• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان خلالوش|tabiکاربر انجمن نودهشتیا


Tabassom.
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: B

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: خلالوش.

(خلالوش به  معنی آشوب و فتنه)

ژانر: اجتماعی-جنایی-عاشقانه.

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

نویسنده: tabasom 

start رمان: ۱۴۰۱/۶/۴

خلاصه: رخوت و آشوب؛ تنها کلمه‌ای برای رمز و راز آن پرونده‌ی  خونین و شکستن قفل دیرینه‌اش بود. اثبات شدن قتل‌های زنجیره‌ای در اطلاعات روزنامه‌ها، رویدادی بزرگ برای این رمز و راز سیاه بود.

جوری که در خانه‌ای سرخ و خونین، فقط یک کلمه باعث وحشت آنها میشد؛ یک افعی زهر آلود و روحی سیاه و جسمی خسته!

یک افعی یاغی و درنده که دریدن را خوب بلد بود، به آتش می‌کشید دستی را که بعد از او در خرمن موهای آتشین هیتلر کوچکش فرو رود و خود آشوبی بود که برنده‌ی این میدان خونین خواهد بود.

به پایان ناتمام خلالوش خوش اومدید.

مقدمه: درندگی و دریدن، خصلت او بود. 
یاغی‌گری و وحشی بودن صفت او بود.
همیشه یک دیوانه جنون‌زده بود که به یک گرگ یاغی معروف و خاص و عام بود و اما...
من، نفس و خدای این مرد بودم!
در نی-نی طوفان‌های طوسی چشم‌هایش فقط مالکیت من  موج میزد!
من در اسارت او قفل و زنجیر بودم تا دل به کس دیگری نبندم و او قسم خورده بود که رفتنم مساوی با جان دادنم در آغوش خود لعنتی‌اش است، من باید در کنارش بسوزم و بسازم تا بتوانم از دستش فرار کنم و صفحه ای از دفتر زندگی‌ام ورق زد و آن‌گونه قصه‌ی ما زبان زد و خاص شد
...

ناظر: @ Fatemeh.poo 🌱

ویراستار: @ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Tabassom.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 55
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{به نام او..}

فصل اول 《سر آغاز سیاهی》

 

part¹

روسری‌ام عقب رفته است...
تا روی شانه‌هایم..
همان روسری که او خریده بود..
آنقدر بزرگ تا تمام گیسوانم را پنهان کند..
همانی که خودش به وسواس خاصی، بر سرم می‌انداخت.
اما دیگر کسی در اینحا پر نمی‌زد تا گیسوان فر و آشفته‌ام را ببیند و من از خجالت سرخ شوم..
گیسوانم؟
آه! گیسوانم که دیگر نه اشکی داشت و نه بغضی و اکنون من مرده‌ام!
یک مرده‌ی متحرک که حتی سردی آب را حس نمی‌کرد..
روح از تنم پر می‌کشد و من نمی‌دانم که کِی آب تا زیر زانوهایم آمده است..
و حتی نمی‌فهمم که چطور ماسه‌ها بر زیر پاهایم خالی می‌شود.. و تنم سست!
آب در آغوشم می‌گیرد..
حتی او هم به حال شکسته‌ام پی برده است.. که نه کسی را داشتم و نه همدمی.
صدای داد و فریاد‌هایی را می‌شنوم..یک صدای ممتدد و گیرایی که جنون زده اسمم را نجوا می‌کرد.
چشمانم درحالِ بسته شدن است..
آب تکانم می‌دهد و شوری‌اش بینی و ته حلقم را می‌سوزاند که ناگهان بالا کشیده می‌شوم..
بلاخره یک ناجی برای تنِ رنجورم پیدا می‌شود..

***

هردویمان با پای برهنه به طرف ساحل قدم بر می‌داریم، هوا دیگر داشت سپیده می‌زد و گویی خورشید قهر کردن را از یاد برده باشد از پشت ابرها سرک می‌کشد و اندکی بعد آسمان رنگ آبی و زردی کم رنگ به خود می‌گیرد که این مواقع صبح هارمونی خاصی به وجود آورده بود..

سکوت بینمان را فقط صدای مرغ دریایی‌ها و امواج پر جوش و خروش دریا که زیادی قدرت نمایی می‌کرد، می‌شکست و آهی مثل همیشه از لب هایم فرار می‌کند.
هردویمان سکوت را اختیار قرار داده بودیم و به آرامی دوشادوش کنار هم قدم برمی‌داشتیم و موج‌های کوچک. به آرامی پاهایمان را لمس می‌کردند.

شن های طلایی لطیف تر و نرم تر از همیشه به چشم می‌آمدند و نسیم ملایمی که می‌وزید، فرفری هایم را نوازش می‌کرد. نوازی همچون بادی بر روی گندم زار، نوازش همچون نسیمی در لابه‌لای گل‌ها.
آه می‌کشم و چشم می‌بندم و بوی خوش خاک‌های باران خورده را نفس می‌کشم و به صدای قطرات باران که به زیبایی خودشان را به این طرف و آن طرف می‌کوباندند، گوش‌ می‌سپارم.
مث همیشه‌ی این چند روز آرام بود و ملایم و تقریباً می‌شد گفت که نیازی به چتر نیست.
اما فراز با لبخند مهربانی که مث همیشه بر روی صورتش نقش بسته بود، چتر سیاه رنگی که در دست داشت را باز می‌کند و بالای سر هردویمان نگه می‌دارد و من دلم نمی‌خواست که با اعتراض کردنم هم اورا آسی و ناراحت کنم و هم سکوت بینمان را بشکنم.
پس پوفی می‌کشم و بی حرف قدم بر می‌دارم این‌بار آرام تر از قبل و همان باعث شد که فراز قدم هایش را با من یکسان کند.
و به قطرات ملایم باران بر روی چتری که هردو به زیرش پناه گرفته بودیم گوش می‌دهم و آه می‌کشم، آهی که فرزا را نگران تر از قبل می‌کند و من به روبه رویم چشم می‌دوزم.

چشم‌هایم اکنون می‌سوزد اما دیگر برای گریه کردن خشک شده بودند و مثل همیشه بغضی سنگین بر روی گلویم زنجیر می‌کشد و افسار پهن می‌کند.
دلم می‌خواست آن‌قدر به حال خود گریه کنم و هرچه در دلم سنگینی می‌کرد را به زبان بیاورم تا بلکه اندکی آرام شوم، اما حیف که نه جایش بود و نه زمان مناسبش.

اعتمادی که به فراز داشتم به هیچکس نداشتم اگر چه پسر عمه‌ام بود، می‌توانست هم دوستِ مهربان بچگی‌ام باشد.

 به سر و صدای مرغ های دریایی و باران که حسابی سکوتِ ساحل را به دست گرفته بودند، مجدد گوش می‌سپارم.

می‌دانستم که فراز هم به اندازه‌ی من ناراحت و داغان است؛ اما دلم نمی‌خواست که او را بیشتر در زندگی‌ام که شاید هیچ ربطی به او نداشت، دخالت دهم او هم به اندازه‌ی کافی مشکلات فراوانی داشت.

و بی‌حرف خیره می‌شوم به موج های پر جوش و خروش که آن آرامی چند دقیقه قبل جایش را به خشم عظیمی داده و قیام کرده بود.

نفس عمیقی می‌کشم که بوی خوش خاک های باران خورده مشامم را نوازش می‌کند
صدای رعد و برق نشان از شدید شدن باران می‌داد و قطرات این بار بی‌رحمانه و رگبار خودشان را به چتر می‌کوباندند و صدا‌های گوش خراش و در عین حال، لذت بخشی ایجاد می‌کرد.

- بهتره اینجا رو ترک کنیم عزیزم.

این بار فراز مایل به شکست سکوت است. مثل همیشه باید او پیش قدم می‌شد.
نگاهم مثل این دوماه اخیراً سرد و بی‌روح است و همان فراز را وادار به آه کشیدن می‌کند.

کفش‌های شنی شده و خیس شده‌ام را می‌پوشم که همان باعث اعتراضش می‌شود:
- نوچ-نوچ نگاه کن که چقدر شنی شدن کفشامون.

سری تکان می‌دهم و بی‌حرف کنارِ هم اما تندتر از قبل قدم بر می‌داریم تا آن طرفی که ماشین پارک شده است برسیم.

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط ᵗᵃᵇⁱ

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²

دستی به شال عقب رفته‌ام می‌کشم و همان‌طور که او را بر روی سرم می‌انداختم، در همین زمان فرفری‌های مزاحمم که بر روی صورتم نقش بسته بود را کنار می‌زنم و چشم می‌بندم که با شنیدن صدای فراز، افکارم را به انتها ترین نقطه‌ی مغزم می‌فرستم.

- سوار شو !

چشم باز کرده و سپس  بی‌حرف بر روی صندلی جا خوش‌ می‌کنم و همان‌طور که سوار می‌شد دور می‌زند و چتر را می‌بندد و می‌گوید:

- این روزا چقدر هوای مازندران سردتر شده.

آن‌قدر گرم در افکارِ پریشانِ خود بودم که حتی متوجه‌ی صدایش نمی‌شوم.
زندگی من فقط خلاصه می‌شد در غم و حسرت و گُم شدن ناگهانی و غیر قابل باور   نامزدِ مهربانم بعد از تصادف.

همان باعث شده بود که پلیس مشکوک تر شود و در به در دنبال آرتام بگردد. هیچ‌گاه آن روز را که از کلانتری با من تماس گرفته بودند و گفته بودند که غیب شدن آرتام مشکوک و غیر قابل باور است،  را فراموش نخواهم کرد که چگونه حالم بد شد.

اما نمی‌توانستم باور کنم که آرتام مرا برای همیشه تنها گذاشته است، آرتام بی‌آزار ترین آدمی بود که تا به حال دیده بودم.

خشمگین نفس عمیقی می‌کشم که اینبار فراز آهی می‌کشد و با لبخند همیشگی‌اش که اندکی دلم را گرم می‌کرد؛ زمزمه می‌کند:
- می‌خوای ببرمت نمایشگاه؟!

نگاهی به چشمان پر از خواهشش می‌اندازم و همان‌طور که انگشتانم را در هم می‌پیچاندم زیر لب می‌گویم:
باشه.

چشمان عسلی‌اش ناگه به برق می‌نشیند و من نفسم را همراه با یک آه کوچکی بیرون می‌فرستم
که صدایش مجدد میان فضای کوچک ماشین می‌پیچد:

- خب نظرت چیه؟!

اخمی کمرنگ پیوند ابروهایم می‌شود و با تعجب خیره نگاهش کرده که لبخندی می‌زند و نگاهش را به روبه رو می‌دوزد و من کنجکاوانه لب میزنم:

درموردِ؟!
می‌خندد که چال گونه‌هایش نمایان می‌شود و همان‌طور که اندکی سرعتش را بالا می‌برد، می‌گوید:
- منظورم بهادر هست.

ناخداگاه تاک ابرویم به سمت بالا متمایل می‌شود و همان‌طور که نگاهِ بی‌فروغم را به جلو می‌دوزم به آرامی اما با چاشنی غم و بغض، می‌گویم:
- نمی‌دونم هرچیزی که عمه انتخاب کنه به نظرم خوبه و خیر و صلاح فرانک رو می‌خواسته.

اونجوری که نشون میده فرانک هم بی‌میل نیست!

می‌خندد و سری به نشانه‌ی تایید حرفم تکان می‌دهد و دیگر ما به سکوت دعوت می‌شویم و  صدای قطرات باران همراه با یک آهنگ ملایم که میان اتاقک ماشین در حال پخش بود زیادی مرا خشنود و شادمان می‌ساخت و همان باعث شده بود که یک دلخوشی کوچک در دلم ایجاد شود.

و می‌توانستم اسمش را بزارم یک امیدِ تازه برای زندگی‌ام.

- نمی‌خوای برگردی سرکار؟!

چشم می‌بندم و متنفر بودم از این سوال همیشگی، که کسی مرا درک نمی‌کرد و اولین باری بود که بعد از آن دوماهِ کذایی فراز آن سوال را از من جویا شده بود.
دلم می‌خواست مثل همیشه از جواب دادن طفره بروم و پا به فرار بگذارم. و با غم چشم می‌بندم و عمیق به وضع خود می‌نگرم.

با اینکه فراز دو سالی از من بزرگ‌تر بود اما من با خواندن جهشی درس‌هایم توانستم زودتر از فراز کنکور بدهم و وکالت قبول شوم، به قول بقیه همیشه در این رشته‌ام موفق بودم و وقتی که در اولین پرونده‌ام موفق شده بودم هیچ‌گاه برقِ چشمان پدر و مادرم و علی الخصوص آرتام را فراموش نخواهم کرد.

و در همان روز آنها ازم راهی تهران شدند و بعد آن اتفاق لعنتی افتاد و هیچ‌گاه دلم نمی‌خواست  فعلاً سرکارم بروم، مگر کسی بود که همراهم برای موفقیتم بخندد و شادمان باشد؟!
آه می‌کشم و با کشیدن چند نفسِ عمیق بغضم را قورت می‌دهم و من به آن می‌یندیشم.

فعلاً؟!

مگر قرار بود بعداً ها سراغِ کارم بروم؟!

وقتی که جوابی از جانبم به گوش فراز نمی‌رسد آهی می‌کشد و من بی‌حرف سرم را به شیشه می‌چسبانم و چشمان سوزانم را که بر اثر بی‌خوابی دیشبم بود را می‌بندم تا اندکی که شده باشد حالم بهتر شود.

با حس توقف ماشین، چشمان خسته‌ام را گشودم و دستی به موهایم که سرکشانه بر روی شالم قیام کرده بودند، می‌کشم.

باران دیگر نم-نم می‌بارید و جاده‌های دوست داشتنی مازندران خیس از آب بود.
نسیمِ خنک و ملایمی که می‌وزید؛ می‌توانست اندکی حال دگرگون شده‌ام را بهتر کند.
بوی خوش زعفران و همراه با آش داغی که در هوا پیچیده بود معده‌ام را به چالش می‌کشاند و من چندین مرتبه نفسِ عمیقی می‌کشم و خیره می‌شوم به حرکات فراز که رو به من لب می‌زند:

- میتونی سوار شی؟ میخوام ماشین رو یه جای خوب پارک کنم شاید تا ظهر معطل شدیم.

بدون هیچ مکث و درنگی زمزمه می‌کنم:
نه تو برو.

مردد سری تکان می‌دهد و اندکی بعد با سرعت از کنارم حرکت می‌کند و من کلافه خیره می‌شوم به روبه رویم که ناخداگاه کافه‌ی روبه رویی توجهم را به خود جلب می‌کند.
با یک تابلوی طلایی رنگ که زیادی به او جلا بخشیده بود با یک فونت خوانا و زیبایی نوشته شده بود. "کافی شاپ الماس" و از ظاهرش آدم می‌توانست برداشت کند که چقدر این اسم به او میاد.

و معلوم بود که به تازگی تاسیس شده است.

کلافه نگاهی به دور و برم می‌اندازم اما خبری از فراز نبود؛ گویا با این همه ترافیکی که من دیده بودم اصلا جای پارکی نبود.

دیگر کم-کم داشتم خیس می‌شدم و کلافه و سرگردان به آن طرف جاده قدم بر می‌دارم هیچ نمی‌دانستم که چیکار کنم و سپس در یک تصمیم ناگهانی وارد آن کافه‌ی شیکِ؛ روبه رویم می‌شوم و بدون تعلل بر روی یکی از صندلی ها می‌نشینم و کلافه گوشی‌ام را بیرون آورده.

و شماره‌ی فراز را می‌گیرم.

 

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.part³

که بعد از چند بوق ناگهان قطع می‌شود و من متعجب و حیران خیره می‌شوم به صفحه‌ی موبایلم و خشمگین موهایم را کنار می‌زنم و مجدد شماره‌اش را گرفته و سرم را بالا آورده تا بلکه از کنار پنجره‌ی روبه رویم او را ببینم ولی غافل از دیدن چیزی، چون ماشین‌های مختلفی به سرعت رد می‌شدند و همان‌که خواستم از جایم بلند شوم صدای آشنایی مرا متعجب می‌کند و همان باعث می‌شود اندکی برای رفتن تعلل کنم.

- سلام خانم صدر. خوب هستین؟

متعجب خیره می‌شوم به مرد روبه رویم که وقتی نگاه متعجبم را احساس می‌کند لبخند محوی می‌زند و می‌گوید:

- دوست فرازم، میلاد هستم تازه اینجا مشغول به کارم.


گویی مغزم ویندوزش بالا آمده باشد، و تازه می‌فهمم که او که هست، سری تکان می‌دهم و به اجبار خیلی بی‌حوصله و کوتاه با او شروع به احوال پرسی می‌کنم.
معذب بودم و احساس خوبی هم نداشتم و حس می‌کردم که یک نگاه وحشی و سنگین مرا خیره-خیره نگاه می‌کند.

ولی از شانس بدم، میلاد شروع می‌کند به حرف زدم و درو وری گفتن و من کلافه ناخن‌هایم را بر روی کف دستم فشار می‌دهم و به یک لبخند مصنوعی اکتفا می‌کنم.

- چیزی میل ندارین خانم صدر؟!

دلم می‌خواست فریاد بزنم و بگویم تا دست از سرم بردارد ولی حیف که آبرویم در این محل می‌رفت و سپس بی‌حوصله زمزمه می‌کنم:
- خیلی ممنون آقا میلاد، نه من منتظر فرازم.

می‌خندد و می‌گوید:
- عه فرازم اینجا هستن؟!

حرصی لب می‌گزم؛ احساس می‌کردم که هزاران چشم در حال نگاه کردنمان هستند و چون این محله کوچک بود خیلی زود تمام خبر‌ها به گوش همه می‌رسید.

حرف مردم برایم مهم نبود ولی اینجا فقط آبرویم حرف اول را می‌زد دوست نداشتم که بگویند هنوز دوماهی نیست که نامزدش ترکش کرده و با یکی دیگر در ‌حال لاس زدن هست.  و زیادی کلافه شده بودم.
انگار تمام عصب‌های مغزم دست به دست داده باشند تا مرا روانی تر بکنند.
سرم وحشتناک در حال درد و انفجار بود گویی یک کامیون در حال ویراژ دادن باشد همان‌گونه تمام عصب‌هایم قیام کرده بودند.

و هرچه زودتر دلم می‌خواست که آن نگاه سنگینی که بر رویم زیادی کُشنده بود را پیدا کنم.

و همان‌طور که لبخند مضحکی بر لب می‌نشاندم، شالم را برای هزارمین بار به جلو هدایت می‌کنم و خسته چشم می‌دوزم به میلادی که اصلا از فک زدن خسته نمی‌شد.
کیفم را بر روی شانه‌هایم مرتب می‌کنم و با گفتن آنکه فراز هم الان پیدایش می‌شود بدون خداحافظی از میلاد و بدون توجه به لب و لوچه‌ی آویزانش از آن کافه خارج می‌شوم ولی غافل از دو گوی وحشی و درنده که با سنگینی نگاهش مرا آسی کرده بود.


قطرات باران همراه با بوی خوش زعفران و آش رشته‌ای که در هوا پیچیده بود زیادی؛ هوش را از سر آدم می‌پراند و خیره می‌شوم به رهگذرانی که بعضی از آنها خندان همراه با معشوقه‌هایشان درون این باران قدم بر می‌داشتند و خنده‌های مستانه‌یشان زیادی حسرت انگیز بود.

بیشتری از آنها کنار مردی که لبو می‌فروشید ایستاده بودند و خیره به لبو های داغ، کنار هم می‌ایستادند و از هر دری حرف می‌زدند‌ و من آه می‌کشم ولی حیف که چقدر زود گذشت روزهای خوشم با آرتام.

اکنون در چه حال می‌زیستم؟!
آیا من سزاوارِ این همه درد و رنج بودم؟!
بغض می‌کنم و بی‌حوصله و کلافه کیفم را بر روی شانه‌ام مرتب کرده.

و ناخداگاه به سمت آن مردی که لبو می‌فروشید قدم بر می‌دارم و در همین حال نگاهی به گوشی‌ام می‌اندازم تا شاید فراز زنگ زده باشد و در همان زمان اسم زیبایش که به لاتین نوشته شده بود، میان صفحه‌ی کوچک گوش‌ام نقش می‌بندد.

و من همان‌طور که تماس را وصل می‌کردم به آن طرف خیابان می‌نگرم که فراز را در حال تکان دادن دست‌هایش می‌بینم و نَمی اخم میان ابروهایم پیوند می‌خورد و این‌دفعه من بودم که پیش قدم می‌شوم:

 معلومه کجایی فراز؟!

 می‌خندد و نفس‌هایش زودتر از صدایش در گوشم پژواک می‌دهد:

- قربون اون نگاه اخموت برم من، گوشی رو قطع کن و با احتیاط بیا این طرف.

 نفس عمیقی می‌کشم و اندکی می‌ایستم و همان‌طور که دستی به کیفم می‌کشیدم لب می‌زنم:
 تو برو، من یه چیزی برای صبحونه می‌خرم و میام.

میتوانستم لبخندش را از این فاصله هم ببینم:
- خودم خریدم و به خاطر همین دیر شد.

 پوفی می‌کشم و من دلم آن لبو‌هایی را طلب می‌کرد که بعضی وقتا به آرتام نوش جان می‌کردم ولی سپس با یک آهی کوتاه به آرامی راهی آن طرف جاده می‌شوم..

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part⁴

*

مثل همیشه نمایشگاهش بسیار شیک و مرتب بود.
و نقاشی‌های مختلفی که در هر قسمتی از دیوار‌ها
قاب شده بودند نشان از سلیقه و با استعداد بودن فراز،  که به زیبایی آنها را کنارِ هم چیده بود؛ می‌داد

خیره به نقاشی دخترکی می‌شوم که زیادی زیبا و ماهرانه کشیده شده بود به قدری که آدم فکر می‌کرد که شاید او یک عکسِ قاب شده‌ی یک دختر بچه‌ی واقعی باشد.

و من از این همه با استعداد بودن فراز و خوش سلیقه بودنش، کیش و مات می‌شوم و سپس لبخند بسیار واقعی اما کوچکی بر روی لب هایم نقش می‌بندد و همان‌طور که انگشت‌هایم را در هم می‌پیچاندم، لب هایم را با زبانم خیس کرده و سپس به سمت فرازی می‌چرخم که با چشمانی ریز شده تک-تک حرکات و واکنش‌هایم را زیرِ نظر گرفته بود:

خیلی قشنگن فراز.

چشمان عسلی رنگش به برق می‌نشیند و اندکی از خوشحالی‌اش مرا هم شادمان می‌کند.

همان‌طور که سیگارش را بر گوشه‌ی لب هایش می‌گذاشت به دیوارِ کناری تکیه می‌دهد و سپس می‌گوید:
- واقعاً؟

دیگر این روز‌ها زیادی داشت فیلتر می‌سوزاند و من اخمو بر روی یکی از صندلی‌ها می‌نشینم و خیره نگاهش می‌کنم که با آمدن چندین مشتری آن هم در این ساعت، وقتی نماند تا فراز با من سپری کند.

**

بوی خوشِ آش رشته مجدد مشامم را نوازش می‌کند و همان‌طور که دستم را بر روی ظرف پلاستیکی‌اش می‌کشیدم، ناگهان داغی در سراسر دستم جا خوش می‌کند و لذتی غیر قابل وصفی در وجودم جوانه  می‌زند.

داغی آن به من حس خوبی القا می‌کرد و من نفس می‌کشم و همان‌طور که قاشقم را بر روی محتویات درون ظرف می‌کشیدم، زل می‌زنم و بخاری که از آن بلند می‌شد و زیادی برایم دلنشین بود..

آه می‌کشم و با بی‌میلی قاشقی را به دهانم می‌گذارم، با آنکه زیادی گرسنه‌ام بود اما هیچ دلم نمی‌خواست لب به غذا بزنم و گویی که با خودم لج کرده باشم فقط و فقط برای آنکه فراز ناراحت نشود اندکی از آن را می‌خورم.

که طعم ترشش در دهانم منفجر می‌شود و من لب هایم را بر روی هم فشار داده و با قاشقم کشک های تزئین شده‌ی بر روی آش‌ها را هم زده و مجدداً قاشق دومی را به دهانم نزدیک می‌کنم.

که صدای فراز مرا به خود می‌آورد.
- چقدر دوست دارم که این لجبازیتت رو به‌خاطر من سرکوفت کردی.

آه می‌کشم..
و بی‌حرف قاشق را میان آش‌ها می‌کشم و لب می‌زنم:
مشتری‌هات رفتن؟!

می‌خندد و همان‌طور که بر روی صندلی می‌نشست نفس عمیقی می‌کشد و کمی به خود تکانی می‌دهد که صدای جیر-جیر صندلی‌اش بلند می‌شود و می‌گوید:

- خوشبختانه می‌شد گفت که آره، مثلا می‌خواستم باهات وقت بگذرونم.

بی‌ حرف سری تکان می‌دهم و شالی که بر روی شانه‌هایم افتاده بود را بر روی موهای فرفری‌ام می‌گذارم و خیره می‌شوم به ناخن های بدون لاکم و همان‌طور که موهایم را به حالت نمایشی می‌بستم.
زمزمه می‌کنم:

عمه صبح چی می‌گفت بهت؟!

ناگاه درون چشمانش غم جا خوش می‌کند و همان‌طور که متقابلاً ظرف غذا را میان دست‌هایش می‌گرفت به آرامی لب می‌زند:
- گفت که دایی قصد مهاجرت داره!

گویی تمام درد‌های عالم بر سرم ریخته باشد، آه می‌کشم و بغض سنگین شده‌ام را با بدبختی به پایین می‌فرستم و چشم می‌بندم تا بلکه فراز نَمی از اشک که بر روی چشم‌هایم پرده کشیده بود، را نبیند.

هیچ‌گاه نمی‌دانستم که آن همه جنگ و جدال پدر و مادرم برای چیست!
شاید نه زمانی که به یک وکیل موفق تبدیل بشوم.

کلافه چنگی به موهایم می‌زنم و همان‌طور که نفسم را به آرامی رها می‌کردم از جایم بلند می‌شوم که باعث بلند شدن صدای جیر-جیر صندلی می‌شود.
و اما بی‌توجه پشت به پنجره می‌ایستم و خیره می‌شوم به بارانی که آن خشم چندین ساعت پیشش را به یک نَمی کوتاه و زیبا داده بود.

جاده‌های خیس از آب مازندران اندکی مرا از آن حالت گرفته‌ام نجات می‌دهد.
و بوی خوش خاک‌های باران خورده را عمیق نفس می‌کشم و خیره می‌شوم به گیاه کوچکی که بر روی گلدان نقش بسته و جوانه‌ی کوچکی زده  بود و شبنم‌های کوچکی که بر رویش نقش بسته بود

اندکی لبخند بر روی لب‌هایم می‌نشاند.

می‌دانستم که فراز به خاطر آن سکوت کرده است که مبادا بیشتر از آن ناراحتم کند و می‌دانستم که او هم زیادی ناراحت و غمگین است.

- قربونت برم تو که هیچی از آشت رو نخوردی که..

نفس عمیقی می‌کشم و به عقب برمی‌گردم و همان‌طور که سعی می‌کردم تا لبخندم را حفظ کنم به آرامی و اما کلافه لب می‌گشویم:

میل ندارم!

اخم کوچکی میان ابروهایش پیوند می‌خورد و همان‌طور که چند تا آدامس بر داخل دهانش می‌انداخت تا اندکی که شده باشد بوی سیگارش را کمرنگ کند، می‌گوید:

- با این همه لجبازیت به جایی نمیرسی قربونت برم، داری کیو آزار میدی؟!
هم خودت مریض میشی و هم روح آرتام رو اذیت می‌کنی.

خشمگین نفس عمیقی می‌کشم، فراز عزیز تر از آنی بود که بر رویش فریاد بزنم و سپس با لحن تندی که خشم درونش فریاد می‌زد، می‌گویم:

- آرتام نمرده!

آهی می‌کشد و همان‌طور که دست‌های لرزانم را در دستش می‌گیرد به آرامی و مهربانی می‌گوید:
- هیش قربونت برم، ببخشید که این حرف رو زدم حالا به خاطر من که شده فقط به قاشق بخور..

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part⁵

*

اولین قطره‌ی باران که به چتر اصابت می‌کند باعث می‌شود که سرم را بالا بگیرم و خیره شَوَم به آسمان سیاه و گرفته که در آنی متظر غریدن و غرشی بلند بود.
کاپشنم را محکم تر به شانه‌هایم نزدیک می‌کنم و آه بلند و سوزناکی که باعث خارج شدن بخار از دهانم می‌شود؛ می‌کشم.
سرما عجیب با تنم عجین شده بود و بدنم را بر روی ویبره رفتن دعوت می‌کند.

احساس می‌کردم که بینی‌ام از سرمای زیاد، اکنون سرخِ-سرخ است و همان‌ باعث می‌شود که گام های بلند‌ تری بر دارم.
زندگی‌ام همچون این زمهریر سرد بود و تاریک.
دیگر جایی برای نفس کشیدن برایم باقی نمانده بود.

 هنوز هم احساس می‌کردم که بوی خوش کاپتان بلک فراز بر زیر بینی‌ام به آرامی می‌رقصد و همان باعث می‌شود که سرفه‌ای سر دَهَم.

با آنکه دیوانه وار عاشق بویش بودم اما برایم ممنوع بود که حتی  شده باشد اندکی نزدیکش شَوم.
شاید، باید این‌گونه به طور واضحی بیان کنم که آسم داشتم، همان باعث نزدیک شدن و محدود شدنم به سیگار می‌شد.

پیچیدن صدای زنگِ ملایم گوشی‌ام و نور ضعیفی که از خوش به جا گذاشته بود، باعث می‌شود تا افکارم را همراه با یک آهی کوتاه به عقب رها کنم و خیره شوم به اسم لاتین محتشم که بر صفحه‌ی موبایلم نقش بسته بود.

چشمانم را بر روی هم فشار می‌دهم و اخم کوچکی پیوند ابروهایم می‌شود. بی‌حوصله تر از آنی بودم که توجه چندانی به خرج بدهم.

محتشم یکی از موکل های سمجی بود که اصرار داشت پرونده‌اش را به‌دست بگیرم.
می‌توانستم تشخیص دهم که اکنون همچون مرغی سرکنده و پریشان در حال این ور و آن ور رفتن است و در انتظار یک پاسخی از من..
و اما من دیگر حتی دلم نمی‌خواست به سراغ کارم بروم و نزدیکِ سه ماهی می‌شد که دفترم قفل شده است.

به آرامی می‌ایستم و همان‌طور که کیفم را بر روی شانه‌هایم مرتب می‌کردم در همان زمان همراه با یک نفس عمیق، شالم را به جلو هدایت کرده و برای هزارمین بار آن هوای سوزان را نفس می‌کشم که بوی خوش خاک‌های باران خورده و نان سنگگ‌های تازه‌ای بر زیر بینی‌ام می‌پیچد.

و من دلم مالش می‌رود و سر بلند می‌کنم و خیره می‌شوم به خانه‌های کوچک و ساده‌ای که گیاهِ عَشَقه و پیچک‌های پیچ خورده که میان آن نسیم ملایمی که می‌وزید می‌رقصیدن و باران نم-نم از کنار آنها عبور می‌کرد.

لبخند کوچکی بر روی لب‌هایم نقش می‌بندد و بیشتر به جلو قدم برمی‌دارم.
همیشه عاشق خانه های سرسبز و روستایی و صد البته دلنشینِ این مازندران دوست داشتنی بودم.

اندکی که جلوتر می‌روم، تازه موی برگ‌های پیچیده شده بر روی سقف خانه‌ی زیبایشان به چشمم می‌خورد.
وآبغوره‌های دوست داشتنیِ آب‌داری که دهن هرکسی را با دیدنش آب می‌انداخت و باعث آویزان شدن لب و لوچه‌های هرکسی میشد.

به خود که می‌آیم.
می‌نگرم که همچون آدم‌های آشفته و به اصلاح دیوانه کنار بلوار کوچک و شکسته‌ای که آنجا وجود داشت، ایستاده و با رَشک و حسرت خیره به آن درِ قدیمی و اما بسیار با صفا، شده‌ام و اندکی هم از مردم با تعجب مرا می‌نگرند و درِ گوش هم پچ-پچ می‌کنند.

و همان اندکی باعث خجالتم می‌شود و با شرم، شالِ حریرم را که به عقب هدایت شده بود را جلو می‌آورم و قدم‌هایم را تند تر کرده تا هرچه باشد زودتر آن انتظارم پایان یابد و در همین زمان خیره می‌شوم به چند زنِ جوان که لباس محلی بامزه‌ای به تن داشتند و با آن لپ‌های گلگلی و سرخشان مرا نگاه می‌کردند.

لبخندی مهمان لب‌هایم شده و دستی به خرمن‌های فرفری پریشانم می‌کشم و تند-تند با ضربه‌ای نه‌ چندان محکم در آن خانه‌ی قدیمی را تکان داده که با یک جیر آرامی باز می‌شود.

و من دلتنگ و مات شده و با دو گوی به اشک نشسته کل آن خانه‌ی با صفا و بسیار قدیمی را می‌نگرم.

درختان سربه فلک کشده‌ی پرتقال و سیب و انجیر‌های نرسیده‌ای که خیس از باران بودند.
و من از لذت لبخند محوی می‌زنم و انگار که تمام درد‌های عالم را از یاد برده باشم، تندِ-تند نفس می‌کشم.

بوی خوش شبو‌ها و یاس های عزیزم حیاط کوچک را ویران کرده بودند.
و شبنم‌هایی که بر روی گل ها نقش بسته بود بسیار زیبا و شفاف بود.
جهنمی در یاد نبود اما در چه حال می‌زیستم؟!

آن‌گاه که صورتت را به آسمان می‌گیری و از ته دل فریاد می‌زنی و خدا را یاد می‌کنی چه دور باشد یا چه نزدیک، و باز‌هم صدایت رو می‌شنود و اجابت می‌کند دعایت را. چه حالی بهت دست می‌دهد؟!

- دخترکم! پناهِ من؟!

انگار تمام دنیا ایستاده باشد مبهوت و با چشمانی به اشک نشسته به عقب بر می‌گردم و بی توجه به خیس شدنم آن هم توسط باران فقط و فقط خیره می‌شوم به چشمان زیبای سرمه کشیده‌ی بلوطی رنگش که ناباور مرا خیره نگاه می‌کرد.


‌*

بی بی اخمی بامزه‌ای می‌کند و شروع میکند به غر زدن:
- چرا نخوردی شربتت رو؟!

بوی خوش شرت بهار نارنج را عمیق به ریه هایم می‌فرستم و سپس جرعه‌ای از آن‌را همان‌طور که می‌نوشیدم زیر لب به آرامی زمزمه می‌کنم:
حالتون چطوره؟!

آهی می‌کشد و همان‌طور که با یکی از دستش پاهایش را ماساژ می‌داد با افسوس زمزمه می‌کند:
- از روزی که آقاجونت رفت انگار منم دیگه تنها شدم، پدرت هم منو ول کرده و رفته فرنگ.
نمیدونم که اونجا چی هست!
منم دیگه رفتنی هستم.

اخمی میان ابروهایم جا خوش می‌کند و لبم را بر زیر دندان هایم می‌فرستم و با آهی عمیق که از لب‌هایم فرار می‌کند، می‌گویم:
عه! این چه حرفیه؟!

دست‌های پینه بسته‌اش را در دستانم می‌گیرم که اشک‌هایش بر روی گونه‌هایش فرو می‌ریزد و زمزمه می‌کند:
- زیر چشمات چرا گود افتاده پناهم؟!
چرا لاغر و شکسته شدی؟!

لرزش دست‌هایم شدید می‌شود و با درد چشم می‌بندم تا بلکه نَمی از اشک هایم را نبیند.
بغض بر دور گلویم زنجیر می‌کشد و من با نفس‌های لرزانی زمزمه می‌کنم:
من که خوبم!

جدی اما  مهربان نگاهم می‌کند و می‌گوید:
- خدا ازشون نگذره که دختر نازنینم رو در اوج جوونی شکسته و پرپر کردن.
اون نامزدتم معلوم نیست که کجا غیبش شده!

دیگر توان نگه داشتن اشک‌هایم را نداشتم و نَمی یواش و آرام بر روی گونه‌هایم فرو می‌ریزد و با درد زمزمه می‌کنم:
بابا که ول کرده رفته خارج، مامانم که رفته پیش خانوادش دیگه هیچی مثل گذشته نمی‌شه بی بی.
هیچکس مثل آرتام نمی‌شد که الان اونم منو تنها گذاشته و رفته.
آخه چطور ممکنه بعد از تصادف کردن یهویی غیبش بزنه؟! وقتی که کناره‌های ماشین به خون رنگ آمیزی شده بود؟!

اشک هایم را پاک می‌کند و با لحنی لرزان که اثری از بوی بغض بود، لب می‌زند:
- کار خدا هیچ‌وقت بدون حکمت نیست دخترم.
شاید خدا آرتام رو ازت گرفته تا یه چیزی بهتر بهت بده.

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part⁶

 

هوا مثل همیشه بوی بغض می‌دهد و آسمانی که ابر را محکوم به باریدن کرده بود و صدای غرش گریه‌هایش به شیشه‌ی پنجره‌ی اتاقم برخورد می‌کرد.

نگاهم به سمت رقصِ آتشی در گردش است که به زیبایی میان شومینه جا خوش کرده بود ولی افکارم و روحم به تمامی حرف های بی بی فلش بک می‌زد.
آه می‌کشم و خودم را بیشتر به آغوش کشیده و بی‌روح خیره می‌شوم به بخاری که از فنجانم بلند می‌شد؛ بوی سوختن چوب بر زیر مشامم می‌پیچد و من دستی به شراره‌های سرخ رنگم که بر روی صورتم پیچ و تاب خورده بودند، کشیده و سپس خیره می‌شوم به فرازی که لبخند زنان به سمتم گام بر می‌دارد و چیزی میان دست هایش جا خوش کرده بود.

از همان فاصله‌ی دور برق چشمان روشنش زیادی توجه آدمی را به خود جلب می‌کرد و من کنجکاوانه خودم را اندکی به جلو می‌کشم و بوی عطر تلخش اول‌تر از خودش اعلام حضور می‌کند.

- خوبی؟

لبخند تلخی مهمان لب‌هایم می‌شود و همان‌طور که نگاهم به سمت پولک‌های ته قندان بود، جرعه‌ای از چایم را می‌نوشم و تلخی‌اش را بر کام و لحنم می‌ریزم:

 اون چیه دستت؟!

لبخندش عمیق می‌شود و خودش هم می‌دانست که سوالش جوابی نخواهد داشت.
به قهوه‌اش اشاره می‌کند:
- میخوری قربونت برم؟!

اخمی کوچک میان ابروهایم پیوند می‌خورد که باعث می‌شود فراز به خنده بیفتد و من با غم لب میزنم:
خودت میدونی که قهوه برام منع شده.

سری تکان می‌دهد و می‌گوید:
- می‌دونستم فقط گفتم یه تعارفی هم بکنم.

بی حرف و اما خیره نگاهش می‌کنم که لبخندی می‌زند و از جایش بلند شده و سپس بر دورم می‌چرخد و دست هایم را میان دست‌های بزرگش می‌گیرد و من متعجب خیره نگاهش کرده که تبسم کوتاهی می‌کند و می‌گوید:

- یه سورپرایز برات دارم.

فرصت صحبت کردن به من نمی‌دهد و همان‌ مرا وادار به تکان خوردن می‌کند و با چیزی که می‌بینم مبهوت ولی پریشان خیره می‌شوم به فرازی که بر روی صندلی‌ای که همیشه آرتام بر روی او می‌نشست، جا خوش کرده بود و ویالونی  در دست و موی آرشه را به حرکت در می‌آورد.

چندین دقیقه‌ی بعد صدای ملایم سازی بود که میانِ فضای کوچک خانه می‌پیچد و روح مرا به پرواز در می‌آورد.

سازِ الهه‌ی ناز که پدرم دیوانه وار عاشق او بود و عاشقانه بر زیر گوش مادرم همیشه تکرار می‌کرد و لپ‌های گلگلی و صد البته سرخش، پدرم را به خنده می‌انداخت و مادرم مرا با چشم و ابرو نشان می‌داد و من به خیال آنکه چیزی نمی‌بینم خودم را به چیز‌های دیگری مشغول می‌کردم.

ولی الان چه؟ فکر کردن به گذشته لازم نبود ولی تا دلت بخواهد افسوس و آه چرا!

من به شخصه به حرف کسی که گفته بود گذشته‌ها گذشته می‌یندیشم و اندکی تفکر لازم است تا بفهمی گذشته اگر چه گذشته ولی باز هم زخم‌ها و کام تلخی‌ها را بر دلت گذاشته شده تا بفهمی آن درد چقدر جان‌سوز و کُشنده است و همان آدم را عقده‌ای می‌کرد.

اگر در این دنیا ساده باشی و فرصت هایی را که با چنگ و دندان به دست آورده‌ای را از دست بدهی، بازنده ترین آدمی هستی که احساس پوچی می‌کند.
پدرم همیشه می‌گفت که قانون این دنیا یعنی بی‌رحم بودن و بی‌رحم بودن یعنی برنده‌ی این میدان.

تو به دنبال زندگی و دنیا و مرگ هم به دنبال تو  تا که عمر داری سعی داشته باش که هیچوقت بازنده و ضعیف نباشی و کسی که ترسو هست خیلی زود می‌میره.

آه می‌کشم و تمام حرف‌های پدرم درون مغزم اکو می‌شود و من خیره می‌شوم به فرازی که با جان و دل می‌نواخت و دست‌هایش از تار به تار  ‌سیم‌های ویالون جدا نمی‌شد.

بوی سوختن چوب و صدای غرش باران همراه با صدای سازِ فراز زیادی ترکیب دیوانه وار خاصی ایجاد کرده بود.
و من عمیق بوی خوش نسکافه‌ی فراز را به ریه‌هایم می‌فرستم و با لبخند کوچکی نظاره‌گر اویی می‌شوم که بعد از چند دقیقه‌ی دیگر ساز کوک شده‌اش به پایان می‌رسد.

نگاهمان به هم گره می‌خورد و با چشمان نافذش مرا خیره-خیره نگاه می‌کند تا بلکه واکنشم را ببیند و وقتی که برق چشمان پر شوقم  که لایه‌ای از غم میان آنها پرده کشیده بود را می‌بیند، ناگاه لب‌هایش به یک تبسمی باز می‌گردد و با حالت خاصی مرا نگاه می‌کند.

اتصال نگاهمان با شنیدن صدای موبایلم و نقش بستن یک شماره‌ی ناآشنا بر روی صفحه‌ی تاریکش مرا متعجب و حیرت زده می‌کند.
یک شماره‌ی روند و صد البته ناشناس.

گویا فراز پریشان بودنم را احساس کرده باشد با نگرانی برمی‌خیزد و با گفتن آنکه چه کسی هست.
شانه‌هایم را بالا می‌اندازم و نگاهم را از پنجره به ته حیاطی می‌دوزم که خیس از آب بود و درختان سر به فلک کشیده‌ی گیلاس و گلابی، زیادی چشمگیر بود.

آه می‌کشم و با کلافگی نگاهی به فراز می‌اندازم و نگاه مرددم را که می‌بیند، لبخند آرام‌ بخشی که روحم را جلا می‌بخشید، زده و سپس چشمانش را باز و بسته می‌کند.

آرامش در تک-تک وجودم حکومت می‌کند.
و سپس نفسم را تکه-تکه بیرون فرستاده و دکمه‌ی سبز موبایلم را به سمت بالا می‌کشم.

صدای کوبش قلبم به قدری شدید بود که می‌ترسیدم فراز بشنود و من از خجالت آب شَوم.
صدای نفس‌های بلند و کشداری که از پشت تلفن به گوش می‌رسید زیادی کُشنده بود..

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

 

 

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

 

 

 

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

part⁷

 

- خانم صدر؟!

یک صدای بم و پر جذبه..
که روح از تن آدم می‌ربود به قدری صدایش سرد و جدیست که برای لحظه‌ای مکث می‌کنم و سپس چندین مرتبه نفس عمیقی می‌کشم تا لرزش درون صدایم مرا جلوی آن مردِ پشت خط که مغرور بودنش را به رخ می‌کشید، رسوا نکند
و همان‌طور که پشت به فراز می‌ایستادم تا التهاب  صورتم را نبیند؛ با صدای محکمی زمزمه می‌کنم:

بفرمایید!

**
تندِ-تند نفس می‌کشم و چندین بار صورتم را خیس از آب کرده و خشمگین چنگی به موهایم می‌زنم تا بلکه   خشمم که بعد از تماس با آن مغرورِ افاده‌ای، که به جانم افتاده بود کم شود.


هنوز هم احساس می‌کردم صدایش درون مغزم اکو می‌شود و اعصابم را خط-خطی می‌کند.

(برای شروع کار اولتون که موفق شدین می‌شد گفت که خوبه و با اینکه کم تجربه هستین اما دوست دارم وکیل پرونده‌ی برادرم شما باشین)

با زبونِ بی زبونی به من گفته بود که به بُرد اولم مغرور نشوم و من بی‌ استعدادم.
آن که هیچ، مردک جوری حرف می‌زد که دارد به نوکرش دستور می‌دهد.

کلافه با صورتی سرخ شده از سرویس خارج می‌شوم که فرازی را می‌بینم درحال پرسه زدن میان اتاق است و هر چند دقیقه دستی به موهایش می‌کشد و با دیدن من، تند به سمتم گام بر می‌دارد و با دیدن آشفتگی درون عسلی چشمانش که به طور واضحی قیام کرده بود.

متعجب و حیران می‌شوم که مچ دست‌هایم را گرفته و لب می‌زند:
- حالت خوبه؟!

مشکوک خیره‌ نگاهش کرده که آه می‌کشد و سپس به آرامی زمزمه می‌کنم:
خوبم، اتفاقی افتاده؟!

لبخند مصنوعی مهمان لب‌هایش می‌شود و همان‌طور که خودش را ریلکس می‌کرد می‌گوید:
- نه قربونت برم چه اتفاقی؟!

اخمی پیوند ابروهایم شده و سپس به بی‌قرار بودنش خیره می‌شوم که چطور داشت خودش را آرام می‌کرد و همان مرا به طور وحشتناکی نگران کرده بود.

مطمئنی؟!

بر روی تخت می‌نشیند و با صدای لرزانی که برای اولین بار شنیده بودم لب می‌زند:

- نه!
دربارش تحقیق کردم پناه.

متعجب قدمی به جلو نهاده تا بفهمم چه چیزی فراز را برای اولین بار آن‌گونه پریشان و آشفته کرده بود که با شنیدن حرف بعدی‌اش خون میان رگ‌هایم یخ می‌بندد:

- اونی که شب قبل باهات تماس گرفت هامان بیگ بود، بزرگ‌ترین مرد تهران و مدیر عامل شرکت بزرگ "باتس"

نفس هایم به شمارش می‌افتد و تنم می‌لرزد او دیگر که بود؟!
اسمش را تا به حال شنیده بودم؟!

می‌لرزم، و به آن می‌یندیشم  آن هامان نامی که فرازِ محکم را از پای در‌آورده بود. کی هست؟!
متعجب و حیران گوشه‌ای از اتاق ایستاده بودم و با تعجب به وضع نگران و وحشت زده‌ی فرازی می‌نگرم که عمیق میان افکار خودش غرق بود. به اصطلاح کشتی‌هایش غرق شده بود که با اخم‌های درهم و صورتی خشمگین دست به چانه زده و به نقطه‌ی نامعلومی زل زده بود.

فراز را چه به اخم؟!
به خوبی می‌دانستم که یک چیزی آن وسط درست نبود وگرنه فرازی را که من می‌شناختم هیچ‌گاه آن‌گونه وحشت زده و پریشان نمی‌شد.

گاهی باید گفت که آن ما نیستم سرنوشت را انتخاب می‌کنیم، بلکه آن سرنوشتی هست که ما را انتخاب می‌کند.

..

نگران کنارش می‌نشینم که لبخند کوچکی می‌زند و سپس از جایش بلند شده و لب می‌زند:
- کمی خستم، می‌خوای بعداً حرف بزنیم؟!

درکش نمی‌کردم که چرا یکباره رنگ عوض کرده و کمی سرد رفتار می‌کرد.
آه می‌کشم و سپس سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهم و اندکی بعد صدای کوبش در به من می‌فهماند که او رفته است و من کلافه وارد تراس می‌شوم و به هو-هوی باد گوش می‌سپارم.

هر وقتی که چهارشنبه فرا می‌رسید انگار تمام بدبختی‌هایم را همراه خودش می‌آورد.
و از نظر من او یک روز نحسی بود.
همان روزی که پدر و مادرم از هم دلسرد شدند، همان روزی که آرتام مرا رها کرد.
همین روزی که امشب فراز مهربان با فراز امشب زمین تا آسمان فرق کرده بود.

بغض کرده و با چشمانی بی‌روح خیره می‌شوم به حریر شب که نبود ستاره ها، اندکی روشنایی ماه را بی‌فروغ کرده بود.
دستی به چشمانم می‌کشم و آهی مثل همیشه از لب‌هایم فرار می‌کند و با یاد آن مردک مغرور دست‌هایم مشت می‌شود و حرصی لیوان را میان دست‌هایم فشار می‌دهم.
امشب تمام عامل بدبختی‌هایم همان مردک افاده‌ای بود که باعث شده  که فراز بی‌خود و بی‌دلیل از من دلخور شود.

خشمگین موهایم را چنگ می‌زنم که با شنیدن صدای تلفن که در فضای کوچک خانه پیچیده بود. اخم می‌کنم و منتظر می‌مانم تا فراز جوابش را بدهد ولی غافل از یک جواب دادنی.

به گوشه‌ای از تراس کز کرده و بی‌حرف به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شوم.
که با شنیدن صدای سازی آن‌هم با یک ریتم غمگین، بند دلم پاره می‌شود و با بغض چشم می‌بندم و خیره می‌شوم به فنجان چای داغی که فراز قبلاً برایم آورده بود و احتمالاً الان سرد و نمور شده بود.

تنم از سرمای زیاد می‌لرزد ولی با جلو کشیدن خودم به تراس بیشتر در دل سردی فرو می‌روم.
گویا با خودم لج کرده باشم دلم می‌خواست بمیرم تا بلکه از آن‌ همه درد و عذاب رهایی یابم.

پوزخند تلخی به حالم می‌زنم و آه می‌کشم.

 

 

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

 

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part⁸

...

غرش بلند دریا..
نشان از قدرت عظیمش می‌داد که میان این سیاهی شب بدنش را به ساحل کشیده بود و هر چند دقیقه‌ای که‌ می‌گذشت جلوتر می‌آمد، به قدری که پاهای برهنه‌ام خیسِ-خیس بود و من به آرامی بر روی ماسه‌های نم کشیده دراز می‌کشم و چشم می‌بندم.

بارش باران قطع که هیچ اما دیگر از حالت اول خود خارج شده و آرام و نم-نم می‌بارید.

بوی خوش خاک به قدری دیوانه وار خوش بو بود که آدم را از مِی و شراب مست تر می‌کند.

شانه‌های لرزانم را به آغوش می‌کشم و با چشمانی بی‌فروغ دریایی را تماشا می‌کنم که با هر موجش روح مرا هم با خودش می‌برد و بعد می‌آورد.

لرزش دست‌هایم به قدری شدید بود که خشمگین و عصبی پلک هایم را بر روی هم فشار می‌دهم و با حسرت خیره می‌شوم به گیتاری که اکنون بر روی ماسه‌ها افتاده بود و اشک بر روی چشنانم نیش می‌زند و دست می‌فشردم تا بلکه حالم اندکی خوب شود.

دلم می‌خواست به عقب بر گردم و مجدد رفتن پدر و مادرم و آرتام را به تهران منع کنم تا بلکه الان کنارم نشسته بودند و من آن‌گونه افسرده نمی‌شدم.

هرچه قدر که بیشتر جلو می‌رفتم به سیاهی و بم‌بست می‌رسیدم و دیگر مغزم به من یاری نمی‌کرد که چه کنم و چه نکنم.

دست‌های لرزانم بر روی شقیقه‌هایم می‌نشیند و محکم آنها را فشار داده تا بلکه سردردی که گریبانم شده است، اندکی کم شود.

تا سپیده دم همچون جغدی کنار ساحل دراز کشیده بودم و هیچ چیزی نمی‌توانست جز دریا و هوای دوست داشتنی مازندران حالم را بهتر کند.

صدای مرغ دریایی ها نشان از این می‌داد که خورشید بعد از مدت‌ها سَری به خانه‌ی خود زده است و جایش را به زیبایی با ابر تغییر داده بود.

گرما‌ی سوزانِ خورشید تا ته نقطه‌ی مغزم را می‌سوزاند و همان باعث می‌شود که از جایم برخیزم و با حالی خراب و تنی لرزان و چشمانی داغان راهی ویلا شَوم.

صدای جیغ و داد‌های بچه‌های کوچک که از سر شادمانی می‌کشیدند و خوشحال از آنکه که کنار دریا در حال بازی کردن هستند مرا زیادی به گذشته‌ام غرق می‌کرد.

دیگر ساحل داشت شلوغ می‌شد و من هیچ دلم نمی‌خواست تا با کسی چشم در چشم شوم و دیگر مغزم گُنجایش آن همه سر و صدا را نداشت.

آه می‌کشم و دستم را سایبان صورتم کرده تا بلکه اندکی از نور که مستقیم به چشمم می‌خورد را باز دارم.

بعضی فارغ از غم، بی‌خیال از همه چیز و همه کس کنار دریا چادر انداخته بودند و بعضی از آن ها همچون منی، غمگین تک و تنها بی‌توجه به مردم غرق در اندوهی از خیالات خودشان پرسه می‌زدند.

آه می‌کشم و ته دلم از ضعف و بی خوابی خالی می‌شود و با پاهایی سست و لرزان به طرف ویلا که همین نزدیکی بود قدم برداشته و سپس شالم  که اکنون بر روی شانه‌هایم افتاده بود. را بر روی موهای لختم می‌اندازم.

با جسمی بی‌ رمق و روحی خسته کلید می‌اندازم که با شنیدن صدای تیکش، قدمی به جلو برداشته و سپس خیره و مهجور فرازی که می‌نگرم که کنار ماشینش ایستاده بود و سرگردان و کلافه این ور و آن ورِ اطرافش   را می‌کاوید.

گویا آنقدر در افکار خودش غرق شده بود که حتی صدایم را که گفته بودم کجا می‌رود، را نشنیده بود.

سری تکان داده و با نگرانی جلویش می‌ایستم که بلاخره سر بلند می‌کند و با نگاه عسلی‌اش که ته مایه‌های نگرانی درونش بی‌داد میکرد مرا با غم نگاه می‌کند.
و این‌دفعه صورتش برخلاف آن دو تیله‌ی غم زده‌اش می‌خندد و شکوفا می‌شود و با لحنی که شادابی و پر نشاطی درونش فریاد می‌زد، زمزمه می‌کند:

- صبحت بخیر فسقلی!

سری تکان داده و همان‌طور که خم می‌شوم تا بند کفش‌هایم را باز کنم، می‌گویم:
حالت خوبه؟!
می‌خندد و به ارامی مرا کنار خود بر روی چمن‌های نَم نشسته می‌نشاند و توجهی به اعتراضم نکرده و شروع می‌کند به باز کردن بند کتونی‌هایم.

- بد نیستم، راستی امشب مراسم عقد فرانک و بهادر هست.

متعجب می‌شوم ولی حرفی نمی‌زنم و فقط به تکان دادن  سر ا‌کتفا می‌کنم..

حالم به اندازه‌ی کافی خراب و ویران شده بود که دلم نخواهد حرفی بزنم.
اگه می‌گفتند که حالت را توصیف کن؛ بی‌شک می‌گفتم که اکنون شبیه آدم های ویران شده‌ای بودم که گویی قایقش شکسته است و متعجب و حیران درحال دست و پا زدن در وسط اقیانوس است و هرچه قدر که پیش می‌رفتم و دست و پا می‌زدم انگار بیشتر و بیشتر به سیاهی بر می‌خوردم.

دستی به چشمانم می‌کشم و فرازی را نگاه می‌کنم که درحال تلاش برای باز کردن در بود و فقط با یک خداحافظی کوتاه مرا ترک کرده و فکر کنم که رفته بود برای کمک به آنها تا وسایل اضافی را جا به جا کنند.

خسته آه می‌کشم و با کلافکی و حسرت وارد ویلا می‌شوم که ناگهان موجی از گرما به صورتم تابیده می‌شود و من بر زیر کرسی می‌خزم و به آن می‌یندیشم که مراسم عقد فرانک و بهادر میان این هوای سوزناک و بارانی چطور سر می گیرد؟!

شانه‌ای بالا انداخته و سپس خیره می‌شوم به میز صبحانه‌ای که فراز با شکل ماهرانه‌ای هریکی را در جای خود قرار داده بود و همان باعث می‌شود که اندکی لبخند کوچکی بر روی لب هایم بنشیند و سپس نگاهم چای کمرنگ و خوشرنگی را شکار می‌کند که بخار آن نشان از تازه دم کشیدنش بود.

فنجان را میان دست‌هایم گرفته و داغی‌اش در سراسر دستم جا خوش می‌کند و لبخند محوی از گرمایش که به دست‌های سردم منتقل شده بود، می‌زنم و سپس جرعه‌ای از آن را بدون هیچ پولک یا قندی می‌نوشم که ته گلویم از داغی‌اش می‌سوزد اما توجهی نکرده. مگر از درد قلبم سوزان تر بود؟!

خسته سر تکان داده و موهای آشفته‌ام را چنگ زده و سپس آرام و بی‌حوصله بر روی کاناپه دراز می‌کشم و طولی نمی‌کشد که پلک‌هایم، همرا به آغوش گرفته و سیاهی اطرافم را احاطه می‌کند.

**
با حس دستی بر روی موهایم و انداختن حریری گرم بر روی شانه‌هایم؛ چشمانم را از هم می‌گشویم که فرازی را می‌نگرم، گویی همچون پدری که با مهربانی به فرزندش نگاه می‌کرد، بالا‌ی سرم ایستاده و با نگاه خاصش مرا خیره می‌پایید.

هیچ حسی نداشتم و با دیدن نگاه بی‌روحم آهی می‌کشد و همان‌طور که کتش را بر روی دسته‌ی مبل می‌انداخت سه دگمه‌ی بالای پیراهنش 

را باز کرده و سپس شروع به تا زدن آستین هایش می‌کند و همان‌طور که پنجره را باز می‌کرد   کاپتان بلکش را در می‌آورد پشت به پنجره می‌ایستد و بی حواس شروع به کشیدن می‌کند بوی سیگار مشامه‌ام را نوازش می‌کند و دودش میان سینه‌ام گیر افتاده و سپس شروع به سرفه کردن می‌کنم و چنگی به ملافه‌ای که کنارم بود زده و سعی در نفس کشیدن داشتم.

فراز نگران و وحشت زده تند به سمتم گام نهاده و سپس لیوانی را جلویم می‌گیرد و تند او را نفس می‌کشم که طعم شیرینش به من فهماند که شربت برتقال بود.

با شرمندگی سر پاین می‌اندازد و با آشفتگی مرا می‌نگرد و سپس کنار پاهایم بر روی زمین نسته و چنگی به موهای خوش‌حالتش می‌زند:

- حالت خوبه قربونت برم؟! ببخشید اصلاً حواسم نبود که آسم داری.

تلخندی می‌زنم و همان‌طور که چندین مرتبه نفس می‌گیرم با صدای گرفته‌ای لب می‌گشویم:
چیزی نیست فراز من خوبم!

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

 

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part⁹

..

سکه‌ی طلایی آسمان پرتوی‌ نورش را گشوده بود و داغی‌اش زیادی ته مغزم را می‌سوزاند.

از تراس خارج شده و سپس بر روی صندلی می‌نشینم و همان‌طور که شالِ حریر سفید رنگم را بر روی موهایم می‌گذاشتم به آرامی بلند شده تا فراز با آن همه بوق زدن‌ هایش، همسایه‌ها را ویران نکند.

بعد از قفل کردن در سوار ماشین شده و سرم را بر روی شیشه‌ی ماشین می‌گذارم.
آهنگ ملایمی که میان اتاقک کوچک ماشین پیچیده بود هردویمان را از همان اول به سکوت دعوت کرده و دست‌هایم را بر روی هم گره می‌زنم تا بلکه استرسم کم شود.

هرگز آدم خجالتی و ترسویی نبودم ولی برایم بسیار دشوار و سخت هست که بعد از سه سال قرار است با خاندان پدرم چشم در چشم شوم.

گویی فقط فرازی را می‌شناختم که از بچگی همراهش اُنس گرفته و بزرگ شده بودم.
و همان باعث شده بود که بعد از جدایی پدر و مادرم و غیب شدن ناگهانی آرتام، به اصرار فراز به مازندران بیایم.

آهی می‌کشم که باحس توقف ماشین، نفس عمیقی می‌کشم.
صدای بلند آهنگ گوش فلک را کر می‌کرد و نشان از آن می‌داد که خاندان بزرگ صدر چیزی برای فرانک کم نگذاشته بودند.

وارد می‌شوم که در همان اول موجی خنک صورتم را نوازش می‌کند.
از سنگ فرش‌ها گذشته و خیره به آبنمایی می‌شوم که میان حاط زیادی چشمگیر بود.

فراز صندلی را برایم می‌کشد و به آرامی بر رویش می‌نشینم، نگاه‌های خیره‌ی همه مرا بسیار آزار می‌دهد و فراز با شوخ طبعی با صدای بلندی لب می‌زند:

- اینم پناه خانمتون که هی می‌گفتین پناه رو با خودتون بیار وگرنه رام نمیدین در عروسی خواهرم.


با آمدن چندین نفر کنارم، کار سختی نبود که بفهمی زن عمو‌هایم بودند و کنارش عمه‌ام بود که با لبخند محوی و چشمان جدی و عسلی‌اش خوب متوجه می‌شدی که او عمه طلعت است.
ملقب به خانم بزرگِ خاندان صدر..

نفس عمیقی می‌کشم.
که ناگاه درون آغوش گرمش جای می‌گیرم، هیچ حسی نداشتم. همچون آدم‌های مرده و بی‌روح فقط نظاره‌گر آنها بودم.

با جای گرفتن فرانک و مردِ کنارش، حدس می‌زدم که بهادر باشد.
چون تابه حال هیچ‌گاه او را ندیده بودم فقط از اسمش را از دهان فرانک و فراز شنیده بودم.
تا آنجایی که یادم می‌آمد فراز گفته بود که بهادر اهل جنوب یعنی اهواز هست.

و چهره‌اش اصلاً به مردان جنوب نمی‌خورد.

سر تکان می‌دهم تا از شر افکارم رهایی یابم و سپس لبخند کوچکی در جواب احوال پرسی‌های مکرر فرانک، زده و رو به بهادر لب می‌زنم:

تبریک می‌گم جناب موحد ان‌شاءالله همیشه به خوشبخت باشین.

لبخندی می‌زند و سپس در جوابم به آرامی فرانک را به خود نزدیک می‌کند و می‌گوید:
- ممنونم، همچنین شما.

لبخند کوچک و اما تلخی بر روی لب‌هایم جا خوش می‌کند و اندکی از آنها فاصله می‌گیرم، چشمانش به قدری با نفوذ بود که عمق آدم را می‌سوزاند و حس عجیبی به من دست می‌دهد.

کلافه و سرگردان، بی توجه به نگاه خیره‌ی خویشاوندانمان و پچ-پچ‌های مکررشان؛ بر روی صندلی می‌نشینم و دستی به چشمانم می‌کشم و همان‌طور که قلوپی از آب بر روی میز را می‌نوشیدم. 
دستی به شالم می‌کشم و نگاهم به ابر‌های سیاهی بود که آدم را با دیدنش زهره ترک می‌کرد.

به یک آن منتظر غرش بود که تمام برنامه‌ریزی خاندان صدر را خراب کند.

نسیم ملایمی موهایم را نوازش می‌کند و نگاهی به فرازی که حالا کنارم جای گرفته بود، انداخته و سپس لب می‌زنم:

زیادی دوست دارن!

می‌خندد، ملایم و آرام و سپس جلویم خم می‌شود و همان‌طور که شربتش را می‌نوشید می‌گوید:

- از بس که مخم رو خوردن و طول کشید که بهشون قول بدم که نفر بعدی عروسی خودم هست.

ابروهایم به سمت بالا متمایل می‌شود و سری تکان می‌دهم که با شنیدن صدای ضعیف گوشی‌ام آن‌هم میان این همه دوپس-دوپس آهنگ.
تعجب می‌کنم و سپس نگاهی به صفحه‌اش انداخته و یکباره صورتم سرخ می‌شود و دست‌هایم از خشم مشت می‌شود.

باز هم همان شماره‌ی روند.. با یاد حرف‌هایش اخمی می‌کنم و دلم می‌خواست بدجور تلافی کنم و با یک لبخند بدجنسی تماس را وصل کرده و سپس بر روی گوشم گذاشته و بدون آنکه قرصت حرف زدن به او دهم تمام خشم چند هفته پیشم را بر سر آن بدبختی که نمی‌دانستم آیا خودش است یا کس دیگری، خالی می‌کنم

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part¹⁰

 

صدای پوزخندی از پشت گوشی باعث توقفم می‌شود.

- علاوه بر ریزه بودنتون زیادی یک زبون درازی هم داری.

اخمی بر روی ابروهایم جا‌ خوش می‌کند که با غرور دستور می‌دهد:

- راس ساعت ۹ صبح در کافه‌ی الماس می‌بینمتون خانم صدر.


چشمانم برای لحظه‌ای از تعجب گشاد می‌شود و با بهت خیره می‌شوم به تماسی که حالا قطع شده بود و کم-کم تازه می‌فهمم که چه گفته است و من باز هم نتوانستم جواب او را بدهم.

حالا ببین اگر من پناهِ صدرم عمراً اگه پامو تو اون خراب شده بزارم.

ولی نمی‌دانم چرا یک حسی به من نهیب می‌زد که هرطور شده است باید بروم.


*
با خستگی پاهایم را ماساژ می‌دهم و با انداختن یک آرامبخش بر روی تخت دراز می‌کشم و مثل همیشه کلافه و نا‌آرام به پهلو می‌چرخم و با بغض چشم می‌بندم.

زیادی نگران و آشفته بودم و با یاد آرتام آه می‌کشم و سپس از جایم بلند شده که ناگهان چشمم به قرآن بر روی عسلی می‌افتد که مادرم همیشه آن‌را می‌خواند و بعد از خواندش ساعت‌ها می‌گریست و دلِ من می‌شکست.

با خودم آورده بودمش تا بلکه من هم همچون مادرم با او آرام شوم و سپس مردد قدمی بر داشته و صفحه‌ای از آن را باز می‌کنم.

دستی به آیه‌ها کلمات عربی‌اش می‌کشم و سپس شروع به خواندن می‌کنم. 

زمان از دستم خارج می‌شود و با گرم شدن چشم‌هایم به خود می‌آیم و خمیازه‌ای می‌کشم و با بستن قرآن به آرامی بر روی تخت دراز می‌کشم و دستم را بر روی قلبم می‌گذارم و از ته دل خدا را صدا می‌زنم تا بلکه فرجی به حال منه ناتوان و بیزار کند..

حالم اصلا خوب نبود و من دیگر توان آن همه پردازش افکارم را نداشتم.
و سپس بر روی تخت می‌نشینم و دستی به چشمان خسته‌ام می‌کشم و در همان زمان نگاهی به ساعتم می‌اندازم و با دیدن ² بامداد، آهی می‌کشم و چشمانم را بر روی هم می‌بندم و طولی نمی‌کشد که سیاهی اطرافم را در بر می‌گیرد.

*
بی حرف و بی‌حوصله خیره به برگه‌ی سفید روبه رویم می‌شوم که اشکال مختلفی بر رویش کشیده بودم.

پوزخندی به حالِ زارم می‌زنم و خودکار را بر روی برگه پرت کرده و نگاهی به ساعت که ۸:۳۰ را نشان می‌داد. انداخته و سعی می‌کنم تا حواسم را پرت کنم تا نگاهم به ساعت نیفتد و مغزم هی به من نهیب نزند که بروم و آماده شَوَم.

ولی باز هم این وجدان لعنتی دست بردارم نبود و من خشمگین از جایم بلند شده و به سمت اتاقم حرکت می‌کنم، وجدان زبون نفهم هیچ حالیش نبود که دارد مرا به سمت آن مردکی می‌فرستد که با یک پوزخند به من دستور داده بود که به آن کافه‌ بروم.

نفس عمیقی می‌کشم و سپس از بین لباس‌هایم، بی‌حوصله یک لباس یاسی رنگ که هدیه‌ی تولد فراز بود را برداشته و سپس به آرامی تنم می‌کنم و آه می‌کشم.
زیاد اهل آرایش و خزبلات بازی را نداشتم سپس فقط به یک سرمه که چشمانم را روشن‌تر نشان می‌دهد، اکتفا کرده و همراه با یک رژِ صورتی.

نگاهی به ²⁰⁶ سفید رنگم انداخته و لبخند کوچکی بر روی لب‌هایم می‌نشیند.
خیلی خوب بود که با کمک و جیب خودت بتوانی آن چیزی که مد نظرت هست را بخری.

آه می‌کشم و به آرامی سوار می‌شوم، تا رسیدن به مقصد فقط و فقط غرق در افکار خودم بودم و هی در ذهنم آن مردک را می‌کُشتم و حتما حالش را می‌گیرم وگرنه من یامور نیستم.

با این فکر سری تکان اده و همان‌ور که ماشینم را بر جای مناسبی پارک می‌کردم همراه با برداشتن گوشی و کیفم از ماشین پیاده شده و در همین حال دستی به لباس‌هایم کشیده و لب می‌گزم.

هرچه قدر که قدم‌های بیشتری برمی‌داشتم انگار پلک هایم داشت سنگین می‌شد.

نفس عمیقی می‌کشم؛ هوا بوی‌غم و بغض آسمان را می‌داد که بر کل شهر سایه انداخته بود و یه آن منتظر ترکیدن بود.

به آرامی وارد می‌شوم و نگاهم کل آن کافه‌ی بزرگ را رصد می‌کند و من بوی خوش کافئین را نفس می‌کشم یه بوی خاص مثل شکلاتِ تلخ.

انگشت‌هایم را در هم پیچانده و سپس گوشه‌ی کافه را برای نشستن انتخاب کرده و در همین حال نگاهی به ساعتم که ۹:۵ دقیقه را نشان می‌داد انداخته و اخمی پیوند ابروهایم می‌شود.

نگاهی به دور تا دور انداخته که شخصی حلویم قرار می‌گیرد و من با دیدن لباسش می‌فهمم که گارسون هست.

- ببخشید شما مهمان جناب بیگ هستین؟!

ناگاه چشمانم درشت می‌شود و در پس جست و جوی بیگ نامی می‌گردم که ناگهان یادم آمد که فراز گفته بود او اسمش کیان بیگ هست!

به آرامی سر تکان داده که می‌گوید:
- لطفاً بالا تشریف بیارید!

متعجب پشت سرش راه افتاده که جلوی یک درِ قهوه‌ای سوخته ایست می‌کند و من می‌فهمم آن قرار ملاقات ما با یک‌‌ دیگر هست.
به آرامی وارد شده و سرگردان نگاهی به اتاق خالی انداخته که با حس بوی کاپتان بلک وحشت زده چشم گرد می‌کنم.

و قبل از آنکه به خودم بیایم دود‌هایش درون سینه‌ام گره می‌خورد و راهِ نفس کشیدن از من صلب می‌شود و تند-تند شروع به سرفه کردن می‌کنم.

پاهایم دیگر داشت سست می‌شود و دستی به گلویم می‌کشم و در حین سقوط بودم که یک دست قدرتمند کمرم را می‌گیرد و من به سرعت نفس می‌کشم و چشمانم در حال سقوط بر روی هم است، تنم می‌لرزد و حالت تهوع امانم را می‌برد و در پی تلاش برای ذره‌ای از اکسیژن بودم!

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part¹¹

 

..

چشمان سنگین شده‌ام را تکان می‌دهم که صدایی   مرا متعجب می‌کند:

- نیما دختره رو از اول زدی ناکار کردی؟ اگه هامان بفهمه وای به حالت می‌شه خودت میدونی که کیان نمی‌خواد این دختر رو از دست بده!

گیج و سردرگم بودم. به راستی درباره‌ی چه صحبت می‌کردند؟!

صدای پوزخندی مرا یادِ همان صدایی می‌اندازد که از پشت گوشی مرا وادار به اجرا کردن دستورش داده بود.

- اینا همش فیلمِ آریا پس منو سگ تر از اینی که هستم نکن.


تنم از آن صدای سرد یخ می‌بندد و از درد ناله‌ای سر داده و با بی حالی می‌نشینم.

حالا می‌توانستم نگاهی به دور تا دور اتاق بیاندازم و متعجب از جایم بلند شوم که باعث گیج رفتن سرم شود.

- خانم صدر حالتون خوبه؟!

خسته نگاهی به مرد جذاب روبه رویم که حالم را جویا شده بود انداخته و فقط سر تکان می‌دهم.
باز هم بوی کاپتان بلک درون اتاق پیچیده بود و سرفه‌ای کرده و لب می‌زنم:

- من آسم دارم لطفاً بزارین یه هوا داخل اتاق بیاد.

می‌توانستم نگاه حیران او را ببینم.

خسته سر بلند می‌کنم که نگاهم با دیدن دو تیله‌ی قهوه‌ای  رنگ که با اخم و تعجب مرا خیره نگاه می‌کرد، جا می‌خورد.

دو چشم آشنا و عصبی، اخمی بر رو ابروهایم می‌نشیند و من حرصی نفس می‌کشم و همان‌طور که دنبال کیفم می‌گشتم پوزخندی می‌زنم و می‌گویم:

از مهمان نوازیتون خوشم اومد.

حالا او بود که اخمی کند و با صورتی سرخ شده و آن دو چشم گیرا و خاصش که تنم را بر روی ویبره دعوت می‌کرد، لب می‌زند:

- حالا که اتفاقی نیفتاده خانم!

چشمانم درشت می‌شود و خشمگین جلویش قدِ علم می‌کنم و فریاد می‌زنم:

ببین منو آدم رو زدی ناکار کردین مگه باید هرجا می‌بینین سیگار بکشین؟!
شاید یکی مثل من آسم داشت یا مریض بود.


صورتش به قدری سرخ و رگ گردنش به قدری برجسته بود که مرا اندکی وحشت زده می‌کند و اما توجهی نکرده و با شجاعت خیره می‌شوم به بلوطی‌های وحشی‌اش که حالا قرمز شده بودند و به اصطلاح یک پارچه‌ کم داشت.

- چی‌گفتی؟!

صدایش اکنون سرد و بی‌روح است و من وحشت زده نفس عمیقی می‌کشم و با عصبانیت..

قدمی به سمتم بر می‌دارد و هردویمان خشمگین برای هم خط و نشان می‌کشیدیم و او با دستانی مشت شده و رگی بر آمده که می‌ترسیدم سکته کند فریاد می‌کشد و فریادش گوش فلک را که هیچ، حتی دیوار های فولادین را به لرزه در می‌آورد:

- تو هنوز نمیدونی که داری با چه کسی اینجوری حرف می‌زنی وگرنه...


با حرص دست مشت می‌کنم و لب می‌زنم:

وگرنه که چی؟ هان! اگه تو بزرگ‌ترین مرد تهران هستی، حتی پسر رئیس جمهورم باشی من ازت نمی‌ترسم مرتیکه.

اومدی به زور منو کشیدی اینجا و ناکارمم کردی طلبکارم هستی؟
ببین منو من یه دیوونم پس منو از اینی که هستم دیوونه تر نکن که بد پشیمون میشی ها.


حالا به نفس-نفس افتاده بود و همان مردی که کنارش ایستاده بود وقتی جمع متشنج بینمان را احساس می‌کند، کلافه قدمی به جلو بر می‌دارد و می‌گوید:

- نیما! خانم صدر لطفاً بس کنید.
خانم من از طرف کیان از شما عذر خواهی می‌کنم .

کلافه دستی به فرفری‌های آتشینم می‌کشم و خشمگین کیفم را برداشته و لب می‌زنم:

 روز خوش!

با قدم‌های محکم و از آنجا خارج می‌شوم، بی توجه به نگاه مردم که احتمال می‌دهم که به حتم تمام داد و جنجال هایمان را شنیده‌اند.

غرش آسمان مرا به خود می‌آورد و همان باعث می‌شود تا افکار نابسامانم را سرو سامان دهم.

- خانمِ صدر؟!

متعجب و خشمگین می‌ایستم اما بر نمی‌گردم.
آریا نامی جلویم می‌ایستد.
در برابرش فیل و فنجان بودیم و همان باعث اخمی بر روی ابروهایم می‌شود و رویم را بر می‌گردانم که سرد و جدی اما کلافه لب می‌زند:

- خانم این پرونده ضروریه، بازی مرگ و زندگیِ!

پوزخندی می‌زنم و گویی که بچه شده بودم به حالت قهر نگاهش کرده و با طعنه لب می‌زنم:

- شما که بزرگِ تهران هستین، میتونین قاضی رو بخرین.

اخمی می‌کند و چنگی به موهای روشنش زده و لب می‌زند:
- اتفاقاً این قاضی یکی از لجوج ترین هاست که با هامان سر لج افتاده، حتی با منم لج کرده.

کلافه و متعجب لب می‌زنم:
هامان؟!

- بله پسر عموی من که اینجا تشریف نیاوردن

حرصی لب می‌زنم:

به من چه آقا، به من چه؟!
میتونین یه وکیل دیگه‌هم گیر بیارید.

قدمی به جلو بر می‌دارد و پوزخندی می‌زند:

- اتفاقاً به فکرش هم بودم ولی نمی‌دونم چرا هامان اجازه نمی‌ده.

به تیکه‌ای که می‌اندازد اخمی کرده و تیز و وحشی خیره می‌شوم به چشمان سیاه و با نفوذش که خودش که تازه می‌فهمد چه گفته است، کلافه دور خودش می‌چرخد و می‌گوید:

- این پرونده به زندگی خواهرم بستگی داره.

 

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part¹²

دستم بر روی دستگیره‌ی ماشینم خشک می‌شود و متعجب به عقب برگشته و کنجکاوانه خیره نگاهش کرده که چشمانش برق می‌زند، موجی از پیروزی!

- لطفاً بیان بالا تا حرف بزنیم.

مردد و خشمگین تاک ابرویی به سمت بالا انداخته و برخلاف میل و وجدانم لب میزنم:
میتونین یه وکیل دیگه گیر بیارید تا مشکل شما و خواهرتون رو حل کنه.

- به خواهر شما هم دست‌درازی می‌شد همین کارو می‌کردین مگه نه؟!
خواهر من دچار روحیه خوبی نیست. یه باری هم خودکشی کرده و من نمی‌تونم زجر کشیدنش رو ببینم.

وکیل پرونده‌ی خواهرم پسر عموی خودمه ولی من می‌خوام که پرونده‌ی هامان رو به دست بگیرید.
به خاطر خواهرم که دیوانه وار عاشقِ هامان هست!


کامم تلخ می‌شود و بغض بر دور گلویم زنجیر می‌کشد و چشم فشار می‌دهم گویی دست و پاهایم قفل و زنجیر باشد و نمی‌توانستم حرفی بزنم.

شاید درکش می‌کردم و با اینکه نمی‌دانستم مشکل هامان بیگ چی هست اما دلم برای دختره سوخت.
دختری که تمام آرزوها و رویاهاش نابود شده بود، دختری که آرزو کرده بود که با هامان بیگ ازدواج کند و حالا همچون مرده‌ی متحرکی بود؟!

شاید حالش را درک می‌کردم اگر مشکل هامان بیگ جدی بود به زندان می‌رفت؟!
و آن دختر دیگر پناه و امیدی نداشت؟!
او هم مثل من که چگونه آرتام را از دست داده بودم، از دست می‌داد؟!

بغض کرده به عقب می‌چرخم و من متعحب و حیران خیره می‌شوم به چشمان سیاهش که نِمی از اشک کوچکی بر روی چشمانش نیش زده بود.
دلم می‌لرزد.
اگر فراز هم خدایی نکرده دچاره این درد می‌شد من می‌توانستم با بی‌خیالی رهایش کنم؟!

لعنت به وجدان و قلب لعنتی ام!

ناخداگاه و اما با خجالت و شرمندگی لب می‌زنم:
ببخشید من تازه نامزدم رو از دست دادم و کمی حال و روحیم خوب نیست که اینجوری صح..صحبت کردم.

لبخند محوی که چال گونه‌اش را به رخ می‌کشید؛ زده و لب می‌زند:

- اشکالی نداره در عوض من از شما عذر می‌خوام به خاطر نیما.

با یادش اخمی کوچکی میان ابروهایم پیوند می‌خورد ولی به جای آن این مرد زیادی مهربان و با فرهنگ بود که احترام به یک زن را به خوبی یاد داشت.

سری تکان داده و به اجبار هردویمان کنار هم قدم بر می‌داریم و من اندکی خجالت می‌کشیدم تا با مردم درون کافه روبه رو شوم و به خاطر اخلاق چندین ساعت قبلم زیادی پشیمان و خجالت زده بودم.

آهی می‌کشم و لب می‌گزم و همانطور که قنج استخوان دست هایم را می‌شکستم، مجدد وارد کافه می‌شویم و بی توجه به نگاه‌های سنگین همه سر پایین انداخته و مجدد در آن قهوه‌ای سوخته را باز کرده و هردو داخل می‌شویم.

از همان فاصله‌ی دور هم می‌توانستم آن دو .  بلوطی‌های درنده و شفاف و صد البته سردش را، ببینم.

اخم کرده و با تعارف آریا بر روی کاناپه می‌نشینم و با خجالت شالم را به جلو هدایت کرده که نیما جلویم می‌نشیند و پا بر روی هم می‌اندازد و با نگاه خیره‌اش مرا یک جوری خاص نگاه می‌کند و احساس می‌کنم که تمام موهای تنم قیام می‌کنند.

آریا هم کنارش جا خوش می‌کند و پرونده‌ای سبز جلویم نهاده و نگاهی به نیما انداخته و سپس کلافه لب می‌زند:

- خانم صدر از اونجایی که این پرونده رو قبول کردین باید بگم که هزاران چیز امکان هست اتفاق بیفته.


با تعجب و چشمانی ریز شده خیره نگاهش می‌کنم که ادامه می‌دهد:
- هامان از اونجایی که زیادی دشمن داره امکان داره که..که جون شما هم در خطر بیفته!


تنم می‌لرزد ولی یک چیزی مانع اعتراض کردنم می‌شود و فقط صدای بغض دارش بود که برای خواهرش زجه می‌زد و می‌گفت که او بدون هامان هیچ است..

پوزخند نیما بلند می‌شود و لب می‌زند:
- هیچ اتفاقی برات نمیفته اینو قول می‌دم. هامان قدرتمند تر از این حرفاست!

کلافه سری تکان می‌دهم می‌توانستم تنش را ببینم که چگونه منقبض شده است.
از آنجایی که از فراز شنیده بودم او بسیار قدرتمند و بزرگ هست و جانم در کنار او به امنیت سر می‌برد و اندکی خیالم از این بابت راحت شده بود.

نگاه از آن مغرورِ متکبر گرفته و نگاهم را به آریایی می‌بخشم که منتظر بود تا حرفم یا اعتراضم را به این مسئله بیان کنم ولی فقط سکوت را اختیار قرار داده بودم و هیچکس خبر نداشت که درونم چه غوغایی به پا شده بود.

آه می‌کشم و شانه‌هایم را بغل گرفته و وقتی که آریا سکوتم را به نشانه‌ی رضایت برداشت می‌کند لب می‌زند:

- شما نگران نباشید جاتون همیشه اَمنه ولی این پرونده کمی پیچیده‌هست و قاضی این پرونده یعنی "راستین راسخ" برادر زاده‌ی دایی کیان.
که زیادی از هامان بدش میاد، قضاوت کردن این دادگاه رو به دست گرفته.

و به خاطر همین امکان داره بر اسر لجبازی پرونده رو به نفع رقیب اعلام کنه و این یعنی ضرر رسوندن به مال هامان و خارج شدن قراردادی میلیاردی که برای به دست آوردنش هامان زیادی زحمت کشیده..

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part¹³

 

شروینِ محتشم رقیبِ هامان هست و بر اثر یک حُقه تمام پرونده‌های و سند‌های جعلی شرکت بزرگ باتس رو به اسم خودش زده و این گفته که هامان خودش شرکت رو به اسمش زده و درحال که این مدارک تمامشون جعلی هست.


نگاه خیره‌ی نیما زیادی کُشنده بود و مرا بسیار معذب می‌کرد.

در این لحظه اسم شروین محتشم در ذهنم اکو می‌شد، محتشم! همان محتشمی که اصرار داشت پرونده‌اش را به دست بگیرم و هی با من در تماس بود ولی من تماس هایش را ریجیکت می‌کردم؟!

می‌لرزم و حیران و گنگ خیره می‌شوم به آریا ناخداگاه لب می‌زنم:

چرا اتفاقاً محتشم به من زنگ زده بود که پرونده‌اش رو به دست بگیرم!


می‌توانستم نگاه طوفانی و گیج هردو را ببینم و نیما خشمگین دست مشت می‌کند و زیر لب لعنتی می‌فرستد و آریا با شگفتی لب می‌زند:

- مطمئنی؟!

کلافه دستی به چشمانم کشیده و زیر لب زمزمه میکنم:
ولی اون گفته بود که یکی هست که تمام شرکتش رو به اسم خودِ محتشم زده ولی قرار نیست قبول کنه. و گفته بود که در یک مهمانی این اتفاق افتاده در ازای اینکه که اون خواهرش رو به اون بده و این یعنی اینکه که آقای بیگ خواهر محتشم رو درخواست کرده و ازش خواستگاری کرده و محتشمم گفته به شرطی که شرکت رو به اسمش بزنه..


با دیدن نگاه سرخ و طوفانی هردو سکوت می‌کنم و من تازه می‌فهمم که منظور محتشم هامان بیگ بوده.
با چشمانی گرد شده به نیما و آریا می‌نگرم تا بلکه تمام حرف‌های محتشم را انکار یا اثبات کند.
و او خشمگین و عصبی پوزخندی می‌زند، بلوطی دیگر سرخِ-سرخ شده بود و من از وحشت به صندلی‌ام می‌چسبم.

رگ گردنش به قدری برجسته و برآمده بود که می‌ترسیدم سکته کند، با تعجب به آریایی نگاه می‌کنم که رگ او هم بر آمده بود.
و نیما نفس عمیقی می‌کشد و سیبک گلویش بالا و پایین می‌شود.


و من به آن می‌نگرم که انگار این پرونده ماجرای خوبی نخواهد داشت و به زودی از شرش خلاص نخواهم شد.

می‌لرزم و وحشت به تنم رسوخ می‌کند و مجدد تمام حرف‌های محتشم را تکرار کرده تا شاید من چیزی گفته‌ام که اکنون آن دو جبهه گرفته بودند.

نیما خشمگین به سمتم خیز برمی‌دارد و می‌غرد:
- محتشم دیگه چی گفت؟! اصلاً اون از کجا تو رو می‌شناسه؟!


با چشمانی گرد شده محکم به صندلی می‌چسبم و حرصی لب می‌زنم:

- من نمی‌دونم! 
اون فقط همینایی رو گفت که گفتم و..

- و چی؟!

چشم غُرّه‌ای به او رفته و با دیدن نگاه وحشی و بُرنده‌اش به نفس-نفس می‌افتم و می‌گویم:

- در مورد هتلی زنجیره‌ای که در قشمم هست حرف می‌زد و می‌گفت که هامان بیگ حقش رو خورده و اون باید پس بگیره و من اون روز که چون نامزدم.. نامزدم رو از دست داده بودم قبول نکرم.
صبح تا شب بهم زنگ می‌زد همچون مرغ سرکنده‌ای بود که هرچه‌ که می‌گذشت اصرار داشت که پرونده‌اش رو به دست بگیرم ولی من ردش کردم.


آریا متعجب و حیران پوزخندی می‌زند و کلافه رو به نیمایی که آماده‌ی انفجار بود لب می‌زند:

- مردک چشم تیز کرده برای هتل‌های زنجیره‌ای هامان!

*

- چیکار کردی پناه؟!
چیکار کردی با خودت؟!

کلافه از داد و فریاد‌های فراز لب می‌زنم:
مگه خودت نگفتی که برم سرکار؟!


- مگه تو هامان بیگ رو می‌شناسی؟!

پشیمان از آنکه تمام حرف دلم را پیش فراز گفته بودم، دست می‌کوبم بر سرم و آه می‌کشم و سپس خشمگین راهِ ساحل را در پیش می‌گیرم و توجهی به صدا زدن‌های مکرر فراز نکرده.


بر روی صخره می‌نشینم و به موج‌های دلنشین و آرامش می‌نگرم که خودشان را به این طرف و آن طرف می‌کوباندند و قسمتی از آن دریا بدنش را بر روی ساحل آزادانه رها کرده بود..

صدای مرغ‌های دریایی که پی‌درپی برای شکار کردن آمده بودند، مرا به خود می‌آورند و آرام از جایم بلند شده و با پاهای برهنه به طرف ساحل قدم بر می‌دارم.

اکنون دست بر زیر چانه زده و به موج‌های پر تلاطمش می‌نگرم که آدم را از نعمت خدا انگشت به دهان خیره و مات می‌کرد.

بیشتر و بیشتر به جلو گام بر می‌دارم و به صدای برخورد قطرات باران که به دریا شلپ-شلپ کوبیده می‌شد گوش می‌سپارم و قدم می‌زنم.

حالم خوش نبود..
شبیه آدم های ویران شده و نامتعادلی بودم که حالم بسیار نابسامان بود و حرف آخر و اما دستوری کیان درون ذهنم اکو می‌شود.
(مجبوری بیای تهران)


آه می‌کشم و دستی به موهایم می‌کشم.
- به-به خانم صدر!


متعجب می‌ایستم و چشم گرد می‌کنم و به عقب بر می‌گردم.
با دیدن مرد جواب و خوش پوشِ روبه رویم حیران قدمی به عقب برمی‌دارم و وقتی نگاه متعجبم را می‌بیند تک خندی می‌زند و دستش را به سمتم دراز می‌کند:

- محتشم هستم، شروین محتشم!

چشمانم ناگهان گشاد می‌شود و ناخداگاه از وحشت قدمی به عقب برداشته و تنم سست می‌شود و سرم گیج می‌رود.

نمی‌دانستم آیا حرف هامان بیگ راست است یا شروین محتشم؟!

با خشم ابرویی بالا انداخته و بی‌توجه به دست دراز شده‌اش لب می‌زنم:

بهتون گفتم که من نمی‌خوام فعلاً پرونده‌ای به دست بگیرم.

دست بر جیب می‌گذارد و اخمی کرده و قدمی کنارم برداشته که متقابلاً قدمی به عقب برمی‌دارم و او اخمی می‌کند و حرصی می‌‌غرد:
- خانمِ صدر لطفاً من باید باهاتون حرف بزنم!


خشمگین لب می‌زنم:
من و ببین اگه یه قدم جلو برداری انقدر جیغ و داد می‌کنم تا تموم مردم اینجا سرت بریزن.

گویی تهدیدم عمل کرده باشد، متعجب سر جایش ایست می‌کند و لبخند آرامبخشی می‌زند و سپس به آرامی می‌گوید:

- باهات که نیومدم تا جنگ و جدال راه بندازم فقط اومدم حرف بزنم.

چشمانِ وحشی‌ام را به او دوخته و لب می‌زنم:

سوال کردین و جوابتون رو هم پس گرفتین آقای محتشم، من وکیل این پرونده‌ی شما نخواهم بود.


کلافه لب می‌زند:
- آخه چرا؟!

- چون که حوصله‌ی آدم‌های علافی مثل تو رو نداره!

هرودیمان با تعجب خیره می‌شویم به نیمایی که با قدرت قدم بر می‌داشت و رنگ از رخسار محتشم می‌پرد و می‌گوید:

- چی؟!

نیما پوزخندی می‌زند و حرصی می‌غرد:

- خانمِ صدر پرونده‌ی هامان رو به عهده گرفته

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part¹⁴

 

مات می‌مانم!
و در ذهنم فقط هامان بیگی را تصور می‌کنم که حتی نمی‌دانستم آن چه کسی هست که آنقدر نیما و آریا سنگش را به سینه می‌زدند.

ولی هرچه بود به من حس خوبی را نمی‌داد.

آه می‌کشم که صدای دورگه‌ و عصبی محتشم، اخمی بر صورتم می‌نشاند:

- خانمِ صدر شما چطور تونستین این‌ کار رو کنید؟! این مردی که ازش حرف می‌زنید یک جلاد بزرگه. همون کسی که انکار می‌کنه که شرکتش رو به نامم نزده.

سردرگمانه نیما را می‌نگرم که پوزخندی می‌زند و سپس با تمسخر لب می‌زند:

- در دادگاه شما رو ملاقات خواهیم کرد جناب محتشم!

رنگ از رخسار محتشم می‌پرد و خشمگین نفس عمیقی می‌کشد و در آخر نگاه تهدیدانه‌اش بود که بدرقه‌ی راهم می‌شود و من تنم برای لحظه‌ای می‌لرزد.

و با رفتن او بدون هیچ حرف و کلامی آن هم با آن نگاه تهدید آمیزش، به خوبی می‌فهمم که جانم در خطر است.

- شما آماده‌این؟!

آهی می‌کشم و همان‌طور که دستی به موهای قیام کرده‌ام می‌کشیدم آنها را به زیر شال فرستاده و با گفتن آنکه چمدانم را بر می‌دارم از او جدا شده که در لحظه‌ی آخر نگاه وحشی‌اش مرا رها نمی‌کند.

با غم کلید انداخته و وارد می‌شوم که..


چشم در چشم فراز غم زده‌ای می‌شوم، همچون آدم‌های افسرده گوشه‌ای از دیوار کز کرده بود.

برای لحظه‌ای قلبم می‌ایستد و با بهت او را صدا زده که با عجله مرا بغل می‌گیرد و موهایم را محکم بو می‌کشد که دلم می‌لرزد.

چطور می‌تونستم آنقدر بی‌رحم باشم و اویی را تنها بگذارم که تمام پشتوانه‌ام شده است؟!

با بغض و دو دلی از بغلش بیرون آمده و لب می‌زنم:

 فراز تو دلت راضی نیست اگه من برم..

میان صحبت‌هایم می‌پرد و تند می‌گوید:
- هیش قربونت برم دیگه وقتشه که بزرگ شی و دل به خطر بزنی.
فقط قول بده که مراقب خودت باشی، هامان بیگ بزرگ و قدرتمند هست و میدونم که ازت مراقبت می‌کنه ولی توهم قول بده.


میان بغض می‌خندم.
این مرد بی‌شک فرشته‌ای بود که خدا او را بدون بال آفریده است!


بهترین دوست و همدم تنهایی و هم‌بازی بچگی‌ام که اگر کسی او را نمی‌شناخت ولی من تمام کارهایش را از بر بودم.

سری تکان می‌دهم و با صدای بلندی لب میزنم:
تو خیلی خوبی فراز، خیلی خوب.

لبخند تلخی می‌زند که بر زیر گوشش زمزمه می‌کنم:
حتی شده به خاطرت هم زنده میمونم دوست من!


می‌خندد اما با غم و سپس لب می‌زند:

- تو قوی هستی پناه، مثل اسمت میتونی پناه خیلیا باشی، جایگاه و پناهگاه خیلیا از جمله هامان بیگ.

متعجب نگاهش کرده که تک خندی جذاب می‌زند و سپس می‌گوید:

- پناه یعنی امنیت، و امنیت یعنی پناهگاه خیلی از آدمای مختلف و بی‌رحم!

گیج نگاهش می‌کنم.
منظورش از آن بی رحم که بود؟!

مرا مجدد بغل گرفته و تا دم در همراهیم کرده و چندین دقیقه‌ی بعد به اجبار و غم از هم جدا شده و من اکنون داخل لیموزین بزرگ نشسته‌ام و به خودم و به آینده‌ام می‌اندیشم.

کاش می‌توانستم اولین نفری باشم که دارد سرنوشتش را می‌خواند ولی صد حیف که چنین کاری غیر ممکن نبود.

و من از ته دل خدایی را صدا می‌زنم که نمی‌دانستم چه خواب ها و برنامه‌هایی برای زندگی‌ام دارد و من دارم می‌روم تا با سرنوشتم رو به رو شوم.

سرنوشتی که هزاران ورق از دفترم را سیاه کرده و از نو شروع خواهد کرد.

آیا می‌توانستم اسمش را بزارم یک امید تازه برای شروع زندگی مجددم مثل سابق؟!

این چندمین ماهی بود که در نبود آرتام و پدر و مادرم به همین روال سپری می‌شود؟!

بغض می‌کنم و سرم را بر روی شیشه‌ی ماشین می‌گذارم و به صدای دلنشین خواننده‌ای گوش می‌سپارم که چنان با سوز و احساس می‌خواند که آدم را به هار-هار گریه کردن می‌انداخت.

من همچون او غمگین بودم و دل‌مرده؛ برای شهری که داشتم ترکش می‌کردم و دریای خروشانی که صبح نمی‌توانستم مثل همیشه به امواجش. به صدای مرغ دریایی‌ها گوش بسپارم!

ولی می‌توانستم ماهی که شاید شده است باران را در آنجا ببینم و من به آن فکر می‌کنم که الحق اسمم به خودم میاد و من به‌خاطر همان دیوانه وار عاشق باران بودم!


غم مجدد در خانه‌ام را می‌زند و با یک آه بلند که باعث نگاه خیره‌ی آریا و نیما می‌شود، خجالت زده چشم می‌بندم.

تا بیشتر از آن جلویشان سرمشار نشوم و امیدی که برای زندگی به تازگی بدست آورده بودم را از دست ندهم و شاید می‌توانستم اسمش را بزام یک امید تازه برای شروع زندگی جدیدم در تهران..

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B9%DB%

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part¹⁵

 


*
معده‌ام برای هزارمین بار به جوش و خروش می‌افتد که آریا با نگرانی می‌گوید:

- فکر کنم به خاطر دو هوا بودن اینجوری شدی!

دیگر صدایش را نمی‌شنوم و به سرعت کنار درخت بلوط می‌نشینم و هرچه را که خورده و نخورده بودم را بالا می‌آورم و با بی‌حالی کمرم را به درخت  تکیه می‌دهم و به حالِ زار خود گریستم.
از خودم متنفر بودم و هیچ حالی برای بلند شدن را نداشتم سپس با اجبار از جایم برخاسته و  کنار شیر آبی که همان نزدیکی وجود داشت، دست و صورتم را می‌شویم و خجالت می‌کشیدم که چشم در چشم آن دو شَوَم.

عرق سردی بر پشت کمرم می‌نشیند و همانجا دو زانو نشسته و سپس مجدد دست‌هایم را خیس از آب کرده و صورتم را می‌شویم.

چشمانم اکنون تار بود و تیره و نمی‌توانستم به راحتی جلوی دیدم را ببینم.


- حالتون خوبه؟!

صدای سرد و جدی نیمایی بود که اندکی نگرانی درونش موج می‌زد؟!
بی‌جان سرم را به آرامی تکان داده و گلویم را با یک سرفه‌ی کوتاه صاف کرده.

و با خجالت دستی به لباس‌هایم می‌کشم که صدای آریو از پشت سر او می‌آید:

- شما مطمئنین حالتون خوبه و نیازی به بیمارستان نیست؟!

لبخند کوچکی از نگران بودن و با شخصیت بودنشان بر روی لب‌هایم شکل می‌گیرد و سپس به آرامی زمزمه می‌کنم:
خیلی ممنون. من خودم رو می‌شناسم اگه حالم بد شد خودم میرم.

هر دو سری تکان داده  سپس نگاه مرددی برای هم رد و بدل کرده و با یک خداحافظی کوتاه آنجا را ترک می‌کنند و در یک آن، ترس و وحشت به دلم چنگ می‌اندازد و با نگرانی نگاهی به دور تا دور اطرافم انداخته و آهی می‌کشم.

همه جا یک‌دست سفید و بی روح بود، گلدان‌های کریستالی که گل‌ و گیاه‌های بی‌جانش پژمرده شده بودند و همان باعث افسرده شدن آدم می‌شد.

هیچ‌گاه به تنهایی خانه تکانی نکرده بودم ولی انگار برای اولین بار باید خودم دست به کار شوم و من به شخصه آدم حساسی بودم و کثیفی و شلختگی هم دشمنم بودند!


نمی‌دانستم اول از خودم شروع کنم یا از این هال درندشت که شباهت زیادی به بازارِ شام داشت.
آه می‌کشم و کلافه شالم را از سرم خارج می‌کنم و سپس او را گوشه‌ای از کاناپه رها کرده و شروع می‌کنم و پاک کردن شیشه‌های کثیف و لکه‌دار.

نمی‌دانم که چه وقت و چه ساعتی بود که مشغول به کارم ولی با صدای قار و قور شکمم به خود آمده و نگاهی به ساعت مچی‌ام انداخته که با دیدن ساعت 1:30 ظهر، چشمانم گرد می‌شود و دستی به عرق‌های پیشانی‌ام کشیده و بی‌حال گوشه‌ای کز کرده و در همین حال به دور تا دور اطرافم نگاهی می‌اندازم و می‌شد گفت که به اندازه‌ی کافی تمیز شده و به اصطلاح برق انداخته بودم.

معده‌ام اکنون در حال سوزش است و با یاد آنکه آدرس این آپارتمان بالا شهری که میانش نشسته بودم را نمی‌دانم، آه می‌کشم و از شانس بدم سرم را میان دست‌هایم گرفته.
دلم می‌خواست آنقدر فریاد بزنم و از خودم و خدا گله کنم تا جانی برایم نمانَد و هرچه را که دم دستم بود را پرت کرده و فحش می‌دهم تا بلکه اندکی آرام شوم.


که با شنیدن صدای آیفونی که در فضای خانه می‌پیچد، متعجب و حیران و همچون مرغی سر کنده از جایم بر می‌خیزم و همان‌طور که شالم را بر روی سرم مرتب می‌کردم.

با تعجب در را باز کرده و سپس لبخند کوچکی را بر روی لبم نشانده که با دیدن یک مرد و آن همه کاسه بدست، بیشتر متعجب می‌شوم:

- ببخشید خانم این یه نذری هست از طرف مادرم، گفتن که شما تازه به اینجا اومدین خوب نیست که  شما رو هم رد کنیم.

به آرامی ظرف را از دست‌هایش می گیرم و تشکری کرده که متقابلًا لبخندی می‌زند و نماند تا کاسه را به او برگردانم و من در را با پایم بسته  و وارد آشپزخانه می‌شوم.

به قدری گرسنه‌ام بود که در همان جال بر روی زمین نشسته و شروع به خوردن می‌کنم.

و در همین‌زمان مجدد اطراف را می‌نگرم و لبخند کوچکی از رضایت بر روی لب‌هایم جا خوش می‌کند.

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part¹⁶

شاید اگر حالم را در این دو هفته‌ای که ساکن تهران شده‌ بودم را توصیف کنم.
جز دلتنگی و خراب شدن حالم که حدس می‌زدم به خاطر هوا باشد برایم، نبود.

این روزها به کمک آریا تمام وسایل خانه‌ام را خریداری کرده و رفت و آمدم را به پاساژ گردی آن بیچاره به عهده گرفته بود.

این روز را با سردردی عجیب که از خواب پا شده و باز هم آن میگرن لعنتی‌ام عود کرده بود.

آه می‌کشم و چندین قرص را پشت سرهم بالا انداخته و با بی‌حالی به اُپن تکه داده و از حالِ بدم عوق می‌زنم و احساس می‌کنم که تمام تنم درحالِ آتش گرفتن است.

صورتم را شسته و سپس بر روی کاناپه دراز می‌کشم که با شنیدن صدای موبایلم با تعجب و بی‌حالی سر بلند کرده که با دیدن اسم آریا، عرقی شرم بر روی صورتم می‌نشیند.

چقدر آن مرد خوب و با کمالات بود!

به آرامی تماس را وصل کرده که بعد از احوال‌پرسی های مکرر بینمان، بعد از مکثی کوتاه لب می‌زند:
- خانمِ صدر بعد از ظهر می‌تونید به آدرسی که می‌فرستم؛ بیاین؟!
قراره درباره‌ی پرونده حرف بزنیم و کیان هم فقط امشب وقتش آزاده!

آیا صدایش وحشت زده بود یا من آنگونه احساس می‌کردم؟!
و ترسی عجیب از صدایش بر تنم رسوخ می‌کند و سپس نفس عمیقی کشیده و لبخند آرام‌بخشی مهمان لب‌هایم می‌شود و همان‌طور که سعی می‌کردم لرزش صدایم مرا رسوا نکند، همراه با یک سرفه‌ی کوتاه گلویم را صاف می‌کنم و سپس می‌گویم:

بله!
لطف کنید آدرس و تایمی که قراره این ملاقات اجاره بشه رو برام بفرستین.


بعد از قطع کردن همراه با یک آهی کوتاه از جایم برخاستم و تصمیم می‌گیرم که اندکی دوش بگیرم تا بلکه حالم جا بیاد.
و بر روی چمدانم ایست می‌کنم و هنوز هم وقت نکرده بودم که آنها را داخل کمد مرتب کنم.

چند دست لباس خارج کرده که ناگهان نگاهم قفل می‌شود بر روی آلبومِ عکسی که میان لباس‌هایم او را مخفی کرده بودم و در یک تصمیم ناگهانی او را برداشته که با دیدن عکس خودم و آرتام و چندین از دوست های‌آرتام، آه می‌کشم و حلقه‌ی اشک بر روی چشمانم حلقه می‌زند.


در آن لحظه آرتام لبخند زیبایی به لب داشت و مرا عاشقانه به بغل گرفته بود و هردویمان با تبسمی عمیق به دوربین جلویمان خیره بودیم.

یادم می‌آید که این عکس بر مناسبت بارداری چکاوک و پدر شدن علی بود.
که همه‌ی ما سورپرایز شدیم!


بغض می‌کنم و جلدِ بعدی را ورق می‌زنم که آرتامی را می‌نگرم که با خنده‌ی جذابی چادرِ سفید رنگ و گلگلی مادرم رو که از قضا چادر نمازش بود، به سر داشت و من با یاد خاطرات.
میان گریه، می‌خندم.

و دستی به تصویر خندانش می‌کشم و زمزمه می‌کنم.
کجایی که ببینی اینجوری ویرانم کردی لامصب؟!

بغض کرده و سعی می‌کنم که تصویر این خاطرات را به ذهن بیاورم و دقیقاً این عکس مال چندین سال پیش بود که ما جرات و حقیقت بازی می‌کردیم و آرتام جرئت را انتخاب کرده و علی با شیرین زبانی و مسخرگی این شرط را گذاشته بود که باید چادر به سر کند.

و در همان لحظه‌‌هم بیژن گفت که حیفِ عکس از این خاطرات نداشته باشم و به خوبی یادم می‌آید که چقدر در این لحظه‌ی شاد خندیده بودیم.

آه می‌کشم و دستی به صورت اشکی‌ام کشیده و هقی می‌زنم که با شنیدن صدای پیامکی از گوشی‌ام. به خود آمده و خیره می‌شوم به اسم آریایی که آدرس محل قرارمان را برایم ارسال کرده بود.

سری تکان می‌دهم که پیامش را کامل باز کرده که گفته بود باید سر ساعت ⁵ عصر آنجا حضور داشته باشم!


خورشید یکباره به صورتم می‌تازد و من در مرداد ماهِ آتشین شاهد بی‌حسی و انجماد احساسات بودم که چگونگی دچار حس‌های مختلفی بودم.

بر روی صندلی اتوبوس می‌نشینم و با بغض و درد خیابان‌هایی را می‌نگرم که مرا یاد روزهای خوشم با آرتام می‌انداخت و به خود که می‌آیم، آن اشک‌هایم بودند که صورتم راپوشانده و خیس کرده و من توجهی به نگاه‌های ترحم‌ انگیز مردمانی که با حس‌های مختلف مرا می‌نگرد. نکرده و زیر لب آه می‌کشم.

کجا بود که ببیند او مرا آنگونه از پا در آوره است؟!
چرا و به چه علت مرا رنجاند؟!
چرا بعد از تصادف غیبش زد؟!

اکنون کجا باید در جست‌و‌جویش می‌رفتم و به کجا مانده که سر بزنم؟!

ولی حیف که کسی مایل به جواب چراهایم نبود!

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part¹⁷

اکنون نمی‌داند که مرا چگونه با رفتنش دیوانه کرده بود، حتی میتوانستم لبخند مهربانش را پشت اشکی که بر چشمانم چیره زده بود را هم ببینم.

و از ته دل التماسش را بکنم که برگردد.


با توقف اتوبوس به خود می‌آیم و با بی‌حسی و تنی لرزان و رنجور از جایم برخاسته و بیرون می‌روم و همان‌طور که نگاه بی‌فروغم را به آدرسی که در دست داشتم، می‌دوختم.

گام ‌هایم را برای رسیدن به مقصد تندتر کرده، و در آن لحظه نگاهم به ویلایی که دور از نگاه همه بود می‌افتد و ترس و رعب همچون خوره‌ای به جانم چنگ می‌اندازد و گویی درحال قبض روح کردنم بود.

به نفس-نفس می‌افتم و سپس نگاهی به درِ سفید رنگی که روبه رویم نقش بسته بود انداخته و ناگه پی‌ام آریا جلوی چشم‌هایم نقش می‌بندد.

{ بعد از اینکه وارد کوچه شدین یک در سفید رنگ جلوتون قرار می‌گیره و به اونجا بیاین!}

قدم‌های سست و لرزانم را به جلو نهاده و سپس لبخند کوچک و  مصنوعی بر روی لب‌هایم می‌نشانم تا ترسم را جلوه ندهد اما غیرقابل تصور بود که  ویلایی به این بزرگی دوربین‌های مختلفی نداشته باشد.

اکنون دست‌های لرزانم زنگ آیفون را لمس می‌کند و همان‌طور که شالم را به جلو هدایت می‌کردم. لب می‌گزم و دستی به گونه‌هایم کشیده که با شنیدن صدای تیکی که از در بلند می‌شود، نفسم از هیجان و شگفتی درون سینه‌ام حبس می‌شود.


تاریکی..
درد..
ظلماتِ سیاه..!

موجی از وحشت یکباره مرا به زمین می‌کوبد و آب‌دهانم را با استرس قورت می‌دهم و مشتی به قلب جُنبانم که دیوانه وار خودش را می‌کوبید، زده و به خس-خس می‌افتم.

صاعقه‌ای از سردی غروب‌های خزان، تنم را به رعشه دعوت می‌کند و من می‌لرزم و می‌لرزم و سپس با سری گیج قدم‌های نامتعادلی بر می‌دارم.

آنچه را که پیش از آن فکر می‌کردم، دیوانه وار کُشنده تر بود!
بوی یاس و شبو میان حیاط غوغا به پا کرده بودند.

درختان سربه فلک کشیده همراهِ باد می‌رقصیدند و تصویر کُشنده‌ای از نظرِ من؛ ایجاد کرده بود و همان این ویلا را ترسناک‌تر نشان می‌دهد.

آهم با هوای سرد درهم می‌پیچد و من چشم می‌بندم و با نگاهِ سردرگم گام‌هایم را سرعت بخشیده که ناگهان دری شیری رنگ که حدس می‌زدم اتصال قدم‌هایم به داخل باشد، باز می‌شود و خدمه‌ای با لباس فرم و آن هیکل تپل و چاقش که دستش به شکمش بود، به سرعت کنارم جا خوش می‌کند و با نفس-نفس که اثرِ دویدنش بود. می‌گوید:

- بفرمایید خانم. لطفا از این طرف!

لبخندی می‌زنم و نگاهم میان صورتش و شکمِ بر آمده‌اش، رد و بدل می‌شود. نمی‌دانم چرا اما فقط می‌دانستم که با دیدنش تمام استرسم پر کشیده و جایش را به آرامشی می‌دهد که بر روی تنم حکومت می‌کند.

خدمه که از دیدن نگاهم گویی خجالت کشیده باشد سر پایین می‌اندازد و من ناخداگاه لب به دندان گرفته و اندکی بعد زمزمه می‌کنم:

 شما بارداری؟!

صورتِ زن یکباره از شرم و خجالت سرخ می‌شود و من لبخندی بر  لب‌هایم می‌نشانم و او همان‌طور که در یقه‌اش فرو رفته بود. با صدایی که از ته چاه به گوش می‌رسید، لب می‌زند:

- ب..بله!

سری تکان داده و سپس قدمی به جلو برداشته که زیر چشمی مرا می‌پاید و من برای آنکه او را بیشتر معذب نکنم جلوتر از او دو قدم بر می‌دارم و سپس او بلاخره به خود آمده و مرا راهنمایی می‌کند تا داخل شوم و در همان لحظه گوش‌زد هم می‌کند که هوا تا چند دقیقه‌ی دیگر سرد‌تر خواهد شد.

به آرامی چندین پله‌ای که جلوی رویم قرار داشت را بالا رفته و بلاخره وارد آن ویلا می‌شوم و موجی از گرمای دلنشین صورتم را نوازش کرده و آن لذت با دیدن تاریکی خانه، یکباره نابود شده و جایش را به تعجبی غیرِقابل وصف می‌دهد.

و فقط یک چیزی درون ذهنم اکو می‌شد.

اینجا چه خبر است؟!

با شگفتی به دور تا دورم می‌نگرم و دستم را بر روی قلبم می‌گذارم!

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part¹⁸

جهنمی در یاد نبود اما تاکنون در چه حالی می‌زیستم؟!
صدای نفس‌هایم تنها سکوت میان این ویلای درندشت و تاریک بود که حتی ترس را در وجودم بیدار کرده بود.
آب دهانم را قورت داده و قدمی به جلو بر می‌دارم و همان‌طور که چشمانم را تا حد ممکن باز می‌گذاشتم تا بلکه به تاریکی عادت کنند.

خانه‌ای تاریک همچون ظلمات شب که فقط هزاران شمعِ مختلف پایه بلند و پایه کوتاه اندکی به آن روشنایی بخشیده بود.
رقص آتش میان شومینه و صدای جلیز و ولیز و سوختن چوب‌ها اندکی از استرسم را کاهش می‌دهد.

دستی به صورت سردم می‌کشم و به هو-هوی باد که شکوه‌ای برای روشنایی شمع و آتش شده بود گوش می‌سپارم، بادی که خودش را از پنجره‌ی باز به داخل می‌کوبید و باعث می‌شود که چندین شمع خاموش شود و موهای مرا نوازش کند!

به خود که می‌آیم، می‌نگرم که وسط هال ایستاده‌ام و همچون آدم‌های غریب به دور تا دورم نگاه می‌کنم و من آه می‌کشم و کلافه و سردرگم به اطرافم می‌نگرم و به آن می‌یندیشم که به حتم صاحب این ویلا بی‌شک یک آدم عجیبی هست که علاقه‌ی زیادی به روشنایی ندارد.

وگرنه عجیب بود که کاخی به این بزرگی به برق دسترسی نداشته باشد!

با شنیدن صدای آشنایی افکارم را به انتها ترین قله‌ی مغزم می‌فرستم و ناخواسته هینی می‌کشم که صدای جیغ خفه‌ای بلند می‌شود و من متعجب و ترسیده و با چشمانی درشت؛ دستم را بر روی قلبم نهاده که با دیدن چهره‌ای آشنا آن‌هم میان تاریکی، نفس عمیقی می‌کشم.
آیا او همان خدمه‌ی بارداری که به استقبالم آمده بود، نبود؟!

- خاک بر سرم! حالتون خوبه خانم جان؟!

اخمی کوچک پیوند ابروهایم می‌شود و باتُن صدای آرامی نجوا می‌کنم:

اینجا چرا تاریکه؟!

- آقا از روشنایی بدشون میاد و فقط مواقع خاصی دستور می‌دن که لوستر‌ها روشن بشن!

همان چیزی بود که حدسش را می‌زدم و نیازی به تعجب نبود اما زیادی کنجکاو شده بودم که چرا آقایشان به روشنایی علاقه ندارد؟!

با شنیدن مجدد صدای آن زن، وقتی به من داده نمی‌شود که در مورد آقای عجیبشان فکری بکنم و ته و توی زندگی‌اش را برای خودم ببافم!

- لطفاً پشت سرم حرکت کنید امکان داره درون تاریکی به چیزی برخورد کنید.

سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهم و همان‌طور که حواسم را جمع می‌کردم تا به چیزی برخورد نکنم؛ پشت سر و سایه‌ی آن را دنبال کرده و من با تعجب و شگفتی به دیوار‌ها و سقف‌ها می‌نگرم.

که در آن‌ها نقاشی‌های مختلفی و زبان‌های مختلفی که در زیرشان نوشته بود، حکاکی شده.
نوشته‌هایی بازبان‌های کهنی همچون، یونانی و پهلوی و چندین زبان‌هایی که قستمی در تاریکی فرو رفته بودند و من قادر به دیدن آنها نبودم!

هرچه‌قدر که به جلو گام بر می‌داشتم بیشتر شگفت زده و متعجب‌تر می‌شدم که چگونه وقت کرده‌اند در هر قسمت از این کاخِ بزرگ شمع بگذارند و تعویض کنند.

بی‌شک نیاز به صبر و حوصله داشت!
یا کسی مسئول روشن و تعویض کردن‌ آنها بود؟!

با سوزش ناگهانی پایم، از درد فریادی سر می‌دهم و با درد بر روی زمین می‌نشینم و سردی‌اش تنم را به رعشه دعوت می‌کند و من محکم لب می‌گزم که صدای وحشت زده‌ی زن حالم را خراب تر می‌کند:

- خانم، خانم! حالتون خوبه؟!
زهرا بیا کمک.

نفس‌هایم به شمارش می‌افتد و لب‌های خشک‌شده ام را با زبانم خیس کرده و توانی برای حرف زدن نداشتم که بگویم خوبم.
اما مگر سوزش پایم اجازه می‌داد؟!

سینه‌ام از شدت درد بالا و پایین می‌شود و من با نفس‌های دردناکی که به سختی بیرون می‌آمد بیشتر بر روی آن صندلی سلطنتی فرو می‌روم و لب‌هایم را از درد برچیده که در هنگام بیرون آوردن آن تیکه شیشه‌ی بزرگ فریاد سر ندهم و آبرویم نرود.

چشمانم سیاهی می‌رود و صدای گریه‌های بی‌وقفه‌ی آن خدمه‌ای که هنوز هم اسمش را نمی‌دانستم، مرا زیادی عصبی می‌کند:

- آقا منو می‌کشه. همش تقصیر منه که این شیشه رو ندیدم تا جمعش کنم.

آه می‌کشم و همان‌طور که سعی می‌کردم لبخند کوچکی بزنم، می‌گویم:

چی...آخ..چیزی که...نیست.
ت..تقصیر خودم بود که حواسم رو..آخ...حواسم رو جمع...نکردم!


از شدت درد نمی‌دانم که چه چیزهایی سرهم می‌کنم و صدای گریه‌اش که آرام که هیچ.. حتی شدت هم می‌یابد.

و من تنم سست می‌شود و مکان و زمان را به فحش و ناسزا می‌گیرم.
از شانسِ بدم هرجا که می‌رفتم باید یک بلایی بر سرم نازل شود و من نمی‌دانم که آن نفرین کی هست؟!

توانی برای باز گذاشتن چشمانم ندارم.
مگر آن لعنتی چقدری بود که جان و توانم را از من ربوده بود؟!

 

سروصدا‌ هایی را می‌شنیدم و سعی می‌کنم که پلک‌هایم را که دیوانه‌وار همرا به آغوش گرفته بودند، را از هم جدا کنم و بلاخره موفق می‌شوم و با بی‌حالی و چشمانی تیره و تار به سایه‌هایی که بالای‌ سرم نقش بسته بودند، می‌نگرم که خیسی چیزی بر روی لب‌هایم احساس می‌کنم.

یک صدای آشنا که متعلق به آریا یا نیما بود، مرا اندکی هوشیار تر می‌کند:

- از همین اول یه بلا سرش اومده، خدا رحم کنه به این دختر بیچاره!

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...