رفتن به مطلب

رمان قشر ناهمگون| بیتا فولادی کاربر انجمن نودهشتیا


15Bita
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

نام رمان: قشر ناهمگون 
نام نویسنده: بیتا فولادی 
ژانر: پلیسی، معمایی،اجتماعی، عاشقانه 
خلاصه:
 پسری از جنس خوشی، که تنها فکرش مهمانی های شبانه است، گیر پرونده‌ای سخت میوفتد، پرونده‌ای که خود او نیز از رازش بی خبر است، چه کسی می‌تواند در این راه او را نجات دهد؟! شاید یک انسان و یا شاید یک ملت!! خود او نیز از آینده خبر ندارد و زندگیاش شاید دست خوش تقدیر می‌شود.

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @زری گل

منتظر نظراتتون تو صفحه نقد هستم🥰😘

ویرایش شده توسط 15Bita
  • لایک 23
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

قشر های ناهمگون،  همانند دو خط موازی است، دو خط که همه ادعا دارند، به هم نمی‌رسد،  اما این تنها محاسبات ریاضی است، در دنیای عاشقی، دو خط موازی با تلاش به هم خواهند رسید و من سعی دارم این فرمول را حقیقی کنم، زندگی نه ریاضی است و نه هندسه گاهی همین، عشق زیبا ترین تلاشی است که دو انسان برای هم خواستارند.

  • لایک 22
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قشر ناهمگون 
پارت اول

 نور کمی فضای سالن شلوغ را، روشنایی بخشیده بود، حال خوبی نداشت، تلو-تلو می‌خورد و زیر لب چیز های نامفهومی می‌گفت، بهزاد با شتاب به سمتش رفته و خیره به چهره  در هم و موهای پریشان آرمان، گفت:
- چته آرمان؟! زیادی خوردی نه؟!

آرمان اما گویی در حال خودش نبود که با چشمان نیمه باز زمزمه کرد:
- ها؟! چته تو باز واق- واق می‌کنی؟! برو بزار تو حال خودم باشم.

بهزاد ترسیده زمزمه کرد:
- آرمان، جمع کن خودت و! این چه حال و روزیه؟! همه دارن نگاهت میکنن. 

آرمان اخم کرده داد زد:
- به جهنم که نگاه می‌کنن، بهت میگم برو!

بهزاد که وضعیت را اضطراری دانست، سری تکان داد و از کنار آرمان گذشت.
آرمان دوباره تلویی خورد و خواست روی زمین بیفتد که دستان ظریفی او را در میان زمین و هوا معلق کرد.
- آرمان!

این صدای ستاره بود، دخترک زیبا و شروری که ادعای عاشقی داشت، اما هر شب با لباس های زننده در مجالس مختلط حاضر می‌شد. 

آرمان دستان ستاره را پس زد و گفت:
- چیه؟!
ستاره موهای بلند و زیبایش را پشت گوش زده و گفت:
- خوبی عزيزم؟!
آرمان که حالا روی مبل گوشه سالن جای گرفته بود، گفت:
- به تو چه دکتری؟!
ستاره که بد به ذوقش خورده بود، با لب هایی آویزان گفت:
- فقط...فقط خواستم...
آرمان با لحنی عصبی، ميان کلامش پریده و گفت:
- می‌خواستی چی؟! گمشو بابا حوصله ات رو ندارم.

ستاره که این بار عصبی شده بود، با خشم غرید:
- خوبی به تو نیومده.

و سپس زیر لب چیزی زمزمه کرد، که آرمان متوجه کلامش نشود و به گوشه دیگری از سالن رفت. آرمان به ناگه قهقهه ای سر داد و دستانش را روی مبل حائل کرد، که این بار با صدای پسری که فریاد می‌زد:
- مامور ها اومدن، مامور ها اومدن.
به خود آمد و تا خواست بجنبد، پلیس خانه را محاصره و همه جوانان حاضر در مهمانی را بازداشت کرد.

@زری گل

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 24
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

پارت دوم

- اسم؟!

آرمان با صدای مرد بازجو، که چهره ترسناکی داشت به خود آمد و با حالی نه چندان مساعد زمزمه کرد:
- آرمان، آرمان وثوق.

مرد با همان اخم بر چهره و جدیت گفت:
- چند سالته؟!

آرمان کلافه دستی بر موهای پرش نشاند و گفت:
- سی سال.
مرد همانطور که در پرونده مقابلش مشغول نوشتن، اطلاعات آرمان بود گفت:
- می‌گن میزبان مهمونی دیشب تو بودی، درسته؟!

آرمان این بار کمی عصبی گفت:
- آره،  که چی؟!

مرد نظامی، عصبی روی میز ضربه‌ای زد، که شانه های آرمان بالا پرید و برای لحظه‌ای از مرد خشک و سرد مقابلش ترسید:
- فکر کردی اینجا خونه‌ی خاله است بچه جون؟! می‌دونی دیشب تو اون مهمونی جوون های مردم رو با چه وضعی دستگیر کردن؟! میدونی که با همین آره   که چی گفتنت، دیشب چند تا جوون حالشون بد شده و راهی بیمارستان شدن؟! می‌فهمی؟!

کلمه آخرش را طوری فریاد زد، که ستون های اتاق سرد و خوفناک به لرزه در آمد.  آرمان که این بار کمی آرام تر شده بود گفت:
- من نمی‌فهمم شما ها چی دارید می‌گید، من تو مهمونی هام کاری نمی‌کنم که جوونی کارش به بيمارستان کشیده بشه، در ضمن خودم مدام مراقبشونم.

این بار مرد نیشخندی کنج لب هایش جای گرفته و گفت:
- جدی؟! خودتم که حالت خوب نبود.
آرمان این بار اخم کرده و عصبی گفت:
- خوب حالا تکلیف من چیه؟! می‌مونم یا می‌زارید برم؟!

مرد این بار گفت:
- جوون ها دیشب بخاطر مصرف بیش از حد قرص های خطرناک و اعتیادآور تو بیمارستان بستری شدند و دوتاشون هم تو کما هستن، تا زمانی که اون ها به هوش نیان و خانواده ها رضایت ندن شما همین‌جا می‌مونید، که باز هم حکمتون طولانی و زندان، مگر اینکه بگید این قرص ها رو توسط چه کسی پخش و به اون مهمونی آوردید.
آرمان متعجب شد، گویی حالش بهتر شده بود و اثرات از بین رفته بود.

- چی میگید  واسه خودتون؟! چه قرصی؟! من اصلا، من اصلا تو مهمونی هام از این قرص های کوفتی پخش نمی‌کنم. 

مرد نظامی، که حالا آرمان می‌توانست نامش را از روی لباسش تشخیص دهد و متوجه شده بود که نامش مجید افخم است گفت:
- پس نمی‌خوای همکاری کنی؟!

آرمان گفت:
- چی، چی رو نمی‌خوای همکاری کنی؟! میگم  هیچی نمی‌دونم چرا نمی‌فهمید؟!

افخم این بار فریاد زد:
- محمدی، محمدی!

سرباز بیچاره با هول و ولا وارد اتاق بازجویی شد و پس از احترام نظامی گفت:
- بله قربان؟!

@زری گل

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 21
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

افخم با اخم بر پیشانی، که باعث خط اخم مداومش شده بود گفت:
- این آقا برن بازداشتگاه، تا تکلیفشون مشخص بشه.

سرباز سری تکان داده و به سمت آرمان رفت، آرمان اما گویی قصد نداشت از جایش بلند شود، دستانش را از دستان کم جان سرباز بیرون کشید و فریاد زد:
- ولم کن، میگم  چیزی نمی‌دونم!

افخم با فریاد روبه سرباز گفت:
- محمدی، بجنب دیگه!

محمدی باز هم گفت:
- بله قربان؟!

آرمان اخمی بر چهره نشاند، که این بار محمدی پر قدرت تر او را از روی صندلی بلند کرده و به سمت، بیرون اتاق کشاند. افخم، پرونده را عصبی بست و دستی بر سرش    کشید، این پرونده قرص های اعتیاد آور خیلی وقت بود ذهنش را مغشوش کرده بود، اما هر چه می‌کرد گویی پرونده بیشتر در هم قفل می‌شد. 

محمدی، مدام آرمان که وزن سنگینش اجازه حرکت نمی‌داد می‌کشاند،اما تا رسیدن به بازداشتگاه به نفس- نفس افتاده بود، دست های بی جانش درد می‌کرد، اما از این هم واهمه داشت که نکند برایش اضافه خدمت بزنند.

آرمان وارد بازداشتگاه انفرادي ساکت و سرد شد، برای لحظه‌ای از سردی زمین بدنش به رعشه افتاد، دلیل حرف های آن مرد نظامی که نتوانسته بود درجه هایش را ببیند نمی‌دانست،  حالش از شب گذشته، خیلی بهتر بود اما باز هم سرگیجه امانش نمی‌داد، که بخواهد به چیزی فکر کند.

احساس تهوع داشت، عصبی بود از دست بهزاد و ستاره که چرا در نبود هوشیاری او از مهمانی آن طور مراقبت نکرده‌اند، گرچه نباید از آن دو توقع داشت، چرا که هر بار در مهمانی های مختلط از خود بی خود می‌شدند. 
روی زمین سرد نشست، اتاق تاریک بی هیچ نور و روشنایی برایش همانند قفس مرغ بود.

به ناگه ذهنش به سمت آیدا خواهرش و مادرش مرجان پر کشید، هیچ خبری از آنها نداشت و همین باعث نگرانی بیشترش می‌شد، نگران بود که   در نبود او اتفاقی برای مادرش بیفتد.

پر شتاب از جای بلند شد، که صدای استخوان زانوی پایش در آمد اما توجهی نکرد و به سمت در بازداشتگاه رفت، ضربه‌ای به در زد و با فریاد گفت:
- باز کنید این درد، باز کنید می‌خوام یه حالی از مادرم بپرسم، با شمام.

سرباز نگهبان، که وظیفه‌اش محافظت از سلول های آن قسمت بود، از جای بلند شده و درب کوچک آهنی روی در را باز کرده و روبه آرمان غرید:
- چیه؟! چرا اینجا رو گذاشتی رو سرت؟!

آرمان با اخم و عصبانیت گفت:
- می‌خوام به مادرم زنگ بزنم.

@زری گل

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 18
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

سرباز که گویی دلش به حال آرمان سوخته بود، سعی کرد لحنش را آرام تر از قبل کند، چرا که خود  او نیز عاشقانه مادرش را دوست داشت و با شنیدن اسم مادر، دلش می‌لرزید. 
- اجازه ندارم،  اما...اما...

آرمان که از جوانی که حداقل پنج سال از آن کوچکتر بود، خوشش آمده بود گفت:
- اما چی؟! به خدا قول می‌دم زود تمومش کنم، مادرم نگرانم میشه. 

سرباز نگاهی به اطراف کرد و گفت:
- اجازه ندارم گوشی رو بدم بهت، اگه چیزی می‌خوای به مادرت بگی شماره‌اش رو بده به من، من بهش میگم.

لبخندی کنج لب های خشکیده آرمان جای گرفت، لبخندی زد و گفت:
- باشه، دستت دردنکنه. می‌تونی شماره‌ رو یادداشت کنی؟!

سرباز سری تکان داده و خودکار و تکه کاغذی که در جیب داشت را بیرون آورد و به او داد، آرمان پس از نوشتن شماره کاغذ را به دست سرباز داد و گفت:
- این شماره خونه امون، مادرم اگه بفهمه گرفتنم حالش بد می‌شه، پس اگر خواهرم جواب داد حرف بزن، بهش بگو آرمان و گرفتن، بگو نگران نباشن حالم خوبه، بگو زنگ بزنه وکیلمون بیاد ببینه چیکار می‌تونه بکنه.

سرباز با هول و ولا سری تکان داده و گفت:
- باشه، باشه بهش می‌گم تو هم دیگه برو.

و بعد از گفتن این جمله درب کوچک را بست و منتظر حرف دیگری از جانب آرمان نشد.

***
صدای تلفن، سکوت خانه را می‌شکست، مرجان نگران تک پسر ناخلفش بود، پسری که نمی‌دانست چرا از دیشب تا به الان خانه نیامده، البته آرمان همیشه عادت به این داشت، که دل مادرش را خون کند و نگرانی های مادرانه‌اش را بیش از پیش کند.

مرجان خواست از جای بلند شود و تلفن را بردارد که آیدا زودتر رسید و با جواب دادن تلفن، صدای پسر جوانی از پشت خط پخش شد.
- سلام!
آیدا متعجب جواب داد:
- سلام، شما؟!

پسرک سرباز بی معطلی جواب داد:
- ش...شما، خواهر آقا آرمان هستید؟!

آیدا که نگران بود، با شنیدن این حرف از جانب پسر جوان، آب دهانش را قورت داده و گفت:
- ب...بله، برای برادرم اتفاقی افتاده؟!
مرجان که شاهد مکالمه بود، با شنیدن این حرف آیدا، گوش هایش را تیز کرده و با ترس خیره به دهان دخترکش بود، تا بداند کسی که پشت خط است چه می‌گوید و آیدا چه جواب می‌دهد. 

- نه...نه، اتفاقی براشون نیفتاده، یعنی...

پسرک سرباز کلاه سربازی اش را از روی سر برداشت و گفت:
- البته اگر زندان افتادن برادرتون اتفاق نباشه.

آیدا به ناگه، هینی از دهانش خارج شد، که این بار مرجان به او نزدیک تر شد و گفت:
- چی میگه؟! کیه؟!

آیدا اما لبخندی تصنعی زد، تا مادرش به او شک نکند و در جواب پسرک گفت:
- اوهو، بله، کجا؟!

@زری گل

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم
سرباز دستی بر سر کچل شده‌اش که بخاطر سربازی موهایش را زده بود کشید و گفت:
- کلانتری(...)، آقا آرمان گفتن بهتون بگم، به وکیلتون بگید که بیاد ببینه می‌تونه کاری بکنه یا نه، فقط خواستم بهتون بگم حالشون خوبه.

آیدا کمی صدایش را پایین آورد و گفت:
- باشه ممنون، خداحافظ.

و سپس تلفن را روی میز گذاشته و به سمت مادرش برگشت که پر سوال به او خیره شده بود. آب دهانش را قورت داده و گفت:
- ی...یکی از دوست های آرمان بود، گفت که، گفت که...

نمی‌دانست چگونه به مادرش بگوید، پسر عزیز دردانه‌اش در زندان است و خودش نیز جرمش را نمی‌داند.
مرجان عصبی گفت:
- گفت چی؟! آیدا حال آرمان خوبه؟!

این بار بی معطلی جواب داد:
- آره مامان، خیالت راحت باشه حالش خوبه، فقط... فقط چیزه... تو زندان، منم جرمش رو نمی‌دونم این کسی که زنگ زده بود گفت، افتاده زندان.

مرجان سيلی بر صورتش زد و گفت:
- خاک به سرم، واسه چی؟!
آیدا گفت:
- خدا نکنه، نمی‌دونم گفتم که، نمی‌دونم جرمش چیه!

مرجان اما حالش دگرگون شده بود، پسرش در زندان بود و او در خانه نشسته بود؟! روبه آیدا که حالا نشسته بود کرد و گفت:
- پاشو، پاشو آیدا!
آیدا متعجب گفت:
- واسه چی مامان؟!

مرجان عصبی فریاد زد:
- برادرت افتاده گوشه بازداشتگاه، تو با خیال راحت لم دادی؟! پاشو زنگ بزن سیفی بهش بگو بلند بشه بیاد با هم بریم دنبال کار های آرمان، پاشو!

آیدا غر- غر کنان و زیر لب زمزمه کرد:
- معلوم نیست باز چه غلطی کرده که گرفتنش.

***

افخم عصبی خیره به پرونده قرص های اعتیاد آور، که تا به حال جان چندین جوان را گرفته و راهی بیمارستان کرده بود شده و اخم بر صورت نشاند.
انگشت شصتش را روی شقیقه‌اش گذاشته بود و تکان می‌داد، تا شاید کمی از دردش کاسته شود.

با صدای در و بعد از آن صدای نگار محبی، سرگرد خبره  و دختر بهترین رفیقش، حاج رسول، به خود آمده و اجازه ورود داد.

نگار با پرونده در دستش، وارد اتاق شده و گفت:
- سلام جناب سرهنگ!

افخم سری تکان داده و گفت:
- سلام.

افخم همچنان دستش روی شقیقه‌اش بود، که نگار متوجه حال بدش شد.
- جناب سرهنگ، می‌خواستم راجع به   پرونده قرص های اعتیاد آور و گزارشی که از مهمون های دیشب مهمونی گرفتم بهتون بدم، ولی انگار حال مساعدی ندارید، بعدا خدمت میرسم.

@زری گل

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم
افخم دستش را به نشانه منفی بالا برد و با صدایی بم، که بخاطر درد و عصبی بودنش این گونه شده بود گفت:
- نه، خانم محبی بفرمایید!

و به صندلی چرمی و قهوه‌ای رنگ کنار میزش اشاره کرد. نگار بی تأمل، دستی بر چادرش نشانده و روی صندلی نشست.
- جناب سرهنگ، طبق صحبت هایی که من با دختر های بازداشت شده در اون مهمونی داشتم، اون ها تنها بخاطر، گذروندن وقت هر بار به این مهمونی ها می‌رفتن و چند تا از اون ها هم بار اولشون بوده، اما...

نگار لحظه‌ای مکث کرد، گویی در گفتن این کلام مطمئن نبود، اما با صدای افخم سر بلند کرده و نگاه خیره‌اش را به مرد مسن و دوست پدرش داد، مردی که چشمان سیاهش عجیب خوف بر انگیز بود.

- اما چی خانم محبی؟!

نگار بی صدا آب دهانش را قورت داد.
- اما دختر ها ادعا دارن که شب گذشته دختری به اسم ستاره کیانی در اون مهمونی حاضر بوده اما جزء کسانی که ما بازداشت‌ کردیم، همچین شخصی نبود.

افخم متفکر، دستی بر ریش های کوتاهش زد.
- یعنی امکان داره که اون دختر دستی در این کار داشته باشه؟!

نگار سری تکان داده و گفت:
- امکانش هست، چون همه دختر ها همچین ادعایی دارن و گویا ستاره کیانی جزء مهمون های ویژه بوده، اما چیزی که جای شک داره اینکه میزبان دستگیر شده و ستاره فرار کرده، یعنی احتمال داره که این قرص ها توسط همین خانم کیانی و یا مهمون ها پخش شده باشه و خود میزبان هم دستی در این کار نداشته باشه.

افخم گوشه ابرو هایش را خاراند و گفت:
- راجب این خانم کیانی تحقیق کنید، مشخصاتش رو تا یک ساعت دیگه برای من بیارید، به آقای احمدی هم بگید دوباره آرمان وثوق رو برای بازجویی مجدد به اتاق بازجویی منتقل کنن، باید بدونیم شب گذشته چه کسانی بودن که بین دستگیری ها وجود نداشتن و این ستاره کیانی کیه.

نگار پرونده صورتی رنگ را روی میز افخم گذاشته و گفت:
- بله جناب سرهنگ.

و پس از گذاشتن احترام نظامی از در خارج شد. افخم دوباره علامت سوال هایی ذهنش را مغشوش کرد، باید این پرونده را به پایان می‌رساند اما نیاز داشت تا از نگار کمک بگیرد، چرا که او با این سن کم توانسته بود با پشت کار و اراده زیادش مقام سرگرد را بگیرد و مطمئن بود که این پرونده با وجود کمک او بهتر می‌چرخد.

***

آرمان، بی حوصله سرش را به دیوار سرد و سخت، زندان تکیه داده بود، چشمانش را بسته بود و به شب گذشته فکر می‌کرد، چیز زیادی به خاطر نداشت، به ناگه ذهنش به سمت بهزاد و ستاره چرخید، یعنی آن ها هم بازداشت شده بودند؟! 

دستانش را روی زانویش انداخته بود و در فکر بود، که با صدای جیغ مانند در زندان از جای بلند شد. سرباز جوانی که به او قول داده بود با خانواده‌اش صحبت کند، حال مقابل چشمانش قامت بسته بود، به سمتش رفته و تند- تند، بی آنکه به سرباز بیچاره فرصت صحبتی بدهد گفت:
- چی شد؟ به خواهرم زنگ زدی؟ چی گفت؟ مادرم فهمید؟  گفتی به وکیلمون خبر بده؟!

سرباز عصبی گفت:
- اِ، دیوانه‌ام کردی، دونه- دونه بپرس! آره زنگ زدم گفت به وکیلت خبر میده.

آرمان خواست سرباز را در آغوش بگیرد، که جوانک خودش را عقب کشیده و گفت:
- لازم نکرده، فقط به کسی نگی من به خانواده‌ات زنگ زدم ها! بیچاره‌ام می‌کنن، اضافه خدمت می‌خورم، باشه؟!

آرمان با لبخند سری تکان داده و گفت:
- باشه، باشه دمت گرم! حله.

سرباز سری تکان داده و فورا در بازداشتگاه را بر هم بست.

@زری گل

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

آیدا، مدام زیر لب غر می‌زد و مرجان اما دلشوره امانش را بریده بود، سیفی وکیل پایه یک دادگستری، که وکیل خبره و خانوادگیشان بود، از اتاق سرهنگ خارج شده و با ناراحتی به سمت مرجان و آیدا رفت.

مرجان، با عصای مشکی رنگش از روی صندلی سرد، کلانتری بلند شده و گفت:
- چی شد آقای سیفی؟! بچه‌ام آزاد می‌شه؟!

سیفی دستی بر سر نشاند و گفت:
- خانم وثوق، متأسفانه...

در گفتن حرفش مردد بود و نگران حال پیرزن مقابلش، که با جمله مرجان سرش را بلند کرد و به او خیره شد:
- متأسفانه چی؟! حرف بزنید.

سیفی، نگاهش را خیره به آیدا که حالا، هاله‌ای از نگرانی در چشمانش نمایان بود داد و مردد زمزمه کرد:
- آقا آرمان، به جرم پخش قرص های اعتیاد آور که تا به حال چند تا جوون رو از بین برده بازداشت کردن، سرهنگ ادعا می‌کرد که شب گذشته زمانی که آقا آرمان دستگیر شده شرایط خوبی نداشته و میزبان اون مهمونی ایشون بوده برای همین...

که با دیدن، صورت رنگ پریده مرجان و دستی که بر قلبش نشانده بود، حرفش را از نیمه برید و به او خیره شد، با نگرانی زمزمه کرد:
- خانم وثوق، خوبین؟!

آیدا دست زیر بازوی مادرش گذاشته و گفت:
- مامان، مامان جان خوبی؟!

مرجان که از درد چهره‌اش در هم رفته بود، از لای دندان های کلیده شده گفت:
- آرمان، پسرم چی می‌شه؟!

سیفی که حال و روز مرجان را وخیم دید، آب دهانش را قورت داده و زمزمه کرد:
- میگم براتون، فعلا حالتون خوب نیست. 

و سپس رو به آیدا گفت:
- من میرم ماشین رو بیارم، حالشون خوب نیست، بهتره بریم بیمارستان.

و خواست به سمت درب خروجی کلانتری برود، که نگاهش میخ آرمانی شد که ناراحت، با دستانی دستبند خورده و سربازی که او را به سمت بازداشتگاه می‌بردبا شتاب به سمت او رفت.

 اما آرمان که متوجه حضور مادرش شده بود، تنها نگاهش خیره به مادر، رنگ پریده و کم جانی بود، که با کمک آیدا در جای ایستاده بود.

آرمان سعی داشت، دستانش را از دست سرباز بیرون بکشد و به سمت مادرش برود، مرجان که با دیدن، پسرش کمی حالش بهتره شده بود، دستان آیدا را پس زد و با عصای سیاهش به پیشواز پسرش رفت.
آرمان خواست مادرش را در آغوش بگیرد، اما سرباز اجازه این کار را به او نداد، بغضی بر گلویش نشست، تا به حال هیچ وقت حال مادرش این چنین ندیده بود.

مرجان نگاهش را در نی- نی چشمان پسرش گرداند و با بغض گفت:
- الهی مادر برات بمیره، چیکار کردی آرمان؟!

آرمان لحظه‌ای چشم بر هم بست، تصویر بازجویی دوم و چند دقیقه قبل از خاطرش پاک نمی‌شد،  حرف هایی که سرهنگ زده بود همانند خوره به جانش افتاده بود.
- خدا نکنه مامان، به خدا کاری نکردم، تو که دیگه من رو می‌شناسی!

و نگاهش را به چشمان مادرش دوخت، مادری که می‌دانست شاید پسرش اهل مهمانی های مختلط باشد، اما هرگز با جان جوان ها بازی نمی‌کند.

- می‌دونم مادر، می‌دونم قربونت برم، نمی‌زارم...

و به ناگه قطره اشکی سمج، روی گونه های چروکیده‌اش غلتید، سرباز خواست او را به سمت زندان روانه کند، که این بار آرمان مخالفت کرد و گفت:
- چند دقیقه صبر کن!

و رو به مادرش، با صدای آرام و بغضی که سعی در کنترلش داشت، زمزمه کرد:
- الهی قربونت برم من گریه نکن!

آیدا، که تا آن لحظه تنها نظاره گر، حرف های مادر و پسری بود، جلو رفت و نگاهش را میخ برادری کرد، که شاید گاهی با یکدیگر دعوا می‌کردند، اما هرگز دوست نداشت در چنین شرایطی او را ببیند.
- آرمان!

آرمان، خیره به خواهر ریز جثه‌اش لبخند زد.
- خوبی؟! 

آیدا آهی از نهادش خارج شد.
- آره خوبم داداش، تو خوبی؟!

آرمان سری تکان داد و این بار سرباز او را به سمت بازداشتگاهی که حکم قفس برای آرمان را داشت کشید.

 

@زری گل

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

***

ستاره صورتش    را در هم کشید؛ اخم گوشه‌ی ابرو های مشکی و پرش، او را نه تنها زشت، بلکه زیبا تر کرده بود.

مهران، نگاهش را خیره به ستاره کرد.

- ها چته حالا؟! خیالت راحت، چیزیش نمیشه.

ستاره ضربه‌ای بر سرش کوفت و لب زیرینش را گاز گرفت.

- خاک تو سر من، یعنی الان آرمان کجاست؟! صد درصد اعدامش می‌کنن.

این بار، مهران قهقهه‌ای سر داد.

- تو حرف از آرمان و عشق و عاشقی نزن، که اصلا بهت نمی‌آد، همچین ميگه یعنی آرمان الان کجاست، که انگار عاشق سینه چاک آرمان!

ستاره، چشمانش که حالا هاله‌ای از اشک داشت را به او دوخت و با فریاد گفت:

- ببند دهنت رو مهران!

مهران عصبی از روی صندلی که نشسته بود، بلند شد و فریاد زد:

- ها چته رم کردی؟! خوبه حالا هر شب...

ستاره، با فریادش مانع از گفتن ادامه سخنان مهران شد.

- خفه شو مهران!

مهران، این بار گویی خفه شده بود، که سخنی از پیش نبرد و به سمت در اتاق تاریک رفت.

بعد از خارج شدن او، ستاره لگدی بر صندلی فلزی و درب و داغان کنارش زد، نگاهش را به اتاقی که شبیه به انبار بود داد.

اتاقی تاریک و شلوغ، پر از وسیله های به درد نخور، که تنها جایی بود برای راحت شدن از شر بهزاد و خلوت کردن ستاره.

صورت آرمان، لحظه‌ای که حالش بد بود، حتی برای ثانیه‌ای از مقابل چشمان ستاره کنار نمی‌رفت،  نمی‌گفت عاشق دل خسته‌ی اوست اما... دوستش داشت.

***

فلش بک به:

( بازجویی آرمان، توسط محمد افخم)

محمد صورتش را در هم برد، همیشه در مقابل متهم، خشک و جدی بود، این کار را از پدرش یاد گرفته بود.

نگاه آرمان با آن دستان،  دستبند زده شده، تنها روی تک به تک اجزای صورت محمد، در حال گردش بود، ابرو های درهم و چشمان مشکی که عجیب خوف برانگیز بود، موهایی تقریبا فر و ریش های مشکی که کوتاه و مرتب بود.

با صدای محمد چشم از اجزای صورتش گرفت و سر به زیر انداخت.

- آقای وثوق، آرمان وثوق درسته؟!

آرمان، که حالا به جای مجید افخم که سن زیادی داشت، پسری جوان و هم‌سن خود مقابل چشمانش برای بازجویی از او قرار گرفته بود، کمی راحت تر شروع به صحبت کرد:

- درسته، آقای؟!

محمد خشک و جدی، زمزمه کرد:

- محمد، محمد افخم.

@Hasti.m@زری بانو

 

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

آرمان، متعجب به او خیره شد. نسبتش را با آن مرد خشک نمی‌دانست،  اما شباهت چشمانشان به یکدیگر، نشان می‌داد که نسبتی نزدیک دارند.

محمد دوباره به حرف آمد:

- شب گذشته، مهمون هایی که تو اون مهمونی بودن، البته... اون هایی که می‌شناسی رو بنویس.

کاغذ و خودکار آبی رنگ را، به سمت آرمان گرفت، آرمان با کمی تامل کاغد و بعد خودکار را از میان دست های محمد بیرون کشید.

نگاه هر  دو لحظه‌ای، خیره به یکدیگر شد؛ آرمان کاغذ را مقابلش روی میز گذاشت و شروع به نوشتن کرد.

اول از همه نام، ستاره و بهزاد را نوشت، بعد از آن نام کسانی که می‌شناخت،  هنگام نوشتن،  دستانش بسته بود و به همین علت نمی‌توانست به خوبی اسم ها را روی کاغذ، یادداشت کند.

بعد از به پایان رسیدن نوشته ها آن را به سمت محمد گرفت، محمد کاغذ را از دستان آرمان بیرون کشید و به نوشته های درونش خیره شد، اولین چیزی که به چشمانش آمد،  نام ستاره کیانی بود.

محمد، نگاهش را خیره به آرمان کرد.

- خب، آقای وثوق؛ شما از این خانم ستاره کیانی چی می‌دونید؟! 

آرمان لحظه‌ای مکث کرد و گفت:

- ستاره، یکی از آشنا هام، چطور؟!

محمد، خشک و جدی زمزمه کرد:

- می‌دونم که از آشنایانتون هستن، اما من گفتم چقدر می‌شناسیدشون؟! و چی ازشون مي‌دونيد؟!

آرمان هر چه درباره، ستاره می‌دانست را گفت، اما ستاره را تنها یک دوست قدیمی که معرفش، بهزاد بوده خطاب کرد.

محمد، با شنیدن تک به تک، حرف های آرمان، شکی عجیب بر دلش راه گرفته بود، مطمئن بود او همه چیز را نگفته!

- آقای وثوق، شما می‌دونید، شب گذشته خانم ستاره کیانی و آقای بهزاد شمس، تنها کسانی بودن، که دستگیر نشدن و فرار کردن؟!

آرمان، متعجب نگاهش را به او دوخت و گفت:

- ی...یعنی چی؟! یعنی چی این حرفتون؟!

محمد، این بار پوزخندی کنج لبش جای گرفت.

- خودتون هم می‌دونید که منظورم چیه! شما می‌گید که اونها دوستتون هستن و ادعای رفاقت می‌کنن اما شب گذشته، خودشون فرار کردن و شما رو تو اون وضعیت، ول کردن، حدسیات ما اینکه اون ها دستی در این کار دارن.

آرمان، دست روی سرش نشاند، حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانست به این فکر کند، که بهزاد و ستاره این بلا را بر سر او آوردهاند.

از جای بلند شد و با درماندگی زمزمه کرد:

- من باید برم، نمی‌خوام دیگه اینجا بمونم.

محمد حال بد، آرمان را درک می‌کرد؛ برای همین سرباز را خبر کرد تا او را بیرون ببرد.

@زری بانو @Hasti.m

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 15
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

آرمان، روز سومی بود که در بازداشتگاه سپری می‌کرد، امروز به دادسرا منتقل می‌شد و اگر رای به نفع او نبود،  باید روانه زندان شلوغ می‌شد. 

حالش از خودش و دوستانی همچون، بهزاد و ستاره به هم می‌خورد،  برایش عجیب بود که چگونه این بلا را بر سر او آورده‌اند، ای کاش می‌توانست از این برزخ نجات پیدا کند، مطمئنن بعد از آزادی اول، به دیدن بهزاد و ستاره می‌رفت با دستان خودش آن ها را خفه و از این دنیا محو می‌کرد. 

چشمانش را بست، لحظه‌‌‌‌ای نمی‌توانست حرف های محمد را از ذهن پرخاشگرش بیرون کند! کاش زودتر از دوستانش آگاه می‌شد،  همیشه مورد اعتماد ترین شخصی که می‌شناخت را  بهزاد خطاب می‌کرد،  کسی که به اندازه برادر نداشته‌اش دوستش داشت، هر چه سعی داشت حرف های محمد را  دروغ بخواند نمی‌توانست؛ چون خاطرات گذشته، آشنایی عجیبش با ستاره مقابل چشمان سیاه رنگش رژه می‌رفت. 

وای که از وقتی، مادرش را در آن شرایط  دیده بود، حال بدش، بدتر شد، مادری که بار ها به او گفت، دور بهزاد و امثال او را خط بکشد،  اما او مدام تکرار می‌کرد که بهزاد تنها رفیق مورد اعتمادش است، کسی که می‌تواند تا ابد رویش حساب باز کند.

چشمانش که مطمئن بود به خون نشسته را بست، در این سه شب خواب به چشمانش نیامده بود، همین‌طور در فکر های خود غوطه ور بود، که صدای سرباز او را به خود آورد:

- آرمان وثوق، پاشو بیا بیرون!

پس وقتش رسید، حالش در این لحظه همانند زندانی که حکم قصاصش رسیده و سرباز او را تا اتاق محاکمه می‌برد بود، زندانی که هیچ کورسوی امیدی در دلش وجود نداشت، چرا که می‌دانست به احتمال زیاد محکوم خواهد شد.

دستانش را حائل، زانو کرد و از جای بلند شد، با دیدن نور بیرون بازداشتگاه چشمانش را لحظه‌ای بست تا به نور عادت کند.

سرباز، دستبند را بالا آورد و به دستش زد، سپس او را به سمت بیرون کلانتری کشاند.

***

محمد، مشغول صحبت با نگار محبی بود، دختری که چشمان سبزش عجیب او را معتاد خود کرده بود.

باد سرد زمستانی،  بر صورتشان می‌خورد و چادر با دست گرفته نگار را، در هوا تکان می‌داد.

- خانم محبی، پدرم گفتن که گویا شما از مهمون های اون مهمونی بازجویی کردید! می‌خواستم بدونم حرفی در رابطه با آقای بهزاد شمس نزدن؟!

نگار لحظه‌ای مکث کرد و گفت:

- نه، چیزی نگفتن، چطور؟!

محمد این بار، با لحنی ملایم تر گفت:

- وقتی داشتم از آرمان وثوق بازجویی می‌کردم،  بهش گفتم که اسم تمام شخص های حاضر در مهمونی اون شب،  البته اون هایی که می‌شناسه رو یادداشت کنه، که ناخواسته به اسم بهزاد شمس برخوردم، آرمان وثوق می‌گفت که گویا رفیق صمیمی اون و البته ستاره است.

نگار متعجب شد، دستش را به چادرش زد.

- یعنی...یعنی ممکن...

میان حرفش پرید.

- هر چیزی امکان داره.

@زری بانو @Hasti.m

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

با کمک سرباز، سوار بر ون مشکی رنگ شد، نگاهش را خیره به محمد کرد که مشغول صحبت با دختری، چادری بود، دختری که لب هایی سرخ و چشمانی درشت و سبز رنگ داشت، دستش را بر چادرش نشانده بود و سربه زیر مشغول صحبت با مرد مقابلش بود.

آرمان نگاهش را از آنها گرفت، محمد به عنوان همراه در دادسرا سوار بر ون شد و دستور حرکت داد.

حال خرابش را حتی، یک شربت گلاب هم نمی‌توانست خوب کند، اویی که علاقه زیادی به این شربت داشت، مخصوصا اگر با دستان مادرش درست می‌شد، به آرامی با پشت دست های دستبند خورده، روی لب های خشکیده‌اش را لمس کرد، نمی‌دانست چگونه، از زندان آزاد می‌شود،  ولی تنها آرزویش این بود که بار دیگر رنگ خانه را به چشم ببیند، تازه به این چیز ها پی برده بود، اما... شاید کمی دیر بود، برای ابراز پشیمانی!

نگاهش را به دور و اطراف ماشین و شیشه هایی که نه بیرون آن معلوم بود و نه درونش، دوخت؛ هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد روزی دستانش بسته باشد و محتاج لحظه‌ای آزادی بماند.

سربازی که کنارش نشسته بود، نگاهش را نثار او کرد، نگاهی که همواره تاسف در آن نهفته بود.

- محمدی؟!

محمدی، سربازی که کنار آرمان،  نشسته بود، نگاه خیره‌اش را به محمد داد.

- بله قربان؟!

محمد، با چشمانی، خشک و سرد گفت:

- مشکلی پیش اومده؟! انگار حالت زیاد خوب نیست.

محمدی، دستی بر صورت رنگ پریده‌اش زد، دلیل حال بدش، نگرانی برای مادر پیری بود که امروز جویای حالش شده بود و طبق گفته خواهرش حال مساعدی نداشت.

لحظه‌ای مکث کرد.

- ن...نه آقا، چیزی نیست.

محمد، تایی از ابرویش را بالا داده و گفت:

- مطمئنی ردیفی دیگه؟!

این بار سری تکان داد و زمزمه کرد:

- ب...بله آقا،  خیالتون راحت.

محمد، سری به نشانه تایید حرفش تکان داد و این بار به آرمانی خیره شد، که نگرانی در چهره‌اش مشهود بود.

@زری بانو @Hasti.m

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 15
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

چهره آرمان، رنگ باخته بود؛ دلیلش مشخص بود، او اگر امروز محکوم می‌شد،  باید زندگی‌اش را پشت میله ها سپری می‌کرد،  تصویر مادرش همچنان در ذهنش تداعی می‌شد. 

مادری که، با تمام ابهتش، مقابل آن همه سرباز برای پسرک دست‌بند خورده‌اش اشک می‌ریخت. 

ماشین ایستاد و این به احتمال زیاد نشان از رسیدنشان به مقصد  می‌داد،  پاهای بی‌جان آرمان،  لحظه‌ای همانند سنگ شد، وقتی که محمد گفت:

- رسیدیم، آقای آرمان وثوق!

آرمان، رنگ از رخسارش پرید، طرز بیان محمد عجیب خفناک بود، پاهایش تحمل وزنش را نداشت، سرباز دستانش را گرفت و از جای بلندش کرد.

آرمان، آرام آب دهانش را بلعید، کاش این چیز ها دروغ بود، کاش از این کابوس بلند می‌شد و با نوشیدن یک لیوان آب، همه چیز را فراموش می‌کرد. 

اما...راست بود، همه چیز حقیقت داشت، از بدو ورود، نگاهش خیره به آیدا و مادرش و میلاد سیفی وکیل جوان، اما خبره خانوادگی‌شان شد.

چشمانش را برق اشک سوزاند، اما غرورش این اجازه را به او نمی‌داد که گریه کند، مادرش چقدر شکسته تر شده بود! خواهرش هم مدام ناخنش را می‌جوید، گویی اضطراب به او نیز فشار آورده بود.

وارد اتاق بزرگ شدند، اتاقی با صندلی های چیده شده، دو میز ایستاده، و سه میز که بالاترینش برای قاضی بود و دو تای دیگر برای مشاورین قاضی!

به سمت صندلی ها را رفتند، آرمان روی صندلی اول نشست و سرباز جوان کنارش جای گرفت، محمد پشت سرشان در ردیف دوم نشست.

مرجان، آیدا و همینطور میلاد سیفی نیز وارد اتاق شدند، میلاد کنار آرمان نشست و مرجان و آیدا نیز ردیف سوم، جای گرفتند.

قاضی و دو نفر دیگر وارد شدند، خانواده های جوانان آسیب دیده نیز در صندلی های سمت راست جای گرفته بودند، آرمان مدام لب های خشکیده‌اش را تر می‌کرد،  همهمه حضار در گوشش طنین انداز بود و او را بیشتر آزار می‌داد،  نگاه خیره مادر و پدر ها را روی خود حس می‌کرد،  بی‌گناه بود اما...

صدای پر ابهت قاضی همه را به سکوت دعوت کرد:

- ساکت لطفا، اینجا دادگاه.

و بعد با اخم هایی که، برای آرمان حکم ناقوس مرگ را داشت گفت:

- به جلسه اول می‌پردازیم.

@زری بانو @Hasti.m

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

جلسه اول به اتمام رسید،  عرق از پیشانی آرمان روانه شده و لب هایش خشکیده بود،  در این جلسه تنها قاضی سخن گفت و محمد راجب پرونده صحبت کرد. 

آرمان تنها به حرف های آن دو گوش سپرد، محمد از شکش نسبت به ستاره و بهزاد گفت و قرار بر این شد، جلسه بعد ستاره و بهزاد را احضار کنند. 

آرمان، از جای بلند شد و همگام با سرباز کنارش راه رفت، هیچ چیز وصف حالش نبود،  گویی زلزله آمده و تنها روی او آوار شده!

نگاه از پارکت های دادگاه گرفت و به مادری خیره شد، که حال و روزش بهتر از او نبود،  مرجان با آن عصای سیاه رنگ آهسته- آهسته به سمت پسرش گام برمی‌داشت. 

بالاخره به او رسید و با لب هایی لرزان گفت:

- آرمان، مادر؟!

آرمان لب هایش از بغض می‌لرزید، شرم داشت از نگاه کردن به مادری که برایش پدری هم کرده بود. 

این بار مرجان با صدایی تحلیل رفته از بغض گفت:

- نمی‌خوای نگاهم کنی مادر؟!

میلاد و آیدا هم نگاهشان خیره به آرمان بود، آرمان همچنان سرش پایین بود،  نمی‌دانست چگونه در چشمان مادرش نگاه کند،  سرباز خواست آرمان را با خود ببرد، که محمد اشاره کرد لحظه‌ای آرمان را رها کند و اجازه دهد با مادرش سخن بگوید. 

سرباز سری تکان داده و به سمت محمد رفت، مرجان این بار بی‌توجه به غرور جریحه دار شده‌اش، به اشک هایش فرمان ریختن داد.

مرجان لب های خشکیده‌اش را تر کرد، همچنان به پسرکش خیره بود، آرمان شرم داشت از نگاه به مادری که اشک هایش روی گونه غلتیده  بود، مادری که بی توجه به این جمعیت انبوه که درون دادگاه بودند، اشک می‌ریخت و به پسرش خیره بود.

مرجان این بار آرام زمزمه کرد:

- آرمان... مادر؟! یه لحظه نگاهم کن.

آرمان، از شنیدن صدای لرزان مادرش، سرش را لحظه‌ای بالا برد و چشمان سرخ از اشکش را به مادرش دوخت.

مرجان، از دیدن چشمان سرخ آرمان،  دلش لرزید، آرام نجوا کرد:

- مادرت بمیره، این چشم های قرمزت رو نبینه!

آرمان،  بغضش را در گلو خفه کرد، اما به ناگه قطره اشکی سرتق روی گونه‌هایش غلتید.

مرجان دستش را نوازش‌وار روی گونه زبر از ریش آرمان کشید و گفت:

- اینطوری نکن با خودت آرمانم، نزار غرورت بشکنه جلوی این همه آدم!

آرمان تلخندی زد، حتی در این لحظه نیز به فکر غرور پسرکش بود.

آرمان این بار، با صدایی لرزان گفت:

- م...مامان، دعا کن... دعا کن بمیرم، که اين همه حقارت و بدبختی نکشم!

مرجان، انگشت اشاره‌اش را روی لب های آرمان گذاشت و گفت:

- هیس، اینطوری نگو، دق می‌کنم ها!

محمد که زمان را کم دید،  رو به سرباز گفت، برود و آرمان را بیاورد. سرباز اطاعت کرد و به سمت آرمان رفت، دستش را گرفت و به سمت بیرون دادگاه برد.

@Hasti.m @زری بانو

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

(فلش بک به گذشته (دو سال قبل) آشنایی آرمان با ستاره)

آرمان، خیره به تصویر موبایلش بود، صفحه اینستاگرامش را بالا و پایین می‌کرد،  که با دیدن شماره بهزاد که روی صفحه موبایل افتاد بی معطلی جواب داد.

- الو جانم داداش کاری داشتی؟!

بهزاد لحظه‌ای مکث کرد، اما نفسی عمیق کشید و بازدمش را بیرون فرستاد، سپس آرام گفت:

- سلام آرمان،  خوبی داداش؟! وقت داری کارت دارم!

آرمان بی درنگ، جواب داد:

- آره داداش، حالا چیکار داری؟!

بهزاد لب های خشکیده‌اش را تر کرد و گفت:

- حالا بیا بهت میگم!

آرمان آهسته زمزمه کرد:

- باشه داداش، بیام کجا دنبالت؟!

بهزاد پس از دادن آدرس،  به آرمان روانه خیابان شد، می‌خواست زودتر به آن پارک برسد، تا آرمان ذره‌ای به او  شک نکند، قصدش همین بود.

نقشه‌اش را بار دیگر با خود مرور کرد، همه چیز همانطور بود که می‌خواست،  البته اگر آن دخترک نقشه هایش را نقش بر آب نمی‌کرد.

آرمان، مقابل پارکی که  بهزاد آدرسش را داده بود، توقف کرد، لحظه‌ای چشم چرخاند و با دیدن بهزاد با تیشرت مشکی رنگ که روی آن طرحی از اسکلت بود به سمتش رفت، بهزاد همیشه این گونه تیپ می‌زد، تیپی که به دور از تصورات آرمان بود.

اما همیشه می‌گویند،  تفاوت ها باعث رفاقت بیشتری می‌شود. 

هوای تابستان، گرم بود و باعث خشکی لب های بهزاد که استرس هم به او هجوم آورده بود، شد.

بهزاد با صدای بوق ماشین، از افکار خود خارج شد، نگاهش را خیره به آرمان کرد، که عینک دودی بر چشم داشت و سوار بر ماشین آخرین مدلش بود.

همین حسرت ها بود، که باعث حس حسادت بهزاد به آرمان می‌شد،  بهزادی که تا زمانی که بخاطر داشت، شاهد دعوای مداوم پدر و مادری بود که هر دو از فرط نعشگی بی اراده خانه را به هم می‌ریختند!

نگاه خیره اش را از آرمان گرفت و سوار بر ماشین شد، لبخندی تصنعی بر صورت نشاند.

- سلام خوبی، داداش؟!

آرمان لبخندی به رفیق دیرینه‌اش زد، تنها کسی که خیال می‌کرد او را درک می‌کند. 

- مرسی داداش، تو خوبی؟!

بهزاد، دستی بر سیبیلش کشید و آهسته گفت:

- من ردیفم داداش، تو چه خبر؟!

آرمان،  که عجول بود برای کاری که بهزاد با آن داشت، گفت:

- هیچی سلامتی، گفتی کارم داری، خوب بگو؟!

بهزاد، من- من کرد:

- ح...حالا برو این رستوران که بهت می‌گم،  برات تعریف می‌کنم. 

آرمان سری تکان داد  و "باشه" ای گفت، سپس مسیرش را به سمت رستوران مورد نظر بهزاد کج کرد.

@Hasti.m @زری بانو

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

بهزاد، روی صندلی رستوران نشسته بود و با پاهایش روی زمین ضرب می‌گرفت اضطراب،  امانش نمی‌داد،  با صدای آرمان که مقابلش نشسته بود سر بلند کرد و به او خیره شد.

- بهزاد؟! بگو دیگه، کارت چی بود؟!

بهزاد، نگران بود که چرا ستاره نمی‌آید،  اما به روی خود نیاورد و لب هایش را تر کرد.

- چ...چیز...

با دیدن ستاره، حرفش را از نیمه برید و لبخندی محو کنج لب هایش جای گرفت.

ستاره چشمکی نامحسوس نسار بهزاد کرد و نقشه را در ذهن مرور کرد، آرام به سمت میز کنار آرمان و بهزاد رفت و روی آن نشست.

سرش را در منو غدا برده بود و لحظه‌ای سر بلند کرد، خودش را متعجب جلوه داد و با عشوه به سمت آرمان و بهزاد رفت.

لب زیرینش را به دندان کشید و مقابل بهزاد ایستاد و گفت:

- وای، بهزاد خودتی؟!

بهزاد نیز خودش را متعجب جلوه داد و زمزمه کرد:

- اِ، ستاره تویی؟! 

ستاره سری به نشانه تایید تکان داد و گفت:

- آره خودمم، تو خوبی؟! چه خبرا؟!

بهزاد پوزخندی محو کنج لبش جای گرفت، ستاره خوب در نقشش فرو رفته بود.

- ممنون، تو خوبی؟!

ستاره سری تکان داد و سرش را به سمت آرمان کج کرد، با صدایی پر ناز گفت:

- سلام! 

و بعد بهزاد را مخاطب قرار داد:

- معرفی نمی‌کنی بهزاد جان؟!

بهزاد، دستش را بر پیشانی زد و گفت:

- ای وای داشت یادم می‌رفت، معرفی می‌کنم،  دوستم، آرمان!

ستاره دستانش را به سمت آرمان دراز کرد و گفت:

- خوشبختم، منم ستاره‌ام.

آرمان با لبخند، دست ظریف ستاره را در دست گرفت و فشار کوچکی داد.

- ممنون، همچنین.

بهزاد، این بار برای اینکه نقشه لو نرود رو به ستاره گفت:

- تو کجا؟! اینجا کجا؟!

ستاره نگاه از آرمان گرفت و رو به بهزاد زمزمه کرد:

- اومده بودم اینجا ناهار بخورم،  تعریفش رو زیاد شنیده بودم.

بهزاد با لبخند سری تکان داد و برای مهر تایید به این نقشه گفت:

- بیا بشین پیش ما، من و آرمانم تازه اومدیم هنوز چیزی سفارش ندادیم. 

ستاره دستانش را بالا آورد و به چپ و راست تکان داد.

- نه... نه اصلا، مزاحم خلوت دوستانه‌اتون نمی‌شم.

این بار آرمان پیش قدم شد:

- این حرف ها چیه مراحمید،  بفرمایید بشینید.

و به صندلی کنار خودش و بهزاد اشاره کرد.

ستاره این بار، خنده‌ای پر ناز کرد و گفت:

- باشه حالا که اصرار می‌کنید. 

و سپس بی معطلی روی صندلی جای گرفت و منو را در دستان ظریف و ناخن های بلند لاک زده‌اش گذاشت.

آرمان گارسون را صدا کرد و پس از دادن سفارشات که شامل،  سه شیشلیک و مخلفات کامل بود، نگاهش را به بهزاد دوخت.

همچنان منتظر شنیدن، کاری بود که بهزاد با او داشت، اما انگار بهزاد با آمدن ستاره کارش را از یاد برده بود!

نگاهش همچنان زوم، بهزاد بود که با صدای ستاره به خود آمد:

- آرم... ای وای ببخشید، می‌تونم به اسم کوچیک صدات کنم؟!

آرمان از پرویی دخترک، بدش آمده بود اما بی‌اراده گفت:

- بله اشکالی نداره.

ستاره، با خنده دستی بر پیشانی کشید و زمزمه‌ کرد:

- خوب آرمان،  فکر نکنی پروام ها، نه یکم زود جوشم، بهزاد می‌شناسه من و! مگه نه بهزاد؟!

بهزاد ابرو هایش را بالا داد و سری تکان داد.

- آره ستاره خیلی زود جوش. 

و نیشخندی از حرفی که زده بود، روی لب هایش نشست.

@Hasti.m @زری بانو

ویرایش شده توسط 15Bita
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

آرمان، لبخندی تصنعی زد و گفت:

- نه بابا، این حرف ها چیه؟! 

ستاره، لبخندی نمکی زد و کمی خودش را به آرمان نزدیک کرد، آرام در گوشش نجوا کرد:

- خوبه.

و عقب کشید، اما آرمان مات و مبهوت به اویی خیره شد، که ذره‌ای حیا در وجودش نبود.

بهزاد، نگاه زیرکانه‌اش را حواله آرمان و ستاره کرد و در دل به احمقی آرمان پوزخند زد، نگاهش را بین آنها به چرخش انداخت، که گارسون با آن چرخ و غذا هایی که سفارش داده بودند، به سمتشان آمد.

ستاره در هنگام خوردن غذا نیز، دست از عشوه گری برنمی‌داشت، گویی انتخاب بهزاد درست بود، ستاره خوب می‌توانست افسار مرد ها را در دست بگیرد.

پس از خوردن غذا آرمان، روبه بهزاد گفت:

- بهزاد داداش، انگار ما یک کاری داشتیم نه؟!

بهزاد گنگ نگاهش کرد و با یادآوری بهانه‌ای که برای آرمان آورده بود، گفت:

- آها،  باشه برای بعد.

اما انگار آرمان سرتق تر از این حرف ها بود، که زمزمه کرد:

- اما...قرار بود یک چیزی بهم بگی، برای همین اومدیم اینجا.

بهزاد کلافه دستی بر سرش کشید.

- بعدا حرف می‌زنیم آرمان.

و به ستاره اشاره کرد، انگار می‌خواست بهانه‌ای دیگر برای نگفتن حقیقت برایش بتراشد.

آرمان که متوجه منظور بهزاد شده بود، سری تکان داد،  که این بار ستاره پا در میانی کرد:

- با اجازه‌اتون من برم دیگه، انگار مزاحمم. 

و خواست،  از جایش بلند شود، که بهزاد با دندان چفت شده از حرص گفت:

- حالا بشین ستاره، مزاحم چیه؟!

ستاره که متوجه حرص مشهود بهزاد شده بود، سرجایش نشست و لب هایش را تر کرد.

- خوب، من بخاطر خودتون گفتم.

از جای بلند شدند و پس از چانه زدن برای اینکه چه کسی پول غذا را حساب کند، آرمان موفق شد.

از رستوران خارج شدند، آرمان و بهزاد به سمت ماشین آرمان رفتند، ستاره نیز در جای ایستاد، که بهزاد گفت: 

- ستاره اگه مایلی بیا با هم بریم.

ستاره از خدا خواسته به سمت ماشین لوکس آرمان رفت و روی صندلی عقب جای گرفت. 

و این شروع آشنایی آرمان و ستاره‌ بود، آرمانی که هیچ وقت خیال نمی‌کرد، آشنایی‌اش با او نه تنها تصادف بلکه مکر روباه است.

@زری بانو @Hasti.m

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

محمد، وارد خانه شد، نگاهش را به گل های رز گوشه حیاط دوخت، بوی خوششان را بلعید و لبخندی زد.

به سمت در های چوبین خانه قدم برداشت و به پدرش خیره شد، که روی ایوان مشغول خطاطی بود.

لبخندش را حفظ کرد و رو به پدرش گفت:

- سلام آقاجون. 

مجید که جذبه‌اش تنها در محل کار بود و در خانه همیشه، شاد و سرزنده بود، با لبخند گفت:

- سلام باباجان، خسته نباشی! 

-  مونده نباشی آقاجون،  شمام خسته نباشید. 

و به سمت پله ها قدم برداشت، از پله ها بالا رفت و کنار پدرش ایستاد، خیره به کاغذ خطاطی پدرش زمزمه کرد:

- غافلی از حال دل ترسم که این ویرانه را

دیگران بی‌ صاحب انگارند و تعبیرش کنند

و سپس آهی کشید،  درد عاشقی عجیب بر قلبش نفوظ کرده بود، باید هر طور که شده نگار را به دست می‌آورد و از آن خود می‌کرد. 

مجید لبخندی کنج لب هایش نشست.

- چیه بابا جان؟! چرا آه می‌کشی؟! 

محمد با اینکه شرم از پدر داشت، اما آرام و سر به زیر نجوا کرد:

- آقاجون، این شعر عجیب بهم آرامش میده. 

مجید چشمانش را باز و بسته کرد و گفت:

- آره صائب شعر قشنگی گفته، منم این شعر رو خیلی دوست دارم.

و به کارش ادامه داد و کوچکتر پایین صفحه نام شاعر را نوشت، دستان جوهری‌اش را با دستمال پاک کرد و به پسرش خیره شد، گویی می‌خواست چیزی بگوید،  پدر بود و این چیز ها را می‌فهمید. 

- چیزی می‌خوای بگی بابا جان؟!

محمد، سرفه‌ای تصنعی کرد، در گفتن سخنش، شرم داشت، اما بی اراده گفت:

- آقاجون... با حاج رسول صحبت کردید؟!

مجید که به خوبی فهمیده بود، پسرش چه می‌خواهد، آهانی گفت و ادامه داد:

- پس بگو، این و می‌خواستی بگی.

محمد، دختر و دل نازک نبود که پرده‌ی حیا گونه هایش گلگون کند، اما از پدرش عجیب حساب می‌برد،  سر به زیر انداخت و گفت:

- بله آقاجون. 

مجید لب هایش را تر کرد و دستی بر محاسن کوتاهش نشاند.

- صحبت کردم.

محمد گویی، نقاب شرم از روی صورتش برداشته شد که با ذوقی آشکار  گفت:

- جدی؟! خوب چی گفتن؟!

مجید اخمی تصنعی کرد و گفت:

- چیه بابا! مثل جوون های هجده ساله دوق کردی، گفت باید با نگار حرف بزنه.

محمد نفسی کلافه کشید.

- یعنی چی؟! می‌دونید چند وقته، من منتظر جوابم آقاجون؟!

مجید سری تکان داد، از روی صندلی بلند شد و خیره به پسرکش گفت:

- می‌دونم بابا جان، اما چاره چیه؟! باید صبر کرد، صبر نشانی از ایمان، اگر صبر داشته باشی راه برات باز میشه. 

محمد سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

- امیدوارم!

@Hasti.m @زری بانو

ویرایش شده توسط زری گل
🌟 ویراستار | زری بانو🌟
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

- الله‌اکبر، الله‌اکبر.

محمد خیره به پدرش بود که مشغول خواندن، نماز بود، صلاة صبح بود و به قول پدرش، واجب ترین نماز به حساب می‌آمد. 

- السلام‌علیک، یا ایها النبی و رحمةالله...

سلام نمازش را که گفت، محمد بی وقفه زمزمه کرد:

- قبول باشه آقاجون!

مجید، لبخند زد و تسبیح را برای گفتن ذکر به دست گرفت.

- قبول حق باشه بابا جان، خوندی شما نمازت رو؟!

محمد سری تکان داد و گفت:

- بله آقاجون،  خوندم.

مجید با لبخند به پسرش خیره شد، در دل به قربانش رفت اما به زبان نیاورد.

- از شما هم قبول باشه.

محمد، ممنونی گفت و این بار فکری که در ذهن داشت را به زبان آورد:

- آقاجون، این پرونده قرص های اعتیادآور بدجوری به هم قفل شده، انگار قصد باز شدن نداره!

مجید، سجاده‌اش را جمع کرد و روی طاقچه گذاشت، کلافه دستی بر محاسنش کشید و گفت:

- آره،  ذهن من هم بدجوری درگیر کرده، اما با وجود تو و نگار، خیالم تا یه حدودی راحت!

محمد از شنیدن نام نگار، لبخندی کنج لبش جای گرفت، روی گلیمچه گوشه اتاق پدرش نشست و زانوی راستش را به بغل گرفت.

مجید، روی تختش نشست و گفت:

- بی‌خوابی زده به سرت؟! آخه تازه نشستی!

محمد خنده‌ای کوتاه کرد و خیره به عکس قاب گرفته مادرش، روی دیوار گفت:

- آقاجون یکم از مامان برام بگو، دلم می‌خواد امشب به داستان عاشقیتون گوش بدم، مامان می‌گفت، خیلی همدیگرو دوست داشتین.

مجید از به یاد آوردن،  آن خاطرات لبخندی روی لبش نشست، اما با به یاد آوردن،  دختر کوچکش، که وقتی چهار ساله بود گم شد، لبخند روی لبش جایش را به غم داد، محمد زمانی که مهرانه گم شد، ده سال داشت، او هم خوب خواهر کوچکش، با آن چهره زیبا را به خاطر داشت، اما نمی‌خواست زیاد بپرسد،  که باعث آزار خانواده‌اش باشد.

مجید، برای اینکه به گذشته بازنگردد، رو به محمد گفت:

 - پاشو، پاشو برو بخواب، صبح کلی کار داریم.

محمد، خوب پدرش را درک می‌کرد،  می‌دانست وقتی به یاد مهرانه می‌افتد، اینگونه می‌شود، برای همین از جای بلند شد و سری تکان داد.

- چشم آقاجون، با اجازه.

و به سمت در چوبی اتاق رفت و از اتاق خارج شد.

مجید پس از بیرون رفتن، محمد از اتاق، بغض چنبره زده بر گلویش را رها کرد، دخترکش،  آه دخترکش! نمی‌دانست او الان کجاست و چه می‌کند!

دست روی قلبش گذاشت و با فکر به مهرانه و همسرش، مرضیه تا روشن شدن کامل هوا، بیدار بود و خواب به چشمانش نیامد.

@Hasti.m @زری گل

 

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

آیدا لب زیرینش را گزید و برای علیرضا پیام نوشت و منتطر شد تا تیک آبی نشان از دیده شدنش باشد.

- علیرضا، مامان خیلی نگران!

علیرضا که تازه گوشی را به دست گرفته  بود، با دیدن اعلانی که از پیام آیدا بالای صفحه گوشی آمده بود بی معطلی جواب داد:

- سلام آیدا، چی شده؟!

آیدا با دیدن جواب علیرضا لبخندی کوتاه زد.

- سلام ببخشید، فراموش کردم سلام کنم، حال مامان اصلا خوب نیست نمی‌دونم چی کار کنم. 

علیرضا، در جواب آیدا  نوشت:

- می‌خوای بیام دنبالت بریم بیرون؟! اینطوری یکم حال و هوات هم عوض می‌شه. 

آیدا که از ماندن در خانه عجیب دل گرفته شده بود، با ذوقی آشکار، تند- تند تایپ کرد:

- وای، آره علیرضا، دلم خیلی گرفته.

علیرضا جواب داد:

- باشه عزیزم، تا بیست دقیقه دیگه اونجام!

علیرضا طبق گفته‌اش، سر ساعت دم در خانه زیبای وثوق ها توقف کرد و منتظر آیدا در ماشینش نشست.

آیدا، دستی بر لباسش کشید و نگاهی به آرایش مات روی چهره‌اش کرد، در این دو هفته که برادرش به زندان منتقل شده بود، از خانه بیرون نرفته و حال که می‌خواست با علیرضا بیرون برود، عجیب خوشحال بود.

از پله های چوبی، پایین رفت و خواست از در خارج شود، که مادرش با عصا درست پشت سرش ایستاد و گفت:

- کجا می‌ری آیدا؟! 

آیدا ترسیده کمی مکث کرد و لب به دندان گرفت، سپس به سمت مادرش بازگشت و با لبخند گفت:

- دارم می‌رم بیرون مامان، تو این چند وقت، همش تو خونه بودم، دلم گرفته.

مرجان سری تکان داد و با همان ابهت و اخم زمزمه کرد:

- زود برگرد.

آیدا خوشحال چشمانش را باز و بسته کرد و گفت:

- چشم مامان، خداحافظ.

و از در خانه خارج شد، بوت های مشکی‌اش را به تن کرد و با عجله حیاط را رد کرد و از در خانه خارج شد.

نگاهش را به کوچه داد، که با دیدن ماشین برلیانس سفید رنگ علیرضا، دستی برایش تکان داد و با شتاب به سمتش رفت.

سوار ماشین شد و با نفس- نفس گفت:

- سلام.

علیرضا لبخندی زد و همانطور که نگاهش به روبه رو بود، استارت زد و گفت:

- سلام، خانم- خانم ها کم پیدایی؟!

آیدا آهی کشید و جواب داد:

- با این اتفاقی که برای آرمان افتاده، خونه شده عین یه قفس، داشتم می‌پوسیدم تو خونه.

علیرضا خنده‌ای کرد و دستی بر سیبیلش کشید.

- کجا بریم حالا؟!

آیدا حالت متفکرانه‌ای به خود گرفت.

- اوم، بریم بام.

علیرضا سری تکان داد و به چپ راند، آرام گفت:

- چشم.

@زری گل @Hasti.m

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/زری‌بانو
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

ستاره نگاهش را از بهزاد گرفت و با بغض نالید:

- بابا، من نمی‌تونم، بزار برم یک حالی ازش بپرسم.

بهزاد عصبی محتویات داخل میز را زمین ریخت و فریاد زد:

- د مگه حالیت نیست تو؟! دارم می‌گم همه فکر می‌کنن، کار ماست، چون ما فرار کردیم از اون مهمونی، تحت تعقیبیم، می‌فهمی؟!

ستاره که از صدای بلند بهزاد تنش برای لحظه‌ای لرزید، با صدایی گرفته گفت:

- خوب چرا نمیای، بریم همه چیز رو بگیم؟! هان؟!

بهزاد پوزخندی زد و صدایش را کمی پایین آورد:

- خیال کردی، حرفمون رو باور می‌کنن؟!

ستاره، از روی مبل راحتی بلند شد و مقابل بهزاد ایستاد.

- چرا باور نکنن؟! به خدا باورمون می‌کنن، تو بیا بریم.

بهزاد، اخم هایش را در هم کشید و گفت:

- برو ستاره، حوصله‌ی کل انداختن با تو رو ندارم.

و بدون اجازه‌ی سخنی دیگر به ستاره، از در خانه خارج شد.

نگاه ستاره به در بسته خانه افتاد و عصبی فریاد کشید:

- خدا!

به سمت اتاقش رفت و در را بر هم کوفت، نگران آرمان بود و نمی‌دانست چه کند! نگاهش را به آسمان دوخت، هوا گرگ و میش بود ومعلوم بود قرار است، باران شدیدی ببارد.

نگاهش را به ساعت دوخت، ساعت پنج عصر بود و دلش عجیب گرفته بود، نفسی عمیق کشید و روی تخت نشست، دراز کشید و چشمانش را بر هم بست.

چندی نگذشت، که خواب به سراغش آمد و دیگر چیزی نفهمید.

***

- آیدا، آیدا، بیا بریم خیس میشی.

آیدا دو دستش را باز کرده و لبه‌ی پرتگاه ایستاده بود، باران شدیدی می‌بارید، صورتش را با شوق بالا برده و قطرات باران روی صورتش می‌ریخت. 

علیرضا چندین بار، او را صدا کرد اما، آیدا با شوقی وصف ناشدنی، بوی خاک باران زده را می‌بلعید.

آیدا برای لحظه‌ای حرف مادربزرگش را به خاطر آورد،  زمانی که او مرد ده ساله بود اما خوب به یاد داشت، که همیشه می‌گفت،  زیر باران حاجتت زودتر برآورده می‌شود، همانطور که ایستاده بود آهسته لب جنباند:

- خدایا،  تو رو به این بارونت قسم، یه کاری کن، آرمان آزاد بشه، مامانم داره دیوونه میشه، خواهش می‌کنم. 

قطره اشکی روی گونه‌اش غلتید که با صورت باران خورده اش، چیزی دیده نمی‌شد،  دستانش را بست و به سمت علیرضا رفت. 

علیرضا عصبی کنارش ایستاد و گفت:

- ببین چیکار کردی با خودت! شبیه موش آب کشیده شدی.

اما آیدا احساس سبکی می‌کرد و عجیب آرامش یافته بود، با یکدیگر سوار بر ماشین شدند و به سمت خانه حرکت کردند.

@Hasti.m @زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری🌻زری‌بانو
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

آرمان، روی تختش نشست، کلافه بود، شلوغی زندان برایش سر سام آور بود.

مردی با هیکلی گنده و سبیل های کلفت شروع به خواندن کرد:

- من یک پرنده‌ام،  آرزو دارم دارم کنارم باشی...

مردی با پوستی تیره و لاغر، که شبیه به معتاد ها بود، با صدایی زمخت گفت:

- بخون داداش، ناز نفست قناری!

مرد از شنیدن تعریف دیگری، پر انرژی تر ادامه داد، فکر می‌کرد صدای خوبی دارد، بی خبر از اینکه، صدایش از صدای یک شیپور  هم بیشتر آلودگی صوتی ایجاد کرده.

آرمان عصبی، بالشت سفید رنگ را روی سرش گذاشت، تا صدای مزخرف آن مرد را نشنود.

اما گویی مرد درشت هیکل بی‌خیال نبود که صدایش را اوج می‌داد و کل سلول را روی سرش گذاشته بود.

آرمان عصبی فریاد زد:

- ببند دهنتو دیگه، صدات رو مخ!

مرد با لنگ روی شانه‌اش صورتش را پاک کرد و عصبی گفت:

- هوی، درست حرف بزن تازه وارد پا می‌شم ميفتم به جونت ها!

آرمان از روی تخت بلند شد و فریاد زد:

- تو بیفتی به جون من؟! مردش نیستی آخه!

تنها این حرف، کافی بود، تا مرد سیبیل چخماق مقابلش، با فریاد به سمت او حمله ور شود! 

درگیری شدیدی رخ داد، مرد های زندان به جان یکدیگر افتاده و بعضی سعی داشتند، با میانجیگری آن ها را از یکدیگر جدا کنند.

سرباز ها از شنیدن صدای دعوا، به سرعت به سمت سلولی که دعوا به پا شده بود رفتند، با شتاب آنها را از یکدیگر جدا کرده و آن مرد سیبیل چخماق و آرمان را به دفتر حراست بردند.

مرد درون دفتر، با دیدن آن دو گفت:

- بر پا کننده دعوا شما بودید؟!

آرمان عصبی گفت:

- این مردک بود، صدای نکرش رو انداخته رو سرش و ميخونه، بهش گفتم بسته، اونم شروع کرد داد و هوار کشیدن.

مرد سیبیل چخماق گفت:

- خفه شو بابا!

 و دم گوشش پچ زد:

- می‌دونم باهاش چی‌کار کنم، تازه وارد!

مرد درون دفتر، روی میزش زد و با فریاد گفت:

- چی گفتی در گوشش، نصرتی؟!

نصرتی دستی بر سیبیلش کشید و گفت:

- هی...هیچی آقا!

مرد گویی بیشتر عصبی شده بود.

- بار چندم که دعوا برپا می‌کنی؟!

مرد دستش را در جیب شلوار گشادش فرو برد و گفت:

- اِ آقا ما کی دعوا کردیم؟!

مرد این بار با پوزخند گفت:

- وقتی فرستادمت انفرادی، متوجه میشی.

و سپس رو به سرباز فریاد زد:

- رسولی، امشب آقا تو انفرادی بخوابن.

رسولی احترام نظامی گذاشت و چشمی گفت، به سمت نصرتی رفت و او را با خود هم قدم کرد.

مرد رو به آرمان گفت:

- چون بار اولت بوده می‌بخشمت، دیگه تکرار نشه.

و رو به سرباز دیگر اشاره کرد.

- بیا آقا رو برگردون زندان.

@Hasti.m @زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

نگار چادرش را روی سر گذاشت، به سمت در اتاق رفت و خارج شد، مادرش مشغول چیدن میز صبحانه بود و پدرش، روی مبل مشغول خواندن قرآن بود.

نگار، به سمت مادرش رفت و با لبخند گفت:

- کمک نمی‌خوای مامان؟!

ماهواره با لبخند به دخترکش، گفت:

- نه عزیزدلم، دیگه چیزی نمونده، برو پدرت رو صدا کن، بیاید صبحانه بخوریم.

نگار سری تکان داد و به سمت پدرش رفت.

- بابا؟ مامان میگه بیاید صبحانه!

حاج رسول قرآن را بوسید و روی میز مقابل مبل گذاشت، سری تکان داد و گفت:

- باشه بابا، تو برو، من هم اومدم!

نگار، چشمی گفت و به سمت آشپزخانه رفت.

روی صندلی چوبین، میز نهار خوری سه‌ نفره جای گرفت و درست مقابل مادرش نشست.

ماهچهره،  استکان ها را پر چای کرد و مقابل نگار و حاج رسولی گذاشت، که تازه روی صندلی جای گرفته بود.

حاج رسول صبحانه را در کنار خانواده خورد، می‌خواست با دخترش در مورد علاقه محمد، به او بگوید، اما دوست داشت، در هنگام خوردن، حرفی در پیش نبرد.

نگار از جای بلند شد و پس از کمک کردن به مادرش، در جمع کردن صبحانه، عزم رفتن کرد، که حاج رسول گفت:

- نگار جان، چند دقیقه بشین بابا، کارت دارم.

نگار سری تکان داد و دوباره روی صندلی نشست، پدرش عجیب مرد بود، به طوری که برایش برترین مرد شناخته می‌شد. 

حاج رسول سرفه‌ای تصنعی کرد و گفت:

- نگار جان،  همونطور که می‌دونی من و مادرت صلاحت رو می‌خوایم،  اما تو زندگی شخصیت هرگز دخالت نمی‌کنیم،  بار ها هم گفتم، احترام، احترام میاره، وقتی من برای دخترم احترام قائل باشم، قطعا اون هم از من یاد خواهد گرفت، خدا رو شاکرم، که تا به حال هرگز، بی احترامی به همدیگه نکردیم، راستش...

مکث کرد، در گفتن کلامش شک نداشت، اما نگران بود، دخترکش دلگیر شود، دل به دریا زد و ادامه داد:

- راستش، مجید دو، سه روز پیش، با من تماس گرفت، از حس محمد پسرش، نسبت به تو گفت باباجان، من بهش گفتم، که تصمیم گیرنده خودت هستی ولی اون ها هم چشم به راه جوابی از جانب تو هستن.

نگار، عرق شرم روی پیشانی‌اش نشست، تا به حال پدرش، در مورد خواستگاری و ازدواجش، با او صحبت نکرده بود، گونه هایش از شرم سرخ شد، نمی‌دانست، چه جواب پدرش را بدهد!

محمد پسر بسیار خوبی بود، اما نگار، فعلا به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد،  ازدواج بود، سر به زیر انداخت و گفت:

- بابا راستش، من... من فعلا به ازدواج فکر نمی‌کنم،  درگیر  کار و مشغله‌ام!

حاج رسول که می‌دانست این جواب دخترش نه، است، دیگر تحت فشار قرارش نداد و گفت:

- باشه بابا جان، پس من همین حرفی که زدی رو بهشون می‌گم.

با لبخندی بر چهره گفت:

- حالا می‌تونی بری بابا، دیرت نشه یه وقت.

نگار آب دهانش را بلعید و از روی صندلی بلند شد، با پدر و مادرش خداحافظی کرد و از در خانه بیرون زد.

@زری گل @Hasti.m

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری🌻زری‌بانو
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...