رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جنجال! / کارگروهی کاربران نودهشتیا


Setayesh.Mo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  جنجال

نویسنده: ستایش و ماهی  [email protected]

ژانر: پلیسی عاشقانه طنز

هدف: نوشتن و سرگرمی

زمان پارت‌گذاری:  روز‌های زوج

خلاصه: سودا دختر پانزده سالی که در رویاهایش به سر می‎برد، از خواب غفلت چشم باز می‎کند. خود را میان جدال می‎یابد.  رویاهایش به پایان می‎رسد حکم جدایی بر زندگیش روا می‎شود، جهانش آشفته‎تر از هرلحظه می‎شود. اما شیدایی پا  به میان می‎گذارد بر گیتیش می‎گذارد، امان از دلباختگی!

مقدمه:

زندگی همان قهوه‎ی تلخیست که طمع زهرآلودش آدم را به خود می‎آورد.   

زندگی همان رمان تراژدی در کتابخانه‎ی پدربزرگ است.

زندگی همان جدال پرتمنای عقل و دل است.

همان روزمرگی!

همان کین اشک‎بار!

همان انزوای جان گداز!

همان دلدادگی جان سوز!

زندگی پر از همان روزمرگیه همیشگیست

زندگی مرور ثانیه هاست، مرور خاطرات، مرور دلباختگی!

زندگی مرور توست!

ناظر: @-Madi-

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای سر و صدا اونقدر زیاد بود که احساس می‎کردم الآنه که پرده‎های گوشم پاره بشه. آهنگ فیزیکاله انریکه و  جنیفر از با باندا با صدای خیلی بلند پخش می‎شد. چراغا خاموش بودن و رقص‎نور و لیزرای سبز و قرمز فضای سالن روشن کرده بود. به دختر پسرایی که وسط سالن داشتن میرقصیدن نیم نگاهی انداختم. البته رقص که نه عینه کرم ریخته بودن وسط و تکون  می‎‎‎‎‎خوردن قدم اول و برداشتم اونقدر صدای باندا زیاد بود که صدای کفشای پاشنه بلند مشکی رنگم روی پارکتای قهوه‎ایی رنگ معلوم نمی‎شد، به نسترن و کیا نگاه کردم که روی پاشون بند نبودن و شروع کرده بودن قر دادن و خودشون و با آهنگ با ذوق تکون می‎دادن. چشماشون شده بود نورافکن! سری از روی تاسف تکون دادم. کیا با چشمای قهوه‎ایی تیرش به چشمای بی‎فروغم نگاهی کرد و یه قدم به سمتم برداشت ، کنارم ایستاد و لبخندی روی لبای نازکش  صورتی رنگش نشست. اونقدر قدم کوتاه بود که بیچاره مجبور شد روی زانوهاش خم بشه  سرشو آورد نزدیک گوشم فریاد زد:

- چته؟ تو لکیا باز چه مسئله‎ی اسفانکی  برای خانم پیش امده همچین رفتی تو خودت؟ آدم فکر می‎کنه کشتیای لوازم آرایشت غرق شده از فردا باید بدونه آرایش اون چهره‎ی خوشگلتو ببینیم و بعدش سکته ناقص و بیمارستان الفتاحه!

ابروهای تمیز مشکی رنگم و کشیدم توهم ادای خندیدن در آوردم. پای راستم یکم آوردم بالا با نوک تیز کفشم محکم کوبیدم به پاش که کنار گوشم آخ بلندی گفت دستشو گذاشت روی ساق پاش، لی‎لی کنان چند قدم به عقب رفت. قیافه‎ش درهم شده بود و پوست سفیدش داشت روبه قرمزی می‎رفت لبخند عریضی تحویلش دادم قدم بعدی رو برداشتم و آستین مانتوی مشکی گیپورم و از تنم خارج کردم و مانتو رو انخداتم رو ساعد دست چپم قدم بعدی رو برداشتم و شال حریر مشکی رنگم و که موهام اسیر کرده بود رو از سرم برداشتم. صدای لوده‎ی نسترن از پشت سرم امد:

- سودی نکن با ما اینکار و دختر! آخ قلبم سودا یکی اورژانس و خبر کنه که یه فوتی براثر کرشمه داریم.

می‎دونستم تمام این لودگیا بخاطر وضع روحی داغونم و جویی که حاکم بر خونمون، بیچاره میلاد  و ترانه که باید جیغ و بیغ اهالی خونه رو گوش کنن و دم نزنن، کش موی مشکی رنگم که رگه‎های طلایی داشت، با یه حرکت موهای خرمایی رنگ لختم و از حصار کش رها کردم و دورم ریختم. یه تای ابروم و انداختم بالا و به سمت پله‎های پیچ در پیچ قهوه‎یی رنگ رفتم پام و روی اولین پله گذاشتم و دستم و روی نردهای چوبی که حالت بیضی بینشون ایجاد شده بود و منبت‎کاری شده بود گذاشتم و به سمت اتاق خوابایی که طبقه بالا بودن رفتم با طمعنیه قدم برمی‎داشتم. چندباری امده بودم اینجا همیشه پنجشنبه شب خونه‎به  آقای صنایعی با آبروترین فردی که می‎شناختم مهمونی، بیچاره باز خوبه مرد و ندید پسرش داره تو خونه‎ش چه غلطی می‎کنه. راهروی طویلی که کاغذ دیوارایی که گل‌های طلایی داشت توجهم و جلب کرد، میز پایه بلند گردی که روش مجسمه‌ی زن برنجی که بدنش با یه پارچه پیچده شده بود و توی دستش  سبد میوه‌ایی داشت. 

 

ویرایش شده توسط Setayesh.Mo
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...