بوق خودرو‌های پشتی نشان از هشداریشان برای حرکت بود. عماد کلافه دوباره راه افتاد، با چند شاخه شدن مسیر، از حجم ترافیک کاسته شد و حالا او روان  می‌راند.    

 بدون اینکه چیزی از تعجبش کاسته شود؛ فرمان را چرخاند و داخل اتوبان شد. اصلا خودش هم نمی‌دانست کجا می‌رود. من اصلا به او آدرس بیمارستان را نداده بودم. ناخودگاه سمت خانه من می‌رفت. 

- تو الان داری پیشنهاد میدی؟!      

دندان هایم را به نمایش گذاشتم، واکنشش زیادی با مزه بود. دهانش نیمه باز مانده بود و با دستش دستپاچه دنبال دکمه لمسی روشن کردن  کولر می‌گشت و نهایتاً آن را یافت و بعد  فشرد.  چشمکی زدم و سرم را بالا پایین کردم با ملایمت به حرف آمدم. 

- باشه؛ بابا هل نشو!                      

عماد یکدفعه تند و تیز نگاهم کرد که دهانم را بستم. وقتی عصبانی می‌شد ترسناک می‌شد. 

- بهتره جدی شی و از این  قضیه بیای بیرون !            

دستانم را در سینه ام قفل کردم. از رفتن روی مغزش لذت می‌بردم. پایش را دوباره روی گاز  فشرد. کلا انگار به آزاد راه و اتوبان علاقه خاصی داشت. 

- اگه نیام بیرون چی؟            

لحنش آرام‌تر شد. گویی می‌خواست من را بیدار کند. دنده اتوماتیک خود را عوض می‌کرد و اعداد روی نمایشگر سرعت، بزرگ‌تر- بزرگ‌تر می‌شد. 

- تو از هیجی خبر  نداری.        

با ذوق به سخن آمدم و پشت حرفش را گرفتم. یکی- یکی دیگر پراید‌ها و پژوها را پشت سر می‌گذاشت و بین آن‌ها لایی می‌کشید. سفت به صندلی چسبیدم به دست‌ فرمان خشنش، عادت کرده بودم. 

-  به خاطر همین هم تو رو میخوام؛  تو انگار از خیلی چیز‌ها خبر داری.  حاضری با من متحد شی؟        

ابروهای تیره اش بالا پرید، خندید. سرش را تکان داد. 

- متحد؟!

- آره.

با دقت جلو را نگاه می‌کرد و ماشین های دیگر برایش راه باز می‌کردند. سردی کلامش استخوان سوز بود. 

- من با دشمنم متحد نمیشم.      

از رو نرفتم با سرخوشی گردنم را خاراندم. 

- خب اونموقع باید مجبورت کنم.          

نیشخندی زد و پرسید: 

- چه طوری؟      

در حالی که به سفیدی خطوط مقطع جاده زل زده بودم؛ تند پاسخش را دادم. 

- همون گزینه اول؛  مخ زنی.      

 بی معطلی خندید و موضوعی را یادآوری کرد. 

- یکی از آشناهت داره تو بیمارستان جون میده؛   بعد تو اینجا این مزخرفات رو می بافی!          

 با شنیدن این جمله دوباره دلم لرزید. دایی بیچاره من خیلی گناه داشت. اخم ریزی کردم. 

- تو موضوع رو سخت می کنی؛ وقتی پا نمیدی، بگو نه! وسلام.                          

برای لحظه‌‌ای به سمتم برگشت؛ شاید می‌خواست چک کند که این حرف‌ها از دهن من بیرون آمده یا کس دیگری اینجا نشسته است. لحن کوچه بازاری‌ام، شگفت زده‌اش کرده بود. 

- برای تو، به همین راحتیه!؟          

 بی‌تفاوت به تابلوهای سبز رنگ راهنمایی  شهر،  نگاهی انداختم. داشت به طرف محله پایین شهر ما می رفت. بیمارستان هم همان اطراف بود.  عماد، ناخواسته درست می‌رفت. 

- آره؛ مگه چیه؟                     

کلافه نفسش را بیرون داد و چنگی به موهای حالت دارش کشید که سمج روی پیشانی‌اش ریخته بودند. لحنش پر از تاسف بود. 

- همه رفتارهات به خاطر اینِ که؛ هیجده سالتِ و  هنوز بچه‌ای ! ‌‌‌              

 پوزخنذی زدم. او زیادی جدی گرفته بود؛ اما من چیز‌هایی را که می‌خواستم  از این مکالمه دستگیرم شود؛  تقریبا به دست آورده بودم. او بی میل هم نبود؛ پس در آینده می‌شد رویش حسابی باز کرد.  کلمات در دهانم یخ بست؛ آنقدر که سرد و بی احساس بود. 

-  فراموشش کن! همه‌اش شوخی بود!    

 

@melika_sh

  • لایک 15
  • تشکر 1
  • هاها 6

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 

پارت هفدهم 

 

 ایندفعه عماد می‌خواست؛ این موضوع را کش بدهد. 

- اگه فراموش نکنم؟                          

دکمه مانتو‌ام را به بازی گرفتم. سرم را در صندلی راحت بنز جای دادم. عادی حوابش را دادم. 

- خب؛ اون موقع یعنی خوشت اومده!      

بعد پیروز‌مندانه تیله‌های میشیام را روی صورت حیرانش، چرخاندم و ادامه دادم:

- چی شد!؟ نکنه آره؟!                          

بی توجه به من سرعتش را کم تر کرد و خروجی اتوبان خارج شد وارد محله شلوغ و آشنای ما شد.

- تو چرا انقدر با من گرم میگیری؟! مگه چقدر من رو میشناسی؟

سوالش به جا بود؛ برای خودم هم پیش‌آمده بود. سرم را خم کردم. منظره بیرون دیگر مغازه‌های لوکس و برند نداشت؛ نانوایی بربری بسته بود و روبه روی فست فود و ساندویجی‌های فلافل، صف کشیده شده بود. 

- نمی دونم؛  احساس می کنم! خیلی ...              

زود میان جمله‌ام پرید. یعنی انقدر مشتاق شنیدن جواب بود؟  با چشم دنبال خیابانی که بیمارستان ولیعصر در آن قرار داشت می‌‌گشتم. 

- خیلی چی؟

 

لبم را از داخل گاز گرفتم. اسم شهیدان بالای خیابان را خواندم،  وقتی جست و جویم را دید سرعتش را بسیار آرام کرد. بعضی افراد محله مثل میوه فروشی که همیشه از او خرید می‌کردم با دیدن من درون ماشین گران قیمت دهانش باز مانده بود. ناخودآگاه شالم را جلوتر کشیدم و نگاهم را دزدیدم و به جلو خیره شدم. 

- امن به نظر میرسی..  عین یه دادش !       

- چی!؟ دوباره گفتی! 

دستم را جلوی دهانم گرفتم و خندیدم.

 - من هیچ  وقت مخت رو نمی زنم!  تو همین الان هم وا دادی! نیاز نیست!                            

هیچ کلمه ای به زبان نیاوزد. بادیدن اسم خیابان مدنظرم؛ با صدایی که از ته چاه در می‌آمد گفتم: 

- همین جا بپیج به راست!  

همانطور که مشغول وارد شدن به آن خیابان بود؛ نگاه غضب‌ناکی هم به من انداخت.      گوشه لبم بالا رفت. شاید وقتش بود از دلش در بیاورم؛ الته زیاد هم مهم نبود که دلگیر باشد. اما نباید هم زیاده روی می‌کردم. 

- چیه!؟ بهت برخورد؟ خب حقیقته.

فکر کنم از دلش در نمی‌آمد که هیچ؛ دستش بیشتر روی فرمان فشرده شد. صدای ساییده شدن کف دستش، روی روکش چرمی فرمان به گوشم رسید. دستم را روی دهنم گذاشتم تا خنده‌ام را مخفی کنم.

تابلو بزرگ و نورانی بیمارستان را بالاخره دیدم. چراغ‌های آبی و قذمز آمبولانس پارک شده روبه رویش؛ به دل آدم استرس وارد می‌کرد. در نزدیک ترین مکان پارک کرد. آسمان شب، شهرِ شلوغمان را سیاه تر و تاریک تر از از خود واقعی‌اش نشان میداد اما هنوز هم زیبا به نظر می‌سید. 

 

***
از پرستار خوش اندام با آن مقنعه سفیدش پرسیدم: ‌

- ببخشید دایی من رو آوردن اینجا؛         اسمش مهران جهانبخشِ.

زن از شیشه پذیرش فاصله گرفت. در ورق های روبه رویش مشغول گشتن شد. ‌

- برید بخش اورژانس.  

وقتی چهره سردرگم مرا دید با خودکارش به انتهای راهرو اشاره کرد.

- اون سمتِ.  

تند به  سمت جایی که نشان داده بود؛ رفتم. عماد هم که از وقتی که از ماشین پیاده شده بودیم؛  دوباره کتش را پوشیده بود و همراهی ام کرده بود. ساکت پشت سرم راه افتاد. مثل بادیگارها کنارم راه می‌رفت  و بعضی وقت‌ها  در راهروهای تقریبا تنگ که چند مرد به سمتمان می‌آمدند، با بالا گرفتن آن سامسونت مسخره‌اش و گذاشتن دست دیگرش، پشت سرم به عنوان حائل، بدون اینکه بدنم را لمس کند؛  راه را برایم باز می‌کرد. وقتی نیش باز مرا می‌دید؛ اخم می‌کرد و سرش را پایین می‌انداخت. خب من چه‌کارکنم؟ خودش خوبی می‌کرد؛بعد، انتظار داشت که بی‌توجهی کنم. حیف که من هیچوقت نمی‌توانستم به مردی مثل او بی‌توجه باشم. البته اهمیت دادن من  از نوع دوست‌داشتن  نبود، فقط  برای آزار دادن و سرگرمی بود.

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @melika_sh

@Mehrang

@Gh.azal @Damon.S_E @15Bita @Yas_82515 @Ghazal @Edna_b @Raha_yee @Faezhe @MMMahdis @sahar.1384 @S.malkzad @م_صمدی @ملیکا ملازاده @Soniya-Aslan @جانان بانو @medya_skni @hana @Haniew @NAEIMEH_S @Mhi. nevis @آیلار مومنی @sogand_g @soheila.p @sogand @Sara @Sahar_66    @m.azimi@sogand-A @e.m @M.gh

  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 4

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم 

بالاخره به قسمت اورژانس رسیدیم؛ البته با این فاصله زیاد،  اگر بیمار را می‌آوردند تا به این بخش برسد؛ در راه سه بار جان داده بود. حتما بیمار را از یک درب نزدیک و اختصاصی وارد می‌کردند.

خسته وارد شدیم. خط‌های افقی قرمز رنگ که روی دیوار‌ها و کف زمین کشیده شده بود؛ نشان می‌داد که به قسمت اورژانس رسیده‌ایم. با پرس و جو‌یِ دوباره، تخت دایی را یافتیم.

عماد یکدفعه ایستاد. من هم مثل او متوقف شدم. لب‌هایش را روی هم فشرد که چال های جذابش بیشتر خودنمایی کرد. ‌

- خب از این جا به بعد رو خودت تنهایی برو!      

من هم مثل او موافق بودم. با توجه به نفرت دایی از پدرم، حتما اصلا خوشش نمی‌آمد اگر می‌فهمید؛ من با عماد، پسرخوانده مسعود رفت آمد داردم. البته نمی‌دانستم دایی، عماد را می‌شناسد یا نه؟ اگر نمی‌شناخت هم، فکر‌های بدی راجب من می‌کرد.

دستم را به نشانه تهدید بالا آوردم و برای عماد خط و نشان کشیدم.  پرستاران با آن مقنه‌هایشان که تا جایی که می‌توانستند؛ عقبش داده بودند گاهی نگاهمان می‌کردند. به نظر من، بیشتر شیفته جذابیت عماد شده بودند؛ نه من. 

- همین‌جا می‌مونی! کلی سوال در مورد پولشویی ازت دارم.  

عماد بی‌توجه، به روشنایی‌های سفید و متعدد سقفِ تقریبا کوتاه بخش که مختصِ. بیماران تحت نظر بود؛ نگاه کرد. کلافه چند بار به چانه‌اش دست کشید. آخر سر طاقت نیاورد. 

- تو فکر کردی؛ من نوکرتم!؟                  

خندیدم و مثل مادرانی که فرزندان خردسالشان را آرام می‌کردند، لحنم را ملایم  کردم  و سرم را بالا پایین تکان دادم. 

 

- نه؛ گریه نکنه! ناراحت شدی!؟ اشکال نداره.  

صدای خنده دخترانی که از پشت پیشخوان اورژانس، مشغول دید زدن ما بودند؛ بلند شد. عماد، سرخ شده بود. فکر کنم الان می‌خواست؛ آن سامسونت سیاه و سنگینش را روی سرم فرود آورد. ولی خود را کنترل کرد. انقدر عصبی بود که رگی از پیشانی‌اش بیرون زده بود. دستش را مشت کرد و بالا آورد. بعد که چهره بی‌خیال من را با آن لبخند دندان نمایه‌ام را دید؛ انگار پشیمان شد؛ دستش را پایین آورد و داخل جیب شلوارش برد. چند قدم  به سمت دربِ خروجی که درهای بزرگ شیشه‌ای داشت و اتوماتیک باز می‌شد؛ رفت. 

- من میرم!

پوزخندی زدم. چقدر خرد کردن غرور عماد لذت بخش بود، یاد روزی افتادم که در را به رویم باز نکرده بود و دلم خنک شد. حتما از بچگی عادت کرده بود؛ همیشه دستور دهد و حالا از دستور گرفتن نارحت می‌شد. نمی‌دانم! شاید‌هم تمام این‌ها فقط حدسیات من بود. با پررویی گفتم:

- منظورت حیاطِ دیگه ؟!

دختری که موهای بلندی داشت و  گیس‌باف‌های خرگوشی‌اش از زیر مقنعه،  روی سینه‌اش ریخته بود؛ خود را با گوشی مشغول نشان می‌داد و یواشکی چند عکس از عماد گرفت. صدا و زاویه فلش دوربینِ گوشی، این را ثابت می‌کرد.اخم کردم. چرا باعماد مثل سلبریتی ها برخود می‌کردند؛ مگر پسر ندیده اند؟

تند به سمت عماد رفتم. هنوز سرش پایین بود و حرص می‌خورد. با دیدن کفش‌های سرخ آل استارِ من، سرش را بلند کرد. حال فهمیدم چرا آن دختران، چنین مجذوبش شده اند. وقتی ناراحت و خشمگین است؛ بیشتر خواستنی می‌شود. با غضب، به سمت چپم برگشتم و پیش خوان را  نگاه کردم. با نگاهم به آن‌ چند دختر پرستار، حالی کردم که فلش دوربین گوشی را می‌بینم. دختر ترسید و  در صندلی‌اش نشست. حال من هم جدی شده بودم؛ گویی او حوصله شوخی نداشت؛ شاید هم با من شوخی نداشت. 

- واقعا خیلی بی‌جنبه‌ای!

کلافه دستی در موهایش کشید. 

- می‌دونی من چند سالمه؟ می‌دونی چقدر ازت بزرگترم که این جور باهام شوخی می‌کنی؟!

لبخندی به گله‌اش زدم. حق داشت اما مگر من، آدمِ کم آوردن بودم. دستانم را در سینه‌ام گره زدم.

-می‌دونی چند نفر آرزو دارن من باهاشون شوخی کنم؟

دوباره خودشیفتگی لعنتی‌ام بروز کرده بود. عماد، پوزخندی زد. کمی از التهاب صورتش کاسته شد؛ دوباره خونسرد شد. ابرویش را بالا انداخت. در حالی که مغرور با دستش کراواتش را دست می‌کرد؛ به حرف آمد. ‌

- من نیاز ندارم؛ آرزو کنم.

قدش از من خیلی بلند تر بود، من از شانه‌هایش هم پایین تر بودم؛ رویم خم شد و با نیشخندی  ادامه داد:
 

-من از بچگی هر چی‌‌که دوست داشتم رو به دست آوردم!

 

  مستقیم نگاهم می‌کرد که خجالت زده شدم و نگاهم را دزدیم. باید هر چه سریع‌تر، این موضوع را عوض می‌کردم؛ او دوباره پولداریش را به رخ کشیده بود؛ دستانم در هم گره زدم. فقط یک کلام به زبان آوردم:

- نرو!  

ضربه‌های ممتد و کلافه نوک کفش چرمی مردانه‌اش را به کف سرامیک‌های  سفید بیمارستان می‌دیدم . خیلی تند از کنارم گذشت. تنها این جمله‌اش به گوشم رسید. 

- بهتره زود بیای! تو ماشین منتظرم.  ‌

 

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • هاها 2

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم  

با همان اخم‌ها موهایم را درست کردم؛  حرصم را با چشم غره رفتن به آن دختر گیسو کمندِ مسئول پذیرش اورژانس خالی کردم. او هم سردرگم نگاهم می‌کرد.

به سمت تخت دایی که پشت یکی از پرده‌هایی بود که بین تخت‌ها کشیده شده بودند؛ رفتم. بالاخره دیدمش، گویی تازه از خواب بیدار شدم. صفحه مانیتور  بالا سرش، خط‌هایی شکسته و اعدادی نشان می‌داد که حتما مربوط به سلامت قلبش می‌شد. چشمانش بسته بود.

آرام به او نزدیک شدم. دلم  برایش سوخت. شاید اگر برای مادر فقیدم این اتفاق می‌افتاد؛ تمام مسیر را آبغوره می‌گرفتم اما چون در کل عمرم دایی را ندیده بودم؛ محبت و وابستگی زیادی به او احساس نمی‌کردم و برایم خیلی مهم نبود. اما الان که دیدمش؛ واقعا نارحت شدم. او به راستی تنها و غریب است؛ درست مثل خودم. باید بیشتر مراقبش باشد. 

نفسی عمیق کشیدم. بوی الکل معلق در هوا، وارد ریه‌هایم شد. گره ابروانم بیشتر شد. بالای سر دایی ایستادم. نمی‌دانستم چه‌کارکنم. نمی‌‌توانستم بفهمم، خواب است یا از هوش رفته؛ تشخیصش سخت بود.

 دکتری، بالای سرش آمد. در حالی که علایم حیاتی روی مانیتور را نگاه می‌کرد؛  چیزهایی روی تخته شاسی در دستش می‌نوشت. با دیدن نگرانی من، لبخندی زد. مرد، حدود چهل سال سن داشت. سرش تاس بود و ریش هم نداشت. لاغر مردنی و استخوانی بود؛ اگر آن روپوش سفید برتنش نبود، با مریض‌ها اشتباهش می‌گرفتند. با صدای آرامی که دایی اذیت نشود؛  از دکتر سوال کردم. 
 

- چه اتفاقی براش افتاده؟!

دکتر هنوز مشغول نوشتن بود، سرش را بلند کرد و مشکوک نگاهم کرد. 

-شما همراه بیمار هستید؟

 

سوال مسخره‌ای پرسیده بود؛ اگر همراهش نبودم؛ وضعش چه اهمیتی برایم داشت. شال سیاه رنگم را درست کردم. 

 

- بله؛ داییم هستن.

ابرویی بالا انداخت. سرش را بالا و پایین کرد. لبش را روی هم فشارداد. نگاه متأسفی به دایی کرد. 

-  قلبشون خیلی ضعیفه، نباید خیلی بهشون فشار بیاد. استرس و هیجان براشون سمِ.  

با چشمانی که از حدقه در آمده بود، برای تمرکز بیشتر روی حرف‌های دکتر؛ نزدیکش شدم به خاطر قد بلندش، مثل ذرافه‌‌ای گردن کشیدم. 

- الان چه‌طوره؟

دکتر، لبخند کم جانی زد. نوشته‌هایش را زیر بغل گرفت. 

- الان خوشبختانه خطر رفع شده.  البته تا چند روز باید تحت نظر باشند و بستری شن!        

در مقابل نگاه بهت زده من رفت تا به دیگر بیمارانش برسد. حیران به چهره رنگ و رو پریده دایی خیره شدم؛ دلم برایش آتش گرفت، بیماری، شادی آزادی‌اش را به کامش زهر کرده بود. یک ساعتی روی صندلی، کنارش نشستم. اما خبری از بیدار شدنش نشد.

حوصله‌ام سر رفته بود. از طرفی‌ام نمی‌خواستم تنهایش بگذارم؛ به اندازه کافی تنهایی کشیده بود. می‌خواستم وقتی بیدار شد؛ مرا ببیند و احساس نکند که کسی را ندارد. اما تنها چیزی که اذیتم می‌کرد دلیل بد شدن حالش بود. نکند به خاطر من بود؛ که نگرانش کرده بودم.  من واقعاً بی مسئولبت بودم. ضربه‌ای  به پیشانی ام کوبیدم و زیر لب غریدم. 

- خاک تو سرت صبوحا!  

صدای برخورد دستم به پیشانی‌ام، بلند شد. خجالت کشیدم و اینبار، انگشتم را گاز گرفتم.  یکدفعه با چندش همان انگشتم را  نگاه کردم. خدا لعنتم کند؛ من یعنی این دستم را که از صبح به کل بیمارستان مالیده بود؛ داخل دهانم بردم؟ دوباره با همان دستم به پیشانی ام کوبیدم! 

- صبوحای چندش!  

صدای خنده‌های کسی به گوشم رسید. سر بلند کردم. قدِ بلند عماد را رو به روی تخت دایی دیدم. ایستاده بود؛ سرش را مثل همیشه پایین انداخته بود و ریز ریز می‌خندید؛ انقدر که شانه‌هایش تکان می‌خورد. با دیدنش تازه یادم افتاد که او در حیاط منتظرم بود. از جایم بلند شدم و روبه روی عماد  که درست پیش پای دایی، بود؛ قرار گرفتم 

- به چی‌میخندی!؟  

سرم را خم کردم تا صورتش را که تقریبا در یقه‌اش‌ فرو کرده‌ بود؛ بهتر ببینم. با کنجکاوی ادامه دادم:

- چرا اومدی اینجا؟  

سر بلند کرد و خیره‌ام شد. سعی کرد؛ جدی باشد. ‌

- مثل اینکه یادت رفته، یک ساعتِ من رو اونجا کاشتی!   راستی چرا با خودت درگیری؟

 

با نوک انگشتش به پیشانی‌‌ام زد که ناخوادآگاه چندبار پلک زدم و ترسیدم. بیشتر ریسه رفت. شاکی؛ بازووانم را در سینه‌ام گره زدم. 

 

- آره درگیرم. مدلمِ.    مشکلی داری؟

به سقف خیره شد، نگاهش را دزدید. انگار که داشت؛ فکر می‌کرد. 

- حالا که فکر می‌کنم؛ مدل خنگت  از دیکتاتوربازی‌هات خیلی جذاب تره!                

دلخور مردمک‌های خوشرنگم را در کاسه چشم، چرخاندم و موضوع را عوض کردم. 

- نگفتی؛ چرا اومدی اینجا؟      

قبل از اینکه به عماد، مهلت جواب دادن بدهم؛ سریع آستین کتش را گرفتم و کشیدم. همچنان گفتم:

- بیا اینور! داییم بیدار شه؛ میگه این کیِ؟  

همانطور که او را از تیر رأس دایی، خارج می‌کردم که صدای مردانه کسی ما را در جایمان، میخ‌کوب کرد. 

- صبوحا!  خودتی؟  اون مرد کیِ!؟

 لبم را گاز گرفتم. آستین عماد را  که  حالا به خاطر فشار دست من، چروک شده بود؛ رها کردم. هر دو به سمت صدا برگشتیم.

با برگشتن ما،  چهره دایی ناگهان متعجب شد. در جایش نیم خیز شده بود و دهانش باز مانده بود. مستقیم به چهره عماد خیره بود. شاید داشت راجب من، فکرهای بدی می‌کرد. برگشتم، به عماد نگریستم. او هم ابروهایش بالا پریده بود. یکدفعه، صدایش از ته چاه در‌آمد:

- دایی!    

چه گفته بود! دایی!؟ حتما اشتباه شنیده بودم. اینجا چه خبر بود؟! نکند عماد واقعا باورش شده بود؛ برادرم است و نسبت‌ها را اشتباه گرفته بود؟

صدای قدم های پرستاران که این طرف و آن طرف می‌رفتند به گوش می‌رسید. هر سه در سکوت بودیم و نگا‌ه‌هایمان معنادار و سردرگم بود. به ناگاه دایی، سینه‌اش را محکم فشرد و چهره اش در هم رفت.

@melika_sh

 

@._.Fati._.     @M.gh @Saba @sogand-A @رادیکال @آیلار مومنی

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 4

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم 

 

خط های روی مانیتور بالا و پایین شد. با دیدن احوالش،  تند به سمت یکی از پرستاران دویدم. چندین مریض مثل او بین پرده‌ها بستری شده بودند.  اولین پرستار را که دیدم دستش را اسیر خود ساختم. زن چهره فرتوت و شکسته‌اش را نشانم داد. با التماس خواهش کردم. 

- خانوم لطفا کمک کنید! داییم حالش بد شده.

 پرستار را به کنار دایی‌ام بردم. طفلکی در خود می‌پیچید  و ملافه آبی رنگ زیرش به خاطر  بی‌قراری‌اش، جمع شده بود و موج برداشته بود.  استرس داشتم؛ دوباره انگشتم را گاز گرفتم. کفشم را محکم زمین می‌زدم. زن با تعجب به مانیتور بالای تخت خیره شد. ناگهان با عجله، پا تند کرد و رفت؛ با خشم پشت سرش نالیدم.

- خانوم کجا میری!؟ داییم از دست رفت.      

با بیچارگی اطرافم را از نظر گذراندم. جز برق کاشی‌های تمیزِ کف، روشنایی‌های پرنور بالاسرمان و مریضان بدبخت‌تر از خودمان را نیافتم.  آنقدر حواسم پرت شده بود که متوجه نبودنِ عماد نشده بودم؛ او دیگر کجا غیبش زده بود؟ 

دایی پَر-پَر می‌زد و زانووان من  سست می‌شد. دستانم به لرزه افتاده بود. دست خودم نبود؛  انگار که یکدفعه تنها شده بودم. کاش عماد اینجا بود. اما چرا دل من او را طلب می‌کرد؟ پرده را کنار کشیدم. رو به چهره شگفت‌زده مریض بغل دستی‌امان و همراهش، فریاد کشیدم:
-لطفا کمک کنید!

زن که موهای شرابی‌اش از شالش، بیرون ریخته بود؛ با ترس گوش‌های دختر نوجوان را که روی تخت بستری شده بود را گرفت و با اخم نگاهم کرد. خودم هم می‌دانستم کاری از دست آنها برنمی‌آید  اما می‌خواستم دستم را برای هر کمکی دراز کنم. این لحظاتِ دایی،  مرا یاد جان دادن مادرم می‌انداخت. گویی که مادرم دوباره زنده شده بود و برای بار دوم، جان می‌داد. مهرانِ  پنجاه ساله که تازه یافته بودمش برایم بوی مادر را داشت؛ نباید دیگر او را از دست می‌دادم. باید او را حفظ می‌کردم اما چه طور؟ اشک‌های بی‌مهابایم، صورت سفیدم را خیس کرده بود. ناگهان بازویم توسط کسی کشیده شد. 

- خانوم! لطفا از تخت فاصله بگیرید!

 انگار که زیر پاهایم چرخ گذاشته باشند؛ بدون هیچ اختیاری از خود، به سمت سالن هدایت شدم. حالا وسط محوطه بزرگ بخش ایستاده بودم. از اینجا هم تلاش‌های دکتر و پرستاران برای رسیدگی به وضع تنها عضو خانواده‌ای که مرا می‌خواهد؛  قابل مشاهده بود. آخ؛ چرا خدا هرکسی را که دوست می‌داشتم؛ مرگش را فرا می‌رساند. پس چرا مردن دشمنانم هیچ‌وقت جلو نمی‌افتاد؟ چرا مسعود نمی‌مرد؟آیا من اولین دختری بودم که آرزوی مرگ پدرش را می‌کرد؟ شاید هم بابای من همان هیحده‌سال پیش در ذهنم دفن شده بود. 

***‌

تن پلاستیکی و نازک بطری آب معدنی را در دستم مچاله کردم. ساعت مچی‌ام؛ دوازده نیمه شب را اطلاع می‌داد. بیشتر در صندلی‌های زرد رنگ  انتظار لم دادم.  پاهایم را دراز کردم. سرم را به پشتی کوتاه صندلی آهنی تکیه دادم. سکوت گوش‌نواز بیمارستان خواب را به چشمان خمارم دعوت می‌کرد؛ اما افکار پریشانم، استراحت را همچون داروغه‌ای ظالم، پس می‌زد و فراری می‌داد. دایی از پشت شیشه‌های آی سی‌ یو، قابل مشاهده بود. سکته قلبی کرده بود. اما با تلاش‌های دکتر دوباره احیا شده بود. از زنده ماندنش خوشحال و از حال و روز داغونش نارحت بودم. 

لبم را گاز گرفتم . به حسابی که از مادرم برایم رسیده بود فکر کردم. آن تنها دارایی بود که علاوه بر خانه‌ام از مادر به من ارث رسیده بود. پس‌انداز کل زندگیِ بخور نمیرِ مادرم، داخلش بود و من طی این چند ماه،  تقریبا داشتم تمامش می‌کردم . شغلی نداشتم تا هزینه‌‌هایم را تأمین کند و کل  امیدم،  رسیدن به ارثِ کلان مسعود خان بود. آن کارت لعنتی  حساب خودم که تنها داشته‌ام از پدر ظالمم بود را هم که به خود مسعود برگردانده بودم و حالا هم دست عماد افتاده بود.

گوشی‌ام را از کیفم درآوردم. آخرین تماس‌ها را چک کردم. لازم بود؛ غرورم را کنار می‌گذاشتم و از عماد می‌خواستم تا کارتم را پس بدهد.دیگر پول کافی برای خرج بیمارستان دایی نداشتم. عماد از وقتی که دایی را دیده بود؛ ناپدید شده بود. حتما رفته بود.

پوزخندی زدم و ابروهایم را بالا دادم. از او خواسته بودم بماند؛ اما رفته بود. صفحه گوشی را لمس کردم و آن را به گوشم چسباندم. تقریبا از پاسخ دادن ناامید شده بودم که بالاخره جواب داد. 

- بله!      

صدای بی‌حال و  تقریباً دلخورش به گوش رسید. لحن سردش این را القا می‌کرد.

- کجا رفتی!؟    

هیچ چیز نگفت که دوباره به زبان آمدم. 

- چیزه....  

انگار که می‌خواستم کوهی جابه جا کنم کلمات در دهانم می‌شکست و ریز ریز بیرون می‌آمد.  نمی‌توانستم جمله‌ام را کامل کنم. تنها وقتی که غرورم به خطر بیفتد؛ زبانم کوتاه می‌شود. بی‌حوصله به زبان آمد:

- چی شده؟  نصف شبی زنگ زدی همین رو بگی!  

 عماد این را گفت و صدای غرزدن‌های زنانه‌ای هم از پشت تلفن به گوشم رسید. 

- صد بار بهت گفتم به این افریطه نزدیک  نشو! چرا باهاش رفته بودی بیمارستان؟!          

نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم؛ تمام مقصودش از افریطه من بودم؛ عماد با پرخاش توپید.

- فریبا!  دیگه حوصله تو رو ندارم.

دستم مشت شد. پس آن زن فریبا بود. صد افسوس که کار من هم به عماد گیر کرده بود. بدترین ننگ هم همین بود؛  اینکه محتاج دشمنت شوی. اما آیا عماد واقعا یک دشمن بود؟ سعی کردم تمام گفت و گوی او و مادرش را نادیده بگیرم . در حالی که مثل همیشه مادرش را فریبا خوانده بود.

- میگم که ...    

صدای بسته شدن در از گوشی آمد؛  انگار که وارد جایی شد. دوباره غرید. 

- صبوحا!   امروز به اندازه کافی علافم کردی!                  

مضطرب نفس عمیقی کشیدم؛ پاهایم را روی صندلی گذاشتم و در بغلم جمع‌کردم. سکوت فضای بخشِ. آی سی یو، من را مثل روحی سرخورده نشان می‌داد . با چهره‌ای سرد و ناامید سر بلند کردم و به گوشه سقف  انتهای راهرو که یک دوربین مدار بسته نصب شده بود؛ نگاه کردم. حتما کسی از درون لنز‌های آن کفش‌های کثیف مرا که صندلی‌عمومی را کثیف کرده بود؛ می‌دید. شاید هم اصلا من وجود نداشتم برای هیچکس، نه برای پدر بی‌مسئولیتم و نه برای عماد بی‌رحم. تنها  کسی که متوجه من بود؛ فقط خدایم بود.

 

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت بیست و یکم 

 

-خیلی‌سخته که این رو ازت بخوام..        

صدای خش دار و بمش آرام تر شد. 

- خب!  بگو!  

طبق عادت؛ هرگاه که استرس خفتم می‌کرد؛ انگشتم را گاز گرفتم. بعد زبانم را برای دوربین مداربسته درآوردم و بیشتر کفش‌هایم را به کف صندلی‌ها کشیدم. 

- عماد! هزینه‌های بیمارستان، خیلی زیاد شده؛ کارت خودم رو می‌خوام؛ انگار که دست تو بود.   ‌

چند لحظه مکث کرد؛ بعد بی‌تفاوت گفت: 

-با پیکِ  اسنپ، برات می‌فرستم که بیارن.          

چیزی نگفتم. تشکر هم لازم نبود؛ چون حساب بانکی خودم بود. نمی‌دانم شاید هم این تفکرِ  من خیلی بی‌ادبانه به نظر می‌رسید. یکدفعه یاد صحنه چند ساعت پیش، افتادم. نگاهم را به ناخن‌های بلند و بی‌رنگم دادم  و تند پرسیدم: 

- راستی؛ تو چرا به دایی مهرانِ من گفتی؛ دایی؟ شما با هم نسبتی دارین؟  فکر‌ کنم اون هم تو رو شناخت.    

با حرص و عصبانیتی که در صدایش موج می‌زد؛ تقریبا داد کشید.  انگار که داشت مرا از خوابی سنگین بلند می‌کرد. 

- تو دخترِ مهتاب، خواهر زاده فریبایی.

بعد صدایش را پایین آورد . انگار که خودش را سرزنش می‌کرد:

- باید زود‌تر می‌فهمیدم.  به خاطر همین فریبا از وقتی تو رو دیده بود؛  بال بال می‌زد. 

 

اخم کردم. او چه می‌گفت؟ یعنی آن فریبای شرور خاله‌ام بود؛  خواستم دهان باز کنم و سوالات بیشتری بپرسم که صدای زنانه و عصبانی از پشت گوشی بلند شد. 

- عماد این در رو باز کن!  

 

 سردرگم مشغول گوش دادن بودم  که بوق ممتد، پایان تماس را هشدار داد. دستم مثل تن بی‌جانِ جسدی به یکباره پایین افتاد. به نقطه‌نامعلومی خیره شدم.

عماد چه گفته بود؟ یعنی مسعود،  با خواهرِ مادر من ازدواج کرده بود؟ حال، فریبا نفرت‌انگیزتر از قبل جلوه می‌کرد.  چرا عماد همیشه موضوعی  را باز می‌کرد بعد ناتمام رهایش می‌کرد؟ این اخلاقش رو اعصاب بود.

مثل دیوانه‌ها  به یکباره بلند شدم. حالا کاملا با دو کفش روی امول عمومی بیمارستان ایستاده بودم. البته اصلا برایم مهم نبود. هیچ‌کس در راهرو نبود. مخصوصا در بخش مراقبت‌های ویژه، این ساعت از شب، کسی حضور نداشت. بیماران در خواب یا بی‌هوش بودند. چه اهمیتی داشت،  اگر بیمارستان کثیف می‌شد.

وقتی که مسعودخان، همان پدر بی وجدانِ من، هجده‌سال بی هیچ مهر و محبتی با کفش‌های کثیف و آهنی از جنس بی‌اعتنایی؛ روی قلب و سرنوشت من رژه رفته بود. چرا قلب آدم ها اموال عمومی محسوب نمی‌شد؟ نه اینکه برای همه باشد؛ بلکه برای هیچکس نباشد.  چرا همیشه آن‌را مختص و مخصوص کسی می‌دانیم؟ مگر  نیافریده شده است که با آن همه را دوست بداریم؛ پس چرا ما همیشه برچسبی رویش می‌چسبانیم و می‌گوییم که این برای فلانی است؟ در حالی که دل برای همه است و برای هیچکس نیست. کاش سرنوشت و احساسات من هم یک نگهبان و دوربین مداربسته داشت و کسی از آن مراقبت می‌کرد. شاید هم داشت آن هم چشمان و قدرت خدایم بود. نمی‌دانم.  

پس چرا مادر راجب این موضوع به من چیزی  نگفته بود؟ چرا من را فقط با یک جمله که پدری داری؛ رها کرده و از این جهان پر کشیده بود؟  

 

*** 

خمیازه‌ای کشیدم و بیشتر روی پیشخوان،خم شدم. با لبخندی درخواست کردم:

- لطفاً؛ موجودی هم بگیرید.      

 زن مسئولِ صندوق بیمارستان که بعد از حساب کردن حساب کردن مخارج بستری شدن دایی، می‌خواست کارت را به من برگرداند؛ با شنیدن این حرف من، سرش را از روی مقنعه خاراند و یکبار دیگر کارت کشید و دکمه‌های دستگاه پز را  زد. بعد از چند دقیقه کاغذی از دستگاه پز بالا آمد و چاپ شد آن را کند و همراه کارتم،  به من پس داد.

از او تشکر کردم  و از آنجا فاصله گرفتم. نور کورکننده صبح بهاری از پنجره‌های بزرگ به درون محوطه راه پیدا می‌کرد اما هنور هم قادر نبود؛ خواب مرا بپراند.  دیشب نتوانسته بودم؛ خوب بخوابم. بدنم مثل یک چوب،  خشک شده بود.

بی توجه به مردم، بدنم را کمی کش و قوس دادم که ناگهان با اخم ها زن چادری و پیر روبه رویم مواجه شدم. کنار در خروجی ایستاده بود و چادرمشکی رنگش را به کمرش بسته بود. خمیازه‌ای دیگر کشیدم و بی‌خیال نگاه شمادت بار او شدم .

چشم‌هایم را ریز کردم و  به برگه کوچکِ میان دستانم را با ذقت نگاه کردم. با دیدن صفرهای زیاد مبلغِ موجودی حساب، کله‌ام سوت کشید. یعنی من انقدر در حسابم پول داشتم و نفهمیده بودم؟ با حیرت زمزمه کردم: 

 

- دیویست میلیارد و خرده‌ای تومن!؟    

کارت را در دستم گرفتم و خیره‌اش شدم.    پایم را روی زمین کوبیدم حال می‌فهمیدم؛ چرا عماد مرا پولدار می‌خواند.

ناگهان کسی با سرعت از کنارم گذشت و تنه‌ای به من زد و رد شد. باعث شد؛ کارتم و رسیدم از دستم پایین بیفتد. تند روی زمین زانو زدم و مشغول برداشتنشان شدم. گویی که حالا ارزشش را فهمیده بودم.

خشمگین در همان حالت برگشتم تا کسی که باعث این اتفاق شده بود را ببینم. مردی کوتاه قد و چاق را دیدم که هراسان دور و اطراف را می‌نگریست. یکدفعه به سمت پذیرش رفت و فریاد کشید.

- گفتن که زنم رو اینجا آوردن.

 لبانم را روی هم فشار دادم و بلند شدم. مرد هنوز عربده می‌کشید شاید فکر می‌کرد؛ با این کارها، زنش پیدا می‌شود.

- به من گفتن تصادف کرده.    

این را آن مرد گفت و مثل دیوانه بین موهای کوتاهش دست کشید و مشتش را به زانوهایش فرود آورد. مسئول پذیرش که انگار به این چیزها عادت داشت؛ به مرد پرستاری  دستور داد تا کنترلش کنند و راهنمایی اش کنند.

با دیدن بدبختی های مرد بیچاره دلم به رحم آمد.  ساختمان بزرگ بیمارستان، را ترک کردم و  واردحیاط سرسبزش شدم. همراهان بیماران، کلافه و خسته روی چمن‌ها مشغول خوردن صبحانه‌اشان بودند. اما من کاری مهم‌تر از خوردن داشتم.

دیگر طاقتم طاق شده بود؛ باید حتما از کارهای مسعودخان سر در می‌آوردم. من به این پول راضی نبودم؛ از این بیشتر را می‌خواستم.  تمام زندگی آن پیرمرد ظالم را طلب می‌کردم. این پول نمی‌توانست؛ آتش انتقام  و طمع مرا خاموش کند. بایستی می‌رفتم؛ تمام سوال هایم را درمورد مادرم،  فریبا و  این حساب لعنتی را از او می‌پرسیدم.

با قدم‌های محکم از زیر سایه بیدهای پریشان و کاج‌های بلند گذر کردم و از بیمارستان خارج شدم . مجبور بودم دایی را تنها بگذارم. مقصدی که باید خودم را به آن می‌رساندم؛ عمارت اشرافی مسعودخان بود.

@M.gh @Bhreh_rah @Hony.m @MMMahdis @nightrage @Night Shadow @nina4011 @sogand-A @NAEIMEH_S @NARGES-S @Narges.Sh @آیلار مومنی  @سلنوفیل  @Zahra_g@Asma,N

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 15
  • غمگین 2

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 

پارت بیست و دوم 

 

با چهره‌ای شگفت‌زده، به در که باز شده بود، نگاه کردم. ایندفعه بدون هیچ مخالفتی از سوی اهالی سرسخت خانه، خدمتکار درب حیاط را باز کرده بود. داخل شدم.

سبزی و زیبایی فضا حس عجیبی به آدم می‌داد؛ چیزی مثل حسادت یا خشم و طمعی که همه‌‌این داشته‌های پر‌ارزش را مال خود کند. با قدم‌های محکمی باغ و حیاط را پشت سر گذاشتم و به عمارت سفید وسط محوطه رسیدم .

اینبار گویی همه‌ چیز فرق داشت. مسعود‌خانی که هربار از من فراری بود؛ خود منتظرم بود و در چهارچوب اعیانیِ کاخ سفیدش ایستاده بود.  حالش برعکس دفعه قبل، خوب بود. خودش را به من رساند. 

- دوباره چرا اومدی؟ مگه بهت نگفتم اینجا پیدات نشه!          

پوزخندی زدم. سرم را به سرزنش تکان دادم. خورشید سخاوتمندانه پوست سفیدم را که ضد آفتابی هم برخود نداشت، می‌سوزاند. دستم را سایبان پیشانی‌ام کردم. به پیرمردی که در لباس‌های راحتی، روبه‌ رویم ایستاده بود؛ چشم دوختم. 

- من تا حقم رو نگیرم جایی نمیرم!            

مسعودخان ابروهایش بالا پرید. نیشخندی زد. 

- حق!؟ تو هیچ حقی از زندگی من نداری!        

خواستم دهنم باز کنم و یک قدم نزدیک تر شوم که که دوباره حرف آمد. 

- اون حسابی‌‌ام بهت دادم برات زیادیِ!          

اخم کردم. دوباره حرف آن حساب بحث‌برانگیز و جنجالی پیش‌ آمده بود. موجودی میلیاردی درون آن کارت و موضوعِ نسبتم با فریبا، همه‌اشان باعث می‌شد تا گفت‌و گویم با مسعودخان طولانی شود. درحالی که دستم را درکیف مشکی رنگم فرو برده بودم و دنبال کارتم می‌گشتم؛ هیستیریک خندیدم.  یکدفعه ابروی پرپشتش را خاراند و با لحنی ملایم و خشنود، گفت: 

- اصلا خوب شد امروز اومدی؛ بالاخره باید تکلیف خیلی چیزها روشن شه.

با تعجب نگاهش کردم. دستم بی‌حرکت، داخل دیواره چرمی کیفم خشکش زد. منظورش از این حرف‌ها چه بود؟ یعنی می‌خواست بالاخره من را بپذیرد؟ 

 مسعودخان به پشت سر من گردن کشید و لبخند زد. تا به حال کش آمدن لب هایش را ندیده بودم؛ گویی که همیشه اخم به چهره داشت.

با چشمانی ریزشده؛ من هم برگشتم و عماد را دیدم که با جدیت به سمتمان می‌آمد. ‌بی‌حال در حالی که کراوات نقره‌ایش  را شل می‌کرد؛ نالید:

- مسعود‌خان؛ چه اتفاقی افتاده که من رو احضار کردی !؟ مجبور شدم همه برنامه هام رو کنسل کنم.      

  مثل همیشه کیف سامسونتش  از دستش آویزان بود و لباس رسمی‌پوشیده بود. موهای خرمایی‌اش می‌درخشید. بالاخره به ما رسید و کنار من ایستاد. با دیدن من، کلافه نفسش را بیرون داد. زیر لب غرید: 

- این هم که دوباره اینجاست!

با دهانی باز دستم را از کیفم بیزون کشیدم و مشت کردم.  عماد چرا پیش مسعود و فریبا، مشغول  خرد کردن من  بود؟ شاید هم همیشه همین  کار را می‌کرد و من متوجه نبودم. با حرص به چهره بی‌خیالش توپیدم. 

- هوی! بفهم چی میگی! من اسم دارم.                    

مسعود‌خان  همانطور که به داخل عمارت می‌رفت بی‌توجه، به زبان آمد:

- امروز، قرارِ چیز مهمی رو بهتون بگم. صبوحا رو دعوت نکرده بودم؛ خودش اومده؛ ولی  بدک نیست، اون هم باش!

 ناگهان، برگشت و نگاه تحقیرآمیری به من کرد و ادامه داد:

- شاید بهتره از خواب بیدار شه!          

مسعود خان داخل شد. گیج و سردرگم،  شروع به حلاجی گفته‌هایش کردم که دیدم عماد هم قصد رفتن دارد. با مهارتی که به بهترین شکل،  در راهرو مدرسه‌امان و به لطف همکلاسی‌‌های شر و شیطانمان،  یاد گرفته بودم، تا خواست قدم از قدم بردارد؛ برایش زیر پایی گرفتم. عماد که اصلا حواسش نبود، کفش‌های چرمی‌‌اش به دام افتاد و بی معطلی تعادلش را از دست داد. می‌خواست  با سر به زمین بخورد که به زور، خودش را جمع  کرد. اصلا انتظار چنین کاری از طرف من نداشت و غافل‌گیر شده بود. کتش تا گردنش جمع‌شده و موهایش به هم ریخته بود. با عصبانیت به سمتم برگشت. ‌

- تو.. تو...!

 پوزخندی زدم. وضع و اوضاعش خنده‌دار شده بود. تند به موهایش دستی کشید  و عقبشان داد. کت و شلوارش را دوباره صاف کرد. گله مند خیره‌ام شد و آرام جمله‌اش را تکمیل کرد.

- تو مریضی!    

 تخس لبخند دندان نمایی زدم و بازوهایم  را روبه روی سینه‌ام به هم گره زدم. 

- هیچ‌ وقت یادت نره که من صبوحام!

 در سکوت هنوز نگاهم می‌کرد. شاکی به سمت خانه رفت و داخل شد. حال من تنهایی در حیاط ایستاده بودم و ایندفعه نمی‌دانم چرا؛ اصلا میل داخل شدن نداشتم. کسی هم منتظر من نبود. 

ناظر: @melika_sh

@آیلار مومنی @sogand-A

@Ghazal

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 9
  • هاها 5

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم 

 

نفس عمیقی کشیدم. سرم را پایین انداختم و مشغول قدم زدن شدم. برای کسی حتی اهمیت نداشت که من را به داخل هدایت کند. شاید هم عادت کرده بودند که من خودم  هربار مثل عجل معلق ظاهر شوم.

شانه‌ای‌ بالا انداختم با نوک کتانی قرمز رنگم،  سنگریزه روی سنگفرش را لگدی زدم. اینکه مسعودخان چه چیزی را می‌خواهد  بازگو کند؛ ذهنم را درگیر می‌کرد و مانعم می‌شد که اینجا را ترک کنم. کم کم خودم را به زیر آلاچیق بزرگ وسط چمن‌ها و باغچه رساندم. شکوه و جلال عمارت و باغ چشمم را کور می‌کرد؛ گویی که تک-تک ذرات تشکیل دهنده این فضا فریاد می‌کشیدند که مارا مال خود کن!
با فکر به دست‌آوردن تمام این چیزها لبخندی به لبانم آمد دستم را به تن چوبی آلاچیق گرفتم و عطر رزهای سرخ و زرد کاشته شده را به جان خریدم.

 برخورد پاشنه‌های سنگین کسی به  زمین، مرا به خود آورد. کسی به سمت عمارت حرکت می‌کرد.  با دقت نگاهش کردم. قدِ تقریبا متوسط رو به بلندی داشت و سوشرت و شلوار ورزشی پوشیده بود و روی گوش‌هایش هدفون بود. موهایش عرق کرده و خیس بود. تا به حال او را ندیده بودم.

با اخم در حالی که سرش را احتمالا با موزیکی که می‌شنید تکان می‌داد؛ رد شد. ساک ورزشی هم به دوش داشت. خیلی جوان به نظر می‌رسید. هیجده-نوزده سالی بیشتر نداشت. بدنی روی فرمی داشت.  با ابروهای بالا پریده مشغول آنالیز او بودم و متوجه نشدم که  چه زمانی، از دیدرسم خارج و داخل عمارت شد. با انگشتم چند بار به لبم زدم و به فکر فرو رفتم. 

- اون پسرِ دیگه کی بود!؟

از آنجایی که تقریبا یک چیزهایی از فوتبال سرم می‌شد؛ فهمیدم که روی لباس ورزشی‌اش، آرم باشگاه منچستر‌سیتی خورده بود.

انگار امروز هم تمام کائنات دست به دست هم داده بود تا کنجکاوی‌من فعال و پویا شود. لبم را گاز گرفتم. دیگر وقت را بیشتر از این تلف نکردم و با پررویی تمام به سمت دیوارهای بلند و سنگی کاخ حرکت کردم. 

***

با اشاره دست مسعود‌خان ناخودگاه کنار عماد نشستم. نمی دانستم چرا با او بیشتر از همه بقیه آدم‌های اینجا احساس راحتی می‌‌کردم. البته باید بیشتر احتیاط بکنم چون اگر به او اعتماد کنم؛ سقوطم نزدیک می‌شود نباید گاردم را پایین بیاورم.

به چشم غره فریبا نیشخندی زدم و بیشتر داخل تن مخمل میل لم دادم. زیر چشمی زیر نظر گرفتمش، ناخن‌های مانیکور شده‌اش را مکرر، به دسته مبل می‌کشید و صندلی‌‌های پاشنه‌کوتاه زرشکی‌اش را ممتد به زمین می‌زد.  شومیز و شلوار ستِ مشکی-زرشکی به تن کرده بود که لاغرتر نشانش می‌داد. موهای رنگ شده‌اش را اتو کشیده بود و به کمک باندانای ساتنی بسته بود.

عماد و مسعود هم شیک بودند. این وسط فقط من و آن غریبه که بی‌خیال سرش در  گوشی‌اش بود و گره ابروهایش ترسناک بود؛ خیلی داغان به نظر می‌رسیدیم.

عماد درحالی که بلند می‌شد؛ کتش را در آورد به خدمتکار داد و سکوت جمع را هم شکست. 

-قرار نیست ما بفهمیم؛ این جا چه خبره؟

این را گفت و با چشمانی ریز و اخم‌هایی در هم به پسرجوان غریبه چشم دوخت و دوباره نشست. مسعود، کنار فریبا در مبل سه نفره نشسته و ما در مبل‌های تک نفره اطرافشان را گرفته بودیم. مسعود بلند شد و چند بار چانه‌اش را لمس کرد و بعد مشتش را به داخل جیبش برد.

خدمتکار‌ها یکدفعه، لوستر بزرگ و طلایی بالا سرمان را روشن کردند و حالا علارغم نور خورشید صبح، نور مصنوعی هم چهره‌های مشوش افراد خانه را بیشتر به رخ کشید. همه جا سفید و روشن بود. پرده‌های مخمل و گران طلایی و یشمی پذیرایی کشیده شده بودند. تابلوهای غربی و کلاسیک ازدیوار آویز بود و مجمسمه‌های برنزی از فرشته‌ها و الهه‌های زیبا در گوشه کنار به چشم می‌خورد. مسعود دستی موهای جوگندمی‌اش کشید و انگشت اشاره‌اش را به سمتم گرفت. 

 

- خب همونجور که خودتون هم می‌دونید؛ صبوحا ادعا می‌کنه دختر منِ!          

با چشمانی گشاد شده نگاهش کردم. صاف نشستم و منتظر ادامه جمله‌اش شدم. با این حرف مسعود، آن پسر جوان مرموز و کم‌حرف سرش را بلند کرد و با تعجب مرا نگاه کرد. بقیه هم بی‌تفاوت مشغول گوش دادن بودند؛ مسعود، دو کف دستش را به هم مالید و ادامه داد: ‌

- اینکه اون دخترم هست یا نه؛ باید آزمایش مشخص می‌کنه. ولی من خودم هم می‌دونم که اون دخترِ همسر سابق من هستش.                          

بدون اینکه یک کلام از حرف‌های دو پهلوی او بفهمم، به سمت عماد برگشتم و فقط پوزخند عجیبش را دیدم که با دیدن چهره شگفت زده من؛ شانه ای بالا انداخت و چانه مرا گرفت  و صورتم  را مثل رباتی که هیچ اختیاری از خود ندارد دوباره به سمت مسعود خان برگرداند. 

- تخته از اون طرفِ کوچولو!

 

ناظر: @melika_sh 

@mahoor @Ghazal 

ویرایش شده توسط Atlas _sa
  • لایک 12
  • غمگین 1

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...